بسم الله الرحمن الرحیم
درسگفتارهای سوره غافر (مؤمن)، جلسهی ۲، دکتر روزبه توسرکانی، ۱۳۹۰
۱– واقعه کربلا (به مناسبت تاسوعا)
برنامۀ این جلسه این است که در مورد ادامۀ سوره صحبت کنیم، ولی چون شب تاسوعاست، معمولاً وقتی مناسبتی هست درباره آن صحبت میکنیم، حداقل اشارۀ کوچکی میکنم. مخصوصاً در ماه محرم و نزدیک ماه رمضان و شب قدر و… سنت این بوده است که اول چند جمله بگویم و بقیۀ مناسبتها را خیلی اهمیت ندادهام؛ نه اینکه اهمیت ندارند، شاید چون آن مناسبتها یک ماه یا یک دهه هستند و بالاخره یک یکشنبهای در آنها میافتد که بشود صحبت کرد. قبلا یک اشارههایی به نکاتی در مورد ماجرای عاشورا کردهام، این دفعه هم شاید قرار نباشد که حرفم خیلی حرف جدیدی باشد، ولی برای تذکر یک نکتهای در مورد اهمیت اتفاقی که پنجاه سال بعد از پیامبر رخ داده دوست دارم بگویم. داشتم میآمدم – مخصوصاً در ترافیک که گیر کردم و متذکر شدم که شب تاسوعاست و شب خاصی است و باید حتماً یک حرفی بزنم – فکر کردم به عنوان مقدمه راجع به این موضوع صحبت کنم.
چند بار به این نکته اشاره کردم که چرا ماجرای کربلا در تاریخ اسلام مهم است و چرا انگار یک چیز برنامهریزی شدهای وجود داشته که امام حسین در کربلا شهید شود، علیرغم آن بحثهایی که بعضیها میکنند و من یک بار به آن اشاره کردم که میگویند امام حسین برای گرفتن حکومت حرکت کرد و نمیخواست کشته شود، یک اختلاف نظری هست که بعضیها میگویند حرکت امام حسین یک حرکت سیاسی مثل حرکتهای دیگر بود و به دعوت مردم کوفه رفت تا با کمک آنها حرکتی برعلیه یزید انجام بدهد و بعد هم این برنامه مثل یک حرکت سیاسی شکست خورده متوقف شد. بعضیها هم از آن طرف با دیدگاههایی که بر اساس روایتها شکل گرفته یا بعضیها به دلایل معنوی و عرفانی معتقدند که امام حسین اصلاً حرکتش را شروع کرد به این قصد که خونش ریخته شود و به این ترتیب این ماجرای تاریخی که میبینیم به وجود آمده است به وجود بیاید و هدف همین بوده که چنین واقعهای اتفاق بیفتد. چون قبلاً در این مورد صحبت کردهام دوباره نمیخواهم اظهارنظر بکنم، فقط میخواهم از همین دید که به هر حال این اتفاقی که افتاده اهمیت زیادی دارد و برای ما حالت بیّنه در تاریخ اسلام دارد صحبت کنم.
چیزی که به ذهنم رسید این بود که الان واقعاً اگر از من بپرسید که دلم میخواهد چه چیزی به مسلمانان دنیا بگویم، آن آگاهیای که دوست دارم مسلمانان دنیا داشته باشند این است که بفهمند خیلیخیلی زود بعد از فوت پیامبر، تغییرات عمده و انحرافات بزرگی در اسلام به وجود آمد. فکر میکنم تفاوت عمدۀ دیدگاههای اهل سنت با شیعیان این باشد که احساسشان این است که “نه، اوضاع خوب بوده. در مجموع اصلاً اتفاق بدی رخ نداده“. زمان شیخین را که در حد زمان پیامبر میبینند و همه چیز را مقدس و اتفاقهایی که آن موقع رخ داده را مرجع تقلید میدانند، بعد میگویند زمان عثمان یک چیزهای کوچکی پیش آمد که اصلاً مهم نبود، زمان حضرت علی هم حالا جنگهایی اتفاق افتاد و معاویه را خیلیها میگویند “حضرت معاویه” – همچنان هم میگویند – و بعد یک دفعه میرسیم به سال ۶۰–۶۱ هجری و چنین واقعهای را میبینیم. من احساسم این است که یک فرد اهل سنت که اینطوری به تاریخ اسلام نگاه میکند، یک جوری باید به تناقض برسد: چگونه است که اوضاع خیلی بد نیست، ولی چنین فاجعهای اتفاق افتاده؟ این با عقل آدم جور درنمیآید. احساسم این است که این یک بیّنه است برای اینکه اوضاع پنجاه سال بعد از پیامبر به شدت از آن چیزی که باید باشد منحرف شده و اتفاقی که افتاده این است که کمکم همان خلقوخوی عربی و اشرافیت و… برگشته و جامعۀ اسلامی…
واقعۀ کربلا واقعهای نیست که بگویید یک هیئت حاکمهای در جایی به وجود آمدند و این واقعۀ نتیجه انحراف یک نفر یا چند نفر از افراد هیئت حاکمه است، مسئلۀ کل امت اسلامی است که امام حسین را تنها گذاشتند و جمعیت بزرگی از همهشان جمع شدند و نوة پیامبر را به بدترین وجه ممکن همراه با خانوادهاش کشتند و شادی هم کردند، احساس هم کردند که عبادت کردهاند. شاید هیچ واقعهای نمیتوانست اینجور تبدیل به یک سند شود که مسئلۀ انحرافاتی که در تاریخ اسلام پیش آمده برمیگردد به خیلی وقت قبل، یعنی تقریباً بلافاصله بعد از پیامبر جریانهای انحرافی شروع شد که اوجش به خلافت معاویه و یزید رسید که به چنین فاجعههایی منجر شد. اینقدر این واقعه بزرگ است که هیچکس، هیچ مسلمانی الان در دنیا نیست که بتواند انکار کند که یک فاجعۀ بزرگی اتفاق افتاده است و به نظر من فقط آدمهایی که به پنجاه سال بعد از پیامبر سعی میکنند تقدس ببخشند چشم خودشان را در برابر چنین اتفاقی که ۵۰ سال بعد از پیامبر افتاده است میبندند. یعنی اگر یک لحظه به معنای واقعی کلمه تمرکز کنند و تاریخ را اینجوری که هست ببینند و سعی کنند که از این واقعه چشمپوشی نکنند، مطمئناً متوجه میشوند که نه فقط در هیئت حاکمه، در امت اسلامی انحراف بسیار بزرگی به وجود آمده که یک چنین واقعهای میتواند اتفاق بیفتد.
من یک بار صحبت کردهام در این مورد که امام حسین قصد این را داشت که حکومت را بگیرد یا نه. اینها با همدیگر لزوماً در تعارض نیستند، مثل این است که بگویم امام حسین یک چنین حرکتی را شروع کرد ولی میدانست اتفاقی که نهایتاً میافتد این است که کشته میشود ولی در عین حال این حرکت را انجام داد، مثل یک اتمام حجت برای کسانی فکر میکردند – یا ادعایشان این بود – که اگر حرکتی برعلیه خلفای جوری که به قدرت رسیدند صورت بگیرد حمایت میکنند، ولی از همۀ قرائن و شواهد برمیآید که امام حسین میدانست که واقعه اینجوری ختم میشود. چون دفعات قبل که در این مورد صحبت کردم دلایل خودم را گفتم نمیخواهم دوباره تکرار کنم. هیچ واقعهای روشنتر و واضحتر از این به عنوان یک بیّنه نمیشود ارائه کرد که ماجرای انحرافات بعد از پیامبر در زمان خلفای عباسی اتفاق نیفتاده است، در همان سالهای اول بعد از پیغمبر انحرافات شروع شده است و در سال شصت هجری دیگر به اوجی رسیده است که خلافت یزید به وجود آمده و بعدش هم یک چنین واقعهای اتفاق افتاده است. شما هیچ لحظۀ خاصی نمیبینید، یعنی فاصلۀ بین یزید و معاویه از نظر نوع حکومت و رفتار و گفتار چیزی نیست که یک نفر بگوید تا معاویه همه چیز خوب بود، بعد یک دفعه یک آدمی به اسم یزید آمد و این اتفاق رخ داد. نکته این است که به نظر میرسد همۀ اتفاقها همین طوری به صورت هموار در یک مسیری پیش رفته تا به اینجا رسیده است؛ هیچ لحظۀ خاصی وجود ندارد که شما بگویید تا زمان معاویه همه چیز خوب بود بعد یک دفعه یزید بد شد. حکومت یزید دقیقاً مشابه معاویه است و کسی است که معاویه به شدت فعالیت کرده که به خلافت برسد. حالا اگر قبول کنید که معاویه دیگر حضرت معاویه نیست، باز دوباره باید نگاه کنید ببینید معاویه از کجا قدرت خودش را به دست آورده که چنین خلافتی را پیدا میکند. بنابراین این واقعه مثل یکیک حالت پاردوکسمانند و تناقض است در تفکر کسانی که سعی میکنند به خلفای بعد از پیامبر با قداست نگاه کنند و بگویند حق ندارید در مورد کارهایی که صحابه کردند قضاوت کنید. اتفاقاً نه تنها حق داریم، واجب است که در مورد این چهل–پنجاه سال بعد از پیغمبر خیلیخیلی با دقت نگاه کنیم و قضاوت کنیم.
خواستم به همین اشاره کنم که اتفاقی که افتاد، به غیر از اینکه یک تأثیرهایی در همان زمان گذاشت و جلوی شدت انحرافی که به وجود آمده بود را گرفت، بیشتر از آن مثل یک بیّنه است، یک واقعۀ تاریخی که حالت برهان قاطع دارد بر یک ادعایی که لازم است همیشه مسلمانان این ادعا را بدانند، برای اینکه همین الان هم بزرگترین مشکل مسلمانان این است که از همان سالهای اول بعد از پیامبر انحرافهایی به وجود آمد، یک جور خلقوخوی عربی و سنتهای عربی وارد سنتهای اسلامی شد و به همدیگر آمیخته شدند و عربیّت اصلاً برای خودش حداقل از زمان خلیفۀ دوم به وضوح موضوعیت پیدا کرد، اگر بگویید این موضوع در زمان خلیفۀ اول واضح نیست، ولی در زمان خلیفۀ دوم به وضوح مسئلۀ اینکه دین عربی هست و عرب با عجم فرق دارد موضوعیت یافت و واژۀ عجم و وارد فرهنگ اسلامی شد و نتیجه اینها همین است که درصد مهمی از دینی که اکثریت مسلمانان به عنوان دین اسلام از آن پیروی میکنند سنتهای عربی است نه سنتهای اسلامی که به تدریج در همین سالهای اول و در طول تاریخ وارد فضای فکری اسلامی شدهاند و هنوز هم که هنوز است پابرجا هستند. بنابراین اگر این را بزرگترین انحراف و مهمترین مسئلۀ تاریخ اسلام بدانید و مهمترین مسئلة مسلمانان، آن وقت به نظر من ارزش کار امام حسین روشن میشود که مهمترین و قاطعترین دلیلی که میتوانید عنوان یک فکت تاریخی که بعد از پیامبر یک چنین اتفاقی افتاده و انحرافهای مهمی به وجود آمده بیاورید همین حرکت امام حسین و این واقعهای است که اتفاق افتاده که هیچ جوری نمیشود این را پوشاند.
۲– مرور و ادامه جلسه قبل
جلسۀ قبل زمینه را آماده کردم که یک مقدار وارد جزئیات شوم و نهایتاً با توضیحاتی که دادم سعی کردم بگویم محتوای اصلی سورۀ غافر بیان این است که در طول تاریخ با یک نگاه تاریخی، همیشه در مقابل پیامبران و در مقابل کسانی که آیات الهی را بیان میکردند مجادلهای وجود داشته و این مجادله به طور خاص در مقابل پیامبران صورت گرفته که کسانی بودند که از طرف خداوند برای بیان آیات الهی میآمدند و کتابهایی میآوردند و اگر پیامبران نبودند هم بالاخره آیات الهی به طور مداوم بر انسانها عرضه میشود، نه لزوماً توسط پیامبران، در جهان عرضه میشود و در مقابل بروز آیات الهی – چه توسط پیامبران، چه در طبیعت و چه در آفاق و انفس – همیشه از طرف افراد مقاومتی وجود دارد که این سوره سعی میکند این ماجرای مجادله در آیات الهی را که در طول تاریخ صورت گرفته بیان کند و در این سوره بیان میشود که چه چیزی باعث میشود این آدمها مجادله کنند.
در بخش اول سوره یک مقدمه هست، بعد ماجرای مؤمن آل فرعون را میگوید که یک مجادلۀ تاریخی – شاید در بالاترین سطح ممکن – است که کسی که دارد در برابر آیات الهی مجادله میکند، شاید بلیغترین کسی است که در طول تاریخ این کار را انجام داده و در مقابل مؤمن آل فرعون در حمایت از پیامبران الهی، حضرت موسی و هارون که آیات بیّنات آوردند، سعی میکند با مجادلۀ فرعون مقابله کند که این بخش دوم سوره است. بخش سوم بیان خود آیات الهی است که مفصلاً بیان شدهاند و یک مؤخره هم در سوره هست. اگر اینطوری نگاه کنید چهار بخش در این سوره وجود دارد.
[۰۰:۱۵]
انتهای جلسه قبل از بخش سوم شروع کردم. در قرآن بارها این اتفاق افتاده، اینجا هم به طور منسجم آیات الهی بیان میشوند. آیاتی که همین افراد نمیخواهند بپذیرند و در مورد آن مجادله میکنند در بخش سوم بیان شدهاند. این دفعه هم در ادامۀ آن جلسه با توجه به اینکه یک شبهههایی وجود دارد که پایان جلسه اصلاً ضبط شده یا نه – و Backup آن هم پیدا نشده – به نظرم رسید که از اول سوره برنگردم، همان کاری که جلسۀ قبل داشتم میکردم را ادامه بدهم. فکر میکنم دقیقاً از همان جایی که بخش سوم را شروع کردم در فایلی که ضبط کردم نیست، امیدوارم که Backup آن باشد. به این دلیل نمیخواهم خیلی این قسمت را خلاصه کنم، ولی به آن طول و تفصیلی که دفعۀ قبل آیات اول این بخش را خواندم هم نمیخواهم این کار را انجام دهم. یک بار دیگر این آیات را مختصر میخوانم تا وارد آن قسمتی شویم که مستقیماً در مورد آیاتی الهی بحث میکند.
۳– منشأ مجادله در آیات الهی
۱-۳ کبر
طبق بحثهایی که جلسۀ قبل کردم گفتیم که خوب است بخش سوم را از این آیه شروع کنیم که میگوید «إِنَّ الَّذِينَ يُجَادِلُونَ فِي آيَاتِ اللَّهِ بِغَيْرِ سُلْطَانٍ أَتَاهُمْ إِنْ فِي صُدُورِهِمْ إِلَّا كِبْرٌ مَا هُمْ بِبَالِغِيهِ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ» (غافر:۵۶)، یک جوری مثل ترجیعبند این آیات در سوره تکرار میشوند، همان اول سوره میگوید «مَا يُجَادِلُ فِي آيَاتِ اللَّهِ إِلَّا الَّذِينَ كَفَرُوا فَلَا يَغْرُرْكَ تَقَلُّبُهُمْ فِي الْبِلَادِ» (غافر:۴) و همینطور که جلو میروید چندین بار این آیاتی که بیان میکنند که مجادله صورت میگیرد، تکرار میشوند. مثلاً یک بار دیگر در همان بخش اول هست، یک بار هم بعد از اینکه بیان آیات الهی در بخش آخر تمام میشود این آیه را داریم که میگوید «أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يُجَادِلُونَ فِي آيَاتِ اللَّهِ أَنَّى يُصْرَفُونَ» (غافر:۶۹) و بعد در توصیفشان میگوید «الَّذِينَ كَذَّبُوا بِالْكِتَابِ وَبِمَا أَرْسَلْنَا بِهِ رُسُلَنَا فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ» (غافر:۷۰). در بخش آخر در مورد اینکه بعد از پایان این دنیا و در آخرت چه اتفاقی برایشان میافتد مستقیماً صحبت میکند. به هر حال به این دلیل این آیه، آیة مناسبی است که در پایان بخش دوم و در ابتدای بخش سوم آمده است.
نکتۀ مهم این است که همانطور که در این سوره چندین بار به این موضوع اشاره شده، شما عامل کبر را مجدداً اینجا میبینید که در موردش تأکید میشود. مسئلۀ کبر را قبلاً هم در این سوره دیدید. مثلاً جایی که حضرت موسی مبعوث شده این عبارت را به کار میبرد «وَقَالَ مُوسَى إِنِّي عُذْتُ بِرَبِّي وَرَبِّكُمْ مِنْ كُلِّ مُتَكَبِّرٍ لَا يُؤْمِنُ بِيَوْمِ الْحِسَابِ» (غافر:۲۷) و بعد مجدداً در مجادلهای که مؤمن آل فرعون با فرعون میکند اشاره به این مسئلۀ تکبر هست که «كَذَلِكَ يَطْبَعُ اللَّهُ عَلَى كُلِّ قَلْبِ مُتَكَبِّرٍ جَبَّارٍ» (غافر:۳۵). مرتب در این سوره روی مفهوم تکبر و کبر همراه با مسئلۀ مجادله در آیات الهی تأکید میشود. نکتۀ واضحی است که اینجا تکبر و کبر وجود دارد ولی لزوماً نمیتوانید بگویید در کفر یا تکذیب آیات الهی کبر و تکبر وجود دارد. نهایتاً همه بدیها در اطراف مفهوم کفر جمع میشوند، بالاخره یک آدمی که به این حالت رسیده که حقایق را نمیبیند و کافر است، همین ویژگی او یک جوری منشأ همۀ بدیهاست، بنابراین میتوانید انتظار داشته باشید که یک جور تکبر و کبر هم در این آدم ببینید، ولی لزوماً نمیتوانم بگویم صفت کفر نتیجه تکبر است. یک آدمی که غرق در شهوات است ممکن است یک حالت متواضعانهای هم داشته باشد، ولی غرق بودن او در شهوات باعث شده که آن قوای شناختیاش در سطح خیلی پایینی بماند و حقایق را نبیند. لزوماً شما احساس نمیکنید یا حداقل نمیتوانید بگویید که ندیدن حقیقت توحید نتیجۀ کبر و تکبر است. ممکن است بعداً غوطهور شدن در کفر به عنوان منشأ بدیها و دور شدن از خداوند، یک جور کبر و تکبری هم در آدمها به وجود بیاورد که به طور طبیعی میتوانیم این تصور را بکنیم، ولی این فرق میکند با اینکه من بگویم منشأ کفر و ندیدن حقایق تکبر است.
ولی کسی که مجادله میکند، کسی که جلوی پیامبر میایستد و حرف میزند، حتماً منشأ این عملش تکبر است. مثلاً فرعون به وضوح خودش را در یک موضع برتر و بالاتر از موسی میبیند که جلوی موسی میایستد و حرف میزند یا هر کس دیگر که جلوی پیامبران یا افرادی که مبلغ دین هستند و آیات الهی را بیان میکنند میایستد و کفر را تبلیغ میکند و با توحید مبارزه میکند، حتماً در وجودش حالت تکبر و کبر هست که یک چنین عکسالعملی نشان میدهد. بنابراین مجادله در آیات واقعاً همراه با کبر است و شاید بشود به طور مشخص گفت که منشأ آن تکبر است. این آدم کافر است، حقایق را نمیبیند، در عین حال خودش را در موضع برتری میبیند که احساس میکند در موضع حق واقع شده و حقایق را میداند و بهتر از حضرت موسی و هر کس دیگری میداند در دنیا چه خبر است و همۀ این حرفهایی که موسی میزند باطل است…
شما در هر عبارت فرعون به عنوان نمونۀ کسی که دارد جلوی پیامبران میایستد و مجادله میکند این حالت تکبر و کبر را میبینید، اولین حرفی که از فرعون در مقابل مؤمن آل فرعون میشنوید بعد از اینکه او صحبتهای خودش را شروع میکند، این است «قَالَ فِرْعَوْنُ مَا أُرِيكُمْ إِلَّا مَا أَرَى وَمَا أَهْدِيكُمْ إِلَّا سَبِيلَ الرَّشَادِ» (غافر:29)، خودش را کاملاً در این موضع قرار میدهد که من حقیقت را میدانم و آن چیزی که به شما میگویم طریق رشد شماست. انگار خودش را همتای پیامبر و برتر از پیامبر میداند، کسی که متولی هدایت مردم است. منشأ این تکبر است. هیچ راهی ندارد که یک آدمی که هیچ چیز نمیفهمد و یک چنین ادعایی دارد را تصور کنید مگر اینکه دچار کبر و غرور شده است و دچار این توهم است که همه چیز را میفهمد در حالی که هیچ نمیفهمد.
۲-۳ فرح
لزومی ندارد که کافر متکبر باشد، یک آدم ممکن است آدم زیر دست بدبختی باشد که فقط به دلیل اینکه پیرو کسانی است که تکبّر ورزیدهاند و جلوی پیامبران ایستادهاند کافر و مشرک است. یعنی لزوماً نمیتوانید بگویید یک آدمی که حقایق را نمیبیند از کبرش است که حقایق را نمیبیند، ولی مجادله در آیات به وضوح یک چنین منشأای باید داشته باشد و در این سوره هم به شدت روی این منشأ کبر تأکید میشود، به اضافۀ یک نکتۀ دیگر که من جلسۀ قبل اشاره کردم: وقتی دربارۀ مجادله در آیات دارد صحبت میشود، چندبار حرف از این میشود که مثلاً اینها «فَرِحُوا بِمَا عِنْدَهُمْ مِنَ الْعِلْمِ» (غافر:۸۳)، به فرح و شادی نسبت به آن چیزی که دارند، دانشی که به دست آوردهاند یا قدرتی که به دست آوردهاند – در کل این احساس شادی زاید الوصفی که نسبت به وضعیت موجود خودشان دارند – اشاره میشود. اتفاقاً به غرور و کبر خیلی نزدیک است، یعنی آدمی که متکبر است، یک جوری از خودراضی است، احساس خیلی خوبی دارد نسبت به خودش که چقدر دانش دارد، چقدر قدرت دارد. فرعون در مجادلۀ با مؤمن آل فرعون میگوید «يَا هَامَانُ ابْنِ لِي صَرْحًا لَعَلِّي أَبْلُغُ الْأَسْبَابَ ﴿٣٦﴾ أَسْبَابَ السَّمَاوَات فَأَطَّلِعَ إِلَى إِلَهِ مُوسَى» (غافر:۳۶)، این حالت کبر و ابراز قدرتی که در او وجود دارد را میبینید و واقعاً این آدم احساس میکند که به یک قدرتی رسیده و حالت فرح دارد نسبت به چیزی که دارد. لزوماً این کبر احساس علم کردن نیست، احساس قدرت کردن هم هست، یک احساس خیلی خوب و فوقالعاده نسبت به خودش و وضعیت خودش دارد.
به هر حال نکتهای در این آیات هست که به صراحت در ابتدای قسمت سوم گفته میشود که انگار شرط لازم برای مجادله در آیات این است: «إِنَّ الَّذِينَ يُجَادِلُونَ فِي آيَاتِ اللَّهِ بِغَيْرِ سُلْطَانٍ أَتَاهُمْ إِنْ فِي صُدُورِهِمْ إِلَّا كِبْرٌ مَا هُمْ بِبَالِغِيهِ» (غافر:۵۶) یک چیزی به نظر من مهم است، این است که میگوید «بِغَيْرِ سُلْطَانٍ أَتَاهُمْ»، فکر کنید فیلسوفهایی در طول تاریخ آمدهاند و ادعا کردهاند که میتوانند وجود خدا را اثبات کنند، بعد برای خودشان یک اثباتهایی را آوردهاند، حالا یک آدمی آمده که تکبّری هم ندارد ولی در اثباتها یک ایرادهایی به نظرش میرسد و ممکن است مجادله کند. این لزوماً معنیاش این است که آدم بدی است یا از روی کبر است که این کارها را میکند؟ اتفاقاً شاید آن فیلسوفها خیلی متکبّر بودند که یک برهانهای نادرستی آوردهاند. یک آدمی فکر کرده که برای خودش به جایی رسیده که میتواند خدمات بزرگی به خداوند بکند و مثلاً یک برهان عقلی در اثبات وجود خدا بیاورد و این حرفها. حالا مثلاً دوران جدیدی آمده و منطق و فلسفه شاید بشود گفت پیشرفتهایی کرده و به نظرشان میرسد که آن برهانها اشکالاتی دارد. این مثل این است که یک نفر جلوی آدمهایی که مذهبی هستند با سلطانی که دارد بایستد، برهانهایی دارد و ایرادهای منطقی دارد به حرفهای آنها و دارد مقابله میکند. آیه را یک لحظه فراموش کنید، سعی کردم وضعیتی را در نظر بگیرم که یک آدمی مثلاً برای اثبات ادعای پیامبران دارد حرف میزند و کسی جلویش ایستاده و دارد مقابله میکند – مجادله میکند – در حالی که هیچ کبری هم ندارد، برای اینکه سلطان دارد. گاهی اوقات ممکن است این وضعیت پیش بیاید که یک آدمی دلایل منطقیای به نظرش میرسد و اشکالی در ذهنش هست و آن را دارد بیان میکند، مجادلهای که اینجوری صورت بگیرد حتی در مورد آیات الهی…
چیزی یادم افتاد که بد نیست بگویم، آقای محمدتقی جعفری میگفت یک آدمی یک کتابی نوشته بوده که در آن با هفتاد برهان وجود خداوند را ثابت کرده بود و خیلیخیلی شاد بود و کار که تمام شد در نهایت شعف بود که با هفتاد برهان عقلی توانسته بود وجود خدا را ثابت کند و کار را تمام کرده، با شادی زیاد خوابید و در خواب با یک حالت طنزآمیزی یک فرشتهای یا کسی آمد و گفت من از طرف خداوند آمدهام و خداوند گفته از حضرت عالی تشکر بکنیم برای اینکه وجود ما را ثابت کردید. یادم نیست که در خواب بوده یا مثلاً عارفی از طرف خداوند این پیام را به او داده که وجود ما را ثابت کردی خیلی ممنون! اتفاقاً به نظر میآید در خود این فرآیند ثابت کردن با هفتاد دلیل یک حالت کبر وجود دارد، نه آن کسی که بگوید مثلاً از هفتاد دلیلت شصت و هشتتای آن به یک دلیل روی هواست و خیلی درست و حسابی نمیشود روی آن حساب کرد. بالاخره این استثنایی که اینجا آمده که «بِغَيْرِ سُلْطَانٍ أَتَاهُمْ» معنی دارد. مثلاً فرض کنید یک کسی دارد آیات الهی را بیان میکند، فرد دیگری به دلیل دانشی که دارد پرسشی مطرح میکند، این لزوماً از روی کبر نیست، ولی مثلاً حرفهای فرعون را بخوانید، هیچ چیزی در آن نیست، یعنی یک ذره منطق و دلیل موجهی که احساس کنید واقعاً یک مشکلی در ذهنش هست که دارد میپرسد وجود ندارد، هیچ چیزی نیست. به طور خالص مجادلهای که فرعون میکند و به نقل قرآن در طول تاریخ در مقابل پیامبران بوده، کاملاً از احساس قدرت و از موضع کبر بوده است. شما در آیات و سورههای دیگر میبینید که پیامبران و اطرافیانشان را اراذل خطاب میکردند و احساسشان این بود که اینها از طبقات پایین جامعه هستند و چیزی نمیفهمند، خودشان را واقعاً در موضع دانش میدیدند.
[۰۰:۳۰]
یعنی این احساسی که الان در تاریخ بشر به وجود آمده که بشر فکر میکند خیلی پیشرفت کرده و چیزهای زیادی فهمیده و مثلاً به اوج دانش رسیده، همیشه وجود داشته است، یعنی یک حالت فرح نسبت به علم. اتفاقاً یک بار گفتم که همین آیهای که در سورۀ مؤمن هست – که این هم در جلسات خیلی قبل گفتم – برهان خیلی خوبی است که شما بفهمید در طول تاریخ همیشه این احساس وجود داشته است، یعنی مثلاً در زمان فرعون هم فکر میکردند یک جورایی به یک اوجی رسیدهاند، هر تمدنی بالاخره به چیزهایی رسیده که قبلاً نرسیده بودهاند، تکنولوژیهایی دارد که قبلیها نداشتند، دانشهایی دارد که قبلیها نداشتند، چون بالاخره این دانشها دارند انباشته میشوند و به طور مداوم به یک جایی میرسند که از قبل بیشتر است و همیشه این احساس فرح و اشباع شدن وجود داشته است. مثلاً الان چقدر این احساس در مردم دنیا هست که در یک عصری زندگی میکنند که هیچ سابقهای نداشته و چقدر ما چیزهای زیادی میدانیم و پیشرفت کردهایم. دانشمندان واقعی معمولاً به شدت احساس جهل میکنند، ولی آن آدمهایی که در حاشیه هستند خیلی احساس علم میکنند. مثلاً در جملههایی که از نیوتن و انیشتین و مهمترین دانشمندهایی که علم جدید را ساختند میشنوید، متوجه میشوید که به شدت متواضعانه احساس میکنند که آدمهای جاهلی هستند. این جمله را نیوتن گفته که من مثل یک بچهای میمانم که کنار دریا دارم با شنها بازی میکنم. احساسش نسبت به خودش و نسبت به کل دانشی که بشر میتواند داشته باشد را با تشبیه خودش به بچهای که لب دریا نشسته و دارد با ماسهها بازی میکند بیان کرده. یا در یک نامهای که اواخر عمرش نوشته به یکی از دوستانش گفته که از نظر من ارزش کل این کارهایی که در زمینۀ فیزیک کردم در حد حل جدول کلمات متقاطع است، مثل اینکه یک چیزهایی را با هم جور کردهام و حالا یک چیزی درآوردهام. اصلاً این احساس که این خیلی دانش مهمی است و خیلی چیزها فهمیده را ندارد، ولی آدمهای بعدی که آمدند خیلی احساسشان عوض شد و تودۀ مردم هم همیشه نسبت به انیشتن و نیوتن و… اسطورهسازی میکنند.
مردم دوست دارند حالت فرح داشته باشند – حالا به هر بهانهای – این احساس را دوست دارند که خیلی میدانند، یا به بالاترین قدرت ممکن رسیدهاند. همین احساسی که ما الان ممکن است در دنیا ببینیم که جامعۀ بشری به یک جایی رسیده که موشک هوا میکند و تکنولوژیهایی دارد، اینترنت دارد و هیچوقت چیزهایی شبیه این نبوده، مطمئن باشید در زمان فرعون هم بوده است. اهرام میساختند، اهرام ساختن نسبت به آن زمان شاید مهمتر از پرتاب موشک در قرن بیستم است، یعنی تأثیری که روی افکار عمومی گذاشته که یک چنین ساختمانهایی توانستند بسازند. به هر حال این فرح نسبت به علم و تکنولوژی و… چیزی است که سابقۀ تاریخی دارد. بنابراین این آیه در ابتدای این قطعه خیلی روشن اشاره میکند به اینکه «إِنْ فِي صُدُورِهِمْ إِلَّا كِبْرٌ» (غافر:۵۶)، امکان ندارد یک نفر مجادله کند مگر اینکه در سینهاش یک کبری باشد که «مَا هُمْ بِبَالِغِيهِ» (غافر:۵۶). کلاً این حالت کبری که در سینه بشر هست هیچوقت واقعی نیست، یعنی هیچ آدمی به طور واقعی نمیتواند کبر داشته باشد، بنابراین وصفش در این مورد است که «مَا هُمْ بِبَالِغِيهِ». « فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ» (غافر:۵۶).
این آیه انگار در ادامۀ همان آیه میآید که میخواهد بگوید این کبر چقدر احمقانه است به خاطر اینکه «لَخَلْقُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ أَكْبَرُ مِنْ خَلْقِ النَّاسِ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ» (غافر:۵۷)، شما به جهان به این بزرگی و عظمت که نگاه میکنید، این موجودات ریزی که احساس کبر میکنند که در یک کرۀ ریزی در یک گوشهای از این کهکشانها قرار دارند، غیر معقول به نظر میآیند. تصور این عالم و سایز این موجوداتی که احساس کبر میکنند کافی است که خندهدار بودن آن را بفهمیم. یک لحظه سعی کنید فرعون را در کهکشانها تصور کنید؛ یک موجودی، یک چیز گرد و غبار مانندی روی این کهکشانها دارد ادعاهای بزرگ میکند، میگوید برای من یک برجی بسازید من بروم خدا را ببینم. حتی نمیتوانند برجی بسازند که به همین ابرها برسد، ولی تصورش از دنیا احتمالاً این است که ته دنیا همینهاست.
اینکه حس غرور از این هرم ساختن – اینکه توانستند ساختمانهای خیلی خیلی بزرگ بسازند – آمده را در این حرف میبینید؟ واقعاً این جمله که برای من یک صرح بساز که به آسمان برسم، قابل مقایسه است با اینکه انرژی اتمی یا موشک باعث فرح و کبر زمان حاضر است که اگر یک نفر بخواهد مجادله کند احتمالاً میگوید یک بمب اتمی منفجر کنیم که دنیا زیر و رو شود ببینیم این چه میگوید. فرعون هم در زمان خودش انگار غرورش به ساختن ساختمانهای خیلی بلند است، مثلاً آسمانخراش ساختند به حساب خودشان، آسمانخراشهای خوبی هم ساختند برای اینکه خیلی پایدار بوده که تا حالا مانده است، ولی فکر میکنند اگر یک مقدار ادامه بدهند… هامان احتمالاً مهندس ساخت هرم و این چیزها هم بوده که این حرف دارد به او زده میشود! در واقع این حس غرور از چنین چیز احمقانهای آمده که اینها توانستند ساختمان خیلی بلند بسازند. دوباره آن هرمها را یک لحظه در دنیا تصور کنید، زائده خیلی کوچکی روی زمین که نسبت به جهان مانند گرده غبار است به وجود آمده و اینها به اینکه این را توانستهاند ایجاد کنند مغرورند و حالا فکر میکنند که دارند با خدا رقابت میکنند. ما در حد همین کرۀ زمین هم چندان کاری نمیتوانیم بکنیم. به هر حال این آیه دقیقاً جواب آن کبری است که در سینههای اینهاست که «مَا هُمْ بِبَالِغِيهِ».
۴- آیات tagend، نظم قرآن
«وَمَا يَسْتَوِي الْأَعْمَى وَالْبَصِيرُ وَالَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَلَا الْمُسِيءُ قَلِيلًا مَا تَتَذَكَّرُونَ» (غافر:۵۸) جلسۀ قبل دوتا نکته در مورد این آیه گفتم؛ اولاً اینکه دوگانگی بین آدمها که از همان ابتدای سوره به شدت پررنگ هست، اینجا دوباره تکرار میشود و دوما این آیه شروع یک مجموعه آیاتی است که همینجور ادامه پیدا میکند که بخشهای کوتاه انتهایی خاصی دارند؛ من مدام واژههای انگلیسی به کار میبرم و دلم میخواهد به کار نبرم، اینها tagend هستند.
در قرآن آیاتی وجود دارد که مثلاً انتهای آن گفته می شود «إنَّ اللهَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ»، اینها دقیقاً این شکلی هستند، خیلی از آیههای قرآن این فرم را دارند که یک عبارتی میآید، گاهی ممکن است دو سه خط باشد، ولی ته آن یک عبارتهای کوتاه معمولاً اسمیۀ این شکلی میآید، مثلاً «قَلِيلًا مَا تَتَذَكَّرُونَ». بعد دوباره در آیات بعد «وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يُؤْمِنُونَ» (غافر:۵۹) یا مثلاً «وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَشْكُرُونَ» (غافر:۶۱)، بعضیها میبینند بعضیها نمیبینند، مدام وقتی که این چیزهایی که باید دیده شوند در ادامه گفته میشود روی این تأکید میشود که یک عدهای نمیبینند، یک عدهای شکر این نعمتها را به جا نمیآورند و در واقع نعمتها را شناسایی نمیکنند.
نهایتاً اشارهای به مسئلۀ قیامت میشود که «إِنَّ السَّاعَةَ لَآتِيَةٌ لَا رَيْبَ فِيهَا وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يُؤْمِنُونَ» (غافر:۵۹). معمولاً وقتی در قرآن در مورد آیات الهی بحث میشود یک جوری مسئلۀ آخرت و آیات مربوط به آخرت هم هست. وقتی که پیامبران آیات میآورند، آیات توحید است به اضافۀ آیاتی که مربوط به برپایی قیامت و زندگی اخروی میشود. این آیه در انتهای این بخش و قسمت اول بخش سوم میگوید «وَقَالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ» (غافر:۶۰) دوباره واژۀ کبر اینجا آمده، شاید هیچ سورهای در قرآن نباشد که در آن اینقدر روی صفت کبر و تکبر تأکید شده باشد. یازده بار مشتقات کبر در این سوره آمده. در کتاب نظم قرآن آقای عبدالعلی بازرگان که من مرتب اصرار میکنم کتاب خوبی است – بالاخره یک زحمتی ایشان کشیده – مثلاً به طور نسبی میگوید واژه کبر در این سوره از همه سورهها بیشتر آمده است – البته مطمئن نیستم – مثلاً ممکن است بخواهید واژه رب یا الله را بررسی کنید که در چه سورهای روی آن بیشتر تأکید شده است، نتیجه این باشد در همه سورهها کلمه پرتکراری است. حتی ممکن است کبر در سورۀ بقره بیشتر آمده باشد، سورۀ بقره پنجاه صفحه است و این ملاک نیست، چیزی که ملاک است این است که در یک صفحۀ قرآن شش بار یک واژه بیاید، آنجاست که به طور نسبی میتوانید بگویید تراکم زیادی دارد.
مثلاً اینکه واژۀ ربّ در کدام سوره به طور نسبی بیشتر از همه آمده است، مانند اینها را در نظم قرآن حساب کرده، این واژههای کلیدی را. من بارها از این استفاده کردهام که این واژهها، آنهایی که مشخصۀ سورهها هستند، با محتوای سوره خیلی ارتباط دارند. فکر میکنم کبر باید اینجوری باشد، بعید میدانم سورۀ دیگری در قرآن باشد که از این لحاظ مانند غافر باشد. این سوره ده صفحه است، یازده بار در آن واژه کبر آمده است. میتوانید بر اساس چند واژه در هر صفحه حساب کنید، البته یک مشکلی پیش میآید که در سورههای خیلی کوچک اگر یک واژه یک بار بیاید این نسبت مقدار بزرگی میشود. نمیدانم آقای عبدالعلی بازرگان چگونه حساب میکنند، باید یک کران پایین هم روی تعداد واژهها بگذارند برای اینکه سورههای جزء سیام در این محاسبه اکثریت پیدا نکنند.
۵– ربوبیت، محل مجادله
برگردیم به ادامه بخش سوم و این آیات الهی. دوبار این آیاتی که آیات الهی را بیان میکنند با عبارت “اللهُ الَّذی” شروع میشوند، مثل همین آیۀ اول که میگوید « اللَّهُ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ اللَّيْلَ لِتَسْكُنُوا فِيهِ وَالنَّهَارَ مُبْصِرًا» (غافر:۶۱) یا آیه بعدی میگوید «ذَلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ» (غافر:۶۲)، مجدداً جلوتر میگوید «اللَّهُ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ قَرَارًا» (غافر:۶۴). بعد یک آیههایی میآید که با “هُوَ” شروع میشود: «هُوَ الْحَيُّ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ» (غافر:۶۵) یا «هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ تُرَابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ» (غافر:۶۷) یا «هُوَ الَّذِي يُحْيِي وَيُمِيتُ» (غافر:۶۸). شروع با “اللهُ الَّذی” است، بعد مجموعه آیاتی میآید که با هُوَ شروع میشود. یک نفر میتواند اینگونه تعبیر کند که اول از اسم استفاده میکند و بعد از ضمیر هو به جای الله استفاده میکند و خیلی نکتۀ مهمی نیست.
نکتۀ مهم اینجاست که اصلاً مجادلهای که دارد صورت میگیرد چیست؟ وقتی قرآن را میخوانید مفهوم الله مورد مجادله نیست، مورد توافق همه است. «أَفِي اللَّهِ شَكٌّ فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ» (ابراهیم:۱۴). جوابش این است که نه، کسی مجادله نمیکند که اللهای هست که آسمان و زمین و همه چیز را خلق کرده – حداقل در این حد که سماوات و أرض را خلق کرده است – و خالق جهان الله است. نکته این است که آیا ربّ ما که داریم در کرۀ زمین زندگی میکنیم همان الله هست یا ما ارباب دیگری داریم؟ بحث در مورد آیات الهی این است: آیا این باد یا این بارانی که باعث رشد محصولات من میشود یا این طوفانی که میآید و محصولات من را خراب میکند هم کار الله است؟ این نعمتهای خصوصی که من دارم، آن احساسی که دارم که انگار یک موجودی هست که من میتوانم نیازهای خودم را به او بگویم و از او چیزی بخواهم، از او بخواهم که از من محافظت بکند، آیا مثلا اینها یک جور موجودات Local هستند که حتی ممکن است از یک قوم به قوم دیگر فرق بکنند؟ آیا این ربّ ما، موجودی که انگار ما یک جوری با او آشنا هستیم، همان اللهای است که آسمان و زمین را خلق کرده یا نه؟
ربّ مشرکین در لولهای پایینتر قرار دارد و تمام حرف انبیاء این است که ربّتان الله است. الله ربّ العالمین است. ربِّ شما هست، ربّ همۀ انسانها هم هست، موجودات زندۀ دیگر و موجودات غیرزندۀ دیگر، همه چیز در ربوبیت الله است و هیچ ربّ دیگری در جهان وجود ندارد. یک احساس آشنایی در انسان وجود دارد: این احساس که یک کسی مواظب من است، یک کسی هست که من احتیاجات خودم را از او بخواهم، یک کسی هست که دارد به من نعمت میدهد، من را پرورش میدهد، یک کسی هست که من احساس میکنم دوست دارم عبادتش کنم، دوستش دارم، این یک احساس فطری است و یک احساس دیگر یا یک تفکر دیگری است که به من میگوید که یک موجودی هست که «فاطِرُ السّموات و الارض» است.
[۰۰:۴۵]
در مورد مشرکین که دارند مجادله میکنند و مورد مجادله هستند و آیات الهی به آنها عرضه میشود، مسئله این است که الله و ربّ برایشان یکی نیست. یعنی شاید خودشان را در این حد نمیدانند که مستقیماً با الله در ارتباط باشند. در این مورد که عامل این احساس که تفاوت گذاشته میشود بین ربّ و الله چیست نمیخواهم الان صحبت کنم، ولی بالاخره ماجرا این است. این آیاتی که اینجا تذکر داده میشود – نمیخواهم وارد جزئیات شوم، برای اینکه باید این جلسه همۀ بخشها را مرور کنیم – چه میگویند؟ میگوید «اللَّهُ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ اللَّيْلَ لِتَسْكُنُوا فِيهِ وَالنَّهَارَ مُبْصِرًا» (غافر:۶۱)، همین که قبول کردید که آسمانها و زمین را خداوند خلق کرده است، پس شب و روز هم کار الله است و ربّ دیگری نیست. نتیجه همان خلقت آسمان و زمینی که شما قبول دارید این است که شب و روز به وجود آمده است. خیلی واضح است که اگر خلقت را قبول کنید و نسبت بدهید به الله، آن وقت میبینید که شب و روز از کجا آمده. کیست که شبی برای شما قرار داده که در آن آرامش پیدا کنید و روزی که بتوانید ببینید و کار کنید؟ الله این کار را کرده، همان کسی که آسمان و زمین را خلق کرده است. این یک پدیدۀ سماوی است، مثل این نیست که بگویید یک اتفاق خیلی کوچکی در زندگی من افتاده من شک دارم که این مربوط به خالق زمین و آسمان هست یا نه. منشأ نعمتها در همان الله است، «إِنَّ اللَّهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَى النَّاسِ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَشْكُرُونَ» (غافر:۶۱)، اینکه خداوند زمین و آسمان را طوری خلق کرده که شب و روز به وجود آمده نشاندهندۀ عنایت خاص الله به موجوداتی است که در زمین دارند زندگی میکنند. این را نمیشود انکار کرد. به این آیه دقت کنید: «ذَلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ» (غافر:۶۲)، ربّ شما همان الله است که خالق کلّ شیء است.
ظاهراً خیلی حرف واضحی زده میشود ولی این مورد مناقشه است. کافی است یک نفر همین را بفهمد که آن کسی که نعمت میدهد همانی است که خلق کرده است. نمیتوانید بگویید اللهای هست که خیلی دور ایستاده و نعمتهای من از طریق یک ربّ دیگری تأمین میشود یا ارباب دیگری هستند و باید احساس شکرگزاری من در مقابل موجودات دیگری باشد، الله مثل یک موجود خیلی دوری است که کاری به من ندارد، همه را خلق کرده ولی مثلاً من شخصاً احساس شکرگزاریام نسبت به این بت یا هر موجود دیگری است. دقیقاً این چیزی است که این آیات میگویند، که خداوند «لَذُو فَضْلٍ عَلَى النَّاسِ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَشْكُرُونَ» (غافر:۶۱)، ما باید شکرگزار خدا باشیم، آن کسی که آسمان و زمین را خلق کرده و خالق کلّ شیء است و همۀ نعمتها از همین خلقت میآید، «لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ فَأَنَّى تُؤْفَكُونَ كَذَلِكَ يُؤْفَكُ الَّذِينَ كَانُوا بِآيَاتِ اللَّهِ يَجْحَدُونَ» (غافر:۶۲ و ۶۳). دوباره آیۀ بعدی میگوید «اللَّهُ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ قَرَارًا وَالسَّمَاءَ بِنَاءً» (غافر:۶۴)، نعمت بزرگتر از اینکه که زیر پایتان زمین هست و آسمان بالای سرتان مثل یک ساختمان ساخته شده است؟ چه کسی این کار را کرده است؟ همانی که آسمان و زمین را خلق کرده است. دقیقاً این هم فرم مجادله است، یعنی من از چیزی که آنها قبول دارند استفاده کنم و سعی کنم تناقض در افکار خودشان را نشانشان دهم. همین که قبول کردید که اللهای هست که خالق آسمان و زمین است تمام است، ربوبیت الله را میشود به شما ثابت کرد، ربّ دیگری وجود ندارد.
بنابراین شب و روز را خدا برایتان قرار داده، زمین خدا را زیر پایتان قرار داده، آسمان را خدا بالای سرتان قرار داده «وَصَوَّرَكُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ» (غافر:۶۴) این هم مربوط به خلقت است، چه نعمتی بالاتر از این اندام و ویژگیهای ظاهری و بدنی که شما دارید؟ این را به کدام ربّ میتوانید نسبت بدهید؟ به غیر از اینکه آن که خالق همه چیز است شما را خلق کرده و ویژگیهایی که باید شکرگزار آن باشید هم به شما داده است. «وَرَزَقَكُمْ مِنَ الطَّيِّبَاتِ» (غافر:۶۴)، رزق را چه کسی میدهد؟ آن که خلق کرده است. هر کسی آسمان و زمین را خلق کرده رازق شما هم هست، بنابراین نسبت دادن رزق و نعمتها به کسی غیر از الله کار درستی نیست. «فَتَبَارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ» (غافر:۶۴)، آیات الهی در جهت این است که الله ربُّ العالمین است، ربّ شماست، ربّ همه است و هیچ ربّ دیگری هم وجود ندارد. منشاء همه چیز خداوند است و خداوند همانی هست که همه چیز را خلق کرده است.
حضار: سؤال من ریشۀ چنین مجادلهای است، یعنی ریشۀ به وجود آمدن چنین حسی در کسی که الله را قبول دارد ولی برای نعمتهای مختلف و برای درخواست و رفع نیاز خودش در خصوص نعمتها به خداهای دیگری دست نیاز دراز میکند. اگر یک مقدار به خود شیعه دقیقتر نگاه کنیم میبینیم که عوام در بحث توسل و در بحث شفاعت و… دچار چنین اشتباهی میشوند، دچار چنین چیزی میشوند که بعضی نعمتها را…
استاد: فکر میکنم یک مقدار دور میشویم از بحث. در تک جلسهها – که تبدیل شده به جفت جلسههایی که در مورد یک سوره میگذاریم – معمولاً سعی میکنم بحث حاشیهای نکنم و متمرکز باشیم روی اینکه این آیات چه میگویند، اگر خیلی لازم باشد گاهی ممکن است به ریشۀ یک چیزی هم توجه کنیم. در این باره که الان در دنیا چه خبر است فکر کنم به اندازۀ کافی در جلسههای قبلی حرف زدهام.
«هُوَ الْحَيُّ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ فَادْعُوهُ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ» (غافر:۶۵)، این آیه بیان این است که خداوندی که ربّ شماست حیّ است، به خاطر اینکه شما میبینید که به طور مداوم این رزق میرسد، یعنی با یک موجودی که یک کاری کرده و کنار نشسته سر و کار ندارید، همانطور که شما زنده هستید میتوانید ربّ خودتان را ببینید که زنده است و دمادم دارد کار را انجام میدهد. دوباره تأکید روی این است که «الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ» آیات در جهت بیان این است که الله رَبِّ الْعَالَمِينَ است. «قُلْ إِنِّي نُهِيتُ أَنْ أَعْبُدَ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَمَّا جَاءَنِيَ الْبَيِّنَاتُ مِنْ رَبِّي وَأُمِرْتُ أَنْ أُسْلِمَ لِرَبِّ الْعَالَمِينَ» (غافر:۶۶)، مجدداً تأکید روی اینکه تسلیم ما باید در مقابل ربُّ العالمین باشد. «هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ تُرَابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ يُخْرِجُكُمْ طِفْلًا ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّكُمْ ثُمَّ لِتَكُونُوا شُيُوخًا وَمِنْكُمْ مَنْ يُتَوَفَّى مِنْ قَبْلُ وَلِتَبْلُغُوا أَجَلًا مُسَمًّى وَلَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ» (غافر:۶۷)، این آیات – که در سورۀ حج به اندازه کافی در مورد آن صحبت کردیم – به این اشاره میکند که اگر خلق را به کسی نسبت دهید، ربوبیت را به او نسبت دادهاید، شما در مراحل رشد جنین ربوبیت میبینید، انسان دارد پرورش پیدا میکند و هیچ جایی بیشتر از مقطع جنینی این حالت ربوبیت و دگرگونی ای که یک موجود پیدا میکند که انگار یک نفر دارد او را پرورش میدهد را نمیبینید و چه کسی دارد این کار را میکند؟ همان کسی که خلق کرده است: «هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ تُرَابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ» (غافر:۶۷)، این روند خلق است، برای نسبت دادن ربوبیت به یک نفر دیگر باید خلقت را یک جوری نسبت بدهید به موجودات دیگر، مخصوصاً تأکید شده روی اینکه خلقت از “تراب” شروع شده، مثل اینکه همان کسی که زمین را خلق کرده و خاک را به وجود آورده منشأ خلقت شماست.
«هُوَ الَّذِي يُحْيِي وَيُمِيتُ فَإِذَا قَضَى أَمْرًا فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ» (غافر:۶۸)، اینها مجموعهای از آیات در بخش سوم هستند که تقریباً یک صفحه یا نزدیک به دو صفحۀ از سوره هستند و به معنای واقعی کلمه دارند مستقیماً آن چیزی که در آن مجادله میشد را بیان میکنند. پیام پیامبران این بود که بپذیرید یک الله وجود دارد که ربِّ شما و ربّ العالمین است و تنها موجودی است که شما باید در مقابل او شکرگزار باشید، او را ستایش کنید و الی آخر. طبق همان برنامهای که جلسۀ قبل داشتم برمیگردم به ابتدا و از اول سوره شروع میکنم و آیه به آیه نگاه میکنم – نه لزوماً همۀ قسمتها – و در مورد بعضی از آیات یک توضیح کلی میدهم، بعد یک مقدار در مورد بخش دوم که مجادلۀ مؤمن آل فرعون است حرف میزنم، بعد برمیگردیم به این مؤخره. قبل از اینکه این کار را انجام دهم یک مقدار به این نکتهای که جلسۀ قبل گفتم دقت کنید که – مثل خیلی جاهای قرآن که چنین اتفاقاتی میافتد – یک هُوَ الَّذی قبل از بخش سوم داریم و یک اللهُ الَّذی هم بعد از بخش سوم در بخش چهارم داریم که حالت مکمل دارند، یعنی این عادت متعارف ما در بیان منطقی همه چیز که “در یک فصل همه چیز را بگوییم و تمام کنیم و برویم سراغ یک مطلب دیگر” اصولاً هیچ وقت در قرآن یا در آثار هنری دیده نمیشود و اینجا هم شما به وضوح این نکته را میبینید، آیه «اللَّهُ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَنْعَامَ لِتَرْكَبُوا مِنْهَا وَمِنْهَا تَأْكُلُونَ» (غافر:۷۹).
یک نعمتی به شما رسیده است که چهارپایانی هستند که شما میتوانید سوار اینها بشوید و از اینها بخورید، این نعمت را کدام رب به شما داده، به غیر از آن کسی که همه چیز را خلق کرده است؟ نعمت از این جا میآید که خداوند، الله، چیزهای دیگری به غیر از شما هم خلق کرده است، بنابراین اگر الله را به عنوان خالق السماوات و الأرض و خالق کل شیء قبول کنید، ربوبیت را هم مجبورید بپذیرید. درباره اینکه روی انعام یعنی چهارپایان در قرآن تأکید زیادی هست فکر میکنم قبلاً در بحثهایی که در مورد سورۀ مائده و حج و… میکردم توضیح دادم و مخصوصاً روی بخش مربوط به رزق و «مِنها تأکلون» آن تأکید کردم. به نظر من جالب است که اینجا وقتی به این نعمت بزرگی که در اختیار انسان قرار گرفته اشاره میشود که «جَعَلَ لَكُمُ الْأَنْعَامَ» اولین چیزی گفته میشود «لِتَرْكَبُوا مِنْهَا» است و «مِنْهَا تَأْكُلُونَ». فکر کنم تا دویست سیصد سال برگردید عقب این آیه خیلی بدیهی است که یکی از بزرگترین نعمتهایی که در زمین وجود دارد این است که موجوداتی هستند که میشود سوارشان شد و میشود چیزهایی را با آنها جابهجا کرد. الان ممکن است این حس را نداشته باشیم، ولی اگر تصور کنیم متوجه میشیم که چقدر چهارپایان در تاریخ بشر اهمیت داشتند، مثلاً خر در تاریخ بشر چقدر نقش داشت. هیچ کاری بدون این چهارپایان نمیشد کرد، یعنی تمام حمل و نقلها یک جوری توسط همین چهارپایان انجام میشد و در سورۀ نحل روی این تأکید میشود که اینها اگر نبودند نمیتوانستید خیلی کارها را انجام بدهید «إِلَّا بِشِقِّ الْأَنْفُسِ» (النحل:۷) مگر اینکه پوستتان کنده شود تا بخواهید یک چیزی را جابهجا کنید. در زمین وسیلۀ نقلیه در اختیارمان قرار داده شده است، یک موجوداتی خلق شدهاند که ویژگیهای خاصی دارند، رام میشوند و حاضرند کسی سوارشان شود و راه بروند.
یک مقدار عجیب است که یک موجود زندهای هست که به نظر میرسد بعد از مدتی از خدماتی که میدهد خشنود است. شاید خر اینطور نباشد، ولی به نظر میآید اسب از سواری دادن خیلی بدش نمیآید و لذت میبرد. ممکن است اسب همینجوری نتواند از روی مانع یک متر و نیمی بپرد، ولی سوارکار خوب میتواند طوری هدایتش کند که یک کارهایی انجام دهد که نمیتوانسته تا حالا انجام بدهد. من خیلی با جامعۀ اسبها ارتباط خاصی ندارم که از طرفشان حرف بزنم ولی به نظر میرسد که صاحبهای خودشان را دوست دارند، از سوارکار خودشان بدشان نمیآید، یعنی ظاهراً این حالت که همیشه به آنها زور گفته میشود که سوارشان شوند نیست. بعد در مورد همین انعام میگوید «وَلَكُمْ فِيهَا مَنَافِعُ وَلِتَبْلُغُوا عَلَيْهَا حَاجَةً فِي صُدُورِكُمْ» (غافر:۸۰)، به غیر از خوردن و سوار شدن چیز دیگری هم هست، مثل آن رابطهای که بین انسان و چهارپا برقرار میشود، انگار یک حالت عاطفی و معنوی هم در آن هست، در اینکه اینها رام میشوند. حداقل در مورد رابطۀ انسان با اسب این مسئله به وضوح دیده میشود، یعنی یک جور علاقه متقابل ممکن است به وجود بیاید. یک فیلم تاریخسازی در تاریخ سینمای ایران هست که مربوط به علاقۀ متقابل یک انسان و یک گاو است، در سینمای خودمان هم این را داریم که ممکن است یک چیزی در صدور انسان نسبت به انعام به وجود بیاید. حالا این را به شوخی گفتم، ولی بالاخره این نعمت را به چه کسی میتوانید نسبت دهید؟ الله. «اللَّهُ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَنْعَامَ» (غافر:۷۹). شما در جایی زندگی میکنید که چهارپایانی هم آنجا هستند که چنین احتیاجاتی را برای شما برطرف میکنند. در بخش اول هم این آیه هست که «هُوَ الَّذِي يُرِيكُمْ آيَاتِهِ وَيُنَزِّلُ لَكُمْ مِنَ السَّمَاءِ رِزْقًا» (غافر:۱۳)، اوست که آیات خود را نشان میدهد و از آسمان رزق نازل میکند. این اتفاق که از آسمان باران میبارد را به چه کسی میخواهید نسبت بدهید به غیر از آن کسی که آسمان و زمین را خلق کرده است؟ خوب است این دوتا آیه را هم در کنار مجموعه آیاتی که در بخش سوم هست در نظر بگیریم، دوتا آیه جدای از آن قسمت در بخش اول و آخر گذاشته شده است.
[۰۱:۰۰]
حضار: آن جا که فرعون میگوید «أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلى» (النازعات:۲۴) به نظر نمیآید منظورش این باشد که من حواسم به شما هست و مواظب شما هستم، منظورش این است که من شایستۀ ستایشم یا مثلاً بیایید من را عبادت کنید.
استاد: میگوید این انهاری که در مصر هست مال کیست؟ مال من است (الزخرف:۵۱). چیزهایی را به خودش نسبت میدهد، یعنی شما دارید در سایۀ من زندگی میکنید و نعمتها از طرف من به شما داده میشود، برای اینکه من مالک رود نیل هستم، من رزق شما را میدهم. یعنی ربوبیت دقیقاً به معنای جانشین خداوند بودن است، یعنی این احساس در مردم مصر وجود داشته یا قرار بوده به وجود بیاید که یک جور حس ربوبیت نسبت به فرعون داشته باشند و ربوبیت حالت شکرگزاری و ستایش را هم با خودش میآورد. به اصطلاح “باید فرعون را ولی نعمت خود بدانید” فکر میکنم ادعای فرعون همین است که ولی نعمت مردم مصر است و یک جور حالت ربوبیت دارد. ربوبیت به معنای پرورش دادن، آقا بودن، و در نتیجۀ قابل ستایش بودن. «أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلى» قابل ستایش بودن است به این معنا که باید حرفش را گوش کنید و از او اطاعت کنید و حرف کس دیگری را گوش ندهید. بنابراین «أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلى» همراه با آن ادعاهایی است که در قرآن هم ذکر شده که میگوید این نهرهایی که جاری است مال من است. آبی که دارید میخورید را انگار من به شما میدهم. فرعون برای خودش بر تمام مصر و همۀ نعمتهایی که آنجا هست مالکیت قائل است، بنابراین همه دارند رزق او را میخورند.
حضار: بیشتر انگار مثل ارباب بودن است.
استاد: بله ارباب هم همین است. رعیت دارد رزق ارباب را میخورد، ارباب احساس مالکیت دارد و خودش را ولی نعمت رعیت میداند، حالا در یک سطح بالاتر هم اینجوری است: نعمتها از کجا میآید؟ نعمتها از طرف فرعون میآید، پس باید او را ستایش کنیم و همین است که غلط است.
حضار: اصلاً دوتا زاویۀ خیلی متفاوت است، ارباب با کسی که مواظب شماست، حواسش به شماست…
استاد: ولی نعمت شماست. نمیدانم، شاید یک مقدار تفاوت دارد ولی نه خیلی.
حضار: در این دو صفحۀ قسمت سوم، این مثالهایی که از کارکرد ربّ بود فعلهای مثبت بوده و نعمت بوده، بعد این سؤال پیش میآید که چیزهای بد از کجا میرسد؟ حالا میخواهم این را تعمیم بدهم به اینکه یک علتی که شاید آدمها دوست داشتند الله را از ربّ جدا کنند برای این است که تقدس الله را سرجایش نگه درند: یک خالقی هست که آن بالاست و حالا یک سری ربّ داریم، یک سری agent بد داریم، ربّها دارند چیزهای خوب به ما میرسانند، agentها ارتباط بدی دارند…
استاد: سؤالتان در مورد این است که منشأ کفر و شرک چیست؟ فکر میکنم به اندازۀ کافی جاهای دیگر صحبت کردهام. موضوع این سوره منشأ کفر و شرک و… نیست، بیشتر منشأ مجادله است. اگر قرار است منشأشناسی کنیم اینجا میگوید اینهایی که میایستند حرفهای چرند میزنند «بِغَيْرِ سُلْطَانٍ أَتَاهُمْ» یا همانطور که در سورۀ حج آمده است کسانی که مجادله میکنند «بِغَيْرِ عِلْمٍ» (الحج:۳)، بدون اینکه علم داشته باشند یا بدون اینکه کتاب مبینی داشته باشند، منشأ این کارشان چیست؟ منشاءاش کبر و تکبّر و فرح نسبت به علم و اینجور چیزهاست. شما دارید سؤال خارج از موضوع این سوره میپرسید که سؤال خیلی خوبی است و من شما را تشویق میکنم که باز هم درباره این چیزها فکر کنید، ولی الان جوابتان را نمیدهم. در مورد این موضوعی که شما میگویید فکر کنم در جلسات قبلی خیلی بحث کردهایم مخصوصاً در مورد اینکه منشأ کفر و شرک چیست. حالا شاید بحثهای واژگان جای بهتری باشد برای اینکه چنین سؤالی بپرسید، چون فکر کنم هنوز از موضوع شرک خارج نشدهایم.
۶– مقدمه سوره، دوگانگی صفات الهی و سبک ادبی متمایز قرآن
این سوره در ابتدا با آیات مقدمهمانندی شروع میشود که مثل خیلی از سورههای دیگر محتوای سوره را به طور کلی بیان میکند و بعد از اینکه قسمت اول تمام میشود میرویم سراغ مؤمن آل فرعون. مثل خیلی از سورهها آیاتی در ابتدای سوره هست که به این اشاره میکند که این آیات کتاب خداست «تَنْزِيلُ الْكِتَابِ مِنَ اللَّهِ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ» (غافر:۲)، جایی که به طور مشخص محتوای سوره شروع میشود، این دوگانگی صفات الهی است «غَافِرِ الذَّنْبِ وَقَابِلِ التَّوْبِ شَدِيدِ الْعِقَابِ ذِي الطَّوْلِ» (غافر:۳) همین دوگانگی بعداً به صورت اینکه مؤمنی وجود دارد و کافری وجود دارد در طول سوره ادامه پیدا میکند، «لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ إِلَيْهِ الْمَصِيرُ» (غافر:۳). محتوای اصلی سوره: «مَا يُجَادِلُ فِي آيَاتِ اللَّهِ إِلَّا الَّذِينَ كَفَرُوا فَلَا يَغْرُرْكَ تَقَلُّبُهُمْ فِي الْبِلَادِ» (غافر:۴) و آیۀ بعدی «كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَالْأَحْزَابُ» (غافر:۵).
دقیقاً محتوای سوره این است که مجادلهای صورت میگیرد و سورۀ غافر این ویژگی را دارد که جنبۀ تاریخی دارد، انگار دارد به این مجادله در طول تاریخ نگاه میکند. در سورۀ حج هم بحث مجادله خیلی پررنگ بود ولی چنین فضایی که ارجاع بدهد که در طول تاریخ این طوری شده و مثالی از یک مجادلۀ تاریخی بزند در آن سوره وجود ندارد. فکر کنم به این چیزها اشاره کردهام و خیلی نمیخواهم وارد آن بشوم، آیۀ هفتم و آیۀ هشتم آیات بسیار زیبایی هستند و خیلی نویدبخش که ما یک همراههایی در آسمان داریم که برای ما دعا میکنند، البته اگر صفاتی که اینها میآورند را داشته باشیم. «الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَمَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَيُؤْمِنُونَ بِهِ وَيَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا» (غافر:۷)، استغفار میکنند برای کسانی که ایمان آوردند، ملائکه برای مؤمنین استغفار میکنند و میگویند «رَبَّنَا وَسِعْتَ كُلَّ شَيْءٍ رَحْمَةً وَعِلْمًا فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تَابُوا وَاتَّبَعُوا سَبِيلَكَ وَقِهِمْ عَذَابَ الْجَحِيمِ» (غافر:۷)، کسانی که ایمان آوردند، آنهایی که استغفار کردند و توبه کردند و از راه تو تبعیت کردند را ببخش و از عذاب جهنم نگهدار. از آنجایی که ملائکه کارگزاران خداوند هستند، چیز خیلی واضحی که در این آیات بیان میشود همین است که این دعاها و این اتفاقی که در جهان میافتد که ملائکه چنین دعاهایی میکنند و استغفار میکنند، چیزی نیست به غیر از تحقق آن صفات «غافِر الذّنب» و «قابِلَ التّوب» که دقیقاً واژههای غفران و توبه در این دعاها هست، یعنی چرا ملائکهای هستند که این را میگویند؟ برای اینکه خداوند اینطور است، چون خداوند بخشنده است، چون خداوند توبهپذیر است، کارگزارانی دارد که یک چنین دعاهایی میکنند. اگر خداوند این صفات را نداشت، ملائکهای را خلق نمیکرد که کلامشان این باشد. بنابراین این چیزی نیست به غیر از تحقق آن دوتا اسم اولی که در ابتدای سوره آمده.
از خداوند میخواهند که مؤمنین را در جنت وارد بکند «جَنَّاتِ عَدْنٍ الَّتِي وَعَدْتَهُمْ وَمَنْ صَلَحَ مِنْ آبَائِهِمْ وَأَزْوَاجِهِمْ وَذُرِّيَّاتِهِمْ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ» (غافر:۸). واقعاً از طرف همۀ مردم تشکر میکنم که این دعاها را برای ما میکنند، خیلی دعای خوبی است که حتی دعا میکنند که آباء و ازواج و ذریات مؤمنین را هم یک جوری به بهشت ببرند که این خودش شوقانگیز است که بخاطر رفتارهایی که یک آدم انجام میدهد به نوعی به نزدیکانش هم یک چیزی میرسد. یعنی مثلاً اگر در یک خانوادهای کسی پرورش پیدا کند که به یک ایمان خوبی برسد بالاخره یک Creditای هم به آن خانواده داده میشود، این دعا چنین چیزی را میرساند – اگر اوضاع خیلی بد نباشد – مثلاً یک آدم خیلی مؤمنی را در خانوادهای که خیلی مؤمن نیستند در نظر بگیرید، همین ایمانش و کارهایی که در زمین انجام داده به آنها هم خیری میرساند. ادامۀ دعا این است که «وَقِهِمُ السَّيِّئَاتِ وَمَنْ تَقِ السَّيِّئَاتِ يَوْمَئِذٍ فَقَدْ رَحِمْتَهُ وَذَلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ» (غافر:۹).
این دعاها قطع میشود به وضعیت مخالفش. اینها گفتند «وَقِهِمْ عَذَابَ الْجَحِيمِ»، در جنات وارد کن و در جحیم وارد نکن، هر کسی که از سیّئات در آن روز نگه داشته شده و محافظت شده باشد «فَقَدْ رَحِمْتَهُ»، ای خدا اگر در روز قیامت انسانی را از آن بدیهایی که آنجا هست محافظت کنی به او رحم کردی. این دعاها ختم میشود به تصاویری که بینیم اگر «وَقِهِمُ عذابَ الجَهیم» و «تَقِ السَّيِّئَاتِ» اتفاق نیفتد اوضاع چگونه است. در واقع آن روی «شدیدُ الْعِقاب» و «ذِی الطّوْل» را در آیات بعدی میبینیم، این آیات مثل تحقق آن صفات خداوند هستند که یکی را به صورت دعای ملائکه دارید میبینید و بعدی را به صورت «شدیدُ الْعِقاب» و «ذِی الطّوْل» در صحنههای بعدی که اینها دارند عذاب میشوند میبینید. میگوید کسانی که کافر شدند ندا داده میشوند که «لَمَقْتُ اللَّهِ أَكْبَرُ مِنْ مَقْتِكُمْ أَنْفُسَكُمْ إِذْ تُدْعَوْنَ إِلَى الْإِيمَانِ فَتَكْفُرُونَ» (غافر:۱۰). سر این آیه بحث است که این «مَقْتِكُمْ أَنْفُسَكُمْ» یعنی چه؟ به نظرم میآید که با توجه به محتوای کلی سوره خیلی فرق نمیکند که در این اختلافی که بین مفسرین هست کدام طرف را بگیریم و حتی نمیخواهم بگویم اختلاف سر چیست. میگویند «قَالُوا رَبَّنَا أَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ وَأَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ فَاعْتَرَفْنَا بِذُنُوبِنَا فَهَلْ إِلَى خُرُوجٍ مِنْ سَبِيلٍ ﴿١١﴾ ذَلِكُمْ بِأَنَّهُ إِذَا دُعِيَ اللَّهُ وَحْدَهُ كَفَرْتُمْ وَإِنْ يُشْرَكْ بِهِ تُؤْمِنُوا فَالْحُكْمُ لِلَّهِ الْعَلِيِّ الْكَبِير» (غافر:۱۱). بعد هم آن آیه میآید که با هُوَ الَّذی شروع میشود. شما در حرفی که از کفار نقل میشود که ما را دوبار میراندی و دوبار زنده کردی «فَاعْتَرَفْنَا بِذُنُوبِنَا فَهَلْ إِلَى خُرُوجٍ مِنْ سَبِيلٍ» نه استغفار میبینید نه توبه، اعتراف میبینید و این باعث نمیشود که اینجا اتفاق خاصی مربوط به آن صفات «قابلَ التّوب» و «غافِر الذَّنب» رخ دهد، یعنی انگار بعد از اینکه از این دنیا خارج شدند ممکن است حتی در این حد هوشیاری که اعتراف به ذنوب باشد پیش بیاید ولی این شامل اتفاقی که به غفران و پذیرش توبه منجر میشود نشود، یعنی آن دوتا صفت اول شامل حال آنها نمیشود.
این تصویر وحشتناکی از وضعیت کسانی است که آیات الهی را نمیپذیرند، در مقابل توحید میایستند، مشرک هستند و از اینکه کارشان به کجا میرسد. بعدش آیهای میآید که جزو بیان آیات الهی است و یک صفاتی از خداوند ذکر میشود، چیزهای جالبی در این آیات هست ولی احساس نمیکنم لزومی داشته باشد که وارد جزئیات شویم. سه چهارتا آیه دیگر در ادامه هست که همچنان در مورد وضعیت کسانی که ایمان نیاوردند و سختیای که هنگام مرگ یا در آخرت دارند میبینند گفته میشود و من نکتۀ خاصی نمیبینم که بخواهم وارد جزئیات بشوم، مثلاً «وَأَنْذِرْهُمْ يَوْمَ الْآزِفَةِ إِذِ الْقُلُوبُ لَدَى الْحَنَاجِرِ كَاظِمِينَ» (غافر:۱۸) آیات خیلی جالب و مهیجی هستند که وقتی قلبهایشان دارد از سینههایشان خارج میشود، نزدیک حنجرهشان قرار گرفته و دارند به زحمت تحمل میکنند. اینها ادامۀ همان آیاتی هستند که بیان میکند کسانی که ایمان نیاورند و مشرک باشند به چه وضعیتی دچار میشوند که در واقع اینها تحقق «شدیدُ العِقاب» و «ذِی الطّول» است که در ابتدای آن آیه آمده است.
حضار: تحقق «ذِی الطّول» هم حساب میشود؟ اینجا ترجمه کرده صاحب رحمت و نعمت.
استاد: ترجمه خوبی نیست. «ذِی الطّول» از نوع قدرت داشتن است نه از نوع رحمت داشتن. شما ریشۀ طول را در قرآن نگاه کنید میبینید که رحمت نمیتواند برایش معنی خوبی باشد.
[۰۱:۱۵]
آیات مربوط به مجادله «مَا يُجَادِلُ فِي آيَاتِ اللَّهِ» – آیۀ چهارم و پنجم و ششم – را اگر بگذارید کنار، مقدمه در بیان این است که خداوند صفات دوگانهای دارد، صفات رحمت و عذاب دارد و نتیجهاش هم مثل دوتا نمایش میبینید: دعای ملائکه که قطعاً به دستور خداوند این دعا را میکنند، یعنی نتیجۀ صفت «قابلَ التّوب» و «غافِر الذَّنب» است، به اضافۀ آن صحنههایی که نمایش عذاب است و نتیجۀ صفت «شدیدُ العِقاب» و «ذِی الطّول» است. این دوتا را در کنار هم میبینید، در این مقدمه این زمینه آماده شده و موضوع سوره گفته شده، بعد این دوگانگی بیان میشود و وارد بخش بعدی میشویم. من فکر میکنم ما با سبک نگارش خودمان احتمالاً اینجوری فصلبندی میکردیم: آن سه تا آیه را برمیداشتیم از اینجا (4 و 5 و 6) و میگذاشتیم فصل دوم، آن «هُوَ الّذی» (غافر:۱۳) هم حتماً برمیداشتیم و میگذاشتیم آخر فصل سوم. مثلاً میگفتم خداوند «غافِر الذَّنب» و «قابلَ التّوب» است و بعد نشان میدادم که چگونه ملائکه دارند دعا میکنند، بعد هم نشان میدادم که اینها چگونه در جهنم عذاب میشوند، بعد شروع میکردم در مورد مجادله با آیات الهی و… بحث میکردم و یک مثال تاریخی میزدم و خیلی خوب میشد! روال منطقی و طبیعی پیدا میکرد و همه هم راحتتر متوجه میشدند که در مورد چه صحبت میکنیم، ولی قرآن این کار را نمیکند.
اتفاقاً اینگونه است که وقتی محتوای اصلی مجادلۀ آیات الهی است، در ابتدا این موضوع گفته میشود و در ادامه ممکن است یک چیزی که خیلی مهم است بیاید و بعد دوباره برگردیم به همان موضوعی که انگار از قبل به ما وعده داده شده که قرار است در مورد آن صحبت شود. این سهتا آیه با آن دوتا آیۀ «هُوَ الّذی» از نظر محتوا همانطور که گفتم میتواند در ابتدای فصل دوم یا انتهای فصل سوم قرار بگیرد، ولی اینجوری از یک جهاتی جالبتر است، توزیع کردن و اینکه اگر یک چیزی بعداً میخواهد بیاید یک نشانهای از آن در ابتدا باشد، چیزی است که بارها در بحثهایی که تا به حال کردهام مشابهاش را در قرآن دیدهاید.
۷– مؤمن آل فرعون
گفتیم قسمت دوم سوره از اینجا شروع میشود که «أَوَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الَّذِينَ كَانُوا مِنْ قَبْلِهِمْ» (غافر:۲۱)، این آیه دقیقاً مثل ادامۀ این آیه است که «كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَالْأَحْزَابُ مِنْ بَعْدِهِمْ» (غافر:۵)، یعنی شروع میکند به بحث کردن راجع به این مجادله در طول تاریخ و من جلسۀ قبل گفتم که چرا زمان حضرت موسی بهترین جایی است که میشد نمایشی از مجادله را بیان کرد و فرعون شاید بهترین شخصی است که به عنوان مجادلهگر میشد از او استفاده کرد و سعی کردم توضیح دهم که چرا بحث بین فرعون و مؤمن آل فرعون آورده شده نه بحث بین فرعون و موسی؛ موسی بیشتر در جهت معجزه کردن و آیات بیّنات ارائه کردن است، در حالی که مؤمن آل فرعون با کلامش به نوعی با فرعون درگیر شده که برای اینکه مجادله را ببینید مناسبتر است.
میخواهم چند تا نکته در مورد مجادلۀ مؤمن آل فرعون با فرعون بگویم که در مورد فصل دوم هم چندتا نکتۀ کوچک گفته باشم، به چندتا نکته در مؤخره هم اشارهای میکنم و بحث را تمام میکنم. من شخصاً از ابتدای این بخش قبل از اینکه مؤمن آل فرعون ظاهر شود خیلی خوشم میآید، این آیات را میخوانم و امیدوارم شما هم خوشتان بیاید: میگوید «وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا مُوسَى بِآيَاتِنَا وَسُلْطَانٍ مُبِينٍ» (غافر:۲۳)، موسی را با آیات و سلطان مبین به سوی فرعون و هامان و قارون فرستادیم و گفتند که این «سَاحِرٌ كَذَّابٌ» است. «فَلَمَّا جَاءَهُمْ بِالْحَقِّ» (غافر:۲۵)، وقتی که با حق به سمتشان آمد «مِنْ عِنْدِنَا» از سوی ما، «قَالُوا اقْتُلُوا أَبْنَاءَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ وَاسْتَحْيُوا نِسَاءَهُمْ وَمَا كَيْدُ الْكَافِرِينَ إِلَّا فِي ضَلَالٍ» (غافر:۲۵)، موسی با کلام حق از جانب خدا به سمت فرعون آمد، عکسالعمل آنها این است که میگویند پسرانشان را بکشید و زنانشان را زنده نگه دارید و ادامهاش هم این است که «وَقَالَ فِرْعَوْنُ ذَرُونِي أَقْتُلْ مُوسَى وَلْيَدْعُ رَبَّهُ» (غافر:۲۶)، همهاش حرف کشتن است. حضرت موسی آمده و چیزهایی میگوید که حرف حق است، آنها کلاً میگویند که ما میکشیم و فرعون میگوید بگذارید من این موسی را هم بکشم. اولین تصمیم و عکس العملشان این است که فعلاً پسرهایشان را بکشیم، بعد فرعون میگوید بگذارید خود موسی را هم بکشم. نمیدانم این شما را یاد چه میاندازد، ولی هر جایی که چنین عکسالعملهایی دیدید، یعنی آدمهایی حرف میزنند و عدهای در مقابلشان از موضع قدرت صحبت میکنند: حرف نزن من میکشم…
آدمهایی که در مقابل کلام، وقتی یک نفر چیزی آورده و دارد حرف حق میزند – یا اصلا حرف ناحق میزند – چنین واکنشی دارند، آدمهایی هستند با ویژگیهای فرعونی. یک نفر کلامی آورده و من هم مینشینم با او حرف میزنم، اگر کسی بیاید یک چیزی بگوید و مقابلۀ من این باشد که با تهدید به قتل واکنش نشان دهم، یعنی فضا – جلوتر هم میبینیم که فضا اینجوری است که کسی که حرف بزند در معرض خطر است – فضای دربار فرعون و آدمهای مستکبر و متکبری است که در مقابل حق میایستند. حرفی برای گفتن ندارند و نتیجهاش این است که تکفیر میکنند. همین الان هم در فضای فعلی دنیا، آدمهایی که در مقابل حرفهایی که در دنیا هست ابزارشان تهدید به قتل است، از نظر من درکتگوری فرعون قرار میگیرند نه موسی. در تاریخ پیامبران، پیامبری نداریم که بگوید جواب من را ندهید من شما را میکشم و من قدرت دارم. آدمی که اهل حق است هیچ وقت از این موضع برخورد نمیکند که مثلاً “اگر جواب من را بدهید و حرف بزنید از یک نیرویی استفاده میکنم و شما را از بین میبرم“. تا جایی که موضوع کلامی است آدم با کلام درگیر میشود. ببینید در دنیا چه اردوهایی ؟ [۰۱:۲۱:۵۵] وجود دارد که در مقابل بیان کسانی که حرف حق میزنند – یا حتی باطل – اصولاً موضعشان از جهت اعمال قدرت و تهدید به قتل است که فکر میکنم در سنت انبیاء هیچ وقت چنین چیزی نبوده، در سنت فرعون است که این وجود دارد. به تأکیدی که روی این موضوع وجود دارد دقت کنید: میگوید موسی را فرستادیم، اولین آیه بعد از این میگوید که اینها تصمیم گرفتند پسرها را بکشند و در آیۀ بعدی فرعون میگوید بگذارید خود این موسی را هم بکشم. کلاً عکسالعمل این است که “میکشیم“. شما در روایات انبیاء دیگر هم میبینید که نمیتوانند حرف بزنند، نمیتوانند جواب بدهند، میگویند شما را سنگسار میکنیم و میکشیم و میاندازیم بیرون و شکنجه میکنیم. کلاً همین است: از موضع قدرت برخورد کردن و نه از موضع حقیقت برخورد کردن. من زورم میرسد بنابراین میتوانم این کار را بکنم.
این آیه از قول موسی است که «إِنِّي عُذْتُ بِرَبِّي وَرَبِّكُمْ مِنْ كُلِّ مُتَكَبِّرٍ لَا يُؤْمِنُ بِيَوْمِ الْحِسَابِ» (غافر:۲۷)، به خدا پناه میبرم که پروردگار من و شماست از هر متکبری که ایمان نمیآورد به یوم الحساب. در ادامه این مردی که مؤمن آل فرعون است ظاهر میشود که به یک معنایی شخصیت اصلی سوره است. باز نمیخواهم وارد جزئیات شوم، قرار است همین طور از راه دور نگاه کنیم. اولین حرفهایی که مؤمن آل فرعون میزند در مقابل تهدیدهای قتل است. اولین چیزی که از طرف فرعون میبینید این است که از موضع قدرت میگوید اگر این حرفها ادامه پیدا کند من موسی را میکشم، پسرانشان را میکشم. مؤمن آل فرعون در اولین حرفهایش سعی میکند بگوید “این چه کاری است؟ چرا میخواهید بکشید؟” دارد دفاع میکند. به نظرم این نکته خیلی مهم است که در اولین حرفهایی که مؤمن آل فرعون میزند ابراز ایمان نمیبینید، دارد میگوید این کار غیر منطقی است که شما موسی را بکشید، نمیگوید من به موسی ایمان دارم یا به خدای موسی ایمان دارم، اگر به تدریج در کلام مؤمن آل فرعون جلو بروید معلوم میشود که به معنی واقعی کلمه مؤمن و خداشناس است. شروع حرفش اینجوری است که فقط جلوی جمع ایستاده و میگوید برای چه میخواهید مردی را بکشید به این دلیل که میگوید «رَبِّيَ اللَّهُ» (غافر:۲۸). دارد ادعا میکند که پروردگارش الله است، چرا میخواهید او را بکشید؟ «وَقَدْ جَاءَكُمْ بِالْبَيِّنَاتِ مِنْ رَبِّكُمْ» (غافر:۲۸)، میگوید بیّناتی هم آورده. یک مقدار بوی ایمان آوردن در این حرف هست، ولی درواقع دارد استدلال میکند.
این استدلال معروف پاسکال را شنیدهاید که میگوید اگر شما در این دنیا مؤمن باشید و محتوای ایمان راست باشد به بهشت میروید و اگر دروغ باشد، نهایتش این است که زندگی کردهاید و بعضی از لذتهایی که میتوانستید ببرید را نبردید، اگر ایمان غلط باشد ضررش این است. ولی برعکس آن را نگاه کنید؛ فرض کنید محتوای ایمان درست است و شما ایمان نیاورده باشید، به جهنم میروید و یک ضرر نامتناهی میکنید و اگر محتوای ایمان غلط باشد و شما ایمان نیاورده باشید، حداکثرش این است که یک مقدار بیشتر از زندگی کوتاهتان در دنیا لذت میبرید. اگر این را در یک جدولی بکشید، بر اساس نظریۀ تصمیم میبینید که به وضوح نتیجه استدلال پاسکال این است که باید ایمان بیاورید. تصمیم معقول این است که من ایمان داشته باشم، به خاطر اینکه ماتریس تصمیم به من میگوید چون ضرر ایمان نیاوردن اگر درست باشد یک چیز نامتناهی است پس هیچ وقت نباید آن استراتژی را در این بازی انتخاب کنم که ایمان نیاورم.
استدلال مؤمن آل فرعون یک مقدار شبیه همان استدلال پاسکال است: میگوید اگر این حرفی که میزند دروغ باشد که هیچ، اگر دروغ میگوید که نمیتواند تهدیدهایی که میکند که “اگر شما ایمان نیاورید من چه کار میتوانم با شما کنم” را عملی کند. یک آدمی پیدا شده میگوید ربّ من الله است، اگر کاذب است پس ربّش الله نیست و قدرتی هم ندارد و ضرری به ما نمیرساند، ولی یک لحظه تصور کنید که واقعاً ربَّش الله باشد، بعد میخواهیم چه کار کنیم؟ میشود Credit استدلال پاسکال را به مؤمن آل فرعون داد، دقیقاً به همان شکل استدلال میکند که اگر شما ایمان نیاورید ولی این آدم واقعاً از طرف الله آمده باشد چه کار میخواهید بکنید؟ اتفاقاً حرف خوبی میزند، میگوید «وَإِنْ يَكُ صَادِقًا يُصِبْكُمْ بَعْضُ الَّذِي يَعِدُكُمْ» (غافر:۲۸) نه همهاش، یک ذره از چیزهایی که میگوید هم اگر تحقق پیدا کند میخواهیم چه کار کنیم؟ مثل اینکه موسی حرفهایی زده که اگر شما مقابل من بایستید چه بلاهایی ممکن است سرتان بیاید. اینقدر وحشتناک به نظر میآید که مؤمن آل فرعون چنین حرفی زده. نه در دنیا، موسی به کسی که ایمان نمیآورد وعدۀ جهنم داده. مثلاً یک سوم جهنم هم به ما برسد چون نامتناهی است زیاد است. خیلی عبارت جالبی به کار میبرد که میگوید «وَإِنْ يَكُ صَادِقًا يُصِبْكُمْ بَعْضُ الَّذِي يَعِدُكُمْ» (غافر:۲۸). این اولین برخورد مؤمن آل فرعون است که حالت مقابله با برخورد قتل را دارد.
در ادامه به آنها میگوید شما الان قدرت دارید، ولی اگر بأس الله به ما برسد چه؟ ادعای موسی این است که از طرف الله آمده و اینها هم به نوعی الله را به عنوان خالق کل شیء قبول دارند، بنابراین اگر این راست باشد که ربّ موسی الله است و او را فرستاده و این وعدههایی هم که میگوید راست باشد، طبیعی است که ما باید احتیاط کنیم. بنابراین تصور اینکه موسی را بکشیم کار خیلی خطرناکی است. تا اینجا به نظر میرسد یک آدمی است که خیرخواهانه ایستاده و میگوید این را نکشید، فعلاً حرف اصلی این است. بعد آن جملۀ زیبای فرعون را میخوانیم که میگوید «مَا أُرِيكُمْ إِلَّا مَا أَرَى وَمَا أَهْدِيكُمْ إِلَّا سَبِيلَ الرَّشَادِ» (غافر:۲۹) که خیلی جملۀ تبلیغاتی خوبی است. فرعون هم Credit تبلیغات راه انداختن و شعارهای تبلیغاتی را تصاحب میکند!
[۰۱:۳۰]
مثلاً موقع انتخابات آمریکا که میشود مهمترین چیز این است که برای هر کاندید ریاست جمهوری یک جمله درست کنند، مثلاً برای اوباما “can we Yes” بود که یک سخنرانی معروفی هم دارد. در ایران هم شعار یکی از کاندیداهای ریاست جمهوری این بود که “ما میتوانیم” هنوز هم بر در و دیوار نوشتهاند که دقیقاً ترجمۀ همان we can آقای اوباما بود. کلاً تبلیغات در آمریکا برای موردهایی مثل ریاست جمهوری خیلی پیشرفته است، برای همین همه یک جوری اقتباس میکنند، مخصوصاً اینکه آن شعار آنجا برنده شده بود. شعار Change هم میداد، حالا به صورت یک واژه. یک شعاری ریگِن داشت که فکر میکنم در آن جلسات آمریکا به آن اشاره کردم، جملة زیبایی داشت که میگفت War for Peace یعنی جنگ برای صلح. خیلی قشنگ بود و جنگ راه انداخت برای اینکه صلح ایجاد کند. برای ما مسخره به نظرمیرسد، ولی در آن فضا کار کرده است. در ادامۀ این جملۀ تبلیغاتی که فرعون میگوید – که هیچ محتوایی ندارد، فقط باز از موضع قدرت میگوید که من این کار را میکنم و آن کار را میکنم – عبارتهای بعدی که مؤمن آل فرعون به کار میبرد تذکر اتفاقهای مشابه است، مثل اینکه احتمال اینکه یک اتفاقهای بدی بیفتد را میبرد بالا، چیزی که در قرآن زیاد میبینید: اقوامی بودند که ربّهایی داشتند نابود شدند و معلوم شد بتهایشان و ربّهایشان پوشالی است. این آقای مؤمن آل فرعون یک اشارۀ تاریخی میکند به اینکه قوم نوح و عاد و ثمود را میشناسیم و میبینیم که چه بلایی سرشان آمده است و مشابه همین ممکن است سر ما بیاید و یک اشارهای به حضرت یوسف هم در این ماجرا میشود که وقتی آمد شما شک داشتید به او ولی وقتی که مُرد…
این روحیهای که یک آدم تا وقتی زنده است تحویلش نمیگیرند و وقتی میمیرد، کانون توجه میشود را هم معلوم است ایرانیها اختراع نکردهاند، دقیقاً این حرف را در مورد مصریها میزند که تا وقتی یوسف بود شما شک داشتید، وقتی که «إِذَا هَلَكَ قُلْتُمْ لَنْ يَبْعَثَ اللَّهُ مِنْ بَعْدِهِ رَسُولًا» (غافر:۳۴)، آن زمان که زنده است اگر او را به عنوان رسول قبول کنید که یک چیزهایی میگوید که باید انجام بدهید، ولی وقتی مرد دیگر حرفی نمیزند، بنابراین هر چقدر دلتان میخواهد از او تجلیل کنید و مقامش را بالا ببرید و اتفاقاً خیلی هم بامزه است که میگویند «لَنْ يَبْعَثَ اللَّهُ مِنْ بَعْدِهِ رَسُولًا» دارند سعی میکنند این فایل را هم ببندند که حرف این رسول را گوش نکردند و حالا که مرده میگویند دیگر مثل این نمیآید. معلوم است بینالمللی است، حالا مصریها زودتر از ما این کار را شروع کردهاند. دوباره آن ترجیعبند «يُجَادِلُونَ فِي آيَاتِ اللَّهِ» (غافر:۳۵) میآید که به نظر من خیلی روشن نیست که این آیه عبارت را مؤمن آل فرعون میگوید، بعضیها اینجوری تعبیر میکنند که ادامۀ حرف مؤمن آل فرعون است. مهم نیست که این حرف را زده باشد یا نزده باشد. بعد آن عبارت فرعون میآید، آن عبارت غرورآمیز که برای من برجی بسازید که بروم اله موسی را پیدا کنم. مقطع بعدی حرفهایی که مؤمن آل فرعون میزند دیگر اینجوری نیست که با یک استدلال پاسکالی بگوید موسی را نکشید، صراحتاً میگوید «اتَّبِعُونِ أَهْدِكُمْ سَبِيلَ الرَّشَادِ» (غافر:۳۸)، حالا اعتقادات واقعی خودش را میگوید که «إِنَّمَا هَذِهِ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا مَتَاعٌ وَإِنَّ الْآخِرَةَ هِيَ دَارُ الْقَرَارِ» (غافر:۳۹)، آن چیزی که موسی میگفت را تأیید میکند. آن جا حرف از این است که اگر راست باشد ما ضرر میکنیم، اینجا دارد صراحتاً ایمان خودش را بیان میکند. تا اینجا یک جور حالت مجادله داشت که ممکن بود معنیاش این نباشد که ایمان آورده است یا نه، ولی اینجا ایمان به آخرت را صراحتاً بیان میکند «و مَنْ عَمِلَ سَيِّئَةً فَلَا يُجْزَى» (غافر:۴۰) محتوای ایمان خودش را هم میگوید که جنتی هست و کسانی که کار خوب یا بد بکنند به بهشت و جهنم میروند.
در ادامه یک مجموعه آیه هست که از این آیات میفهمید فضا چگونه است، همان فضایی که “پسرها را بکشید و بگذارید من موسی را بکشم“. مؤمن آل فرعون جزو خانواده فرعون است، جزو آل فرعون است و یک درباری ساده نیست، مشخص نیست چه نسبتی با فرعون دارد ولی جزو آل فرعون است، بنابراین آدم مهمی است و از نزدیکان فرعون است، با این حال با حرفهایی که زده انگار تأمین جانی ندارد. نمیشنوید که کسی به او حرفی زده باشد، ولی از جملههای بعدی میشود اینگونه استنباط میشود که یک عده سعی میکنند ساکتش کنند: “نگو، خطرناک است، این چه حرفی است داری میزنی و…” برای اینکه میگوید «مَا لِي أَدْعُوكُمْ إِلَى النَّجَاةِ وَتَدْعُونَنِي إِلَى النَّارِ» (غافر:۴۱)، چرا من دارم شما را به نجات دعوت میکنم و شما دارید من را به آتش دعوت میکنید. بنابراین یک دعوت مخالفی از طرف سایر نزدیکان فرعون و درباریها هست که ساکت باش و این حرف را نزن و دوباره ایمان خودت را تکذیب کن، «تَدْعُونَنِي لِأَكْفُرَ بِاللَّهِ وَأُشْرِكَ بِهِ مَا لَيْسَ لِي بِهِ عِلْمٌ» (غافر:۴۱)، یک عدهای هستند که دعوتش میکنند دوباره ایمانش را انکار کند و فرعون را به عنوان ربّ خودش قبول کند. در پایان مقاومتی که مؤمن آل فرعون میکند – که دو جملهاش بیشتر ابراز ایمان به آخرت نیست – میبینید که انگار زندگی او هم در خطر است. یک عده مشفقانه به او میگویند ساکت باش و نگو و تکذیب کن، یک جوری اعتراف کن به اینکه اعتقاد داشتی به فرعون و در پایان مؤمن آل فرعون میگوید «فَسَتَذْكُرُونَ مَا أَقُولُ لَكُمْ وَأُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصِيرٌ بِالْعِبَادِ» (غافر:۴۴) که واقعاً شما بلاغت این جملۀ مؤمن آل فرعون را میبینید که این نشان میدهد که خانوادۀ فرعون کلاً وضع بلاغتشان خوب بوده است! این جملهای است که مثل آیات قرآن میشنوید که وارد دعاها شده، مثلاً در مقدمۀ اذان این عبارت را میگویند که «وَأُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصِيرٌ بِالْعِبَادِ»، این عبارت یک عبارت تاریخی است که یک نفر گفته و اینقدر زیباست که یک جوری در فرهنگ همۀ مؤمنین وارد شده است و ذکر حرفهایش در قرآن – مخصوصاً این عبارت نهایی که میگوید – هم همین اثر را داشته است. نتیجه این است که «فَوَقَاهُ اللَّهُ سَيِّئَاتِ مَا مَكَرُوا» (غافر:۴۵)، این آیه تأیید میکند که سعی کردند بلاهایی سر او بیاورند ولی خداوند از کارهایی که میکردند او را نجات داد.
انتهای این بخش تا سر آیه «إِنَّ الَّذِينَ يُجَادِلُونَ فِي آيَاتِ اللَّهِ» (غافر:۵۶) مجموعهای از آیات است که مجدداً همان حالت مجادله را نشان میدهد، انگار تا اینجا مجادله را در دنیا دیدهاید، حالا دارید وضعیت آن مجادلهکنندههای مستکبر مثل فرعون و سایرین را در آن دنیا میبینید که چه بلایی سرشان میآید و مکالمهای را بین آل فرعون در آن دنیا میبینید، مستکبرینی که رهبرها بودند و آنهایی که از اینها تبعیت کردند که این مکالمه در خیلی از جاهای قرآن هست که مثلاً آنهایی که تبعیت کردند میگویند «إِنَّا كُنَّا لَكُمْ تَبَعًا فَهَلْ أَنْتُمْ مُغْنُونَ عَنَّا نَصِيبًا مِنَ النَّارِ» (غافر:۴۷) به آنهایی که از آنها پیروی کردند میگویند ما تابع شما بودیم حالا یک مقدار از این آتشی که به ما رسیده را تقبل میکنید که سهمی داشته باشید؟ که چنین چیزی محقق نمیشود.
آخرش هم دوباره «وَلَقَدْ آتَيْنَا مُوسَى الْهُدَى وَأَوْرَثْنَا بَنِي إِسْرَائِيلَ الْكِتَابَ» (غافر:۵۳) نتیجۀ نهایی این بحثها این شد که پیروزی با حضرت موسی بود و برای بنیاسرائیل هم کتاب ماند. «هُدًى وَذِكْرَى لِأُولِي الْأَلْبَابِ» (غافر:۵۳). عبارت «فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَاسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ وَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ بِالْعَشِيِّ وَالْإِبْكَارِ» (غافر:۵۵) مستقیماً به پیامبر گفته میشود و این جور آیهها هم در قرآن زیاد است. خیلی وقتها بعد از گفتن یک داستان یک جمله خطاب به پیامبر هست – مخصوصاً دعوت به صبر – مطمئناً وضعیت موسی و مؤمن آل فرعون در دربار فرعون از نظر موازنۀ قوا نسبت به هر پیغمبر دیگری خیلی ناامیدکنندهتر بوده، بنابراین پیروزی نهایی موسی و آیه «وَأَوْرَثْنَا بَنِي إِسْرَائِيلَ الْكِتَابَ» (غافر:۵۳) که یک جوری نشاندهندۀ پیروزی حضرت موسی است برای پیامبر و مؤمنین این پیام را دارد که اگر صبر کنند آنها هم به پیروزی میرسند. این محتوای مختصر فصل دوم است.
۸– فصل آخر سوره، عاقبت مجادله
فصل آخر سوره که حالت مؤخره دارد از این جا شروع میشود: «أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يُجَادِلُونَ فِي آيَاتِ اللَّهِ أَنَّى يُصْرَفُونَ» (غافر:۶۹)، آیا نمیبینید این کسانی که در آیات خدا مجادله میکنند به کجا میروند؟ «الَّذِينَ كَذَّبُوا بِالْكِتَابِ وَبِمَا أَرْسَلْنَا بِهِ رُسُلَنَا فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ» (غافر:۷۰)، این دوتا آیۀ اول مثل یک ترجیعبند است که دوباره برگردیم به مسئلۀ مجادله در آیات الهی و حواستان باشد که این بعد از بیان آیات الهی است، یعنی الان فضا اینجوری است که اگر یک فردی قسمت سوم این سوره را خوانده باشد و بیان آیات الهی روی او اثر گذاشته باشد، – که طبعاً اگر ما داریم قرآن را میخوانیم باید این اتفاق بیفتد، یعنی آیات واضح و روشن توحید که بیان شده روی ما تاثیرگذار باشد – آن وقت بعد از بیان روشن آیات، این آیه که خیلی روشن سؤالی را مطرح میکند که “نمیبینید اینهایی که مجادله میکنند «أَنَّى يُصْرَفُونَ» کجا میروند و چه میگویند؟” سؤال تأثیرگذاری است.
در ادامه دوباره تصاویری میآید از بلایی که در آن دنیا سرشان میآید «إِذِ الْأَغْلَالُ فِي أَعْنَاقِهِمْ وَالسَّلَاسِلُ يُسْحَبُونَ فِي الْحَمِيمِ ثُمَّ فِي النَّارِ يُسْجَرُونَ» (غافر:۷۱) و ادامۀ این قسمت بیان حالت آنها در جهنم است. چیزی شبیه این در سورۀ انعام هم بود که اصلاً اینها منکر میشوند که کسی را غیر از خدا خواندند: «ثُمَّ قِيلَ لَهُمْ أَيْنَ مَا كُنْتُمْ تُشْرِكُونَ ﴿٧٣﴾ مِنْ دُونِ اللَّهِ قَالُوا ضَلُّوا عَنَّا بَلْ لَمْ نَكُنْ نَدْعُو مِنْ قَبْلُ شَيْئًا كَذَلِكَ يُضِلُّ اللَّهُ الْكَافِرِين» (غافر:۷۳) که فکر میکنم آنجا توضیح مختصری دادم که این حرفی که مشرکین در آن دنیا میزنند که اصلاً ما کسی غیر از خدا را نخواندهایم یعنی چه. تأکید کردم که بیشترین چیزی که در این سوره روی آن به عنوان دلیل این مجادله تأکید میشود استکبار و کبر است، و دلیل دوم فرح است که این آیه به این مسئله اشاره میکند که «ذَلِكُمْ» (غافر:۷۵) یعنی این مجادله و این سرنوشتی که پیدا میکنند از اینجاست که «بِمَا كُنْتُمْ تَفْرَحُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَبِمَا كُنْتُمْ تَمْرَحُونَ» (غافر:۷۵) اینجا به فرح به عنوان منشاء این مجادله اشاره میکند و اواخر سوره در آیۀ ۸۳ میگوید «فَلَمَّا جَاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّنَاتِ فَرِحُوا بِمَا عِنْدَهُمْ مِنَ الْعِلْمِ» (غافر:۸۳)، به طور خاص اشاره میکند که این فرح و شادی زائد الوصفی که اینها داشتند نتیجۀ این بوده که احساس علم میکردند، «وَحَاقَ بِهِمْ مَا كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِئُونَ» (غافر:۸۳). بنابراین ابتدای بخش آخر، مثل خیلی از جاهای قرآن که ختم میشود به اینکه نتیجه چیزهایی که نمایش داده شده را در آخرت ببینید و مثل همان قسمت اول سوره، این است که نتیجۀ مجادلهای که در دنیا شده و حرفهایشان را در آخرت ببینید.
این آیه که به نظرم آیۀ جالبی است میگوید «وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلًا مِنْ قَبْلِكَ مِنْهُمْ مَنْ قَصَصْنَا عَلَيْكَ وَمِنْهُمْ مَنْ لَمْ نَقْصُصْ عَلَيْكَ» (غافر:۷۷) پیامبرانی را فرستادیم که داستان بعضیها را به تو گفتیم و بعضیها را نگفتیم، فکر میکنم خوبی این آیه این است که ذهن ما را باز کند، من احساسم این است که این شامل پیامبران بنیاسرائیل نمیشود. داستان پیامبران بنیاسرائیل در قرآن به تفصیل آمده است، نزدیک ۳۰ تا پیامبر در قرآن اسم برده شده که اکثریت آنها مربوط به سلسلة ابراهیمی هستند و من احساسم این نیست – و اصرار هم نمیکنم – که «و مِنْهُمْ مَنْ قَصَصْنَا عَلَيْكَ وَمِنْهُمْ مَنْ لَمْ نَقْصُصْ عَلَيْكَ» (غافر:۷۷) یعنی فکر کنیم که این «نَقْصُصْ عَلَيْكَ» مربوط به بعضی از پیامبران بنیاسرائیل و آل ابراهیم است که اسمشان را ما نشنیدهایم. ما در قرآن داستان این قسمت انبیاء را شنیدهایم، انبیاء دیگری هم وجود داشتند و این آیه این حالت را دارد که خداوند رسولان زیادی داشته که شاید هیچ چیزی در مورد آنها نشنیدهایم. مثلاً به نظر میآید زرتشت هم پیغمبر خدا بوده است، شاید در ادیان هندی و ادیانی که در جنوب شرق آسیا هستند هم پیامبرانی باشند.
[۰۱:۴۵]
به نظر من این آیه باعث میشود که فکر نکنید میدانید که چه کسانی انبیاء بودند، یک مقدار ذهنمان باز شود که داستان همۀ انبیاء را نشنیدهایم. واقعاً ممکن است در اطراف دنیا بعضی از این آدمها که مکاتبی از آنها باقیمانده پیامبر باشند. مثلاً اگر یک نفر بیاید به من بگوید که دلایلی وجود داشته که شاید کوروش پیغمبر بوده، من خیلی در این موضع نیستم که چون در قرآن حرفی از کوروش زده نشده انکار کنم، اگر کوروش ذوالقرنین باشد آدم مهمی است که در قرآن به او اشاره شده است. شاید بعضی از پادشاهها پیامبر بودهاند. به نظر من نکتۀ خیلی مهمی است که خود یهودیها داوود و سلیمان را پیامبر نمیدانند، پادشاه میدانند، ولی ما میدانیم که اینها پیامبر بودند. فکر نکنید هر کسی هم که پیامبر بوده با خودش کتاب آورده، نهایتش این است که کتاب و حرفهایی وجود داشته و این حرفها را تأیید کرده و تبلیغ کرده، یا مثلاً ما زکریا را پیامبر بزرگی میدانیم، ولی یهودیها زکریا را پیامبر نمیدانند، نهایتش او را یک روحانی و مبلغ دین موسی میدانند. ممکن است خیلی آدمها در طول تاریخ باشند، آدمهای مصلحی که شاید به آنها وحی میشده و آدم نباید در این موضع باشد که اگر کسی گفت کوروش پیامبر بوده یا بودا پیامبر بوده فوری بگوییم نه. ممکن است پیامبران زیادی باشند که اطراف و اکناف دنیا وجود داشتهاند. این آیه را که میخوانم احساسم این است که دایرۀ رسولان خدا ممکن است خیلی وسیعتر از این چیزی باشد که ما در قرآن میبینیم و لزوماً نمیخواهم این نتیجه را از این آیه بگیریم، ولی اینکه در موضع انکار باشیم که انگار همۀ پیامبران در آل ابراهیم و بنیاسرائیل هستند، خوب نیست. من ذهنم باز است که شاید در اطراف و اکناف دنیا خیلی آدمهایی که اسمشان را شنیدهایم حتی رابطۀ وحیانی با خدا داشتهاند و داستانشان در قرآن نیامده است.
بعد از این آیه همان «اللَّهُ الَّذِي» (غافر:۷۹) که مربوط به انعام است میآید و نهایتاً یک بار دیگر این آیۀ «أَفَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ» (غافر:۸۲) و آن آیۀ « فَرِحُوا بِمَا عِنْدَهُمْ مِنَ الْعِلْمِ» (غافر:۸۳) است که به اینها اشاره کردم. دیگر تا آخر سوره نکتۀ خاصی نمیبینیم که بخواهم روی آن تأکید کنم. پایان سوره یک بیان تاریخی است که این ماجرای مجادله و اینکه پیامبرانی میآمدند و انکار میشدند در طول تاریخ بوده و همیشه هم سنت الهی این بوده که با عذاب الهی روبهرو شدند و به خسران رسیدند. امیدوارم در مجموع حرفهایی که زدم نکات مختصری در مورد محتوای سوره باشد که بتوانید راحتتر وارد جزئیات آن شوید.
