بسم الله الرحمن الرحیم
درسگفتارهای دفاع عقلانی از دین، جلسهی ۲۵، دکتر روزبه توسرکانی، پژوهشگاه دانشهای بنیادی، ۱۳۹۸/۴/۴
۱– مقدمه
یک مقدار از بحثهایی که داشتیم میکردیم، انحراف پیدا کردیم. رسیدیم به آنجا که درباره قرآن و اشکالاتی که ممکن است از قرآن بگیرند و مزایا و معایبش صحبت کنیم؛ مثلاً تا جلسات هجدهم به چنین جایی رسیدیم.
من بهعنوان اولین نکاتی که ممکن است در رابطه با آن یک مشکلاتی دیده شود در قرآن، موضوعی که شروع کردم درموردش صحبت کردن، بحث نظریه تکامل و خلقت بود که میشود گفت از روز اول که این تصمیم را گرفتم برای خودم هم روشن بود یک مقدار از بحثی که میکنیم منحرف میشویم. بهخاطر اینکه بحث نظریه تکامل با قرآن خیلی تلاقی خاصی ندارد ولی چون خود بحث نظریه تکامل بهعنوان یک موضوع علمی که تعارض با عقاید دینی بهطورکلی پیدا میکند، بحث مهمی است، من درمورد این بحث شروع کردم مفصل صحبت کردن و امیدوارم این جلسه آخرین جلسهای باشد که در اینمورد صحبت میکنیم.
درواقع با علم به اینکه خیلی بحث قرآنی حساب نمیشود – شاید در طول این پنج شش جلسهای که درمورد نظریه تکامل صحبت کردم دو تا آیه قرآن بیشتر در کلاس نخوانده باشم – ولی خب موضوع مهمی است. در سفری که رفتم کانادا و برگشتم یکی از اتفاقاتی که افتاد این بود که فهمیدم چقدر بحث نظریه تکامل داغ است و لازم است برای افرادی که اعتقادات دینی دارند یک بحثهایی درمورد آن بشود. به هرحال اینکه انحراف پیدا کردیم از موضوع اصلیمان برای خودم روشن است و در عین حال تعمدی هم بوده.
بگذارید قبل از اینکه مرور کنم که چه بحثهایی اینجا شده و به کجا رسیدیم این موضوعی که در کانال مطرح شد که در واقع شاید اینجوری برداشت شد که من بحث نظریه تکامل را به اینجا رساندم که اگر حیات را به اصطلاحی که گُلد به کار برده یعنی سیر تکامل را بهاصطلاح ریواین کنیم – یعنی از نو دوباره حیات پیدا بشود – و همین موجودات به وجود بیایند، تعارضی با دین ندارد و اگر موجودات دیگری به وجود بیایند تعارض دارد. بنابراین این برداشت نتیجهاش این شد که انگار ما داریم ایمان مذهبی را وابسته به درست یا غلط بودن یک گزاره علمی میکنیم.
یک رویکردی که به مسئله علم و دین وجود دارد این است که اصولاً بگوییم علم و دین دو حوزه متفاوت هستند و با یکدیگر تعارضی پیدا نمیکنند که تا حدودی درست است، حداقل مثلاً وقتیکه متون دینی یا ادیان خاصی با عقاید مشخصی وجود نداشته باشد، اعتقاد دینی یک چیز کلی مثلاً باشد، مثلا اعتقاد به اینکه در جهان خدایی هست که خیلی هم ممکن است کاری به کار ما نداشته باشد – به اصطلاح اعتقادات دئیستی – شاید درمورد آنها بشود چنین حرفی زد اما وقتیکه درباره ادیان مشخص، مخصوصاً متون دینی مقدس دارید صحبت میکنید ممکن است آن متون دینی گزارههایی تولید کرده باشند که با بعضی از گزارههای علمی تعارض پیدا کند و یک راه این است که راهی برای تعدیل متون دینی بگذاریم که تعارض ایجاد نشود؛ بههرحال میشود از این حرفها زد.
نکتهای که میخواهم تذکر بدهم این است که بهنظر میرسد خیلیها از این حرفها زدند و این رویکرد اساساً از نظر فلسفی هم پایگاه نسبتاً خوبی دارد. مثلاً فرض کنید اگر علم را پوپری تعریف کنید و بگویید که باید گزارهها ابطالپذیر تجربی باشند، آنوقت گزارههای دینی از این جنس نیستند، بنابراین بهنظر میرسد مربوط به یک حوزه متفاوتی هستند. اگر عملی به این نگاه کنید بهنظر میرسد رویکردهای این شکلی خیلی کار نمیکنند. یعنی همین الان میبینید که عدهای بحث درمورد نظریه تکامل را طوری بیان میکنند که به نظر میرسد با اعتقاد به خدا، با اعتقاد به هدفدار بودن زندگی، تعارض دارد و این روی مردم تأثیر میگذارد. گاهی ممکن است بگویند اینها گزارههای علمیاند و نباید تعارض به وجود بیاید اما گاهی میبینید که طرف کتاب مینویسد، تعارض نشان میدهد و مردم را تحت تاثیر قرار میدهد. بنابراین راه حل این نیست که ما دور بایستیم و بگوییم اینجا اشکالی در استدلالهای آن شخص وجود دارد. باید برویم اشکال را پیدا کنیم و نشان بدهیم که استفادهای که مثلاً از علم – فرضا نظریه تکامل – میکند اشتباه است، حرف درستی نمیزند یا برداشت درستی از نظریه تکامل ندارد یا نتایجی که میگیرد نتایج فلسفیاند و نتایج علمی نیستند. بنابراین جاییکه تعارض ایجاد میشود عقاید دیگری از آن آدم به بعضی از حقایق علمی اضافه شدند. نهایتاً باید وارد این مسائل شویم و سعی کنیم که نشان بدهیم استفادهای که دارند از این علم میکنند اشتباه است.
۲– آیا نظریه تکامل با هدفمندی جهان تعارض دارد؟
گزاره کلی که علم و دین نمیتوانند تعارض پیدا کنند رویکردی است که عملاً کار نمیکند و در مورد هر مسالهای باید جداگانه وارد شویم.
چیزی که من اینجا به آن رسیدم و الان دوباره تکرار میکنم این است که اولین قدمی که شما باید بردارید تا نشان دهید تکامل با اعتقاد به هدفداری حیات یا مثلا اعتقاد به خلقت موجودات زنده تعارضی پیدا میکند، باید این باشد که نشان بدهید اگر حیات را ریواین (تکرار) کنیم این چیزها به وجود نمیآیند، چیزهای دیگری به وجود میآیند. نه اینکه اگر این را ثابت کنید، کار تمام است ولی میخواهم بگویم اگر برعکس، زیستشناسی به این سمت برود که اگر تکرار کنید همین موجودات به وجود میآیند – انسان دوباره به وجود میآید – بنابراین بهنظر میرسد که نظریه تکامل دارد به ما مکانیسم خلقت انسان را نشان میدهد. اگر هزار بار تکرار شود هر هزاربار انسان به وجود بیاید، درواقع من با مکانیسم خلقت سروکار دارم که کاملاً هدفدار است و هدفش به وجود آمدن موجودات خاصی از جمله انسان است.
درصورتی من میتوانم حرف از تعارض بزنم که اول نشان داده باشم که اگر تکرار شود، چیزی تصادفی – هردفعه یک چیزی – به وجود بیاید و انسان چیزی با احتمال بالا نباشد. ضروری بودن در علم بی معنی است ولی اگر احتمال به وجود آمدن این موجودات از جمله انسان زیاد باشد مثل این است که با یک مکانیسم طبیعی سروکار داریم.
وقتی بگویید ضروری، ممکن است یک نفر بگوید من چگونه حیات را از اول اجرا کنم؟ شاید یک شهابسنگی آمد و حیات به طور کل از بین رفت و نرسید به انسان. خب این از نظر علمی محتمل است، من نمیتوانم بگویم که نامحتمل است که کره زمین از بین برود. از ضرورت به این معنا نمیشود حرف زد. من بحثم این است که اینکه جریان حیات را دوباره اجرا کنیم و هربار چیزهای متفاوتی به وجود بیایند که شباهتی به هم نداشته باشند و مثلا درختهای حیات متفاوتی بوجود بیآیند؛ مقدمه ضروری برای بحث درمورد تعارض بین نظریه تکامل و هدفداری خلقت است.
درواقع توپ یکجورایی در زمین کسانی است که میخواهند بگویند تکامل با عقاید دینی تعارض دارد. باید نشان بدهند که این مکانیسمی برای خلقت نیست. نیازی نیست که ما نشان بدهیم همین چیزها دوباره به وجود میآیند. اگر آن آقا ادعا میکند که مثلا نظریه تکامل دارد دین را به کلی از بین میبرد، سوال من این است که این را چگونه نشان میدهی که این یک مکانیسم برای خلقت نیست؟
من مثالی که زدم را دوباره تکرار میکنم:
الف) تصور من از خلقت موجودات زنده میتواند این باشد که خداوند یک به یک آنها را مثل مجسمههایی ساخته بعد در آنها مثلا فوت کرده و آنها زنده شدهاند و این آن چیزی است که به آن خلقتگرایی میگویند.
ب) گاهی هم تصور پیشرفتهتری دارم که مثل این است که آن مجسمهسازی که میخواسته آن مجسمهها را بسازد، کاری که انجام داده این است که قالبهایی تهیه کرده و مثلا یک مایع را ریخته که یکی یکی وارد قالبها شده و آنها را پر کرده و تعداد خیلی زیادی مجسمه با یک مکانیسم واحدی به وجود آمدند.
اگر نظریه تکامل ما را به دیدگاه دوم برساند یعنی مثلا به آنجا برسد که هربار حیات را در کره زمین مجدد راهاندازی کنیم به همین موجودات میرسیم، میدانم که این حرف دقیق و درست نیست ولی اگر اینطور باشد، فرقش با مجسمهسازی این است که درواقع این مجسمهسازی هوشمندانهتری است؛ درواقع موجودات زنده با مکانیسم واحدی به وجود میآیند و مثل این است که قالبهایی وجود دارد که موجودات در آن شکل میگیرند. خداوندی که این مکانیسم را ابداع کرده، خداوند هوشمندتری از خداوند کمهوشی است که مذهبیهای کمهوش ساختند که یک به یک مجسمهها را بسازد و در آنها فوت کند؛ آن تصور بچگانهای از خلقت است ولی این تصور جدیتر و جالبتری از خلقت است. بنابراین اگر مجددا ریواین شود و نتایج تقریبا یکسان داشته باشد نه تنها تعارضی با خلقت و مذهب ندارد بلکه یکجورایی ارتقا دادن تصور ما از آفرینش است. اولین گام آنها این است که نشان بدهند این مسئله درست نیست و به صورت تصادفی هردفعه یک چیزی به وجود میآید. بنابراین من اصرارم این است که آنها حتی گام اول را برنداشتهاند و توپ در زمین آنهاست و هروقت این را جواب دادند میتوانیم وارد بحث بشویم که آیا خلقتی یا هدفداریای در نظریه تکامل وجود دارد یا ندارد؟
درواقع در زیست شناسی توافقی درمورد این مسئله وجود ندارد بنابراین هر آدمی که به عنوان سخنگوی زیستشناسی بگوید نظریه تکامل با مذهب تعارض دارد سخنگوی عدهای زیستشناس است که چندان پایگاه علمی محکمی ندارند.
[۰۰:۱۵:۰۰]
قبول کردم در جمعی از کسانی که علایق فلسفی و زیستشناسی را باهم دارند، درمورد چنین موضوعی صحبت کنم بنابراین بحثهای فنیتر را در آنجا بیان میکنم. در اینجا بحث ها عمومیتر هستند و در آنجا تخصصیتر. کسانی که دوست داشته باشند، میتوانند بعداً از کانال تلگرامی صوت آن را گوش کنند.
۳– بررسی تعارض بین دین و نظریه تکامل از دیدگاه لاکاتوش
میخواهم چیزهایی که درباره نظریه تکامل گفتم را یادآوری کنم. یکی اینکه سعی کردم با استفاده از دیدگاه لاکاتوش توضیح بدهم که چگونه میتوانیم تعارض بین دین و نظریه تکامل را بیان کنیم. اینکه از دیدگاه لاکاتوش هر شاخهای از علم (research program)، یک کمربند ایمنی، یک hard core دارد؛ اگر شما بخواهید با هاردکور درگیر شوید فرق میکند که با main stream امروز آن شاخه علمی درگیر شوید. من سعی کردم بگویم هاردکور زیست شناسی چیست و اصرار و تاکید کردم که سیر تکاملی (evolution) در هاردکور است، در کمربند ایمنی نیست. ولی این چیزی که به آن نئوداروینیسم یا به اصطلاح فنیتر سنتز مدرن میگویند چیزی است که زیست شناسها همین الان درموردش بحث دارند. اگر سیرتکاملی از بین برود – مثلا شواهد تجربی و علمی به وجود بیاید که اصلا تکاملی اتفاق نیفتاده و توهم بوده – کلا زیستشناسی از بینمیرود و یک بیولوژی خواهیم داشت که تمام کتابهای بیولوژی تاکنون را باید عوض کرد، طرح درسها باید عوض شود و اصولا چیزی از بیولوژیای که ما میبینیم باقی نمیماند، چون همه چیز مربوط به تکامل است.
تمام شاخههای بیولوژی بدون استثناء یک جورهایی از تکامل به عنوان فرض اولیه و فکت استفاده میکنند. ولی الان کسی زیستشناسانی که ادعا میکنند نئوداروینیسم کفایت نمیکند را از جرگه زیستشناسی بیرون نمیکند؛ ممکن است کسانی از آنها عصبانی شوند، ولی نمیشود آنها را از زیستشناسی بیرون کرد. برای نظریههای خودشان اسم میگذارند، مثلا اِوو دوو، و میگویند این تجدید نظر کلی در مثلا نئوداروینیسم است؛ آنهایی که خیلی به نئوداروینیسم معتقدند دفاع میکنند.
چندوقت پیش، یک استادی در دانشگاه کمبریج مقالهای نوشت که موضوعش این بود که چرا زیستشناسی، برخلاف سایر شاخههای علم، دچار بحران میشود و هرچند سال یکبار یک عده میگویند که باید تجدید نظر کرد و… و تاریخچه جالبی برای این موضوع نوشتهاست. اینکه بزرگان شاخه زیستشناسی در دهههای مختلف گفتند که زیستشناسی دچار بحران شده؛ مثلا الان میگویند که نئوداروینیسم کفایت نمیکند. مقالههایی که ادعا میکنند سنتز مدرن، چیزی که الان main stream زیستشناسی است، کفایت نمیکند، در نیچر، ساینس، در معتبرترین ژورنالهای علمی چاپ میشوند. در فیزیک و ریاضی هم چنین آدمهایی هستند که بگویند باید بنیان فیزیک و ریاضی عوض شود ولی آنها مقالاتشان در ژورنالهای اصلی فیزیک و ریاضی چاپ نمیشود؛ ممکن است شخص خودش کتاب بنویسید و منتشر کند؛ کما اینکه آدمهایی که خلقت گرا هستند، مقالاتشان جایی چاپ نمیشود و ممکن است برای خودشان کتاب بنویسند، مثلا آقای هارون یحیی علیه نظریه تکامل کتاب مینویسد و یک عده علاقه مند هستند – مثلا مسلمانهای ضدتکامل – میخوانند و لذت میبرند. زیستشناسان برای این کتابها ارزشی قائل نیستند و حتی برای آن نقد نمینویسند. هزاران هارون یحیی مسیحی هم داریم که علیه داروینیسم کتابهای زیادی نوشتند که اصلا مطرح نیستند ولی آدمهایی که مثلا روی اوو دوو کار میکنند، زیستشناسان برجستهای هستند که در معتبرترین ژورنالهای علمی مقاله مینویسند.
موضوع مقالهای که آن آقا نوشته بود این بود که چرا این شاخه علم اینگونه است که از درونش اینقدر تجدیدنظرطلبی در میآید؟ به نظر من مقاله جالبی بود، هم به خاطر تاریخچه خوبی که نشان داده بود چقدر این اتفاق مکرر رخ داده و همین الان هم هست و هم اینکه سعی کرده بود توضیح بدهد که چرا اینطور است.
حضار: در این کتابهای فلسفه علم، مؤخرهای وجود دارد که “آیا زیستشناسی علم است یا نه“، بخاطر همین است.
استاد: زیستشناسی علم است. از آن تکنولوژی به وجود آمدهاست. درواقع فیلسوفهای علم مشکلشان این است که آن الگوی مثلا پوپری که از فیزیک گرفته شده – اصولا فلسفه علم، بیشتر از فیزیک گرفته شده – این لباس در تن زیستشناسی خوب جا نمیگیرد. بعد مشکلشان این است که زیستشناسی علم است یا خیر. زیستشناسی علم است و نیاز است که لباس باز طراحی شود. بعضی از زیستشناسان معتبر مثل ارنست مِیِر میگویند که ما نیاز به فلسفه علم دیگری در زیستشناسی داریم؛ خیلی چیزها را در زیستشناسی نمیشود آزمایش کرد. شما نمیتوانید حیات را مجددا راهاندازی کنید و ببینید چه میشود بنابراین مثل تاریخ میماند؛ من نمیتوانم با آزمایش ثابت کنم که ناپلئون چه کرده است. چیزی است که یکبار اتفاق افتاده. حیات نیز یکبار اتفاق افتاده و خیلی چیزهایش دقیقا قابل آزمایش نیست ولی سعی میکنیم با یک آزمایشهایی به نتایجی برسیم. من خیلی موافق نیستم که زیستشناسی با الگوی پوپری نمیخواند، ولی اینکه علم نیست حرف عجیبی است.
حضار: خود پوپر به نظریه داروین هم اشاره میکند که با مبنای ابطالپذیری نمیخواند…
استاد: پوپر حرفهایی زده که نمیخواهم بگویم کلا اشتباه است ولی این نظریه تکامل فعلی که داریم ابطالپذیر است و prediction هم میتواند بدهد. پوپر درباره نظریه خام داروینی – یعنی همان ایده کلی داروینی – این حرفها را زده. الان این بحثها قدیمی شده.
۱-۳ اعتقاد به مکانیسم در به وجود آمدن موجودات زنده
اولین موضوعی که من گفتم این بود که تعارضات بین نظریات علمی و دین، فلسفه یا هرچیز دیگری را، باید با دیدگاه لاکاتوش به آن نگاه کنیم و بفهمیم چه چیزهایی درون hard core هستند چه چیزهایی نیستند. مثلا با hard core اگر دربیوفتید با علم درافتادید، درحالیکه با main stream مثلا یک شاخه علمی دربیوفتید ممکن است بشود تقاضای تجدید نظر در main stream آن کمربند ایمنی کرد. اصلا کمربند ایمنی کلا چیز درحال تغییری است.
اولین موضوعی که در این کلاس یکی دو جلسه درموردش صحبت کردم این بود که عقیده شخصی من این است که نه تنها تکامل با الهیات، اعتقاد به خدا و خلقت تعارض ندارد بلکه خلقتگرایی است که تعارض دارد. یعنی این تصور که خدا یکییکی موجودات زنده را به عنوان مجسمه خلق کرده و فوت کرده اصلا با دیدگاه مذهبی جور در نمیآید. وقتی به طبیعت نگاه میکنیم میبینیم که همه پدیدههای طبیعی مکانیسم دارند بنابراین اگر آدم عاقلی باشیم باید انتظار داشته باشیم که موجودات زنده هم با یک مکانیسمی به وجود آمده باشند. بنابراین آن قسمت hard core نه تنها تعارض ندارد بلکه به نظر من مثل کشفی است که کسانی که اعتقادات الهی دارند باید خیلی از آن استقبال کنند چون نشاندهنده آن است که حتی خلقت موجودات زنده هم، که به نظر چیز خیلی عجیبی میآید، با یک مکانیسم جالبی در طبیعت به وجود آمدهاست.
یک بار دیگر خلاصهای از نظریه داروین میگویم و آن چیزی که به آن نئوداروینیسم میگویند یا به قول زیستشناسان سنتز مدرن. سنتز مدرن منظورشان سنتز بین داروینیسم ابتدایی و ژنتیک است که اول به نظر میرسید این دو باهم متعارض هستند بعداً به یک جایی رسیدند که افرادی مثل فیشر و مِیِر مقالات و کتابهایی نوشتند که حاصلش همین main stream زیستشناسی است که به آن سنتز مدرن میگویند.
۲-۳ نظریه داروین
داروین یک ایده خیلی جالب برای اینکه موجودات زنده چگونه به وجود آمدند و به تکامل رسیدند بیان کرده است. داروین تکامل را کشف نکرده بلکه مکانیسمی برای تکامل گفته است.
[۰۰:۳۰:۰۰]
قبل از داروین، افرادی مثل لامارک، پدربزرگ خود داروین، کانت و… به اینکه موجودات زنده چگونه در درخت تکاملی به وجود آمدند حرف زدند، ولی مسئله مکانیسم دادن است. لامارک مثلا میگفت زرافه اینگونه به وجود آمده که در تلاش برای خوردن برگ های بالاتر باقیمانده گردنش را دراز کرده. فکر کنید جمعیت گوزنهای یک منطقه زیاد شده و همه برگهای پایین را خوردند و یک گوزن یک کم گردنش را دراز میکند تا برگی که مانده را بخورد و با این تلاش و ورزش گردنش آنقدر دراز شده تا تبدیل به زرافه شده است. این ایده لامارک بود که قبل از داروین یک مکانیسم برای تکامل ارائه داد که مثلا چگونه یک گوزن میتواند به زرافه تبدیل شود. بعداً با چیزی که فکر میکردند کشفیات قطعی است که صفات اکتسابی به ارث نمیرسد، لامارکیسم رد شد؛ با استدلال به اینکه اگر در طول زندگی گردنش بلند شده باشد این صفت به کودکش به ارث نمیرسد. این چیزی بود که فکر میکردند قطعا ثابت کردند بنابراین لامارکیسم کنار رفت.
داروین یک ایده جذابی داشت، فرض کنید که موجودات زنده وقتی تولید مثل میکنند بچههایشان تفاوتهایی با آنها داشته باشند – variation در آنها ایجاد شود – حالا آن نسل جدید که به وجود آمده، اگر تفاوتهایی که در آنهاست – که اکتسابی نیست و با این ویژگی متولد شدهاند، مثلا گردن یک گوزن از هم نسلهایش بلندتر است – برای بقا یا تولیدمثل بیشتر موجود مفید باشد، بیشتر زندگی و تولید مثل میکند و نسل این گردن درازها افزایش پیدا میکند. آنهایی که تفاوتهایشان در جهت کوتاه شدن گردن بوده از بین میروند و جمعیتشان کم میشود. پس کاملا تصادفی و بر اثر variationها اتفاق میافتد. همانطور که در انسان ها نیز این اتفاق میافتد؛ یعنی بچه ها عیناً شبیه والدینشان نیستند و صفات جدیدی پیدا میکنند. فرض کنید variation که اتفاق میافتد، تحت یک پدیدهای به اسم انتخاب طبیعی (natural selection)، طبیعت از بین موجودات آنهایی که با محیط سازگارتر هستند را انتخاب میکند و بقیه را حذف میکند. حالا مثلا در جاهایی که تغییرات محیطی خیلی بزرگ به وجود میآید یا مثلا مهاجرتی به وجود میآید و موجودات زنده از این طرف کوه به آن طرف کوه میروند و محیطشان کاملا تغییر میکند، این variationها ممکن است در طول چندین نسل آنقدر شدید باشد که بعد از یک مدت آنهایی که آن طرف کوه هستند اگر برگردند این طرف کوه دو گونه متفاوت شده باشند.
فرض کنید یک گروه گوزن از این طرف کوه بروند آن طرف کوه و در آنجا آبوهوا و نحوه زندگی فرق میکند. صدهزارسال بعد یکی از آن گوزنها برمیگردد این طرف و خانواده خودش را در این طرف نمیشناسد چون مثلا شاخهایش از بین رفته و گردنش دراز شده. variation درحدی میتواند زیاد باشد که اصلا نتوانند جفتگیری کنند و تبدیل به دو گونه کاملا متفاوت شوند. ایده خیلی جالبی است، در آن اکتسابی وجود ندارد اصلا، مثلا گردن دراز شدن آرمانی نبوده که آنها به سمتش بروند بلکه تغییراتی به وجود آمده و آنهایی که با شرایط محیطی متناسب بودند نسلشان بیشتر ادامه پیدا کرده و حتی بعد از مدت زمانی به یک گونه جدید تبدیل شدهاند.
۳–۳ سنتز مدرن
چیزی که به آن سنتز مدرن میگوییم – که بعداً با کشف رشته DNA و بحثهایی که به دنبال آن آمد تثبیت شد – این است که در سلول هر موجود زندهای یک رشته DNA وجود دارد که همه اطلاعات زیستی مربوط به آن موجود زنده در آن به نوعی نوشته شدهاست. اطلاعات در حد یک کتابخانه خیلی خیلی بزرگ هستند شامل اینکه مثلا سلولها چگونه به وجود بیایند، نحوه زیست چگونه باشد، چطور شکل بگیرد و زندگی کند و سایر اطلاعات مربوط به زندگی این موجود زنده که فرض کنید در یک جایی نوشتهشده و با یک مکانیسمهای خیلی پیچیدهای خوانده میشوند. من گفتم نظریه داروین ساده است زیرا این بخشها بسیار پیچیده است.
سنتز مدرن به اینجا میرسد که یک رشته DNA وجود دارد که وقتی موجودات زنده تولید مثل میکنند باید کپی شود و در فرآیند کپی شدنش ممکن است خطاهایی رخ بدهد. بنابراین یک جهشهایی به وجود میآیند؛ یک ژنهایی که یک صفاتی را کد کرده بودند به صورت رندوم تغییر میکنند و آن صفت ممکن است عوض شود. مثلا طول گردن در خطایی که در کپی شدن پیش میآید کم یا زیاد شود. بنابراین ما در سنتز مدرن یک توصیفی از اینکه variation چگونه ایجاد میشود به دست آوردیم.
حضار: مشخص شده که مکانیسم آن چیست یا هنوز رندوم است؟
استاد: میدانیم این جهشها با چه مکانیسمی بوجود میآیند. انگار این جهشها بدون هدف خاصی در اثر خطای کپی برداری است. جالب این است که این خطاها خیلی کم هستند اما بالاخره وجود دارند.
۴-۳ عوامل موثر در انتخاب طبیعی
در natural selection دو نیرو وجود دارد:
۱– یکی اینکه کمک به بقای موجود زنده کند. مثلا غذای بیشتری پیدا کند یا طول عمر بیشتری داشته باشد که منجر میشود نسلهای بیشتری از آن به وجود بیاید.
۲– و دیگری اینکه چقدر امکان جفتگیری بیشتری پیدا میکند. ممکن است صفتهای زیبایی در این گروه باشند: دم طاووس هیچ مزیتی برای بقای طاووس ندارد ولی نظر جفت را به خودش جلب میکند بنابراین نسل طاووسی که دم زیبایی دارد افزایش پیدا میکند؛ اینگونه، جهشهایی (mutation) که دم را بزرگتر و زیباتر میکنند حفظ میشوند. رنگهای درخشان پرندههای بهشتی در استرالیا مهارتی به آنها نمیدهد که غذا پیدا کنند یا طول عمرشان بیشتر شود ولی این مهارت را به آنها میدهد که نظر جفت را بهتر جلب کنند بنابراین بیشتر تکثیر میشوند.
جهش به موجود زنده یا قدرت بیشتری میدهد یا زیبایی بیشتر. اگر قدرت بیشتری پیدا کند بقای بیشتری پیدا میکند، مثلا سریعتر میدود و شکارچی نمیتواند او را بگیرد یا شکارچی بهتری شده یا طول عمرش بیشتر شده. اصلش این است که هرچقدر نسلی از موجود زنده بیشتر باشد مثل این است که آن موجود زنده در natural selection برنده شده است.
داروین به این نتیجه رسید که نه تنها طبیعت بلکه جهان از این دو قطب قدرت و زیبایی پیروی میکند. تاکیدش اول روی قسمت قدرت و بعد از آن روی بخش زیبایی و راحتتر اتفاق افتادن جفت گیری موجودات است و نظریهاش به اینجا میرسد که variationهایی که این دوتا را افزایش میدهند تولید نسل بیشتری به وجود میآورند.
۴– چرا سنتز مدرن به سمت رندوم بودن رفتهاست؟
یک رشته DNA را در نظر بگیرید، تصویری که در سنتز مدرن ایجاد شد مثل این است که این رشته DNA هر مدتی یک بار – به ندرت – دچار تغییراتی میشود. موجودات زنده را کلا فراموش کنید و فکر کنید در یک فضای abstract ریاضی یک رشتههایی دارم که هر مدتی یک بار تکثیر میشوند و تغییراتی در آنها ایجاد میشود.
حالا فرض کنید مکانیسمی هست که بعضی از رشتهها را انتخاب میکند و نگه میدارد و بقیه را حذف میکند. خب آن رشته اولیه که به من داده شده و اصلا مهم نیست از کجا آمده – اصلا از یک سیاره دیگر آمده، اینکه حیات چگونه ایجاد شده اینجا اصلا مهم نیست و نظریه داروین نمیخواهد بگوید که حیات چگونه ایجاد شده، میخواهد بگوید گوناگونی (diversity) چگونه ایجاد شده – این رشته به صورت رندوم تغییر میکند بعد یک مکانیسمی هست که مثلا خوب و بد میکند. بعضی خودبهخود حذف میشوند و بعضی بیشتر تکثیر میشوند. این اتفاق همینطور تکرار میشود و رشتههای DNA جدید به وجود میآیند و این رشتهها هر کدامشان موجودات زندهای هستند که دارند زندگی میکنند. این تصویر از لحاظ ریاضی مثل چیزی است که ما به آن گام های تصادفی (random walk) میگوییم. یعنی از یک نقطه شروع میکنم، اصلا معلوم نیست گام اولی که برمیدارم به چه سمتی هست، چرخش (rotating) اولیه در یک فضای با ابعاد خیلی بالا ممکن است یک مقدار به سمت یکی از محورها باشد، در گام بعدی، ممکن است به سمت دیگری باشد، همینطور یک سری گامهای تصادفی برمیدارم و هی انشعاب ایجاد میشود. مکانیسمی که بیرون هست جلوی تکثیر یک عده را میگیرد و به بعضی چیزها اجازه تکثیر میدهد و همینطور یک چیزهایی به وجود میآیند. تصویری که در ذهن آدم میآید این است که اگر دوباره این را تکرار کنم جهش (mutation) اولیه اصلا ممکن است خلاف جهت باشد و درخت حیات دیگری به وجود بیاید. به قول یکی از دوستانم حیات را دوباره اجرا (run) کنیم و در سطح ویروس باقی بماند. اصلا چه دلیلی دارد از ویروس برسد به چیزهای پیچیدهتر؟
[۰۰:۴۵:۰۰]
از این ایده تکاملی سنتز مدرن تصویری به وجود میآید که به نظر میآید نتیجهاش همین است که کاملا یک اتفاق رندوم در این کره زمین افتادهاست. فکر کنید یک موجود زنده دیگری از یک کره دیگر با شهاب سنگ به زمین آمده و اگر حیات دوباره تکرار شود اصلا موجودات دیگری به وجود آیند، نه تنها انسان به وجود نیاید بلکه ممکن است باکتری، ماهی و… هم به وجود نیایند چون یک اتفاق تصادفی است. جهشها تنظیم شده نبودند و همینطوری اتفاقی رخ دادند. این تصویری است که با ایده خلقت و هدفدار بودن حیات خیلی سازگار نیست. اگر بخواهم بگویم خداوند حیات را به وجود آورده بعد انسان را خلق کرده، به عنوان یک آدم الهیاتدان عاقل انتظار دارم که یک مکانیسمی ببینم؛ ولی انتظار دارم یک مکانیسمی ببینم که این شکلی نباشد که همینجوری تصادفی یک انسانی به وجود آمده. باید مثلا در دل این مکانیسم ببینم که قرار بوده نهایتا به یک چیزی مثل انسان برسد. تعارض در اینجاست. اصل ماجرا این است که اگر زیستشناسی به این سمت برود که در صورت تکرار حیات، جریان تکامل همیشه به نتایج ثابتی میرسد، با اعتقادات دینی سازگار است و اگر اینطور نباشد، میشود ادعای تعارض کرد. من تأکیدم این است که کسی که میخواهد ادعای تعارض کند باید روی این تاکید داشته باشد وگرنه نه تکامل نه هیچ چیز دیگری تعارض ندارد مگر اینکه بگوییم محصولات رندومی به وجود آمدهاست.
۱-۴ دیدگاهی که معتقد است حیات تکرار نمیشود
حدود ۳۰ تا ۳۵ سال پیش یک زیستشناس معروف – درواقع دیرینهشناس یا فسیلشناس – به اسم گلد، که شاید مهمترین مُبَلغ زیستشناسی در نیمه دوم قرن بیستم بوده – نفر دوم فکر میکنم داوکینز است – که 20 تا کتاب معروف در مورد تکامل نوشتهاست – مبلغ زیستشناسی، یعنی مبلغ تکامل و درمورد فسیلشناسی و تکامل نوشتهاست – در یکی از مهمترین کتابهایش به اسم beautiful life این موضوع را مطرح کرده که حیات مثل یک نوار موسیقی است که داریم گوش میکنیم و اگر دوباره تکرارش کنیم و گوش بدهیم، موسیقی دیگری پخش میشود. این جمله معروفی است که در آن کتاب گفته و من میخواهم گزارشی بدهم که در این ۳۰ تا ۳۵ سال اخیر این حرف چقدر زیستشناسانه بوده و چقدر میتوانیم به عنوان یک حرف علمی روی آن حساب کنیم. من وقتی بحثهای لاکاتوش را مطرح کردم، گفتم چیزی که یک روحانی درمورد دین میگوید دین نیست بلکه باید ببینیم متون دینی چه میگویند. مثلا یک مُلایی در عربستان بگوید اگر کسی به بردهداری اعتقاد نداشتهباشد، مسلمان نیست؛ با حرف یک آدم اعتقاد به بردهداری جزو اسلام نمیشود مگر اینکه از متون مورد قبول همه مسلمانها دلایل روشنی بیاورد.
یک زیستشناس هرچقدر معروف باشد، مبلغ خوبی باشد – آخوند خوبی برای زیستشناسی باشد – رفته بالای یک منبر گفته که اگر حیات را ریواین کنیم تکرار نمیشود. اینکه مدرکی برای زیستشناسی نمیشود. اگر همه زیستشناسان هم این حرف را بزنند باز هم مدرک نمیشود. باید ببینیم براساس علم زیستشناسی میگویند یا تصور و تخیلشان این است.
حرف من این است که تا زیستشناسی نشان نداده که این حرف گلد درست است، کلا ادعای تعارض غلط است. فقط از این راه میشود به تعارض رسید؛ یعنی اگر تعارض وجود دارد با روششناسی علمی سعی کنند آن را نشان دهند. وقتی گلد این حرف را زد، واکنشهای زیادی وجود داشت چون این حرف چندان پایه علمی روشنی نداشت و تصور گلد از تکامل بود. خیلی از زیستشناسان با گلد همراه بودند ولی آدمهایی هم بودند که برعکس احساسشان این بود که این حرف با تصورشان از تکامل و زیستشناسی که میشناسند هماهنگ نیست.
۲-۴ دیدگاهی که معتقد است حیات تکرار میشود
آدم مهمی که جلوی این ماجرا ایستاد آدم معروفی به اسم موریس بود. هردوی گلد و موریس اساتید برجستهای بودند که باهم تعاملات حضوری هم داشتند. موریس تعدادی کتاب – نه به اندازه گلد – در این جهت نوشت که سعی کند نشان بدهد از نظر تئوری اینطوری نیست؛ یعنی نظریات زیستشناسی به این سمت متمایل نیستند که اگر ریواین کنیم تکرار نمیشود. به نظر من شاید موریس با زیادهروی حرف از این میزد که جریان تکامل و حیات deterministic (قطعی و جبری) است یعنی عیناً همین اتفاقها میافتد.
یک عده میگفتند اگر حالت غیر رندومی را قبول کنیم – با فرض اینکه دایناسورها با برخورد شهابسنگ از بین رفتند – اگر آن شهابسنگ برخورد نمیکرد دنیا هنوز هم دست دایناسورها بود؛ نه پستانداران به وجود میآمدند نه انسان. موریس پاسخ میدهد که اینگونه نیست و بالاخره دایناسورها از بین میرفتند چون خونسرد بودند و مقاومتشان مثلا دربرابر یخبندان کم است و اگر آن شهابسنگ هم نمیخورد در عصر یخبندان (ice age) از بین میرفتند؛ یعنی روند تکامل به این سمت است که بالاخره باید خونگرمها به وجود بیایند. آنهایی که میتوانند حرارت بدنشان را تنظیم کنند یک مزیت زیستی دارند که به وجود میآیند و زمین را میگیرند. حرفش این بود که شهابسنگ اصلا مهم نبود چون آنها یک نقص زیستی داشتند که نمیتوانستند تا ابد حاکم زمین باشند. حرفش مثل این است که اگر ریواین کنید نه تنها موسیقیای شبیه این میشنوید بلکه دقیقا همین موسیقی را میشنوید که از نظر من زیادهروی است. همانطور که برای آن حرف هم شواهد علمی کافی نداریم برای این هم نداریم. این یک حرف تندی است که اثباتش از نظر علمی خیلی سخت است.
۳-۴ مقایسه دو دیدگاه موافق و مخالف تکرار حیات در صورت ریواین کردن
حضار: در حوزه ساینس لازم است چند گزاره علمی ثابت شود، ولی متون دینی اثباتش چیست؟ اینجا یک نابرابری وجود دارد.
استاد: فعلا بحث درباره متون مذهبی نیست. بحث ما این است که آیا اتفاقی که در زمین افتاده – حیات – جهت و غایتی داشته؟ میتوانیم تصور کنیم که یک خداوند هوشمندی یک دیزاینی انجام داده که مثلا انسان به وجود بیاید؟ یا نه بادی از کهکشان یک چیزی را – مثلا بذری – آورده اینجا یا بر اثر تصادف بذری اینجا خودبهخود به وجود آمده، بعد یک رشته DNA و بعد یک موجود کوچکی، بعد هم چیزهای مختلف به وجود آمدند، حالا ما موجود هوشمندی هستیم که فکر میکنیم موجودی ما را خلق کرده و از ما چیزی میخواهد درحالیکه همینطوری به وجود آمدهایم؟
حرف من این است که اگر ریواین کنیم و همین تکرار شود میتوانیم بگوییم این مکانیسم خلقت است و اگر ریواین کنیم و چیز متفاوتی در بیاید، یک بار ویروسهای شاخدار در بیاید یا یک بار دایناسورها تا ابد در کره زمین با همان مقدار هوشی که داشتند حکومت کنند و پستانداران به وجود نیایند، این نشاندهنده این است که انگار دیزاینی وجود ندارد.
۱-۳-۴ آیا جهشهای ژنی رندوم هستند؟
خب بگذارید اول برویم سراغ تصویر اولیهای که یک رشته DNA هست و دارد رندوم جهش مییابد؛ ببینیم که این حرف چقدر از نظر زیستشناسی علمی است که من بگویم یک رشته DNA دارم و طبق چیزی که در سنتز مدرن است با احتمال ضعیف و به طور تصادفی یک یا چند جای این رشته تغییراتی میکند که این تغییرات باعث variationهایی در موجود زنده میشود.
دو اصطلاح فنی میخواهم بگویم:
– ژنوتیپ: آن قسمت DNA و ژنتیک موجود زنده را ژنوتیپ میگویند.
– فنوتیپ: آن قسمت بیرونی، مثلا صفات اندامها، رفتارها و نحوه زیست را فنوتیپ میگویند. مثل شاخ داشتن یا گردن دراز.
تصویر مدرن این است که ژنوتیپ تغییر میکند به دنبال آن فنوتیپ تغییر میکند و بعد natural selection روی فنوتیپ تأثیر میگذارد. گردن دراز باشد یا نباشد باعث میشود که انتخاب شود یا نشود.
به هیچوجه ما نمیدانیم که عامل این جهشها (mutation) چیست. یعنی کسی اگر بگوید رندوم است و هیچ عاملی در آن موثر نیست، اینگونه نیست که حرف علمی ثابت شدهای زده باشد. ما نمیدانیم این جهشها چگونه و چرا ایجاد میشوند. چیزی که میدانیم این است که عوامل محیطیای وجود دارند که باعث میشوند نرخ جهشها زیاد شود که این را قبلا نمیدانستیم. برخی از آلودگیهای محیطی باعث جهش موجودات زنده میشوند. تشعشع رادیواکتیو و اشعه ایکس، آلودگی های غذایی، سیگار و… جهش ایجاد میکند.
[۰۱:۰۰:۰۰]
فرزندان افراد سیگاری مستعد جهش بیشتری هستند. از آنجا که اکثر جهشها مثبت بنظر نمیرسد، این یک خطر است که در چنین فضایی زندگی میکنیم. ما دقیقا نمیدانیم که جهشها چگونه ایجاد میشوند. رندوم بودن یا نبودنشان بحث علمی تثبیت شدهای نیست. یک جملهای از داروین در جلسه قبل نقل کردم که در خود کتاب «منشأ انواع» ذکر شده است؛ میگوید من در این کتاب چندین بار از کلمه رندوم برای جهشها استفاده کردم ولی منظورم این نیست که این جهشها علتی ندارد، شاید علتی داشته باشند. به عنوان یک دانشمند (Scientist) میگوید که شاید این جهشها دلایلی داشته باشند.
اگر فردا یک نفر آزمایشهایی انجام بدهد و مثلا نشان بدهد محیط زیست یا سابقه حیاتی موجود زنده یا آمیزشی که انجام داده، اگر یک ویژگیهایی داشته باشد جهشهای خاصی در آن اتفاق میافتد، کسی نمیگوید که او از محدوده زیستشناسی خارج شده است. اینکه بعضی از جهشها نتیجه سابقه حیاتی موجود زنده باشند، ممکن است. آنقدر این مسئله پیچیده است که ما نزدیکش هم نیستیم که بدانیم چه اتفاقی آنجا در حال رخ دادن است. روز به روز ما بیشتر میفهمیم که این مسائل ژنتیک چقدر پیچیدهاند و DNA یک رشته نوار کشیدهای که دائما کپی میشود نیست و خیلی خیلی پیچیدگی دارد. بحث مدرن، شبکههای ژنی هستند. ژنها وجود دارند و اینکه expression ژن اتفاق بیافتد یا نه – ژن کار بکند یا نه – یک بحث دیگر است. من در تمام سلولهایم یک ژنوم دارم ولی بعضی ژنها خاموش هستند و بعضی روشن. این خاموش یا روشن بودن، در یک شبکه خیلی پیچیده اتفاق میافتد. یک ژن که روشن باشد یکسری چیزها را روشن میکند و یکسری چیزها را خاموش.
اینکه صرفا فنوتیپها تحتتاثیر یک جهش خاص قرار بگیرند همیشه درست نیست، ممکن است یک جهش مجموعهای از فنوتیپهای خاص را تغییر بدهد؛ یک مقاله معروف مربوط به دهه هفتاد نشان میدهد که مثلا همه سیاه پوستها موهای فر، لبهای درشت و… دارند. یعنی اینطور نیست که فنوتیپها از هم مستقل باشند. تصور اولیه ساده این است که یک ژنی مربوط به این است که شما سفیدپوست باشید یا سیاهپوست، یک ژنی مربوط به این است که موها فر باشد یا صاف و چه رنگی باشد، یک ژن مربوط به این است که لبها چه شکلی باشند و… این مقاله نشان میدهد که این صفات باهم همبستگی دارند. مثل اینکه یک مجموعه ژن باهم دیگر یا کار میکنند یا نمیکنند. بنابراین آن تصور اولیه که یکسری تغییرات غیر مرتبط (independent) اتفاق میافتد که از نظر فنوتیپ هم تغییرات غیر مرتبط ایجاد میکند رد میشود و آن استقلال وجود ندارد. شبکههای ژنی کشف شدند، درمورد جهش اطلاعات جدید داریم و تصویر قطعی از اینکه جهش در DNA چگونه اتفاق میافتد نداریم و هر روز ممکن است کشفیات جدیدی اتفاق بیافتد و معلوم شود که جهشها به عواملی ربط دارند که ما نمیشناختیم.
از نظر من تعجبآور نیست اگر یک روز یک نفر بگوید اگر خلقوخوی یک نفر اینطور باشد، مثلا تعادل هورمونیاش به هم میخورد و ممکن است باعث جهش در قسمتهایی از ژنوم فرزندش شود؛ شاید چنین حقایقی وجود داشتهباشد. تاریخچه (history) زندگی یک موجود زنده ممکن است روی جهشهایی که در فرزندانش اتفاق میافتد موثر باشد؛ ما نمیدانیم. حداکثر چیزی که از نظر علمی میتوانیم بگوییم این است که ما عوامل و علتهای این جهشها را نمیشناسیم. ممکن است رندوم باشند، ممکن است تا حدودی رندوم و مثلا تا حدودی deterministic باشند. میخواهم بگویم پایه بحث سنتز مدرن که اینها کاملا رندوم هستند، سست است. یک دانشمند هیچوقت نمیتواند به طور قطع بگوید که رندوم است؛ نهایتا مثل داروین میتواند بگوید که علتش ناشناخته است و به نظر میرسد که علت خاصی ندارد. بنابراین پایهای در تصور رندوم بودن موجودات وجود دارد که خود آن پایه علمی نیست.
۲-۳-۴ نقش انتخاب طبیعی در تکرار حیات در صورت ریواین کردن
برگردیم به بحث هایی که جنبه مثبت دارد؛ یعنی شواهدی که موریس و همکارانش ارائه میدهند که natural selection به صورت deterministic عمل میکند. ممکن است شما بگویید تمام این گامها تصادفی برداشته میشوند ولی اینکه چه باقی بماند تعیین شده است. در آن مثالی که زدم که رشتههای DNA در یک فضای abstract دارند گامهای تصادفی برمیدارند؛ natural selection یک جاهایی را نگه میدارد و یک جاهایی را حذف میکند که آن رندوم نیست و به صورت deterministic عمل میکند. اگر اشتباه نکنم این جمله از موریس است که اگر یک موجودات زندهای در آبهای قمر مشتری کشف شوند که قرار است سریع شنا کنند شکلشان مثل همین دلفین و کوسههایی است که میشناسیم؛ یعنی قانون هیدرودینامیک است که این شکل را ایجاد میکند. اینطور نیست که مثلا یک ماهی مکعب شکل آنجا سریع شنا کند. آب همان آب است و اگر بخواهد درونش سریع شنا کند، باید چنین شکلی داشته باشد. در سراسر دنیا و در کهکشانها هم اگر موجودی پیدا شود که درون آب شنا میکند و زیستش مربوط به این میشود که برای شکار یا فرار باید سریع شنا کند، باید چنین شکلی داشته باشد و اینطور نیست که من بگویم تصادفا کوسه این شکلی شده.
نکتهای که موریس میگوید این است که اصلا مهم نیست شما جهشها را تصادفی محض بدانید یا خیر، مهم این است که قوانین طبیعت ویژگیها را تحمیل میکند و موجودات باید آن شکلی باشند. موریس زمانی این بحثها را مطرح میکند که هنوز خیلی آزمایش و… صورت نگرفته و شواهد تجربی کم است. اکثر کتابهای موریس مربوط به ۲۰ سال پیش است و هنوز آزمایش دقیقی نداریم که بخواهیم به آن تکیه کنیم بنابراین خیلی حرفهایی که میزند جنبه تئوری دارد بعلاوه اینکه شواهدی از فسیلها و جریان تکامل سعی میکند نشان بدهد. experiment ندارد.
بحث موریس این است که کلا کاری که موجودات زنده دارند میکنند این است که برای مشکلات زیستی خودشان راه حل پیدا میکنند و شما هر موجود زنده را مثل یک راهحل بهینه برای یک محیط خاص در نظر بگیرید. اگر دوباره حیات را تکرار کنیم، موجودات زنده باید محیط زندگیشان را انتخاب کنند که سه حالت بیشتر نیست، یا در آب باشند یا در خشکی و یا پرنده باشند. بعد باید غذایشان را انتخاب کنند، میتوانند پرنده باشند و غذایشان از دریا باشد یا گیاهخوار و میوهخوار باشند. مثل این است که باید راهحلهایی (solution) پیدا کنند. کجا زندگی کنند، چطور حرکت کنند، چه بخورند و آن چیزی که میخورند را چگونه باید به دست آورند، مثلا شکار کنند یا…، چطور از خود دفاع کنند و راهحلهای دفاع چیست، میتواند سریع باشد و بدود، مثل آهویی که در دشت زندگی میکند و راهشان این است که آنقدر بدوند تا شکارچی خسته شود، میتوانند وسایل دفاعی داشته باشند مثل شاخ کرگدن، میتوانند استتار کنند تا شکارچی آنها را نبیند، میتوانند زره داشته باشند مثل لاکپشت؛ مجموعهای از راهحل ها وجود دارد که زیاد هم نیست.
حرف موریس این است که یک چیزهای اساسی وجود دارد مثل محل زندگی، غذا و… که برای هر کدام روشهای متناهی وجود دارد. انگار طبیعت ما را محدود به راهحلهایی کرده است و کل حیات را که نگاه میکنید این است که این راهحلها را حیوانات پیدا کردند. مثلا راهحلهایی مثل شناسایی کردن (detect) محیط اطراف، میتوانید ببینید، به نظرمیرسد بهترین detect، دیدن است، میتوانید صوت را شناسایی کنید، میتوانید با بویایی detect کنید. موریس میگوید اگر اینطور به حیات نگاه کنید، آنقدر هم تنوع ندارد که چیزهای عجیب و غریب به وجود بیاید، بالاخره این موجودات بسته به این که چه راهحلهایی پیدا میکنند شکلهای خاصی پیدا میکنند و چون حیات در طول زمان به سمت بهینهسازی میرود اگر فرض کنید موجودی حرکتش خزیدن باشد همانطور که میبینید مارها همه شبیه هم میشوند، مثلا مار چاق و کوتاه نمیشود و بالاخره طول، قطر، پولک داشتن و… مشابه میشود. همانطور که natural selection ماهیهای تندرو را از نظر قواعد هیدرودینامیک به یک شکل خاصی درآورده موجودات زنده دیگر را هم شکل دادهاست.
ایده موریس این است که اگر حیات را دوباره هم تکرار کنیم همین مشکلات و همین راهحلها وجود دارند. حیات بالاخره حرکت میخواهد، غذا میخواهد، تولید مثل میخواهد و… راهحل تولید مثل این است که یا بچهات را درون خودت نگهمیداری که پستاندار میشوی، یا تخم میگذاری و از بدنت خارج میکنی. راهحلهای خیلی متنوعی برای تولید نسل وجود ندارد.
یک راه حل مهم – یکی از مهمترین اتفاقها در طول حیات – این است که موجودات دوجنسی شدهاند؛ این دوجنسی شدن بینهایت برای variation مهم است چون ژنوم پدر و مادر باهم ترکیب میشود و خود به خود variation ایجاد میکند. اگر موجودات تا یک جایی یک جنسی بودند حیات کند پیش میرفت؛ این یک شتابدهنده (Accelerator) خیلی مهم است بنابراین انتظار من این است که دوباره هم حیات این روشها را کشف کند. این بحث از نظر تئوریک بحث خوبی است و هرچه گذشته شواهد برای درستی این دیدگاه بیشتر میشود.
[۰۱:۱۵:۰۰]
مثلا یکی از شواهدی که خود موریس میشناخت که آزمایششده (experimental) نبود این بود که یکی از مهمترین مسائلی که آدمهایی که به intelligent design و خلقتگرایی معتقدند این است که میگویند این چشم با مکانیسمهای جهش و تکامل نمیتواند بهوجود بیاید؛ دلایلی هم دارند، میگویند باید کمپلت به وجود بیاید و نمیشود قرنیه بدون شبکیه به وجود آمده باشد چون چیز قابلاستفادهای نبوده و حذف میشده. حسشان این است که چشم مجموعه اجزایی دارد که یا باهم کار میکنند یا نمیکنند؛ به نظر من تصور درست این نیست.
۵– مثالهایی که تکرار حیات را تقویت میکنند
۱-۵ شباهت چشم انسان و نوعی هشتپا
فکر کنید یک زیستشناس خوب و معتقد به تکامل هستید. تصورتان این است که در یک موجود زندهای در یک زمانی یک چشم ابتدایی بالاخره به وجود آمده بعد تکامل یافته و نهایتا به چشم خوبی مثل چشم موجودات امروزی منجر شده است. یعنی یک رشتهای از تکامل وجود دارد که این اتفاق افتاده است. یک نوع هشتپا وجود دارد که بینهایت چشمش شبیه چشم ماست. یک حدقه چشم دارد و آناتومی چشمش بسیار شبیه انسان است درحالیکه تکاملش هیچ ربطی به انسان ندارد و در شاخه دیگری چنین چشمی به وجود آمدهاست. اینطور نیست که اجداد ما هشتپا بودهاند. چشم بارها به وجود آمده است. موریس حرفش این است که این راهحلها پیدا میشوند. یعنی دیدن، که به حیات کمک میکند. در آن طرف دنیا موجوداتی درون آب چشم پیدا کردند، اینطرف در خشکی هم چشم پیدا کردند.
۲-۵ کشف راهحل پرواز
پرواز بارها توسط موجودات زنده اختراع شده. حشرات اجداد پرندهها نیستند، آنها یادگرفتند که پرواز کنند. پرندهها از نسل دایناسورها به وجود آمدهاند. وقتی پرواز راهحل خوبی برای زندگی است، بارها تکرار شده. این بحثی است که الان به آن همگرایی (convergence) میگویند. در حدی شواهد وجود دارد که الان جزو بدیهیات است و هیچ زیستشناسی نیست که اعتقادی به آن نداشته باشد.
۳-۵ سیستم ردیابی آوایی
حتی چیزهای عجیب و غریبی مثل sonar system (ردیابی آوایی)، کاری که خفاش میکند، بارها اتفاق افتادهاست؛ دلفینها ربطی به خفاشها ندارند ولی آنها هم همین کار را میکنند. دو سه نوع پرنده نیز مستقلاً این راه را کشف کردند، یعنی راهحلها مستقلاً به وجود میآیند چون مفید هستند.
همه حرفهایی که موریس میزند با فرض این است که آن اتفاقهای اولیه کاملا رندوماند، نمیدانیم رندوم هستند یا نه، فرض کنید رندوماند ولی آن طبیعتی که بیرون انتخاب (selection) را انجام میدهد، راهحلهای خوب را میپذیرد بنابراین چشم بارها اختراع شده، sonar system بارها اختراع شده و…
۴-۵ شباهت زیاد دو گونهی مختلف مار
یک نوع مار هست که در سواحل هندوستان و استرالیا زندگی میکند و اخیرا فهمیدند که این دو یک گونه نیستند. یعنی آنقدر این دو شبیه هم بودند که برای زیستشناسها بدیهی بوده که یک گونهاند و اسم مشترک داشتند. بعداً فهمیدند که اجداد این مار از یک جای دیگر آمدند و آن یکی مار اجدادش از جای دیگری آمدهاند ولی چون محیط مشترکی داشتند، قالبگیری شده و مثل هم شدند.
۵-۵ تکرار variationهای خفاشها
کتابی که میخواهم در جلسه فنی درمورد آن صحبت کنم، اسمش هست Improbable Destinies که یک استاد هاروارد نوشته و دو سه سال پیش چاپ شدهاست. در این کتاب تعداد زیادی از این شواهد وجود دارد که اصلا این همگرایی (convergence) خیلی بیشتر از آن چیزی است که من میگویم. مثلا فرض کنید خفاشها در سه جزیره نزدیک به هم در این طرف دنیا سه variation ایجاد کردند، آن طرف دنیا هم این سه تا variation در سه تا جزیره دیگر ایجاد شده؛ حتی variationهای یک موجود زنده تکراری درمیآید.
۶– کنج
به نظر میرسد که طبیعت یک حالت قالبگیری دارد. یک اصطلاحی وجود دارد در اکولوژی و همین نظریه تکامل که به آن niche میگویند که آن را کنج ترجمه کردند و به تازگی ترجمه بهتری آمده که یادم نیست. مفهوم کنج در اکولوژی این است که این موجود چه جایی را در طبیعت اشغال کرده است، چطور حرکت میکند، چه میخورد و… هر موجود زنده یک کنجی را باید اشغال کند. مثلا این موجود یک پرنده است و ماهیهای ریز میخورد، بعلاوه ویژگیهای تولید مثلی و… وقتی شما مفهوم کنج را میشنوید مثل این است که یک جای خالی وجود دارد که این موجود زنده رفته آنجا را پر کرده. دیدگاه موریس چنین چیزی است؛ یعنی عیناً اینکه یک قالبهایی وجود دارد که من در این قالبها چیزی ریختم که پر شده. بنابراین تکامل، از دیدگاه موریس به عنوان یک زیستشناس معتبر، نه تنها با design هماهنگ است بلکه مثل این است که من بگویم دیزاین در طبیعت وجود دارد.
۱-۶ دیزاین در کجا وجود دارد؟
۱– در قوانین طبیعت. مثلا هیدرودینامیک و اینکه آب و مایعات ویزکوزیته دارند و چطور باید در آن حرکت کرد و… که قانون طبیعت است در همه جای دنیا
۲– یکسری قوانین مربوط به کره زمین:
الف) کره زمین یک ویژگیهایی دارد از نظر دریا، کوهستان، جو زمین و… که در شکلگیری این کنجها مهم هستند.
ب) همچنین زمین تاریخچهای دارد مثلا اینکه چندبار یخبندان شده و…
کلا قوانین طبیعت، تاریخچه و جغرافیای زمین کنجهایی را به وجود میآورند و اجازه راهحلهایی را به موجودات زنده میدهند که بهطور مداوم کشف میشوند و انواع مختلف موجودات به وجود میآیند.
۲-۶ دلایل بزرگ بودن ادعای Deterministic بودن
– اینکه همه کنجها پر میشوند یک مقدار اثباتش سخت است و لزومی ندارد همه کنج ها پر شوند
– تصوری که موریس از کنجها دارد شاید درست نباشد. کنجها یک مقداری دینامیکتر هستند چون یک کنج که پر شود، خود موجود زنده اکولوژی را تغییر میدهد بنابراین کنجها دینامیک هستند و اگر خفاش اول بهوجود بیاید ممکن است تغییراتی در اکولوژی اتفاق بیفتد که بعضی از کنجها از بین بروند. بنابراین اگر اینطور نگاه کنیم که همه چیز deterministic است یک مقدار عجیب است.
۳-۶ مثالهایی برای تایید همگرایی
بگذارید یک نکته در تأیید همگرایی (convergence) بگویم. قاره استرالیا زمانی از بقیه قارهها جداشده که هنوز پستانداری وجود نداشته ولی میبینیم که در استرالیا هم پستاندار به وجود آمده. یعنی راهحل پستاندار شدن به عنوان راهحل بهتر از تخمگذار بودن، حداقل مزیتش این است که بچهها از شکار محفوظ اند. تخم یک ماهی یا پرنده را موجودات شکارچی به راحتی شکار میکنند درحالیکه موجود زنده وقتی بچه را درون خودش نگه میدارد، درست است یک سختیهایی دارد ولی یک مزایایی هم دارد. به نظر من اگر از زیستشناسان بپرسید احتمالا پاسخ میدهند که پستاندار بودن از این نظر مزیت محسوب میشود که شکارچی نمیتواند بچه را شکار کند؛ اما حدس من این است که چیزهای مهمتر از این ممکن است وجود داشته باشد و میبینید که پستاندار بودن انگار فورسی است که باید به این سمت برویم.
استرالیا از بقیه قارهها از نظر تکاملی عقب افتاد. به نظر میرسد که بومیهای استرالیا در آنجا به وجود نیامدهاند بلکه به آنجا مهاجرت کردهاند. اگر شما از موریس بپرسید میگفت اگر کسی وارد استرالیا نمیشد یک میلیون سال بعد چیزی شبیه هوموساپین ایجاد میشد. حرف موریس و طرفدارانش این است که اگر اینجا سنجاب پرنده داریم آنجا هم با یک مقدار تغییرات داریم. اینجا گرگ داریم آنجا ببر تاسمانیایی. یک کنجی آنجا وجود دارد که یک موجودی میتواند درنده باشد، دنبال پستانداران کوچک بدود و آنها را بخورد، خب به وجود میآید دیگر. کانگرو از نظر پر کردن کنج همان کاری را میکند که مثلا آهوها دارند اینجا انجام میدهند؛ اینکه علف میخورد، با سرعت زیاد حرکت میکند و… دقیقا مشابه نیست ولی به نظر میآید که کلیات دارد حفظ میشود. پرندههایی آنجا به وجود آمدند که شباهت به پرندههای ما دارند. اصلا بعضی از حیوانات را پیدا میکنند که عیناً شبیه هم هستند؛ اگر تصویر سنجاب پرنده استرالیایی و غیر استرالیایی را کنار هم بگذاریم هیچ تفاوتی نمیبینیم. باورش سخت است که این مستقلاً به وجود آمدهاست ولی بالاخره اتفاقهای شبیه به هم افتاده است. این که پستاندار بودن به عنوان راهحل جدید در استرالیا هم اتفاق افتاده، خیلی ادعای موریس را تقویت میکند که راهحلها پیدا میشوند. اگر هنگام جدایی تمام موجودات استرالیا کور بودند بالاخره آنجا بینایی به وجود میآمد.
اگر بخواهیم درمورد انسان بگوییم، میخواهیم موجودی داشته باشیم که هوشمند باشد. درواقع مزیت رقابتی انسان هوشش است. ما نه خوب میدویم نه هیچ کار دیگری بلدیم. فقط باهوش هستیم و میتوانیم از ابزارها استفاده کنیم. اتفاقا همین باهوش شدن همه مزایای دیگر ما را از ما گرفتهاست انگار دیگر نیازی به آنها نداریم. شواهدی وجود دارد که هوشمند بودن مزیت زیستی ایجاد میکند. طرفداران موریس میگویند فسیل دایناسورها را نگاه کنید، میبینید که هوشمندترین آنها – آنهایی که مغزهای بزرگترین دارند – در آخر دوره دایناسورها هستند. تورودون – دایناسوری که به باهوشترین دایناسور معروف است و بزرگترین مغز را نسبت به جثه دارد – جزو آخرین دایناسورهایی بوده که وجود داشتهاند.
[۰۱:۳۰:۰۰]
افرادی از این شعبه که شبیه موریس فکر میکنند میگویند ممکن است دایناسورها از بین نمیرفتند ولی چیزی شبیه آدم از آنها به وجود میآمد. یک زیستشناس یک کتابی نوشته که سعی میکند نشان بدهد که تکامل دایناسورها میرفت به سمت اینکه سرشان بزرگ شود و… و در آخر کتاب یک خزنده هوشمند کشیده، من عکسش را دیدم، که شبیه موجودات فضایی در فیلمهای ساینس فیکشن است، یک موجودی که به دلایلی میگوید که باید سر پا بایستد، جمجمهاش باید این حجم را داشته باشد، چشمهایش باید اینجا باشد و… تقریبا شبیه آدمیزاد. حرفش این است که اگر پستاندار هم به وجود نمیآمد، همان دایناسورها میتوانستند خط تکاملشان را ادامه دهند و یک موجود زنده هوشمند مثل انسان به وجود بیاید.
طبق نظریات، هوموساپین – نسلی که ما از نظر زیستی به آن تعلق داریم – فقط صدهزار سال است که بهوجود آمده است ولی کلا کره زمین را گرفتیم. وقتی که هوش یک مزیت رقابتی در این حد مهم است، به نظر میآید که حیات به این سمت میرود. شواهدش هم این است که شما به دایناسورها یا هر موجود دیگری که نگاه کنید انگار تاریخ که میگذرد نسلشان هوشمندتر میشود. بنابراین انگار در طبیعت فورسی وجود دارد به سمت هوشمندتر شدن موجودات، بزرگتر و پیچیدهتر شدن مغز موجودات، قابلیت نصب زبان روی موجودات و نهایتا تبدیل به چیزی مثل آدم شدن. این تصویر کلی زیستشناسانی مثل موریس است که حرفشان این است که نه تنها با تکرار حیات چیز عجیب و غریبی اتفاق نمیافتد بلکه به deterministic بودن معتقدند و حرفشان این است که زیستشناسی به این سمت باید برود که تکامل قابل پیشبینی (prediction) است و اگر محیطی را به شما بدهند، بگویید این موجود را که در آن میگذارند چه اتفاقی برایش رخ میدهد.
۷– شواهدی که نشان میدهد در انتخاب طبیعی فنوتیپ مهم است نه ژنوتیپ
هم در آزمایشگاه و هم در طبیعت آزمایشهایی انجام دادهاند. در یک آزمایش قدیمی نوعی باکتری را در محیطی چندبار کشت دادند و گذاشتند چند نسل بگذرد. آزمایش معروفی است که به صدهزار نسل رسیده و حدود سی سال است که شروع شده. آزمایشهای اینچنینی زیادی انجام شده و همین الان هم درحال انجام است. یکی از این آزمایشها این است که باکتریها را کشت دادند و بار اول ۱۷ نوع باکتری ایجاد شده و بار دوم دقیقا همان ۱۷ نوع باکتری با همان فنوتیپها ایجاد شده و نکته عجیبش این است که ژنوتیپشان یکی نیست، یعنی شیوه کد شدن فنوتیپهایشان یکی نیست. اگر با اصطلاحات بومی بخواهیم صحبت کنیم این آزمایش نشان میدهد که نظریه اصالت فنوتیپ درست است نه نظریه اصالت ژنوتیپ. یعنی ژنها ابزاری هستند که این فنوتیپها را کد میکنند، ممکن است جورهای مختلفی بشود فنوتیپ را کد کرد و چیزی که مهم است این است که فنوتیپها یکسان باشند.
آزمایشهای متنوعی هم وجود دارد که بعضی حتی نشان میدهند که اتفاقات رندوم میافتد. من نمیتوانم به این نتیجه برسم که در زیستشناسی حرفهای موریس درست است و گلد کاملا اشتباه کرده، اینطور نیست. این یک بحث جدی زیستشناسی است و آخرین کتابی که منتشر شده و خیلی کتاب بحثبرانگیزی است – قرار است درباره آن صحبت کنم – از دیدگاه آدمی است که شواهد آزمایشگاهی از تاریخ طبیعی موجودات زنده و تکامل میآورد تا نشان بدهد بیشتر متمایل به موریس است هرچند با موریس فاصله دارد. من فکر میکنم جای متعادلی ایستاده، یعنی اصلا deterministic نگاه نمیکند ولی در عین حال اینکه کلیاتی ثابت میماند را قبول دارد.
۸– تکرار حیات بحث علمیتری است نسبت به عدم تکرار حیات
این موضوع که اگر حیات را تکرار کنیم چیز دیگری بهوجود میآید که ربطی به شکل حیات الان ندارد، یک حرف زیستشناسانه نیست.
تعهد ما – اگر تعهدی نسبت به علم داریم – این است که عقاید ما با hard core علم در تعارض نباشد. اینکه با نئوداروینیسم به عنوان main stream تعارض دارد یا ندارد یک چیز دلخواه است. من سعی کردم که نشان بدهم حتی این کمربند ایمنی – یعنی main stream موجود زیستشناسی – هم زمانی تعارضش آغاز میشود که حرف گلد درست باشد و اگر حرف گلد درست نیست و ما میتوانیم خطوط کلی پیدا کنیم که این اتفاقات رندوم به یک سمتهایی همگرا میشوند، کافیست تا بگوییم انگار داریم دیزاینی میبینیم. دیزاینی که عمیقتر از بحث خلقتگرایی است. یعنی اگر فرض کنید یک نفر ادعا کند که کل این دیزاین و همگرایی که مثلا شکل این دلفینها از کجا میآید، از کره زمین هم نمیآید بلکه از ویژگیهای آب میآید، حرکت کردن در آب یا هوا قواعدی دارد، پرندهها نمیتوانند مکعب شکل باشند با بالهای مثلا میلهای شکل، پرنده بودن ما را به یک شکلهای خاص – بسته به مهم بودن سرعت دارد، اندازهاش چقدر باشد و… – میرساند. ممکن است یک ماهی شکل عجیب و غریبی داشته باشد چون زندگیاش براساس استتار قرار است بگذرد نه اینکه تند شنا کند.
این ایده که مثلا شکل دلفینها از ویزکوزیته آب میآید، بنابراین از دل قوانین فیزیک این شکل درمیآید، اگر زیستشناسی به سمتی برود که تمام این دیزاینی که در موجودات زنده وجود دارد نتیجه قوانین فیزیک است، نه حتی جغرافیا و تاریخچه زمین؛ اگر کسی چنین چیزی را بتواند بگوید، مثل این است که بگوییم انسان در قوانین فیزیک طراحی شده بنابراین برسیم به یک چیزی مثل عقیده مسیحیان که اصلا جهان انگار برای انسان خلق شده، یعنی یک دین انسانمدار، مسیحیت چنین تصوری از جهان دارد که خلقت برای مسیح و به وجود آمدن انسان است.
اگر بگوییم نتیجه قوانین طبیعت بعلاوه تاریخچه و جغرافیا و ویژگی خاص زمین است، آن چیزی است که مسلمانان میگویند: انسان خلیفه خدا در زمین است؛ خود زمین در اینجا در شکل دادن حیات و رساندن حیات به موجودی مثل انسان نقش داشته. اینها دریافتهای عمیقتری از طبیعت و خلقت هستند تا ساختن چند مجسمه و فوت کردن در آنها زیرا منشأ دیزاین را جایی عمیقتر قرار میدهند.
۱-۸ تصورات رندومگونه به دلیل افزایش هیجانات بعد از کشف DNA و اطلاعات مربوط به آن
یک لحظه ذهنتان را از این که چون دوست دارند آتئیست باشند و ضد مذهب حرف بزنند پس روی رندوم بودن تاکید کردند و تصورات رندومگونه به وجود آمد، خالی کنید. فکر کنید بدون هیچ انگیزه فلسفی و دینی دانشمندان اینگونه گفتند. وقتی DNA کشف شد یکدفعه کل جریان نظریه تکامل و زیستشناسی از بررسی فنوتیپها گرایش پیدا کرد به ژنتیک، مثل اینکه قسمت جدید و جذاب زیستشناسی این قسمت بود؛ یعنی زیستشناسان تمرکز کردند روی بخشی از جریان تکامل که واقعا به نظر رندوم میرسید. این است که آدمی مثل گلد که واقعا آدم ضدمذهبی نیست، احساسش درمورد تکامل شد چیزی شبیه رندوم، درحالیکه به منشأ نظریه داروین که نگاه میکنیم تمام تاکیدش روی natural selection است – یعنی انتخاب فنوتیپها – و اصلا کاری به اتفاقاتی که چطور variation ایجاد میشود ندارد.
میخواهم بگویم در دهههایی مثلا دهه شصت و هفتاد، زیستشناسان تحت تاثیر کشفیات جدید مربوط به DNA و ژنتیک و… یک حال و هوایی پیدا کردند که انگار جریان تکامل کاملا رندوم و به صورت گامهای تصادفی بوده و الان تب و تاب ژنتیک خوابیده و دیدند که سیر پیشرفت (development) چقدر مهم است. یعنی موجود زنده در حالت جنینی که develop میشود یک محدودیتهایی باعث میشود که شکلهای خاص بگیرد و یک چیزهایی باهم هماهنگ شود و دیگر حالت رندومی باقی نمیماند. مطالعات میدانی که میکنند، مثل همین اتفاقات عجیبی که افتاده، مثلا مار را نگاه میکنند و میبینند که این یک نوع مار نیست و دوبار به وجود امده، شکلشان و تمام زندگیشان یکی است ولی ژنومشان زمین تا آسمان تفاوت دارد.
جریان توالی (Sequency) که میتوان رشته DNA موجود زنده را درآورد، هزینهاش روز به روز کمتر میشود. بنابراین جریان رندوم دیدن میتواند از لحاظ علمی اینطور توجیه شود که نتیجه هیجانات چند دهه بعد از کشف رشته DNA و تمرکز زیستشناسی بر ژنوم بود و الان که مثل داروین دوباره به فنوتیپها نگاه میکنند چیز دیگری میبینند. موجودات زنده را natural selection شکل میدهد نه جهش ها که شاید رندوم باشد.
۲-۸ عقاید مذهبی روی نتایج علمی تاثیر میگذارد و افراد دوست دارند نتایج را با باورهای شخصی خود تطبیق دهند
آتئیستها، تئیستها را متهم میکنند که گرایشهای ضدعلمی دارند و میگویند که آنها دنبال شکاف (gap) میگردند، جایی که علم پر نکرده باشد، تا بگویند آن کار را خدا پر کرده. علم نمیداند که حیات اولین بار چگونه به وجود آمده فوری مذهبیها جشن میگیرند که این کار را خدا انجام داده. معروفترینش این است که نیوتن وقتی قواعد جاذبه و نیوتنی را نوشت درباره منظومه شمسی در کتابش نوشت که پایداری آن از قوانین مکانیک درنمیآید و این پایداری را خدا انجام میدهد. صدسال بعد لاپلاس نشان داد که از قوانین مکانیک کلاسیک با ریاضیات مقداری پیشرفتهتر پایداریاش هم درمیآید بنابراین انگشت خدا نیاز نیست.
[۰۱:۴۵:۰۰]
اینکه شکافها باعث شادی مذهبیها میشود و مذهبیها انگار یکجوری ضدعلمی رفتار میکنند – به جای اینکه بگویند این شکاف است و باید پر شود دوست دارند که شکاف پر نشود – عیناً آتئیستها هم همینطور هستند. یعنی الان گرایش علمی این است که ببینیم جهشها چگونه ایجاد میشوند و چه دلیلی دارند. آتئیستها دوست دارند که بگویند رندوم است و تکامل قابل پیشبینی نیست چون این با تفکرشان نسبت به جهان سازگار است. بنابراین مذهب نیست که ضدعلم است، شما هر اعتقادی را از جای دیگر آورده باشی ممکن است با تحقیقات علمیتان تداخل (conflict) ایجاد کند. یعنی دوست نداشته باشید که چیزی روشن شود. الان اگر روشن شود که رندوم نیست یا تکامل خیلی deterministic است به ضرر آتئیستهاست. بدون اینکه از نظر علمی شواهد کافی داشته باشند دوست دارند فریاد بزنند که “اینها رندوماند بنابراین هیچ هدفی در خلقت انسان نبوده و خودتان را درگیر عقاید مذهبی نکنید و جهان همینطور به وجود آمده و بروید دنبال زندگیای که دوست دارید“.
این نمونهای از این است که پرنشدن شکافها یک جایی به درد آتئیستها میخورد. علم باید به این سمت برود که پیشبینی کند، قاعدهمند کند و همه چیز را روشن کند. اینجا تاریکی به درد آتئیست ها میخورد. شاید صدسال دیگر تمام این چیزها را بفهمیم، اینکه رندوم نیست، آزمایش های زیادی انجام داده باشیم که نشان دهد پدیده حیات تکرار پذیر است و اینها با علم سازگارتر است. علم هرچه به سمت determinism برود علمتر است تا اینکه بگویم همینطوری رندوم اتفاق افتاد. اصلا اینکه بگویم همینطور رندوم شد ضدعلم است، علم دوست دارد بگوید همهچیز قاعدهمند است و برای همهچیز قاعده کشف کند بنابراین این مذهب نیست که ضدعلم است و شکاف دوست دارد؛ هرکسی ممکن است یک جایی شکاف دوست داشته باشد.
حضار: انتخاب طبیعی چه ارتباطی با هدف دارد؟
استاد: این یعنی کره زمین، ویژگیهای فیزیکی آن و چیزی که در عالم وجود دارد حیات را به سمت انسان میبرد. انگار جهان – حداقل کره زمین – دیزاین شده تا یک چیزی مانند انسان بوجود آید.
حضار: میشود گفت کره زمین هم رندوم اینطور شده…
استاد: قواعد فیزیک را که نمیخواهیم بگوییم رندوم است. جهانی وجود دارد که در آن قواعدی وجود دارد که منجر به بوجود آمدن حیاتی میشوند که در آن انسان بوجود میآید. الان بحث Fine Tuning این است که اگر ذرهای شما ثوابت فیزکی را تغییر دهید نه تنها حیات که کهشکانها هم بوجود نمیآید بنابراین ما در جهانی زندگی میکنیم که برای بوجود آمدن یک موجود هوشمند مثل انسان در آن هدفگیری شده. یعنی با کوچکترین تغییری انسان بوجود نمیآمد.
۳-۸ اهمیت به صورتها در علوم و تفکر مدرن و اهمیت ندادن به حقیقت درونی و معنا
یک نکته دینی بگویم، اینکه کلا فضای علم و حتی فلسفه و تفکر مدرن خیلی به صورتها (form) اهمیت میدهد. آن چیزی که در دیدگاه دینی و عرفانی است کاملا برعکس است. یک شاعر غیرمعروف یک شعر معروفی دارد که «صورتی در زیر دارد آن چه در بالاستی» تفکر دینی از مثل افلاطون تا تفکر الهیاتی، اینطور است که انگار معانی و حقایقی وجود دارند که به یک شکلهایی صورت پیدا میکنند و اینکه صورت چیست مهم نیست و معنایش مهم است. با این نگاه به موجودات زنده نگاه کنید، مثلا من میتوانم بگویم به معنای deterministic هروقت در کره زمین حیات را تکرار کنیم مرغ ماهیخوار به وجود میآید. مرغ ماهیخوار یعنی چیزی که در آسمان میپرد و موجودات متحرک آبزی را میخورد. حالا دفعه بعد که حیات را تکرار کردم شاید مرغ ماهیخوار پَرَش این مدلی نباشد ولی معنا تکرار میشود.
صورت تحقق پیدا کردن از نظر دینی مهم نیست. یعنی به یک معنایی ممکن است من با یک دیدگاه عرفانی بگویم که موریس حق دارد و deterministic است. همیشه ماهی به وجود میآید ولی اینکه شکلش همین باشد معلوم نیست. اصلا چه کسی گفته که کد رشته DNA همیشه باید ۴ حرف و با همین مواد شیمیایی باشد؟ ممکن است حیات دفعه بعد جور دیگری به وجود بیاید ولی بالاخره حرف این است که اگر چیزی تولید مثل کند natural selection دخالت میکند و حیاتی به وجود میآورد و معانی حفظ میشوند ولی صورتها ممکن است متفاوت باشند.
این نکتهای خارج از بحث زیستشناسی است چون در زیستشناسی اگر بخواهیم بگوییم که تکرار شود همین حیات اتفاقات میافتد، دقیقا باید صفات یکسان باشد و اگر یک مقدار متفاوت باشد ممکن است شخص بگوید این چیزی که میگفتم نیست. اگر به موجودات زنده کلیتر و معنیگراتر نگاه کنیم شاید بشود به deterministic رسید. این یک حرف خارج از محدوده علم است ولی ممکن است یک آدم متدین این را خیلی خوب بفهمد که آن موجود خزنده هوشمندی که آن آقا کشیده ممکن است از نظر آدم مذهبی انسان باشد. انسان نیازی نیست پستاندار باشد. اصلا در تعریف، انسان حیوانی ناطق است و مهم این است که نطق داشته باشد و به زبان نامتناهیای که داریم وصل شده باشد.
زبان، مثل این است که جریان تکامل این شکلی است که از یک جایی روی سطحی شروع میکنید و به یک جایی که میرسید شیبش به سمت بینهایت میرود. انسان مثل این است که به جایی رسیده که به بینهایت وصل شده. چیزی که ما پیدا کردیم ما را از حیوانات جدا میکند. ما میتوانیم درمورد حقیقت صحبت کنیم. مثل این است که توری داریم که میتوانیم به کمک آن کل جهان را صید کنیم. اینها بحث زیستشناسی نیست. انگار ما یک مولفه بینهایت پیدا کردیم. مثل یک مرزی که اگر از آن بگذریم تبدیل به چیز دیگری شدیم، که آن هم زبان است. زبان پویایی (productive) که داریم و حیوانات ندارند. وقتیکه زبان در مغز نصب (install) شود دیگر تو موجود دیگری شدهای؛ اخلاق، حسن و قبح و… معنا میگیرند. تو به مطلقی وصل شدی و ربطی ندارد به اینکه بگویی محصول زیستشناسی هستم.
۹– نتیجهگیری
نتیجه بحث امروز این است که از نظر من فقط سیر تکاملی (evolution) با الهیات سازگار است و اصلا خلقتگرایی سازگار نیست. یعنی hard core زیستشناسی از نظر من جزو الهیات است و آن شخصیت ابن تطور من هم در درون من زندگی میکند و واقعا الهیاتی میشود تکامل را کشف کرد.
Main stream فعلی زیستشناسی به هیچ وجه چیز قطعی نیست. دانشمندها را به دو دسته تقسیم کنید، آنهایی که احساس علم میکنند، آدمهای بسیار بسیار متوسطی هستند. دانشمندهای واقعی آنهایی هستند که میدانند که خیلی چیزها را نمیدانند. زیستشناسی در مرحله نوزادی خودش است و ادعای استفاده از آن در مثلا فلسفه مثل جوک است و صدسال دیگر مردم میخندند که مردم در قرن بیستم فکر میکردند که خیلی چیزها میدانند و میخواستند از آن نتایج الهیاتی و فلسفی در هر دو جهت، چه الهیاتدان باشند چه آتئیست، بگیرند.
وقتی شما زیستشناسی را میخوانید میبینید که اصلا چیزی نمیدانیم و زیستشناسی در حد نوزادیاش است. ما حتی درصد بالایی از حیوانات را نمیشناسیم. در جنگلهای آمازون آزمایشی انجام دادند که دور یک درخت را پوششی گذاشتند بعد آن را سم پاشی کردند و خرد خردش کردند. اکثر حشراتی که در این آزمایش پیدا کردند نام نداشتند و شناخته شده نبودند؛ آن هم فقط از یک درخت. درصورتی که مردم فکر میکنند اکثرا موجودات زنده را در زیستشناسی میشناسیم. ما هنوز فنوتیپ ها را نمیشناسیم و در سطح ژن در حد بیسوادی مطلق هستیم که تازه شروع کردیم به آموختن. درنتیجه کلا این بحثها خندهدار است. من سعی کردم درهمین بحثهای خندهدار نشان بدهم که با همین main stream زیستشناسی – که قطعا ۵۰ سال دیگر نیست – نمیشود چیزی علیه الهیات گفت زیرا قدم اولی که باید بردارید این است که ثابت کنید این بحث درست است که اگر حیات را تکرار کنم چیز دیگری میشود و این نه تنها با شواهد زیستشناسی اثبات نشده بلکه حداقل میتوانیم بگوییم در ۳۰ سال اخیر به سمت مخالفش گرایش وجود داشته است.
[۰۲:۰۰:۰۰]
امیدوارم اگر کسی این سخنرانی را صدسال دیگر گوش کند، نخندد. من میدانم که این حرفها خندهدار است، یعنی این مقدار احساس علم که با آن به نتایجی برسیم و… ولی خب چه کنیم وقتی عدهای میگویند و بقیه نمیخندند، من هم چیزی میگویم. ما هیچ چیزی در مورد فیزیک و اشیاء بیجان نمیدانیم چه برسد به زیستشناسی. این احساس علم یک احساس شگفتانگیز احمقانهای است که متاسفانه اکثریت دانشمندان دارند و به مردم هم منتقل میکنند. یعنی طوری حرف میزنند که انگار خیلی چیزها را میدانند. ولی دانشمندان واقعی مثل انیشتین و نیوتن و… که دانشمندان مهمی بودند، خوب میدانستند که چیزی نمیدانند. این جمله از نیوتن است که من احساس بچهای را دارم که در ساحلی قدم زدم و چند صدف پیدا کردم. یعنی از ساحل به این بزرگی دو سه تا صدف را فقط دیدم و بقیهاش هنوز مانده. انیشتین و همه دانشمندان بزرگ هم همین حس را داشتند و میفهمند که خیلی کم میفهمند. و دانشمندان خنگ کسانی هستند که به جای اینکه از مغزشان استفاده کنند از دهانشان استفاده میکنند.
یک جریانی در چند دهه اخیر به وجود آمده است که آن هم پول در آوردن از طریق نوشتن کتابهای پرطرفدار علمی است؛ مثل تاریخچه زمان آقای هاوکینگ یا مثل ساعتساز نابینای آقای داوکینز که شروعش با آدمهایی مثل ساگان بوده که شروع کردند فیلم مستند علمی درست کردن یا نوشتن کتاب علمی برای عموم مردم که میلیونها نسخه به فروش رسیدند و این تبدیل شد به ژانر جدید ادبی که بعضی به آن third culture (فرهنگ سوم) میگویند. یعنی دانشمندان کتاب بنویسند تا مستقیما با مردم در ارتباط باشند. این شدیداً به علم آسیب میزند چون مردم کتابی را دوست دارند که در آن ادعای دانش میشود. اگر من الان کتابی بنویسم که ما هیچ نمیدانیم و… نمیخرند.
آقای هاوکینگ در آخر عمرش در برنامهای تلویزیونی گفت که تئوری همه چیز (Theory of Everything) وجود دارد؛ فیزیکدانها معترض شدند که تئوری همهچیز چی هست اصلا؟ ولی مردم دوست دارند از دانشمند اظهار علم بشنوند و این بزرگترین فساد علم است که ما الکی اظهار نظر کنیم که زیاد میدانیم. شما تمام این کتابهای پر فروش را ببینید همه اینطور هستند که به جای تاکید بر اینکه چیزی نمیدانیم تاکید بر این دارند که همه چیز را میدانیم و قدم آخر را داریم برمیداریم. از بیگ بنگ تا انسان همه را میدانیم و فلسفه را هم بریزید دور. صراحتا میگویند علم همه چیز را حل کرد و تمام شد و فلسفه به درد نمیخورد در صورتی که هیچ چیز را حل نکردیم. واقعیت این است که ما در علم، در فیزیک و در هر شاخه دیگر، خیلی چیزها را فهمیدیم ولی مجهولاتمان بینهایت بیشتر از دانش ماست؛ نمونهاش همین ژنتیک. هرچندسال یکبار میفهمیم که هیچ چیز تا الان نمیدانستیم ولی باز دوباره احساس میکنیم که حالا دیگر فهمیدیم. پنج سال بعد باز میفهمیم که ماجرا خیلی پیچیدهتر از آنچه بوده که پنج سال پیش فهمیدیم.
