بسم الله الرحمن الرحیم

درسگفتارهای دفاع عقلانی از دین، جلسه‌ی ۴، دکتر توسرکانی، دانشگاه تهران، ۱۳۹۴

طبق روال جلسه‌هایی که برگزار می‌کردم، خیلی وقت‌ها این گونه بوده است که ابتدای جلسه، من بعضی از سوالاتی که در ایمیل‌ها یا بحث‌های گروه‌ها از من پرسیده شده یا ابهاماتی که وجود داشته و تذکر دادند را صحبت می‌کنم و بعد جلسه را شروع می‌کنم. در این فاصله که بین جلسه‌ی سوم و چهارم افتاد، چند ایمیل دریافت کردم که تقریبا همه‌ی آن‌ها، به یک تذکر از طرف من نیاز داشتند که میل دارم الان این را بگویم، شاید این ذهنیت در دیگران وجود داشته باشد و این تذکر لازم باشد. این ایمیل‌هایی که داشتم، در مورد محتوای صحبت‌هایی که من این‌جا کردم بود. مثلا شاید یک بیانی که درباره‌ی این‌که کسانی که آتئیست حساب می‌شوند؛ چه می‌گویند اصلا؟ یک چنین حرف‌هایی زده شد. جواب من به این بحث‌ها این بود که اصلا من احساس نمی‌کنم بحثی را شروع کرده باشم. این که مخالفین چه می‌گویند؟ ما چه می‌گوییم؟ مدل‌های مختلف چیست؟ و جواب من این بود که توی این دو و سه جلسه‌ی اول، من فقط مثل این‌که در حال آماده‌کردن زمین بازی هستم و یک سری قواعد بحث را می‌گوییم، بحث کردم. هنوز وارد جایی نشدیم که درباره‌ی محتوای عقاید مختلف و مکاتب مختلف حرفی زده باشیم. اگر اشاره‌هایی کردم، مثل اینکه مثال‌هایی زده باشم برای اینکه یک موضوعی را روشن کنم و هنوز احساس من این است که از نظر محتوایی بحث شروع نشده است. بد ندیدم که در ابتدای این جلسه بگویم که کم‌کم بحث‌ها جدی‌تر خواهند شد. البته این جلسات اول کاملا جدی و ضروری‌اند و من نگرانی‌ام این است که بعضی از نکات باقی بماند و وسط جلسات بخواهم که محدودیت‌های دیگری یا چیزی که مربوط به روش‌شناسی هست را بگوییم که خیلی خوب نیست منتهی اگر ضرورت داشته باشد، باز بر می‌گردیم به همین بحث‌ها. حالا این نکته‌ی اولی که گفتم بد نیست به جمع هم تذکر بدهم، شاید کسانی چنین ذهنیتی داشتند و ایمیلی نزدند یا بحثی مطرح نکردند و خوب باشد که بشنوند.

۱- مقدمات بحث

چند نکته‌ی کوتاه می‌گوییم بعد بحثی را شروع می‌کنم. آن هم این است که به طور کلی شاید بتوانم بگویم فضای بحث‌های دو یا سه جلسه‌ی اول (دو یا سه جلسه که می‌گویم، یک جلسه‌ی آن تقریبا نابود شده؛ سه جلسه بوده ولی دو جلسه‌ی آن عملا مانده و امیدوارم که آن قسمت‌هایی که نابود شده را بدون این‌که خیلی حس تکرار پیش بیاید، توی جلسات آینده، بالاخره اگر ضرورتی داشته باشد، درمورد آن صحبت می‌کنیم) فکر می‌کنم که مهم‌ترین نکته‌ای که یادم است، درباره‌ی تعریف شبهه و این‌گونه چیز‌ها، حرف‌هایی انتهایی جلسه زدم که قطعا وقتی رسیدیم به جاهایی که می‌خواهیم در مورد شبهات بحث کنیم، می‌شود تکرار کرد. چیز‌های خیلی مهمی از دست نرفته است.

حال و هوای این جلسات اولیه این‌گونه بود که من داشتم سعی می‌کردم که بگویم برای دفاع عقلانی از دین، یا به هر حال در یک فضای عقلانی که ما عقاید خود را انتخاب می‌کنیم، چه چیز‌هایی لازم است انجام دهیم و مثالی که اول جلسه قبل گفتم؛ احساسم این است که بطور سنتی، مثل متفکرین دینی، فیلسوف‌هایی که اعتقادات دینی داشتند، خیلی احساس برتری می‌کردند؛ این است که شاید قید‌هایی زیادی را برای خودشان در نظر گرفته‌اند؛ مسئولیت‌های بیش از اندازه‌ای را انگار پذیرفته‌اند؛ مثلا این که بتوانند وجود خدا را به طور دقیق (مسئله‌ی معنایی که به دقت نسبت می‌دهید) اثبات بکنند. یا تمام جزئیات مثلا فرض متکلمی، حسشان این گونه بود که اصول و حتی فروع دین را یک جوری برایشان اثبات‌هایی ارائه دهند.
من کلا حرف‌هایی که زدم این بود که یک خرده بار خودمان را می‌توانیم سبک کنیم. چیزی که لازم داریم این نیست که مثلا برای همه‌ی عقایدی که می‌خواهیم بپذیریم، اثبات‌هایی داشته باشیم. بحث من کلا این بود که مجموعه‌ای از عقاید وجود دارد و من می‌خواهم از بین آن‌ها انتخاب بکنم. کافی است که نشان بدهم عقایدی که انتخاب کردم، موجه‌تر هستند نسبت به بقیه عقاید موجود که می‌شد به آن‌ها اعتقاد داشت. این حداکثر چیزی است که لازم دارد. ابزار‌هایی را هم که می‌توانم استفاده بکنم، محدودیت خاصی لازم نیست روی آن بگذارم، هر جور ابزار ارتباطی را می‌شود از آن استفاده کرد. این فضا کلی است و بحث‌هایی که کردم. در واقع سعی کنم ابزار‌ها را قوی‌تر انتخاب كنم، گسترده‌تر باشد، مسئولیت آن چیزی که می‌خواهم به آن برسم کمتر باشد که بحث را راحت‌تر بتوانم به نتیجه برسانیم.

۲- اعتقاد به شواهد موجود

بنابراین بحث من مثلا این بود که شما اگر استدلال‌هایی داشته باشید یا شواهدی داشته باشید که ۶۰ یا ۷۰ درصد هم شما را قانع می‌کند، ولی گزینه‌ی قوی‌تر از آن‌ها وجود ندارد، موجه است که به این اعتقاد داشته باشی. فرض کنید شما این مجموعه یک مدتی خیلی تأکید کردم که توی زمان محدودی باید به یک نتیجه‌ای برسیم که برای این‌که می‌خواهیم زندگی بکنیم. نمی‌خواهیم تا آخر عمر فقط بحث‌های نظری بکنیم. این بحث‌هایی که داریم می‌کنیم، یک خورده به دلیل اهمیتی که برای زندگی ما دارد، مثل این‌که می‌خواهی راه زندگی را انتخاب بکنی، خیلی نمی‌تواند طولانی مدت باشد؛ مثلا یک عمر طول بکشد و نهایتا هم به نتیجه نرسید. مثل خیلی کار‌هایی که ما توی زندگیمون می‌کنیم، یک موعدی را آدم می‌گذارد و توی آن مدت به بهترین چیزی که رسیدم، مثلا شروع می‌کنم بنا به همان زندگی کردن. بنابراین از نظر من ممکن نیست و ضرورتی ندارد که در ابتدا به چیزهایی اعتقاد پیدا کردی و داری بر اساس آن زندگی می‌کنی و عمل می‌کنی؛ یقین داشته باشی که درست است. طبیعی است که من می‌گویم که ممکن نیست. به نظر من یقین یک چیزی است که خیلی دیرتر آدم به آن می‌رسد و با بحث‌های نظری اصولا شما نمی‌توانید به حالت یقین برسید. بنابراین کافی است که همان موجه‌بودن عقاید خودم را در واقع یک‌جوری نشان بدهم. برتری آن را نسبت به بقیه مدل‌ها و مثلا راه‌هایی که وجود دارد نشان بدهم. همه‌ی این‌ قوی‌تر‌کردن ابزارها، محدود کردن چیزهایی که در واقع یک‌جوری قرار است به آن برسیم، بحث را ساده می‌کند و یک‌جوری به نفع من است که این‌جا می‌خواهم بحث کنم. می‌خواهم نکاتی بگویم که حالا که این‌جوری در حال نگاه کردن به مسئله هستیم؛ یک چیز‌های منفی هم پیش می‌آید و همه‌چیز این‌گونه نیست که خیلی به وفق مراد من باشد.

مثلا این نکته خیلی مهم به نظر من این است که اگر یک آدمی به عقاید خودش یقین داشته باشد، مثلا از همان ابتدای راه، اگر ممکن باشد یک چنین چیزی، آن وقت شما خیلی انتظار زیادی می‌توانید از آن داشته باشید. شما فرض کنید من با یک حالت نه چندان مطمئن، به هر حال احساسم این است که عقاید دینی اسلامی یا یک عقیده دیگری یا یک چیز دیگری بهترین عقیده‌ی ممکن است می‌توانم انتخاب کنم. حس من هم این است که ددلاین و موعد تصمیم رسیده است و می‌خواهم زندگیم را بر اساس یکی از این عقاید شروع کنم. حالا مثلا اگر عقیده‌ای که انتخاب کرده‌ام اگر اولین فرمانش این باشد که مثلا چند صد نفری رو سر ببرم یا بکشم، این مقدار درصد اطمینانی که به این عقاید دارم، واقعا کافی است برای این‌که یک کار وحشتناک اینگونه انجام دهم. یا مثلا یکی از اولین کارهایی که از من می‌خواهند این است که به جسم خودم آسیب بزنم، آسیب خیلی عمده، با ۶۰-۷۰ درصد اطمینان، معقول است که یک چنین کاری را بکنم؟

بحثی که می‌خواهم بکنم این است که این چیزهای منفی که وجود دارد این است که شما وقتی که آن خط پایانی را که متصور هستید که از آن رد بشوید، مثلا برنده شده‌اید؛ حداقل ممکن قرار می‌دهید، یعنی می‌گوید که من کافی است که از بقیه جلو باشم. مثل یک رقابت است که لازم نیست که یک رکورد خیلی خیلی عالی بزنم ولی بردن توی مسابقه کافی است که زودتر از همه به این خط پایان رسیده باشم. وقتی که هدفی را که داریم به آن می‌رسیم، خیلی کم‌تر از مثلا آن چیزی که به طور سنتی می‌گفتند که ما می‌خواهیم به این برسیم که این اصلا فرد از اول دارد شروع می‌کند گویی به درستی عقاید خودش یقین داشته باشد چون همه چیز برای او اثبات شده است. من اگر از یک آدمی که فکر می‌کند همه‌چیز برای او اثبات شده است و همه‌چیز را پذیرفته است، انتظار دارم که هرچه از او بخواهم مو‌به‌مو اجرا کند ولی از یک آدمی که انگار در ابتدای راه است و فقط حس او این است که این عقایدی که انتخاب کرده است از بقیه‌ی عقاید بهتر است، خیلی نمی‌توانم انتظار داشته باشم که کارهای شاخ و عجیب‌و‌غریبی را اگر بخواهم انجام دهد. از لحاظ عملی هر چه‌قدر که شما از یقین دور باشی بیش‌تر به نظر می‌آید که معقول است که زیر بار بعضی از چیزها نروی و از لحاظ عملی خودتون رو محدود بکنید.
من چیزی که دارم می‌گویم به ضرر است؛ می‌خواهم بگویم که یک مقدار انتظار از یک کسی که در ابتدای راه است باید کم‌تر باشد. یک نکته‌ای که که مشابه همین است، اصولا فکر می‌کنم که آدم‌هایی که احساس‌شان این است که می‌توانند یک‌جوری که در همان ابتدای راه بحث‌هایی بکنند، طرف را به یک چیزی نزدیک به یقین برسانند؛ فکر می‌کنم که می‌توانستند حکم بکنند که مثلا این کتاب را که خوندی، مطمئن که شدی که این عقاید درست است؛ دیگر چشمانت را ببند تا آخر عمر کوتاه خودت مطابق این عقاید زندگی کن. در حالی که وقتی که شما مثلا فرض کنید یک مدت یک ددلاین گذاشتید و یک مطالعاتی انجام دادید که فعلا حس شما این است که موجه‌ترین عقیده، این عقیده‌ای ات که به آن رسیدید، معنی ندارد که من از شما انتظار داشته باشم که دیگر تا آخر عمر چشمتان را ببندید و هیچ‌کاری به عقاید خودتان نداشته باشید. شما که مطمئن نیستید که این عقاید ۱۰۰% درست است. بنابراین زندگی شما، معقول است که این‌گونه ادامه پیدا کند، که دارید به فرمان‌های یک مکتبی که به آن رسیدید عمل می‌کنید؛ در عین حالی که چشم و گوش‌تان هم باز است. شاید یک جاهایی را بخواهید دوباره بررسی کنید، شاید یک جایی را اشتباه کردید، شاید متوجه بشوید که یکی از مکاتبی که به نظرتان نامعقول می‌آمد؛ از اینی که شما فکر می‌کردید معقول‌تر است و اصلا وارد عمل می‌شوید و می‌بینید که یک تعارضاتی پیش می‌آید که قبلا به آن توجه نکرده‌اید. بنابراین زندگی آدمی که به یقین نرسیده، انتظار فرمان‌برداری چشم و گوش بسته به یک زندگی بدون امکان بررسی دوباره‌ی عقاید، نباید داشته باشیم. به نظر من واقعیت این است که ما نمی‌توانیم در ابتدای راه به یقین برسیم.

بنابراین حداقل عقیده شخصی من که نمی‌خواهم در مورد آن، اینجا بحثی مطرح بکنم، این است که در خیلی از عقاید دینی، وقتی که یک مدت می‌گذرد و شما مثلا اعمال دینی به جا می‌آورید و به اصلاح فنی، تجربه‌ی دینی کسب می‌کنید، بعد از یک مدتی به چیزی نزدیک به یقین می‌توانید برسید. ولی تعارف که نداریم. تا جایی که به یقین نرسیدیم، چون یقین با عمل به دست می‌آید، یقین با تغییر شیوه زندگی و غیره به دست می‌آید. در واقع قوای شناختی ما باید رشد پیدا کنند تا بتوانند یک عقاید را در حدی که انگار آنها را مشاهده می‌کنید، ببینید وگرنه تا وقتی که یک چیزهایی روی کاغذ است و در کلام می‌آید، فکر می‌کنم هنوز دور از یقین هستیم. ولی تا وقتی که شما حداقل در یک مجموعه از عقایدتان حداقل به یقین نرسیدید، واقعا چشم و گوشتان باید باز باشد. بنابراین ممکن است از ابتدا اشتباه کرده باشید. این را من به هرکسی که عقیده‌ای انتخاب می‌کند، می‌توانم بگویم که درست است که ممکن است یک ددلاین بگذارید، بعد از شش ماه، یک سال، دو سال بگوید که زندگی‌ام را بر اساس بهترین چیزی که پیدا کردم پایه‌ریزی می‌کنم؛ ولی در عین حال عقل شما باید این را به شما حکم ‌کند که در عین حالی که دارید بر اساس این فرمان‌ها زندگی می‌کنید، یا بر اساس این ایده‌ها دارید زندگی می‌کنید، باید چشمتان باز باشد چون ممکن است که این درصد شک‌هایی که در ذهنتان باشند، درست باشند. یا اصلا یک چیزی که بررسی نکردید، مثل این‌که یک مکتبی از یک جای دیگری بیاید و تازه احساس بکنید که همه‌ی خوبی‌های آن چیزی که بهش رسیده بودید را دارد و بعضی از نقص‌ها را هم ندارد.

چیزی منسوب به دکارت وجود دارد که من نمی‌دانم راست یا دروغ است یا تا کجای آن راست یا دروغ است. راست و دروغ منظورم این است که گاهی اوقات توی ادبیات فارسی، یک چیزهای ساختگی وجود دارد که ممکن خیلی معروف باشد و کاملا ساختگی باشد. مثال خوبی داریم برای آن، نامه‌ای از چارلی چاپلین به دخترش هست که دروغ محض است و در حدی جا افتاده که ترجمه‌ی انگلیسی آن هم وجود دارد. این را یک روزنامه‌نگار ایرانی نوشته است و به عنوان چارلی چاپلین چاپ کرده، بعد هم مثلا در کتاب مسئله‌ی حجاب، مرحوم مطهری به آن استناد می‌کند و ازش نقل‌قول می‌کند که چارلی چاپلین این گونه گفت و از این حرفا که اصلا چنین چیزی وجود ندارد. چیزی که من دارم می‌گویم، چیزی منسوب به دکارت است که مرحوم مطهری در عدل الهی نقل می‌کند که دکارت بعد از این‌که شروع می‌کند به بحث‌های مربوط به خداشناسی، یک‌جوری توضیح می‌دهد که مثلا اعتقاد به خدا، اعتقاد معقولی است و شکی در آن نیست، پیش می‌رود تا این‌که درباره‌ی مسائل دینی این جمله از او نقل می‌شود و می‌خورد هم که از او باشد: «من مسیحیت را معقول‌ترین دین بین ادیانی که می‌شناسم [می‌دانم]، به نظر من معمول‌ترین دین مسیحیت است و به همین دلیل مسیحی هستم ولی منکر این نمی‌توانم باشم که یکی جای دیگر از دنیا (آن چیزی که نقل می‌شود و شک‌برانگیز است) می‌گویند: شاید در ایران مذهبی وجود داشته باشد که از مسیحیت بهتر باشد و من نمی‌شناسم.» مهم نیست که این جمله از دکارت است یا نه؛ فکر می‌کنم حال یک آدم معقول این است که اگر مثلا به یک دینی اعتقاد پیدا کرد؛ منکر این نباشد که شاید یک مکتب دینی در یک جایی هست که از همه مکاتب دینی بهتر است و اعتقاد به آن ارجح به این است و من آن را نمی‌شناسم و اگر بشناسم به آن اعتقاد پیدا می‌کنم. به هر حال اگر به این نتیجه برسید که اصولا در ابتدای راه نمی‌توانید به یقین برسید، آن‌طوری که بعضی‌ها ادعا می‌کردند به طور سنتی نمی‌توان اثبات‌های دقیق ریاضی را ارائه کرد درباره‌ی مثلا حقایق دینی که دیگر هیچ بحثی باقی نماند. بنابراین شما تا جایی که اثبات نشده و حالت یقین ندارد، حتما باید با چشم و گوش باز زندگی بکنید تا این‌که واقعا به حالت یقین برسید.این نکاتی هستند که حالا منفی یا مثبتند. یعنی این‌که وقتی شما یه کار کم‌تری انجام می‌دهید، وظیفه‌ی خودتان کم‌تر از آن است که به طور سنتی قرار دادند می‌آورید، انتظارا‌تتان از آدمی که این‌گونه به اعتقادات خودش می‌رسد نیز باید کم‌تر باشد؛ فکر می‌کنم عقل این گونه حکم می‌کند.

من مطمئن هستم که می‌شود بحث آماده‌کردن زمین بازی را با جزئیات بیش‌تر ادامه داد. خیلی از نکات است که واقعا خیلی از مشکلاتی که توی بحث‌های فلسفی و دینی هست، واقعا برمی‌گردد به اشکالاتی که توی متدها و روش‌ها وجود دارد؛ توافق وجود ندارد در متد. بنابراین اگر جلسات خیلی زیادی رو بیاییم و توافق کنیم که شیوه‌ی کار چه باید باشد؛ خوب است این کار، و جا دارد که انجام شود. ولی من حسم این است که با ایمیل‌هایی که گرفتم و آن فیدبک‌هایی که گرفتم، یک عجله‌ای وجود دارد که زودتر وارد بحث شویم. حالا به نظر من می‌آید که می‌توانیم بعضی از جزئیات را لابه‌لای فضایی که اگر لازم بود، تذکر بدهیم، حالا در حد کلیات این نکات را گفتم.

این نکات اول جلسه هم از این جهت بود که احساسم این است که این خیلی خیلی مهم است که یک آدمی که به هر چیزی که معتقد شده است، واقعا با خودش روراست باشد. وقتی که یقین ندارد، با یک مقدار چشم و گوش باز زندگی کند. این نقطه‌ی ضعف اکثریت آدم‌ها، به طور خاص آدم‌های مذهبی در طول تاریخ، این بوده که انگار چون زندگی‌کردن سخت بوده است. چون شما بر اساس یک اعتقادات و ایمانی زندگی می‌کنید ولی یک دریچه ‌ای را باز گذاشتی که گاهی سرت را بیرون ببری و نگاه کنی ببینی اوضاع خوب است یا چیز بهتری پیدا می‌شود یا نمی‌شود؟ از نظر روانی کمی بار روانی سنگینی است.

۳- رویکرد انسان در مورد اعتقادات

در درجه‌ی اول بخش قدرتمندی در وجود آدمی است که دوست دارد به چیزی اعتقاد نداشته باشد. آن بخشی که دوست دارد اعتقاد نداشته باشد ر روان‌کاو‌ها اسمی برایش گذاشتند که مثلا می‌گویند کودک. در اصطلاح فرویدی به آن نهاد می‌گویند. چیزی که دوست دارد آزاد باشد و هیچ قانونی نداشته باشد. بخش دیگری از وجود انسان هست که حداقل دوست دارد که اگر اعتقادی دارد، دیگر همین باشد. یک‌جوری گرایشی در انسان هست که چشم و گوش بسته انگار عمل کند. برای این‌که این حالت عقلانیت انتقادی که من مدام چشم و گوشم باز باشد، هوشیار باشم، خیلی بیش‌تر از اینکه معتقد باشم، سرم را پایین بندازم و این راه را بروم به من فشار می‌آید.

به نظر من نکته مهمی است که اگر بحث دفاع عقلانی از دین است، این جزو شرایط عقلانی است. من اعتقاد شخصی خود را گفتم که کسانی که به اعتقاد درستی می‌رسند و بر اساس آن زندگی می‌کنند، به حالت یقین به معنای واقعی کلمه می‌رسد؛ بدون این‌که به استدلال قابل بیان رسیده باشند ولی به هر حال تا آن مرحله که به این‌جا نرسیدند، آدم باید با خودش روراست باشد. تازه یقین هم در بعضی از مسائل اصولی ممکن است پیش بیاید. واقعا اگر یک نفر بگوید من الان به این فرقه‌ی خاص یا مثلا به فلان دین تعلق دارم، یقین دارم که این همه‌چیزش درست است و احکام شرعی را هم یقین دارم که همه‌ی این‌ها درست است، به نظر من این همان آدمی است که تحت تأثیر سوپرایگوی [فراخود] خودش که دوست دارد چشم و گوش بسته راهی را برود؛ دارد این حرف‌ها را می‌زند. فکر می‌کنم حداکثر این است که به یک اصولی می‌توان یقین داشت و بقیه‌ی چیز‌ها، آدم باید همیشه باید جا داشته باشد ببیند که بررسی و ریوایز کند. الان من این حرف را می‌زنم و شاید به نظر عده‌ای بیاید که نکات منفی‌ای است ولی از نظر من از این جهت مثبت است که میلیون‌ها نفر چشم ‌و گوش‌بسته، الان به یک چیزهایی اعتقاد دارند و اگر این جوری زندگی نکنند، شاید به حقیقت، بتوانند برسند. غالبا این‌جوری است که آدما در یک‌جایی به دنیا می‌آیند، همان چیزهای که آن‌جا متداول است که به آن اعتقاد داشته باشند را، اعتقاد پیدا می‌کنند و تا آخر عمرشان بر اساس آن زندگی می‌کنند؛ چون فارغ از عقلانیت زندگی می‌کنند. این به شدت شامل کسانی می‌شود که دنیای مدرن اعتقادات دینی ندارند. نه فقط شامل آدم‌هایی که متدین هستند. یعنی این عدم‌اعتقادات هم به شدت تحت تأثیر محیطی که توی آن درس خواندند و حرف‌هایی که شنیدند است و معمولا هم این‌گونه است که چشم و گوششان واقعا بسته است و بیش‌ترین چیزی که در آدم‌هایی که متدین نیستند و ضددین حرف می‌زنند، می‌توانم بگویم، این‌ است که اصلا نمی‌فهمد دین چیست؟ یعنی به طور شگفت‌انگیزی این‌گونه است که هیچ وقت سعی نکرده‌اند بفهمند که یک آدم مذهبی چرا مذهبی است؟ جاذبه‌ی این اعتقادات چیست؟

شما در مورد هر دینی می‌توانید بفهمید که این آدم‌هایی که توی دین هستند، واقعا چه چیزی این‌ها را جذب کرده و نگه داشته است. فقط این‌طوری نیست که فکر کنید آدم‌هایی که به هر دینی معتقدند، صرفا این‌جوری است که مثلا پدرشان به آن‌ها گفته است و هیچ وقت فکر نکرده‌اند. همه‌ی مکاتب جاذبه‌هایی دارند و خوب است که انسان آن‌ها را درک بکند. مثلا جلوتر من خیلی خیلی زیاد روی این تاکید می‌کنم که ۹۹ درصد شبهه‌هایی که به عقاید دینی وارد می‌شود؛ مربوط به چیزی حدود (از نظر اهمیت خود آدم‌های متدین و مذهبی) از لحاظ اهمیت مربوط به ۱ درصد اعتقاداتشان می‌شود و خیلی دوست دارم که بگویم ۱ درصد را بگذارید کنار؛ ۹۹ درصد اعتقادات دینی، مربوط به اعتقاد به خدا، ارتباط با خدا، عبادت کردن و این‌ها است که معمولا شبهه در این‌جا وارد نمی‌شود.

۴- رویکرد دینی به اعتقادات

در اسلام، در مورد یک‌سری احکام شرعی مربوط به روابط اجتماعی، هزاران شبهه وارد می‌شود. این موضوع چه‌قدر از دین است واقعا؟ یک آدم مذهبی، چه‌قدر در دینش اعتقاد به اون چند احکام مثلا اجتماعی را دارد؟ فکر می‌کنم اکثریت قاطع آد‌‌م‌های مذهبی، مجموعه‌ی آن احساسات دینی که دارند، مربوط به عبادت کردن، ارتباط و چیزی که نگه‌شان می‌دارد و جاذبه دارد برای آن‌ها، این که با اعتقاد به خدا زندگی می‌کنند؛ اصلا این چیزای شرعی است و آن مربوط به مسائل اجتماعی، نه مسائل فرعی.

به نظر من نکته‌ای که هست، آن آدمی که از بیرون دارد حمله می‌کند، انگار این لایه‌ی بیرونی دین را می‌بیند و یک مقدار توجه نمی‌کند که اگر می‌خواهد یک آدم دینی و متدین را از دین برگرداند، باید بیاد مثلا درباره مضرات عبادت او صحبت کند یا نمی‌دانم یک‌چیزی که آن آدم دینی را خیلی جذب کرده است؛ درباره‌ی این‌که مثلا دعا چه‌قدرچیز بدی است، صحبت کند چون خیلی از آدم‌ها متدین‌اند به دلیل این‌که مثلا از دعا کردن، نماز خواندن، عبادت کردن، لذت می‌برند و از جهان‌بینی که در آن خدا هست، احساس خوبی به آنها دست می‌دهد. گروه زیادی از آدم‌های متدین، اصلا این قسمت‌های مورد حمله را اصلا نمی‌دانند جزو دینشان هست یا نه. مثلا فرض کنید به یک حکم قصاصی در یک کتاب ۱۰۰۰ سال پیش، حمله می‌شود که اکثریت قاطع مردم مسلمان اصلا نمی‌دانند که اصلا چنین حکمی وجود دارد یا نه. بنابراین خیلی به نظر نمی‌آید که بفهمند که اصلا آدم دینی چرا متدین است. بنابراین اگر می‌خواهی او را غیرمتدین بکنی، چه چیزی را باید به عنوان اصل در واقع نشانه‌ی حمله بگیری.

به هر حال این بحث‌های مقدماتی بگذاریم کنار؛ فکر می‌کنم از نقاطی که به هر حال بحث‌ها را می‌خواهیم شروع کنیم، بهترین نقطه شروع معمولا در مسائلی که مربوط به مسئله‌ی دین‌داربودن یا دین‌دارنبودن می‌شود، این است که درباره‌ی وجود خدا صحبت کنیم. فکر می‌کنم خط اصلی که در واقع این‌جا دین‌داری و دین‌نداری از هم جدا می‌کند، این است. می‌خواهم به طور مقدماتی حداقل وارد این بحث بشم، حالا آنچه را که تحت عنوان برهان خودشناسی است بگویم و از طرف مقابل هم یک مقدار نکاتی را تذکر بدهم.

قبلا در مقدماتی که گفتم، نظر خودم را گفتم. اگر اثبات به معنای امروزی (یعنی اثبات ریاضی) مد نظر باشد، اصولا اثبات چیزی در دستگاه اصل موضوعی اتفاق افتاده، و بنابراین در چیزی در مورد جهان خارج را نمی‌شود اثبات کرد. شأن برهان این است که به ما یک شهودی می‌دهد. مثل این است که یک مدلی را داریم معرفی می‌کنیم که معقول به نظر می‌رسد و خود برهان به ما کمک می‌کند که یک چیزی را ببینیم و اگر این‌گونه نباشد؛ خیلی ‌شأن دیگری نمی‌شود برایش قائل شد. و خب در واقع این نکته، نه در مورد مسائل دینی است و نه غیر دینی و نه در مورد وجود خدا یا هر چیز دیگری. برهان در حال حاضر چنین شأنی دارد و مهم این است که آدم به آن برهان دقت بکند و آن حسی که انگار برهان [می‌دهد را بگیرد.] انگار برهان به شما مثل یک فلشی جایی را نشان می‌دهد که اگر نگاه بکنید، یک چیزی را می‌بینید و نخواهید ببینید و مقاومت کنید، می‌توانید نبینید. می‌توانید فقط همین فلش را مطالعه کنید و بگویید نوکش این‌جاست، خوب که چی؟ یا فلش این‌جاست؛ ولی کسی که برهان می‌خواند که مثلا می‌خواهد به چیزی برسد؛ این که انگار از این برهان هم می‌تواند به یک شهودی برسد. این مهم است.

۵- انواع خداناباورها 

اجازه دهید قبل از اینکه وارد بحث اصلی بشویم، نکته‌ای را بگویم؛ آن هم این است که معمولا فضای بحث‌های مربوط به خداباوری و خداناباوری و برهان آوردن برای وجود خدا و این‌ها، این شکلی است کسانی که خداباور هستند، برهان‌هایی اقامه می‌کند که به نظرشان می‌آید که این برهان‌ها نشان می‌دهند که خداوند وجود دارد و طرف مقابل، خداناباور‌ها، کسانی هستند که برهانی اقامه نمی‌کند که خدا وجود ندارد، بلکه به برهان‌های خداشناسی خدشه وارد می‌کنند.

بنابراین بحث مقدماتی می‌تواند این باشد که شما کلا می‌توانید دو نوع خداناباوری را از هم‌دیگر تفکیک بکنید؛ کسانی که معتقدند که خدا نیست و کسانی که معتقدند که نمی‌توانیم بگوییم که خدا هست یا نیست. این گروه دوم را اصطلاحا آگنوستیک [ندانم‌گرا] می‌گویند. ترجمه‌ی آن یعنی کسی که می‌گوید من معرفت آن را ندارم. نمی‌دانم، نه این‌که نیست. به نظر می‌رسد که اگر روال بحث جوری است که برهانی بر نبودن خدا اقامه نمی‌شود اصولا، روال بحث این است که فقط به برهان‌هایی که اقامه می‌شود، خدشه وارد می‌شود؛ بنابراین باید نتیجه این باشد که تنها نوع خداناباوری موجه از نظر عقلانی، آگنوستیک است.

آگنوستیک این است که می‌گوید که تو برهان می‌آوری و من می‌گویم که این برهان به این دلیل قانع کننده نیست. بنابراین نمی‌تولنی به من ثابت کنی که خدایی هست و ما نمی‌دانیم که خدایی هست. در صورتی موجه است شما بگویی خدا وجود ندارد که شما دلیل‌هایی بیاورید که خدا وجود ندارد و اصولا به نظر می‌آید که برهان آوردن برای این‌که چیزی وجود ندارد یک جوری اصلا ممکن نیست. مگر این‌که [از تناقض استفاده کنی]، مثلا من از نظر عقلی برهان بیاورم یا توضیح بدهم که چرا مثلا مربع سه‌گوش وجود ندارد چون اصلا تعریف متناقض است. اثبات عدم وجود یک‌چیزی، از منطق غیر از حالتی خاص ممکن نیست؛ بنابراین این مقدمه‌ای که من دارم می‌گویم، این است که این‌گونه به نظر می‌رسد که تنها نوع آتئیسم معقول، نوع اَگنوستیسیزم هست، نه نوع خداناباوری‌ای که معتقد باشد که می‌داند خدا وجود ندارد.

آتئیست‌های خداناباوری که می‌گویند ما می‌دانیم که خدا وجود ندارد و حرفشان این است که خدا نیست و آگنوستیک نیستند، راه را باز نمی‌گذارند، چون اگر راه را باز بگذارید یک‌جوری خیلی خطرناک است. حتی اگر بگویید پنجاه-پنجاه است، حداقل این است که آدم‌های متدین، موجه است که اعتقاد داشته باشند؛ چون بالاخره یک چیز است که وجودش ممکن است باشد و ممکن است نباشد؛ مثل همان برهان پاسکال که درصدهای پایین‌تر آن هم به نظر می‌آید معقول است که به تکالیف دینی تا حدودی عمل شود و محتاطانه زندگی ‌کنیم و الی آخر. بنابراین اگر بخواهیم یک‌جوری راه دین را سد بکنید، بهتر است که بروید سمت این‌که بگویید خدا وجود ندارد تا این‌که بگویید شاید باشد، شاید نباشد، من نمی‌دانم و برهان‌های من مثلا کافی نیست. آن‌هایی که خداناباور هستند و اعتقاد دارند که خدایی وجود ندارد، این‌گونه جواب این مسئله را می‌گویند که ما نیازی نداریم به این‌که اثباتی ارائه کنیم که خدا وجود ندارد. برای این‌که برسیم به این‌که اعتقادی به وجود خدا نداریم، نیاز به اقامه‌ی برهان برای عدم وجود خدا نداریم. همان‌طور که ما ثابت نمی‌کنیم و برهانی ارائه نمی‌دهیم که مثلا زئوس وجود ندارد. ما برهان ارائه نمی‌دهیم که مثلا فلان خرافه‌ای که در فلان جای دورافتاده بهش اعتقاد دارند، درست نیست. بلکه کاری که می‌کنیم این است که نشان دهیم که شواهدی برای وجود زئوس نیست. بنابراین برای این‌که بگوییم یک چیزی نیست، لازم نیست که برهان داشته باشیم که نیست. ما به چیزی که شواهدی برای وجودش نداریم؛ اعتقاد نداریم و می‌گوییم که نیست. مثلا یک نفر درباره وجود زئوس (زئوس یکی از خدایان بزرگ یونانی‌ها است و کار‌های عجیب‌وغریبی کرده است و صفات و ویژگی‌هایی دارد) برهانی ارائه بدهد یا براهینی برای وجود زئوس ارائه بدهد. فرض کنید که این کار را کرد و برهان‌ها هم کاملا چرند و مزخرف بود. بعد من بیایم و برهان‌ها را رد کنم؛ بعد طرف بگوید پس حداکثر این است که ما نمی‌دانیم زئوس هست یا نیست. من یک اثباتی بیاورم برای وجود اژدهای سه‌سر و شما بگویید این اثبات مزخرف است و چرند داری می‌گویی و این چه حرفی است؟ مثلا آسمان‌ را به ریسمان می‌بافی که بگویی اژدهای سه سر وجود دارد. مثلا چون یک مار سه‌سر دیده شده پس اژدهای سه‌سر هم هست. طرف می‌گویید آقا مثلا این برهان درست نیست و ما نمی‌دانیم که اژدهای سه‌سر هست یا نیست.

بحث این هست که اگر من بگویم که برهان برای عدم وجود خدا نداشتن، یعنی این‌که نمی‌دانم خدا هست یا نه، پس این شامل اژدهای سه‌سر هم می‌شود، شامل زئوس هم می‌شود، شاید زئوس وجود داشته باشد؛ اتفاقا برای آدم‌های مذهبی مثال خوبی است. پس همه‌ی خدایانی که مشرکین به آن‌ها معتقد بودند یک‌جوری ممکن است وجود داشته باشند. مثلا بگوید که خوششان می‌آید که بحث به این‌‌جا کشیده شود، چون مثلا فرض کنید شما چه‌جوری می‌توانید بعل رو که در زمان پیامبر (بعل یک بتی بوده که از زمان یهودی‌ها خیلی مورد توجه بوده است) ثابت کنید که وجود ندارد؟ شما که نمی‌توانید برای عدم وجود بعل اثبات بنویسید. نهایتا می‌گویید توضیحاتی که آن‌ها می‌گویند غلط است، پس پنجاه‌-پنجاه که خدا وجود دارد، بعل هم هست و بقیه‌ی بت‌ها و زئوس و اساطیر یونان و اساطیر هند و اروپایی هم همه یک‌درصدی از وجود به آن‌ها تعلق می‌گیرد، به خاطر این‌که ما نمی‌توانیم عدم وجودشان را ثابت کنیم. بنابراین خداناباور‌هایی که می‌گویند خدا نیست، به این معنا می‌گویند که حرف‌های ما موجه است. وقتی شواهدی نیاوردی که یک چیزی وجود دارد، پیش‌فرض این است که وجود ندارد وگرنه توی دنیای شلوغی که خیلی چیزها هست و ۵۰ درصد احتمال وجود دارد، داریم زندگی می‌کنیم؛ که شامل همه‌جور موجود، انواع خدا و خدایان و بت‌ها و خرافات و اساطیر و خیلی چیزهای زیادی که در طول تاریخ یک‌عده که فکر می‌کردند چیزهایی وجود دارد، می‌شود؛ ما برهان برای عدم وجود هیچ‌کدام نداریم. آن‌ها می‌گویند که صرف این‌که برهان برای عدم نداریم، معنی آن این نیست که بگوییم نمی‌دانیم هست یا نیست، مثلا عرف این است یا منطقی این است، وقتی که شواهدی برای وجود چیزی نداریم، فرض کنیم نیست. این احتمال هم وجود دارد که خب حرفشان درست است دیگر، بالاخره چه اشکالی دارد که می‌گویند که بحث‌شان از نظر منطقی این است که اگر شواهدی وجود نداشته باشد، ما آگنوستیک نیستیم در مورد آن. می‌گوییم که چیزهای که شواهد نداریم را فرض می‌کنیم که نیست تا دلیلی برای وجود آن پیدا شود.

مثلا یک مثال خیلی خوب علمی این است که من یک شواهد و دلایل علمی غیرموجهی بیاورم، برای وجود یک ذره‌ی جدید و یک‌عده هم بیایند مقاله هم بنویسند. بعد هم یک نفر بیاید و یک مقاله بنویسد و این شواهد را رد کند، بعد من بگویم: خب درست است که شواهد من را رد کردی ولی خب حالا ۵۰ درصد هنوز احتمال دارد که باشد، بنابراین اسمش را به اسم من ثبت کنید. من یک ذره را تا نصف کشف کردم، ۵۰ درصد کشف کردم، شما وقتی چیزی را می‌پذیری که برایش شواهدی داشته باشی نه این‌که شواهد غلط داشته باشی و فقط به محض این‌که مطرح شد، انگار برود توی آن قسمت آگنوستیک که نمی‌دونیم هست یا نه. یک مثال واقعی که در یک دوره‌ای، یک ذره ان (N) وجود داشت بعد معلوم شد که همه آزمایش که انجام داده بودند روی این ذره را تایید کرده بودند، همه غلط بودند. یا مثال ماجرای معروف علمی دیگه‌ای هم هست در مورد یک‌جور انرژی که توی یک دانشگاهی اعلام کردند که چند دانشگاه دیگر هم در سراسر دنیا همان آزمایشی که آن‌ها انجام داده بودند را انجام دادند و تایید کردند، خیلی هیجان ایجاد شد بعد معلوم شد که کلا توهم بوده است. من یادم نیست این مستندی در مورد آن وجود دارد که خیلی جالب توضیح می‌دهد که چه شد همه یک‌هویی چیزی غلط را تایید کردند. الان شما اسم ذره‌ی ان را نمی‌شنوید دیگر. یعنی فکر می‌کنید که ذره‌ی ان وجود ندارد؛ ولو این‌که موقع فکر می‌کردند شواهدی پیدا کردند که وجود دارد.

۶- برهان افراد خداباور

برویم سراغ بحث‌های افراد خداشناس که به عنوان شواهد ارائه می‌دهند و بحثی که من کردم این بود که فعلا حداقل نمی‌شود گفت که اگر برهان‌های خدا خودشناسی نادرست باشند شما نمی‌توانید انتظار داشته باشید که همه آگنوستیک باشند شاید یک عده بگویند که از نظر ما فقدان شواهد منطقی‌اش این هست که به وجود یک چنین چیزی معتقد نباشیم. خب احتمالا می‌دانید که برهان‌های خداشناسی انواع مختلفی دارد. من از یک جایی می‌خواهم شروع بکنم که خیلی بحث‌های به نظر خودم شسته و رفته‌تری وجود دارد در واقع، شاید ابهامات آن کم‌تر است؛ هر چند که شاید بهترین برهان‌ها نباشد.


یک سری برهان‌ها هستند که در مجموع شاید بشود به آن‌ها گفت برهان‌های وجودی. ببینید بحث این برهان‌ها این‌گونه شروع می‌شود که ما با یک جهان هستی مواجه هستیم و سوال مهم و اصلی این است که جهان هستی چگونه پیدا شده است. به نظر می‌آید این چیزهایی که می‌بینیم که می‌آیند و می‌روند و ثبات ندارند و به اصطلاح فلسفی، موجوداتی می‌بینیم که ممکن‌الوجودند؛ یعنی مثلا در یک زمانی وارد جهان هستی می‌شوند، می‌توانستند هم نشوند، ضرورتی هم نیست که مثلا این موبایل وجود داشته باشد می‌توانست وجود داشته باشد، می‌توانست وجود نداشته باشد، بسته به یک سری اتفاق‌هایی که ممکن است افتاده باشد و هر موجودی که شما می‌بینید، تحت یک شرایطی به وجود بیاید و این شرایط از بین برود، این موجود هم از بین می‌رود.

ما با یک جهان هستی مواجه هستیم که دوست داریم ببینیم که چگونه آغاز شده است. سوال اصلی این است که این جهان است از کجا پیدا شده است؟ دوست داریم که یک مدل ذهنی‌ای داشته باشیم که در آن، این سوال حل بشود. شما هر موجودی را که فرض کنید در ابتدا وجود داشته، من می‌توانم این پرسش را بکنم که این چگونه پیدا شده؟ از کجا پیدا شده؟ چرا به وجود آمده؟ از هزاران سال قبل، از وقتی که اصلا زبان فلسفی به وجود آمد؛ می‌شود گفت که یک جوابِ ثابتِ تکراریِ به نظر من کاملا منطقیْ، به این سوال داده شده. اگر یک خورده با زبان مدرن بگویم، کلا همه جواب‌ها این است که برای توجیه جهان هستی تنها راه منطقی‌ای که جلوی شما هست، اگر بخواهید یک مدل ذهنی منطقی داشته باشید که جهان چگونه آغاز شده، باید فرض کنید که یک موجودی در ابتدا وجود دارد که برای وجود خودش نیازی به علت نداشته باشد. اگر من بگویم که هر موجودی که به وجود می‌آید، یک علتی این را موجود کرده، یه مدل ذهنی سازگار نمی‌توانم بسازم؛ مگر این‌که فرض کنم که موجودی هست که برای وجود خودش نیاز به علت ندارد. اسم این موجود به اصطلاح فلسفی سنتی ما را می‌گویند واجب‌الوجود. تنها مدل منطقی که شما می‌توانید جهان را توجیه کنید، این است که بگوید یک واجب‌الوجودی هست (یک موجودی است) که برای وجود خودش نیاز به علت ندارد؛ بنابراین از ازل بوده، تا ابد هم خواهد بود. یک موجود بی‌تغییری انگار در جهان فرض کنیم. بحث منطقی این است که من برای این‌که وجود جهان را توجیه کنم، نیاز دارم به این‌که فرض کنم که یک موجودی است که برای وجودش نیاز به هیچ چیز دیگری قبل از خودش ندارد و بدون علت می‌تواند وجود داشته باشد. اگر این فرض را نکنیم، هیچ توجیه منطقی ‌ای برای هستی جهان و هیچ مدل منطقی‌ای نداریم. یعنی اگر فرض کنیم که هر چیزی برای وجود خودش به یک سری شرایط و علت‌های نیاز دارد، نمی‌توانیم. حالا احتمالا در بحث‌های کتاب‌های دینی شاید دیده باشید که مثلا چنین فرضی منجر به دور یا تسلسل می‌شود. به نظرم اصلا لازم نیست این بحث‌ها را کنیم. این مدل، مدل منطقی‌ای است. اگر کسی مدل دیگه‌ای دارد، می‌تواند ارائه بدهد.

۷- واجب‌الوجود و تعریف آن

خیلی واضح است که اگر بخواهم توجیه برای هستی جهان داشته باشم، نیاز به واجب‌الوجود دارم. نیاز به فرض واجب‌الوجود دارم. یک چیزی که برای هستی خودش، برای وجود داشتن خودش، نیاز به موجودی ندارد. بنابراین جهان می‌تواند این‌گونه به‌طور منطقی آغاز شده باشد. این‌ بحث‌های مربوط به دور و تسلسل این‌گونه است که اگر این را نپذیری، به تناقض می‌رسی. فکر می‌کنم همین که مستقیم نگاه می‌کنی، این‌که چنین مدلی می‌تواند منطقی و درست باشد، کافی است. هیچ مدل دیگری هم غیر از این وجود ندارد. فقط نکته این است که هنوز در مورد واجب‌الوجود هنوز حرفی نزدیم. این مدل می‌گوید که باید فرض کنید که واجب‌الوجودی است. واجب‌الوجود تعریفش این است که: موجودی که برای وجود خودش نیازی به علت نداشته باشد. طبعا اگر موجودی هست که نیاز به علت ندارد، پس ازلی است. یعنی موقعی را نمی‌توانید فرض کنید که نیست. و ابدی است، یعنی این‌که شرایطی برای وجودش لازم نیست که مثلا به‌ هم بخورد و این از بین برود. بنابراین یک چیز گویی دائمی، از ازل تا ابد باید فرض بکنیم. بعدا جهان می‌تواند از این نشأت بگیرد و همه‌ی این موجوداتی که برای وجودشان احتیاج به علت دارند و وجودشان ضروری نیست، می‌توانند تکیه بکنند بر روی این موجود. انگار پایه‌ی ثابتی که همیشه بوده بایستند و یک توضیح منطقی برای وجود جهان پیدا بکنند

شما هر برهان فلسفی‌ای رو که تقریبا ببینید، مثلا برهانی که ارسطو ارائه داده، برهانی که ابن‌سینا داده است، همه‌ی این‌ها با هم تفاوت ‌هایی دارند ولی اساسشان همین است. مثلا ارسطو حرف از محرک بدون حرکت می‌زند. به جای این‌که از هستی اشیا و جهان شروع بکند، سعی می‌کند انگار از یک چیز محسوس‌تر [شروع بکند.] می‌گوید این چیز‌هایی که متغیر هستند، باید بالاخره اگر این‌ها را ادامه بدیم به یک محرک اول برسیم که خودش متغیر نیست و بقیه‌ی چیز‌ها را تغییر می‌دهد. این یک شکل دیگر از بیان این برهان است، که به نظر من این ممکن است یک نکات جالبی داشته باشد، ولی آن‌قدری که من الان بیان کردم واضح به نظر می‌رسد، شاید واضح نیست. تنها مدل منطقی اینکه هستی جهان رو توجیه کنیم، اعتقاد به وجود یک چیزی است که به علت نیاز نداشته باشد. یک نسخه‌ی جالبی که به نظر من دکارت بیان می‌کند و خوب است که به آن اشاره بشود، این است که دیگر اصلا لازم نیست من جهان هستی را نگاه بکنم. می‌گوید شما یک موجود را فرض کنید که برای وجود خودش، احتیاج به هیچ شرط و علتی نداشته باشد. واجب‌الوجود را فرض کنید. عبارتی که دکارت بیان می‌کند چنین چیزی است: موجودی که برای وجود خودش احتیاج به شرط ندارد، وجود دارد. طبق تعریف می‌خواهد بگوید که واجب‌الوجود به این معنا است. که تو می‌گویی اگر چیزی احتیاج به شرطی در وجود خود دارد، در صورتی وجود دارد که آن شرط محقق شده باشد. اگر بگویی که یک موجودی هست که شرایط تحقق آن تهی است، یعنی احتیاج به چیزی برای تحققش ندارد، این موجود حتما وجود دارد. ولو این‌که جهان هستی اصلا وجود نداشته باشد، این یک موجود حتما وجود دارد؛ موجودی که برای هستی خودش احتیاج به شرط ندارد. در عین بامزه بودن، یک خورد بنا به طبع دکارت ریاضی‌وار است و ممکن است که برخی به خوبی با آن ارتباط برقرار نکنند. معمولا این فرم اولی که من بیان کردم، برای اکثریت مردم جالب‌تر و پذیرفتنی‌تر است. این یک خورده حس ریاضی زیادی دارد که من بدون این‌که به هستی نگاه کنم می‌گویم که یک موجود این‌طوری‌ای هست، چون نیاز به علت ندارد. 

اولین نکته به نظر من این است که مطلقا هیچ مدل منطقی‌ای دیگری برای [این مورد نمی‌توان یافت.] تنها کسانی که تلاش کردند و مدلی ساختند و مدل را همین‌گونه بسط دادند، -فقط به اینجا ختم نمی‌شود- برای موجود بودن جهان هستی، مدل منطقی بسازند، همین است و چیز دیگری وجود ندارد. یعنی مثلا شما وقتی که از راسل که می‌گوید که من نمی‌دانم که واجب‌الوجود هست یا نیست و به اصطلاح دیدگاه آگنوستیک دارد، توی کتابش نوشته است که اگر الان از من بپرسند که پس جهان هستی چگونه به وجود آمده، من ترجیح می‌دهم بگویم که در یک زمان محدودی در گذشته، بدون علت به وجود آمده است. اگر من بپذیرم که هستی‌ای که به‌نظر می‌رسد برای وجود خودش به علت نیاز دارد، بدون علت به وجود آمده، در واقع مدلی ارائه نکرده‌ام دیگر. یعنی این توضیح منطقی‌ای نیست که بگویم مثلا من بگویم: قبول دارم که باید علت وجود داشته باشد ولی من ترجیح می‌دهم بگویم که بدون علت، می‌تواند به وجود آمده باشد. برای خاطر این‌که مثلا  توضیح بر اساس واجب‌الوجود هم پذیرشش سخت است برای این‌که از یک موجودات غیر قابل تجربه داریم سخن می‌گوییم. اساس تفکر راسل این است که ما باید با چیزی که به وجودش اعتقاد پیدا می‌کنیم، شواهد تجربی و حسی داشته باشیم. در این برهان و توضیح منطقی، شواهد تجربی‌ای ارائه نشده است و فقط یک چیزی منطقی است. مثل این‌که من برای واجب‌الوجود شواهد حسی و تجربی پیدا نمی‌کنم، فقط توضیح می‌دهم که از لحاظ منطقی [درست است.] در انگلستان یک مکتب فلسفی حداقل ۲۰۰-۳۰۰ ساله وجود دارد به نام حس‌گرایی [تجربه‌گرایی] که راسل به معنایی تعلق خاطری به آن دارد. این که مبدا شناخت باید حس باشد، بنابراین یک توضیح منطقی کافی نیست. مثلا یک آدمی مثل راسل که فیلسوف قابل‌توجهی است؛ مدل دیگری ارائه نمی‌دهد، فقط حرف او این است که من به دلایلی نمی‌توانم وجود واجب‌الوجود را بپذیرم. نمی‌دانم که هست یا نیست، همین‌طوری هم حسم این است که بگویم جهان بدون علت به وجود آمده است.

مطلقا مدل رقیب وجود ندارد و من حس می‌کنم که خود این مدل، مثلا این‌که تجربه‌ی مستقیمی در مورد واجب‌الوجود می‌توان کرد، (وقتی که می‌گویند حس، یعنی با پنج حس معمولی دیگر) نمی‌فهمم این کسی که حس‌گرا است، باید بیاید و توضیح دهد که از کجا این محدودیت و قاعده را می‌آورد که من مثلا به موجودی که نمی‌توانم شواهد حسی برایش داشته باشم، اعتقاد پیدا نمی‌کنم. ما خیلی از موجوداتی که الان در فیزیک به آنان اعتقاد داریم، تجربه‌ی حسی مستقیمی در مورد آن نداریم؛ به دلایل منطقی به آن‌ها نیاز داریم. یک مدل ریاضی که ساختیم اخیرا ذره‌ی هیگز [ذره‌ی هیگز] در آزمایش معروفی که سرن انجام داد؛ وجودش تایید شد. حدس وجود آن مربوط به حدود ۴۰ سال قبل بوده است، بدون هیچ شواهدی. فقط در مدل ریاضی‌ای که فیزیک‌دانان ساخته بودند [مدل استاندارد]، چنین جای خالی‌ای از نظر منطقی وجود داشت. مدل استاندارد پیش‌بینی می‌کرد که در این‌جا چنین ذره‌ای با این ویژگی‌ها باید باشد (بدون شواهد). چهل سال بعد شواهد آن پیدا شد. حالا حداقل می‌دانیم که این آزمایش می‌توانست وجود ذره هیگز را رد کند یا کاری می‌توانست بکند که ثابت شود. فکر می‌کنم عرف نیست که من بگویم که الان شواهدی ندارم، پس نمی‌پذیرم. خیلی چیزها در فیزیک این‌گونه است. الان شما برای کوارک، دلایل منطقی دارید که چنین فکری می‌کنید تا وجود داشته باشد؛ نه شواهد تجربی، دنبال شواهد تجربی می‌گردیم. 

این بحث می‌تواند ادامه پیدا کند. به نظر من، توپ در زمین کسانی است که حس‌گرا هستند، مثل آقای راسل (شاید راسل حس‌گرا به معنای مطلق آن نیست) ولی کسانی که حس‌گرا هستند، ممنوعیت‌هایی می‌گذارند برای این‌که ما وجود چیزی را بپذیریم یا نپذیریم، بیایند قواعد خودشان را توضیح می‌دهند که از کجا آورده‌اند. ما اگر در زندگی خودمان به خیلی چیز‌ها دقت کنیم، می‌بینیم که بدون این‌که شواهد کافی تجربی و حسی داشته باشیم، به آنان اعتقاد داریم. به خاطر این‌که اعتقاد به وجود آ‌ن‌ها منطقی است.

مخصوصا در علم مدرن، روز به روز خاصیت علم بیش‌تر این شکلی می‌شود که ما به دلایل منطقی، به چیزهایی اعتقاد پیدا می‌کنیم. هر چند این بحث فلسفی، با بحث علمی قابل قیاس نیست. تعداد زیادی از فیزیک‌دانان به وجود قوانین علمی معتقدند. قوانین علمی مطلقا قابل تجربه و حس نیستند، ولی پذیرفتن این که چنین قوانینی وجود دارد، مدل‌هایی به وجود می‌آورد که این مدل‌ها توجیه خوبی برای خیلی موارد هست. مثل این است که یک مدل منطقی داریم که به ما می‌گوید جهان هستی این‌گونه قابل توجیه است و تنها این‌گونه قابل توجیه است که شما به یک واجب‌الوجودی معتقد باشید؛ یعنی موجودی که برای هستی خودش نیاز به علت و شرط نداشته باشد و هیچ چیز رقیبی هم وجود ندارد. یعنی به نظر می‌رسد که این تنها مدلی است که من می‌توانم به عنوان مدل منطقی بسازم و ارائه بدم.

قرن‌ها است که فیلسوف‌ها این بحث‌ها را شکل‌های مختلف کردند و برای اکثریت قاطع آن‌ها هم پذیرفتنی بوده است و بالاخره ممکن است که افرادی باشند که به دلایل دیگری نپذیرند. نه این‌که اصل مدل منطقی را انکار کنند. مثلا طبق یک قاعده‌ای که حس و تجربه مستقیم نمی‌توانیم داشته باشیم نمی‌پذیریم و…

وقتی شما می‌خواهید بحث را دینی بکنید، معادل بودن واجب‌الوجود با مفهومی که ما از خدا داریم، چیزی است که باید ادامه یابد. ممکن کسی بگوید که من آتئیستی می‌شناسم که اگر این حرف‌ها را به او بزنیم، می‌گوید: من اصلا منکر خدای فلسفی نیستم. به این خدای فلسفی می‌گویند. خدای فلسفی به این معنا است که فرض منطقی‌ای وجود دارد که باید یک واجب‌الوجودی باشد. ولی آیا این خدا، خدای مسیحیان است؟ واجب‌الوجود همان خدایی هست که در مسیحیت به آن اعتقاد دارند که مثلا به صورت مسیح به زمین آمده و دوباره رفته است؟ این پیچیدگی‌هایی که در مفهوم خدا در مسیحیت هست یا در ادیان و مکاتب دیگر، توضیح دادن آن هنوز یک گامی است که باید برداریم. فرض کنید که راسل بگوید: من به واجب‌الوجود اعتقاد دارم ولی خدای مسیحیت با این انطباق ندارد. چیزی که توضیح می‌دهیم، این است که که یک موجود بدون شرط و علت در جهان باید وجود داشته باشد تا وجود جهان توجیه شود. بنابراین این‌جا هنوز یک مسئله هست که جا دارد که در موردش بررسی کنیم.

۸- واجب‌الوجود و افراد خداناباور

برگردیم به این جوابی که آتئیست‌های غیرآگنوستیک (کسانی که می‌گویند خدا وجود ندارد) مطرح می‌کنند. واقعا این واجب‌الوجود به این معنای خاصی که در فلسفه مطرح است، این با زئوس یا با اژدهای سه‌سر قابل مقایسه است؟ این مثالی که می‌گوید اگر مانند یک آگنوستیک برخورد کنم، آن وقت راه برای اژدهای سه‌سر و زئوس باز می‌شود. در واقع می‌خوام بگویم تنها چیزی که ممکن است شما یک برهان برای وجود او پیدا کنید، فقط همین واجب‌الوجود است. همین فرم دکارتی را در نظر بگیرید، این‌که «موجودی که شرطی برای وجودش وجود ندارد، موجود است»، این تنها موجودی است که شما می‌توانید بگویید از نظر منطقی وجودش را کشف کنید. هیچ برهان منطقی دیگری برای هیچ موجود دیگری اصلا ممکن نیست داده شود. این یک چیز خاص است. من نمی‌توانم برای وجود خودم یا هیچ‌کدام از شما یا حتی برای وجود جهان خارج هم نمی‌توانم برهان منطقی بیاورم. فقط یک چیز است که ممکن است برای وجودش برهان منطقی آورد. آن هم همان موجود خاصی است که دکارت این گونه تعریف می‌کند یا اسم آن را بگذاریم واجب‌الوجود یا هر چیز دیگری. بنابراین در یک ردیف قرار دادن زئوس و اژدهای سه‌سر و واجب‌الوجود و بعد گفتن این‌که اگر برهان‌ها را نپذیرنم، که اگر این را پنجاه‌پنجاه بکنم، بقیه این چیزها وارد بازی می‌شوند، کمی دور از انصاف است. به نظر می‌رسد بازی با کلمات است. مگر اینکه جواب طرف همین باشد، بگوید: من منظورم از خداناباوری این نیست که خدای فلسفی وجود ندارد؛ منظورم این است که این خدای مسیحی که خیلی شبیه زئوس است (بعضی از خدایان هندی داستان‌هایی در موردشان وجود دارد که خیلی با زئوس فاصله ندارند؛ یکی گاوها را دزدیده بود و یکی گاوها را نجات داد و این‌ها. اساطیری در موردشان است که جزء اعتقادات مذهب مثلا هندو است و داستان‌ها هم شبیه داستان‌های زئوس است) بنابراین طرف می‌گویند به نظر من همان‌طور که زئوس یک چیز تخیلی است و برایش برهانی ارائه نمی‌شود و اگر هم بشود غلط است، از نظر این آدم‌ها خدای مسیحیت در همین رتبه قرار می‌گیرد که به صورت آدم در می‌آید و به زمین می‌آید و می‌رود و دوباره قرار است سوار بر ابرها بیاید. احساسشان این است که این یک چیزی در سطح همان زئوس است و بنابراین در برهان‌هایی که ارائه می‌شود، کسی بخواهد اثبات بکند؛ غلط باشد می‌توانم این را بگویم که همان‌قدر که زئوس وجود دارد، کل آن را می‌گویم وجود ندارد. ولی در مورد واجب‌الوجود، واقعا نمی‌شود آن را در حد زئوس و خدای هندو قرار داد. طرف صراحتا بگوید یا منظور من خدای فلسفی نیست، یا اگر منظورش خدای فلسفی است، توضیح دهد که زئوس و خدایان دیگر، برهان مشابهی می‌توانند داشته باشند؟ امکان ارائه برهان برای آن‌ها وجود دارد یا نه؟ به نظر می‌رسد امکان ارائه برهان وجود دارد؛ به هر حال ما از نظر منطقی، تفاوتی بین این موجود با بقیه موجودات می‌بینیم و به نظر می‌آید تنها موجودی است که امکان اثبات وجودش حداقل هست.

تذکر دیگری که می‌خواهم بدهم، فکر کنید کسی چنین حرفی را بزند و بگوید: من اگر برای چیزی شواهدی نداشته باشم، آنگاه وجود ندارد. شاهد می‌تواند شاهد منطقی باشد، مثل ذره هیگز. کسی نمی‌توانست بگوید برای ذره‌ی هیگز شواهد نداریم. در این یک شاهد منطقی داشتیم و دنبال شاهد تجربی می‌گشتیم. کلمه‌ی شواهد فراتر از این است که تجربی باشد یا عقلی باشد یا هر چیز دیگری. اگر یک نفر بیاید و بگوید اگر چیزی توسط قوای شناختی من قابل دسترسی نباشد، آن‌گاه نیست. احساس نمی‌کنید که به شدت این اعتقاد به شکلی انسان‌محورانه است؟ یعنی در واقع به معنایی یعنی این‌که هر چیزی که هست قوای شناختی انسان به آن دسترسی دارد. یک انسان خداناباور، چگونه چنین حرفی را می‌زند؟ آدم خداباور مثلا مسیحی یا مسلمان ممکن است که اعتقادش این باشد: مثلا خداوند انسان را به عنوان اشرف مخلوقات، به گونه‌ای به وجود آورده است که مثلا جامع است و اسماء الهی و همه چیز را می‌فهمد. اگر مثلا من معتقد باشم که در یک روند تکامل، همین طوری یک موجود زنده‌ای به اسم انسان به وجود آمده است، چگونه می‌توانم چنین ادعایی کنم که هرچه هست در دسترس قوه شناخت بشر است؟ اگر میمونی بیاید بگوید «اگر چیزی در قوه‌ی شناخت من نباشد، نیست»، شما چه احساسی پیدا می‌کنید؟ در عرف آتئیست‌ها، میمون و انسان و خفاش و…  مثلا خفاش‌ها هم به نظرشان خیلی چیزها ممکن است «نیست» یا مثلا موش‌کور بگوید: نور نیست. حالا یک موش‌کوری کراوات بزند و بگوید «اگر برای چیزی شواهدی نداشته باشم، نیست»، شما چه احساسی پیدا می‌کنید؟

به نظر من یک آتئیست واقعی، نمی‌تواند چنین اعتقادی داشته باشد؛ یعنی باید اعتقادش این باشد که ما به عنوان یک موجود زنده که رندوم و تصادفی در سلسله تکامل به دنیا آمده‌ایم، که می‌توانست به وجود بیاید یا نیاید، طرح برنامه‌‌ای که برای خلقت نبوده. یک موجودی هست که از قوای شناختی دارد و پنج‌تا حس دارد و یک مقدار هم چیز‌های منطقی را می‌فهمد، حالا ممکن است ۹۹درصد جهان، خارج از دسترس شناخت این موجود باشد. نمی‌شود حکم کرد که اگر من در چیزی در دسترس قوه‌ی شناختم نیست، قطعا بگویم که نیست. یک خورده آدم فکر می‌کند که باید با احتیاط بیش‌تری صحبت کند وگرنه خفاش‌ها و موش‌کور و این‌ها هم همه، حرف خودشان را می‌زنند. تازه این‌ها قوای شناختی محدود‌تری هم دارند و حالا مگس و موجودات دیگری هم هستند که ممکن است خیلی‌ چیزها در قوه‌ی شناخت‌شان نباشد.

بشر هم چیزی است در عرض همان‌ها و در کنار آنان و قوای ‌شناختی او محدودیت‌هایی دارد و عقل او به خیلی از چیزها را نمی‌رسد، تجربه و حسش قد نمی‌دهد، یک چیزهایی را نمی‌تواند بفهمد یا می‌تواند. اگر این توضیح را می‌دهند، باید یک مقدار در مورد این‌که قوای شناختی بشر چرا ان‌قدر جامعیت دارد، یک حرفی بزنند. گفتن این‌که چیزی که قوای شناختی من به آن نمی‌رسد یا به وجودش نمی‌رسد، آن‌گاه نیست، از نظر منطقی معادل است با این‌که هرچه هست در دسترس قوای شناختی بشر است. این احتیاج به توضیح دارد. شاید درست باشد ولی حداقل کسی که این حرف را می‌زند، باید بداند که یک حرف خیلی اساسی و عمیقی دارد می‌زند که باید در موردش توضیح بدهد.

یک نکته نیز این بود که چگونه واجب‌الوجود را می‌شود در عرض زئوس و بقیه‌ی موجودات خرافی قرار داد در حالی که این کاملا از لحاظ فلسفی جایگاه خاصی دارد ولو این‌که برهان‌ها را بپذیرید یا نپذیرید. این‌جا در مورد یک چیز خاص داریم صحبت می‌کنیم. اگر بحث‌شان واجب‌الوجود نیست، خدای فلسفی نیست، خداناباوری ایشان منظور خدای فلسفی نیست، مثل این است که یک نفر بگوید: من به خدای فلسفی اعتقاد دارم ولی به ادیان اعتقاد ندارم. چرا؟ چون این خدایی که ادیان توصیف می‌کنند، آن خدایی نیست که من به او اعتقاد دارم. این بحث قابل پیگیری‌ای است؛ مثلا اینشتین می‌گفت: به خدا اعتقاد دارم ولی به هیچ دینی معتقد نیستم. خدا به عنوان یک چیزی که طبیعت و نظم دنیا را به وجود آورده، می‌گفت من این را قبول دارم ولی خدای یهودیان و خدای مسیحیان را قبول ندارم. این انگار چیزی نیست که من در جهان می‌بینم. خدایی را میبینم، واجب‌الوجود را می‌بینم. حتی دیزاین‌کننده و نظم‌دهنده و گرداننده می‌بینم ولی آن چیزی که آنان می‌گویند به نظر من نیست. به نظر من این آدم‌ها آتئیست نیستند. فقط مشکلشان با توصیف ادیان از خداوند است، مشکل آن‌ها شاید با چند کتاب مقدس باشد که به نظرشان می‌آید که خدا را خوب توصیف نکرده است.

من واقعا با آتئیست‌هایی صحبت کرده‌ام که بحث به همین‌جا کشیده که ما منکر خدای فلسفی نیستیم. به نظر من کسی که منکر خدای فلسفی نیست، آتئیست نیست. ممکن است خودم به این معنا آتئیست باشم. یعنی مثلا اگر منظور از ادیان همین چیزی است که افراد متدین به آن معتقدند و عمل می‌کنند، شاید من با همه‌ی این‌ها مخالف باشم. شاید فرق من با یک آدم این‌شکلی این است که اعتقاد من این است که ادیان اصلشان درست است، و بعدا دچار انحراف شدند و از آنان سوءبرداشت شده یا دچار تحریف شده‌اند. ولی اصل آن‌ها درست بوده. بالاخره من به هیچ‌کدام از این حرف‌هایی که دارم می‌شنوم، ممکن است معتقد نباشم. به خدا اعتقاد دارم، به اصل دین اعتقاد دارم، ولی شاید به بعضی از چیزهایی که به عنوان دین عرضه می‌شود، دین به معنای همین موجودیت فعلیش، ممکن است هزارتا ایراد داشته باشد. شاید فقیه‌های همه ادیان، بسیار سوء فهم دارند. نمی‌شود که من بگویم چون حرف این‌ها را قبول ندارم، مثلا حرف‌های برهان ادیان از نظر من پذیرفتنی نیست، اسم خودم را آتئیست به معنای خداناباور بگذارم. بنابراین به نظرم کسی که می‌گوید خدای فلسفی را قبول دارد، اصولا آتئیست نیست. مگر این‌که با این بحث‌ها هم مواجه شود. مطلقا انیشتن آتئیست نیست، همیشه هم توی جبهه‌ی متدینین قرار گرفته و با کسانی که خداناباور بودند، درگیر بوده است و کاملا ایمان محکم داشته که خدا هست. ولی من گفتم که یکی واجب‌الوجود در کنار زئوس و ویشنو و خدای حتی مسیحی با توصیف‌های خاصی که شما از آن می‌بینید، در آن‌جا قرار نمی‌گیرد. یک تعریف مشخص فلسفی دارد که وجودش برای توجیه جهان واجب است. دوم هم این‌که اگر کسی معتقد بود که اگر شواهدی برای وجود چیزی نیست، پس وجود ندارد، حرفی که می‌زند، باید یک توجیه آتئیستی خوب داشته باشد. چرا قوای شناختی بشر، شامل تشخیص همه‌ی جهان هستی می‌شود؟ حس بقیه‌ی موجودات زنده چطور؟ یک توضیح این‌جا کم است که باید داده شود.

۹- توجیه پیدایش جهان و شان مرجعیت علمی

در بحث‌هایی که آتئیست‌ها می‌کنند، یکی از مهم‌ترین نکات در اعتقادات آتئیستی، مسئله‌ی مرجعیت علمی است. شاید بیش‌ترین چیزی که شما بشنوید از قول آدم‌های خداناباور که تکرار می‌کنند، این است که مرجع تشخیص و اعتقادات آن‌ها این است که علم به ما چه می‌گوید. مثلا من بگویم برای توجیه پیدایش جهان، اعتقاد به وجود خدا هست و خدا به هر معنای فلسفی. می‌گویند که این بحث‌ها را بگذارید کنار. ما در انتظار این هستیم که به زودی علم مشخص کند که جهان چگونه آغاز شده است. می‌گویند همان‌طور که شما مثلا تا ۲۰۰ سال پیش نمی‌دانستید که بیماری‌ها از کجا می‌آیند، و علم به ما نشان داد. علم به نظرشان مثل یک نورافکنی است که نور آن مدام دارد زیاد و زیادتر می‌شود و همه‌چیز را دارد نشان می‌دهد و خیلی نزدیک شده است به اینک‌ه نشان بدهد جهان چگونه آغاز شده است. پس به جای این بحث‌ها بگذاریم هر چیزی که نشان داده، ما به آن اعتقاد پیدا کردیم؛ صبر کنیم ببینیم مثلا فیزیکدان‌ها تئوری همه‌چیز را که دنبال آن هستند چه موقع پیدا می‌کنند و توضیح نهایی در مورد پیدایش جهان به ما می‌دهند.واقعا عین این حرف را می‌زنند. در کتاب‌هایشان می‌بینید، در این فروم‌هایی که بحث می‌کنند، نه فقط در این مورد، بلکه کلا مسئله‌ی مرجعیت علم که باید ببینیم علم چه می‌گوید، مدام تکرار می‌شود، از جمله در مورد پیدایش جهان. و می‌گویند: خب فیزیک‌دانان فعلا به این رسیدند که جهان در اثر یک بیگ‌بنگی [مه‌بانگ] ایجاد شده است. راسل می‌گفت: دوست دارم این فکر را بکنم که در یک زمان مشخصی در گذشته، بدون هیچ علتی، یک دفعه، جهان ایجاد شده است. بیگ‌بنگ هم‌ چنین چیزی است مثلا. شما می‌توانید بگویید چند میلیارد سال قبل، یک اتفاقی افتاد و یک بیگ‌بنگ به وجود آمد و جهان پیدا شد.

اگر برهان‌هایی که شما ارائه می‌دهید بر اساس پیدایش جهان، که مثلا اعتقاد به خدای فلسفی دلیلش این است که ما باید برای جهان و پیدایش آن، یک مدل منطقی ارائه بدهیم، می‌گویند که منتظر توضیح نهایی هستیم که فعلا به بیگ‌بنگ رسیدیم. و من از همین الان باید کار را شروع کنم که همه‌ی کسانی که در این جور مباحث از علم استفاده می‌کنند، اصلا نمی‌دانند که علم چیست. نه این‌که فیزیک بلد نیستند، یک سری توهماتی در مورد علم وجود دارد و در مورد این‌که علم پدیده‌ها را توضیح می‌دهد و تصور این‌که که می‌تواند پیدایش جهان را توضیح دهد. باید واقعا کمی در مورد شان ساینس باید توهم‌زدایی شود که ساینس چیست و چه انتظاری از آن می‌رود. که اصلا ممکن است که بتواند توضیحی برای پیدایش جهان دهد؟ مثلا ارسطو نمی‌فهمید که چندین سال قبل یک بیگ‌بنگ اتفاق افتاده باشد؟ نهایتش این است که علم دارد می‌گوید واجب‌الوجود چگونه و کی جهان را خلق کرد و مثلا در ابتدا جهان گسترده بود، این‌گونه خلق کرد یا از یک نقطه به صورت انفجاری خلق کرد؟ این‌ها توضیح این‌که جهان علتش چیست که نیست. این نکته‌ای است که بعدا در مورد آن باید مفصل بحث کنیم. علم چیزی به غیر از این نمی‌گوید که یک سری قوانینی وجود دارد و مثلا در مورد بیگ‌بنگ بالاخره به شما می‌گوید که یک چیزی و یک نقطه‌ی شروعی وجود دارد و یک قوانینی. می‌گویند که: این نقطه تحت این قوانین چگونه بسط پیدا می‌کند.

به هر حال علم که نمی‌تواند از عدمْ، توضیح خودش را شروع کند. در مدل علمی یک چیزی هست و یک قوانینی. هر مدل علمی بر اساس این است که این چیزها وجود دارد، این قوانین هم وجود دارد، حالا بقیه‌ی چیزها چگونه ادامه پیدا می‌کند و مثلا معادلات حرکتش را می‌نویسد. علم که نمی‌آید بگوید که عدمْ چگونه تبدیل به وجود می‌شود. این بحث اصلا چیزی نیست که در علم مطرح باشد. مثلا یک مدل تهی در نظر بگیریم که بعد یک‌جوری طبق قوانین در آن چیزی ایجاد می‌شود. یک‌چیزی باز می‌خواهم نقل کنم که مثل آن حرف دکارت مطمئن نیستم که صحیح باشد. یک بار یک نفر به من گفت که آقای هاوکینگ (فیزیک‌دان معروف انگلیسی) مصاحبه‌ای کرده که در آن گفته که اگر قوانین فیزیک وجود داشته باشند، ماده و انرژی و همه‌ی چیزی که ما می‌بینیم از دل قوانین در می‌آیند و لازم نیست که شما فرض کنید که ماده و انرژی هست، قوانین هست، بعدا جهان ادامه پیدا می‌کند. صرف فرض وجود قوانین فیزیکی، انگار خودش ماده را ایجاد می‌کند. یعنی از دل این‌که چنین قانون‌هایی باشد، ماده و انرژی و جهان ظاهر می‌شود. این آدم حداقل می‌فهمد که حداقل چیزی باید وجود داشته باشد که چیزی از دلش دربیاید. اگر هیچ‌چیزی وجود نداشته باشد، این دانشمند حرفی برای گفتن ندارد و در مورد عدم وجود، چیزی نمی‌تواند بگوید.

حداقل در این فروم‌ها و این‌ها،همه که فیزیک‌دان نیستند و یک چیز‌هایی شنیدند، فکر می‌کنند که تئوری بیگ‌بنگ، تئوری معادل تئوری‌های فلسفی درباره پیدایش جهان است. می‌گویند که پیدایش جهان حل شد دیگر. فیزیک‌دان‌ها می‌گویند بیگ‌بنگ دیگر. در نهایت فیزیک می‌تواند بگوید که کیفیت شروع جهان چگونه بوده است و چطور اتفاق افتاده است. راسل می‌گوید: دوست دارم فکر کنم که بدون علت این اتفاق افتاده است. یک جایی قانون علیت نقض شده است. در ابتدای جهان بدون علت، یک چیزی پیدا شده است. آدم مذهبی هم می‌گوید که من در مدل منطقی خودم می‌گویم خلقت این‌گونه آغاز شده است. به هر حال توصیف بیگ‌بنگی جهان توصیف چگونگی شروع جهان از نظر کیفیت و چگونه می‌باشد. هیچ توضیح علمی‌ای در مورد یک مدلی که از عدمْ شروع می‌شود، نداریم. اگر حرف هاوکینگ درست باشد، باید فرض کنیم اول قوانین به وجود آمدند، نه این‌که ماده و انرژی بودند و قوانین بر آن سوار شدند. اول قوانین جهان گذاشته شدند، بعد از توی آن این‌ها به وجود آمدند. برای یک فیلسوف هیچ‌کدام این‌ها ربطی به این ماجرایی که داریم در موردش صحبت می‌کنیم ندارد. این موضوع که توجیه هستی جهان نیاز به فرض واجب‌الوجود دارد، ندارد. در این‌ها درباره کیفیت آغاز جهان یک بحث‌هایی می‌شود که خیلی هم جالب است. اتفاقا دو مدل بامزه وجود دارد که واقعا از معادلات ریاضی بر می‌آید. یک احتمال این است که مثلا شما این نقطه‌ی شروع را بگیرید، بیگ‌بنگ و بعد جهان در حال گسترش است و می‌توانید فرض کنید که در بعد از این مدت، جهان منقبض می‌شوده و دوباره همه‌چیز به یک نقطه singular [تکین] تبدیل می‌شود و دوباره یک بیگ‌بنگ دیگر اتفاق می‌افتد. بنابراین ممکن است ما در یکی از دوره‌های بین یک بیگ‌بنگ و بیگ‌بنگ بعدی باشیم و این می‌تواند تکرار شود. فکر می‌کنم الان در فیزیک برای جهان سه مدل هست که به آن‌ها هنوز اعتقاد دارند. مدل‌های دیگری هستند که تکرار نمی‌شود، مثلا کلا گسترش پیدا می‌کند. دیگری هم این‌گونه است که شکل گسترش آن با دیگری فرق می‌کند و دوباره برای بیگ‌بنگ جمع نمی‌شود. هیچ‌کدام این‌ها به مدل منطقی و واجب‌الوجودی که ما مطرح می‌کنیم اصلا ربطی ندارد. این درباره‌ی کیفیت خلقت و مثلا پیدایش جهان دارد صحبت می‌کند؛ نه در مورد این‌که چطور از عدمْ وجود رسید. هیچ فیزیک‌دانی مدلی ندارد که از عدمْ شروع شود. 

باور می‌کنید خود فیزیک‌دان‌ها هم هستند که نمی‌فهمند؟ یعنی این‌گونه نیست که این چیز رایجی است که فقط تعدادی دانشجوی رشته‌ی نامرتبط، نه حتی دانشجوی فیزیک، [نمی‌فهمند.] فیزیک‌دان هایی هستند که احساس می‌کنند در حال حل مشکلات پیدایش جهان به صورت فلسفی هستند و دلیل آن هم واضح است. دانشمندان فلسفه نمی‌خوانند و ممکن است ذوق فلسفی هم نداشته باشند و برای یک فیزیک‌دان حس خوبی است که فکر کند که درباره همه‌چیز می‌تواند اظهار نظر ‌کنند. من کتاب‌هایی دیدم که ظاهر آتئیستی است، نویسنده اگر فیزیکدان نیست، فیزیک بلد است و مدل‌های فیزیکی را می‌داند ولی واقعا احساس می‌کند که این‌ها در کنار آن بحث‌های فلسفی، یک چیزی دارند می‌گویند. بیش‌ترین چیزی که در آثار مدرن آتئیستی می‌توانید پیدا کنید درباره‌ی همین بحث وجود جهان و هستی، این است که می‌گویند علم نزدیک شده است به این‌که نحوه‌ی پیدایش جهان را کشف بکند. و فکر می‌کنند این به این معنی است که بحث‌های فلسفی را می‌توان کنار گذاشت و این‌ها را می‌توان جای آنان ارائه داد. چون تأکید کردم که هیچ مدل منطقی دیگری به غیر از فرض واجب‌الوجود برای توجیه جهان وجود ندارد، گفتم حداقل آخرین مدل توهمی رو بگویم که یه عده فکر می‌کنند این‌جا یک مدلی برای توجیه جهان هست. آن هم مدل‌های فیزیک، مثل مدل بیگ‌بنگ.

تنها مدل منطقی برای توجیه هستی جهان، اعتقاد به خدای فلسفه است. ولی تأکید می‌کنم که در قرآن و هیچ کتاب مقدس دیگری نمی‌خوانید که به خدای واجب‌الوجود اعتقاد پیدا کنید. چیزهای نزدیک ممکن است ببینید، مثلا یک جمله‌ی معروفی در تورات است که: «من آنم که هستم». این نزدیک است به توصیفی که از نظر فلسفی از واجب‌الوجود می‌توانیم بکنیم. الان حداقل یک راهی که باید طی شود این است که باید در مورد این واجب‌الوجود کمی کنجکاوی بکنیم که چیست؟ و چه صفاتی دارد؟ همین الان می‌توانم بگویم که مثلا یک‌جوری می‌شود گفت که خدای ادیان صفات و افعالی دارد. شما وقتی به خدا معتقد هستی به عنوان یک آدم مذهبی در ادیان ابراهیمی یا شرقی، بالاخره فقط یک موجود ناشناخته‌ی واجب‌الوجود که فقط می‌دانیم هست، نیست. به آن صفاتی نسبت می‌دهید که قابل ستایش است. مثلا خالق جهان و رب مهربان، که شاید این واجب‌الوجود اصلا مهربان نباشد. الان یکی از صفاتی که در همه‌ی ادیان به خدا نسبت داده می‌شود را از درون این حرف‌هایی که من زدم به وضوح می‌توان درآورد، که یکی غنای مطلق است. تعریف چیزی که ما می‌آوریم این است که به هیچ‌چیز و هیچ‌کسی احتیاج ندارد. یک سری جملات می‌توانم از درون کتاب‌های مقدس بیرون بکشم که خیلی تطبیق می‌کند با همین چیزی که الان گفتم. خالق بودن را که داریم چون در مورد خلقت و پیدایش صحبت می‌کنیم. بعضی صفات را فورا دارد مثل خالق‌بودن و غنی‌بودن و… ولی بعضی صفات را ممکن است فورا نداشته باشد و باید در موردش صحبت کنیم.

یک بحثی که منطقی است و جلسه‌ی آینده می‌توان از آن ادامه داد این است که من هیچ بحثی نکردم که با این تعریف، این چه موجودی است که برای وجود خودش به علت نیاز نداشته باشد. چه‌جور موجودی است و چه‌طور ممکن است چیزی برای وجودش به علت نیاز نداشته باشد؟ من معتقد نیستم که بهترین برهان‌های خداشناسی، این مجموعه برهان‌ها است. مجموعه برهان ارسطو، ابن‌سینا و خیلی از فلاسفه، ورژن‌های مختلفی از همین را گفته‌اند. حتی به نظرم آن‌چه دکارت می‌گوید، معمولا به عنوان یک نوع برهان غیر از این برهان پیدایش طبقه‌بندی می‌شود ولی کلا این‌ها یک چیزی را دارند می‌گویند. اگر همان حرف من را پذیرفته باشید، که این‌که برهان اگر حسنی دارد، این است که شما را به یک شهودی برساند. شهودی که این برهان‌ها از خداوند می‌دهند، یکی است. ولی ممکن است اندکی راه متفاوتی را دارند طی می‌کند؛ ولی نهایتا همان حسی که به آدم می‌دهند که قابل لمس است در مورد خدا، نهایتا گویی به یک چیز اشاره می‌کنند.

جلسه ۴ – دفاع عقلانی از دین
0 0 votes
Article Rating
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
بستن منو