بسم الله الرحمن الرحیم
درسگفتارهای دفاع عقلانی از دین، جلسهی ۳۸، دکتر روزبه توسرکانی، پژوهشگاه دانشهای بنیادی، ۱۳۹۸/۱۱/۱۵
جلسهٔ قبل یک چیز بامزهای یک نفر در مورد پزشکی پرسید؛ من گفتم: دقت کنید که یکی از چیزهای مهم پزشکی قرنطینه و اینهاست؛ مثال سارس را زدم، آن موقع هنوز کرونا وجود نداشت. فردایش این کرونا آمد. یک جلسه آمدم دربارهٔ ماجرای آقای سلیمانی صحبتی کردم که صبح همان روز این اتفاقها افتاد. سایتی هست که لحظه به لحظه تعداد تایید شده کرونا را در نقشه و اینور آنور اضافه میکند. یک جدول هم درست کرده، مثل جدول مدال المپیک؛ که مثلاً ژاپن بیست و همینطور بیایید پایین. بعد من به شوخی به یکی از دوستانم میگفتم: این ستون death هم دارد، تعداد کشتهها؛ که آن مثل مدال طلاست، اگر یکی یک کشته داشته باشد، صدتا هم مبتلا؛ آن که یک کشته دارد، از آنکه هیچ کشته دارد، برنده میشود. بالاخره هر چیزی در دنیا به این شکل میشود. یک سایتی بود موقعی که داعش خیلی در حال پیشروی بود، نمیدانم آن را دیده بودید یا نه؛ خیلی بامزه بود که دقیقه به دقیقه گزارشها را مینوشت و روی نقشه، مثلاً محدودهٔ داعش را یک خرده بزرگتر میکرد. یک سری علائم درست کرده بود؛ مثلاً فرض کنید یک چیزی به معنای اینکه اینجا یک انفجار انتحاری الان شده است. نقشه را که نگاه میکردید، خیلی بامزه بود که محدودهها خیلی دینامیک و بعد تعداد زیادی علائم خاص که وقتی موس را روی آن میبردید، به شما میگفت که مثلاً ساعت هشت صبح اینجا یک کار انتحاری کردند.
حالا این کرونا، من یک چیزی پریروز پیدا کردم، خیلی دقیق؛ چین را نگاه که میکنید اصلاً ووهان نیست، تمام چین را گرفته است واقعاً؛ آن یک استان مرکزش است ولی نقشهٔ چین تقریباً همه جا آلوده است. بدون استثنا هیچ استان سفیدی ندارند. با رنگهای مختلف درجهٔ زیاد بودنش را نشان داده است که مثلاً کمتر از صد و بیشتر از صد را علامت است.
حالا که این ویروس آمد و میبینید که در واقع یک مسئلهٔ خیلی خیلی مهم در سلامت بشر، بیشتر از معالجاتی که انجام میشود، مسئلهٔ ارتباطات و اطلاعاتی که ما داریم، قدرتمان در قرنطینه کردن و کنترل بیماریهاست، و نه درمان کردن لزوماً. حتی اگر واکسنی برای چنین ویروسی در همین ماههای آینده اختراع نشود، معمولاً به این طور است که کنترلش میکنند. حالا من سؤالم این است که قرنطینه کردن، جزء ساینس است؟ از نظر تاریخی به چه زمانی برمیگردد؟ من این را از این جهت میخواهم به عنوان مثال، به نظرم رسید که در موردش صحبت کنم، اینکه این افرادی که علمگرا هستند و خیلی کشتهمردهٔ ساینس هستند، معلوم نیست بالاخره چه چیزی را به عنوان ساینس قبول دارند. همهٔ پیشرفتهای بشر را یک طوری انگار میخواهند به انقلاب علمی و این چیزی که ما به آن ساینس میگوییم، نسبت دهند؛ در حالی که واقعاً اینگونه نیست. ساینس یعنی چه؟ ساینس یعنی مثلاً فرض کنید اکسپریمنت انجام دهم، مدلسازی کنم. یک تعریفی دارد، یک تعریفی از ساینس در ذهن خودتان فیکس کنید؛ قرنطینه ربطی به این ندارد. بخش عمدهای از کارهایی که پزشکها میکنند، ربطی به این ندارد. خیلی چیزهایی که ما در دنیا میبینیم، قبل از انقلاب علمی آغاز شده است. در چهلمین سالگرد انقلاب یک سری گزارشها بیرون آمد، در مورد اینکه مثلاً چه خدماتی جمهوری اسلامی کرده، یکیش این بود تعداد موبایلها در سال 57، تعداد موبایلها در سال مثلاً فرض کنید ۹۷؛ خیلی چیزهایی که به ساینس نسبت میدهند همین طور است. مشکل چیست؟ من الان میتوانم بگویم جمهوری اسلامی پیشرفت زیادی از نظر مثلاً تکنولوژی به بار نیاورده است، چرا؟ میگویم ببینید آن سالی که انقلاب شد، کرهٔ جنوبی از ایران عقب بود، الان ده برابر جلو.
ما چندتا کرهٔ زمین نداریم که یکی از آنها در آن ساینس ایجاد شده باشد، یکی از آنها یک طور دیگری مثلاً دانش ایجاد شده باشد؛ بعد با همدیگر مقایسه کنیم. میدانید که ما یک کرهٔ زمین داریم که در آن یک قرنی است، یک چیزی به اسم جنبش ساینتیفیک درست شده است؛ از درون آن یک تکنولوژیهایی بوجود آمده و به این دنیایی رسیدیم که الان وجود دارد. اینکه پیشرفتهتر است برای اینکه پیش رفته است دیگر؛ یعنی زمان گذشته است؛ مثل این است که من یک راه اشتباهی را هم اگر بروم، خب خلاصه رفتهام دیگر، به یک جایی رسیدهام. الان جمهوری اسلامی اگر کشور دیگری وجود نداشت، با قاطعیت میتوانست به شما بگوید: ببینید چقدر من پیشرفت کردهام؛ نمیتواند بگوید، برای اینکه یک جای دیگری، دهها مدل دیگری از اقتصاد؛ از مالزیای که بیست سال است که شروع کرده تا کرهٔ جنوبی که چهل سال است که شروع کرده تا حالا، مثالهای مختلف، میتوانید با مدلهای مختلف رفتار مثلاً سیاسی اجتماعی پیدا کنید که همه را ثابت کنید که پارامترهای مثلاً پیشرفتشان، بهتر از جمهوری اسلامی از نظر تکنولوژی بوده است.
میخواهم بگویم در مورد ساینس یک مشکلی که وجود دارد، این است که شما باید از تخیلتان استفاده کنید. یک لحظه اینگونه فکر کنید که یک انقلاب علمی دومی صورت بگیرد و یک چیزی به جای ساینس، الان یک اسمی یک عده استفاده میکنند، میگویند: اسم دورهٔ بعدی را بگذاریم «ساینتیا». که یک اسمی، یک واژهای کوین کردند که مثلاً با ساینس فرق کند. البته آنها منظورشان از ساینتیا، این است که یک سرچ کنید در اینترنت، یک چیز خاصی میگویند؛ من کاری به این ندارم که انقلاب علمی بعدی، ویژگیهایش چیست و شیوهٔ کار و موضوعات تحقیقات دانش به چه سمتی خواهد رفت. فرض کنید یک انقلاب علمی دیگری بشود و کلی پیشرفتهایی در زمینههایی که علم به شدت در آنها عقبافتادگی ایجاد کرده، به وجود بیاید؛ مثلاً در روانشناسی، انسانشناسی و خیلی از محدودههای دیگر، حتی درپزشکی؛ بعداً میتوانیم بگوییم که ببینید این ساینس چه چیز مزخرفی بود. سیصد، چهارصد سال این پیشرفتها را به تأخیر انداخت. بعد من آن موقع خواهم گفت: ای اصحاب، ای ساینتیاگراها شما هم بعد از یک مدتی معلوم میشود که توجهتان روی یک قسمتهایی بوده، روشهای جدیدی به کار بردید؛ در حالی که پیش رفتید، کسی منکر پیش رفت نیست ولی اینکه آیا این بهترین شیوه، بهترین مسیر برای پیشرفت بوده یا نه، این است که جای سؤال است. فکر میکنم خیلی طول نمیکشد که ترندهایی در پزشکی بوجود میآید که با اینهایی که الان بوده، این جور درمانهایی با داروهای شیمیایی و اینها یک خرده فرق کند و بعد این تهمت به پزشکی و ساینس زده شود که ببینید شما چقدر باعث عقب افتادگی شدید.
نکتهای که من جلسهٔ قبل گفتم میخواهم الان تأکید کنم این است که همهٔ پیشرفتها هم نتیجهٔ آن انقلاب علمیای که از گالیله شروع شد، نیست. دقت کنید. قرنطینه ربطی به آن موضوع ندارد. خیلی چیزها قبل از علم شروع شد. اصلاً شما پزشکی را نگاه کنید، ببینید چقدر پزشکی به بعد از گالیله ربط دارد. این چیزی که بعد از گالیله است اسمش ساینس است. اگر معرفت بشری است، خب مثلاً پزشکی کالبدشکافی میکردند، بدن انسان را داشتند می شناختند. فیزیولوژی، آناتومی؛ اینها کجایش ساینس است؟ اینها کجایش به این ربط دارد که شما مدلسازی ریاضی بکنید؟ میکروسکوپ درست کردند. خود تکنولوژی میکروسکوپ و تلسکوپ ربطی به ساینس ندارد. قبل از گالیله تلسکوپ وجود داشت؛ خودش تلسکوپ درست کرد. عدسی شیشه را بتراشیم، اصلاً این تکنولوژیای نیست که ربطی به مدلسازی ریاضی به صورت مثلاً فیزیک امروز داشته باشد. بنابراین با میکروسکوپ مثلاً بدن را بهتر نگاه کردند، خیلی چیزها پیدا کردند. پزشکی امروز، آن قسمتهایی که مؤثر است چقدر از آن مربوط به مدلسازی علمیای است که ما داریم انجام میدهیم. چقدر از آن انباشته شدن تجربهٔ بشر است که از چندهزار سال پیش شروع شده است؛ نتیجهٔ مشاهدهٔ دقیق و خیلی چیزهای دیگر است. از دو هفته پیش تا الان ساینس مقابل کرونا چکار کرده است؟ یک مدلسازی ریاضی از کشت کرونا در استرالیا انجام شده که آیا این به نتیجهای برای درمان و این حرفها برسد، امیدوارند که بتوانند با استفاده از مثلاً سیمولیشن شیوهٔ تکثیرش، یک فکری برای مقابله با آن کنند. حالا فعلاً اتفاقی که در این دو هفته افتاده است، همانی است که دو هزار سال پیش هم میتوانست بیفتد؛ ببینند یک عده مریض هستند، اینها را جدا کنند. دو هزار سال پیش فضای سیاسی اجتماعی اینطور بود که ممکن بود آنها را جدا کنند و آتش بزنند؛ الان دیگر خیلی خشونت به خرج نمیدهند؛ جدایشان میکنند.
چون این بحث دفعهٔ قبل شد و بعد این کرونا یک دفعه این ماجرا را ایجاد کرد و دقیقاً دفعهٔ قبل حرف سارس و قرنطینه و اینها را زده بودم، گفتم این نکته را بگویم که؛ دو تا نکته است؛ یکی اینکه ساینس رقیبی ندارد که شما بتوانید بگویید که ساینس پیشرفتهایش به اندازهٔ کافی نبوده است، اگر کار دیگری میکردیم، پیشرفت بیشتری میکردیم. نکتهٔ دوم اینکه داخل خود ساینس یک گرایشی است که هر اتفاقی در دنیا بیفتد، خوب باشد، میگویند که در دوران ساینس اتفاق افتاده؛ اینکه آیا این نتیجهٔ ساینس است؟ ریشهاش در دو هزار سال قبل است یا اصلاً صد سال پیش شروع شده است ولی ربطی به مدلسازی ریاضی و نگاه ساینتیفیک به جهان ندارد. نگاه ساینتیفیک یک اصول و موضوعی دارد. یک پیشفرضهایی دارد. یک شیوهٔ برخورد خاصی است. پیشرفت ما در آناتومی ربطی به ساینس نداشته است. ادامهٔ همانی است که ابنسینا، داوینچی و خیلیهای دیگر هم انجام داده بودند، بدون اینکه حرفی از مدلسازی… مشاهدهٔ دقیق. آیا مشاهدهٔ دقیق انجام شود، کار ساینس است؟ میکروسکوپ. ببینید میشود اینطور گفت که یک سری ابزارهایی مانند میکروسکوپ الکترونی دیگر نمیشد بدون ساینس بوجود بیاید؛ میشود این را گفت. بنابراین یک سری مشاهداتی که مربوط به مثلاً ابزارهای دقیقی است که به وسیلهٔ مدلسازیهای علمی، تکنولوژیاش کشف شده را میتوانید بگویید که این محصول ساینس است ولی نه همه چیز.
من میخواهم بگویم اینکه چه چیزی، چه پیشرفتهایی نتیجهٔ ساینس است، یک خرده دقت کنید؛ هر اتفاقی که میافتد، مربوط به ساینس نیست. موبایل را جمهوری اسلام اختراع نکرده است. اگر اختراع کرده بود، میتوانستیم جزء محصولات مثلاً فرض کنید چهل سال جمهوری اسلامی بدانیم. موبایل از بیرون آمده و هر رژیم دیگر سلطنتی یا غیر سلطنتی در ایران بود، موبایل وارد میشد و ممکن بود ضریب نفوذش بیشتر از آنچه باشد که الان هست، ممکن بود کمتر باشد.
۱- معجزه
این ادامهٔ یک بحث دربارهٔ پزشکی که جلسهٔ قبل گفتم؛ به نظرم آمد که این نکات چون به علم به طور کلی مربوط است، بد نیست که در موردش صحبت کنیم. من یادآوری کنم که یک موضوعی که، باز همانطوری که جلسهٔ قبل را اداره کردم، همان کار را میخواهم بکنم. یعنی آن قسمت فانش را که این آیتم را بگوییم بگذاریم ته جلسه. یک چیزی یک خرده در ادامهٔ بحثهای جلسهٔ قبل که مثلاً داشتیم دربارهٔ معجزه صحبت میکردیم؛ یعنی الان همین جلسه به جایی میرسیم که متوجه میشوید که واقعاً این مسئله به معجزه ربط دارد؛ ولی همانطور که در جلسهٔ قبل گفتم، موضوعات خیلی کلیتر است. جلسهٔ قبل دربارهٔ صلاحیت علم، به طور کلی در مورد اینکه در مورد پدیدههایی مثل معجزه اصلاً اظهارنظر بکند یا نکند، صحبت کردم. خودم ابراز نارضایتی کردم که این نوع بحثها در عین حالی که درستاند ولی جوابی به اینکه معجزه چیست نمیدهند؛ فقط میگویند که تو صلاحیت نداری که چنین ایرادی بگیری. جواب به این ساینتیفیکارورها هست ولی یک جوری راضیکننده نیست برای اینکه چیز مثبتی دربارهٔ معجزه نمیگوید. ساینس در موضعی نیست که بخواهد دربارهٔ وجود یا عدم وجود، یا امکان یا عدم امکان معجزه قضاوت کند. حالا شما در مورد معجزه چه میگویید؟ معجزه چگونه ممکن است اتفاق بیفتد؟ مثلاً فرض کنید یک نفر بگوید، کلاً در واقع احساس کند که معجزه اینکه جهان قانومند است را دارد لغو، باطل میکند. و قانونمند بودن جهان. ممکن است یک نفر دقیقاً مثل همین حرفهایی که من الان زدم، همینها را بر علیه من استفاده کند؛ اصلاً قانونمند بودن جهان که ساینتیفیک نیست، یک چیز خیلی عمیقتر و قدیمیتر در تاریخ بشر است. بنابراین اعتقاد به معجزه با یک تصور خیلی خیلی قدیمیتر و عمیقتری در واقع ممکن است با این دربیفتد با اینکه آیا در یک جهان قانونمند داریم زندگی میکنیم؛ اگر قانونمند است، چگونه ممکن است این آب بشکافد یا رودخانه سربالا برود. اینها یک چیزهایی است که قوانین جهان دارند لغو میشوند. آیا اعتقاد به معجزه یعنی اعتقاد به یک جور بیقانونی در جهان؟ من دفعهٔ قبل نکتهای که مطرح کردم این بود که در دانش بشر، حالا مثلاً در ساینس، ما پدیدههای تکراری و تکرارپذیری که میتوانیم اینها را بارها و بارها با دقت و اندازهگیریهای دقیق تکرار بکنیم، اینها را بررسی میکنیم. اصلاً این اکسپریمنتها ممکن است همیشه قانونمند باشند، در واقع شما دارید گوشهٔ قانونمند جهان را بررسی میکنید، بنابراین اصلاً نمیتوانید بگویید که این قانونهایی که پیدا میکنید در همه جاها تسری پیدا میکنند نمیکنند. نمیتوانید بگویید که این قانونها، قانونهایی هستند که به اصطلاح هم جهانشمولاند و ازلی و ابدی هستند؛ هیچکدام از اینها را من نمیتوانم ادعا کنم از لحاظ فلسفی با این شیوهٔ کاری که دارم میگویم. بنابراین یک تعدادی از پدیدهها که تکرارپذیر نیستند مثل معجزه، خارج از محدودهٔ ادعاهای ساینتیفیک هستند.
– حضار: راجع به معجزات میتوانیم بگوییم که، در واقع میتوانیم با آن ساینتیفیکارورها مقابله کنیم، بگوییم که در حوزهٔ علم نمیگنجد چون تکرارپذیر نیست.
بله.
– ولی برعکسش هم میشود گفت، یعنی بگوییم که این حتماً علمی نیست؟
خیلی متوجه منظورتان نمیشوم.
– مثلاً پیدایش حیات ممکن است فقط یک بار رخ داده باشد ولی ممکن است علمی هم باشد؛ یعنی دلیل علمی داشته باشد. اینکه یک بار اتفاق افتاده باشد، تکرارپذیر نیست دلیل نمیشود که حتماً علمی هم نیست.
بله دلیل نمیشود. یعنی یک عدهای معجزات را سعی میکنند در چارچوب قوانین علمی توجیه کنند؛ این تناقضی با حرفهایی که من زدم ندارد. من حرفم این است که اگر شما بگویید که معجزات خارج از قوانین علمی هست. من فرض را بر این میگذارم که شما میگویید: معجزات نقض قوانین علمیاند. این را فرض کنید. ممکن است این فرض را قبول نداشته باشید. اگر این فرض درست باشد، اینکه من معتقد باشم پدیدهای در جهان وجود دارد، تکرارپذیر نیست، اصلاً در محدودهٔ اکسپریمنتهای ساینتیفیک نمیگنجد و این از قوانین علمی کشفشدهٔ شما هم پیروی نمیکند؛ این به معنی آن نیست که من علم را نقض کردم. من دایرهٔ علمی را جای دیگری میبینم، بنابراین میتواند یک چیزی خارج این دایره وجود داشته باشد. از نوع امکان داشتن است. ادعا نمیکنم که معجزه اینجاست. فرض را دارم بر این میگذارم که معجزه قابل توجیه علمی نیست، نقض قوانین علمی است؛ میگویم اگر اینگونه باشد هم مشکلی پیش نمیآید. شما حرفی که دارید میزنید این است که شاید اصلاً اینگونه نیست، شاید همان گونه که بعضیها سعی میکنند توجیه کنند از قوانین جهان مثلاً میشود معجزه را نتیجه گرفت.
– چون مفسران خیلی… عصای حضرت موسی و…
مفسران جدید. بله. شهاب سنگی رد شد و آبها جدا شد و این حرفها. میشود بله.
مرده زنده شدن هم ممکن است یک پدیدهای باشد. بالاخره معجزات هم در این جهان دارند اتفاق میافتند. نه اینکه ذرات آب که دارند از همدیگر جدا میشوند؛ شکافی دارد باز میشود، قوانین علمی مکانیک دارد نقض میشود. یک نیرویی آنجا این کار را کرده که نیروی استثنایی بوده است. استثنا در قوانین نیست، استثنا در آن ترکیبی از اشیاء و بازیگرانی است که در آن صحنه ظاهر شدهاند؛ مثلاً یک شهابسنگ آن لحظه از فاصلهٔ فلان رد شده، نیرویی ایجاد کرده که این اتفاق افتاده است؛ بنابراین قوانین علمی نقض نشدند. من یک خرده برایم کامیک است.
یک فرصت به من دادید که یک بار دیگر یک چیزی را تکرار کنم؛ من سعی میکنم در پاسخدادن به این ساینتیفیکارورها نظریهپردازی نکنم. من میخواهم بگویم این ساینتیفیکارور نیست. لازم نیست بگویم نظرم دربارهٔ معجزه چیست. میدانید مثلاً من در مورد جن، نمیدانم جن چیست؛ سعی میکنم شما را قانع کنم که ساینتیفیکارور حساب نمیشود. اعتقاد به یک موجود زندهٔ غیر از انسان که حتی مثلاً ویژگیهای هوشمندی داشته باشد و پایه آن مثلاً این RNA، DNA که ما میشناسیم نباشد یا باشد و مثلاً کوچک باشد؛ هر دو تئوری را اگر بپذیرید؛ اینکه اصلاً آن یک حیاتی بر مبنایی دیگر است که برای ما ناشناخته است، یا اینکه همان میکروارگانیزمها، مثلاً منظور از جن اینهاست؛ هیچ کدام از اینها غیرعلمی، ضدعلمی نیست. یکی از آنها که علمی است، یعنی شما یک موجوداتی شناختهشده، رسمیتپیداکرده در ساینس را به عنوان کاندید دارید معرفی میکنید؛ آن یکی هم یک جور امکانش از نظر علم برقرار است، فقط علم به آن نرسیده است. غیرعلمی بودن یعنی در دایرهٔ تحقیقات و نتایج علم تا امروز قرار نمیگیرد. وجود یک موجود زندهٔ غیر انسانی که مبنایش غیر از مثلاً DNA باشد. ولی آیا دانشمندان به این اعتقاد دارند که میشود چنین چیزی وجود داشته باشد، بله. اتفاقاً این بحث خیلی متداول روز است در زیستشناسی که آیا حیات با مبنای غیر DNA هست یا نیست؟ در واقع در این کانتکس بگردید، اگر میخواهید مطالعه کنید. آیا اگر یک موجود زندهای الان در سیارهٔ دیگری پیدا شود، چقدر شبیه به ماست؟ مخصوصاً بحث میکنند که اگر موجود هوشمند باشد. بعضی ها معتقدند که مانند ماست؛ مثلاً دو چشم دارد، دو گوش دارد. عین ماست نه اینکه دقیقاً ولی استراکچر حتی بدنش، آناتومیاش شباهت به ما دارد؛ و ممکن است DNA نداشته باشد ولی یک رشتهای شبیه به DNA دارد. این مثلاً یک ترند در زیستشناسی است، بعضیها هم میگویند نه، ممکن است تفاوتهای خیلی عمده با ما داشته باشد؛ یعنی لزوماً حیات هوشمند، مدلش همین چیزی نیست که ما الان در انسان داریم میبینیم، میتواند طور دیگری باشد.
بگذارید نکتهای بگویم؛ امواج الکترومغناطیسی یکی از مهمترین موجودیتهای جهاناند و یکی از بهترین چیزهایی هستند که در دنیا اینفورمیشن منتقل میکنند؛ بنابراین اینکه یک موجود زندهٔ یک مقدار تکاملیافتهای پیدا کنید که چیزی شبیه چشم برای دیتکت کردن امواج الکترومغناطیسی نداشته باشد، بسیار بعید است از نظر زیستشناسان. حالا همینطور بروید سراغ مثلاً گوش. من این را گفتم که حالا به این تبصره دقت کنید؛ چرا چشم ما از این طیف نور الکترومغناطیسی تا آن طیف را میبیند؛ بین مثلاً فرض کنید قرمز تا بنفش را میبیند. علتش چیست؟ چرا مادون قرمز و ماوراء بنفش را ما نمیبینیم؟
– چون کم است. کلاً در جهان مثلاً ایکسری خیلی کم است.
جهان نه؛ در منظومهٔ شمسی. نکتهای که میخواهم بگویم این است؛ خورشید پیک انرژیای که منتقل میکند در این محدوده است، بنابراین باید انتظار داشته باشیم در کرهای که در اطراف خورشید است، این بخش طیف ملاک قرار گرفته است، به جای اینکه کل طیف را ببینند. حالا اگر من در سیارهای که خورشیدش بخش دیگری، یعنی آن قسمت اصلی به اصطلاح طیفش شیفت پیدا کرده به جلو یا عقب، انتظار دارم چشم داشته باشد، ولی یک مقدار مثلاً ماوراء بنفش ما را ببیند، بنابراین جهان را یک خرده متفاوت ببیند. برای اینکه امواجی که میگیرد، چیز دیگری باشد. زیستشناسان نمیگویند که چشم دارد، یک چیزی، یک ابزاری موجود زندهٔ دیگری که در این جهان پیدا شود به احتمال بسیار زیاد دارد که شبیه چشم است، یعنی کاری که میکند اینفورمیشن مربوطه را با استفاده از امواج الکترومغناطیسی را دیتکت میکند؛ میتوانید اسمش را دیدن بگذارید. یک طوری بالاخره این حجم عظیم اینفورمیشنی که ما از چشممان میگیریم، میگیرد. ما از لامسه و گوشمان خیلی کمتر از چشممان اطلاعات دریافت میکنیم. بعضی از حیوانات گوششان خیلی به آنها اینفورمیشن میدهد. ما خیلی وابسته به چشم هستیم. علتش این است که جهان اینگونه است. جهان اینگونه است که این امواج خیلی خیلی اینفورمیشن در آنها زیاد است.
حالا اگر من بروم در یک جهانی که… البته نمیشود گفت صوت وجود نداشته باشد، در همه جا بالاخره یک محیطی وجود دارد که در آن یک ارتعاشاتی بوجود بیاید ولی کاملاً ممکن است ساختار چیزی شبیه به گوش در موجود زندهای که در سیارهٔ دیگری زندگی میکند با این چیزی که ما الان میبینیم فرق داشته باشد. این گوش به درد این محیط جو موجود که مثلاً اکسیژن و نیتروژن دارد و صوت در آن با این سرعت دارد منتقل میشود، این گوش خیلی به درد میخورد. لزوماً هر گوشی این حالت حلزونیشکل درونش را ندارد و خیلی از چیزهای دیگر ممکن است نداشته باشد.
خب بگذارید بحث را پراکنده نکنیم. من بروم سراغ همین نکتهٔ دومی که میخواستم بگویم در رابطه با چیزهای شبیه به معجزه. حالا چه چیزهایی شبیه به معجزه هستند؟ چیزهایی که به نظر میرسد حالت استثناء قوانین دارند. یک بحث هفتهٔ گذشتهام را در ذهنتان داشته باشید. بحث بعدی من این است که من یک صحبتهایی کردم که اصولاً شما از ساینس نمیتوانید نتیجه بگیرید. از مدلهای ساینتیفیک مثلاً در فیزیک، که قوانین جهان همین قوانین ریاضیای هستند که به ما قدرت پیشگویی میدهند؛ یعنی اصولاً شما میتوانید تصور کنید که قوانین جهان، قوانین معنوی باشند. فکر کنید شما یک جهانی ساختهاید که در آن یک سری قواعد معنادار وجود داشته باشد. من فکر کنم آخر آن جلسه این موضوع را گفتم که شاید بشود یک toy model مثلاً طراحی کرد، که مثلاً یک گویهایی با یک تابع مثلاً تابعی که میخواهند اپتیموم بکنند یا یک هدفهایی که برایشان تعیین شده؛ مثلاً یک گویهایی میخواهند در درجهٔ اول هدفشان این است که از یک فضایی خارج شوند، بعد مثلاً یک اهداف دیگری برایشان تعیین کنند؛ کاملاً تئولوژیک به آنها، یک هدفهایی برایشان بگذارند و یک چیزهایی هم در مورد اینکه چگونه حرکت کنند، یک محدودیتهایی بگذارند. بعد اینها شروع کنند به اینکه این کارها را انجام دهند و شما اینها را مشاهده کنید و اصلاً اطلاع نداشته باشید که اینها هدفشان چیست و چگونه به آنها برنامه داده شده است. ماشین این را هی تکرار کند و تکرار کند تا مثل اینکه ماشین یاد بگیرد که بهترین راه اپتیموم برای اینکه این هدفها تأمین شود چیست. کمکم یه نظمی در این حرکتها بوجود میآید. یعنی همهٔ مهرهها یک کاری میکنند؛ مثلاً وقتی به جداره میخورند، فرض کنید با زاویهٔ مساوی. شما هدفها را نمیدانید. این قوانین را کشف میکنید؛ قوانینی که احساس میکنید قواعد فاعلیاند؛ غایی نیستند. و خیلی خوب همه چیز را پیشبینی میکنید و محاسبه میکنید و خیلی هم خوشحالید ولی این به معنی آن نیست که قواعد دیگری وجود نداشته است. الان من ممکن است بگویم در جهان، یک جهانی خداوند ساخته که در آن یک قوانینی برقرار باشد، که قوانین جنبهٔ معنوی دارند؛ مثلاً حالا به عنوان شوخی، چون در دههٔ فجر هستیم، خون بر شمشیر پیروز است، مثلاً جزء قوانین عالم باشد، حق بر باطل، «جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً» این را فکر کنید مثلاً باطل یک تعریفی دارد، حق یک تعریفی دارد؛ میخواهیم یک جهانی داشته باشیم که اینگونه کار کند؛ حق در آن بر باطل پیروز شود و همینطور ادامه بدهیم. یک چیزهای معنیدار در نظر بگیرید، بعد اینطور فکر کنید که این جهان چون قواعد پیچیدهای قرار است برقرار کند، باید خیلی پیچیده باشد؛ مثلاً از ذرات مختلف جهان تشکیل شده باشد و بعد همینطور که ذرات را نگاه میکنید، میبینید که یک چیزی دارند؛ طبق یک قواعدی حرکت میکنند، یک کارهایی میکنند، شما اینها را کشف میکنید و لزومی ندارد به این نتیجه برسید که اصلاً قوانین دیگری وجود ندارد. آن لحظهای هم که عصای موسی دریا را شکافت، برای اینکه باید حق بر باطل پیروز میشد. مثلاً یعنی یک جاهایی، جاهای به اصطلاح سطح بالاتر، قوانین معنوی کارهای دیگری ممکن است بکنند که خیلی عجیب و غریب باشد؛ درست است؟ یک بیسی از قوانین ما کشف میکنیم که جاهایی که معنای خاصی وجود ندارد، الان من وقتی در این ماده را دارم نگاه میکنم، اینجا حق و باطلی وجود ندارد؛ اینها دارند حرکت میکنند. جاهای بیمعنا را نگاه میکنم، مثل فیزیکدانها، یک سری قوانین حرکت پیدا میکنم ولی اگر طور دیگری نگاه کنم، ممکن است قوانین دیگری وجود داشته باشد. بنابراین یک نفر میتواند بگوید وقوع معجزات یا مثلاً اینکه دعاها مستجاب میشوند، اینها از یک قوانینی پیروی میکنند که قوانین معنوی جهان هستند و قوانین اصلی جهان هم از این جنساند و آن چیزی که در ساینس دارد کشف میشود، یک جور مدل کردن ریگولاریتی حاصل از یک معانی سطح بالاتری است. من چند جلسه با مثالهای مختلف سعی کردم که بگویم این ممکن است؛ یعنی ساینس این را نفی نمیکند. یک مثالی که یادآوری کنم اینکه اگر از راه دور یک نفر زمین را نگاه کند، ببیند یک نورهایی مثلاً شبها حرکت میکنند، بعد کمکم پریودهای هفتگی و سالانه کشف کند و بعد هم اصلاً کلاً یک سیمیولیشنی است با ماشین لرنینگ و اینها، همه چیز را بتواند تا ده سال پیشگویی کند؛ یک سری چیزهایی هم که استثنایی پیش بیاید، یک نفر از یک جاده مثلاً خارج شود، آنها هم چون قابل تکرار نیست، جزء اکسپریمنتهای علمی نیستند و همه چیز خیلی خوب پیش میرود؛ و اصلاً نفهمد که اینجا پشت صحنه واقعیت چیست و چه اتفاقی دارد میافتد؛ و اتفاقاً آن اکسپریمنتهای خاصی که اینها به عنوان یک حالت استثنایی در نظر نمیگرفتند، آنها ممکن است خیلی معنیدار باشند. ممکن است یک جایی باشد.
اینکه یک توجیه برای تطبیق دادن، یعنی در واقع برای گفتن اینکه اعتقاد به چیزهایی شبیه معجزه یا استجابت دعا، معنیاش در محدودهٔ ساینتیفیکارور نیستند، در محدودهای نیستند که ساینس بتواند ادعایی بکند ولو اینکه این اکسپریمنتها فرض کنیم که در دایرهٔ ساینس هستند، این است که اصلاً ساینس نمیتواند ادعا کند که قوانین واقعی جهان را دارد کشف میکند. ساینس دارد مدلسازی ریاضی برای ریگولاریتی جهان انجام میدهد، اینکه منشاء قوانین معنویاند یا همین فرمولهای ریاضیاند، این فرمولهای ریاضی از کجا آمدهاند، اینها چیزهایی نیست در ساینس جزء ادعاهای ساینتیستها باشد. اینها ادعاهای علمگراهاست؛ عشاق علم که دوست دارند نتایج فلسفی از علم بگیرند و معمولاً هم خیلی علم نمیدانند. به غیر از چند تا چهرهٔ شاخص، خیلی از آنها آدمهای ساینتیست به معنای واقعی کلمه نیستند، برای همین قضاوتهای خیلی فلسفی عجولانهای میکنند؛ حداقلش این است که فیلسوف نیستند.
پس نکتهٔ دوم این است که اصلاً کاری به محدودهٔ نفوذ بررسیهای علمی نداشته باشید. کل قوانین علمی کشف شده ضرورتاً قوانین واقعی جهان نیستند. ممکن است قوانین ریاضی نباشد. حالا این بحث چون قبلاً شده است، من دیگر سراغش نمیروم. این نوع نگاه میتواند یک ابزاری باشد که احتمال این وجود دارد، و این تعارضی با اعتقاد به ساینس و کار ساینتیفیک ندارد؛ احتمال اینکه قوانین از جنس معنایی، پس معناداری باشند، این راه را باز میکند به اینکه شما به چیزهایی مثل معجزه و دعا و اینها اعتقاد داشته باشید. جهان طوری ساخته شده است که در آن یک اتفاقهایی میافتد، همین که این قوانین معنوی همواره درست هستند ریگولاریتیای ایجاد کرده و حالا ما هم داریم ریگولاریتی را داریم میبینیم. این یک حرف ضد علمی یا به اصطلاح ساینتیفیکارور نیست و بنابراین میشود این دید را کلاً از بین برد. البته حرفی است که ساینتیستها دوست ندارند بشنوند. حرفهایی که جلسه قبل و الان زدم حرفهایی هستند که دانشمندها بدشان میآید. شما به آنها بگویید که شما محدودهٔ چیزهایی که دارید بررسی میکنید محدود است، حق صحبت کردن دربارهٔ خارج از این نوع اکسپریمنتها را ندارید یا بگویید قوانینی که دارید کشف میکنید هم قوانین واقعی جهان نیست، چون احساسشان این است که همه چیز را دارند بررسی میکنند و احساسشان این است که قوانینی که کشف میکنند واقعاً قوانین جهان است؛ البته این دومی را واقعاً فیزیکدانها خیلیهایشان ندارند. شاید آماری وجود داشته باشد که نشان دهد چند درصد فیزیکدانها فکر میکنند که مدل نسبیتی یا کوانتومی واقعاً در جهان همین طور است؛ یعنی مثلاً فضا و زمان خمیدهٔ تحقق فیزیکی دارد؛ یعنی در زمان نیوتن تا انیشتین واقعاً فکر میکردند که این قانون جاذبهٔ عمومی نیوتن، واقعاً وجود دارد؛ یعنی جرمها همدیگر را میکشند، جذب میکنند. بعد که این بهم خورد، فکر نکنم دیگر کسی حالش را داشته باشد که یک بار دیگر ایمان به این پیدا کند که واقعاً الان یک فضا و زمان خمیدهای هست. ایمان یک چیزی است که آدم دوست دارد که یک تضمینی داشته باشد که صد سال، تا آخر عمرش میتواند حفظ کند. فیزیکدانها لزوماً به تئوریهایی که مینویسند، ایمان ندارند، یک درصدی از آنها هم دارند. من این را در آن جلسهٔ دانشکدهٔ فیزیک از پنروز نقل کردم. یک جایی میگوید: من به اینکه قوانین ریاضی هستند، ایمان دارم. رسماً میگوید باور من است؛ میدانم که ممکن است درست نباشد ولی من یک جور ایمان دارم که اینطور است؛ قوانین جهان ریاضیاند. و حرفی که دارم میزنم این است که شاید نباشند، و اگر نباشند، در واقع قوانین معنادار باشند و بعد این ریاضیات از جای دیگری، در نتیجهٔ آن ریگالوریتی حاصل از آن قوانین سطح بالا آمده باشد، آن وقت معجزه و دعا و اینها اتفاقاً خیلی جا پیدا میکنند، چون مربوط به جاهای معنیدار هستند.
کلاً موضوع بحث این است که به نظر میرسد در ادعاهای دینی چیزهایی مثل معجزه و دعا و چیزهای دیگری وجود دارد که انگار فرض بر این است که جهان یک قوانین ثابت ضروریای ندارد. مثلاً یک دفعه به میل یک پیغمبری، یک اتفاقی میافتد، یا مثلاً اتفاقهای عجیب و غریب استثنایی غیرمحتمل میافتد. ما جهانی را در ساینس میبینیم که طبق قوانینی کار میکنند و مثلاً فرض کنید که این توپ که از آنجا حرکت میکند و به این سمت میرود، این کرات آسمانی که دارند حرکت میکنند، مسیرشان مسیرهای تعیینشدهای است، توسط همان قوانین جاذبه مثلاً میتوانید اینها را تا یک میلیون سال دیگر پیشبینی کنید، حالا به فرض اینکه اتفاق عجیب و غریبی نیفتد. این اتفاقهای عجیب و غریب مثل اینکه حالا مثلاً یک دفعه خورشید نابود شود در اثر یک چیزی، یا یک ستارهٔ دنبالهداری بیاید منظومهٔ شمسی را بهم بریزد؛ آنها هم ممکن است در پیشبینیهای ما نیامده باشند، این نقض قوانین علمی نیست. قوانین علمی سرجای خودشان هستند؛ طبق همان قوانین علمی آن ستارهٔ دنبالهدار میآید و رد میشود و اینجا را بهم میریزد. بنابراین قانونی نقض نمیشود. این مثل استثناهایی که در پدیدههای علمی پیش میآید، نیست. آن توجیه معجزات توسط قوانین علمی است که میتوانیم آنها را بگنجانیم، بگوییم که اینجا مثلاً در اثر عبور یک شهاب سنگ این اتفاق افتاد، نه اینکه قانونی نقض شد. در واقع قانون این است: هر گاه شهابسنگی با این جرم از اینجا رد شود، این اتفاق میافتد، چه عصای موسی آنجا باشد، چه نباشد. بنابراین معجزه توجیهش میرود سمت اینکه موسی از کجا فهمید که این شهابسنگ در آن لحظه دارد رد میشود.
اگر به موجودات مختلف و توجیهاتی که برایش آورده، مطالعه کنید، یک خرده علت اینکه برای من حالت کمیک دارد را میفهمید. یک جاهایی واقعاً کمیک میشود؛ چون افرادی که این حرفها میزنند، معمولاً چیزی بلد نیستند، پس حرفهای خندهدار میزنند. من در پرانتز نکتهای را بگویم که این نوع توجیهات، همین مثال شهابسنگ و دریای نیل شکافت را در نظر بگیرید. اولاً به پیامبر دارید نسبت میدهید که یک کار نمایشگونهای هم دارد انجام میدهد، یعنی آن عصا اصلاً مهم نیست، عصا را میزند، برای اینکه میداند آن شهابسنگ قرار است در این لحظه رد شود. ولی نکته این است که شما مشکل معجزه را به نظر من حل نمیکنید؛ چون اینجا معجزه این است که موسی از کجا میفهمید که آن شهابسنگ دارد آن لحظه از آنجا رد میشود. این خودش معجزهآساست دیگر. معجزه این است که خداوند یک اینفورمیشنی را مستقیم به پیغمبر بدهد. اینها از نظر ساینتیفیک ممکن است مورد ایراد و اشکال باشند. این ایفورمیشنها چطور به پیغمبر داده میشود. میدانید بعضی آدمها میمیرند و بعد از مدتی زنده میشوند، برای اینکه مرگ موقت دارند، قلبشان از کار میافتد و از این قبیل. به حضرت عیسی اطلاع داده میشود که یک نفر آنجا مرده، ده دقیقه دیگر زنده میشود! حضرت عیسی آنجا میرفت و یک دستی روی او میگذاشت و فرد بلند میشد! معجزات اینطور اتفاق میافتادند! خوشحالم که همه میخندید. میخواهم بگویم که معجزهاش این میشود که یک اینفورمیشنهای عجیب و غریبی به پیامبران میرسیده که در لحظهٔ مناسب، در جای مناسب باشند، از قبل هم یک نمایشی آماده کرده باشند، عصایی و… یک چیز معجزهآسا اینجا میماند، میخواهم بگویم توجیه تمام نمیشود. مسئله فقط این نیست که اتفاق فیزیکیای که میافتد را توجیه بکنیم، مسئله این است که کل ماجرا، یک ماجرای معناداری است؛ یک پیامبری است. خیلی معجزات اینگونهاند. اصلا بعضی پیامبران میگویند: چه میخواهید، برایتان چه کاری کنم. آنها تعیین میکنند که معجزات چه باشند. مثلاً بیا در فلان روز عصایت را بنداز. اینطور نیست که آن عصا، گاهی اوقات خودش طوری شود که اطلاعات دارد. او میتواند این عصا را تبدیل به مار کند، بعد هم ریسمانهای آنها را بخورد. بگذریم.
برویم سراغ نکتهای که به نظرم نکتهٔ اصلیتر است. بیشتر دربارهٔ انکارِ صلاحیت علم برای قضاوت کردن دربارهٔ امکان یا عدم امکان معجزه صحبت کردیم، چه در سطح اکسپریمنت، اکسپریمنتهایی که علم قانونی میداند و مجاز میداند، یک چیزهایی هستند که خاص هستند، بنابراین یک چیزهایی بیرون از آنها میافتد، و امروز حرفی که من زدم این است که از علم شما نمیتوانید نتیجه بگیرید که این قوانینی که داریم کشف میکنیم، قوانین واقعی جهان هستند و همیشه این باز میماند که قوانین معنوی هم وجود داشته باشد. یک مثال بزنم که روشن شود، همان مثالی که گفتم شک دارم که در آنجا بزنم را حالا میگویم. بازی فوتبال را در نظر بگیرید. یک لحظه فکر کنید، قوانین علمی دربارهٔ حرکت مثلاً توپ و ذرات و اینها را در نظر بگیرید، بخواهیم با آنها فوتبال را بفهمیم که چه اتفاقی دارد میافتد. شما این حرکت توپ را در زمین، طبق چه قوانین علمیای میخواهید توجیه کنید؟ مثلاً جاذبه؟ مثلاً این توپ که میرود، به سر یک نفر میخورد، داخل دروازه میرود، میخواهید بگویید که مثلاً توپ بازیکن را جذب کرد؟ از قوانین کلی فیزیک که نمیتوانید استفاده کنید. سؤال من این است یک بازی فوتبال که این آدمها دارند با این توپ بازی میکنند، این توپ یک مسیرهایی را می رود. این را من با قوانین جاذبه و این چیزها که نمیتوانم دربیاورم. چگونه باید توجیه ساینتیفیک بکنم؟ خیلی پیچیده؛ باید بگویم که ببین مثلاً این قوانین ضربهٔ این پا به توپ و این چیزها را که دارد. این پا چرا حرکت میکند؟ برای اینکه یک نورونهایی مثلاً آنجا طبق قوانین مکانیک کوانتوم شلیک میکنند، این پیام میآید و بعد این پا به توپ میخورد، داخل دروازه میرود. یک توجیه نصف و نیمهای از اینکه چه اتفاقی واقعاً دارد میافتد، که قوانین فیزیکی چرا اینجا برقرار هستند میتوانم بدهم و فکر کنم که فوتبال را هم در واقع در محدودهٔ مسائل علمی توجیه کردم. واقعیت این است که این توجیهاتی که من دارم میکنم یک حالتی دارد که یعنی نه میتوانم نتیجهٔ فوتبال را با آن پیشبینی کنم؛ به درد این نمیخورد که فوتبال را با آن بفهمم. فوتبال را ما اینطور میفهمیم که این یازده نفر از کشور ایران آمدند، آنها هم از استرالیا آمدند؛ میخواهند به جام جهانی بروند. میخواهند توپ را در دروازه بیندازند. بعد هم میبینیم و میفهمیم. یعنی با یک سری قوانین سطح بالاتر، در زمینههای روانشناسی و این قبیل چیزها درک میکنیم، مسیر توپ را هم خیلی خوب میفهمیم. او محکمتر شوت زد. یک چیزهای فیزیکی هم در آن هست که آنها را هم درک میکنیم.
نکتهای که میخواهم بگویم این است که وقتی که یک ایجنت هوشمند، یک کاری را دارد انجام میدهد، شما نباید اصلاً انتظار داشته باشید که این کار با قوانین پایهای فیزیک خیلی توجیه شود. ممکن است ضرورتاً از قوانین پایهای فیزیک هم خارج نشده باشیم، ولی اینجا مسئلهٔ هوشمندی است. من میتوانم به طور هوشمندانه مسیر یک رودخانهای را عوض کنم. از قوانین علمی خارج نمیشوم ولی میتوانم یک افکتهایی ایجاد کنم که یک اتفاقهایی میافتد که خلاف روند طبیعیای است که در جهان وجود دارد. من میتوانم کاری کنم که آب سربالا برود. میتوانم یک کاری کنم که مثلاً یک موتور بگذارم که آب را بکشد. کسی نمیگوید که وقتی رفتارهای موجود هوشمند و تأثیراتی که هوشمندی در جهان میگذارد، در ظاهر ممکن است قوانین فیزیکی به نظر بیاید دارند نقض میشوند؛ ولی اینگونه نیست. ایجنت هوشمند میتواند کارهایی در جهان انجام دهد. هوشمندی باعث میشود که یک افکتهای غیرعادی بوجود بیاید. دقیقاً این چیزهایی که هوشمندها بوجود میآورند، از قالب آن اکسپریمنتهای تکراری بخشهای مردهٔ جهان را میتواند خوب بررسی کند. شما برای رفتار یک موجود هوشمند موفق نمیشوید که یک مدل ریاضی سادهای بسازید. اصلاً معنای هوشمندی به نوعی همین است که در این قالبها نمیگنجد. حالا اینکه هوشمندی چقدر براساس قوانین فیزیک (همین فیزیک امروز) قابل توجیه هست یا نه. یک عده میگویند اصلاً نیست؛ باید به چیزهای جدیدی اعتقاد پیدا کنیم تا بتوانیم مثلاً ارتباطات را بفهمیم. من اصلاً نمیخواهم وارد این بحثها شوم. خیلی ساده میخواهم بگویم اتفاقاتی که در جهان میافتد، جایی که هوشمندی به کار میآید، کاملاً آب میتواند سربالا بیاید. یعنی ظاهراً قوانین نقض شوند. من دو تا توپی که طبق قوانین جاذبه اگر بگذارم اینجا ولی مثلاً به سمت همدیگر حرکت کنند. یک نفر میتواند با دستش در خلاف جهت حرکت کند، هیچ کس هم نمیتواند بگوید اینجا قوانین فیزیکی نقض شد. نکته این است که اگر در جهان شما اعتقاد داشته باشید که یک ایجنتهای هوشمندی وجود دارند که مثلاً فرض کنید میتوانند حامل انرژی باشند، موقتاً هم اسمشان را فرشتگان بگذارید. حالا فکر کنید که اینها هم از یک سری قوانین پیروی میکنند. اصلاً جزء قوانین فیزیکاند. یک لحظه فکر کنید. از این حرفهایی که میزنم و میدانم که برای بعضیها سوءتفاهم ایجاد میشود، برای اینکه در کلاس درس از این حرفها نمیزنند. من یک سری چیزهایی میگویم که حالت تحریک کردن تخیل شما را دارد؛ در حالی که در کلاس درس میخواهند که شما معمولاً تخیل نکنید. مثلاً من در مورد جن میگویم که میتواند اینطور باشد، میتواند آنطور بشود. یک روز دربارهٔ آستورولوژی یک چیزهای تخیلی گفتم، یکی از دوستان گفت: شما جهد بلیغ کردید که آستورولوژی را تبلیغ کنید. حس من خیلی اینطور نبود که دربارهٔ آستورولوژی دارم نکتهٔ مثبتی میگویم. یک چیزهایی دربارهٔ رعد و برق و صاعقه و اینها گفتم که مثلاً صاعقه میتواند به موقعیت ستارهها و اینها ربط داشته باشد. الان هم میخواهم از این تیپ حرفها بزنم. یک لحظه فرض کنید که یک ایجنتهای هوشمندی مثلاً براساس این لایهٔ امواج الکترومغناطیسی، یعنی مثلاً انسانها که بیشتر پایه حیاتشان شیمیایی است و براساس مولکولهایی تشکیل شدهاند، مادی هستند، به معنای جسماند، به معنای قدیمی. فکر کنید یک موجودات هوشمندی براساس امواج وجود دارند. ما براساس ذرّاتیم، آنها براساس امواج و میتوانند انرژی منتقل کنند و هوشمند هم هستند. پس میتوانند هر جایی که بخواهند زلزله درست کنند. قوانین فیزیک هم نقض نمیشود. آنها طبق قوانین فیزیک کار میکنند، فقط هوشمند هستند، مثل همین بازی فوتبال. میتوانند در یک جنگ بیایند به نفع یک طرف، یک خاکی هوا کنند، یک کارهایی انجام دهند. این چه مشکلی با قوانین فیزیک دارد؟ مگر اینکه شما بگویید ساینس وجود ایجنت هوشمندی غیر از بشر را نقض کرده، که نکرده است. شما هر چه دربارهٔ معجزه، دربارهٔ استجابت دعا و این پدیدههای استثنایی دینی بخواهید توجیه کنید، با فرض وجود یک موجودات هوشمند حامل انرژی – حامل انرژی یعنی اینکه میتوانند کاری انجام دهند، یک ذرّه، ذرّهای میتواند جابجا کند. پس میتوانند زلزله درست کنند، میتوانند سیل درست کنند، میتوانند سونامی درست کنند. هر کاری میتوانند بکنند،اگر به اندازهٔ کافی انرژی داشته باشند. و این کارها، کارهای هوشمندانه است، همانطور که بازی فوتبال قوانین فیزیک را نقض نمیکند، کارهایی که اینها میکنند، در محدودهٔ قوانین فیزیک است، فقط ما اینها را نمیشناسیم؛ ما نمیدانیم این حیات چگونه براساس امواج میتواند حیات داشته باشد. سؤال من این است که مگر از اول در ادیان ابراهیمی حتی قبل از ادیان ابراهیمی، وجود چنین ایجنتهایی جزء مبانی اصلی ایمانی نبوده است؟ با تعجب میخواهم بپرسم که این بحثهای مربوط به معجزه و دعا و اینها از کجا میآید؟ مگر ما معتقد نیستیم که موجودات هوشمندی وجود دارند که امر خداوند را میبرند و میآورند و میتوانند کار انجام بدهند؛ پس ما به چنین چیز خیالیای که ممکن است براساس حالا من گفتم امواج الکترومغناطیسی، گرانشی یا هر چیز دیگری… ما در مورد ماهیتشان فعلاً تئوری پردازی نمیکنیم، ولی به وجود چنین چیزهایی معتقدیم. من فکر میکنم در تکستهای رسمی و دینی ما، اعتقاد به ملائکه جزء اصول دین است، یعنی خیلی مهم است. یک جاهایی در قرآن گفته میشود: مؤمنین میگویند ما به خدا و پیامبران و ملائکه ایمان داریم. یعنی اصلاً شما نمیتوانید انگار خودتان را متدیّن بدانید، به غیر از اینکه به چنین موجوداتی معتقد باشید. و وجود چنین موجوداتی همهٔ این چیزها را به وضوح حل میکند، یعنی اصلاً اینگونه نیست. حالا یک آدمی که اعتقاد دینی دارد؛ بگوید خب اینها واقعاً وجود دارند. یک آدمی که ندارد، میتواند بگوید متدیّنین بعد از مدّتی فهمیدند که اعتقاداتشان بدون فرض چنین موجودی در نمیآید، به علت همین به یک چیزی به اسم ملائکه معتقد شدند. بنابراین کل ماجرا این است که آیا ملائکه، یا چیزی مثل فرشته میتواند وجود داشته باشد یا نه؟ فرشته یعنی یک ایجنت هوشمندی که امر الهی را انجام میدهد. خداوند امر میکند: برو زلزله درست کن. برو در این جنگ دخالت کن و میآیند این کار را میکنند، یک کارهایی در زمین انجام میدهند. و از قرآن لااقل برنمیآید که اینها مربوط به زمین هستند. میخواهم بگویم هزارتا سؤال و اشکال این است که شما به ملائکه معتقد نیستید، ما هستیم. بنابراین بحث فقط همین است: آیا فرشتهای وجود دارد یا ندارد؟ آیا ساینس وجود چنین چیزی را نفی میکند یا نمیکند؟ اگر نمیکند، هر اتفاقی ممکن است. کافی است ببینید وقتی اعتقاد داشته باشید که یک انرژیای میتواند به طور هوشمندانه، یک جایی تخلیه یا ایجاد شود، هر کاری میشود انجام داد؛ میشود زلزله درست کرد، میشود اقوام را نابود کرد، میشود اتفاقهای عجیب و غریبی فرض کنید در زمین بیفتد. این مثل همین است که شما الان این وقایع را که میبینید، نباید فکر کنید که اینجا مثلاً این آب رفت کنار، یک اتفاق طبیعی افتاده است، پس قوانین طبیعت نقض نشده است، اگر ملائکه را جزء طبیعت، جزء جهان بدانید. طبیعت که میگویم، منظورم موجوداتی است که توجیه فیزیکی داشته باشند. هویت فیزیکی داشته باشند. من با فرض اینکه موجوداتی میتوانند وجود داشته باشند که طبق قوانین فیزیک هم به یک معنا فکر کنم ولی هوشمند هستند؛ قوانین فیزیک به اضافهٔ هوشمندی مثل همین فوتبال بازی کردن است؛ دیگر نباید انتظار داشته باشید که برای بازی فوتبال، مدل ریاضی مثل کرات آسمانی درست کنید. بنابراین همانطوری که شما ممکن است بتوانید بازی فوتبال را هم به نورونها و اینها یا به قوانین فیزیک برسانید، ممکن است ملائکه را هم بتوانید ولی کاری که دارند انجام میدهند کار هوشمندانهٔ معنیداری است که یک چیزهایی را تحقق میبخشند.
نکتهای که میخواهم بگویم این است که اولاً، آن پیشنهاد دوم که جهان میتوانست به یک توجیه برای معجزه و دعا و چیزهایی شبیه به این، یعنی پدیدههای استثنایی که ظاهراً در آنها قوانین جهان نقض میشود، داشته باشد. توجیه دوم، خیلی توجیه سطح بالای قشنگی است که جهان معنوی است و به همین دلیل است که در آن معجزه اتفاق میافتد. مثلاً یکی از قوانین معنوی جهان این است که اگر یک نفر با یک اشتیاق و میل از یک حدی بیشتر یک چیز را بخواهد، بلافاصله به او داده میشود، فکر کنید چنین قانونی وجود دارد، بنابراین خیلی از دعاها طبق این قانون مستجاب میشوند. یا همینطور معجزات. اگر مثلاً فرض کنید یک جایی که، یک قومی که برای حق دارند میجنگند و صلاحیت دارند، یک کسی بخواهد اینها را نابود کند، مثل بعضی از این اصطلاحات که طبیعت هوشیار است، طبیعت زنده است و عکسالعمل نشان میدهد.
در توجیه دوم ایجنت هوشمند لازم نیست؛ آن اتفاقات جزء بافت مثلاً جهان هستند، جزء ساختار جهان هستند. در نکتهٔ سومی که دارم میگویم وجود یک سری موجودات برای اینکه اتفاقهای عجیب و غریب بیفتد (موجودات هوشمند دارد فرض میشود). نکتهام این است که به نظر میآید از اینکه در اعتقادات دینی ما فرشتهها وجود دارند، از اینجا شما باید نتیجه بگیرید که به آن شکل نمیشد جهان را ساخت. نمیدانم منظورم را میفهمید یا نه. البته یک خرده با مسامحه است. میخواهم بگویم فرشتهها لازم هستند؛ اگر لازم نبودند، یعنی فقط میشد با قوانین معنوی جهان بوجود بیاید. ای کاش این حرف را نمیگفتم برای اینکه میشود الان جواب داد، یعنی یک نفر میتواند بگوید که: فرشتهها نه برای فانکشنشان، برای چیز دیگری لازماند. حالا که این را گفتم، اشکالی ندارد که یک پرانتز مربوط به تاریخ فلسفه و اینها باز کنم؛ هم ارسطو به فرشتهها اعتقاد داشت، هم فیلسوفان دیگری که بعد از اون آمدند و خارج از کانتکست دینی اعتقاد داشتند. معروفترینشان شاید… کلاً هر وقت بگوییم معروفترین، یک نفر ممکن است بگوید نه آن یکی. فکر میکنم معروفترین فیلسوف دوران قدیم که دربارهٔ فرشتهها اظهارنظر کرده اکوایناس است. اکوایناس لقبی است که به لاتین میگفتندAngelic Doctor، یعنی مجتهد فرشتهشناس؛ برای اینکه بیشترین حجم مطلب را دربارهٔ فرشتهشناسی دارد. فرشتهشناسی در کانتکست ارسطویی، فلسفی نه دینی ولی هم اکوایناس و هم یه عدهای دیگر از فلاسفهٔ قرون وسطی در قالب کلیسا، متن کتاب مقدس و کارهایی که فرشتهها کردند را سعی میکردند توجیه کنند. یعنی اینگونه نبود که فرشتهشناسی آنها صرفاً عقلی باشد، بلکه به اصطلاح کلامی بود. اعتقادات دینی را هم نگاه میکردند و سعی میکردند فرشتهشناسیشان به حدی برسد که اعمال فرشتگان در کتاب مقدس توجیه شود. آکوایناس برای وجود فرشته استدلالی دارد که من تحریف شدهاش را میخواهم بگویم، آنگونه که خودم دوست دارم؛ واقعاً خودش اینگونه نمیگوید. یک طوری مثل ایجاد تقارن در جهان، با مسامحه و تحریف؛ حداقلش این است که اگر علاقهمند شدید، بروید و ببینید که آکوایناس چه گفته است؛ یک خرده گفتنش راحت نیست. به نظرم آن چیزی را که او میگوید را من نمیتوانم طوری بگویم که شما به نظرتان جالب برسد؛ برای اینکه از یک قاعدهای در فلسفهٔ ارسطو استفاده میکند که فکر نمیکنم برای شما خیلی پذیرفته باشد، در آن دوران خیلی پذیرفتهشده بود. طوری که من میگویم مسامحه و تحریف شدهٔ حرف آکوایناس این است: برای مثلا به انسان نگاه کنید. انسان یک ترکیبی از عقل و جسم است. حالا بیایید پایین، میرسید که به چیزهایی مانند جمادات که جسم خالصاند. حالا از چیزی مانند تقارن میتوانید استفاده کنید و بگویید آن طرف جهان باید یک چیز مجردی بدون جسم وجود داشته باشد که آنها فرشتگان هستند. نمیشود که جهان فقط اجسام باشند و برسد به انسان که حالتهای تجرد و جسمانی را با هم دارد ولی ادامهاش تا رسیدن به خدا اینجا خالی باشد. کاملاً تحریف کردم. به خوبی حرفهایش را تحریف کردم. حالا میخواهم بگویم؛ ولی حسش را دارید که چطور دربارهٔ فرشته فکر میکردند. یک جای خالیای در جهان هست. اینکه گفتم حرفی که زدم ممکن است کسی ایراد بگیرد، برای اینکه آکوایناس نمیگوید که اینها برای فاکنکشنهایی که در کتاب مقدس گفته شده، وجود فرشتهها لازم است، اینها از لحاظ وجودی مثلاً ضروری هستند. من از قاعدهٔ تقارن برای خودم استفاده کردم، او از قاعدهٔ دیگری میگفت که باید چنین لایهای در هستی وجود داشته باشد؛ تجرد محض و مثلاً یک طور عقل بدون جسم. کاری نداریم که آن مدل دوم، یعنی اعتقاد به قوانین معنوی همه چیز را توجیه میکند یا نه. در کانتکست دینی، ادیان ابراهیمی وجود فرشته و ایمان به فرشته ضروری است، و این یعنی اینکه شما یک سری چیزهای استثنایی را همیشه دارید. اصلاً فرشتهها چکار میکنند؟ شما دعا میکنید؛ فرشتهها در معجزهها دخالت میکنند. مگر این ملائکه بندگان خدا، کار نمیکنند. وحی را چه کسی میآورد؟ وحی طبق یک قوانین علمی که ایجاد نمیشود؛ که مثلاً قوانین جهان شمولی که فرض کنید که قاعده این باشد که هر کس چهل روز در غاری به این حجم و عمق برود عبادت کند، یک صدایی میشنود. نه. آنجا یک اتفاقی میافتد. یک فرشتهای واقعاً میآید و یک چیزی میگوید. فرشته یک ایجنت هوشمند است. ولی اینکه حالا از قاعدهای دارد پیروی میشود، خلاصه امر خداوند را دارد میآورد، امر خداوند هم از یک معنا و از حق و یک چیز کلیای پیروی میکند؛ بنابراین فرشتهها برای خودشان کارهای دل به خواه نمیکنند بلکه طبق قوانین معنوی کار میکنند. بنابراین حتی اگر قوانین جهان معنوی نباشند، همان هم که فیزیکدانها دارند کشف میکنند، قوانین معنوی بر اتفاقهای معنوی توسط یک ایجنتهای هوشمند در جهان شکل میگیرد. اینها همه با همدیگر هم میتواند اتفاق بیفتد. بعضی از قوانین فیزیکی ممکن است ریاضی باشند، قوانین معنوی هم در جهان داشته باشیم، فرشته هم داشته باشیم. معنی حرف من به هیچ وجه این نیست که یکی از این سه چیز را باید بپذیریم. من یک بار دیگر میخواهم ابراز شگفتی کنم؛ چون خیلی دیدم که این بحث انجام میشود که دعا، فلان و اینها مخالف قوانین فیزیک است. ما از اولش ایمان دینی ما، همراه با اعتقاد به فرشته است و فرشته کارش همین است. کارش این است که یک کارهای معنیداری را در جهان تحقق میبخشد. تنها چیزی که باید از نظر علمی به آن اعتقاد داشته باشیم این است که موجوداتی هستند، هوشمندند و انرژی دارند. تمام شد و رفت.
پس تعداد موجودات هوشمند در قرآن سه مورد است؛ سه مورد ذکر شد. دو مورد مربوط به زمین هستند که انسان و جن هستند، حالا اینکه جن مایکروارگانیزم است یا موجود دیگری موازی انسان است؟ چیزی که به نظر میآید، مربوط به زمین نیست و مربوط به ساختار جهان است. یک مورد دیگر موجوداتی هستند به اسم فرشته. فرشتهها چه هستند؟ بحثی بسیار شیرین و خوبی است و همه هم در موردش بحث کردهاند. تمام فیلسوفان تا فیلسوفان مسلمان، ابنسینا فرشتهشناسی دارد، سهروردی دارد که متفاوت با ابنسینا است. ملاصدرا هم به نظرم نظر خاصی ندارد که بگوییم فرشتهشناسی جدیدی بنا کرده. من آنقدر هم تخصص ندارم که این حرف را بزنم، قطعاً طرفداران ملاصدرا میگویند: نه اینگونه نیست. مثلاً با مبانی حرکتی، جوهری چیزی دربارهٔ فرشتگان گفته است که جور دیگری نمیشود گفت. ولی خیلی مفصلتر از اینها در دوران قرون وسطی در مسیحیت است که اوجش فکر میکنم آکوایناس است که نمیدانم چند صد صفحه دربارهٔ فرشتهشناسی بحث کرده و چند هزار صفحه مطلب در فلسفهٔ قرون وسطی خارج از و کلام قرون وسطی وجود دارد که فرشته چه هستند؟ در ساختار جهان چگونهاند؟ قطعاً بحثهایشان ساینتیفیک نیست. من یک چیزی گفتم تحت عنوان اینکه فرشتهها مثلاً از امواج الکترو مغناطیسی و اینها. بالاخره همیشه بین فرشته و نور مثلاً یک ارتباطی در کانتکس دینی وجود دارد؛ و اینکه اینها موجوداتیاند. در فلسفهٔ اسلامی، آنها بیشتر موجودات مجرد از جنس عقل هستند، ولی در کلام و کانتکست دینی یک مقدار فیزیکیتر هستند؛ برای اینکه تمثل پیدا میکنند و یک موجوداتی هستند که یک خرده از آن حالت تجرد کامل انگار درمیآیند. چون شما عادت کردید، انتظار ندارید که من دربارهٔ فرشتهشناسی بحث کنم. مسئله این است که در قرآن سه موجود هوشمند وجود دارد و این موجود هوشمند سوم که به نظر میآید جزء ساختار جهان است، برای اینکه قبل از انسان هم وجود داشته است و بعد از انسان هم وجود خواهد داشت؛ گردانندههای جهان هستند. اینها عوامل این هستند که بخشی از اتفاقهای معنیدار در جهان به طور هوشمندانهای اتفاق میافتد، مثل اینکه شاید یک نفر بگوید که مثلاً اینها حافظ قوانین معنوی جهان هستند. مثلاً یک نفر بگوید: دو سری قوانین داریم؛ یک سری قوانین پایهای ریاضی داریم و یک سری قوانین دیگر. یک سری موجوداتی هستند که یک سری قوانین معنوی را به امر الهی اجرا میکنند. فرشتهها حامل امر الهی هستند. تحققبخشندهٔ امر الهی هستند. البته همه چیز تحقق امر الهی است؛ ولی به طور خاص اینها میتوانند دخالت کنند و کارهایی انجام دهند. من حرفم این است که کافی است فرض کنید یک موجودی میتواند روی انرژی تأثیر بگذارد. امواج الکترومغناطیسی میتوانند روی لایههای پایینتر تأثیر بگذارند، اجسام را میتوانند حرکت بدهند، مثل پدیدهٔ فتوالکتریک. یک حرفی از پنروز نقل کنم، میگوید: یک موقعی یک احساس دوگانگی بین جسم و غیرجسم وجود داشت. الان واقعاً عین عبارتهایش یادم نیست ولی نکتهٔ جالبی که میگوید، این است: این دوالیتی که از زمان دکارت وجود داشت، شاید اگر این فرمول E=mc2 میدیدند، اینکه اصلاً جسم به انرژی تبدیل میشود، یعنی دوالیتیای که در جهان بین مثلاً جسم و انرژی است، خیلی دیر کشف شد و قابل تصور نبود که این مرزها آنقدر هم که به نظر میآید مرزهای قاطعی نیست، مثل اینکه یک جهان جسمانی جرم داریم و انرژی داریم. انیشتین فرمولی را کشف کرد که این چیزها به همدیگر قابل تبدیل هستند. هم از پایین به بالا یک تأثیراتی میرود و هم از بالا به پایین. چون ببینید دوالیتی دکارتی این بود که میگفتند اگر مثلاً روح و جسم دو موجودیت متفاوتند، روح چگونه در جسم اثر میگذارد. اثر ماجرا این است که مخالفان دوالیتی جسم و روح میگفتند که روحی که جنسش چیز دیگری است، این جسم هم چیز دیگری است، اینها چگونه باهم کانتکت دارد؟ چگونه روح میتواند این جسم را حرکت دهد؟ پنروز یک جایی در یکی از کتابهایش میگوید: اگرE=mc2 را میدیدند شاید حس میکردند که این دو انتیتیای که در فیزیک است و میشد در آنجا هم از این حرف زد، با همدیگر ارتباطشان بیشتر از آن که در ظاهر به نظر میرسد هست. اصلاً به همدیگر قابل تبدیلند. جسم و انرژی دو چیز واقعاً متفاوت، دو جهان متفاوت نیست. مثلاً اگر یک نفر در تخیلاتش فکر کند که جنس فیزیکی ملائکه (من به این اعتقاد ندارم به این حرف) امواج الکترومغناطیسی مشکلی با این ندارد که حامل انرژیاند و میتوانند کارهایی انجام بدهند. کافی است که بتوانند حرارت ایجاد کنند و یا هر کاری.
– حضار: علم کلاً با این هوشمندیای که شما میگویید مشکلی ندارد؟
مشکل دارد؟
– نمیدانم احساس میکنم ترجیحش این است که.
بله ترجیحش این است. یعنی علم همیشه ترجیحش این است که در آن محدودهای کشف شده، فرض را بر این بگذارد که همینهاست دیگر. به من یک فرصت را دادید که جملهای را بگویم که دوست دارم تکرار کنم. موضوع این است که این حرفها غیرعلمی هستند ولی ساینتیفیکارور نیستند. ساینتیفیکارور یعنی اینکه علم یک چیزی بگوید که شما خلافش بگویید. اینها غیرعلمی هستند. مثلاً فرض کنید که در صد و پنجاه سال پیش اعتقاداتی مثل نسبیت انیشتین غیرعلمی بود. اعتقاد به اینکه نور بتواند یک ذرّه را حرکت دهد، غیرعلمی بود. بنابراین در آن دوران اگر کسی مثلاً تخیّل میکرد که شاید بشود این کار را کرد، نمیتوانستی بگویی که ساینتیفیکارور داری، برای اینکه من اثبات علمیای ندارم که این ممکن نیست. من اثبات علمی ندارم بلکه شاید خیلیها مخالف این باشند که تنها موجود زندهٔ دنیا مثلاً انسان یا حتماً چیزی شبیه انسان است. آیا بر مبنای چیزهای دیگری میشود موجود زنده داشت؟ موجودیتهای دیگر فیزیکی. اولاً من نمیدانم همهٔ موجودیتهای فیزیکی را کشف کردهاند یا نه، شما مطمئنید. چند نفر فکر میکردند مثلاً صد سال پیش چیزی مثل این اینتنگلمنت وجود داشته باشد. این پدیدهٔ عجیب غیرعادی است که کلی هم مقاومت کردند. شاید یک موجودیت چهارمی هم بزودی اعلام شود. علم ذاتاً انحصارطلب نیست که هر چه من پیدا کردم تا به حال همان است و اگر چیزی در آن نیست، ارور است. اینها ارور نیستند، اینها غیرعلم هستند. اینها چیزهایی هستند که علم تأییدشان نمیکند، نکرده است. به قول شما حتی به طور کلی میتوان گفت که علم ترجیحش این است که چیزی خارج از چیزهایی که فهمیده را وسط نیاورید؛ مخصوصاً اینکه با بعضی از پیشفرضهای حالا سطح بالا یا پایینش یک تعارضهایی داشته باشد.
– حضار: این هوشمندی حتی در مورد انسان، هوشمندی یک ایجنت کاملاً باعث میشود که من نتوانم بررسیاش کنم. این اصلاً یک مقاوتی.
به هر حال انسان وجود دارد و یک ایجنت هوشمند که داریم. بنابراین سؤال این است…
میدانم. بله. گرایشی که شما در نوروساینس و اینها دارید میگویید، این است که اختیار و اینها را بالاخره زیرآبش را بزنند دیگر؛ یعنی احساسشان این است که با کانتسکت فیزیکی و اینها خیلی نمیخواند. یک چنین گرایشهایی هست ولی ما کاری با گرایشها نداریم. ساینتیفیکارور یعنی تو یک چیزی بگویی که علم دقیقاً مخالفش میگوید و این را رد کرده است. علم رد نکرده است که موجودات زنده یا هوشمند دیگری میتوانند وجود داشته باشند، بلکه فکر میکنند در کرات دیگر لااقل موجودات شبیه ما وجود دارند. سؤال این است که با فیزیک متفاوت (فیزیک منظورم نه آناتومی متفاوت، با فیزیک متفاوت که ترکیب چیزهایی که در بدنشان است، فرض کنید چیزهایی مانند فلزات و از این قبیل چیزها در آنها بکار رفته باشد یا اصلاً از نوع دیگری باشند، مثلاً براساس میدان میشود یک جور موجود زندهٔ هوشمند داشت یا نداشت. اینها میتواند مورد بحث علمی قرار بگیرد. یک نفر میتواند سعی کند که یک استدلال علمی بیاورد ولی حداقل موضوع این است که الان ساینس چنین کاری نکرده است و فکر نمیکنم که به این زودی هم کسی بتواند چنین کاری بکند. من این را از این نظر میگویم که اگر کسی کنجکاو است. اینکه برای وراثت یک چیزی شبیه DNA لازم است را شاید بتوان برایش یک اثبات علمی کرد. یعنی شما یک رشتهٔ با اینفورمیشن بالا نیاز دارید که ثبات داشته باشد.
شرودینگر در آن سخنرانی معروفش به سمت این میرود که این باید اینطوری باشد، باید آنطوری باشد، بنابراین یک بلورهای فلان اینطوری باشد، تقریباً ساختارDNA را حدس میزند؛ حالا اینکه این استدلال چقدر دقیق است، چقدر مثلاً باگ دارد. میخواهم بگویم که فرض را میتوان بر این گذاشت که اگر مثلاً ملائکه تولیدمثل نمیکنند، بنابراین DNA هم لازم نیست که داشته باشند. من آن دفعه دربارهٔ جن گفتم که اگر تولیدمثل میکند، پس اینجا یک محدودیتهایی پیش میآید: باید در آن وراثت وجود داشته باشد، مگر اینکه یک نفر بگوید آنجا پدیدهای شبیه به وراثت نیست؛ که این خیلی معنیدار نیست. علم میتواند قضاوت کند و در یک چارچوبهایی میتواند استدلال کند که اگر موجودی تولیدمثل میکند و میتواند موجودی شبیه به خودش را میتواند بوجود بیاورد، آنوقت باید اینفورمینشنش اینگونه باشد، طبق استدلال شرودینگر باید چنین جنسی داشته باشد. بنابراین اگر در کرهٔ دیگر هم پیدا کنیم، باید مثلاً استدلال کند که پس در دمای بالاتر از این هیچ موجود زندهای که تولیدمثل کند، وجود ندارد چون چنین رشتهای پایدار نیست. من نمیگویم که این استدلال را میتوان کرد، میخواهم بگویم که راه برای این باز است که شما از نظر علمی سعی کنید نفی کنید که موجود تولیدمثلکنندهٔ غیر از داخل این دامنه نمیتواند وجود داشته باشد. ولی ایجنت هوشمندی که تولیدمثل نکند، اصلاً این حرفهای شرودینگر و خیلی چیزهای دیگر در موردش صدق نمیکند، ولی باز این به معنای آن نیست که هیچ چیز نمیشود گفت. دانشمندان میتوانند شرایطی برای هوشمندی بگذارند و بگویند هوشمندی مثلاً باید حداقل این مقدار پیچیدگی (یک چیز ریاضی قابلاندازهگیری) داشته باشد و این مقدار پیچیدگی روی مثلاً فرض کنید امواج نمیتواند وجود داشته باشد، بنابراین موجود هوشمند بر مبنای امواج رد میشود. راه باز است برای اینکه یک نفر استدلالهایی کند و به یک نتایجی برسد که کاملاً شبیه به استدلالهایی که شرودینگر کرد، باشد.
۲- ادامه بحث ایرادهای علمی به قرآن
۱-۲ هشت جفت انعام
اینکه چهار تایپ چهارپا وجود دارد.
یک جایی در قرآن آمده که «خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها وَ أَنْزَلَ لَكُمْ مِنَ الْأَنْعامِ ثَمانِيَةَ أَزْواجٍ» اینکه خداوند شما را خلق کرد و «وَ أَنْزَلَ لَكُمْ مِنَ الْأَنْعامِ» از چهارپایان «ثَمانِيَةَ أَزْواجٍ» برای شما نازل کرد. «ثَمانِيَةَ أَزْواجٍ» یعنی هشت زوج، یعنی چهار نوع چهارپا که چه چیزهایی است؟ مثلاً اسب و گاو و گوسفند و بز و شتر و… ارور ایجاد شد دیگر، ما الان پنجتا گفتیم. ارورش واضح است دیگر. گفتید چهار نوع.
– حضار: هشت زوج
هشت زوج یعنی چهارتا.
– اگر هشت تا بگوییم فکر کنیم بتوانیم برسانیم.
به راحتی. لاما، گاو وحشی مثلاً.
– قانون این است که کمتر نشود و تا آنجایی که گفته است را بتوانیم پر کنیم.
یک خرده جدی به نظرتان میآید خندهدار هست. اگر بخواهید جدی جواب بدهید چه میگویید. ایشان گفتند از نظر عربی و با مقایسه با آیهای دیگری در قرآن، این ترجمه درست است که «ثَمانِيَةَ أَزْواجٍ» یعنی چهار گونه، که هر کدام زوج هستند. هشت زوج یعنی این. در این شک نکنید. طبق این چیزی که ایشان گفت، فرقی نمیکند که هشت هم بگویید. حالا یک نفر گفته بود که نه چهارپا اسم ببرید. خب چه جوابی میدهید؟
– عدد کثره نمیتواند باشد؟
نه.
– شاید برای چهارتا استفاده. مثلاً استفادهٔ غذایی، حمل و نقل…
نه.
– مثلاً فرض کنید یک نفر در تهران گفته است: از آجر خانههای مثلاً فلان شکلی و فلان شکلی میسازیم. ولی خب در تهران هم واقعاً همان دو نوع خانه را داریم و خیلی ساینتیفیکاروری نیست مثلاً در یزد یک شکل دیگر.
یعنی میخواهید بگویید که در آنجا همین تعداد وجود داشت و به آن اشاره شده است؟ من جوابم این است که با کانتکست خیلی سازگار نیست، چون دارد میگوید: «خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ»، با همهٔ انسانها دارد صحبت میکند نه با اعراب؛ «ثُمَّ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها» در کانتکست یک خرده فلسفیتر و عمومیتر است، در عین حالی که حالا این جواب میتواند، من قبول دارم که میتواند گفته شود. بگذارید من سؤالی بکنم که در واقع جواب در آن است. به نظر شما چند تا داریم؟ هشت زوج نداریم. چند تا داریم؟
– پرنده و چهارپایان و…
نه. «مِنَ الْأَنْعامِ ثَمانِيَةَ أَزْواجٍ». چند تا چهارپا داریم؟ چند نوع داریم؟
– خیلی نوع. مثلاً خوک هست، همان که با چهارپا میروند. زیادند. زرافه هست.
نه. انعام شامل زرافه و حیوانات وحشی نمیشوند. آنهایی که اهلی هستند. ما چند تا داریم؟
– منظورتان این است که برداشت دستهبندی نیست؟ یعنی اینکه متفاوت باشند از
بله دیگر. یعنی اینکه چند تا داریم یا هشت تا داریم یا دوازده تا داریم. بگذارید من چند تا نام ببرم. عربها اسب را که میشناختند. شتر را که میشناختند. خوک را هم که میشناختند. در قرآن اسمشان آمده است. گاو را میدانستند که چیست. گوسفند و بز را هم میدانستند که چیست. تا حالا ششتا. این «ثَمانِيَةَ أَزْواجٍ» را شما چه میفهمید، که مثلاً بز و گوسفند و گاو و اینها یک چیز هستند. شتر و فلان و اینها یک چیز هستند. تقسیم بندی است دیگر. من میتوانم دویست و پانزده تا بگویم میتوانم هم دو تا بگویم. این چهار تا را باید کنجکاوی کنیم که منظور، که کتگوریها چگونه است. مثلاً فرض کنید لاما در گروه شتر است. آیا اسب با شتر یکی است؟ من نمیدانم. اینکه در قرآن، آیا مثلاً بز و گوسفند و گاو و اینها. به وضوح در زمان نزول قرآن عربها خیلی بیشتر از چهار تا میشناختند. همین الان شش مورد را فکر میکنم گفتم، باز هم فکر کنید پیدا میشود. یعنی روزمره اسب و گاو و گوسفند و اینها داشتند. بز و همه چیز را میشناختند. بنابراین مسئله تقسیمبندی است و تقسیمبندی این است که میتوانید بگویید سه تا، میتوانید بگویید چهار تا. یک مقدار حالت اعتباری دارد. همین الان هم اگر من سؤال کنم چندتا داریم، شما نمیتوانید بگوید مثلاً هجده تا. هجده تا بگویید من یک نوزدهمی را اسم میبرم، میگویم مثلاً لاما را نگفتید. شتر دو کوهانه، یک کوهانه. آن که در منچوری است، آن که در مغولستان است. اینها با هم فرق دارند دیگر؛ مگر فرق ندارند؟ بنابراین تقسیمبندی حیوانات به وضوح همین الان هم یک حالت یک خرده اعتباری دارد. مثلاً میگویم که شما اگر به درخت تکامل اعتقاد داشته باشید، میتوانید این انعام را هر چه که فکر میکنید جزء انعام است را بروید بالا، خلاصه به یک جایی میرسید که بگویید این یک شاخه. یک سری گره پیدا کنید که اینها در آن باشند، بگویید چهار تا اینها هستند. پایینتر کارتان را تمام کنید، میشود دوازده تا. اینکه تا کجا بروید بالا. این چه اروری است؟ گاهی من جوابهایی که میدهم این است که بدیهی است که عربها بیشتر از 8 جفت میشناختند، گاو و گوسفند و بز و شتر و… بنابراین منظور از «ثَمانِيَةَ أَزْواجٍ» اینهایی نیست. مثلاً چند تا اسم برده و گفته است که بیشترند. شش تا از آنها را که میشناختند، بنابراین باید کشف کنید که این تقسیمبندی براساس چیست. مثلاً سردستهها اسب و چیزهایی شبیه اسب. شتر و گاو. گوسفند میدانید به زبان فارسی یعنی چه؟ گاو و سپنتا؛ یعنی گاو مقدس. بنابراین گوسفند گاو بوده. گوسفند یک نوع گاو است. در زبان فارسی گوسفند گاو است. شاید بز هم یک نوع گاو باشد. باید برویم در زبان عربی ببینیم این چهار نوع چه چیزهایی را میفهمیدند. میخواهم بگویم که به چنین چیزی معلوم است که اصلاً نمیشود اروری نسبت دارد، وقتی دارید تقسیمبندی میکنید. ولی باز یک نکتهٔ مهمتر. واقعاً اینجا کانتکست ساینتیفیک بحث کردن دربارهٔ گونههای حیوانات است یا برایتان دارد میگوید که تنوع دارد. انعام جزء نعمتهایی است که مرتب به آن اشاره میشود، اینها یک تنوعی هم دارند. جزء نعمتهای الهی هستند که دارد گفته میشود. اینجا زیستشناسی درس داده نمیشود که تو بخواهی ارور ساینتیفیک به آن بگیری که مثلاً این رفته دانش خودش را دربارهٔ بز و گوسفند و اینها بگوید، اشتباه کرده است، کم میدانسته، الان ما هفت تا اضافه فهمیدیم بنابراین این جهلی در گفتن «ثَمانِيَةَ أَزْواجٍ» است.
– یک حسی که من از این میبینم که از نفس شروع میکند…
آفرین. من دلم میخواهم که هر دفعه دربارهٔ این چیزها صحبت کنم. آخرش هم شاید بکنم. یعنی بحث که تمام شد. یک خرده این بحثها حالت کثافتکاری دارد، ببخشید از این کلمه استفاده میکنم. یعنی یک چیز مزخرف. واقعاً حسم این نیست که بیایم یک چیزی که میفهمم حالت معنوی دارد را در ادامهٔ این چرندیات بگویم. شاید جداگانه بعد از اینکه این متن تمام شد، یک چیزهایی بگویم. بعضی از این آیهها را در مورد اینکه چه حسی را میخواهد به شما منتقل کند حرف بزنم. چرا مثلاً عدد هشت را آورده؟ میتوانست همینطوری بگوید. چون یک جاهایی همینطوری میگوید انعام. یعنی بالاخره موضوع این است که اینجا بحث زیستشناسی نیست و تقسیمبندی یک چیز اعتباری است و واقعاً همین را الان نگاه کردم این اصطلاح به ذهنم رسید، میگویم کفگیر به ته دیگ میخورد. این ارورها از یک جایی شروع شده، یک چیزهایی گفته و از یک جایی به بعد کلاً ارورش یک حالتی است که یک ذرّه دیگر برویم، اینجا هم یک چیزی پیدا بکنیم و یک چیزی در بیاوریم؛ حالتی این شکلی دارد، که چرا اینجا کلمهٔ هشت زوج آمده و این حرفها.
– به قسمت «جَعَلَ مِنْها زَوْجَها» گیر نداده است؟
شاید جلوتر گیر داده باشد. نمیدانم ایراد فمینیستی، در بحث تکامل. نمیدانم گیر داده یا نه. من یک جوری خودم را ملتزم کردم که اینها را بگویم. در عین حال اگر در گروه چیزهایی غیر این هم مطرح شود، به نظرم خوب است. بارها هم این را گفتم. مثل اینکه چیزهایی که اینجا گفته شده است را پوشش دهیم، چیزهای دیگر هم اگر برای افراد جالب است، آنها را هم دربارهاش صحبت کنیم. چون لزوماً اینها بهترین ایرادهایی نبوده که میشد گرفت. همین الان ممکن است یک متن منسجم بهتر از این وجود داشته باشد. این در ویکی اسلام است که به نظر خوب میرسید. اوایلش هم بد نبود، بالاخره چیزهایی که در آن چلنج وجود داشته باشد، در آن بود. بعد گفته است که این اسبها برای حمل و نقل ساخته شدهاند که یک ایراد بهتر از آن که این گفته جلسهٔ قبل کشف شد که این توهین به حیوانات و تضییع حقوق حیوان است ولی این یک ایراد دیگری گفته بود. گفته بود قبل از اینکه حمل و نقل با آنها شروع شود، آنها زندگی میکردند، بنابراین اینکه اسبها برای حمل و نقل خلق شدند اشتباه است. یعنی همینطور که اینها خلق میشدند، یکی باید سوار میشد وگرنه نمیشود گفت که برای حمل و نقل خلق شده!
– ماشین هم اینطوری است، برای حمل و نقل نیست، اول میآید در کارخانه…
نمیدانم بالاخره بامزه است.
۲-۲ امتهایی مانند شما
این هم بامزه است. به این آیه دقت کنید. میگوید: «ما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ» جنبدهای در زمین نیست «وَ لا طائِرٍ يَطيرُ بِجَناحَيْهِ إِلاَّ أُمَمٌ أَمْثالُكُمْ» و نه پرندهای که پرواز کند، «إِلاَّ أُمَمٌ أَمْثالُكُمْ» مگر اینکه امتهایی مانند شما هستند. خب ایرادش چیست؟ واضح است دیگر.
– شعور ندارند.
نه. ایشان میگویند شعور ندارند. به حیوانات توهین نکن. به اسبها که توهین کردید. به همه حیوان میگویی، اینها کلاً شعور ندارند. شما داشتید درست میگفتید.
یعنی همهٔ موجودات زنده که زندگی جمعی، کامیونیتی ندارند. اعراب این را نمیدانستند. فکر میکردند همه مثل مورچه و موریانه کامیونیتی دارند، بنابراین یک ارور پیش میآید. پس ایراد این است: در قرآن گفته که همهٔ حیوانات یک جور اجتماعاتی دارند و در جمع زندگی میکنند در حالی که پلنگها که میدانید اصلاً از همنوعان خودشان زیاد خوششان نمیآید. همیشه تنها هستند و تنها شکار میکنند.
– مارها هم تنها هستند.
مارها هم عموماً تنها هستند. گاهی یک کارهایی میکنند. من دیدم. به اصطلاح gathering هم دارند. ولی اصولاً تنها زندگی میکنند.
– انسانها هم یک سریشان تنها هستند.
انسانها. خیلی جواب جالبی است. «أُمَمٌ أَمْثالُكُمْ» یک تعدادی از ما هم اجتماعی هستیم و یک تعدادی تنها هستیم. نه دیگر. «أُمَمٌ أَمْثالُكُمْ» یعنی شما امتهایی هستند، آنها هم امتهایی هستند. ایشان تشبیه را یک جور دیگری انجام داد که انسانها، اجتماعی غیراجتماعی دارند و حیوانات هم دارند. منظورش این است که در همهٔ حیوانات امتهایی است. مشکل چیست؟ این مسئله را چگونه حل کنیم. ایشان یک راهحل پیشنهاد کرد که خیلی خوب نیست.
– توجیه معنویش این باشد که رفتار اینها شبیه… مثلاً رفتار پرنده شبیه رفتار حیوانات است.
مشکل این است که اصلاً «امة» یعنی چه؟ امة یعنی کامیونیتی؟ امة یعنی چه؟
یعنی گروهی که یک اهداف مشترک دارند. میگوید: «كانَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَة»، منظورش این است که یک جامعه در جهان وجود داشت. امة واحدة، این آیه را که بخوانید کاملاً معنیاش مشخص است. قبل از اینکه عقاید بوجود بیاید و پیامبران بیایند، انسانها امت واحده بودند؛ یعنی یک کار داشتند انجام میدادند، مثل اینکه یک آرمان داشتند؛ شکار میکردند و غذا درست میکردند و میخوردند. امت واحده یعنی اینکه نه اختلاف دینیای داشتند و نه فلان. بنابراین امت ربطی به کامیونیتی ندارد. اگر هزار نفر آدم تنها هم زندگی کنند ولی سبک زندگیشان یک شباهتی داشته باشد، یک امت هستند. همانطور که یک امت اسلامی به این دلیل یک امت است که یک جور عقاید مشترک و سبک زندگی مشترک دارند. بنابراین اینکه پرندهها، حیوانات امم امثالکم اصولاً ربطی به این ندارد که اینها تنها زندگی میکنند… پلنگها امت واحده هستند؛ کارهای مشابه میکنند. عقاید مشابه دارند. اگر نه، بروید از آنها بپرسید. همهٔ آنها معتقدند که آهوها خیلی خوشمزه هستند. همهٔ آنها معتقدند که نباید فقط یک جور غذا، طعام واحده نباید اکتفا کرد، گاهی هم باید یک تمساحی. این پلنگها موجوداتی عجیبی هستند، نمیدانم چقدر آنها را میشناسید. مثلاً یک یوزپلنگ ممکن است همهٔ عمرش آهو بخورد. پلنگ امکان ندارد این کار را بکند. بالاخره یک جوجهتیغی هم میخورد. خندهدار است. شما اگر جنگ پلنگ و جوجهتیغی را دیده باشید. آخر تو چه مرضی داری با این قدرتی که داری و این شکل، حتماً حالا باید این بیچاره را… میدانید زخمی میشود، آن از خودش دفاع میکند، تیغ به بدنش میرود ولی هر جور شده این را بالاخره میخورد. تمساح میخورند. میروند بالای درخت و روی سر گراز میپرند. این امت واحده است دیگر، اینها همه چنین کار عجیبی میکنند. مثل این است که حیوانات عقاید مشترک دارند، کارهای مشترک میکنند. آدمها هم همین گونه هستند. آدمها منتها اینطور که ایشان میگوید. در انسانها امتهای متفاوت هستند. یک موقعی امت واحده بودند. الان امتهای متفاوتی هستند، یعنی سبکهای زندگی مختلف دارند. ایرانیها فرض کنید با آمریکاییها خیلی امت واحده حساب نمیشوند. اینها یک جور دیگر زندگی میکنند و آنها جور دیگری. ولی گونههای حیوانات واقعاً این حالت امت واحده بودن را، چون پیامبر برایشان نیامده، تاحدود زیادی حفظ کردند ولی واقعاً من تعجب نمیکنم اگر یک نفر بیاید و بگوید در پلنگها هم سه امت وجود دارد؛ یعنی رفتارهای متفاوت در یک گونه شکل گرفته، با توجه به مثلاً زیستگاههای مختلف مثلاً پلنگهایی هستند که اینقدر هم متنوع غذا نمیخورند. این آیه این را نمیگوید که اینها همه یک امت هستند. میگوید یک امتهایی در آنها هست، یعنی یک جور سبکهای مشترکی که میتوانید همینطور که من توصیف کردم، اینها را توصیف کنید.
بگذارید امت پنگوئنها را به شما بگوییم. زاد و ولد پنگوئنهای امپراطور را دیدهاید که چه کار میکنند؟ مانند یک امت هستند. یکی از ویژگیهای امتها این است که gathering دارند و مناسک انجام میدهند. شما در حیوانات اتفاقاً این را خیلی میبینید. چون پنگوئنها دستهجمعی زندگی میکنند، این خیلی در آنها بروز دارد. پنگوئنهای امپراطور جفتگیری میکنند و بعد مادهها… یک خرده شک دارم که اول مادهها اول راه میافتند و میروند جایی همراه با نرها تخمگذاری میکنند. همهٔ آنها با همدیگر از جایی که غذایشان است، یعنی آب دور میشوند. به جایی میروند که سردترین نقطه قطب جنوب است و خیلی خیلی از آب دور است. آنها چندین کیلومتر روزهای متوالی راه میروند. اگر اشتباه نکنم مادهها آنجا تخمگذاری میکنند و تخمها را تحویل نرها میدهند و خودشان این راه را برمیگردند. دیدید که چگونه راه میروند! برای همین است که خیلی جالب است، یعنی فیلمبرداری میکنند، واقعاً مانند مناسک است. میروند و برمیگردند سمت آب. نرها آنجا روی تخمها را گرم نگه میدارند. آنها برای خودشان ماهی میخورند و چله و چاق میشوند و آن بدبختها در سرمای خیلی زیاد میمانند. واقعاً اگر فیلم را ندیدید، ببینید؛ چند تا فیلم در مورد مراسمشان وجود دارد. پنگوئن میدانید که لایههایی از چربی دارد که اصولاً او گرم میکند و سردش نمیشود. در قطب اگر غالباً مشکلی پیش بیاید، این است که میگویند: پنگوئنها گرمشان است و دارند میمیرند، برای اینکه دو درجه قطب گرمتر شده است. خرسهای قطبی را دیدهاید که خودشان را روی برف میمالند. یک ذرّه که آفتاب میشوند. اصولاً این حیوانات قطبی مشکل گرما دارند، مشکل سرما ندارند ولی در این مراسمشان، هم به دلیل اینکه لاغر میشوند و چربیشان از بین میرود و هم به دلیل اینکه آنجا واقعا منهای پنجاه درجه است و با باد مثلاً سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت. اینها دور هم جمع میشوند که گرما ایجاد شود و این دیوارهای که جلوی باد است، مثلاً هر بیست دقیقه یک بار، اینها میآیند آنطرف میایستند که آنهایی که دارند باد میخورند و یخ میزنند، یک گروه جدیدی جای آنها را میگیرد تا نمیرند. و دوباره اینها میآیند و همینطور؛ روزهای خیلی زیادی میگذرد و در حال مرگ که هستند مادهها برمیگردند. مادهها برمیگردند و اینها میروند ماهی بخورند. وقتی مادهها برمیگردند، جوجهها را تحویل مادهها میدهند و خودشان برمیگردند تا بروند ماهی بخورند. اینجا الان حس امت به شما دست نمیدهد؟ دارید یک امتی را مشاهده میکنید.
قزلآلاها بیماری روانیشان این است که همانجایی که مادرشان تخم ریخته، آنها نیز باید همانجا تخمریزی کنند. رودخانه را بیست کیلومتر سربالا میروند که به آن سرچشمهای که آنجا به دنیا آمدهاند برسند. حالا علتش چیست خودشان میدانند.
این امتهایی که خودکشی میکنند را دیدهاید؟ نهنگها که هیچ. یک جور جانوری است به اسم لیمینگ که اینها دستهجمعی از پرتگاهها خودشان را پایین پرت میکنند. مراسمی است که گاهگداری برگزار میشود!
یک موقعی در چین یک مشکلی پیش آمد که در منطقهٔ بزرگی که چاهها پر از موش شد. موشها در چاهها پریده بودند و خودکشی کرده بودند. خفه شده بودند. حالا اینکه چه شده بود، مشکل معنوی برایشان پیش آمده بود!
به هر حال این حس «امم امثالکم» یعنی این. یک خرده حیوانات را جدیتر بگیرید. به خدا بیشعور نیستند. شعورهای پنهان و آشکاری دارند. یک کارهایی دارند میکنند که ما نمیفهمیم.
اگر از این آیه غیر از معنای زیستشناسی میخواهید یک برداشتی کنید، این است که یک خرده رفتارشناسی حیوانات را جدی بگیرید.
۳-۲ پرواز پرندگان
آیتم بعدی این است که پرواز پرندگان معجزه است. بعد این آیه را آورده که میگوید: «أَ لَمْ يَرَوْا إِلَى الطَّيْرِ مُسَخَّراتٍ في جَوِّ السَّماءِ»؛ میگوید: آیا نمیبینید که پرندگان در آسمان پرواز میکنند؟ خداست که آنها را در این بالا نگه میدارد. بنابراین پرواز پرندگان معجزه است، در حالی که ما میدانیم که اینطور نیست؛ براساس مثلاً جریان هواست که به بالشان میخورد و از این حرفها میمانند. من از جوابگویی واقعاً شرمندهام، برای اینکه کانتکست دینی این است که همه چیز معجزهست. هیچ کاری در جهان انجام نمیشود الا الله. این میخواهد بگوید که این به معنای این است که اینجا هیچ توجیه فیزیکی وجود ندارد و خداوند اینها را اینگونه آن بالا نگه داشته است. مثلاً با انگشتش گرفته و نگه داشته است؛ در حالی که خدا باد را میفرستد، خدا ابر را میفرستاد، خدا باران را میفرستد، خدا پرندهها را پرواز میدهد، خدا ما را راه میبرد. من نمیدانم همهٔ این چیزها در کانتکست دینی توحیدی به خدا نسبت داده میشود. صدتا مثال شبیه به این میشود از قرآن آورد که اگر این ارور است، آنها هم ارور است؛ برای اینکه خدا باد را میفرستد که خیلی بیشتر در قرآن تکرار شده است. این چه چیزی است که اینجا آمده است.
یکی دیگر مانده که به هیستوری برسیم هیستوری و اینها هم بد است ولی…
– این آیه را من احساس میکنم منظورش آن حالتی است که پرندهها بال نمیزنند. درست است؟
نه لزوماً. به من هم همین حس دست میدهد وقتی میخوانم.
– چون این واقعاً خیلی شگفتانگیز است.
چرا؟
– نمیدانم حس جالبی است.
ولی ما به پرواز پرندهها هم حس جالبی داریم. میفهمم چون مسئلهٔ «يُمْسِكُهُنَّ» آمده، مثل این حالتی که انگار ثابت ایستادهاند. گاهی پرندهها در جریانهای باد، واقعاً سعی میکنند سرجایشان بایستند. ولی موضوع این است که این چه اروری است، چه شوخیای است. یک چیز طبیعی به خدا نسبت داده شده است. صدتا چیز دیگر طبیعی است. من این آیه را مرتب مثال میزنم که میگوید: شما را خلق کردیم «و ما تعملون» و آنچه میکنید. پس هیچ دیگر. پرواز پرنده که هیچ، کل اعمال ما هم به خدا نسبت داده میشود. چیزی نیست که به خدا نسبت داده نشود. ولی بالاخره این آیه دارد توجه ما را به یک چیزی در طبیعت جلب میکند. مثل همین حالتی که ایشان دارد که یک چیز جالبی اینجا برای دیدن است. من لااقل اینها تمام شود، شاید جزئیات وارد نشوم ولی یک چیزهایی دربارهٔ این نگاه به طبیعت در قرآن میگویم. بعد از اینکه این حرفهای به این شکل تمام شد. یک ذرّه اثر این حرفها برود و بعد.
۴-۲ وجود نداشتن نقص در دنیا
یک آیتم است که من نمیدانم چیست، یعنی از عنوانش نمیفهمم که این ایراد چیست، بگذارید بخوانم. اینکه در قرآن گفته میشود که: «فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرى مِنْ فُطُورٍ»؛ آیا فطوری میبینید؟ بله در طبیعت خیلی از جاها اشکالاتی وجود دارد، بنابراین این یک ایرادی در قرآن است که میگوید که: «الَّذي خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ طِباقاً»؛ آسمان را هفت طبقه آفریدیم. «ما تَرى في خَلْقِ الرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُتٍ»؛ در خلق رحمان هیچ تفاوت (اینجا به معنای نقصی) نمیبینید. «فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرى مِنْ فُطُورٍ»؛ آیا ایرادی میتوانید پیدا کنید؟
ایراد این است که بله. ما خیلی از چیزها را میبینیم: بچهٔ عقبافتاده و چیزهای دیگر. اینها فطورند و همه چیز در جهان حالت پرفکت ندارد. دقیقاً اتفاقاً به این آیه دقت کنید که وقتی به آسمانها نگاه میکنیم که این کانتکست را که یعنی کلاً از زمانی که حیات در کرهٔ زمین دارد خلق میشود، حرف از این است که اینجا خونریزی میشود و فساد بوجود میآید و مشکلاتی بوجود میآید؛ و ملائکه میپرسند: چرا این کار دارد انجام میشود؟ خدا هم یک چیزی میگوید. بنابراین حول و حوش انسان و حیات پر از مشکلات است. و این چیزی است که در قرآن گفته شده است. ولی آیا آسمانها را که نگاه میکنند، در آسمانها چیزی میبینید. این مثل این است که من بگویم: ببین اصل جهان اینگونه است و شما اینگونه نیستید. به آسمان نگاه کنید «هل تَرى مِنْ فُطُورٍ؟» نه. خورشید سر موقع میآید. ماه اینگونه است و همه چیز خیلی پاک و تمیز است. در آسمان که بروید، دور و بر زمین را الان کثیف کردند؛ تیکه و پارهٔ ماهوارهها هست و زبالهٔ اتمی فرستادند. یک خرده از زمین دور شوید، همه چیز پاک و تمیز و قشنگ است مگر اینکه یک جایی موجودات زندهای دیگر در کرهای دارند زندگی میکنند. حیات است که یک مشکلاتی را بوجود میآورد. جهان، جهان بدون نقص است مثل همین که فیزیکدانها دارند توصیف میکنند. قانونمند است و همه چیز عالی و خوب و پرفکت است؛ ولی یک چیز غیرپرفکت هم در این دنیا است که بحثش جدا است. بنابراین بله در جهان به طور کلی یک سری مشکلاتی وجود دارد که حول و حوش خلقت انسان لااقل میگذرد. اگر موجودات زندهای دیگر هم جای دیگر باشند، من شرط میبندم با شما که اگر اختیار داشته باشند و هوشمند باشند، آنجا هم یک فضاحتهایی احتمالاً به بار میآورند. بگذریم. رسیدیم به سر آیتم history. بعضی از اینها بامزهاند. اول اینکه اصلاً ساینتیفیک نیستند. یعنی کلاً معلوم نیست که چه ساینس است و چه نیست. تعارض قرآن با واقعیت است دیگر، اسمش را ساینتیفیکارور نگذارید. یعنی یک چیزی که ما میبینیم دربارهٔ واقعهای، دربارهٔ پدیدهای و در قرآن چیز دیگری گفته باشد. مثل اینکه ما میدانیم که چهار پا را بیشتر از چهار نوع است. اینها از این جور علم هستند.
