بسم الله الرحمن الرحیم

درسگفتارهای دفاع عقلانی از دین، جلسه‌ی ۱۶، دکتر توسرکانی، پژوهشگاه دانش‌های بنیادی، ۱۳۹۷/۷/۳

گاهی عادت داشتم اول جلسات می‌گفتم اگر کسی سؤالی دارد بپرسد؛ نمی‌دانم تاکنون هیچ وقت در این جلسات نگفتم و الآن نمی‌دانم بگویم یا نگویم و این نشان می‌دهد که در این جلسات بیشتر احساس کمبود وقت می‌کنم. یک نفر از من پرسید با ایمیل؛ قبلاً هم یک نفر شفاهاً پرسیده بود که این جلسات چرا با «بسم‌الله الرحمن الرحیم» شروع نمی‌شود و من هم نمی‌دانم چه جوابی بدهم.

حضار: ما هم همیشه در ذهنمان بوده…

استاد: همیشه در ذهن‌تان هست که چرا با «بسم‌الله‌ الرحمن الرحیم» شروع نمی‌کنم…

حضار: من همیشه فکر می­کردم که شما در دلتان می­گویید…

استاد: بله من که قطعاً می‌گویم، در راه که می‌آیم می‌گویم، در دلم می‌گویم و این که چرا بلند نمی‌گویم. [می­گویند که] چرا مثنوی معنوی با «بسم الله» شروع نشده است. با «بشنو از نی» معروف است دیگر، می‌گویند که من نمی‌دانم که ایشان چرا…

حضار: ولی درست نیست. چون دارد اولش. یک مقدمه‌ی عربی دارد، که در آنجا هم سلام بر پیامبر و… دارد و بعد وارد «بشنو از نی» می‌شود، حالا  نمی‌دانم این چه طور معروف شده است، دو صفحه مقدمه‌ی عربی مثل همه دارد، مثل سعدی.

استاد: حالا من حقیقتش را بخواهید، چیزی که از «بسم الله الرحمن رحیم» می‌فهمم این است که احساسم این است که یک شأنی می‌خواهد که آدم یک چنین عبارتی را به کار ببرد و شاید هم اشتباه می‌کنم ولی اعلام کردنش… «بسم الله الرحمن الرحیم»…. آن نامه‌ی سلیمان یادتان هست؟ وقتی می‌گوید «بسم الله الرحمن الرحیم»، یعنی مثل این که از طرف خدا دارد نامه می‌نویسد و مثل این که نماینده‌ی خداست و به نام آن یک چیزهایی… یک طوری است یک مقدار… می‌دانم یک سنتی است که این کار انجام شود. حالا من یک مقدار نتیجه‌ی کم رویی است. یک مقدار حس این را ندارم که… گاهی سخنرانی می‌کنم یک «به‌نام‌خدایی» می‌گویم برای این که فکر می‌کنم در بعضی از جمع­ها… (اولاً این جمله‌ی من معنی‌اش این است که این‌ها را سخنرانی حساب نمی‌کنم و حس من این است که همین‌گونه اینجا حرف می‌زنم و سخنرانی نمی‌کنم) ولی در سخنرانی­ها گاهی به نام خدا را مقید می‌کنم که خودم بگویم و سوء تعبیر نشود ولی شما دیگر خودمانی هستید و من یک طوری برایم سخت است و هیچ دلیلی ندارد، هیچ دلیلی منطقی ندارد. تصمیم گرفته باشم بگویم یا نگویم یا دفاع کنم، همین‌گونه است که مثل این که به زبانم نمی‌آید که یک چنین چیزی را بگویم.

خوب است آدم «بسم الله» بگویید، قرآن بخواند؛ قرآن خواندن راحت‌تر از «بسم الله الرحمن الرحیم» گفتن است.

خب کلاً من خیلی تظاهرات دینی ندارم و این شاید نقطه‌ی ضعف حساب شود ولی این­گونه است.  آخر جلسه‌ی قبل یک بحث‌هایی شد و باید آنها را ادامه دهم. یک نکته‌ای است که فکر می‌کنم یک خورده… چند نکته است که مدام در این یادداشت‌هایی که می‌نویسم، با خودم در جلسه می‌آورم و و بعد منتقل می‌شود به جلسه‌ی بعد و همیشه هست و بعد هم هیچ وقت نمی‌گویم؛ یکی دو تا را می‌خواهم همین الآن در موردش یک ­اشاره­ای حداقل بکنم، به اضافه‌ی آن بحثی که آخر جلسه‌ی قبل شد را ادامه بدهم و اگر موضوع فکر می‌کنم خیلی مهمی درادامه‌ی ترتیب مطالبی که داشتم می‌گفتم را در این جلسه مطرح می‌کنم.

از اول تا الآن اگر امروز جلسه‌ی شانزدهم است؟ هشت جلسه در دوره‌ی اول برگزار شده و هشت جلسه در این دوره فعلاً. اگر در این شانزده جلسه بپرسیم که چه کار کرده‌ایم؟ فکر می‌کنم چارچوب این دفاع عقلانی از دین را یک طوری فراهم کرده‌ایم؛ که نمی‌دانم موافق هستید یا نه. به نظر من اساساً چارچوب دفاع عقلانی از دین ساخته نشده است؛ یعنی همه‌ی کسانی که در جهت دفاع از دین یک حرف‌هایی می‌زنند- که خب طبعاً حرف‌های عقلانی می‌زنند- به نظر من یک چیزهایی را رعایت نمی‌کنند. مثلاً در مفهوم عقلانیت، در آن بحث‌هایی که در جلسات خیلی اول کردیم من تأکید خیلی خیلی زیاد کردم در این که عقلانیت یک چیزی است که در آن یک حالت رقابتی وجود دارد، یعنی وقتی من احساسم این است که چیزی را نمی‌توانم صد در صد ثابت کنم به طور عقلانی، بنابراین مسئله این می‌شود که چه چیزی عقلانی‌تر است و به اندازه‌ی کافی توجیه دارد و خیلی وقت‌ها این به نظر من رعایت نمی‌شود. اثبات می‌خواهند یا یک عده سعی می‌کنند یک چیزی را اثبات کنند، رقابتی بحث نمی‌کنند؛ یعنی یک نفر یک سؤالی را مطرح می‌کند در خلاء، بدون این که معلوم باشد از چه موضعی دارد بحث می‌کند و یک تئوری را زیر سؤال می‌برد در حالی که خودش تئوری‌ای ندارد و این یک جورهایی بی‌ارزش است.

 ما اگر قصد تخریب نداشته باشیم؛ قصد همدلی برای رسیدن به یک واقعیت‌هایی را داشته باشیم، دشمنی و این جور چیزها در دلمان نباشد… مسئله این است که اگر خب یک نفر بالآخره حرفی زده است و یکی فکر می‌کند که یک مشکلاتی دارد، خیلی طبیعی است که خودش صراحتاً بگوید که تئوری دارد یا ندارد. اگر ندارد به هر حال با یک جور سرشکستگی باید وارد بحث شود. مثل این که، خب من نمی‌دانم موضوع چیست ولی اینجای بحث شما یک ایرادی وجود دارد که در تئوری­های علمی کاملاً اینگونه است. خیلی‌ها به مشکلاتی اشاره می‌کنند ولی نظرشان این نیست که دارند تئوری را رد می‌کنند، بلکه دارند سعی می‌کنند تئوری را بازسازی کنند و باعث پیشرفتش بشوند. بنابراین اگر اینگونه نگاه کنید شبهات همان طوری که کسانی که دین‌دار هستند به هم دیگر می‌رسند، ممکن است یک مشکلاتی را از هم دیگر بپرسند بدون این که قصد تقطعه و تخریب داشته باشند، همه‌ی کسانی که تئوری رقیبی را ارائه نمی‌دهند در چنین موضعی دارند قرار می‌گیرند، مثل این که قصد بازسازی دارند نه آسیب زدن به مبنا، اگر تئوری رقیبی را مطرح نکنند. این چیز خیلی مهمی است.

در این جلسات جدیدتر بیشتر حول و حوش این که از چه چیزی می‌خواهیم دفاع کنیم [بحث می­شود]، معنای دین چیست؟ و فرقش با عرفان چیست؟ من چیزی که روی آن تاکید کردم این بود که عرفان… (حالا این‌ها کاملا ً اصطلاحاتی هستند که به معنای مختلفی می‌شود به کار برد). عرفان این است که من به وجود خدا اعتقاد پیدا کرده باشم و یک شوقی داشته باشم که با او ارتباط برقرار کنم و از آن طرف، دین عبارت است از اعتقاد به این که به طور متقابل خداوند برای ارتباط با بشر یک تمهیداتی در واقع داشته، کارهایی انجام داده، در واقع دین بیشتر مسئله‌ی اعتقاد به وحی است و ارتباط خدا با انسان که این تلاشی که ما می‌کنیم، یک طوری در واقع آن طرف هم… بلکه حالا توحیدی نگاه کنید این شوق ما نتیجه‌ی شوق از آن طرف است. شوق خالق است. تلاشی که ما می‌کنیم در واقع یک طوری نتیجه‌ی تلاشی است که از آن طرف می‌شود.

این­ها را خلاصه بحث کرده‌ایم که فکر می‌کنم اینها خیلی لازم است که معلوم باشد که اصلاً این مفهوم کاری که می‌خواهیم انجام دهیم دقیقاً چه هست و از چه چیزهایی دفاع می‌کنیم. امروز در واقع بیشتر بحث در رابطه با همین است که لازم است از چه چیزهایی دفاع کنیم.

 برای این که این موضوع را به یک چیزی حداقل در ادبیات فارسی ارتباط بدهم؛ شما یک نفری را تصور کنید که حالا ناگهانی یا غیر‌ناگهانی خدا را کشف کرده است، می‌داند که خالقی دارد، می‌داند که همه‌ی چیزهای خوبی که در زندگی دارد، همه از یک جایی آمده و یک طوری دیوانه‌وار مثلاً میل دارد که ارتباط برقرار کند بدون این که….

مثلاً در اطراف خودش حس می‌کند، می‌داند که هست، می‌داند که می‌شود ارتباط برقرار کرد، اگر من حرف بزنم می‌داند که سخن گفتن من را او به من داده، اگر من می‌توانم بشنوم او هم به نوعی سمیع بودن جزو صفاتش هست که در من ظاهر شده. اگر یک نفر به همچین شهودی رسیده باشد که در قرآن این حالت را شما در ابراهیم می‌بینید که نوجوان است ولی یک عبارتی را به کار می‌برد؛ خیلی عبارت جالبی است. این که می­داند که خداوند سخنش را می‌شنود، بلکه بیشتر، می‌بیند که خداوند جوابش را هم انگار می‌دهد و در بحثی که با بت­پرست­ها  دارد می‌گوید که: «مگر نمی‌بینید که این‌ها جواب شما را نمی‌دهند؟» ولی خودش می‌داند که وقتی با خدا حرف می‌زند به یک معنایی در درون خودش انعکاس پاسخ خداوند را به وضوح می‌بیند.

حال یک همچین آدمی را تصور کنید که شروع کرده است به سخن گفتن و انگار نمی‌داند که باید چه کار کند که با خدا ارتباط برقرار کند و دین در واقع پاسخ این شوری است که یک آدمی که به عرفان رسیده، حال با دین می‌تواند واقعاً راه خودش را بهتر پیدا کند.

در ادبیات در مثنوی در یک قطعه‌ی خیلی خیلی معروفی است که می‌گویید:

دید موسی یک شبانی را به راه،

 او همی گفت ای خدا و ای الاه،

 تو کجایی تا شوم من چاکرت؟

 چارقدت دوزم کنم شانه سرت

یک حس این گونه در آن است؛ یک آدمی است…یک شبانی است و کشف کرده است و می‌داند خدایی است و در وجودش محبت نسبت به خدا است و می‌خواهد یک کاری بکند و مثل این که نمی‌داند چه باید بگوید و یک خورده پرت و پلا می‌گوید، مثلاً در حد فهم و شعور خودش.

به نظر من در این داستان یک حس خیلی خوبی هست؛ از این که چرا دین باید باشد؛ برای این که به یک چنین آدمی آموزش بدهد که چگونه حرف بزند. همه‌ی آدم‌ها نمی‌توانند به آن جایی که ابراهیم رسید با آن شناخت [برسند]. شناخت‌های سطح پایین‌تر، بیان‌های غیربلیغ وجود دارد و خیلی برای این آدم‌ها می‌تواند جذاب باشد که مثلاً یکی بیاید نماز یادشان بدهد، یکی بیاید مثلاً دعا کردن [یادشان بدهد]. دعای خوب را ببیند. مثلاً قرآن یکی از چیزهایی که به ما یاد می‌دهد دعا کردن است. شما اگر قرآن را بخوانید، تقریباً همه‌ی جاهایی که به ابراهیم اشاره می‌شود در قرآن، ابراهیم یک دعاهایی می‌کند و خیلی خوب حرف می‌زند با خدا. اکثر پیامبران در قرآن یک کلام‌هایی خطاب به خدا دارند، یک طوری مثل آموزش این که ما چگونه باید با خدا حرف بزنیم. ولی آموزش معمولاً غیر مستقیم می­دهد. یعنی در قرآن در قالب داستان می‌آید، نه در قالب این که مثلاً یک مقاله‌ای آنجا باشد که آداب سخن گفتن را با خدا [را توضیح بدهد]… اول بگویید «بسم الله الرحمن الرحیم» بعد هم چه و این‌ها… همین طوری الکی ربطش دادم به موضوع «بسم الله الرحمن الرحیم».

حضار: شما پس موسی را تبرئه می‌کنید؟

استاد: من موسی را تبرئه نمی‌کنم، نه اصلا ًدرآن داستان ماجرا این است که موسی انگار نماینده‌ی خوبی برای دین نیست در آن لحظه. که این جمله‌ی داستان که همه احتمالاً در ذهن تان هم هست «که تو برای وصل کردن آمدی، نی برای فصل کردن آمدی». دین آمده است این آدم‌ها را، این آدم‌هایی که این مقدمه را طی کرده‌اند و شوق را پیدا کرده‌اند، وصل کند. نه این که حالا به دلیل این که یک چیزی بدی دارد می‌گوید یا خوب دعا نمی‌کند تقطعه بشود. چون آنجا موسی یک مقدار با تشتُت با و خشن با او برخورد می‌کند. در حالی که این خیلی مهم است که تا این جایش آمده است؛ دین از این جا به بعدش را باید تکمیل کند، یعنی فرم سخن گفتن، عبادت کردن، این‌ها را یاد بدهد به آن آدمی که این شکلی است. نه این داستان موسی و شبان، بلکه این موضوع که عرفان مقدمه بر دین است؛ حالا به این صراحت شاید نگفته باشم ولی در حرف‌هایم بوده، خیلی خیلی نکته‌ی مهمی است در این بحث‌های دفاع عقلانی از دین. ببینید واقعیت این است که راه درست برای رسیدن به دین این است که یک نفر اول این مقدمه را طی کرده باشد. یعنی مثل این که یک نفر، واقعاً در درون خودش…

ببینید ما الآن یک راهی را از اول تا اینجا آمده‌ایم، که اولش مثلاً فرض کنید به یک دلایلی، به اصطلاح عقلی، سعی کردیم بیان بکنیم که مستقل از این که کسی به من گفته باشد یا نه، من می‌توانم کشف کنم که خالقی هست، کسی قرار نیست بیاید به من بگویید که خدایی هست.

[۰۰:۱۵]

من باید کشف کنم مثل همین شبان، حالا فرض کنید واقعاً یک شبانی است که هیچ سابقه‌ی آموزش دینی را ندارد. خودش رفته است در طبیعت. حالا نه با استدلال عقلی و فلسفی؛ با نگاه کردن به دنیا مطمئن است که خالقی هست و ربی هست و این عشقش را هم پیدا کرده است که ارتباط برقرار کند. اگر این‌ها مستقل از آموزش دینی در یک نفر به وجود آمده باشد، این دین خیلی در واقع در زندگی این آدم در جای مناسب خودش می‌نشیند. حالا شما این شبان را در نظر بگیرید که حالا فرض کنید که سواد عربی هم دارد و قرآن را خوانده و چیزی یاد گرفته است و حرف زدن با خدا را یاد گرفته است و داستان‌های پیامبران را خوانده است.

خب یکی از چیزهای لذت بخش قرآن، جاهایی است که خداوند این پیامبران را ستایش می‌کند؛ مثلاً می‌گوید: به به! عجب! «نِعمَ العَبدُ إِنَّهُ أوَّابُ» (ص:۳۰). می‌گوید: «عجب بنده­ی خوبی بود، أوَّاب بود» و به یک صفاتی مثلاً «سَلَامٌ عَلَی  نُوح  فِی العَالَمِینَ» (صافات:۷۹). ما هم خیلی سعی کنیم مثل آن‌ها باشیم و ببینیم خدا ازچه رفتار‌هایی خوشش می‌آید و چه طور سخن گفتنی را دوست دارد. یک آدمی که آن مرحله‌ی اول عرفان را در درون خودش طی کند، آن‌وقت دین می‌آید سر جای خود در زندگی این آدم می‌نشیند.

حالا یک نفر بیاید یک شبهه­ای مطرح کند، در مورد دین برای این شبان؛ بگوید مثلاً فرض کنید یک نفر از کسانی که بعداً آمده‌اند و جزو تابعین بوده‌اند و امام محسوب می‌شوند، که شما هم لابد قبول دارید و… گفته است که شکر هر چقدر که بخوری اشکال ندارد ولی الآن مثلاً علم نشان داده است که شکر اشکال دارد.

فکر می‌کنید عکس العمل این شبان چی است؟ ببینید ما داریم سعی می‌کنیم که با یک بررسی های معقولی به یک جایی برسیم. من می‌خواهم حس این که اگر یک نفر به عرفان رسیده باشد و پیام وحی به او رسیده باشد و این رفته باشد مثلاً قرآن را خوانده باشد و آن چیزی را که می‌خواهد برای زندگی خودش در قرآن پیدا کرده است، چه می‌خواهد؟ این که چگونه با خدا ارتباط برقرار کند، خدا دنیا را چگونه می‌بیند؟ انسان‌ها را چگونه قضاوت می‌کند؟ این چیزی است که یک آدمی که به طور مبهم ایمان پیدا کرده ولی نه به صورت به اصطلاح تفصیلی، شاید تا آخر عمرش هم همین گونه این احساسش نتواند او را به یک جایی برساند که چگونه عبادت کند و خدا را آنگونه که باید بشناسد. وحی به او کمک کرده و یک رابطه­ی خیلی جالبی با خدا برقرار کرده است. در اثر عبادت‌هایی که یاد گرفته و درست سخن گفتن با خدا؛ عرفانش با دین تکمیل شده است. مثل این که یک استاد بزرگی آمده باشد و شکل داده باشد به نیاز‌ها و خواسته‌ها و حس­های گنگی که در درونش بوده است.

واقعیت این است که این آدم تحت تأثیر شبه قرار نمی‌گیرد؛ یعنی شما حتی اگر از همان متن قرآنی که این آدم بر اثرش هدایت شده و عبادت کرده و… بیایید بگویید «این آیه یعنی چی؟ این آیه غلط است». سه تا آیه بیاورید، ده تا آیه بیاورید. مواجهه‌اش با دین این طور نیست که یک سری گزاره است که مثلاً فرض کنید این‌ها همه درست هستند یا غلط هستند. یک چیزی می‌خواسته است و یک نیازی داشته است و این را در قرآن پیدا کرده است. از من بپرسید یک چنین آدمی ممکن است در همان انجیل هم نیاز خودش را برطرف کند؛ حالا یکی بیاید بگوید آقا تثلیث نمی‌دانم فلان. تو می‌دانی این انجیل‌ها فلان قدر بوده‌اند؟ و این چهارتا را کلیسا در قرن فلان انتخاب کرده است و اصلاً معلوم نیست چرا این‌ها را برداشته اند و انجیل‌های دیگری هم پیدا شده است و چرا نمی‌روید آن‌ها را بخوانید؟ خب این چهار تا را خوانده است و به اصطلاح عامیانه -ببخشید- «حال کرده» است، عرفانش تکمیل شده است و یک ارتباط عمیق‌تری پیدا کرده است با خدا و زندگی‌اش را می‌کند و فکر می‌کنم یک چنین آدمی آسیب نمی‌بیند در اثر تیپ مثلاً ایراد‌هایی که به متون دینی می‌گیرند و به بعضی از مسائل دینی و این درست است. من یک چیزی که هی یادداشت می‌کنم که بگویم این است که راه درست دین‌دار شدن این است که یک آدمی واقعاً یک مراحلی را در درون خودش باید طی کرده باشدو مثل این که به حس عرفانی رسیده باشد و آن وقت دین در زندگی‌اش در سر جای خودش می­نشیند، آن وقت این شبه‌ها [بی اهمیت می­شوند].

نمی‌دانم دفعه‌ی قبل از چه اصطلاحی استفاده کردم: یک ظرف شبهاتی… حق دارید فلان قدر شبه را در ظرفی جمع کنید، نه خیلی ظرفش بزرگ باشد ولی یک سری شبهات با وزن کم را…. به شبهه‌ها یک طوری وزن می‌دهید؛ از نظر این که چقدر به محتوای مرکزی دین مربوط می‌شوند یا نمی‌شوند، بعد هم اگر خیلی چیزهای ضعیفی مثل روایاتی که نمی‌دانم در قرن فلان یک کسی نقل کرده است در مورد یک چیزی که ربطی به دین ندارد، می‌توانیم راحت هزاران از این شبهه‌ها را در همان ظرف جا بدهیم برای این که هر کدام از این‌ها وزنشان کم است.

کاری که در واقع من دارم می‌کنم در این جلسات فکر می‌کنم این است که یک طور به اصطلاح با یک بحث عقلانی شما را به این جا برسانم که مثل همین آدم شوید. این شبان در صورتی تحت تأثیر یک شبهه قرار می‌گیرد که یک مرد دین­دار عارفی که از او خیلی جلوتر است بیاید به او بگوید که تو از من عقب افتاده‌ای برای این که من فلان کتاب را خوانده‌ام و تو این کتاب را خوانده‌ای. می‌دانید می‌خواهم بگویم که یک آدمی بیاید بگوید: «به من یک راه بهتری برای ارتباط با خدا یاد داده­اند، چرا آن کار را می‌کنی؟ این کار را بکن». یک عارف مسلمانی بیاید بگوید: «آقا شما علت این که پیشرفت نمی‌کنی این است که زیاد با اسماء الحسنی سرو کار نداری».

این که از علامه، هی من این را چندین بار نقل کرده‌ام، دومین بارم در این جلسات است. از علامه طباطبایی پرسیدند: «ویژگی اسلام در مقابل مسیحیت چی است؟» می‌گوید: «اسلام اسماء الحسنی دارد».

باور کنید ۹۹ درصد آدم ها… ۹۹ درصد چی است؟… .آنهایی که شبه درست می‌کند که هیچ. اصلاً نمی­فهمند که مزیت اسلام این است که اسماء الحسنی دارد؟ مثلاً در قرآن یک عالم صفات خدا به تفصیل گفته شده است؛ در حالی که در کتاب‌های مقدس دیگر این گونه نیست. خود مسلمان‌ها هم به نظر من نمی‌فهمند که مثلاً این همه احکام مسلمانان در مقابل مسیحیت بیشتر است؛ چه می‌دانم…؛ بپرسید. بروید آزمایش کنید از افراد دین‌دار و روحانی و و این‌ها بپرسید که مزیت اسلام در مقابل مسیحیت چه است؛ ببینید چه به شما می‌گویند.

ولی آدمی که آن عرفان را در واقع انگار در درون خودش دارد، حالا همین را می‌خواهد دیگر، مزیت اسلام این است که من انجیل را که می‌خوانم این‌ها در آن نیست. این [قرآن] را که می‌خوانم صفات یاد می‌گیرم و تفصیلی‌تر خدا را می‌بینم. مثلاً علامه طباطبایی برود به پاپ بگوید که «بابا من از تو جلو افتاده‌ام، ببین برای خاطر این است که من این‌گونه و این کتاب را می‌خوانم و این‌جا عبادت می‌کنم…»

بنابراین کاری که من دارم می‌کنم این است که خیلی با کندی در واقع به یک چنین حسی برسیم که چه چیزهایی واقعاً باید آسیب­زا باشند برای اعتقاد دینی. به این دلیل که اعتقاد دینی، اصلش این است که یک راهی برای ما به سمت خدا باز کند و فرعش این است که مثلاً یک جامعه‌ای ایجاد کند که بشود در آن مثلاً راحت‌تر عبادت کرد یا یک کارهایی یا در یک دنیایی زندگی بکنیم… حداقل در ادیان ابراهیمی این‌ها جزو مسئله‌ی اجتماعی هم هست ولی فرع بر این هستند که ما نهایتا ً از دین این انتظار را داریم که پاسخ آن نیاز درونی ما به ارتباط با خدا باشد.

حالا نکته این است که ما چند درصد آدم داریم که این‌گونه به دین می‌رسند؟ مثل این شبان. یعنی یک مراحلی را انگار در درون خودشان طی کرده‌اند و نیاز‌هایی پیدا کرده‌اند که حالا یک دینی به آنها عرضه می‌شود، لذت می‌برند. من یک بار در یک جلسه ای نقل کردم. دانشجو که بودم، اوایل دانشجویی‌ام یک جایی زندگی می‌کردم و یک مسجدی می‌رفتم… به نظرم اشکال ندارد، آن دفعه فکر می‌کنم نگفتم، ولی اکنون بگذارید با اسم و مشخصات بگویم. یک مسجدی است در خیابان ایرانشهر به اسم مسجد جلیلی، قبل از انقلاب مسجد آقای مهدوی کنی بوده ‌است. بعد آن موقعی که من آنجا بودم، دو تا روحانی داشت. یک روحانی داشت که خیلی سرش شلوغ بود، فکر می‌کنم کارهای دولتی و این‌ها داشت و خیلی از وقت‌ها را نمی‌آمد و یک روحانی جنگ زده‌ای بود که نابینا هم بود؛ نه این که در جنگ نابینا شده باشد، یک پیرمردی بود که نابینا بود و فکر می‌کنم اهل دزفول، که آمده بود و مسجد هم نداشت و در این مسجد نماز می‌خواند. اگر آن حاج آقا مسجد نمی‌آمد، ایشان جایش نماز می‌خواند. اسم ایشان فکر می‌کنم‌ ولی مطمئن نیستم آقای مستقیم زاده بود، یک چنین اسمی داشت. آدم جالبی بود، با او که حرف می­زدی یک حس این­گونه داشت. هر وقت که با او حرف می‌زدی و صحبت می‌کرد این دعاهایی که مثلاً نقل شده است می‌گفت ببین چه سفره‌ای پهن کرده‌اند…! ببین به به! چه دعایی! مثل این که وقتی نیاز دارد عبادت کند یک نفر، بعد می‌بیند عجب! این نماز چه چیز خوبی است! اول می‌ایستی بعد این حرکت را می‌کنی، بعد چه چیزهای جالبی می‌گویی! این دعاها چقدر مثلاً ًبه یک چیزی… مثل این که می‌خواسته ولی نمی‌دانسته چه طوری این را بگوید… حال یک دعا می‌خواند و می­بیند چقدر با آن چیزی که واقعاً در وجودش بوده هماهنگ است!

 اگر یک نفر این گونه دین­دار شده باشد، خب شما دین را چگونه از او می‌خواهید بگیرید؟ اگر یک راه بهتر از این راه به او نشان دهید، فکر می‌کنم ممکن است استقبال می‌کند، حداقل اگر جوان باشد. حالا اگر پیر شده باشد خب عادت کرده است. من یک بار در آن جلسات قرآنی که قبلاً برگزار می‌شد این نکته را گفتم، این نکته‌ی جالبی است که در قرآن مثلاً در سوره­ی آل عمران یک تصویری می‌بینید از مسیحی‌هایی که ستایش می‌شوند،که آدم های خوبی هستند، مؤمن هستند واقعاً؛ می‌گوید قرآن را می‌شنوند و اشک می‌ریزند برای این که می‌فهمند این از طرف خدا است ولی نمی‌گوید این‌ها مسلمان می‌شوند و شواهد تاریخی هم نشان می‌دهد که این‌ها مسلمان نشده‌اند. یعنی آدم معروفی نداریم از یک راهب یا راهب­هایی مسیحی که آمده باشد… و من نشنیدم و در تاریخ ثبت نشده است. به نظرم از آیات نمی‌آید که [چنین چیزی را] بگوید… .می‌گوید که اشک می‌ریزند و می‌فهمند که از طرف و جانب خدا است ولی ظاهرا ًبعد می‌روند و کار خودشان را می‌کنند. دیگر طرف ۸۰ سالش است، اکنون به نظر من از نظر روانی آسیب می‌بیند اگر بخواهد شیوه‌ی عبادت خود را حتی عوض کند، تازه عادت کند. دیگر گذشته ازش که بخواهد این کار را بکند. به نظر من ستایش می‌شوند بدون این که ایمان آورده باشند.

حتی من فکر می‌کنم که در آن آیات در آن جلسه‌ی آل عمران (یادم نیست که کجای آیات ولی) یک اشاره‌ای کردم به این که حتی آدم را تقریباً مطمئن می‌کند به این که این‌ها مسلمان نشده‌اند، در خود متن هم شواهدی هست.

حالا من یاد آقای مستقیم­زاده افتادم که یک چنین حالت و حسی به من دست می‌داد که تمام این چیزهایی که در عبادات و این‌ها هست را واقعاً به این دلیل که نیازی دارد که برای او برآورده می‌کند، به آنها علاقمند بود. مثلاً ً بعضی از این دعاها را دوست داشت می‌گفت: به به! هی تعریف می‌کرد می‌گفت ببینید این چقدر دعای خوبی است. یک اصطلاحی را به کار می‌برد: «چه شرعی را فرستاده­اند..! چه سفره‌ای پهن کرده‌اند!» و نشسته بود و داشت می‌خورد. یک همچین آدمی تحت تأثیر شبهه قرار نمی‌گیرد و در واقع درست وارد دین شده است.

 ۹۹/۹۹۹۹ درصد مردم این گونه وارد دین نمی‌شوند. چه گونه وارد دین می‌شوند؟ بچه هستند و همین­گونه که دارند بزرگ می‌شوند یک پکیجی حالا به اسم اسلام، مسیحیت، شیعه، سنی می‌گذارند جلوی آنها و به یک دلایلی مثلاً طرف دین مادرش و پدرش است و تا حدودی هم به نظرش قانع کننده می‌رسد و این را می‌پذیرد، کلش را با هم می‌پذیرد. دقیقاً وقتی که این گونه دین را به یک نفر عرضه کنی و بپذیرد، دیگر اولویت­بندی شده برایش نیست، چون این گونه نیست که نیازهای درونی دارد که مثلاً برایش یک قسمت دین شود هسته‌ی اصلی که من می‌خواهم با خدا ارتباط برقرار کنم. یک قسمتش بشود این که من می­خواهم با پدرمادرم، برادرم، خواهرم، اطرافیانم خوب حرف بزنم، روابط خوبی داشته باشم، چه کار کنم؟ یک آموزش‌های اجتماعی به او بدهند که مثلاً این­ها برایش بشود درجه دو. اگر خود به خود این نیازهای درونی شما را به سمت دین بکشد، براساس آن نیازها درجه بندی می‌شد، یک سری چیزها می‌شود اصلی، یک سری چیزها می‌شود فرعی و یک چیزهایی خیلی خیلی فرعی که اصلا انگار ربطی به شما ندارد، بنابراین اگر یک نفر به یک گوشه ای از آن چیزهایی که در دین می‌گویند آمده که یک اهانتی بکند و نمی‌دانم بگوید این غلط است و یک استدلالی بکند، طرف اصلا هیچ حسی از این که باید یک تغییر دین بدهد یا جواب بدهد و این‌ها ممکن است پیدا نکند.

[۰۰:۳۰]

 ولی وقتی یک چیزی را کلاً آوردید گذاشتید مثل یک مجموعه گزاره است، مثل یک کتاب، یک چیزی‌هایی در آن نوشته شده است. دیگر این که صفحه‌ی چندم را دارید ایراد می‌گیرید اصلاً برایش مهم نیست، کوچک‌ترین جایش انگار مورد اصابت و شبهه قرار بگیرد، متزلزل می‌شود. مثل این که همه اش درست است دیگر یک چیزی را آورده‌اند و گذاشته‌اند جلویش و همه را یک دفعه کمپلت پذیرفته است. حالا هم بدون هیچ سلسله مراتبی همه باید دفاع کند. اگر کسی درست وارد دین شده باشد یا حداقل عقلانی، همین طوری که  ما داریم اینجا در واقع شبیه سازی می‌کنیم این مسئله‌ی درست وارد دین شدن را، عقلانی که نگاه بکنید به شدت گزاره‌های دینی، اعتقادات دینی درجه بندی شده‌‌اند، وزن دارند، بعضی‌ها خیلی وزین هستند و بعضی‌ها بی­نهایت دور از مرکز هستند و ممکن است خیلی موثق نباشند بنابراین اهمیت‌شان کم می‌شود. این گونه است که ۹۹/۹  درصد شبهات هم مربوط به اون چیزهای پیرامونی است که اصلاً اهمیتی ندارد.

من ندیده‌ام که یک آتئیست بیاید به شیوه‌ی عبادت مسلمانان ایراد بگیرد. بگوید مثلاً این راه راه خوبی نیست، قرآن خدا را خوب به شما معرفی نمی‌کند. مسیحی‌ها گاهی ممکن است چنین کاری را کرده باشند که خدای قرآن مثلاً  خشن است که حالا می‌شود با آنها بحث کرد. من همه‌اش حرفم این است این گونه بحث‌ها در مورد ویژگی‌های خدا، راه‌هایی که برای رسیدن به خدا در قرآن مطرح شده است؛ اینها مسائل اصلی هستند و شبهات اصلی هم باید مربوط به اینها باشد. حالا این را یک مقدار به تفصیل امروز در واقع در موردش صحبت کردم.

اینجا هم یک چیزی نوشته ام که همین بحثی است که اکنون گفتم. این که یک آدمی، یک دین­دار، یک آدمی که به درستی وارد دین شده است و در اثر مواجهه با دین و پذیرفتن دین و عمل کردن به یک دین، صاحب تجربه‌های دینی و عرفانی شده؛ یعنی قرآن را خوانده و آن حس‌های عرفانی­اش شکوفا شده است. یک لحظه‌هایی پیدا کرده است که نزدیک شده است به خدا، این را درک می‌کند که شناختش نسبت به خدا بیشتر شده است و از طریق دین جهان را بهتر شناخته است.

دین­دارهایی که این گونه هستند اصلاً یک طوری ضد ضربه می‌شوند. ببینید اصلاً زندگی‌شان خارج از این می‌شود که حتی بخواهند خیلی تجدید نظر بکنند و این یک واقعیت است. کلاً این بحث‌هایی که بیاییم در مورد نمی‌دانم جزئیات یا حتی کلیات…. ببینید…. به نظر من خیلی از دین­دارها ممکن است وضعیتشان این گونه باشد که به یک آرامشی نسبت به دین خودشان رسیده‌اند و این که از طریق دین به آن چیزی که می‌خواستند رسیدند. واقعاً اگر صادقانه بخواهم بگویم؛ مطمئن هم نیستند که این بهترین دین است. یک مسیحی ممکن است از طریق مسیحیت به یک رابطه‌ی خیلی خوبی با خدا رسیده باشد، لزومی ندارد که اعتقادش این باشد که اسلام غلط است یا درست است یا دین دیگری بهتر از این وجود دارد یا نه.

مثل این که هزاران غذا جود دارد، حالا بعضی‌هایشان بهتر هستند، خوشمزه‌تر هستند یا مغذی‌تر هستند. حالا من یک غذایی به دستم رسیده است، خورده‌ام و خوشم آمده است. این سلیقه­ی ما را نسبت به غذاها چگونه ایجاد می‌شود؟ تقریباً این گونه است که هرچه که از بچگی خورده‌ایم به نظرمان خوشمزه می‌آید.

مثل این که یک سنینی از سنین پایین که اصل کاری که در واقع آدمیزاد می‌کند، مهم‌ترین کاری که یک بچه می‌کند غذا خوردن است. چون هنوز جسمش تکمیل نشده است  و باید غذا بخورد و مثلاً قد بکشد و بزرگ شود. در همان موقع هم به طور طبیعی خیلی از غذا خوردن لذت می‌برد. حالا هر چه در جلوی او بگذارید لذت می‌برد، بعد هم همین‌ها عادت­های غذایی‌اش می‌شود چون مثلاً اگر بروید هندوستان و غذای هندی بخورید احتمالاً تعجب می‌کنید که چگونه این را قورت می‌دهند؛ یک همچین چیزی را با این مقدار از ادویه! و نگاه می‌کنید و می‌بینید غیر از آن هیچ غذایی از گلویشان پایین نمی‌رود و فقط همانی که از بچگی به آن‌ها داده‌اند  با همان مقدار فلفل و ادویه جات و این‌ها به نظرشان جالب می‌آید، ما هم همین طور.

یک نمونه‌ی خیلی واضحش این است که اکثر آدم‌ها احساس می‌کنند مادرشان آشپز خیلی خوبی است. برای این که همان را از بچگی خورده‌اند و در آن لحظه‌هایی که خیلی لذت می‌بردند از آن کتلتی که مادرشان [می­پخته خورده­اند]. هیچ کس مثل مادرشان کتلت [نمی­تواند درست کند].  مثلاً خورشت قیمه مادرشان از همه خوشمزه‌تر است، همه هم همین طوری‌اند.

حالا یک چنین وضعیتی در مورد اعتقادات دینی هم به یک معنایی هست؛ یک نفر از سنین پایین موقعی که اوج مثلاً احساساتش بوده است با یک دینی بزرگ شده است و به اندازه‌ی کافی لذت برده است و تجربه­هایی کرده است سخت است به او بگویید. من اکنون این حرف­هایی که میزنم، ممکن است بیاید بگوید من می‌دانم دستپخت مادر من از همه بهتر نبود ولی حالا من همین را خوشم می‌آید دیگر… .مثل این که یک سری از چیزها به سابقه­ی زندگی من ربط  دارد. وقتی یک تجربه‌های مثبتی به وجود آمد، یعنی در سایه‌ی یک دین حقایقی واقعاً کشف شد برای یک نفر درباره‌ی خدا و درباره‌ی جهان، حالا لزومی ندارد که این آدم متدین بیاید وارد جدل شود که این چیزی که من با او این راه را طی کردم بهترین است، این بهترین دست پخت بوده است یا نه یک چیز بهتر از این هم وجود دارد؟ کافی است که همین را احساس بکنید که یک چیز خوبی است. ارتباطش با خدا را تأمین کرده است.

بنابراین خیلی از دین­دارها ممکن است با هم­دیگر در یک توافقی باشند که خب تو سر جای خودت بایست و من هم سر جای خودم می‌ایستم. داریم عبادت می‌کنیم دیگر! لازم نیست تو تغییر دین بدهی و من احساس می‌کنم موضع قرآن یک مقدار این گونه است. این که حالا این بهتر از دین‌های قبل از خودش است و در دورانی هم آمده است که بهتر حفظ می‌شود ولی دعوت قرآن نسبت به مسیحی­ها یا یهودی­ها این نیست که بیایید مسلمان شوید. می‌گوید: «بیایید خدا را عبادت کنیم و در آن چیزی که مشترک هستیم را خوب انجام دهیم».

حضار: «تعالَوا إلی کَلِمَه…»

استاد: بله دیگر، یک آیه‌ی معروفی که می‌گوید «تَعالَوا إلی کَلِمَه سواءِ بَیَننا و بَیَنَکُم » (آل عمران:۶۴)

غیر از خدا را نپرستیم، به پدر و مادرمان نیکی کنیم، همین است دیگر. همین را می‌خواهیم. روابط‌مان را با آدم ها… کارهای زشت نکنیم، حرف­های بد نزنیم. حالا می‌خواهیم بگوییم اسلام مثلاً عبادتش بهتر از مسیحیت است. یک مقدار مثلاً فرض کن نمازهای پنجگانه شیوه‌ی بهتری برای حفظ رابطه با خدا است. آنها مثلاً این را ندارند و هفتگی می‌روند عبادت می‌کنند. حالا بالآخره موضوع این است که آن هم دین خوبی است و اصلش این است که اعتقاد به توحید  است، اعتقاد به کار نیک کردن است و با پدر و مادر خوب رفتار کردن است و با مردم خوش اخلاق بودن است. یک چیزهایی است که همه‌ی ادیان همین را می‌گویند، دروغ نگفتن است.

مسیحی‌ها مثلاً بیایند به مسلمانان بگویند دروغ نگویید یا کمتر بگویید. حالا مسیحی‌ها هم دروغ می‌گویند ولی ایرانی‌ها بیشتر می‌گویند انگار، نمی‌دانم. ایرانی‌ها از عرب‌ها هم انگار بیشتر [دروغ] می‌گویند یعنی عرب‌ها هم کمتر دیده‌ام [دروغ بگویند]… حالا بگذریم.

به هر حال بیان چیزی که در اول این جلسه گفتم، بیان احساسی آن حرف‌های با چارچوب عقلانی که تا حالا زدم که به این جا رسیدیم که یک هسته‌های مرکزی هست و وزن دارند چیزها، اصلش این است که اگر یک نفر واقعاً به طور طبیعی از راه درستش وارد دین­داری شده باشد لازم نیست که این چیزها در ذهنش باشد و خودبه‌خود این گونه رفتار می‌کند. یعنی خیلی چیزها برایش فرعی و غیرمهم است درواقع. یک لحظه اجازه بدید این چیز را نگاه کنم.

حضار: این که فرمودید، مرزش کجاست؟ مثلاً بت­پرستان هم از بچگی بت­پرست بوده‌اند و بعضاً پسرخاله‌اش هم پای فلان بت سر بریده‌ بوده­اند و کلاً خیلی احساسات…

استاد: من این جا یک جمله­ای نوشته‌ام برایتان می‌خوانم که «اعتقاد، از طریق عقل مرحله به مرحله به دست نمی‌آید ولی باید قابل دفاع عقلانی باشد». یعنی این که من حالا یک چیزی یا یک احساس‌های خوب [پیدا کرده­ام]،  بالآخره این گونه است که [باید قابل دفاع عقلانی باشد]. ممکن است آن شبان نتواند خودش یک چنین کاری بکند ولی اعتقاداتش یک طوری قابل دفاع عقلانی هست. می‌خواهم بگویم صرف این که حالا هر اعتقادی به یک نفر گفتند و لذت برد [این قابل دفاع عقلانی نیست]…. مشرکین به تجربه‌ی دینی و عرفانی و این‌ها که به آن صورت نمی‌رسند ولی خب ممکن است در یک مراسمی احساست خوبی به آنها دست دهد. مسئله این است که قابل دفاع عقلانی بودن، خودش به عنوان یک مفهوم، یعنی بشود با کلام بالآخره یک نفر بیاید به اصطلاح حجت بیاورد، برهان بیاورد؛ حالا نه به این معنای خاص امروزی­اش و از عقیده‌ی خودش بتواند دفاع کند، نه هرکسی؛ ولی بداند که این قابل دفاع هست یا نه. نمی‌دانم منظور من را می‌فهمید یا نه.

لزومی ندارد هر آدم دین­داری بتواند از عقاید خودش دفاع کند ولی باید بداند که این‌ها قابل دفاع عقلانی هست و بالآخره فرض کنید یک سری چیزهایی شنیده باشد که چرا مثلاً عقلانی است که به خدا اعتقاد داشته باشیم، نمی‌دانم. اگر می‌خواهیم با هم دیگر بحث کنیم بالآخره باید بین الاذهانی باشد و همه‌ی این چیزها درونی است. حالا این که مرزش کجاست؟ این که من دارم می‌گویم توحید و عرفان و این چیزهایی که گفتم، فرضم بر این است که این‌ها یک چیزهایی است که در درون طی می‌شود. اگر عقل را یک مقدار به معنای گزاره‌های فرمال و این حرف‌ها نگیریم، شبان یک استدلالی پیش خودش دارد و یک راهی را در درون خودش طی کرده است برای کشف حقیقت، که حالا دست و پا شکسته می‌توانیم از او بپرسیم که چرا به خدا اعتقاد دارد؟ این گونه نیست که… مشرکین یک چیزهایی را شنیده‌اند. دقیقاً یک پکیج را پذیرفته‌اند و در درونش کسی نرفته است به هُبَل برسد. می‌دانید منظورم چیست؟ دقیقاً مشکل شرک، تقلیدی بودن بوده و هست. همه‌ی عقاید مشرکانه این گونه است که از درون نمی‌شود به آن رسید. این آدم‌هایی که من دارم توصیف می‌کنم آدم هایی هستند که نه با استدلال عقلانی به معنای چیزی که بتوانند بنویسند و بیان کنند ولی در درونشان یک راهی به سمت حقیقت را طی کرده‌اند که اگر با او حرف بزنی می‌توانی آن را در بیاوری. مثلاً می‌گویند برهان صدیقین. یک چیز معروفی است. برهان صدیقین در حکمت اسلامی مثل این جام مقدس در مسیحیت است و مثل یک چیز گمشده است. یک جایی گفته شده است که یک برهانی وجود دارد مثل برهان صدیقین. کسانی که صدیق هستند از یک راهی به خدا می‌رسند.

 بعد حکما مثلاً ابن سینا، ملاصدرا و این­ها یک استدلال‌هایی را می‌گویند این برهان صدیقین است. مثلاً… معروف­ترینش این است که ملاصدرا یک استدلال عقلی آورده است که… موضوع این است که یک آدم صدیق یک راهی، در واقع یک چیزی را می‌بیند، خیلی بنشینی  با او حرف بزنی شاید  بفهمی که آن را چگونه می‌شود به زبان کلام منطقی تبدیل و ترجمه کرد ولی خودش ممکن است نتواند این کار را بکند. مشرک، برهانی ندارد، در درونش راهی را طی نکرده است و همان گونه مشرک شده است… ببخشیدها… که دین­دارها اکثراً دین دار می‌شوند، یعنی از همان راهی که از بچگی چیزی را جلویش گذاشته‌اند و پذیرفته است و مشرکین هم همین گونه مانند دین­دارهای امروزی خیلی حساس هستند. اگر حتی یک نفر در دوستانشان باشد که در آن مجالسشان شرکت نکند هم ناراحت می‌شوند. برای این که متزلزل هستند دیگر برای این که دینشان به یک جای خوبی در وجودشان چیز نشده است…چه نشده است؟ شما بگویید.

حضار: لینک نشده است…

استاد: لینک نشده است! انگلیسی‌اش را من خودم هم می‌دانستم. قلاب نشده است، آویزان نشده است.

حضار: وصل…

استاد: بله، وصل نشده است و هیچ ثباتی در درونشان نیست. این شبان یک آدمی است که دیگران عبادت بکنند، نکنند، مسلم باشند، تنها شده باشند در دنیا، خب کار خودش را می‌کند. مشکل این است که اکثر دین­دارها و مشرکین این راه را طی نکرده­اند. من دارم در مورد آن اقلیتی می‌گویم که مشرک نیستند و دین‌دار نیستند. مسئله این است که آن راهی که در درون این شبان طی شده به معنای امروزی یک استدلال عقلانی نیست، شهود است ولی اگر بروی و با او حرف بزنی ممکن است بتوانی ترجمه کنی به یک استدلال عقلانی مثل همین ماجرای برهان صدیقین.

برهان صدیقین نه این که صدیقین یک یادداشتی دارند یک جایی یک برهان کوتاهی نوشته‌اند، حالا باید برویم کشفش کنیم. یعنی صدیقین این گونه­اند. ویژگی برهان صدیقین این است که از خدا به خدا می‌رسند…مثلاً یک همچین چیزی. حالا این برای حکما یک چیزی بوده است مثل جام مقدس؛ که دنبال یک برهانی باشند، مثل این که از مخلوق به خالق نرسند. در برهان نظم، شما مخلوقات را می‌بینید و پی‌ می‌برید به خالق. از این طرف شروع می‌کنید و به آن طرف می‌رسید ولی صدیقین از خدا به خدا می‌رسند. مثل این که اگر مخلوقی هم نباشد می‌دانند که خدایی هست. این که چگونه می‌شود چنین برهانی داشت و ترجمه کرد به زبان عقلانی؟ این آقای مرحوم حائری یزدی یک کتابی دارد به اسم هرم هستی، یک بخشی از رساله دکترای خودش است که آنجا سعی کرده است به صورت فرمال برهان صدیقین را بنویسد. یعنی یک استدلال اصل موضوعی بیاورد که آن تقریر در واقع برهان صدیقین ملاصدرا باشد.

[۰۰:۴۵]

این که مرز کجاست؟ این که در درونشان یک واقعیت است کسی در درونش آن شهوداً به آن حقایق رسیده است که مشرکین این گونه نیستند، دین­داران ما اصولاً این گونه نیستند و شاید بعضی از دین‌دارها از دین کمک بگیرند برای این که آن شهود را پیدا کنند و اکثراً این اتفاق برایشان نمی‌افتد. دین نهایتاً به صورت یک چیز آبا و اجدادی در وجودشان می‌ماند و خیلی آسیب­پذیرند و خیلی حساس­اند. تمام نقاط پکیجشان، علی السویه اگر مورد اصابت قرار بگیرد، آسیب می‌بینند و عصبانی می‌شوند، سر می‌برند و هزار کار ممکن است بکنند.

حضار: یک سؤال هم نسبت به اول صحبتی که کردید دارم، مثلاً با توجه به صحبت شما بهتر نیست که بچه‌ها در سنین ابتدایی آموزش دینی نگیرند تا این که خودشان یک کشف را داشته باشند، البته در فرهنگ امروز که خیلی منحرف است ممکن است راحت اتفاق نیافتد ولی آیا می‌شود یک چنین فضایی را….؟

استاد: ببخشید… اصطلاحی را هم دیشب یک نفر به کار برد. گفت: «سؤال بسیار خوبی است و ما بحث مان را ادامه می‌دهیم…». گفت: «این تکنیک این است که سؤال را جواب ندهیم است». سؤال خوبی است ولی واقعاً در جریان نیست. آن سؤالی که کردید باعث شد که من این جمله را خواندم و گفتم لازم نیست بگویم. یک سؤالی کردید و همان جمله را برگشتم خواندم. آن خیلی معلوم است که در جهت بحث بود ولی این جا که هیچی… اینجاها هم جمله‌ای که جواب این باشد را نمی‌بینم و اصلاً ربطی به بحث ندارد، این که حالا با بچه‌ها چگونه برخورد کنیم؛ سؤال خیلی مهمی است. من کاملاً می‌فهمم…

حضار: این برد فوق­العاده­ای است دیگر اگر یک نفر این گونه…

استاد: بله، ولی آخر موضوع این است که اگر شما به یک نفر هیچ چیزی نگویید چقدر احتمال دارد که… . دارم جواب می‌دهم کم­کم. زیادی می‌گویند، زیادی به بچه‌ها تعلیمات دینی می‌دهند، یک مقدار فکت بیشتر به آنها بدهند و بگذارند کشف کنند، نه فقط در مورد دین­، بلکه در مورد همه چیز [بهتر است]. آموزش های مستقیم می‌توانند گاهی آسیب­زا باشند.

حضار: با این محتواهایی که الآن است… واقعاً اکنون به جای کتاب‌های دینی ما، اشعار مولانا بود یا کتاب «فیه ما فیه». یعنی فقط این تعلیمات دینی که از کلاس اول داشتیم، کلام و چیز بود تا تعلیمات دینی دانشگاهی. فقه بود و کلام.

استاد: بله…

حضار: ولی اصلاً این…

استاد: داستان­ها جزو تعلیمات دینی…حالا ببینید تعلیمات دینی…

حضار: اصلاً قرآن نداشتیم…

استاد: داریم بحث می‌کنیم آخرش… خب ایشان هم دارد ادامه می‌دهد و من هم بدم نمی‌آید حرف بزنم در این مورد، چون خیلی موضوع مهمی است آخر، ولی خارج از موضوع است.

به هر حال اگر قرآن تعلیمات دینی درست است، شما فقط همین را نگاه کنید و ببینید که تعلیمات دینی که ما می‌بینیم چقدر شبیه قرآن است؟ چقدر در آن داستان هست؟ چقدر مثلاً فرض کنید ادبیات هست؟ یعنی مثلاً یک چیزی را زیبا بیان کردن؟ مثلاً این کتاب‌های تعلیمات دینی شما زیبا بوده است از نظر کلام؟

حضار: اصلاً… فقط اسم بوده… اسم امامان و جنگ­های پیامبر…

استاد: نه من که آدم مذهبی‌ای همیشه بوده‌ام، این کتاب‌ها را فقط شب امتحان خوانده‌ام و خیلی اصلاً چیزه جالبی نبوده است.

حضار: واقعاً در وصف احساسات دین­دارانه مثلاً مولانا گفته: «لذت تخصیص تو وقت خطاب، آن کند که ناید از صد خم شراب». لذا هر کس این را بخواند دوست دارد یک بار قرآن را بخواند مثلاً این جا.

حضار: تعلیمات دینی ما بیشتر شبیه تورات بوده است دیگر…

[خنده حضار]

استاد: اسلام بیشتر شبیه یهودیت شده است دیگر…! نیست؟ اسلام کلاً در مقایسه، [بین مذاهب] قرار بوده است یک چیز میانه باشد ولی خیلی گرایش به شرعیات و این‌ها پیدا کرده است. فاجعه است تعلیمات دینی ما…! خیلی سؤال خوبی است ولی بالآخره شما خودتان بچه‌هایتان را هر طوری که می‌توانید نجات دهید.

حضار: یک بار مثلاً خارج از جلسه هم بود، بگویید!

استاد: من آخر متخصص این کار نیستم واقعاً! و این خیلی به نظر من یک آدمی باید این بحث‌ها را بکند که با بچه‌ها درگیر بوده و تجربه داشته باشد و همین گونه تئوری نمی‌شود این کار را کرد. من فعلا بچه‌ی من چهار سال و خورده‌ای است و هیچ تعلیمات دینی به او نداده‌ام…فعلاً. تا اکنون نداده‌ام و فکر نمی‌کنم… در یک روایت معروفی است و نمی‌دانم درست است یا غلط ولی می‌گوید که تا هفت سالگی بگذارید بچه‌ها بازی کنند. حالا بگذارید بچه‌ها فعلا تا هفت سالگی بازی کنند تا چهارده سال یک مقدار فکت به آنها ارائه دهید.

حضار: خودش هم مثلاً از خدا نمی‌پرسد؟

استاد: یک جمله‌هایی از ما شنیده است و یاد گرفته است دیگر… مثلاً به کار می‌برد ولی فکر نمی‌کنم… ما هم در کوک آن نیستیم که حالا…

حضار: [به طور مثال استاد خطاب به سؤال فرزندش بگوید] یک سؤال خوبی است ولی…

استاد: نه سؤال که نه، هنوز چهار سال که سؤال نمی­پرسد…

حضار: جمله‌ی خوبی است….

استاد: خب من یک نکته‌ای از آخر جلسه قبل دارم. این بحث را فکر کنم خود شما پرسیدید، یادم نیست، نه شما نبودید. یک شبهه‌ مهمی است. برای مردم خیلی مهم است. [اشاره استاد به شخص دیگر] شما پرسیدید. آخر جلسه‌ی قبل ایشان پرسیدند که ما یک وزن‌دهی داریم بر اساس این که چه چیزهایی به اعتقادات اساسی دین نزدیک است، چه چیزهایی دور­اند و دورتر‌اند و این‌ها مهم است که جواب داده بشوند. ایشان سؤالش این بود (فکر کنم در موقعی بود که ضبط هم شد دیگر، خاموش نکرده بودیم) این که اگر یک موضوعی یا شبهه‌ای باشد که خیلی از مردم درگیر آن هستند. مهم هم نیست، فرض کنید مثلاً مسئله‌ی تعدد زوجات. حالا این واقعاً وزنش چقدر است و کجای دین است؟ مثلاً در اعتقادات توحید و نبوت و معاد و اینها که نیست! در نمی‌دانم روابط انسانی و اینها نیست، حالا بالآخره ازدواج چیزه مهمی است، خانواده مهم است و این یک حکمی است داخل احکام خانواده، ولی امروز ممکن است یک چیز خیلی خیلی مهمی شده باشد برای مردم و ایمان خیلی‌ها بستگی به این دارد که جواب این سؤال را بتوانید بدهید یا نتوانید بدهید، چیکار باید کرد؟

 من در همان جلسه گفتم که خودم را خیلی متولی چنین چیزهایی نمی‌دانم ولی حالا چیزی که می‌خواهم بگویم [این است]. ببینید من از این حرف‌هایی که الآن زدم، آیا این حس به شما دست نمی‌دهد که کسانی که دین‌دارهای باارزشی نیستند و دین‌دار واقعی نیستند در معرض این طور آسیب‌ها قرار دارند؟ و ممکن است یک نفر (من آن یک نفر نیستم)، بگوید «اصلاً بگذار این­ها دینشان را از دست بدهند». اگر یک آدمی رابطه­اش با دینش این گونه است که یک حکم خانوادگی یا اقتصادی، برایش زیر سؤال برود کل دینش از هم می‌پاشد، این از آن آدم‌هایی است که پکیج­باز است دیگر… این‌ها آدم‌های خیلی باارزشی نیستند از نظر واقعی که نگاه کنید…می‌دانید؟ یعنی این‌ها همان‌هایی هستند که ممکن است دین را به انحراف بکشند. من آن جلسه یک چیزی گفتم که خودم را متولی چنین کاری نمی‌دانم، می‌خواهم تکمیل کنم با این بحث‎‌هایی که کردم، این را بدانید آدم هایی که با شبهات جزئی دین را رها می‌کنند، خیلی دین­دار نبوده­اند به معنای واقعی کلمه. بنابراین خیلی نگران جمعیت نباید باشیم. اکنون صدهزار مسلمان واقعاً دین‌دار بهتر است داشته باشیم یا یک میلیارد که در آنها هزار نفرهم آنگونه نیست؟ می‌دانید؟ جمعیت زیاد خیلی هم نباید ما را نگران کند ولی خب بالآخره اگر بشود یک مسائل این شکلی را هم  در موردش بحث کرد خوب است. من نمی‌خواهم بگویم که مردم را رها کنیم که… واقعیت این است شاید اکثرشان ظرفیت این را دیگر نداشته باشند که از طریق درست وارد حیطه‌ی دین‌داری بشوند ولی بالآخره این دین‌دارها هم براساس همان  مدلی که مسائل دینی را وزن می‌دهیم، وزن دارند.

 اگر یک دین‌دار در مرکز باشد تا این که آدم‌هایی که در حاشیه قرار دارند و بسته به این که چقدر حس و تجربه‌ی دینی دارند و واقعاً خودشان به یک حقایق دینی رسیده‌اند، اینکه تقلیدی یک سری از چیزها را پذیرفته‌اند، خیلی وقت‌ها دردسر ساز­ند.

حالا من امروز بحثی که باید درادامه بحث‌های جلسه‌ی قبل مطرح کنم مربوط به این می‌شود که این وزن‌دهی، که چه شبهاتی در واقع از شبهات با وزن بیشتر هستند، کدامشان با وزن کمتر؛ فکر می‌کنم که نکته‌ی غیر از بحثی که کردم، محتوایی بوده‌است تاکنون. اینکه چه چیزهایی در مرکز بحث‌های دینی قرار می‌گیرند با تصوری که از دین به معنای درست باید داشته باشیم، یا چه چیزهایی فرعی و خیلی دور از مرکز هستند.

نکته‌ی دوم که تاکنون به آن اشاره کرده‌ام و مفصل در موردش بحث نکرده‌ام این است که چه چیزهایی را اصلاً ما دین حساب می‌کنیم، فعلا با تمرکز اینکه درباره‌ی اسلام داریم صحبت می‌کنیم….اصلاً….خب یک چیزی که مسلم است این است که در مرکز متون دینی ما قرآن قرار دارد. بعد یک سری مثلاً روایات تاریخی هست. یک سری روایات هست که پیامبر یا امام‌ها چیزهایی گفته‌اند و ثبت شده است. صلحا یک چیزهایی گفته‌اند. روحانیون بالای منابر یک چیزهایی گفته‌اند. همه‌ی اینها. مثلاً فلسفه‌ی اسلامی هم جزو دین است؟ اگر ملاصدرا جزو چیزهایی است که اگر کسی ایراد بگیرد ما باید ازش دفاع کنیم؟ طب سنتی هم جزو دین است؟ اگر مثلاً بگویند که در طب اسلامی این گونه آمده است، بعد یک نفر بیاید بگوید که… مثل همین ماجرای شکر… زیاد بخورید یا نخورید، بعد ما باید دینمان را از دست بدهیم؟ چه چیزهایی دین هستند؟ این­ها هم یک طیف دارد دیگر. دفعه‌ی قبل گفتم که نمی‌دانم اسم این را چه بگذاریم؟ میزان موثق بودن یک گزاره، این که چقدر واقعاً به دین ربط دارد [چقدر است]؟ در خود قرآن را من تا حد تقریباً با اطمینان کامل احساس می‌کنم جزو دین است و بعد همین گونه درجه‌ی این وثاقت می‌آید پایین وقتی که روایات متواتر دارند و روایات… یک گزاره‌هایی در علم به اصطلاح حدیث‌شناسی است که حدیث مثلاً نمی‌دانم صحیح است؟ حَسَن است؟ و همین گونه نامگذاری می‌شود براساس اینکه چقدر موثق است از نظر تاریخی؛ سلسله ی روات را می‌شناسیم؟ کی نقل کرده است؟ حالا به نظرم علم حدیث خیلی خیلی در دوران مدرن می‌تواند علم دقیق‌تری شود.

حالا من یک نکات وحشتناکی را می‌خواهم الآن بگویم که در مورد همین مسائل مربوط به این است که یک روایت را چقدر باید جزو دین حساب کنیم یا نکنیم؟ اگر از آن بتوانیم دفاع کنیم چقدر اهمیت دارد؟ فقط مسئله‌ی سلسله‌ی روات است یا چیزهای دیگر هم ممکن است باشد؟

بالآخره یک طیفی از گزاره‌ها است و یک طیفی از عقاید و حقایق بیان شده در دین است که همین گونه که از مرکز دور می‌شویم که قرآن در مرکزش قرار گرفته ‌است در اسلام، و همین گونه که دور می‌شویم اینها اهمیت خودشان را از دست می‌دهند.

حضار: خب آن­ها می‌گویند که خودشان از قرآن در آورده‌اند.

استاد: می‌گویند که من هم می‌گویم…

حضار: دوباره برمی‌گردند به همان محوریت…

استاد: اشکال ندارد، شما یک چیزی را اگر برگرداندید، در واقع دارید در مورد قرآن بحث می‌کنید. من نمی‌دانم منظورتان این است این که می‌گویند….مثلاً فرض کنید روایتی را، روایت موثقی از نظر تاریخی نیست؛ ولی می‌توانید برگردانیدش به قرآن! خب پس موثق است. مثلاً محتوای روایت را از آیات نتیجه گرفته‌اید، بنابراین دارید از یک گزاره‌ی قرآنی…. همین الآن این نکته‌ای که شما دارید می‌گویید درواقع در ادامه‌ی بحث باید به همین چیزها برسید. یک اصطلاحی را دکتر سروش باب کرد، فکر می‌کنم ایشان اطلاعاتش در مورد اینها خیلی زیادتر از من است و این اصطلاح شریعت صامت را فکر می‌کنم ایشان باب کرد و قبلش نبود.

[۰۱:۰۰]

یعنی فکر کنم در مکتب تفکیک و اینها قبلاً بوده است و حالا نمی‌دانم و من از ایشان شنیده‌ام. کتاب که حرف نمی‌زند. کتاب یک نوشته‌هایی است که یک جایی است. هرچه ما در مورد قرآن می‌فهمیم؛ در واقع این تفکیک بین دین و معرفت دینی است. این که این آیه‌ی قرآن چه می‌گوید، بالآخره یک چیزی است که من دارم ادراک می‌کنم دیگر و انعکاس قرآن در ذهن من است. الآن مثلاً ایشان یک حرفی که دارد می‌زند، روایتی است، یک محتوایی دارد. این عین آیه‌ی قرآن نیست ولی با یک بحث تفسیری می‌توانید بگویید که از قرآن می‌شود چنین چیزی را استنباط کرد که این درست است. حالا خود قرآن واقعاً این گونه است که یک آیاتی در آن وجود دارد که تقریباً چیزی به غیر از آنچه همه می‌فهمند را نمی‌توان استنباط کرد  و به اصطلاح خود قرآن محکمات هستند. بعد یک آیاتی وجود دارد که حالا یک مقدار می‌شود چند چیز از آن فهمید. خاصیت زبان بشر این است که ابهام دارد. شما نمی‌توانید یک متن بدون ابهام بنویسید. وقتی که متن می‌خواهید شاعرانه باشد و زیبا باشد این ابهام‌ها ممکن است بیشتر باشد.

قرآن کتابی نیست که هر عبارتی که در آن می‌خوانید بلافاصله بدون هیچ بحثی معلوم باشد که چه دارد می‌گوید. باید خوب قبل و بعدش را خوانده باشید و چه می‌دانم باید ادبیات را خوب بلد باشید، بنابراین گاهی اوقات معنای بعضی از آیات  قابل بحث است. ممکن است چندتا معنی به ذهن آدمها رسیده باشد و یا به ذهن یک نفر برسد. چیزی که مهم است این است که بالآخره یک چیزهایی که از قرآن فهمیده می‌شود هم یک درجاتی دارد، درجه‌ی اطمینان این که آیا این درست دارم می‌فهمم یا نه. آیا این داستان‌ها تمثیلی‌اند یا واقعاً اتفاق افتاده‌اند. کدام هایشان می‌توانند تمثیلی باشد و کدام هایشان می‌توانند واقعاً اتفاق افتاده­اند. داستان آدم و حوا تمثیلی است یا داستان واقعی است؟ چقدر من مطمئنم که این واقعی است نسبت به داستان موسی که رفت پیش فرعون. به نظر می‌آید که به احتمال خیلی زیاد داستان موسی که می‌گوید به او وحی شده است و رفت پیش فرعون واقعی است در حالی که به این احتمال اصلاً نمی‌توانم بگویم داستان آدم و حوا واقعی است، یعنی چنین مرد و زنی در بهشت بوده‌اند و مثلاً اینگونه اخراج شده‌اند. یا این که یک بیان تمثیلی یک حقیقت است و یک حقیقتی است که واقعاً اتفاق افتاده است یا می‌افتد.  داستان‌ها در مورد اینکه چقدر واقعیت را دارند بیان می‌کنند با هم دیگر تفاوت دارند و گزاره‌ها و نکته‌ای که همین الآن در واقع در لابلای بحث به آن اشاره کردم و نکته‌ی خیلی جالبی است به نظر من این است که  خود قرآن هم این را می‌گوید، می‌گوید که اینجا یک محکمات و متشابهاتی وجود دارد و همان متشابهات هستند که می‌توانند بعضی‌ها را گمراه کنند و قرآن هم قرار نیست که همه را هدایت کند برخلاف تصور عمومی. بنابراین قرار نیست قرآن مثلاً یک جزوه یا دفترچه کنکور تلاش کرده باشد که همه چیز را واضح بیان کند.

حُسن کسی که دفترچه کنکور را نوشته است این است که هیچ ابهامی در آن نباشد و هرکسی آن را می‌خواند تکلیف خودش را بفهمد. قرآن اصلاً نرفته ‌است دنبال این که یک دفترچه­ی راهنمای بدون ابهام باشد. نکته این است که خیلی چیزهای سنگینی دارد بیان می‌شود که اصلاً به زبان متعارف و ساده اصلاً قابل بیان نیست. یک چیزی ساده است، شما می‌توانید ساده بیانش کنید. یک چیزی پیچیده است و شما نمی‌توانید ساده بیانش کنید. نمی‌توانید مثل یک دفترچه راهنما… حقایق جهان، [مثل] توحید      چیز ساده‌ای نیست، بنابرای باید یک طوری آن را بیان کنید که بعضی‌ها ممکن است بفهمند و بعضی‌ها ممکن است برایشان مشکلی پیش بیاید. رابطه‌ی پیامبر با خداوند یک چیزه ساده‌ای نیست که همه آن را بفهمد، بلکه برعکس اصلاً هیچ کسی نمی‌فهمد و اگر بخواهید در موردش حرف بزنید حتما یک عده دچار شبهه می‌شوند و اینها می‌شوند متشابهات. یک بحث این است که چقدر قرآن موثق است، یک نفر ممکن است بگوید ۸۰ درصد، ۱۰۰ درصد، ۹۹ درصد. برای این که ما می‌دانیم این همان کلامی است که از طرف خداوند به پیامبر وحی شده است. اگر اعتقاد به نظریه‌ی دکتر سروش درباره‌ی رؤیای رسولانه داشته باشید، آن چیزی که از طرف خداوند وحی شده است اصلاً این نیست. این یک مرحله از ذهن پیامبر گذشته بنابراین وثاقتش در واقع همین جا، خود این نقطه‌ی مرکزی هم ۱۰۰ درصد نیست. بعد  همین طور اینکه کدام‌ها محکم هستند و کدام‌ها متشابه‌اند، چقدر درک من از این آیه و از این ماجرا و از این حکم روشن است یا روشن نیست. نه در قرآن، من خیلی دلم می‌خواهد مرتب تاکید کنم همه‌ی حرفهایی که می‌زنم درباره‌ی نظریه‌های علمی و کتاب‌های ادبیات و فلسفه همه‌اش صادق است. یعنی اگر من اکنون بخواهم در مورد هگل هم یک کتاب بنویسم بالآخره یک چیزهایی واقعاً….حالا هگل مقداری نزدیک است و شکی در اینکه این کتاب‌ها مال هگل است نداریم ولی آدمهای ۶۰۰ یا ۷۰۰ سال قبل ما نمی‌دانیم این جزوه مال او است یا نه. افلاطون حالا خیلی قدیمی است، قرون وسطی آدم‌هایی هستند که من مطمئن نیستم این نسخه دقیق‌تر است یا آن یکی. این جزوه به آن منسوب است…. در واقع خیام می‌خواهید یک کتاب بنویسید، اصلاً کدام این روایات واقعاً مال خیام است. بنابراین بحث‌هایی که من دارم درمورد وثاقت متن و این حرف‌ها…این که کدام‌ها را… شما می‌خواهید….خلاصه خیام یک آدم ملحد است یا یک آدم خداپرست.

 خب بستگی به این دارد که کدام یکی از این روایات را به او منسوب کنید و کدام یک را مال خودش بدانید، کدامش را خیلی دقیق و راحت می‌فهمید؛ واضح دارند صحبت می‎‌کنند، کدام در لفافه و شاعرانه یا حتی با بازی گوشی مثلاً حرف می‌زنند. حالا ممکن است به دو نتیجه‌ی متضاد آدم‌ها برسند، برحسب این که کجاها را اصل گرفته‌اند و کجاها را مثلاً فرض کنید، کدام را محکم گرفته‌اند کدام را متشابه و کدام را وثیق گرفته‌اند یا کدامش را نه.

حضار: این که مصحح خودش خداباور است یا نه؟

استاد: مصحح ممکن است حتی خودش دخالت کرده باشد، حالا در قرآن مثلاً به نظر می‌رسد این گونه نیست، شواهد متنی خوبی داریم که مصححینی نبوده‌اند یا استنساخ این گونه براساس عقاید و اینها نشده ولی بالآخره.

من بحثی که می‌خواهم بکنم… ساعت را نگاه کنم. یک نکته‌ای که می‌خواهم… نکات وحشتناک….تا حالا چیزه وحشتناک نگفته‌ام، یعنی همه‌اش خوب بود دیگر. بالآخره شما مثلاً یک آدمی هستید که معتقدید با احتمال ۹۹ درصد به بالا همه‌ی چیزهایی که در قرآن آمده است عین همان چیزی است که به پیامبر وحی شده است. واژه‌ها و هیچ چیز تغییر نکرده است و ترتیب آن نیز همان‌گونه بوده‌است ولی بنا براین، اگر یک نفر قرآن را خوانده باشد در مورد محکم و متشابه حرفی نباید داشته باشد. همه‌ی ما می‌دانیم که بعضی‌ها نزدیک به ۱۰۰ درصد مفهومشان را می‌فهمیم و بعضی‌هایشان هم حتماً داریم بد می‌فهمیم. واقعاً یعنی من می‌توانم یک سری….بگویم هر کسی قرآن را می‌خواند حتما یک جایش را یک اشتباهاتی در فهمش دارد و منظور یک چیز دیگر است و اصلاً به عقل نمی‌رسد، یعنی  یک پیچیدگی‌هایی وجود دارد و درک درستی از بعضی از مطالب ممکن است نداشته باشد.

حالا این در مورد قرآن که من نمی‌خواهم….به نظر می‌آید که بحث روشنی است و در مورد هر فرد و آثار هر آدمی می‌شود چنین حرف‌هایی را زد. حال بیاییم یک مقدار در مورد روایات تاریخی، روایاتی که حوادث مثلاً دوران پیامبر را روایت می‌کنند و چیزهایی که ما تحت عنوان روایت و حدیث و اینها می‌شنویم. خب یک چیز خیلی واضح این است که هرچه از قرآن دور شویم آن وثاقت می‌آید پایین. یعنی من روایاتی است با احتمال ۹۰ درصد می‌گویم اینها واقعاً کلام پیامبر است و با احتمال….همین گونه می‌روم جلوتر یک سری‌روایات است ۸۰ درصد، ۷۰ درصد اکثر روایات، یک درصد، دو درصد، نیم درصد یا در حد صفر ممکن است احتمال بدهم. بنابر شواهد تاریخی نه محتوا؛ یعنی مثلاً یک راویتی که در ده قرن اول در هیچ کتابی نیست و در قرن دهم آمده است،  قابل اعتنا نیست.

یک روایتی که در صد کتاب روایتی که در دو سه قرن اول به جای مانده‌است و در همه جا است احتمال خیلی بالا می‌دهم که درست باشد و بنابراین یک چیزی دارم. همین‌گونه مثل یک طیفی و یک ضریبی دارد به صفر میل می‌کند می‌توانم روایات و احادیث تاریخی و اینها را بچینم و براساس همان ضریب‌ها می‌فهمم که این در واقع وزنش چقدر است و اگر یک نفر به آن ایرادی گرفت باید آشفته شوم یا نشوم یا اصلاً ربطی ندارد. به یک آیه‌ی قرآن یک نفر بیاید بگوید این آیه‌ی قرآن ۱۰۰ درصد همین معنی را می‌دهد و ۱۰۰ درصد غلط است. خب من یک احساسی به من دست می‌دهد که باید بروم دقت کنم و ببینم درست دارد می‌فهمد؟ اگر درست می‌فهمد، معنایش چه است و چرا غلط است، درست است و او فکر می‌کند که غلط است و یا بد دارد می‌فهمد، خلاصه یک دست و پایی بکنم که این ماجرا چی است ولی از یک کتاب قرن دهم و یازده‌هم یک روایتی از آن گوشه و کنارش در بیاورد و در مورد یک چیزه بی­ربطی حالا مثلاً یک ایرادی به آن بگیرد من ممکن است به خودم اصلاً زحمت ندهم که اصلاً جوابش را بدهم.

یک چیزی که تا کنون گفتم بحث این است که آیا روایت‌ها موثق هستند یا نه؟ اصلاً امام جعفر  صادق این حرف را زده ‌است یا نه. فکر کنم یک بار دکتر علی شریعتی یک محاسبه‌ای انجام داده ‌است که مجموع روایاتی که از امام جعفر صادق در کتب شیعه است با فرض اینکه ایشان در هر ده ثانیه‌ای یک روایت گفته ‌باشد طول عمر امام جعفر صادق را می‌شود حساب کرد که چند هزار سال ایشان باید عمر داشته باشند که بتواند این همه حرف بزند. اصلاً من یک چیزی یادم است و حالا دقیق نمی‌دانم…اگر کسی بعداً می‌دانست بگوید…در یک جایی چنین بحثی کرده‌ بود در مورد فکر کنم احادیث پیامبر نه امام جعفر صادق که اصلاً نمی‌شود. پیامبر ۲۳ سال پیامبری کرده است. ۱۳ سالش هم که در مکه بوده است تقریباً روایات خیلی به آنجا نسبت داده نمی‌شود. این همه احادیث را در ۱۰ سال از صبح تا شب اگر پیغمبر می‌نشست فقط حرف می‌زد هم نمی‌شد که این همه چیز بگویید.

به هر حال یک بحث این است که من اصلاً به احتمال خیلی زیاد خیلی از این چیزها را می‌دانم که ساختگی است و خیلی‌ها هم با نیات خیر ساخته شده اند. پس یعنی کسی که روایت را ساخته می‌خواسته است یک خدمتی یک فکر خیلی جالبی به ذهنش رسیده است و برای این که به بهشت برود این را نسبت داده است به پیامبر؛ هدیه کرده به پیامبر، کشف خیلی مهم خود را با عقل ناقص خودش نسبت داده است به پیامبر.

بحثی می‌خواهم بکنم که یک مقدار می‌گویم ترسناک‌تر از این است که ما چیزهایی که مثلاً از پیامبر نقل می‌شود یا از امام ها؛ اصولاً نقل درست است یا نه.

حضار: خود متشابهات وقتی مرجع فیصل بخش رفع ابهام، چی…؟

استاد: این که اکنون بحث من نیست، من می‌گوییم یک درصدی از موثق بودن فهم من نسبت به قرآن همه‌اش موثق است ولی فهم من نسبت به آیات یک درجه­بندی دارد. حرفم این بود در خود قرآن… این که چگونه می‌توان فیصله داد و چگونه می‌توان درصدها را بحث کنیم… من اکنون فکر می‌کنم که به احتمال ۵۰ درصد این داستان، داستان تمثیلی است و با یک بحثی ممکن است بفهمم این احتمال ۸۰ درصد است و بیشتر شود.

حضار: ضرورت روایات را آنجا می‌دانند، مثلاً رفع ابهام از متشابهات. مثلاً امام است که باید بگوید معنای واقعی این آیه چیست و بقیه گمراه شده‌اند و اگر غیر از این­ها بگوید یعنی، آنجا خیلی مهم است که چه چیزی را…

استاد: بله، این را می‌گویند، ولی یک مورد آیه هم من فکر نمی‌کنم باشد که در کتب احادیث امامان رفع ابهام کرده باشند.

حضار: اگر رفع ابهام، شدنی بود که خب…

استاد: نه اصلاً چند درصد است… نه خب چند درصد روایات در مورد قرآن است؟ وحشتناک درصدش پایین است. یک درصد هم فکر می‌کنم نیست. بنابراین این یک بحث تئوری همین‌طوری است برای به اصطلاح دلیلی آوردن ضرورت اینکه امام‌ها چرا باید یک چیزهایی می‌گفتند از این حرف‌ها می‌زنند ولی واقعیت این است که این گونه نیست. سؤالات مردم در مورد قرآن نبوده است از امامان و موضوعاتی که بیشتر ثبت و ضبط شده‌اند از این نوع نیست. ممکن است حالا یک مواردی باشد که توضیحاتی امامان داده باشند و یک توضیحاتی از آنها خواسته شده باشد و تا حدودی هم رفع ابهام…. من نوع برخورد علامه طباطبایی با تفسیرهای روایی به نظر من خیلی برخورد درستی است. این که ایشان بعد از هر قسمت تفسیر خودش یک سری روایات می‌آورد ولی اعتقاد ندارد این روایتی که آورده است دیگر حالا بحث تفصیلی لازم نیست انجام شود.

[۰۱:۱۵]

این که این روایتی است و یک چیزی می‌گوید. ایشان اکثراً می‌گوید روایاتی که نقل شده‌اند؛ فرض بر موثق بودن، مصداق‌هایی را بیان می‌کنند، نه معنی کلی آیه را. مثلاً این که گفته است مثلاً فرض کنید اگر یک روایتی است اینجا؛ خورشید پیامبر است، ماه حضرت علی است. خب تعبیر جالبی است ولی معنایش این نیست که آن سوره کدگذاری شده‌ی یک واقعیتی است که داریم آن را رمزگشایی می‌کنیم. در یک لایه‌ای در یکی از بطن‌ها می‌توانید بگویید این اشاره­ای است به پیامبر ولی خب این واقعاً دارد در مورد خورشید و ماه صحبت می‌کند.

من می‌خواهم یک اشاره‌ای بکنم به اولین سوره… چون قبلاً هم به مناسبتی پیداشده است که…. شما قرآن را که باز می‌کنید اولین سوره‌ی قرآن اسمش گاو است و سوره در مورد گاو نیست.

حضار: دومی سوره است..

استاد: آها ببخشید من سوره‌ی حمد را نمی‌شمارم. فکرمی‌کنم فاتحة‌الکتاب، یعنی هر وقت قرآن را باز می‌کنید فکر می‌کنم باید فاتحة‌الکتاب را بخوانید و بعد قرآن را شروع کنید. مثل دعای اول قرآن است. بله دیگر می­گوید: «الحَمدُ لِلِّه رَبَّ العالَمین»…بعدش…«اهدِنَا صِراطَ المُستَقیم» و بعد هم قرآن را می‌خوانید. نماز هم همین گونه می‌خوانید دیگر. شما می‌دانید که قرار است در نماز هم قرآن بخوانید نه سوره‌ی توحید،«قل هو الله»! نماز این است که شما می‌خواهید بایستید در مقابل خداوند و قرآن بخوانید. اول حمد را می‌خوانید، فاتحة‌الکتاب است. و هر وقت می‌خواهید قرآن را بخوانید خوب است این را بخوانید. فاتحة‌الکتاب می‌خوانید و بعد یک قسمتی از قرآن را…حالا امام جماعت با صدای بلند یا کوتاه، به گونه­ای قرائت می‌کند و می‌شود قسمت ایستاده نماز خواندن­تان.

ببخشید… در شماره راست می‌گویید و دوم است. فاتحة­الکتاب [سوره اول] و بعدش سوره [بقره، سوره دوم]. حالا اگر مدرن بود آن [فاتحةالکتاب] را می‌گذاشتند صفر و این [بقره] می‌شد اول. اکنون در شمارش‌ها صفر به کار نمی‌رود. سوره‌ی فیل و قریش هم احتمالاً نیم می‌گذاشتند… برای این که دوتا معلوم نیست که یکی است یا دوتاست.

حضار: برای ما صفر دارد در این قرآن‌ها، یک دعا هست از امام صادق است، دعای فاتحة­الکتاب.

استاد: بله می‌دانم بعضی‌هایش به هر حال…

خب این سوره در مورد گاو نیست، اسمش چرا گاو است؟ برای این که یک داستانی در آن است که کلمه‌ی گاو آمده است.

داستان این است که یک ماجرایی که حالا لازم نیست وارد جزئیات شویم خداوند به موسی می‌گوید و وحی می‌کند که به قوم بنی اسرائیل بگو که یک گاوی را ذبح کنند. بعد قوم بنی اسرائیل شروع می‌کنند… قوم بنی اسرائیل گاو و گوساله و اینها خیلی دوست دارند و کلاً حالا تحت تأثیر فرهنگ مصری است که آنجا گاو خیلی مقدس است یا تحت تأثیر فرهنگ کنعانی شان و یا هر چه که هست بالآخره گاو در طول تاریخ یک موجود مقدسی بوده است که پرستش می‌شده است وخیلی از خدایان صورت و ظاهرشان گاو بوده است و این حرف‌ها.

بنی اسرائیل ابا دارند از این که این کار را بکنند. کاملاً واضح است. این است که شروع می‌کنند سؤال پرسیدن و می‌گویند مثلاً این گاو باید چه رنگی باشد؟ و بعد یک جوابی می‌آید که باید یک رنگ خیلی خاص زرد داشته باشد. بعد می­گوید که باید خیلی جوان و کارنکرده و اینها باشد، دو سه بار سؤال می‌کنند و هر بار پیدا کردن گاو سخت­تر می‌شود. یک گاو زرد جوانی که تا حالا  کار نکرده است. یعنی در واقع هی با سخت‌تر شدن، گاو دوست داشتنی­تری می‌شود که کشتنش سخت‌تر است و تا این که دیگر آخرین بار که سؤال می‌کنند و هی انتخاب‌هایشان محدود‌تر می‌شود و گاو دارد عزیزتر و جالب‌تر می‌شود بالآخره این کار را می‌کنند و در قرآن نوشته‌ شده‌است که نزدیک بود که نکنند یعنی رفتند به سمت اینکه یک فرمان واضحی که پیامبر خدا که از طرف خدا برایشان آمده است را انجام ندهند.

از قرآن این‌گونه آدم می‌فهمد که لحظه‌ اول یک گاو مریضِ پیرِ در حال مردن هم می‌آوردند می‎‌کشتند، حکم را اجرا کرده بودند. حکم این بود که یک بقره‌ای را، یک گاوی را بکشید و چیز خاصی از آنها خواسته نشده بود و این‌ها هی سؤال کردند و هی حکم سخت‌تر شد. چی می‌فهمیم؟ ببینید اولاً قطعاً یکی از رمزهای نامگذاری سوره‌ها این است که آن تکه اهمیتش می‌رود بالا و حداقل تأثیری که دارد این است دیگر. فکر کنید که روی هر کتابی، شعری، یک اسم می‌گذارید؛ یک جهت­دهی ایجاد می‌شود که یک قسمتش را به اصطلاح بولد می‌کنید. اکنون اگر اسم این سوره بقره نبود ممکن بود من این سوره را بخوانم و این داستان را در لابلای همه‌ی داستان‌هایی که در سوره است…ولی وقتی اسم بقره است به اینجا که می‌رسم یک جوری احساس می‌کنم اینجا انگار یک مرکزیتی دارد این سوره که واقعاً هم دارد.

حضار: آخر، اسماء واقعاً مهم نیست، اسماء سوره‌ها حتی اگر چیز باشد مثلاً عجیب و غریب می‌گذاشتند در خود بعضی کتاب­های تفسیری هم که می­گویند… مثلاً فیل واقعاً فیل محوریت دارد!

استاد: اکنون بقره محوریت دارد؟ نه.

حضار: نه، گاو واقعاً محوریت دارد؟

استاد: دارد. محوریت! نه این که کلمه‌ی گاو! یعنی این که این قسمت سوره‌ی بقره، بی­نهایت مهم است.

حضار: مثلاً اگر اسم سوره را بنی اسرائیل می‌گذاشتند، محوریتش بهتر بود؟

استاد: من هر باری که در مورد یک سوره صحبت کردم، فکر می‌کنم سعی کرده‌ام نشان دهم که اسمش خیلی خوب است و خیلی با محتوا سازگار است و راهنمای خوبی است…ایشان اصلاً کلاً…یک سفر هندوستان بروید، فیل ببینید بالآخره شاید مشکل‌تان با فیل حل شود.

خب این قسمت از سوره یکی از…قبول دارید خیلی عجیب است؟ فقهی به آن نگاه کنید. این حکم دارد تغییر می‌کند یک جورهایی و دارد سخت می‌شود. اینها در مقابل سؤال کردن دارند مجازات می‌شوند و اینگونه آدم می‌فهمد دیگر. یک کار ساده‌ای از آنها خواسته شده است و هی سؤال می‌کنند و خداوند هی دارد انگار یک قدم این‌ها را…. اگر سؤال نمی‌کردند حکم ساده بود و سؤال کردند و سخت‌تر شد. دوباره سؤال کردند و دوباره سخت‌تر شد. مقاومتی که در مقابل اجرای احکام دارند یکی طوری در واقع انگار برایشان یک عواقب بدی دارد پیدا می‌کند و این در سوره‎‌ ی بقره خیلی خیلی نکته‌ی اساسی است. برای این که نکته‌ی خیلی مهمی درباره‌ی شرع و احکام دینی است.

 اگر یک جایی مثلاً فرض کنید که در احکام دینی سخت‌گیری شده است. بعد در سوره که می‌روید می‌بینید که هی می‌گوید: «یَسالُونَکَ عن» الفلان… یک سری احکام می‌گوید بعد یک سری سؤال از پیغمبر پرسیده می‌شود که اوجش جایی است که می‌گوید «یَسالُونکَ ماذا یُنفِقُون» (بقره:۲۱۵). از تو می‌پرسند که چه چیزی را انفاق کنیم، یک حکمی داده شده است. این عین ماجرای گاو؛ اموال‌تان را انفاق کنید و بدید به دیگران. می‌گوید «یَسالُونکَ ماذا یُنفِقُون » (بقره:۲۱۵).

حالا این تعبیر ممکن است در بعضی از تفاسیر جور دیگری تفسیر کنند به نظر من که اسم سوره را ببرید آنجا و بفهمید که چقدر آن قسمت بقره‌ی آن سوره مهم است، به نظر من هیچ شکی نیست آن چیزی که من دارم می‌گویم درست است.

در جواب این که «ماذا یُنفِقُون » (بقره:۲۱۵) می‌گوید «قُلِ العَفو»(بقره:۲۱۵). نه این که… بعضی‌ها اینگونه ترجمه می‌کنند که عفو انفاق کنید و بعد خودشان هم نمی‌فهند یعنی چه عفو انفاق کنید. می‌گوید « قُلِ العَفو » (بقره:۲۱۵) یعنی این دفعه بخشیدمش. چرت و پرت پرسیدید این دفعه «قُلِ العَفو» بگو عفو. بعد می‌گوید که هر چیزی که مثلاً انفاق کنید، نمی‌گوید که چه چیزی را انفاق کنید، می‌گوید که هر چیزی را انفاق می‌کنید به نزدیکان­تان بدهید. جواب سؤال اگر می‌آمد این بود بهترین چیزی را که دارید فقط باید انفاق کنید و بهترین گوسفندتان را باید بدهید، بهترین فلان تان را…یعنی یک تودهنی…بنابراین این یک جور…نمی‌دانم چگونه بگویم، داستان بقره درباه‌ی شرع و احکام است  این که اینها بستگی به عکس‌العملی که مردم نشان می‌دهند در اجرایش ممکن است سخت‌گیرانه شوند و ممکن است شرع بخش‌هاییش حالت مجازات پیدا کند برای مردم. می‌توانید حدس بزنید که احکام بی‌نهایت سختی که در یهودیت است این گونه به وجود آمده‌اند. یعین اولش ساده‌تر بوده‌اند و هی اینها مقاومت کرده‌اند و هی اینها شرعشان سخت­تر شده است. حالا چیز وحشتناک این است که هی از امامان سؤال کرده اند. من می‌خواهم فرض کنم که همه‌ی چیزهایی که در روایات است راست است. اینها همه­اش در قبال سؤال‌ها و چرت و پرت‌های مردم…خیلی هایشان، سؤال‌هایی که این و این کار را چگونه انجام دهم؟ آن کار را چگونه بکنم؟ نمی‌دانم زکات را به چه بدهم؟ چقدر بدهم؟ شما فکر کنید واقعاً شیعه باشید و از اعتقادات شیعه‌ی خودتان استفاده کنید تا این‌ها جوابی که می‌دهند جواب خدا است، انتظار دارید چه جواب داده باشند مردم؟به این آدمی که این سؤال را کرده، نه به همه‌ی مردمی که حالا مسلمان هستند، به این آدمی که این سؤال را کرده ممکن است یک چیز سخت‌تر از آن چیزی که واقعاً باید اجرا شود جواب داده باشند. همان‌طور که خداوند به قوم [بنی­اسرائیل چنین جوابی داد]. آنجا قوم بنی اسرائیل با هم انگار خطاب قرار گرفتند و به همه‌ی آنها در واقع این حکم می‌شود که کار سخت‌تر انجام بدهند. حالا اگر یک نفر یک سؤال بی­ربطی کرده و یک جوابی گرفته است و این در کتاب روایت ثبت شده است، آیا این جزو شرعی است که همه‌ی مردم باید رعایت کنند؟

 من دفعه‌ی قبل یک نکته گفتم  و این هم نکته‌ی دوم. نکته‌ی قبل این است که اصلاً همه‌ی خود علما اعلام هم این را قبول دارند که بنا بر یک روایت معروفی امامان اولاً می‌گویند که اندازه‌ی، به قدر عقولهم جوابشان را می‌دهیم. اصلاً این که چه کسی دارد سؤال می‌کند، مثلاً اگر نکته‌ای از حکمت پرسیده باشند گاهی جواب خیلی ساده و عوامانه که عوام بفهمند داده شده است و گاهی ممکن است یک دفعه می‌بینید در یک روایتی یک جواب خیلی سنگینی داده شد در مورد احکام هم همین گونه این که یک آدمی رفته آنجا و همین طوری چی پرسیده است. مثالی که به ذهنم رسید نگفتم در این جلسه، این بود که می‌خواهم آن روایت شکر را توجیه کنم.

طرف می‌رود پیش امام جعفر صادق می‌گوید من خیلی شکر دوست دارم ولی حالم این گونه است و حالم خوب نیست که شکر بخورم. (من دارم داستان درست می‌کنم ها!) امام جعفر صادق با قدرت ملکوتی خودش نگاه می‌کند می‌‌بیند طرف سرطان دارد و دو ماه دیگر می‌میرد، می‌گوید تو برو هر چقدر دلت می‌خواهد شکر بخور…هر چقدر می‌خواهی بخور عزیزم….پزشکان مگر اکنون همین کار را نمی‌کنند؟ یک آدمی که سرطان دارد، دیگر کلسترول و… دارد و  شیمی درمانی هم دارد می‌شود و ضعیف شده است، هرچه دلش می‌خواهد بدید بخورد. بستنی دوست دارد؟ روزی دو کیلو به او بستنی بدهید. خب من از کجا می‌دانم؟ با شادی آمده است گفته است هر چقدر دلت می‌خواهد شکر بخور. حالا بروید آنها که سالم هستند. این که آن آدم در چه شرایطی بوده است. واقعاً ما می‌فهمیم که چه گفته است؟ کی بوده است که امام جعفر صادق این نکته را به او گفته است؟ آیا برای همه‌ی مردم بوده داست یا نه؟ واقعاً این نکته‌ای است که به نظر من از این که چقدر این روایت موثق است یا نه مهم­تر است! و مشابهش و بدترش این که احکامی که اینقدر طول و تفصیل پیدا کرده‌اند و پیچیده شده‌اند بعضی جاهایشان، در قرآن می‌بینید که این یک پدیده است. سؤال بپرسید تا احکام پیچیده شود. مقاومت بکنید، بگویید از چه انفاق کنم؟ می‌گویند مثلاً بز رئیس گله را بدهید. بعد می­گویند باید حتما این گونه باشد، شاخش را باید فلان کنید تا پوست طرف کنده شود و نیاید سؤال کند. اگر خدا این کار را می‌کرد و شما شیعه هستید، امام جعفر صادق هم این کار را می‌کند. بنابراین بعضی از این روایات ممکن است در چنین فضایی ایجاد شده باشند. این مهم­تر از این است که من بفهمم سلسله ی روات چه است. شما فضایی که روایت در آن گفته می‌شود [را باید در نظر بگیرید] کی پرسیده است؟ چی پرسیده است؟ چه سؤالی کرده است که امام جعفر صادق این حرف را زده است؟ اگر من بگویم یک روزی امام جعفر صادق رفت بالای منبر و یک سخنرانی کرد بدون این که کسی از او چیزی پرسیده باشد، این یک بحث است؛ این که اکثر روایات سؤال و جواب است و خیلی وقت‌ها ما سؤالش را نمی‌شنویم [یک بحث است]. چه چیزی پرسیدند که امام جعفر صادق گفت که هر چقدر دلت می‌خواهد شکر بخور؟ سؤالش این است که من دارم می‌میریم، چه کار کنم؟ می­گوید: برو هر چقدر دلت می‌خواهد شکر بخور!

حضار: روایاتی هم داریم که پیامبر نهی کرده است از پرسیدن سؤال در امور شرعی؛ گفته‌است هر چقدر بیشتر از من بپرسید من بیشتر باید جواب بدهم و این می‌شود حکم الهی…

استاد: فقط مسئله جواب دادن نیست ها. مسئله این است که در سوره‌ی بقره کاملاً در آن داستان مجازات است و اصلاً نباید سؤال بکنند، یک چیزی به تو گفته‌اند و باید بروی و انجام بدهی. برای چه می‌پرسند این گاو باید چه رنگی باشد. مگر کسی گفت گاو باید رنگی باشد؟معلوم است که یک مرضی دارند.

[۰۱:۳۰]

 این که می‌گویند سؤال بنی اسرائیلی! ایراد بنی اسرائیلی! سؤالات بنی اسرائیلی. طرف سؤال الکی می‌پرسد، نمی‌خواهد یک کاری را بکند، کار کردن هم نه ها… شما یک چیزی را می‌گویید یک واقعیتی را، حقایق هم برای بعضی‌ها اگر خودشان اعوجاج داشته باشند تلخ است. و راحت به دلشان نمی‌نشیند و شروع می‌کنند در موردش کنجکاوی کردن تا این که مثلاً ممکن است یک چیزهای پیچیده‌ای به وجود بیاید. به نطر می‌آید فقه اسلام خیلی ساده بوده است و من فکر می‌کنم این فقهی که الآن ما داریم که شانه به شانه‌ی یهودیت پیش می‌رود از نظر پیچیدگی؛ مقدار زیادی­اش در اثر کنجکاوی بی‌خود و سؤال بی‌خود.  خیلی سنم کم بود و برای اولین بار که رساله را خواندم هیچ مسئله‌ای اینقدر نظر من را جلب نکرد که در رساله‌ای نوشته شده بود اگر کسی به قصد دزدی مسافرت کند باید نمازش را تمام بخواند. حالا بابا این دیگر چه مسئله‌ای است که طرف دزد است… چگونه این مسئله به وجود آمده است…من دزد هستم، می‌خواهم بروم دزدی ولی نمازم را هم می‌خوانم و به او گفته‌اند شما باید تمام بخوانی. این هم حالا حکمش این بوده که همان شکسته خواندن درست است. این دیگر چون سؤال کرد به او گفتند تو دو برابر بخوان. وقتی که دزدی داری می‌روی ۸ رکعت نماز ظهر بخوان.

اینها یک مثال‌هایی است که من دارم می‌زنم و در مورد قرآن اینگونه نیست. قرآن در جواب سؤال به وجود نیامده است. اگر جاهایی­اش هم  شما می‌شنوید که سؤال است، آن جاهایی است که یک چیزی پرسیده شده‌است مثل سوره‌ی بقره، فضا همان فضایی است که سؤالات چرت و پرت دارید می‌پرسید. اصلاً می‌گوید آیا شما می‌خواهید از پیامبرتان همان­طور سؤال کنید که از موسی پرسیدند…؟ به حالت توبیخ… شما می‌خواهید همین کار را بکنید؟ بعد در سوره‌ی بقره می‌بینید که « یسالونک عن» الفلان.. این­ها خیلی هایش سؤال‌های بی‌ربطی است. اصلاً یک حکمی وجود ندارد ولی شما سؤال بپرسید ممکن است یک حکمی به وجود بیاید و فهمیدن این…….فهمیدن داستان بقره به نظر من، نه فقط کلید فهمیدن سوره‌ی بقره کلید فهمیدن شرع و فقه و احکام مذهبی است. اکنون وارد بحثش نشدم. می‌خواهم بگویم این که مثلاً در شاخه‌ای به اسم فلسفه‌ی فقه روی این باید بحث شود تا ببینیم چه توجیهی دارید که چرا اینگونه است. چرا احکام باید در جواب سؤالات یک طوری پیچیده تر شوند و مجازاتی در واقع…به نظر می‌آید در همان داستان بقره یک جورایی به ما می‌گوید که چرا این اتفاق افتاده است. بنابراین روایات به دلایلی اصلاً حتی اگر موثق باشند باید خیلی با احتیاط با آنها برخورد کرد. برای این که باید ببینیم آیا امام خودش شروع کرده است به صحبت کردن، آیا از او سؤال پرسیده‌ اند؟ وقتی سؤال پرسیده، آن آدم چه آدمی بوده است؟ بیمار بوده است؟ سالم بوده است که در مورد خوراکی پرسیده است؟ قبلش خیلی از چیزها ممکن است گفته شده ‌باشد و به اصطلاح می‌گویند یک حرف را باید CONTEXT بفهمیم. آیا CONTEXTی وجود دارد و امام آن حرف را زده است یا نه امام در یک خطبه‌ای این حرف را زده است. رفته و نیت کرده است یک چیزهایی… خیلی این چیزها فرق می‌کند، من نمی‌بینم اینقدری که لازم است در مورد این چیزها بحث شود. بنابراین، اینها در همان وزن­دهی تأثیر دارند. وزن قرآن فقط به این دلیل زیاد نیست که از نظر تاریخی موثق است. از این نظر زیاد است، حالا به غیر از این که کلام خداوند است و هسته‌ی اصلی دین ماست، اینکه در جواب سؤال به وجود نیامده است و حالت عکس‌العمل ندارد و اصلاً کلاً  احکام زیاد در آن نیست. در واقع بیان حقایق و احکام مستقل از این است که چه کسانی چه سؤال‌هایی را پرسیده اند ولی در عین حال خود قرآن دارد این اشاره را به ما می­کند. آنجایی که می­گوید «یَسالُونکَ ماذا یُنفِقُون» (بقره:۲۱۵) حتی در قرآن یک خورده احتیاط بکنید که اگر سؤال یا جوابی باشد، جواب پیچیده‌تر و سخت‌تر از آنی باشد که از ابتدا بوده است.

یک نکته‌ی دیگر در مورد حوادث تاریخی، ما چقدر باید مقید باشیم؟ من الآن در این بحث­هایی که می‌کنم فرضم این است که به یک روایت‌ها و حوادث تاریخی مثلاً در زمان پیامبر دسترسی داریم که اینها صددرصد موثق هستند. فرض بکنید فعلاً. مثل قرآن برای ما واضح است که پیامبر این کار را کرده است و این اتفاق افتاده است و بعضی از این اتفاق‌ها در قرآن ممکن است نقل شده باشند بنابراین درجه‌ی اطمینان ما به آن اضافه می‌شود.

ما چقدر از حوادث، کارها و اتفاق­هایی که در زمان پیامبر افتاده است موظف هستیم دفاع کنیم؟ حالا از خود کارهایی که خود پیغمبر کرده است تا اتفاقاتی که در زمان پیامبر افتاده است. یک نکته‌ای می‌خواهم بگویم آن هم این است که شما وقتی قرآن می‌خوانید برخلاف آن چیزی که در عموم مردم مسلمان مخصوصاً اهل سنت متداول است، آدم‌های مسلمان اطراف پیامبر حتی در مدینه؛ یعنی مهاجرین و انصار هم آنقدرهایی که اهل سنت و تاحدودی شیعیان معتقدند وضعشان روبه راه نیست. بعضی‌ها می‌گویند مسلمان‌های صدر اول یا صحابه، مثل این که اینها مقدسین­اند. درحالی که در قرآن، اگر نگویم صدها مورد، ده‌ها مورد می‌شود آورد که در واقع این­ها آدم‌های [خیلی مؤمنی نیستند]. جمعیت، خیلی جمعیت مومنی نیست و بین شان افراد برجسته‌ای ممکن است باشند ولی خیلی در قرآن فضای خوش­بینی نسبت به افراد اطراف پیغمبر نیست. حالا یک جنگی صورت گرفته است؛ پیغمبر چقدر کنترل دارد که این مردم در این جنگ چه کار دارند می‌کنند؟ اگر یک اتفاق­هایی افتاده است، [مثلاً] مسلمان‌ها در صدر اسلام با مشرکین فلان کار را کرده‌اند… فرض کنید من یک سند تاریخی موثقی دارم. اصلاً یک فیلم پیدا شده ‌است از این که مسلمانان سر یک نفر را می‌برند و یا یک نفر را چه کار کرده‌اند. مگر کنترل بوده ‌است در وسط جنگ روی تک تک مسلمانان که من بخواهم بگویم اگر که ثابت شد مسلمان یک کار خطایی کرده‌اند، موظف باشم از آن دفاع کنم؟ هزار تا اتفاق در یک جامعه می‌افتد و مسلمانان هزار تا غلط از همان زمان صدراسلام کرده‌اند تا حالا. باور کنید اگر که بگویید با اطمینان صددرصد که پیامبر به مردم گفته است این کار را بکنید، این هم باز خیلی معنی‌اش این نیست که [اصل ماجرا را به آنها گفته باشد]. به این مردم، این را می­شد گفت. نمی‌دانم منظورم را می‌فهمید یا نه….یعنی اینها بالآخره با این ظرفیتی که دارند، این را می‌شد از آنها خواست و نمی‌شد اصل ماجرا را به آنها گفت. یک مشت مردم هستند تازه ایمان آورده‌اند، بعضی‌هایشان خوب هستند، بعضی‌هایشان اصلاً… از همان جا مسئله‌ی منافقین در خود جمعیت مسلمانان مدینه است دیگر در قرآن. یک عده منافق به این معنا که اصلاً مؤمن نیستند و ادا در می‌آورند. یک عده‌شان فکر می‌کنند مؤمن هستند ولی فی قلوبهم المرض هستند و اصلاً اکثریت با اینهاست. خب با یک چنین جمعیتی فرق می‌کند اینکه اگر بگوییم که پیامبر به علی گفت برو این کار را بکن، ممکن است بگویم این کار حتماً کار درستی بوده است و باید از آن دفاع کنم ولی حتی حکم پیامبر به یک جمعیت مسلمانان هم خیلی اینگونه نیست که صددرصد بگوییم… این که در آن شرایط با این آدم‌ها، با این نقطه ضعف‌ها، این را می‌شد گفت. مثلاً فرض کنید که تشنه‌ی غنیمت هستند و می‌بینید یک جایی به آنها گفته‌اند که شما اینجا بایستید، دنبال غنیمت می‌دوند و اصلاً جنگ احد را شکست می‌خورند برای این که می‌گویند یک عده‌ای پا شدند، دیدند غنیمت دارند جمع می‌کنند، پُست خودشان را ول کردند. این در قرآن آمده ‌است دیگر… . واضح است از این تصویر که اطاعت محض نسبت به پیغمبر وجود ندارد و خیلی نمی‌شود روی این آدم‌ها حساب کرد که مثلاً فرض کنید اکنون شما یک آدم جنگاور درجه یک استراتژیستی بیاورید فیلم جنگ بدر را برایش بگذارید، جنگ احد را ببخشید… بگوید اگر این­ها را  این­گونه می‌چید می‌برد و اشتباهی چید. بله اگر سربازانش Perfect [بی­نقص] بودند می‌شد.ا ین که می‌داند، آن را اگر بگذار اینجا، این کار را نمی­کند یعنی ابزارهای دست پیغمبر را باید در نظر بگیرید که چه بوده است؟ و این آدم‎‌ها چقدر قابل اعتماد هستند؟ و چقدر مطیع هستند؟ و چقدر قدرت دارند؟ و چقدر می‌ترسند؟ یعنی شما چیزی که باید از آن دفاع کنید این است که با این آدم‌ها بهتر از این نمی‌شد مثلاً جنگید. نه این که مثلاً من بگویم استراتژی پیغمبر  Perfect[بی­نقص]  بوده است یا نمی‌دانم فلان اتفاقی که افتاده است در مقابل مثلاً خواست مردم… گاهی این گونه است.

هر رهبر سیاسی و اجتماعی بالآخره در مقابل اینکه مردم چی هستند یک حکمی را به آنها می‌دهد که  اجرا کنند و اینکه این­ها خواسته­هایشان چگونه است. شما مثلاً شیعه هستید؛ مثلاً چگونه توجیه‌ می‌کنید که [چرا پیامبر حضرت علی را جای خودش نگذاشت؟] آیا پیامبر نمی‌توانست حضرت علی را جای خودش بگذارد؟ واقعاً نمی‌توانست؟ اصلاً یک سال آخر؟ و همه می‌گویند که پیامبر می‌دانست که دارد از دنیا می‌رود و حجة‌الوداع رفته است. نمی‌توانست دو سه ماه آخر خودش بنشیند کنار و حضرت علی را بکند رهبر جامعه اسلامی؟ به جای این که برود بالای منبر و فقط یک جایی بگوید که «من کنت مولا فهذا علی مولا » و همین یک جمله را خطاب به مردم بگوید؟ می‌شد دیگر!  نمی‌شد واقعاً ؟؟؟

برای چه این کار انجام نشد؟ غیر از این است که جوابش این است که مردم نمی‎‌پذیرفتند.

حضار: ترورش می‌کردند….

استاد: نه ترورش…. ببینید جامعه اسلامی به هم می‌ریخت. یعنی بلافاصله بعد از پیامبر یک اتفاق‌های بعدی می‌افتاد. دموکراسی که می‌گویند که خوب نیست ولی بهترین چیز موجود است [می­گوید] بالآخره نمی‌شود به مردم با زور حکومت کرد اگر مردم پذیرشش را ندارند که یک جوان دیگری از بنی هاشم رئیس شان شود بعد از پیغمبر، عقلشان نمی‌رسد، نمی‌فهمند این چیزها مهم نیست [نمی­شود حضرت علی را در زمان حیاتش جانشین خودش کند]. مثلاً می‌گویند این پسر عموی پیغمبر بوده است و اینها همه یک خانواده هستند که بر ما حکومت می‌کنند و فکر کنید اکثریتشان چنین افکاری دارند. یعنی از نظر سیاسی شما چاره‌ای ندارید به غیر از این که یک مقدار این که مردم چه فکر می‌کنند و چه را می‌پذیرند و چه را نمی‌پذیرند، رعایت کنید. یعنی سیاست در خلأ اتفاق نمی‌افتد که من بگویم این حکم درست است و بهترین جانشین برای پیامبر حضرت علی بوده است، بنابراین پیامبر باید او را معرفی می‌‌کرد. بله، اگر مردم همه صدیقینی بودند که دنبال پیغمبر راه افتاده بودند، بله خوب بود که پیغمبر این را …. ولی فکر می‌کنم که خوب نبود که پیغمبر اجبار کند که این را به عنوان رهبر بعد از من بپذیرید. حال برفرض هم این کار را می‌کرد و حضرت علی را هم می‌پذیرفتند، بعدش چه؟ پیغمبر می‌خواست تا کی رهبر تعیین کند؟ بعد از علی یک دفعه می‌شد ابوسفیان. یک بار این آقای متفکر سیاسی معاصر است، ژورنالیست است، یک مقاله‌ای نوشته بود بعد از این که احمدی نژاد انتخاب شد برای رئیس جمهور و به نظر می‌آمد اصلاً پایه‌های دموکراسی در ایران خیلی رو به سستی رفت، مقاله اش این بود که ما اصلاً اشتباه کردیم که به ناطق نوری رأی ندادیم، رفتیم به خاتمی… از اصلاح طلبان هم آن طرف­تر است، یعنی خیلی دموکراسی خواه است. حرفش این بود که اگر ناطق نوری آمده بود سرکار، دور بعد به دموکراسی نزدیک‌تر می‌شدیم. زیادی مثل اینکه یک فشاری را آوردیم، حالا یک دفعه برگشته‌ایم از آنی که قبل از خاتمی بود هم آن طرف تر، یعنی از دموکراسی خیلی دور شدیم. بنابراین یک آدمی در این دوران هم می‌تواند بگوید که من می‌دانم این از آن بهتر است ولی برای این جامعه و در این شرایط این هنوز خوب نیست. بهتر است یک آدم یک خورده  نزدیکتر به مثلاً وسط طیف بیاید سرکار که بتوانیم صعودی پیش برویم یک دفعه نپریم که بعداً عقبگرد کنیم. این که اگر حضرت علی را به زور جانشین پیغمبر می‌کردند؛ جانشینش ممکن بود ابوسفیان شود یا بلافاصه یزید. یعنی یک آدم خیلی قالتاقی ممکن بود نفر دوم باشد ولی یک شیب ملایمی را به سمت حداقل قهقرا رفتن… وسطش هم می‌بینید بعد از سه نفر، خود مردم نهایتاً به حضرت علی رجوع کردند و این اتفاق خوبی است دیگر. شما بدون اینکه فشار بیاورید، بالآخره می‌بینید بعد از چند سال حضرت علی به عنوان خلیفه انتخاب شد و انتصاب نشد.

بازهم می‌بینید که جامعه‌ی اسلامی به هم می‌ریزد با این که….شاهدش این که حتی وقتی گذاشتند و خود مردم رفتند سراغ حضرت علی، باز یک مقاومت و جنگ داخلی شروع شد.

[۰۱:۴۵]

 بنابراین اصلاً رفتا‌ر‌هایی که مسلمانان در زمان صدر اسلام نکردند لازم نیست مورد دفاع قرار بگیرد؛ منظورم از «لازم نیست» این است که  وزنش [زیاد نیست] نه به دلیل موثق بودن و نبودن، بلکه به دلیل اینکه اصلاً جزو دین به معنای واقعی کلمه نیست. احکامی که پیامبر نسبت به سربازان خودش صادر کرده یا نسبت به جامعه خودش لزوماً بهترین احکام نیست، بهترین احکام برای این آدم‌هاست؛ با ضعف‌هایی که دارند با چیزهای دست و پا گیری که در جامعه است. کلاً سیاست و جامعه و جنگ و این جور چیزها یک مسائلی نیست که در آن بشود خیلی الهی و PERFECT [بی­نقص]  و در حد مثلاً بهترین شیوه‌ی جنگ و… [رفتار کرد]، این چیزها را نداریم. پیامبر رفته گفته وقتی مکه را گرفتید به کسی آسیب نرسانید. حال بیاید یک سند تاریخی مؤثقی داشته باشد که مسلمانان یک آدمی را کشته‌اند یا اموال یک نفر را غارت کرده‌اند. حالا به نظر می‌آید پیغمبر نمی‌خواسته این کار اتفاق بیافتد.

حال بعضی از این کسانی که مخالف هستند می‌گویند پیامبر گفت ولی اشاراتی داشت که مثلاً آنگونه بکنند. حالا بالآخره مسلمانان خیلی کارها کرده‌اند.

حضار: روایت جعل می­کنند…

استاد: یا روایت جعل می­کنند، بله. این را داشته باشید. چیزی که من خیلی روی آن حساس هستم این است که بعضی­ها خودشان را موظف می­دانند که از تاریخ مسلمانان  و کار­هایی که کرده­اند هم  دفاع کنند. از فلسفه‌ی اسلامی و طب اسلامی هم دفاع می‌کنند و می‌خواهند از تفاسیر هم دفاع کنند. کتاب‌های دینی که مسلمانان نوشته‌اند، شاید همه‌اش پرت و پلا باشد، بد فهمیده‌اند، اشتباه نوشته‌اند و ما بخواهیم از سنت تفسیری خودمان دفاع کنیم. یک آیه‌ای است؛ هیچ دلیلی ندارد که من مخالفت کنم که همه بد فهمیده باشند و مثلاً یک نفر برای اولین بار در قرن یازد‌هم یک حرف درست در مورد آن زده باشد. کلاً اینکه نه از فهم مسلمانان، نه از عملکردشان در تاریخ هیچ چیزی نداریم برای دفاع کردن. برداشتی که از احکام داشتند، این که یک حکمی را چگونه در طول تاریخ عمل کردند، اینها مسئولیتش با خودشان است. بنابراین آن وزنی که ما به مسائل دینی می‌دهیم  یکی موضوعی است، [یعنی] این که چقدر به اهداف اصلی دین از نظر محتوا نزدیک است و یکی هم از نظر موثق بودن است، [یعنی] چقدر جزو دین حساب می‌شود. کلام یک امامی که در قبال جواب یک سؤال گفته  شده باشد چقدر جزو دین است و چقدر باید از آن دفاع کرد؟ اینها همه در واقع یک ضرایب خیلی تضعیف کننده‌ای درواقع دارند. بنابراین چیزی که مهم است در مورد بحث‌هایی که دارم می‌کنم این است که قرآن در مرکز است و محتوای اصلی قرآن هم توحید و عبادت و ارتباط با خداوند و اینهاست. احکام اجتماعی و اینها یک طوری در فرع است و بالآخره معنی‌اش این نیست که آنها اصلاً مهم نیستند بلکه وزنشان نسبت به آنها کمتر است و به نظر روایات و داستان­های تاریخی نسبت به قرآن اهمیتشان نه فقط به این دلیل که موثق نیستند، بلکه به دلیل اینکه اصولاً انتصابشان به عنوان یک فکت دینی مورد سؤال است.

حضار: چیزی که در جواب چنین حالتی می­گویند و من هم با آن مواجه شدم این است که خوب پس ما قرار است که از این دین چه برداشتی بکنیم؟ آدم‌هایی که در این دین بوده‌اند نتیجه‌اش این شده‌است که فلان چیز را کلاً بد فهمیده‌اند و بالآخره نماینده‌ی این دین چه کسانی هستند؟ من به کسانی نگاه می‌کنم که در این فضا فکرشان شکل گرفته است و بزرگ شده اند چگونه باید با این….

استاد: یک بحثی است که یکی دو جلسه قبل که داشتیم از این در می‌رفتیم مطرح شد. ببینید این که آدم‌ها چه کار کرده‌اند، همه‌ی جوامع در طول تاریخ اگر یک عقاید خوب و مثبتی هم داشته‌اند، بد عمل کرده‌اند و مسئله این است که عملی را که کرده‌اند بتوانند منتسب کنند به قرآن و تعالیم دینی که گرفته­اند. اگر می‌توانند این کار را بکنند؛ کاری که کرده‌اند تحت تأثیر دین بوده است و اگر نه برای خودشان کرده‌اند. به نظر نمی‌آید که قرآن و اسلام از مسلمانان خواسته باشند که اینقدر بجنگند مخصوصاً با اهل کتاب. به نظر خیلی واضح می‌آید که تعالیم قرآن در این جهت نبوده ‌است  ولی خب این کار را کرده‌اند. خب حالا چه کار کنیم.

نه این که بد فهمیده‌اند، ببینید مردم آن کاری را که می‌خواهند می‌کنند. بالآخره یک بهانه‌ای می‌گیرند و یک کاری را انجام می‌دهند.خیلی واضح است. به طور مثال مارکسیسم یک ایدئولوژی روشن‌فکرانه‌ی قرن نوزدهمی است. الآن اگر یک نفر خیلی به مارکس ارادت داشته باشد و اعتقاد داشته باشد، باید از شیوه‌ی عمل استالین یا  خِمِرهای سرخ در کامبوج دفاع کند واقعاً؟ خب حالا یک آدم‌های ناجوری آمده‌اند و یک کارهایی را کرده‌اند. مارکس گفته بود که چند میلیون نفر را مثلاً اعدام بکنند؛ اگر گفته بود، اگر می‌توانید بگویید رفتارهای استالین با کتاب‌هایی که مارکس نوشته است و توصیه‌هایی که کرده است تطبیق دارد، خب آن آدم هر کاری که کرده است باید از او دفاع کنیم و اگر نه برای خودش یک… [کاری کرده است] . همیشه اینگونه است که به اسم… ببینید کلاً ابزار هر سیاست و جنگ قدرت این است که شما ببینید مردم نسبت به چه چیزی احساس دارند، از همان استفاده کنید تا به اهداف خود برسید. کلاً همه‌ی سیاستمداران درتمام طول تاریخ همین کار را کرده‌اند.

اگر مردم دین را دوست دارند، می‌خواهید ترغیبشان بکنید برای منافع خودتان می‌خواهید بجنگید و می‌خواهید بروید جهان گشایی بکنید، مردم را چگونه می‌توانید تحریک کنید؟ به نظر می‌آید که اینها را با دین می‌شود تحریک کرد. بهشت می‌روید، جهنم می‌روید یا اصلاً قرآن را در یک جایی سوزانده‌اند بروید انتقام بگیرید. از قرآن دفاع کنید. حالا مردم از همین الآن، از یک هنرپیشه‌ای خوششان می‌آید، از یک موسیقی خوششان می‌آید؛ برویم از آن پول در بیاوریم. کلاً احساسات مردم همیشه بازیچه‌ی دست کسانی است که می‌خواهند به قدرت برسند. حالا قدرت سیاسی، اقتصادی یا هر چیز دیگر، که ما این را می‌دانیم؛ بنابراین اینکه در طول تاریخ خلفا، روحانیون و کسانی که دنبال قدرت بوده‌اند و دنبال منافع خودشان بوده‌اند و از دین سوء استفاده کردند….مارکسیست…..کسانی که به خودشان می‌گفتند مارکسیست ازمحبوبیت مارکسیسم بین مثلاً فرض کنید طبقه‌ی کارگر استفاده کرده‌اند. اینکه یک آدمی بیاید بگوید که مثلاً هر کاری که آدم‌ها در طول تاریخ به اسم مارکسیسم انجام شده، مارکسیست‌ها باید از آن دفاع کنند خیلی بی منطق است.

ما می‌دانیم که از همه عقاید چه عقاید قرن ۱۹ نوزدهم تا عقاید قرن باستانی چند هزار ساله، سوء استفاده شده است. یعنی مردم را براساس علاقه‌ای که به آن اعتقادات داشتند به جنگ کشیده‌اند و به رفتارهای بد کشیده‌اند و منافع خودشان را تأمین کردند. من از چیزی باید دفاع کنم که بشود به یک معنایی گفت که جزو دین بوده‌است، این رفتار منشأ واقعاً دینی داشته، نه این که مردم چه کارکرده‌اند. این که مردم بد فهمیده‌اند خیلی وقت­ها  نتیجه‌ی این است که گاهی مردم یک چیزی را نمی‌پسندند و نمی‌خواهند قبول بکنند و کار خودشان را می‌خواهند بکنند. من یک مثالی که حالا در بحث‌های دینی گاهی می‌زنم این است که درباره این آیه‌ای که می‌گوید می‌توانید با دو، سه یا چهار زن ازدواج کنید، می­گویند که یکی از روحانیون اهل سنت براساس این آیه گفته با نه زن می‌شود ازدواج کرد «مَثنَی و ثُلَاثَ و رُبَاعَ» (نساء:3) جمع کرده است؛ دو و سه و چهار می‌شود ۹ تا. خب می‌خواسته است دیگر بالآخره! حالا یا خودش می‌خواسته یا حاکم می‌خواسته پنجمی را بگیرد و جا نداشته است، ازش خواسته است [که این حکم را بسازد]! بالآخره می‌شود در آورد دیگر. ببینید متن و تفسیر متن و هر چه که می‌گذرید، قواعد بهتری برای درک متن به وجود آمده است در تاریخ بشر. الآن نمی‌شود استالینیسم را به مارکسیسم چسباند با شلوغ کاری و اینها. در مارکسیسم، مارکس یک سری متن نوشته ‌است و معلوم است چه دارد می‌گوید. این که چه مقدار دعوت به خشونت کرده ‌است را از داخل متن‌ها می­فهمید. قرآن را می‌گذارید در جلوی خودتان و این که چقدر جا برای جنگ وجود دارد، از داخل قرآن فهمیده می‌شود که مسلمانان خیلی جنگیده‌اند، خب خیلی جنگیده‌اند و اینکه بگوییم تقصیر اسلام بوده ‌است که اینها بد فهمیده‌اند واقعاً این حرف درستی نیست! یعنی اینکه بالآخره یک متنی است که….حالا اعراب اهل جنگ بوده‌اند، قبل از اینکه قرآن بیاید داشتند می‌جنگیدند و بعدش هم جنگیدند.

در واقع شما می‌توانید بگویید قرآن نتوانست این‌ها را تغییر بدهد  و اینها کار خودشان را کردند. قبلش خیلی آزادی داشتند در ازدواج با زنها و بعدش هم داشتند.

حضار: برده­داری داشتند…

استاد: برده­داری داشتند…بعدش­ هم داشتند. کلاً انتظار این که یک کتابی از آسمان نازل شود، تمام آداب… [را بتواند تغییر بدهد، نمی­­شود]. یک چند نفر آدم نخبه را می‌تواند متحول کند ولی  این که کل جامعه ی عرب و کل روابط و ضوابط بین‌شان را [متحول کند، خیر]. اشرافیت که اساسِ اصل و نسب­دار بودن و اساس قوم عرب بود، [طوری که] مثلاً حکومت عربی بود، خیلی زود ظرف مدت ۴۰ الی ۵۰ سال دوباره به آن برگشتند. فکر نمی‌کنم می‌شد کاری کرد واقعاً! مثلاً در قرآن چه می‌نوشتند که آقا…؟ اصلاً در قرآن جایی هست که اصل و نسب اسمش برده شده باشد؟! در حالی که شما می‌بینید در ۵۰ سال بعد دوباره دارند لاف اصل نسب می‌زنند. خب خلاف قرآن است. این که مردم چه کار کردند…اگر قرآن در یک جایی به غیر از عربستان نازل شده بود انحرافات دیگری پیدا می‌کرد نه اینکه چیز خوبی از آن در می‌آمد. مثلاً فرض کنید ممکن بود مسائل مالی اش آنجا خیلی انحراف پیدا کند یا چیزهای دیگر، نمی‌دانم… .ممکن بود خیلی آدم‌های صلح دوستی باشند، زیادی.. و همان یک موردی که مجوز برای جنگ داده شد را هم نروند و شاید این گونه می‌شد. نمی‌دانم. به هر حال اینکه مردم، توده‌ی مردم حکموت‌هایی که به اسم اسلام یا هر عقیده‌ی دیگری تشکیل شده چه کار کرده‌اند؛ اگر این کار را براساس آن متن انجام داده­اند (متن را بخوانید…پیامبر چه تعلیم داده و چه گفته است) اگر از آن تبعیت کرده‌اند که خب! و اگر نه، برای خودشان کرده‌‌اند… خب کرده‌اند دیگر. هر کاری که به نظر دوست داشته‌اند را به یک طریقی کرده‌اند و معمولاً جلوی این چیزها را نمی‌شود گرفت؛ یعنی نه قرآن می‌توانسته است بگیرد نه طور دیگر می‌توانسته است این کار را بکند.

جلسه ۱۶ – دفاع عقلانی از دین
0 0 votes
Article Rating
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
بستن منو