بسم الله الرحمن الرحیم
درسگفتارهای دفاع عقلانی از دین، جلسهی ۱۷، دکتر توسرکانی، پژوهشگاه دانشهای بنیادی، ۱۳۹۷/۷/۱۰
۱- مقدمه
۱-۱ یادآوری ایستگاه اول: واجب الوجود
بعد از گذشت ۱۶ جلسه احساس من این است از زمانی که جلسات را شروع کردیم در روند دفاع عقلانی از دین به جاهایی رسیدیم که مانند ایستگاه بود و بعضی از دوستان میتوانستند پیاده شوند. با حرفهایی که در ۱۰ جلسه اول گفته شد، میتوان به این نتیجه رسید که عرفان، عقلانی است، یعنی یک مدل و تئوری خوبی وجود دارد که به واجب الوجود و به یک خالقی از هستی اعتقاد پیدا کنیم.
به نظر میرسد به عنوان یک مدل هستی شناسانه خیلی معارض ندارد، یعنی تئوریهای رقیبی وجود ندارند که بخواهند در مقابل این تئوری قرار بگیرند. معمولاً کسانی که اعتقاد ندارند بیشتر از این موضع وارد میشوند که بعضی از این استدلالها خیلی دقیق نیست، با توجه به مفهومی که از دفاع عقلانی بر روی آن اصرار دارم و تأکید میکنم این است که مسئله تئوری این نیست که اثبات شود، بلکه باید در میان تئوریهای دیگر موجّهتر باشد. بنابراین میتوان گفت اعتقاد به آن مدل عقلانی است مطمئنا و آن مدلی است که در تمام طول تاریخ و قرنها و هزارهها و همه آدمهای عاقل و فیلسوفها مطلقاً قبول داشتند و همین موضوع کافی است که بگویید عقلانی است. از یونان تا حکمای اسلامی و غرب آدمهای منگولی نبودند که مدل بی ربطی را [قبول داشته باشند]. اثبات شدن و درست بودن یک چیز است و عقلانی بودن به این معنا که مدل موجهی است و قابل دفاع است یک بحث جدایی است.
نهایت اینکه مخالفین این مدل بگویند که اثباتهای شما کافی نیست، ولی چون مدل دیگری ارائه نمیدهند [پس بهعنوان رقیبی برای مدل ذکر شده محسوب نمیشوند]. مخصوصاً تأکید میکنم چیزی که به عنوان مدل رقیب در ذهن بعضی از آدمها ممکن است باشد این است که علم یک چیزهایی را روشن میکند که میتواند مثلاً پیدایش و نظم جهان را توجیه کند. با وجود اینکه حرف پرتی است ولی چون زیاد گفته میشود و در ذهن خیلیها ممکن است باشد چند جلسه بحث کردم.
اگر این موضوع را متوجه شوید که علم هیچ وقت هیچ چیزی را توضیح نداده است و نمیدهد و نخواهد داد، یعنی علم به غیر از اینکه یک ابزار محاسباتی به ما بدهد و مدلهای محاسباتی خوبی را در اختیار ما بدهد که از آن تکنولوژی و تسلط به طبیعت در میآید، [متوجه میشوید که] اصولاً از لحاظ فلسفی هیچ چیزی را توضیح نمیدهد و نخواهد داد. تاکید من بر روی این است وقتی که توضیح علم درباره هر چیزی با استفاده از این که قوانین علمی و قوانین طبیعی وجود دارند، انجام میشود و نمیگوید که قوانین چه هستند و از کجا آمدهاند و جنس آنها چیست [و] توضیحی در مورد اینها نمیدهد، پس هیچ چیزی را توضیح نمیدهد. مثلاً وقتی قانون جاذبه وجود دارد پس علم توضیح میدهد که چرا شکل منظومه شمسی اینگونه است ولی نمیگوید قانون جاذبه چیست و از کجا آمده است و چرا درست است، کما اینکه دیدیم غلط از آب درآمده است. مسئله این نیست که قوانین علم نقض میشوند بهطور منظم، مسئله این است که علم یا دانشمند مسئولیتی برای خودش قائل نیست که بگوید این قوانین چه هستند و چرا هستند. چون توضیح توسط توسل به اینکه یک قوانین وجود دارد انجام میشود و این [قوانین علمی] یک جعبه سیاهی[1] [black box] است که قرار است کسی راجع به آن سوال نکند، نهایتش این است که یک پله سوال را جلوتر میبرد، در علم هیچ چیزی هیچ وقت توضیح داده نشده است. من یک سخنرانی در دانشگاه صنعتی شریف در دانشکده فلسفه علم کردم درباره اهمیت فلسفی این چیزی که الان علم داده (data science) میگوییم که ممکن است یک تحولاتی در علم ایجاد کند. در آنجا بحث من این بود که اگر پروژه علم داده که به نظر میرسد بر روی علم تأثیر میگذارد پیش برود و به نتایج خوبی برسد، یک مسئله خیلی مهم این است که در همین مقداری که الان به نظر میرسید که علم دارد یک توضیحی انجام میدهد هم دیگر نخواهد بود.
در واقع علم داده میتواند کار را به اینجا بکشاند که حتی فرمول و مدلهای ریاضی نداشته باشیم مثلاً برای تئوریهای فیزیک خودمان، بلکه جعبه سیاههایی از جنس نرم افزارها داشته باشیم که ورودی و خروجی را به هم ربط دهند. بنابراین همان مقداری که به نظر میرسید فرمولهایی مینویسیم و پارامترهایی که داریم آن هم از بین میرود و این محتمل است که ما در آینده نه چندان دور اینگونه مدلها را داشته باشیم که جعبه سیاهی است که میگوید اگر این ورودی را بدهید این خروجی را میدهد و خیلی هم دقیق محاسبه میکند و نمیدانیم که این محاسبه چگونه صورت میگیرد.
حرفی که در آخر آن جلسه زدم را میخواهم تکرار میکنم؛ کسانی که خیلی معترض هستند به این روندی که احتمالاً در سالهای آینده علم طی میکند و میگویند که این علم نیست چرا؟ چون دیگر توضیح انجام نمیدهد و قانون کشف نمیکند و فکر میکنند که ذات علم این بود که توضیحی برای پدیدههای طبیعی باشد، انتهای جلسه به عنوان هشدار گفتم که این را فراموش نکنید که علم از روز اولی که شروع شد یک قدم بزرگ برداشت در راه اینکه توضیح را کنار بگذارد، این فقط انتهای یک مسیر است که از قبل [شروع شده است]. برگشتم به اینکه بحث انیشتین با کسانی که همزمان او بودند همین بود که فرمولهایی که مینویسید معلوم نیست چیست و دوست داشت که فرمولها خط به خط قابل فهم باشند در حالی که تئوری کوانتوم اینگونه نبود. همینطور به عقب رفتم و یک چیز خیلی مهمی که فکر میکنم در تاریخ علم وجود دارد را به عنوان نکته آخر گفتم که کوپرنیک مدل خورشید مرکزی را ارائه کرد در حالیکه به کلی با شهود آدمها هماهنگ نبود و خیلی خیلی استدلالهایی داشتند. الان مردم فکر میکنند که حرفهایی که کوپرنیک در مورد خورشید مرکزی زد با انجیل یا با اصول دینی در تضاد بود. واقعیتش این است که با هیچ چیز از دین در تضاد نبود با طبیعیات ارسطو و دانش آن دوران در تضاد بود. همه دانش در کلیساها جمع بود مثل حوزههای علمیه ما، حساسیت آنها بر روی چیزهای دیگر بود. مباحثات گالیله و کوپرنیک و ایرادهایی که از تئوریهای آنها گرفتند در تاریخ ثبت شده است و چیزی نیست که از روی حدس و گمان درباره آن صحبت کنیم. ارسطو هم برای آنها رنگ دینی داشت و خیلی شبیه دوران معاصر ما بودند یعنی اگر میگفتید که ارسطو غلط گفته است ممکن بود جرم محسوب شود برای اینکه طبیعیات ارسطویی برای آنها مقدس شده بود.
کوپرنیک در جایی در دفاع از خورشید مرکزی جملهای نوشته است که میگوید منظور من این نیست که واقعاً خورشید مرکزی درست است، حرف من این است که اگر اینگونه فرض کنیم محاسبات سادهتر میشود. شما وقتی خورشید را در مرکز میگذارید مدارها راحت هستند و ماه دور زمین میچرخد ولی اگر زمین را بگذارید مدارها تو در تو از هم میگذرند و بینظم هستند و محاسبات سخت میشود. آغاز علم [science] که میگویند با خورشید مرکزی کوپرنیکی است [و] به نظر من این جمله معنیداری است، اولویت محاسبهپذیری و محاسبه کردن بر فهمیدن. کوپرنیک هم نمیفهمید که اگر زمین با چنین سرعتی حرکت میکند چرا ما احساس نمیکنیم، همانطوری که نمیفهمیدند اگر زمین کروی است پس چرا آب پایین نمیریزد. چیزهایی برای آنها مبهم بود و کلیسا و کسانی که طبیعیات ارسطویی خوانده بودند از این موضع ایراد میگرفتند و استدلالهای سادهای داشتند که اگر زمین حرکت کند [پس چه توضیحی برای فلان پدیدهها وجود دارد]. کتابی به نام چیستی علم نویسنده آن [آلن] چالمرز است[2] که در آن بعضی از استدلالهای ضد کوپرنیکی است که اینها با عقل جور درنمیآید و باید فرض کنیم که زمین ثابت است.
حرفی که کوپرنیک زده است به نظر من جمله واضحی است و نشان میدهد که علمی که جانشین طبیعیات شد واقعاً اولویت آن از روز اول با محاسبه بود، نه با درک و شهود. همینطور پیش رفت و به اینجا رسید و ممکن است چند سال دیگر برای پایهایترین قوانین فیزیکی یک جعبه سیاه بدهند و بگویند ورودی چیست، خروجی را محاسبه میکنیم و اگر بپرسید چگونه؟ میگویند نمیدانیم این ماشین یاد گرفته است که خیلی خوب حساب کند.
اگر علم چیزی را توضیح نمیدهد، پس علم نمیتواند رقیب آن مدل [واجبالوجود] باشد حتی اگر بحثهایی که من میکنم را نکنیم. در ایستگاه اول چیزی که برای من مهم است این است که متوجه این بشوید که در مقابل تئوریهای خداشناسانه در توجیه هستی، خلأ مطلقی وجود دارد و چیز دیگری نیست. یعنی کسانی که در مورد علم ادعاهایی میکنند کسانی هستند که فلسفه علم نمیدانند و نمیدانند که علم چیست و از کودکی با علم بزرگ شدهاند و برای علم شأن فوق العادهای قائل هستند. علم چیزی را توضیح نداده، نمیدهد و در آینده هم نخواهد داد و اگر هم میخواست در مورد پدیدههای طبیعی توضیح بدهد، در مورد آفرینش جهان نمیتوانست توضیح دهد و این موضوع را خیلیها میتوانند بفهمند که رفتن از عدم به هستی را علم نمیتواند توضیح دهد، در جایی که عدم است و چیزی وجود ندارد چگونه چیزی به وجود میآید.
چیزی که من بارها روی آن تاکید کردم [که] مشکلی در جهان پیش آمده است، آن هم این است که آدمها تخصصی شدهاند و واقعیت این است که آدمهایی که الان استعداد در زمینههای ساینسی دارند، اصلاً آدمهایی نیستند که در زمینه فلسفه استعداد دارند. یک سری از استعدادها است که خیلی باهم جمع نمیشود. آدمهایی که خیلی اهل محاسبه هستند اینها آدم هایی نیستند که خیلی اهل شهود باشند. انیشتین یکی از دانشمندانی است که خیلی شهود و دیدگاههای فلسفی خوب دارد و در عین حال به زحمت محاسبه هم میکند. همانطوری که خودش میگویند ۱۹۰۵ که نسبیت خاص را داده است کاملاً میدانسته که برای نسبیت عام باید چه کاری باید بکند، ۱۰ سال طول کشیده است تا ریاضیات آن را یاد بگیرد و بتواند کار را انجام بدهد و در این طور کارها قوی نبود.
نسلهای بعدی فیزیک نمونه شاخص آن آدمی مثل دیراک[3] کسانی هستند که مانند فرفره محاسبه میکنند و در حد اینکه برای آنها حرف زدن راحت باشد، محاسبات ریاضی برایشان راحت است و این تیپ از آدمها خیلی اهل شهود و خط به خط فهمیدن نیستند. نتیجه این ماجرا این است که ما تعداد زیادی دانشمند داریم که واقعاً وارد بحثهای فلسفی میشوند چرا؟ چون اعتماد به نفس کاذب دارند. یعنی جهان این افراد را زیادی تأیید کرده است، فکر میکنند چون فیزیکدانهای برجستهای هستند پس همه چیز را خیلی خوب میفهمند. بعد چنان حرفهای سخیفی میزنند و کسی نمیتواند به آنها توضیح بدهد که این حرفی که میزنید پرت است. شهرت این آدمها باعث میشود که حرف آنها روی مردم تاثیر بگذارد. میگویند که این بزرگترین فیزیکدان دنیا است این موضوع همانقدر بیربط است که بزرگترین فیزیکدان دنیا در مورد فوتبال بگوید که در جام جهانی امسال فلان تیم موفق میشود و این روی مردم تاثیر بگذارد که چون او دانشمند بزرگی است حتماً حرفش [درست است]. در واقعیت یکی از فیزیکدانهای دنیا وارد فوتبال هم شده است، اینها آدمهای تاثیرگذاری شدند ولی در واقعیت حرفهای آنها به شدت عمق فلسفی ندارد و آدمهایی نیستند که در زمینههای هنری یا فلسفی بتوانند اظهارنظر درستی کنند.
یک ایستگاه ما این بود که اگر نخواهیم از دین مثل اسلام و مسیحیت دفاع کنیم، همینجا میتوان پیاده شد یعنی چیزی که برای ما خیلی مهم است این است که یک نفر به خدا اعتقاد داشته باشد و این حس را داشته باشد که با خدا ارتباط داشته باشد و خدا را بشناسد و به توحید معتقد باشد، ادعای ادیان هم همین است که راهی را برای چنین ارتباطی نشان بدهند. بنابراین اگر دین برای کسی (به معنای متعارف) مهم نباشد و خدا برای او مهم باشد، میتوانست بگوید که همین مقدار دفاع برای من کافی است.
۲-۱ یادآوری ایستگاه دوم: ادیان، راهی برای ارتباط با واجب الوجود
بعد وارد بحث سختتر شدیم که از این ادیان موجود دفاع کنیم یا از دین به معنای اینکه اعتقاد داشته باشیم که خداوند سعی کرده است با ما ارتباط برقرار کند و این ارتباط را تقویت کند که نهایتاً با یک توجیهاتی میتوانیم از قرآن شروع کنیم و یک بحثهایی کردم در مورد اینکه کتاب قرآن قرار است چه باشد، اگر کتابی از طرف خدا بیاید چه انتظاراتی داریم و همینطور بدون اینکه وارد جزئیات بشویم به نظر میآید قرآن شرایط مقدماتی خوبی نسبت به بقیه رقبایی که وجود دارند دارد.
نکتهای که جلسه قبل روی آن تاکید کردم، ایستگاه دوم است که بدون اینکه حتی قرآن را با همه کتابهای موجود و همه ادیانی که ادعای دین بودن را از طرف خداوند دارند مقایسه کنیم، اگر خود کتاب خدا را خوانده باشیم و دیده باشیم که دیدگاه توحیدی عمیقی را مطرح میکند، خود مطالعه قرآن شناخت ما را نسبت به جهان و خداوند اضافه کرده باشد، توصیههای اخلاقی و دینی که در آن وجود دارد من را در ارتباط با خدا پیش برده باشد و در یک کلام به زبان امروزی اگر این کتاب به من تجربههای دینی جالبی داده باشد، آن وقت میتوانیم در این ایستگاه هم از قطار دفاع عقلانی از دین پیاده شویم، بدون ادعای اینکه بگوییم این بهترین دین است. با ادعای اینکه به نظر من معقول است که این از طرف خداوند است و وقتی من میخوانم با آن کلی تجربه دینی کسب میکنم.
برای آدمهایی که میخواهند اینجا پیاده شوند [میتوان بحث را اینطور جمعبندی کرد که] کلاً الان در این وضعیت هستیم که فکر میکردیم شاید یک ارتباطی از طرف خداوند بوده است، انتظار داشتیم اگر سخنی از طرف خداوند آمده باشد در جهت معرفی خداوند و صفات خداوند و ارتباط انسان با خدا باشد و یکی از کتابها را برداشتیم دیدیم که اینگونه است.
فرض کنید آن آدم خیلی با آن حال میکند همان طوری که یک مسیحی با انجیل حال میکند. حال کردن به این معنا که واقعاً دچار یک حالات معنوی میشود و در هنگام خواندن چیزهایی برایش کشف میشود، اکنون اگر هزاران ایراد از این کتاب بگیرند مثلاً درباره تعدد زوجات، درباره قوانین اجتماعی که در قرآن آمده است، مخصوصاً قسمتهای احکام آن، نکته اصلی این بود که به نظر میرسد معارضهایی وجود ندارد که یک نفر ایرادی گرفته باشد که عباداتی که در قرآن گفته شده، شخصیتهای توحیدی که در قرآن معرفی شده است و خیلی تاثیر گذار هستند، یا کل این جریان معرفی توحید اشکال دارد. به نظر میرسد ۹۹/۹ درصد ایرادهایی که به مسائل دینی و قرآن و اسلام میگیرند در مورد مسائل اجتماعی و سیاسی و احکام است. من به آدمهایی که میخواهند اینجا پیاده شوند که جای بدی هم نیست میگویم کلاً به این موضع بروید که ما نمیدانیم این احکام اجتماعی برای آن دوره بوده و آن دوره را خیلی نمیشناسیم و نمیدانیم که باید به اینها عمل کنیم یا خیر، چرا دوره تعدد زوجات گذشته است، اگر واقعاً گذشته است من کار خودم را میکنم. من دنبال راهی برای ارتباط با خدا بودم این را پیدا کردم و خیلی هم به من خوش میگذرد و هر روز هم کشفیات جدید دارم. واقعاً اگر یک نفر با قرآن ارتباط خوبی پیدا کند همین حالت به او دست میدهد که هر روز میخواند و حالاتی به او دست میدهد و چیزهایی میفهمد و خوش است و به قسمت طلاق و ازدواج که میرسد شما میتوانید در یک کلام بگویید که اینها در آن تاریخ چیزهای خوبی بودند ولی الان نمیدانم. کسانی که میخواهند پیاده شوند باید بیخیال این موضوع شوند که از بعضی چیزها دفاع کنند. اشکالی ندارد مثلاً بگویم فلان حکمی که در قرآن آمده است الان قابل اجرا هست یا خیر. اگر یک نفر برای من کاملاً توضیح بدهد که این حکم مثلاً بانک بهره نگیرد، اگر بگوید با این نظام اقتصادی بانک نمیتواند که بهره نگیرد که به نظر میرسد میشود و بعضی از کشورهای غیراسلامی بهره نمیگیرند، بانکداری اسلامی هم داریم که در مالزی خوب اجرا میشود. اگر اقتصاددان برجستهای نشان داد که بانک لازم است و بانک بدون بهره هم نداریم و نمیتوانیم داشته باشیم و با اقتصاد الان سازگار نیست، ما هم قبول میکنیم. هیچ فقیه متعصبی وجود ندارد که قبول نداشته باشد که دوره بعضی از احکام گذشته است. مطمئناً اینگونه است که میگویند اگر موضوع تغییر کند حکم هم تغییر میکند، هر آدم عاقلی این را قبول میکند. منتها مقاومت [در برابر] اینکه موضوع به اندازهای که حکم تغییر کند تغییر کرده است به میزان مقاومت آدمها [مربوط] است. بعضیها خیلی راحت قبول میکنند که هر چیزی تغییر کرده است.
شبهاتی هست دربارهی پیامبر که کارهایی کرده است که در شأن پیامبر نبوده است، من به آدمهایی که میخواهند پیاده شوند توصیه نمیکنم که عجله کنند و پیاده شوند بگذارید به یک ایستگاه دیگر برسیم بعد پیاده شوید ولی در این ایستگاه میتوان گفت که ضرورتی ندارد اعتقاد من به خداوند و قرآن [مشروط به این باشد که] پیغمبر معصوم بوده و هیچ عیبی نداشته. حداکثر چیزی که میگویند از نظر عقلی لازم است مثلاً [این است که] قرآنی که به او نازل میشد [را] درست انتقال میداد و در پیامبری خود معصوم بود نه اینکه در زندگی خصوصی اشتباهی نداشت. قرآن را که میخوانید هم نسبت به پیغمبر و هم بعضی از پیامبران سابق یک حالت انتقاد که به نظر میرسد ایرادهایی هم داشتهاند دارد. بنابراین میتوانید ریلکس شوید به این ترتیب که حوادث تاریخی که پیغمبر این کار را کردند قطعاً مورد تردید هستند، چه کار خوب و چه کار بد نسبت دهید برای اینکه یک حدیث تاریخی ۱۴۰۰ سال قبل است. اگر پیامبران ایراد هم داشتند به نظر میرسد با ایمان ما به کتاب قرآن ناسازگار نیست و میتوانیم زندگی خودمان را بکنیم.
کسی میتواند در این ایستگاه با قرآن پیاده شود و به بقیه چیزها هم کاری نداشته باشد، به احکام اجتماعی و سیاسی کار ندارد، التزام عملی به ولایت فقیه البته دارم برای اینکه میخواهم زندگی کنم ولی از نظر اعتقادی کاری ندارم به اینکه از نظر سیاسی آیا نظام خاصی در قرآن تعبیه شده است یا خیر که من چیزی نمیبینم. اقتصادی همینطور، من چیزی نمیبینم. به هر حال دیدن این در قرآن خیلی سخت است، با این موضع اگر یک مقدار از تاریخ و سنت را راحتتر بگیریم و جزء کوچکی از قرآن که در مورد احکام سیاسی و اجتماعی گفته شده است اگر نامعقول به نظر برسد و اگر شدنی نیست و الان قابل اجرا نیست نتیجه این است که در آن زمان خوب بوده است [اما الان نه]. مثلا امضا کردن بردهداری در زمان خودش کار درستی بود ولی الان درست نیست. آیا معنی اعتقاد به قرآن این است که باید معتقد باشم بردهداری هنوز باشد یا چیزی بود در آن دوران و شری بود که نمیشد از شر آن خلاص شد و در مقابل آن سکوت شده است و الآن که از شر آن خلاص شدیم به نظر میآید بردهداری با مبانی اخلاق و توحید سازگار نیست و بهتر است که برداشته شود. الزامی ندارد اگر چیزی در قرآن میبینیم [معتقد باشم که برای الان هم صادق است]. من فقط یک نفر را میشناسم که رسماً اعلام کرده است که ضروریات دین اسلام این است که به برده داری معتقد باشیم. چندین بار نقل کردهام که مفتی معروف سعودی گفته است اگر کسی به بردهداری اعتقاد نداشته باشد از دین خارج است برای اینکه در قرآن بردهداری تحریم نشده که این حرف عجیب و غریبی است. ممکن است آدمهایی باشند که اینگونه نگاه میکنند که فکر میکنم اقلیت مطلق هستند.
راه پیاده شدن در این ایستگاه این است که یک مقدار نسبت به مسائل سیاسی-اجتماعی و تاریخی ریلکس باشیم، از نوع مومنینی باشیم که خیلی ادعا نمیکنیم که اینها چیزهایی بوده و گفته شده است و باید همچنان اجرا شوند حداقل با گفتن اینکه من نمیدانم شاید این احکام هنوز هم باید اجرا شود. چون هر کدام از اینها را اگر بخواهید تهتوی آن را در بیاورید یک مدتی از زندگی خود را باید صرف کنید، تخصصی هستند مثلاً اگر بخواهید در مسائل اقتصادی وارد جزئیات شوید که آیا نظام اقتصادی طراحی شده است یا خیر، اقتصاد توحیدی چه معنی دارد و آیا چیزی به نام اقتصاد توحیدی داریم؟ به نظر نمیرسد روی آن توافقی وجود داشته باشد بنابراین اینکه بگوییم من به همهی حرفهایی که در زمینه اقتصاد زده میشود و در فقه هم معتقد هستم و جزء دین خودم حساب میکنم کار عجیبی است.
میتوان بخشی از کارها را شل گرفت و اینجا پیاده شد. نتیجه بحث دفاع عقلانی از دین این است که ما از نظر عقلانی میتوانیم اعتقاد داشته باشیم به اینکه جهان خالقی دارد و از نظر عقلانی میتوانیم اعتقاد داشته باشیم که شاید ارتباطی برقرار کرده است و کتابی دارم اما اثباتی ندارم که این بهترین کتاب است ولی به نظر خیلی خوب است و با آن ارتباط برقرار کردهام و میخوانم و هر روز هم خیلی خوشحال هستم و اینجا پیاده شدم و شما بحثها را ادامه بدهید. آنها ایراد بگیرند و ما هم زندگی خودمان را میکنیم. در واقع این ایستگاه نزدیک به ایستگاه اول است. بدون تردید اعتقاد من این است که اصل دین عرفان است یعنی ارتباط با خدا و درک توحید و چنین مواردی است بنابراین خیلی برای من عجیب نیست که آدمهایی اینگونه زندگی کنند.
جلسه قبل حرفهایی زدم که اصل ماجرا این است، کسانی که از راه درست خدا و توحید را اجمالاً کشف میکنند و بعد وارد حوزهی دین میشوند اینها به این طریقی که میگویم ضد ضربه هستند یعنی راه درست را رفتهاند و خدا را کشف کرده اند، این کتاب را هم که میخوانند با شهود آنها نزدیک است در نتیجه ارتباط از طریق کتاب برقرار میشود و همه چیز هم برای آنها خوب است. چیزهای دیگر که واقعاً جزئیات است، برای آنها [هم صرفا] جزئیات است.
در مقابل اکثریت قاطع افراد دیندار که به طور ارثی یک پکیجی جلوی آنها گذاشتهاند و کل آن را پذیرفتهاند، برای آنها سلسله مراتبی وجود ندارد و هر چیزی که رنگ دین داشته باشد برای آنها مقدس است و صد در صد احساس میکنند که درست است و باید از آن دفاع کنند. اینها در مقابل همه نوع شبهای، حتی [اگر] به یک کتاب فرعی هم شبهه وارد شود ممکن است آسیبپذیر باشند و نقطه ضعف این آدمها است که چرا دین برای آنها اینگونه است و سلسله مراتبی نیست. بخشهایی که مربوط به اعتقادات و توحید است کجا و آن قسمتی که مربوط به مثلا حکم حجاب است کجا است. اگر بخواهید سلسله مراتبی بگویید از بالا شروع میکنیم که توحید، اعتقادات و عبادات قسمتهای اصلی هستند و در مورد ارتباط انسان با پدر و مادر و خانواده که ارتباطهای اصلی انسان در دنیا هستند. در مورد مناسبات جنسی در اجتماع یک حکمی وجود دارد که البته در ایران حکم اصلی دین است، که به نظر میآید از توحید هم حساسیت روی آن بیشتر است. واقعاً علتش همین است که آدمی که به معنای واقعی کلمه دیندار نیست یعنی از مجرای عرفان وارد دین نشده و از راه خدا نبوده و یک چیزی جلوی او گذاشتند هر نقضی برای او حکم نقض کل آن پکیج است. بنابراین همه باید درست باشد و همه چیز را خوب بداند این مشکل دین و دیندار واقعی نیست، مشکل دیندارهای کاذب است.
گاهی من بی رحمانه احساس میکنم اینها در فضای جدید شبکههای اجتماعی بمباران میشوند و سوالات زیادی مطرح است و شبهه وارد ذهن آنها میشود و برای آنها سخت است که گوش و چشم خود را ببندند و به این چیزها اعتنا نکنند در حالیکه ۵۰ سال قبل به راحتی میتوانستند این کار را انجام دهند. گوش آنها چیزی نمیشنید و کسی حرفی نمیزد اما الان فضایی است که به آنها آسیب میزند. این موضوع از دو حال خارج نیست یا از دین خارج میشوند یا بر روی مبنای درستتر، دینشان تکمیل میشود. مقدار زیادی هم اینگونه هستند که بدون اینکه بخواهند ارتباط آنها با دین ضعیف میشود ولی پکیج را دو دستی گرفته و حفظ میکنند. راههای دفاعی در مقابل شبهات وجود دارد ولی دفاع اصلی این است که دین را بر روی پایه واقعی خودش که عرفان و توحید و اصول و اخلاقیات است اصل در نظر بگیریم و در عین حال مسائل تاریخی و فقهی را مسائل درجه دو در نظر بگیریم.
۲- ادیان و کتب آسمانی
تلاش معروفی در سالهای اخیر در مورد تحدی انجام شده است و من یک روزی باید در این جلسات در مورد این موضوع صحبت کنم ولی به تعویق میاندازم و احساس من این است که کلیات میگویم و وارد مثال و مسئله خاصی نمیشوم. چون نکتهی مهمی که همیشه روی آن اشاره میکنم همانطوری که در ایستگاه اول نکتهی مهم این است که شما در مقابل تئوری خداشناسانه خلأ دارید و تئوری دیگری وجود ندارد، در اینجا خلأ کمتر است و کتابهای دیگر مثل انجیل و تورات وجود دارد. کتابهای مقدس که به معنایی شاید ادعای آسمانی بودن نباشد ولی کتب مقدس در ادیان شرقی مثل هندوئیسم و بودیسم هم وجود دارد که شاید بتوان گفت مثل کتابهای روایت ما است ولی کتاب آن ادیان است و احساس آنها این است که با خواندن آن به یک بینش عمیقتری نسبت به جهان میرسند. بنابراین اینجا خلأ مطلق نیست و چیزی که در مورد آن خلأ وجود دارد این است که کتاب قرآن استثنائاً به عنوان اینکه معجزهی پیامبر محسوب میشود دعوت به تحدی کرده و در این زمینه خلأ وجود دارد. من چیزی که میگویم این است که تلاشهایی هم شده و خلأ کامل نیست.
در اول یک تئوری داریم که مقابل آن چیزی نیست، یعنی همهی ادعاها پوچ و بی معنا است و قابل بررسی نیست و جلوتر که میرویم میبینیم انجیل هم کتاب خوبی است. من در حضور شما اعتراف میکنم که انجیل هم کتاب خوبی است و میتواند آدم را به خدا وصل کند. مزامیر داوود که ادعا میشود جنبه آسمانی دارد قطعه بسیار زیبایی است، من اعتراف میکنم که گاهی به عنوان دعا از مزامیر داوود استفاده میکنم، اگر بخواهم برای خودم یک برنامه عبادت پرشوری داشته باشم واقعا قطعههایی در مزامیر داوود است که فوقالعاده است. با اعتقادات دینی ما هم ناسازگار نیست زبور است و اسم آن در قرآن آمده است و جالب این است که ما بیشتر میدانیم داوود پیغمبر بود تا یهودیها، آنها بیشتر به عنوان پادشاه به داوود نگاه میکنند ولی ما ادعا داریم که پیغمبر بوده بنابراین اگر کلامی از او نقل شده باشد و مانده باشد برای ما حالت قدسیت دارد. کتابهای خوب دیگری وجود دارد، بعضی از کتابهای شرقی کتابهای خوبی هستند. بنابراین خلأ نیست.
نکتهای که به نظر من مهم است این است که ادعای من هم این نیست که بخواهم ثابت کنم که این بهترین است. کافی است که یک نفر کتابی پیدا کند که با آن کلیاتی که گفتیم کتاب آسمانی باید داشته باشد سازگار باشد و بتواند با آن [با خدا] ارتباط را برقرار کند. من مشکلی نمیبینم اگر یک نفر از طریق انجیل به خدا وصل شود خیلی هم تحسین میکنم و میگویم راه خود را ادامه بدهید، میلیونها نفر اگر از طریق انجیل به خدا وصل میشوند خوب است فکر میکنم موضع قرآن هم همینگونه است، کاری به این ندارد که اهل کتاب مسلمان میشوند یا خیر میگوید به دین خودتان عمل کنید. یک متدین مسیحی که هر روز قطعهای از انجیل را میخواند و دوباره روحش با مسیح ارتباط برقرار میکند احتمالاً دچار قرب به خداوند است و خوب است.
کاملترین دین کدام است یک بحث بین دینی است که میتوانیم در غیاب آتیئستها بحث کنیم. پیامی که قرآن برای ما داشت این است کسانی که کتاب دارند با هم کارهای مشترک را انجام دهیم، اصولاً اهل کتاب خوب هستند، منظور ما از اهل کتاب افراد خاصی هستند، فکر میکنم اعتقاد درستی است که آدمهایی مثل سنتگراها (کسانی که در ایران به آنها حکمت خالده میگویند مثل گنون، شوان و نصر از ایرانیها) اعتقاد اینها این است که هندویسیم هم جنبهی الهی دارد. در مورد هندوئیسم اطلاعات من خیلی کم است. بیشتر اطلاعات عملی دارم و کتابهای آنها را زیاد نخواندهام ولی فکر میکنم کم و بیش دین آنها را میفهمم ولی خیلی جزئیات کتابها را نمیدانم، کتابها مقداری بزرگ است و از حوصلهی هر کسی خارج است. بههرحال آنها هم خرد الهی و الهامات الهی [هستند حتی] اگر نگوییم وحی بوده که باعث به وجود آمدن حکمت شرقی شده است که از نظر آدمهایی که معتقد به حکمت خالده هستند، همه این ادیان یک چیز میگویند و فقط به صورت و زبانهای مختلف صحبت میکنند. بنابراین این بحث درون دینی است و در اینجا میتوان پیاده شد و بگویم این کتاب را خواندهام و آن را دوست داشتم و آنها هم بگویند ما کتابهای خودمان را دوست داریم و با هم عبادت کنیم. گاهی اگر وقت کردیم در مورد کتب دیگر اطلاعات کسب کنیم هم بد نیست و این مستحب است و واجب نیست.
هندویسیم را با چیزی که واقعاً مردم انجام میدهند جدا کنید، خیلی فاصله است. نمیدانم که به اندازه فاصله ما با کتاب خودمان است یا خیر، چون یک نفر اینجا باشد و قرآن را خوانده باشد فکر نمیکنم احساس کند که در یک جایی که مردم قرآن میخوانند زندگی میکند، آداب و سنن ما من درآوردی است ولی این را فراموش نکنیم که با عرض معذرت واقعاً پیروان دین هندو مشرک هستند. البته نظر من را بپرسید ما هم مشرک هستیم ولی چیزی که به آن عمل میکنند توحیدی نیست. خدایانِ با آب و رنگ خاص دارند که آنها را عبادت میکنند یک طرف مجسمههای آن خدا بیشتر است، شمال به یکی دیگر بیشتر علاقه دارند. رنگ آمیزی از خدایان دارند که خیلی توحیدی نیست ولی اینکه کتاب، کتاب توحیدی است یک بحث جدا است. ما پیروان اسلام هستیم و شیعیانی که در ایران زندگی میکنند کتاب آنها قرآن است و همین حالتها را دارند. مثلاً فردی از امام رضا چیزی میخواهد و کاری به خدا ندارد و طلبکار است اگر به او داده نشود از امام رضا ناراحت میشود و از خدا ناراحت نمیشود. این با کجای دین ما سازگار است که درخواستهای اینگونه وجود داشته باشد. همه جا مردم عموماً به سمت شرک میروند برای اینکه رنگ آمیزی دارد و قشنگ است. توحید کسل کننده است. یک خدا است و همیشه باید به او بگویید. مانند جوکی که چوپان گوسفندها را به حضرت ابوالفضل سپرده بود، گوسفندها گم شدند، صاحب گوسفندها گفت چرا به خدا نسپردی و به حضرت ابوالفضل سپردی؟ گفت اگر به خدا میسپردم و گم میشد به چه کسی شکایت میکردم؟ همیشه مقام بالا را نگه داریم از یک امام سطح پایینتر چیزی بخواهیم اگر نشد به امام رضا و نشد امام حسین و آخر اگر لازم شد از خدا هم بخواهیم.
یکی از چیزهایی که به نظر من شرک آمیز است حالت خاصیت قائل شدن برای امامها و امامزادهها است. تخصصی هستند، امام هادی برای ازدواج است، امام زاده داوود اعصاب و روان درمان میکند. با یکی از دوستان در جاده امام زاده داوود میرفتیم از یک بیماری شکایت میکرد به شوخی میگفت امامزاده داوود میروم، گفتم نه اصلاً فکرش هم نکن اینجا فقط اعصاب و روان است تخصصی است و مشکل شما باید به یک امامزاده دیگر بروید. چنین حرفهایی زده میشود و این فاجعه است واقعا و رنگآمیزی هندی هم اینگونه است. من این را بیشتر دوست دارم، قربانی را برای این میدهم، عبادتهای خود را اینجا انجام میدهم و اینها شخصیت دارند، خاصیت دارند. شرک همین است چیزی که به آن توسل میکنیم چیز خاصی باشد و احساس تعلق شخصی نسبت به آن داریم، چیزی که بی مزه است این است که خدایی که به آن توسل میکنم خدای همه است و با من ارتباط خاصی ندارد و با کسی ارتباط پدر و پسری ندارد من هم بندهای هستم در بین بندگان دیگر، همه دعا میکنند و من هم دعا میکنم، ولی اگر بروم جای کوچکی، امامزادهی کوچکی که با من رابطه خاصی داشته باشد و چنین حسی به من دست بدهد، یعنی منِ من هم وسط بیاید. طرف میگوید فلان امام زاده هر وقت از او حاجت خواستهام به من داده و امام زاده من است. این چیزی است که در هندوها هم است، نسبت به این خدا ارادت دارم، شرک همین است و در همه جای دنیا هم است. کتابها را بخوانید و مردم را نبینید که چه کاری انجام میدهند.
ما ایرانیها یک دینی داریم که در دنیا نامبِر وان کرده است. اصل ماجرا همین است. ما جزو ادیان توحیدی یک شاخهای ایجاد کردیم که حس ایرانیها این است که بهترین و مهمترین ملت دنیا هستند و یک رابطهی خاصی با خدا دارند و اینجا کشور خدا است برای همین حتماً خدا از ما مراقبت میکند. مراقبت نمیکند! ۴۰ سال است که بدبخت شدیم، جنگ را نبردیم ولی میگویند خوب شد، نمیدانم کجای آن خوب بود. جنگ اینگونه شد، اقتصاد ما اینگونه است و همیشه گرفتار هستیم برای اینکه اعتقاد داریم ما یک رابطه خاصی با خدا داریم چون ما تنها کشوری هستیم که دین بر حق داریم. اگر بگوییم دین برحق همان توحید است مثل آدمهایی که در حکمت خالده هستند فکر کنید، هند و ایران و کشورهای عربی هم همین است، برای اینکه برتری به دست بیاورند باید کار کنند ما هم نمیخواهیم کار کنیم. میخواهیم بنشینیم و با یک توهماتی به ما احساس برتری دست بدهد. مرض ایرانیها دینی نیست. یعنی کسانی که از دین خارج میشوند هم میروند سراغ افتخار کردن به شاهنشاهی و قوم برتر و … . ترکها هم همینطور هستند. هر چیزی که در دنیا بگویید میگویند اول ما انجام دادهایم. تمام اختراعات و اکتشافات را ما انجام دادهایم. قبل از نیوتون هم یک ترک بوده [است که قانون جاذبه را کشف کرده است]. یا نیوتون ترک بوده یا یک نفر قبل از نیوتون چیزهایی گفته ولی کسی نشنیده است. ایرانیها هم همین هستند و ما غرور تاریخی داریم که الان به جای خوبی در تاریخ خودمان نرسیدهایم ولی میخواهیم غرورمان را حفظ کنیم.
شرک راه حفظ اَنانیّت است، اینکه من، من همچنان باشد توحید من را میسوزاند. نه تنها میشوم یک آدمی در بین همهی آدمهای تاریخ که هیچ ارتباط خاصی خدا با من ندارد، هیچ فرقی با بقیه ندارم، [بلکه] هر چقدر هم عبادت کرده باشم اگر کسی که تمام عمر خود را گناه کرده باشد و صادقانه توبه کند ممکن است از من جلوتر بیفتد و به خدا نزدیک تر شود و من عقب بیفتم. برخورد خدا این است که میخواهید ایمان داشته باشید یا نداشته باشید. این فضای دلچسبی برای انانیت نیست، نه فقط با آدمهای دنیا بلکه با تمام موجودات دنیا هم یکسان میشوند، بدبختی این است که حتی با حیوانات و کرات یکی میشوند. همه مخلوقات خداوند هستند و هر کسی در جایگاه خودش خوب عمل کند خوب است، این همه فرشته جمعیت زیاد میشود و ما هیچ میشویم.
سختی توحید این است که همه چیزش یکسان میشود و همه چیز رنگ خودش را از دست میدهد و جایی برای من نمیماند و بازیهایی که میخواهم انجام بدهم و به گونهای احساس کنم که موجود خاصی هستم و خداوند نظر خاصی به من کرده است اینگونه نیست. باید اعتقادات خاصی پیدا کنم که به من بگوید تو موجود خاصی هستی و غیر از چیزی که تو هستی همه جهنمی هستند. اینجا ایستگاه دومی پیدا شد واقعاً آدمهایی میتوانند اینجا بگویند که بیشتر از این کنجکاوی نداریم، بین کتابهایی که ادعا داشتم، به نظرم این کتاب خوبی است و میخوانم و استفاده میکنم و جلو میروم، شما هم بحثهای خودتان را بکنید.
من اینجا پیاده نمیشوم امیدوارم کسی اینجا پیاده نشود و با هم جلوتر برویم. همه حرفهایی که زدم این است که سلسله مراتب خیلی مهم است. اینکه به چه چیزی ایراد گرفته میشود. خیلی از ایرادها اینگونه هستند که به منابع غیر از قرآن و غیر از روایات و احادیث و تواریخ معتبر ایراد بگیرند و نکتهای که مطرح میکنند هم نکته مهمی نباشد، اینها قابل جواب دادن نیست و در ظرف مخصوص شبهات میگذاریم که مجاز هستیم تا حدی شبهات را در آنجا قرار دهیم.
۳- ریشهیابی تحریف
۱-۳ حفظ نام و نشان (شهرت)
هفته گذشته با یکی از دوستانی که هیچ وقت او را ندیدهام و با هم ارتباط ایمیلی داریم و مقالاتی مینویسد و برای من میفرستد، مقالهای برای من فرستاده است و من به ایشان اعتماد کردم چون منبع و مرجع نداده است میخواهم این را بخوانم. اسمی هم از کسی که این حرف را زده نبرد، پس من [برای مطرح کردن آن] مشکلی نمیبینم. مقاله ایشان درباره حکم زنا و سنگسار است، قبلاً در جلسات بحث کردم، یک چیز واضح و مسلم این است که مسئله سنگسار در قرآن نیست، در هیچ شرایط محصنه و غیرمحصنه هم نیست و کوچکترین ابهامی که این مسئله در قرآن نیست، وجود ندارد. من در آن جلسات گفتم که حداقل به احادیث نبوی اگر نگاه کنید به نظر میرسد چیزی نیست، طبق نقل قولی که از یکی از کتابهای احکام قرآن کردم. این احتیاج به بررسی دقیق دارد.
متن [مقاله] را میخوانم. «یکی از دوستان در مقام مباحثه از صاحب نظری پرسید که یک زانی را طبق قرآن شلاق میزنی یا طبق حدیث سنگسار میکنی؟ فرض سوال کننده این است که در احادیث سنگسار آمده است ولی در قرآن نیست. نقل قول طوری است که به نظر میرسد ایشان از روی مکتوبی نقل میکند و نقل به مضمون نیست در گیومه آورده و با الفاظ خاص است منتها مرجع نداده است، من به محتوای این بحث کار دارم. صاحب نظر جوابش این است: پس از تحقیق فراوان و دفع شبههها و نبود موانع و وجود شرایط عمومی و شروط خصوصی قضیهی زنا اگر شخص متهم پس از ثبوت جرمش مجرد بود، مطابق قرآن و حدیث ۱۰۰ شلاق زده شود و اگر متاهل بود چه مرد و چه زن مطابق حدیث سنگسار میشود. آیهی سنگسار در صدر اسلام در سوره نور وجود داشت، فقط تلاوت آیه سنگسار منسوخ شده است اما عمل به آن هنوز قطعیت دارد. میتوانید این موضوع را در تمام منابع حدیثی به خصوص در صحیحین بخاری و مسلم جستجو کنید. »
این مقداری شبهه برانگیز است که فردی اهل سنت است و شیعه نیست. برای من مهم نیست که کیست و راست و دروغ آن خیلی هم مهم نیست ولی نکتهای در آن است که برای من اهمیت دارد. اینجا حتی ادعای تحریف قرآن را هم برای حفظ سنگسار به کار برده است، میگوید آیه سنگسار در سوره نور وجود داشت که حذف شده و این شگفتانگیز است واقعا.
« منابع اخذ احکام و مسائل شرعی در اسلام تنها قرآن کریم نیست در کنار قرآن کریم، حدیث نبوی نیز اصل انکارناپذیر است و پس از آن اجماع فقهای امت مسلمه و چهارم قیاس مجتهدین عظام، اینها منابع اتفاقی هستند. اسلام که تنها قرآن که نیست، در گذشته بسیاری فقط دنبال قرآن را گرفتند و به حدیث نبوی اعتنا نکردند و در نتیجه گمراه شدند و امروز نام و نشانی از ایشان نیست. » همه حرف من بر روی عبارت آخر است که امروز نام و نشانی از ایشان نیست.
یک احکامی را اگر طور دیگری بگویید ممکن است بی نام و نشان بشوید. بعضی احکام خواستار دارد و بعضیها ندارد. اگر فقیهی بخواهد از او نام و نشانی بماند باید در جریان اصلی [mainstream] باشد. در علم [science] و همه جا همین است. نکته این است که در آخر از دهانش در رفت که فقهایی بودند که چنین حرفهایی زدند. واضح است که در قرآن سنگسار نیست ولی در جریان اصلی نبودند و معروف نیستند. معروفها کسانی هستند که در جریان اصلی حضور دارند و هر دانش و هر رشته علمی و فرهنگی یک جریان اصلی دارد. اگر تعدد زوجات را یک نفر را انکار میکرد، از جریان اصلی خارج میشد. نکته مهم این است که آدم حرفهایی نزند که بعداً بی نام و نشان شود، مسئله شغلی است. در حال حاضر علم هم همینگونه است، شما یک مقاله خلاف جریان اصلی هر شاخهای از دانش بنویسید، میدانید که چنین چیزهایی وجود دارد. فیزیکدانهایی هستند که در جریان اصلی نیستند. زیست شناسی که ایشان کار میکنند کلی آدمهای حاشیهای دارد که تئوریهایی دارند که در ژورنالهای خیلی معتبر هم ممکن است چاپ نشوند. در دانش، جریان اصلی خیلی مهم است، در فقه هم جریان اصلی وجود دارد.
من نمیدانم که ایشان که هستند ولی جواب من این است [که] کسانی که بی نام و نشان بودند با اطمینان میگویم که ظرف ۵۰ سال آینده با نام و نشان میشوند؛ کسانی که حرف حساب زدند و نگاه نکردند که چه چیزی جریان اصلی است، و این آدمهایی که بدون استدلال [حکم میدهند و مثلا] میگویند آیهی سنگسار در سوره نور وجود داشت [کم رنگ یا حذف خواهند شد]. [خب] به غیر از چیزی که حذف کردند بقیه هم که مانده که ضد سنگسار است. یک بار من میگویم چیزی در سورهی نور نیست که مخالف سنگسار باشد. نمیشود آن آیه را حذف کنی و بقیه [سوره] فضایش اینطور باشد که [انگار] حکمْ سنگسار نیست. مگر اینکه بگویید این را برداشتند و بقیه را هم دستکاری کردند. من مشکلی ندارم که فقیهی به احادیث توجه کند درستش هم همین است ولی وقتی جایی دیدید که مخالف قرآن است، مقداری کلاه خود را از سر بردارید و مقداری بنشینید، دو رکعت نماز بخوانید و بترسید. میبینید که مخالف قرآن است. ته آن عدم جرات مخالفت با جریان اصلی است. چیزی که من خواندم انگار در دل خیلیها است ولی بازگو نمیکنند ولی در آخر گفت که نام و نشانی از آنها نمانده است ما میخواهیم جزء کسانی باشیم که نام و نشان داشته باشیم. ایشان اگر اهل سنت هستند من اطلاعی ندارم ولی در تشیع، نام و نشان داشتن همراه با این که وجوهات هم برایت بیاورند هم هست. شهرت در اهل سنت کمتر منفعت اقتصادی مستقیم برای شما دارد، ولی در بین فقهای شیعه مشکل این است که بلافاصله وجوهات شما قطع شود و سهم امام بدهند و زندگی شما چطور بچرخد بلافاصله مطرح میشود.
آقای مدرسی طباطبایی که استاد پرینستون هستند در کتاب معروف ترجمه شده به فارسی که عنوان آن «مکتب در فرایند تکامل» است ماجرایی نقل کردند من به نقل ایشان میگویم و فیلمی موجود نیست که به آن مراجعه کنیم. ایشان از کسی شنیده که آنجا حضور داشته و شاهد این دیالوگ بوده است. یک نفر به آقای بروجردی گفت شما به مرجعیت عام و تامی رسیدهاید که سابقه نداشت و همه پیرو شما هستند بیایید این ننگ حکم غیراسلامی نجاست اهل کتاب را نقل کنید، ما میدانیم که در اسلام نیست که اهل کتاب نجس هستند، مردم برای خودشان درآوردند و علما هم مماشات میکنند و کسی چیزی نمیگوید. شما که به این قدرت رسیدید بگویید که این جزو اسلام نیست. ایشان گفت شما ندید که با آیت الله فلانی که در همدان بود و این حرف را زد مردم چه کاری کردند؟
نجاست اهل کتاب یک چیز مزخرفی است. در قرآن میفرماید که میتوانید از طعام آنها بخورید ولی دور نیست زمانی که در اماکن شهرهای ایران موظف بودند که اهل کتاب اگر قنادی دارند یا رستوران دارند پشت آن بنویسند اقلیت مذهبی که مسلمانها اشتباهی آنجا غذا نخورند، چون اهل کتاب هستند و نجس هستند و به طعام دست میزنند. الان اینگونه نیست ولی سابق جزو قوانین اداره اماکن بود. مانند اینکه در زمان هیتلر به [در] یهودیها ضربدر قرمز میزدند، تا چند سال پیش وجود داشت ولی الان من نمیبینم. کافی شاپهایی که ارامنه دارند و خیلی خوب هم قهوه درست میکنند و توصیه میکنم اگر میخواهید قهوه بخورید به کافی شاپهای ارامنه بروید، دیگر نمینویسند و حکم اماکن وجود ندارد که باید اعلام کنند. این را به عنوان مقدمه گفتم که فاجعههایی وجود دارد.
قصد من این بود که در این جلسه این بحث را شروع کنم و تمام کنم. من به همه دوستان توصیه کردم و میکنم که ماجرای تاریخچه سهم امام را مطالعه بفرمایند و ببینند از کجا شروع شد و ماجرای آن چیست. کتاب خیلی خوبی که میتوان چیزهای جالب در آن پیدا کرد «مقدمهای بر مناسبات دین و دولت در عصر صفوی» است از آقای آقاجری، کتاب مفصلی است و خیلی کتاب خوبی است. من نسبت به ایشان احساس خوبی نداشتم ولی این کتاب احساس من را عوض کرد، کتاب محققانه و خوبی نوشتند. معمولاً از بین افراد اصلاح طلب روشنفکر دینی آدمهای خیلی عمیق و محقق در آنها پیدا نمیشود ولی این کتاب با ارزش است. قسمتی از آن در مورد آغاز سهم امام که یکی از نقاط عطف تاریخ شیعه محسوب میشود است.
من زیاد تلویزیون نگاه نمیکنم. چیزهایی که گاهی در تلویزیون دیدم نمیدانم فرکانس آن چقدر است که من اینقدر چیزهای عجیب در تلویزیون جمهوری اسلامی دیدم که کاملاً احساس من این است که از دست آنها در رفته است، مثل اینکه یک آدمی میخواهد شیطنتی بکند. برنامهای را شبکه خبر پخش میکرد درباره مجلس خبرگان و قانون اساسی، فقط یک قطعه نشان دادند که آقای مقدم مراغهای درباره بحث «نظارت شورای نگهبان بر انتخابات» پشت تریبون رفتند و ۲ دقیقه صحبت کردند. این را عمداً انتخاب کردند، آقای مقدم مراغهای گفتند آقایان یک لحظه اجازه بدهید قبل از اینکه رای گیری شود من این نکته را بگویم که دقت کنید ما اختیارات زیادی به رهبر دادیم، بعد خبرگان را مسئول نظارت بر رهبری کردیم، بعد رهبری شورای نگهبان را تأیید میکند که آنها بر انتخابات خبرگان نظارت میکنند. اینجا یک مشکلی وجود دارد، آقای بهشتی به عنوان رئیس جلسه میگفتند که وقت شما تمام شده است، دوباره گفت به خدا اینجا یک مشکلی وجود دارد. دوری که الان در قانون اساسی وجود دارد. همین تکه را کسی انتخاب کرده بود.
برنامهای از شبکه ۴ پخش میشد به نام آفاق، من این برنامه را چند قسمت دیدم. برنامهای بود که بیشتر با اسلام شناسهای خارج از ایران و گاهی ایرانی و گاهی خارجی مصاحبه میکرد. با یک نفر در مالزی مصاحبه میکردند ایشان گفت از نظر تاریخی مسئله مرجعیت از سال وبایی شروع شده است، یک سالی وبا آمد و همه علما مردند یک آقایی از علمای بزرگ زنده ماندند و اصطلاح مرجع را درباره ایشان به کار بردند برای اینکه دیگر خیلی علما زنده نبودند و از آن به بعد این اصطلاح شروع شده است و مربوط به ۳۰۰، ۴۰۰ سال قبل است. هر وقت بحث مرجعیت را میشنوم یاد این میافتم که مربوط به یک سال وبایی است. در شیعه مرجعیت به این معنا وجود نداشت، شیخ طوسی که مرجع نبود. فقیه بودند و کتاب مینوشتند و فتوا میدادند ولی این قوانین که باید مرجع داشته باشید و مرجع زنده باشد همه متأخر است. یعنی نظام جدیدی است که در روحانیت شیعه به وجود آمده است و خیلی سابقه ندارد. خواندن تاریخ این چیزها باعث میشود هوشیار شوید، درک اینکه جریان اصلی چه بود و چه هست خیلی مهم است.
۲-۳ ناگریز بودن تحریف
اگر بخواهیم بدانیم کتابی الهی است یا خیر قبل از اینکه آن کتاب را بخوانید باید تصوری داشته باشید که مثلاً چه باید ببینید، انتظارات خود را مشخص کنید بعد میببینید که این کتاب خوب یا بد است. انتظارهایی که دارید همان ملاکهایی هستند که اگر یک نفر تحدی را جواب داد میخواهید با استفاده از آنها قضاوت کنید که آیا آن کتاب بیشتر شبیه وحی است یا این کتاب.
چیزی که به نظر من خیلی مهم است این است که ما میدانیم و هیچ شکی نداریم که هر دین و هر عقیدهای در طول تاریخ تحریف میشود و امکان ندارد جلوی تغییراتی که در یک عقیده به وجود میآید را بگیریم. مثالی که من همیشه از آن استفاده میکنم مارکسیسم است. مارکسیسم به معنای چیزی که مارکس به آن معتقد بود و در کتابهای خودش نوشته است. چیزی که در روسیه در ابتدای تشکیل حکومت کمونیستی روسیه توسط لنین مطرح شد که اسم آن مارکسیسم-لنینیسم شد. بعد تبدیل شد به استالینیسم، بعد مائوئیسم به وجود آمد [که] واقعاً نمیدانم چگونه میتوان این را به مارکس چسباند، یک ورژن کشاورزی مارکسیسم بود که اصولاًدر بحث دنیای صنعتی بود. بعد آدمهایی به اسم خمر سرخ در کامبوج کارهایی کردند که نسبت میدهند و به عنوان مارکسیسم این کارها را انجام میدهند. این خیلی عبرت انگیز است که در ظرف کمتر از یک قرن در دنیای امروزی که کتابهای مارکس به تعداد زیاد منتشر شده است و رسانههای جمعی وجود دارند و نمیشود راحت اعتقادی را تحریف کرد، چگونه از دل مارکسیسم، خمر سرخ در میآید به عنوان یک ورژن که میلیونها نفر را کشتند. مارکس اگر میدید که اینها چه کارهایی کردند از کرده خودش پشیمان میشد که حرفی زده که منجر به چنین فاجعهای شود. آنجا نه کارگری وجود داشت و نه مانیفست کمونیسم آنجا معنی داشت. برای خودشان یک عده آدمهای کشاورز بدبخت بودند در آن طرف دنیا که گرفتار یک حزب مارکسیستی عجیب و غریبی شدند.
من میتوانم مارکسیسم را با کارهایی که آنجا انجام شده است قضاوت کنم؟ میتوانم چنین پدیدههایی را که میبینم انتظار داشته باشم که دین اسلام که ۱۴۰۰ سال پیش آمده یا مسیحیتی که بیشتر از ۲۰۰۰ سال سابقه دارد، اینها در طول زمان تحریف نشده باشند. وقتی به مسیحیت نگاه میکنید کلیسای قرون وسطی با انجیل و با مسیح ربط دارد؟
۳-۳ تاثیر جغرافیا در تحریف
چیزی که از نظر من خوب است که انجام شود جدای از اینکه در مورد چه چیزی بحث میکنیم، آداب تحریف، اقسام تحریف، اینکه تحریفها چرا اتفاق میافتند و چگونه اتفاق میافتند با مثالهای جالب موضوع خیلی خوبی است برای تحقیق که چرا اینگونه است که یک دین تبدیل به چیز دیگری میشود. عواملی که باعث تحریف میشوند چیست، کدام تاثیر بیشتری دارند و کدام تاثیر کمتری دارد. قطعاً یک سری عوامل جغرافیایی داریم هر چیزی در دنیا رنگ جغرافیای خودش را میگیرد. فرض کنید یک دینی را در زمان خاصی از تاریخ در آفریقا یا هندوستان بگذارید وحی شود یا بین اعراب و یا بین اروپا بگذارید، مشاهده میکنید که ظرف مدت کوتاهی یک سری آداب همان جغرافیا، آداب محلی به شکلی وارد دین میشود، دین تغییر میکند برای تطبیق پیدا کردن با آن جامعه و آداب و رسومی که در آنجا است، حتی عقایدی که در آنجا است آدم را دچار اعوجاج میکند.
۴-۳ تاثیر تاریخ در تحریف
گذر تاریخ برای هر عقیدهای به صورت اتوماتیک مشکل ایجاد میکند، یعنی همانطور که تاریخ میگذرد عقاید جدید تاریخی مسلط میشوند و رنگ و بوی خاصی میگیرند. دین یا هر عقیدهای یا هر فرهنگی در طول تاریخ دوران تطور خود را طی میکند. مردم عقلانیتر میشوند و اعتقادات به صورت عقلانی تقویت میشود. اگر دموکراسی به وجود بیاید دموکراسی دینی به وجود میآید، در طول تاریخ هر عقیدهای قرن به قرن تغییراتی در آن ایجاد شد و تشیع اول اینگونه نبود. هر دینی ۳، ۴ دوره نقاط عطفی داشتند که تغییرات اساسی کردند. مرحوم دکتر علی شریعتی در مورد تشیع میگفتند یک نقطه عطف بزرگ وجود دارد که تشیع علوی تبدیل به تشیع صفوی شده است. میگفتند در دوران صفوی سهم امام به جود آمده است رابطه بین روحانیت شیعه با حکومت برقرار شد و حکومت شیعه که به وجود آمد اوضاع طور دیگری شد. اگر مقداری زحمت بکشید نقاط عطف بیشتر از یکی دوتا است میتوانید بگویید هر چند قرن یک بار تحولات بزرگ اعتقادی به وجود آمده است.
دکتر شریعتی چون خیلی جامعه شناس بودند نگاه اجتماعی داشتند و شاید از اول تا صفویه خیلی تغییرات فرهنگی و عقیدتی برای ایشان مهم نبود چون از نظر شریعتی در تمام قرنهای قبل از صفویه شیعه یک دین اقلیت معترض است که جایگاهی در حکومت ندارد. از نظر اجتماعی پایگاه اجتماعی شیعه میشود گفت تا حدودی تغییرات اساسی نکرده است بنابراین نقطه عطف مهمی وجود ندارد ولی در فقه و اعتقادات بیشتر از این حرفها تغییر و تحول میبینید. مسیحیت، اهل سنت و… هم همینطور هستند. با بررسی این تحولات تاریخی انتظار دارم که وارد دوران مدرن شویم، یک تشیع مدرن ببینیم، میبینید که تغییراتی به وجود آمده و روشنفکری دینی است، یک فشاری از طرف جغرافیا و فشاری از تاریخ وارد میشود و اینها باعث میشود که رنگ اعتقادات عوض شود.
۵-۳ نقش جامعه روحانیت در تحریف
در مورد ادیان، متنی که خواندم هدف این بود مقدمهای باشد و خارج از بحثهای تاریخ و جغرافیا اشاره کنم آن هم نقشی است که جامعه روحانیت در تحریف دین بازی میکند. بدون اینکه بخواهیم توهین کنیم و یا قصد و غرضی در کار باشد ولی این نمونه است. فقهایی به وجود میآید چه در یهودیت، چه در مسیحیت، چه در اسلام، تشیع و… فرقی نمیکند، آکادمی به وجود میآید و این جریان اصلی پیدا میکند. بعضی بی نام و نشان میشوند، بعضی با نام و نشان میشوند و کسانی که خودشان را با مقتضیات زمان بهتر وفق میدهند. کتاب آقای آقاجری را بخوانید قسمتی که در آن سهم امام پیش آمده است میبینید چه غوغایی از طرف عموم فقها به پا میشود که به چه اجازهای چنین حرفی زده شده است ولی ۱۰۰ سال بعد همه تأیید میکنند. مثل این است که با مقتضیات زمانه سازگاری دارد، یک نفر چیزی میگوید چنان غریب است که این چه بدعتی است و اعتقاد به قتل نقل کننده دارند مهدورالدم هستند و بعد از مدتی مهدورالدم که نمیشوند هیچ، بلکه کسانی که در نجف هم هستند تأیید میکنند و الان هم که کسی جرأت ندارد بگوید سهم امام جزء مسائل مالی و شیعه نبود.
سهم امام این است که کسی وجوهاتی که میگیرد میتواند بخشی از آن را برای مصارف شخصی استفاده کند ولی باید از شما بپرسد که در آن سهم امام وجود دارد یا خیر، آدابی دارد. آقای آقاجری که کار زشتی در کتاب کرده البته کار زشت زیاد کرده است، تحولات تاریخی زمان صفویه را میگوید که چه اتفاقهای دینی افتاده است. کار زشت ایشان این است که یک جمله از آقای طوسی پیدا کرد که گفت اگر فقیهی مثلاً یک ريال از وجوهاتی که دریافت میکند به مصرف شخصی برساند قطعاً جایش در جهنم است. چیز واضحی است که در قرن سوم – چهارم وجوهات ربطی به کسی که میگیرد ندارد. خمسی است که به شما اعتماد کرده و باید در جای درست مصرف شود به زندگی شخصی شما ربطی ندارد که بخشی از آن را برای خودتان بردارید. خیلی واضح است که اگر یک ريال از آن را بردارید به جهنم میروید ولی بعد وضوح آن از بین رفت. عکسالعملهای اولیه که ایشان در کتاب ثبت کرد خیلی شدید و عجیب است، مخالفتها خیلی شدید است بعد قرن۳-۴ تا قرن ۸-۹ این جزء بدیهیات است که یک نفر وجوهی میدهد باید به یک فقیر یا یک سید داد و احتمالاً شرطش این بود که خودتان نباید بردارید. اگر یک روحانی دیگر به شما بدهد و بگوید شما فقیر هستید فرق دارد اما اینکه خودش وجوهات را بگیرد و خرج زندگی خودش کند عجیب بود.
۱-۵-۳ علت خوشبینانه: سطح پایین بودن خواستههای مردم از جامعه روحانیت
چرا در همه ادیان به جای اینکه روحانیون جلوی تحریف را بگیرند خیلی وقتها تحریف ایجاد میکنند؟ من فقط چند نکته میگویم، بعضی از این نکات نسبت به روحانیت مثبت است و بعضی از آنها ممکن است منفی باشد. اگر بخواهیم خیلی بدبینانه نگاه نکنیم نکته اصلی سوالات مردم است، همان چیزی که دفعه قبل گفتم. در هر دین و مکتبی یک عدهای به وجود میآیند که کارشان این است دین را برای مردم شرح دهند. اصولاً روحانیت مقابل مردم قرار دارد. مردم کمتر در مورد توحید و عرفان و صفات خدا میپرسند. مردم میپرسند اگر بخواهم وضو بگیرم انگشت اینگونه است چه کاری انجام بدهم. مردم جزئیات میپرسند چون کلاس عموم مردم پایین است. انتظار نداشته باشید که یک آدم عامی از یک روحانی بپرسد که صفت حکمت با عزت چه رابطهای دارد، به ندرت چنین اتفاقی میافتد. روحانیون هم درسی نخواندهاند که این سوال را جواب بدهند.
در مورد جمهوری اسلامی که فکر میکنم یک جملهای از مرحوم کسروی در ذهن من میآید. ایشان خیلی ضد روحانیت بودند. ایشان در جایی از کتابهای خود گفتهاند که اینها فلان و بسیار هستند و ادعاهای زیاد دارند و اعتماد به نفس زیاد دارند و جمله آخر فصل این است که کم مانده ادعای حکومت هم بکنند. بنده خدا فکر نمیکرد که کار به اینجا برسد ولی مشکل جمهوری اسلامی همین اعتماد به نفس بیش از حد روحانیت است. واقعاً نمیفهمیدند که نمیتوانند و خیلی پیچیده است، روابط بینالملل بلد نیستند مثل اینکه از صد هزار چیزی که باید بلد باشند ده تا هم بلد نبودند ولی اعتماد به نفس داشتند. یک جوی است که به نظر من نکته اصلی ماجرا همین است که آدم چیزی نداند ولی اعتماد به نفس داشته باشد که میدانم و میتوانم.
نکته مهمی است که روحانیون احساس وظیفه میکنند که به همه سوالها جواب بدهند، روحانی اگر بگوید من نمیدانم احساس میکند به اسلام و فقاهت توهین میشود. اگر نخواهیم خیلی به جنبه منفی نگاه کنیم، روحانیت افرادی هستند که قرار است متخصص دین باشند و به غیر از الان که مسئله حکومت است، به طور سنتی جوابگوی سوالات مردم هستند. سوالات مردم یک چیز بی اهمیت و بی ربط است و ۹۹ درصد آن از سوالات بنی اسرائیلی است که چیزی را که نباید بپرسد میپرسد. شما هر کاری بکنید عموم مردم عارف نمیشوند، انتظار نداشته باشید جامعه چند میلیونی ۹۰ درصد آنها آدمهای فرهیختهای باشند، فرهیخته به معنای باسواد نیست، از نظر درک عرفانی و سوالهای اصلی زندگی آنها این چیزها باشد. این افراد زندگی میکنند و مسائل مالی برایشان مهمتر است درباره خمس و زکات بیشتر سوال به ذهنشان میرسد، ربا را میتوانیم بگیریم یا نگیریم. بالاخره روی مردم خیلی حساب نکنید که چون تعلیمات دینی خوب به آنها داده نشده اینگونه هستند، هر کاری کنید اکثریت مردم اینگونه هستند و از نظر معرفت در سطوح پایینی قرار دارند و سوال جوابهای آنها در همین حد است. در نتیجه دین گسترش پیدا میکند و در رسالهها منعکس میشود و جزئیات به وجود میآید و به بیراههای میرود، قسمتی که مهم نیست تورم پیدا میکند و شما قسمت اصلی را نمیبینید.
زمانی که سن من خیلی کم بود دنبال کتابی درباره صفات خدا میگشتم. یک کتاب خوب پیدا نکردم که دربارهی صفات خدا [از] شهود عرفانی بگوید یا از قرآن استفاده کند. آقای جعفر سبحانی کتابی داشت که از هیچی بهتر بود. حداقل احساس کرده بود کتابی درباره صفات خدا بنویسد. بالاخره ما متدین شدیم میخواهیم خداشناس شویم مثلاً عزت چیست، حکمت چیست.
یک مسئله این است که روحانیت یک جماعتی هستند که قرار است با توده مردم ارتباط داشته باشند و دین و روابط اجتماعیشان را تنظیم کنند و از این ارتباط انتظار نداشته باشید چیز خوبی در بیاید. چرا اینگونه است که آقایان ضد دین و شبه افکن و به موضوع طهارت و چی بخورم و نخورم و چی بپوشم و نپوشم ایراد میگیرند و مسخره میکنند؟ چون واقعاً وقتی از دور نگاه میکنید همین قسمت [است که] حجیم است. توحید میگوید خدا یکی است و تمام میشود و صفات خداوند هم که هست مثل رحمان و رحیم و عزیز است و در مورد اینها بحثی نمیشود. از دور که میبینیم قسمت اصلی چیز خیلی کوچکی است ولی قسمتهایی که مردم سوال کردند که مثلاً چه بخورم، یک چیز در قرآن نوشته که گوشت خوک نخورید و چیزهای طیب را بخورید و خبیث را نخورید. مثلاً یکی میگوید پای خرگوش را بخورم یا خیر، این سوالها انباشته میشود و تبدیل به ۵۰ جلد کتاب در مورد خوراکیها یا طهارت میشود. من نمیدانم که چگونه میتوان ۵۰ جلد کتاب در مورد طهارت نوشت [و برای یادگیری آن] باید بیست سال درس خواند. هرچه حجم آن زیادتر شود به نظر میرسد اصلش همان است. من به مردم توضیح بدهم که این تخته وایت برد یک نقطه در گوشهی آن هست، این اصل است ولی بقیه بی خود است، چه کسی این را از من قبول میکند؟ حجم کتابهایی که در مورد توحید و مسائل اصلی موجود است چند صفحه است و چند صفحه در مورد اعتقادات خاص شیعه موجود است؟ صد برابر است. در مورد مشترکات که کتاب چاپ کردن بی مزه است. اهل سنت و مسیحیت در مورد توحید میگویند ما برای چه جوهر و کاغذ حرام کنیم برای این.
در انتشاراتهای دینی نگاه کنید، همه در مورد مهدویت است. آقایی میگفت کسی را دعوت کرده بودیم آمریکا که در مورد دین صحبت کند ولی ده جلسه راجع به مهدویت و امامت صحبت کند. یک عده اعتراض کردند. وقتی یک نفر از علمای شیعه جایی میرود احساس وظیفه میکند که یک چیز شیعی بگوید، مشترکات که هیچ، همه قبول دارند و [صحبت راجع به آن] فایدهای ندارد.
این اتفاق افتاده است و مسئول این امر هم روحانیت است من میخواهم مثبت صحبت کنم به نظر من مسئول مردم هستند. پدیدهای است که همه جا اتفاق میافتد. مردم [سطح] دین را پایین میکشند، مارکسیسم را پایین میکشند. هر چیزی که با عوام ارتباط برقرار کند، قسمت عوامانهی آن دچار تورم میشود و انفجار صورت میگیرد. شما چقدر انتظار دارید که مردم در مورد لطایف عرفانی سوالاتی در ذهنشان باشد و دنبال جواب بگردند.
یک روحانی اگر بالای منبر برود و از این حرفها بزند بیشتر نام و نشان پیدا میکند یا یک چیزهای هیجان انگیزی بگوید. مثلاً در مورد عاشورا یک چیز جدید بگوید و واقعهای که مردم نشنیده باشند بهتر است؟ مداحها حرفهای جدید میزنند. آقای قرائتی آدم محترمی است در تلویزیون سخنرانی داشت گفت میخواهم برای شما یک حدیث جدید بخوانم، روایت جدید یعنی چی؟ منظورش این بود که نشنیدهاید.
۲-۵-۳ علت بدبینانه: مسائل مالی
این حالتی که یک مقدار با خوش بینی نگاه کنیم. اگر با بدبینی نگاه کنیم که قطعاً مسئله منافع اقتصادی است. خوشبین اگر باشید مثل سهم امام، توجیه سهم امام این است که، احتمالاً از بعضی از روشنفکران دینی شاید شنیده باشید، سابقه روحانیت شیعه ۳۰۰ سال است. ما چیزی تحت عنوان جامعهی روحانیت در تشیع نداشتیم. شیخ طوسی یک دانشمند دینی فقیه است. دین قبل از اسلام در ایران طبقهی موبدان داریم که آدمهای خاصی هستند و از یک مجراهای ارثی یا به طور اکتسابی گزینش میشوند و لباس خاص میپوشند، مسئول آداب و مراسم خاص میشوند، اینها طبقهای هستند و حقوق خودشان را دارند. در دوران ساسانیان ظاهراً حقوق زیادی داشتند و از طبقه اشراف هم بیشتر حقوق داشتند و خیلی طلا داشتند. میگویند یکی از عواملی که در ایران (کشور بزرگ و با عظمت و نیروی نظامی بود) مقاومتی در برابر حمله اعراب صورت نگرفت این بود، از بس که فساد حکومت و موبدان زیاد شده بود مردم دنبال راه فراری میگشتند که از این وضعیت خلاص شوند.
وقتی میگوییم طبقه روحانی وجود نداشته، طبقه باید سازوکارهای گزینش و سازوکارهای اقتصادی داشته باشد، باید بتواند از یک جایی پول کسب کند. الان روحانیت لباسش با مردم فرق میکند، احکامی وجود دارد که معلوم نیست از کجا آمده است، [مثلا] نمازهای جماعت را باید روحانیون بخوانند. یعنی کسی که از این فیلترها رد نشده است و این لباس را نپوشیده و عمامه گذاری نکرده نباید در مسجد امام جماعت باشد، در این مورد فتوا وجود دارد که اگر دسترسی به یک روحانی وجود دارد نباید پشت یک غیر روحانی نماز بخوانید.
مسجدی است در میدان انقلاب به آنجا رفته بودم و روحانی آن مسجد نیامد. ۲۰ دقیقه نشستیم و از نماز مغرب گذشت، یک نفر از متولیان مسجد رسماً اعلام کرد که نماز را فرادا بخوانید آقا گفتند کسی حق ندارد اینجا نماز جماعت بخواند. شاخ درآوردم، نه غیر روحانی، روحانی دیگری هم حق نداشت در آن مسجد نماز بخواند. این مسجد خدا است مگر ارث پدر شما است که چنین چیزی درخواست دارید. همه هم فرادا نماز خواندند، در اهل سنت چنین سنتی وجود ندارد. اهل سنت اینگونه است که نماز خواندنشان اصولاً جماعت است اگر دو نفر هستند یکی جلو و یکی عقب نماز میخوانند، سنت هم همین است. ولی اینکه در مسجد آقا فتوا دادند که کسی حق ندارد جای من نماز بخواند ما هم فرادا خواندیم. حکم نماز پنجگانه که الان سه گانه شده نماز جماعت است. اگر میخواهید نماز شب بخوانید و نمازهای مستحبی مشکلی نیست ولی اینها اصولاً قرار است جماعت خوانده شود.
علت اینکه میگویم روحانیت ۳۰۰ سال بیشتر سابقه ندارد، چون سهم امام است که سازوکار اقتصادی ایجاد کرده، یعنی روحانی سرمایه دارد و میتواند به یک عده پول بدهد و قدرت اقتصادی پیدا میکند. از همین وجوهات مدارس و حوزههای علمیه به وجود آمد و توانستند طلاب زیادی بگیرند، سازوکارهای رسمی به وجود آمد که یک آدمی باشد و این مراحل را طی کند و مجتهد شود و عمامه گذاری کند و جزو جامعه روحانیت شود. سازوکارهای درونی پیدا شد که الان هم برقرار است ولی بعد از انقلاب خیلی فرق کرده است و جنبه مردمی آن و وجوهاتی که از مردم میگرفتند نقطه اصلی بود تبدیل شد به وجوهاتی که از حکومت میگیرند. خیلی از علمای بزرگ منبع درآمد اصلی شان بخشهایی است که از بودجه دولتی پول میگیرند و این نکته مهمی است. کسی که بخواهد عمامه بگذارد خودش نمیتواند باید به دست عمامه دار این کار انجام شود مثل مراسم تشرف است و باید کسی شما را تایید کرده باشد.
هرجایی که منافع اقتصادی باشد و هرجایی که مسئله سازش با قدرت سیاسی باشد، هر چیزی را منحرف میکند چون قدرت چه مالی، چه سیاسی، سازوکارهای خودش را دارد. شما اگر بخواهید وارد این بازی شوید قطعاً باید خودتان را با یک شرایطی تطبیق دهید. فرض کنید بحث عزاداری. در احادیث حرفی از دهه محرم نیست. محرم و صفر که آدمها سیاه بپوشند نیست. چیزی که من از روایات موثق دیدم این است که امام جعفر صادق در روز عاشورا یک حال و هوای خاصی داشتند، برای زنده نگه داشتن یاد عاشورا که کار خیلی خوبی است، کارهایی میکرد و زندگی نرمال خودش را نمیکرد و زندگی خود را تعطیل میکرد. جزئیات یادم نیست ولی بعضی از چیزها که یادم است همین معنی را میدهد. روز عاشورا سر کار نروید و همان زندگی روزمره کنید. تغییری در زندگی خود ایجاد کنید. به یاد این باشید که چنین اتفاقی افتاده است این چیزی است که در روایات است.
موضوع این است که مردم خیلی علاقه نشان دادند. باز میخواهم بار اینکه چرا عزاداری اینقدر بسط پیدا کرده است را از عهدهی روحانیون خارج کنم، همه میگویند روحانیون ما را اینگونه کردند. اگر مردم برای شادی، بیشتر پول خرج میکردند و اگر شادی بیشتر دوست داشتند و اگر کسی که متولی شادی میشد نام و نشان بیشتری پیدا میکرد، این کار را میکردند. مردم هستند که این را بیشتر پسندیند. بحث عرضه و تقاضا است، پول شما از کجا میآید؟ در مورد اهل سنت همیشه از حکومت آمده است شما خودتان را با آن وفق میدهید، اگر از مردم باشد باید با مردم وفق دهید، باید سعی کنید که منابع اقتصادی شما از بین نرود. مسئله اصلا دین نیست. هر چیزی باید خودش را با اینها تطبیق بدهد، سخت است که چیزی در دنیا پیدا کنید تحت تاثیر مسائل اقتصادی و سیاسی تغییر شکل ندهد و مجبور نشود یک جوری تغییر دهد که با شرایط موجود سازگار شود.
میخواهم یک چیز خوب بگویم، یک متنی میخواندم که مسائل مربوط به احکام ارث یا ۵۰ جلد طهارت نبود، چیزی که به ذهن من رسید این بود؛ دوره جدید که علم و مدارس آمده را کنار بگذارید، قرنها است باهوشترین آدمها به مکاتب و حوزههای علمیه رفتهاند و فقه خواندهاند و چند نفر شاید حکمت و فلسفه خواندهاند ولی اکثریت فقه خواندهاند. شما جمعی از آدمهای باهوش نابغه را در نظر بگیرید که فقه خوانده باشند، لازم نیست کسی از اینها سوال کند، خیلی از چیزهایی که الان در کتابها است نتیجهی این است که طرف خودش ترکیبیاتی [عمل میکند] یعنی تمام حالات را در نظر میگیرد. من میتوانم در خلأ بنشینم و فکر کنم لازم نیست کسی از من سوال کند، حال اگر مادر یا زنش فوت کرده باشد چه میشود؟ اگر برادر مرده باشد و معلوم نباشد که برادر زودتر مرده باشد یا مادر زودتر مرده باشد، سهم من کم و زیاد میشود باید فرمول بنویسیم. کلی از احکامی که اینگونه به وجود آمده نتیجهی نبوغ و فکر زیادی است. به خدا اینگونه نبوده است. احکام طهارت چیز سادهای است و میتوان در یک صفحه خلاصه کرد. من در مورد علمایی صحبت میکنم که با مردم رابطه ندارند و در حوزه علمیه قم زندگی میکنند و بین خودشان اینگونه مسائل پیش میآید. یعنی حالت به وجود میآید. مثلا الان من در حال حاضر دو میلیون حالت ارث به نظرم میرسد و تا آخر عمر بیست هزار را حل میکنم، بقیه را هم به ارث میگذارم برای سایرین که حل کنند. ترکیبیاتی یعنی بگوییم مسائل ارث در این مورد خاص ۷۰۰ حالت پیدا میکند از قواعد شمارش این ۳ حالت، هفت به توان دو و ضربدر ۴ میشود ۱۲۴۵۶ و تا آخر عمر میتوانیم روی آن کار کنیم.
همه کارها و دسیپلینهای تحقیقاتی اینگونه هستند و کشش دارند و سوال پیش میآید. آقای محمدی گیلانی بعد از انقلاب در تلویزیون برنامه ای به اسم قضا در اسلام اجرا میکرد، خیلی حرفهای بیربطی میزد و نمیفهمید که بیربط است و نباید در تلویزیون این حرفها زده شود. مثلاً جزئیات احکام زنا و لواط بود. معروفترین جمله ای که گفتند در آخر یکی از مباحث که زنا را تمام کرد و همه جزئیات و چیزهایی که مهم بود گفته بودند، گفت الان میرسیم به بحث شیرین لواط. منظورش این نبود که لواط عمل شیرینی است، منظور این بود که بحث فقهی لواط ظرایف جالبی دارد، که هزار حالت دارد و فقها به همه اینها فکر کردند بحث کردند. همه اینها را مردم نپرسیدند خیلی از اینها نتیجه این است که طرف ذوق تولید و حل مسئله دارد. قطعاً بعضی از فقهای معروف نوابغ بزرگی بودهاند. پشت اصول فقه شیعه یک سری نابغه وجود دارد، آدمهای بسیار بسیار با فکری بودند، اگر فیزیک یا فلسفه هم میخواندند کارهای بزرگ میکردند، در مورد اصول فقه سوالهای جالب مطرح کردند و اینها مضر نیست بلکه مفید است، اما اینها در خود فقه منجر به انفجارهایی در بخشهایی از فقه میشود.
چرا به احکام ایراد میگیرند؟ برای اینکه از دور که نگاه میکنید دین همین است و این را آموزش میدهند و همین را از مردم میخواهند. رساله توضیح المسائل که تا این حد روی آن تاکید میشود، در آن اعتقادات و اخلاق که نیست، همین جزئیات مربوط به [احکام] است. رسالهها را که میخوانید این جمله است که یک چیزی توضیح داده شده بعد میگویند بقیه به کتابهای مفصل مراجعه شود، این چند هزار مساله که چیزی نیست، جزئیات در کتابهای چند جلدی است که مثلاً طهارت ۵۰ جلد یا ریش تراشیدن یک جلد است. تورم بخشهای مربوط به فقه، مقداری نتیجه این است که دیسیپلین علمی است که یک سری آدمهای باهوش قرنها روی آن کار کردند، از هم پرسیدهاند و با هم رقابت کردهاند، کسی اشتباهی گفته دیگری تصحیح کرده و از آن یک جلد کتاب به وجود آمده است و [در نتیجه] چیزی که اصلاً اهمیت ندارد به یک موضوع خیلی خیلی اساسی در فقه تبدیل شده است.
مسائل مربوط به تورم فقه، بیشتر مربوط به دین است که احکام جزئی دارد ولی خیلی موارد است که به تمام جنبههای فرهنگ تسری پیدا میکند. تغییر تحولات تاریخی، اجتماعی، سیاسی تأثیر خودشان را میگذارند. بدون اینکه هیچ شکی داشته باشم به جای بحث کردن بر روی احکام ۵۰ جلدی طهارت یک نفر ۵۰ جلد کتاب آداب و احکام تحریف را بحث کند. درباره پدیده تحریف میتوان کلی مقاله و کتاب نوشت. آدم در مورد دین خودش راحت نیست که بگوید، علمای ما در مورد تحریف در دین یهود به راحتی اظهار نظر میکنند که قبل از تلمود این حرفها نبود، رفتند به بابل دینشان عوض شد خیلی واضح است که دین یهود از قرن فلان یک چیز دیگر شد. تاریخ دیگران را نگاه کنند اشکالی ندارد، مشترکاتی وجود دارد که همهی ادیان در یک مراحلی یک فازهایی را طی میکنند و تغییر تحول پیدا میکنند. تحریفها دو مدل است کسانی که پولشان را از مردم میگیرند یک مدل تغییرات دارند و کسانی که از حکومت میگیرند یک مدل دیگری دارند.
فتواهای مربوط به جهاد از کجا آمده است؟ این جنگ و جنگطلبی کجای قرآن آمده است؟ کجای قرآن چیزی میبینید که به اهل کتاب حمله کردند و اهل کتاب را کشتند، اهل کتاب که برادرهای دینی ما بودند. بالاخره وقتی حکومتها این کارها را میکنند دقیقاً ببینید که این حکم احکام مربوط به جهاد بعد از سه چهار قرن وارد فقه شیعه شده ولی از فقه اهل سنت آمده است. آنها چون حکومتیتر بودند خیلی زود مسائل مربوط به جنگ را وارد فقه کردند، شافعی آدم قدیمی نیست، فتوای اینکه بر خلیفه مسلمین واجب است که هر سال یک بار جهاد کند، همانطوری که در سال یک ماه روزه میگیریم یا حج میرویم، اگر اشتباه نکنم فتوای شافعی این است، اگر یک خلیفه مسلمان یک سال بگذرد و هیچ جهادی نکرده باشد، یکی از احکام دین را معطل گذاشته و مشکل دارد. یعنی باید به یک جایی حمله کنید، همه جا را گرفتیم باید یک جزیره باشد که بتوانیم جهاد کنیم. یک بازی کامپیوتری بود که شما تمدنی داشتید و با یک تمدن دیگری میجنگدید، ماجرا این بود که اگر همه را از بین میبردید بازی تمام میشد، صلاحهای جدید ایجاد میشد، بچههایی که این بازی را میکردند دقیقاً یک جزیره را نگه میداشتند، یک مشت آدمهای بدوی آنجا زندگی میکردند و بازی را ادامه میدادند و به یک جایی میرسیدند آپولو هوا میکردند، وارد دوران مدرن میشدند و اگر این کار را نمیکردند بازی در قرنهای قدیم تمام میشد. فتواها اینگونه است اگر همه مردم دنیا مسلمان شوند خلیفه باید یک جزیرهای را نگه دارد تا سالی یک بار جهاد کند وگرنه مثل این است که یک سال روزه نگرفته است.
در قرنهای اول [پس از] پیامبر این فتواها به وجود آمده است، یک موقعی شیعه قبول نداشت بعد خیلی از علمای شیعه هم پذیرفتند که میشود جهاد ابتدایی کرد به اصطلاح و به جایی حمله کرد بدون اینکه کسی سوال کند چرا حمله میکنید؟ معمولاً بهانه این بود که مثلا مسلمانهایی در ایران هستند که تحت فشار هستند، ما باید کل اینها را نابود کنیم که چهار نفر تحت فشار نباشند. هر حکومتی میخواهد جهان گشایی کند و قلمروی خود را وسعت دهد و فتوا لازم است. طبیعی است دینی که بیشتر به حکومت وصل است زودتر فتوا میدهد و دینی که دور است یا فتوا نمیدهد یا دیرتر فتوا میدهد.
ما اگر بخواهیم از دین یا هر چیزی شبیه به دین دفاع کنیم که قرنها است وجود دارد، از اول باید بدانیم یک چیزهایی تحریف شده است و باید برای خودمان یک قانون و مقرراتی داشته باشیم. اگر یک نفر الان بگوید این حکم دین اشتباه است یکی از عکسالعملها این است که من بگویم بله اشتباه است و جزء دین نبود و در فلان قرن وارد دین شده است. استنباط مردم از دین اشتباه بود و یا به دلایلی این را وارد کردند. جواب همهی شبهات این نیست که حتماً جواب بدهیم. گاهی اینطور است که بگوییم بله شما دقیقاً درست میگویید. فلان حکم غلط است و من قبول ندارم که این جزء دین بوده است. یکی از جوابهایی که برای متولیهای رسمی خیلی سخت است این است که بعضی از چیزهایی که در دین است جزء دین نبوده است. الان ما در دورانی هستیم که میتوانیم با ابزارهایی که با میل خودمان است [فارغ از اینکه] مثلا ببینیم که الان چه چیزی مُد است (مثلا روشنفکری مد است) و حکومت چه میگوید [قضاوت کنیم]، بلکه میتوانیم متون را بررسی کنیم. یکی از کارهای بسیار خوبی که در جمهوری اسلامی با بودجه دولت انجام شده است همین سی دیها و دی وی دیهایی است که به وجود آمد و همه کتابهای روایت داخل آن است. از داخل اینها چیزهای خوبی میتوان درآورد و یک ابزار تحقیق خوبی دست ما است. ببینیم که این حکم اولین بار کجا ثبت شده است، از اول بود، از قرن ۴ یا قرن ۹ آمد، برای اولین بار چه کسی مطرح کرده است. میتوانیم تاریخ احکام و کتابهای روایت را از نظر نسخه شناسی بررسی کنیم این امکانات قبلاً نبود.
باید یک روالی وجود داشته باشد بدون اینکه الکی بگوییم چیزی جزء دین هست یا خیر، ولی میدانم یک چیزهایی وارد دین شده که نیست و مهمترین چیز اینکه اولویت بندیها بهم خورده است. اولویت توحید و اینها کنار رفته و یک سری احکام جلو آمدهاند، بنابراین اولویت بندیها باید مشخص شود و معلوم شود کجاها کار فقها و نظر خودشان است و کجاها واقعا دین است. اگر یک نفر حرفی زده از کجا گفته؟ این مسالهی مهمی است که ما این سعه صدر را در دفاع عقلانی از دین داشته باشیم که هر چیزی که به اسم دین میشنویم هرچقدر هم معروف باشد از جمله حکم سنگسار در مورد زنا لزوماً جزء دین نیست. خیلی مهم است که احتیاط کنیم که در دام این نیفتیم که از چیزهای بی خودی دفاع کنیم که اصلا قابل دفاع کردن نیستند و نیازی به دفاع کردن از آنها نیست.
۴- خردگریزی و اثبات پذیری
قصد داشتم در این جلسه به عنوان فعالیت حضوری هر کسی دو سه تا شبههای که به نظر خودش مهم است بنویسد و به من بدهد ولی نمیدانم الآن تمایل به این کار دارید یا خیر. اگر برای هفته آینده باشد شما خیلی فکر میکنید و میترسم حرفهای این جلسه باعث شود ایرادهایی که من گفتم بنویسید. سه ایراد بنویسید چیزی که به نظر خودتان مهم است، چیزی که برای مردم مهمترین چیز است و چیز دیگر که بینابین است و نه نظر شخصی شما است و نه عوام الناس است. یک چیزهایی است که بین عوام خیلی معروف است مثلاً اخیراً کشف کردم که چرا پنگوئن در قرآن نیست این خیلی چیز مهمی است.
یک کانال تلگرامی است که هر بار یک چیز خنده داری به عنوان تبلیغ در کانالهای مختلف میبینم. یکی از سوالها این است که چرا برف در قرآن نیست که همیشه یاد پنگوئن میافتم. اگر جواب این سوالها را میخواهید باید عضو این کانال شوید. یک سری سوالهای خنده دار است و دینی نیستند [بلکه] شبه دینی هستند. الان فیالبداهه بنویسید بعد فکر کنید و آن هم بنویسید. چیزهایی که مشهور هستند و یکی از خودتان بنویسید و یکی هم که بیشتر شنیدید بنویسید. شبهه یعنی هر اشکالی که با ایمان دینی تعارض دارد. منظور من از شبهه چیز خاصی نیست.
[در پاسخ به سوال یکی از حضار] به جای چیزی که من عرفان میگویم شما بگویید هدف ما این است که آدمهای نرمال و از نظر روانی آدمهای سالمی داشته باشیم و من نشان بدهم که اگر یک نفر اعتقاد به خدا دارد آدم نرمالتری است و کسی که از دینی پیروی میکند وجودش از خیلی چیزها مصون میماند و فایده دارد. مثلاً دین ایران خیلی شادیزا است؟ منظورشان کدام دین است؟
چیزی که اینها میگویند این است که مهم، سلامت روان است بنابراین اگر یک چیز دیگری است که سلامت روان را بهتر از دین تأمین میکند و آدمها شادتر و بهتر هستند خوب است و دنبال آن برویم. مسئله این است که چقدر توحید و عرفان مرکزیت دارد، چیزی که میخواهیم انسان به آن برسد. توحید و عرفان سخت است و آدمها ممکن است یک جاهایی غمگین شوند و به آنها فشار وارد شود و اگر دنبال اینها نباشند ممکن است شادتر باشند. شما اگر به مرگ فکر نکنید شادتر هستید و اگر به مرگ فکر کنید عارفتر هستید. همه ادیان توصیه میکنند که به مرگ و موقت بودن زندگی فکر کنید و برای بعد از مرگ خودتان را آماده کنید. یا به مرگ فکر کنید ولی غمگین نباشید. این تفاوت اساسی است، ما چرا ادعا میکنیم که خداوند ادیان را فرستاده است؟ برای توحید است. کشف حقیقت چقدر شادیزا است؟ ممکن است جان خود را از دست بدهید یا سالها رنج بکشید. تمام بحثهایی که ما کردیم این بود که میخواهیم حقیقت را بفهمیم.
در جلسات اول از اینجا شروع کردم چرا باید تصمیم بگیریم که به خدا اعتقاد داریم یا خیر؟ چرا باید تصمیم بگیریم که جهان بعد از مرگ وجود یا خیر؟ مثلاً آقای نراقی [در صحبتی که پیش از این قسمت با یکی از حضار شد، بخشی از نظرات آقای نراقی مطرح شد] به این جواب بدهد که چند درصد احتمال میدهید قرآن از طرف خدا باشد. اگر درصدی احتمال میدهد نمیتواند خیلی شاد باشد چون قرآن میگوید بعد از مرگ زندگی ابدی است که ممکن است کسانی که به توحید اعتقاد ندارند پوست آنها کنده شود. گاهی میگوییم اصولاً میدانیم که خدایی نیست و از طرف خدا پیامی نیامده است و دنبال زندگی خودم میروم و شاد هستم، اگر نمیدانم و شک دارم چون موضوع مهمی است و نمیتوانم تصمیم نگیرم. وقتی میگویند خردگریز است یعنی نمیتوانیم اثبات کنیم، ما نمیخواهیم اثبات پیدا کنیم عقلانی بودن لزومش این نیست که چیزی را اثبات کنیم. مثل اینکه شرطی بگذارید و بگویید اعتقادات من باید از این سوراخ رد شود، سوراخ را اینقدر ریز بگیرید که هیچ اعتقادی از آن رد نشود. چه کسی گفته باید از آن سوراخ رد شود؟ گرایشهایی مثل گرایشهای کانتی کاملاً گرایشهای منحرفی بودند که به هیچ جایی نمیرسیدند و به هیچ جایی هم نرسیدند. کانت آدم بزرگی است و حرفهای مهمی هم زده است ولی همیشه این در ذهن من است که در یک فیلمی بچهای به دنیا آمده بود و عقب افتاده بود، میخواستند در حد دو سه ثانیه این حس را به شما بدهند که این بچه مشکل دارد، صفحاتی را نشان میداد مثلث و مربع بود و بچهها از سن دو سه سالگی میتوانند آنها را جاگذاری کنند. این بچه مثلث را روی دایره فشار میداد و این نشانه عقب افتادگی بود. من نمیخواهم بگویم که گرایشهای کانتی عقب افتادگی است ولی کاملاً اینگونه است.
لطیفهای است که میگوید یک نفر در دریا ماست میریخت و هم میزد گفتند چیکار میکنی؟ گفت دوغ درست میکنم. گفتند [دریا با این کار دوغ] نمیشود. گفت [اما] اگر بشود دوغ خوبی میشود. یک کاری در ریاضیات انجام شده و اصل موضوعی کردیم و اگر بخواهید فلسفه را هم اینگونه کنید نمیشود. واقعاً مثل این است که ظرف ماست را در دریا بریزید و انتظار داشته باشید دوغ درست شود. نتیجه فلسفه مدرن و پسامدرن این است که متوجه شدند نمیشود، معنی عقلانی بودن هم این نیست که برای چیزی اثبات داشته باشم، آن هم به معنای مدرن که مثلا اصل موضوعی و فرمال شده باشد. کی میخواهیم این حرفها را کنار بگذاریم؟ افرادی که فلسفه تحلیلی کار میکنند، هنوز در همان فضا هستند و در فضای کانتی و فرگ[4] هستند و هنوز هم نمیخواهند باور کنند که نمیتوانند یک چیزهایی را با آن دقت بگویند. این خواست دوغ شدن دریا است و باید روزی کنار گذاشته شود.
بحثهایی که من میکنم به آن معنا، تحلیلی نیست کلاً به این شیوه نگاه کردن به مسائل غلط است. اگر بخواهیم اسمی بگذاریم پوپری[5] است. من یک مدل دارم و سعی میکنم با شواهد بسنجم نه اینکه بخواهم مدل را اثبات کنم. هیچ وقت هیچ چیزی را اثبات نکرده بودیم، نکردهایم و نخواهیم کرد. جلسه اول این موضوع را گفتم که اثبات در مدل اتفاق میافتد اما در مورد جهان هیچ چیزی را نمیشود اثبات کرد بنابراین حقایق دینی خردگریز هستند، حقایق علمی هم خردگریز هستند، همه حقایق در مورد جهان خردگریز هستند، اگر بخواهید ملاکهای کانتی بگذارید، یا پساکانتی اینها به جای اینکه از کانت بهتر باشند از کانت بدتر هستند. انتهای موضوع این است که ویتگنشتاین[6] میگوید چیزی را نمیتوان با این دقت بیان کرد و فلسفه را کنار میگذارد. بعداً میفهمد که [با اینکه نمیتوان هیچ موضوعی را با آن دقت اثبات کرد اما [بالاخره] چیزهایی دارد گفته میشود، پس آن راه [اثبات با آن دقت] اشتباه است و با این محدودیتها است که نمیتوان چیزی گفت. باید محدودیتها برداشته شود و قرار نیست چیزی را اثبات کنیم و قرار نیست چیز دقیقی به معنای ریاضی درباره جهان بگوییم، اینها تخیلات و مانند دریا دوغ درست کردن است که ول کن نیستند.
اصطلاحی در روانکاوی است [به اسم] فیکسیشن[7].یک جایی آدمها که لذتی میبرند در آن مرحله فیکس میشوند، انگار بشر در قرن هفدهم و هجدهم یک لذتی برده است از دقتی که در فیزیک و ریاضی به وجود آمده و انگار فرهنگ بشر آنجا فیکس شده است. واقعاً کانت نمایندهی لذتی است که بشر از نیوتون برده است. مکانیک نیوتنی شکوهی که داشت و آرزوی اینکه بشود همه چیز را اینگونه بیان کرد. اسپینوزا میخواهد همه فلسفه را در قالب اصول اقلیدس بیان کند اینها توهم است. ضعف از محتوایی نیست که میخواهیم درباره آن حرف بزنیم، ضعف از ظرفی است که میخواهیم به زور در آن، جا بدهیم مانند کار آدم عقب افتاده است که میخواهد مثلث را در جای دایره جاگذاری کند ولی جا نمیشود. یک سال، دو سال، یک قرن، دو قرن وقتی میبینید جا نمیشود ول کنید. اشتباه میکنید جای این اینجا نیست.
من فکر میکنم نکاتی که شما میگویید یک جوری آغاز بحث ما بود که نمیخواهیم اثبات کنیم، نمیتوانیم اثبات کنیم و نیاز داریم به اینکه حقایقی را بفهمیم. من لازم دارم که بفهمم بعد از مرگ زندگی است یا خیر، اگر زندگی دیگری است باید کارهایی بکنم و اگر نیست میتوانم دنبال شادی همین امروزم بروم ولی اگر زندگی دیگری هست نمیتوان [صرفا] دنبال شادی امروزم باشم. اصطلاحی را مرحوم علامه طباطبایی خیلی به کار میبرد میگفتند به فکر «ابد» خودتان باشید، اگر من شکی دارم که ابدیتی است باز عقلانی این است که به فکر ابدیتم باشم و محتاطانهتر زندگی کنیم. اینها فلسفه تحلیلی خواندهاند و به جای اینکه چیزی بفهمند چیزهایی را هم که میفهمیدند یادشان میرفت.
یالون میگوید همه بیماریهای روانی به تأمل در مورد جاودانگی بر میگردد و مقابل این حرف آدمهایی مثل جیمز میگفتند اگر ایمان دینی به یک نفر بدهیم از تمام مسائل روانی خودش رها میشود. شما چند درصد در زندگی خودتان بیماران روانی دیدید که به جاودانگی گیر داده باشند، من شخصاً ندیدم. این خیلی حرف پرتی به نظر میرسد در تاریخ روانشناسی آدمهای روانی ثبت شده زیاد داریم، هیچ کدام از اینها مسائلی مثل مرگ نبود وودی آلن تنها آدمی است که خودش را بیمار روانی میداند و مسئله اصلی زندگی او فکر کردن به مرگ است، ولی این چیز غریبی است.
[1] به سامانه یا جسمی گفته میشود که فقط به صورت تابع تبدیل و ورودی و خروجیهایش قابل مشاهدهاست و هیچ گونه اطلاعی از عملکرد و درون آن در اختیار کاربر نیست و عملکرد آن غیرشفاف است. (ویکیپدیا)
[2] کتاب What Is This Thing Called Science? نوشتهی Alan Chalmers
[3] Paul Dirac
[4] Gottlob Frege
[5] Karl Popper
[6] Ludwig Wittgenestein
[7] fixation

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت دوستان عزیز
مساله یی که ذهن خودم رو درگیر کرده و مدتی هست راجع بهش فکر می کنم، آیه ی نشوز هست.
دو مساله ی دیگری که من هم در جمع های تحصیل کرده و حتی عام تر دیدم بهش به عنوان شبهه اشاره شده، یکی تعدد ازواج هست و دیگری اینکه اگر این آیات و احکام مربوط به اون جهان شمول هستن تکلیف ساکنین قطب و … چیه؟!
سلام
1- سوال من درباره تعبیر داستان های قرآن هست. این که این داستان ها دارند واقعیت را روایت می کنند یا نمادین هستند.
نحوه روایت داستان خلقت آدم، داستان آدم و حوا و داستان های پیامبران مثل سلیمان یا ذی القرنین و … ، مشابه هم هست. ما چه معیاری داریم برای این که بگیم کدوم داستان واقعی هست و کدوم داستان نمادین هست ؟ و آیا اصلا تعبیر “واقعی” و “نمادین” بودن نزد خدا با اون چه ما فکر می کنیم یکی هست ؟
2- با دوستانمون که بحث می کردیم، به داستان کشتی نوح ایراد می گرفتند که چطور نوح از همه موجودات یک جفت در کشتی جمع کرده .
3- مساله شر. چطور خداوند که خیر محض هست اجازه می ده که مثلا به یک دختر معصوم بی گناه به طرز وحشتناکی تجاوز بشه.
4- یک سوال هم درباره دعا در این آیه دارم : “امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء ” . آیا می شه گفت این جا خداوند داره وعده می ده که جلوی شروری مثل مورد شماره 2 رو بگیره ؟
۱. آیههایی از قرآن که در زمان حال کاربرد خود را از دست دادهاند مانند بردهداری چرا در قرآن آورده شده است.ا اگر قرار بوده نکتهای در خلال آن گفته بشه چرا به صورت دیگه ای گفته نشده که حالت عمومیتری داشته باشد
یا مسیله ارث اگر دیگه سبک خانواده به شکل ۱۴۰۰ پیش نیست چرا باید چنین آیاتی برای عموم مردم در همه زمان ها بیان شود.
۲. تعدد زوج ها؟ تعداد و نوع ازدواجهای پیامبر به عنوان الگوی دین؟ مثلاً سن عاشیه در هنگام ازدواج؟
۳. مسایل پیرامون خانمها مانند حجاب خانمها؟ میزان ارث خانمها؟ کار کردن خانمها؟
سلام
مکانیزم دعا چگونه است؟ چه خواستههایی دعا محسوب میشوند؟