بسم الله الرحمن الرحیم
درسگفتارهای دفاع عقلانی از دین، جلسهی ، ۱دکتر توسرکانی، پژوهشگاه دانشهای بنیادی، دانشگاه تهران، ۱۳۹۴
۱- نحوهی برگزاری جلسات
اول جلسه میخواهم یک مقدار در مورد خود جلسات و فرمت برگزاری آن صحبت کنم و بگویم که موضوع جلسات چه چیزی است. بههرحال فکر میکنم اکثریت کسانی که اینجا هستند فقط یک اسمی در یک پوستری شاید دیدهاند یا از یک جایی شنیدهاند که بههرحال قرار است یک جلسهای با یک چنین عنوانی تشکیل شود. من میخواهم یک مقدار وقت بگذارم، امروز بگویم که عنوان یعنی چه و در مورد چه میخواهیم بحث کنیم و چگونه بحث کنیم. ابتدا در مورد خودم بخواهم بگویم، من که اسمم را میدانید و تحصیلات من هم مهندسی الکترونیک است و دکترای ریاضی دارم. طبعاً کار من دفاع عقلانی از دین نیست، به طور معمول نباید متولی چنین جلساتی باشم، اما فکر میکنم در حداقل محیطهای دانشگاهی آنقدر کمبود وجود دارد در مورد چنین بحثهایی که قرار است اینجا انجام شود، که امیدوارم بعد از یک مدتی به من حق بدهید که بالاخره به این نتیجه رسیدهام که چنین جلساتی بگذارم.
در مورد خود جلسات و نحوه برگزاری آنها، چون این نوع جلساتی که من دارم خیلی سابقه دارد و بیشتر از ده سال است که جلساتی را در دانشگاه صنعتی شریف که بیشتر حولوحوش مباحث مربوط به قرآن است برگزار کردهام. سالها هم در دانشکده فنی دانشگاه تهران، دانشکده برق در امیرآباد، البته الان بسیاری چیزهای دیگر آنجا اضافه شده است؛ دانشکدهای که من خودم در آن دانشجوی لیسانس بودهام. آنجا یک سالهایی یکسری بحثهایی تحت عنوان روانکاوی و فرهنگ داشتهام، که هیچ ربطی به مسائل دینی به طور مستقیم در واقع پیدا نمیکرد، بیشتر استفاده از روانکاوی برای نقد فرهنگی بود. منتهی این مجموعه جلسات باعث شده است که کمکم یک روال خاصی در این جلسات که من برگزار میکنم شکل بگیرد.
مثلاً اینکه جلسات ضبط و در یک جای آپلود میشوند، بنابراین اگر یک فرد نتواند یک جلسهای را شرکت کند یا غالباً اینگونه است که بسیاری از افراد در این جلسات شرکت نمیکنند و فقط فایل را دانلود میکنند، به همین دلیل این کار را انجام میدهیم، در این جلسات هم قرار است این کار انجام شود، یعنی یک فضایی بههرحال در اینترنت، احتمالاً همان فضایی که بحثهای قبلی در آن آپلود شده، همانجا این جلسات آپلود میشوند. معمولاً اینگونه است که یک میلینگ لیستی به وجود میآید از افرادی که دوست دارند در جریان این جلسات باشند؛ به دلیل اینکه گاهی ممکن است جلسه تشکیل نشود و بالاخره یک راهی داشته باشیم برای اینکه ارتباط برقرار کنیم و بگوییم که جلسه تشکیل میشود یا خیر.
۲- دلیل ضرورت این نوع جلسات
همان اول گفتهام که من حداقل مدارک دانشگاهیام ربطی به فلسفه ندارد. معمولاً وقتی دفاع عقلانی که میشنوند، مردم به یاد مباحث فلسفی میافتند. مربوط به دین نیست. در توضیح تصمیم خودم که مدتهاست در این فکر بودم و گفته بودم که دوست دارم چنین جلساتی داشته باشم و منتظر بودیم که یک فرصت مناسب پیش بیاید و یک مکان خوبی برای تشکیل جلسات داشته باشیم.
من قصد دارم یک مطلبی را، یک داستان مانندی را نقل کنم و بعد بگویم که احساس من هم نسبت به تشکیل این جلسات یک چیزی شبیه به این است:
مرحوم علامه طباطبایی در زندگینامهای که فکر میکنم خودشان نوشتهاند یا فکر میکنم، در همان که زندگینامه بسیار مختصری است که درباره خود نوشته است، بیان میکند که ایشان در نجف درس خوانده و بعد به اطراف آذربایجان و تبریز رفته است. فکر میکنم یک باغ موروثی داشتهاند و شروع به کشاورزیکردن کرده و بعد تصمیم گرفته که به قم بیاید، و به نظر خودشان کار مهمی که در آمدن به قم انجام دادند این بود که ایشان درسهای فلسفه را در قم احیا کردند. در حوزه قم که یک حوزه تازه تأسیسی بود، اصولاً فقه و حدیث و ازاینقبیل چیزها میخواندند و ایشان آمدند و برای اولینبار بعد از سالها کلاس فلسفه برگزار کردند، و احتمالاً اگر در مورد زندگی ایشان چیزی خوانده یا برنامهای از تلویزیون پخش شده باشد دیده باشید، میبینید که جنجال بزرگی اطراف کلاسهای فلسفه ایشان در قم ایجاد شده بود. بسیاری از افراد مخالف بودند و مخالفت خود را ابراز کردند، و نهایتاً میگویند اینگونه بود که رفتند و آقای بروجردی که ریاست حوزه را بر عهده داشت دیدند و آقای بروجردی هم پیغام فرستادند که با جوی که به وجود آمده است بهتر است کلاسها را تعطیل کنید.
ایشان در زندگینامه خود، بعد از ماجرایی که شرح میدهند مینویسند که: «نامهای به آقای بروجردی نوشتهام که در آن نامه توضیح دادهام که چرا من اینجا آمدهام و کلاس فلسفه گذاشتهام.» من یک جملهای از این نامه در ذهنم است که گفته: «من برای آقای بروجردی توضیح دادهام که چطور من به چشم خود دیدم در آذربایجان…» ایشان آذربایجان که بودند، این ماجرای پیشهوری و استقلال آذربایجان و در واقع الحاق آذربایجان، تشکیل یک جمهوری کمونیستی در آذربایجان و این وقایع را در آذربایجان ایشان از نزدیک دیده بودند و سپس به قم آمدند. یک جملهای در آن نوشتهاند و گفتهاند که: «من به چشم خود میدیدم که چطور جوانهای مسلمان با خواندن چند صفحه کتاب –مثلا– مارکسیستی یا کمونیستی از دین برمیگردند. برای اینکه دینشان هیچ پایه محکمی ندارد، و همینگونه مسلمانزاده هستند و مسلمان شدهاند و نه استدلالی پشت عقاید آنها بوده است و نه امکان این را دارند که مثلاً فرض کنید فکر بکنند اگر کسی به دین ایرادی گرفت چگونه میتوانند جواب دهند و تجربه مواجهه با یک عقاید غیردینی را نداشتند، و تبعاً کسانی که به آذربایجان آمده بودند و تبلیغات کمونیستی میکردند، عقاید خود را ابراز میکردند خیلی سریع این افراد را تحت تأثیر میگذاشت. ایشان گفته است که اصلاً به همین دلیل باغبانی و کشاورزی را ول کردهام و به قم آمدهام که فلسفه را احیا کنم، به این دلیل که احساس میکنم وارد دورانی شدیم که لازم است کسانی که مسلمان هستند یک مقدار مسائل عقلی دیده باشند و یک مقدار بهاصطلاح واکسیناسیون شده باشند در مقابل عقایدی که بر خلاف دین یا غیر دین ابراز میشود.» فکر میکنم که ایشان بسیار خوب و بهموقع تشخیص داد که یک نیاز جدیدی در جامعه سنتی ایران، مثلاً فرض کنید حدود ۶۰ تا ۷۰ سال قبل به وجود آمده است. مجلات و کتابهایی منتشر میشده که اینها پدیدههای جدیدی در آن دوران بودند.
چاپ کتاب بهگونهای بود که در هر شهر یک چاپخانه داشتیم. میتوانستند اعلامیه و کتاب چاپ کنند و روزنامهها و مجلات در آن زمان در میآمد. در دوران قاجار این اتفاق بسیار محدود بود، کمکم بعد از دوران قاجار ما وارد یک فضایی شدیم که کتاب و کتابخوانی و مجله و این چیزها رایج شد. روزبهروز تیتراژهایشان بالاتر میرفت و درواقع بیشتر مردم بهاصطلاح، تودهی مردم باسواد میشدند، تعلیمات عمومی اجباری میگرفتند، بسیاری باسواد بودند و میتوانستند این چیزهایی که منتشر میشدند را بخوانند. آن موقع یک سنتهایی هم بود مثلاً در جایی مانند قهوهخانه که یک نفر باسواد بود برای دیگران روزنامه میخواند و یا یک متن را قرائت میکرد. بههرحال یک فضای جدیدی ایجاد شده بود که عقاید غیرمذهبی یا گاهی ضدمذهبی، در جامعه مطرح میشد؛ و دیگر نمیشد آنطور که قبلاً برخورد میکردند، که مثلاً فرض کنید روحانیون فقط و فقط عقاید دینی را ابراز میکردند و همه یکجوری میپذیرفتند. جایی که سکوت است و مخالفی وجود ندارد، شما یک عقیدهای را وقتی میپذیرید، حالا تا چه حد با اراده خود پذیرفتهاید و تا چه حد تحقیق کردهاید معلوم نیست. معمولاً شعار این است که اصول دین را مثلاً باید با تحقیق پذیرفت، اما عموم مردم شاید به معنای علمی و عقلی که تحقیق نمیکردند. درهرحال این فضای جدید احتیاج به یک نوع برخورد جدید از طرف کسانی که متولی دین بودن داشت.
من این داستان را نقل کردم که بگویم بهشدت در این هفت–هشت–ده سال اخیر فکر میکنم این احساس به وجود آمده است که احساس درستی است و یکبار دیگر یک نقطه عطف ایجاد شده است. اکنون دیگر لازم نیست سواد داشته باشید و یک کتابی را بردارید. این فضای مجازی، حضور آدمها در اینترنت، و فضای مجازی دسترسی ما را به اطلاعات مقدار بسیار زیادی افزایش داده است و حتی میتوان گفت که این اطلاعات یک مقدار به طور اجباری در اختیار افراد قرار داده میشود. یعنی اینگونه نیست که شما اراده کنید که یک کتاب را بخرید و بخوانید و یا بتوانید این کار را نکنید. تقریباً اینگونه است که همانطور که مردم با موبایل خود خبرها را میخوانند و بعد در مورد آن حرف میزنند، فضای جامعه ما به یک سمتی میرود که مثلاً فرض کنید اگر شبهاتی در مورد دین وجود دارد، به گوش بسیاری از افراد دیگر میرسد. قبلاً باید آدمها کنجکاوی میکردند، میرفتند یک کتاب احتمالاً ضد دینی ممنوعهای را که ممکن بود عواقبی نیز برایشان داشته باشد از یک زیرزمین یا جایی دیگر تهیه میکردند، و احتمالاً در یک زیرزمین هم مینشستند کتاب را بخوانند تا بفهمند که در این کتاب چه چیزی نوشته شده است. بسیاری نیز این کار را نمیکردند. اما اکنون همین کتابها اسکن شده، و ممکن است بدون اینکه خودتان خواسته باشید، یک فرد برای شما ارسال کند و حال مقاومت کردن در مقابل یک چیزی که به دستتان رسیده است و نخواندن آن ممکن است سختتر از این باشد که تصمیم بگیرید به دنبال پیداکردن یک کتاب ممنوعه نروید.
درهرحال فضای جدیدی است، فکر میکنم فرمهایی (forum) در آن وجود دارد که در آن حرفهای ضد دینی زیادی گفته میشود. قبلاً من خودم چون دانشجو بودم به این چیزها علاقه داشتهام بهزحمت بعضی از کتابها را با قیمتهای بسیار زیاد پیدا میکردم، با قبول خطر اینکه بالاخره ممکن است مشکلی پیش بیاید. اکنون میبینم آن زحمتهایی که میکشیدم الان اصلاً چیزی نیست. شما یک سایت پیدا میکنید که همه چیزهایی که من دارم به اضافهی ده برابر چیزهای دیگری که بعضیهایش را اصلاً ندیدهام و نمیشناختم، در آن وجود دارد و میتوانید با این نرمافزارهایی هم که کُمپلت دانلود میکنند، اگر سرعتتان خوب باشد، همه کتابها را در ده دقیقه یا یک ربع، میتوانید مثلاً دویست عدد کتاب دانلود کنید. و این یک اتفاق جدید است و فکر میکنم بههرحال تأثیر خود را بهمرور میگذارد و فکر میکنم لازم است که یک مقدار بیشتر به فکر این باشیم که این برخوردهای عقلانیمان را با مسئله دین و دینداری یک مقدار تقویت کنیم. من خودم دوران نوجوانیام در دورانی گذشته است که فضا اینگونه بود، به دلیل اینکه در سالهای اول بعد انقلاب یک فضای باز و آزادی ایجاد شد که در آن گروههای غیردینی و گروههای ضددینی نیز حضور داشتند و بحث در مورد درست یا غلط بودن دین، یک چیز همهگیر بود. یعنی همه بچههای مثلا یک مدرسه، بههرحال معمولاً این حرفها را میگفتند و میشنیدند. بعدها فضای سیاسی که بعداً بسته شد، تا یک مدتی انگار برگشتیم به فضای ۵۰–۶۰ سال قبل. یکجور آرامش تحمیلی به وجود آمد که دیگر میخواهم بگویم که بستن تلگرام و فیلترکردن بعضی از سایتها، دیگر کار نمیکند. به این معنا که وارد یک دورانی شدهایم که دیگر نمیشود از بالا و نیروی سیاسی استفاده کرد و محدودیتهایی را به وجود آورد که مردم یکسری چیزها را نشنوند. هزینه شنیدن این حرفها بینهایت پایین آمده است و فکر میکنم که مردم میشنوند و در مورد آن حرف میزنند و این فضایی است که میتواند خیلی خطرناک باشد. بهشدت نیاز به واکسیناسیون است و احساس من این است که مردم باید یک مقدار علاوه بر اینکه نکات مثبتی که در مورد عقاید خودشان وجود دارد را میشنوند، یک مقداری نقطهضعفهای که دیگران میگیرند را شنیده باشند که با شنیدن یکی دو عدد شبهه، ناگهان در همه عقاید خود شک نکنند. فکر میکنم خوب است که وارد یک چنین فضایی شویم.
اکنون من این صحبتها را کردهام در حد اینکه عنوانی که هست، معلوم است که بحث عقلانی در مورد دین حدوداً یعنی چه. اکنون میخواهم در این جلسه دقیقتر توضیح دهم و حرفهای کمی غیربدیهی بگویم در مورد موضوعی که در این جلسات میخواهیم بررسی کنیم و اینکه نحوه بحثکردنمان چگونه است. در واقع میخواهم همین محتوای دفاع عقلانی از دین یعنی چه و موضوع را مقداری باز کنم. اولین چیزهایی که یک فرد به ذهنش میآید اگر یک چنین عنوانی را بشنود، این است که دفاع عقلانی از دین، یعنی به طور مثال از این نوع جلساتی که شاید دیده باشید یا در دبیرستانی یا جایی دیگر، در کتابهای دانشگاهی، من اکنون نمیدانم کتابهای دینی دبیرستان و دانشگاه چگونه شدهاند، و چهقدر مباحث عقلی در آن وجود دارد. فکر میکنم بالاخره حتماً برای دانشآموزان و دانشجویان یک چیزهایی میگویند. یک نوع برخورد بهاصطلاح «عقلانی» با دین این است که میروند به سراغ این که اثبات به وجود خدا کنند، و برای اصول دین اصطلاحاً برهانهای عقلی اقامه کنند. شبیه کاری که متکلمان در طول تاریخ کردند و در سنت دینی ما کسانی که به آنها حکما گفته میشد انجام میدادند. اثبات وجود خدا آوردند و اثبات نبوت عامه کردند و یکسری بحثهای عقلی اینگونه را مطرح کردند. در ادیان دیگر هم طبعاً این نوع بحثها سابقه دارد. یک چیز دیگر که با توجه به این کلمه «دفاع» ممکن است به ذهن آدم خطور کند، این است که در مقابل حملاتی که به دین میشود سعی کنیم که جوابهای معقولی دهیم. همانچیزی که اصطلاحاً به آن «رفع شبهه» میگویند. یک عده افراد میگردند یک نقطهضعفهایی در اعتقادات دینی پیدا میکنند. مثلاً فرض کنید برای ما که به دین اسلام اعتقاد داریم،میگردند نقطهضعفهایی را در احکام اسلامی و در تاریخ صدر اسلام پیدا میکنند و اینها را مطرح میکنند. چرا در فلان جنگ پیغمبر این کار را کرد؟ این کار انسانی نبوده است. چرا آن حکم در قرآن وجود دارد؟ در آن تبعیض جنسیتی وجود دارد و چیزهایی شبیه این. هزار عدد شبهه به این شکل را میتوان مطرح کرد. پس یک تعبیر دفاع عقلانی میتواند این باشد که بنشینیم و شبهاتی را که مطرح است به ترتیب اهمیت یا به ترتیب سختبودن و یا راحتبودن جواب دادن به آنها مرتب کنیم و در هر جلسه در مورد یک شبههای صحبت کنیم. من میخواهم سعی کنم که در این جلسه این موضوع را روشن کنم که هیچکدام از این دو کار را در این جلسات به این شکل انجام نمیدهیم. یک ترکیبی از این کارها بهاضافهی یکسری کارهای دیگری که معمولاً شاید زیاد از این اسم به ذهن آدم خطور نکند را انجام میدهیم. در واقع سعی میکنم توضیح دهم که چرا این دو ایده اولیهای که شخص به ذهنش میرسد، که دفاع عقلانی از دین چه میتواند باشد، خیلی درست نیست و کارایی ندارند. به نظر من نه برگزار جلسه رفع شبه کار خوبی است و زیاد مثمر ثمر است، و نه برگزاری جلسه اثبات عقلانی دینی جلسات خوبی از آب در میآید.
۳- تغییر دیدگاه نسبت به برهانها و اثباتها
ببینید، اول درمورد مسئله برهانهای عقلی و اثبات مبانی دینی و یا هر چیز دیگری یک توضیحی دهم. درباره خود مفهوم اثبات و برهان عقلی میخواهم یک مقدماتی بگویم.
بحثی که میخواهم مطرح کنم این است که، به نظر میرسد اگر افرادی مطالعه داشته باشند در مورد مثلا اثبات وجود خدا، یا سایر برهانهای عقلی که در تاریخ ادیان و تاریخ کلام بیان شده، شاید این احساس به آنها دست دهد که به نظر میرسد به یک جایی رسیدهایم که این اثباتها دیگر زیاد معتبر دانسته نمیشوند. یعنی اکنون شما مثلاً فرض کنید اگر شما با یک فیلسوف تحلیلی محترم مثلاً در دانشگاه کمبریج، یکی از این اثباتهای وجود خدا را بیاورید، ممکن است که یک اشکالهایی بگیرد، بگوید که این اثبات یک ایرادی دارد. به نظر میآید قبلتر، دو قرن قبل اثباتها خیلی معتبر بودند. فیلسوفی انگلیسی معروف به نام هیوم شاید از اولین کسانی بود که شروع کرد در مورد بعضی از اثباتهای وجود خدا مانند برهان نظم و چیزهای دیگر، یک شبهاتی وارد کرد. و بعداً کانت که خود آدم موحدی بود، کار را به یک دلیلی ادامه داد و سعی کرد نشان دهد که نمیتوان اثباتهای نظری را برای وجود خدا آورد و این روال در فلسفه غرب ادامه پیدا کرد، تا این که مثلاً افرادی مانند راسل را دارید که صراحتاً نشستهاند با یک فیلسوف مذهبی در یک برنامه جنجالی در بیبیسی درباره اثبات وجود خدا بحث کرده و سعی کرده است نشان دهد اثبات خاصی که آن فیلسوف مذهبی، آقای کاپلستون در مقابل او را ارائه کرده است ایراد دارد و از نظر منطقی به نتیجه نمیرسد.
من میخواهم توضیح دهم که ماجرا چیست. این اثباتها ایراد داشتند. پارادوکس این است: یک سری برهانهایی وجود داشتهاند، که تقریباً در تمام طول تاریخ، همهی دانشمندان –به قدیم که بروید کسانی که دانشمند بودند، غالباً فیلسوف بودند– همه آدمها، از یونان گرفته تا حکمای اسلامی و بعد هم تمام دوران قبل از قرن هجدهم، این برهانها برای آنها کاملاً به عنوان برهانهای معتبر شناخته میشد. این کلاً در تاریخ بشر بالاخره ماجرای جالبی است، این افراد آدمهای کندذهنی که نبودند. شما نوابغ خیلی بزرگی در طول این تاریخ چندهزارساله دارید، که همهی آنها به یک نحوی یا بعضی از این برهانها را خودشان اقامه کردهاند، و یا اگر برهان جدیدی نیاوردند همان برهانهای قبل را شرح کردهاند و پذیرفتهاند که معتبر است. آیا همهی آنها آدمهای نادانی بودند؟ بعدها فرض کنید به جایی رسیدیم که دیگر این برهانها را بعضی از علمای معتبر، معتبر نمیدانند. خب یک فرض این است که همهی این افراد که قبلاً بودهاند، انسانهای نادانی بودهاند و یکی اینکه همهی آنها انسانهای مغرضی بودهاند، و فرض دیگری این که تحت فشار دیکتاتوری کلیسا و ارگانهای دینی، اینها میدانستند یک اشکال وجود دارد، اما بیان نمیکردند یا اینکه مصلحت نمیدانستند که بازگو کنند. بالاخره یک توجیهی خوب است داشته باشیم، که اگر برهانهایی که بدیهی شمرده میشد، برای مثال دکارت، که خود یک برهان بسیار معروفی ارائه کرد، یعنی برخی از این برهانها قدیمی نیستند. قبل از کانت به طور مداوم برهان میآوردند و اینگونه نبود که برهانهای قبلی را نپذیرند، بلکه سعی میکردند که بهتر آنها را بیان کنند. مثلاً در تاریخ فلسفهی حکمت اسلامی، شما ابنسینا را دارید که برهانهایی را آورده است که کموبیش شبیه برهانهای ارسطو، اما با فرم دیگریاند. بعد میرسید به آدمی مانند ملاصدرا، یک برهان دیگری آورده است که به آن برهان صدیقین میگویند و خیلی افراد بیان میکنند که این یک برهان فوقالعادهای است. و اصلاً برهان صدیقین در تاریخ حکمت ماجرایی دارد، که میگویند نامش بوده است و اینکه کدام یک از این برهانهایی که ما میآوریم شأن این را دارند که این اسم را به آن اطلاق کنند. ملاصدرا خودش قصد داشت نام برهان خود را برهان صدیقین بداند. اتفاقی که افتاده است این است که دقت بیشتری کردند، دیدند که یک سری مشکلاتی وجود دارد و چه بلایی سر جنبه عقلی کلام در مورد وجود خدا، نبوت، [آمده.] همه چیز را اثبات میکردند دیگر، از اول تا آخر گزارههای دینی را سعی میکردند برای آن برهان بیاورند.
اتفاقی که افتاده است درواقع این است که آن فرضهایی که من گفتم برای اینکه چگونه میشود این پارادوکس را حل کرد، پاسخش این است که اتفاقی که رخ داده این است که در واقع مفهوم اثبات و برهان تغییر کرده است. یعنی آنچه که در گذشته برهان حساب میشد و هدفی که داشتند، کمکم به طور نامحسوسی با یک چیز دیگری انگار عوض شد و حال اگر با این معنای جدید اثباتها را بخوانیم، ممکن است به نظر نامعتبر برسند. یعنی کمکم به یک مفهوم جدیدی از اثبات رسیدهایم، که نهایت آن در آدمهایی مانند فریگو و راسل بهصراحت بیان میشود را میگویم. به مفهومی از اثبات و برقراری و اعتبار اثبات رسیدهایم، که واقعا فرق میکند با آن مفهومی که ابنسینا و ارسطو در ذهن خود داشتند. به این معنای جدید، کاملاً حرف درستی است که آن برهانها اعتبار ندارد. نهتنها آن برهانها اعتبار ندارد، من اکنون با صراحت دادهای را بیان میکنم، با وضوح، که هیچ برهان دیگری نیز اعتبار نخواهد داشت، اگر معنای اثبات و برهان را این چیزی بگیریم که اکنون در علوم مطرح است.
۴- اثبات در دستگاه اصل موضوعی
در واقع اتفاقی که رخ داد این بود که وقتی علوم ریاضی و فیزیک پیشرفت میکردند، در دانش ریاضی یک تحولات بزرگی اتفاق افتاد و یک سطح جدیدی از دقت معرفی شد، که از یونان شروع شده بود ولی واقعاً به این مقداری که در قرن نوزدهم به این میزان از دقت رسید، بههیچوجه سابقه نداشت. من دارم انتهای کار را میگویم، درحالیکه روند تغییرات، یعنی تغییر معنی اثبات از دوران قدیم به جدید، بهتدریج اتفاق افتاده است. ولی آنچه که در نهایت به آن رسیدیم این است که اثبات یعنی در یک دستگاه اصل موضوعی، فکر میکنم همه شما این مفاهیم برایتان آشنا باشد. اصلاً قرار نیست که من در این جلسات بحثهای فنی کنم اما بهعنوان مقدمه بد نیست که یک چیزی حداقل در این موردها بدانید. به این دلیل که بعدها اگر قرار شد یک دفاع عقلانی کنید یا یک برهانی بیاورید معنایش روشن باشد که چه دارید انجام میدهید. چیزی که اکنون از ریاضیات آمده است و کمکم وارد فلسفه شده، این است که اصولا ما اثبات دقیقی نداریم، به غیر از در دستگاه اصل موضوع. دستگاه اصل موضوعی یعنی اینکه من چند گزاره را با دقت و بهخوبی بیان کنم بهعنوان اصل موضوع، مانند هندسهی اقلیدسی. و دفاعی هم انجام نمیدهم که اینها درست یا غلط هستند و فقط آنها را بیان میکنم، و میگویم اینها اصل موضوعهای من هستند. دستگاه خودم را بر پایه چند اصل موضوع بنا میکنم. بعد از قواعد مطلق استفاده میکنم ببینم که از این گزارههایی که بهعنوان اصل موضوع پذیرفتهام چه نتیجههایی به دست میآید. مثلا فرض کنید که اقلیدس پنج اصل برای هندسه اقلیدسی خود بیان کرد، و بعد سعی کرد با استفاده از این اصول بیان شده با برهانهای روشن و دقیق منطقی بهحساب خودش، برسد به یک مجموعه گزارههای هندسی، مانند احکامی درباره مثلث تا مخروطات، از سادهترین شکلهای هندسی تا شکلهای پیچیده و هندسه فضایی. اثباتی که من ارائه میدهم در یک دستگاه اصلی موضوعی اتفاق میفتد. هیچکدام از گزارههایی که من ثابت میکنم در یک دستگاه اصل موضوعی، دربارهی جهان نیستند. دربارهی این دستگاه است. یعنی از نظر منطقی، وقتی که من ثابت میکنم یک مثلث داخلی آن ۱۸۰ درجه است، حق ندارم بگویم در جهان خارج مجموع زوایای مثلثها ۱۸۰ درجه است. باید بگویم طبق تعریفهایی که اینجا آورده و این گزارههایی که پذیرفتهام، در این دستگاه اقلیدسی اینگونه است. این نقطهی عطفی که فکر میکنم خیلی این موضوع را در ریاضیات جلوه داد، این است که در قرن نوزدهم هندسههای غیر اقلیدسی کشف شد. یعنی گزارههای دیگری را بهعنوان اصل موضوع، مغایر با آن چیزی که اقلیدس پذیرفته است، میتوان پذیرفت، و بعد بر اساس این گزارههای احکام دیگری در مورد مثلث و مستطیل تا مخروطات و همهچیز نتیجه گرفت، که همان مقدار که اقلیدسی معتبر است، اینها هم معتبر هستند. بنابراین مثلاً اگر در یک هندسهای من ثابت کنم که مجموع زوایای داخلی یک مثلث کمتر از ۱۸۰ درجه است، و در هندسه دیگری ثابت کنم که بیشتر از ۱۸۰ درجه است و در اقلیدسی ۱۸۰ درجه است، هر سه این گزارهها درست هستند و هرکدام از آنها در دستگاههای خود درست است. اینکه جهان خارج چه واقعیتی وجود دارد، اصلاً شما نمیتوانید در مورد آن چیزی بگویید. نکتهی اول این است که هیچ اثباتی خارج از دستگاه اصل موضوعی اعتبار ندارد و دستگاه اصل موضوعی هم ربطی با جهان خارج ندارد. من هر چیزی که ثابت میکنم، در مورد آن دستگاه ثابت کردهام، یعنی همهی گزارههایی که من ثابت میکنم از این نوعاند که اگر تا درست باشد، آنگاه درست است. برای هیچ گزارهی غیرشرطیای من نمیتوانم اثبات بیاورم. خوب این یک فاجعه است. من نمیتوانم در مورد جهان خارج هیچ اثباتی ارائه دهم. مگر این که بگویم آن اصول و موضوع اولیه در جهان خارج مصداق دارد و درستاند، که این هم خارج از حیطهی ریاضیات و هر علم عقلانی دیگری است. به این دلیل که به تجربه مربوط میشود. من باید به یک نحوی بگویم، که مثلاً این اصل مثلاً اینکه از یک نقطه خارج از یک خط، بیشتر از یک خط نمیتوان بهموازات آن رسم کرد، این را من چگونه میتوانم ثابت کنم که در جهان خارج وجود دارد و آزمایشی در مورد آن انجام دهم. اصلاً معنی آن چیست و ابهام دارد که من چگونه میتوانم درستبودن یک اصلی را در جهان خارج اثبات کنم. اثبات یعنی در یک دستگاه اصل موضوعی از یک سری مقدمات به یکسری نتایج برسید. و مقدمات هم که در هوا و اصول موضوع شما هستند، بنابراین هیچکدام از این هندسهها ربطی به جهان خارج مستقیماً ندارند. پس کمکم اثبات مربوط شد به دستگاه اصل موضوعی، و دستگاه اصل موضوعی هم از جهان جدا شد. مخصوصاً اینکه کمی جلو رفتیم، در طی همهی این روندها در ریاضیات از حولوحوش همین کشف هندسههای نا اقلیدسی اتفاق افتاد. کمکم ریاضیدانهایی آمدند و سعی کردند برای اینکه دقت اثباتها را بالا ببرند. مثلا در تلاش اینکه ثابت کنند که هندسههای نا اقلیدسی ناسازگارند، به تناقض میرسند. خیلی دوست داشتند که ابتدا بیان کنند همان هندسهی اقلیدسی هندسهی معتبری است. اکنون معلوم شد که من ریاضیدانم و اینکاره نیستم. ولی واقعا این قسمت از تاریخ ریاضیات یکی از نقاط عطف فرهنگ بشر و فلسفه است، و تأثیر خیلی عمیقی بر فلسفه تأثیر گذاشتند و در کل علوم (ساینس)، ریاضی و فیزیک بسیار زیادی بر روی فلسفه تأثیر گذاشتهاند. چه فلسفه تحلیلی و چه فلسفه قارهای، بهشدت تحت تأثیر علم و خصوصاً ریاضی و فیزیک قرار داشتند. این ماجرایی که من تعریف کردم یکی از مهمترین ماجراهای فلسفه در قرون اخیر است. نهایتاً به این نتیجه رسیدند که اگر فقط با دقت بخواهیم اثباتهای خودمان را بیان کنیم، اصطلاحاً باید اصول و دستگاه اصل موضوعی ما فرمال باشد. فرمالبودن یعنی اینکه دیگر حرف نزنند، فقط با یک حروفی بتوانند همه چیز را بنویسند. بهاصطلاح دستگاه اصل موضوعی فرمال دستگاه منطقیای است که کامپیوتر هم بتواند بهخوبی آدمیزاد با آن کار کند. مثلاً من میگویم حروف انگلیسی کوچک یعنی نقطه و آنهایی که بزرگ هستند یعنی خط و اینهایی که فلان فرم را دارند، صفحهاند، بعد چند اصل موضوع میگویم مثلاً آ عضو ب بزرگ باشد و عضو ب کوچک باشد آنگاه یکچیزهایی. فرمال یعنی اینکه چیزی که من میبینم دیگر هیچ کلمهی فارسی یا انگلیسی نداشته باشد. یکسری حروف و یکسری علائم منطقی هستند. اینها و قواعد منطق را میتوانیم به ماشین بدهیم، و ماشین میتواند به من بگوید که از این مقدمات که بهصورت فرمال بیان شده است چه گزارههای فرمال دیگری قابلاثبات هستند. از نظر یک ریاضیدان فقط چنین اثباتی دقیق است. اثباتی که بخواهم شکل بکشم و در مورد آن بخواهم که حرف بزنم و توضیح دهم، اینها به یک نوع قابلقبول نیستند. اکنون کل ریاضیات به این شکل نوشته میشود. به این معنا که از یک دستگاه اصل موضوعی شروع میشود و هر گزارهی ریاضی که میپذیرید میتوانید برای آن یک اثبات کاملاً فرمال پیاده کنید. از یک مجموعهی دهتایی اصول موضوع با یکسری تعریفها، میتوانید اثباتهای خود را بیان کنید. تأثیری که اینها در فلسفه گذاشت این است که یک ریاضیدان فیلسوفهایی مانند راسل یا فرگه، اینها انسانهایی بودند که در واقع علاقهمند شدند به این که فلسفهای با این دقت ریاضی داشته باشند. و نتیجهی آن کاملاً معلوم است و فکر میکنم ظرف سی–چهل سال نتیجهی آن این شد که دیگر نمیتوان چیزی گفت. هیچچیزی در مورد جهان خارج با این دقتی که ما دوست داریم در مورد ریاضیات صحبت کنیم و میتوانیم درباره اشیای ریاضی و برخی از مباحث فیزیکی صحبت کنیم، مطلقاً چیزی دربارة جهان خارج با این دقت نمیتوانیم بگوییم. شعار یک فیلسوف بزرگ اوایل قرن، ویتگنشتاین، این بود که چیزی را که نمیشود بهدقت بیان کرد بیان نکنید. و نتیجهی نهایی این شد که هیچچیز نمیتوانیم بگوییم. به نظر میرسد فلسفه با بالابردن سطح دقتی که مورد انتظار است، به یک حالت شبیه به بنبست رسید.
وقتی بحث راسل را میخوانید، به نظر میرسد که فرمال بودن را کنار گذاشته است، ولی سطح دقتی که مورد انتظارش است که برهان نسبتاً سادهای که طرف مقابل برایش تلاش میکند تا بیان شود، به نظر میرسد که اصلاً بحث پیش نمیرود و اولین جملههایی که طرف میگوید، از راسل دقیق نیست. و اگر بخواهیم آن را دقیق کنیم، ممکن است به اندازهی صدسال طول بکشد که قابل دقیقکردن هم نیست. در واقع چیزی که راسل سعی میکند در آن بحث نشان دهد این است که این برهانها دقت کافی ندارند؛ بنابراین اکنون هم اگر شما آثار برخی از فیلسوفهایی که برهانهای خداشناسی را قبول ندارند را ببینید، میبینید اتفاقی که افتاده است این است که استانداردهای دقت بالا رفته و برهانهای قدیمی در این استانداردهای دقت نمیگنجند. حال چه کسی باید قضاوت کند که استانداردهای دقت را کجا بگذاریم؟ نهایت دقت همان دستگاه اصل موضوعی فرمال است که دقت واقعی را به ما میگوید. اصلاً کدام فیلسوف حق دارد بگوید که دقت ۱۰۰درصد نمیخواهم و ۷۰ درصد برایم کافی است. اصلاً این درصد یعنی چه؟ فضا بهگونهای است که شما هر برهانی را بیان کنید، قابل خدشه واردکردن است، بهخاطر اینکه سطح دقت را همیشه میتوان آنقدر بالا برد که آن برهان در آن قابل بیان و ارائه نباشد. ما اکنون در دورانی زندگی میکنیم که بحثهای اثبات و برهان دچار یک بحران هستند، و آن هم بحران دقت است. چه چیزی دقیق است و چه چیزی دقیق نیست. چه مقدار حق دارم سخنانی که بیان میکنم غیر فرمال و بهاصطلاح مبهم باشند. اینها بحثهایی بسیار ریشهای هستند و نتیجهی آنها این است که ما درواقع به جایی رسیدهایم که به نظر میآید این برهانها را میتوان از کار انداخت. یک فردی میتواند فکر کند که یک توطئه بر علیه دین بوده است برای ازکارانداختن برهانها و سطح دقت را آنقدر بالا بردهاند که آن برهانها دیگر از سوراخهای ریز رد نمیشوند. اما به نظر میآید که اینطور نیست. بسیاری از افرادی که سطح دقت را بالا بردهاند، افراد متدینی بودهاند و هیچ نظر بدی نیز نداشتهاند. یک اتفاق طبیعی بوده است. بسیاری از افراد آن را دقیق و دقیقتر کرده تا به جایی رسیدهاند که یک نوع دقت ۱۰۰ درصد را توصیف کردند که نهایتاً چنین نتیجهای داشته است. مشکلی که پیشآمده است، فقط مشکل برای دین نیست. به این دلیل که فقط برهانهای خداشناسی نیستند که دچار مشکل شدهاند و مشکل برای همه چیز است، مشکل برای فلسفه است، مشکل برای کشف حقیقت در مورد جهان است. قرن بیستم قرنی است که همهنوع فلسفه آن دچار بحران حقیقت است و حس عمومی این است که نمیتوان حقیقت را کشف و بیان کرد.
دو شاخهی مهم فلسفه الان در دنیا رقیب یکدیگر هستند، یکی فلسفه تحلیلی است که بیشتر در سنت آنگلوساکسون رشد کرده است و در انگلستان، آمریکا و کشورهای انگلیسیزبان. دیگری یک فلسفه قارهای داریم که بیشتر در آلمان و فرانسه بوده است. اگر فلسفه پستمدرن را نیز جزو فلسفه قارهای حساب کنیم، اینها به یک نوع رقیب یکدیگر هستند. توصیفهای من بیشتر به وسواسهای دقت در فلسفهی تحلیلی مربوط میشود. فلسفهی قارهای هم یکجور دیگری دچار بحران حقیقت شده است اما نه به آن شدتی که در فلسفه تحلیلی وجود دارد. زیرا برهانهای خداشناسی اکثر به آن سمت گرایش و ادعای دقت دارند. حتی بعضی از افراد ادعا کردند که میتوان برهانهای خداشناسی را اصل موضوعی کرد، از این جهت این برخوردی که اکنون کردم مهمتر از این است که برویم دنبال اینکه چگونه در فلسفه قارهای بحران حقیقت به وجود آمده است.
بنابراین مشکلی که به وجود آمده است این است که ما انتظاراتی داریم و از ابزارهایی استفاده میکنیم که دیگر هیچچیزی درمورد جهان نمیتوان گفت، و نه این که هیچچیزی در مورد دین نمیشود گفت. یعنی اگر راسل در بحث خود با آقای کاپلستون دنبال این است که به این نقطه برسد که ما نمیدانیم که خدا وجود دارد یا نه، چون نمیتوانیم اثباتی ارائه دهیم، عملاً اگر برهانهای عقلی را ملاک قرار بدهیم به همهچیز تسری پیدا میکند، و هیچچیز را در مورد جهان خارجی نمیتوانیم اثبات کنیم. در کل شما نمیتوانید اثبات کنید که جهان خارج وجود دارد و نمیتوانید ثابت کنید که خودتان وجود دارید، و هیچچیز در مورد جهان خارج را نمیتوانید اثبات کنید. به این دلیل که اگر اثباتها اگر دقیق باشند، در قالبهای خیلی تنگی باید ارائه شوند. من یک فضایی را توصیف کردهام که فکر میکنم اکنون افراد باید یک مقدار این دانش را داشته باشند، که اگر بخواهیم از کلمهی «اثبات» استفاده کنیم، یا بگوییم داریم برهان اقامه میکنیم، یک مقدار باید بفهمیم. که اگر دربارهی چیزی در جهان خارج، مانند اینکه وجود خداوند را میخواهیم اثبات کنیم، باید بدانیم که اثباتها، این معنایی که الان پیدا کردهاند را ندارند. کمی برای ما روشن باشد که چه چیزی را داریم به طور دقیق بیان میکنیم. در واقع اگر شما بخواهید در مورد جهان خارج بحثهای عقلانی کنید، باید یک سطحی از عدمدقت را تحمل کنید. و این چیزی است که فکر میکنم در تمام طول تاریخ فلسفه کموبیش وجود داشته است. یعنی وقتی که برهان میآوردند، بیشتر به اینگونه بود که گویا یک نفر یک چیزی را شهوداً درک کرده است، و برهان برای او ابزاری است که طرف مقابل را به این شهود خود برساند. مثلاً فرض کنید، من شهوداً میفهمم که جهان خارج وجود دارد؛ قطعاً نمیتوانم دلیل دقیقی برایش بیاورم، به دلیل اینکه گزارهای در مورد جهان خارج است. اما شاید این حس خودم را که چرا مطمئنم جهان خارج وجود دارد را بتوانم در یک قالب منطقی بیان کنم. هدف شما از خواندن آن برهان این نیست که مانند یک ماشین چک کنید، که خط به خط برهان چگونه پیش میرود و اصول موضوع چه چیزی بوده است و چگونه گزارهها اثبات میشوند. بلکه از توضیحات فرد باید بهنوعی بفهمیم که آن چیزی که دیده است چه چیزی است. آن چیزی که حس کرده و به شهود رسیده و ادعا میکند که به یک دلیلی مطمئن است که جهان خارج وجود دارد، چیست؟ بنابراین مطالعه برهان به معنای قدیمی، یکجور همدلی میخواهد که دقیقاً چیزی است که در فضای فعلی وجود ندارد. یعنی اگر من هر برهانی را بیاورم، اگر شما بخواهید آن را خراب کنید، و هر چیزی در مورد جهان خارج را بخواهم به طور عقلانی و منطقی بیان میکنم و بگویم چیزی را اثبات میکنم، اگر بخواهید که همدلانه برخورد نکنید، میتوانید آن را خراب کنید. من یک راه کلی به شما نشان دادهام. به دلیل این که باید بگوید که من متوجه نمیشوم که چگونه دقیق است. آن را اصل موضوعی کن. فرد بخواهد اصل موضوعی کند، چون نمیتواند فرمالش کند، یک ایراد میتوانید از او بگیرید. بخواهد اصل موضوع را غیر فرمال نیز بیان کند، کماکان میتوانید در روند پیش رفتن این موضوعات ایراد بگیرید. حتماً چیزهایی را کموزیاد میگوید و بهراحتی نمیتواند سخنی که میخواهد را بیان کند. بنابراین به نظر من، برهان فقط به این درد میخورد –و همیشه هم همینطور بوده– که شهودات ما را که نسبت به جهان خارج داریم، منتقل کند. همانطور که یک شعر میتواند این کار را انجام دهد، یک برهان هم میتواند این کار را انجام دهد. بنابراین من برای بیان حقیقت میتوانم از یک آمیختهای از بیان شاعرانه با بیان منطقی استفاده کنم یا هر چیز دیگری که لازم دیدهام. چون بهنظر میرسید تنها کاری که من انجام میدهم این است که دارم سعی میکنم که شهود خود و آن چیزی که دیدهام را به یک نفر دیگر وصل کنم. اینکه با چه ابزاری این کار را انجام میدهم زیاد اهمیت ندارد. این سخنان را به این خاطر گفتهام که اولین چیزی که ممکن است به ذهن یک فرد متبادر شود که دفاع عقلانی از دین به چه معناست و فکر کند که میخواهیم اینجا یک کلاسی برگزار کنیم و در مورد برهانهای عقلی کلامی و حکمت گذشته و حال و آینده بحث کنیم، من این کار را نمیکنم، به این دلیل که فکر میکنم به این معنا که گفتم شدنی نیست.
معذرت میخواهم اگر کمی طول کشید و اگر بعضی نقاط زیادی فنی شد. امیدوارم چون همهی شما دانشجو هستید و آشناییهایی از دبیرستان با مفاهیمی که گفتهام دارید، برایتان ناراحتکننده نبوده باشد. مرور کوتاهی کردهام که جایی در تاریخ فلسفه اتفاقی افتاده است و به یک جایی رسیدهایم که بالاخره اثبات فلسفی و برهان عقلی معناهایی جدید پیدا کردهاند که میتواند اتفاق بدی نیز نباشد. در واقع مانند این است که یک آرمان دقتی که در فلسفه وجود داشت تا آخر بردند، و به این نتیجه رسیدهاند که اگر تا آخر آن بروید، هیچچیزی را نمیتوانید ثابت کنید، اگر دقت را در حد نهایت بخواهید در نظر بگیرید. حال یک سری افراد اگر میتوانند دقتهای متوسط را تعریف کنند، اگر هم نمیتوانند، همان چیزی که من گفتهام. بسیاری از فیلسوفهای قارهای طرفدار همین نتیجهای هستند که من اکنون سعی کردم به آن برسم. اینکه شما در فلسفه، حق دارید از هر نوع بیانی استفاده کنید. در فلسفهی قارهای شما متنهایی را میبینید که ممکن است حالت شعرگونه پیدا کند. برای اینکه فرد سعی میکند آن چیزی را که فکر میکند دیده و حقیقت است را برای شما توضیح بدهد و وسواس این را هم ندارد که گزاره بنویسد و فکر کند بازی جالبی را دارد انجام میدهد. در واقع این اتفاقاتی که رخ داد، به نظر میآید که به این نتیجه ما را رسانده است که آن بازی خیلی به نتایج درخشانی منتهی نمیشود.
حضار: این منطقهای فازی (fuzzy) که در ریاضیات میگویند ربطی به این دقت پیدا میکند؟
منطق فازی سؤال خارج از موضوعی است. اما در کل ریاضیات فازی نوعی مدلسازی عدم دقت است، و این اشتباه است اگر فکر کنید که خود ریاضیات فازی دقیق نیست. ریاضیات فازی یک بخشی از ریاضیات است و بسیار محترم و دقیق است. اما موضوع آن این است که چگونه میتوان عدم دقت را مثلاً فرض کنید، زبان محاورهای که به معنای فرمال دقیق نیست را چگونه میتوان مدل کرد. در واقع تلاشی است برای تسخیر حیطههایی که زیاد نمیتوان در مورد آن دقیق صحبت کرد. برخلاف انتظار بنیانگذار آن که خود همیشه گفته است: «من فکر میکردم که به درد علومانسانی خواهد خورد»، بیشتر به درد مهندسی خورده است. برای مثال مهندسی کنترل که زیاد از ریاضیات فازی استفاده کرده است. علومانسانی زیاد به دنبال ریاضیات فازی نرفته است. ریاضیات فازی یک بحث دقیق درمورد عدم دقت است و سؤال شما مربوط است اما من فکر میکنم در جهتی زیادی جلو میرویم.
هدف من از این حرفها این است که اگر برهانی در این کلاس اقامه شد و یک چیز شبیه به برهان گفتهام، اینگونه باید گوش بدهید که آیا این برهان به شما یک شهودی در مورد حقیقتی سعی به بیان آن دارم، میدهد یا خیر. خط به خط فرمالش کنید به هیچچیز نمیرسید. این نکتهی مهمی است. فکر میکنم ابنسینا هم تصور نمیکرده که –البته نمیدانم واقعاً تصور آنها چه بود، احتمالاً فکر میکردند کاملاً دقیق بحث میکنند–، اما فکر میکنم احساس او این بوده که کسانی که برهان او را میخوانند، همدلانه آن را میخوانند. خود را آماده نمیکرد که کسی بخواند و بگوید که این قسمت آن درست نیست؛ فکر میکرد که حقیقت شهودی را بهخوبی بیان میکند و هر کس آن را بخواند آن حقیقت بیان شده را میفهمد. خوب، پس ما دنبال اثبات به آن معنا در این جلسات نیستیم، درعینحال ممکن است در کنار تمام حرفهایی که در این جلسات گفته میشود، اشارهای نیز به برخی برهانهایی قدیمی یا جدید در مورد مسائل دینی کنیم.
درمورد برداشت دوم صحبت کنم که برداشت این است که میخواهیم جلساتی برگزار کنیم که رفع شبهه کنیم. کمکم میگویم که چه کاری نمیخواهم انجام دهم و نهایتاً به این برسم که در این جلسات به طور دقیق چه کاری انجام خواهیم داد.
۵- دین و لزوم وجود عقیده
بگذارید کمی درباره کلمه «دین» صحبت کنم. اگر میخواهیم دفاع عقلانی از دین کنیم منظورمان از دین چیست؟ به یک برداشت کلی از آن برسیم که بعد درمورد این مسائل رفع شبهه و غیره بتوانم صحبت کنم.
موضوع دین، بهطورکلی اگر بخواهیم مصداقی در مورد آن بحث کنیم، مثلاً فرض کنید منظور من دین اسلام است، اما در کل وقتی درمورد دین صحبت میکنیم، خود این واژه یا مترادفهای آن به معنای عقایدی که راه زندگی را برای شما مشخص میکند است. اینگونه به آن نگاه کنید. نکتهی بسیار بسیار مهم این است که همه ما یک سری چیزهایی را، حتی اگر نتوانیم اثبات کنیم، میدانیم، مانند اینکه ما وجود داریم و جهان خارج وجود دارد. معما این است که ما این دانایی را از کجا میآوریم اگر نمیتوانیم اثبات کنیم؟ بالاخره به نظر میرسد که به یکسری چیزها مطمئنیم. یکی از چیزهایی که ما بسیار به آن مطمئن هستیم این است که ما مدت خیلی کوتاهی را در این دنیا هستیم و زندگی کوتاهی میکنیم. و مهمترین کاری که یک فرد باید در زندگی خود انجام دهد این است که درباره شیوهی زندگی خودش یک تصمیم بگیرد. چه کار میخواهد کند؟ فکر میکنم تمام انسانها حداقل در دوران نوجوانی و اوایل جوانی، دچار چنین مسائلی هستند که قرار است در زندگی خود چه کاری انجام دهند؟ نه اینکه چه شغلی داشته باشند، بلکه راه زندگی آنها چیست؟ فکر میکنم همهی افراد کنجکاو باشند که آیا بعد از مرگ حیات آنها قطع میشود یا ادامه پیدا میکند؟ اکنون دو فرض در دنیا وجود دارد و همهی ما آن را میدانیم. یک عدهای میگویند که بعد از مرگ نیز حیات ما به گونههای دیگر ادامه پیدا خواهد کرد و بعضی نیز معتقد هستند که تمام میشود. این دو فرض مقدار زیادی با هم در مغایرت هستند و میتوانند در تصمیمگیری ما که چگونه میخواهیم زندگی کنیم، تأثیر زیادی بگذارند. آیا خدایی وجود دارد و خدایی هست که ما را خلق کرده باشد؟ و از ما انتظارات خاصی دارد که چگونه زندگی کنیم؟ اگر جوابش مثبت باشد که من باید دنبال آن بروم که خداوند چه چیزی از من خواسته است. اگر بگویم که خداوند وجود ندارد یا اینکه وجود دارد و کاری به کار ما ندارد، ممکن است که در تصمیمگیریهای من دخالت مستقیم زیادی نکند.
نکتهی اصلی زندگی ما این است که ما یک مدت محدودی قرار است زندگی کنیم و فرضهای مختلفی وجود دارد در مورد اینکه این زندگی تمام میشود یا خیر. آیا خلق شدیم و از ما انتظاراتی میرود یا خیر. برای مثال فرضی که بهنظر من بسیار مهم است این است که آیا این ادعاهای در مورد نحلههای عرفانی که انسان میتواند در طول حیات خودش به یکجاهایی برسد و به یک کمالات فوقالعاده دست پیدا کند و پشت پرده جهان را ببیند و اسراری را درک کند، آیا این موضوعات درستاند یا غلط و توهم هستند. اگر درست هستند و حس من این باشد که واقعاً این افراد و عرفایی که در همهجای دنیا و در همهی ادیان و فرهنگها وجود داشتهاند و تقریباً حرفهای مشابهی به هم زدهاند، بعضی از حرفها نیز ممکن است در بعضی از عرفانها در برخی زمینهها زیاد مشابه یکدیگر نباشد، اینها کاملاً درست است؟ خیلی زندگی باشکوهی میشود اگر من بتوانم چنین راهی را طی کنم و به آن جای فوقالعادهای برسم که آنها میگویند ما رسیدیم، یا میشود رسید.
چند سال و نه بسیار زیاد، فرصت دارم و به نظر میرسد مقدار زیادی هم نباید وقت بگذارم که باید چگونه زندگی کنم، زیرا بهگونهای که عرفا میگویند باید کارتان را زود شروع کنید، نمیتوانید در ۶۰ سالگی تصمیم بگیرید که میخواهید راه عرفان را طی کنید یا خیر. موضوع و نکتهای که میخواهم بر آن تاکید کنم این است که، شما هرچقدر هم طول بدهید و تشخیص ندهید که کدام یک از نظرات حقیقت یا دروغ است، بالاخره بر اساس یک چیزی زندگی میکنید. به این معنا که یا مانند آدمی زندگی میکنید که به آخرت اعتقاد دارد یا مانند آدمی زندگی میکنید که به آخرت اعتقاد ندارد. مجبورید چون بالاخره دارید زندگی میکنید. نمیتوانید زندگی نکنید و از دایرهی زندگی چند سال بیرون بروید. برای مثال تا ۶۰ سالگی بیرون بروید و بگویید من بعد از ۶۰ سالگی برمیگردم، پس از آن که حقیقت را کشف کردم برمیگردم و زندگی خود را انتخاب میکنم. افرادی که در مورد وجود خدا شک دارند، به طور مثال آقای راسل که میگوید من نمیدانم خدا وجود دارد یا نه، اگر زندگی او را مطالعه کنید میفهمید که او مانند کسی زندگی میکند که میداند خدا وجود ندارد. به این معنی که به نظر میآید که نمیترسد از این که بعد از مرگ مورد بازخواست قرار بگیرد. شما در عمل چه به این نتیجه رسیده باشید و چه به نتیجهای نرسیده باشید که حقایق کلی عالم چیست، شبیه فردی زندگی میکنید که به برخی از این عقاید باور دارد. یا مذهبی زندگی میکنید و یا غیرمذهبی. درهرحال به یک نحوی زندگی شما از یک الگوهایی پیروی میکند و به نظر میآید که شما چه بخواهید و چه نخواهید، انگار در پشت آن عقیدهای را پذیرفتهاید.
شما هروقت از راسل بپرسید که به نظر شما خدا وجود دارد یا نه، هیچوقت به شما نمیگوید نه. برای اینکه نمیتواند برهان بیاورد که وجود ندارد و حرف او این است که برهانها کار نمیکند؛ بنابراین هر زمانی اگر در شرایط هوشیاری باشد، به شما خواهد گفت: «من نمیدانم». اما بالاخره بر چه اساسی زندگی میکند؟ خلاصه یک آخرتی وجود دارد یا خیر؟ بالاخره مورد بازخواست قرار میگیرد یا نمیگیرد؟ یکی از این اتفاقها برای او میافتد. برای مثال مانند اینکه من میتوانم بگویم من نمیدانم و مطمئن نیستم که خدا هست یا نه، اما مانند فردی زندگی میکنم که به خدا اعتقاد دارد و میداند که خدا هس.ت و نیز میتوانم بگویم که من مثل فردی زندگی میکنم که میداند خدا نیست و کاری به خدا ندارد. انگار که خدا نیست، مثل اینکه الزامی نمیبیند از چیزهایی که خداوند گفته است پیروی کند. ما زندگی محدودی داریم و در این زندگی وقت کمی داریم برای اینکه راهی برای زندگی خود انتخاب کنیم، بنابراین مجبور هستیم که عقایدی را بپذیریم و بر اساس آن زندگی کنیم.
من آن چیزی که گفتم بسیار مهم است این است که اگر عقیدهای را نپذیرید هم، بالاخره جوری زندگی میکنید که انگار در زندگیتان عقیدهای را پذیرفتهاید. اگر کسی از بیرون نگاه کند تشخیص میدهد که انگار شما به این چیزها اعتقاد دارید. زندگی بدون عقیده نداریم. و نمیتوانید از این فرار بکنید که یک زندگی رندوم داشته باشید. مثلا یک روز در میان، یک روز صبح از خواب بیدار شوید و مانند خداپرستان رفتار کنید و فردای آن روز مانند کسانی که به آخرت اعتقاد ندارند. یا هفت–هشت–ده عدد انواع عقاید و ایدئولوژی را انتخاب کرده و هر روز یک عدد رندوم با ماشینحساب تولید کنید و بگویید که به طور مثال امروز سبک زندگی هفت را انتخاب کردهاید و فردای آن چهار شوید. اینگونه سبک زندگی به طور واقعی وجود ندارد. افراد طبق یک سبک زندگی که از عقایدی آمده است زندگی میکنند. غالباً کسانی که به نتیجه نمیرسند که خدا وجود دارد یا خیر، مانند کسانی زندگی میکنند که انگار خدا وجود ندارد و انگار به این موضوع رسیدهاند.
نتیجهای که از گفتههای خود میگیرم این است که ما نیاز داریم که به یک چیزهایی اعتقاد داشته باشیم و نیاز داریم که تا حد ممکن این اعتقادات موجه باشد. بیشتر از اینکه دنبال این باشیم که یک مجموعه چیزهایی را یکییکی ثابت کنیم، کاری که عملاً ما در زندگی خود انجام میدهیم و به نظر میرسد معقول است، این است که بین این انواع عقاید ابرازشده یکی از آنها را انتخاب میکنیم. به طور مثال شما انتخاب میکنید که دیندار یا غیر دیندار باشید، و اگر نتیجه گرفتید که دیندار باشید، بین ادیان یک دین را انتخاب میکنید. حسنش این است که هرکدام از این ادیان چند هزار سال سابقه دارند و یکروالهایی برای زندگی شما مشخص میکند. نکته این است که ما میخواهیم به حقایقی در مورد جهان، نه فقط از سر کنجکاوی، به حقایقی دست پیدا کنیم که بتوانیم بر اساس آنها زندگی خودمان را نظم بدهیم. میخواهیم بدانیم الگوی کمال چیست و به یک کمالی برسیم و از بحثهای نظری میخواهیم به یکسری نتایج عملی برسیم و صرفاً کنجکاوی در مورد هندسههای اقلیدسی و نا اقلیدسی نیست. که چه این و چه آن و چه همهی آنها درست باشد، به زندگی خصوصی من خیلی مرتبط نیست.
نتیجهی مهم در اینجا این است که نوع دفاع عقلانی از دین به این معنا نیست که من میخواهم مبانی یکی از ادیان موجود، یا عقاید موجود –عقاید غیردینی را نیز بیاورید–، مانند اینکه فکر کنید یک مجموعهای از عقاید بیان شده، در یک فضای رقابتی، معنایش این نیست که من درستی یکی از اینها را ثابت کنم. اگر من به دین اسلام اعتقاد پیدا کردم، چیزی که لازم و کافی است این است که من بتوانم دفاع کنم که بین این حرفهای موجود، این به نظر من حرف بهتری میرسد. مثلاً از این دفاع کنم که ادیان نسبت به غیرادیان معقولترند و عقیده به آنها موجهتر است، و در بین ادیان به طور مثال اسلام از بقیه بهتر است. اگر بتوانم این را نشان بدهم کافی است.
اینطور نیست که لازم باشد من یکی از روشهای زندگی موجود را به طور دقیق اثباتی برای آن ارائه دهم. اگر بگویم که دلایل موجهی دارم که بگویم ادیان و اعتقاد به خدا و آخرت و اعتقاد به نبوت، اعتقاد معقولی است و بین این دینها، این از بقیه بهتر است. میخواهم بگویم آن دیدگاه اثبات عقلی مانند این است که من از نقطه صفر شروع کنم و همه چیز را بسازم. اما واقعیتی که در زندگی ما اتفاق میافتد این است که ما بین عقاید مختلف که رقیب همدیگر هستند میخواهیم یکی را انتخاب کنیم. فضای بحث عقلانی، وقتی هدف یک چنین چیزی است، بسیار فرق میکند با فضایی که بخواهم من از هیچ، یک مجموعه عقایدی را بسازم، که اصلاً ممکن نیست. برای یک آدم، در طول زندگی کوتاهش، ممکن نیست که یک مجموعه عقایدی بسازد. مثل این است که حداقل در شروع یک پکیج را بپذیرد و بعدها میتواند درمورد اینکه آیا انتخاب درستی کرده است یا خیر، رفتار عاقلانهای را پیش بگیرد که من درباره این نیز در جلسات آینده صحبت خواهم کرد. اینکه ممکن است من همیشه احتمال خطا بدهم که انتخابی که من کردم آیا درست است یا خیر، باید همیشه راهی را برای این بگذارم که اگر از لحاظ نظری به یک نتیجه رسیدم، دیدگاه نظری من قابل بازرسی و revise باشد. اینگونه نباشد که بگویم من یک هفته فکر کرده و یک چیز را انتخاب میکنم و بعد از آن چشم و گوشم را میبندم و همین راهی که انتخاب کردم را ادامه خواهم داد. صدبار سرم به سنگ میخورد و نابود میشوم اما حاضر نیستم که هیچوقت برگردم و ببینم که در ابتدا درست فکر کردم یا خیر. بالاخره در طول زندگی، انسان همیشه باید به خودش این مجال را بدهد که حتی برخی از اصولی که پذیرفته است، اگر مشکل نظری یا عملیای پیش آمد، در مورد آنها دوباره فکر کند، و از این نترسد که شاید لازم باشد برخی از دیدگاههای خود را اصلاح کند.
۶- رقابت صحیح بین نظریهها و لزوم وجود نظریهی جایگزین
نتیجهای که از بحث اخیر من باید در ذهن شما باشد این است که در یک فضای رقابتی میخواهیم بین عقایدی انتخاب کنیم، اینکه خدا هست یا نیست، و به آخرت اعتقاد داشته باشیم یا خیر، و نبوت درست است یا خیر…
ببینید، فضای علم چگونه است؟ فضای شروع کردن از صفر و ساختن و رسیدن به حقایق نیست. بلکه در یک فضای رقابتی داریم فکر میکنیم، میخواهم از این یک نتیجهی بسیار مهم بگیرم. فضای علم چگونه است؟ برای مثال فرض کنید نظریههای علمی در فیزیک چگونه در کنار همدیگر زندگی میکنند. اکنون یک فیزیکدان چگونه تصمیم میگیرد که به چه چیزی و به چه نظریههایی فیزیکی معتقد باشد؟ اکنون عموماً فیزیکدانها به نظریهی مکانیک کوانتوم معتقد هستند. عموماً به نظریهی نسبیت عام انیشتین نیز معتقد هستند و شاید هم شنیده باشید که این دو با هم سازگار هم نیستند. به این معنا که الان حدود ۷۰–۸۰ سال است که مشکلی در فیزیک وجود دارد، که تئوری گرانش کوانتومی را نداریم. این نظریه معنایش از نظر علمی یعنی نظریه نسبت عام را، نمیتوانیم با مکانیک کوانتوم تلفیق کنیم و یک نظریه جامعی بسازیم. دنبال چیزی هستند به اسم theory of everything (نظریهی همهچیز)، که بتوانند همهی این پدیدههای طبیعی از جمله جاذبه را در مکانیک کوانتوم بیان کنند. خوب، یک نظریاتی وجود دارد و این افراد نیز به آن اعتقاد دارند، همهی این نظریهها اشکالاتی دارند. مکانیک کوانتوم مشکلاتی دارد و نظریه نسبیت عام هم همینطور. حداقل اینکه نظریه نسبیت عام با نظریه کوانتوم تلفیق نمیشود، خود مشکل است. با یک نگاه کلی اگر بخواهم بگویم، اصولاً اگر بین فیزیکدانها رأی بگیریم که بین نسبیت عام یا مکانیک کوانتوم کدامشان باید قربانی شوند؟ فکر میکنم نظریه نسبیت عام برای قربانیشدن رأی میآورد. فیزیکدانها بیشتر وابسته به نظریهی مکانیک کوانتوم هستند. یعنی اگر کسی بگوید این مشکلات حل نمیشود مگر اینکه یکی از این نظریات را حذف کنیم و به بهجای آن چیز دیگری بیاوریم، دنبال این میروند که نظریه نسبیت عام را عوض بکنند. اما فعلا میگویند که میتوان آنها را در یک تئوری کلی با یکدیگر سازگار کرد. اکنون یک فردی که به مکانیک کوانتوم معتقد است، با اینکه میداند یک سری مشکلاتی دارد از جمله مشکل فلسفه و حتی مشکلات محاسباتی، چگونه معتقد است؟ انسان متعصبی است که اعتقاد به مکانیک کوانتوم پیدا کرده است؟ در واقع علت آن چیست که یکزمان همهی آنها به مکانیک نیوتونی اعتقاد داشتند، اکنون تقریباً همهی آنها به مکانیک کوانتومی اعتقاد دارند؟ دلیل بسیار سادهای دارد، و آن این است که تئوری رقیب دیگری ندارد. تئوری کوانتوم تئوری بسیار قدرتمندی است و پدیدههای زیادی را با دقت فوقالعاده و غیرقابلتصور میتواند توجیه کند. برای مثال فکر میکنم بار الکتریکی الکترون را تا ۱۵ رقم اعشار را میتوان با مکانیک کوانتوم محاسبه کرد و درست به دست میاید طبق تجربهای که ما در حال انجام آن هستیم. یکسری محاسبات مکانیک کوانتوم تا 25- 30 رقم اعشار درست درمیاید. به این معنا که چیزی که روی کاغذ مینویسید با چیزی که از تئوری به دست میاورید، با آزمایشها کاملاً منطبق است.
خوب، اولاً شواهد زیادی در درستبودن آن است. ثانیاً تئوری رقیبی ندارد. حال فیزیکدانی دستش را بالا بیاورد و بگوید این انتگرال بینهایت میشود و نباید شود، اینجا این مشکل فلسفی وجود دارد، این گربهی شرودینگر (که یک پارادوکس معروف در فیزیک است) تکلیفش چیست؟ فیزیکدان دستش را بالا بیاورد و شما بگویید: «باشد، من تسلیم شدهام، مکانیک کوانتوم اشتباه است.» خوب، از فردا چه کاری انجام دهیم؟ شما یک مکانیک غیرکوانتومی دارید که بشود با آن کار کرد؟ فیزیکدانها هم دارند زندگی میکنند دیگر بالاخره. تئوریهایشان را بسط میدهند، از آن یک نتایجی میگیرند، لیزر درست میکنند، هر روز سعی میکنند که یک کمکی به مهندسان کنند. ما داریم با همین فیزیک کوانتوم زندگی میکنیم. چگونه شد که فیزیکدانهایی که عاشق مکانیک نیوتنی بودند، اکنون عشقشان به مکانیک کوانتومی قابلمقایسه با عشق اساطیری آنها به مکانیک نیوتنی نیست. در آن قرنهایی که مکانیک نیوتنی حاکم بود، احساس فیزیکدانها این بود که همهچیز حل شده است و هیچ مشکلی در دنیا وجود ندارد و همهچیز را میشود با اصول نیوتن نتیجه گرفت. چگونه توانستند آن را کنار بگذارند؟ اولاً این که تناقضهای بزرگی به وجود آمد که مکانیک نیوتنی نمیتوانست آنها را توجیه کند و همچنان آن را نگه داشتند، تا اینکه نظریهای مانند نظریه نسبیت عام آمد و آن تناقضها را حل کرد و همهی چیزهایی که مکانیک نیوتنی به دست میآورد را نیز به دست آورد. به طور مثال در حیطههای دیگر نیز مکانیک نیوتنی به شکستهایی منجر شد، مکانیک کوانتوم آن ضعفها را جبران کرد. تا یک نظریه جایگزین نیاید، وقتی داریم زندگی میکنیم، این بسیار بسیار بیشتر به عقاید دینی و عقاید ایدئولوژیک ما شبیه است.
من اگر دارم بر اساس دینی زندگی میکنم، و حتی اگر ببینم که مشکلاتی هم داشته باشد، تا وقتی که یک فرد نیاید و به من عقاید بهتری را ارائه نکند، احمقانه است که من این عقاید را کنار بگذارم. برای مثال اینکه شما اکنون یک شبهه در مورد دین، برای مثال اسلام یا تشیع یا هر چیزی که به آن اعتقاد دارید، بشنوید و احساس کنید که این یک ایراد واردی است. اما کسی که این ایراد را وارد کرده است، حرفی برای گفتن ندارد که خوب این دینی که شما از آن پیروی میکنید غلط است، چه چیزی درست است؟ اگر طرف مسیحی باشد و منظورش این باشد که دینی که تو از آن پیروی میکنید درست نیست و دین من درست است، اکنون بحث معتبری است. اگر یک فیزیکدان با جار و جنجال یک کتابی در رد مکانیک کوانتوم بنویسد و چیزی هم نیاورد که اگر مکانیک کوانتوم این ایرادها را دارد، من به چه نظریهای اعتقاد دارم و فقط بگوید که مکانیک کوانتومی ایراد دارد، فیزیکدانها به این فرد توجهی نمیکنند. نه اینکه توجهی نمیکنند، مکانیک کوانتوم را بهخاطر این حرفهایی که شنیدند کنار نمیگذارد. اکثر آنها نیز همهی این چیزها را شنیدهاند و میدانند. به این دلیل که نظریهی جایگزین ارائه نمیشود، کنارگذاشتن نظریهای که با آن زندگی میکنیم و به نتایج خوبی نیز رسیدهایم، معقول نیست. من حتی اگر مطمئن باشم که مکانیک کوانتوم اشتباه است، بهعنوان یک فیزیکدان تا جایگزین پیدا نکنم [آن را کنار نمیگذارم.]
ببینید، یک مورد این است یک فرد نسبت به شبهههایی که درمورد مکانیک کوانتوم وجود دارد، تصورش این است که اینها قابلحل هستند و به ایمان خودش به مکانیک کوانتوم ادامه میدهد. یک مورد دیگر این است که من اعتقادم این است اینها قابلحل نیستند و مکانیک کوانتوم اشتباه است و باید توسط یک فیزیک متعالیای جایگزین شود، اما حال که چیزی وجود ندارد چه کاری انجام میدهم؟ با همان مکانیک کوانتوم ادامه میدهم. همانطور که مکانیک نیوتی یک تقریبی از حقیقت بود، هنوز هم تو مسائل مهندسی شما از آن استفاده میکنید، مکانیک کوانتوم نیز شاید تقریبی از حقیقت است. بالاخره یک جایی تا 15 رقم اعشار جواب میدهد، بنابراین من تا جایی که جایگزین دیگری وجود ندارد، عقیده و اعتقاد خودم را به چنین نظریهای از دست نمیدهم. یعنی از بهکاربردن آن غافل نشده و صرفنظر نمیکنم. بنابراین در اینجا نکتهی بسیار مهم به نظر من این است، که در این فضای بحثهای ما سعی میکنیم این نکته را رعایت کنیم. فقط زمانی مشکلاتی را که یک نفر میگوید، ارزش شنیدن دارد که جایگزینی ارائه کرده باشد. مثلاً اگر یک مسیحی بیاید در مقابل یک فرد مسلمان شروع کند به شبهه واردکردن، این به نظر من در فضای انتخاب یک عقیده عقلانی و موجه قابلقبول است. اما اگر یک نفر که به هیچچیزی اعتقاد ندارد و هیچ حرف روشنی ندارد، مثلا بیاید به اثباتهای وجود خدا ایراد بگیرد و خدشه وارد کند، اما دربارهی اینکه این جهان چگونه به وجود آمده است هیچ حرفی برای گفتن نداشته باشد. تئوری وجود خدا یک نظریهی فلسفی است، که توجیه میکند که جهان هستی چگونه آغاز شده است. من فقط وقتی برایم جدی میشود که حرف یک فرد را گوش کنم بگوید که این تئوری این ایرادها را دارد که بعد از اینکه آن را رد کرد، بگوید که جهان چگونه به وجود آمده است. شما هیچ مکتب بیخدایی را نمیبینید که حرف حسابی در مورد آغاز جهان حرف بزند و برای همین بحثها تا حدود زیادی پوچ هستند. من خودم را در این کلاس درگیر بسیاری از بحثها نمیکنم، به دلیل اینکه آلترناتیو [جایگزین] ارائه نمیشود. به نظر من یک بحث فلسفی وقتی هیجانانگیز است و خوب است که به آن دقت کنیم، که یک نظریهای که داریم توسط یک نظریهی دیگری زیر سؤال برود که بتواند در همان موضوع حرف جدیدی بیاورد و با هم رقابت کنند.
اینجا چند نکته خیلی مهم خیلی مهم به نظر من وجود دارد. اول وارد بحث شبهه میخواهم شوم. کسی که شبههای وارد میکند، اولین سؤال این است که باید یک فرم جلوی او بگذارید که بگویید به چه چیزی عقیده دارد. در خلأ نمیتوان شبهه وارد کرد. اگر یک نفر مسیحی است و به موضوع تعدد زوجات ایراد وارد میکند، باید مبانی فکری خودش روشن باشد. یک نفر ممکن استراتژیاش این باشد که هرکسی هر حرفی بزند یک ایرادی از او بگیرد. به نظر هم بسیار فرد معتبر و متشخصی میآید. چنین فردی را نباید در بازی راه داد. گاهی اوقات به این صورت است که من باید قاعدهای بگذارم که هرکسی را در بازی راه نمیدهم. فردی که فقط حرف منفی میزند در بازی ما وجود ندارد. کسانی که ما با آنها بازی میکنیم، کسانی هستند که دنبال حقیقت هستند و اگر ایراد میگیرند در جهت این است که بگویند این اشتباه گفته و این درست میگوید. این عقیده اشتباه و آن عقیده درست است. دقیقاً همانطوری که من از یک فیزیکدان انتظار دارم. اگر ایراداتی را مطرح میکند، خوب یک دور این است که بهاصطلاح میگویند درونگروهی است. یعنی ممکن است یک فرد مسلمان به فرد مسلمان دیگر بگوید به نظر من این آیه ایرادی دارد. او هم میگوید بله نظر من هم همینطور است یا میگوید خیر تو اشتباه میکنی و اینگونه نیست. هر دو مسلمان هستند و قبل یا بعد نماز این بحثها را میکنند. این مانند این است که در مکانیک کوانتوم یک فیزیکدان به فیزیکدان دیگر بگوید این آزمایشی که دیروز منتشر شده است، به نظر من با اصول مکانیک کوانتوم تعارضی دارد و طرف هم میگوید آری یا خیر. بولی عد میروند دوباره همان فرمولهای مکانیک کوانتوم را مینویسند، زیرا چیز جایگزینی پیدا نشده و فقط یک ایراد گرفته شده است. اعتقاد داشتن و عملکردن بر اساس یک نظریههای که ایرادهایی دارد نامعقول نیست. شما نباید انتظار داشته باشید به یک لحظهای در زندگی خود برسید که برای مثال اسلام بهعنوان عقیدهی پذیرفتهشده در ذهن و زندگی شما، هیچ ایرادی نداشته باشد و اگر به اینجا نرسید بر اساس آن عمل نکنید. بگویید من فقط وقتی زندگی خود را بر اساس عقیدهای میسازم که کاملاً همهچیز آن به نظر من درست باشد. این ممکن نیست و مانند این است که بگوییم من وقتی شروع به زندگی خواهم کرد که حقیقت را به طور کامل کشف کرده باشم. شما قطعاً نمیتوانید از اینجا شروع کنید. این جایی است که آخر در زندگی شاید به آن برسید که حقایق همه را بفهمیم. بنابراین در یک فضای رقابتی، یک تعداد نظریهها که نکات مثبت و نکات منفی در مورد آنها وجود دارد با یکدیگر رقابت میکنند، و شما سعی میکنید آن نظریهای را بپذیرید که بیشترین نکات مثبت و کمترین نکات منفی را دارد. نه اینکه اصلاً نکتهی منفیای در مورد آن وجود نداشته باشد. نه اینکه بتوانید اصولش را اثبات کنید یا الی آخر. بعد از این مثالی که درمورد مکانیک کوانتوم گفتهام، میخواهم بگویم که این نوع نگاه به بحثهای عقلانی در مورد دین، غیر دین و ایدئولوژیای که بر اساس آن زندگی میکنیم، صدق میکند. ما در یک فضای رقابتی قرار است یک انتخاب موجهی را انجام دهیم. نه میخواهیم یک چیز را از اول تا آخر اثبات کنیم، نه به یک عقیدهی بدون شبههای برسیم و نه حاضر هستیم با آدمهایی بازی کنیم که نظریهای برای ارائه ندارند. زیرا متأسفانه اینگونه فضای بحثهای فلسفی و عقلانی، اکنون پر از آدمهایی است که چیز مثبتی نمیگویند. این سخنی که من میگویم فقط بحثهای دینی نیست، اکنون فضای فلسفه نیز اینگونه است. افرادی انگار در کمین هستند که یک فرد یک مقاله بنویسد و ادعایی کند و آنها در رد مقالهی او یک مقالهای بنویسند و بگویند که این قسمت مقاله ایراد داشته است. فکر کنید یک فردی کل زندگی فلسفیاش رد عقاید دیگران بوده است. این فرد کاری در رفتن به سمت حقیقت انجام نداده است. انسانهای درجه یک، انسانهایی هستند که سعی میکنند یک چیز را درک بکنند، بفهمند و حرف مثبتی برای گفتن داشته باشند. نکتهای که میخواهم بگویم این است، شبهههایی که به عقاید دینی مانند اسلام یا هر عقیده دیگری وارد میشود، مهم است که از طرف افرادی باشد که حرفهای مثبتی را هم بگویند. تا حد امکان باید سعی کنیم از درگیری با آدمی که هیچ حرف مثبتی برای گفتن ندارد، کناره بگیریم.
من یک روز مثالی در جلسهای بیان کردم و گفتم وقتی که یک مسیحی میآید و به شما ایراد میگیرد، چون او هم یک حرفهایی برای گفتن دارد شما میتوانید در حین حالی که ایراد او را جواب میدهید، متقابلاً یک ایرادی به او بگیرید و به بگویید: «شما که این حرفها را میزنی دین خودت نیز این ایراد را دارد» و با او جدل کنید. امکاناتی برای دفاع از خودتان دارید. میگویند بهترین دفاع حمله است. میتوانید دفاع نکنید و یک حملهی مؤثر انجام دهید. حملهای قویتر از حملهای که او به شما کرده است. برای مثال فرض کنید یک مسیحی بیاید به تعدد زوجات در اسلام یا ازدواجهای پیغمبر ایراد بگیرد. میدانید که این کار را کردهاند، هم یهودیها و هم مسیحیها. شما میتوانید کتاب مقدس را جلوی آنها باز کنید، ببینید که ابراهیم تعدد زوجات دارد، حضرت داوود صد همسر دارد. همینگونه الی آخر. بگویید اینها پیغمبران خودت هستند و اینها را قبول داری. به غیر از حضرت مسیح که آخرین بوده و ازدواج نکرده است، سایر پیغمبران بنیاسرائیل که آنها را قبول داری، بسیاری از آنها بنا بر متن کتاب مقدس خودتان تعدد زوجات داشتهاند. من به او جواب ندادم که چرا تعدد زوجات بد بوده است یا خوب و یا اینکه وجود داشته است یا خیر. چیزی نگفتهام. به این دلیل که شما به این کتاب معتقد هستید حق ندارید این ایراد را به من بگیرید، چون این ایراد به خود شما نیز برمیگردد. مشکل اینکه یک فرد حرفهای مثبتی بزند، همین است. اینکه آسانتر است که شما هیچ ابراز عقیدهای نکنید و فقط به دیگران ایراد بگیرید، و به همین علت میگویم نباید این نوع افراد را در بازی راه داد. به این دلیل که به نحوی بازی را خراب میکنند و این بازی، بازی بسیار جدی است. ما میخواهیم برای زندگی خود یک عقیدهای انتخاب کنیم و بر اساس آن زندگی کنیم. یک عدهای نمیخواهند. یک واقعیت دردناک این است که ذاتاً بشر دوست ندارد به چیزی عقیده داشته باشد و عقیده در زبان عربی به معنای چیزی است که انگار به پای انسان بسته میشود. بشر به یک معنای منفیای آزادیخواه است و دوست دارد هر کاری دلش میخواهد انجام دهد. عقیده چیزی است جلوی او را میگیرد. بنابراین اصولاً اگر انسانها را آزاد بگذارید، دوست دارند همه عقاید را خراب کنند. این فضایی که اکنون در دنیا وجود دارد همینگونه است. اینگونه نیست که اگر دین را کنار گذاشتهاند، عقاید و سبک زندگی جدید محدودکنندهای را که بهتر است انتخاب کنند؛ بلکه همانطور که میبینید دنیا به این سمت رفته است که تا جایی که میتوانند ادیان مختلف را کنار بگذارند و عموماً تبدیل بشوند به افرادی که اصطلاح خودشان آزادانه زندگی میکنند. به این معنا که چون عقیدهای ندارند هر کاری دلشان بخواهد انجام میدهند. ذاتاً در بشر این تمایل وجود دارد و اینگونه افراد را نباید به بازی راه داد. ما در این بازی افرادی هستیم که حاضریم یک عقیدهای را بپذیریم و تا آخر عمر محدودیتهای آن را قبول کنیم و طبق عقیدهای زندگی کنیم و حتی اگر لازم شد جان خود را در راه عقیدهی خود بدهیم. افراد کمی جدیای هستیم. با فردی که نمیخواهد اینگونه زندگی کند، زیاد نباید وارد بحث شد. بالاخره یک فرد باید حرفهای مثبت داشته باشد. اگر میگوید که به نظرم این ایراد دارد، من از او میپرسم که به نظر تو چه چیزی درست است؟ برای مثال اگر تعدد زوجات غلط است یا غلط بوده، چه چیزی درست است؟ به چیزی اعتقاد دارید؟ اصلاً ازدواج خوب است؟ ممکن است یک نفر بگوید که من اصلاً ازدواج را قبول ندارم و بسیار مدرن و پستمدرن فکر کند. و یا یک نفر بگوید که فقط تک همسری را قبول دارم. یک ایدهای بدهد. مسیحی نیستم؟ مسلمان هستم؟ در خصوص این موردی که ایراد میگیرم این عقیده را دارم و ایدهآل این است. اگر اینگونه شد سپس میتوانم با او وارد بحث شوم. به این دلیل آن چیزی که تو به آن ایراد میگیری ایراد ندارد و چیزی که میگویی ایراد دارد. این بحث متعادل و خوبی است.
مثالی که میخواستم بزنم این بود که، فرض کنید شما قویترین بوکسور جهان هستید و حاضر میشوید که در یک مسابقه بوکس شرکت کنید که از قبل پذیرفتهاید که شما مشت نزنید. فقط بگذارید که فقط او مشت بزند و شما از خودتان دفاع کنید. هر ناظر خارجیای که این مسابقه بوکس را ببیند احساس میکند که او بوکسور قویتری است که مرتب مشت میزند و شما فرار و دفاع میکنید. یک آدم متدینی که یک جلسهای میگذارد که فقط شبههها را یکییکی مطرح میکند و بعد سعی میکند که دفاع کند، نهایتاً بعد از اینکه جلسه را گوش دهند فکر میکنند که چه دین ضعیفی است که اینهمه در سرش زدهاند. خلاصه یکی از آن را شما حس کنید شبههاش گرفته و یکی از ضربهها را خورده، شما بهعنوان داور آن بوکسور را پیروز اعلام میکنید.
دست من باید باز باشد که فرد اول بیاید و فرمی که گفتم را بگذارید جلوی او که پر کند [و بگوید که] برای مثال درمورد ازدواج این فکر را میکنم. هرجایی که ایراد میگیرد، یک حرفی نیز داشته باشد. ایدهآل چیست، چرا آن چیزی که شما به آن معتقدید اشتباه است و بعد با هم مسابقه دهیم. غیر از این نمیتواند باشد. غیر از اینکه حالت رقابتی داشته باشد، عادلانه نیست.
۷- جمعبندی دربارهی محتوای جلسات
میخواهم یک جمعبندی کنم. این کاری که ما در جلسات انجام میدهیم، دقیقاً یک کار عملی است. من میخواهم سعی کنم به این نتیجه برسم که برای مثال دین به معنای اسلام، انتخاب معقولی است بهعنوان عقیدهای که راه زندگی خود را بر اساس آن پایهگذاری میکنیم و راه زندگی خود را درواقع طی میکنیم. و من در این کاری که میخواهم انجام دهم، نه به دنبال این هستم که برایتان اصول دین را ثابت کنم، نه به دنبال این هستم که یکییکی شبهات را بگویم و رفع کنم؛ بلکه در واقع، موجه بودن عقاید شما از اینجا میآید که مانند یک نظریه علمی، بهاندازهی کافی اولاً نکات مثبت درمورد آن ببینید تا بهاندازهی کافی به این حس برسید که نکات منفی زیادی ندارد. و مخصوصاً اینکه در رقابت خود با دیگر عقاید احساس کنید که برتری دارید.
بنابراین این جلسات شامل این میشود که من نکات مثبت در مورد اسلام را بگویم و بگویم چه محسناتی بهعنوان یک ایده و عقیده دارد. دفاع کنم از اینکه اعتقاد به خدا از عدم اعتقاد به خدا معقولتر است و پشتیبانی عقلی بیشتری دارد. دفاع کنم از این که راهی که اسلام در برخی زمینهها ارائه میدهد راهی فوقالعاده خوبی است. به این معنا که خودم را محدود نکنم به یکسری جاهایی که نقطهضعفهایی در مورد اسلام گفته شده است. مثلا در این جلسهای که میخواهم بگویم اسلام دین معقولی است، شروع کنم از مسائل تعدد زوجات بگویم، که همانگونه که اکنون آن مثال را زدم، به نظر جای خوبی برای بحث کردن درمورد اسلام نیست. به این دلیل که فضای ذهنی عموم مردم این است که تعدد زوجات چیز مشکوکی است. اگر دفاع بسیار خوبی هم بخواهم انجام دهم در مقابل این شبههای که به وجود آمده است، راه را باز نکردهام برای اینکه شما عقیده پیدا کنید. نهایتاً اگر از قبل عقیده داشتید و این مسئله خیلی اذیتتان میکرد، کمی کمتر اذیتتان کند. اما اگر بخواهیم حرفهای مثبت نگوییم به نظر من جلسات، جلسات خوبی نخواهد بود. مثلاً اگر من بخواهم در مورد تعدد زوجات حرفی بزنم، ایدههای کلی روابط زن و مرد در اسلام که چیز بسیار خوبی است را ارائه میدهم و بعد میگویم برای مثال فرض کنید چرا این تعدد زوجات در اسلام پذیرفته شده است. اگر پذیرفته شده است. نه اینکه فقط آنجایی که یک نقطهضعفی به نظر میرسد را مطرح کنیم.
در کل این مقدمهای که گفتم برای این بود که این فضای بحثهای آینده، کمی روشن باشد. جلسات نه اثباتی و نه رفعشبهه است. همهی اینها نیز در جلسات در عین حال وجود دارد. برای مثال من قصد داشتم اگر وقت شود انتهای جلسه به یک طریقی یک اشارهای به یک چیزی شبیه برهانهای خداشناسی و این قبیل کنم، اما مسئله این است که یک تلفیقی از همهی این کارها را قرار است انجام دهیم.
