بسم الله الرحمن الرحیم

درس‌گفتارهای دفاع عقلانی از دین، جلسه‌ی ۲۶، دکتر روزبه توسرکانی، پژوهشگاه دانش‌های بنیادی، ۱۳۹۸/۴/۱۸

۱- مقدمه و مرور جلسات پیشین

در جلسه‌ی پیش بحث تکامل را کامل گفتم و قصد ندارم مرور کنم. فقط یک نکته‌ای را فراموش کردم که فکر می‌کنم در شروع این جلسه می‌شود گفت چون با محتوای آنچه در این جلسه می‌خواهم بگویم ارتباط روشنی دارد. اینکه اگر تاریخ خیلی از دانش‌ها به جز زیست‌شناسی را مطالعه کنید می‌بینید که در ابتدای تشکیل آن دانش (مثلا جامعه‌شناسی، اقتصاد سیاسی، حتی فلسفه‌ی تاریخ و خود تاریخ، زبان‌شناسی و…) فضای اولیه اینطور است که وقتی دانش کافی نداریم و مدل‌هایمان به اندازه‌ی کافی دقیق نیست و پیشرفت نکرده، الگوها را تشخیص نمی‌دهیم و احساس می‌کنیم اتفاق رندومی (تصادفی) افتاده است.

۲- اعتقاد به عدم تکرار در صورت دوباره تکرار کردن(rewind) در سایر علوم در ابتدای شکل‌گیری آن علوم قبل از پیدا کردن الگوها

بحث جلسه‌ی پیش این بود که ممکن است احساس عده‌ای از زیست‌شناسان این باشد که اگر حیات را تکرار کنید، کاملا چیز متفاوتی به وجود می‌آید و عده‌ای هم معتقدند الگوهایی(pattern) وجود دارد که تکرار می‌شود. نکته‌ای که می‌خواستم بگویم این است که شما مشابه این را در خیلی از علوم می‌بینید.

۱-۲ تاریخ

یک زمانی، شاید اگر از کسی که در حوزه‌ی تاریخ بشر مطالعه می‌کرد می‌پرسیدید احساسشان این بود که اگر تاریخ را تکرار کنید، کاملا اتفاق‌های دیگری می‌افتاد. یک مثال خیلی معروف این است که شخصی در مورد انقلاب فرانسه اظهارنظر کرده است که مثلاً علت اینکه لویی هشتم (اشتباه لفظی است و منظور لوئی شانزدهم است) دستگیر شد اینست که قبل از فرار طبق عادت پادشاهی فرانسوی‌ها صبحانه‌اش را خیلی طول داد و انقلابیون دستگیرش کردند و اگر صبحانه‌اش را سریع‌تر می‌خورد، از دست انقلابیون فرار می‌کرد و انقلاب پیروز نمی‌شد و تاریخ چیز دیگری شده بود بنابراین کل ماجرای تاریخ معاصر ما به این ربط داشت که او صبحانه‌اش را چقدر طول داده باشد! همانطور که شما الان لبخند می‌زنید؛ این‌ها کاملا حالت شوخی و مسخره‌بازی دارد اگر کسی فکر کند جریان تاریخ به این ربط داشته که یک نفر را بگیرند یا نگیرند! این مثل همان است که اگر آن شهاب‌سنگ نمی‌خورد و دایناسورها از بین نمی‌رفتند، هنوز هم دایناسورها حکومت می‌کردند یا خیلی چیزهای رندوم دیگر که ما فکر می‌کنیم اگر اتفاق نمی‌افتادند، حیات در این خط نمی‌افتاد!

تاریخ، خصوصا بعد از قرن نوزدهم، استارتش در مارکسیسم خورد؛ اصطلاحی مارکس دارد، ماتریالیسم تاریخی، اصطلاح جبر تاریخ، مارکسیسم‌ها خیلی روی جبر تاریخ تأکید می‌کردند که اگر شما هزاربار هم تاریخ بشر را دوباره تکرار کنید و از نو شروع کنید(rewind)؛ مثلا ما از دوره‌ی غارنشینی شروع می‌کنیم و به دلایل روشنی به کشاورزی و برده‌داری خواهیم رسید (به دلیل نوع تولیدی که بشر به آن می‌رسد) بعد از برده‌داری، فئودالیسم و بعد هم سرمایه‌داری. مارکسیسم‌ها این حرف‌ها را می‌زدند و می‌خواستند نتیجه بگیرند که بعد از سرمایه‌داری به طور جبری وارد دوره‌ی کمونیسم و سوسیالیسم می‌شویم (چیزی که آنها فکر می‌کردند باید به آن برسند). کاری به آن پیش‌بینی ندارم ولی چیزی که روی آن توافق وجود دارد این است که این اتفاقات رندوم نبودند. کسی نمی‌تواند بگوید آیا انقلاب فرانسه دوباره در همان تاریخ پیروز می‌شود یا نه! کسی نمی‌تواند بگوید اگر دوباره تکرار(rewind) کنید دوباره در همان تاریخ انقلاب می‌شود و پادشاه چندم فرانسه در اثر انقلاب از بین می‌رود! این‌ها را نمی‌شود پیش‌بینی کرد ولی اینطور نیست که الگوهای کلی وجود نداشته باشد که بشود براساس آنها پیش‌گویی انجام داد.

۲-۲ زبانشناسی

شما در اکثر علوم می‌بینید که در دوره‌های اولیه, یک حس رندوم بودن همه چیز و پیدا نکردن الگو وجود دارد. بعد که علم حالت پیشرفته‌تری پیدا می‌کند؛ می‌فهمند که الگو وجود دارد و هرجایی که یک تاریخچه (history) وجود داشته باشد دقیقاً همین سوال مطرح است که اگر تکرار کنیم چه اتفاقی می‌افتد؟

نمونه دیگر زبان‌شناسی است. واقعا اگر دوباره تاریخ زبان بشر را تکرار کنید همین زبان‌ها به وجود می‌آیند؟! فکر می‌کنم جواب اولیه این است که به هیچ وجه! ممکن است هیچ‌کدام از زبان‌هایی که به وجود می‌آیند، از نظر الفاظی که استفاده می‌شود، مشابه زبان‌های موجود ما نباشند.

من اظهارنظری شبیه ماجرای صبحانه‌ی پادشاه فرانسه در زبان‌شناسی ندیدم؛ ولی شاید بتوان پیدا کرد که حدود صد تا صد و پنجاه سال پیش که مطالعات تاریخی زبان‌شناسی شروع به پیشرفت کرد، چنین دیدگاه‌هایی وجود داشته که اگر روم بر ایران غلبه نمی‌کرد الان زبان اروپایی‌ها چیز دیگری بود! بعد هم طبق بعضی از نظریاتی که حول و حوش زبان‌شناسی شکل گرفته بود اگر زبان را عوض کنی فرهنگ هم عوض می‌شود در نتیجه تاریخ عوض می‌شود.

۱-۲-۲ محدودیت فیزیولوژیک و آناتومیک در تولید صدا

ممکن است اول که نگاه می‌کنید، چنین چیزی ببینید. درحالیکه الان نگاه می‌کنند که سیستم حنجره‌ی ما شناخته شده است و چیزهای خیلی متنوعی نمی‌توانیم تلفظ کنیم بنابراین فرم زبان‌ها و تنوعشان در همین دایره‌ای که الان داریم، باقی می‌ماند. بعضی از حروف هستند که در اکثر زبان‌ها وجود دارند؛ زبان‌های استثنایی هم داریم که هنوز هم شاید زبان‌های زنده‌ای باشند که از این شیوه‌ی اصلی صحبت کردن استفاده نمی‌کنند (شیوه‌ی اصلی این است که شما هوایی را از حنجره بیرون می‌دهید, بعد بااستفاده از تارهای صوتی و فضای زبان آن را شکل می‌دهید و حروفی تولید می‌کنید). زبان‌هایی هم داریم که زبان‌های ابتدایی هستند و از این سیستم صوتی استفاده نمی‌کنند؛ مثل زبان‌های نچ که فقط در فضای دهان صداها تولید می‌شوند و خیلی ابتدایی هستند چون نمی‌توانند کلمات پیچیده‌ای بسازند بنابراین شما اگر تاریخ را تکرار کنید، به دلیل فیزیولوژی و آناتومی انسان، زبان‌های پیشرفته همه از همین سیستم استفاده خواهند کرد بنابراین چیزهایی که ما تلفظ می‌کنیم محدودیت فیزیولوژیک دارد.

۲-۲-۲ وجود معانی مشترک در همه‌ی زبان‌ها

از آن طرف به واژه‌ها اگر نگاه کنید، به هیچ وجه این واژه‌ها رندوم نیستند یعنی اگر هزارتا زبان را کنار هم بررسی کنید؛ واژه‌های پدر، مادر، خواهر، برادر، افعال راه‌رفتن، نشستن، دویدن، پریدن و… را در آنها می‌بینید (من می‌توانم هزار واژه با اطمینان بگویم که در همه‌ی زبان‌ها هست). نمی‌شود بشر حرف بزند و کلمه‌ای برای راه رفتن نداشته باشد. ممکن است یک زبان استثنایی پیدا کنید که بین راه رفتن و دویدن تفاوت نگذارد یا ممکن است زبان‌های استثنایی باشند که برای راه رفتن و دویدن چهار پنج تا واژه داشته باشد! یعنی برای تند راه رفتن واژه خلق کرده باشند، اگر زیاد راه بروند یا راه رفتن در معیشت آنها اساسی باشد ممکن است تعداد واژه‌هایی که به کار می‌برند زیاد باشد. اسکیموها که نمی‌توانند بدوند ممکن است یک واژه برای راه رفتن و دویدن بیشتر نداشته باشند. برای انواع حرکات ما، واژه‌های مشترک وجود دارد.

مقداری از محدودیت‌های زبان ما، بستگی به تاریخچه زندگی ما دارند مثلا نوزاد هستیم پدر و مادر برای ما مهم هستند. شما اصلا زبانی پیدا نمی‌کنید که برای غذا خوردن واژه‌ای در آن نباشد! جمله‌ی معروف ویتگنشتاین (که این نوع نگاه به زبان مربوط به قرن بیستم است) اینست که زبان نتیجه‌ی معیشت ماست. انسان‌ها معیشت مشترک دارند بنابراین زبانشان علی‌رغم تلفظ‌های مختلف مقدار زیادی واژه‌ی مشترک دارند. مثال معروف درمورد رنگ‌ها این است که زبان روسی واژه‌ای برای رنگ آبی ندارد! چه اشکالی دارد؟! ما یک طیف رنگی پیوسته داریم و تا حدودی قراردادی است که از کجا تا کجا را چه اسمی بگذاریم. شاید اگر در فارسی به رنگی بگویند نارنجی, شاید در زبان دیگر عیناً به همان رنگ نگویند. یعنی این مرزها کمی مخدوش است که نارنجی کی تبدیل به قرمز می‌شود، کی تبدیل به زرد می‌شود که این‌ها خیلی مهم نیستند. ما یک تقسیم‌بندی برای رنگ‌ها داریم و یکسری از رنگ‌ها را تشخیص می‌دهیم به عنوان اینکه مهم هستند و باید برای آنها اسم بگذاریم! یک مثال معروف این است که می‌گویند در زبان فارسی هم معنی رنگ آبی و مرزش با رنگ سبز آن چیزی که ما الان می‌فهمیم نیست! تعجب نکنید که حافظ می‌گوید مرزع سبز فلک دیدم و داس مه نو؛ آن رنگی که در فلک بوده را ممکن است سبز حساب می‌کردند!

۳-۲-۲ گرامر

این حالت رندوم گونه‌ای (randomness) که در این مرزها وجود دارد ممکن است شخصی را به اشتباه بیندازند که کل فرآیند تولید زبان چیزی رندوم است. درحالیکه وقتی مطالعات عمیق‌تر می‌شود می‌فهمیم از نحوه‌ی تلفظ تا واژه‌هایی که انتخاب می‌کنیم از یک قواعدی پیروی می‌کنند. به نیمه‌ی قرن بیستم که رسیدیم گرامر هم چنین وضعیتی پیدا کرد. در دیدگاه‌های چامسکی که الان بر زبان‌شناسی غلبه کردند بحث این است که گرامر در مغز ما نصب (install) شده است یعنی اینطور نیست که گرامر اختیاری تولید کنیم مثلا کلا سه نوع می‌توانیم جمله سازی داشته باشیم: یا فعل اول است, یا فعل دوم است یا فعل آخر! زبان فعل سوم و چهارم نداریم! و طبق نظر چامسکی اگر اینطور نبود دیگر کودک نمی‌توانست زبان بیاموزد! یعنی باید محدودیت‌هایی در مغز وجود داشته باشد تا کودک بتواند با تعداد کمی از محرک‌هایی که در دوران کودکی دریافت می‌کند، بتواند ظرف یک سال زبان را یاد بگیرد و جمله سازی کند.

۴-۲-۲ برخی قواعد، کوتاه یا بلند بودن اسامی یا اینکه حروف خاصی در آن وجود داشته باشد را حکم می‌کنند

در زبان‌شناسی تاریخی که تصور می‌شد زبان‌ها رندوم هستند و اتفاق‌های تاریخی باعث شد بعضی از زبان‌ها از بین بروند و بعضی به وجود بیایند و… اما الان که از دور نگاه می‌کنیم می‌بینیم که زبان‌ها آنقدر که فکر می‌کردیم اختیاری نیست. یک مطالعه‌ی عجیبی اخیراً انجام شده که نشان می‌دهد که در نامگذاری‌ها هم، از نظر صوتی که تولید می‌کنیم، قواعد مشترکی در همه‌ی زبان‌ها وجود دارد! مثلا بعضی از معانی در تمام زبان‌ها در آن «م» وجود دارد مثلا مادر!

[۰۰:۱۵:۰۰]

یکی دو سال پیش مطالعه‌ای در یک ژورنال معروف چاپ شد که تعدادی از واژه‌های اساسی که در همه‌ی زبان‌ها هستند را در تعداد زیادی از زبان‌ها بررسی کردند و نشان دادند از لحاظ چیزی که تلفظ می‌شود تشابهاتی در آنها وجود دارد. این نشان می‌دهد که گفتن «م» یا «س» از نظر روانشناسی تاثیری بر ما دارد مثلا در بودیسم «م» مقدس است و یکی از تمرین‌های مذهبی آنها این است که «م» را تلفظ کنند و حسی دریافت کنند. همه‌ی حروف همراه با حس‌هایی هستند مثلا در تمام زبان‌ها به نظر می‌رسد دعوت به سکوت با «س» یا «ش» انجام می‌شود. اینطور نیست که برای ساکت کردن آدم‌ها در جایی بگویند مثلا «م». گویی قواعد روانشناسی وجود دارد که حکم می‌کند که در بعضی از اسامی حروف خاصی باشد یا کوتاه و بلند بودنشان را تعیین می‌کند.

یک قاعده‌ای که زود فهمیدند اینست که هرچه قدر یک کلمه، کلمه‌ی مهمتری باشد، تعداد حرف کمتری دارد. درواقع طبق قاعده‌ی پارسیمونی (parsimony) قاعده‌ی تمام کارهای بشر اینست که انرژی کمتری صرف کند. بنابراین اگر کلمه‌ای را زیاد استفاده می‌کنیم سعی کنیم کد کوتاه‌تری داشته باشد‌. در رمزگذاری (coding) در مهندسی مخابرات هم چنین کاری می‌کنند. اگر شما بخواهید چیزی را کُد کنید بفرستید نگاه می‌کنید مثلا حرف m که یکی از پرتکرارترین حروف در انگلیسی است؛ کد کوتاه‌تری دارد نسبت به مثلا q

این کار را بشر به طور طبیعی (normal) انجام می‌دهد بدون اینکه بخواهد فکر کند یا قاعده‌ای بگذارد. واژه‌هایی که مستعمل‌تر هستند طول کوتاه‌تری دارند و اگر خیلی مستعمل نیستند با یک کلمه نمایش داده نمی‌شوند مثلاً من گفتم: راه رفتن، دویدن! خب بین آنها “کند راه رفتن” و “تند راه رفتن”، “سلانه‌سلانه راه رفتن” و … است. بسته به اینکه چقدر لازم می‌شود من به چنین چیزی اشاره کنم, واژه‌هایی برایش می‌گذارم و ترکیب می‌کنم. به جای اینکه یک واژه اختصاص دهم به یک حالت خاصی, چند واژه کنار هم می‌گذارم تا آن را توصیف کنم.

اسکیموها بیشتر از ده واژه برای انواع برف دارند زیرا هر روز باید در مورد آن صحبت کنند و برای فردا برنامه‌ریزی کنند که اگر نوع اول باشد یا نوع هفتم کارهایی که می‌توانند فردا انجام بدهند فرق دارد! ما یک واژه داریم نهایتا می‌گوییم برف خشک است، تر است، درشت است، تند می‌بارد و… و توصیفاتمان را با یکسری صفت‌ها انجام می‌دهیم. زیرا خیلی درمورد برف حرف نمی‌زنیم. چندبار در طول سال برف می‌آید که ما بخواهیم یک دیکشنری درست کنیم که آنها را توصیف کند؟!

۳-۲ نتیجه گیری: با پیشرفت هر شاخه دانش و پیداشدن الگوها رندوم بودن به حداقل می‌رسد

پس دانش‌ها وقتی پیشرفت می‌کنند, بیشتر الگوها (pattern) را می‌بینند و حرف‌های مشابه اینکه اگر دوباره تکرار (rewind) کنیم، چیز دیگری می‌شود را در تمام علومی که جنبه‌ی تاریخی (historical) دارند مثل زبانشناسی تاریخی، خود علم تاریخ و… در شروع کارشان می‌بینید که این حس را دارند که اتفاق‌های کاملا متفاوتی می‌افتد. ولی الان بعد از یک قرن، همه می‌دانند که اینطور نیست و قواعدی وجود دارد که خیلی چیزها را محدود می‌کند. زیست‌شناسی باوجود اینکه حداقل صد و پنجاه سال از نظریه‌ی تکامل گذشته و زیست‌شناسی مدرن حداقل نزدیک صد سال است که شکل گرفته, ولی باتوجه به پیچیدگی دانش زیست‌شناسی همچنان در حالت ابتدایی است و این بحث‌ها تازه دارد به جایی می‌رسد.

۳- آیا گزاره‌های علمی با متون مقدس در تضاد قرار می‌گیرند؟

۱-۳ باور اشتباه اول: رندوم بودن یعنی عدم وجود طراحی!

در زمینه‌ی تکامل و حیات احساس اینکه اتفاقات رندومی دارد می‌افتد، نتیجه‌ای که از نظر حسی به آدم می‌دهد این است که طراحی(design) وجود نداشته و معنایی نیز وجود ندارد. یک لحظه ادعای بعضی از زیست‌شناسان را بپذیرید که حیات به صورت رندوم و طی یکسری اتفاق‌ها به وجود آمده است مثل اینکه گلوله‌هایی به هم برخورد کردند و الگویی (pattern) ایجاد شده است. علت اینکه الگویی ایجاد شده است این است که تعداد گلوله‌ها و تعداد برخوردها خیلی زیاد بوده و بالاخره در یک جایی یک الگویی ایجاد شده! حیات اینطور به وجود آمده که در ساختاری شیمیایی بوده و پس از مدتی مولکول‌هایی به وجود آمدند که قدرت این را داشته باشند که خودشان را تکثیر کنند. بنابراین حیات نتیجه‌ی یکسری پروسه‌های تصادفی است.

نظریه‌ی داروین به این معنا که اتفاقات رندومی می‌افتد و هربار که بازتولید (reproduction) یا تولیدمثل انجام می‌شود، تفاوت‌هایی (variation) به وجود می‌آید و بعد آنهایی که تطبیق بهتری برای ادامه‌ی حیات و تولید مثل دارند باقی می‌مانند و یک عده شانس کمتری دارند و همین‌طور ادامه پیدا می‌کنند و ساختارها پیچیده‌تر می‌شود تا اینکه موجودات زنده و در آخر انسان به وجود می‌آیند. بنابراین انسان به وجود آمده است چون تعداد زیادی توپ به هم برخورد کردند و تعداد دفعاتی که این آزمایش تکرار شده, زیاد بوده و یک الگوهایی به وجود آمدند که طبق یک اتفاقاتی موجوداتی به وجود آمدند که هیچ‌کدام طراحی شده نیستند و ممکن است میلیاردها بار شما تاریخ را تکرار کنید و اصلا حیاتی در کره‌ی زمین به وجود نیاید! ممکن است میلیاردها بار حیات را تکرار کنید و اصلا موجودات زنده‌ای مثل پستانداران و انسان به وجود نیاید. بنابراین ما محصول یک پروسه‌ی رندوم هستیم و اینکه وظایف اخلاقی برای خودمان در نظر بگیریم یا اینکه هدف حیات چیست و ما چرا به وجود آمدیم، از کجا آمده‌ام؟ آمدنم بهر چه بود بیخود است؛ از هیچ جایی نیامدی و آمدنت بهر هیچ چیزی نبود و قطعا به جایی هم نمی‌روی! یک تصادف است دیگر! مثل اینست که توپ‌هایی به هم بزنید و الگوهایی به وجود بیایند و بعد آن الگوها از خود بپرسند از کجا آمده‌ام آمدنم بهر چه بود؟! هیچ چیز! اگر دوباره به هم بزنیم هیچ چیزی به وجود نمی‌آید بنابراین هیچ معنایی پشت این پروسه وجود ندارد که بخواهیم به آن فکر کنیم یا سوالات عمیق فلسفی از خودمان بپرسیم که اعتقاد به دین و خدا و اینکه کسی مواظب من است و از من انتظاراتی دارد.

این یک دیدگاه در زیست‌شناسی است و آن تعارضی (conflict) که با نگاه دینی وجود دارد این است که وقتی اتفاقاتی رندوم هستند محصولاتشان معنی‌دار نیستند و سوالات عمیقی نمی‌توان پرسید که از کجا و برای چه آمدند و فکر کنند که خدایی هست که ما را خلق کرده و از ما انتظاراتی دارد و بعداً می‌خواهد در جهانی دیگر ما را مجازات کند و … این سوالات بی‌معنی می‌شوند. پروسه‌های رندوم به معنا منجر نمی‌شود, بلکه به چیزهایی بی‌معنی منجر می‌شود. بنابراین زیاد به خودتان فشار نیاورید که معنایی در حیات پیدا کنید.

آن بخش از نظریه‌ی تکامل که ما کم و بیش توافق داریم که رندوم است، بخش ایجاد تفاوت‌هاست (variation) در نظریه‌ی داروین تنها جایی که حرف از رندوم می‌شود این است که تفاوت‌هایی (variation) وجود دارند که در اثر جهش‌های تصادفی اتفاق می‌افتند و امکان دارد این حرف کاملا درست باشد (به طور قاطعانه نمی‌دانیم ولی شاید درست باشد) حرف‌های جلسه‌ی قبل من از یک جایی به بعد بر اساس این بود که فرض کنیم این درست باشد. ولی اشتباهی که می‌کنند این است که اگر جزئی از یک فرآیند رندوم باشد یعنی کل آن رندوم است!

دیدگاه علمی به این دلیل با دیدگاه دینی یا با متون مذهبی به تعارض می‌رسد زیرا گزاره‌های علمی با معنادار بودن در تعارض هستند. معنادار بودن برای اعتقادات دینی خیلی اساسی است و به نظر می‌رسد علم می‌تواند در تعارض با مذهب قرار بگیرد. یکی از دلایل این بی‌معنایی این است که ممکن است در این پروسه‌هایی که علم توصیف می‌کند بخش‌های رندوم وجود داشته باشد. در واقع موضوعی که می‌خواهم الان مطرح کنم تعارض دیدگاه‌های علمی است با دیدگاه‌هایی که به جهان معنا می‌بخشند. به نظر می‌رسد علم معنا که نمی‌بخشد هیچ، با هر نوع معنا بخشیدن به مسائل طبیعت تعارض هم دارد.

این یک اشتباه رایج است که اگر می‌خواهیم طراحی (design) و هدفی داشته باشیم و معنایی تولید کنیم نباید هیچ مرحله‌ی رندوم یا به اصطلاح فرآیند تصادفی (stochastic) وجود داشته باشد. این یک حس کلی اشتباه است که فقط قطعیت (determinism) است که به معنا منجر می‌شود مثالی که زدم این است که اگر من بخواهم فرآیندی تولید کنم که به تعدادی مزرعه، توسط کانال‌هایی مقدار و درصد مشخصی از آب یک سد را برسانم به این معنا نیست که مجبورم برای انجام این کار به تک‌تک مولکول‌های آب به طور قطعی (deterministic) بگویم که وارد کدام کانال شوند تا به نتیجه‌ی دلخواه برسم.

[۰۰:۳۰:۰۰]

فرآیندی که ایجاد می‌کنم این است که عرض و حجم آبی که کانال‌ها حمل می‌کنند تنظیم شده باشد و آب را آزاد می‌گذارم تا هر مولکول هرجایی دلش می‌خواهد برود. مولکول‌های آب کاملا رندوم و طبق یک فرآیند تصادفی (stochastic) جای خود را پیدا می‌کنند و من مطمئن هستم که ته ماجرا ده درصد به این سمت می‌رود، بیست درصد به آن سمت و… درواقع یک تقسیم‌بندی دقیق و هدفدار به وجود می‌آورم درحالیکه فرآیند اولیه که چه مولکولی کجا برود کاملا رندوم و تصادفی (stochastic) است. بنابراین وجود جهش‌های رندوم (حتی اگر ثابت شود که جهش‌ها در نظریه‌ی تکامل رندوم هستند) ربطی به این ندارد که طراحی وجود ندارد.

اگر آدمی وسواس داشته باشد و بگوید من می‌خواهم دقیقا ده درصد مولکول‌ها وارد این کانال شوند، نمی‌تواند رندوم بودن را تحمل کند, چون ممکن است00001/10 درصد به آن سمت برود و اگر بخواهم دقیقا ده درصد دقیق را به دست آورم باید تمام مولکول‌ها را نشان‌دار کنم و بعد به صورت کاملا قطعی (deterministic) روی آنها نیروهایی وارد کنم که معلوم باشد کدام یک به کجا می‌رود و ثابت شود با تقریب بهتر از این کار را درست انجام می‌دهم.

طراحی دوم که انرژی و طراحی بی‌نهایت پیچیده‌ای نیاز دارد و صرف وقت و انرژی زیادی می‌گیرد نه تنها نسبت به طراحی اول برتری ندارد بلکه آن طراحی برتری دارد! زیرا اگر شما پارسیمونی (parsimony) را ملاک قرار دهید، آدم هوشمند کسی نیست که کارها را به دقت انجام می‌دهد بلکه کسی است که با روش ساده‌ای انجام می‌دهد یعنی تمرکز روی کنترل حجم کانال‌ها به جای کنترل مولکول‌های آب چیزی هوشمندانه‌تری است.

اگر دوتا طراح هوشمند این دو تا طرح را به شما ارائه کنند که یکی میلیاردها میلیارد دلار هزینه دارد (فرض کنید از نظر فیزیکی ممکن باشد که مولکول‌ها را نشان‌دار کنم و تعیین کنم کجا بروند) درحالیکه سیستم دیگری این کار را بسیار ساده‌تر انجام داده است و دقت کافی را هم دارد، شما کدام را انتخاب می‌کنید؟! بنابراین وجود یک دقت زیاد لزوما به معنای طراحی بهتر نیست! ما در طبیعت خیلی جاها این را می‌بینیم که انگار یک ملاک پارسیمونی (parsimony) وجود دارد (اینکه برای انجام کاری کمترین انرژی را مصرف کنند) و خود این‌ نشانه‌ی هوشمندی است بنابراین ممکن است یک روزی یک نفر این را طراحی کند که بهترین طراحی برای رسیدن حیات به چنین نتایجی، این است که یک بخش تصادفی (stochastic) وجود داشته باشد.

من این مثال کانال‌های آب را برای تنوع (diversity) موجودات زنده و اینکه گونه‌ها چگونه به وجود آمدند، استفاده کردم ولی قبلا به این اشاره کردم که ما این را می‌دانیم که در مرحله‌ی جنینی چنین طراحی‌ای وجود دارد. (تقریبا توافق وجود دارد) که سلول اولیه که تقسیم می‌شود دوتا سلول شبیه خودش ایجاد می‌کند. سوال این است که چطور بعد از مدتی تقسیم شدن سلول‌های متفاوتی ایجاد می‌شوند مثلا سلول‌های عصبی با طول یک متر یا سلول‌های قلب که خودشان هم تپش دارند؟! یعنی تنوع (diversity) سلولی انجام می‌شود. اینجا یک پارادوکس است از طرفی من می‌بینم که هر سلولی که تقسیم می‌شود به دو تا سلول مشابه تقسیم می‌شود. در انتهای تقسیم سلولی جنین موجودی می‌بینیم که سلول‌های مختلفی از جمله مو، پوست، قلب، عصبی و … دارد که اصلا شبیه هم نیستند.

۱- یک معما این است که چطور این اتفاق می‌افتد؟! چطور در هر نصف شدنی که به نظر می‌آید باید مشابه هم باشند، اما سرنوشت (Fate) متفاوت پیدا می‌کنند؟!

۲- معمای دوم که سخت‌تر است این است که چطور این‌ها شکل هندسی به خود می‌گیرند؟! چطور مثلا سلول‌های قلب می‌فهمند که باید چنین شکلی به خود بگیرند و قلب را بسازند؟!

جواب سوال اول این است که وقتی سلول تقسیم می‌شود عدم تقارن‌هایی دارد مثلا سیتوپلاسم دقیقا پنجاه درصد تقسیم نمی‌شود. لحظه‌ای که تقسیم می‌شود چیزهای تصادفی (stochastic) وجود دارد مثلا مقداری از فلان پروتئین ممکن است این طرف بیشتر باشد و آن طرف کمتر باشد. وقتی این عدم تقارن از ۶۰ و ۴۰ درصد بیشتر باشد می‌تواند سرنوشت (fate) دوتا سلول متفاوت شود. یعنی ژن‌هایی در این بخش فعال می‌شوند ولی در آن بخش فعال نمی‌شوند و می‌بینیم که سلول‌ها متفاوت از هم شدند. این فرآیند تصادفی (stochastic) مثل آن کانال‌های آب تنظیم شده؛ یعنی ما درمورد جنین‌شناسی می‌دانیم که طراحی (design) وجود دارد و اینکه چه درصدی در هر سرنوشت(fate) قرار بگیرند همیشه یکسان است (مگر اینکه اختلالاتی در جنین به‌وجود بیاید که در آن صورت جنین از بین می‌رود و بارداری به اصطلاح پوچ می‌شود) بنابراین مثل کانال‌های آب عیناً می‌بینیم که در جنین انجام می‌شود و کاملا طراحی شده است یعنی خود ژنوم و فرآیند تقسیم طوری تنظیم شدند که همیشه آن درصدها رعایت می‌شوند.

سوال سخت‌تر این است که این سلول‌ها چطور شکل (form) پیدا می‌کنند؟! و به یک نظم هندسی-فضایی می‌رسند. به پدیده‌ی اول تفکیک (Differentiation) می‌گویند و در اینکه چطور از یک سلول, سلول‌های متنوع به وجود می‌آید توافق وجود دارد و تقریبا همه موافق هستند که همین عدم تقارن باعث تنوع سلولی می‌شود. البته دوتا نظریه وجود دارد ولی چون من طرفدار این نظریه هستم جوری می‌گویم که انگار این نظریه غلبه دارد (و شاید درست نباشد.) نظریه‌ی دوم می‌گوید بعد از اینکه سلول تقسیم شد براساس یک فرآیند تصادفی (stochastic) سرنوشت معلوم می‌شود نه در لحظه‌ی تقسیم! برای سوال دوم هیچ نظریه‌ی خوبی وجود ندارد که بگوید بعد از اینکه تفکیک (differentiation) انجام می‌شود، نحوه‌ی شکل‌گیری چگونه است؟!

به هرحال یک فرآیند زیست‌شناسی، به صورت روزانه در حال انجام است و آن هم تشکیل جنینِ انواع و اقسام موجودات زنده است که می‌دانیم پروسه‌ی رندومی در آن وجود دارد. هر دو نظریه‌ی غالب بالاخره به یک فرآیند تصادفی (stochastic) قائل هستند که چطور از یک سلول یکسان به سلول‌های متنوع می‌رسیم. کانال شکل‌گیری جنین مثل یک کانال آب طراحی شده است که در هر مرحله به دو قسمت تقسیم می‌شود. مثلا یک جایی کانال‌ها به صورت پنجاه پنجاه به دو طرف مختلف می‌روند و اینطور نیست که کانال آب یک دفعه به بیست قسمت تقسیم شود. هر مرحله‌ای به نظر می‌رسد یک تقسیم باینری دارد یعنی کلا در تفکیک (differentiation) یک درخت باینری داریم که در هر مرحله‌اش سلول‌ها دو نوع می‌شوند. بعد سلول‌های به وجود آمده دو نوع می‌شوند و همینطور ادامه پیدا می‌کند تا اینکه فرآیند شکل‌گیری سلولی نهایی به وجود بیاید.

یک سوال وجود دارد که چه مزیتی دارد که در مورد رشد جنین تفکیک differentiation) ) اینطور انجام می‌شود؟! چرا باینری است؟! من اگر بخواهم کانال آب طراحی کنم می‌توانم در جایی به چهار قسمت تقسیم کنم و دهانه‌ها را طوری طراحی کنم که بتوان درصدها را کنترل کرد و هیچ مشکلی پیش نیاید؛ آیا اینکه در تقسیم سلولی اینطور نیست نتیجه‌ی پارسیمونی (parsimony) است یا اینکه دلایل دیگری دارد؟!

پس من پدیده‌ای در زیست‌شناسی می‌شناسم که رندوم بودن (randomness) و تصادفی (stochastic) در آن نقش مهمی دارد و از آن طرف می‌بینم که نتایج کاملا طراحی شده است و از جنین خرس, آدم به وجود نمی‌آید یا بچه‌ی خرس شاخ‌دار نمی‌شود و همه‌ی بچه‌های خرس شبیه هم هستند.

در یک دوره‌ای سوال‌هایی در ذهنم بود که باعث می‌شد نئوداروینیسم از نظر من نظریه‌ی ضعیفی باشد. در یک دوره‌ای جواب سوال‌هایم را پیدا کردم که باعث شد حس خوبی به نئوداروینیسم پیدا کنم. نئوداروینیسم به این معنا که یک اتفاقات رندوم خیلی ریز (جهش‌های ریز) اتفاق می‌افتد که در طول زمان منجر می‌شود به اینکه کنج‌های (Niche) طبیعت پر شوند (کنج‌ها مثل قالب‌هایی هستند که موجودات زنده را شکل می‌دهند). در اوج اینکه نسبت به نئوداروینیسم حس خوبی داشتم یک برنامه‌ی مستند دیدم که درباره‌ی آبزیان بود. یک گله ماهی را نشان داد که این ماهی‌ها به طور عجیبی به هم شبیه بودند یعنی شما یک میلیون ماهی می‌بینید که همه آبی هستند با دوتا خط زرد و تمام پولک‌هایشان انگار مثل هم است! یک لحظه فکر کردم به سوال اصلی‌ام هنوز جواب نداده ام. کنج‌ها نمی‌توانند موجودات زنده را اینقدر دقیق (Sharp) شکل بدهند.

[۰۰:۴۵:۰۰]

ممکن است من بگویم انتخاب طبیعی (natural selection) می‌تواند ماهی‌هایی شبیه کوسه به وجود بیاورد ولی واقعا چه چیزی باعث این همه شباهت می‌شود؟! یعنی یک ماهی یک میلیون تخم می‌ریزد که اگر اجازه بدهیم همه از تخم بیرون بیایند از آن‌ها یک میلیون ماهی شبیه به هم به وجود می‌آید. این شباهت عمده شاید نیاز به توجیه دیگری دارد! یعنی اکولوژی نمی‌تواند به من بگوید چرا همه‌ی آن‌ها باید دوتا خط زرد داشته باشند. من اگر یک مجموعه ماهی ببینم که مثلا شغل business) ) شبیه به هم دارند, برای همین شکل حدودا شبیه هم دارند تعجب نمی‌کنم ولی اگر همه دقیقا شبیه هم باشند یک خورده شک می‌کنم که این فقط مربوط به شغل (business) آن‌ها باشد. شاید در ساختارهای ژنی محدودیت‌هایی وجود دارد.

الان یک نظریه‌ای وجود دارد که می‌گوید رشد (development) چه مرحله جنینی, چه بعد از دنیاآمدن محدودیت‌هایی ایجاد می‌کند! یک همبستگی (Correlation) بین بعضی از صفات وجود دارد مثلا در سیاه‌پوستان وقتی پوست سیاه است موها وز هستند و یک سری ویژگی‌های آناتومیکی دیگر نیز دارند. منشأ این صفات در ژنوم است و در انتخاب طبیعی به وجود نیامده است.

در نتیجه وجود پدیده‌های تصادفی (stochastic) نشانه‌ی عدم وجود طراحی و بی‌معنایی نیست. این یک نکته‌ی خیلی مهم است‌. فکر می‌کنم احساس زیست‌شناسان این است که چون در فرآیند تکامل پدیده‌های تصادفی (stochastic) وجود دارد پس طراحی وجود ندارد! این یک اشتباه بزرگ است و هرجایی این اشتباه را ببینید باید شک کنید که این نتیجه‌گیری، یک نتیجه گیری اشتباه است. معنا و طراحی, نتیجه‌ی قطعیت (determinism) نیست؛ ممکن است بهترین طراحی برای رسیدن به نتیجه نیاز به امر تصادفی (stochastic) داشته باشد یعنی مسابقه‌ی طراحی بگذاریم و طراحی‌ای برنده شود که داخلش تصادفی (stochastic) استفاده شده باشد تا به طراحی زیباتر با انرژی کمتری رسیده باشد.

۲-۳ باور اشتباه دوم: کشف قوانین حاکم بر فرآیندی معنای آن فرآیند را از بین می‌برد!

اینکه اگر قوانین حاکم بر فرآیندی را کشف کنیم، دیگر آن فرآیند معنای خاصی ندارد درست نیست! یک لحظه جهان منقرض شده‌ی لاپلاسی را در نظر بگیرید، فکر کنید دنیا از تعدادی توپ تشکیل شده که طبق قانون نیوتن در حال حرکت هستند. همه چیز هم قطعی ((deterministic است. اگر توپ‌ها به هم برخورد کنند قوانین برخورد را می‌شناسیم اگر از کنار هم رد شوند برهم‌کنش‌هایی انجام می‌دهند که قوانین آن برهم‌کنش‌ها را می‌شناسیم بنابراین کل جهان حاصل این است که توپ‌هایی با تعداد، سایزها و شرایط اولیه‌ای شروع به حرکت کردند و بهم برخورد کردند و چیزهایی شکل گرفته است! همه چیز به صورت قطعی (deterministic) پیش می‌رود و جایی برای حرف زدن از معنا باقی نمی‌ماند بنابراین اینکه شما برای خود اختیار فرض می‌کنید، معنا به وجود می‌آورید و … بیهوده است. کلا وقتی من می‌دانم چیزی بر اساس قوانینی پیش می‌رود به نوعی خالی از معناست.

فرض کنید به جایی رسیدیم که تئوری‌های علمی کل پدیده‌های طبیعی را برای ما توجیه می‌کنند و می‌دانیم چرا این اتفاق‌ها می‌افتد؛ به اصطلاح فلسفی علت فاعلی را می‌دانیم. فرض کنید من می‌دانم جریان هوایی باعث شد که این بطری آب بیوفتد، دیگر حرف از این نمی‌زنم که معنای این چه بود که بطری افتاد؟! بطری چرا افتاد؟! وقتی متوسل به این سوالات می‌شوم که غایت‌هایی وجود داشته باشد. (طبق گفته‌ی ارسطو ما ۴ نوع علت داریم، علت فاعلی، علت غایی، علت مادی، علت صوری. علت مادی و صوری یا حداقل علت صوری خیلی دور از ذهن هستند با تصوراتی که ما از طبیعت پیدا کردیم) علت غایی این است که چرا این اتفاق افتاد؟! چرا باران آمد؟! خب فشار هوا این شکلی شد، ابرها آمدند و باران بارید یا می‌توانم بگویم چون خدا میخواست این زمین خشک بارور شود! یک علتی ورای اینکه چه اتفاقاتی افتاد و چه رشته‌ی علت و معلولی به وجود آمد تا این اتفاق در طبیعت بیفتد این است که یک هدفی برای این اتفاق وجود داشته باشد.

در سراسر علم، این پارادایمی که ما در آن هستیم، از زمان گالیله به بعد، این است که علت غایی را کلا کنار بگذاریم! ما هیچوقت در علم توضیح نمی‌دهیم که آن اتم به آن سمت رفت چون می‌خواست به سمت بالا برود! حتما نیرویی بود که آن را به سمت بالا فشار داد! علم اینطور نگاه نمی‌کند که یک الگوی نهایی وجود دارد و ذرات طوری حرکت می‌کنند که به آن برسند و می‌گوید اگر ذرات حرکت می‌کنند در همان لحظه نیرویی هست که آن را حرکت می‌دهد و به آینده نگاه نمی‌کنند. گذشته است که زمان حال را پیش می‌برد نه اینکه چیزی از آینده روی وضعیت فعلی تاثیر بگذارد. علت غایی مثل این است که من بگویم آنها می‌خواهند در چند ثانیه بعد به جایی برسند پس مسیری را انتخاب می‌کنند درحالیکه علم اینطور کار نمی‌کند. کسی می‌تواند بگوید علم با علت فاعلی کار می‌کند بنابراین با علت غایی کاری ندارد. دانشمندانی هستند که این جواب را می‌دهند و می‌گویند ما علت غایی را کنار گذاشتیم و فقط با علت فاعلی کار کردیم و همه چیز را توجیه کردیم پس علت غایی وجود ندارد!

یک لحظه فکر کنید دانشمندان نمی‌دانستند می‌شود علت غایی را کنار گذاشت یا نه، آزمایش کردند و آن را کنار گذاشتند، بعد هرچه جلوتر رفتند دیدند نیازی به فرض علت غایی نیست و با همین علت‌های فاعلی می‌شود همه چیز را درآورد. در زمان لاپلاس این‌چنین فکر می‌کردند. احساس دانشمندان این است که ما هر چیزی را که خواستیم توجیه کردیم! مقداری مانده که آن را هم حل می‌کنیم! نیوتن حرکت کره‌های منظومه‌ی شمسی را با قوانین مکانیک نیوتنی توجیه کرد، ولی می‌گفت پایداری آنها را نمی‌توانم توجیه کنم و شکافی (gap) در علم وجود داشت که این را خدا انجام می‌دهد! بعدا فهمیدند شکافی وجود ندارد و پایداری هم قابل توجیه است پس این کار را هم خدا انجام نمی‌دهد! قبلا فکر می‌کردند خدا با انگشتش کرات را تکان می‌دهد بعد فهمیدند اینطور نیست، بعد گفتند پایداری‌اش را درست می‌کنند بعد گفتند نه، بعد گفتند خدا مثلا فلان کار را انجام می‌دهد آن را هم علم بعد از مدتی روشن کرد. احساس اتئیستیک و خداناباورانه که علم به وجود می‌آورد و خداباوری را به حاشیه می‌برد از آنجا می‌آید که هرجایی که یک شکافی وجود دارد که خداشناسان خودشان را به آن آویزان کردند و می‌گویند این را دیگر خدا انجام داده، بعد از مدتی علم نشان داده که آن هم نیاز به فرض چیزی ماوراءالطبیعه ندارد.

دانشمندان از سیصد سال پیش فرض کردند همه‌ی پدیده‌ها علت‌های طبیعی دارند که این علت‌ها از نوع علت‌های فاعلی هستند و همینطور پیش رفتند و روز به روز شکاف‌ها را بیشتر پوشش می‌دهند بنابراین احساس می‌کنند مسئله‌ی علت غایی چیز موهومی است! استدلال، استدلال فلسفی دقیقی نیست! یک جور استدلال تاریخی است! که ببینید ما همینطور داریم جلو می‌رویم و شکاف‌ها را پر می‌کنیم نه علت غایی نیاز شده نه موجود ماوراءالطبیعه! بنابراین علم با وجود علت‌های غایب مخالفت می‌کند.

حضار: علت غایی می‌تواند باعث تعادل سیستم باشد؟!

از نظر علم علت‌های فاعلی هستند که منجر به حالت تعادل می‌شوند. اینطور نیست که ذرات فکر کنند حالت تعادل کجاست! یک گودال در نظر بگیرید، من یک مهره‌ای را رها می‌کنم و می‌گویم چون می‌خواهد به پتانسیل کمینه (minimum) برسد، در نقطه‌ی کمینه (minimum) قرار می‌گیرد. ولی از لحاظ فیزیکی، در هر لحظه، مهره تحت تاثیر نیروهایی که به آن وارد می‌شود قرار می‌گیرد یعنی علت‌های فاعلی هستند که آن را حرکت می‌دهند و همان علت‌های فاعلی هستند که منجر می‌شوند به نقطه‌ی کمینه (minimum) برسد. مهره هدفی ندارد که به جای خاصی برسد، در هر لحظه که نگاه کنید از قوانین مکانیکی روشنی پیروی می‌کند. نیرویی به آن وارد می‌شود و باعث حرکتش می‌شود. نیرو توسط نقطه‌ای که ته گودال هست به مهره وارد نمی‌شود! ممکن است من ببینم همه‌ی سیستم‌ها به انرژی کمینه (minimum) می‌رسند ولی اینطور نیست که آن نقطه‌ی نهایی کاری انجام می‌دهد. کارها توسط نیروهای موجود انجام می‌شوند. گذشته زمان حال را به سمت آینده می‌برد و آینده چنگ نینداخته که زمان حال را به سمت خودش بکشد!

ممکن است در جاهایی از علم، برای سادگی، تعبیرهایی شبیه تعبیرهای غایی ببینید مثلا اینکه سیستم‌ها به سمت پتانسیل کمینه (minimum) خود می‌روند. ممکن است به نظر بیاید این چیزی از آینده است که دارد زمان حال را به سمت خودش می‌کشد ولی از دانشمندان بپرسید می‌گویند این توصیف را کنار بگذار، الان این‌ها دارند به این شکل حرکت می‌کنند! یعنی مثل یک فرآیند مارکوف! مسیرهایی که قبلاً آمدند تاثیری در آینده آنها ندارد و همین الان که اینجاست این نیرو به آن وارد می‌شود و من می‌توانم بگویم که به سمت چپ می‌رود یا راست! و با چه سرعتی حرکت می‌کند!

کسانی که از علم نتایج خداناباورانه می‌گیرند، از فیزیک این نتیجه را نمی‌گیرند؛ یعنی اینکه خدا هست یا نیست یک گزاره‌ی فیزیکی نیست, قضاوتی است که دانشمندان خودشان انجام می‌دهند. این بحث‌ها فلسفی هستند نه علمی به معنای مشخص!

[۰۱:۰۰:۰۰]

ولی استدلالشان این است طبق تیغ اُکام باید برای توجیه یک پدیده، ساده‌ترین مدل را ارائه بدهم. مثلا یک زمانی احساس دانشمندان این بود که برای توجیه پدیده‌های نور، باید بگوید موجودی به نام اِتِر وجود دارد که همه جا هست و این امواج روی آن ایجاد می‌شوند. نظریه مکسوِل (Maxwell) و بعد نظریه‌ی نسبیت آمدند و به نظر می‌آید هیچ نیازی به اِتِر نیست.

تیغ اُکام یعنی اگر من بتوانم مدلی ارائه بدهم که تعداد موجوداتی که فرض می‌کنم وجود دارند مینیمم است، آن مدل را ارائه می‌دهم و موجودات اضافی فرض نمی‌کنم. سادگی مدل و اینکه من بتوانم با ساده‌ترین شیوه توجیه کنم، مهم است. فرض کنید یک نفر بگوید دانشمندان نمی‌توانند ثابت کنند اِتِر وجود ندارد؛ می‌گویند ما با تیغ اُکام، اِتِر را را حذف کردیم یعنی چون نیازی نداریم که فرض کنیم اِتِری وجود دارد بنابراین دیگر به آن اعتقادی نداریم. بحث‌های خداناباورانه هم همین است که علم ما را به جایی رسانده که علت غایی فرض نمی‌کنیم و با همین پدیده‌های طبیعی همه چیز را توجیه می‌کنیم بنابراین علت غایی با تیغ اُکام حذف می‌شوند. همانطور که من با استفاده از علم نمی‌توانم بگویم اِتِر یا تک‌شاخ (Unicorn) وجود ندارند، نمی‌توانم بگویم خدا هم وجود ندارد! ولی فعلا فرض هم نمی‌کنم که وجود دارند چون داده‌های فعلی ما، با استفاده از همین مدل‌های علمی توجیه می‌شوند بنابراین نیازی ندارم آنها را فرض کنم.

نیوتن می‌گوید پایداری منظومه‌ی شمسی نیاز دارد به فرض وجود ماوراءالطبیعه و در محدوده‌ی فیزیک این پایداری توجیه نمی‌شود. الان چه چیزی در فیزیک توجیه نمی‌شود که نیاز باشد از نیروهای ماوراءالطبیعه استفاده کنیم؟! بنابراین در دیدگاه علم، بخش‌های ماوراءالطبیعه و علت غایی با تیغ اُکام حذف می‌شوند (چون مدل ساده‌تری هست که توجیه می‌کند پس چیزهای اضافه فرض نمی‌کنم).

آقای دنیل دِنت می‌گوید چرا به جای خداباوری (theism) مثلا به سوپرمنیسم (supermanism) معتقد نیستید. یک سوپرمنی وجود دارد که کارهایی انجام می‌دهد؛ هیچوقت رد پایی هم از او نمی‌بینیم ولی می‌توانم به آن اعتقاد داشته باشم و آن را توصیف کنم. موضوع این است که وقتی ما ردی از ماوراءالطبیعه پیدا نمی‌کنیم به آن اعتقاد هم نداریم. حرفشان این نیست که یک گزاره‌ی علمی وجود دارد که می‌گوید خدا وجود دارد یا ندارد بلکه می‌گویند ما نیازی به فرض ماوراءالطبیعه نداریم.

بحث علت غایی این است که اگر من یک قوانینی را در علم نشان دادم که شما با استفاده از یکسری علت‌های فاعلی نشان دهید که سیستم به چه آینده‌ای می‌رسد بنابراین نیازی ندارید که بگویید این سیستم یک هدفی دارد که به فلان جا می‌رود و جهان هدفی برای آینده‌اش ندارد. این دیدگاه اساسا با دیدگاه دینی متفاوت است. اینکه جهان و انسان خلق شده که به جایی برسد! فرض کنید نظریه‌ی تکامل به شما بگوید طی چه فرآیندهایی، که بخش‌هایی از آن هم رندوم بوده، تنوع (diversity) موجودات زنده به وجود آمده؛ پس سوال پرسیدن از اینکه من از کجا آمدم و به کجا می‌روم بی‌معنی می‌شود! کلا وقتی قوانینی حاکم بر فرآیندها را کشف می‌کنید و توضیح می‌دهید، دیگر معنایی وجود ندارد. شما نمی‌توانید بپرسید که پشت پرده چیز دیگری بوده یا نه؟! همه‌ی معانی با تیغ اُکام حذف می‌شوند چون مدلی که ساختید کفایت می‌کند.

۱-۲-۳ ارائه چند مثال برای نشان دادن عدم تعارض بین فهمیدن قوانین طبیعی و معنادار بودن

بگذارید چند مثال بزنم که بگویم تعارض بین فهمیدن قوانین طبیعی و معنادار بودن چقدر جدی و واقعی است! همانطور که اگر چیزی تصادفی (random) اتفاق بیفتد دیگر معنایی وجود ندارد، شدیدتر از آن این احساس وجود دارد که اگر من قوانینی داشته باشم که نه تنها بتوانم معادلات پدیده‌هایی که می‌بینم را بنویسم، بلکه بتوانم معادلاتی بنویسم که چه پدیده‌هایی اتفاق خواهند افتاد؛ دیگر جایی برای معنا باقی نمی‌ماند.

مثال اول:

یک مثال که قبلاً هم گفتم این است که فرض کنید موجود هوشمندی کره‌ی زمین را از راه دور با تلسکوپ تماشا می‌کند و چیزی که می‌بیند چراغ‌های روشن است. می‌بیند که وقتی به یک حدی از تاریکی می‌رسیم کم‌کم چراغ‌ها روشن می‌شوند. بعد از مدتی مشاهده محل نورها را کشف می‌کند. بعد کم‌کم چراغ ماشین‌ها را نیز می‌بیند و می‌فهمد آن‌ها در چه مسیرهایی حرکت می‌کنند. حجم ترافیک را هم بدست می‌آورد؛ حتی می‌تواند قوانینی به دست بیاورد و بفهمد دوره‌های یک هفته‌ای وجود دارد مثلا در تعطیلات آخر هفته بعضی جاها نورها بیشتر هستند و ترافیک بیشتری ایجاد شده است. کلا نظم ترافیکی و روشنایی خانه‌ها و جاده‌ها را بدست می‌آورد و پس از مدتی به حدی می‌رسد که دوره‌های ماهانه و سالانه را بدست می‌آورد. بعد از مدتی، با یک تقریب بسیار خوب، می‌تواند همه چیز را پیش‌بینی کند و اگر از او پرسیده شود که ۷۲ ساعت بعد این منطقه چقدر روشنایی دارد و روشنایی ها مربوط به کجاست می‌تواند خیلی دقیق جواب بدهد.

اگر چنین محاسباتی انجام دهد معنایش اینست که اینجا هیچ معنایی وجود ندارد؟! اصلا آن شخص ممکن است نفهمد اینجا موجودات زنده‌ای درحال زندگی هستند و علت اینکه آنجا شلوغ شده این است که مثلا یک رستورانی وجود دارد که آخر هفته‌ها مردم به آنجا می‌روند. نمی‌داند که پشت این الگوی دقیقی که از نظر آماری وجود دارد چه معنایی وجود دارد و ممکن است بعد از مدتی اعلام کند من همه چیز را درباره‌ی این کره فهمیدم! مثلا موضوع بحثش چیزهایی بود که در تلسکوپ می‌دید و الان نه تنها می‌تواند بگوید الان در این الگو چه اتفاقی می‌افتد بلکه می‌تواند بگوید در آینده چنین اتفاقاتی می‌افتد! و هیچ نفهمیده که آدم‌هایی وجود دارند که با این ماشین‌ها به تعطیلات می‌روند. معانی پشت الگوها را نفهمیده ولی الگوها را به خوبی توجیه می‌کند!

اگر علم همه‌ی الگوها (pattern) و اطلاعاتی (information) که از طبیعت می‌گیریم را توجیه کرد، معنایش این است که فهمیده پشت پرده چه خبر است؟! به هیچ وجه! یعنی [علم] آن لایه‌ای که معناهایی وجود دارد که این نظم‌ها را به وجود آورده را کشف نکرده است بنابراین اینطور نیست که من اگر بتوانم اطلاعاتی از طبیعت بگیرم با دقت خیلی زیاد و قابلیت پیش‌بینی آینده, معنایش این نیست که همه چیز را فهمیدم! یک لایه‌های معناداری وجود دارد که اتفاقا آن معانی هستند که این نظم‌ها را به وجود می‌آورند. من می‌توانم آنها را نفهمم ولی نظم‌ها را بفهمم! و خیلی خوب هم پیشگویی کنم! چرا فکر می‌کنید اگر محاسبات دقیق و پیشگویی (prediction) کامل انجام دادیم یعنی همه چیز را فهمیدیم؟! اصلا آن لایه‌ی معنا انگار جای دیگریست و ما در علم به آن کاری نداریم! بنابراین وجود مدل‌های محاسباتی دقیق به این معنا نیست که با چیز بی‌معنایی سروکار داریم!

مثال دوم:

فرض کنید در علم باستان‌شناسی، یک لوح سنگی پیدا کردیم که رویش علائمی نوشته شده! کاوش‌ها را ادامه می‌دهیم و الواح دیگر پیدا می‌کنیم که روی آنها نیز علائم مشابه وجود دارد. و همینطور که پیش می‌رود تعداد الواح بیشتر می‌شود. مثل خیلی از الواح که پیدا می‌شوند، قسمت‌هایی از این الواح نابود شده و قسمت‌هایی باقی مانده است! هیچ زبان شناخته شده‌ای هم روی الواح پیدا نکردیم. فرض کنید ریاضیدان‌ها متوجه شوند که در این الواح قوانینی وجود دارد مثلا هروقت این علامت آمده است با یک مقدار فاصله دوباره تکرار شده است. کم‌کم متوجه شوند که اگر علامت‌های برش‌هایی از خطوط عمودی را بخوانند می‌توانند بفهمند برش‌های دیگر چی هستند. کم‌کم قوانینی پیدا کنند که سایز الواح با علائم نوشته شده روی آن چه رابطه‌ای دارد؟! مثلا درمورد الواحی که فلان سایز را دارند فلان قاعده صدق می‌کند. فکر کنید سایزهای مشخص با یک علامت خاص شروع می‌شوند بعد قانون می‌گذارند که سایزهای فلان با این علامت شروع می‌شوند و سایزهای فلان با این یکی علامت شروع می‌شوند.

فکر کنید چند قرن باهوش‌ترین آدم‌های دنیا روی این الواح کار کنند؛ هی الواح جدید به وجود بیاید و هی قواعد را تصحیح کنند و برسند به “نظریه همه چیز“شان (theory of everything) که یک قانون پیدا کنند که اگر علائم دوتا خط عمودی را به من بدهی، کل لوح را می‌توانم با آن بازسازی کنم. حتی از این هم جلوتر بروند و بفهمند الواحی که هنوز پیدا نشده حدودا کجا قرار دارند! قانون‌های خیلی جالب پیدا کنند و همه‌ی این چیزها را بفهمند؛ خب به چه نتیجه‌ای می‌رسیم؟! به این نتیجه می‌رسیم که هیچ تمدنی نبوده که این الواح را به وجود بیاورد؟! به این نتیجه می‌رسیم که داخل الواح چیزی معنی‌دار نوشته نشده؟!

[۰۱:۱۵:۰۰]

این نظمی که این‌ها کشف کردند نتیجه‌ی این است که تمدنی وجود داشته که مثلا الواح چهل در سی دستورالعمل‌های حکومتی بوده و همیشه با نام پادشاه شروع شده! برای همین آن علامت را همیشه اولش می‌بینیم!

یک تئوری علمی که کنجکاوی کمّی نشان می‌دهد و می‌خواهد فقط علامت‌ها را پیش‌بینی کند؛ می‌توانند یک نظم‌هایی پیدا کنند که خود شخصی که الواح را می‌نوشت نمی‌دانست چنین نظم‌های ریاضی وجود دارد! ولی چون معانی ثابتی در این الواح نوشته شده، مثلا بعضی فرمان‌های حکومتی هستند، بعضی‌ها که بزرگترند فرمان‌های اخلاقی هستند. فرمان‌های حکومتی با اسم پادشاه شروع شدند، فرمان‌های اخلاقی با اسم خدای آن تمدن شروع شدند و …، معانی و دلایلی وجود دارد که باعث نظم‌هایی در این الواح شده و در زبانشان نیز بالاخره یکسری حروف و کلمات مشخص دارند که تکرار می‌شوند و الگوهای ثابتی به وجود آمده در حدی که نظم ریاضی قابل پیش‌بینی پیدا کردند. علت اینکه می‌توانند بگویند در چه جغرافیایی این الواح پیدا می‌شود هم این است که این الواح را در مرکز تولید می‌کردند و می‌فرستادند به شهرهای اطراف. به دلیل اینکه پشت این ماجرا یک سناریو وجود دارد و مرکز حکومتی پیام‌های معناداری می‌خواهد به اطراف بفرستد این الواح را تراشیدند و اگر من بتوانم پیش‌گویی کنم که چه الواحی با چه سایزی، کجا پیدا می‌شود و روی آن چه علامت‌هایی هست معنی‌اش این نیست که پشت این ماجرا هیچ معنایی وجود ندارد! یک دانشمند بعد از اینکه فهمید این الواح چندتا و درکجا هستند و علائم روی آنها چیست، نمی‌تواند بگوید من همه چیز را فهمیدم! درواقع می‌شود گفت هیچ چیز نفهمیده چون نمی‌داند این‌ها چه معنایی دارند!

یک لحظه فکر کنید معانی در جهان وجود دارد که تمام نظم‌های فیزیک و زیست‌شناسی و… نتیجه‌ی آن معانی هستند؛ همانطور که یک فیلسوف قدیمی اینطور می‌فهمید نه فقط مذهبی! یک صورت‌هایی ظاهر شدند به دلیل اینکه یک معانی وجود داشتند! ممکن است من نظم تمام این صورت‌ها را بفهمم بدون اینکه چیزی درباره‌ی معانی پشت پرده بدانم و انگار علم کاری به آن معانی ندارد! علم با اطلاعات (information) کار می‌کند نه با معنا (meaning). فیزیکدان‌ها روی سیستم‌هایی اندازه‌گیری (Measurement) انجام می‌دهند و عددهایی می‌خوانند که همه از نوع اطلاعات (information) هستند. اطلاعات گذشته و حال و آینده را به هم ربط می‌دهند و در حیطه‌ی معنا نمی‌آیند! به نظر من هرچه قدر نظم جالب‌تری کشف می‌کنند نه تنها علیه معنا چیزی کشف نمی‌کنند بلکه ذهن آدم را به جایی می‌برند که یک معنایی وجود دارد که این نظم‌ها را به وجود آورده است! ریاضیدان‌هایی که توانستند علائم الواح را پیش‌گویی کنند بدون اینکه چیزی از معنا بفهمند، کار را تمام نکردند بلکه بیشتر ما را به اینجا رساندند که در این الواح حتما معنایی وجود دارد و تصادفی نیستند چون نظم‌های مشخصی دارند.

۳-۳ نتیجه گیری: قابلیت پیش‌بینی فرایندی نمی‌تواند معنای آن را نفی کند یا حتی در مورد آن نظر دهد.

در این جلسه از نظریه‌ی تکامل این را گفتم که چرا کسی فکر می‌کند اگر “بخشی از یک فرآیند” رندوم یا تصادفی (stochastic) است، طراحی و معنا در آن وجود ندارد! نکته‌ی دوم که بیشتر از فیزیک می‌آید این است که چرا یک نفر اگر همه‌ی قوانین طبیعت (law’s of nature) را هم پیدا کرد و توانست نتیجه‌ی همه‌ی آزمایشات را هم پیش‌بینی کند به اینجا برسد که هیچ معنا و غایتی وجود ندارد؟! آن معنا و غایت است که می‌تواند باعث این نظم شود و باید ما بفهمیم که این نظم جالب از کجا آمده است! مثل همان مثال دیدن نورهایی از تلسکوپ، من باید فکر کنم چرا چنین اتفاقاتی می‌افتد؟! وجود علت غایی و معنا، مزاحم یافتن الگوهای دقیق و پیش‌بینی نیست! آن شخص نمی‌داند که این‌ها آدم هستند که پنج روز کار کردند و حالا آخر هفته است و به خاطر اینکه اینجا مراکز تفریحی است، ترافیک زیاد است! این را نمی‌فهمد ولی می‌تواند پیشگویی کند که این نورها دوره‌های هفت روز یکبار دارند که مثلا دو روز آخر چنین اتفاقاتی می‌افتد. از یک ساعتی به بعد نورها کم‌کم به یک مناطقی پخش می‌شوند که خانه‌هایشان است. نورها که خاموش می‌شوند چراغ‌هایی روشن می‌شوند که یعنی ماشین را خاموش می‌کنند و وارد خانه می‌شوند و چراغ خانه را روشن می‌کنند. لازم نیست این‌ها را بفهمد ولی می‌تواند این قاعده را بگذارد که مثلا با حدود چند ثانیه بعد از خاموشی نور اول, یک نور دیگری روشن می‌شود بعد ده دقیقه دوباره خاموش می‌شود که می‌خوابند. اصلا نمی‌فهمد این‌ها آدم هستند، آن‌ها ماشین بودند و اینجا خانه‌شان است ولی ممکن است فرایند کاملا دقیقی را پیش‌بینی کند. در مثال الواح هم می‌شود اینطور گفت که من بفهمم سایز این الواح چیست، طول این خط‌ها چقدر هستند، چند نوع هستند و… که این‌ها همه اطلاعات هستند و من می‌توانم این اطلاعات را به حدی به هم ربط دهم که بتوانم قسمت‌های خراب شده را بازسازی کنم! ولی این‌ها علائمی هستند که معنا دارد و اینکه این‌جا پیدا می‌شود و آن‌جا پیدا نمی‌شود معنا دارد! پشت محاسبات ما چیزهایی هست که به آن نرسیدیم و لزوما رسیدن به نظریه همه چیز (theory of everything) به معنای فهمیدن همه چیز نیست، شاید مقدمه‌ی این باشد که من یک لایه‌ی دیگر را کشف کنم!

۴- علم به محاسبات تمایل دارد و خیلی با معانی کاری ندارد

دین و خیلی وقت‌ها فلسفه با لایه‌هایی سروکار دارند که اصلا در حیطه‌ی کنجکاوی علمی ما نیستند مثال‌هایی که من می‌زنم برای این است که شما حتی اگر با علت‌های فاعلی همه الگوها را توجیه کردید به این معنا نیست که علت غایی وجود ندارد. اگر شخص بفهمد که این‌ها موجوداتی هستند که پنج روز کار می‌کنند و دو روز تعطیل هستند، می‌تواند برای چرایی قوانین توجیه پیدا کند؟! شما هیچ وقت در علم نمی‌پرسید که چرا قانون جاذبه وجود دارد! پرسیدن اینکه چرا این قوانین وجود دارند به نظر می‌رسد علمی نیست! یعنی تا الان نبوده! الان فیزیک‌دانانی وجود دارند که کنجکاوی‌های اینچنینی دارند که قوانین فیزیک از کجا آمدند! ممکن است شما با وارد کردن یک لایه معنا قوانینی که کشف کردید را ساده‌سازی و توجیه کنید‌. قوانین، اطلاعات را توجیه می‌کنند ولی خود را توجیه نمی‌کنند که ما چرا هستیم! برای توجیه قوانین یک لایه‌ی غایی و معنادار لازم می‌شود.

پس

۱- نکته‌ی اول این بود که اگر بخشی از یک فرآیند رندوم باشد به معنای عدم طراحی و معنا نیست

۲- نکته‌ی دوم هم این است که اگر قوانین کامل و تئوری همه‌چیز را پیدا کنیم که به طور فاعلی تمام اطلاعاتی که از آزمایشات می‌گیریم را توجیه کند باز معنایش این نیست که معنا وجود ندارد چون ما نگفتیم قوانین از کجا می‌آیند و هنوز سوالات جواب داده نشده‌ای وجود دارد! ما فقط قوانینی را توصیف کردیم که پدیده‌ها را توجیه می‌کند ولی ممکن است لایه‌ای لازم باشد اضافه کنیم که بگوییم چرا این قوانین وجود دارند و باید به این شکل باشند و جور دیگری نیستند. علم اصلا وارد مرحله‌ی دوم نشده است!

علم، خصوصا از زمان گالیله به بعد، معطوف به محاسبات (computation) است و این محاسبات است که به شما تکنولوژی می‌دهد و شما را بر طبیعت مسلط می‌کند. شما با معنا و علت غایی نمی‌توانید دستگاه بسازید. اگر علت‌های فاعلی کشف کنید که بتواند محاسبه کند که اگر به این سیستم این ورودی را بدهیم، چه خروجی‌ای محاسبه می‌شود آن وقت می‌توانم مهندسی داشته باشم و بگویم چه سیستمی با چه ورودی‌هایی می‌توانم ایجاد کنم که خروجی مطلوبی به من بدهد!

در واقع تیغ اُکام تمام حرف‌های اضافه که منجر به تکنولوژی نمی‌شود را حذف می‌کند! من می‌خواهم با اطلاعات خودم، نسبت به اطلاعات آینده پیش‌بینی داشته باشم و این چیزی است که به من قدرت می‌دهد به طبیعت مسلط شوم! به این شکل است که ما از سیصد سال پیش تا الان، این‌همه تکنولوژی پیدا کردیم و توانستیم طبیعت را تا حدودی مهارت کنیم! علت اینکه به دنبال معنا نمی‌رویم این است که معنا در اینجا فایده‌ای ندارد! اگر دغدغه‌ی من این باشد که بخواهم دستگاه و تکنولوژی درست کنم و کارهایی انجام دهم، معنا و علت غایی به درد نمی‌خورد بلکه همین که علم انجام می‌دهد به درد می‌خورد! به همین دلیل است که روز به روز کارایی بیشتری از خود نشان داده و تبدیل شده به گرایش (trend) اصلی معرفت بشر! چون یک جور معرفتی است که نتایج کاربردی (pragmatic) خوبی دارد. فلسفه و دین چیزهایی به شما می‌گویند که ممکن است نتایج روانشناسی خوبی برای افراد داشته باشد ولی به تسلط بر طبیعت کمک نمی‌کنند.

از روز اول یعنی از زمان گالیله و نیوتن به بعد تفاوت علم (science) با فلسفه‌ی طبیعت (natural philosopy)، اینست که این‌ها محاسبات (computation) و پیش‌بینی (prediction) انجام می‌دادند و مدل‌های محاسباتی می‌ساختند که قبلاً نمی‌ساختند. ارسطو مدل محاسباتی نمی‌ساخت بنابراین چیزی هم نمی‌توانست پیشگویی کند؛ مهندسی هم از دانش ارسطویی درنمی‌آید. مهندسان دوران گذشته، لزوما فلسفه طبیعت (natural philosopy) بلد نبودند و آدم‌هایی بودند که عملا یک چیزهایی کشف می‌کردند، می‌ساختند و با آن کار می‌کردند. علم از گالیله به بعد معطوف به دانش و دانستن نیست, بلکه معطوف است به تکنولوژی! چیزی که به ما تسلط می‌دهد! مدل‌های ریاضی به ما دانش نمی‌دهند که واقعا چی در طبیعت می‌گذرد ولی دانش آنچه که منجر به تکنولوژی می‌شود را می‌دهند!

درواقع علم یک تفاوت اساسی با آنچه قبلاً بود پیدا کرد و آن هم این بود که معطوف به قدرت شد! ما الان به جایی رسیدیم که تقریبا هیچ چیزی را نمی‌فهمیم! ما فیزیک مدرن را نمی‌فهمیم! نمی‌دانیم ذرات بنیادی اصلا چی هستند! فرض کنید نظریه ریسمان (string theory) منجر به نظریه همه چیز (theory of everything) شود. چه توصیفی از جهان به ما می‌کند؟! درکی نمی‌کنیم که چی هستند فقط روی کاغذ می‌نویسیم و مدل‌های محاسباتی درستی به ما می‌دهند! یک قرن است که ما دیگر نمی‌دانیم الکترون چیست! نمی‌دانیم موج است یا ذره! کلا هیچ تصوری از آن نداریم! دانشمندان ناراحت نیستند که به یک تصویر غیرشهودی از جهان رسیدند که فقط روی کاغذ وجود دارد و به ما درباره‌ی جهان درکی نمی‌دهد! این به خاطر این است که از روز اول دانستن را کنار گذاشتیم و به سراغ اینکه محاسبات انجام دهیم و دانایی معطوف به قدرت پیدا کنیم، حرکت کردیم!

[۰۱:۳۰:۰۰]

نکته‌ای که به نظر من فیزیکدان‌ها باید درک کنند این است که فیزیک معطوف به دانستن نبوده و نیست؛ معطوف به محاسبات و پیش‌بینی است! هیچوقت دنبال اینکه قوانین چی هستند و از کجا می‌آیند نبوده! چرا قانون دیگری نیست؟! در همان لایه‌ای که قوانین را روی اطلاعاتِ مشاهدات و آزمایشات اعمال (Apply) می‌کنند هم چیزی نمی‌دانند! مقید نیستند که اجزای مدل ریاضی که می‌سازند را بدانند! تا قرن نوزدهم ظاهراً می‌دانستند ولی تقریبا یک قرن است که دیگر نمی‌دانیم مابه‌ازای خارجی پارامترهایی که می‌نویسیم چی هستند!

بار الکتریکی چیست؟! چیزی که دستگاه اندازه می‌گیرد! از انیشتین می‌پرسند زمان چیست؟! می‌گوید آنچه که ساعت‌ها اندازه می‌گیرند! بیشتر از این از فیزیکدانان نپرسید! ما تعدادی ابزار اندازه‌گیری داریم که از طبیعت به ما اطلاعاتی می‌دهند. این اطلاعات چی هستند؟! آنچه که ابزارها اندازه می‌گیرند! فیزیکدان‌ها نمی‌گویند که مثلا e که بار الکتریکی را به این صورت نشان می‌دهیم چیست! این سوال یک جوری خارج از حیطه‌ی علم است.

تا قرن نوزدهم وقتی می‌نوشتند m که پارامتر جرم است، فکر می‌کردند می‌دانند که جرم چیست! به صورت شهودی مثلا این گلوله سنگین‌تر است پس جرمش بیشتر است یا مثلا مقاومت این در حرکت بیشتر است پس جرمش بیشتر است. تا قرن نوزدهم به نظر می‌آید می‌دانستیم آنچه که روی کاغذ می‌نوشتیم به چه چیزی در طبیعت حدودا اشاره می‌کند؛ از یه جایی به بعد نمی‌دانیم. ما وقتی نمی‌دانیم الکترون موج است یا ذره چطور جرمش را اندازه‌گیری کنیم؟! جرمش یعنی چی اصلا؟!

جواب ابزارگرایان (Instrumentalist) ها که فیزیکدان هم هستند این است که علم چیزی است که با روش اندازه‌گیری (measurement) اندازه می‌گیریم. هرچیزی که به دست آمد را می‌گوییم علم! سوال که این‌ها چی هستند را کنار بگذار! من یک سری ابزار و روش‌های اندازه‌گیری دارم که پارامترهایی را اندازه‌گیری می‌کنند و به من می‌دهند، من هم می‌گویم این پارامترها با هم چه ارتباطی دارند و در چه فرمول‌هایی صدق می‌کنند. سوال‌های اضافه خارج از محدوده‌ی علم هستند و مربوط به فلسفه‌اند.

اگر ابزارگرایانه (Instrumentalism) نگاه کنید خیلی خوب می‌فهمید که علم (science) دانشی (knowledge) درمورد جهان به شما نمی‌دهد! ولی به شما مدل‌هایی می‌دهد که می‌توانید پیش‌بینی‌های خیلی دقیق انجام دهید. از داخل آن مدل‌ها، تکنولوژی، دستگاه‌ها و حتی موبایل‌های دست شما به وجود می‌آید! این چیزی است که علم را محبوب و پایدار کرده و بعضی از دانشمندان احساس می‌کنند سوال الکترون موج است یا ذره از روی شکم سیری است! فکر می‌کنند یک عده آدم بیکارِ فیلسوف یا مذهبی چنین سوالات بی‌ربطی می‌پرسند که به هیچ دردی هم نمی‌خورد که از آن هیچ چیزی در نمی‌آید!

گالیله و نیوتن فکر می‌کردند دارند جهان را کشف می‌کنند ولی پس از گالیله، یعنی پارادایم جدید علم (science)، محاسبات (computation) را اصل قرار گرفت و همینطور که جلو رفتیم محاسبات (computation)، میل به دانستن و دانش (knowledge) را خورد! تا اینکه به اینجایی که الان هستیم رسیدیم! نه اینکه از روز اول که گالیله آمد، گفت این حرف‌ها را کنار بگذارید!

۵- نکته مثبت علم: در خدمت مشاهدات دقیق‌تر جهان

من هر وقت این حرف‌ها را می‌زنم یک چیزی را اصرار دارم بگویم که علم منجر به دانش (knowledge) می‌شود زیرا تکنولوژی درست می‌کند و تکنولوژی به ما مشاهدات (observation) جدید می‌دهد. اگر یک نفر بگوید علم (science) هیچ دانشی (knowledge) به وجود نمی‌آورد و فقط تکنولوژی به وجود می‌آورد کاملا بی‌انصافی می‌کند!

اولا خود مدل‌ها دانش‌هایی (knowledge) به وجود آوردند مثلا فرض کنید یک نفر بگوید ما در فیزیک ذرات بنیادی هیچ چیزی درمورد جهان نمی‌گوییم که کاملا این حرف نادرست است! ممکن است ابهاماتی به وجود آمده باشد که ضد شهود ماست ولی اینکه هیچ چیزی کشف نکردیم نادرست است. ما از کهکشان‌ها تا ذرات بنیادی خیلی چیزها فهمیدیم که قبلاً نمی‌فهمیدیم!

بخش عمده‌ای از این‌ها نتیجه‌ی این است که ما آزمایشات (experiment) و مشاهدات (observation) جدیدی داریم که قبلاً نداشتیم مثل اینکه علم پله به پله به ما تکنولوژی‌های جدید می‌دهد و ما چیزهای جدید بیشتری در مورد جهان می‌بینیم و آزمایشات بیشتری درمورد جهان انجام می‌دهیم بنابراین معلوم است که داریم چیزی یاد می‌گیریم!

نکته این است که علم پایه، که فیزیک است، جایی که خیلی حساس است زیرا ما از فیزیکدانان انتظار داریم قوانین طبیعت (law’s of nature) را به ما بگویند و هرچه جلوتر می‌رویم جنبه محاسبات (computation) به جنبه‌ی معرفتی علم غلبه می‌کند! این حرف درست است ولی آن حرف که علم به ما دانشی نمی‌دهد نادرست است. قطعا علم به ما دانش می‌دهد زیرا مشاهدات می‌دهد، چه به صورت آزمایشات تنظیم شده‌ی علمی مثل سرن CERN چه به این صورت که با تلسکوپ یا سفینه‌ی فضایی کرات را تماشا کنیم و مثلا اطلاعاتی درمورد مریخ جمع می‌کنیم. علم اطلاعات ما را اضافه می‌کند بنابراین بعد از این ۳۰۰ سال ما خیلی چیزها درباره‌ی جهان می‌دانیم که قبلاً نمی‌دانستیم!

نکته این است که آن قسمت پایه‌ای که فیزیک است، کشف نظریه همه چیز (theory of everything) است. اگر فیزیکدان‌ها الان به جایی برسند که همه چیز ذرات بنیادی و قوانین حرکت آنها و… را بفهمند، مثل احساسی که زمان لاپلاس داشتند، معنی‌اش این نیست که علت غایی و معنا وجود ندارد. این مثل همان سوءتفاهمی است که اگر قسمتی از چیزی رندوم باشد، دیگر طراحی در آن نیست. وجود theory of everything، یعنی فهمیدن اینکه همه‌ی بازیگران چی هستند و قوانین آنها چیست، به این معنی نیست که معنا، غایت و طراحی وجود ندارد! مثل اینکه کسی نورها را دیده و الگوها را خیلی خوب فهمیده باشد و بتواند دقیق همه چیز را محاسبه کند و بعد نتیجه بگیرد همه چیز را فهمیدم و چیز دیگری برای فهمیدن نیست درحالیکه مایی که در کره‌ی زمین زندگی می‌کنیم می‌توانیم به او بگوییم هیچ چیز نفهمیدی! نفهمیدی ما آدم هستیم و آنها ماشین‌ و خانه‌های ماست! محاسبات کمّی خوبی انجام دادی ولی نمی‌دانی اصلا اینجا چه خبر است! و این دوره‌ها چطور به وجود آمدند! بدون اینکه هیچ شهودی داشته باشی محاسبات انجام می‌دهی و ممکن است پیش‌بینی‌های عالی هم بکنی ولی کاملا بی‌معناست و اگر طرف ادعا کند چون من فهمیدم این نورها چطور حرکت می‌کنند پشتش هیچ معنایی نیست کاملا حرف اشتباهی می‌زند و درواقع دارد تحقیقات علمی خودش را به طور نامشروع متوقف می‌کند!

واقعیت این است که بگوید من یک چیزهایی فهمیدم ولی نمی‌دانم این دوره‌های هفت روزه چرا هست! مثلا این قانون که در انتهای دوره‌ی هفت روزه این نورهای دوتایی (اسمی که برای ماشین‌ها گذاشته است) وقتی می‌رسد به جایی که از آن حرکت کردند خاموش می‌شوند و نور دیگری روشن می‌شود را برایش اسم گذاشتند! مثلا قانون بقای نور فلان! نمی‌داند که مردم به خانه‌هایشان می‌روند و چراغ‌ها را روشن می‌کنند! لازم هم نیست که بداند! بنا بر تیغ اُکام اگر قرار باشد الگوهای نوری را توجیه کنید لازم نیست بدانید پشت آن چه خبر است! و چرا این قوانین هستند!

حضار: عده‌ای هستند که با نظریه‌ی کامپیوتری ذهن در حال مخالفت هستند.

استاد: در جامعه‌ی علمی خودشان خیلی با آن مشکلی ندارند البته من قبول دارم از دهه‌ی هشتاد میلادی شیب به این سمت است که ابزارگرایان computationalist ها به حاشیه رفتند

[۰۱:۴۵:۰۰]

دلیلش هم آن است که پروژه‌های هوش مصنوعی AI آنطور که فکر می‌کردند پیش نرفت! مثلا فیلم ادیسه‌ی فضایی کوبریک که در دهه‌ی شصت ساخته شد که پیش‌بینی می‌کرد هوش مصنوعی به زودی به کجا می‌رسد و می‌دیدید موجودی به وجود آمده که از انسان هوشمندتر است، بهتر حرف می‌زند و می‌فهمد و در آخر می‌خواهد انسان‌ها را از بین ببرد! دهه‌ی شصت چنین تصوراتی وجود داشت که فکر می‌کردند پنج تا ده سال دیگر کامپیوترها به اینجا می‌رسند! یک دهه گذشت، دو دهه گذشت، سه دهه گذشت و هیچ اتفاقی نیفتاد!

یک مثال در کلاس گفتم که دوباره می‌گویم. یک تست متعارف از سیستم‌های هوشمند این است که ببینند چقدر درک متن دارند؛ متن چند خطی به ماشین می‌دهند و از آن چند سوال می‌پرسند. قبل از پرسیدن سوالات متعارف این است که به ماشین اجازه می‌دهند اگر ابهاماتی در متن وجود دارد سوال بپرسد و بعد از آن سوال بپرسند! من مصاحبه‌ای از یک طراح در حدود ده سال پیش دیدم که اگر اشتباه نکنم فارغ‌التحصیل هاروارد بود، می‌گفت سوالات را خوب جواب داده و می‌خندید و می‌گفت ولی همه‌ی سوال‌ها را خوب هم جواب نداده مثلا در متن نوشته شده که دیوید صبح که از خواب بیدار می‌شود، دوش می‌گیرد، ریش‌هایش را می‌تراشد، به سر کار می‌رود و… بعد سوالی که ماشین پرسیده بود این بود که آیا همانطور که دیوید می‌تواند با ریش‌تراش ریش‌هایش را بتراشد، ریش‌تراش هم می‌تواند با دیوید ریش‌هایش را بتراشد؟! این نشان دهنده‌ی این است که ماشین هیچ چیز نمی‌فهمد! اگر جواب‌ها را هم درست می‌گوید بدون فهمیدن موضوع دارد جواب می‌دهد! نکته‌ی هوش مصنوعی این است که در لایه‌ی اطلاعات است و لایه‌ی معنا ندارد! درحالیکه هوش ما لایه‌ی معنا دارد! مخالفان AI هم از همین زاویه نگاه می‌کنند که شما تا نتوانید لایه‌ی معنا ایجاد کنید نمی‌توانید هوش داشته باشید و اصلا کامپیوتر لایه‌ی معنا ندارد و اگر شبیه‌سازی هم کنیم لایه‌ی اطلاعات اضافه کردیم فقط! جنس معنا با جنس اطلاعات فرق دارد! ماشین‌ها شطرنج را خوب یاد می‌گیرند چون معنا ندارد و با محاسبه قابل انجام است ولی درک متن ساده‌ای که در آن معنا دارد را مشکل دارند و حتی نمی‌توانند ظاهر سازی کنند که فهمیدند!

جلسه ۲۶ – دفاع عقلانی از دین
0 0 votes
Article Rating
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
بستن منو