بسم الله الرحمن الرحیم

درس‌گفتارهای سوره انبیاء، جلسه‌ی ۷، دکتر روزبه توسرکانی، رمضان ۱۴۴۵، ۱۴۰۳/۲/۴

۱- فواید مرور چندباره متن

می‌خواهم یادآوری کنم شما وقتی متنی را می‌خوانید و نهایتاً یک تفصیل و درکی از آن پیدا می‌کنید مثل این است که تئوری و نظریه‌ای درست می‌کنید که محتوایش این است. طوری که اجزای آن باهم ارتباط برقرار می‌کنند. وقتی آن نظریه را می‌دیدید باید به صورت مداوم برگردید و ببینید آیا همه چیزهایی که در این متن آمده است را آن نظریه توجیه می‌کند یا خیر. هر دفعه که آدم یک چیزی می‌سازد و برمی‌گردید یک دور که می‌خوانید یک حسی به شما دست می‌دهد ناصافی که مانده است این است. مثلاً اگر بخواهید علف‌های یک باغچه را بچنید، اول که پر علف است وقتی علف‌ها را می‌چنید، چیزهایی را نمی‌بینید بعد که خلوت می‌شود مشاهده می‌کنید چه جاهایی علف بیشتر است دوباره یک بار دیگر می‌چنید مجدد علف‌های جدید می‌بینید. این هم اینگونه است از اول تا آخر می‌خوانید و به جلو می‌روید.

۲- بخش‌هائی از سوره که نیاز به بررسی چندباره دارند

نکته این است: با توجه به چیزهایی که در مورد این سوره گفتیم ناصاف‌ترین جاها کجا است؟ اگر به جایی بخواهیم گیر بدهیم و آن را ادامه بدهیم کجاها است، که به نظر می‌رسد جا برای بحث کردن دارد. لزوماً نمی‌خواهم به آیات و بخش‌های این سوره اشاره کنم، می‌خواهم بحث را کلی‌تر مطرح کنم در عین حال نکاتی در مورد این سوره بگویم.

۱-۲ مرتبط بودن آیات اول با آیات انتهای سوره

اگر از من بپرسید حس من این است که در شروع سوره، غیر از تصویر اولیه در مورد غفلت آدم‌ها، در حالیکه برایشان عذاب و حسابی نزدیک شده است بحث این است که از پیامبر معجزه می‌خواهند. اولاً در شروع سوره است و وزن بالایی دارد، از اول که شروع می‌شود «لاهِیَةً قُلُوبُهُمْ وَأَسَرُّوا النَّجْوَى»(انبیاء:۳) تقریباً تا آیه ۷-۸ بحث این است که اینها معجزه می‌خواهند در حالیکه به آنها کلامی گفته می‌شود، نکته‌ای که بارها در قرآن آمده است. احساس من این است با توضیحاتی که تا اینجا دادیم حل نمی‌شود. ابتدای سوره با انتهای سوره تلاقی خوبی دارد، آخر سوره دوباره به آیات اول برمی‌گردیم، عبارتی که پیامبر می‌گوید «قَالَ رَبِّ احْکُمْ بِالْحَقِّ»(انبیاء:۱۱۲) مانند این است که زمینه‌ای فراهم شده است. چون حکم کردن به حق چیزی است که باعث نزول عذاب می‌شود.

فکر کنم در آن جلسه گفتم ولی اگر تأکید و تکرار کنم اشکالی ندارد آخرین آیه «قَالَ رَبِّ احْکُمْ بِالْحَقِّ وَرَبُّنَا الرَّحْمَنُ الْمُسْتَعَانُ عَلَى مَا تَصِفُونَم»(انبیاء:۱۱۲) واژه رحمان در این عبارت آمده است. انگار پیامبر اگر دعایی کرده است یا گفته حکم کن این مسئله یادآوری رحمت است. مانند چیزی که از حضرت مسیح آخر سوره مائده نقل می‌شود از او می‌پرسند آیا تو گفتی؟ می‌گوید اگر من گفته بودم بعد می‌گوید اگر آنها را عذاب کنی بنده‌های تو هستند انگار یک راهی باز شود تا این کار انجام نشود. به هر حال در اینجا ابتدا و انتها یعنی دو یا سه آیه اول با انتها خیلی خوب جفت و جور می‌شود، ولی به نظر می‌آید نکته‌ای که در ابتدای سوره خیلی پررنگ است در توضیحاتی که دادم روشن نمی‌شود

۲-۲ چرائی ذکر نشانه‌هائی از قیامت که در این سوره آمده است

چیزی که فکر می‌کنم قرار شد بیشتر در مورد آن بحث کنیم این است که طبیعی است که در یک سوره بخشی در مورد توحید و معاد یا بخشی درباره تذکر به معاد و احوال قیامت و بهشت و جهنم داشته باشیم. اگر بخواهیم یک مقدار عمیق‌تر بحث کنیم، این سوال مطرح می‌شود، که چرا این آیات و نشانه‌ها اینجا ذکر شده است. چرا در اینجا حرف از این است که «أَوَلَمْ یَرَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضَ کَانَتَا رَتْقًا فَفَتَقْنَاهُمَا» (انبیاء:۳۰) آیه ۳۰ تا ۳۳ که آیات توحید در طبیعت هستند در خیلی از سوره‌های دیگر هستند. جایی حرف از کشتی است، جایی حرف از روز و شب گفته می‌شود یا ممکن است باران ذکر شود، خیلی چیزها وجود دارد که می‌تواند بیاید. بنابراین صرف اینکه در مورد آیه یا آیات توضیح دهیم کافی نیست و خیال ما راحت باشد که این قسمت از سوره تمام شده است، تمام نشده این مانند جعبه‌ای (box) است که می‌دانیم خوب است که باشد و احتیاجی به توجیه ندارد. طبیعی است که چنین پاراگرافی در چنین سوره‌ای باشد، ولی اینکه در این باکس چه چیزهایی ریخته شده است، باید به محتوای سوره ربط پیدا کند و در مورد جای آن در سوره می‌توان بحث کرد که چرا اینجا آمده است. به عنوان مثال آنچه در ذهن خودم است و می‌شود در مورد آنها بحث کرد، این است که چرا ذکر بهشت و جهنم بعد از قسمت انبیاء است می‌توانست قبل از آن بیاید. اتفاقاً چون قبل آن حرف از عذاب است. وصف بهشت و جهنم در آنجا باشد شاید طبیعی‌تر باشد. بنابراین وجود قطعه‌هایی که آیات توحیدی هستند و حالت استدلال دارند یا در مورد بهشت و جهنم هستند، طبیعی است ولی چرا جا و جزئیات آنها بدین‌صورت آمده است؟. چرا این دفعه در احوال قیامت حرفی از یأجوج و مأجوج نیست؟ و چون یک بار در قرآن آمده مهم است، مثلاً اگر آیات الهی که در یک سوره ذکر می‌شود شب و روز باشد و ده جای دیگر هم ذکر شده، خیلی ویژگی نیست و انتظار نمی‌رود شما روی آن خیلی فکر کنید که چرا در این سوره با توجه به محتوای آن این آیات ذکر شده است. ولی وقتی رتق و فتق زمین و آسمان است، فرق می‌کند. وقتی جای دیگر نیامده است و مختص این سوره است آدم بیشتر حساس می‌شود که باید ارتباطی با محتوای سوره پیدا کند.

همینطور چرا در وصف قیامت یأجوج و مأجوج آمده است چه چیزی در این سوره است که موجب شده در وصف قیامت حرف از آنها باشد. نشانه‌های قیامت خیلی چیزها مثل کسوف خورشید، خسوف و زمین لرزه است بنابراین اینها ناصافی است سؤال‌هایی است که باید جواب بدهیم.

هر چیز اختصاصی، هر نکته‌ای که به نظر خاص می‌رسد یا واژگانی که خیلی تکرار شده است باید توجیهی برای آن پیدا شود. آیات خاص، واژگان و نحوه بیانشان، مواردی هستند که وقتی برجسته و خیلی پررنگ باشند باید به آنها برسیم. چرا آیات خاصی از طبیعت انتخاب شدند؟ چرا این وصف درباره قیامت انتخاب شده است؟، اینها سؤال‌هایی هستند که جا دارد در مورد آن بحث شود. فکر کنم در مورد داستان‌های انبیاء وقت گذاشتم اینکه محتوای آنها چه است؟ چرا اینگونه شروع می‌شوند؟ چرا جابه‌جایی در آنها اتفاق افتاده است سعی کردم توضیح بدهم.

۳-۲ چرا در بخش مربوط به حضرت مسیح(ع) و حضرت مریم(ع) نام آنها ذکر نمی‌شود 

ولی اینکه پایان داستان انبیاء با ذکر حضرت مریم است و اسم حضرت مسیح برده نمی‌شود و می‌گوید حضرت مریم و پسرش، کاملاً غیر عادی است. و جزو موارد اختصاصی است. خیلی جاها حرف از حضرت مریم است حتی هم وزن حضرت مسیح است ولی اینکه این شکلی در مورد حضرت مریم و مسیح صحبت شود، نیاز به کنجکاوی دارد.

حرف از زنی است که پسری دارد، درباره حضرت مریم صحبت می‌کند ولی اسم حضرت مریم در سوره نیست. اسم حضرت مریم باشد یا نباشد به‌نظر می‌رسد جزئیات عمیق‌تر لازم دارد. اگر مشکلاتی را حل کنید در مرحله بعد می‌رسید به اینکه چرا اسم حضرت مریم نیست. سوال من این است که چرا اینگونه به حضرت مسیح به عنوان پسر یک خانم اشاره شده است که عجیب و غیرعادی است. اینکه چه اسامی ذکر شدند و چرا، مثلاً در مورد سه اسم اسماعیل، ادریس و ذولکفل. تمام جزئیاتی که اینجا است قابل بحث است. در مورد داستان‌های انبیاء اشاره‌ای کردم که هیچ اشکالی ندارد بعضی از نکات ریز پیام‌هایی برای شخص پیامبر باشد و برای توجیه آن می‌توان استفاده کرد؛ ولی کلیت آن برای خود ما هم معنی دارد.

۴-۲ چرائی استفاده از واژگان خاص

واژه‌ای که اخیراً یکی از دوستان تذکر داد و من این را نمی‌دانستم یا دقت نکرده بودم، شاید آقای عبدالعلی بازرگان در نظم قرآن این را نوشته باشد. ایشان گفته بود فستجبنا ۴ بار در قرآن آمده است و فقط در این سوره است. اگر یک عبارتی فقط در یک سوره ۴ بار بیاید خیلی پررنگ است بنابراین جا دارد که در مورد آن فکر و بحث کنیم. همینطور که پیش می‌روید اول باید فصل‌ها را توجیه کنید که محتوای آنها چیست و چرا آمده‌اند. داخل بخش‌ها هم درباره محتوای آیاتشان و هم در مورد اینکه چرا اینگونه چیده شدند می‌توانید بحث کنید.

بعد کم کم می‌توانید داخل آن بروید تا برسید به اینکه چرا از این واژگان استفاده شده است؟. مثلاً خیلی از آیات در این سوره وجود دارد که می‌توان در آن واژه‌ای پیدا کرد که مترادف‌هایی در قرآن دارد. مثلاً رواسی و جبال و یا واژه‌های دیگر، این از دانش ما بیرون است ولی آخر این جزئیات این است که یک نفر بتواند تشخیص بدهد که که چرا این واژه‌ها اینگونه انتخاب شدند. ممکن است اگر یک نفر دانشش را داشته باشد چند هزار جلسه برگزار شود و نهایتاً باید به اینجا برسد. قبلاً این کار را چند بار به صورت نمونه انجام دادم. یک لحظه فکر کنید که چرا این آیه اینگونه گفته شده است. اگر یک واژه مترادف به ذهن شما برسد و این را جای آن بگذارید ببینید که چه تغییر محتوایی ایجاد می‌شود. حس شما این است که چرا اگر آنگونه گفته شود فرق دارد. یا جابجا کنید ببینید چه تأثیری دارد. سعی کردم بگویم جابجایی داستان حضرت نوح که جلوتر ذکر شده است حداقل یک اثر جالب دارد آن هم این است که بعد از تصویر طوفان تصویر دادگاه می‌آید که خیلی جالب است. یعنی از آنجا به اینجا رسیدن کنتراست خیلی شدید از نظر محتوا ایجاد می‌کند. همین کار را می‌توان با آیات کرد و مترادف گذاشت تا ببینیم تغییرات چه هستند، این راهی است که می‌توانیم جلو برویم.

۳- چرا برای هدایت اقوام نیاز به معجزه بود

چیزی که به نظر من رسید که ضرورت دارد بیان شود و در این سوره مهم است و جزو محتواهای اصلی و عمیق سوره است و باید در مورد آن بحث شود این است که چه شد که اینها احتیاج به معجزه داشتند و به آنها گفته می‌شد معجزه دیگری نمی‌آید ولی تلویحاً به آنها در قبال درخواست معجزه گفته می‌شود کتابی می‌آید: «لَقَدْ أَنْزَلْنَا إِلَیْکُمْ کِتَابًا» (انبیاء:۱۰). «فَلْیَأْتِنَا بِآیَةٍ کَمَا أُرْسِلَ الأوَّلُونَ» (انبیاء:۵) این چیزی است که می‌خواهند و به فکرشان می‌رسد و با تحقیر قرآن را یاد می‌کنند که اصغاث احلام است بعد می‌گویند «فَلْیَأْتِنَا بِآیَةٍ کَمَا أُرْسِلَ الأوَّلُونَ»(انبیاء:۵) یک مقدار که جلو می‌آیید انگار این پاسخ را دریافت می‌کنند که «لَقَدْ أَنْزَلْنَا إِلَیْکُمْ کِتَابًا فِیهِ ذِکْرُکُمْ أَفَلا تَعْقِلُونَ» (انبیاء:۱۰). صفحه اول جدای از تصویر ابتدایی تکان دهنده‌ انگار بحث اصلی این است که کتابی نازل می‌شود. بنظر می‌رسد هیچ حس وقوع معجزه ندارند و احتیاج به چیز دیگری دارند. انتظار من این است که چنین چیزی وقتی در ابتدای سوره با این وضع و با این حجم مطرح می‌شود، بتوانیم از داخل سوره، در جایی و جوابی برای این مشکل آنها پیدا کنیم.

زمینه‌ی اینکه چه پاسخی در سوره برای این مسئله وجود دارد، آمده است فکر می‌کنم در جلسات قبل این زمینه فراهم شد. یک بار یکی از دوستان مطلبی گفت. عمداً گفتم که بحث آن ادامه یابد و انتظار داشتم ادامه پیدا کند ولی نمی‌دانم چرا برعکس شد و قطع شد. در این سوره تصویری است که کم و بیش اختصاصی است، شاید با این تأکید این را جای دیگر نبینید. معمولاً آیه‌هایی که اشاره می‌کنند قوم‌هایی بودند که هلاک شدند و تصویری از هلاکت آنها می‌آید مثلاً می‌گوید صیحته واحده بود غالباً تصویر ترسناکی از اینکه این اقوام به شکلی از بین رفتند ارائه می‌شود. گاهی جزئیات گفته می‌شود و گاهی گفته نمی‌شود. اینجا تصویر عجیبی است شاید به همین دلیل نامتعارف است حتی به نظر من عده‌ای در ترجمه هم دچار مشکل شدند. آیه‌ای که بحث کردیم امیدوارم شک و شبه‌ای نمانده باشد که معنی «لا تَرْکُضُوا وَارْجِعُوا إِلَى مَا أُتْرِفْتُمْ» (انبیاء:۱۳) چیست. این ترجمه که اینها استهزاء می‌شوند خیلی خیلی دور از ذهن و عجیب است. تصویر عجیبی که اینجا است انگار بین حالتی که اینها می‌فهمند که عذاب می‌رسد و قطعی است، فاصله‌ای است و فرصتی دارند ولی نمی‌توانند استفاده کنند. آیه‌ای که می‌گوید «وَحَرَامٌ عَلَى قَرْیَةٍ أَهْلَکْنَاهَا» (انبیاء:۹۵) اشاره به این می‌کند که این سنت الهی است و این بحث در مورد قریه‌ای است که کار از کار گذشته است و نمی‌توانند رجوع کنند.

نکته این است که اینها نباید از عذاب فرار کنند باید برگردند و توبه کنند. شاید بشود از واژگان آن استفاده کرد «لَعَلَّکُمْ تُسْأَلُونَ» انگار مسئولیت زندگی خود را بپذیرند که تا الان چه کاری کردند، سؤال شوند و سعی کنند جبران کنند. بدون اینکه واژه توبه آمده باشد محتوای توبه در این آیات وجود دارد، به مساکن خود برگردند و زندگی جدیدی را شروع کنند، کارهایی که قبلاً می‌کردند را انجام ندهند. یک عبارت کلیدی در این سوره وجود دارد «إِنَّا کُنَّا ظَالِمِینَ» که در مواقع مختلف مرتب تکرار می‌شود و اینجا آمده است. برای اولین بار وقتی می‌گوید فرار نکنید و برگردید «لَعَلَّکُمْ تُسْأَلُونَ» می‌گویند «قَالُوا یَا وَیْلَنَا إِنَّا کُنَّا ظَالِمِینَ» (انبیاء:۱۴) در واقع پیش از اینکه هلاک شوند به اشتباهات و ظالم بودنشان پی می‌برند و اعتراف می‌کنند ولی توان جبران کردن را ندارند. دقیقاً مشکل این است که فرد می‌فهمد اشتباه کرده است و می‌فهمد که نباید اینگونه زندگی می‌کرد ولی امکان این هم ندارد که برگردد. سدهای روانی ایجاد شده است و نمی‌توانند خود را اصلاح کنند و اصلاح پذیر نیستند برای همین است که هلاک می‌شوند، این محتوا در جاهای دیگر قرآن هم وجود دارد.

«إِنَّا کُنَّا ظَالِمِینَ» چندین بار تکرار می‌شود و یک بار همان موقع هم که بحث می‌کردیم(فایل متنی انبیاء:۳)روی آن تأکید کردم در داستان ابراهیم است. داستان ابراهیم که با ظرافت بیان می‌شود، یکی از اصلی‌ترین نکات این سوره است، که به نظر من اینگونه بیان می‌شود. داستان حضرت ابراهیم که بلندترین داستان انبیاء در این سوره است می‌تواند با یک کید خیلی عالمانه‌ای کاری کند که به شوخی و جدی می‌گویم به مقام «إِنَّا کُنَّا ظَالِمِینَ» برسند. یعنی به حالت «إِنَّا کُنَّا ظَالِمِینَ» برسند، چه کاری می‌کند؟. وقتی آنها نیستند نقشه‌ای می‌کشد، بت‌ها را می‌شکند، بت بزرگ را می‌گذارد بعد آنها را با این مسئله مواجه می‌کند که لابد این بت سایر بتها را شکسته است، پس از خودشان بپرسید. در این قسمت از سوره تداعی ایجاد می‌شود و اینها به همین حالت می‌رسند. بعد از اینکه این حرف‌ها گفته می‌شود می‌گویند «فَرَجَعُوا إِلَى أَنْفُسِهِمْ فَقَالُوا إِنَّکُمْ أَنْتُمُ الظَّالِمُونَ» (انبیاء:۶۴) دقیقاً به عبارت نگاه کنید فَرَجَعُوا در آن است گفتند که ما ظالم بودیم. درک اینکه مشرک هستند، سبک زندگی اشتباهی دارند و بفهمند که این اشتباه است بدون اینکه عذاب نازل شده باشد و حضرت ابراهیم اینها را به چنین جایی می‌رساند چطور؟ نه فقط با سخن گفتن با اجرای یک نمایش و برنامه هوشمندانه طراحی می‌کند تا آنها را به چنین جایی برساند تا بفهمند که در اشتباه هستند. تمام نکته همین است. راه دیگری برای اینکه آنها بفهمند اشتباه کردند وجود دارد آن هم این است که استدلال شود و آنها بفهمند که ماجرا چیست؟ نکته‌ مورد سؤال‌شان چیست و چه می‌خواهند؟ می‌گویند «فَلْیَأْتِنَا بِآیَةٍ کَمَا أُرْسِلَ الأوَّلُونَ» (انبیاء:۵) در اقوام قبل چگونه بود، انبیاء گذشته‌ای که ادعا کردند چه کارهایی کردند تو هم همان کار را برای ما بکن. همه ماجرا این است که روندی طی شده است و آن اینکه در دورانی معجزاتی ظاهر می‌شد و مردم ایمان نمی‌آورند و هلاک می‌شدند و الان به دورانی رسیدیم که کتاب نازل می‌شود. یعنی این افراد با سخن مواجه هستند. کل کاری که پیامبرها می‌خواهند بکنند به اقوام انتقال بدهند که شما اشتباه می‌کنید و راه درست این است، راه درست را نشان بدهند تا آنها بفهمند راه زندگی، عقاید و سبک زندگی آنها اشتباه است. آنها با حرف‌های پیامبران نمی‌فهمیدند و نتیجه آن می‌شد که به عذاب نزدیک می‌شدند و عذاب نازل می‌شد. به دورانی رسیدیم یک پیامبر برجسته‌ای مانند ابراهیم شاید برای اولین بار موفق شده بدون اینکه عذابی نازل شود با نمایش پیچیده آنها را به این حالت برساند که بفهمند اشتباه می‌کنند.

۴- چرا اقوام پیامبران پیشین (قبل از حضرت موسی) با وجود معجزات مفهوم پیام را نمی‌فهمیدند

همیشه در قرآن اینگونه است که بقیه پیغمبرها حرف‌هایی که زدند باد هوا شده است و تقریباً کسی چیزی نفهمیده است. گاهی در جواب می‌گویند ما نمی‌فهمیم تو چه می‌گویی، برو و همان عذاب را بیاور. دقیقاً نکته همین است بعضی از اقوام صراحتاً این را ابراز می‌کردند که حرف‌ها را رها کن ما این حرف‌ها را نمی‌فهمیم، ما را نه موعظه کن و نه آیات الهی برای ما بگو. تو می‌گویی عذاب می‌شوید برای ما عذاب بیاور. عذاب که می‌آمد می‌فهمدیدند اشتباه کردند. یک مورد در این سوره مثال زده شده که در لحظه‌ای حضرت ابراهیم موفق شد قوم خود را با اشتباه خودشان مواجه کند. چرا اینگونه است که آدم‌ها نمی‌فهمند و معجزه لازم می‌شود و بعداً عذاب می‌شدند؟ واقعاً علت آن این نیست که بشر پنج هزار سال پیش از نظر قدرت فهم و درک و زبان و استدلال ضعیف‌تر از انسان امروزی است. من این را در بحثی که در سوره اسراء داشتم با تأکید و مفصل گفتم. این تصور اشتباه است که ما همان آدم‌های پنج هزار سال پیش هستیم، بشر فرق کرده است. در سوره شعراء هم این موضوع خیلی خیلی پررنگ است، شاید موضوع اصلی این سوره است. بشر وارد دوران زبان آوری و کلام می‌شود انگار از حالت حیوانی که بیشتر به طبیعت متکی است وارد حیطه فرهنگ می‌شود.

۵- در سیر انبیاء با عدم ارائه معجزات غیر متنی نزول عذاب بصورت نابودی اقوام منتفی می‌شود 

امروزه وارد حیطه‌ای شدیم که فرهنگ زیادی بزرگ شده است و فرهنگ و طبیعت باید حالت تعادل داشته باشند. فرهنگ و دنیای مجازی برای خود دنیایی شده است و مستقل از طبیعت بشر است. الان بشر منکر وجود طبیعت و فطرت است، اوج آن این است که منکر جنسیت هستند و فکر می‌کنند می‌توانند خودشان جنسیت را تعیین کنند. امروزه اینگونه آموزش می‌دهند که مبادا به بچه‌ها بگویید تو دختر یا پسر هستی جنبه طبیعی انسان خیلی چیز مهمی نیست. بعداً باید فرد در دوران بلوغ کم کم انتخاب کند که می‌خواهد دختر یا پسر باشد. بخش مهمی از طبیعتِ بشر جزو فرهنگ شده است. اینکه فرد فکر کند که می‌خواهد دختر یا پسر شود. یعنی ما در حالت افراط در غرق شدن در ذهنیت و فرهنگ هستیم و دنیای مجازی هم کمک می‌کند که در یک جهان غیرواقعی زندگی کنیم. بعضی از نوجوان‌ها در بازی‌های کامیپیوتری زندگی می‌کنند، نمی‌دانم معروف‌ترین فضاهایی که این بازی‌ها در آن انجام می‌شود کدام است ولی ۲۰ سال پیش که این بازی‌ها برای اولین بار آمده بودند، دانشجوهایی بودند که در این بازی‌ها شخصیتی را در شهری داشتند و هر روز بازی می‌کردند و ارتقاء پیدا می‌کردند و ممکن بود شاه هم شوند، هنوز هم وجود دارد. حدس من این است که باید بیشتر شده باشد.

در آن زمان دانشجویی بود که برای من تعریف می‌کرد که او نقش یک جوجه را دارد. یکی رفته بود پادشاه آن شهر را ترور کرده بود همه دنبال او بودند و او پنهان شده بود. این خنده‌دار است ولی فکر می‌کنم برای یک نوجوان اینگونه است که در آن محیط مجازی زندگی می‌کند. بیش از اینکه در خانواده خود و شهر واقعی خود زندگی کند. آنجا می‌تواند دختر یا پسر باشد، انتخاب‌های زیادی دارد، قد او بلند یا کوتاه باشد و این در ذهن آدم‌ها تأثیر می‌گذارد. از نظر من بدیهی است که شما برای انسان غارنشین نمی‌توانید استدلال کنید تا بفهمد اشتباه می‌کند. هرچقدر هم حرف بزنید نتیجه آن می‌شود که می‌گویند ما نمی‌فهمیم تو چه می‌گویی این موضوع در قرآن هم ذکر شده است. مثلاً پدر ما این کار را می‌کرد و ما هم همان کار را می‌کنیم، یعنی انگار ذهن هنوز آنقدر قدرتمند نیست که بخواهد با استدلال چیزی را به او بفهمانید و زندگی خود را عوض کند و اکثراً به این مرحله از رشد نرسیدند.

زبان ناقص است، وقتی زبان ناقص است یعنی ذهن ناقص است، آدمی که در زمان محدودی زندگی می‌کند که واژگان به اندازه کافی ندارد، آموزش ندیده است. همه ما به مدرسه رفتیم و بدیهی است که استدلال بشنویم تا بفهمیم درست یا غلط است ولی لزوماً کسی که آموزش در استدلال ندیده است خیلی واضح است که ممکن است نتواند استدلال کند و استدلالی را که دیگری می‌کند خوب نفهمد. همین الان هم بشر از یک جهاتی دچار ضعف شده است و آن در درک تمثیل است، که بخش مهمی از شناخت است، شاید هزار سال پیش تا الان بهتر می‌فهمیدند. چون آموزش به شدت به سمت منطق و استدلال و قیاس رفته است که در ساینس بکار می‌آید. درک تمثیل انگار برای آدم‌ها سخت شده است و به اندازه کافی تمرین ندارند. بنابراین ما با تاریخی از انبیاء مواجه هستیم که از جایی شروع می‌شود که مردم نمی‌فهمند و راهی برای اینکه به آنها بفهمانید که به «إِنَّا کُنَّا ظَالِمِینَ» برسند وجود ندارد به غیر از اینکه معجزه بیاورید. معنی معجزه چیست؟ آنها نمی‌فهمند چرا، فقط می‌فهمند که او راست می‌گوید و از طرف خدا آمده است و حرفی که می‌زند درست است و صرفاً در همین حد. همان هم نتیجه‌ای نداده است.

در داستان صالح، وی ناقه را به صورت تمثیلی بیان می‌کند، حتی وقتی می‌بینند شتر از کوه درآمد بعد از مدتی به اینجا می‌رسند که شتر را بکشند و خودشان هلاک می‌شوند. دیدن معجزات سخت افزاری خطرناک است چون به این آدم‌ها رشد ذهنی نمی‌دهد فقط آنها را مجبور می‌کند و انگار اجباری برایشان پیش می‌آورد، مانند شرط‌بندی است. اگر این کار(معجزه) را کنم قبول می‌کنی؟ آنها می‌گویند بله، بعد او کار را انجام می‌دهد و اینها تعهدی دارند و قبول می‌کنند ولی تعهدات بیشتری که به قوم و قبیله خود دارند، غلبه می‌کند و بعد از مدتی سر جای خود برمی‌گردند و شتر را پی می‌کنند و کارشان به آخر می‌رسد. ما دورانی از انبیاء را طی کردیم و از معجزات سخت افزاری رسیدم به جایی که امکان اینکه آدم‌ها بفهمند وجود دارد. ابراهیم متن نمی‌خواند، نمایش اجرا می‌کند، حضور خودش و هوشمندی او که اینها با توجه به عقایدشان که چه می‌فهمند. چون آنها فکر می‌کنند و جزو عقاید آنها است که بت‌ها با بعضی از متولیان بتکده حرف می‌زنند و پیام می‌دهند چون این عقیده را دارند می‌توان از آن استفاده کرد تا بفهمند این عقیده دروغ است. چون این سنت را دارند که برای بت‌ها اغذیه ببرند و احتمالاً این توهم وجود دارد که واقعاً بتها غذا می‌خورند. لابد متولیان کلک‌ می‌زدند و غذا را می‌خوردند و می‌گفتند شب بت‌ها خوردند.

چون چنین مواردی وجود دارد، ابراهیم برایشان نمایشی ترتیب می‌دهد و آنها را به چنین مرحله‌ای می‌رساند. ممکن است بعد از ابراهیم هم پیامبرانی بیایند و برای قوم خود این کار را انجام بدهند ولی نکته این است که فرهنگ بشر به جایی رسید که از لحاظ سخت افزاری و ذهن و زبان امکاناتی فراهم شد که نهایتاً قرآن نازل شده است. قرآن بیان حق است، هدایت الهی در قالب زبان است که به همه می‌رسد. الان فرض بر این است که یک پیامبر دائمی در قالب کلام وجود دارد و انسان‌ها هم به جایی رسیدند که می‌توانند این کلام را بفهمند که درست یا غلط است و روی آنها تأثیر بگذارد. انگار ابراهیم با آن نمایش به اضافه حرف‌هایی که می‌زند تبدیل به کلامی در نهایت فصاحت و بلاغت و بیان دقیق حقیقت شده است، اگر آدمی با آن مواجه شود بتواند درک کند که این درست یا غلط است، استدلال یا تمثیل در آن است. متنی است که به صورت نهایی حقیقت را برای بشر بیان می‌کند. قرآن مانند نمایش حضرت ابراهیم است بدون اینکه متولی داشته باشد تا بتواند برای شما توضیح بدهد. به جایی رسیدیم که کلامی است و پیامبر هم لازم نیست کنار آن الصاق شود تا مردم بفهمند. نه معجزه سخت افزاری و نه نمایشی لازم است بلکه بشر از نظر فرهنگی و زبان به جایی رسیده و کتابی نازل شده است که تا ابد می‌تواند نقش معجزه را بازی کند.

۶- شیفت نوع معجزات از حضرت نوح (ع) به حضرت موسی (ع) و پس از او

چه ویژگی در آن داستان است؟ آنها به «إِنَّا کُنَّا ظَالِمِینَ» می‌رسند ولی عذاب نمی‌شوند. شیفت معجزه از حالت سخت افزاری به نرم افزاری، نرم افزاری قاطعیت معجزه سخت افزاری را ندارد یعنی قرآن مانند شتر صالح نیست. آیه‌ای در قرآن است که می‌گوید می‌توانیم کاری بکنیم که همه «أَعْناقُهُمْ لَها خاضِعِينَ» (شعراء:۴) مجبور شوند قبول کنند. اینگونه نیست حتی فرعونی که نماد اوج طغیان و استکبار است در مقابل کاری که حضرت موسی می‌کند گردنش خم می‌شود. قرآن اینگونه نیست در عوض چه حسنی دارد؟ عذاب همراه آن نیست. اینگونه نیست که اگر کسی قرآن را بخواند و نفهمد ولی چیزهایی بفهمد باز در مقابل آن مقاومت کند. من بارها این جمله را از آقای جوادی آملی نقل کردم که ایشان می‌گوید هدایت منحصر در قرآن است. یعنی هر چیزی که باعث هدایت آدم شود در قرآن هست. معنی نزول قرآن این نیست که یک نفر باید این کتاب را بخواند تا با حقیقت مواجه شود. مانند معدنی از حقیقت است (آدم‌هایی آن را می‌خوانند و می‌توانند با دیگران حرف بزنند). آدم‌هایی که آن را می‌فهمند در مواقعی که بحثی پیش می‌آید می‌توانند از قرآن استفاده کنند و چیزهایی را به مردم بگویند و آنها را با حقیقت مواجه کنند. اینکه کسانی که قرآن دستشان است چقدر قرآن را به درستی ترویج کردند بحث مجزایی است.

نکته این است که اینجا ما با یک چیزی شبیه معجزات مواجه هستیم ولی نرم افزاری است و این مانع از نزول عذاب به آن معنایی که قومی شتر را دیدند و نابود شدند، می‌شود. بلکه امکان اینکه حیات آنها ادامه پیدا کند وجود دارد. در مورد خود قرآن که برای افرادی که معاصر آن بودند، نازل می‌شد به دلایلی امکان آنکه بفهمند معجزه است، شاید خیلی بیشتر از ما بود و نهایت منجر به این شد که در جنگ‌ها شکست خوردند و عده‌ای هلاک شدند. این اتفاق در زمان نزول قرآن هم نیفتاد که یک عده نجات پیدا کنند. نرمال این است. در طول تاریخ انبیاء اینگونه ذکر می‌شود که قبل از حضرت موسی وقتی مؤمنین از دین خارج می‌شدند عذاب نازل می‌شد و همه از بین می‌رفتند. مؤمنین هجرت کردند و مکه هم سر جای خود ماند و بعد از مدتی فتح شد. یک عده در جنگ‌ها کشته شدند و مسلمان‌ها مکه را گرفتند و بت‌پرستی از بین رفت.

حضار: پیامبری مانند نوح معجزاتی داشت که در قرآن نیامده است؟

 یک آیه است که باید این را ملاک بگیرید که هیچ قومی هلاک نمی‌شود مگر اینکه بینه برای آنان باشد. ممکن است عمر طولانی حضرت نوح برای آن آدم‌ها بینه بوده باشد و باید می‌فهمیدند یا اتفاق‌هایی افتاده است. این ذکر شده است اتفاق عجیب در مورد حضرت نوح بود که ۹۵۰ سال رسالتش طول کشید. بنابراین عذاب وقتی نازل می‌شود که بینه رسیده باشد و راهی برای فرار وجود نداشته باشد. موضوع این است که آیات بینات سخت افزاری با آیات بینات نرم افزاری فرق دارند. این نرم‌تر است و انگار رحمتی در آن وجود دارد. فرهنگی ایجاد می‌شود که قانع کننده است و با آن مواجه می‌شوید و نمی‌پذیرید ولی اینگونه نیست که بلافاصله هلاک شوید. این سوره از ابتدا که شروع می‌شود این بحث در آن است به تدریج که «إِنَّا کُنَّا ظَالِمِینَ» گفته می‌شود انگار عذاب که نازل می‌شود آنها به چنین حالتی می‌رسند و در سوره ابراهیم می‌بینید که بدون عذاب و با حرف زدن و مراوده به اینجا می‌رسند که انگار به ما می‌گوید سیر انبیاء به این سمت است که به معجزه نرم افزاری برسیم.

حضار: معجزه حضرت سلیمان و آوردن تخت و شیئی وسط اینها است و سخت افزاری است و نرم افزاری نیست ولی تغییراتی می‌دهد که دردسر سخت افزاری را نداشته باشد.

جواب: اینگونه می‌فهمم که اگر تخت را تغییر نمی‌دانند طرف با معجزه‌ای مواجه می‌شد که ممکن بود باعث هلاک خود و قومش شود. می‌توان اینگونه تعبیر کرد که گویا تغییرات راهی باز می‌کنند برای اینکه عذاب نشوند.

یک نفر می‌تواند بگوید که آن تغییردر آن حدی نبود چون خیلی از معجزات اینگونه است که حالت شرط داشت: آیا می‌توانی این کار را انجام بدهی؟ طرف این کار را انجام می‌دهد بعد باید ایمان بیاورد. اینکه خودتان یک کاری کنید که دل طرف نرم شود که شما طرف حق هستید. مسئله این است که اگر بینه خیلی قاطع باشد می‌گویم سخت افزاری، جوری که «أَعْناقُهُمْ لَها خاضِعِينَ» (شعرا:۴) به این حالت برسد طرف در مرحله هلاک است. اگر نپذیرد و به احتمال زیاد نمی‌تواند بپذیرد، بعد از مدتی فراموش می‌کند و برای آن توجیه می‌آورد و به زندگی اینرسی برمی‌گردد و زندگی او نمی‌گذارد، او وارد سبک زندگی درست شود. نکته این است که تکاملی در حیطه ذهن و زبان از نظر سخت افزاری در بشر وجود دارد و مطابق با همین تکامل انگار چاره‌ای نیست. انگار فقط سخت افزاری می‌توان با آنها حرف زد و حقیقت را به آنها انتقال داد تا به «إِنَّا کُنَّا ظَالِمِینَ» برسند. همینطور که جلو می‌رود حضرت ابراهیم نمایشی اجرا می‌کند تا بفهمند و به جایی برسند که یک متن داریم، پیامبر هم کنار آن نیست و این متن حقیقت را بیان می‌کند. آدم‌ها با حقیقت و هدایت در قالب زبان مواجه می‌شوند، معنی آن این نیست که قرآن به مردم داده شود تا بخوانند، مسئله این است که قرآن دست عده‌ای است و این تبدیل به یک فرهنگ می‌شود و این فرهنگ چیزی است که بین بشر است و می‌تواند برای آدم‌ها قانع کننده باشد. می‌توانند بپذیرند و اگر نپذیرند نمی‌میرند نکته همین است.

 فکر می‌کنم تأکیدی که می‌کند و به پیامبر می‌گوید رحمت العالمین هستی این است یعنی که ای پیامبر، تو به جایی رسیدی و پیغمبری هستی که چیزی آوردی که انگار بساط هلاکت قریه‌ها تمام می‌شود. نه اینکه آدم‌ها عذاب نشوند، بلکه انفرادی و جمعی تنبیه می‌شوند ولی نه به شکلی که وجود داشت. اگر خیلی گناه کنند ممکن است صلاح این باشد نسل آنها برچیده شود. مثلاً جنگ‌های بزرگ تنبیه‌هایی برای آدم‌های خلافکار است، حقیقت را نمی‌پذیرند و سبک زندگی انحرافی به وجود آوردند که بهتر است نباشند. مانند قوم لوط، سبک زندگی دارند که مستوجب هلاک شدن هستند. من فکر می‌کنم این یک لایه زیرینی است که نه خیلی با صراحت ولی در این داستان‌ها و آیات بیان می‌شود. که ذکری به تو دادیم در داستان انبیاء به نظر من که کاملاً حالت تعمدی دارد. در داستان انبیاء بعد از اینکه داستان حضرت ابراهیم تمام می‌شود می‌گوید «وَنَجَّیْنَاهُ وَلُوطًا إِلَى الأرْضِ الَّتِی بَارَکْنَا فِیهَا لِلْعَالَمِینَ» (انبیاء:۱۷) اینها به سرزمینی می‌روند که برکت دارد. در مورد خود قرآن می‌گوید این ذکری است که برکت دارد.

در داستان سلیمان هم تکرار می‌شود: در داستان سلیمان آیه ۸۱ «وَلِسُلَیْمَانَ الرِّیحَ عَاصِفَةً تَجْرِی بِأَمْرِهِ إِلَى الأرْضِ الَّتِی بَارَکْنَا» (انبیاء:۸۱) سرزمین مبارک بعداً در مورد قرآن گفته می‌شود که ذکر مبارک است. در مورد پیامبر گفته می‌شود که تو رحمت للعالمین هستی از چه جهت رحمت است؟ از نظر هلاکت قریه‌ها که باید رجعت کنند که نمی‌توانند و بر آنها حرام است. یک جوری در این سوره آمده است و به نظر می‌رسد کم کم توجیه می‌شوند که نزول کتاب به نفع آنها است. آنها (قوم پیامبر) مقدمات هلاک خود را فراهم می‌کنند که درخواست معجزه‌ای مانند معجزات اولیه را می‌کنند، اتفاق خوبی در دنیا می‌افتد. اینکه نبوت ختم می‌شود. بشر به جایی می‌رسد که کتاب می‌تواند در قالب زبان بیان شود و عده‌ای به آن ایمان بیاورند، مانند چشمه‌ای می‌شود که جاری است. پیامبران باید چه کاری کنند؟ معجزه بیاورند که دوباره به نقطه اول برگردیم؟!!

از یک جایی به بعد به دلیل آشفتگی فرهنگ میلیون‌ها حرف زده می‌شود و آدم‌ها هم در این فرهنگ‌ها گیج هستند. نمی‌دانم چه کاری می‌توان کرد. باید پیامبرانی بیایند که کتاب‌ها را حذف کنند؟!، به یک جایی رسیدیم که دچار زیادی فرهنگ شدیم. فکر می‌کنم چنین گرایشی در این سوره وجود دارد که مسئله اولیه را به نوعی جواب می‌دهد. «إِنَّا کُنَّا ظَالِمِینَ» و اینکه حتی قبل از هلاک به آنها فرصت داده می‌شود خیلی در قرآن نیست و اختصاصی این سوره است. این تصویر که گویا به آنها مهلت داده می‌شود، برای همین بسیاری آیه‌ها را بد فهمیدند. در جاهای دیگر قرآن این تصویر وجود ندارد در این سوره چنین نکته‌ای است و در داستان ابراهیم تکرار شده است و مطلبی را می‌خواهد بگوید، این تصور من است.

۷- دوگانگی تکوین و تشریع (از خلق به امر)

نکته‌ای که خیلی روی آن تأکید کردم: دوگانگی کلی که در مورد تکوین و تشریح یا خلق و امر وجود دارد. قرآن در مقابل مسیح است. مسیح اوج انسان کامل و کمال تکوین است و اینجا هم در قالب زبان، منظور از تشریع، شریعت نیست متنی که جنبه زبانی دارد. آن کلمه(مسیح) تکوینی است و این کلمه(قرآن) در قالب زبان به معنای واقعی کلمه است. دوگانگی تکوین و تشریع، و خلق و امر: قرآن در مقابل مسیح است؛ تبعاً حضرت مریم در مقابل پیامبر است. یک مسئله عجیب در این سوره این است، با اینکه از اول بحث نزول قرآن است ولی کلمه قرآن و اسم مسیح نمی‌آید. در مورد ذکر صحبت می‌شود ولی قرآن نمی‌گوید کلمه را به کار نمی‌برد در حالیکه ۳۰ آیه در همین مورد بحث می‌کند. آنها به چه چیزی اصغاث احلام می‌گویند؟ آیاتی را که پیامبر می‌خواند می‌گویند سحر است. سحر پیامبر کلام سحرآمیزی است که می‌آورد و می‌گوید از طرف خداوند می‌آورم. مدام این بحث می‌آید و شما انتظار دارید بگوید قرآن ولی می‌گوید ذکر. اسم حضرت مریم هم نیامده است، نامی از مسیح هم ذکر نمی‌شود و بعنوان محصول جانبی (byproduct) حضرت مریم به آن اشاره می‌شود.

حضار: در بخش داستان پیامبران به نظر ظاهری شروع می‌کنیم یعنی پیامبران فضای ظاهری را جلو می‌برند یک جایی به بعد فضا بسط پیدا می‌کند.

جواب: به نظر من اگر انتهای این بخش را در فضای باطنی عمیق ببینیم خیلی عجیب نیست که اسم برده نشود انگار خیلی پنهان است و در فضای عمیق باطنی هستند. شاید اینگونه بتوان تعبیر کرد و این گرایش در داستان پیامبران وجود دارد: اینکه در ظاهر داود و سلیمان به اوج می‌رسند ولی واقعاً مسیح است که به اوج می‌رسد. داود و سلیمان حکومت ظاهری دارند مثلاً به جایی می‌رسند که سلیمان نسبت به داود یک پله بالاتر است چون باد و شیاطین در اختیار او هستند. به نظر می‌رسد همه چیز در اختیار حضرت مسیح است، بعبارتی اوج قدرت به معنای واقعی کلمه است. اینکه سلطنت داود و سلیمان قرار است تجدید شود و قرار است موجودی باشکوه بیاید، اینها نفهمیدند چون در ظاهر اینگونه نبود، تاج نداشت ولی انگار بر همه دنیا سلطه داشت. همه معجزات یک طرف و اینکه با گِل پرنده می‌سازد یک طرف چون حیات ایجاد می‌کند. در مورد زنده کردن مرده به ذهن می‌رسد که با مرده کاری کنیم و چیزی تزریق کنیم شاید حیات او برگردد. ولی اینکه می‌گوید با گِل پرنده درست می‌کنم در حقیقت حیات ایجاد می‌کند این در حد کارهایی است که فقط از خداوند برمی‌آید.

شاید نکته‌ای که می‌گویید نام نبردن نشان از این دارد که اینها اصولاً در عالم ظاهر نیستند. نام در حیطه کلام، زبان و تشریع است، اینها اوج تکوینی جهان هستند بنابراین از آنها نام برده نشده است. اینجا سؤالی مطرح است و آن اینکه چرا نام برده نمی‌شود، چرا اسم قرآن و مسیح نمی‌آید؟ اینها قابل بحث است.

۸- انتقال برکت وجود انبیاء: از مادی به معنوی (تمثیل جدا شدن ارض از سماء)

می‌خواهم وارد موضوع دیگری شوم به موضوعی رسیدیم که انگار برکتی در انبیا است و از جنبه مادی به جنبه معنوی رسیده است. اگر بخواهیم تمثیلی نگاه کنیم انگار از ارض به سماء منتقل شده است. معنویت مانند آسمان است همیشه آسمان نشان از معنویت دارد، چیزهای زمینی و چیزهای آسمانی داریم به همین معنا زمین و آسمان خودشان تصویر واقعیت‌هایی هستند که در عالم وجود دارد.

می‌خواهم از اینجا به رتق و فتق برسم اینکه آسمان و زمین باهم یکی بودند بعد از هم جدا شدند، این به این موضوع ربط دارد یا خیر. آیات اینگونه است که زمین از آسمان جدا شده است، سمبلیک به آن فکر کنید انگار چیزهایی معنوی به وجود آمده است که انگار دور از دسترس است. آدم‌ها در زمین زندگی می‌کنند و بالای سر آنها آسمان است، آسمان جایی است که از آن وحی می‌آید، انبیاء با آنجا ارتباط دارند، مردم روی زمین زندگی می‌کنند. آنچه اینجا توصیف می‌شود این است که از آسمان آب روی زمین می‌آید که منشأ حیات است. اگر بخواهید تمثیلی به آن نگاه کنید بارها این در قرآن گفته می‌شود که انبیاء می‌آیند و شما را دعوت می‌کنند که حیات پیدا کنید. واقعاً آدمی که معنویت ندارد مرده است، بنابراین وحی و آنچه که انبیاء با خود می‌آورند مانند باران، ارض و جهان اجسام را زنده می‌کند. اینکه سلسله مراتب معنوی به وجود آمده است، عالم که خلق شد انگار آخر آن به اجسام رسیده است. به این می‌ماند که آسمان از زمین جدا شده است، یک عالم اجسام و چیزهای بی‌جان داریم، آسمانی بالای آن است که در ابتدای خلقت باهم یکی بودند حالا ازهم جدا شدند و از آسمان آب می‌بارد.

چرا از نظر معنوی به آدم‌های سطح بالا اوتاد می‌گویند؟ در قرآن به کوه‌ها اوتاد گفته می‌شود. چون اینها هستند که بطریقی جهان را حفظ می‌کنند. بارش‌هایی که از آسمان می‌بارد روی کوه‌ها جاری می‌شوند و باعث پخش آن می‌شوند. استراکچر (ساختار) کوهستان مانند لوله کشی کلی است، اولاً ما می‌دانیم اینها باعث باریدن می‌شوند، خود کوه‌ها در بارش تأثیر دارند همانطوری که درخت‌ها تأثیر دارند. بعد باعث ذخیره سازی و توزیع می‌شوند، کوه‌ها استراکچر توزیع آب در کره زمین هستند. ولی فرض کنید کوه‌ها موجب بارش برف و باران می‌شوند. چرا می‌خواهم بگویم اینها به این آیات می‌خورد؟ وسط آیات «أَوَلَمْ یَرَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضَ کَانَتَا رَتْقًا فَفَتَقْنَاهُمَا» (انبیاء:۱۰) از آب همه چیز زندگی پیدا می‌کند، بعد می‌گوید «وَجَعَلْنَا فِی الأرْضِ رَوَاسِیَ أَنْ تَمِیدَ بِهِمْ وَجَعَلْنَا فِیهَا فِجَاجًا سُبُلا لَعَلَّهُمْ یَهْتَدُونَ» (انبیاء:۳۱) واژه هدایت یک طوری است، اگر هیچ حسی نسبت به اینکه اینها به صورت تمثیلی به چیزی اشاره می‌کنند که مربوط به انبیاء می‌شود را نداشته باشید، یعنی چه راه‌هایی برای هدایت ایجاد می‌شود؟ در اینجا راهیابی معنی دارد ولی انگار یک دفعه این واژه آدم را به این فضا می‌برد که گویا از چیز دیگری در پشت آن صحبت می‌کند.

واقعیت این است که انسان فکر می‌کند راه‌ها را خودمان می‌سازیم، ولی در این آیه گفته می‌شود کوه‌ها و رودهایی که به وجود می‌آید خود به خود راه ایجاد می‌کنند. شما اگر به تمدن‌های بشری نگاه کنید تقریباً همه در اطراف رودها تشکیل شدند. رودها در محل سکنی گزیدن انسانها نقش زیادی دارند. اینکه راه‌هایی ایجاد می‌کنند بله ولی بکار بردن کلمه هدایت در اینجا ذهن را به این سمت می‌برد که پشت ماجرا را نگاه کنیم. بنابراین در اثر خلقت، بین زمین و آسمان فاصله‌ای افتاده است و در اینجا است که انبیاء حیات را از بالا می‌آورند و توزیع می‌کنند و اوج آن قرآن است. چیزی از آسمان آمده است و کسانی که قرآن می‌خوانند آن را توزیع می‌کنند که آب به همه جا برسد.

فکر کنید قرآن نازل شده و در دست مسلمان‌ها است، ما باید مانند رودهایی باشیم که این هدایت را به همه جای دنیا می‌بریم. قرن‌ها است که مسلمان‌ها دچار خفت و خواری هستند این مقدار کم است. یعنی با کاری که با قرآن کردند شاید نزدیک بود که قریه اهلکنا کلاً نابود شوند، کتاب را چاپ نکردند، ننوشتند و یا به زبان‌های مختلف ترجمه کنند. وظیفه مسلمان‌ها است، خود مسلمان‌ها در قرن اول باید دارالترجمه درست می‌کردند و به تمام زبان‌های دنیا ترجمه می‌کردند. مسلمان‌ها کاری به قرآن ندارند، خودشان هم هدایت نمی‌شوند چه رسد به اینکه با آن کسی را هدایت کنند، از ابتدا سدی بالا کوه ایجاد کردند، آب‌ها آنجا جمع شده و قرآن در دنیا جاری نشده است. مسلمان‌ها می‌خواهند با زور به خودشان عزت و شکوه بدهند که چه عزت و شکوهی داشتند.

مانند کاری که اسرائیل با سفارت ما در سوریه کرد، یک بار ایران در سوریه همین کار را با رهبرهای درجه یک گروه‌های مثل داعش کرد. تمام سران درجه بالای این گروه جلسه مهمی داشتند، ایران با زدن چند راکت همه را کشتند. چون یکی از آنها آدم خیلی مهمی بود، این خبر خیلی مهم شد و آن گروه کلاً از بین رفت. مطابق با گزارش‌ها، این حادثه باعث شد اعضای یکی از آن گروه‌ها در گروه‌های دیگر پخش شدند و دیگر گروهی باقی نماند. این اتفاق روی من خیلی تأثیر داشت و باورم نمی‌شد اینها چنین روحیه‌ای داشته باشند. یکی از سخنرانی‌های کسی که رئیس آنها بود و در آنجا کشته شد را در جمع طرفدارهای او گوش کردم، می‌گفت ما باید دوران مجد و عظمت اموی را احیاء کنیم. اینها سوری بودند و احساسشان این بود که دوران مجد و عظمت مسلمان‌ها، دوران عبدالملک مروان است. مسلمان‌ها نمی‌فهمند که از نظر معنوی وظیفه‌ای داشتند، انجام ندادند و به خواری و ذلت افتادند.

می خواهند کارهای نظامی کنند، آدم سر ببرند، نمی‌خواهند بپذیرند که یک عامل معنوی باعث بدبختی آنها شده است. می‌خواهند با زور به دوران مجد برگردند، کلاً هیچ حسی از اینکه آیا دوران عبدالملک مروان اسلامی بود یا خیر یا به قرآن ربط داشت یا خیر ندارند. به ما کتابی داده شده است و وظیفه اصلی ما در این دنیا تبعاً باید این می‌شد که این کتاب را ترویج کنیم، عقاید آن را آشکار کنیم ولی تقریباً کاری نکردیم. خیلی خیلی شانس آوردیم که زنده هستیم با همین فرمان کارهای نظامی بروند تا اصل ماجرا و منشأ آن را از بین نبرند و برنگردند. آیت الله علامه طباطبائی شکایت می‌کند که چگونه آدم‌ها می‌توانند مجتهد شوند بدون اینکه قرآن خوانده باشند. فرد دانشمند اسلام است و مردم باید از او تقلید کنند ولی قرآن بلد نیست. هیچ نیازی نیست که شما قرآن بخوانید و بلد باشید و بخواهید اجتهاد بگیرید.

این صحبت را چندین بار نقل کردم؛ آقای جوادی آملی دربخشی از سخنرانیش می‌گوید لازم نیست روایت هم بخوانند. نقل می‌کند که علامه این را گفته است ولی واقعیت این است که در حوزه‌ها به واقعیت هم کاری ندارند. چند کتاب است که همان‌ها را می‌خوانند حتی مستقیم روایات را هم نمی‌خوانند. درکل معلوم نیست چه کاری می‌کنیم. کلاً اتفاق مهمی در دنیا افتاده است، نمی‌خواهم بگویم مسیحی‌ها خوب عمل کردند ولی آنها سعی کردند، درکی از مسیح ایجاد کنند و چیزی از مسیح را در دنیا ترویج بدهند. خیلی بیشتر از مسلمان‌ها کار کردند. مسلمان‌ها همچنان فکر می‌کنند که امت خداوند در زمین هستند، این هم حتماً آزمایشی است و چند قرن طول کشیده است و می‌گذرد.

این موضوع که توجیهی داشته باشیم که چرا آیاتی که از طبیعت آیات توحید هستند نقل شدند، اینها لایه تمثیلی دارد که با محتوای این سوره هماهنگ است.

۹- پاسخ به سئوالات

اگر سؤالی دارید بفرمایید. واقعاً دوست داشتم در این جلسه قسمت اول غلیظ‌تر شود، فکر می‌کنم بد نیست که بدانیم در جلسات آخر چه کاری مانده است و خوب است که انجام شود و بیشتر بحث کنیم. خدای نکرده این احساس به کسی دست ندهد که بحثی بود و تمام شد. مطالبی را به صورت کلی و بعضی از جزئیات را گفتم، امیدورام این در ذهن شما بماند که اگر ۱۰ جلسه دیگر هم بگذاریم اینگونه است که در سوره‌های قرآن همیشه نکاتی هست که ناگفته می‌ماند. یأجوج و مأجوج را نگفتم جلسه را تمام کنیم تا حمله نکردند. اگر سؤالی جزء یأجوج و مأجوج دارید بفرمایید. چون در مورد یأجوج و مأجوج در سوره کهف در مورد ماهیتشان صحبت کردم مایل نیستم بیشتر از این صحبت کنم. فکر می‌کنم قوم مغول نیستند و غیرعادی‌تر هستند. چگونه «مِنْ کُلِّ حَدَبٍ یَنْسِلُونَ» (انبیاء:۹۶) چگونه ممکن است آدم‌هایی باشند یک سدی بشکند بعد «مِنْ کُلِّ حَدَبٍ یَنْسِلُونَ» (انبیاء:۹۶) آیا امکان دارد؟ ممکن است آدم چنین تصویری به صورت واقعی از خود بسازد که چنین آدم‌هایی هستند که در همه جا حضور دارند. آنجا می‌توان توجیه کرد این به عنوان نکته مبهم بماند که خودتان ادامه بدهید.

حضار: من یک سوال از آیه ۳۵ دارم «کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ» (عنکبوت:۵۷) که ساختار آن برایم کمی عجیب است. ؟؟ انگار دائماً در حال چشیدن مرگ است.

پاسخ: فکر نمی‌کنم از نظر ادبی باشد، نکته جالب این است که چرا نمی‌گوید همه می‌میرند بلکه می‌گوید همه مرگ را می‌چشند. فکر کنم این بارزتر است که باید در مورد آن بحث شود. مثلاً حضرت مسیح مرگ را چشیده است ولی نمرده است. شاید امکان اینکه حالتی متفاوت‌تر از مرگ پیش بیاید وجود دارد شاید بتوان اینگونه تعبیر کرد.

حداقل یک مورد در قرآن هست که به جای اینکه بگوید مُرد، با صراحت می‌گوید او را پیش خود بردیم. چیز متفاوتی است. در مورد حضرت مسیح قطعاً بنا به این آیه ذائقه الموت پیش آمده است ولی موت پیش نیامده است. ظرافتی اینجا است که چرا از چشیدن مرگ صحبت می‌کند، اینکه مدام می‌چشد، حس من این نیست که از نظر ادبی حالت استمرار دارد کما اینکه می‌توان اینگونه هم تعبیر کرد همانطور که می‌گوید این ساعت، گاهی ساعت مرگ است همانطور که به سمت شما می‌آید ما به تدریج به سمت مرگ می‌رویم بنابراین مرگ حالت استمرار رفتن به سمت مرگ است. ولی نکته اصلی این است که بفهمیم که چرا ذائقه الموت می‌گوید و نمی‌گوید می‌میرند.

حضار: در قرآن همین یک بار آمده است؟

حضار: نه سه بار آمده است.

پاسخ: آمار را ایشان دارند.

حضار: همین الان سرچ کردم

حضار: در مورد حضرت ابراهیم حالت به آتش افتادن و سرد شدن خیلی شبیه بهشت و جهنم است انگار از جهنم رد می‌شود و به بهشت می‌رسد. از آتش رد شده و به جای سردی رسیده است و سلامت است، می‌توان گفت تصویر باطنی است در مورد تصویر تمثیلی صحبت کردید

پاسخ: فکر کنم بلافاصله بعد از آن حرف از این می‌زنند کسانی که بت پرست هستند در آتش می‌افتند. قرینه‌سازی بین اینکه ابراهیم را می‌خواهند به آتش بیندازند ولی خودشان در آتش می‌افتند، مطمئن نیستم. در مورد «مِنْكُمْ إِلَّا وارِدُها» (مریم:۷۱) شاید منظور شما این است که بهشت مانند «بَرْداً وَ سَلاماً» (انبیاء:۶۹) است شاید این جلوه حقیقتی است که در عالم وجود دارد.

جلسه ۷ – سوره انبیاء
0 0 votes
Article Rating
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
بستن منو