بسم الله الرحمن الرحیم
درسگفتارهای دفاع عقلانی از دین، جلسهی ۸، دکتر توسرکانی، دانشگاه تهران، ۱۳۹۴
تقریباً از ابتدا تا انتهای جلسه گذشته راجع به بیانهای مدرن برهان نظم و مشکلاتی که برای توجیه نظم وجود دارد، صحبت کردم. در واقع فکر میکنم بخش عمده ای از جلسه درباره مفهوم قانون و اینکه قانون باید آنتولوژی داشته باشد بحث کردیم، سپس سراغ بحث کردن درمورد چیزی به نام فاینتیونینگ رفتیم که نوعی از بیان برهان نظم بر اساس فیزیک امروز است و بر این موضوع تأکید دارم، زمانی به فاینتیونینگ میرسیم که به اصطلاح عامیانه آوانس بدهیم.
فرض کنیم این مسئله که قانون چیست و از کجا آمده حل شده باشد، باز هم مسئله فاینتیونینگ باقی میماند. در اصل، ماجرا این است که تا وقتی معلوم نشود قانون چیست، از کجا آمده و چگونه ایجاد شده است؛ علم هیچ چیزی در توجیه نظم جهان نمیگوید، چون این نظم طبق دیدگاه علمی در واقع به گونهای از همان قوانین ایجاد میشود. اگر آن سؤال را برداریم مسئله فاینتیونینگ نشانه خوبی از وجود دیزاین است که پیرامون این موضوع جلسه قبل بحث شده است.
چون دو جلسه اخیر آپلود نشده ایمیلهایی که من دریافت میکنم از جمله سؤالی که قصد دارم راجع به آن بحث کنم در مورد جلسههای چهارم و پنجم است که ان شالله به زودی این سه جلسه اخیر با این جلسه آپلود میشوند.
۱- اظهارات یک اتئیست معروف
یک نفر سؤالی مطرح کرده که حاوی نکتهای است و اشاره به یکی از معروفترین فیلسوفهای اتئیست معاصر دارد که بد نیست توضیحی پیرامونش بدهم، شاید متن سؤال را داشته باشم اگر نه محتوای سؤال را میتوانم بگویم. ادعایی که در واقع نقل میشود را یک فیلسوف خیلی معروف معاصر که آتئیست هست به نام دنیل دنت Daniel Dennett که فیلسوف قابلی است، مطرح کرده است. در واقع عدهای انسان اتئیست ژورنالیست داریم در بین انسانهای معاصر که به سراغ این طیف بحثها میروند تعدادی از آنها ممکن است دانشمند باشند مثل آقای داوکینز که بسیار پیگیرانه در مورد آتئیسم از منظر نظریه تکامل بحث میکند که اگر شما آثارشان را بخوانید به طور کامل مشخص است که چیزی نمیدانند و فلسفه بلد نیستند، بحثهایشان بسیار سطحی و به اصطلاح من ژورنالیستی است؛ اما فیلسوفان آتئیستی هم داریم که انسانهای باسوادی هستند و حداقل فلسفه تحلیلی را خوب میدانند، بحث اینکه چقدر حرفهای خوبی میزنند کاملاً جداست ولی بالاخره انسان هایی هستند که سواد فلسفی و شاید بتوان گفت ذوق فلسفی دارند؛ ممکن است علم بلد نباشند ولی ایدههای فلسفیشان قابل مطرح کردن است و حداقل اصطلاحات فلسفی را به درستی استفاده میکنند.
آقای دنیل دنت قطعاً یکی از این افراد آتئیست معاصر است که جدا از آتئیست بودنش نظریات قابل تأملی هم داشته که در کتاب «ایده خطرناک داروین» ( Darwin’s Dangerous Idea: Evolution and the Meanings of Life) ، کتاب معروفی که ایشان نوشتهاند که مشخص است در این کتاب بیشتر در مورد نظریه تکامل داروین به بحث پرداخته شده است.
ایشان در این کتاب این بحث را مطرح میکند که اثبات وجود واجب الوجود را قبول دارد، در واقع همین بحثهایی که ما کردیم، که همه چیز میتواند ممکن الوجود باشد در نتیجه برای توجیه جهان هستی باید به واجب الوجودی معتقد باشیم که ایشان به صورت صریح قبول داشتن این اثباتها را مطرح میکند، ولی درباره این جهان فیزیکی واجب الوجود است که بعد خودشان سعی کردند با استفاده از نامتناهی بودن واجب الوجود و متناهی بودن دنیا جوابی بدهند که من فکر میکنم این موضوع در جلسهای که بحث پیرامون واجب الوجود بود و یا جلسه بعد از آنکه کاندیداها مورد بررسی قرار گرفتند مطرح شد؛ اگر با استفاده از نامتناهی بودن بررسی کنیم بلافاصله میتوان گفت که واجب الوجود همانگونه که از تعریفش برمیآید ازلی و ابدی، به نوعی لایتغیر و نامتناهی است که این موارد با خصوصیات جهانی که میبینیم سازگار نیست بنابراین باید به چیزی ماورای جهان فکر کنیم که ایشان استدلالهایی به همین شکل با استفاده از نامتناهی بودن مطرح کردند که اینجا به آنها نمیپردازیم.
۲- نظریه تکامل
قصد دارم به نقل قولی که از دنت کردم تأکید کنم که؛ ایشان میگوید واجب الوجود را قبول دارد که واجب الوجود را همین جهان میدانند و لازم نیست آن را ذیشعور بدانیم. دنت استدلال میکند نظمی که در این جهان وجود دارد از تکامل ایجاد شده است. من قصد دارم در مورد قسمت دوم این موضوع که فکر میکنم مطرح شدن آن در کلاس ضروری نبود، که برای مثال آیا میشود با استفاده از نظریه تکامل درباره چیزی مثل نظم حرفی زد یا خیر؛ صحبتی کنم.
شاید جلسه قبل اشارههایی به این موضوع کردم که واقعا لزومی به مطرح کردن این موارد نبود چون هیچ محتوایی اینجا وجود ندارد که قابل بحث باشد ولی گاهی به دلیل شهرت آنقدر مسئلهای مطرح میشود که انسان ممکن است لازم بداند چیزی را در جواب بگوید، نمیدانم منظورم را متوجه میشوید یا خیر، با این حال من سعی میکنم بگویم که ربط دادن تکامل به مسئله نظم جهان بسیار بیربط است، در عین حال اگر وقت کافی بود شاید دو یا سه جلسه را در مورد نظریه تکامل، نتایج آن و اینکه اصلاً چه چیزی را مطرح میکند بحث میکردیم به این دلیل که این موضوع زیاد از سوی اتئیستها به گونه ای مطرح میشود که انگار نظریه تکامل مسئلهای ضد مذهبی، غیر مذهبی و یا پشتیبانی برای عقاید اتئیستی در نظریه تکامل وجود دارد که من با عرض معذرت مقدار مختصری در مورد نظریه تکامل بحث میکنم که به نظرم کافی است.
همیشه در خاطرم هست کتابی معروف داوکینز که از انگلیسی به فارسی نیز ترجمه شده، تحت عنوان گاد دیلوژن زمانی که به فارسی ترجمه شد شخصی به من گفت بسیار در دست دانشجویان دیده میشود و بسیار تحت تأثیر قرار گرفتند؛ من همیشه وجدانم آسوده است مطرح کردم اگر کلاسی بگیرید چند جلسه در مورد این موضوع بحث میکنیم که کلاسی گرفته نشد و اگر کسی تحت تأثیر قرار گرفته باشد، مشکل خودش است.
حس من این است که اگر بخواهیم بحث کنیم باید اندکی از جزئیات همچین کتابی را بخوانیم. داوکینز کتاب دیگری تحت عنوان ساعت ساز نابینا دارد که به فارسی ترجمه و چاپ شده، از وزارت ارشاد هم مجوز گرفته که فکر میکنم از آن غافل شدند، در حالی که کتاب کاملاً اتئیستی است؛ از نظر من اتفاق خوبی است ولی احتمالا فکر کردند کتاب، علمی است در حالی که داوکینز در بیشتر کتابهایش سعی میکند از نظریه تکامل نتایج فلسفی بگیرد، در هر حال این جلسات اصلاً جای اینگونه بحثها نیست حالا که این سؤال مطرح شد و من معمولاً به صورت کتبی پاسخ نمیدهم قصد دارم مقداری در مورد تکامل که در چه مورد است و امکان اینکه چه چیزهایی را با آن بتوان توجیه کرد و ربطی به برهان نظم دارد یا خیر صحبت کنم.
در عین حال احتیاط میکنم چون از ایمیل دانشجویی نقل قولی از دنت را نقل کردم اگر بعداً ثابت شود این صحبتها از دنت نبوده مسئولیتش با این دانشجو یا استاد است که بنده نمیشناسم، احتمالا از اشخاصی که در کلاسهای من بودهاند هستند.
این نقل قول که چقدر دقت دارد چون به نظر من وحشتناک چیز بدی است که کسی بخواهد برهان نظم را با استفاده از نظریه تکامل به طور کامل رد کند ولی اگر کسی صحبتی کرده در موردش میتوان بحث کرد، نظریه تکامل ربطی به صحبتهایی که جلسه قبل مطرح کردیم دارد یا خیر و میتواند چیزی را توجیه کند یا خیر؟
اجازه بدهید ابتدا به صورت مختصر توضیح دهیم که نظریه تکامل چه چیزی را بیان میکند؛ همه احتمالاً آشنا هستید که در نیمه دوم قرن نوزدهم دانشمندی که هماکنون بسیار معروف است و همه احترام زیادی برایش قائلند به نام داروین نظریهای تحت عنوان نظریه تکامل داد با موضوع اینکه موجودات زندهای که روی زمین زندگی میکنند از منشأ واحدی میآیند، که میتوانیم فرض کنیم موجودات زنده منشأ واحدی دارند برای مثال یک تکسلولی به وجود آمده، نظریه تکامل میگوید اگر یک درخت که موجودات زنده در آن هستند را در نظر بگیرید که از همان موجود تکسلولی با مکانیسمی که داروین توصیف میکند موجودات زنده دیگری ظاهر شدند و توصیف به شکلی است که اینگونه به نظر میرسد نیازی به دیزاین نیست، به صورت خودکار موجوداتی به اصطلاح بیولوژیستها به صورت دایورسیتی ایجاد میشوند برای مثال خزندگان به وجود میآیند، دایناسورها به وجود میآیند بعداً از بین میروند، پستانداران به وجود میآیند و تغییر میکنند تا انسان به وجود میآید.
در واقع کاری که داروین میکند این است که چیزی که ما به آن دایورسیتی میگوییم، تنوع گونههای موجودات زنده و پیچیده شدن ساختار این موجودات را سعی میکند با یک تئوری توجیه کند که به نظر میرسد خیلی نیازی به دیزاین ندارد. تمام چیزی که نظریه داروین میگفت همین بود و من بر این موضوع تأکید دارم که نظر داروین را به صورت کامل قبول کنیم که من سعی میکنم به صورت مختصر بیان کنم نمیتوانیم وارد جزئیات شویم.
نکته اصلی این است که نظریه داروین سعی میکند تنوع گونههای موجودات زنده را با مکانیسمی توجیه کند، حتی نمیگوید حیات چگونه به وجود آمده است. نظریه داروین چیزی درباره آغاز حیات هم مطرح نمیکند و نظریههای دیگری باید برای آنها داشته باشیم، بنابراین این نظریهاین مورد را مطرح نمیکند، تا الآن مطرح نکرده ممکن است مثل دنت که به نظر میرسد بخواهد تعمیمهایی انجام دهد بعداً تعمیمهایی ایجاد شود.
نظریهای که در بیولوژی خیلی مورد احترام است چیزی است که من مطرح کردم که به چه صورت تنوع ایجاد میشود.
نظریهای وجود داشت که توسط لامارک بیان شده بود، مثال خیلی معروف آن این است که چرا موجودی همچون زرافه که گردن بلندی دارد به وجود میآید؟ میگوید تنازع بقا وجود دارد، برگهایی در شاخههای بالای درختان وجود دارند غذای خوبی برای موجوداتی است که دوست دارند آنها را بخورند نسل به نسل در طول حیاتشان سعی میکنند به برگهای شاخههای بالاتر برسند و در اثر تمرینی که میکنند کمکم گردنهای بلندی پیدا میکنند، در واقع لامارکیسم به این شکل است که تغییراتی در زمان حیات موجودات اتفاق میفتد مثل تغییرات اکتسابی، موجودات ویژگیهایی پیدا میکنند که بتوانند به بقا ادامه دهند و خود را با شرایط محیطی تطبیق دهند.
این نظریه از منظر بیولوژیستها خیلی جالب نبود که الآن نئولامارکیسم آمده که به نظر میرسد مقداری لامارکیسم ابتدایی را به دلیل کشفیات جدیدی که در حوزه ژنتیک وجود دارد احیا میکند. این مسائل را کنار بگذاریم، آن زمآنکه لامارک این نظریه را مطرح کرد به نظر قابل قبول نمیآمد به این خاطر که چیزی را که در زیستشناسی مشاهده میکنیم این است که صفات اکتسابی به ارث نمیرسند، حتما میدانید که قبایلی هستند فکر میکنم در جنوب شرقی آسیا با استفاده از حلقههایی گردنشان را بلند و بلندتر میکنند و گردنهای خیلی بلندی دارند چون فکر میکنند نوعی زیبایی است ولی بچههایی که در آنجا متولد میشوند گردن بلندی ندارند، همانطور که اگر من ریاضیات را یاد بگیرم بچه من زمان تولد ریاضیات بلد نیست و یا اگر من ورزشکار باشم بچه من زمان تولد ورزشکار نخواهد بود، ممکن است پتانسیلش را داشته باشد اما باز هم باید روی خود کار کند تا آن صفت اکتسابی را به دست بیاورد. بنابراین لامارکیسم از نظر زیستشناسان اینطور به نظر میآمد که تئوری قابل توجیهی با توجه به اطلاعاتی که در زمینه وراثت دارند نیست.
در مورد نظریه داروین که قطعاً ایده جالبتری بود به همین خاطر هم بیشتر مورد توجه قرار گرفت حداقل بعد از مدتی، مثل خیلی از ایدههایی که مقداری انقلابی است در شروع کار زیستشناسان خیلی نظر مساعدی در مورد آن نداشتند ولی بتدریج همینطور که جلو رفتیم شواهد خوبی برای اینکه این تئوری به واقعیت نزدیک است پیدا شد.
ایده داروین این بود که نه در زمان حیات بلکه زمانی که موجودات درحال تولید مثل هستند شما فرض کنید در این زمان به زبان دیگری که شاید زبان داروین نیست میگویم، اغتشاشهایی ایجاد شود که باعث بروز صفاتی ناخواسته شوند مثل چیزی که ما در زیستشناسی به آن جهش میگوییم در واقع موتاسیونهایی اتفاق بیفتد ژنهایی فعال بشوند یا خیر و رشته DNA ناخواسته در زمانی که تولید مثل انجام میشود تغییراتی پیدا کند و در اثر یک تصادف، موجودی که نه به پدر و نه به مادر شباهتی ندارد به وجود بیاید.
داروین هیچ چیزی در خصوص ژنتیک نمیدانسته و کلمه جهش و موتاسیون در زمانی که این صحبتها مطرح میشده وجود نداشته، ایده او فقط این است که شما فکر کنید زمانی که دارد تولید مثل انجام میشود اغتشاشاتی به وجود بیاید به همان صورتی که یک موجود منگل به وجود میآید و بعد به طبع از بین میرود.
فرض کنید موجودات دیگری هم با صفات دیگری به وجود میآیند که در پدر و مادرشان نیست و در نظر بگیرید این موجودات زنده در محیطی زندگی میکنند که گاهی اغتشاشاتی باعث شده که در بین فرزندان آنها صفات جدیدی ظاهر شود، اگر آن صفات جدید با ویژگیهای محیطی که برای بقا نیاز هست هماهنگی داشته باشند، این موجودات زنده میمانند در حالی که موجوداتی ایجاد میشوند که با پدر و مادرشان فرق دارند و زنده نمیمانند؛ نکته این است که چیزی تحت عنوان انتخاب طبیعی وجود دارد یعنی شما اگر فرض کنید برخلاف چیزی که عادت دارید هر پدر و مادری یا هر موجود نر و ماده ای یا هر موجود تکسلولی به هر شکلی وقتی تولید مثل میکند دقیقاً موجودی همانند خودش را تولید میکند اگر این فرض متعارف را نقض و فرض کنیم به این شکل نیست به این معنا که زوجی موجود جدیدی را متولد میکنند که با آنها تفاوتهایی دارد، فرض کنید این تفاوتها از هیچ نظمی پیروی نمیکنند و کاملاً اتفاقی است.
داروین توضیح نمیدهد که چه مکانیسمی است فقط میگوید فرض کنید که به این شکل باشد اگر به این شکل باشد پدیده ای به نام انتخاب طبیعی میآید و هر بار که تولید مثلی انجام میشود واریاسیونها و چیزهای جدید ایجاد میشود آنهایی که با محیط هماهنگ هستند باقی میمانند و تعدادی هم از بین میروند.
اگر فرض کنیم این واریاسیونها ایجاد میشوند پدیدهای به نام انتخاب طبیعی خوبها را انتخاب میکند، تکامل هم به همین معناست که خود به خود این مکانیسم باعث میشود موجودات جالبی به وجود بیایند و بقا پیدا کنند.
برای مثال فرض کنید موجودات اولیه چشم ندارند مثالی که زدم ممکن است مقداری دور از ذهن باشد که یکدفعه چشم به وجود بیاید، فرض کنید در اثر تغییراتی چیزی شبیه به بینایی به وجود بیاید، انتخاب طبیعی به این معناست که موجودی شانس بقای بیشتر و شانس تولید مثل دارد، فرض کنید موجودی قویتر است دقیقاً شبیه به پدر و مادر ولی قدرت بیشتر و جثه بزرگتری دارد در نتیجه قدرت بقای بیشتری دارد؛ پس شانس تولید مثل بیشتری دارد بنابراین فرزندان بیشتری از او باقی میمانند در نتیجه نسل جدیدی از موجودات به این شکل به وجود میآید.
با فرض اینکه در زمان تولید مثل بتوان فرض کرد موجوداتی که متولد میشوند همانند پدر و مادرشان نیستند بلکه واریاسیونهایی در حد معقول ایجاد میشود که میتوان گفت از موجود سادهای شروع شده مدام واریاسیونهای جالبی که ایجاد شدند، ماندند آنهایی که بد بودند توسط انتخاب طبیعی حذف شدند و به همین شکل ادامه پیدا کرده و نسل پیچیدهتری بودند، نسلهای پیچیدهتری ایجاد کردند و درختی از موجودات زنده ایجاد شده که در نهایت باعث به وجود آمدن موجودی مثل انسان شده است.
این تقریباً کلیت نظریه تکامل است، زمانی که توسط داروین بیان شده که به صورت خلاصه این بود؛ فرض اولیه که به وجود آمدن واریاسیونهاست که داروین در مورد آن توضیحی نمیدهد و به صورت صریح در کتاب خود بیان میکند که فرض کنید به این شکل باشد و ایده انتخاب طبیعی برای نخستین بار توسط داروین بیان شده که هر دوی این ایدهها جالب هستند نسبت به مکانیسمی که لامارک سعی میکند برای ایجاد تنوع فرض کند طبیعیتر و جالبتر هستند و کمکم جا افتادند.
هر چه پیش رفتیم در مورد فرض اولیه داروین که هیچ توضیحی برای آن بیان نکرده بود به نظر میآید چیزهای خوبی توانستیم بفهمیم، فهمیدیم که از صفات ارثی علمی به نام ژنتیک به وجود آمد همینطور چیزهایی به نام ژن وجود دارد، یک رشته ای به نام DNA وجود دارد و متوجه شدیم زمانی که موجودی در حال تولید مثل است امکان اینکه موتاسیون و واریاسیونهایی ایجاد شود، هست به دلیل اختلالهایی که زمان خواندن و رونویسی DNA پیش میآید. اینها همه چیزهایی است که ما الآن میدانیم و میتوانیم بگوییم که تا حدودی حالا اینکه این مکانیسمها همانهایی هستند که در تئوری داروین منظورم این است که نگوییم داروین چیزی مد نظرش بود، اینکه این مقدار تغییراتی که الآن ما میبینیم زمان تولید مثل به وجود میآید که تغییرات در این حد هستند که رشته DNA اختلالاتی پیدا کند کافی است که پدیده داروینی اتفاق بیفتد یا خیر بحثش جداست نمیدانم منظورم را میفهمید یا خیر!
به نظر میرسد موتاسیونهایی که ما میشناسیم به بهم خوردن نظم و بهوجود آمدن موجودات منگل و عقبافتاده و غیر طبیعی منجر میشود تا صفات جدیدی که جالب هستند.
خیلی سخت است که شما یک رشته DNA بردارید و مطالعه کنید و بتوانید در آن موتاسیونی ایجاد کنید که چیز جالبی به وجود بیاید ممکن است من بر خلاف کسانی که خیلی نظریه تکاملی را دوست دارند و زیستشناسانی که خیلی تعصب دارند؛ که انگار تحت فشار هستند بگویند همین چیزی که تا الآن کشف کردیم همان مکانیسمی است که مد نظر داروین بود، احساس من این است که شاید در آینده چیزهای جالبی کشف کنیم که لزوما این موتاسیونهای رندوم ساده به این شکل که الآن میشناسیم نباشند، شاید چیزهایی باشند که ما هنوز نمیدانیم نباید عجله کرد.
من بارها این را با دوستان زیستشناس خودم که صحبت میکنم میگویم وقتی یک نظریه تحت فشار و مجبور به پاسخگویی باشد معمولاً به اشتباه میفتد، انسانهای مذهبی مخصوصاً در آمریکا تقریباً نزدیک به یک قرن است که نسبت به نظریه تکامل حالت تهاجمی دارند که این نباید تدریس شود، این یک تئوری است، این هنوز اثبات نشده است نباید در کتابها گفته شود یا مثلاً اگر این گفته میشود باید نظریههای غیر تکاملی هم مطرح شود. کسانی که به نظریه تکامل خیلی علاقه دارند و معتقدند چه اتئیست چه زیستشناسانی که پذیرفتند بدون نظریه تکامل بیولوژی را خیلی نمیشود بیولوژی مدرن بیان کرد و در مورد آن کار کرد، عجله دارند که جواب بدهند نتیجه این است که به محض اینکه مکانیسمهای ژنتیکی که میشناسیم کشف شده گفتند این همان هست که داروین گفت، یک مقدار ریلکس تر اگر انسان تحت فشار نباشد اینها مکانیسمهایی هست که ما میبینیم شاید بعداً مکانیسمهای دیگری کشف شود که یک مقدار تغییرات بزرگتر از اینکه الآن هست ایجاد کند و بیشتر احتمال اینکه یک چیز خوب از آن به دست آید تا یک چیز به هم ریخته به هر حال من کار به این بحثهای داخل زیستشناسی ندارم.
داروین نظریه خود را بیان کرد حداقل در طی پنجاه، شصت شاید یک قرن اخیر به طور مداوم چیزهایی کشف شده که میتوانیم بگوییم احتمال اینکه این نظریه درست باشد را بالا میبرد آن مکانیسم ناشناخته ای که داروین در موردش صحبت میکرد را تا حدودی، چیزهای نزدیک به آن را داریم.
این نظریه را در نظر بگیرید که معلوم است اساسش چیست، به نظر میرسد که اگر شما آن را بپذیرید توجیهاتی پیدا کردید که چرا موجودات متنوع جالب بعد از به وجود آمدن حیات در کره زمین به وجود آمدند، این چه ربطی به برهان نظم دارد؟ چگونه با نظریه تکامل میشود برهان نظم را توجیه کرد؟
اساس برهان نظم چنین است که جهان فیزیکی قوانینی دارد که بر اساس آن نظم پیدا کرده حالا چگونه میتوانیم چیزی که به زیستشناسی مربوط است را به فیزیک تعمیم دهیم، برهان نظم در لِوِل فیزیک کار میکند فرض کنید من جهانی دارم که حیات در آن نیست ولی باز هم منظم است به این معنا که تمام آزمایشاتی که انجام میدهم نتایج مشابه میگیرم، ذرات همه یک جور هستند، کرات با نظم حرکت میکنند همه از قوانین فیزیک آمدهاند.
دنت میخواهد بگوید که قوانین فیزیک در روند تکاملی است مثلاً مکانیسمی وجود دارد که قوانین بد به وجود میآید بعد از بین میرود و یک سری قوانین خوب باقی میماند، برای خنده همچین حرفی زدند به نظر میآید قوانین فیزیک که حداقل فیزیکدانان و همه ما میفهمیم از زمان بیگ بنگ یک سری قوانین وجود داشته و جهان بر اساس آن حرکت میکند قوانین جدیدی که به وجود نمیآیند، دو تا قانون با هم تولید مثل نمیکنند که، دو تا قانون واریاسیون به وجود بیاید این چه ربطی دارد؟ برای همین میگویم که مشکوکم این نقل قول از دنت باشد، دنت بالاخره فیلسوف است و در زمینههایی صحبتهایی کرده که از او نقل قول میشود نه در این زمینههایی که الآن بحث میکنیم، در بحثهای تخصصی فلسفی. فاینتیونینگ را با نظریه شبیه تکامل میشود توجیه کرد.
شما زمانی که نظریه تکامل دارید باید بگویید چیزهایی به عنوان پایه موجود هستند که ممکن است خیلی خوب نباشند، میخواهم نظریه تکامل را به نوعی آبسترکت بگویم، من تعدادی موجودات دارم؛ میخواهند موجود زنده یا غیر زنده یا قوانین باشند تولید مثل میکنند یا در پروسههایی چیزهای جدید و واریاسیونهایی به هر دلیل از آنها ظاهر میشود و به وجود میآید شرایطی وجود دارد که بعضی از این واریاسیونها بقا پیدا میکنند من نمیدانم چطور ممکن است این را درباره عالم فیزیکی تئوری به این شکل بیان کرد که منجر به این شود که ما به قوانین نظم دهنده جالبی رسیدیم همانطور که نظریه تکامل نمیگوید حیات موجودات زنده از کجا آغاز شده است نظریهای که من مطمئنم دنت به این شکلی که من دارم میبینم نگفته، نمیدانم باید کتاب را خواند و ببینیم که آن قسمت دقیقاً چه چیزی میگوید، بالاخره نمیگوید که قوانین اولیه هم از کجا آمدهاند یعنی نظریه تکامل این است که چیزی وجود دارد که از آن واریاسیون در میآید که نمیگوید آن چیز از کجا آمده است.
بنابراین اگر نظریه تکامل را به لول فیزیک و قوانین فیزیکی هم باز به این شکل نیست که به ما بگوید قوانین فیزیکی از کجا آمدهاند در نهایت به ما میگوید که مثلاً چگونه از اینها ورژنهای جدیدی ظاهر شده، هیچ کسی همچین حرفی نمیزند مگر اینکه دنت بگوید من دارم به فیزیکدانان ایده جدیدی میدهم که به گونه ای جدید به جهان فیزیکی نگاه کنند الآن ما در فیزیکدانان فیزیک ساینس مطلقاً کسی چنین دیدگاهی ندارد اتفاقاً چون اگر یک نفر چنین حرفی بزند خیلی نزدیک میشویم به اینکه باید پاسخ بدهیم قوانین چه هستند و از کجا آمدهاند فکر نمیکنم به نفع کسانی باشد که دوست ندارند وارد چنین بحثی شوند. به هر حال نظریه داروین نظریهای در زیستشناسی بود قابل تعمیم در جهان فیزیکی و نحوه پیدایش قوانین فیزیک نیست ما آن مکانیسم اولیه را نداریم مکانیسم فیتنس هم نداریم هیچکدام از اینها جزء چیزهایی که با نظریه تکامل گفته میشود و سازگار با این نظریه نیست.
من یادداشتهایی دارم که در مورد نظریه تکامل بحث کنم به همان دلیلی که نه فقط در جواب چیزی که دنت گفته بلکه به دلیل شیوع این بحثها که چه چیزهایی را با نظریه تکامل میشود توجیه کرد چون طول کشید شک کردم که وارد این مبحث در این جلسه بشوم یا خیر، این جلسه بگذرد معلوم است که بعد هم به آن برنمیگردیم.
اجازه بدهید که من حداقل به چیزهایی اشاره کنم؛ اولاً نکته ای مهم در مورد نظریه تکامل این است که نظریه تکامل مکانیسمی را توجیه میکند که موجودات زنده جدیدی به وجود میآیند که کاملتر و جالب و حداقل به معنای فیزیکیتر بخواهیم بگوییم کامپلکستر و پیچیدهتر هستند و این نظریه تمام قوانین فیزیک و شیمی را از قبل فرض میگیرد که هستند، یعنی در یک بستر قانونمند و تا جایی که به داروین مربوط میشود در بستری کاملاً دترمینیستیک، یک تغییرات رندوم اولیه در بستر از قبل آماده شده دترمینیستیک اتفاقاتی را پیش میبرد.
اینگونه نیست که فکر کنیم نظریه تکامل میگوید که با رندومنس این چیزها به وجود میآید فقط یک جا از این نظریه حرف از این است که رندومنس وجود دارد زمانی که تولید مثل انجام میشود ممکن است در اثر یک رندومنس واریاسیونهایی ایجاد شود، تمام بستر این تکامل قوانین فیزیک و شیمی هستند که کاملاً دترمینیستیک هستند و خیلی شبیه مثالی است که برای توصیف تکامل به ذهنم رسیده که گویهای فلزی باشد که تغییرات کوچکی میدهیم آنها راه میافتند در مسیرهایی حرکت میکنند و به چیزهای جالبی میرسند موضوع این است که یک بستر دترمینیستیک وجود دارد که کاملاً قانونی این چیزها در آن جریان پیدا میکند مثلاً اتفاقاتی که در DNA میفتد کاملاً تابع قوانین شیمی است، این نیست که نظریه تکامل در یک جهان رندوم جواب بدهد نمیدانم من را میفهمید یا خیر کل نظریه تکامل از بالا تا پایین دترمینیستیک است به غیر از یک جایی که میگوید رندومنس را وارد کنید که این رندومنس کمک میکند اتفاق جالبتری بیفتد.
حضار: من فکر میکنم اتئیستها بیشتر از این دروازه وارد این بحث میشوند که دینداران میگویند خداوند گفته است من موجودی را خلق کردم که اشرف مخلوقات است و خیلی موجود پرفکتی است که انسان است، از این راه وارد میشوند که این موجودی که میگویند یک دفعه توسط خداوند خلق شده است تکاملی شکل گرفته و در نهایت این شده است…
این ربطی به برهان نظم ندارد نظریه تکامل کاری به برهان نظم ندارد، نظریه تکامل دیدگاه دینی که در ادیان ابراهیمی است را زیر سؤال میبرد ما هر وقت به ادیان ابراهیمی و ادعاهای آنها رسیدیم که چنین ادعاهایی دارند در مورد آن بحث میکنیم، موضوع این است که شما نظم و موجوداتی که میبینید ایجاد میشود نظریه تکامل چیزی که میگوید فقط این است که جایی یک عنصر به صورت رندوم وارد شده است.
دترمینیستیک یک بستر قانونمند است، ما روی کره زمین قوانین فیزیک و شیمی داریم، در زیستشناسی حداقل طبق دیدگاه داروینی بیس زیستشناسی همین فیزیک و شیمی است که ما داریم اینها از لحاظ علمی قوانین منجمدی دارند یعنی اتفاقاتی که میفتد آن چیزی که من میگویم دترمینیستیک است یعنی شما یک بستر فیزیکی شیمیایی ثابتی دارید به همراه یک قوانین ثابت حالا یک جایی یک رندومنس وارد میشود.
در زمان تولید مثل یک رشته DNA میتواند تغییراتی بکند و واریاسیونهایی ایجاد شود بعد از ایجاد شدن رندومنس وارد محیطی میشوید که نمیخواهم بگویم هیچچیز استوکستیک دیگری وجود ندارد همه چیزهای استوکستیک و رندومنس درآن بستر فیزیک و شیمی اتفاق میفتند، ما در جاهای دیگری مثل تشکیل جنین پدیده استوکستیک داریم در چیزی که داروین تحت عنوان اینکه موجود بیاید و فیتنس اتفاق بیفتد را بیان میکند پدیده استوکستیک داریم.
چیزی که من میگویم این است که اگر قوانین فیزیک و شیمی نبود شما چیزی تحت عنوان نظریه تکامل داروین نداشتید، نظریه تکامل داروین نمیگوید در یک فضای رندومی که هیچ قانونی وجود ندارد من میتوانم توجیه کنم که اتفاقی میفتد، استراکچر DNA یک استراکچر فیکس خیلی جالبی است که با مکانیسمهای خیلی جالب کار میکند، بستری را آماده میکند که رندومنس بر روی آن سوار میشود شما فکر کنید فضایی مثلاً که حتی اگر اتم را بگوییم نظمی در آن وجود دارد، برای مثال فرض کنید فضایی مثل یک گاز که یک سری ذرات در حال حرکت هستند باز هم هر کاری کنیم چیزی که داریم فرض میکنیم در آن قانون هست، میخواهم بگویم در یک محیط بیقانون و رندوم نظریه تکامل داروین کار نمیکند.
نظریه تکامل داروین نمیگوید که من از بیقانونی برای شما تکامل میآورم، در بستر قوانین فیزیک و شیمی که در عالم حاکم هست حتی به اضافه چیزهای بیشتر در مورد موجودات زنده که این قوانین را اگر من قبول کنم آنوقت میتوانم بگویم که اگر جاهایی پدیده استوکستیک اتفاق بیفتد اتفاقهای جالبی ممکن است رخ دهد، میخواهم بگویم اصلاً ربطی به برهان نظم به این معنا که نظم به چه صورت ایجاد شده نداریم جدای اینکه قوانین از کجا آمدهاند، رندومنس به معنای خالص آورده نمیشود فقط یک جا میگوید فرض کنید یک اتفاق رندومی افتاده است.
بحث من این است که نظریه تکامل یک لایه رندومنس و استوکستیک را در بستر قانونمند وارد میکند، یعنی قوانین فیزیک و شیمی در کره زمین برقرارند و میشود مکانیسمهای این چنینی بیاید و اتفاقات جالبی رخ دهد.
من فقط اشاره میکنم برای کسانی که دوست دارند مطالعه کنند کوپر فیلسوف علم به شدت معروف، شاید مشهورترین فیلسوف علم قرن بیستم بسیار به نظریه تکامل اشکالات فلسفی میگرفت حداقل برای کسانی که علاقهمندند خواندنی است.
در واقع کوپر به عنوان آدمی که سعی میکرد خیلی روشن بیان کند مرز بین علم و فلسفه کجاست بحثش این بود که نظریه تکامل اصلاً نظریه علمی به حساب نمیآید، فلسفی است که زیستشناسان و علاقهمندان به نظریه تکامل واکنش بسیار زیادی در مقابل این حرف داشتند و دارند؛ من فقط اشاره کنم که مبنای بحث کوپر این بود که وقتی شما یک تئوری علمی دارید باید به شما امکان پیشگویی را بدهد که بگویید در شرایطی چه اتفاقی میافتد در حالی که نظریه تکامل این کار را نمیکند برای اینکه اصلاً توضیح نمیدهد فیتنس به چه معنی است و چگونه میتوان فهمید که چه چیزی فیت هست و چه چیزی نیست، مثال میزند که اگر شما به کره مریخ بروید و موجود زندهای را پیدا کنید نظریه تکامل به شما میگوید این موجود فیت این محیط بوده نه اینکه قبل از رفتن به شما بگوید چه موجود زندهای پیدا میکنید؛ هر چیزی که پیدا شد مشخص است که فیت بوده در واقع چیزی باقی میماند که فیت است و چه چیزی فیت است، همان چیزی که باقی مانده. بیان میکند اینجا ابهامی وجود دارد که فیتنس مفهوم علمی است یا فلسفی؟
حرف اصلی کوپر در مورد علم این است که نظریه علمی باید ابطالپذیر باشد. نظریه تکامل را علمی نمیداند چون باید ابطالپذیر نیست، در واقع من هر چیزی که ببینم نظریه تکامل میگوید این فیت بود، ماند و اگر هم چیزی نبینم میگوید فیت نبوده است.
سؤال کوپری این است که چگونه ممکن است چیزی ببینید و بگویید نظریه تکامل رد شد، در یک محیط یک چیز فیت بود، ماند و یک چیز فیت نبود، نماند؛ موضوع این است که فیتنس تعریفی ندارد که بشود با آن کار کرد.
من به دیدگاه کوپر اشاره کردم که اگر کسی از نظر فلسفی به نظریه تکامل علاقهمند باشد حتما باید دیدگاه کوپر را بخواند ولی فکر میکنم که طرفداران نظریه تکامل بحثهای خیلی جالبی در مورد نظریه کوپر کردند، من توصیه میکنم اگر تمایل دارید در مورد نظریه تکامل حرف حسابی بخوانید نه مثل این حرفهای ژورنالیستی این ترند خوبی است که کوپر چه گفته و چه جوابهایی به آن داده شده است.
۳- مدل واجبالوجود
به سراغ بحث خودمان برویم؛ من میخواهم طبق همان مقدماتی که جلسات اول فراهم کردم وقتی شما بحث میکنید باید مدل ارائه دهید، لازم نیست مدلتان را اثبات کنید فقط کافی است بگویید کارایی بیشتری از بقیه مدلها دارد. چند جلسه ای است که ابتدا یک مدل که چگونه می توان وجود جهان را توصیف کرد را مطرح میکنم، به نظر میرسد چارهای جز این نداریم که قبول کنیم جهان هستی از یک واجب الوجود شروع شده، که حداقل صفات آن ازلی، ابدی، بسیط و لایتغیر و نامتناهی بودنش است اینها چیزهایی است که بلافاصله از تعریف واجب الوجود به دست میآید، بنابراین بلافاصله نتیجه میگیریم چیزی که در این جهانِ به قول ارسطو کون و فساد با آن مواجه هستیم این است که چیزهایی در رفت و آمد هستند پس این یک جهان واجب الوجود نیست در واقع این چیزی نیست که ما به آن واجب الوجود میگوییم.
حداقل بنا بر نظریههای فعلی همه آن متناهی است حجم ماده است؛ که یک نفر بگوید من کوالکها، بیس این جهان را واجب الوجود میدانم بقیه چیزها روی آن سوار میشود که از نظر علمی کل حجم کوالکها هم متناهی است، فضا و زمان هم یک چیز متناهی است؛ در یک زمان متناهی در گذشته ایجاد شده و به نظر میرسد به سمت آیندهای مشابه گذشته خود میرود که تئوری مختلفی در این مورد در فیزیک هست. بنابراین چیزی که ما از این جهان میدانیم برای واجب الوجود کاندیدی نمیتواند باشد. مدلی این چنینی ارائه کردیم که دو جلسه در مورد آن بحث کردم، جلسه قبل و مقداری از این جلسه را در مورد نظم بحث کردم.
برهان نظم به نوعی این ایده را به ما میدهد که، چیزی که جهان از آن شروع شده دیزاین داشته؛ برهان نظم از این نظر چیزی را به برهان قبلی اضافه میکند انگار میخواهد بگوید واجب الوجود ذی شعور است و طراحی داشته، واجب الوجود در برهان اول شبیه چیزی است که ما در الفاظ مذهبی به آن خالق میگوییم مثل این است که میگوییم جهان خالقی داشته است؛ برهان نظم به نوعی به ما میگوید آن خالق اگر به زبان مذهبی بگوییم ربوبیت دارد، رب است اینکه فقط موجودات را خلق کرده، نیست طراحی دارد که جهان به سمت خوبی حرکت کند.
واجب الوجود در برهان اول مثل این است که فقط پایه هستی است اینکه به کجا برود و چیزهای خوب یا بدی از آن به دست آید خیلی اهمیتی ندارد، حداقل در ابتدا چیزی در موردش نمیبینیم ولی وقتی برهان نظم را میگوییم یک مقدار به حسی که داریم به خدا به عنوان خالقی که منظوری از خلق دارد، نزدیک میشود چیزی شبیه به این به تصورات ما اضافه میشود.
اینها بحثهایی بود که من مطرح کردم، میخواهم چند لحظه همه را کنار بگذاریم و ببینیم طرف مقابل چه چیزی میگوید میخواهم بگویم طبق صحبتهایی که کردم نیازی ندارم از مدلهایی که ارائه میدهم اثباتهای دقیقی بگویم، همین که شهودی بگویم که در ذهن آدمها این مدل جا بیفتد که چه چیزی میگوییم به نظر میرسد کفایت کند به شرط اینکه مدلهای رقیب بهتری وجود نداشته باشد، همانطور که ما مدلهای علمی خود را اثبات نمیکنیم ولی میگوییم چه کاراییهایی دارد مثلاً مدل واجب الوجود چیزهایی را توجیه میکند ممکن است مثل هر مدل دیگری سؤالاتی هم ایجاد کند که نتوانیم پاسخ دهیم، میخواهم بگویم طرف مقابل چه میگوید شما به عنوان یک مکتب فلسفی در مقابل چه چیزی برای ارائه کردن هست.
احتمالا می دانید که مکتب مقابلی که حرفهایی تحت عنوان زده میشود، حالا اتئیست که به معنی قبول نداشتن چیزهایی است، واژههایی مثل ماتریالیسم یا در مدرنتر فیزیکالیسم مثلاً میگویند اعتقاد ماتریالیستی یا فیزیکالیستی دارد میخواهیم در مورد اینکه ادعاهای اینها چیست و چه توجیهاتی دارند بحث کنیم.
در واقع فقط اینگونه نیست که ما از یک عقیده دفاع کنیم، حق داریم عقیده طرف مقابل را هم بگوییم که چقدر معقول است، چه ایرادات اساسی و غیر اساسی دارد، فقط آنها نیستند که میتوانند اتئیست باشند ما میتوانیم ایماتریالیست یا ایفیزیکالیست باشیم و بر علیه آنها شروع به فعالیت کنیم این کاری است که کمتر انجام میشود، رینگ مسابقه بیشتر به این شکل است که آنها مهاجم یا اتئیست هستند چیزی را قبول ندارند سعی میکنند بر علیه آن صحبتهایی کنند و بگویند این برهان فلان ایراد را دارد یا برای مثال بگویند من واجب الوجود را قبول دارم ولی این قسمت از ادامه بحث شما را قبول ندارم، معمولاً به این شکل است آدمهایی که اعتقاد دارند اتئیست هستند در مقام پاسخگویی هستند اصرار من این است در این رینگ شخصی که حمله کننده است پیروز است، طرف مقابل هم باید ایدههایی مطرح کند به شما هم اجازه دهد چیزی در مقابلش بگویید او هم پاسخگو باشد، طرفین باید سؤال و جواب کنند نه فقط یک طرف سؤال کند طرف دیگر پاسخ دهد حتی عدهای دانشجوی عقب افتاده هم اگر زیاد از استاد سؤال کنند ممکن است استاد جایی درست جواب ندهد و به نظر برسد استاد زیاد بلد نیست.
در مورد اتئیست من فکر میکنم هرگونه ادعاهای بیخودی هم شود و شما در مقام پاسخگویی باشید موضع شما تضعیف میشود و کسی که به عنوان شاهد داوری میکند ممکن است حس کند شما در موضع ضعف هستید چون مدام مورد تهاجم هستید و مجبورید به سؤالات پشت سر هم جواب دهید و نتیجه خوبی به دست نمیآید.
۴- دیدگاه ماتریالیستها
اجازه بدهید بگویم ماتریالیستها چه میگویند و چه مشکلاتی دارند آن روی سکه را ببینیم، لفظ ماتریالیست قدیمیتر است حدود صد سال پیش کمی کمتر لفظ فیزیکالیست به وجود آمده که من سعی میکنم در مورد جابهجایی این الفاظ و دلیل متداول تر شدن فیزیکالیسم توضیح دهم.
اجازه بدهید یک پرانتز خیلی مهم باز کنم همانجا میخواستم این کار را انجام دهم، ندادم الآن چون مجدد پیش آمد فکر میکنم وقت آن است که این موضوع را بگویم، سؤالی که شما پرسیدید این بود آدمهایی که در نظریه تکامل کار میکنند؛ غالباً نظریه مقابل تکامل و داروینیسم را پرییِیشنیسم یا خلقتگرایی میگویند به این معنی که خداوند این موجودات زنده را همانگونه که در ابتدای تورات نوشته شده یک دفعه وارد کره زمین کرده مثلاً شما دو کتاب میخوانید که یکی خلقتگرایی و دیگری تکامل است، خلقتگراها میگویند خداوند در یک زمان موجودات را بر روی کره زمین آورده انگار غاز و اردک و انسان همراه با هم به روی زمین آورده شدند، شاید هم حتی خلقتگرایی به معنای توراتی این است که ابتدا آدم به روی زمین آمده سپس بقیه موجودات بالاخره به شکلی که تکاملی وجود ندارد، یک دفعه بر روی زمین ظاهر شدند حتی اگر هم بگوییم چند روز طول کشیده باز هم در یک لحظه مثلاً مرغ آمده به این شکل نیست که از چیزی نشأت گرفته باشد خلقتگرایی به شکل خام اینگونه است که موجودات زنده همینطوری خلق شدند و درختی وجود ندارد که در آن نظم پیدا کنند همه در یک لحظه یا در یک دوره زمانی به وجود آمدهاند و بعد نظریه تکامل را میگویند، هر کس هر دو را بخواند به نظرش میرسد نظریه تکامل از نظر علمی نظریه جالبتری است اگر پرییِیشنیسم را قبول کنیم خیلی چیزها را نمیتوانیم توجیه کنیم.
مثلاً فسیلهایی که پیدا میشوند شواهدی وجود دارد که توجیه نمیشود بنابراین نظریه غلط است، پرانتز من این است که بدترین کار ممکن این است که شما وقتی میخواهید چیزی را بیان کنید نظریه مقابلش را چیز مسخرهای در نظر بگیرید ضعیفترین نظریه مقابل را مطرح کنید که خودتان تقویت شوید. الآن شما بروید با دوستان عربستانی ما که به ایرانیها و شیعیان خیلی لطف دارند بحث کنید چیزی که به عنوان شیعه برای آنها بیان و بعد رد میکنند چیزی شبیه تشیع علوی است که نماز نمیخوانند و قرآن را قبول ندارند که در ترکیه بیشتر رایج است، نه اینکه همچین شیعیانی وجود ندارند ولی در بین تمام ورژنهایی که تشیع دارد از معقول تا دیوانه وار بدترین نوع آن که به طور مشخص احمقانه است را میگویند، شیعیان اینگونه هستند و کاملاً مشخص است که این نظریه رد میشود.
من آمدم که بگویم ماتریالیسم این است که در یونان باستان میگفتند همین اتمها و اجرام فقط وجود دارند به نظرم رسید که من هم دارم همان کار را انجام میدهم یک چیز خیلی ابلهانهای را دو هزار سال پیش یک نفر گفته، درست است بعداً میخواهم چیزهای دیگری بگویم اما اینجا بیس را روی چیز بدی میگذارم که حالت تضعیف کردن نظریه مقابل را دارد سعی کنیم به معقول ترین شکل ممکن مطرح کنیم.
ماتریالیسم اصولاً اینگونه بود که یک چیزی در این جهان محسوسی که ما میبینیم وجود دارد با نظریه اتمی ذرات، آن همین است چیز دیگری وجود ندارد مثلاً اگر من فرض کنم ذهن و روح دارم میگوید چیزی به جز همین جهان مادی که میبینیم وجود ندارد، ورژن یونانی آن اتمیست هستند که فکر میکنند ذرات جزء لایتجزایی وجود دارد که هرچیزی در جهان هست از همین تشکیل شده، موجودات زنده هم به همین شکل هستند فقط ذرات کنار هم قرار گرفته میشود و شکل پیچیدهای ایجاد میشود و بعداً خاصیتهایی به وجود میآید مثل ادراک که ممکن است شما فکر کنید ادراک خاصیتی ماورای این جهان دارد در حالی که تمام چیزهایی که در ذهن ما هست به اصطلاح امروزی روی بیسی که وجود دارد سوپروین میکند در واقع چیزی جدا از آن نیست، منشأ انسان و ذهنش و همه اینها همان جهان مادی است که با آن مواجه هستیم.
۵- ارتباط فیزیکالیسم با ماتریالیسم
دلیل اینکه الآن بیشتر فیزیکالیسم میگویند این است که شما وقتی نظریات قدیمیتر را میخوانید برای مثال تقسیمبندی به این شکل بود که جهانِ اجسام وجود دارد جسم در مقابل روح، توصیف جهان اجسام اینگونه بود که ابعاد سهگانه و امتداد داشته باشد در فلسفه قدیمی ما یا دکارت توصیفی از اینکه جهان اجسام به چه معناست وجود داشته، یا اتمیستی نگاه کنید ذرات وجود دارد همانطور که علم پیشرفت کرده چیزهایی اضافه شده مثلاً در پایان قرن نوزدهم به این نتیجه رسیدید که بپذیرید غیر از اتمهایی که الکترون و پروتون هستند امواج الکترو مغناطیس نیز وجود دارند و به نظر میرسید دیگر حالت جسمانیتی که تصوری از آن داشتیم و ابعاد سهگانه را ندارند در واقع میدانهای هستند که جنس آنها با اجسام و اجرامی که میشناختیم متفاوت است.
در اواسط قرن بیستم چیزی اضافه شد که فیزیکدانان وجود آن را پذیرفتهاند و جزء میدانهای مغناطیسی نیست؛ در نظریه انیشتین چیزی تحت عنوان نظریه فضا زمان مطرح شد که به نظر میرسد آن هم برای خود موجودیتی دارد. سپس پدیدهای به نام انتنگلمنت به وجود آمد که به نظر پدیده عجیبی است و در قالب اتم، ذرات و موج الکترومغناطیسی نمیگنجد چون به شکلی تأثیرات فارغ از زمان یک جور سرعت بینهایت تأثیر در انتنگلمنت وجود دارد که در عالم اجرام و الکترومغناطیس امکانش وجود نداشت و تصوری از آن نداشتیم، انیشتین تا پایان عمر با وجود پدیده انتنگلمنت مخالف بود چون احساس میکرد با ایدههایی که در مورد فیزیک دارد مثل اینکه سرعت نور یک سرعت حد است و هیچ سرعتی بیشتر از آن نمیتواند وجود داشته باشد مخالف است. جمله معروفی دارد که میگوید؛ من از این پدیده انتنگلمنت اسپوکی خوشم نمیآید و نمی توانم بپذیرم که در فیزیک چنین پدیده ای وجود داشته باشد اسپوکی به معنی چیزی شبیه به ارواح.
این پدیده اکنون قطعاً جا افتاده و فکر نمیکنم هیچ فیزیکدان عاقلی مخالفش باشد چون بر اساس انتنگلمنت تکنولوژیهایی در حال ایجاد هستند. دلیل اینکه واژه فیزیکالیسم جانشین ماتریالیسم شده، این است که منظور از فیزیکال چیزی است فیزیکی هر چیزی که در علم فیزیک مشروعیت پیدا کند و بتوان به آن فیزیک گفت قابل قبول است. ماتریالیستها نمیخواهند چیزی مثل موج الکترومغناطیس یا انتنگلمنت را غیر مادی حساب کنند هر چیزی که وارد علم فیزیک شود، در موردش بحث کنید و فیزیکدانان آن را بپذیرند قابل قبول است. در ماتریالیست معلوم نبود ماتریال یعنی چه؟ در دیدگاههای یونانی اتمیستها در مورد اینکه جهان به چه شکل است تصوری میدادند و اتمهایی وجود دارد و ماتریالیست یعنی چیزی به جز این اتمها وجود ندارد.
همانگونه که جلو رفتیم به نظر میرسد مشکلی پیش آمد که متریال، مَتِر یعنی چه، ماده چیست که این مشکل را در اوایل قرن بیستم بعضی از فیلسوفان با جایگزین کردن واژه فیزیکالیسم حل کردند. اعتقاد به اینکه چیزی خارج از دایره فیزیک وجود ندارد، هر چیزی که علم فیزیک میتواند مطالعه کند و بپذیرد قابل قبول است، مثلاً روح در فیزیک وجود ندارد پس کلاً روحی وجود ندارد یا پدیده انتنگلمنت را فیزیکدانان قبول کردند پس ما هم قبول میکنیم که موجودیتی به این شکل هم در جهان باشد.
بنابراین اگر بخواهیم پدیدههای طرف مقابل که با عقاید دینی موافق نیست را بیان کنیم که به عنوان یک مکتب چه چیزی را میگوید، حرف ماتریالیستها یا فیزیکالیستها این بود یا هست که شما یک مجموعه پدیدههای فیزیکال دارید که برای توجیه این پدیدهها احتیاج به فرض وجود هیچ چیز غیر فیزیکال ندارید، این بیان ساده و متعارف ماتریالیسم است که همه پدیدهها مادی هستند و علتهای مادی دارند و لازم نیست برای توجیه آنها به چیزی غیر مادی متوسل شوید، پدیدهای در جهان نداریم که بگوییم توسط روح به وجود آمده و روح چیزی خارج از حالت مادی است، همه پدیدهها مادی و قابل توجیه در محدوده مادی و فیزیکی هستند.
حالا این کلمه مادی را به فیزیکال تبدیل کنیم چون در اینکه ماده یعنی چه ابهاماتی ممکن است وجود داشته باشد و به نظر میرسد چیزهایی که به آن ماده میگوییم بسط پیدا میکنند بنابراین چیزی که فیزیکال است و در علم فیزیک قابل بیان و پذیرش است، همه پدیدهها فیزیکی و قابل توجیه توسط پدیدههای فیزیکی دیگر هستند اگر اتفاقی بیفتد و پدیدهای ظاهر شود ما میتوانیم آنها را فیزیکی توجیه کنیم.
بسیاری از این مباحث در مرز بین فلسفه و ماهیت ذهن است اینکه ما ادراکاتی داریم که به نظر مادی نمیرسد در دوران خیلی قدیم استدلال خیلی ساده بود که علم انسان مادی نیست، انگار چیزی متعلق به عالم مجردات است اینها را به این صورت توجیه میکنند که بالاخره ما مکانیسمهایی را کشف خواهیم کرد که مثلاً مغز به چه صورت کار میکند و چگونه این تصورات شکل میگیرد علم کجا نوشته شده، در نورونهایی در مغز ارتباطاتی برقرار میشود که پدیدههایی به وجود میآید. به اصطلاح دکارتی نیاز نیست که بگوییم جسمی وجود دارد که روح روی آن سوار شده که انگار از داخل جسم به جهان نگاه میکند و جهان را ادراک میکند.
۶- بحث پیرامون ماده و جهان
میخواهم در مورد این ادعاها بحث کنم، به عنوان یک مکتب فکری چقدر این حرفهایی که گفته میشود قادر به پاسخ گویی به یک سری از سؤالها است؛ اولین نکته همانطور که مشاهده میفرمایید این است که معمولاً چیزی در مورد اینکه جهان مادی از کجا آمده گفته نمیشود، بحث این است که هر چه هست مادی است و برای پدیدههای مادی توجیهات مادی داریم و معمولاً به این شکل است که بحثهایی که جهان از کجا آمده مطرح نیست مسئله این است پدیدههایی که میبینیم توجیهات مادی دارند در نهایت این سؤال کلی که کل این جهان از کجا آمده و هستی از کجا پیدا شده سؤالی نیست که ماتریالیستها پاسخ دهند؛ در نهایت مثل یک فرض که جهان همیشه بوده و خواهد بود و ماده یک حالت ازلی و ابدی دارد مثل همین چیزی که دنت ادعا میکند که انگار واجب الوجود همین جهانی است که داریم مشاهده میکنیم.
من از یک زاویه دیگری میخواهم همین ادعا که همه چیز مادی است و توجیه مادی دارد را بررسی کنم.
یک نکته را بگویم نوشتم که فراموش نکنم، که اگر الآن نگویم از زمان خودش میگذرد، یک اصطلاحی دارند که جهان مادی و پدیدههای مادی خودبسنده هستند یعنی شما برای اینکه چیزی از این جهان را توجیه کنید نیازی به چیزی ماورای آن ندارید. فقط به عنوان یک نکته ساده میگویم که خودبسنده بودن جهان به معنای وجود نداشتن چیزی به غیر از این جهان نیست، یعنی اگر کسی بخواهد ماتریالیست باشد به این معنا که بگوید واقعا ادعا کند که چیزی بجز این چیزی که من میبینم وجود ندارد باید برهانی بیاورد که چرا چیز دیگری وجود ندارد.
من اگر بخواهم ثابت کنم که چیز دیگری وجود دارد باید بگویم این جهان خودبسنده نیست احتیاج دارم چیز دیگری فرض کنم، اگر آن بخواهد اثبات کند چیز دیگری وجود ندارد هر چه هست همین هست باید ثابت کند چرا چیز دیگری نمیتواند وجود داشته باشد اگر چنین اثباتی نمیآورد که البته نمیآورد هم، معلوم است که خیلی سخت است ثابت کنم این جهان خودبسنده هست نیازی نداریم چیز دیگری فرض کنیم ولی چرا چیز دیگری وجود ندارد! چیزهای مستقل هستند اصلاً هویتهای دیگری وجود دارد یعنی موجوداتی غیرمادی وجود دارند کاری هم به کار ما ندارند اصلاً دخالتی در این جهان مادی ندارند فرض کنید من این ادعا را پذیرفتم که ما با یک جهان مادی خودبسنده روبرو هستیم، این وجود جهانهای غیر مادی را نفی نمیکند شاید وجود داشته باشند، این نوع برخوردها نهایتاً این است که به این ادعای به اصطلاح اگنوستیک برسیم که ما لزومی ندارد چیز دیگری را فرض کنیم و بپذیریم ولی شاید وجود داشته باشد.
یک نکته در مورد حرفهایی که ماتریالیستها میزنند نفی وجود غیرماده نمیتواند باشد به همین دلیل لازم نیست اعتقاد به غیر ماده داشته باشند باید بدین شکل نگاه کنیم، اگر بخواهیم معقول نگاه کنیم ادعای اگنوستیک دارند نه ادعای ماتریالیست به معنای اینکه حالت اثبات دارند که هر چه هست همین است؛ میگویند اگر من فرض کنم هر چه هست همین است و سعی کنم تمام توجیهات را در دایره همین فیزیک بیاورم به مشکلی برنمیخورم.
فرض کنیم که من میخواهم از این دیدگاه نگاه کنم که این به عنوان یک مدل و ادعا که هر چه هست همین فیزیک است و همه چیزهایی که در عالم فیزیک هست، توجیه فیزیکی دارند اولین نکته این است که از این موضوع راحت نگذریم که اول ماتریالیست به معنای یک سری اتم بود بعد موج الکترومغناطیسی پذیرفته شد بعد پدیدهای به نام انتنگلمنت به وجود آمد که پذیرفتیم چنین پدیده ای وجود دارد؛ این چگونه مدلی است که من نمیدانم به وجود چه چیزهایی اعتقاد دارم و منتظرم فیزیکدانان چیزهایی را برای من روشن کنند، انگار هر لحظه موجودیت چیزهای عجیبتری هم ثابت میشود.
من میخواهم دو نکته را بگویم در مورد اینکه اینجا به نظر من نقطه ضعف بزرگی وجود دارد، زمانی وقتی ماتریالیست بیان میکرد «ماده» گویی میدانست که چه میگوید مثلاً اتمیستهای یونانی وقتی میگفتند ماتریالیست هستند باید بگویند که ماتریالیست چیست و واضح بگویند که من به این مورد اعتقاد دارم نه به یک چیزی که مدام در حال توسعه هست.
البته یک نکته این است که من سالها قبل از یک فیلسوف استرالیایی به نام چالمرز مقالهای در مورد خودآگاهی و به اصطلاح پدیده کانشسنس خواندم، ایشان متخصص فلسفه ذهن و موضوع کانشسنس است که اصطلاحی در فلسفه ذهن باب کرده تحت عنوان هاردپرابلم در مقابل ایزیپرابلم که الآن خیلی متداول شده، انسان معروفی است که کتاب و مقالههای مهمی نوشته و دیشب چک کردم اتئیست هم هست نمیدانستم هست یا نیست، از مقالههایی که خوانده بودم فکر میکردم حرفهایی که میزند پایه اتئیستی دارد فضای ذهنیاش اینگونه است، دیشب جستجو کردم و نقل قولی از او پیدا کردم که میگوید من اتئیستم و اعتقادی به چیزی غیر از فیزیکال ندارم و به اصطلاح فیزیکالیست هستم.
ایشان در یکی از مقالاتش استدلال میکند و میگوید ما نمیتوانیم در محدوده فیزیکی که داریم چیزی تحت عنوان کانشسنس داشته باشیم به نظر من استدلال جالبی هم دارد از این استدلالهای ساده جالبی که شاید به دلیل سادگی و غیرمتعارف بودنش خیلی مورد توجه بقیه فیلسوفهای ذهن قرار نگرفته است. من فکر میکنم چیز خیلی روشن و سادهای را بیان میکند که اصلاً علم فیزیک با موجودیتی که الآن دارد امکان ندارد بتواند عنصری مثل کانشسنس را در خود جای دهد پیشنهاد کرده که کانشسنس باید به عنوان عنصری جدید وارد فیزیک شود یعنی اینکه شما اصلاً یک چیزهایی را نمیتوانید با ماده و انرژی و موج الکترومغناطیس توجیه کنید و میگویید من باید انتنگلمنت یک پدیده جدیدی را بپذیرم که هست ایشان میگوید که فیزیکدانان باید در علم فیزیک یک چیز جدیدی به نام کانشسنس، یک عنصر جدید که متناظر با کانشسنس باشد بپذیرند وگرنه چیزی که موجود است امکان ندارد بتواند پدیدهای تحت عنوان خودآگاهی را توجیه کند اصلاً استدلالش به گونهای است که اگر شما ببینید شاید در نظر اول خیلی ربطی به این ندارد که مغز چه کاری میکند و استدلال خیلی خیلی ساده ماورای این بحثهای نوروساینس و مشابه دارد، یک استدلال فلسفی جالب.
من سؤالم این است یعنی الآن فیزیکالیستها یک روز بیایند بگویند کانشسنس را نمیتوانند توجیه کنند به عنوان یک چیز چهارم مثلاً فرض کنید الآن ماده داریم موج الکترومغناطیس داریم مثلاً انتنگلمنت هم داریم حالا یک چیزی تحت عنوان عنصر c وارد کنیم که یک پدیده جدیدی است، این برای توجیه کانشسنس وارد فیزیک شود.
اگر اینگونه هست من میخواهم بگویم اگر شما مرزهای فیزیکالیسم را اصلاً نمیبندید و هر لحظه ممکن است چیزی به آن ورود پیدا کند، ۵۰ سال پیش چیزی وارد آن شده، ۱۵۰ سال پیش چیز دیگری وارد شد الآن پیشنهاد اینکه مثلاً کمکم حرفهای چالمرز را بفهمند و بپذیرند و بگویند بله باید عنصر c را هم (c را خودم میگویم چون اول کانشسنس هست) به عنوان هویت چهارم وارد فیزیک کنیم و آن را بپذیریم من انتظارم این است که ماتریالیستها یک مرز بکشند و بگویند که این هست و چیزی غیر از این نیست هرچیز غیر مادی پیدا شود و من بتوانم بیاورم و بگویم فیزیکال هست که این بازی بدی هست، من خدا را هم فردا بیاورم و بگویم این هم به عنوان عنصر G در فیزیک بگذارم و بعد بگویم فیزیکالیسم برد. برد فیزیکالیسم در چیست! مرزها تا کجا قرار هست گسترش پیدا کنند نمیدونم منظورم را میفهمید یا خیر!
حضار: مثلاً دقیقاً در اتئیستها این مشکل وجود دارد یعنی وقتی که یک مثالی که من میزنم اینکه وقتی تکامل در ایران مطرح شد همه متفقالقول با آن مخالفت کردند، همه آدمهای مذهبی با آن مخالفت کردند و بعدش گفتند ما قبول میکنیم جوری که انگار هر چیز جدیدی که مطرح شد اول مقابله زیادی باهاش بود بعد مرزها عوض شد.
هر نظریهای که مرزهای خودش را عوض کند نظریه ضعیفی است چه نظریه مذهبی باشد که مثلاً فرض کنید ادعاهایی میکند بعد چیزی کشف میشود مجبور است بخاطر اینکه این چیزی که کشف شده را توجیه کند کمی مرزهای خودش را جابهجا کند واضح است که ضعف نظریه است، من نمیخواهم وارد این بحث شوم حرفی که ایشان زد صحت داشت یا نه! خیلی واضح است که اگر درست است، ضعیف است یعنی نظریه اشتباه بوده و مشکل داشته و نمیتوانسته چیزهایی را توجیه کند مدام مرزهای خودش را جابهجا کرده که باقی بماند.
در مورد ماتریالیسم که اساس حرف این است که، ببینید آنجا مذهب صد هزار تا حرف میزند یک چیزی از آن مربوط به حیات موجودات زنده هست و آن را تغییر میدهد، ماتریالیسم اصلاً حرفش این است که چیزی غیر از ماده وجود ندارد ولی مرزهای چیزی غیر از ماده را جابهجا میکند مثل اینکه خدا وجود دارد را از مذهب بردارند مثلاً شخصی شواهدی برعلیه خدا ارائه کند و من بگویم پس مذهبی درست میکنم که خدا در آن نباشد همان قدر جابهجایی مرزها در ماتریالیسم به ذات این نظریه نزدیک است، یعنی حرف من این است که چیزی غیر از ماده وجود ندارد بعد چیزی پیدا میشود و میگویم خب این هم مادی است آن یکی هم مادی است کانشسنس هم مادی هست، خب پس چگونه است که این هم وارد فیزیک کنم مگر شوخی داریم با یکدیگر؛ یک کتاب است فیزیک یعنی چیزهایی که در یک کتاب فیزیکی مینویسند یک قسمت کانشسنس هم اضافه کنم بعد بگویم چون که در کتاب فیزیک رفت پس فیزیکال هست پس من بردم دیدی همه چیز فیزیکال است. شوخی نداریم که، شبیه به نوعی بازی با بچههاست. تو یک مرز بکش، زمانی می گفتند اتمها، بعد ثابت شد که فقط این اتمها نیستند، انرژی و موج الکترومغناطیس هم هست.
اجازه بدهید یک نکته دیگر بگویم به نظر من این موضوع خیلی مهم است؛ تا زمانی که ماتریالیستها مرزی را نبستند و نگفتند اگر از بیرون چیزی پیدا شد من قبول میکنم که اشتباه کردم من اصلاً حرفی نزدم. یعنی اگر فقط فیزیک یعنی چیزی که در کتاب فیزیک نوشته شده و جمعی از فیزیکدانان آن را پذیرفتند که این یعنی فیزیکال و فیزیکالیسم به این معنی که فقط این چیزها وجود دارد فردا میگویند کسی ممکن است عنصر G را هم وارد فیزیک کند.
فکر نمیکنم فیزیکدانان حرف چالمرز را فهمیده باشند و یا اگر فهمیده باشند قبول کرده باشند و بخواهند یک عنصر کانشسنس وارد فیزیک کنند. ولی به نظر من حرف معقولی زده و اگر آن استدلال را نگاه کنید استدلال خوبی است و نکته دیگر اینکه آیا مجاز هستند چنین کاری انجام دهند یا خیر!
به این معنی که اگر فیزیکدانان عنصری را تحت عنوان عنصر C را پذیرفتند ماتریالیسم نقض شده یا خیر! خیر به این دلیل که فیزیکدانان پذیرفتند، این یعنی یک نظریه که من برای خودم بنشینم فردا عنصر G را هم بیاورم مثلاً بگوییم ولی این عنصری که ما پذیرفتیم همان نظمدهنده اولیه که فاینتیونینگ را ایجاد کرده، است مثلاً میگویم، شوخی میکنم کلاً دیگر از این به بعد نمیشود حرف غیر شوخی زد.
به نظر من کلاً این نظریه تا مرزهایش را نبسته؛ زمانی بسته بود دو هزار سال پیش کسی که ادعای ماتریالیستی میکرد چیزی را حداقل در ذهن یا کتابش تعریف کرده بود گفته بود این است و غیر از این نیست، الآن فیزیکدانان هیچ عنصری ندارند که بگویند این قانون فیزیکی ماهیتش این است. مجبورند چیزی را وارد کنند و یا با همین چیزهایی که دارند توجیه کنند فعلاً مشخص نیست که تکلیف آن چیست، الآن قانون فیزیکی باید وارد شود به نظر من کانشسنس چیزی است که باید وارد شود، مدام اینها را بپذیرند و بگویند ما هنوز فیزیکالیسممون برقرار است این چیز قابل قبولی نیست.
من میخواهم بگویم حرف اول این است که تا وقتی مرزهای فیزیکال و متریال تعریفشده نیست نظریهای وجود ندارد و فقط در این حد است که توافق جمعی که فیزیکدانان به آن برسند انتنگلمنت را اگر پذیرفتند یک چیز فیزیکال شده و مشکلی پیش نیامده این اصلاً نظریه نیست؛ نظریه فلسفی نیست، نمیدانم اسمش را چه باید گذاشت این نقطه ضعف خیلی خیلی بزرگی است.
نکته دومی که میخواهم بگویم این است که شما به بحثهای قدیمی که بین ماتریالیستها و اتئیستها بود مراجعه کنید عالمی که کسانی را که اعتقادی به اعتقاداتی غیر از ماتریالیستی داشتند وصل میکردند شامل عالم اجسام یا محسوسات و یا ماده بود بعد عالم مثال داشتند بعد عالم مجردات یا عقول داشتند بعد در نوک هرم به خداوند میرسیدند.
چیزهایی که الآن فیزیکدانان میگویند، توصیفها را در کتابهای قدیمی بخوانید در مورد عالم اجسام عالم مثال و عالم عقول. میبینید توصیفات عالم اجسام بسیار شبیه به چیزی است که الآن به عنوان ماده و ذرات و اینها میپذیریم. عالم مثال شبیه به موج الکترومغناطیس است اصلاً نور چیزی بود که موجودات عالم مثال از نظر آنها نورانی بودند. عالم معقول هم باور کنید چون من یک سخنرانی مستقل قبلاً در این مورد کردم که میتوانید دسترسی داشته باشید نمیخواهم بحث کنم چیزی شبیه به انتنگلمنت.
همینگونه که پیش میرود به نظرم هرم هستی که قدیمیها در مقابل ماتریالیست یعنی کسانی که هرمی نگاه میکردند عدهای بودند که میگفتند فقط بیس آن وجود دارد چیز دیگری وجود ندارد، همانطور که جلو رفتیم به نظر میآید چیزهای دیگری هم وجود دارد که وارد فیزیک میشود و این به نظر میآید برد ماتریالیسم و فیزیکالیسم است یا باخت آن! تغییر مرزها باخت است بنابراین هر چیز جدیدی که میآید فقط مانده که نوک هرم را بگذارند و بگویند ما همه را بردیم، ما هم از ابتدا میگفتیم چنین ساختار هرمی وجود دارد.
حضار: زمانی که خودبسنده باشد یعنی تا همین انتنگلمنت خودبسنده است، اینجا برد ماتریالیسم است.
ماجرا این است که من چیزی داشتم خودبسنده نبود چیزهایی را اضافه کردم دوباره خود بسنده نبود یک چیز دیگر را اضافه کردم.
حضار: تا اینجا بجز کانشسنس هست.
آن را اگر اضافه کنم، موضوع این است که مرزهایی را که میبندم باید یک جایی ببندم و بگویم این خودبسنده است اگر چیزی پیدا کردید که من نتوانستم توجیه کنم نظریهام را کنار میگذارم، نه اینکه آن چیزی را که تو پیدا کردی وارد دایرهام میکنم و آن را بزرگتر میکنم حالا خودبسنده است، حالا چیز دیگری پیدا شد دوباره آن را هم وارد میکنم؛ فیزیکدانان همین کار را میکنند فیزیکدانانکه اتئیست نیستند بیچارهها با نهایت صداقت سعی میکنند، واقعا یک چیزی توجیه نمیشود میگویند آن را وارد میکنیم آنها که کار ندارند؛ خوشحال هم میشوند، من فکر میکنم یک فیزیکدان به طور متعارف از اینکه پدیده جدیدی مثل انتنگلمنت کشف شده خوشحال هم هست چرا ناراحت باشد فیزیک جالبتر شده است، پدیدهها و تکنولوژیهای جدید را ممکن است بیاورند همینطور عناصر جدید را وارد کنند بامزه است.
نکته اول اینکه اصلاً این مرزهای متغیر باعث میشود این احساس به انسان دست دهد که نظریهای وجود ندارد. ماتریالیسم یعنی من باید مرزهایی بکشم این فرق میکند با آن تغییر مرزهایی که در مورد نظریه تکامل توسط عده ای از علمای مذهب اتفاق افتاده است که در یک بحث فرعیشان یک مرز را تغییر دادند، این موضوع مرزبندی و خودبسنده بودن اصل ادعاست؛ بنابراین تا وقتی که محدوده مرزها مشخص نشده ادعای مشخصی که قابل بحث باشد وجود ندارد بعد هم اینکه من تأکید دارم این چیزهایی که اضافه کردند شبیه همان چیزی شد که قدیمیها میگفتند یعنی عنصرهای شبیه عالم مثال و عقول مدام اضافه میشود فردا عنصر G هم وارد میشود که در نوک هرم وجود دارد و آخر داور باید بگوید چه کسی برده است فیزیکالیستها برده اند یا ماتریالیستها میخواهم بگویم اصلاً در تغییر کلمه ماتریالیسم به فیزیکالیسم سیاستی هست بگویید ماتریال چیست، فیزیکالیست یعنی آنچه فیزیکدانان قبول دارند اینچنین که نشد؛ بگویید ماتریال چیست باید تعریفش کنید، مرزش را مشخص کنید و بعداً وارد بحث شوید فیزیکالیسم به نحوی نظریه خیلی دینامیکی است.
حضار: این بزرگ شدن مرز در زمانهایی حتی مسائل قبلی که پذیرفته شده بود را نقض میکند یا علاوه برآن باعث تناقض در آنها هم میشود نه تنها این مرز گسترده میشود بلکه چیزهای جدیدی که ممکن است کشف شود.
آخر با چه چیزی، مورد قدیمی چیست که چیزی با آن در تناقض باشد در قدیمی ادعا این بود که فقط همین اتمها، توپهای کوچک وجود دارد؛ اصلاً توپ کوچکی که وجود ندارد فرض کنید آن ایده یونانی قدیم این بود که یک سری اتم وجود دارد و همه چیز از اینها ساخته شده هیچ چیز دیگری هم نیست، ذهن و روح و چیزهایی از این قبیل وجود ندارد همین که چیزی غیر از اینها وجود دارد با اصل ادعا تناقض دارد و اگر مدام بزرگش کنید موضوع این است که شبیه آن چیز هم شده من به شدت حس میکنم که همان چیزهای غیرمادی که قبلاً میگفتند همه به نحوی در حال پذیرفته شدن هستند، شما بروید و ببینید چرا علمای فلاسفه قدیمی به عالم مثال اعتقاد داشتند به این دلیل که چیزهایی مثل نور میدیدند و میگفتند این غیر از جسم است علم در ذهن بشر ابعاد مثلاً ندارد باید به یک چیزهایی که بعد ندارد قائل شویم و الی آخر. یعنی یک دلایلی پدیدههایی را نه در آزمایشگاه بلکه بصورت حسی شهود میکردند و میگفتند باید طبقاتی از موجودات قائل شویم که فقط اتمها و عالم جسمانی نیست.
تا ماتریال تعریف نشده نظریهای وجود ندارد و حمله و دفاع کردن خیلی معنی ندارد، این یک نکته و نکته دوم درباره اینکه همه چیزهایی که در عالم فیزیکی میبینیم توجیه فیزیکی دارند همین ادعا که چیزهایی که در فیزیک هست با پدیدههای فیزیکی توجیه میشوند حالا سؤال من این است که چگونه ممکن است چنین چیزی نقض شود! مثلاً من بگویم این حرف شما درست نیست باید پدیده ای را نشان دهم که یا خودش فیزیکی نباشد یا پدیده ای را نشان دهم که توجیه فیزیکی ندارد اگر چیزی را نشان بدهم که فیزیکی نباشد و واقعا بتوانم ثابت کنم که چنین چیزی وجود دارد میشود به عنوان یک عنصر جدید به فیزیک واردش کرد این همان بحث قبلی است که مطرح کردم.
نکته دوم اینکه من در عالم فیزیک به شما پدیدهای نشان دهم که بگویم توجیه فیزیکی ندارد جواب متعارف چیست! اینکه توجیه فیزیکی ندارد به این معنی است که توجیه فیزیک آن را کشف نکردیم بعداً کشف میشود که توجیه آن چیست من الآن آزمایشی انجام دهم که در آن اتفاقی ببینم که هیچ توجیهی برایش ندارم که چرا این اتفاق رخ داد و بگویم چیزهایی که شما میگویید مثلاً فرض کنید مدلهایی که در مورد ذرات دارید را توجیه نمیکند معمولاً فیزیکدانان جوابشان این است که بله پدیدههایی هستند که در حال حاضر ما توجیهشان را نمیدانیم بعداً پیدا میکنیم.
بنابراین ظاهراً به نظر میرسد که اگر مجاز باشیم که هرچیزی غیر از چیزهایی که تا الآن داشتیم را بتوانیم وارد کنیم و هر چیزی را که ندانیم توجیه آن چیست، خودبسنده یعنی همه چیز را در خودش توجیه میکند اگر ندانستیم هم به آینده موکول میکنیم میگوییم که این بعداً توجیهش پیدا شود به نظر میآید هیچ وقت این تئوری نقض نمیشود همینطور هست، به نظر میآید حرف خاصی هم نمیزند نه مرزی را مشخص کرده و نه راهنمایی کرده که چطور میتوان پدیدهای که خودبسنده نیست را پیدا کرد یا چه موقع قانع میشوند که چیز خودبسندهای وجود دارد اینها حالتی ابطالناپذیر به این تئوری میدهد که چون فلسفی است نیازی هم ندارد که ابطالپذیر باشد.
اجازه بدهید فقط یک فرضی را مطرح کنم فرض کنید من بتوانم آزمایشی به شما نشان دهم که به نظر فرض محالی است ولی لحظه ای فرضش کنید آزمایشی به شما نشان میدهم که نه تنها در حال حاضر توجیه فیزیکی برایش شناخته شده نیست، من برای شما ثابت کنم هیچ توجیه فیزیکی هم نمیتوانید برایش پیدا کنید، فرض کنید چنین وضعیتی پیش آید یعنی پدیدهای اتفاق افتد که هیچ توجیهی در این عالم شناخته شده فیزیکی برایش ممکن نباشد آنوقت ماتریالیسم نقض میشود یعنی خودبسنده بودن کلاً از بین میرود.
یعنی من پدیده ای را برای شما مشاهده و ثابت کردم به فرض محال که این پدیده توجیه فیزیکی ندارد به نظر میرسد که در اثبات این چیزی غیر از فیزیک باید وجود داشته باشد نکته جالب این است که حدود ۸۰ سال قبل این اتفاق افتاده یعنی چیزی کشف شده که بتدریج، نه در لحظه کشف ثابت شده که هیچ توجیهی ندارد ولی کسی این را به معنی نقض ماتریالیسم در نظر نگرفته است، حداقل از دوستان ماتریالیسم؛ این پدیده ای که همه حداقل نامش را شنیدهاید عدم قطعیت است. عدم قطعیت یعنی ما در جهانِ به اصطلاح زیر اتمی آزمایشاتی را میتوانیم ترتیب دهیم و تئوری کوانتوم به ما میگوید آزمایشاتی میتوانید ترتیب دهید که به هیچ وجه نتیجه آن قابل پیشبینی به طور دترمینیستیک با استفاده از پارامترهای فیزیکی شناخته شده نیست و نه اینکه به دلیل جهل ما از بعضی از پارامترها نمیتوانیم بگوییم که الآن آزمایشی ترتیب میدهم که یک الکترون میآید با یک احتمال به یکسو میرود و با احتمالی دیگر به سویی دیگر، یعنی برای نتیجه آزمایش هیچ توجیهی ندارم که اگر به این سمت رفت دلیلش چه بوده است.
من اگر ذرهای را به اینجا بفرستم و به آنطرف برود توجیه دارم، شیب و سرعت اولیه را محاسبه میکنم و توجیه میکنم که اگر به آنطرف حرکت کرد دلیلش این است، باید به آنطرف میرفت؛ آزمایشاتی به طور قطع وجود دارد پدیده ای وجود دارد من الکترونی را به اینجا میفرستم یا به این سمت میرود یا به آن سمت و هیچ چیز دترمینیستیک هم تعیین نمیکند یعنی به هیچ وجه من نمیتوانم توضیح دهم که چرا به این سمت رفت.
ایده اولیه آدمهایی مانند انیشتین نشان دهنده این بود که دو تا ایده وجود داشت یکی اینکه وقتی انبوهی از الکترونها را میفرستم کلاً میدانم چه اتفاقی رخ میدهد و دلیل اینکه یک الکترون را میفرستم نمیدانم به این خاطر است که به شرایط جاهلم مثل اینکه سطح یک میز را کاملاً صاف و بدون شیب در نظر بگیریم هیچ نقطهای روی آن نباشد یک گلوله کاملاً صاف خیالی را روی آن هل بدهیم به سمت چپ میرود میتوانم بگویم که عاملی وجود دارد مثل جریانات و هوایی که تحت کنترل من نیست و چون این گوی در مدل من به سمت چپ رفت در حالیکه باید صاف حرکت میکرد، توجیهی هم برای آن ندارم محاسبات من میگفت که این گوی باید صاف حرکت میکرد ولی بعداً میفهمم یک چیزهایی بود که من وارد مدل خودم نکرده بودم و مدل من تقریبی بود مثلاً جریانات هوا وجود دارد بالاخره اینها میتوانند چنین پدیدهای را توجیه کنند.
انیشتین میگفت احتمالاً متغیرهای پنهانی وجود دارد، همانند تمام ایدههای او ایده خیلی زیبایی بود. میگفت ببینید شما رفتید در جهان زیراتمی آزمایش انجام میدهید چه پارامترهایی را اندازه میگیرید؟ جرم، بار الکتریکی و گشتاور و چیزهای از این قبیل که اینها پارامترهای جهان ماکروسکوپیک است یعنی من یک فیزیک ماکروسکوپیک را ساختم، تعدادی پارامتر مثل جرم و بار الکتریکی را پیدا کردهام و با آن جهان ماکروسکوپیک را توجیه میکنم. از کجا میدانم در جهان میکروسکوپیک اصلاً چیزهای دیگری وجود ندارد بار الکتریکی و مثلاً بار قلکتریکی یا مثلاً یک حرف یونانی که تا الآن استفاده نشده را فرض کنید وجود دارد که جزء مشخصات آن جهان زیراتمی است که ما به ازای ماکروسکوپیک ندارد.
من مدلی ساختم که پارامترهای مدل من همین پارامترهای ماکروسکوپیک هستند بعد انتظار دارم که مدل من همه چیز را توجیه کند. یک سری پارامترهای پنهانی آنجا وجود دارد شاید یک پارامتری مثل τ پیدا کردم و بعداً توانستم بفهمم که آن را چگونه میتوان اندازه گرفت و این τ است که تعیین میکند الکترون به کدام سمت برود خیلی ایده خوب، معقول و جالبی بود که در دهه ۸۰ میلادی کلاً این ایده نقض شد یعنی ثابت کردند که پارامترهای پنهانی وجود ندارد یعنی به هیچ شکلی شما نمیتوانید پارامترهای پنهانی پیدا کنید که این پدیده را با آن توجیه کنید مطلقاً این پدیده خارج از محدودهای است که بتوانید مدلی بسازید و پارامترهای جدیدی را وارد کنید که به شما بگوید آن کجا میرود .
اگر قصد دارید مطالعه کنید آزمایشی تحت عنوان بل هست که اوایل دهه ۸۰ میلادی انجام شده و مسئله پارامترهای پنهانی پروندهاش در فیزیک بسته شده، همچنان تلاشهایی وجود دارد که بگویند موضوع چیست. معمولاً ایدههای به این شکل مثل تغییر مرزها مدام خودشان تغییر میکنند، من نمیدانم اکنون ایده مدرن پسابل برای پارامترهای پنهانی وجود دارد یا خیر! فکر میکنم آن لحظهای که مقالات اولیه منتشر شد همه پذیرفتند که این ایده دیگر کار نمیکند.
من نکتهای که میخواهم بگویم اینجاست که ما بالاخره در این جهانکه به اصطلاح قرار بود خودبسنده باشد پدیده ای دیدیم که ثابت شده به هیچ شکل نمیتوانیم در فیزیک توجیهش کنیم، به هیچ شکلی نمیتوان مدلی ساخت که به من بگوید این الکترون به این سمت میرود یا آن سمت، ولی این را دوستانی که اتئیست بودند، نظریه پردازان اولیه به معنی آنکه ماتریالیسم یا فیزیکالیسم شکست خورده، نگرفتند به این معنا گرفتند که اصلاً علیت وجود ندارد و اسم آن را عدم قطعیت گذاشتند گفتند در یک جاهایی از جهان اصلاً علیتی وجود ندارد شما وقتی میگویید خودبسنده است یعنی هر پدیده ای در اینجا توجیه فیزیکال دارد مثل این است که چیزی را پیدا کردهاید و ثابت شده توجیه فیزیکال ندارد و شما گفتید یک چیزهایی اصلاً توجیه ندارد،اصلاً یک چیزهایی احتیاج به توجیه ندارند مثل اینکه من میگویم آن مورد را لازم نیست توجیه کنم آنهایی را که میتوانم توجیه میکنم، آنهایی که نتوانم توجیه کنم حتی اگر ثابت کنید که من نمیتوانم توجیه کنم میگویم اصلاً توجیهی ندارد، توجیه نمیخواهد نامی که برای این پدیده گذاشته اند یعنی عدم قطعیت به این معناست که توجیه نمیخواهد و دنبال اینکه چرا به این سمت یا آن سمت رفت نروید. میگویند جاهایی از جهان دترمینیستیک نیست یعنی همین شکلی است مشاهده کنید، توجیه هم نیاورید که چرا این شکلی شد.
سؤال من این است که یک فرض محال، اگر یک قرن قبل زندگی میکردم که آیا ممکن است روزی فیزیکدانان پدیدهای را کشف کنند و اثباتی داشته باشند که نه تنها توجیهی ندارد، هیچگاه در محدوده فیزیک توجیه نخواهد شد اگر از من میپرسیدید آیا چنین چیزی پیش میآید میگفتم خیر محال است، چگونه ممکن است پدیدهای پیش آید که ثابت شود توجیهی ندارد نه با پارامتر پنهان و نه هیچ چیز دیگر قابل توجیه نیست به نظر میآمد که این، چیزی غیرقابل دسترس باشد ولی به آن رسیدیم منتهی منجر به فروپاشی فیزیکالیسم نشده است، منجر به این شده که میگویند ما پذیرفتهایم که علیت در همه جا کار نمیکند به زبانی که من بیان میکردم یعنی همه چیز توجیه نمیخواهد در اکثر جاها خودبسنده است، جاهایی هم که خودبسنده نیست جاهایی است که توجیه لازم ندارند، این خیلی اتفاق تاریخی عجیبی است که من دفعه قبل گفتم که شما جاهایی احساس میکنید بعضی از مسائل به گونه ای پیش میرود که واضح است افرادی که این حرفها را میزنند نمیخواهند این تعریف را بپذیرند اولین برخورد با این مسئله به اصطلاح مشاهده عدم قطعیت باید به شکلی باشد که به این نتیجه برسند جهان فیزیکی خودبسنده نیست نه اینکه علیت نقض شود.
من یکبار در کلاسی دیگر این گونه مسئله را مطرح کردم که مثل این است که همه یک چیز مشترک داشته باشیم اینکه هرچیزی را دیدیم باید بتوانیم توجیه کنیم که همه قبول داشتند، اختلاف بر سر این موضوع بود که آیا توجیهات میتواند در حیطه جهان مادی باشد یا برای توجیه به چیزی فارغ از جهان مادی نیاز داریم! بعد چیزی پیدا شد که قابل توجیه نبود شخص همان اولی که همه قبول داشتیم را برداشت اینکه همه چیز باید توجیه داشته باشه به این معناست که من جواب همه سؤالها را میدهم و وقتی میگویم چیزی توجیه لازم ندارد یعنی جواب سؤال را نمیدهم.
