بسم الله الرحمن الرحیم
درسگفتارهای دفاع عقلانی از دین، جلسهی ۳۷، دکتر روزبه توسرکانی، پژوهشگاه دانشهای بنیادی، ۱۳۹۸/۱۱/۱
۱- نحوه آپلود فایلهای سخنرانی در کانالهای مختلف
جلسه قبل دو هفته تشکیل شد، که در التهابات بعد از واقعهٔ ترور آقای سلیمانی و بعد هم که شب آن بعد از سخنرانیای که من کردم؛ اینجا پایگاه آمریکا را زدند، یک اتفاق یک خرده غیر منتظرهای که افتاد، این بود که این بخش سخنرانی من جداگانه آپلود شد و بعداً یکی دو نفر مستقلاً از دوستانی که ربطی به این گروه تلگرام ندارند، به من اطلاع دادند که در یک کانالی آپلود شده است. من هم خواهش کردم که از آن ادمین کانال بخواهند که سخنرانی را بردارد و خوشبختانه هم بلافاصله آن را از آنجا برداشتند. گاهی اوقات ممکن است مقاومت هم کنند؛ چون قانونی وجود ندارد که من حالا بخواهم بگویم، اینجا باشد یا نباشد. یکی از دوستان در گروه پرسید که چرا و چه اشکالی داشت که آنجا باشد؟ من حداقل میخواهم ادامهٔ آن موضوع جواب بدهم. چون در همان کانال و کانالهای دیگر، آن سخنرانیای که من در تورنتو کردم، هست. و من نه تنها متعرض نشدم که چرا گذاشتند، بلکه خوشحال هم شدم و دوست داشتم که جاهای بیشتر باشد. چون کامنتهایی که دربارهٔ سخنرانی میآید، خیلی مفید است. ولی این یکی کمی فرق داشت؛ من میخواهم فرقش را بگویم. چون حدسم این است که یکی از بچههای خود این گروه این را برای آن کانال فرستاده است؛ بنابراین میخواهم چند دقیقه وقت بگذارم که بگویم چه چیزهایی را دوست دارم که منتشر شود و چه چیزهایی را دوست ندارم. نکتهٔ اول این که کلاً من هیچ وقت در مسائلی که جهت سیاسی و اجتماعی دارد، یا خیلی ملتهب هستند، معمولاً اظهارنظر نمیکنم. نه این که اظهارنظر من ممکن است خیلی احساسی یا ملتهب باشد، شنوندهها معمولاً در آن شرایط ممکن است درست مطلب را نگیرند و اصولاً هم که در مورد مسائل سیاسی مسلماً اظهارنظر نمیکنم. یک خرده زیادتر از آن چه که میل دارم به نظرم میآید در فضای موجود سخنرانی سیاسی حساب میشود، در حالی که واقعیتش این است که از نظر من تحلیل سیاسی به آن صورت نبوده است؛ حالا یک بخشهایی شاید. نکتهٔ دوم که قبلاً گفتم این است که وقتی شما دربارهٔ یک چیزی صحبت میکنید، و در ایران هستید و نمیتوانید همهٔ چیزهایی که در دلتان است، بگویید و در این ممنوعیتهایی که وجود دارد، چیز جالبی از آب در نمیآید؛ مثل این که نصف حرفها را میزنید، نصفش را نمیزنید. در کل اینجور صحبتها همیشه این ویژگی را دارد. در مورد این سخنرانی هم همینطور. من دو نکته را گفتم ولی موضوع این است که به خیلی چیزهای دیگر هم که باید گفته میشد، اشاره نکردم و تصور من این است که افرادی در این گروه هستند، سخنرانیهای قبلی من را احتمالاً گوش دادند. میدانند که من چگونه فکر میکنم، شاید سوء تفاهم پیش نیاید ولی برای کسی که بیرون این گروه است، مطمئناً سوء تفاهم پیش میآید که مثلاً من دارم از چه موضعی با آمریکا مخالفت میکنم. نمونهٔ این سخنرانی این مسئله وجود دارد. این دو نکته را گفتم که یکی من از چیزهایی سیاسی و مسائل ملتهب و جاهایی که نمیتوانم حرفم را صریح بزنم و مجبورم که بعضی از قسمتها را خودم سانسور کنم، خوشم نمیآید؛ ضرورتاً ممکن است یک حرفی زده باشم، ولی راضی نیستم. چرا آن یکی سخنرانی مثلاً همان جا آپلود شده و من هیچ اعتراضی ندارم و خوشحالم هستم، چون یک نفر نسبت به آن ریکشن نشان داد. ماجرا این است که سخنرانی جلسه قبل، یک ضمیمهای بر سه چهار سخنرانی دربارهٔ آمریکاست که آنها هم یک طوری ادامهٔ سخنرانیهایی هستند که تحت عنوان سرمایهسالاری من کردم. و صد درصد مطمئنم که کسی که آن حرفها را گوش نکرده، درست متوجه نمیشود نکتهٔ اصلی حرفی که میزنم چیست. همان کسانی که به من اطلاع دادند که چنین چیزی آپلود شده، فیدبکی دربارهٔ سخنرانی به من دادند که متوجه شدم که برایشان سوء تفاهم پیش آمده که اصلاً من چرا این حرفها را دارم میزنم. اینجا من وقتی دارم حرف میزنم، فرضم بر این است که شما میدانید که مثلاً مخالفت من با آمریکا چیست یا نظر من دربارهٔ سرمایهسالاری چیست؛ اگر نمیدانید، من یک خرده خودم را میتوانم مبرا کنم، بگویم: یک کانالی و گروهی هست، سخنرانیهای من یک جایی هست؛ و اگر یک نفر عضو این گروه است، من را میشناسد، تقصیر خودش است اگر آن سخنرانیها را گوش نکرده و دچار سوء تفاهم است. ولی همینطوری یک تکه از سخنرانی من را بردارید و یک جایی بگذارید، یک نفر همان را گوش دهد و چیز بدی بفهمد، تقصیر آن کسی است که آن را گذاشته است؛ برای این که جایی آن را گذاشته است که مردم نمیدانند حرفی که من میزنم بر چه اساسی است. چندین سال است که قسمت سوم یا چهارم صحبتهایی که من دربارهٔ فیلم هامون در آن جلسات روانکاوی و فرهنگ کردم را یک سایتی با همان پیادهسازی محاورهای را برداشته و به عنوان نقد فیلم هامون گذاشته و اسم من را هم نوشته است. تصورش را بکنید که اولاً جلسهٔ سوم یا چهارم را گذاشته که قبلش کلی چیزهای دیگر گفته شده است. آن سخنرانی فرضش این است که شما فروید را فهمیدید، یونگ را فهمیدید؛ حتی نحوهٔ استفاده از آنها را در نقد آثار هنری را میدانید؛ حالا داریم یک چیزی میگوییم که از همان ابزار استفاده کنیم ببینیم که فیلم هامون یعنی چه. من نمیدانم جلسهٔ سوم چهارمش آنجا چه کار میکند و این که یک نفر آن را بخواند، از آن چه میفهمد. مشکل این است که آپلودن شدن این سخنرانی، چیزی شبیه آن قسمت سوم چهارم نقد هامون را جایی گذاشتن است؛ یعنی کسی که میشنود و میخواند، آن چیزی را که باید بفهمد را به نظر من نمیفهمد و الا من نه با آن کانال مشکلی دارم… و وقتی یک تک سخنرانی میکنم، مانند تورنتو، فرضم بر این است که آدمی که اینجا نشسته، اولین بار و آخرین بارش است که حرفهای من را گوش میدهد، بنابراین حرف من مبنایی ندارد که به آن اشاره نکنم. تک سخنرانیها این گونهاند. گفتم این را بگویم که اگر بعداً هم کسی خواست در کانالی یک سخنرانی بگذارد، این را رعایت کنید که آن سخنرانیها مستقل باشند و یا اگر یک مجموعه سخنرانی است، همهاش را بگویید بگذارند. منظورم این است که از جایی شروع شود که مشکلی در فهمش بوجود نیاید. این اصل ماجرای مربوط به آن سخنرانی و برداشتنش بود که خوشبختانه خیلی سریع برداشتند.
۲- بازخوردهای سخنرانی ها
هیچ چیزی لذتبخشتر از این نیست که من گاهی از مستمعین سخنرانیهای خودم، حرفها و چیزهایی میشنوم که برای من معنیاش این است که یک چیزهایی را خیلی خوب فهمیدند و یاد گرفتند. مثلاً فرض کنید یک نفر یک چیزی بگوید، مثلاً یک پدیدهٔ فرهنگی را تحلیل یونگی کند یا در مورد قرآن دوستانی هستند که گاهی اوقات، نکاتی دربارهٔ بعضی از سورهها میگویند که من خودم ندیدم؛ خیلی لذت بخش است که شما یک چیزی را سعی کرده باشید که یاد بدهید ببینید که طرف خیلی خوب فهمیده است و نه این که همان حرف شما را به شما دارد میزند، یک چیزی اضافه میکند و به شما میزند. من یک روزی از خواب بیدار شدم و همهاش به فکر این بودم که در مورد ماجرای سقوط هواپیمای اوکراینی و تأویلش از لحاظ معنوی به مسئولی یک نامه بنویسم و بگویم اینجا یک نکتهٔ مهمی در این ماجرا هست و همان روز که کلنجار میرفتم که این کار را بکنم یا نکنم، یکی از دوستان در گروه یک تأویلی از این ماجرا را نوشت. اصلاً مهم نیست که این تأویل خوب بود یا بد بود، این که آدمها یاد بگیرند (امیدوارم ایشان از من یاد گرفته باشند) که وقایعی که اتفاق میافتد مثل رؤیاها تقریباً با همان منطق قابل تأویلاند. ایشان یک مثالی از من را نقل کرد که به این دلیل قبلاً من جایی اشاره کردم که انگار گاهی محتوای سمبلیک رؤیاها ممکن است در واقعیت ظاهر شود. در داستان یوسف، حرف از این نیست که یوسف تأویل رؤیا یاد گرفته است. تأویل احادیث را می داند. حوادث تأویل دارند. احادیث فقط در رؤیا حادث نمیشوند. حوادث مهمی که در جهان اتفاق میافتند، معانی رمزی و سمبلیک دارند که یک آدمی که تأویل احادیث میداند، چیزهایی ممکن است دربارهٔ آنها بفهمد. دقیقاً نکته این است که وقتی یک ماجرا بزرگ است، مثل اصطلاحی که یونگ به کار میبرد «رؤیاهای بزرگ». میگوید رؤیاهای بزرگ، رؤیایی است که شما میبینید و صبح که بلند میشوید، اولاً خیلی انرژی دارد و به شما فشار میآورد، واضح در ذهنتان است و دوست دارید برای همه تعریف کنید و فکر میکنید معنی دارد و باید معنیاش را بفهمید. حوادث هم همینطور هستند. این که امشب به یک پایگاه آمریکایی حمله شده و چند ساعت بعد، یک هواپیمای مسافربری افتاده، ذهن آدم را قلقلک میدهد و تحریک میکند که اینها حوادث بزرگی هستند و میتوانست این اتفاق نیفتد. دو دنیا برای مسئولین جمهوری اسلامی وجود داشت. دنیای که هواپیمای اوکراینی صبح بیفتد و دنیای که نیفتد؛ این دو زمین تا آسمان با هم فرق میکردند. میشد این ماجرا یک پیروزی قاطع در مبارزه با آمریکا باشد، بزنند و آنها کوتاه بیایند. با هر ژست احمقانهای! یارو صبح توییت کرده که همه چیز خوب است! پایگاه ما را زدند… جالب است که در توییتش ننوشته بود که کشته ندادیم، نوشته بود که کشتهها تحت بررسی است. در عین حال همه چیز خوب است. به پایگاه آمریکا حمله شده، عکسالعمل رئیسجمهور آمریکا این است که همه چیز خوب است؛ مثل این که که دارد خبر خوش میدهد. از همان توییت کاملاً واضح است که قصد نداشتند ادامه بدهند و ماجرایی است که احتیاج به تأویل داشت. واقعاً بیمیل نبودم که در این مورد صحبت کنم. فکر میکنم که خیلی چیز مهمی است که اتفاق افتاده و خیلی مهم است که دربارهاش از یک دیدگاههای غیر سیاسی بحث شود، ولی محتوای حرفها طوری است که خصوصی هم جرأت نمیکنم بگویم، چه برسد به این که عمومی بگویم. یک اتفاق وحشتناکی که افتاد نشان دهندهٔ چیز وحشتناکی در این اوضاع و احوال بود. من خواستم تشکر کنم و ابراز خوشحالی کنم که یک نفر دقیقاً در همان روز این را فرستاد و عکس و ریئکشن این گروه هم جالب بود. یعنی بقیه هم استقبال کردند که همهٔ اینها برای من خوشحالکننده بود.
۳- ادامه بررسی ایرادهای گرفته شده به قرآن
تقریباً این طور است که هر چه جلوتر برویم این آیتمها جفنگتر میشود. حالا من چون تعهد کرد که تا ته آن بروم، میروم ولی واقعیت این است که وقتی سؤال و ایراد چرند باشد، خود جلسه هم جفنگ میشود! خیلی ارورهای واضح و روشن است. در حالی که در جلسات اول این گونه نبود و نکاتی بود و آدم میتوانست در موردش بحث کند. بحث کردن دربارهٔ هفت آسمان، اگر دو جلسه هم طول کشیده باشد، اصلاً پشیمان نیستم، فکر میکنم آنجا نکتههای جالبی دربارهٔ این که نگاه به این دنیا چگونه بوده و چگونه باید باشد. چه فرقی با علم دارد، داشت گفته میشد؛ ولی وقتی طرف ارورش این است که اسبها برای سواری خلق شدند، و فکر میکنید که ارورش چیست؟ برای بارکشی، ببخشید نوشته است برای ترسنپورتیشن، برای حمل و نقل؛ ارورش کجاست؟
– لابد کارهای دیگر هم پیدا کرده است که اسبها جز سواری میتوانند انجام دهند…
زندگی میکنند، غذا میخورند.
– بارکشی ایدهآل نیست…
باور کنید از همهٔ اینهایی که دارید میگویید، مزخرفتر است. میگوید: خیلی طول کشید تا بشر آنها را رام کرد و از آنها در بار کشیدن استفاده کند! بنابراین یک بخش طولانی اینها بار نمیبردند؛ ارورش اینجاست!
– پس میتواند معجزه باشد.
(خنده) من نمیدانم.
اگر این را جواب بدهم، حالت فکاهی دارد، یعنی خیلی جلسهٔ جدیای نمیشود، این است که من تصمیم گرفتم که در ادامهٔ بحثی که در آخر جلسهٔ قبل شد، در این جلسه موضوعاتی دربارهٔ مسئلهٔ معجزه یک چیزهایی که گفتم، این را ادامه دهم که لااقل نصف جلسه یک موضوع جدی غیر فکاهی داشته باشد؛ بعد میرویم دربارهٔ آن چیزها صحبت می کنیم.
۴- مسئلهٔ معجزه
قبلاً سخنرانی ای دربارهٔ نتایج فلسفی علم داده در جمع کسانی که فلسفهٔ علم میدانستند، داشتم. یک مدل خیلی سادهای از فعالیت علمی را آنجا گفتم که چگونه است، که فکر میکنم در آن سخنرانی خیلی بدرد میخورد، کلاً چیز بدردخوری است. من مطمئنم که احتمالاً این گونه نگاه کردن یک اسمی هم دارد ولی من ندیدم. اگر کسی اسمش را میداند و بگوید، خیلی خوب است. گاهی یک چیزی آنقدر ساده است که ممکن است اسم هم برایش نگذارند. کلاً شما میتوانید به ساینس این گونه نگاه کنید: علم تجربی که کاری که میخواهیم انجام دهیم این است که اولاً یک اکسپریمنتهایی ترتیبی، حالا این میتواند آبزرویشن باشد، میتواند اکسپریمنت در آزمایشگاه باشد، بالاخره یک کار تجربی میخواهیم انجام دهیم. این را میتوانیم طبق عادتی که مخصوصاً دانشجویان مهندسی دارند و حداقل همه چیز را به صورت سیستم ورودی و خروجی دارد، نگاه کنیم. یک باکس در نظر بگیرید که یک سری input دارد، یک سری output دارد. اکسپریمنت در واقع چیست؟ اکسپریمنت را مثل یک باکس در نظر بگیرد، اینپودها چه چیزهایی هستند؟ یک مثال خیلی ساده؛ فکر کنید من الان یک مدار الکتریکی را میبندم، یک پیل الکتریکی را به یک مقاومت و خازنی وصل میکنم که با هم سری شدند. یک مدار خیلی ساده در نظر بگیرید. حالا کاری که میخواهم انجام دهم چیست؟ ببخشید یک مقاومت بگذارید، با یک پیل الکتریکی. این را که وصل میکنم، یک جریان مستقیمی از آن رد میشود. پیل الکتریکی یک ولتاژی دارد، که یک ولتاژ فیکس است. پیلی که من انتخاب کردم، مثلاً فرض کنید 12ولتاژ دارد. مقاومتی هم که در نظر گرفتم، از داخل جعبهای که مقاومت داشتم، برداشتم و وصل کردم. فرض کنید که میدانم چقدر مقاومت داریم. یک چیزی را میخواهم اندازه بگیرم. میخواهم بدانم این ولتاژ را به آن مقاومت وصل کنم، چقدر جریان از داخل این مدار میگذرد؟ بنابراین یک آمپرمتر هم سر راهش قرار میدهم که جریان را برای من بگذارد. حالا این اکسپریمنت است دیگر. فرض کنید میخواهم قانون رابطهٔ بین ولتاژ و جریان و مقاومت را برای اولین بار در دنیا بررسی کنم. فرض کنید ماجرا این است یا همین الان میخواهم به یک دانشآموزی این اکسپریمنت را بدهم. ورودیهای من در این اکسپریمنت هستند؟ ورودیهای من یک ولتاژی است که خودم 12ولت در نظر گرفتم. جریان ولتاژ ثابت پیل من است. و یک مقاومت هم 2 اهم انتخاب کردم و آنجا گذاشتم. اکسپریمنت به این صورت است که دو ورودی دارد و یک خروجی هم دارم میزنم؛ یک دستگاه اندازهگیری گذاشتم که یک چیزی را برای من میخواند. در واقع به این صورت میتوانم بگویم که حالا ممکن است من در دنیای واقعی ولتاژ پیل الکتریکی خودم را اندازه نگرفته باشم، برای این که رویش نوشته 12ولت، و من به آن کارخانه اعتماد دارم که این واقعاً دوازده ولت است. مقاومتها هم رویش یک علامتهایی است که میگوید که آنها چند اهم مقاومت دارند. ولی اگر این موضوع اعتمادتان را کنار بگذارید، مسأله مثل این است که اول دو تا از مژرمنتهایم، ولتاژ پیلم را اندازه میگیرم، اعتماد نمیکنم؛ مقاومت اهم را هم اندازه میگیرم؛ اینها را میگذارم، اکسپریمنتم را انجام میدهم و میبینم که چه جریانی از آن میگذرد. بنابراین ورودی و خروجی چیزهایی اندازه گرفته شده است. ببینید، در مژرمنت اندازهگیری در کارتان است، یک سری ورودیها هستند که اکسپریمنت را با آنها ست کردید؛ معمولاً یک یا دو یا چند عدد هم به عنوان خروجی دارید میخوانید. حالا اکسپریمنت میتواند خیلی از این پیچیدهتر باشد. من ممکن است بگویم طول سیمی که اینجا اندازه گرفتم جزء ورودیهایم است. این اکسپریمنت کلی جزئیات دارد. را فشار دمایی که در آن کار میکنم، فشار هوا، همه را میتوانم به عنوان ورودی بدهم، اگر به نظرم بیاید که اینها مهم است. من به عنوان دانشمند ممکن است شک کنم که تنها عاملهایی که جریان را تعیین میکند، همین دو پارامتر ولتاژ و میزان مقاومت هستند. فکر کنید هنوز قانونها را نمیدانم یا شک دارم. چیزهایی دیگر را هم ممکن است اندازهگیری کنم. پس حتی توپولوژی مداری که وصل کردم، به اصطلاح، همهٔ اینها را به عنوان ورودی میدهم و یک شرحی مینویسم که این آزمایش این گونه انجام شد، با این مقادیر و بعد مینویسم که این مقدار را روی آمپرمتر خواندم و این خروجیام است. حالا میتواند ورودیها فقط عدد نباشد، مثلاً توپولوژی مدار، یک گراف باید بکشم، که مدار اینطوری بستم. آن هم جزء اکسپریمنت من است. همهٔ مشخصات آزمایش را طوری مینویسم و گزارش میدهم که یک نفر دیگر، آن سر دنیا هم بتواند این را تکرار کند. مشاهدات هم همین طورند. اگر دارم به آسمان شب نگاه میکنم، یادداشت می کنم که تلسکوپم چه نوعی بوده، در چه تاریخی،… اینها همه اطلاعاتیاند که آن تجربهای که دارد ثبت میشود را به من میگوید. میتوانم به عنوان خروجی یک عکس بگیرم و بگویم این خروجیام است. در ساعت فلان، یک تلسکوپ این مدلی را به سمت آسمان گرفتم و باید یادداشت کنم که به چه سمتی از آسمان گرفتم، عکس را به عنوان خروجی بگیرم یا ممکن است یک فاصلهای را روی عکس بخوانم و آن خروجیام باشد. بالاخره من میتوانم بگویم که اکسپریمنت یا آبزرویشن یک باکسی است که یک سری ورودی دارد و یک سری خروجی دارد. حالا فعالیت علمی چیست؟ فعالیت علمی این است که من دوست دارم که یک باکس دیگری داشته باشم که آن مدل ریاضیام یا تئوریام است. مثل این که میخواهم یک مجموعه فرمول روی کاغذ بنویسم که اگر مثلاً همان اعداد ورودی که در اکسپریمنت من یادداشت شده است را در این فرمولها جاگذاری کنم جای پارامترها؛ آن پارامتر خروجی، همان چیزی را به من بدهد که در اکسپریمنت به من داد. مثلاً یک فرمول ساده مینویسم: V=R.I جریان ضربدر مقاومت میشود ولتاژ؛ این باکس دوم من، مدل ریاضیام است که آن اکسپریمنت را قرار است توصیف کند و همان اینپودها و همان اوتپودها را انتظار دارم. اگر اینپودهای بالا را به آن بدهم، همان اوتپوت را به من بدهد، این دفعه روی کاغذ. کل فرایند فیزیک و کل ساینس را می توانید بگویید که مسئله این است که برای اکسپریمنتها میخواهیم مدلهای ریاضی برایش بدهیم. طوری که با همان اینپوت ها، همان اوتپوتها را بتوانیم تولید کنیم. علت این که در آن جلسهٔ دیتاساینس این مدل را گفتم، برای این بود که دوست داشتم این را توضیح دهم که ماشین لرنینگ و هوش مصنوعی کار علم را دارد به جایی میرساند که بلک باکس دوم واقعاً بلک باکس است دیگر. یعنی من یک ماشینی را با استفاده از ابزارهای هوش مصنوعی آموزش می دهم؛ به آن یاد میدهم که آن ورودیها را تبدیل به این خروجیها کند و نمیدانم فرمولهایی که دارد استفاده میکند چیست. مثل این است که دارم یک نرمافزار تولید میکنم که فقط یاد میگیرد که ورودیها را به خروجیها ربط دهد، بدون این که اینجا من فرمولی داشته باشم. در آن سخنرانی من سعی کردم بگویم که این میتواند روی فلسفه علم تاثیر بگذارد؛ به علت این که الان اگر فکر میکردیم که با دادن مدل ریاضی توضیحی برای پدیدههای طبیعی داریم پیدا میکنیم، وقتی یک بلک باکس جایش بگذاریم دیگر حتی توهم توضیح (explanation) را هم نمیتوانیم داشته باشیم. فقط داریم محاسبه میکنیم. یعنی اگر تاریخ علم را یک رقابتی بین کامپیوتیشن و اکسپلنیشن در نظر بگیریم، در مرحلهای داریم وارد میشویم که اصلاً اکسپلنیشن دارد به صفر نزدیک میشود؛ به علت این که کسی دیگر نمیپرسد که آن بلک باکس دوم چگونه دارد کار میکند. فقط داریم محاسبه انجام میدهیم. این که چرا آنجا احساس کردم این خوب است که این مدل را بگویم، این بود که توضیح خوبی بود برای این که بلک باکس دوم لزوماً یک مدل ریاضی explicit که روی کاغذ نوشته شده، دیگر نیست، یک چیزی در یک جایی است، بدون این که من بدانم واقعاً محاسبه را چگونه دارد انجام میدهد؛ یک کامپیوتری دارد این کار را بدون توضیح انجام میدهد. کامپیوتر حتی به من هم توضیح نمیدهد که دارد چه کار میکند، چه برسد من بخواهم بعداً به دانشجوی خودم بگویم که اینجا چطور این محاسبه انجام شده است و معنیاش چیست. بیایید این مدل را در نظر بگیرید. من یک سخنرانیای که چند ماه پیش کردم، اگر آن سخنرانی را گوش نکردید، به عنوان مقدمهای برای این چیزهایی که دارم در این جلسه میگویم خوب است. این که کل این فرایند را وقتی داریم نگاه میکنیم، به وضوح یک سری پیشفرض ما داریم.
اگر یک نفر مثلاً به طور ادهاک قبول کند که ساینتیست یک چنین فعالیتی را در طول تاریخ انجام داده است، از گالیله تا به اکنون، (ساینتیست بیشتر یعنی فیزیکدان، کسانی که دنبال قوانین بنیادی جهان هستند نه جامعه شناس که ممکن است آنقدر کامپیوتیشن انجام نداده باشد. به هر حال هستهٔ مرکز ساینس را فیزیک در نظر بگیرید، که حالا فعلاً یک عده سعی میکنند بگویند این مورد مناقشه است. به هر حال علمی که قوانین بنیادی جهان را میخواهد برای ما کشف کند، اسمش است علم فیزیک. نه شیمی است، نه زیستشناسی و نه چیزهای دیگر.) در مورد این مدل ریاضی یک فرضهایی کردیم؛ اولاً کلاً فرض کردیم که این کار ممکن است، یعنی ناخواسته در ساینس یک چیزی وجود دارد به اسم متودولوژیکال نچرالیسم؛ این که پدیدههای طبیعی، توضیحهای طبیعی دارند؛ یعنی من میتوانم با همان پارامترهای قابل اندازهگیری یک فرمولهایی بنویسم و بگویم که چه اتفاقی اینجا میافتد. متودولوژیکال نچرالیسم، یعنی این که وقتی من به آزمایشگاه میروم، برای نتیجهٔ اکسپریمنتهای خودم دلایل ماوراء طبیعی نباید بیاورم، باید دلایل طبیعی بیاورم و اگر نتوانستم بیاورم، فرمولی بدست نیاوردم، هیچ توضیحی ندارم، میگویم نتوانستم به دست بیاورم. نمیگویم که توضیح طبیعی ندارد. میگویم نه، فعلاً به آن نرسیدم.
مثالی که دوست دارم بگویم، نه به دلیل این که اخیراً این بحثی که در کلاس شده؛ هر وقت این حرف را میزنم میگویم که ساینتیست حق ندارد اگر نتیجهٔ آن چیزی که تئوری به او گفت، نشد، حق ندارد بگوید که جن آمده، نتیجهٔ آزمایش من را خراب کرده است. مثلاً یک موجودات ماوراء الطبیعی خبیثی آمدند؛ تئوری من درست است ولی این آزمایشها را اینها خراب میکنند. اینها مثلاً از ماوراء الطبیعت هستند. این گونه توضیحات بدرد آزمایشگاه علمی نمیخورد. ناخواسته انگار بدون این که خیلی رسماً توضیحی داده باشیم و دلیلی آورده باشیم، از اولی که دوران جدید و ساینس شروع شد، یعنی از گالیله تا کنون، انقلاب علمی اتفاق افتاد، فرض کردیم که در باکس دوم میتوانیم فرمولهای ریاضی بنویسیم. قوانین جهان: اولاً جهان قانونمند است. قوانین جهان ریاضی هستند و علتهای فاعلی هستند، علتهای غایی نیستند، علتها همه طبیعی هستند. من در آن جلسهای که در دانشکدهٔ فیزیک داشتم، سعی کردم فقط همین را جا بیندازم که ما برای فعالیت علمی کلی پیشفرض داریم. قوانین جهان همه جا یکسان است. به جغرافیا ربط ندارند. یعنی یک حالت همگنی در دنیا فرض میکنیم. خیلی چیزهاست. فکر کنید، کلی ما در مورد قوانین و این که اصلاً قوانینی وجود دارد، این که این قوانین همه جا یکسان هستند و به صورت ریاضی قابل بیان هستند. من در آن سخنرانی که مستمعین فیزیکدان بودند، روی این بحث کردم که تلویحاً فرض کردیم که ریاضیاتی که میتوانیم استفاده کنیم و قوانین باید براساس آنها نوشته شود، ریاضیات کامپیوتیشنال هستند. مثل این که به یک نوع خاصی از ریاضیات هم اعتقاد داریم. اینها ممکن است درست باشند، ممکن است نادرست باشند، پیشفرضهای ما هستند. من وقتی که یک چیز را به عنوان پیشفرض در نظر میگیرم، چطور ممکن است این پیشفرض رد شود؟ این که یک جایی به یک پدیدهای برسم که نتوانم این اکسپریمنت را، برایش این بلک باکس را درست کنم. ولی اگر ساینس به چنین جایی برسد، آیا پیشفرضها را کنار میگذارند؟
بحث من در جلسه دانشکدهٔ فیزیک این بود که وقتی یک اکسپریمنتی میآید که مدلهای ما توجیهش نمیکنند، چکار باید کرد؟ بالاخره یک مشکلی وجود دارد. تئوری کار نمیکند، باید ببینیم که کدام فرضهایمان غلط است. آنجا در مورد این صحبت میکردم که یک قاعدهای وجود دارد که باید اول سراغ کدام پیشفرضها برویم و کنار بگذاریم؛ این قاعدهٔ متودولوژیک باید برای این کار وضع شود و این که آیا در طول تاریخ این اتفاق افتاده یا نیفتاده؟ یعنی این قاعده رعایت شده یا نشده. پس من تأکیدم روی این است که وقتی میگویم این قوانین ریاضی هستند، ممکن است که یک نفر فکر کند که جهان براساس یک سری قوانین معنوی دارد اداره میشود. قوانین معنوی. قوانین اصلی جهان یک سری قوانینی هستند که یک سری در قالب فرمول ریاضی نمیگنجند، در قالب کلام میگنجند؛ مثلاً فرضاً یک نفر بگوید: جهان طوری خلق شده که این قانون در آن برقرار باشد که حق همیشه بر باطل پیروز میشود. قوانین جهان، قوانین اصلی اخلاقیاند. نظمهایی که در جهان میبینیم، برای این است که چون آن معانی قرار است درست بیایند بنابراین در یک جهان منظم داریم زندگی میکنیم و این توهم است که قوانین واقعی جهان ریاضیاند. من اصلاً نمیخواهم وارد این بحثها شوم. چون معمولاً وقتی این حرفها را میزنم، بازخوردی که از مردم میگیرم این است که یعنی چه که قوانین ریاضی نباشند. یا جهان قانونمند نباشد؛ یعنی اینقدر این چیزها در ذهن ما به عنوان یک چیزهای بدیهی جا افتاده که حتی خلافش را هم نمیتوانیم تصور کنیم. بنابراین یک طوری به نظر میآید، اصلاً انگار پیشفرضی وجود ندارد، در حالی که دهها پیشفرض میتوان لیست کرد که فعالیت علمی از این پیشفرضها دارد استفاده میکند. من جلسهٔ قبل نکتهای که گفتم، میخواهم تکرار کنم و بحث را ادامه بدهم. این که ما حتی در مورد اکسپریمنتهای خودمان قواعد داریم، پیشفرض داریم. هر چیزی را ما به عنوان اکسپریمنت قبول نمیکنیم. باید چیزی را که ما داریم مطالعه میکنیم، اندازهگیریهای دقیق بتوانیم در موردش انجام دهیم؛ اندازهگیری را مثلاً بتوانیم به صورت عدد بیان کنیم. اکسپریمنت باید قابل تکرار باشد. اگر یک نفر یک اکسپریمنتی انجام دهد که قابل تکرار نباشد، قبول نیست. در واقع مسئله این است که من یک باکسهایی تولید میکنم در آزمایشگاه، به صورت آبزرویشن، اینها موضوعات مورد مطالعهٔ من هستند که برای آنها محدودیت میگذارم، قابل تکرار باید باشند، دقیق باید باشند و الی آخر. از آن طرف هم یک باکس دومی را میخواهم بسازم؛ یک تئوری یا مدل ریاضی که اینها را توجیه کند، آنجا هم در مورد این که این مدل باید چه باشد و چطور باشد، چکار باید کند، یک سری محدودیتها گذاشتم. نکته این است که یک نفر در کل این پیشفرضها مثل هر پیشفرض هر زمینهٔ دیگری میتواند شک داشته باشد. چه چیزی به من میگوید که این پیشفرضها درست هستند یا غلط هستند؟
یک چیزی میخواهم بگویم که فکر میکنم شاید مهمترین نکته دربارهٔ علم و نتایجی است که به طور فلسفی یا در زمینهٔ دین یا فلسفه از علم یک عده میخواهند بگیرند. میگویم ببین تو اولاً اکسپریمنتهایت را محدود گرفتی؛ بنابراین من میتوانم در مورد پدیدههایی صحبت کنم که اصلاً از این جنس نباشند. مثل این که وقتی تو اکسپریمنتهایت را محدود گرفتی، مثل این است که یک محدودیتهایی گذاشتی که مثلاً چیزهای درشتتر از داخل سوراخی رد نمیشوند، خب رد نشوند. بنابراین تو دربارهٔ همهٔ جهان صحبت نمیکنی. تو دربارهٔ یک مجموعهای از پدیدههایی که ویژگیهای خاصی دارند، مثل تکرارپذیری، قابلیت اندازهگیری و… داری صحبت میکنی. بنابراین علم دربارهٔ همهٔ جهان نیست. من دفعهٔ پیش به این موضوع اشاره کردم، برای این که یک نفر میتواند بیاید و بگوید: معجزات اصلاً در قالب مطالعهٔ علمی نمیگنجند؛ برای این که آنها یک پدیدههایی هستند که قابل تکرار نیستند. نکتهٔ دوم ای که شما فرض کردید که علت غایی وجود ندارد، فلان چیز وجود ندارد. جهان قانونهایش این گونهاند، ریاضیاند، کامپیوتیشنال هستند و دارید براساسش مدل مینویسید. چطور میخواهید ادعا کنید که کل این چیزهایی که گذاشتید همهٔ هستی را دارد پوشش میدهد؟ و پیشفرضهایتان هم درست است. شما نهایتش دارید ادعا میکنید که برخی از این اکسپریمنتهایی که از درون آن فیلتر من رد میشد را توانستم یک مدلهای ریاضی خوبی برایش بسازم. خیلی چیزها در دایرهٔ تحقیقات شما نبوده و خیلی خیلی از چیزهایی که در دایرهٔ این تحقیقات بوده را هم شما نتوانستید، نه فقط در فیزیک theory of everthing ندارید، خیلی جاهای دیگر هم سؤالاتی هست که جواب داده نشده است. یکی از دوستان یک مثالی را که من یادم رفته بود، قبلا در جلسات روانکاوی و فرهنگ از آن استفاده کرده بودم را یادآوری کردند. مثال ادعایش این است که (مثل پیشفرض) که همه چیزهایی که در این کیسه هست، گلولههای آهنی هستند. کاری که دارد انجام میدهد چیست؟ این است که با استفاده از یک آهنربا، از درون آن گلوله بیرون میکشد و مدام به شما نشان میدهد که ببینید این آهنی است و دوباره آهنربا را داخل میکند و یک گلولهٔ دیگر به آن میچسبد و به شما میگوید: ببین، این یکی هم آهنی است. همینطور کارش را ادامه میدهد. الان ساینس در طول تاریخ دارد چکار میکند؟ به شما میگوید: من آن چیزهایی که مژرمنت دقیق میشود انجام داد را بررسی میکنم، فرمول ریاضی مینویسم و اینگونه مدل میسازم. بعد تعداد پدیدههایی که با این روش به دام میافتند، دارد زیاد میشود. این آهنربا نماد چیست؟ این که من با یک متد خاصی، با یک پیشفرضهایی خاصی یک چیزهایی را بیرون میکشم. اگر من یک پدیدهٔ طبیعی را با استفاده از این متودهای ساینس بتوانم بشناسم، با فرض این که آن مدل ریاضی خوب کار کند، یک چیزی به دام بیفتد، پیشفرضهای من را رعایت کرده یعنی متمتیکال آن را توضیح دادم، برایش فرمول نوشتم، عوامل نچرال برایش پیدا کردم، به نظر میرسد که موفقم. مشکل کجاست؟ مشکل اینجاست که تو با این متدت این پدیدهها را یکی یکی داری میآوری بیرون، یک پدیدههایی را هم نمیآوری بیرون. این نشان نمیدهد که همهٔ پدیدهها در فرضهای تو صدق میکنند. مثلاً یک نفر بگوید: تو متدولوژیکال نچرالیسم فرض کردی؛ خب معلوم است که پدیدههایی را که چنین توضیحی برایش وجود دارد را بیرون میآوری. یک چیزهایی را هم که بیرون نیاوردی را داری به من میگویی که بعداً بیرون میآورم. کلاً ساینس به شما وعده میدهد، تا اینجا درست بوده، بقیهاش هم درست خواهد شد! یک جوکی است که میگویند: به یک نفر یک بسته اسکناس دادند که در بانک بشمرد، حوصله نداشت؛ گفت: من قبول دارم. فرد اصرار کرد و گفت بشمر. این هم با بیحوصلگی شروع به شمردن کرد تا هفت و هشت رسید و گفت: تا اینجایش درست بوده، بقیهاش هم درست است. بقیهاش درست است یعنی چه؟ اینجا که اصلاً بیمعنی است. برای این که تا هفتاد و هشت درست است، اصلاً معنی ندارد، برای این که ماجرا این است که تا ته آن ببینی که صد تا هست یا نه؛ يعنی چه تا هفتاد و هشت درست است. علم الان چه چیز را ثابت کرده است؟ ادعای شما میتواند این باشد که آقا یک درصدی از پدیدهها را با این روش رفتید شناختید و یک درصدی را هم نشناختید، بنابراین هیچ چیزی به نفع این که پیشفرضهای شما درست است یا غلط است، پیدا نشده است. هر جایی هم که یک پدیدهای پیش بیاید که نتوانستید توجیهش کنید، دارید وعده میدهید که بعداً من این را توجیه میکنم. متد علمی اجازه نمیدهد که غیر از آهنربا چیز دیگری استفاده کنید و چیزهایی بیرون میآیند، همانهایی هستند که به آهنربا میچسبند.
به نظر اوضاع خیلی بر علیه علم میآید. من از آن طرف میخواهم دفاع کنم. اگر کیسه خالی شد چه؟ فکر کنید فقط همین یک کیسه را داریم. همهٔ ادعاهای فلسفی که حول و حوش علم شکل گرفته و میگیرد که علم دارد جهان را میشناسد. مثلاً علم دارد نشان میدهد که نچرالیسم درست است؛ چرا؟ همهٔ این ادعاها وقتی درستند و نزدیک شدیم به این که به آنها برسیم که شما بگویید که کل کیسه را من خالی کردم، هر چه را که دیدم با این متد به آن رسیدم. ببینید نچرالیستها استفادهای که از علم میکنند این است: می گویند ما نیاز به علت غایی ندیدیم. ما نیازی به وجود ماوراء الطبیعت ندیدیم. متدی را گذاشتیم درست است. یک ایرادی که آدمهای غیر نچرالیست، سوپرنچرالیست میگیرند، این است که (همین که من دارم با این مثال میگویم) تو فرض گذاشتی که در چارچوب نچرالیسم توضیح بدهی، خب یک پدیدههایی را توضیح نچرالیستی دادی و این اصلاً معنیاش این نیست که چیزی سوپرنچرالی وجود ندارد؛ دقیقاً مثل این است که با آهنربا گلولهٔ فلزی درآوردی. حرف کسانی که استفادههای فلسفی از علم میکنند که ما دربارهٔ جهان مثلاً به نچرالیسم رسیدیم، با استفاده از ساینس؛ این است که کیسه خالی شده است یا در شرف خالی شدن است. اگر چیزی بود که قابل توجیه نبود، اگر این پیشفرضها ایراد داشت، تحقیقات علمی یک جایی متوقف میشد. الان در فیزیک در آستانهٔ theory of everything هستیم. در شیمی همه چیز را پیدا کردیم؛ چون بر همه چیز یک نوری تابیده شده؛ بنابراین این پیشفرضهای ما یک جوری درست هستند. بنابراین آن پیشفرض متدولوژیک بود ولی آنتولوژیک شد؛ برای این که با آن پیشفرض رفتیم. آن تمثیل من را این گونه ادامه بدهید که همین طور با آهنربا درآوردیم، آخر مثل این شعبدهبازها، کیسه را باز میکند و هیچ چیز در آن نمانده است. اگر هیچ چیز در آن نمانده، ثابت شده که همه چیز از اول فلزی بوده است.
نکتهای که میخواهم بگویم این است که تمام ادعاهای فلسفی، حالا بر علیه مذهب یا به سود مذهب، هر کسی از ساینس با این انبوه پیشفرضها بخواهد نتیجهای دربارهٔ جهان بگیرد و احساسش این باشد که تقریباً همه چیز را فهمیده است، این وحشتناک است. این وحشتناک است که یک عدهای واقعاً همین احساس را دارند. فکر میکنند که به ته آن رسیدهاند. تمام دانشمندان بزرگ جملههایی دارند که نشان میدهد که حسشان این بوده که به هیچ چیز نرسیدند. از یونان، ابن سینا گرفته تا نیوتن، انیشتین، همهٔ این آیکونهای بزرگ علمی احساس جهل میکردند. در حالی که تیپ آدمهایی که ایتئیست هستند و از ساینس استفاده میکنند، دقیقاً آدمهایی هستند که حسشان این است که تقریباً همه چیز حل شده است. دانش بر همه چیز نور افکنده و حالا هر جا را بروید و نگاه کنید هیچ چیز نفهمیدند. یعنی فیزیک همینطور است، کیهانشناسی همینطور است. هر سؤالی را که جواب میدهیم، صد ابهام دیگر بوجود میآید. من یک بار در یکی از سخنرانیهای تکی در دانشکدهٔ فنی دانشگاه تهران، تحت عنوان رابطهٔ علم و دین، یک چنین چیزی را گفتم. آنجا یک اصطلاحی به کار بردم، گفتم قانون بقای جهل. یک مثال خیلی ساده: مثلاً شما میخواهید رعد و برق و صاعقه را توضیح دهید؛ صاعقه را علم این گونه به ما توضیح میدهد که این همان جرقهای است که بین دو صفحهٔ خازن میزند که یک سری الکترون هستند، که از این ور به آن ور میپرند؛ پدیدهٔ تخلیهٔ الکتریکی؛ این را ما در آزمایشگاه میتوانیم ایجاد کنیم. صاعقه هم چیزی جز این نیست. برق تخلیهٔ الکتریکی بین دو ابر، ابر باردار یا بین ابر و نقطهای از زمین است که به زمین اصابت کند. این همان تخلیه الکتریکی است. شما سؤال کنید که تخلیهٔ الکتریکی یعنی چه؟ الکترون چیست؟ نه میدانیم موج است یا ذره. یعنی به یک چیزی در توضیحاتمان میرسیم که اصلاً هیچ چیز درموردش نمیدانیم، به غیر از این که یک اسمی به ما این آرامش را میدهد که آنجا یک چیزی است و طبق یک قواعد محاسباتیای رفتار میکند. آرامش این است که یک چیز قابل کنترلی است. درست است که نمیدانیم چیست ولی تحت کنترل است، از آن نترسید. اینها یک چیزهای ریزی به اسم الکترون هستند. حالا گاهی مثل موج رفتار میکنند، گاهی مثل ذره رفتار میکنند. حالا زیاد به آن کار نداشته باشید، ولی اینها الکترون هستند. الکترون بار دارد، جرم دارد، فرمول دارد. از آن نترسید ولی نمیدانیم که چیست! به من آرامش دست نمیدهد، بگویی این تحت کنترل است، تا وقتی به من نگویی که این چیست. نه این که نمیگویی آن چیست، یک چیزی میگویی که از این که هیچ چیز نگویی بدتر است. میگویی گاهی موج است، گاهی ذره است، یک چیز عجیب و غریبی است. قانون بقای جهل! من این مثال را زدم، منظورم این است که اکسپلنیشنها به یک جایی میرسند که خیلی اوضاع مبهمتر از آن چیزی میشود که من از اول از آن شروع کردم. این معنیاش این نیست که علم برای ما کاری انجام نمیدهد. علم دارد یک پدیدهٔ قابل مشاهده در آزمایشگاه را به آسمان ربط میدهد، دارد میگوید که اینها هر دو یک چیز هستند، دارد فرمول مینویسد، از آن تکنولوژی در میآید، هزار چیز از آن در میآید. ولی وقتی به جنبههای فاندامنتال که میرسیم اوضاع بدتر از آن حالتی است که شروع کردیم، یعنی اصلاً به ذراتی میرسیم که ماهیتشان معلوم نیست، اصلاً کلمهٔ ذره را نباید در موردشان بکار ببریم برای این که همیشه ذره نیستند، یک چیز مبهم عجیب و غریب هستند. اکسپلنیشن یعنی برسند به یک جایی که بفهمم که با چه چیز سروکار دارم. من نمیفهمم جریان الکتریکی واقعاً چیست.
نکتهٔ اصلی من این است که این شاید مهمترین مسئله دربارهٔ علم است، دربارهٔ رابطهٔ علم با دین، فلسفه و هر چیزی دربارهٔ جهان است. وقتی این تعداد پیشفرض گذاشتید، وقتی میتوانید ادعای شناخت دربارهٔ جهان کنید که بگویید به این نتیجه رسیدم که این پیشفرضهایم درست هستند. یعنی متدولوژیتان را تبدیل به اونتولوژی کنید، چه در مورد نچرالیسم یا هر چیز دیگری. که حستان این باشد که کیسه خالی شده یا یکی دو چیز بیشتر داخلش نمانده است. اگر واقعاً یک نفر احساسش نسبت به کشفیات علمی این باشد که هزاران کیسه بوده و تو یک کیسه را برداشتی، دراین کیسه هم نود و نه درصدش را در نیاوردی، هیچ کاری نمیتوانی بکنی که به من یک حسی بدهی که پیشفرضهایت درست است. همه کسانی که ایتئیست هستند و احساس میکنند که نوع ایتئیست علمگرا هستند، احسشان نسبت به علم این است که کیسهٔ دیگری وجود ندارد و نود و نه درصد کیسه را هم در آوردیم، چیزی دیگر ته آن نمانده است.
مرحوم هاوکینگ در یک شوی لریکینگ که شرکت کرده بود. اگر شوی لریکینگ را بشناسید، کلاً اصلاً اصل ماجرا این که یک فیزیکدان برجسته برود و در آن شو شرکت کند، خودش مسئله است. چطور این آدم به آنجا رفته و بشیند و یک آدم (ژورنالیست هم نمیشود به او گفت) شومن، از او یک سری سؤال بپرسد! جلوی مردم فرمول فیزیکی که نمیپرسد؛ جهان چگونه خلق شده است و عاقبت جهان چه می شود. میدانید از یک فیزیکدان بپرسید که در مورد این چیزها اظهارنظر کند! شما مصاحبه را که نگاه میکنید، هاوکینگ میگوید به theory of everything رسیدیم. جملههایش واقعاً یادم نیست ولی ادعا همین است. عکس العمل فیزیکدانها این بود که در همان هفتهٔ بعد آن، همه گفتند که این گونه نیست. از خود ادوارد ریتن که لیدر فیزیکدانها هست و m تئوری از کارهایش در آمده پرسیدند، گفت: اصلاً m تئوری، به معنای فیزیکی تئوری نیست. مثل یک مجموعهای از چیزهاست که کنار هم قرار است یک کاری بکنند. من میخواهم بگویم غیر از جنبهٔ احساسیای که هاوکینگ احتمالاً در روزهای آخر عمرش داشت، که دوست داشت theory of everything را ببیند و ندیده از دنیا نرود! مثل یک آدمی که پنجاه سال از دورهٔ نوجوانیاش را روی رسیدن به آن کار کرده و حالا دارد میمیرد و به جایی نرسیده است. واقعیت این است که آدم انگار آن لحظهٔ آخر دوست دارد بگوید که همین که من دیدم، m تئوری همانی بود که دنبالش میگشتم، در آرامش از دنیا برود. اگر این جنبهٔ احساسی را کنار بگذاریم، منطقاً برای پاسخ دادن به سؤالات فلسفی که آقای لریکینگ میپرسد، شما باید درموضعی باشید که theory of everything را دارید. واقعاً به اوریتینگ رسیدید. در مورد همهٔ پدیدهها علم میتواند قضاوت کند. اگر ندارید، به هیچ چیز نرسیدید. من قسمت مصاحبه را با مسامحه در موردش صحبت کردم. حسم این است که آنجا این ادعای عجیب این که به theory of everything رسیدیم، که مورد تعجب خود فیزیکدانها هم شد که چرا این حرف را میزند. این است که نمیشود شما بحثهای فلسفی کنید، به عنوان یک ساینتیست و احساستان این باشد که هنوز نود و نه درصد راه باقی است. یا باید بگویید اصلاً صد درصد رسیدم یا بگویید نود و نه درصد از آن را رسیدم. یک ذره مانده و آن را هم به آینده وعده میدهم که این یک تکهاش را هم درست کند.
بحثم این بود که یکی از ادعاهای علم این است که جهان توسط یک قوانین جهان شمول همگن، همه جایی، همه زمانی دارد اداره میشود؛ قوانین هم ریاضی هستند؛ تخطی هم بر نمیدارد؛ نتیجه میگیرید که جایی برای معجزه نیست. میخواهم در مورد این بحث کنم. اولین بحثی که در ذهنم الان باز کردم، مهمتر از این است که بگویم در مورد معجزه دارم بحث میکنم. مطمئناً آن فکرها در ذهنم نیست برای این که جواب مسئلهٔ معجزه را بدهم. یک بار کاهش پیدا نکند. از اینجا به بعد میخواهم دربارهٔ معجزات صحبت کنم. اولین ادعا این است که یک نفر میتواند بگوید معجزات در کیسههایی هستند که تو بررسی نمیکنی. چون نوع اکسپریمنتهای قابل تکرار اندازهپذیر نیستند، بلکه یک جور پدیدههای استثنایی هستند، تو اینها را بررسی نمیکنی. تو وقتی ادعا میکنی که جهان، قوانین جهان شمول و فلان دارد و اینها استثناپذیر نیست، براساس این که آن باکس اول را در شرایطی گذاشتی که چه چیزهایی در حیطهٔ مطالعهات است، یک نفر میتواند بگوید استثنا دارد ولی خارج از این حیطه و این اکسپریمنتهایی که تو بررسی میکنی. از نظر فلسفی، منطقی و قابل ادعا است. پدیدههایی وجود دارد که از قوانین جهانشمول علمی پیروی نمیکند و هیچ مشکلی نیست. علم هم هیچ وقت به آنها کار ندارد، به علت این که اینها در آن شرایط ابتداییای که برای باکس اول در نظر گرفتی، اینها اکسپریمنتهای مجاز نیستند. تو وقتی یک چیزهایی را اجازه دادی و یک چیزهایی را ندادی، ادعای یک آدم مذهبی یک خرده، که آزار داشته باشد، این است که تو اکسپریمنتهای مجاز داری که در این شرایط صدق میکنند، یک سری اکسپریمنتها برای تو غیرمجاز هستند. معجزات جزء آن غیرمجازها هستند. همهٔ جهان آن قسمتهای تکرارپذیرش از یک قوانین جهان شمول دارند پیروی میکنند؛ تو اینها را داری کشف میکنی، پدیدههای استثنایی را هم کنار گذاشتی؛ معجزات جزء آن پدیدههای استثناییاند که قوانین جهان شمول نقض میشوند و نمی توانی در هر جای دنیا این را تکرار کنی. فقط حضور حضرت موسی و آن جمعیتی که آنجا جمع شدند، میتواند این اکسپریمنت اتفاق بیفتد که رود نیل شکافته شود. این گونه نیست که تو فردا یک آدمی را بگویی، فرض کنیم این موسی است و فرض کنیم آنها بنیاسرائیلاند. آن صحنه را تکرار کنی، بعد بگویی این عصای موسی بزن، نشد! مذهبی این گونه نگاه میکند. آن آدم با این بنیاسرائیل، با این فرعونیهایی که دنبالش هستند؛ این اتفاق میافتد، به دلیل یک قوانین معنوی که مافوق قوانین جهانشمول هستند. این با ساینس تزاحمی ندارد. همان قدر تزاحم ندارد که سوپرنچرالیسم ندارد. اگر یک نفر بگوید، اگر علم بتواند ادعا کند که هیچ کیسهٔ دیگری وجود ندارد که من بررسی نکرده باشم و همهٔ این کیسهها را خالی کردم، حالا میتواند بگوید که معجزه هست یا نیست، سوپرنچرال هست یا نیست. بنابراین از یک دید فلسفی خیلی سطح بالا، یک آدم مذهبی میتواند از وجود معجزات دفاع کند، با این عنوان که اینها اصلاً جزء آن دایرهٔ بررسیهای علمی شما نیستند. اینها کیسههایی هستند که شما کنار گذاشتید.
در جلسات فکر کنم تک رقمی قدیم ها، یک نفر سؤال کرد و من یک توضیحی دادم دربارهٔ این که تمثیلهای بهشت و جهنم معانی سمبلیک دارند. هم دلیل متنی سعی کردم بیاورم. هم احتمالاً به مسئلهٔ تعبیر رؤیا و روح و اینها یک اشارهای کردم. چون جلسات اول بود، این مشکل وجود داشت که به اندازهٔ کافی با طرز تفکر من دانشجویان آشنا نبودند، فکر میکنم بعداً همه فهمیدند من فارغ از مسائل دینی، به دنیا یونگی نگاه میکنم. بنابراین طبیعی است که من وقتی یک متن دینی را میخوانم، یا حوادث جهان را ممکن است سمبلیک تعبیر کنم، چه برسد به این که یک توصیفی دربارهٔ بهشت و جهنم است. یادم است یک چیزهایی گفتم. بعد یکی از دانشجویان پرسید که شما این چیزی که دارید میگویید برای جواب این اشکال که چرا بهشت را مثل باغ و آب و این چیزها گفته است، می گویید. در حالی که برای اروپاییها که زیاد باران و آب و اینها دیدند، ممکن است صحرا مثال خوبی از بهشت باشد. فکر میکنم یک چنین حرفی زده شده بود یا خودم گفتم. من سعی کردم بگویم شما شب که خواب میبینید فرق نمیکنید در اروپا هستید یا در ایران، اگر خودتان را در بیابان ببینید، یعنی جایی که آب نیست، جایی که مثلاً سبزی نیست، گیاه نیست، تعبیر بدی دارد. حرف من این بود که یک زبان نچرالی وجود دارد، از نظر روانی که در رؤیاها ظاهر میشود و universal است. حداقل در دیدگاه یونگی، تا حدود زیادی جهانی است. فرض کنید شما به بیابان علاقه دارید، این به معنی این نیست که آن زبان نچرالی یا آن زبان یونیورسالی که در روان شما سمبل تولید میکند، با تجربیات روزمرهٔ شما تغییر کرده باشد. اگر بحثهای تفسیر رؤیای آن جلسات روانکاری و فرهنگ را گوش دهید، اینها یک تبصرههایی دارد و به همین سادگیای که الان دارم میگویم نیست. در آن جلسه من آن را گفتم و آن دانشجو گفت: این حرفها را دارید میزنید برای این که آن ایراد برطرف بشود! من از این ناراحت شدم که طرف احساس کرده است که من این چیز به این عظمت را دارم میگویم که بگویم که چرا در قرآن برای بهشت گفته است و در جواب این آن را ساختم. اصلاً من دنیا را این گونه میبینم، از جمله آن ایرادی را که یک عده میگیرند، این گونه جواب میدهم. الان من نگرانیام این است که من اصلاً کلاً خیلی به مسئلهٔ معجزه به عنوان ایراد و اینها در ذهن خودم فکر نمیکنم و هیچ کدام از این چیزهایی که دارم میگویم، برای رفع مسئله معجزه به ذهنم نرسیده است.
شما یک چیز را همیشه در ذهنتان باشد، قبلاً هم حتماً به آن اشاره کردم. خیلی وقتها، این فقط در ساینس اتفاق نمیافتد، در حکومتهای سیاسی معمولاً این طور است؛ اتفاقی که میافتد این است که فرض کنید قرار است نظام شاهنشاهی برود و نظام جمهوری اسلامی بیاید و یک وعدههایی داده میشود که به کجا قرار است برسد. همینطور که زمان میرسد، هر سال که 22بهمن میآید، مخصوصاً در چهلمین سال، قرار است که گزارش بدهیم که چقدر جمهوری اسلامی خدمت کرده است. شما یک مدیر را میخواهید ارزیابی کنید، موفقیت یک پروژه را میخواهید ارزیابی کنید، باید ببینید که از اول چه اهدافی تعیین شده و بگویید که به آن اهداف رسیده است یا نه. این که یک نفر بیاید گزارش دهد که آقا در سال 1357 تعداد موبایلهای کشور، صفر بوده، الان ما مثلاً یک میلیون موبایل داریم؛ اینقدر ایتیام داریم. من یادم نمیآید سال 57 کسی به ما وعدهٔ موبایل و ایتیام و اینها داده باشد. یک وعدههایی دیگری را دادهاند؛ از جمله این بود که رژیم شاهنشاهی دزد است، آنها بروند و یک رژیم صالحی که در آن دزدی نمیکنند بیایند. در چهلمین سال با افتخار میشود اعلام کرد که رکورد تاریخ دزدی از بیتالمال در ایران شکسته شده است؛ یعنی یک دزدیای شد، یک روزنامهٔ کویتی این را تیتر زد که رکورد شکسته شد. یعنی به حجم کل پولی که در ایران وجود دارد، آن مبلغی را که برداشتند، تا بحال در تاریخ اتفاق نیفتاده بود که از خزانه آنقدر بردارند. شما هر چیز را این گونه بررسی کنید. بروید و ببینید آن موقعی که ساینس شروع شد، چه وعدههایی به ما دادند. من یادم است که ابتدایی که بودیم، یک صفحه در کتاب فارسی ما بود، یک شعری در آن بود، عکس یک موشک را زده بود و یک بچهای که خیلی با شادی دارد بازی می کند. هنوز تأثیرات رفتن سفر انسان به کرهٔ ماه خیلی شدید بود. این تبلیغ علم و تکنولوژی بود که در ذهن بچهها جا بیفتد که علم و تکنولوژی چقدر مهم است، ساینس چقدر مهم است. شعرش این بود که: علم ببین ره به کجا میبرد تا کرهٔ ماه تو را میبرد؛ این مثال همینطور در ذهن من مانده، یک خرده بروید از دوران باستان، ببینید بشر آرزوهایی که داشته است که چه چیزهایی را بفهمد، چه چیزهایی از نظر علم، دانش برایش مهم است و چه چیزهایی از لحاظ تکنولوژیک که به چه برسد برایش مهم است. مثل سال 57 یک لیست تهیه کنید، نود و نه درصد چیزهایی که ساینس و تکنولوژی به آن رسیده از همان نوع ایتیام و موبایل هستند که اصلاً کسی نمیخواسته است. مردم کجا آرزو داشتند که به ماه بروند؟ آرزوی پرواز به معنای این که بتوانند مثل پرندهها بپرند، واقعاً داشتند. نقل و انتقال سریع برای بشر همیشه مهم بوده است. مسئله این است که یک رژیم سیاسی، هر چیزی، هر پروژهای در دنیا کسانی که اجرایش میکنند، دوست دارند بگویند که ما موفقیم. به علت این که حس موفقیت مهم است، برای این که پروژه ادامه پیدا کند. بالاخره ساینس و تکنولوژی از جایی پول بگیرند، باید بگویند ما خیلی پیشرفتیم، به همهٔ آرزوهای بشر داریم میرسیم. بشر مثلاً عمر جاویدان میخواست. آرزوها را نگاه کنید و واقعاً لیست کنید، از ادبیات و متون باستانی و ببینید تا هزار سال قبل چه چیزهایی ثبت شده است. در داستانها مردم چه چیزهایی دوست داشتند عاشق باشند، خانواده و… علم و تکنولوژی در این زمینهها که نرفته است. حرفی که میخواهم بزنم این است، شما سؤالهای علمی قدیمی را نگاه کنید، بیشترش در مورد انسان است. بیشترش در مورد این که چطور فرض کنید باید زندگی کرد. ابهاماتی که وجود داشته است، که این کار را بکنم یا آن کار را بکنم؟ این درست است یا آن غلط است. نه فقط کارهایی که انجام میدهیم، دربارهٔ حقیقت انسان. شما علم را نگاه میکنید، میبینید علم رفته دربارهٔ ذرات بنیادی یک تحقیقاتی انجام داده است. سؤالی آنجا خیلی وجود نداشته است. میخواهم بگویم کیسههایی که کنار گذاشته شده دربارهٔ انسان، جامعهٔ انسانی، هزاران چیز، دربارهٔ رؤیا، همیشه مردم دوست داشتند بفهمند این چیزهایی که در خواب میبینند، معنیاش چیست؟ به آینده ربط دارد یا نه. صد سال پیش فروید این را بعد از مدتها که تمسخرآمیز با آن برخورد میکردند، شروع کرد و کم و بیش میشود گفت که یک دانشی بوجود آمد که هنوز هم که هنوز است جزء ساینس آن را حساب نمیکنند. شما یک لحظه به دنبال این بروید که سؤالهای اصلی دربارهٔ جهان چه بوده است؟ اینها نود و نه درصد در آن کیسههایی بودهاند که اصلاً جزء علم نیستند. علم، جهان بیجان غیر انسانی را بررسی میکند. در حالی که کنجاویهای بشر، بیشتر حول و حوش خودش بوده است؛ دربارهٔ احساسات و آیندهٔ خودش؛ این چیزها بیشتر مورد توجه بوده است. بنابراین اینطور نیست که نیت کرده باشیم که این سؤالها را جواب بدهیم و بعد به آنها رسیده باشیم. به هر چیزی رسیدیم میگوییم همان مهم است. برایش شعر درست میکنیم، تبلیغات برایش درست میکنیم. میخواهیم بشر را قانع کنیم که تو از اولی که خودت را شناختی، میخواستی به کرهٔ ماه بروی. ما هم حالا بردیم. عرفا نمیخواستند به کرهٔ ماه بروند. کنجکاویهای بشر دربارهٔ جهان، توسط علم پاسخ داده نشده است؛ در کیسههای بررسی نشده است. آنهایی هستند که اکسپریمنتها دربارهیشان قابل انجام نیست. سؤالها را دربیاورید، ببینید علم و تکنولوژی به کدام چیزهایی که ما دوست داشتیم بدانیم، به کدام چیزهایی که میل داشتیم انجام بدهیم، ما را رساندهاند.
حضار: بیماریهای قدیمی، خیلی کنجکاوی داشتند که چطور بوجود میآید…
آفرین، بله خیلی مهم است. من نگفتم که هیچ چیز جواب داده نشده است. در مورد بیماریها واقعیت این است که اتفاقی که افتاده خیلی ساینتیفیک نیست. الان بیماریها ماجرایش چیست؟ اصل ماجرایی که اتفاق افتاده است، مسئلهٔ بهداشتی است. یعنی بیماریهایی که میآمدند و جارو میکردند، طاعون و … ما هنوز هم نمیتوانیم با آنها مقابلهای کنیم. خیلی چیزها دارو ندارد. خیلی از بیماریها مثل سرطان که الان خیلی مسئلهٔ شایعی است، ما حتی علتش را هم نمیدانیم، درمانی هم برایش نداریم. بیشترین پیشرفتی که کردیم این است که توانستیم سیستمهای بهداشتی، آب بهداشتی… درست کردیم. چقدر میتوانید بگویید که این بیماریهای واگیری که الان دیگر واگیر نیستند، نتیجهٔ علم پزشکی است. اتفاق میافتند، ولی نمیگذاریم گسترش پیدا کنندَ قرنطینه درست میکنیم. یک راههای عملی پیدا کردیم که نمیتوانید بگویید اینها ساینتیفیک هستند. الان دربارهٔ منشاء بیماریها خیلی ابهامها بوجود آمده است. من یک بار یک صحبتی در اینجا کردم. چقدر واقعاً ویروسها عامل بیماریاند. چقدر سیستم ایمنی، نقص سیستم ایمنی بدن است که باعث بیماری میشود. ما سیستم ایمنی بدن را هنوز خیلی خوب نمیفهمیم. خیلی در حال فهمیدن یک چیزهایی هستیم ولی این که این داروها خوب عمل میکنند، نمیکنند، چیزهای جانبیشان چیست. به یکباره میتوانم بگویم که هیچ پیشرفتی حاصل نشده است. من کلاً این ادعا را نکردم. گفتم لیست بکنید و ببینید که آرزوها و مشکلات بشر چه بوده و به چه چیزهایی رسیده ایم. ما جلو بیماریها را نتوانستیم بگیریم. همهٔ بیماریها را نمیتوانیم مداوا کنیم ولی به نظر میرسد که مخصوصاً در زمینهٔ بهداشت (من تأکیدم بر این است) پیشرفتهای بزرگی کردیم که ساینتیفک نیستند. سال حدود2000 یک ویروس جدیدی آمد، در جنوب شرقی آسیا کشتار کرد. چه کار کردند؟ قرنطینه کردند. نه دارو برایش درست کرند… الان فهمیدیم که کل بیماریها همه ویروسیاند، دارو هم نمیشود داد. چکار میکنیم؟ واکسن درست میکنیم، یعنی آن ویروس را ضعیف تزریق میکنیم، به اضافهٔ این که قرنطینه ایجاد میکنیم. بیشترین چیزی که باعث شد سارس نصف جمعیت دنیا را از بین نبرد، مسئلهٔ ارتباطات و سیستم کنترلی است که در دنیا بوجود آمده است. اینها ساینس نیست. میدانید منظورم چیست؟
واکسیناسیون ساینس نیست. ربطی به این ندارد که من آن ویروس را چقدر شناختم. نه واکسیناسیون و نه قرنطینه؛ قرنطینه چیزی است که از قدیم هم وجود داشته است. بشر به یک جایی رسید؛ اگر به من بگویید که سارس را چه چیزی از بین برد؟ ارتباطات، تکنولوژی ارتباطات؛ بلافاصله وقتی میگوید، خبرگزاریهای دنیا گزارش میدهند، هواپیماها، مسافرتها کنترل میشود، آدمها را نمیگذارند که از آنجا بروند؛ یک سیستم ارتباطی باعث میشود که جلوی شیوع این ویروس را بگیرند، نه این که ما بتوانیم آن ویروس را از بین ببریم. من نگفتم که علم پیشرفت را ایجاد نکرده که شما بخواهید یک مثال نقض بزنید. من حرفم این است؛ همین الانی که دارند انگار میخواهند بگویند که ساینس همه چیز را حل کرده است و به همهٔ سؤالها جواب داده است و این حرفها؛ اگر کیسهٔ اصلیای که برداشته، لااقل همان کیسهٔ اصلی بشر است، حرف من این است که بروید لیست کنید، همینطوری که الان شما به ذهنتان رسید. بیماریها یکی از مشکلات بشر در طول تاریخ بود. بروید لیست کنید ببینید مشکلات و سؤالات و تکنولوژیهای مورد لزوم بشر چه چیزهایی بوده، بعد ببینید چقدرش با این آن سازگار است؟ مثلاً بگویید بیست درصد. یک جواب پیدا کنید.
کسانی که خیلی علمگرا هستند، طوری رفتار میکنند، انگار همین سؤالهایی که جواب دادند، همان سؤالهایی بوده که بشر میخواسته به آنها برسد. من میگویم که اینطور نبوده است. خیلی از سؤالهایی که بشر میخواسته به آنها برسد، جوابشان اصلاً در آن کیسه نیست. برای این که با آن نوع اکسپریمنتهایی که بشود اندازه گیری انجام داد، در نمیآیند، یک چیزهای دیگری هستند؛ بحث الان مربوط به عالم انسانی است.
مهمتر از همهٔ چیزهایی که دربارهٔ علم از اول این جلسات گفتم، این چیزی است که در این جلسه میخواهم تأکید کنم که هر چه از علم نتیجهٔ فلسفی و مذهبی و غیرمذهبی میخواهی بگیری، اساسش این است که علم خیلی پیشرفت کرده و همه چیز را تقریباً در آورده است. یک کیسه است و در آن کیسه هم چیزی نمانده. اگر صد کیسه است و یکی از آنها را برداشتی، از نود و نه گلولهٔ داخلش یکی را درآوردی، اصلاً چیزی نمیتوانی بگویی. این جمله را چه کسی گفته؟ نیوتن گفته است؛ من احساس کودکی را دارم که در یک ساحلی قدم میزند ولی گوشماهیها و صدفهایی را که آنجا بوده، چندتایش را برداشتم و نگاه کردم. آخر عمرش گفته است که تحقیقات علمی من مثل این است که دریک ساحلی هستم، یک بازیای کردم، چند تا گوشماهی را نگاه کردم. اگر حس شما نسبت به ساینس امروز این باشد، هیچ نتیجهٔ ضد مذهب، هیچ نتیجهٔ فلسفی از آن نمیگیرید. اما حسشان این نیست. حسشان این است که یا کار را تمام کردند یا دیگر چیزی نمانده که تمام کنند!
۵- ایرادها به معجزات قرآن
۱-۵ ایراد نابودی شهرها به صورت ماوراءالطبیعی
ایراد «super natural destruction of cities» این که شهرهایی به صورت ماوراءالطبیعی نابود شدند، بلای آسمانی نازل شده؛ این ساینتیفیک ارور دارد. یا همینطور جلو برویم دربارهٔ دریا که به دو قسمت تقسیم شده است و رد شدن حضرت موسی از رود نیل، ساینتیفیک ارور دارد. سلیمان میتوانست باد را کنترل کند، ساینتیفیک ارور است. کل پدیدههای معجزهآسایی که دینداران به آنها معتقدند، در قرآن، در بایبل و در همهٔ ادیان و حتی در نهضتهای عرفانی تحت عنوان کرامت، یک چیزهایی گفته میشود؛ همهٔ اینها میشود گفت که ساینتیفیک ارور دارد، چرا؟ واقعاً چرایش هم یک خرده گفتنش سخت است. با اعتقاد به این که جهان از یک قوانین لایتغیری پیروی میکند، سازگار نیست. مثلاً اگر قرار است این آب کنار برود، یک نیرویی باید اینها را کنار ببرد و ما میدانیم که بشر چنین نیرویی نمیتواند تولید کند؛ عصای موسی چیز عجیب و غریبی در آن نبوده، ظاهراً در عصا چیزی کار نگذاشته بودند. اینهایی که معتقد به این هستند که پیامبران در واقع فرستادهٔ موجودات فضایی هستند، اینها احتمالات توضیحشان برای این معجزات این است که در عصای موسی یک چیزهایی بوده است. چرا میخندید؟ از این حرفها تا بحال نشنیدید؟ آقای فوندانیکن که آن کتابهای ارابهٔ خدایان و اینها را نوشته، میگوید که تابوت عهد عتیق یک پیل الکتریکی بوده و توضیحاتی که دربارهٔ ساختش است همین را نشان میدهد. مثلاً موجودات فضایی به موسی میگفتند که این را بساز، بعد برای مردم آن زمان حالت معجزهآسا داشته است، نزدیکش میشدی، جرقه میزده، مردم میگفتند: یهوه خشمگین شده و از این حرفها. بنابراین این حرف که معجزات وجود داشتند ولی به صورت تکنولوژی بودند، یعنی موجودات فضایی میآمدند، یک چوبی و یک عصایی میدادند، حضرت موسی هم نمیدانست که درون آن چیست. بعد وقتی میگفتند: به آب بزن، یک سیگنال میفرستاده و آن کار میکرده و آب شکافته میشده است. حالا چگونه به مار تبدیل میشده هم تکنولوژیشان بالا بوده، موجودات فضایی هستند، شما چه میدانید موجودات فضایی چه میدانند.
– نباید از لحاظ علمی بگویند غیر ممکن است، مثل این سیگنال
نمیگویند، برای همین است که میگویم سخت است که بگوییم ارورش کجاست. یک نفر ممکن است بگوید که عصا، یک چیزی بوده یا مثلاً خیلی از آدمهای مذهبی معتقد نیستند که اینجا معجزه به معنای این که علتی وجود نداشته است؛ میگویند که یک پیامبر یک ویژگیهایی از نظر روانی دارد که میتواند یک کارهایی انجام دهد. مثلاً یک لحظه فکر کنید این راست باشد که یک آدمهایی میتوانند قاشق و چنگال را با نگاهشان خم کنند؛ همین را تعمیم بدهید. فکر کنم اکثراً قبول ندارند که فیلمهایی که منتشر میشود راست است، اینها شعبدهبازی است. یک لحظه فکر کنید که چنین تواناییهایی در مغز انسان است که بتواند کاری انجام دهد؛ فقط کافی است که بگویید پیامبران این را خیلی زیاد داشتند؛ در حد موجودات استثنایی بودند که آن فرد میتواند قاشق و چنگال را صاف کند. این آدمهایی که باور دارند که میشود قاشق و چنگال را خم کرد، احتمالاً فکرشان این است که میشود در مغز، یک جریانهایی را به حالت نوسان درآورد و بعد هم یک موج درست کرد و یک چیزی میگویند. من از یک آدم، از این دراویشی که معتقد بود که کرامتهایی از لطف و فلان خانقاه خودشان دیده، یا حتی خودش، یک ادعایی در مورد خودش میکرد که من یک بار این کار را کردم، این که مثلاً یک عده بودند، من تمرکز کردم، یک موج درست کردم، همهٔ اینها پرت شدند. باور کنید برای من خیلی جدی این را تعریف کرد. من هم خیلی جدی گوش کردم. یک لحظه فرض کنید که اینها درست باشند. بنابراین میشود به فکر توجیه علمی بود. مثلاً مغز خودتان را میتوانید آموزش دهید که مثلاً نورونها یک طوری خاموش و روشن شوند، امواج الکترومغناطیسی ایجاد شود یا هر چیزی و بعداً یک تأثیری روی جهان بگذاری، یک محاسبهای بکنی که اگر طرف مغزش این گونه باشد، رود نیل را هم میتواند بشکافد.
من دفعهٔ قبل یک توضیح خندهدار ساینتیفک در مورد شکافتن رود دادم، یک نفر گفته که اگر سیارهای با فلان سایز در آن زمان رد شده باشد، این اتفاق میافتد؛ این خندهدار است، چون یک چیز خارج از کنترلی است که آن لحظه موسی نمیداند. یک توضیح عجیب و غریبی است. ولی اگر یک نفر بگوید که مغز میتواند به یک توانایی تولید امواج برسد، خیلی چیزها را ممکن است بشود توجیه کرد، از جمله شکافتن رود نیل. من این حرفها به صورت جدی نمی زنم. مثل موضوع جن را هم به میکروب و اینها گفتم، یک عده خیلی جدی گرفتند. من می خواهم بگویم که اینها ساینتیفیک ارور نیست. تئوری دربارهٔ معجزه یا تئوری دربارهٔ جن و اینها نمیخواهم بدهم. طرف مقابل میگوید اینها ارور هستند، شما باید یک جوابهایی بدهید که نشان دهید اینها ارور نیستند. برای این که بگویید معجزه ارور ساینتیفیک دارد، باید یک طوری عدم امکان آن را ثابت کنید نه این که بگویید که من به آن نرسیدم یا عجیب است. و خیلی سخت است، حتی در مورد معجزه شما ادعا کنید که اینجا قوانین علمی نقض شدند. آن جواب آزاردهندهٔ اولی، آن آزاردهندهاش سعی میکنم بگویم که منظورم چیست. برای این که بدون این که دست به چیزی بزنید، جواب میدهید و میروید؛ مثل من همینطوری میگویم که معجزه و چون همین محدودیتهایی که گذاشتی، کافی است که من یک چیزهایی خارج از این دارم، اینها هم جزء آنها هستند. آزاردهندهاش این است که خیلی چیزهای دیگر را هم میشود همین حرف را در موردش زد. یک سری جواب کلی! در حالی که غیرآزاردهندهاش این است که یک توضیحی در مورد معجزه بدهم که این چگونه اتفاق میافتد. چه ربطی به پیامبری دارد. مثلاً در کانتکست دینی یک حرفی زده باشم، نه این که همینطوری ول کنم و فقط بگویم تو صلاحیت این را نداری که در مورد این موضوع حرف بزنی. بنابراین در مورد این موضوع حرف نزن؛ سؤال خارج از محدودهٔ اختیاراتت است. آزاردهندهاش همین است که طرف دهانش را میبندد ولی جوابش را هم نمیدهیم؛ خیلی وقتها همینطور است که میشود دهان یک نفر را بست، بدون این که قانعش کنیم و حس این که یک چیز را فهمیده به او بدهیم. ببخشید محترمانه یعنی خفه شو. دیگر در این مورد حرفی نزن. در مورد معجزه صحبت نکن.
در ادامه نوشته به پدیدهٔ تبخیر در water cycle اشارهای نشده است. water cycle یعنی آب از روی زمین میرود، ابر درست میشود، از ابر باران میآید و دوباره این میرود و از طریق گیاهان یا از طریق دریاها دوباره تبخیر انجام میشود و water cycleای داریم که در حیات کرهٔ زمین خیلی مهم است. میگوید به این قسمت تبخیر اشاره نشده است. چیزی که در قرآن است این است که ابرها میآیند و از آسمان آب میآید و… هیچ وقت نمیگوید که برعکس از زمین هم آب به آسمان میرود. از این چه میفهمید؟ خیلی عجیب است دیگر، این ساینتیفیک ارورش کجاست؟ من بگویم مثلاً به فلان پدیدهٔ طبیعی در قرآن اشاره نشده که نمیشود ساینتیفیک ارور. چرا این اینجا آمده؟ اگر خوب درک کرده باشید، عمق ماجرا را درک کرده باشید، میتوانید بگویید این چرا اینجا آمده است. من دوست دارم این تیترها را بخوانم و شما بگویید که مشکلش کجاست. یک عده رفتند water cycle را در قرآن به عنوان معجزه مطرح کردند، این جواب آن معجزه است. یعنی در لیست معجزات یکیاش این است که ببینید قبل از این که بشر کشف کند، در قرآن بحث water cycle بوده و فلان و بعد هم یک آیاتی را میآورند و یک خرده ترجمهاش را دستکاری میکنند و این طرف در واقع میگوید که water cycle در قرآن نیست، برای این که آن تکهاش در قرآن نیامده است. جواب معجزه را دارد میدهد. معجزات هم که بعضیهایش عجیب است، نمیفهمید چرا چنین معجزه ای را ایجاد کرده است! چون عده ای ایراد گرفتند، طرف به جای این که ایراد را برطرف کند، پاتک میزند، معجزه درست میکند! مثلاً جنینشناسی قرآن، زیاد تبلیغ شده که معجزه است. یک عالم ارور به آن میگیرند و اینگونه اثر معجزه خنثی میشود. به جای این که جواب معجزه را بدهند. چون وقتی شما در حالت دفاعی هستید، هر چقدر هم خوب دفاع کنید، طرف میگفت: بالاخره آقا عجب چیز جالبی بود. ولی وقتی بگویید معجزهٔ جنینشناسی پر از غلط است، معجزه نیست که هیچ چی، پر از غلط است. یک طوری آدمها که ذهنشان قدرت تحلیل ندارد، لااقلش این است که وسط میایستند، حالا نه معجزه است نه غلط است. حالا ماجرا این است که یک تبلیغاتی وجود دارد که بحث water cycle در قرآن خیلی خوب مطرح شده و فلان آیه این را میگوید. این هم دارد میگوید که آن قسمت بخار شدنش را در قرآن نگفته و این را یک آیتم کرده است، ماجرا این است.
۲-۵ کوههایی در آسمان
یک آیهای در قرآن است که جزء معجزات است، که پدیدهٔ بارش تگرگ اشاره میکند. این آیه در سورهٔ نور است. من یک بار دربارهٔ سورهٔ نور جلساتی داشتم، به این آیه که رسیدم، یک متن، از همینهایی که میگویند معجزه است را خواندم. خواندم برای این که برایم جالب بود که تگرگ چگونه میآید. تگرگ چگونه اتفاق میافتد. فکر کنم آنجا هم گفتم که اینطور چیزها معجزه نیست، یعنی موضع این که ببینید اینجا معجزه اتفاق افتاده، را واقعاً نگرفتم. دقیقاً اینجا اینطوری است که در جایی از این آیه که میگوید «وَ يُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ مِنْ جِبالٍ فيها مِنْ بَرَدٍ» تحت الفظی میگوید اینجا نگاه کنید، دارد میگوید که در آسمان کوههایی است. ماجرایش این است که چون این آیه جزء آیات مورد استناد معجزهتراشهاست والا هیچ احمقی به طور نرمال، این آیه را که میخواند؛ نه هیچ عرب و نه هیچ غیر عربی، هیچ ترجمهای از قرآن ممکن نیست کسی بخواند و فکر کند که این عبارت «من السماء من جبال» یعنی از کوهی که در آسمان است، یک چیزی دارد میبارد! درواقع این ایراد، خنثی کردن تبلیغاتی است که دربارهٔ این آیه شده است که اینجا گفته شده که در آسمان کوهستانهایی وجود دارد. Mountains of hails in the sky. این عنوان آن است. نمیشود آدم این جلسه را بیاید، اینها را بخواند و جواب بدهد. به یک جایی رسیده که برای تفنن، مثلاً یک ورقی بزنیم اینها را برای خستگی در کردن.
بعدی این است که خداوند مثلاً صاعقه را برای حمایت از مردم سامی استفاده کردم. باز هم دوباره در کانتکست معجزه و این که حوادث طبیعی معنیدار هستند یا نیستند… لازم نیست دربارهٔ تک تک اینها بحث کنیم.
– این ارورهایی که میگیرند، اینطوری است که فرض میکردند، آن زمان مردم هیچ عقلی نداشتند؛ مثلاً کوه در آسمان…
نکتهای که میگویید اتفاقاً نکتهٔ مهمی است. شما از ریئکشن مردم آن زمان میتوانید بعضی چیزها را بفهمید. چه چیزهایی برایشان عجیب بود و چه چیزهایی نبود. بالاخره یک چیزهایی در تاریخ ثبت شده و نه در عربستان و نه در هیچ جای دیگری، من فکر نمیکنم حتی در داستان جد لوبیای اسرارآمیز کوه در آسمان نیست. قصر ممکن است در بالای ابرها باشد. بنابراین همین کافی است که شما بفهمید که این آیه، آن معنی را نمیدهد.
کوچکترین چیز خیالانگیزی در قرآن بوده، صد برابر برایش داستانسازی شده است. یعنی اگر ذرهای از معنی این متن عربی میشد این برداشت را کرد که کوهی در آسمان است، حتماً در مورد آن داستان سرایی می شد. ذهن مردم آن دوران اینطوری بود، دانشمندانشان نه مردم عوام. شما تفاسیر معتبر را بخوانید. در تفسیر طبری ببینید دربارهٔ کشتی نوح چه داستانسراییهایی شده است. کوچکترین چیزی که یک خرده عجیب و غریب بوده را برداشتند؛ بنابراین میشود یک ملاک در نظر بگیریم. اگر چیزی خیلی exaggeration در متنهای بعدی نیامده، هیچ کس اینگونه نفهمیده است. الان کافی بود به مفسرین یک نخ میدادید که یک کوهی در آسمان است، این که این کوه کجاست، جنسش چیست، پیامبر داشته به معراج میرفته، از روی این کوه رد شده، داشته میافتاده و هزار تا داستان در موردش در میآمد. هیچ کس این را نفهمیده که هیچ داستانی در موردش نیست. دقیقاً آن جاهایی که حالت عجیب و غریب دارد، خیلی مورد توجه مردم بوده و آن چیزها را دوست داشتند. الان برای ما عجیب و غریب است و ساینتیفیک ارور است. آن موقع عشق این را داشتند که یک چیزی را بشنوند، دورش داستان بسازند.
یک آیه در قرآن است که خداوند پیغمبر را یک شب از مکه به بیت المقدس برده است. فکر کنم یک ژانر بوجود آمد، معراجنامه! که چه اتفاقاتی افتاده است، اصلش چطور بوده، بعد آسمانها را یکی یکی رفته است بالا… چه چیزهایی دیده. اصلاً مجموعهٔ معراجنامهها را شما مشترکاتش را حذف کنید، من قسم میخورم، ده جلد کتاب کلفت میتوانید در بیاورید که چه اتفاقاتی در آن شب برای پیغمبر افتاده است. در قرآن فقط نوشته است که به طور معجزهآسا، خداوند یک شب، جسم یا روح پیغمبر را به سمت بیتالمقدس سیر داد. تمام شد. کل آیه همین بود. این نکتهٔ مهمی است، چیزی که شما دارید میگویید؛ این که اگر یک چیز عجیبی در قرآن بود، مثل همین که کوهی در آسمان است و مردم چیزی به این شکل میفهمیدند، عشق این را داشتند. همانطور که شما متون دربارهٔ جهنم را دارید مطالعه میکنید. یک ژانر جهنمشناسی دارید. ببینید چه چیزهایی تخیل کردند، از این چند تا چیزی که در قرآن است چه ساختند. برای انواع مارها اسم گذاشتند، برای دروازههای جهنم. بهشت، در بهشت چه خبر است. خلاصه هیچ عربی از این آیه نفهمیده که کوهی در آسمان است و اثباتش این است که داستانی در مورد آن وجود ندارد. حالا یک نفر فردا برود یک متن پیدا کند که دربارهٔ یک کوهی در آسمان صحبت کرده ولی حرف من این است که ژانر به وجود نیامده است. من با اطمینان میتوانم بگویم اگر یک عربی در جایی حرف از کوهی در آسمان زده باشد، که من نشنیدم، (من همه متون بعد از قرآن را نخواندم که بگویم هیچ جا نیست) از این آیه فکر میکنم به این نتیجه نرسیده است، یک طوری خودش به کوهی در آسمان رسیده است. شاید روزی در آسمان نگاه کرده، به نظرش آمده که کوهی دیده و بعداً یک چیزی گفته است.
