بسم الله الرحمن الرحیم

درسگفتارهای دفاع عقلانی از دین، جلسه‌ی ۷، دکتر توسرکانی، دانشگاه تهران، ۱۳۹۴

من در حد چند ثانیه یادآوری می کنم که جلسه قبل به چند پرسش درباره جلسات قبل پاسخ دادیم. در عین حال در هنگام پاسخگویی زمینه هایی برای بحث امروز آماده کردم. به جهت یادآوری برایتان قسمتی از آن که مربوط به بحث امروز بود را بیان میکنم. بحث هایی درباره قانون طبیعی یا قوانین علمی کردیم و گفتیم که ما در دوران مدرن یک سری علوم داریم، مخصوصا پایه ای ترین علم یعنی علم فیزیک (ریاضیات را جزء علوم پایه نمیگیرم زیرا درباره جهان بیرون صحبت نمی کند). فیزیک علم پایه ای است که درباره جهان صحبت میکند و به فلسفه و متافیزیک نزدیک است. در واقع نقش ریاضیات این است که مدل های ریاضی برای پدیده های طبیعی ارائه می دهد؛ بنابراین ریاضیات نقش پایه ای خارج از محدوده دارد. علم پایه ای که درباره جهان صحبت می کند علم فیزیک است.

حالا اینکه آیا درست است که این چیزی که ما به آن علم فیزیک می گوییم علم پایه حساب بشود یا نه یا به اصطلاح فلسفه علمی آیا صحیح است که همه علوم خودشان را به فیزیک reduce کنند. reduction را کاهش یا تقلیل دادن ترجمه میکنند که هیچ کدامشان آن معنای reduction در زبان انگلیسی را ندارد. (عده ای موافق و عده ای مخالف reduction هستند. به هر حال مخالفین reduction هم مخالف این نیستند که فیزیک یک علم پایه است، علمی که درباره قوانین جهان صحبت می کند و بنظر می آید بجز مدل های ریاضی به علوم دیگر وابسته نیست)

آنچه در علوم مختلف مخصوصا علم فیزیک میگذرد این است که سعی میکنیم قوانین طبیعت را توسط ابزارها و روش های علمی کشف کنیم. این چیزی است که خود فیزیکدانان معتقد هستند. مثلا فرض کنید کشف کنیم اجرام طبق فرمول ریاضی به هم نیرو وارد می کنند که به آن نیروی جاذبه می گوییم؛ یا انواع قوانین مختلفی که توسط فیزیکدانان مختلف کشف شده است که شما آن ها را می شناسید؛ از قوانین پایه ای مانند قوانین مشابه جاذبه که بار های همنام یکدیگر را دفع و بارهای ناهمنام یکدیگر را جذب می کنند و غیره.

این مجموعه از قوانین پایه ای بیان می شود و با استفاده از ابزارهای ریاضی، کم کم پدیده هایی را که مشاهده می کنیم با آن توجیه می کنیم.

۱- مثال مهم گوی های فلزی

جلسه گذشته در بین پاسخی که به یکی از سوالات می دادم روی این مفهوم قانون نکاتی را تذکر دادم که اولا یک مثالی زدم که میخواهم این جلسه دوباره به آن مثال برگردم، آن هم این بود که تصور کنید صفحه ای پلاستیکی داشته باشید که روی آن تعدادی گوی فلزی باشد و بعد از مدتی ببینید این گوی های فلزی زیاد شروع به حرکت می کنند و جمله با معنایی را می نویسند یا شکل منظمی را بعد از اینکه در ابتدا پراکنده بوده اند بوجود می آورند که واضح است این شکل تصادفا بوجود نیامده است.

آن طور که جلسه قبل بیان کردم، اولین ایده ای که ممکن است به ذهن یک نفر برسد این است که اینجا که جادویی در کار نیست، شاید زیر این ورقه پلاستیکی که گوی های پلاستیکی بوده اند یک نفر است که در دستش آهن ربا می باشد یا ساختار مغناطیسی وجود دارد که باعث شده این گوی های آهنی در اثر عمل آن فرد یا ساختاری که آن زیر وجود دارد حرکت کرده اند و به چنین حالتی رسیده اند. فرض کنید نگاه کردیم و دیدیم زیر این صفحه پلاستیکی چیزی نیست. من به نظرم رسید یک مطلبی که میتوانیم بگوییم اینست: آزمایش می کنیم میبینیم اینجا روی این میز شیارهای ریز نامحسوسی وجود دارد و این شیار ها طوری گوی ها را به سمتی هدایت کرده اند و این ورقه شیب ملایم نامحسوسی داشته است و نهایتا اتفاقی که افتاده این است که لرزش هایی طبیعی که در فضا هست، باعث شده در شیب ملایمی شروع به حرکت کنند و چون شیارهایی وجود داشته به جاهایی هدایت شده اند و جمله ی با معنایی را نوشته اند.

این تمثیل را به این دلیل به کار بردم زیرا بحث قانون جاذبه و نسبیت عام انیشتن به عنوان جایگزین قانون جاذبه شد و اینکه تصوری که نسبیت عام از زمان و فضا به ما می دهد این چنین تصوری است؛ تصوری که از حرکت کرات به ما می دهد شبیه مثالی که زدم می باشد. یعنی نیروی جاذبه ای وجود ندارد و هیچ جرمی به جرم دیگری نیرو وارد نمی کند. نظریه جاذبه از نظر علمی منسوخ شده و چیزی که جایگزین آن شده این است که اجرام، فضا و زمان را دچار انحنا می کنند. ممکن است شما تصور دقیقی نداشته باشید که فضای بعلاوه زمان که انیشتن می گوید دقیقا یعنی چی؟ تئوری انیشتن اینست که چیزی به نام فضا و زمان هست و اجرام این فضا و زمان را دچار انحنا می کنند و نتیجه آن اینست که با توجه به انحنایی که به وجود آمده کرات و اجرام حرکت آزادانه دارند.

یعنی مثلا اگر از یک کره در حال چرخش به دور خورشید بپرسید داری چه کار می کنی؟ در عالم خودش فکر می کند که دارد روی خط راست حرکت می کند؛ یعنی هیچ حسی ندارد که دارد کاری انجام می دهد. خلا را در نظر بگیرید و گویی که به آن نیروی ابدی وارد شده است و تا بینهایت روی خط مستقیمی حرکت می کند؛ همه کرات هم تصورشان همین است که همیشه بر روی خط راست حرکت می کنند. در واقع در فضا و زمانی که انحنا پیدا کرده، این ها داخل آن منحنی هایی که در ریاضی به آن ژئودزیک میگویند حرکت می کنند، طبیعی ترین کار ممکن را انجام می دهند و در واقع به یک معنا کاری انجام نمی دهند. مانند گویی که در خط راست بدون اصطکاک حرکت می کرد، کاری را شروع کرده اند و دارند ادامه می دهند و مثلا این گونه نیست که به پیچ ها که می رسند کاری انجام می دهند، فرمان بدهند، بپیچند، هیچ اتفاقی نمی افتد، فقط به طور کاملا آزاد در مسیر های تعیین شده ای حرکت می کنند.

۱-۱ رابطه مثال گوی های فلزی با منظومه شمسی

این نظمی که در منظومه شمسی هست به این دلیل با آن مثال انطباقی دارد، راه حلی که من ارائه دادم که شاید شیارهایی هست که آن ها روی آن شیار ها حرکت کردند، شباهتی با مساله انحنای فضا و زمان دارد.

ولی آن مثال را بطور کلی گفتم که شما وقتی از قوانین فیزیکی حرف می زنید مثل اینست که می گویید کل ذرات و موجوداتی که در عالم هستند، وقتی می گوییم طبق قوانینی حرکت می کنند مثل اینست که محدودیت هایی مانند آن شیار ها در جهان تعبیه شده است که این ها مطابق آن چیزی که آنجا تعبیه شده است رفتار می کنند. این مثالی بود که در جلسه قبل گفتم، به این خاطر بود که اصرار داشتم و دارم چون این مهمترین نکته ی کل مباحثی که درباره علم می کنیم است.

از این نظر مهم است که اولا بسیار مهم است و ثانیا به آن خیلی توجه نمی شود! معمولا به این نکته خیلی توجه نمی کنند که زمانیکه در علم میگویید قوانینی وجود دارد که جهان بر اساس آن قوانین نظم پیدا میکند باید بگویید که این قوانین چه هستند. از لحاظ فلسفی اصطلاحا باید توضیح «انتولوژیک» داشته باشید که این ها چه هستند؟ مثلا قوانین چیزی از جنس ذرات هستند؟ خودشان اتم هستند؟ وقتی من میگویم قانون وجود دارد یعنی یک چیزی در این عالم وجود دارد، فقط ذرات نیستند . چیزی که ما در دنیا داریم مثلا فرض کنید یک سری ذرات و چیزها هستند بعلاوه قوانین؛ قوانینی وجود دارد.

در مثالِ من ابتدا فکر کردید آدمی وجود دارد که با آهنربا این کار را می کند یا فکر کردیم یک استراکچر (ساختار) مغناطیسی در آن زیر هست یا بالاخره یک شیار هایی وجود دارند.

حالا بعد از اینکه فهمیدیم که چی هستند سوال اینست که اینها چگونه بوجود آمده اند؛ چرا این شیار ها اینگونه هستند و چرا طور دیگری نیستند؟

۲- رابطه قوانین علمی و دین

من در جلسات مختلف به غیر از این جلسه ای که این جا مطرح می شود بار ها این بحث را پیش کشیده ام و همیشه گفته ام که مقاله ای وجود دارد با عنوان «No Gods No Laws» نویسنده آن خانمی است به نام Nancy Cartwright، یکی از معروفترین فیلسوف های علم معاصر می باشد ؛ قطعا معروف ترین زن فلسفه علم معاصر است و در حدی معروف است که معمولا در مقالات مهم منتشر شده توسط دانشگاه ها، مقاله ای دارد و از انسان های طراز اول فلسفه علم محسوب می شود.

موضوع وجود قوانین علمی موضوع روز فلسفه علم است. یعنی شما ممکن است کتاب یا رساله دکترا پیدا بکنید که چه کار بکنیم با این سوال که قوانین علمی چه هستند؟ آنتولوژی قوانین علمی چیست؟

حسن این مقاله اینست که کوتاه و بسیار ساده است یعنی فنی نیست، شما ممکن است یک رساله دکتری پیدا کنید که برای خواندن آن لازم شود شش ماه یا یک سال اصطلاحات آن را در دیکشنری ها پیدا کنید.

من مدت ها قبل این مقاله را خواندم و امروز هم فرصت نکردم دوباره آن را بخوانم. بنظرم طوری آن را نوشته است که عموم مردم آن را بخوانند و اصلا مقاله ای نیست که سعی کرده باشد آن را به زبان فنی بنویسد. همین الان مقدمه آن را که نگاه می کنم هیچ چیز فنی در آن نیست. یک نکته در مورد این مقاله این بود و نکته دوم هم که خیلی مهم است که ایشان کاملا آتیئست است.

عنوان مقاله را No Gods No laws گذاشته است. مذهبی ها به فیزیکدانان و فیلسوف ها می گویند: شمایی که خدا را قبول ندارید، حق ندارید بگویید قانون علمی وجود دارد زیرا به نظر می رسد در جهان مادی که شما توصیف میکنید هیچ چیزی به اسم قانون وجود ندارد یعنی نه می شود گفت این ها ذرات هستند نه می شود گفت این ها موج الکترومغناطیسی هستند؛ بالاخره فیزیک یک موجودیت هایی را به عنوان موجودیت های فیزیکی پذیرفته است، بنظر می رسد قانون علمی در دایره موجودیت های مشروع فیزیکی معاصر جا ندارد بنابراین انگار باید به جهان غیرفیزیکی رجوع بکنیم که گویا این قوانین در جایی دیگر وجود دارد.

حرف خانوم کارترایت دقیقا همین است، می گوید اگر وجود قانون علمی را بپذیرید انگار دارید خدا را می پذیرید. پس ای کسانی که خدا را قبول ندارید و نمی پذیرید برحذر باشید از اینکه حرف از وجود قانون علمی بزنید و باید به گونه ای دیگر موضوع را مطرح بکنید.

این افراد می گویند قانون علمی وجود ندارد و از این اصطلاح استفاده نکنید، دقیقا به همین دلیل که ما هیچ توجیهی نداریم که قوانین علمی وجود دارد و فیزیکدانان بگویند انگار یک چیزهایی وجود دارد ما داریم این ها را کشف میکنیم؛ مثلا قوانین علمی ماهیت ریاضی دارند و ما داریم این ها را کشف می کنیم.

می گویند شما به گونه ای دیگر حرف بزنید کلمه قانون علمی را نیاورید؛ به عنوان مثال می گوید ما می توانیم بگوییم در علم فیزیک داریم ریگولاتوری (منظم بودن) موجود در جهان را توصیف می کنیم ، یعنی یک جهان منظمی داریم ( ریگولار ) لازم نیست من بگویم یک قوانین متافیزیکی وجود دارد که اصلا معلوم نیست چه و کجا هستند و دارند جهان مادی را کنترل می کنند و ماهیت ریاضی دارند.

دقیقا در این مقاله اشاره میکند که این مانند اعتقاد به مُثُل افلاطونی است . افلاطون اعتقاد به عالم مُثُل داشت و میگفت که اعداد (که نمونه هایش دو سه چهار هستند) و همه مفاهیم کلی که در ذهن ما هستند واقعا در عالم مثلی وجود دارند و این چیزهایی که ما در این عالم می بینیم به گونه ای صورت پیدا کرده ی آن مفاهیم و معانی هستند که در آنجا وجود دارند. افلاطون یک فیلسوف خداشناس نزدیک به یک نگاه عرفانی بود. طبعا برایش بدیهی بود که این جهان تحت کنترل اوامر یک جهان بالاتر است.

ایشان می گوید وقتی می گویید قوانین فیزیک وجود دارد و ما داریم آن ها را کشف می کنیم دارید به عالم مُثُل اعتقاد پیدا می کنید و از اینجا دیگر راهی تا این که بگویید خدا وجود دارد نمانده. کافی است که یک آدم فیزیکالیست، آتیئیست، ماتریالیست و کسی که می گوید فقط به این جهان مادی اعتقاد دارم یک قدم بردارد و بگوید عالم مثلی هم هست و قدم بعدی را خیلی راحت بر می دارد. مهم این است که از اینجا خارج نشویم .

بنابراین ایشان بعنوان یک آدم فیزیکالیست و ماتریالیست می گوید: اصلا نباید حرف از قوانین علمی و کشف قوانین علمی بزنیم. چیزی که میتوانیم بگوییم اینست که ما با یک جهان منظمی سر و کار داریم که دانشمندان فیزیک باید بگویند ما داریم ریگولاریتی جهان را کشف و توصیف می کنیم. مثلا اگر منظومه شمسی منظم است، من یک مدل مثلا نیوتونونی درست میکنم و یک چیزی فرض میکنم و اسم آن را قانون جاذبه می گذارم، ولی منظورم این نیست که واقعا وجود دارد، منظورم این نیست که آنجا واقعا نیرویی است. یک مدل ریاضی است که درون آن یک مفروضات ریاضی می نویسم و روش های محاسباتی پیدا می کنم که میتوانم مدار و سیارات را با آن محاسبه بکنم؛ میتوانم با آن پیشگویی هایی بکنم؛ کاری که دارم میکنم اینست؛ نه این که بگویم قانونی که من نوشتم واقعا قانونی است که در عالم حاکم است.

یعنی نباید نیوتون بگوید واقعا این ها به هم نیرو وارد می کنند، انیشتن نباید بگوید واقعا یک فضا و زمان منحنی داریم. باید بگوید من یک مدل ریاضی دارم که در آن چنین فرض هایی کردم، حالا شما اگر محاسبات این مدل ریاضی را انجام بدهید می توانید پیش گویی کنید این مدارها چه می شوند و چه اتفاقاتی می افتد. در واقع نظمی که در آنجا وجود دارد را توصیف بکنید و اصطلاحا آن پدیده را در مدلتان کپچر کنید. به گونه ای حال و آینده ی آن را توصیف کنید و در دستتان بگیرید. بتوانید بگویید اگر من اینجا همچین کار را بکنم این به چه سمتی می رود؛ این ها را میتوانم در مدل های خودم توصیف کنم بدون این که کوچکترین اعتقادی داشته باشم که قوانینی که نوشته ام در عالم خارج وجود دارند. نه نیروی جاذبه ای وجود دارد، نه فضا و زمان و منحنی وجود دارد، هیچ چیزی وجود ندارد، فیزیک دان نباید بگوید وجود دارد، نباید بگوید من دارم قوانین علمی را کشف میکنم.

مجددا توصیه می کنم این مقاله را بخوانید. با اینکه این مقاله در مخالفت با مسائل دینی نوشته شده اما مقاله جالبی است و من مقاله ای بهتر از آن نمی شناسم که موضوع را خوب مطرح کرده باشد، سوال را خوب ایجاد کرده باشد که نمیتوانید از قوانین علمی حرف بزنید، بگویید قانون علمی وجود دارد ولی در مورد آنتولوژی آن حرف نزنید و آن را مسکوت بگذارید. باید بگویید در کجای هستی واقع شده است. فکر میکنم این را با زبان خودش خوب بیان کرده است. حداقل میتوانم بگویم شاید از آن زمانی که من خوانده ام مقاله ای بهتر از این ندیده ام؛ چون این موضوعی است که بسیار مورد بحث قرار میگیرد ممکن است در سال های اخیر مقاله های خیلی خوبی نوشته شده باشد. بنظر من این متن خیلی غیر فنی و کوتاه است . ۲۴ صفحه درشت نوشته شده است که اگر آن را نرمال تایپ بکنید حداکثر چهار پنج صفحه طول می کشد. نشان می دهد که ایشان نوشته تا مردم آن را بخوانند . اصطلاحات فنی اگر بکار می برد توضیح می دهد. امیدوارم خاطره درستی از مقاله داشته باشم.

۳- برهان نظم

امروز میخواهم درباره موضوعی شروع به بحث کنم که به مساله قوانین ربط دارد. از مقدماتی که در جلسه اول گفتم بگویم: برای توجیه هستی جهان یک جور برهان متعارف فلسفی که به سادگی نشان می دهد که باید یک چیزی به عنوان واجب الوجود داشته باشیم را بیان کردم. یک بحث هایی پیرامون آن انجام شد و تاکید کردم یک چیز هایی مانده است؛ یعنی برای رساندن مفهوم واجب الوجود به خدای ادیان ابراهیمی باید یک راهی طی بشود. حالا من سعی کردم یک توضیحی درباره این که واجب الوجود چه هست و چرا می تواند خوب باشد و ایده درباره واجب الوجود چه هست توضیحاتی دادم.

در این جلسه میخواهم به برهان معروف تر و قدیمی تری اشاره بکنم که خیلی برهان فلسفی و مجردی نیست، برهان ملموسی است که خیلی از مردم از این برهان به وجود خدا پی می برند.

برهان نظم معروف است. اگر آن را بخواهیم به صورت ساده ای بیان کنیم، اینست که ما در دنیای بی نهایت منظمی زندگی می کنیم، مثلا به آسمان نگاه میکنیم و فکر میکنیم تصور کاملی درباره منظومه شمسی داریم؛ حالا تصور عمومی این است که یک خورشیدی است و کراتی با فواصل منظمی اطراف آن قرار گرفته اند و بطور کاملا منظمی بدور آن می چرخند و الان می توانید بگویید ۱۵۰ سال دیگر در فلان ثانیه کره زمین کجاست؟ خسوف و کسوف را از چند قرن قبل برای قرن های آینده پیشگویی کرده اند که چه موقع زمین بین خورشید و ماه قرار می گیرد؛ این ها همه را با محاسبه می شود پیدا کرد.

این نشان دهنده اینست که با ساختار صد در صد منظمی روبرو هستیم. با پیشرفت فیزیک این نظم حیرت انگیزی که در آسمان ها دیده می شد در ذرات بنیادی نیز دیده می شود. مثل فرض کنید ۱۰۰۰ بار جرم پروتون را اندازه بگیرید تا ۳۰ رقم اعشار یک جرم ثابتی بدست می آید و از آن ۳۰ رقم اعشار به بعد هم اگر اختلافی هست عموما نظرشان اینست که نتیجه خطای محاسباتی و کم بودن دقت ابزار هاست، یعنی هرچه ابزار ها دقیق تر می شوند این توافق رقم های اعشار بیشتر می شود.

بنابراین به نظر می رسد در جهانی زندگی میکنیم که تعداد نمیدانم چند تا پروتون وجود دارد که همگی آن ها مثل هم هستند. تمام ذرات جرمشان یکی است، بار الکتریکی شان یکی است، همه این اتم های هیدروژنی که در دنیا هستند یک ساختار دارند و طور خاصی واکنش نشان می دهند. همه جا پر از نظم است یعنی شما با یک جهان بی نهایت منظم سر و کار دارید و برهان نظم اینست که شما وقتی با یک استراکچر (ساختار) منظم رو برو می شوید انتظار دارید یک عاملی آن را منظم کرده باشد. به زبان فیزیکی مدرن احتمالا این را شنیده اید که جهان میل به افزایش آنتروپی دارد. یعنی اگر ساختار هایی وجود نداشته باشند نظمی بوجود نمی آید، اگر عاملی وجود نداشته باشد نظم بوجود نمی آید بلکه بی نظمی بوجود می آید.

۱-۳ فرضیه تصادفی بودن نظام خلقت

یک مثال معروف: اگر همینطوری یک کمپرسی آجر را از فاصله ای مشخص خالی بکنیم یک ساختمان بوجود نمی آید، یک توده ای از آجر بوجود می آید. احتمال اینکه یک ساختار منظم بر اساس تصادف بوجود بیاید، نسبت به پیچیدگی آن ساختار بسیار کم است. بنابراین ساختار های پیچیده ای که در جهان می بینیم بر اساس تصادف بوجود نیامده است و به اصطلاح دیزاین (طراحی) وجود دارد. ما در جهانی زندگی می کنیم که طراحی شده و بنابراین منظم است و اینگونه دارد کار می کند. این نشان می دهد که اصطلاحا Intelligent Design وجود دارد، یک دیزاین هوشمندانه ای وجود دارد.

آن مثالی که زدم را در نظر بگیرید که مهره هایی هستند و حرکت کرده اند، این گوی ها به جاهایی رفته اند و ساختار منظمی را بوجود آورده اند. اگر من پی ببرم به اینکه اینجا شیارهایی هست که این ها به سمت جایگاه هایشان هدایت شده اند و ساختار منظمی را بوجود آورده اند، قطعا به این نتیجه می رسم که یک نفر این شیار ها را طراحی کرده است که گوی ها در آن جا توقف کنند. یعنی تصادفا این گونه نشده است که این شیار ها بوجود امده اند و بعدا ساختار منظم بوجود آمده است.

برهان نظم ظاهرا برهان بسیار ساده ای است؛ در عالم نظم وجود دارد و نتیجه آن اینست که یک intelligent Design (طراحی هوشمندانه ای) وجود دارد. جهان اینطوری طراحی شده است که منظم باشد و مثلا انسان بوجود بیاید، موجودات زنده بوجود بیایند و ساختار های منظمی که در عالم می بینیم بوجود بیایند.

حضار: یک بحثی که آتئیست ها و بعضی فیزیکدانان مطرح می کنند مثلا در رابطه با همین مثال آخری که درباره کره زمین گفتید این است که اگر حجم و تعداد اتفاقات تصادفی را زیاد بکنیم آن موقع یک نمونه های مانند کره زمین منظم هم پیدا خواهند شد.

استاد: در مثالی که من زدم معنای سوال ایشان اینست که اگر احتمال اینکه من یک توده آجر را بریزم، یک خانه، یک ساختار جالب و پیچیده با معماری زیبا بوجود بیاید، اگر احتمال آن بسیار کم است که همه شما قبول دارید بسیار کم است؛ مثلا احتمالا آن ده بتوان منهای هزار است، از لحاظ ریاضی اگر ده به توان هزار بار بریزم بالاخره احتمال آن وجود دارد که یک بار بوجود بیاید. یعنی اگر تعداد تکرار ها خیلی زیاد باشد آنوقت احتمال بوجود آمدن یک استراکچر (ساختار) منظم را می توانیم بدهیم.

بنابراین مثلا فرض کنید این نکته ای که درباره کره زمین گفته اند، اینکه درست است که شرایط حیات در کره زمین بسیار شرایط خاصی است که اگر اینجور نباشد حیات بوجود نمی آید. میگویند شاید میلیاردها چیزی شبیه کره زمین بوجود آمده بنابراین در میان آن ها یکی شبیه کره زمین که چنین شرایطی را دارد بوجود آمده است.

این بحث به جایی می رسد که جواب این سوال به طریق غیر مستقیمی داده می شود ولی بهتر است از اینکه مستقیم جواب بدهم.

ببینید برهان نظم وجود داشت و عامل اصلی که بنظر می آمد برخی از متدینین هم کوتاه آمدند و برهان نظم را استفاده نکردند این بود که واقعا حس یک عده از دانشمندان این بود که علم همینطور پیش می رود و نشان میدهد که عامل نظم در این جهان نه خدا، که قوانین علمی هستند.

یعنی مثلا اگر یک آدم مذهبی چند هزار سال قبل فکر می کرد اگر کرات دارند منظم می چرخند، عامل آن اینست که خداوند و ناظمی وجود دارد که این ها را به این شکل حرکت می دهد. من یادم است که در کتاب تعلیمات دینی سال دوم و سوم ما نوشته بود که یک نفر آمد و از یک پیرزنی که داشت چرخ نخ ریسی را می چرخاند پرسید: تو چرا به خدا اعتقاد داری؟ گفت تو خورشید و ماه را می بینی که مرتب می چرخند؟ دستش را از روی چرخ نخ ریسی اش برداشت و گفت ببین اگر من این را نچرخانم اصلا نمی چرخد، این جهان هم گرداننده ای دارد که این ها را می چرخاند.

به نظر می آید این یک تصور بسیار ابتدایی از اینکه خداوند همه این نظم را بوجود آورده است و کنترل می کند می باشد. با پیشرفت دانش، ما فهمیدیم که چرا این کرات منظم هستند و اینگونه می چرخند. این نظم کشنده که در منظومه شمسی وجود دارد حاصل قوانین فیزیکی است که نیوتون و بعدا تصحیح شده آن را انیشتن بیان کرد.

بنابراین علم توجیه می کند که چرا جهان منظم است؛ بخاطر اینکه قوانین پایه ای را کشف می کند که به ما نشان می دهند که بدلیل اینکه این قوانین برقرار هستند، این نظم ها بوجود می آید.

اصطلاحا می گویند علم بتدریج خداوند را از صحنه عالم دور کرد؛ یعنی فکر می کردند که حرکات کرات کار خداست، بعد مشخص شد نیست. نیوتون در کتابش نوشت درست است که من این حرکات را توجیه می کنم اما پایداری منظومه شمسی را با قوانین خودم نمی توانم توجیه کنم. من نمیدانم این را عینا نوشت یا دیگران این گونه برداشت کردند که این دیگر کار خداست. مدتی بعد و در کمتر از یک قرن بعد، لاپلاس پایداری منظومه شمسی را با معادلات ریاضی نشان داد که چرا پایدار است.

بنابراین اول فکر می کردیم خدا این کرات را می چرخاند دیدیم نه، فکر کردیم نمی چرخاند ولی پایدار نگه می دارد؛ یعنی گاهی اوقات که بهم میخورد لازم می شود آن ها را نگه دارد دیدیم نه، آن ها بطور خودکار پایدار می مانند.

بعد مذهبی ها این جا را رها کردند، گفتند خب باشد در دنیای آسمان این نظم از جایی می آید، اما پدیده حیات دیگر یک چیزی است که واضح هست که از دیزاینی سرچشمه گرفته است.

۲-۳ شگفت انگیز بودن خلقت موجودات زنده

اینکه موجودات زنده با این دیزاین های (طراحی) ظریف وجود دارند ؛ این را با مثال آجر و ساختمان مقایسه بکنید. اصلا یک ساختمان هرچقدر هم از نظر پیچیدگی زیبا باشد در مقابل یک مورچه، چه برسد در برابر یک موجودی مانند انسان، قابل مقایسه نیست. یعنی پیچیدگی ساختار انسان و کلا موجودات زنده فوق العاده است و قابل مقایسه با هیچ یک از مصنوعات بشر نیست.

شما یک چشم را مطالعه بکنید و ببینید داخل آن چه خبر است، چند میلیارد رشته های عصبی وجود دارد؟ چگونه این مکانیزم ها با دقت انجام می شود تا بتوانی یک چیزی را ببینی؛ تا چه برسد به مغز و که پیچیدگی آن اصلا قابل تصور نیست. گفتند خب اینها دیگر کار خداست.

بعد علم پیش رفت و تئوری داروین بوجود می آید و یک جوری توجیه کرد که اگر حیاتی بوجود آمده باشد، این گونه ها چگونه بوجود می آیند، چگونه می شود این پیچیدگی ها را توجیه کرد والی آخر. با فرمول ساده ای نشان داد که هر بار که تغییراتی ایجاد می شود، آن هایی که خوب نیستند از بین می روند و آن هایی که خوب هستند باقی می مانند. بنابراین این ساختار ها مرتبا پیچیده و پیچیده تر می شوند.

فضایی که بوجود آمد این بود که علم به طریقی دارد خدا را از طبیعیت و فکر بشر بیرون می کند. مرتب دارد حیطه ای که بگوییم اینجا کار خداست را از بین می برد. حالا یک لحظه دقت بکنید، این روند را در نظر بگیرید که برهان نظم کم کم دارد مقهور اکتشافات علمی می شود.

نکته ای که در جلسه قبل گفتم که به این بحث مربوط است این است که شما دارید می گویید قوانینی وجود دارند که این نظم را بوجود آوردند و نمی گویید این قوانین چه هستند. بنابراین اصلا هیچ توضیحی برای نظم نمی دهید. فقط انگار مساله را مثل اینکه من این پدیده های منظم را دارم می بینم از یک سطحی به یک سطح دیگر می برید. جهان منظم است چون قوانین نظم دهنده ای وجود دارد که به این جهان نظم می دهد. من وقتی احساس می کنم این نظم احتیاج به ناظم دارد لزوما منظورم این نیست که آن ناظم با انگشت خودش این کارها را بکند.

مثل اینکه من بگویم این مهره های فلزی که حرکت کردند و نظم پیدا کرده اند، تصورم این باشد حتما یک نفر از آن پایین این ها را یکی یکی کنترل کرده و آنجا برده و بعد یک نفر بیاید بگوید این چه فکر باطل و احمقانه ای است که تو میکنی، خب میکروسکوپ بگذار و نگاه کن آنجا شیارهایی وجود دارد و این گوی ها در آن شیار ها حرکت می کنند. من اصلا وقتی که احساس کلی ام اینست که نظم احتیاج به ناظم دارد، منظورم یک ناظمی نیست که آنها را همان جا بیاید جابجا بکند، بلکه ناظمی که دیزاینی (طراحی) انجام داده باشد تا اتفاقاتی بیفتد . شیارها را چه کسی ایجاد کرده است؟

وقتی شما نمی گویید قانون چیست و درباره وجود قوانین حرف نمی زنید در واقع هیچ حرف فلسفی در برابر برهان نظم نمی زنید. تازه اگر بگویید قانون چیست، مانند آن سوالی که من می گویم که این شیار ها چگونه بوجود آمده اند باید بگویید این قوانین چگونه بوجود آمده اند؟ اینکه من قوانینی دارم که نظم دهنده هستند خب این قوانین از کجا آمده اند؟ من میگویم این قوانین دیزاین (طراحی) شده اند و یک intelligent Design (طراحی هوشمندانه) وجود دارد. شما می گویید این قوانین باعث این نظم هستند ولی من میگویم این قوانین به طور هوشمندانه ای دیزاین (طراحی) شده اند و نظم بوجود آورده اند.

توضیحات علمی هیچ چیزی بر علیه برهان نظم نگفته اند و نه می گویند. زیرا نهایتش این است که نظم را یک سطح بالاتر ببرند و در لایه قوانین علمی ببرند. تازه به نظر من مسئله را پیچیده تر می کنند، زیرا اولا دارند از یک چیزی که آنتولوژی آن مشخص نیست حرف می زنند یعنی نظم را به قوانین علمی موکول می کنند؛ ثانیا اینکه هیچ توضیحی درباره اینکه این قوانین از کجا آمده اند؟ چرا این گونه اند؟ چرا خود این قوانین مثلا ثابت اند و تغییری نمی کنند؟ بنابراین هیچ توضیحی درباره نظم جهان نمی دهند.

فقط همانطور که خانوم کارترایت می گوید ریگولاریتی (منظم بودن) را دارند توصیف می کنند و برای آن مدل می دهند و هیچ توجیهی برای آن نمی کنند؛ Explanation (توضیح) برای آن ندارند. بنابراین در قالب فلسفه، متافیزیک و بحث های دینی هیچ حرفی گفته نشده است. سطح کار را در جایی می برند که در آن ابهاماتی وجود دارد، بنابراین نه تنها به توضیح دادن نظم کمکی نمی کنند بلکه شاید یک چیزی به نفع برهان های خداشناسی انجام می دهند، زیرا اگر شما معتقد به وجود آن قوانین باشید اصلا داخل متافیزیک رفتید.

نکته دوم اینکه من اگر واقعا نظم ببینم چقدر با اطمینان می توانم بگویم که این ناظم دارد تا اینکه یک نظمی ببینم که بگویم در اثر یک قوانینی به وجود آمده است؟ به نظر من اگر من مطمئن شوم که این نظم حاصل قوانین ثابتی است بیشتر اینجا مطمئن می شوم که این جا دیزاینی (طراحی) وجود دارد تا اینکه همینجوری یک نظمی ببینم.

یعنی جهانِ قانونمند، سطح منظم بودنش بالاتر از یک جهان منظم است. شاید یک جهان منظم همینطوری در اثر تصادف یک اتفاقاتی درونش افتاده باشد؛ اما جهانی که علم توصیف می کند این گونه نیست، بلکه نظمش بر اثر قوانین ثابت و مشخصی بوجود آمده است؛ درواقع مثل این است که من سوال کنم که یک جهان قانونمند بیشتر نیاز به یک قانونگذار دارد یا یک جهان منظم بیشتر نیاز به ناظم دارد؟

ممکن است شما بگویید نظم از راه های مختلف بوجود می آید، مثلا در اثر تکرار یک چیز تصادفی ممکن است یک نظم تصادفی بوجود بیاید، اینجا ما می گوییم اصلا این گونه نیست، قانونی وجود دارد و جهان منظم شده است. استراکچرهای (ساختارهای) منظم جهان در اثر قانونمندی بوجود آمده اند. اینجا انسان بیشتر احساس می کند دیزاین (طراحی) وجود دارد تا یک نظم خامی که لزوما از قوانین ثابت نیامده باشد.

برگردیم به حرفی که خانم کارترایت می زند. خانم کارترایت! اگر شما بگویید قانون علمی وجود ندارد و علم فقط ریگولاریتی (منظم بودن) را توصیف می کند، این ریگولاریتی ها (منظم بودن) از کجا آمده اند؟ یعنی به هزار سال قبل بر میگردیم که هیچ توصیف علمی از جهان نداشته باشیم، چون دیگر قانونی وجود ندارد، حالا من یک جهان صد در صد منظم می بینیم. این نظم از کجا آمده است؟

ببینید قانون های علمی نظم را توجیه می کردند؛ اگر واقعا وجود داشته باشند و در حال کنترل همه چیز باشند. خانوم کارترایت می گوید نگویید قانون جاذبه وجود دارد، بلکه بگویید این یک فرض ریاضی روی صفحه برای محاسبات می باشد! پس آخر چرا جهان منظم است!؟ به همان برهان نظم قدیمی خودمان بر می گردیم، یک جهان منظم داریم که احتیاج به ناظم دارد. یعنی خانوم کارترایت نمی داند که این ریگولاریتی ها (منظم بودن) چگونه ایجاد می شوند چون به قانون که اعتقادی ندارد، کنترل جهان دست کیست که جهان منظم می شود؟

فقط در حد یک پرانتز درباره نکته ای که مطرح شد بگویم که مسئله منظم بودن این جهان نیست که یک اتفاقی بارها در جاهای مختلف آن تکرار بشود، مسئله این است که نظم واقعی دنیا اینست که همیشه در شرایط مساوی یک اتفاق می افتد، در هر نقطه و گوشه دنیا اگر یک شرایطی را کنترل کنید همیشه یک نتیجه دارد.

اسم این را میخواهید نظم بگذارید، میخواهید قانونمندی بگذارید، میخواهید بگویید من میخواهم این را توصیف ریاضی بکنم؛ بالاخره این وجود دارد.

اگر من بگویم قوانینی وجود دارند، همانطور که خانم کارترایت می گوید، باید بگویم این قوانین چه هستند و چه کسی آن ها را وضع کرده است؟ از کجا آمده اند؟ چرا نظم دهنده اند؟ اگر هم نه، بالاخره آن نظم وجود دارد، یعنی ما در یک جهان صد در صد منظم زندگی می کنیم. منظم به این معنا که پدیده ها مرتبا تکرار می شوند و همیشه از یک الگویی پیروی می کنند. این الگوهای تکراری از کجا می آیند؟

خیلی از عرفا این توضیح دوم را بیشتر می پسندند، دوست ندارند بگویند خداوند یک جهانی بوجود آورده است و این جهان برای خودش کار می کند، دوست دارند بگویند هر لحظه در همه جا انگشت خداوند است که هستی همه چیز را حفظ می کند و به آن ها نظم می دهد، ذرات را حرکت می دهد، این را بیشتر می پسندند. خانم کارترایت هم اگر از آنجا به این سمت فرار کند دیگر هیچ توجیهی برای ریگولاریتی (منظم بودن) جهان ندارد، بنابراین باید به چیزهای عرفانی تر معتقد بشود!!

حضار: نکته ای که هست، آن قوانینی که شما می گویید شاید در حالتی که مطلق باشند، بشود گفت یک کسی آن را گذاشته و در طول زمان این قوانین خودشان را نشان داده اند اما شاید منظور ایشان این باشد که قوانین یک توصیفی هست وممکن است در شرایط و در زمان تغییر بکنند؟

استاد: خیر، مثلا قانون جاذبه ،آیا واقعا این اشیا همدیگر را جذب می کنند یا نمی کنند؟ آیا وقتی درباره یک قانون فیزیکی حرف میزنیم درباره یک واقعیت حرف می زنیم یا درباره یک روش محاسبه حرف می زنیم؟ سوال اینست که آیا قوانین واقعا در جهان وجود دارند؟

حضار: ممکن است یک توافق برای ما برای بازه زمانی کوتاه باشد که ما بتوانیم یک پدیده را توجیه کنیم.

استاد: ممکن است من بگویم یک قوانینی وجود دارد و دارم به تدریج به آن نزدیک می شوم و آن را نمی شناسم ولی قانونی وجود دارد یا نه؟ مثلا بگوییم قانون جاذبه نیست؟ نسبیت عام انیشتن یا یک چیز دیگه است؛ آیا اصلا چیزی هست ؟ یعنی موجودیتی به اسم قانون وجود دارد ؟ مثلا بطور فرضی بشود فهمید چی هست ، اصلا فرض کنید نمی شود فهمید چی هست . یعنی این اشیاء تحت کنترل یک نیروهایی هستند یا واقعا دارند در شیارهایی حرکت می کنند؟ واقعا یک چیزی وجود دارد یا نه ، چیزی وجود ندارد؟

اصلا مسئله وجود قانون است. ایشان می گوید: No Laws No Gods. ما ریگولاریتی (منظم بودن) را داریم توصیف می کنیم که اصلا نمی دانیم چرا هستند؟ چرا جهان اینقدر ریگولار (منظم) است؟ اصلا کار به حیات نداشته باشید، چرا جهان این گونه است که در تمام سطوح آن، کارهای مشابه نتایج مشابه دارند؟ این چیزی هست که باید توجیه بکنند.

پس مسئله وجود قوانین و عدم وجود قوانین برهان نظم را زیر سوال نمی برد، به همان سادگی، وقتی نظمی می بینیم، وقتی با دنیای منظمی سروکار داریم، احساس می کنیم که یک دیزاینی (طراحی) وجود دارد. حالا میخواهیم بگوییم که طراحی اینگونه است که قوانینی گذاشته شده است و طبق آن قوانین نظم بوجود می آید، نه میخواهید بگویید همین طوری فی البداهه خداوند این نظم ها را ایجاد می کند، هرچی میخواهید بگویید!

یک لحظه بیگ بنگ را در نظر بگیرید، بیگ بنگ بدون قانون را در نظر بگیرید و بعد فکر کنید چگونه این ریگولاریتی ها (منظم بودن) بوجود آمده اند؟ یک انفجاری از ذراتی بی شکل و بعد جهان، پر از ساختارهای منظم شده است، از اتم نکاه می کنید همه چیز آن همین طور کاملا منظم است، تا کیهان و همه چیز انگار طبق قوانینی حرکت می کنند.

طبیعی ترین تصور جهان به نظر من اینست که واقعا از قوانینی دارند تبعیت می کنند؛ ساده ترین (تصور جهان) اگر بهترین نباشد، قوانینی وجود دارند و بالاخره باید ببینیم این قوانین چه هستند؟ کجا هستند؟ چرا اینطوری اند؟ هیچ کدام از این ها مطلقا با دیزاین (طراحی) جهان تعارض ندارند بلکه نشان می دهند که یک دیزاینری (طراح) وجود دارد و جهان به خوبی دیزاین شده است.

حضار: اگر که این ها همه اینتلیجنت دیزاین (طراحی هوشمندانه) می باشد، در چیز هایی که من درباره اینتلیجنت دیزاین مطالعه کردم این ها خیلی اصرار داشتند با نظریه تکامل مقابل کنند.

استاد: اصلا متن های موجود افتضاح است، ببینید من رفتم از یک آدم ملحد یک چیزی گیر آوردم که به نظرم دارد حرف حسابی می زند، باور کنید فاجعه است. فضای آدم هایی که دفاع های فلسفی درباره این مسائل می آورند خیلی خیلی بد است؛ نمیدانم چرا، معروف هایشان را هم من حوصله نمی کنم مقاله هایشان را بخوانم.

کلا فضای فلسفه خوب نیست، به زحمت یک مقاله خوب در هر زمینه اش پیدا می کنید. فلسفه آنگلوساکسون، فلسفه ی یونان یک جور عجیب و غریبی بنظر من اکثر حرف ها مبتذل هستند، شاید علت آن اینست که آدم های باهوش در نظام آموزشی مدرن سراغ فلسفه نمی روند، متاسفانه این حرفی که میزنم توهین آمیز است، اما توهین آمیز تر این مقاله هایی است که نوشته می شود. من از این چیز هایی که درباره تکامل و می نویسند خوانده ام. یک جوری است. من نمی خواهم بگویم غلط هستند ها. به نظر می آید از بیرون یعنی بیشتر از خود آتیئیست ها این بحث ها را مطرح کرده اند و دارند پیش می برند، کتاب های معروفی وجود دارد؛ مثلا کتاب «علم و دین» هست که به فارسی ترجمه شده است، بخوانید، نویسنده نه می داند علم چیست نه دین چیست، آدم متدینی است مثلا درباره این که علم و دین با هم تعارض ندارند صحبت می کند. اصلا نمی دانند علم چیست. کلا این فیلسوف ها نمی دانند علم چیست. باور کنید هر مقاله ای که میخوانم بیشتر این احساس به من دست میدهد! کسانی که متافیزیک یا حتی فلسفه کار می کنند اصلا نمی دانند علم چیست! آن هایی هم که معمولا علم خوانده اند حوصله نمی کنند فلسفه بخوانند یاد بگیرند و به ندرت در تلاقی این ها حرف های خوبی زده می شود.

۴- برهان Fine Tuning

یک موضوعی که در قرن بیستم مطرح شده است و خوب است و بیشتر دانشمندان تا فیلسوفان آن را مطرح کرده اند، یک موضوعی است که الان در ادامه این بحث می خواهم به آن اشاره کنم، برهانی به نام Fine Tuning است. چند نفر این اصطلاح را شنیده اند؟

از نظر علمی موضوع اینست که بالاخره در قرن بیستم علم به جایی رسید که حداقل تصور آن چیزی که به آن «Theory Of Everything» می گویند بوجود آمد. انگار داریم به یک تئوری های فیزیکی جامعی می رسیم که بتوانیم همه چیز را در قالب آن بیان بکنیم. مثلا تئوری کوانتوم با نسبیت عام با متد های مکانیک آماری و خیلی مسائل دنیا را توجیه می کنند. یعنی از یک سری قوانین پایه ای شروع می کنند، با یک سری روش های محاسباتی ریاضی و یک مدل هایی می سازند و می گویند منظومه شمسی چرا این گونه است، رفتار ماده چرا این گونه است، گاز ها چرا اینگونه رفتار می کنند و الی آخر.

حداقل تصور اینکه داریم دنیا را در یک مدل بطور کامل بیان می کنیم بوجود آمد. اصلا این تصور قبلا وجود نداشت؛ یعنی مثلا یک آدمی مانند نیوتون در این حد اصلا احساس نمی کردند که تئوری های جامعی دارند. مثلا نیوتون حرکات ذرات را در یک سطحی از نظر جرم و سرعت و از نظر مدل های خودش توجیه می کرد ولی اینکه بتواند استراکچر (ساختار) ماده را از یک مدل هایی پیدا بکند، یک مدل هایی مانند استاندارد مدل معروف اصلا این ها در مخیله مردم نمی گنجید و کم کم به چنین جایی رسیدیم.

«Theory Of Everything» ، یعنی یک تئوری که همه چیز جهان را توجیه می کند . در واقع مانند یک قانون جامع که حتی خیلی از قوانین را میشود از آن بدست آورد. خیلی قوانین پراکنده بوجود دارند که شما لازم نیست این قوانین را به عنوان یک چیز پایه ای بپذیرید، این ها نتیجه قوانین دیگر هستند. مثلا شما می توانید از قوانین مربوط به الکتریسیته قوانین مغناطیس را بدست بیاورید. قوانین الکتریسیته به اضافه نسبیت انیشتن، مغناطیس را لازم نیست قانون جدا برایش بنویسید، همه قوانینی که درباره مغناطیس هست و شاید شما در دروس دبیرستان تان دیده باشید از دروس ساده تر بدست می آیند. پس دانشمندان با یک مجموعه قوانین سر و کار پیدا کرده اند که به نظر می آمد نزدیک به این می شویم که همه چیز را توجیه بکنیم.

یک سوال جالبی که پرسیده شد این بود که این جهانی که داریم می بینیم و این قوانینی که داریم توصیف می کنیم پر از ثوابت هستند، ثوابت شامل ثابت هایی مانند ثابت پلانک که ثابت اساسی است که در مکانیک کوانتوم مطرح می شود، ثابت بولتزمن، اگر بگویید قانون جاذبه ی ثابت دارد، اگر نسبیت انیشتن را بگویید یک سری ثوابت دیگری هستند، مثلا یک ثابت معروف کیهان شناختی در نسبیت انیشتن وجود دارد. غیر از این ثوابت بسیاری ثوابت دیگری هم وجود دارند، این ها به نظر می رسد یک سری ضرایب ریاضی هستند؛ جرم پروتون، جرم نوترون، بار الکتریکی الکترون، پروتون، پر از چیز هایی هستند که ثابت اند. این ها چیز هایی هستند که همیشه می دانیم، همیشه آزمایش می کنیم و یک چیز در می آید.

در همان استاندارد مدل تعداد زیادی ذرات بنیادین وجود دارند که هر کدامشان یک سری ثوابت دارند، جرمشان چیست، بارشان چیست، اسپین شان چیست. این ها همگی مشخصاتی هستند که در مدل های ریاضی ما انگار اعدادی فیکس (ثابت) شده اند.

سوال قرن بیستمی، یعنی باید به یک همچین جایی می رسیدیم که یک نفر همچین سوالی مطرح می کرد که اگر این ثوابت مقداری تغییر کنند چه اتفاقی می افتد؟ الان ثابت پلانکی نباشد چه می شود؟ یک دهم کم یا زیاد شود، به اندازه یک هزارم اعشار آن تغییر کند، ثابت کیهان شناسی انیشتن تغییر کند، زیاد یا کم شود، جرم پروتون زیاد یا کم شود، سوال کنجکاوی برانگیزی است که درواقع این ها چقدر ثابت هستند؟ شاید دارند به تدریج تغییر می کنند؟ من الان در قرن بیستم اندازه گیری کردم شاید دارد به تدریج تغییر می کند و من تغییرش را نمی بینیم.

جواب شگفت انگیز این سوال اینست که این ها خیلی خیلی حساس هستند، یعنی اگر در یک دانه از آن ها کوچکترین تغییری بدهی، مدلهای فیزیکی نشان می دهند در واقع هیچ جهانی تشکیل نمی شود، حتی هیچ کره ای تشکیل نمی شود؛ یعنی اصلا استراکچری (ساختار) بوجود نمی آید.

نمونه خیلی واضح آن این ثابت کیهان شناختی انیشتن، یک ذره اگر زیادتر از چیزی که هست باشد، جهان به سمت انبساط کامل و فروپاشی میرود، یعنی ذرات از هم دور می شوند منبسط می شود، هیچ استراکچری نمی ماند، اندکی هم از این کمتر شود، منقبض می شود و دوباره تبدیل به یک چیز فشرده می شود.

بنظر می آید که بعضی از این ها تنهایی اگر یک ذره تغییر کنند، مثل همین ثابت کیهان شناختی، دنیا از هم می پاشد.

بعضی ها اینگونه اند که مثلا یک گروه اند که اگر یکی از آن ها یک ذره تغییر بکند، بقیه را ثابت نگه دارید شاید این اتفاق بیفتد. مثلا شاید بشود به زحمت یک حالت ثباتی پیدا کرد که یکیشان را اندکی زیاد کرده باشید، هفت تایشان را کم کرده باشید، دوتایشان را زیاد کرده باشید، شاید بشود یک استراکچرهایی را توجیه کرد. این ثوابتی که در قوانین فیزیکی درج شده اند ، به شدت حساس اند.

۱-۴ مفهوم Fine Tuning

Tuning یعنی مثلا رادیو را روی یک موجی تنظیم میکنید، مرتب عوض می کنید تا آن موج را پیدا کنید. Fine Tuning یعنی قوانینی که فیزیک را توصیف می کنند بشدت تنظیم شده هستند، برای اینکه جهانی بوجود بیاید که این جهان یک جهان پایداری باشد که در آن بشود یک استراکچرهای (ساختار) منظمی مانند کرات و بعد حیات به وجود بیایند. مخصوصا اگر مقاله خوبی بوده این گونه به مسئله نگاه می کند که اگر غير از اين ثوابت چيزي بگيريد حیات موجودات امکان ندارد و این حیات بوجود نمی آید. قوانین این جهان طوری تنظیم شده اند که اجازه می دهند یک جهان منظم داشته باشیم که در آن ساختارهای پیچیده ای مثل حیات بوجود بیاید.

در برخی از این مقاله های Intelligent Design (طراحی هوشمندانه) که الان وجود دارد، آن دسته از آنها که در آن Fine Tuning وجود دارد مقاله های خوبی هستند، آنهایی که فهمیده اند موضوع چیست.

یک عده واقعا قبل از اینکه بفهمند معنی این حرفها چیست از هردو طرف – جواب های چرند می دهند و یک عده هم خیلی هیجان زده می شوند و مقاله هایی می نویسند که ممکن است اصل بحث را زیر سوال ببرند .

این موضوع، موضوع بسیار مهمی است و بسیار مورد بحث است. الان مستقیما درباره برهان نظم و معمولا کانتکستی که در آن بحث می شود، این مساله Fine Tuning است. در پاسخ به سوالی که مطرح شد، اصلا مهم نیست که آزمایش ها صدهزار میلیون بار انجام بشوند، موضوع این است که اگر این Fine Tuning نباشد، هیچ وقت کره ای تشکیل نمی شود.

یعنی چیزی که اجازه می دهد که شما صد میلیارد بار آزمایش بکنید تا شاید یک بار یک محیط خیلی خوبی بوجود آمد این است که اصلا جهان طوری تنظیم شده است که امکان چنین آزمون و چنین محیط هایی را می دهد. اگر ثابت انیشتن را اندکی دست بزنید اصلا چیزی بوجود نمی آید، منظومه ای بوجود نمی آید. صرف اینکه اصلا منظومه ای ظاهر می شود که درون آن یک کره ای هست که شاید شرایط خوبی داشته باشد نتیجه Fine Tunng است.

به نظر من که موضوع اصلی این است که در این مقاله هایی که میخوانید که اصلا کمیاب است ، این آدم ها ، آدم های سطح پایینی هستند که این بحث ها را می کنند.

حالا یک لحظه فرض کنیم فیزیکدانان گفتند که قوانین فیزیکی چه هستند و ماهیت آن ها چه هست؟ یک توجیه فیزیکی برایش پیدا کردند؛ در عالم فیزیکالیستی توانستیم قوانین را به عنوان موجودیت جای دهیم. حالا اما Fine Tuning همچنان سر جایش باقی است، به عنوان سطح دوم حمله به مساله اینکه نظم را باید توجیه بکنید. اینکه اصلا این قوانین چه طوری است که مثلا صد تا عدد ثابت با هم جور شده اند تا به چنین ساختار هایی منجر شده اند.

برای اینکه قطعیت این موضوع در نظرتان بیاید، باید بگویم که فیزیکدانی نیست که اصلا Fine Tuning را نپذیرد، یعنی بگوید Fine Tuning ای وجود ندارد.

۲-۴ نظر راجر پنروز درباره Fine tuning

کتابی هست به نام «The Large, the Small and the Human Mind» (بزرگ ، کوچک و ذهن آدمی)؛ نویسنده کتاب «Roger Penrose» است که هر کسی که فیزیک می داند یا فیزیک میخواند او را میشناسد. او استاد هاوکینگ بوده است و در کنار هاوکینگ و ویتن کاندیدای سه ریاضی فیزيکدان مهم نیمه دوم قرن بیستم – اگر انیشتن را کنار بگذاریم – می باشد. تئوری های سیاه چاله ها و توئیستر را مطرح کرده است. یک آدم بینهایت سطح بالایی است، مثل این فیزیکدانانی که کتاب های عامه پسند می نویسند نیست، یک فیزیکدان طراز اول که شاید بعد از موفقیت کتاب های مشهور استفان هاوکینگ ایشان هم چند کتاب نوشت که اصلا مثل کتاب های استفان هاوکینگ به آن معنا مشهور نیستند. استفان هاوکینگ در مقدمه کتاب تاریخچه زمانش که می گویند پرفروش ترین کتاب علمی تاریخ است و به همه زبان های دنیا ترجمه شده است و به همین زبان فارسی هم بیشتر از ده بار تجدید چاپ شده، نوشته است که وقتی من تصمیم گرفتم کتاب را بنویسم یک نفر به من گفت مطمئن باش هر فرمول ریاضی که در کتاب بنویسی نصف خواننده هایت را از دست می دهی. گفت این در گوشم ماند و سعی کردم هیچ چیز ریاضی ننویسم، فقط نتوانستم از E = mc2 صرف نظر بکنم، ديگر حالا اشکال ندارد اگر نصفش را از دست داده باشم می ارزید که این را بنویسم.

پنروز اینگونه نیست، کتاب پاپیولار که همه بخوانند ننوشته است، سه چهار تا کتاب نوشته که به نظر من نمی شود اسمشان را کتاب عامه پسند گذاشت، نه اینکه هرجا لازم شد فرمول می نویسد، اصولا در آن یک نظریه علمی را مطرح می کند که جدید است. ولی چیزی که می گوید خیلی بیسیک است و خیلی چیز های بیسیک را توضیح می دهد و از پایه شروع می کند. یک کتابی نوشته است که میخواهد درباره نحوه کارکرد ذهن بشر در آن نظریه ای بدهد. به نظر من که خیلی دوست داشته است که نوروساینتیست ها و زیست شناس ها بتوانند کتاب را بخوانند؛ نه اینکه مردم کوچه بازار بخوانند، برای اینکه پروژه خودش را پیش ببرد احتیاج به همکارهای غیر رشته فیزیک داشته است. در واقع دارد پروژه ای را مطرح می کند همانطوری که استادی ممکن است بیاید سر کلاسی پروژه ای را مطرح کند و سعی کند به زبانی بگوید که جذاب باشد و همه دانشجویان آن را بفهمند ، هر چند که ممکن است تخصص آن را نداشته باشند. یک کتابی به نام « The Emperor’s New Mind» نوشت ، بعد از آن کتابی به نام « Shadows of the Mind» نوشت . و این کتابِ کوچک خلاصه ای از چیزی است که آنجا مطرح می کند بطور خیلی فشرده و خیلی ساده. آن دوتا کتاب بزرگ هستند اگر حوصله ندارید آن ها را بخوانید، این کتاب را بغیر از موضوعی که به آن دارم اشاره می کنم و در این کتاب آمده است، توصیه میکنم بخوانید چون به نظر من کتاب فوق العاده جالبی است و خیلی خوب نوشته شده است. بعدا پنروز کتابی نوشت که دیگر در این فضای مطرح کردن نظریه جدید نیست. یک کتاب علمی نوشته است، پاپیولار است، به این معنا که دانشجویان باهوش و کنجکاو که فیزیکدان نیستند بتوانند آن را بخوانند؛ در آن بسيار، ریاضی درس می دهد، واقعا همه فیزیک را با یک شیوه و اسلوب جالبی در آن درس می دهد که فکر می کنم این هم به یک معنایی در ساینتیست ها خواننده زیادی داشته است. راجر پنروز هم مانند خانم کارترایت صراحتا آتیئست هست، متاسفانه، از نظر بحثی که من میخواهم بکنم و خوشبختانه، برای اینکه دارم از کسی نقل می کنم که آتیئست هست! اصلا کلمه Fine Tuning را هم بکار نمی بریم.

یکی از دیدگاه های رادیکال راجر پنروز اینست که معتقد است فرمالیسم فرمولاسیون مکانیک کوانتوم اشکال دارد و باید تغییر کند. تقریبا اکثریت قاطع فیزیکدانان با این نظرش موافق نیستند. چیزی که راجر پنروز در این کتاب می گوید این است که اگر قوانین موجود فیزیک را یعنی مکانیک کوانتوم، نسبیت عام – را بپذیریم با یک محاسبه ی ساده ای می شود نشان داد که احتمال اینکه چنین دنیایی بوجود بیاید که ما در آن زندگی می کنیم «ده به توان منهای ده, به توان صد و بیست و سه» می باشد. کلا میگوید چطور می شود محاسبه کرد ولی محاسبه آن را در کتاب نیاورده است، در واقع با اصطلاحاتی که پنروز بکار می برد حجم بخشی از فضای فاز که منجر به چنین جهان منظمی می شود، یک بخش بر ده بتوان ده بتوان صد و بیست و سه کل فضای فازی است که از نظر تئوری های فیزیکی وجود دارد و می تواند وجود داشته باشد.

بعد در کتابش کاریکاتوری کشیده است و خدا را طبق تصورات برخی نقاشی های قرون وسطی یک پیرمردی کشیده است که دارد از داخل یک مکعب بسیار بزرگ، یک نقطه خیلی خاص آن را انتخاب می کند. حرف راجر پنروز اینست که قوانین فیزیک بنابراین اشتباه هستند، نه اینکه خدا وجود دارد؛ در ساپورت این اعتقاد خودش که این قوانین فیزیکی که موجودند درست نیستند و باید تغییر بکنند – از جمله قوانین مکانیک کوانتوم می گوید ببینید که اگر این قوانین درست هستند، احتمال اینکه یک اینچنین جهانی که داریم در آن زندگی می کنیم بوجود بیاید ده بتوان … (خودش یک چیزی گفته من الان یادم نیست چون فقط یک نسخه هارد کپی از کتاب دارم. فکر میکنم می گوید تعداد صفر هایی که جلوی یک، بخش بر یک عدد خیلی بزرگ، میگوید تعداد صفر هایی که جلوی یک باید بگذارید که این احتمال را که داریم در موردش صحبت می کنیم نشان دهد؛ یا اگر اعشاری بنویسیم تعداد صفر های بعد از ممیز تا به یک برسیم، فکر میکنم میگوید تعداد صفرها از تعداد اتم های جهان بیشتر است، ده بتوان صد و بیست و سه بیشتر از تعداد اتم های جهان است. بنابراین یعنی صفر ، یعنی هیچی)

بگذارید حرف راجر پنروز را اینگونه خلاصه بکنم، اگر قوانین فیزیک به این معنایی که الان وجود دارند درست باشند، احتمال اینکه در دنیای پایدار این شکلی زندگی بکنیم صفر است؛ مگر اینکه پیرمردی این نقطه را برای ما انتخاب کرده باشد؛ ده بتوان ده بتوان منهای ده بتوان صد و بیست وسه، اصلا فکرش را نکنید که یک جوری بشود گفت که این احتمالی حساب می شود.

حضار: ؟

استاد: احتمال اینکه هزار بار یک تاس سالم را بریزید و همیشه پشت سر هم شش بیاید چیست ؟ شما یک عدد می گویید، میگویید یک ششم بتوان هزار. معنایش اینست که تقریبا امکان ندارد چنین اتفاقی بیفتد. من احتمال یک چیزی را محاسبه می کنم، مثلا میگویم احتمال این یک سوم است و احتمال آن دو سوم است، پس روی دو سوم شرط می بندم. با اطلاعاتی که دارم احتمال را قبل از وقوع محاسبه می کنم و بعد شرط می بندم. حالا اگر آن طرف خط باشم و دیده باشم یک تاس هزار بار شش می آید چه می گویم ؟ میگویم یا تاس سالم نیست و یا تصادفی نینداخته اند. ما الان این طرف خط هستیم و دیدیم یک تاسی را بیش از تعداد اتم های جهان انداختیم و همیشه شش آمد! پس یا تاس خراب است، یا قوانین ما خراب هستند و یا یک نفر دارد آن را کنترل می کند. برهانش اینگونه است.

این یک طور برهان نظم مدرن فیزیکی است، اگر این فیزیک درست است، پس برهان نظم درست است. ماجرا اینست؛ Fine Tuning به درد آدم هایی می خورد که فکر می کنند مذهب و کشفیات فیزیکی و به نحوي مخالف وجود خدا یک چیز را نشان داده است، انگار فیزیک مدرن می گوید که خدا وجود دارد. مگر اینکه بگویید قوانین غلط هستند، تا حالا اشتباهی کشف کردیم، راه اشتباه کشف کرده ایم و باید یک راه دیگر برویم. راجر پنروز می گوید باید یک راه دیگر برویم و یک جور دیگر به مسائل نگاه کنیم؛ فیزیک به اصطلاح راجر پنروز نباید کامپیوتیشنال (محاسباتی) باشد.

اشکال ندارد، حرف اینست که فیزیکی که تا اینجا آمده مخالف مذهب است؟ خیر، فیزیک تا الان نشان دهنده قطعی وجود خداست مگر اینکه شما بگویید قوانین آن غلط است. Fine Tuning چنین برهانی است.

۵- مقاومت آتئيست ها درباره برهان هاي علمي

چقدر واقعا احساس شما این است که کسانی که درباره مذهب و خدا بحث می کنند واقعا دارند بحث علمی بی طرف می کنند؟ من همیشه احساسم این است که طرفین یک بایاس هایی دارند، یعنی آن هایی که خدا را قبول ندارند، این گونه نیست که Fine Tuning را بشنوند قانع بشوند، هر طوری که شده دنبال راه فرار می گردند؛ بگویند یک جوری می شود از آن خلاص شد.

الان Fine Tuning، یک راهش این است که من بگویم قوانین فیزیکی غلط هستند، کلا بگویم علم موجود را قبول ندارم. اشکال ندارد، یک راهی است، اصلا پنروز موضوع را در کتاب خودش به این منظور مطرح کرد. در واقع خانم کارترایت به دوستان آتیئست خودش پیام می دهد که اگر قوانین علمی را بپذیرید پس خدا را پذیرفته اید پس بیایید نپذیرید. پنروز هم به دوستان دانشمند خیلی طرفدار کوانتوم که آتیئست هستند پیام می دهد که اگر این ها را بپذیرید خدا را پذیرفته اید، پس بیایید مثل من مقاومت بکنید. البته در مورد پنروز واقعا احساس من این است که اصلا بایاسی ندارد، واقعا فکر میکند قوانین مکانیک کوانتوم به دلایل علمی که خودش دارد غلط است. اصلا حس من این نیست که دلیل مخالفت پنروز با قوانین مکانیک کوانتوم این هست، شاید بنحوی آتئیستها را تحریک می کند که به من بپیوندید، اما خودش کاملا دلایل علمی و فیزیکی دارد. همان دلایلی که در کتاب هایی مانند The Emperor’s New Mind گفته، بحث هایی که میکند اینست که این گونه به theory of everything نمی رسیم.

من میخواهم در جواب Fine Tuning به یک نکته اشاره کنم. یک نفر به اسم آقای جان لزلی John Leslie برای اولین بار این ایده را مطرح کرد. آقای جان لزلی می گوید که اگر ما قائل به جهان های متعدد باشیم، یعنی الان معتقد باشیم که ما تنها جهان موجود نیستم، میلیاردها میلیارد جهان وجود دارد، آن وقت ما در آن جهانی زندگی می کنیم که در آن Fine Tuning اتفاق افتاده است. اینکه اگر من فرض کنم ده بتوان صد و بیست و سه جهان مختلف وجود دارد، ما یکی از آن ها هستیم، آنوقت می توانم بگویم مثل اینست که آزمایشی ده بتوان صد و بیست و سه بار انجام شده است، این جهانی که من در آن هستم در ميان آن ها، آن جهانِ منظم است.

من اصلا لازم نمی بینیم جواب بدهم، ببینید یک آدم برای اینکه یک تئوری وجود واجب الوجود خدا را قبول نکند ، حاضر است وجود ده بتوان صد و بیست و سه جهان موهومی که اصلا معلوم نیست چه و کجا هستند قبول بکند ولی چیزهایی که آدم های مذهبی می گویند را قبول نکند؛ مثلا اینکه واجب الوجود وجود دارد و یا جهان از عقل و عقلانیت شروع شده است نه از یک چیز رندوم.

یک حالت توهمی در آن است، من هم که نمیتوانم رد بکنم، اگر از او هم بپرسیم که این جهان های دیگر کجا هستند، میگوید ما که نمیدانم هستند یا نیستند. اینکه من این همه راه دور بروم و یک چیز های عجیب و غریبی را بپذیرم که از زیر یک فرض ساده ای در بروم.

من نمی توانم این را مطرح بکنم بدون اینکه احساس بکنم که آدمی که چنین چیزی را می گوید و می پذیرد نه تصوری از جهان های دیگر دارد و نه واقعا حسش اینست که این جهان ها وجود دارند. میخواهد یک راهی پیدا بکند که بگوید میشود فرار کرد و یک سوراخی که بگوید از داخلش میشود فرار کرد. خب اگر میخواهد فرار کند، فرار کند دیگر؛ اصلا لازم نیست با او بحث کنیم.

یک تئوری بدون شواهد درباره اینکه همزمان ده بتوان صد و بیست و سه جهان دیگر فرض کنیم تا شاید بتوانیم توجیه بکنیم که این Fine Tuning جهان ما از کجا آمده است. حتی من هنوز جوابی به این نداده ام که این چرا درست و اشتباه هست.

حتی بعضی فیزیک دانان و فلاسفه مستقیما به این فرض که ایراد آن چیست جواب داده اند. به نظر من نمونه خوبی است که بایاس وجود دارد. شما معمولا مگر اینطوری نیست که در یک موضوع آن قسمتی را که راحت تر است و پذیرش آن با عقل بیشتر جور در می آید می پذیرید، نمی روید یک فرض های عجیب و غریب بکنید. اینکه یک نفر دنبال اینچنین مفروضاتی می رود نشان می دهد که یک چیزی را نمی خواهد بپذیرد، حالا به هر دلیلی، احساس خوبی ندارد یا خیلی به نظرش نامعقول می آید.

دو راه حل برای Fine Tuning پیشنهاد شده است: يكي قوانین فیزیک غلط هستند. بنظر من خیلی جواب خوبی است؛ یعنی حداقلش این است که جوری که پنروز برخورد می کند، موضوع اینست که اگر این قوانین را بپذیرید، علم ، وجود خدا را ثابت می کند. اگر هم نه ثابت نمی کند. پس یا علم به معنای امروزی ، دانش فیزیکی امروزی و مدرن را همراه با خدا داریم یا آن را کنار می گذاریم و یک فیزیک مدرن بهتری می آوریم. من نمیدانم از حرف من نتیجه ای که می گیرید اين است كه خیلی طرفدار علم موجود هستم؟ اگر اینگونه هست، من نیستم و کلا حس من با پنروز در خیلی از جاها یکیست. شاید اگر قوانین را عوض بکنید دیگر نشود Fine Tuning ای وجود نداشته باشد. من یک فیزیک مدرن دارم، در آن اینچنین محاسبه ای می کنم و به این عدد وحشتناک می رسم. شاید قوانین را عوض کنم، اصلا یک جور دیگری به ماجرا نگاه کنم و دیگر همچین نتیجه ای بدست نیاید. پنروز نمی گوید که اگر سراغ قوانین جدید برویم این استدلال نقض می شود. بنظر من او به دلایل دیگری معتقد است که قوانین باید عوض شوند، این فقط نوعی انگیزه دادن به فیزیکدانانی که مثل او خدا را قبول ندارند است که دقت بکنید این قوانین اینچنین قوانینی دارند.

ما در بحث های کارهای تحقیقاتی که می کنیم، اصطلاحی به شوخی و جدی به نام برهان نویز ابداع کرده ایم. چون کارهایی که داریم می کنیم، چیزی که نشان می دهد این است که در حیات به شدت از نویز استفاده می شود. نویز در مخابرات معمولا چیز ناخواسته ای است که دشمن ماست. ولی بنظر می آید نویز در بیسِ طراحی حیات نقش دارد؛ ولی نویز کنترل شده ای که نتایج مثبت داشته باشد، نه نتایج منفی. ما به شوخی به آن برهان نویز می گوییم؛ یعنی حتی بی نظمی هایی که دیده می شود در جهت اینست که اتفاق خوبی بیفتد. یعنی تصادفی بودن هایی که یک جایی هست هم کنترل شده هستند. آدم فکر می کند که جهان همه جایش منظم است و در جاهایی از آن نویز هایی وجود دارد، ولی اگر احساس بکنید که همان نویز ها هم خودشان نقش مثبت و جالبی بازی میکنند، به طوری آن حس طراحی شدن تقویت می شود. طراحی ای که حتی یک طوری از بی نظمی هایی استفاده می کند. در مثالی که من زدم، مثل اینکه لرزش های کوچکی که باعث شد این مهره ها شروع به حرکت بکنند، این لرزش های کوچك ممکن بود رندم باشند، اما در آن مثال عامل مهمی هستند زیرا عامل حرکت های اولیه هستند.

حضار: من یک نکته ای می گویم چون احساس می کنم مرتبط با برهان نظم است. برخی برعکس این فضا به آن نگاه می کنند، یعنی می گویند که ما ببینیم كه اگر واقعا جهان منظم است یک کیس را برداریم و بگوییم این چگونه بهتر از این میتوانست باشد. مثلا ساختار بشر چگونه بسیار بهتر از این میشد باشد. شاید اینگونه بشود توجیه کرد که جهان ما یک حالت best practice ندارد.

استاد: اصلا برهان نظم، برهان پرفکت بودن و برهان بهترین نیست. پایه برهان نظم این نیست که ما در بهترین جهان موجود داریم زندگی می کنیم، بلکه ما داریم در یک جهان منظم زندگی می کنیم. ممکن است یک نفر بگوید جهان منظم بهتری هم می شود وجود داشته باشد؛ اشکالی ندارد، برهان نظم را زیر سوال نمی برد.

من یک مثالی زدم که گفتم فیلسوف های قدیم را که آدم نگاه می کند، مثل اینکه یک وزنه برداری بیاید در مسابقه ای شرکت بکند، اینقدر احساس بکند که زورش از بقیه زیاد تر است و رکوردش از بقیه بالاتر است، از اول بگوید من با یک دست وزنه بر میدارم و همه تان را شکست می دهم. گاهی اوقات این فیلسوف های قدیمی که همه شان الهی دان بودند وقتی دور هم که می نشستند خیلی احساس خوبی بهشان دست میداد که طرف مقابل جوجه ای است و حرفی برای گفتن ندارد و در بهترین جهان موجود زندگی می کنیم.

من کاری ندارم که چطوری می شود برهان را خراب یا درست کرد؟ اصلا بهترین جهان موجود را چگونه میخواهید تعریف بکنید؟ واقعا منظورشان چیست؟ نظم را من می توانم سعی کنم تعاریف دقیقی از آن ارائه بدهم . بهترین بودن یعنی چی؟

حضار : منظم تر بودن .

منظم تر یعنی مثلا همه چیز در دنیا خط کشی بشود یعنی مختصات دکارتی منظم تر می شود؟

فکر می کنم حرف زیادی زدن است، ممکن است درست هم باشد. چیزی که در جلسات اول هم توضیح دادم این که که در بحث باید حداقلی که لازم است بگویم و بحثم را پیش ببرم. مثلا در جلسات اول توضیحی که دادم این بود که من لازم نیست وجود خدا را اثبات کنم. یک چیز مینیمالی را لازم دارم که سعی می کنیم پیرامون همان موضوع بحث کنیم.

بنظر من برهان نظم به صرف منظم بودن و قاعده مند بودن جهان که می بینیم که هست . همین که شما روی کاغذ یک مدل معقول ریاضی می نویسید که بار الکترونیکی الکترون را تا سی رقم اعشار حساب می کنید و بعد با دستگاه های اندازه گیری اندازه می گیرید و همه این سی رقم اعشار درست در می آید یعنی ما در یک جهان منظم قاعده مندی داریم زندگی می کنیم. صد هزار بار هم این آزمایش را تکرار بکنم همین اتفاق می افتد. همین کافی است که قبول کنیم در یک جهان منظم با قاعده زندگی می کنیم. این نشان دهنده وجود قوانینی است یا یک ریگولاریتی که از ناظمی آمده است. به نظر من که این اثبات این است که واقعا قوانینی وجود دارد.

حضار: بحث من از همین نگاه بود که الان یک سری از آدم های خداباور دارند از این روش استفاده می کنند. یعنی می گویند شما اگر می گویید از این منظم تر می توانست باشد یک سری کیس ها را بیاورید بعد نقض می کنند. می گویند این اگر میخواست اینجایش آنطوری باشد. شاید آنطرف قضیه به هم میخورد یعنی شاید نشود منظم تر از اینچنین سیستمی داشته باشیم.

استاد: آمدیم منظم تر از این هم بشود، چه اشکالی دارد؟ برهان نظم این نیست که این منظم ترین است، مقدمات مینیمال برهان نظم اینست که اینجا یک چیز منظمی من دارم میبینم. اگر ادعا را زیاد بکنید و آمد و یک نفری تئوری جالبی آورد، بعد کل برهان نظم زیر سوال می رود. بعضی ها زیادی احساس قدرت می کنند که همه چیز هایی که به آن باور دارند می توانند در فلسفه ثابت کنند. اصلا باور دارند که این جهان حالت پرفکتی دارد این را می توانند به خوبی بیان کنند. زيادي که مي آيند یک چیز هایی را بگویند بعد خراب می شود، یک چیزهایی را بد بیان می کنند، مقدماتشان اشکال پیدا می کند. راه برای هجوم کسانی که منتظرند هجوم بیاورند باز می شود.

جلسه ۷ – دفاع عقلانی از دین
2 1 vote
Article Rating
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
بستن منو