بسم الله الرحمن الرحیم

درس‌گفتارهای سوره یونس، جلسه‌ی ۴، دکتر روزبه توسرکانی، ۱۳۹۲

۱- مقدمه و مروری بر جلسه گذشته

۱-۱ نظریه تصمیم پاسکال, ایمان به آخرت و انتخاب شیوه زندگی

من چند ایمیل و مکالمه داشتم در مورد استدلال پاسکال و بحث‌هایی که کردم؛ نکته کوچکی تذکر می‌دهم, بعد طبق روال سوره را تا انتها می‌خوانیم و ادامه می‌دهم. من اشاره‌ای به استدلال معروف پاسکال کردم که قرار است نتیجه آن این باشد اگر آدم معقول بخواهد در مورد شیوه زندگی خود تصمیم بگیرد عقل به ما می‌گوید که باید این ملاحظه را داشته باشیم که چون احتمال این هست که زندگی ابدی وجود داشته باشد پس باید این را در محاسبات خود داخل کنیم و شیوه زندگی متناسب با این احتمال را پیش بگیریم. من این را تحت عنوان استدلال پاسکال بیان کردم. اولاً ایمیلی دریافت کردم که روایتی از امام جعفر صادق بود که محتوای مشابه این دارد و شاید شما هم شنیده باشید. شاید مثلا در یونان هم بتوانید یک متنی پیدا کنید و فیلسوفی چنین استدلالی کرده و الی آخر. علت اینکه به عنوان استدلال پاسکال معروف است این است که پاسکال به آن فرمی از نظریه تصمیم داده است. یعنی صراحتاً از احتمال و امید ریاضی صحبت می‌کند که بحث‌های تثبیت شده نظریه تصمیم هستند. استدلال پاسکال را شما می‌توانید به عنوان مسئله ساده‌ای در نظریه تصمیم ارائه دهید. چون می‌خواهیم بگوییم معقول رفتار کردن چگونه است. اگر کسی بخواهد معقول رفتار کند باید اینگونه کند. بالاخره اینکه بگوییم بر پایه نظریه تصمیم صحبت می‌کنیم که یک نظریه جاافتاده علمی و ریاضی است و امروزه همه می‌پذیرند یک مقدار روال کار را ساده‌تر می‌کند. وگرنه شهود بیان این مطلب ساده است. یعنی لازم نیست یک ماتریسی داشته باشید یا احتمالی بلد باشید و حساب کنید یا امید ریاضی حساب کنید. شهوداً اینگونه است شما احتمال ضرر نامتناهی را بدهید این احتمال را حتماً در محاسبه و کاری که می‌خواهید انجام بدهید دخیل می‌کنید. ولو اینکه این احتمال ضعیف باشد این را دخالت می‌دهید.

بنابراین بیان شهودی این استدلال قطعاً سابقه دارد, منتها بیان پاسکال یک بیان دقیق براساس ریاضیات تثبیت شده است. برای همین شاید من ترجیح دادم که با آن بیان, مسئله را بگویم. نتیجه‌ای که می‌خواستم بگیرم ضعیف‌تر از این است. پاسکال می‌خواهد نتیجه بگیرد شما باید براساس شیوه دینی زندگی کنید, شیوه‌ای که همراه با ایمان به آخرت است. نتیجه ضعیف‌تر این است که بالاخره این احتمال باید در تصمیم‌گیری و شیوه زندگی شما دخالت کند. معقول نیست که این احتمال را کلاً ندیده بگیرید که جهان ابدی است و این احتمالی که می‌دهید ادیانی وجود دارند و حرف از بهشت و جهنم زدند راست باشد. آن چیزی که من لازم داشتم و می‌خواستم بگویم چگونه اینها شب‌ها می‌خوابند؛ حداقل این است که اگر روی شیوه زندگی آنها تأثیر نمی‌گذارد باید این تأثیر را روی آنها بگذارد که یک مقدار ناآرام باشند. فرض کنید شیوه زندگی خودشان را براساس اینکه آخرتی نیست و بهشت و جهنمی نیست انتخاب کردند حداقل آن احتمال باید یک جوری اینها را ناآرام کند, چون مطمئن نیستند که جهان ابدی نیست. یک آدمی که مطابق با فرامین دینی زندگی نمی‌کند مطمئن نیست که بهشت و جهنمی نیست بنابراین باید ناآرام باشد اگر معقول است، این ضعیف‌تر از چیزی است که به عنوان یک چیز واسطه گفتم.

۲-۱ چالشی در نظریه تصمیم پاسکال

فکر می‌کنم استدلال کاملاً معتبر است و نکته‌ای که یکی از دوستان در انتهای جلسه قبل به آن اشاره کرد بد نیست در مورد آن چند دقیقه صحبت کنم. یک پاسخی که ممکن است یک نفر به این استدلال بدهد در آن جلسه‌ای که این را مطرح کردم یک بحث کوچک اینگونه شد که فرض کنید ادیان و گرایش‌های فکری مختلفی وجود داشته باشد که همه آنها حرف از بهشت و جهنم زدند و حرف‌های متناقض و شیوه‌های زندگی متعارضی را ارائه کردند. یکی به یک چیزهایی فرمان داده و گفته اگر اینگونه زندگی نکنید جهنم می‌روید. برای اینکه خیلی حالت خیالی پیدا نکند یک چیز واقعی آن این است فرقه‌های ادیان مختلف چه ادیان ابراهیمی و چه ادیان غیرابراهیمی معمولاً معتقد هستند که اگر عضو فرقه ما نباشید و این اعمال را به این شکل خاص و تحت سرپرستی افراد خاص انجام ندهید به جهنم می‌روید. بنابراین اینگونه نیست ماتریس تصمیمی که پاسکال از آن حرف می‌زند دو سطر ندارد که یکی ایمان به آخرت و دیگری عدم ایمان به آخرت باشد. ایمان مسیحی برای خودش یک چیزی می‌گوید، ایمان اسلامی یک چیز دیگر می‌گوید، شیعیان می‌گویند اگر شیعه نباشید جهنم می‌روید، یک عده از سنی‌ها می‌گویند اگر شیعه باشید به جهنم می‌روید و الی آخر. بنابراین سطرهای مختلفی به وجود می‌آید و استدلال آنگونه که پاسکال میل دارد پیش نمی‌رود.

با همان نظریه تصمیم حتی اگر بخواهیم چیزی شبیه آن که پاسکال می‌خواست استنتاج کند را نتیجه بگیریم باز این مشکل, مشکل خاصی نیست. حرف از این است فرض کنید شما سطرهای مختلفی دارید که یک شیوه‎های (style) مختلفی از زندگی را بیان کردند که باید اینگونه زندگی کنید تا بهشت بروید، نهایت این است هر کدام از این حرف‌ها درست باشد شما یک احتمال ضعیفی می‌دهید که آخرتی باشد. فکر می‌کنم استدلال پاسکال اینگونه پیش می‌رود که چون احتمال وجود دارد که آخرتی وجود داشته باشد و بهشت و جهنمی باشد و منجر به این شود که یک ضرر نامتناهی بکنیم نهایت استدلال این می‌شود سطری که احتمال آن از همه بیشتر است را برای زندگی انتخاب کن. هیچ جوری این استدلال به این نتیجه نمی‌رسد چون اینها زیاد هستند آن سطر را انتخاب می‌کنیم که براساس آخرت نیست، نهایت این تشتت این است که یک سطر نیست، صد سطر است. واقعیت اینگونه نیست. من می‌گویم فرض کنید حرف‌ها کاملاً متعارض است و هر کسی می‌گوید اگر در فرقه من نباشید حتماً به جهنم می‌روید نهایت استدلال پاسکال می‌گوید باید سطری را انتخاب کنید که بین این صد سطر آن سطری که احتمال درستی آن از همه بیشتر است و براساس آن زندگی کنید.

موضوع این است که نمی‌توانید احتمال وجود آخرت و بهشت و جهنم را در محاسبات خود ندیده بگیرید. این استدلال شاید اینگونه باشد که چون ما نمی‌دانیم کدام صد سطر، یعنی اگر واقعاً صورت مسئله اینگونه باشد صد فرقه باشند و همه بگویند اگر در فرقه من نباشید جهنم می‌روید و ما با یک احتمالی یکی را انتخاب کردیم. نهایتاً اینگونه است هیچ کس شب راحت نمی‌خوابد. اشکال ندارد ما مشکلی نداریم. همین الان هم ما شب‌ها راحت نمی‌خوابیم. موضوع این است کسانی که براساس آخرت دینی زندگی نمی‌کنند نباید شب‌ها راحت بخوابند اگر عقل داشته باشند. استدلال پاسکال همراه با این واقعیت که اینها شب‌ها راحت می‌خوابند نتیجه آن این است که اینها آدم‌های معقولی نیستند و براساس عقل زندگی نمی‌کنند. دوست دارند اینگونه زندگی کنند و یک چیزهایی را پشت سر خود انداختند. یعنی استفاده از عقل برای پیدا کردن راه زندگی خیلی شیوه‌ای نیست که به آن اعتنا کنند. اینها به والد خود اعتماد کردند و یک جوری خارج از حیطه عقل زندگی می‌کنند، این همان حداقلی است که میل داشتم در مورد آن صحبت کنم بالاخره این سوال همچنان پابرجا است. چون آسوده خوابیدن این آدم‌ها معقول نیست بنابراین احتیاج به یک بحث روانشناسانه دارد که اینها از نظر روانی در چه وضعیتی هستند که جلسه قبل به آن اشاره کردم.

من فقط نکته‌ای را که بارها به آن اشاره کردم را دوباره به آن اشاره کنم. در استدلال پاسکال یک شهود بدیهی وجود دارد, که چون احتمال وجود زندگی ابدی را می‌دهیم نمی‌توانیم در انتخاب شیوه زندگی خود بی‌اعتنا باشیم. پاسکال دوست دارد بگوید باید مومنانه زندگی کرد، من می‌گویم حداقل این احتمال چون موجود است و ضرر و نفعی که به آدم می‌رسد بر اثر اینکه این احتمال صحت داشته باشد بی‌نهایت است بنابراین به شدت در انتخاب شیوه زندگی ما تأثیرگذار است. فکر می‌کنم نتیجه‌ای که پاسکال می‌خواهد بگیرد درست است که به یک معنایی باید مومنانه زندگی کرد، یعنی به گروهی که براساس این اعتقاد حرف می‌زنند باید ایمان آورد. از نظر پاسکال مومنانه زندگی کردن مسیحی بودن است قطعاً نمی‌شود از استدلال پاسکال نتیجه گرفت که باید مسیحی یا مسلمان بود.

۳-۱ خطر دقیق کردن شهود (با استدلال) و از بین رفتن بداهت

نکته تکراری که می‌خواهم بگویم این است فرض کنید روایتی که از امام جعفر صادق است، یک چیز شهودی خیلی بدیهی اینجا وجود دارد، هرچقدر شما سعی کنید این را دقیق کنید اگر یک نفر بخواهد مقاومت کند مانند خدشه‌ای که من از آن صحبت کردم این سطرها یک دانه نیست و صد سطر است، با چیزهایی که می‌گویند متعارض است. همیشه می‌شود در استدلال‌ها یک “اِن قُلت‌”هایی آورد و سادگی و شهودی که پشت آن است را از بین برد. واقعیت این است که از بین نمی‌رود. اگر آدم متوجه این باشد ایرادهایی که گرفته می‌شود ایرادهای درستی نیست شاید به یک معنایی بشود گفت حسی که استدلال به آدم می‌دهد تضعیف نمی‌شود. ولی استدلال و تلاش برای دقیق کردن استدلال‌ها همیشه این مشکل را دارد گاهی یک چیز ساده و بدیهی را نهایتاً اگر بخواهید استدلالی کنید و دقیق بیان کنید ممکن است در بیان شما به معنای واقعی کلمه خدشه‌هایی به وجود بیاید چون گاهی اوقات نمی‌شود شهود را خیلی دقیق بیان کرد. یک نفر آن خدشه‌ها را پیدا می‌کند شما سعی کنید آن را ترمیم کنید یا نشان بدهید خدشه‌ای که وارد شده است درست نیست نهایتاً آدمی که استدلال‌های این فرمی را می‌خواند و سوال و جواب‌هایی که اطراف آن می‌شود می‌خواند بداهت مسئله برای او از بین می‌رود. این خطری است که همیشه در تلاش برای دقیق کردن شهود وجود دارد. مخصوصاً در مسائل دینی چون یک عده‌ای هستند که نمی‌خواهند بپذیرند یعنی حس آنها این است که به هر طریق ممکن نپذیرند چون معنی پذیرفتن برای آنها این است که باید جور دیگری زندگی کنند

[۰۰:۱۵]

و اینرسی که آدم دارد مانع از این می‌شود که بخواهد به راحتی چنین چیزی را بپذیرد نتیجه آن این است همیشه به هر طریق ممکن یک خدشه‌هایی وارد می‌کنند و بداهت و شهودی که در مطلب است از بین می‌رود. من قبلاً این حرف را زدم و دوباره هم می‌خواهم بگویم، اساساً برهان آوردن در مسائل غیر ریاضیات که برهان صوری به معنای واقعی کلمه وجود دارد و معتبر است و در دستگاه اصل موضوعی شما می‌توانید برهان متناهی بیاورید و یک حکمی را به صورت صوری بیان شده است را به صورت دقیق اثبات کنید؛ به غیر از ریاضیات در هر مطلب دیگری در هر جایی از فلسفه مسائل اجتماعی و سیاسی تلاش برای دقیق کردن موضوع راه را برای خدشه وارد کردن هم باز می‌کند و معمولاً اینگونه است دقیق کردن‌ها به اندازه کافی دقیق نیست. من وقتی استدلال را روی کاغذ می‌نویسم حتماً یک نقایصی به وجود می‌آید و یک عده می‌توانند خدشه‌هایی وارد کنند سعی کنید که دقیق و دقیق‌تر بگویید به یک تسلسلی می‌رسید و نهایتاً این احساس ایجاد می‌شود که این استدلال به جایی نمی‌رسد در حالیکه از اول می‌خواستید یک چیز ساده و بدیهی را بیان کنید.

در عین حالی که من فکر می‌کنم استدلال پاسکال همانطوری که جلسه اول ساده بیان کردم به سادگی قابل بیان است و نتیجه دارد ولی این ضرر را هم دارد. شما وقتی یک ماتریس کشیدید طرف یک ماتریس دیگر می‌کشد و بعداً سطرها و ستون‌ها را زیاد می‌کند و اعداد را تغییر می‌دهد و یک جوری مسئله را سعی کند لوث کند. اینکه ذهن ما آنقدر توانایی داشته باشد که در گرد و خاک‌هایی که گاهی بلند می‌شود فراموش نکند که اصل استدلال یک چیز درستی بوده, این مانند ممارستی است که ما در استدلال کردن و جواب شنیدن و پاسخ دادن به جوابی که شنیدیم همینجور ادامه دارد. دور و تسلسل‌هایی که به وجود می‌آید خیلی نباید روی ما تأثیر بگذارد.

نکته مهم در مورد برهان این است که غیر از ریاضیات معنی برهان این است که من یک شهودی دارم و برهان یک ابزاری است که با استفاده از این ابزار می‌خواهم سعی کنم شهود خود را به شما منتقل کنم، نه اینکه شما را مجبور کنم یک حکمی را قبول کنید. وقتی ابن سینا استدلال برای وجود خدا می‌آورد نکته‌ای که بارها تکرار کردم در دنیای فلسفی و حکمت قدیم معمولاً برهانی که آورده می‌شود فرض بر این است که کسی که برهان را می‌خواند همدلانه می‌خواند. احساسش این است که یک نفر یک چیزی را درک کرده و یک چیزی را شهود کرده و سعی می‌کند در قالب این برهان شهود خود را بیان کند. اگر ما به این نیت یک برهان را بخوانیم می‌توانیم امیدوار باشیم که آن شهود و بداهتی که در ذهن یک نفر وجود دارد به ما منتقل شود ولی اگر به قصد ایراد گرفتن و به عنوان اینکه ببینیم آیا به عنوان برهان صوری قابل بیان است یا خیر از اول می‌توان گفت خیر. هیچ چیز در فلسفه به عنوان برهان صوری به معنای ریاضی آن و با آن دقت قابل بیان نیست, بنابراین اگر کسی با چنین نیاتی که مثلا فکر کند مانند قضیه ریاضی یک چیزی را در مورد جهان ثابت کند از اول اشتباه می‌کند. واضح است که چنین کاری را نمی‌توان کرد. برهان‌های صوری فقط در دستگاه‌های اصل موضوعی کار می‌کنند که به صورت فرمال بیان شدند. شما نمی‌توانید جهان و احکامی را که می‌خواهید مثلاً آخرتی وجود دارد را نمی‌توانید به صورت صوری یک جور مناسبی بنویسید و برای آن یک برهانی بیاورید. اگر چنین چیزی ممکن بود نکته این است دستگاه اصل موضوعی یک اصول موضوعه‌ای دارد که بعداً طرف می‌تواند آنها را نپذیرد.

شما در ریاضیات دغدغه این را ندارید که کسی اصل موضوعه شما را می‌پذیرد یا فرض می‌کند اینها راست یا دروغ هستند. هدف ریاضیات این است که در یک دستگاه اصل موضوعی بگوید اگر شما این را بپذیرید این احکام قابل قبول هستند. احکام را به معنای واقعی کلمه ثابت نمی‌کند، ثابت می‌کند در این دستگاه این حکم حکم درستی است، تازه با فرض اینکه شما استدلال منطقی به معنای متعارف و منطق دو ارزشی را پذیرفته باشید وگرنه یک نفر می‌تواند زیر منطق بزند یا اصول موضوع را فرض کند غلط است، بنابراین چیزی که ثابت می‌شود یک حقیقتی در مورد جهان نیست. هیچ چیزی را درباره جهان خارج نمی‌شود ثابت کرد به آن معنایی که ما با آن دقتی که در ریاضیات انتظار داریم دقیق باشد. بنابراین یک راه عمومی برای خدشه وارد کردن به استدلال‌ها در فلسفه و هر جای دیگری این است که شما سعی کنید استدلالی را که هر کسی یا هر چیزی را ثابت کرده نشان دهید این به اندازه کافی دقیق نیست. حتماً یک جاهایی دقیق نیست چون فرمال قابل بیان نیست سعی کرده است به بیان صوری نزدیک شود. و چون حتماً یک جاهایی به صورت کامل صوری نشده می‌توانید همانجا انگشت بگذارید و بگویید این مفهوم واضح نیست یا این از آن نتیجه نمی‌شود و اگر بخواهید برهان را به حالت تعلیق ببرید. هدف ما از برهان آوردن این است که مثلا الان پاسکال یک جوری با استفاده از مفاهیم نظریه تصمیم همان شهودی که همه ما داریم و در روایات آمده است یا شاید قبلا در فلسفه هم آمده باشد را سعی کرده دقیق‌تر بیان کند. اگر نخواهید بپذیرید می‌شود از یک جایی یک ایرادهایی حتماً درآورد.

حضار: ؟ وقتی نمیشه مانند ریاضی دنبال استدلال باشیم خرافه را چگونه می‌توانیم تشخیص بدهیم.

استاد: ما در ریاضیات فقط دنبال استدلال فرمال هستیم، مثل برهان‌های ریاضی صوری.

حضار: خرافه را با برهان تشخیص می‌دهیم؟

استاد: بله. با برهان و تجربه، اگر شما سعی کنید یک استدلالی بیاورید و خرافه‌ای را رد کنید، کسانی که به آن خرافه اعتقاد دارند می‌توانند به استدلال‌های شما خدشه وارد کنند. شما نباید فکر کنید که با استدلال می‌توانید مردم را مجبور کنید، اگر نخواهند می‌توانند مقاومت کنند. کافی است یک مقدار ریاضی و فلسفه بلد باشند حتماً می‌توانند خدشه‌هایی وارد کنند. حتی به ساده‌ترین حکم! مثلا شما نمی‌توانید وجود خود، وجود جهان خارج را که به نظر بدیهی می‌رسد را طی یک استدلال ثابت کنید. اگر یکی بخواهد مقاومت کند می‌تواند مقاومت کند. یک آدمی فکر می‌کند خرافه‌ای درست است، تعصب ندارد و نمی‌خواهد به زور اعتقاد خود را به خرافه نگه دارد، شما برای این آدم می‌توانید برهان‌های عقلی و تجربی بیاورید و او هم حرف شما را گوش کند, یعنی شهودی که شما دارید چرا آن خرافه و غلط است به او منتقل می‌شود و اعتقاد خود را ول می‌کند. ولی اگر بخواهد مقاومت کند شما هرچقدر هم سعی کنید در آن استدلال بیاورید اگر یک نفر بخواهد مقاومت کند شما هیچ جوری نمی‌توانید اثبات دقیق بیاورید. حتی در ریاضیات مثلاً یک آدم دیوانه‌ای به یک حکمی خیلی حساس است و نمی‌خواهد قبول کند این حکم ثابت شده است. مثلاً فکر کنید یک نفر ۳۰ یا ۵۰ سال روی قضیه فرما کار کرده و نتوانسته ثابت کند و الان یک نفر استدلال روی میز گذاشته و این نمی‌خواهد قبول کند که ماجرا تمام شده است. یک آدم جوانی کاری که این ۵۰ سال نکرده بود را انجام داده است، می‌تواند سعی کند خدشه وارد کند. آخرش این است که بگوید من منطق دو ارزشی را قبول ندارم. در ریاضیات کسی این کار را نمی‌کند چون اگر شما زیر منطق دو ارزشی بزنید کل ریاضیات را زیر سوال بردید. ولی یک آدمی از خارج ریاضیات شاید این کار را بکند. شما وقتی می‌خواهید استدلال کنید براساس گزاره‌های منطقی مثلا استنتاج‌ها را می‌گویید؛ مثلا این قیاس‌ها یا این نحوه استنتاج معتبر است. یکی می‌گوید من این حرف‌ها را قبول ندارم، قیاس را قبول ندارم، چه کار میشه کرد؟ می‌شود مقاومت کرد شما نمی‌توانید برای یک نفر اعتبار استدلال قیاسی را ثابت کنید. براساس چه می‌خواهید ثابت کنید، اثبات باید براساس گزاره‌های مشترکی شروع شود او یک چیزهایی را قبول کرده باشد و شما قبول کرده باشید بعد در شیوه استدلال هم یک تفاهمی وجود داشته باشد که این شیوه استدلال معتبر است بعد سعی کنید با آن استدلال کنید و یک چیزی را ثابت کنید. یک نفر اگر بخواهد مقاومت کند می‌تواند زیر همه اینها بزند.

حضار: پس من اگر یک اعتقادی دارم و اعتقاد من ریاضی نیست خیلی نمی‌توانم تشخیص بدهم که این خرافه است یا خیر؟

استاد: چرا نمی‌توانید تشخیص بدهید؟

حضار: چون چیزی است که حس می‌کنم با شهود من سازگار است و با دلایلی که خودم می‌آورم سازگار است. آدم دیگری هم اگر برای من دلیل می‌آورد دلایلش را می‌توانم با یک چیزهایی رد کنم، پس از نظر خود من درست است.

استاد: دلایلش را می‌توانید با یک چیزهایی رد کنید منتها اگر در این مود باشید که می‌خواهید از عقیده خود به هر طریقه ممکن دفاع کنید. مثلا فکر کنید من واقعاً اعتقاد دارم که وقتی قمر در عقرب است اتفاق‌های بدی می‌افتد. (من قبلاً بحث‌هایی که خارج از موضوع در این جلسات انجام می‌شد در صحبتی که کردم و ضبط شد این حرف را زدم چون بحث‌های دو گروه در ماجراهای ۴ سال قبل در میلینگ لیست بحث می‌کردند و به نظر می‌آمد همین حالت وجود دارد که هیچ کدام استدلال هم را نمی‌پذیرند.) اگر واقعاً یک نفر صادقانه باشد یعنی نخواهد غیرصادقانه رفتار کند مثلاً یک اعتقاد خرافی که وقتی قمر در عقرب است اتفاق‌های بدی می‌افتد. یک نفر می‌تواند اینگونه بحث کند که سعی کند به او بگوید وقتی تو می‌گویی اتفاق‌های بدی می‌افتد یک مجموعه اتفاق‌ها را در نظر بگیریم بگوییم تو می‌گویی وقتی قمر در عقرب است احتمال اینکه اتفاق بد بیفتد بیشتر است. دریک جلسه‌ای این حرف را زدم اگر آدم‌هایی فکر می‌کنند این حرف‌شان درست است باید بتوانند در مورد آینده حرف‌هایی بزنند. اگر این نظام نظام الهی است نظام سیاسی ما مثلاً در مورد اینکه یک سال یا دو سال دیگر اوضاع چگونه می‌شود رو به بهبود می‌رود. وقتی یک نفر یک اعتقادی دارد این اعتقاد یک نتایجی دارد. صادقانه بگوید به نظر من چون این گونه است به این سمت می‌رویم چون ماه آینده قمر در عقرب است بچه‌هایی که در آن ماه متولد می‌شوند آدم‌های بدی هستند. اشکالی ندارد ۱۰ سال یا ۱۵ سال یا ۵۰ سال بگذرد آدم‌هایی که در قمر در عقرب متولد شدند را تحت آزمون قرار بدهیم و آدم‌هایی که هفته قبل متولد شدند ببینیم آیا واقعاً درصد آدم‌های بد اینجا بیشتر است. اگر یک آدم صادقانه برخورد کند می‌شود با او بحث کرد، شما می‌توانید به یک آدمی نشان بدهید که تو واقعا به این چیزها اعتقاد داری؟ بعد سعی کنید نشان دهید چون به این چیزها معتقد هستید پس این اعتقادات غلط است، شبیه استدلال اصل موضوعی است. آدم‌هایی که می‌خواهند مقاومت کنند یا بعد از اینکه می‌بینند حرف‌هایی که اول تثبیت شد, بعد دیدند که به نتیجه بدی رسید زیر یکی می‌زنند. می‌تواند بگوید آن مورد را اشتباه کردم گفتم قبول دارم. می‌شود آزمون‌ها و استدلال‌هایی ترتیب داد که اگر اعتقادات یک نفر اعتقادات متعصبانه‌ای نباشد و غلط‌هایی واضحی در حرف‌ها و اعتقادات خود داشته باشد می‌توان به او نشان داد که اینها غلط است ولی اگر اعتقادات واضح نباشد یا طرف صادقانه برخورد نکند نمی‌شود نشان داد. برهان آوردن برای قانع کردن مردم کاملاً محدودیت‌های خودش را دارد, یک جاهایی حقایق مبهم هستند و نمی‌توانیم  برهان‌های روشنی برای بیان آن بیاوریم و می‌توانند مقاومت کنند. بعضی از عقاید خرافی ممکن است خرافی بودن آنها آنقدر واضح نباشد که شما بتوانید و بعضی‌ها واضح است؛ ممکن است با آزمون‌های قاطعی بتوانید آن را رد کنید یا به برهان‌های خیلی قاطع برسید.

نکته من این است فکر نکنید برهان چماقی است که اگر دست یک نفر باشد همه مطیع می‌شوند. حتی یک برهان خیلی خوب و درست! همیشه می‌توان در مقابل برهان‌ها مقاومت کرد، در مقابل آزمون‌ها هم می‌توان مقاومت کرد. یک آدم اگر بخواهد متعصبانه رفتار کند احمقانه‌ترین عقیده را هم می‌تواند برای خودش نگه دارد. شما نمی‌توانید با استدلال آوردن به دنیای کسی نفوذ کنید که نمی‌خواهد یک چیزهایی را بپذیرد.

[۰۰:۳۰]

واقعیت این است در مسائل مذهبی با آدم‌هایی مواجه هستیم که واضح است یک چیزهایی را نمی‌خواهند بپذیرند که به نفع آنها نیست. یک جوری زندگی می‌کنند و پذیرش بعضی از اعتقادات به معنای این است که زندگی خود را باید زیر و رو کنند و باید تمام کارهایی که قبلاً کردند نفی کنند. طرف ۶۰ سال زندگی کرده است و حالا زندگی خود را زیر سوال ببرد، دشوار است. به این محدودیت‌هایی که برهان آوردن برای اقناع مردم دارد باید توجه کنید. معمولاً آدم‌هایی که در این جلسات شرکت می‌کنند و احتمالاً اکثریت کسانی که گوش می‌دهند افرادی هستند که ریاضی و مهندسی خواندند و کلاً ذهن استدلالی و منطقی دارند و ارزشگذاری که ما در ذهن خود برای برهان داریم فراتر از واقعیت ارزشی است دارد مثل مسائل مربوط به فلسفه و علوم انسانی و… همیشه اینگونه بود که در مباحث ریاضی و علوم دقیق توانسیتم یک چیزهایی را با برهان دقیق ثابت کنیم یک بار ممکن است این شبهه پیش بیاید که می‌توانیم چنین شیوه‌ای را در همه جا به کار ببریم واقعیت این است که اینگونه نیست.

حضار: آیا این صحبت شما میتواند این نتیجه را دهد که ما در قرآن هیچ جا برهانی برای اثبات وجود خدا یا آخرت نمی‌بینیم.

استاد: نکته از نظر من این است هنر یک برهان خوب این است که بتواند شهودی که پشت آن هست را منتقل کند. ما به یک چیزی معتقد می‌شویم وقتی که حالت مشاهده برای ما پیدا کند، اگر برهان‌های خداشناسی این هنر را داشته باشند آدمی که این برهان را می‌خواند حقیقتی که واجب‌الوجودی هست را ببیند. ممکن است مراحل برهان یادش برود ولی وقتی این برهان را می‌خونده یک جوری این حس در او به وجود آمده که اینکه جهان و هستی باید از یک واجب‌الوجودی شروع شده باشد برای او یک جوری بدیهی شده است. برهان آوردن فقط اینی نیست که ما می‌شناسیم، اینکه شما می‌گویید در قرآن نیست, منظور شما این است در قرآن برهان‌های صوری یا شبه صوری خیلی نمی‌بینید. هدف از برهان آوردن انتقال آن شهود است، ممکن است شما یک بار با یک تمثیل بتوانید آن شهود را منتقل کنید. ما کارهایی شبیه برهان آوردن در قرآن داریم وقتی شما می‌خوانید می‌گوید به طبیعت نگاه کنید؛ اگر خوب نگاه کنید یک چیزی می‌بینید. من فکر می‌کنم در قرآن این نکته لحاظ شده که برهان صوری یا شبه صوری چندان مزیتی ندارد. من به یک نفر می‌گویم به این باران نگاه کن؛ ببین وقتی می‌آید چه می‌شود، اینجا یک چیزی برای دیدن است اگر دقت کنید. یک نفر می‌گوید من نمی‌خواهم دقت کنم! در همین حد یک نفر می‌تواند در مقابل برهان صوری مقاومت کند. فقط اینگونه نمی‌گوید؛ یک جور دیگری این حس را بیان می‌کند که نمی‌خواهد ببیند. برهان‌های قرآن معمولاً اینگونه است که یک چیزی را به شما عرضه می‌کند می‌گوید به اینجا نگاه کنید اینجا یک چیزی هست. اولین جلساتی که ضبط شده فکر می‌کنم این مثال را آوردم که کلاً دیدن حقیقت مانند دیدن تصویرهای سه بعدی است کاری که قرآن می‌کند اینگونه است. تصویر سه بعدی یک دستورالعمل (instruction) دارد می‌گوید این را اینگونه بگیر یا به سر خود یا به چشم خود نزدیک کن, این کارها را بکن سعی کن بعد آن را می‌بینی. برهان چنین چیزی است یک چیز عملی همراه با نظری برای اینکه شما یک چیزی ببینید.

در این عالم یک نوع نگاه کردنی است که اگر آنگونه بتوانید نگاه کنید حقایق عظیمی را می‌بینید. وقتی دیدی می‌دانید که این آنجا بود همانطوری که شما تصویر سه بعدی را می‌بینید، وقتی دیدید در این تصویر درهم و برهم یک شیر ایستاده و به یک گوره‌خر حمله می‌کند و هزار نفر دیگر هم گفتند ما هم همین را دیدیدم شما شک نمی‌کنید که در این تصویر سه بعدی چنین چیزی است و آن را دیدید. دیدن خدا و آخرت اینگونه است یعنی دین دقیقاً اینگونه است. یک مجموعه دستورالعمل‌هاست برای اینکه شما اینگونه زندگی کنید و اینگونه نگاه کنید. به کجاها نگاه کنیم، یک معنایی در این عالم هست که می‌توانید کشف کنید، به باران نگاه کنید و تأثیر باران را ببینید، با یک راهنمایی ببینید و اگر نمی‌خواهید نگاه نکنید و نبینید اشکالی ندارد. من فکر می‌کنم قرآن اینگونه است. استدلال‌های نزدیک به برهان‌های صوری دارد, نه آنقدری که در فلسفه معمولاً صوری می‌شود؛ استدلال‌های نوع دیگری هم دارد که حالت ادبی‌تر و شاعرانه‌تر دارند. هدف همه استدلال‌ها از هر نوعی اینست که شهودی که پشت آن است به شما منتقل شود. هر جور که توانستیم این را منتقل کنیم مجاز هستیم. اگر یک نفر هم نخواهد به او منتقل شود منتقل نمی‌شود. نکته اساسی این است برهان یک چیزی نیست که دست خود بگیرید و فکر کنید هر کسی بیاید قبول کند. یک آدم‌های ساده‌اندیشی یک موقعی اینگونه فکر می‌کردند. من یک برهان دارم و هرکسی را می‌توانم قانع کنم که واجب‌الوجود هست، واقعیت این است که اینگونه نیست. طرف اگر یک مقدار بلد باشد که چگونه می‌تواند خدشه‌های صوری وارد کند و به برهان‌های فلسفه صوری خدشه وارد کند موفق می‌شود. هر کسی که فکر می‌کند یک استدلالی واضح است بگوید، در این جلسه نه, ولی بیرون جلسه, ظرف دودقیقه سعی می‌کنم یک خدشه‌ای برای آن پیدا کنم. می‌شود چنین کاری کرد.

حضار: برعکس این چی؟ اگر کسی برهانی آورد که با شهود ما ناسازگار بود باید دنبال ایراد قرآن بگردم؟ چگونه باید با آن مواجه شوم؟

استاد: باید سعی کنید صادقانه برخورد کنید، فرض کنید شهود من این است که وجود دارم بعد یک نفر یک برهان می‌آورد که ظاهراً خیلی شیک و تر و تمیز است و ثابت می‌کند که من وجود ندارم. شهود اینقدر قوی است که هرچقدر هم این برهان خوب نوشته شده باشد دنبال ایراد آن می‌گردم، فقط حظ می‌کنم که طرف عجب کلکی زد. بعضی از برهان‌ها است که ثابت می‌کند ۱ برابر با ۲ است. آدم گاهی لذت می‌برد که عجب زیرکانه است. یکی یا دو بار باید نگاه کنید که کجا چنین کلکی است. بسته به اینکه شهود شما چقدر قوی است؛ گاهی فکر می‌کنید که یک شهودی دارید, برهان باید شما را به فکر بیاندازد، برهان را می‌بینید خیلی حرف درست و خوب و محکمی می‌زند و مقدمات برهان و خود برهان از نظر شما درست است, بنابراین طبیعی است در یک مواردی بسته به اینکه شهود شما چقدر ضعیف یا قوی است تصمیم می‌گیرید شهود خود را اصلاح کنید. اگر آدم صادقانه بخواهد برخورد کند منابع مختلف معرفت می‌تواند باهم تعارض پیدا کند، ممکن است وحی و استدلال و علوم تجربی باهم سه گزاره مختلف بدهند. صادقانه برخورد کردن یعنی آن چیزی که احساس می‌کنم قوی‌تر است آن را نگه می‌دارم و آنی که ضعیف‌تر است نگه نمی‌دارم. ممکن هم هست اشتباه کنم ولی بالاخره صادقانه برخورد می‌کنم و اینگونه نیست که من یک شهودی دارم و حوصله هم ندارم برهان تو را گوش بدهم.

من یک یادآوری کنم در جلسات گذشته نکاتی گفتیم و به اینجا رسیده بود.

البته کار ما خیلی تفسیر سوره نیست، یک سوره را انتخاب می‌کنیم در مورد محتوای کلی آن بحث می‌کنیم آیه به آیه بحث نمی‌کنیم. تفسیر متعارف یعنی یک سوره را انتخاب کنیم و از آیه شماره ۱ جلو برویم و معنی کنیم و سعی کنیم بفهمیم که معنی چیست. اینجا بیشتر اینگونه است که می‌خواهیم در مورد کلیت یک سوره و ارتباطی که اجزای سوره باهم دارند بحث کنیم.

۴-۱ مروری بر قسمتهای قبلی سوره

۱-۴-۱ عجیب بودن وحی برای مردم

صفحه اول استدلال‌هایی بود در مورد اینکه چرا برخلاف تصوری که مخالفین یا شاید بعضی از موافقین ممکن است داشته باشند که پدیده وحی و نبوت به نظر عجیب می‌رسد؛ استدلال‌های نیمه صوری و شهودی انجام شد که نشان بدهد این پدیده نه تنها عجیب نیست, بلکه یک جوری به نظر می‌رسد که ضروری است. من اینها را تکرار نمی‌کنم فقط به این اشاره می‌کنم اعتقاد به معاد, نبوت را به سمت ضروری شدن می‌برد، اینجا روی این نکته تأکید می‌شود. چون انسان‌ها در یک خطر عظیمی هستند. بنابراین احتیاج به این دارند در زندگی موقت آنها, به آنها راهنمایی‌هایی شود. چون ممکن است به پرتگاه بروند و به یک زندگی ابدی غیرقابل‌تحمل یا غیرقابل‌قبولی برسند. بنابراین به نظر می‌آید ضرورت دارد هدایت‌هایی به این شکل به آنها شود.

دفعه قبل این نکته را گفتم و الان هم در حد جزئی به آن اشاره می‌کنم خیلی از اعتقادهای دینی برای ما حالت عادی پیدا کرده است, در حالیکه واقعیت این است اگر گاهی اوقات به بعضی از اینها دقت بیشتری کند، جنبه‌های شگفت‌انگیزی وجود دارد.

نکته‌ای که جلسه قبل گفتم الان می‌خواهم مختصر به آن اشاره کنم، اینکه ما معتقد باشیم آدم‌هایی هستند که مطابق خواست خدا زندگی می‌کنند و یک آدم‌های دیگری هستند که طوری رفتار می‌کنند که خداوند نمی‌پسندد. ولی بعد نگاه می‌کنید بلایی سر آنها نمی‌آید, بلکه گاهی به نظر می‌رسد خیلی وقت‌ها آدم‌هایی که خلاف خواست خداوند عمل می‌کنند یک جورایی آدم‌های موفق‌تری هم هستند. وعده داده شده که ما فعلاً به اینها کاری نداریم, ولی یک دنیای دیگری است که آنجا مجازات می‌شوند و شما پاداش می‌گیرید. پشت این منطق چیست و چرا اینگونه است می‌خواهم بگویم یک چیز شگفت‌انگیزی اینجا وجود دارد که احتیاج به توضیح دارد.

۲-۴-۱ خداوند تعجیلی برای مجازات ندارد

دفعه قبل گفتم بعد از اینکه مسئله نبوت گفته می‌شود آن چیزی که مطابق با محتوای این سوره است این است که آیاتی می‌آید و روی این تأکید می‌کند که خداوند عجله نمی‌کند در اینکه آدم‌ها را به آن چیزی که استحقاق دارند (و مطابق با اعمال آنها) برساند، دفعه قبل سعی کردم توضیح دهم و یک مقدار جنبه استدلالی هم دارد که چرا اینگونه است ولی بیشتر بیان این نکته است که این شیوه دخالت خداوند در دنیا است که تعجیلی برای مجازات ندارد, بلکه آدم‌ها تا یک مدتی که به آنها فرصت داده شده مهلت دارند برای اینکه زندگی کنند, و رفتار خود را اصلاح کنند. نهایتاً آیاتی که در صفحه دوم نوشته شده است به اینجا می‌رسد که یک مورد خاص وجود دارد که ممکن است خداوند در همین دنیا مجازات‌ها را اعمال کند. به نظر می‌آید روال طبیعی این است که مجازات‌ها در آن دنیا اعمال می‌شوند, اما وقتی  نبی برای انذار فرستاده می‌شود و پیامبری می‌آید و سعی می‌کند مردم را به حقیقت توحید آگاه کند و اینها را بیان می‌کند و معجزاتی همراه خود می‌آورد, آنوقت آدم‌هایی که نمی‌پذیرند چون برای آنها اتمام حجت شده است در همین زندگی دنیوی مجازات برای آنها اعمال می‌شود.

[۰۰:۴۵]

دفعه قبل گفتم به نظر می‌آید صفحه اول و دوم این سوره تا آیه ۱۴ حالت مقدمه برای محتوای سوره دارد, چون محتوای اصلی سوره همین است، این پدیده که پیامبران می‌آیند و زمینه آماده می‌شود برای اینکه آدم‌ها به سعادت برسند وکسانی ایمان می‌آورند، اما کسانی که ایمان نمی‌آورند به مجازاتی در همین دنیا می‌رسند.

از صفحه سوم و بخش اصلی سوره به زمان حال می‌آییم که پیامبر قرآن را تلاوت می‌کند. اساس سوره این است که الان وضعیت, یکی از همان موردها است. پیامبری آمده, قرآن را تلاوت می‌کند، در قرآن هدایت و نور است که یک مقدار بعدتر در سوره تأکید می‌شود و حالا ببینیم مردمی که مقابل قرآن هستند چگونه رفتار می‌کنند. احتمال این وجود دارد که نپذیرند و تکذیب کنند و به همان سرنوشتی دچار شوند که اقوام گذشته پیامبران خود را تکذیب کردند و دچار شدند یا ممکن است بپذیرند و مانند قوم حضرت یونس که تنها قومی بود که یک جوری از عقاب نجات پیدا کنند.

۲- ارتباط شرک و کتمان حقیقت

قسمت بعدی سوره که بعد از مقدمه دو صفحه‌ای است پیامبر آیات را می‌خواند و می‌بینیم که این قوم در حال تکذیب هستند و از پیامبر می‌خواهند قرآن را تغییر دهد و یک قرآن دیگر بیاورد. من تکرار نمی‌کنم که چگونه با آیه‌ای که به شرک آنها اشاره می‌کند «وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ»(یونس:۱۸) ارتباط برقرار می‌کند. چون شرک افترا است. شما هر حقیقتی را انکار کنید یا یک چیز غلطی را بپذیرید در حال افترا هستید و اگر این حقیقت مربوط به خداوند باشد افترای علی الله دارید. شرک افترای بر خداست چون آدم مشرک معتقد است این بت‌ها یک جوری می‌توانند پیش خداوند شفیع باشند. این بت‌ها توسط خداوند برای اداره قسمت‌هایی از دنیا اختیار پیدا کردند، یک چیزی را به خداوند نسبت می‌دهید که درست نیست. بخشی از قدرت و حکومت خداوند را واگذار می‌کنید به یک موهومی بدون اینکه هیچ دلیلی داشته باشید. وقتی آدم‌ها در چنین افترایی زندگی می‌کنند انگار برای آنها راحت است که از یک نفر دیگر بخواهند تو هم یک چیزی بگو، درخواست عجیبی است شما وقتی می‌شنوید که پیامبر قرآن را می‌خواند و می‌گفت خداوند به من وحی می‌کند و آیاتی را می‌گوید که اینها را من به شما می‌گویم اما ادعا این است. کسانی که میگویند: «ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هَذَا أَوْ بَدِّلْهُ»(یونس:۱۵) قرآن دیگری بیاور یا تغییری در آن به وجود بیاور.

آدمی که اهل حق و حقیقت نیست به نظرش می‌آید که می‌توان حقیقت را به میل خود تغییر داد. آدمی که اهل حق است می‌داند حقیقت چیزی است که غیرقابل تغییر است. من نمی‌توانم یک مقدار آن را این طرف و آن طرف کنم. همان حسی که پیامبر نسبت به قرآن دارد. قرآنی که آمده همین است. یعنی چه من به پیغمبر بگویم این کلمه را عوض کن! چون اینها به میل خودشان حقیقت را سامان دادند. واقعیت این است, نه اینکه یک مشرک معترف باشد، واقعیت زندگی فکری و حیات معنوی یک آدم مشرک این است که به یک چیزهایی میل داشت، جلوتر خواهم گفت که این میل داشتن‌ها چگونه شرک ایجاد می‌کند، چون میل دارد, به یک چیزهایی معتقد شده است. ناخودآگاه فکر می‌کند می‌شود حقایق را به میل خودمان بگوییم. یک چیزی بیان شد و از این حقیقت خوشم نیامد یا از یک چیزی بدم آمد. اینکه می‌شود میل را در بیان حقیقت تأثیر و دخالت داد یا خیر. برای یک آدمی که اهل حق است می داند حق و حقیقت یک چیزی است که انگار بیرون از من است و تنها کاری که می‌توانم بکنم این است تسلیم آن باشم. در حالیکه برای آدمی که به میل خودش حقایق را می‌سازد این حالت اینگونه نیست.

شاید برای مشرکین این حرف خیلی عجیبی نیست. به یک نفری که از طرف خداوند کتاب قرآن را می‌خواند بگوید این را تغییر بده یا یک جور دیگری بگو یا چیز دیگری جای این بیاور. به نظر من آیه‌ای که وسط این مجموعه آیات می‌آید که اشاره به شرک دارد و اینکه اینها حرف از شفیع می‌زنند ارتباط آن با قبل و بعد از این است. نهایتاً به این آیه میرسید که «وَيَقُولُونَ لَوْلَا أُنْزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّهِ»(یونس:۲۰) در حالیکه به قرآن گوش می‌دهند و قرآن معجزه است و قرار است نشانه صدق گفتار پیغمبر و پیامبربودنش باشد همینطور که گوش می‌دهند می‌گویند نشانه‌ای برای ما بیاور که این آیه جالب بعد از آن می‌آید «فَقُلْ إِنَّمَا الْغَيْبُ لِلَّهِ فَانْتَظِرُوا إِنِّي مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِينَ»(یونس:۲۰) یک جوری «إِنِّي مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِينَ» ربط به این دارد که ما انتظار این را داریم, احتمالاً یک اتفاقی می‌افتد نه اینکه پیامبر منتظر این باشد که یک آیه یا نشانه‌ای در جواب اینها واقعاً نازل شود. «فَانْتَظِرُوا إِنِّي مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِينَ» حس کلی محتوایی است که در این سوره وجود دارد. خطری که این قوم را مانند همه اقوام گذشته تهدید می‌کند و متوجه آن نیستند.

۳- تمثیل تکراری کشتی

یک بار دیگر در صفحه بعد مانند چندین جای دیگر قرآن وقتی می‌خواهد تمثیلی در مورد مسئله شرک و توحید بزند از این تمثیل استفاده می‌کند که وقتی آدم‌ها در کشتی هستند و دچار طوفان می‌شوند خداوند را مخلصانه صدا می‌زنند، وقتی به آرامش می‌رسند دوباره به شرک بر می‌گردند. وقتی که آدم در یک حالتی قرار می‌گیرد که انگار امیدش از همه جا قطع می‌شود یک چیز شهودی و فطری در همه انسان‌ها است که ما با اطمینان یک جوری می‌فهمیم که دستاویزی وجود دارد و به یک جایی می‌توانم چنگ بزنم. در مورد این موضوع قبلاً صحبت کردم چون یک روایتی است که یک نفر از امام جعفر صادق دلیل برای وجود خدا خواست، نمی‌دانم روایت راست یا دروغ است. میزان استحکام آن را نمی‌دانم ولی اگر راست باشد یک منطقی در آن است. امام جعفر صادق از همراهان خود خواست این آدم را در دریا انداختند و زیر آب نگه داشتند در حدی که نمرد ولی نزدیک به خفه شدن بود. بعد او را بیرون آوردند و این گفت بله من متوجه شدم، زیر آب انگار یک چیزی است. سعی کردم این را توضیح دهم که مسئله این است, نه اینکه به این آدم استدلالی گفته باشد. میتواند آیاتی که شما می‌خوانید حالت استدلالی داشته باشد. آدم‌ها به طور فطری می‌دانند دستاویزی است. یک دستاویز همیشگی وجود دارد، این آدم لحظه‌ای که امیدش از همه جا قطع شد احتمالاً بعد از یک دقیقه فکر کرد که امام جعفر صادق از او بدش آمده می‌خواهد او را بکشد و دیگر کار تمام می‌شود. مهم نیست به چیزی ایمان داشته باشد یا خیر. در آن لحظه آدم می‌بیند یک چیزی وجود دارد که می‌تواند به آن تکیه کند، این حقیقت را می‌بیند. وقتی نجات پیدا کند اگر آدم صادقی باشد یک بار دیده است که چنین دستاویزی وجود دارد.

بنابراین نامعقول نیست. نمی‌دانم روایت درست یا غلط است. ولی به نظر عجیب است به جای حرف زدن آدم یک نفر را در آب پرت کند و هر کسی هم استعداد این را ندارد. می‌شود اینگونه فرض کرد اگر این روایت درست است امام جعفر صادق در این آدم قابلیتی دید که از نظر فطری چیزهای خوب را دارد و اگر یک ذره نگه داریم ممکن است به جایی برسند که این حس به آنها دست دهد, درحالیکه مثلا ممکن بود برعکس باشد و بعد از اینکه او را بیرون آوردند بیشتر از اینکه حس تشکر داشته باشد داد و فریاد کنند که این چه کاری بود با من کردید من داشتم خفه می‌شدم. به هرحال می‌شود فرض کرد که این آدم یک استعدادی داشت. روایت اینگونه است که این آدم حالت اغنا دارد و اینکه حقیقت را دیده است امام جعفر صادق را ترک می‌کند. این تمثیل خیلی در قرآن استفاده می‌شود که آدم‌ها وقتی در خطر قرار می‌گیرند و امید آنها قطع می‌شود موحد می‌شوند یعنی به فطرت خود بر می‌گردند، وقتی دوباره به خشکی می‌رسند دوباره این توحید را فراموش می‌کنند.

دفعه قبل در کلاس یا بعد از کلاس یک نفر این نکته را مطرح کرد که این تمثیل شاید اینجا نسبت به همه جای دیگر قرآن مفصل‌تر است. می‌خواهم چند دقیقه صحبت کنم علت تفصیل این تمثیل اینجا چه است و چه ارتباط خاصی با محتوای سوره دارد که اینجا یک مقدار بیشتر تفصیل داده شده است. معمولاً موضوع در آیه یک یا دو خطی گفته می‌شود وقتی در کشتی می‌نشینید و طوفان می‌آید «دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ»(یونس:۲۲) ولی این آیه از آیه ۲۲ وقتی شروع می‌شود تا آیه ۲۳ بنا به خطی که اینجا نوشته شده است این دو آیه ۷ خط است. یک نفر پرسید که چرا اینجا مفصل‌تر گفته شده است, در جلسات قبل گفتم موضوع این سوره این است که چنین پدیده‌ای وجود دارد وقتی انبیا می‌آیند قوم در معرض انذار و متعاقباً در معرض مجازات هم قرار می‌گیرد و ممکن است اگر نپذیرد نابود شود. الان هم این سوره این انذار را می‌کند که این پیامبر آمده و قرآن را می‌خواند و قرآن معجزه است باید آدم‌ها بپذیرند و باید به توحید ایمان بیاورند با این حرف‌هایی که زده می‌شود. همه اینها در کنار این آیه است که «إِنَّ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنا وَ رَضُوا بِالْحَياةِ الدُّنْيا وَ اطْمَأَنُّوا بِها وَ الَّذِينَ هُمْ عَنْ آياتِنا غافِلُونَ»(یونس:۷) درباره پدیده غفلت و دلیل نپذیرفتن پیام انبیا و دلیل نپذیرفتن توحید حالتی است که آدم‌ها نسبت به حیات دنیا دارند. از اول روی این نکته تأکید می‌شود و دقیقاً بعد از آیاتی که در مورد آنها صحبت می‌کنم تمثیل کشتی و آیاتی می‌آید که به طور خاص شاید یکی از معروف‌ترین جاهای این سوره باشد و اکثر شما شنیده باشید. برای حیات دنیا مثلی آورده می‌شود مانند بارانی است که از آسمان می‌آید. در این سوره در کنار محتوای اصلی اینکه چرا این آدم‌ها مشرک هستند و اینکه چرا این آدم‌ها مقاومت می‌کنند و نمی‌پذیرند اشاره می‌شود. اشاره به این می‌شود که حیات دنیا انگار یک ویژگی دارد و این آدم‌ها نسبت به آن دچار توهم می‌شوند و یک حالت اطمینانی نسبت به حیات دنیا پیدا می‌کنند که ان باعث می‌شود یک چیزهایی را نتوانند بپذیرند.

دلیل اینکه این تمثیل تفصیل بیشتری اینجا پیدا کرده اینست که معمولاً تمثیل اینگونه است وقتی در کشتی هستید و طوفان می‌شود خداوند را مخلصانه می‌خوانید. اینجا اول گفته می‌شود «إِذَا كُنتُمْ فِي الْفُلْكِ وَجَرَيْنَ بِهِم بِرِيحٍ طَيِّبَةٍ»(یونس:۲۲) اول یک تصویری می‌آید که اینها در کشتی هستند و باد موافق خوبی می‌آید «وَفَرِحُواْ بِهَا»(یونس:۲۲)  اینها شاد هستند «جَاءتْهَا رِيحٌ عَاصِفٌ وَجَاءهُمُ الْمَوْجُ مِن كُلِّ مَكَانٍ وَظَنُّواْ أَنَّهُمْ أُحِيطَ بِهِمْ»(یونس:۲۲)  بعد یک بادی می‌آید و از هر طرف موج می‌آید و اینها احساس می‌کنند که غرق می‌شوند. عبارتی که اینجا اضافه شده که اول توصیف می‌کند وقتی اینها سوار کشتی هستند باد موافقی می‌آید و اینها شاد می‌شوند چیزی است که در این سوره به آن اشاره می‌شود.

۴- تمثیل دوم: باران و گیاهان

تمثیل بعدی را که می‌خوانید می‌گوید حیات دنیا مثل آبی است که از آسمان می‌آید «فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبَاتُ الأَرْضِ»(یونس:۲۴) زمین به زیبایی می‌رسد «وَظَنَّ أَهْلُهَا أَنَّهُمْ قَادِرُونَ عَلَيْهَا»(یونس:۲۴)  و اینها احساس قدرت و اطمینان می‌کنند به اینکه می‌توانند بهره‌مند شوند از چیزی که در زمین است.

[۰۱:۰۰]

دوباره این از بین می‌رود «لَّمْ تَغْنَ بِالأَمْسِ»(یونس:۲۴)  انگار دیروز نبود.

۱-۴ دلیل تفصیل تمثیل ها: تاکید بر جاذبه حیات دنیا

 یک تفصیل این تمثیل برای این است که روی بخش جاذبه حیات دنیا تأکید می‌شود. اینکه یک آدمی اگر در کشتی نشسته است منطقاً نباید احساس امنیت کند چون می‌داند می‌تواند طوفان شود. حیات دنیا انگار یک جاذبه‌ای دارد تا بلا سر آدم نیاید انگار آدم یک حالت سکونی احساس می‌کند. این در محتوای سوره مخصوصاً در این بخش خیلی پررنگ است. اینکه یک اطمینانی به حیات دنیا وجود دارد و این عامل یک جوری باعث شرک و نپذیرفتن توحید است و این بخش اصلی است که با دو تمثیل بیان می‌شود که انگار این حالت اطمینان ویژگی حیات دنیا است. اگر یک آدم عاقلی قرار باشد سوار هواپیما ‌شود باید احساس عدم امنیت کند، حتی اگر هواپیما خیلی نرم و بدون لرزش پیش برود. ولی آدم‌ها تا وقتی که هواپیما لرزشی نکند و لرزش‌های شدید نداشته باشد نمی‌ترسند. واقعیت این است سفر هوایی و دریایی یک درصدی احتمال خطر دارد، اما انگار آدم‌ها چون امنیت را دوست دارند اگر منطق آنها به آنها می‌گوید خطری وجود دارد تا نشانه‌های خطر خیلی نزدیک نشود انگار نمی‌خواهند این را بپذیرند.

علت اینکه بحث پاسکال را کردم همین بود، تمثیل کشتی تمثیل زندگی در دنیا است، همه ما حالت آدمی را داریم که سوار کشتی است و می‌تواند غرق شود. برای همین است که این تمثیل زیاد در قرآن می‌آید، هیچ کدام از ما نباید احساس امنیت کنیم. حیات دنیا یک چیز موقت در معرض نابودی است. هر لحظه ممکن است نابود شود. ولی آدم‌ها این حس را ندارند و این حیات دنیا یک حالت سکون و آرامش عجیبی به آدم‌ها می‌دهد که اینها را به حالت خلسه‌مانندی می‌برد. برای اینکه دوست دارند احساس آرامش داشته باشند و از زندگی خود لذت ببرند. این است عمق مطلب که ما در یک زندگی غیرقابل اعتماد و اتکایی هستیم و سعی می‌کنیم این را فراموش کنیم. روش زندگی در گله را انتخاب می‌کنیم تا احساس امنیت به ما دست بدهد. قبلاً در جلسه دوم مفصل در مورد آن صحبت کردم. علت اینکه این دو تمثیل پشت هم می‌آیند و علت طولانی‌تر بودن تمثیل اول این است که آن قسمت مهم است. با محتوای حیات دنیا که در این سوره روی آن تأکید می‌شود هماهنگی دارد، یک عبارتی، یک قسمتی و یک تصویری به تمثیل اضافه شده و آن هم این است. در اول که سوار کشتی شدند یک باد موافقی می‌آمد خیلی شاد بودند و احساس امنیت می‌کردند بعد احساس عدم امنیت به آنها دست داد.

این قسمت سوره یک جوری به نکته‌ای که گفتم مرتبط است. اگر شما قبول داشته باشید که آرامشی که افراد غیرمومن دارند، آرامش معقولی نیست بنابراین یک جوری باید دنیال عامل این آرامش بگردیم. یک علت روانشناسانه‌ای پیدا کنیم که این آرامش از کجا می‌آید. ما می‌بینیم که خیلی از اینها آدم‌های خیلی آرام و راحتی هستند. آدم‌هایی را می‌بینیم انگار جایی که به احتمال خیلی زیاد تا چند دقیقه دیگر منفجر می‌شود زندگی می‌کنند و همچنان آرامش خود را حفظ کردند و این احتمال را پشت گوش خود انداختند. اینجا در این بخش سوره به این نکته اشاره می‌شود که حیات دنیا این ویژگی را دارد و انگار یک ویژگی فریبنده‌ای در حیات دنیوی است, در عین حالی که همه می‌دانند موقت است ولی در یک لحظه‌هایی آدم‌ها به این توهم می‌رسند که «وَظَنَّ أَهْلُهَا أَنَّهُمْ قَادِرُونَ عَلَيْهَا»(یونس:۲۴) این را هرجوری ترجمه و معنی کنید بالاخره همان توهمی است که در اثر حیات دنیا برای این آدم‌ها پیش می‌آید.

حضار: (؟) پیامد اطمینان به حیات دنیا میتونه غفلت باشه, ولی همیشه نباید بد باشد, چون اطمینان به حیات دنیا برای پایداری آن نیست, برای احساس آرامش است.

استاد: در قرآن منطق این است «أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» من وقتی به حیات ابدی و خداوند اعتقاد داشته باشم معلوم است که به آرامش می‌رسم. مهم نیست کی زندگی دنیوی من تمام می‌شود. خطری وجود ندارد برای آدمی که اعتقاد صحیحی دارد. خطر این است روال حیات دنیا که آنها در آن خیلی غرق هستند می‌تواند از بین برود. ولی برای آدمی که به آخرت ایمان دارد و یا اینکه به خدا اعتقاد دارد (حتی لازم نیست به آخرت ایمان داشته باشد) یک جوری حس احساس خطر واقعی نمی‌کند.

حضار: این باعث میشه آدما از موقعیت های بدی که از کنارشون رد میشه, فرار نکنند.

استاد: چرا؟

حضار: مثلا چون من آدم خیلی معتقدی هستم و هیچ ترسی از مرگ ندارم اینجا اگر زلزله بیاید نباید بیرون بروم و باید همینجا بنشینم.

استاد: اگر منظور شما اینست اگر یک آدمی که اعتقاد دینی دارد باید اینگونه رفتار کند که ما می‌دانیم دین چنین رفتاری را توصیه نمی‌کند. من می‌پذیرم آدم‌هایی که خیلی وابستگی به حیات دنیا ندارند و عاشق حیات دنیای خود نیستند ممکن است در یک شرایطی کارهای خطرناکی انجام دهند که دیگران انجام نمی‌دهند ولی اینکه نامعقول رفتار کنند. چرا؟ ما در دنیا زندگی می‌کنیم و وظیفه ما این است که خود را از جاهای خطرناک حفظ کنیم. مثلاً نه اینکه از قصد یک کبریت روشن کنم یا خودم را به برق وصل کنم.

حضار: پس همیشه یک ته نگرانی وجود داره.

استاد: ته نگرانی چی؟ آدمی که زندگی براساس حقیقت انجام می‌دهد نگران مرگ خودش نیست، نهایت رفتارهای درست انجام می‌دهد نه رفتارهای غلط، رفتارهای درست را براساس حقیقت انجام می‌دهم اگر مُردم هم مردم! این در محاسبات من نکته کلیدی نیست, مثلاً درگیری به‌وجود آمده شرکت کنم ممکن است بمیرم پس نروم، من می‌گویم اگر حق این است که این کار را بکنم می‌کنم, مثلاً اگر خطرناک هم باشد, این کار را انجام می‌دهم. خطرناک به معنای اینکه خطری زندگی دنیوی من را تهدید کند. اینکه شما می‌گویید آدم‌ها رفتارهای نامعقول نشان دهند اتفاقاً اگر رفتار نامعقولی نشان دهند و به دلیل رفتار نامعقول خود از دنیا بروند در آن دنیا خطرهایی متوجه آنها می‌شود. این را می‌فهمند بنابراین معقول رفتار می‌کنند اگر زلزله شده و می‌توانند از اینجا بیرون بروند می‌روند. ولی سوار کول مردم هم نمی‌شوند که همه را عقب بیندازند که خودشان را نجات دهند. این, رفتار براساس حقیقت نیست. اگر می‌توانند بیرون بروند, می‌روند و اگر احساس کنند نمی‌توانند بیرون بروند ذکر می‌گویند تا ببینند چه می‌شود. آرامش خود را از دست نمی‌دهند. نهایت می‌میرند! موضوع اینست که جیغ و داد نمی‌کنند و بالا و پایین نمی‌پرند. آدمی که براساس حقیقت زندگی می‌کند یک حس اطمینانی دارد تا جایی که معقول رفتار می‌کند موجه است که چنین حس اطمینانی داشته باشد.

۵- ادامه سوره

تا اینجا به جز چند نکته جدیدی که گفتم تقریباً دفعه قبل راجع به آنها صحبت شده بود. ادامه بحث سوره را پیش ببریم. برای چندمین بار است که در این سوره برمی‌گردیم به همان چیزی که در ابتدای سوره گفته شده بود, که یک جوری انگار پایه و ضرورت نبوت است. آن هم تمایز و تفاوت فراوانی که آینده ابدی دو گروه مومن و مشرک دارد. هرچند آیه یک بار این حقیقت تکرار می‌شود که یک عده به بهشت و یک عده به جهنم می‌رسند. در شروع سوره دوبار وصف این دو گروه در کنار هم گفته شده است, اینجا هم گفته می‌شود, در حالیکه مومن هستند به دارالسلام می‌رسند و کسانی که مشرک هستند به جزای خود می‌رسند. نکته اینست کسانی که کارهای خوب انجام می‌دهند به چیزی بیش از پاداش کارهای خوب خود می‌رسند در حالیکه کسانی که کارهای بد انجام می‌دهند دقیقاً معادل بدی که کردند به آنها مجازات داده می‌شود.

۶- شرک و شفاعت

در ادامه آیاتی می‌آید و گفته می‌شود در روز حشر که این آدم‌ها محشور شدند انتظار دارند مورد شفاعت بت‌های خود قرار بگیرند در حالیکه بت‌ها عبادت اینها و اینکه اینها معبود افراد مشرک بودند را مورد انکار قرار می‌دهند. می‌گویند «قَالَ شُرَكَآؤُهُم مَّا كُنتُمْ إِيَّانَا تَعْبُدُونَ»(یونس:۲۸) ما را نمی‌پرستیدید. مثل اینکه توهمی اینها دارند که یک موجودات و نیروهایی هستند که اینها عبادت‌شان می‌کردند یا کاری می‌کردند که جنبه تبعیت از آنها را داشت, مثلاً فرض کنید پیرو یک رهبر دینی هستند و فکر می‌کنند آن دنیا اگر قرار شد اینها را مجازات کنند یک جوری آنها را نجات می‌دهد. چون هر کاری که فلانی گفت کردیم, مثلا شما حرف من را گوش کن اگر اشتباه هم بود من جوابگو می‌شوم. یا یک آدمی از بزرگان قوم ما بودند و ما از آنها پیروی کردیم و انتظار داریم در آن دنیا اینها ما را شفاعت کنند. موضوع اینست در آنجا این پدیده وجود ندارد انگار چیزهایی که مورد شرک واقع شدند انکار می‌کنند که اصلا ما خبر نداشتیم چنین اتفاق‌هایی داشت می‌افتاد. تازه اگر چیزهای مورد پرستش چیزکی باشند, بعضی‌ها که کاملا در حد موهومی هستند.

۱-۶ شفاعت و اطمینان به حیات دنیا

این قسمت که اینها مورد انکار قرار می‌گیرند و پاسخ اینست که شرک با امید به شفاعت انجام می‌شود. از اولین جایی که مفهوم شرک در این سوره مطرح شده مسئله شفاعت گفته شده و اینجا هم به شدت روی آن تأکید می‌شود. دو یا سه بار که حرف از شرک است گفته می‌شود اینها باامید اینکه آنها شفیع در آن دنیا باشند اینها را می‌پرستند. می‌خواهم روی این نکته واضح تأکید کنم بالاخره رابطه بین مسئله اطمینان به حیات دنیا و عقاید مشرکانه چیست، چیزی که در این سوره روی آن تأکید می‌شود این است ریشه شرک به عنوان مجموعه اعتقادات همین حالت توهمی است که این آدم‌ها نسبت به حیات دنیا دارند. چرا اینگونه است؟ قبلاً اشاره کردم فکر کنم اینجا جای آن است و لازم است مفصل‌تر در مورد آن بحث کنم.

[۰۱:۱۵]

واقعیت این است که اکثریت مردم عقاید خود را براساس استدلال به دست نمی‌آورند. عقاید اینگونه به دست می‌آید که انگار من یک سبکی از زندگی دارم و این را انتخاب کردم و احتیاج به عقایدی دارم که این سبک زندگی من توجیه شود. شما یک آدمی را تصور کنید که به ناحق حالت اطمینان به حیات دنیا دارد، در این دنیا می‌چرد و از لذت‌های روزمره استفاده می‌کند و خیلی هم خوشحال است. در عین حال این تهدید وجود دارد که آخرتی باشد و به جای بدی برسد. برای این آدم یک اعتقاد مشرکانه که به او بگوید اگر سالی یک بار در یک مراسمی شرکت کنی که برای فلان بت یک دسته گل بیاوری, در آن دنیا یک جوری شفاعت تو را می‌کند خیلی عقیده دلچسبی است, چون می‌چسبد به آن اعتقاد پیدا می‌کند. در این سوره به دلیل مناسبتی که با محتوای سوره دارد روی مسئله شفاعت به عنوان بخشی از اعتقادات مشرکانه تأکید بیشتری است. وقتی به آخرت برسیم موجوداتی که مورد عبادت بودند کلاً منکر این هستند که عبادت شدند و اصلا خبری بوده. کسانی که قرار است شفاعت کنند نه اینکه کاری نمی‌کنند نمی‌دانند قرار است کاری انجام بدهند یا خیر. یک عده‌ای آمدند و اینها کارهایی کردند که بعداً یک کاری انجام بدهند. این عقیده مشرکانه و اعتقاد به اینکه موجوداتی هستند که من با کمترین کار ممکن به مقصودم برسم. ممکن است شفیع من خود خداوند باشد, این خوب است. خداوند می‌تواند شفاعت کند. یعنی من خدا را راضی نگه دارم خداوند هم در آن دنیا از بلایایی که ممکن است سر من بیاید من را نجات می‌دهد. نتیجه این است که باید اخلاقی زندگی کنم. خیلی کارها را نکنم، خیلی کارها را انجام دهم، خداوند یک مجموعه شرایعی فرستاده و می‌گوید از اینها تبعیت کنید و کارهای بد نکنید و کارهای خوب بکنید تا در آن دنیا به جای خوبی برسید.

ولی خاصیت‌ بت‌ها این بود که راضی نگه داشتن آنها خیلی ساده بود، سهمی از گندم یا حداکثر بز, چیزی بود که در سال ممکن بود لازم شود داده شود تا اینکه یک قومی حفظ شوند و شفاعت آنها را بکنند. اینگونه اعتقادات یعنی اعتقاد به اینکه یک موجوداتی هستند که می‌شود اینها را برای امنیت در آن دنیا به کار برد اعتقادات مناسبی هستند که حالت اطمینان به حیات دنیا را حفظ می‌کنند. اعتقاد مشرکانه به این آدم‌ها یک جور انگار توجیه منطقی می‌دهد که چرا اینگونه زندگی می‌کنند در عین حال آرام هستند. من قبلاً این حرف را زدم و باز هم می‌گویم ما در جامعه خود مشابه این اعتقاد را داریم، اگر کسی واقعاً گول این حرف‌ها را خورده که هر غلطی کرد، ولی اگر در مجلس امام حسین بیاید و یک قطره اشک بریزد همه گناهان او پاک است و امام حسین آن دنیا شفاعت او را می‌کند هیچ فرقی ندارد با آدم‌های مشرکی که اعتقاد دارند. یعنی یک اعتقاد موهومی است و دقیقاً به درد همین می‌خورد که این آدم‌ها هر کاری دلشان می‌خواهد در این زندگی دنیایی بکنند. متأسفانه هستند در جامعه ما آدم‌هایی که اینگونه هستند یعنی خیلی چیزها را رعایت نمی‌کنند و کلاه سر مردم می‌گذارند و واقعاً فکر می‌کنند سالی یک بار شرکت در مراسم عزاداری و تاسوعا و عاشورا ظاهراً کافی است (چون ما که الان تمام سال عزاداری می‌کنیم همه مجالس لازم نیست.) می‌گویند اگر یک بار در مجلسی بروید و اشک بریزید امام حسین شفیع تو می‌شود. فکر کنم اتفاقی که می‌افتد امام حسین روز قیامت می‌گوید من خبر ندارم و نمی‌دانم چه کسی این حرف را زده و چه گفتند. فکر می‌کنم امام حسین هم بتواند این حرف را بزند که اینها برای من اشک نریختند, چون نمی‌دانند امام حسین کیست و درکی از حقیقت امام حسین ندارند. یک اسمی را شنیدند. کلک نمی‌توان زد. اینگونه اعتقادات در داخل خود دین هم اعتقادات آرامش دهنده است که حالت قرص خواب‌آور دارند. واقعیت اینکه آخرتی وجود دارد آدم‌ها را دچار تشویش می‌کند. یا باید مطابق با حقیقت زندگی کنند و به یک جایی برسند تا این تشویش آنها برطرف شود. یا یک راه این است که قرص خواب‌آور مصرف کنند. همین قرص‌های خواب‌آور است که باعث می‌شود آدم‌ها بتوانند شب بخوابند. سوالی که اینها شب چگونه می‌خوابند احتمالاً از قرص‌های اینگونه استفاده می‌کنند.

بنابراین صحنه شگفت‌انگیز که شفاعتی صورت نمی‌گیرد, بت‌ها منکر این هستند که این آدم‌ها عبادتی انجام دادند «وَضَلَّ عَنْهُم مَّا كَانُواْ يَفْتَرُونَ»(یونس:۳۰) افتراهایی که بستند و گفتند ما این کارها را می‌کنیم و بعداً آن دنیا یک اتفاقی می‌افتد و اینها در روز حشر برملا می‌شود.

در ادامه اشاره به بی‌فایده بودن شرک این آدم‌ها می‌شود. یک تعداد آیه می‌آید و بعداً هم ادامه پیدا می‌کنند که همه آنها با قل شروع می‌شوند که این همان سبک سخن گفتن خداوند و استدلال کردن با مشرکین است. من وقتی در مورد سوره انعام صحبت می‌کردم به این نکته اشاره کردم که خداوند به مومنین در قرآن خطاب می‌کند “یا ایها الذین آمنو” یا حتی به عموم مردم که بین آنها مومن و کافر است خطاب می‌کند “یا ایها الناس” و مخصوصاً من روی این تأکید می‌کنم که به بنی اسرائیل خطاب می‌کند “یا بنی اسرائیل”، به اهل کتاب خطاب می‌کند چون اعتقاد توحیدی دارند. ولی خداوند به مشرک خطاب نمی‌کند. “یا ایها المشرکین” یا “یا ایها الکافرون” نداریم، “قل یا ایها الکافرون” داریم. در هیچ جای قرآن شما خطاب مستقیم به افرادی که به خداوند و توحید اعتقاد ندارند نمی‌بینید. معمولاً به جاهایی از قرآن می‌رسید مثلاً در سوره بقره و آل عمران و نساء و مائده که مخاطب و بیشتر بحث درباره اهل کتاب و ادیان است خیلی کم کلمه قل می‌بینید مگر به یک مناسبتی باشد. ولی یک دفعه در سوره انعام حدودا یک دفعه ۵۰ قل داریم. کسی یادش است چندتا قل داریم؟ چون موضوع سوره انعام یک جور استدلال کردن است و محاجه کردن با مشرکین است. دقیقاً به اینجای این سوره که می‌رسیم یک مجموعه آیاتی می‌آید که همه با قل شروع می‌شود و اینها یک جور استدلال بر علیه شرک هستند و متناسب با اعتقادات مشرکین هستند. مخصوصاً من روی این تأکید می‌کنم که هی در سوره برمی‌گردیم به وضعیت معاصر پیغمبر که موضوع اصلی سوره است. خطری که برای قومی که قرآن خوانده می‌شود ممکن است برای او پیش بیاید, یا اینکه آینده نامعلومی دارند, مطابق با اعتقادات خود مشرکین استدلال‌هایی انجام می‌شود که کلاً این حرف‌ها در قرآن با قل شروع می‌شود. به پیغمبر گفته می‌شود به عنوان واسطه که تو به اینها بگو و خداوند مستقیم این افراد را مورد خطاب قرار نمی‌دهد. سه آیه با سه موضوع کاملاً مشخص اینجا آمده, بعد در طول سوره هم چند بار آیاتی که با قل شروع می‌شوند تکرار می‌شود.

دقیقاً سه قلی که اینجاست سه بیان از سه اصل اصلی دین است, یعنی توحید و معاد و نبوت است. در مقابل اعتقاد مشرکانه اعتقادات درست با یک حالت استدلالی بیان می‌شود که نمی‌خواهم وارد جزئیات شوم. در مورد اینکه توحید به معنای واقعی آنگونه که قرآن می‌گوید چیست. اینکه الله همان رب‌العالمین است. آیات اول, اعتقادات و توحید به این معنا را بیان می‌کند. می‌گوید «قُلْ مَن يَرْزُقُكُم مِّنَ السَّمَاءِ وَالأَرْضِ»(یونس:۳۱) چه کسی شما را از آسمان‌ها و زمین رزق می‌دهد، همان کسی که آسمان و زمین را خلق کرده است رزق می‌دهد. شما نمی‌توانید ربوبیت را از خالقیت جدا کنید، چه کسی از آسمان و زمین به شما رزق می‌دهد؟ جواب آن خیلی واضح است کسی که آسمان و زمین و ابر را خلق کرده است همان است که به ما رزق می‌دهد. «أَمَّن يَمْلِكُ السَّمْعَ والأَبْصَارَ وَمَن يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَيُخْرِجُ الْمَيَّتَ مِنَ الْحَيِّ»(یونس:۳۱) اینها اعمالی است که به وضوح به خالق هستی ربط دارد «وَمَن يُدَبِّرُ الأَمْرَ»(یونس:۳۱) چه کسی امر را تدبیر می‌کند جواب همه اینها اینست که الله این کار را می‌کند. «فَسَيَقُولُونَ اللّهُ فَقُلْ أَفَلاَ تَتَّقُونَ»(یونس:۳۱) مشرکین در زمان پیغمبر و غالب مشرکین عالم تا اینجا را قبول دارند که این کارها را خالق جهان انجام می‌دهد، آیا تقوا پیشه نمی‌کنید. همان کسی که خلق کرده همه چیز را اداره می‌کند و جایی برای کس دیگری نیست که بخواهد کاری انجام بدهد. «فَذَلِكُمُ اللّهُ رَبُّكُمُ الْحَقُّ»(یونس:۳۲) پس این الله است که رب حق شماست «فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلاَلُ»(یونس:۳۲) بعد از حق چه چیزی غیر از گمراهی وجود دارد.

۷- نکته زیباشناختی

اینجا بین واژه حق به معنای خداوند و واژه حق درمقابل گمراهی یک چیزی وجود دارد. «فَذَلِكُمُ اللّهُ رَبُّكُمُ الْحَقُّ فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلاَلُ»(یونس:۳۲) این حق به معنای خداوند نیست به معنای حقیقت است. در قرآن واژه حق مشترک لفظی نیست. صراحتاً گفته می‌شود “الله هوالحق” چیزی که ما به آن حق می‌گوییم به معنای حقیقت با الله دو چیز جدا نیستند یکی هستند. ولی در عین حال حق در مقابل گمراهی هم به کار می‌رود. «فَأَنَّى تُصْرَفُونَ» (یونس:۳۲)پس به کجا می‌روند «كَذَلِكَ حَقَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ عَلَى الَّذِينَ فَسَقُواْ أَنَّهُمْ لاَ يُؤْمِنُونَ»(یونس:۳۳) دوباره اینجا از واژه حق استفاده می‌کند. کلاً سوره‌ای است که از واژه حق و مشتقات آن زیاد استفاده می‌شود.

یادتان هست که در آخرین جلسات سری اول که ۲۷ جلسه بود یک بار در مورد بحث زیبایی‌شناسی قرآن به این آیه اشاره کردم که درباره داستان نوح است که چه تعداد میم پیوسته دارد. جایی که میم فشرده دارد می‌گوید «بِسَلَامٍ مِنَّا وَبَرَكَاتٍ عَلَيْكَ وَعَلَى أُمَمٍ مِمَّنْ مَعَكَ»(هود:۴۸)

[۰۱:۳۰]

که هفت میم متوالی است. چون اینجا قرار است انبوهی میم بیاید, از اول هم که آیات شروع می‌شود میم‌هایی ظاهر می‌شوند. فقط اینگونه نیست که یک انفجاری از میم ببینید. یک زمینه‌ای که انگار قرار است اتفاقی از نظر لفظی بیفتد وجود دارد. “میم” و “ب” در شعر فارسی هم به دلیل قریب‌المخرج بودن همین قاعده را دارند. مثلا آدم‌هایی مانند حافظ که خیلی این چیزها را رعایت می‌کند، برای سلیس شدن و فصاحت شعر خود حروف قریب‌المخرج می‌آورند. لزومی ندارد همیشه “سین” بیاورند “ز” و “س” چون قریب‌المخرج است بیان را تسهیل می‌کند، “میم” و “ب” هم دقیقاً اینگونه هستند چون از یک جایی تلفظ می‌شوند. «قِيلَ يَا نُوحُ اهْبِطْ بِسَلَامٍ مِنَّا»(هود:۴۸) در اول چند میم پشت هم آمده است «وَبَرَكَاتٍ عَلَيْكَ وَعَلَى أُمَمٍ مِمَّنْ مَعَكَ»(هود:۴۸) ادامه این فرود می‌آید «وَأُمَمٌ سَنُمَتِّعُهُمْ ثُمَّ يَمَسُّهُمْ مِنَّا عَذَابٌ أَلِيمٌ»(هود:۴۸) فکر کنم ۲۰ میم دارد. اینجا هم نزدیک به انفجار واژه “حق” هستیم که می‌گوید «قُلْ هَلْ مِن شُرَكَآئِكُم مَّن يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ قُلِ اللّهُ يَهْدِي لِلْحَقِّ أَفَمَن يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَن يُتَّبَعَ أَمَّن لاَّ يَهِدِّي إِلاَّ أَن يُهْدَى فَمَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ»(یونس:۳۵) در «لِلْحَقِّ أَفَمَن يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَن يُتَّبَعَ» ۴-۵ حق آمده است و در مقدمه هم ۲-۳ از واژه حق استفاده کرده است.

اولین قل در مورد توحید است، قل دوم «قُلْ هَلْ مِن شُرَكَآئِكُم مَّن يَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ قُلِ اللّهُ يَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ فَأَنَّى تُؤْفَكُونَ»(یونس:۳۴) خدا است که خلق می‌کند و اشاره به معاد می‌کند. همان خدایی که خلق کرده است خلق به سمت خود بر می‌گرداند و این معاد اتفاق می‌افتد. قل سوم در مورد نبوت است «قُلْ هَلْ مِن شُرَكَآئِكُم مَّن يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ»(یونس:۳۵) آیا از شرکای شما کسی به سمت حق هدایت می‌کند؟ الله است که به سمت حق هدایت می‌کند «أَفَمَن يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَن يُتَّبَعَ أَمَّن لاَّ يَهِدِّي إِلاَّ أَن يُهْدَى» آیا کسی که به سمت حق هدایت می‌کند مستحق این است و حق او است که آدم از او تبعیت کند؟ «أَمَّن لاَّ يَهِدِّي إِلاَّ أَن يُهْدَى» کسی که خودش هدایت نمی‌کند مگر اینکه خداوند او را هدایت کرده باشد. «فَمَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ» «وَمَا يَتَّبِعُ أَكْثَرُهُمْ إِلاَّ ظَنّاً إَنَّ الظَّنَّ لاَ يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً إِنَّ اللّهَ عَلَيمٌ بِمَا يَفْعَلُونَ»(یونس:۳۶) این سه قل که در کنار هم آمده است اینجا تمام می‌شود.

۸- پرسش و پاسخ

حضار: (؟) من احساس میکنم تم مرکزی سوره در مورد ربوبیت است.

استاد: همیشه اینگونه است اگر به عمق هر سوره‌ای برسید اصل موضوع در قرآن توحید است.

حضار: توحید به شکل واضح‌تر (؟) من احساس می‌کنم در مورد ربوبیت سنگین‌تری صحبت می‌کند.

استاد: شک نکنید که این سوره درباره نبوت است, مخصوصاً با این تم؛ اولاً شروع آن استدلال و سوال درباره این بود که آیا عجیب است که یک نفر را خداوند بفرستد. موضوع سوره این است که خداوند افرادی را می‌فرستد. با این تم اصلی که خداوند وقتی کسی را می‌فرستد ممکن است تا معاد صبر نکند. و اینکه همه اقوام به جز قوم حضرت یونس مورد مجازات قرار گرفتند. اسم سوره هم یونس است. اینکه ممکن است نکات توحیدی خیلی فوق‌العاده‌ای در این سوره وجود داشته باشد نه؛ اما اینکه بگویید موضوع این سوره ربوبیت است از آن جهت که خداوند چون رب است هادی است بعد افرادی را می‌فرستد و اگر نپذیرند مجازات می‌کند و ادامه بدهید. اما خود ربوبیت به معنای کلی منظور این سوره نیست.

حضار: (؟) به نظرم یعنی هدایت و ربوبیت را با هم اشتباه نگیرند. آیه‌ای جای دیگه هست که : «اتَّخَذُوا أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَابًا مِنْ دُونِ اللَّهِ وَالْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ وَمَا أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا إِلَٰهًا وَاحِدًا» (توبه:۳۱)

استاد: بله. یعنی مثلا روحیانیون خودشان را ارباب خود قرار دادند.

حضار: رب گرفتند ولی ما در تاریخ نداریم. مسیح را داریم, ولی روحانیون نداریم.

استاد: شما از این آیه چه می‌فهمید که حضرت یوسف در زندان می‌گوید «أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ»(یوسف:۳۹) یعنی چی؟

حضار:  یعنی متوجه نیستید که تدبیر را یک نفر میکنه.

استاد: نه. از دو نفر زندانی می‌پرسد «أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ» ارباب متفرق خوب است یا الله واحد قهار؟ چرا ارباب متفرق بد است و ارباب متفرق یعنی چه؟ منابع متعددی باشد که دستور بدهند و شما بخواهید اجرا بکنید بهتر است یا یک منبعی مانند الله داشته باشید و او فقط دستور بدهد و شما دستورات او را انجام بدهید. اینها از احبار خود پیروی می‌کردند به این معنا که انگار ارباب آنها هستند. مسئله تبعیت از روحانیت است, نه اینکه روحانیت خودشان را رب خود گرفتند. می‌خواهم کلمه ارباب را که مشتق از رب شده به معنای دقیقاً رب نگیرید. به معنای کسی که دستور می‌دهد و من اجرا می‌کنم. اینها دقیقاً روحانیون خود را ارباب خودشان گرفتند، ارباب متفرقی هم بودند؛ افرادی هستند که اینها تابع آنها هستند نه تابع خدا و این چیزی است که مشکل ادیان بوده و هست.

حضار: من انتظار داشتم بعد از اینکه میگه «أَمَّن لاَّ يَهِدِّي إِلاَّ أَن يُهْدَى» (؟) … یعنی این کسانیکه شما تبعیت‌شون میکنین اتفاقاً هادیان به حق هستند و انسان هم هستند خودشان هم هدایت شدند متوجه می‌شویم که اینها را خدا هدایت کرده است. احساس می‌کنم خواست اسلام است یا خواست ماست که اینها را از هم جدا نمی‌کنیم. و مقام ربوبیت به بزرگان دینی میدیم اینو بذارین کنار اسم حق که نامی از خداست که مورد علاقه صوفیه است.

استاد: به نظر من اینجا مسئله تبعیت از انسان هست و یک جوری اشاره می‌کند به اینکه از انسان‌ها تبعیت نکنید. انسان یک موجودی است که من و شما می‌دانیم اگر به حق دعوت کند یادش دادند و به حق هدایت شده است که به حق دعوت می‌کند. خداوند خودش حق است مثل اینکه می‌گویم هرچه مستقیم‌تر از خدا تبعیت کنید, به ثواب نزدیک‌تر است. چرا من بروم سراغ آدم‌هایی و حرف آنها را گوش دهم درحالیکه به سخن خداوند دسترسی دارم، فکر می‌کنم مسئله اولویت دادن است. آدم این آیه را می‌خواند اولویت با قرآن است. من وقتی قرآن را می‌خوانم حتی احساس نمی‌کنم که حرف‌های پیغمبر را گوش می‌دهم، بنابراین خود قرآن در این سوره خیلی پررنگ است. بارها به مسئله تلاوت قرآن اشاره می‌شود می‌گوید وقتی قرآن می‌خوانید خداوند با شما است، یک آیه معروف در مورد قرآن که خیلی جاها در مساجد می‌نویسند. «وَشِفَاءٌ لِمَا فِي الصُّدُورِ وَهُدًى وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ»(یونس:۵۷) مسئله اینست که اینجا برای این جمعیت قرآن تلاوت می‌شود و اینها می‌پذیرند یا نمی‌پذیرند. خود قرآن در این سوره به عنوان اصل دعوت پیغمبر و معجزه پیغمبر است و یکی از آیات تحدی که اگر می‌توانید یک چیزی مانند قرآن بیاورید در همین سوره است. شما می‌توانید با توجه به این محتوا این آیه را اینگونه بفهمید که تبعیت از کلام مستقیم خداوند بهتر است یا از آدمی که یک چیزهایی بلد است و یک چیزهایی یاد گرفته است و اصولاً هم حرف‌های خوبی می‌زند کدام را بیشتر می‌پسندید؟ اگر مستقیم دسترسی به کلام حق داشته باشید یا دسترسی به واسطه داشته باشید به آدم‌هایی که احتمالاً خودشان هدایت شدند معلوم است که اگر بتوانم مستقیم به کلام حق دسترسی داشته باشم و هدایت را از آن بگیرم کار درست‌تری است.

حضار: نبی هم که واسطه است مستقیم نیست.

استاد: بله. ولی اعتقاد شما در مورد قرآن این نیست که اینها کلام پیامبر است؛ شاید دکتر سروش اینگونه فکر کند. من نمی‌دانم. اخیراً انگار دوباره کتاب یا مقاله‌ای منتشر کرده و موضوعاتی مطرح شده است. اینکه یک آدم یا عارف یا پیامبری توسط خداوند هدایت شود بعد حرف‌هایی که فهمیده است برای ما بزند یا کلام مستقیم خداوند را برای ما نقل کند. شما در مورد قرآن اگر اعتقاد دارید که این کلام خود خدا است و پیامبر مانند واسطه اینجا قرار گرفته است, بنابراین تبعیت از این کتاب اولویت دارد نسبت به تبعیت از هر کس دیگری که احتمالاً حتی اگر هدایت شده باشد. به نظر من مقایسه بین انسان‌هایی که ادعای هدایت دارند با پیام وحی که مستقیماً از طرف خداوند می‌آید اینجا صورت می‌گیرد.

حضار: من فکر می‌کنم تبعیت با چیزی که ایشان گفتند نزدیک‌تر است در خود قرآن هم است «إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي»(آل‌عمران:۳۱) یک جوری این تبعیت کردن, اطاعت کردن به معنای خوب است فکر کنم نزدیک به همان چیزی است که ایشان می‌گویند ربوبیت؛ شاید تبعیت نزدیک باشد به این چیزی که آیه می‌گوید.

[۰۱:۴۵]

از نظر لغتی هم تبعیت عیناً در قرآن استفاده شده است، تبعیت کنید اینجا به شاهد آیه‌های کناری آن تبعیتی که وجه ربوبیت دارد فکر می‌کنم اشاره می‌کند.

استاد: من فکر می‌کنم مشکل ایشان این است که آیه می‌گوید «قُلْ هَلْ مِن شُرَكَآئِكُم مَّن يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ قُلِ اللّهُ يَهْدِي لِلْحَقِّ أَفَمَن يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَن يُتَّبَعَ أَمَّن لاَّ يَهِدِّي إِلاَّ أَن يُهْدَى»(یونس:۳۵) آیا کسی که به حق هدایت می‌کند سزاوار است که از او تبعیت شود. فکر کنم با «أَمَّن لاَّ يَهِدِّي إِلاَّ أَن يُهْدَى» مشکل ایشان اینست نقض نمی‌کند یهدی یعنی واقعاً هدایت شده و یک جوری به حق هدایت می‌کند فکر می‌کنم چیزی که باعث شده روی این آیه فکر کنند اینست. می‌گوید انتظار داشتم بگوید آیا کسی که به حق هدایت می‌کند باید از او پیروی کنید یا کسی که ناحق هدایت می‌کند. انتظار ایشان اینست که در ادامه جمله این بیاید ولی یک چیز دیگری آمده است می‌گوید آیا کسی که به حق هدایت می‌کند بهتر است از او تبعیت کنید یا کسی که هدایت نمی‌کند مگر اینکه خودش هدایت شده باشد.

حضار: هدایت می‌کنند وقتی خودشان هدایت شدند, یک تبعیتی باید وجود داشته باشد و شواهد آیه هم برای آن وجود دارد. مرز این تبعیت با ربوبیت قاطی میشه. به خاطر آیه‌های نزدیک آن می‌گویم. فکر می‌کنم اینجا تبعیتی که به آنجا نزدیک می‌شود را سعی می‌کند مشخص کند. فکر می‌کنم به خاطر لغت تبعیت است. چون یک جا مثبت و یک جا منفی است.

استاد: من فکر می‌کنم معنی این آیه اینست که باید تابع وحی باشیم. خداوند وحی می‌کند و یک پدیده‌ای به اسم نبوت وجود دارد که کلام خداوند و چیزی که خداوند گفته است را به شما می‌رساند. شما از پیغمبر که تبعیت نمی‌کنید, واقعیت اینست که از خداوند تبعیت می‌کنید. اینکه مستقیماً من یک جوری توسط وحی به الله وصل می‌شوم و خداوند من را به خودش دعوت می‌کند و از آن چیزی که گفته شد تبعیت می‌کنم. تا اینکه از آدم‌هایی که به یک چیزهای خوبی دعوت می‌کنند تبعیت کنم. احساس من اینست بیشتر به این می‌خورد که این آیه دعوت به پیروی از وحی است در مقابل پیروی از منابع غیروحی. ممکن است یک نفر از عرفا تبعیت کند بگوید اینها هدایت شدند, ولی عین آن چیزی که خدا می‌گوید را نمی‌گویند. یک طریقتی برای خودشان آوردند. مثلا بهتر است از شریعت الهی تبعیت کنیم یا از طریقیت مولویه‌ها تبعیت کنیم؟ مولوی آدمی است که حرف‌های خوب هم زده است ولی «لاَّ يَهِدِّي إِلاَّ أَن يُهْدَى» خودتان قبول دارید که اگر چیزی گفته, هدایت شده, بعداً یک کارهایی کرده است در حالیکه که پیامبر اینگونه نیست. پیامبر اینگونه نیست که فکر می‌کنم هدایت شده است پس از او تبعیت می‌کنم. یک آدمی که پیام خدا را به من می‌رساند بلاواسطه من توسط تبعیت از شریعت از خداوند تبعیت می‌کنم. احساس من اینست که محتوای آیه چنین چیزی است. شاید من اشتباه می‌کنم. مخصوصاً اینکه اینجا انتظار دارم بعد از توحید و معاد از نبوت بشنوم فکر می‌کنم این آیه در مورد نبوت است. درباره اینکه آدم‌هایی هستند که از جانب خداوند حق را بیان می‌کنند و پیام و شریعت الهی را بیان می‌کنند. من این بحث را ادامه می‌دهم, راستش نمی‌فهمم نکته حرف شما کجاست شاید نکته جالبی در صحبت شما باشد.

حضار: فکر می‌کنم سوء‌تفاهمی در ترجمه اتفاق افتاده است «لاَّ يَهِدِّي إِلاَّ أَن يُهْدَى» یا کسی که به هدایت راه پیدا نمی‌کند مگر آنکه هدایت بشود. من الان ترجمه آقای فولادوند را نگاه می‌کردم نه که هدایت نمی‌کند. یهدی در واقع یهتدی بوده.

استاد: کسی که هدایت نمی‌شود مگر اینکه هدایت کنید، سوال ایشان هنوز پابرجاست فرقی نمی‌کند، ایشان می‌گوید من انتظار دارم در ادامه اینکه بشنوم که آیا بهتر است از کسی که هدایت به حق می‌کند پیروی کنیم یا کسی که …

حضار: خودش نمی‌تواند راه را پیدا کند مگر اینکه هدایت شود.

استاد: آمدیم و راه را پیدا کرد و به من هم نشان داد. مشکل چیست؟ حرف از دعوت به ناحق نیست. سوال ایشان یک چیز موجهی است. ما هم اولین بار بود آیه را می‌دیدیم و چند نقطه می‌گذاشتند که آیا بهتر است از کسی که به حق هدایت می‌کند پیروی کنیم یا چند نقطه… یا کسی که به ناحق هدایت می‌کند. سوال این است یهدی یعنی هدایت شد. راه را پیدا کرد. به دلیل اینکه هدایت شده است. این آدم راه را پیدا کرده است. چرا از او پیروی نکنم؟ اینجا به نظر من اولویت تبعیت از وحی است. به معنای اولویت تبعیت مستقیم از خداوند است نه از یک آدمی که ولو اینکه راه را پیدا کرده باشد.

حضار: من فکر می‌کنم از چند آیه قبل که شروع میکنه از رب استفاده کردن داره میگه که (؟) حتی اون چیزی که مقام ربوبیت بهش میدید چیزی باشه که باعث هدایت شما به حق شده. آیات قبلی هم میگه چه کسی بهتر است کسی که خودش خلق کرده و ادامه داده یا اون کسی که (؟) از شرک خفی صحبت میکنه که شما متوجه باشید که شما هم از یک جای خاصی ببینید و چیز دیگری را کنار آن نگیرید همینطور ادامه می‌دهد. وقتی از حق استفاده میکنه من مدام یاد (؟) میفتم که حق هم مثل وجود است و غیر از او دیگر چیزی نیست. و شما با من دون الله چیزی را در کنارش قرار میدید(؟)

استاد: این شامل پیامبر هم می‌شود؟

حضار: من احساس می‌کنم (؟)چیزهایی میاریم کنار خدا و مثلاً کسی غیر از خدا را صدا می‌کنیم.(؟)

استاد: آخه آیه مگر نمی‌گوید «أَفَمَن يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَن يُتَّبَعَ» آیا کسی که به سمت حق هدایت می‌کند سزاوارتر است از او تبعیت شود یا..، به نظر من واضح است دعوت می‌کند به تبعیت از پیامبر که به حق دعوت می‌کند.

حضار: احساس میکنم دعوت میکنه به قاطی نکردن این دو

استاد: آخه در «أَفَمَن يَهْدِي» ؛ “من” یعنی کسی که…

حضار: (؟)

استاد: محتوای این آیه چیست؟ از وحی و از این قرآن تبعیت کنید. این حرفی که زدید کاملاً درست است. کسی که به حق هدایت می‌کند یعنی خداوند و همین قرآن است که وحی است.

حضار: میگه قاطی نکنید. پیغمبر رو با پیامش(؟)

استاد: من که از پیغمبر تبعیت نمی‌کنم. از قرآن به عنوان کلام خدا تبعیت می‌کنم. این «أَحَقُّ أَن يُتَّبَعَ» یعنی قرآن سزاوارتر است. چون مستقیماً کلام خدا است. نکته این است اگر کسی طریقتی آورده است که طریقت خوبی هم است, سزاوار نیست از او تبعیت کنم, در حالیکه خداوند خودش شریعتی آورده است. همه حرف‌های شما قبول؛ من عملاً از این آیه همین را می‌فهمم که دعوت به پیروی از قرآن می‌شود و پیروی از همین پیامبر است. پیامبر به عنوان یک رسانه, سخن خدا را بازگو می‌کند. شریعت را از طرف خودش نمی‌آورد, از طرف خداوند می‌آورد تا کسی که هدایت شده و یک چیزهایی می‌گوید کدامیک از اینها درست است. تأکید شما روی این است. مسئله شرک نسبت به افرادی که هدایت کننده هستند. به نظر من انتظار دارم که این آیه در مورد نبوت باشد و به نظر من هم درباره نبوت است. توحید و معاد را گفته است و الان به نبوت رسیده است. به عنوان سومین “قل” اینکه خداوند سخن گفته و وحی فرستاده و باید از این تبعیت شود که سزاوارتر است. تبعیت از خدا یعنی تبعیت از وحی است نه تبعیت از پیغمبر. دقیقا «لِلْحَقِّ أَفَمَن يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَن يُتَّبَعَ» یعنی قرآن کلام خدا است. نه لازم است بگویم قرآن من را هدایت می‌کند, نه بگویم پیامبر من را هدایت کرده است؛ خداوند من را هدایت کرده است. این حالت بی‌واسطه کلام خدا را شنیدن بهتر است یا آدمی که به فرض هدایت هم شده است؟ من این آیه را می‌توانم برای پیروان طریقت مولوی بخوانم که فرض کنیم مولانا آدم هدایت شده‌ای است و طریقتی هم آورده است این «أَحَقُّ أَن يُتَّبَعَ» یا اینکه از خداوند تبعیت کنیم

حضار: (؟)

استاد: اگر تبعیت آنها از پیغمبر حالت غیر ازخدا و تبعیت از خود آن فرد پیدا کرده باشد.

حضار: من از صفحات قبل حس میکنم رفع شرک است تا دعوت به پیغمبر (؟)

استاد: اتفاقا من به دلیل محتوای قبل و بعد آن فکر می‌کنم اینگونه نیست. نکته‌ای که شما می‌گویید درست است. ولی اگر بخواهیم از این آیه این نتیجه را بگیریم حس من این است که اینگونه نیست. آیه دعوت به پیروی از وحی است به عنوان پیروی مستقیم از خداوند است.

جلسه ۴ – سوره یونس
0 0 votes
Article Rating
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
بستن منو