بسم الله الرحمن الرحیم

درسگفتارهای دفاع عقلانی از دین، جلسه‌ی ۵، دکتر توسرکانی، دانشگاه تهران، ۱۳۹۴

۱مقدمه

در جلسه‌ی گذشته شروع به گفتن مسائل اساسی خداشناسی کردم، اما هنوز بحث جنبه فلسفی دارد و نمی‌شود گفت وارد بحث دینی شدیم؛ یک فاصله‌ای بین بحث‌های فلسفی و دینی هست. من در ادامه‌ی بحث می‌گویم ممکن است یک نفر تمام حرف‌هایی که اینجا به عنوان بحث‌های فلسفی درباره‌ی وجود خداوند گفته می‌شود را قبول داشته باشه ولی دین دار به معنای متعارف نباشد. آدم‌هایی هستند که چنین موضعی دارند.

همانطور که قبلا گفتم وقتی در این جلسات کلمه‌ی دین را به کار می‌بریم منظورمان بیشتر ادیان ابراهیمی و به طور خاص اعتقاد به دین اسلام است. می‌خواهیم سعی کنیم از این اعتقاد دفاع‌ کنیم بنابراین صِرف اعتقاد داشتن به خدا برای دفاع عقلانی از دین لازم است ولی کافی نیست.

۲لزوم فرض وجود یک یا چند واجب الوجود

جلسه‌ی گذشته من یک نکته‌ی از نظر خودم، ساده و ابتدایی را گفتم، اینکه اگر مثل همه ی کسانی که درطول تاریخ سعی کردند، ما هم سعی کنیم یک مدل معقولی بسازیم که در آن وجود جهان توجیه شود، احتیاج داریم چیزی را که به آن واجب الوجود می‌گوییم فرض کنیم. ایده‌ی خیلی ساده‌ای است. ما یک جهانی را می‌بینیم که در آن چیزهایی وجود دارد که هستی‌شان وابسته به چیزهای دیگری است و سوالی که درباره‌ی این جهان موجود مطرح است، این است که این جهان چگونه به وجود آمده‌است؟ جواب خیلی ساده این است که شما اگر بخواهید وجود جهان را توجیه کنید نمی‌توانید فرض کنید که همه موجوداتی که در این جهان هستند به اصطلاح فلسفی ممکن الوجود اند؛ یعنی برای وجودشان به علتی وابسته اند. حتما باید فرض کنید که یک یا چند واجب الوجود هست (موجود یا موجوداتی هستند که برای هستی خودشان به علتی وابسته نیستند و احتیاجی به این ندارند که کسی آنها را موجود کند؛ خودشان موجود اند). نمی‌شود جهانی وجود داشته باشد که همه‌ی موجودات ممکن الوجود باشند، حتما باید واجب الوجودی وجود داشته باشد.

هزار جور می‌شود این بحث را مطرح کرد؛ یک موردی که نمی‌خواهم از آن حوزه وارد بشوم، این است که بعد از قرن ها که چنین بحث های فلسفی مطرح بود، د‌ِکارت یک جور دیگری به مسئله نگاه کرد و این مقدمه را که «ما از یک جهانی شروع میکنیم که می‌دانیم وجود دارد» هم سعی کرد حذف کند. او حرفش این بود که واجب الوجود (موجودی که برای وجود خودش به هیچ شرطی نیاز ندارد) موجود است و این بدیهی است ، چون همین که شما می‌گویید موجودی که برای وجود خودش نیاز به هیچ شرطی ندارد، نمی‌تواند موجود نباشد؛ چون به شرطی برای وجود خودش نیاز ندارد. دراین حد سعی کرد ساده سازی کند. فکر میکنم آدم‌هایی که ریاضیدان هستند و خیلی منطقی فکر می‌کنند از این ایده دکارت خوششان می‌آید ولی فکر کنم ایده‌ی اولیه (که معمولاً هم در طول تاریخ به مسئله اینجور نگاه می‌کردند) یک جور سادگی درآن هست و یک جور شباهت به بحث های علمی دارد، مثل اینکه من دارم از یک چیز محسوسی شروع میکنم، یک چیزی را می‌بینم و سعی میکنم مدلی را بسازم که این مشاهده‌ای که دارم انجام می‌دهم درآن قابل توجیه باشد و به نظر من اینطوری بحث خیلی بهتر است تا اینکه بخواهیم در این حد ساده سازی انجام دهیم که مستقیما وجود واجب الوجود را بخواهیم ثابت کنیم. مثل این است که از یک تعریف بخواهیم وجود را درآوریم. بنابراین تا اینجا یک بحث ساده‌ای است که برای توجیه هستی جهان (اگر بخواهیم یک مدل منطقی و عقلانی داشته باشیم) حتما باید به وجود واجب‌الوجود یا واجب‌الوجودهایی معتقد باشیم. حالا اینکه واجب الوجود چی هست بحث دیگری است.

در این جلسه می‌خواهیم وارد این بشویم که یک نفر ممکن است بگوید اتم ها واجب الوجود هستند یا بگوید انرژی واجب الوجود است. هنوز ما وارد این بحث نشدیم که آیا این واجب الوجود خداست یا شباهتی به ادیان دارد یا ندارد؟ این یک بحث ابتدایی است که من نمی‌توانم وجود هستی جهان را توجیه کنم مگر با اعتقاد به اینکه موجود یا موجوداتی هستند که برای وجود خودشان نیاز به علت ندارند. در الفاظ دینی به چنین موجودی واجب‌الوجود نمی‌گوییم بلکه می‌گوییم خدا. حالا سعی میکنم توضیح بدهم که باید یکی باشد و چندتا نمی‌تواند باشد و صفاتی شبیه همان چیزهایی که برای خدا قائل هستیم را باید داشته باشد، مثلا اتم و انرژی و این چیزها در این مدلی که ما توصیف میکنیم نمی‌توانند جای واجب‌الوجود قرار بگیرند.

۱-۲ پاسخ به یک سوال اشتباه

نکته‌ای که قبل از این بحث‌ها می‌خواهم به آن اشاره کنم این است که یک مقدار به این سوال که بعضی مطرح می‌کنند دقت کنید: «اگر شما معتقدید خدا جهان را خلق کرده پس چه کسی خدا را خلق کرده» چقدر این سوال بی ربط است! یعنی موضوع را نفهمیده است! وقتی ما خدا را به عنوان خالق جهان یا واجب‌الوجود مطرح می‌کنیم، یعنی ما مجبوریم که قبول کنیم موجودی هست که خالق ندارد که اسمش را می‌گذاریم خدا، بنابراین سوال‌کردن از اینکه خدا را چه کسی خلق کرده مثل این است که طرف اصلا نفهمیده که ما چه می‌گوییم. خدا همان موجودی است که ما برای آنکه توجیه عقلانی درمورد جهان داشته باشیم لازم است که وجودش را فرض کنیم، موجودی است که نیاز به خالق ندارد و نیازی هم به علتی برای وجود خودش ندارد.

فکر می‌کنم حتی اشخاصی که اعتقاد دینی ندارند هم وقتی چنین بحث‌هایی را بشنوند زیاد مخالفت‌ نکنند زیرا آنقدر ساده و منطقی است که خیلی صرف نمی‌کند که دراینجا مقاومت کنند، ولی درمقابل اینکه چیزی که ما در اینجا به آن واجب الوجود می‌گوییم همان خدایی است که در ادیان ابراهیمی توصیف می‌شود، ممکن است مقاومت کنند و این قسمت بحث از نظر من بحث سخت‌تری است تا اینکه در بحث فلسفی ثابت کنیم که واجب‌الوجودی در جهان هست.

در وجود واجب‌الوجود تناقضی نیست. من اگر بگویم موجودی هست که نیاز به علت ندارد حرف متناقضی نزدم ولی اینکه همه موجودات برای خودشان نیاز به علت داشته باشند تناقض ایجاد می‌کند. همان تناقضی که بعضی اینطور توجیه می‌کنند که یا باید به دور معتقد باشیم یا به تسلسل. مثلا یک رشته‌ای که به منفی بی‌نهایت می‌رود و هرچیزی توسط چیز دیگری خلق شده‌است و این یک جورهایی اصلا ممکن نیست. ولی من فکر می‌کنم لازم نیست به دور و تسلسل معتقد باشیم؛ همین مدلی که من دارم توصیف میکنم بدیهی است که جهانی هست و موجودات نیاز به علت دارند. هیچ جوری شما نمی‌توانید وجود جهان هستی را به طور منطقی قبول کنید مگر اینکه قبول کنید در یک جایی بالاخره این سلسله علل قطع می‌شود و موجودی هست که نیاز به علت ندارد.

واجب‌الوجود حتما ازلی و ابدی است. موجودی که برای وجودش نیاز به هیچ شرط و علتی ندارد همیشه بوده و همیشه هم خواهدبود. من در این جهان چنین چیزی را نمی‌بینم. ممکن است کسی بگوید که کل ماده و انرژی را که در نظر بگیریم، ازلی و ابدی است؛ واجب الوجود چنین آدمی می‌شود ماده و انرژی. فعلا بحث من این است که شما نمی‌توانید فرض کنید که تمام موجوداتی که در عالم هستند مثل من، شما، همه ما یک زمانی نبودیم بعدا به یک دلایلی به وجود آمدیم و بعدا هم از بین خواهیم رفت؛ این متناقض است. مثل این است که یک سری چیزها همگی آویزان چیزی هستند و در آسمان مانده اند ولی به جایی وصل نمی‌شوند.

[۰۰:۱۵:۰۰]

خلاصه یک اینطور حسی وجود دارد که متناقض و پارادوکس است که من بگویم واجب‌الوجودی نیست و همه چیز ممکن‌الوجود است. واجب‌الوجود یا واجب‌الوجودها ازلی و ابدی و لایتغیر اند، موجوداتی نیستند که درحال دگرگونی و تغییر باشند درحالیکه بی نهایت زمان داشتند. حس شما درباره موجودی که همیشه بوده و همیشه خواهد بود این است که ثبات دارد.

۳ویژگی های واجب الوجود

۱) ازلی و ابدی است. به اصطلاح فلسفی حادث نیست. اینطور نیست که موقعی به وجود آمده باشد. برای اینکه احتیاج به شرایط خاصی ندارد تا به وجود بیاید؛ بنابراین همیشه بوده. از بین هم نمی‌رود؛ چون موجودی که برای وجودش نیازی به علتی ندارد و شرایط وجودش تهی است؛ همیشه شرایط وجودش مهیاست. از صفات قرآنی که درباره خداوند وجود دارد اول و آخر بودن خدا در می‌آید.

۲) صفت خالق بودن نیز به طور تقریبی استنباط می‌شود. بالاخره ما داریم فرض می‌کنیم که واجب الوجود موجودی است که منشا تمام موجودات است یعنی موجودات دیگر از نظر وجودی به این موجودی که فرض کردیم تکیه دارند. بنابراین این صفت خالق بودن از همین تئوری ساده استنباط می‌شود.

۳) صفت قدرت را نیز می‌شود به آن نسبت داد. بزرگترین کاری که در عالم انجام شده توسط اوست (قدرت یعنی توانایی انجام کارهایی را دارد). واجب‌الوجود است که منشا همه‌ی کارهاست؛ بنابراین قدرتمند ترین موجود است. منشأ تمام قدرت هاست. هرکاری که انجام می‌شود منشأ آن واجب‌الوجود است؛ بنابراین خالق، فاطر، قادر یا قدیر، غنی (موجودی که از سایر موجودات بی نیاز است) ودر واژه های قرآنی از آن استنباط می‌شود.

۴) لایتغیر بودن جزو صفاتی نیست که در قرآن خیلی به آن پرداخته شود ولی اگر بحث دینی را کنار بگذاریم یک چیزی مثل ثبات درباره‌ی واجب‌الوجود قابل استنباط است، موجودی که ازلی و ابدی است یک جوری حالت ثابت دارد مثل اینکه من بگویم برای رسیدن به هرچیزی بی‌نهایت زمان داشته و اگر قرار بوده که تغییری در او ایجاد شود در یک زمانی بالاخره به نتیجه رسیده که این خیلی بحث دینی نیست.

۴ارائه یک مدل برای چیستی واجب‌الوجود

۱-۴ چه چیزهایی نمی‌توانند واجب‌الوجود باشند

از همان ازلی و ابدی بودن من می‌خواهم تبصره‌ای بگویم که بحث این جلسه است. یک مدلی داریم که درآن به یک یا چند موجودی که در وجودشان نیاز به علت نداشته باشند، نیاز داریم که فرض کنیم که چی هستند و چی می‌توانند باشند؟ از نظر علمی، مخصوصا ریاضیات، وقتی یک مدلی می‌آوریم دوست داریم نتایج فوری آن را بررسی کنیم؛ اینطوری هم آشنایی بیشتری با مدل پیدا می‌کنیم هم به نتایج جالبی از همین بررسی مقدماتی می‌رسیم.

از اولین حرفی که زدم، که واجب‌الوجود یا واجب‌الوجودها باید ازلی و ابدی باشند؛ یک جورهایی این حاصل می‌شود که هیچ چیز از چیزهایی که می‌بینیم واجب‌الوجود نیستند. در مورد همین ماده و انرژی، فکرکنیم که کل چیزهایی که ما می‌بینیم از میز و صندلی تا انسان همگی حادث اند و تحت شرایطی به وجود آمده اند و تحت شرایطی از بین می‌روند ولی از لحاظ علمی کل ماده و انرژی چیزی است که همیشه بوده و همیشه خواهدبود و بنابر همین قانون ماده و انرژی بگوییم که کل ماده و انرژی واجب‌الوجود ماست؛ ازلی و ابدی هم هست.

اگر بخواهیم به علم روز ارجاع بدهیم، در فیزیک جدید، الان تئوری های موجود به ما می‌گویند که این جهان هم از نظر زمانی و هم از نظر مکانی (یک جورهایی از نظر ابعاد) متناهی است. هیچ جوری فرض ازلی و ابدی بودن در این جهان درست نیست. یعنی ماده و انرژی در یک زمان مشخص در گذشته به طور ناگهانی (فرضیه بیگ‌بنگ) به وجود آمده و دو سه مدل اساسی وجود دارد که چطور ختم می‌شود. اعتقاد به فیزیک به معنای موجود و اعتقاد به بیگ‌بنگ، یعنی اعتقاد به حادث بودن کل این چیزی که ما به عنوان فیزیک می‌بینیم. همه ی ماده و انرژی موجود در یک زمانی در گذشته، که محاسباتی هم درموردش انجام می‌دهند که چند میلیارد سال پیش است، به وجود آمده است، بنابراین علم جدید خیلی این حسی که بعضی از ماتریالیست ها دارند که ماده و انرژی چیزی ازلی و ابدی هست را تایید نمی‌کند. بنابراین اعتقادات ماتریالیستی به نظر نمی‌آید که با علم به معنای موجودش سازگاری داشته باشد. اگر کسی به ماده و انرژی به عنوان واجب‌الوجود نگاه کند، جدا از اینکه من می‌توانم تحلیل کنم که ماده و انرژی صفات دیگری دارند مثلا همین متحول شدن ودور از این است که بخواهد واجب الوجود باشد.

ازلی بودن و ابدی بودن از بی‌شرط بودن می‌آیند. بنابراین همیشه بوده وهمیشه خواهد بود. شرایطی برای حیاتش وجود ندارد که با سلب آن از بین‌برود؛ مثل اکسیژن برای موجودات زنده که اگر نباشد موجودات از بین می‌روند. اگر بگوییم ازلی نیست یعنی نیاز به اتفاق و شرایطی داشته تا به وجود بیاید. از نظر دکارت مجموعه شرایطی که برای وجود داشتن واجب الوجود نیاز است تهی است. چیزی که هست و تمام موجودات می‌توانند به آن تکیه کنند. چیزی است که موجود است و در وجودش اختلالی ایجاد نمی‌شود. سایر موجودات که ممکن الوجود هستند احتیاج به چیزی ثابت دارند که واجب الوجود است.

این مباحث در حدی ساده، واضح و بدیهی است که در تمام طول تاریخ، تمام آدم های عاقل و معقول دراین‌حد را قبول داشتند (اگر دنیای نامعقول مدرن را که به دلایلی، اتفاقاتی افتاد که با دین مبارزه شد، کنار بگذاریم). ممکن است متدین به معنای متعارفش نبودند اما فیلسوفی نداریم که این مباحث را قبول نداشته باشد. می‌گویند در بعضی از فلاسفه یونان، یعنی در بدو شروع فلسفه یا در طول تاریخ کسانی بودند که آتئیست و مخالف این دیدگاه بودند.

[۰۰:۳۰:۰۰]

۲-۴ روش فلسفی، قدیمی و غیرشهودی که از آن صفات بدیهی واجب الوجود یا واجب الوجودها برمی‌آید

یکتایی از واجب الوجود بودن در نمی‌آید و ممکن است کسی بگوید چند واجب الوجود داریم. چیزی که در مدل لازم داریم این است که حداقل یک موجودی باشد که برای وجود خودش نیاز به شرطی نداشته باشد؛ این برای توجیه جهان ممکن الوجودها کافی است. ولی یکسری چیزهای خیلی ساده درمی‌آید که درمورد هر واجب الوجودی برقرار است.

واجب الوجود یا واجب الوجودها چقدر شبیه آن چیزی هستند که ما به آن خدا می‌گوییم؟ چه چیزهایی درمورد آن می‌توانیم بگوییم که بلافاصله از تعریف آن به دست نمی‌آید؟ چطور ممکن است موجودی را فرض کنیم که احتیاجی به علت نداشته باشد؟ یک راه فلسفی و منطقی و سنتی تری وجود دارد که همین مباحث ساده‌ی من را ادامه می‌دهند و برهان‌هایی می‌آورند و صفاتی را برای واجب‌الوجود اثبات می‌کنند مثلا برهان‌هایی می‌آورند که:

واجب‌الوجود بسیط است و نمی‌تواند اجزایی داشته باشد زیرا اگر اجزایی داشته باشد این سوال که اجزای آن ممکن‌الوجود هستند یا واجب‌الوجود پیش می‌آید و به تناقض می‌رسیم. اگر چند ممکن‌الوجود باهم جمع شوند و واجب‌الوجود شوند این که بدیهی است نمی‌شود. اگر بعضی اجزا ممکن الوجود باشند بعضی واجب الوجود، مثل این است که چند واجب الوجود وجود داشته باشد بنابراین واجب الوجود بسیط است و نمی‌تواند از چیزهایی تشکیل شده باشد.

نامتناهی بودن و حد نداشتن نیز از این راه قابل استناد است.

بعد از بسیط بودن و نامتناهی بودن نتیجه می‌گیرند که یکتاست و یک واجب الوجود بیشتر نمی‌توانیم داشته باشیم.

در این روش، بحث خیلی شهودی نمی‌شود. ممکن است آدم قانع شود که یک چیزهایی یاد گرفتم اما راه مستقیم تر و جالب‌تری هم وجود دارد که در ادامه می‌گویم اما فیلسوف ها بحث را عموما از این روش پیش می‌برند که یک سری تعریف و گزاره دارند و یکسری برهان‌های منطقی می‌آورند و با کمک مجموعه‌ای از گزاره‌های درست در مورد واجب‌الوجود نتیجه می‌گیرند و ثابت می‌کنند که یکتاست، نامتناهی است، بسیط است و کم کم شبیه می‌شود به چیزی شبیه خدای ادیان. اما هیچوقت هیچ فیلسوفی نمی‌تواند بگوید که وجود مثلا خدای اسلام را ثابت کردم؛ حداکثر می‌تواند بگوید چیزی را ثابت کرده که ما می‌توانیم بگوییم شبیه خدایی است که ما می پرستیمش! نمی‌تواند بگوید واجب‌الوجودی که من ثابت کردم قرآن را نازل کرده است. اعتقاد به قرآن و خدایی که آن را نازل کرده یک امر تجربی‌تر از این حرف هاست. یعنی من باید قرآن را بخوانم، ببینم چی توصیف می‌کند و قانع بشوم که از طرف خدا آمده و ساختگی نیست.

من می‌توانم خودم فیلسوفی باشم، صفات واجب‌الوجود را به دست بیاورم بعد کتابی بنویسم که خدا بگوید من بسیط‌ام، من نامتناهی‌ام و، بعد بگویم خدا خودش را با صفاتی که ما از واجب‌الوجود می‌شناسیم تعریف می‌کند. ما در بحث های فلسفی نزدیک می‌شویم به یک چیزی که وجود دارد، خارج از مجموعه چیزهایی که در جهان می‌بینیم است که سایر موجودات را خلق کرده و یکسری صفات دارد؛ اما به اینکه کدام یک از ادیان درست است، دقیق نمی‌شود پرداخت و فقط می‌توانیم به آن نزدیک شویم.

۳-۴ روش شهودی‌تر که می‌توان از آن صفات واجب‌الوجود را استنباط کرد و به چیستی واجب‌الوجود رسید

ایده‌ای که من می‌خواهم درباره‌ی آن صحبت کنم اگر بخواهم منبع برایش معرفی کنم که این ایده از آنجا آمده، کتاب «علل گرایش به مادی گری» شهید مطهری است. یک جاهایی از کتاب مقدمه چیزهایی است که من می‌خواهم بگویم. یک جورهایی رویکرد ایشان نزدیک به حرف من است. می‌خواهیم بدانیم واجب‌الوجود چه می‌تواند باشد؟ ببینیم چه صفتی باعث می‌شود که یک چیزی ممکن‌الوجود باشد؟ اینکه ممکن‌الوجودها را ببینیم و ببینیم چه صفتی را حتما اگر داشته باشند ممکن‌الوجود هستند؟ برسیم به جایی که به قول مرحوم مطهری، فلاسفه بحثی را باز کردند که اصلا ملاک احتیاج به علت چیست؟ علت اصلی که باعث این نتیجه گیری می‌شود که موجودی ممکن‌الوجود است چیست که واجب الوجود این ویژگی در آن نیست.

اولین ایده این است که هرچیزی که حادث است ممکن الوجود است. این یک حرف بدیهی است، اینکه اگر چیزی نبوده و به‌وجودآمده ممکن‌الوجود است ولی آیا اگر چیزی حادث نباشد واجب‌الوجود است؟ جواب فلاسفه در حکمت اسلامی منفی است. ممکن است موجودی ممکن‌الوجود باشد ولی ازلی و ابدی باشد. مثلا فرض کنید خورشید واجب‌الوجود است ولی نور خورشید که معلول آن است ممکن‌الوجودی است که وابسته به خورشید است. چون خورشید ازلی و ابدی است ممکن است بگوییم نورش هم از ازل تا ابد همیشه بوده ولی در ممکن‌الوجود بودنش خللی وارد نمی‌شود یعنی ممکن است واجب‌الوجود مخلوق دائمی داشته باشد. بنابراین ازلی و ابدی بودن شرط لازم و کافی و معادل با واجب‌الوجود بودن نیست. اشتباه است که فکر کنیم هرچه حادث است ممکن‌الوجود است و هرچه ممکن‌الوجود است حادث است. ممکن است ممکن‌الوجودی ازلی و ابدی باشد.

اگر چیزی ماهیت داشته باشد حتما ممکن الوجود است.

[۰۰:۴۵:۰۰]

یعنی اگر موجودی فرض کنیم که چیستی و ماهیت داشته باشد (غیر از بودنش ویژگی دیگری داشته باشد) ممکن الوجوداست؛ مثل انسان، خورشید وبه قول فلاسفه هستی‌اش عین ذاتش نیست، یک چیزی است که هست و می‌توانست نباشد. هرچیزی که از نظر منطقی بتوان گفت که می‌توانست نباشد، واجب‌الوجود نیست. مرحوم مطهری می‌گوید تحلیل نهایی که فلاسفه به آن رسیدند این است که هرچیزی که غیر از هستی‌اش ماهیتی داشته باشد واجب‌الوجود نیست چون میتوان هستی را از او سلب کرد. خورشید عین بودن نیست هم می‌تواند باشد هم نباشد. هر موجودی که این شکلی باشد که بتوانید بگویید هست یا نیست، واجب‌الوجود نیست. اگر ماهیتی غیر از هستی داشته باشد، ممکن‌الوجود است.

نتیجه بحث این است که ما می‌توانیم چیزی را بگوییم واجب‌الوجود است که ماهیتش عین هستی‌اش است و چیزی جدای هستی و ماهیتش نیست (به اصطلاح فلسفی، هستی عین ذاتش است). خود هستی، به طور مطلق و بدون هیچ قید و شرطی، واجب‌الوجود است. هرچیز دیگری که بتوان گفت چیزی است که هست ممکن‌الوجود است. درعالم تنها چیزی که نمی‌توان گفت ممکن است نباشد خود هستی است.

تصور و حس اولیه ما این است که هستی مثل صفتی است برای اشیا، نه اینکه خودش چیزی باشد. تا وقتی که چیزی باشد که هستی مثل صفت به آن حمل شود ممکن‌الوجود است. فقط وقتی به چیزی می‌توانیم بگوییم واجب‌الوجود که عین هستی باشد. آن چیزی که ما به عنوان هستی می‌شناسیم موجودی مستقل است. چیزی است که همیشه بوده و همیشه خواهد بود و چیزی است که از آن مخلوقاتی آفریده می‌شود. بحث ما به اینجا رسید که هرچیزی که ماهیتش غیر هستی باشد ممکن الوجود است و تنها چیزی که می‌تواند کاندید شود برای واجب الوجود شدن خود هستی به معنای مطلق کلمه (بدون قید و شرط) است. بنابراین این شیوه‌ی بحث کردن به جای اینکه بیاییم صفاتی برای واجب‌الوجود بیان کنیم که از تعریف درمی‌آید؛ به نظر من خوبی‌اش این است که مارا مستقیما می‌برد به سمت کاندیدی برای واجب‌الوجود. چیزی که از ازل تا ابد موجود است، هستی به معنای مطلق است و بقیه موجودات هستی‌ای هستند که غیر از بودن، قید و بندهایی به آنها اضافه شده است.

در واقع اگر بخواهیم تصور کنیم مثل این است که من بدون قید و شرط هستی‌ای دارم که اساس عالم است و نه احتیاج به خالقی دارد و نه مخلوق است چون شرطی برای ممکن‌الوجود بودن را ندارد. به طور منطقی هستی تنها چیزی است که نمی‌توان هستی را از آن سلب کرد. بنابراین یک هستی به صورت مطلق مبنای عالم است و عالم این طور به وجود می‌آید که این هستی محدود می‌شود و از حالت اطلاقش در می‌آید و موجوداتی می‌آیند که هستی عین ذاتشان نیست و چیزهای دیگری غیر از هستی هم دارند. بنابراین اعتقاد به واجب الوجود می‌تواند منجر به این شود که من چیزی که به عنوان هستی میشناسم را (به طور مطلق) به عنوان یک موجود دائمی و همیشگی در نظر بگیرم.

۴۴ تمثیلی برای واجب‌الوجود در روش دوم

تمثیلی که می‌توان برای آن آورد این است که شما زبانی را فرض کنید که کلمه‌ی نور در آن وجود ندارد، نورانی وجود دارد. قبول دارند که یک سری چیزها نورانی اند، روشن اند، به عنوان صفت وجود دارد. بعد آدمی بیاید تحلیل منطقی کند که یک چیزی هست که خود نور است و اشیا نورانی اند اگر آن را داشته باشند. ما در محاوراتمان بودنرا به عنوان صفت استفاده می‌کنیم و باید منطقا به این برسیم که هستی خودش موجودی است که موجودات هستی‌شان را از او گرفته‌اند. هست بودن یعنی وصل بودن به آن موجود.

چیزی که کتاب «علل گرایش به مادی گری» سعی می‌کند به آن برسد این است که کاندیداهایی معرفی کند و رد کند و نهایتاً در بحثی تحت عنوان «ملاک نیاز به علت» به این نتیجه می‌رسد که ماهیتی غیر از هستی داشتن ویژگی یک ممکن‌الوجود است و هستی محض واجب‌الوجود است.

همه ما با مفهوم هستی آشنا هستیم، انگار داریم می‌گوییم چیزی واجب الوجود است که از همه چیزهایی که تا الان فکر می‌کردیم برای ما آشناتر است. چیزی آشناتر از بودن و نبودن برای ما نیست و این ساده‌ترین مفهومی است که در ذهن همه هست. من چشم‌هایم را که ببندم و به عالم کاری نداشته باشم در درونم هستی را پیدا میکنم. مثلا آیه ای که در قرآن هست که خدا از حبل الورید نحن اقرب الیه من حبل الورید» سوره‌ی مبارکه ق، آیه‌ی ۱۶) به شما نزدیک‌تر است، من چیزی از هستی به خودم نزدیک‌تر نمی‌بینم. مثل این حرف های عرفانی که می‌زنند که هرجایی را نگاه کنید خدا را می‌بینید. همه‌ی عرفان فهمیدن همین است که هستی مطلق یعنی‌چه.

در عین حال با اینکه ما هستی را حس میکنیم اما شناختن خدا و هستی فرایندی طولانی است. ذات واجب‌الوجود مثل نقطه ای است که دور از دسترس معرفت قرار دارد. ما می‌توانیم خیلی به معرفتش نزدیک شویم اما هیچوقت به معرفت کامل نمی‌رسیم. هستی چیزی است که درحالیکه حدودا می‌دانیم یعنی چی اما دقیقا نمی‌فهمیم یعنی چی! شناخت هستی مطلق یا واجب‌الوجود، آخر پروسه‌ای است که به آن عرفان می‌گوییم.

من مجدداً این را تکرار کنم، این تصوری که از خدای دینی مخصوصاً خدای عرفان وجود دارد، اینکه عارف کسی است که به هرچیزی که نگاه می‌کند خدا را می‌بیند؛ مثلا آن زبانی را تصور کنید که نورانی بودن در آن وجود دارد ولی نور وجود ندارد، اگر شما به جایی برسید که اعتقاد پیدا کنید که چیزی به اسم نور وجود دارد پس هرجای غیرتاریکی که نگاه کنید نور را می‌بینید و اگر نور را دوست‌داشته‌باشید و به آن علاقه داشته باشید هرچیزی را که نگاه کنید توجه‌تان به نور جذب می‌شود تا این که آن چیز چی هست! اینکه ببینید چیزی به عنوان هستی وجود دارد، خدا را به نوعی شهود کنید، آنوقت به هرجایی که نگاه کنید هستی را می‌بینید. بیش از آنکه چی را می‌بینید، اینکه هست نظرتان را جلب می‌کند و واقعا به جایی می‌رسید که انگار به هرچیزی که نگاه می‌کنید خدا را می‌بینید. عرفا اینگونه اند، انگار به جایی می‌رسند که هیچ چیز دیگری غیر از هستی وجود ندارد؛ انگار هیچ چیز روشنی وجود ندارد و فقط نور است که روشن است، بقیه نورشان را از جای دیگری گرفته اند.

در بحث های دینی چون برای عموم مردم ارائه می‌شود نه یک عده خاص، واژه هستی به کار نمی‌رود چون ممکن است توهم زا باشد و اینکه هستی را می‌پرستم ممکن است تصور شود که کل عالم هستی را می‌پرستم و بهتر است که یک نام برای هستی و واجب الوجود انتخاب شود و درباره ی صفاتش بحث کنند یا ستایشش کنند ولی عرفا خدا را با همین نام هستی خطاب می‌کنند، وقتی می‌گوییم عرفا، منظورمان عرفای اسلامی، مسیحی یا تائوئیست نیست، بلکه همه آنها. چیزی مشترک در بین همه عرفان هاست که چیزی که به آن می‌رسند، در واقع ارتباطی که برقرار می‌کنند یا شناختی که نسبت به جهان پیدا می‌کنند، که به اصطلاح به آن حالت عبور از کثرت و رسیدن به وحدت می‌گویند. موضوع همین است، وحدت یعنی جهان حول مفهوم هستی متحد است و یک چیز بیشتر وجود ندارد.

۴۵ مقایسه‌ی دو روش فوق در درک واجب‌الوجود

خوبی روش دوم این است که وقتی شما مستقیما یک کاندیدا معرفی میکنید، خیلی زود به شهود می‌رسید. در واقع راه اول اینطور است که یک مدل روی کاغذ مینویسیم و ثابت می‌کنیم که باید واجب‌الوجودهایی وجود داشته باشد بعد ثابت میکنم که واجب‌الوجود باید بسیط باشد واما وقتی بعد از اینکه می‌گویم واجب‌الوجودی هست بگویم واجب الوجود چی می‌تواند باشد و به یک کاندیدی مثل هستی می‌رسم الان میتوانم کاغذ و قلم را کنار بگذارم و بگویم چشمتان را ببندید این هستی در درون شماست، می‌توانید در احوال هستی آنطوری که در خودتان احساس می‌کنید، تعمق کنید. این کاری است که عرفا انجام می‌دهند. خیلی از فلاسفه وجودی و عرفا درواقع در درون خودشان روی چیزی که به عنوان هستی می‌شناسیم تمرکز می‌کنند (کاری که مردم عادی نمی‌کنند). حُسن این کار این است که ما را نسبت به بحث هایی که می‌کنیم به شهودی می‌رساند که از حالت انتزاعی و چیزی که روی کاغذ است در می‌آورد.

احساسی که همه‌ی ما یا داریم یا راحت به آن می‌رسیم این است که اگر در وجود خودمان تعمق کنیم خیلی راحت حس میکنیم که ممکن‌الوجود هستیم. این یک احساس فلسفی است. من دوست دارم بحث های فلسفی را شهودی کنیم و احساسات خود را درگیر آن کنیم و آن را از روی کاغذ درآوریم. چه فایده‌ای دارد من روی کاغذ وجود خدایی را اثبات کنم ولی هیچ حسی به آن پیدا نکنم و فقط عقلم قبول کند که هست؟! اگر بخواهیم به دین وصلش کنیم که خدایی خاص و با ویژگی‌هایی خاص را مطرح کنیم، بهتر است شهودی‌تر بحث کنیم. حتی اگر هدفم دفاع عقلانی از دین نبود و صرفا یک بحث خداشناسی می‌خواستم بکنم هم به نظرم این روش، روش بهتری است.

من در درون خودم چیزی که می‌بینم این است که ممکن‌الوجود هستم. واقعا با تمام وجود احساس میکنم موجودی هستم که هستی به من داده شده و می‌تواند از من گرفته شود. هستی عین ذات من نیست. هستی به من الصاق شده یا من به هستی الصاق شدم. ارتباط من با هستی چیزی ذاتی نیست. این حس ممکن‌الوجود بودن، که اگر در آن عمیق شوید ممکن است حس دلهره آوری باشد، چیزی است که در درون خودمان درک می‌کنیم. در درون خودمان جدا بودن از عین هستی بودن را درک می‌کنیم. من واجب‌الوجود نیستم، ممکن‌الوجودم و انگار هستی در کنار من قرار دارد و می‌تواند از من سلب شود.

نمی‌دانم چند درصد افراد می‌توانند هستی را به عنوان یک چیز شگفت انگیز درک کنند. آقای حسن زاده آملی در جلد سوم «معرفتِ نفس» (مجموعه‌ی ۳ جلدی کتاب معرفت نفس، به تألیف آقای حسن حسن‌زاده آملی) خود ذیل متنی، توصیفی دارند از حالتی که به ایشان دست داده (در سن ۵۰ تا ۶۰ سالگی، به نظر من یک مقدار عجیب بود چون فکر میکردم این احساسات در نوجوانی بیشتر یافت می‌شود تا در سنین بالا) اسم این حالت را شاید بتوان «مواجهه با هستی» گذاشت. خود من این احساس را در نوجوانی با شدت تمام داشتم و شاید مهمترین اتفاق زندگی‌ام بوده است. مثل این است که هستی برای همه‌ی ما عادی شده درحالیکه اصلا عادی نیست. در یک لحظه ممکن است اتفاقی بیافتد که شما متوجه این شوید که با چه چیز رعب آور و مهیبی سروکار دارید، با بودن! در مقابل مثلا عدم. چون من نمی‌توانم توصیف کنم شما را به متنی از آقای حسن زاده آملی ارجاع میدهم که ایشان خیلی سعی کردند که حسشان را بیان کنند. فکر می‌کنم ایشان چون عارف و فیلسوف بودند آن جرقه‌ای که نمی‌دانم در چند درصد افراد اتفاق می افتد را سعی کردند ادامه‌دهند و در این احساس غرق شوند. شاید چون می‌دانستند که چه چیز مهمی است. من در سن نوجوانی که این احساسات را داشتم، خیلی لذت می‌بردم اما تجربه ترسناکی بود و حتی اگر کسی می‌گفت که ادامه دهم؛ وحشت میکردم که خودم را زیاد در اختیار این احساس قرار دهم. مثل درک غیر متعارف از بودن و هستی است.

سارتر در کتاب «تهوع» خودش، حس قهرمان داستان را تحت عنوان تهوع توصیف می‌کند. در قطعه‌هایی از کتاب، غیرعادی بودن این حالت که به شخصیت اصلی کتاب دست می‌دهد، خیلی خوب بیان‌شده‌است. سارت به عنوان یک نویسنده‌ی خوب سعی می‌کند لحظه‌هایی را توصیف کند که این آدم با هستی یک جور خاصی مواجه می‌شود.

ما در درون خودمان به آنچه که کاندید واجب‌الوجود بودن است خیلی نزدیکیم و می‌توانیم جدا از این بحث‌هایی که روی کاغذ انجام می‌شود، دنبال آن باشیم که به شناخت شهودی عمیق نسبت به واجب‌الوجود برسیم نه با اثبات‌هایی که از تعریف و ثابت کردن یکسری صفات به دست می‌آیند، مثل همین مثالی که من زدم که یکتایی بلافاصله بدست می‌آید و خیلی چیزهای حسی دیگر نیز احساس می‌شود.

درواقع ما واجب‌الوجود را جدای اینکه در بیرون با عقل، منطق و احساسات درک می‌کنیم، در درون نیز آن را درک می‌کنیم و یک مقدار که پیش بروید میبینید که این آشناترین چیزی است که در تمام ادراکات شما وجود دارد و اشتباه است که از بیرون و از راه استدلال‌ به آن برسید. راه نزدیک‌تر این است که این واجب‌الوجود در همه جا هست از جمله در درون من؛ و درون من جایی است که از نظر معرفتی، به آن دسترسی مستقیم‌تری دارم. من هر آنچه را که در عالم هست، با ابزارهای حسی و منطقی، وجودشان را درک میکنم و به اصطلاح علم حصولی دارم (یعنی با چشم میبینم با گوش می‌شنوم و معرفت هایی پیدا میکنم. از بیرون سیگنال هایی می‌آید و با تحلیل آنها به معرفت می‌رسم) درحالیکه چیزهایی هست که بدون این احساسات هم می‌توانم به آن برسم مثل حس وجود داشتن.

ممکن است من فکر کنم چون چشم من مکانیسم خاصی برای دیدن دارد دنیا را اینطور می‌بینم، یا چون گوش من مکانیسم خاصی دارد و سیگنال‌هایی در فرکانس‌های خاص می‌شنود من یک تصوری از دنیا پیدا می‌کنم و یکسری چیزها را درک میکنم و یکسری چیزها را درک نمیکنم ولی دکارت وقتی میخواست از مطلق ترین معرفتی که داشت و می‌دانست درست است بگوید، به درون خودش نگاه می‌کرد و به این می‌رسید که هست؛ می‌گفت من فکر میکنم و می‌اندیشم پس هستم.

اولین چیزی که من می‌توانم از آن مطمئن باشم این است که هستم. ممکن است من در وجود شما شک کنم و بگویم همه‌ی شما خواب و خیال هستید، یا همه‌ی عالم خواب و خیال است؛ مثلِ مثال معروفی در فلسفه که به آن مغز در خمره می‌گویند. مثل فیلم ماتریکس که در واقع ایده‌ی مغز در خمره است. فکر کنید من یک مغزی هستم که من را در یک شیشه آزمایشی گذاشته‌اند و یکسری الکترود وصل کردند و توسط یک کامپیوتر عظیم یک دنیای مجازی و احساساتش را برای من ایجاد می‌کنند. من فکر میکنم میز و صندلی را می‌بینم درحالیکه اثراتی که در مغز من توسط سیگنال‌هایی ایجاد می‌شود، این تاثیر را می‌گذارد. بنابراین من یک مغز هستم و نه جسمی وجود دارد و نه عالمی. من فقط فکر میکنم در عالمی زندگی میکنم. ولی به هرحال این مغز هست. بالاخره من یک چیزی هستم، شاید مغز در خمره‌ام؛ ولی هستم و این قابل انکار نیست.

اگر به این شیوه برخورد نگاه کنیم ما به مطمئن‌ترین و محکم‌ترین جا برای شناخت خدا می‌رسیم. شما قرار است همین هستیرا، آن چیز بدیهی را که نمی‌توان در آن خطا کرد، بهتر بشناسید. من چیزی که می‌بینم این است که هستم و با تمام وجودم احساس میکنم که ممکن‌الوجودم و می‌توانم نباشم. حال این هستی چیست؟ با تعمق در آن درک می‌شود. بنابراین من یک مسیر درونی برای شناخت خدا دارم که برای شناخت جهان ندارم، یعنی برای من واجب‌الوجود از همه‌ی ممکن‌الوجودها در دسترس‌تر است، هرچقدر هم شناختش سخت باشد، راه علم حضوری به واجب الوجود دارم درحالیکه به خارج، راه علم حصولی دارم و درعلم حصولی به دلیل پیچیدگی‌اش میتوانم به خیلی چیزها شک کنم.

من یک مدلی داشتم می‌ساختم که در آن واجب الوجودی بود و الان یک چیزی جای آن واجب‌الوجود گذاشتم و الان میتوانم به توصیف آن مدل ادامه دهم، بدون اینکه قرار باشد بحث‌های فلسفی و عرفانی را ارائه کنم؛ فقط اشاره می‌کنم که از دل این بحث های فلسفی و توصیفات عرفانی، که بخشی از آن منطقی است و بخشی عرفا به صورت شهودی چیزی می‌گویند، این است که به ساختاری برای عالم هستی می‌رسند که از نقطه‌ی واجب‌الوجود شروع می‌شود و حالت هرم مانند، به آن قیدهایی اضافه می‌شود و در این هرم هستی به پایین می‌آییم تا اینکه به مقیدترین موجودات برسیم که در کف هستی هستند. حالا در رابطه با اینکه طبقات هستی آیا وجود دارد یا نه؟ یا با شهود و منطق مثلا به پنج مرحله تقسیم می‌شود، چیزی نمی‌گوییم. یک چیز مشترک در همه‌ی ایده‌های فلسفی و عرفانی این است که کف این عالم هستی که دورترین چیزها نسبت به واجب الوجود هستند این محسوساتی اند که ما با آنها سروکار داریم. همچنین طبقات بالاتری که از هستی لازم است و فلاسفه اینطور بحث می‌کنند که واجب‌الوجود مستقیم نمی‌تواند به محسوسات وصل شود و لازم است که چیز میانه‌ای نیز فرض شود. مثلا در حکمت می‌گویند که باید یک عالم عقل فرض کنیم بعد یک عالم مثال که اینها به هم مرتبط شوند. وجه مشترک شهود و منطق این است که کف هرم عالم، محسوسات هستند و رأسش واجب‌الوجود است. یک بحث‌هایی در عرفان ابن عربی (محیی‌الدین محمّد بن علی بن محمّد بن العربی طائی حاتمی (زادهٔ ۲۶ ژوئیه ۱۱۶۵ – درگذشتهٔ ۱۶ نوامبر ۱۲۴۰ میلادی) معروف به محیی‌الدین ابن عربی و شیخ اکبر، محقق، فیلسوف، عارف و شاعر مسلمان عرب اهل اندلس بود.) هست که خیلی بامزه است چون سعی می‌کند لحظه‌ی شروع خلقت و صادر شدن اولین چیز را توصیف کند. من به شوخی می‌گویم که این معادل بیگ‌بنگ در عرفان اسلامی است . من لزومی نمی‌بینم وارد این بحث ها شوم.

ایده‌ی کلی که من قرار بود بگویم این بود که ما به طور منطقی وجود یک واجب‌الوجود را برای توجیه جهان نیاز داریم و بعد برای این واجب‌الوجود کاندیدی داریم که می‌توانیم بگوییم چه می‌تواند باشد و بعد توصیفی داشته باشیم از اینکه جهان از هستی مطلق شروع می‌شود و هستی مطلق در این سلسله مخلوقات مکررا قید می‌خورد تا به موجودات محسوسی که ما می‌بینیم می‌رسیم. این مدلی است برای توجیه جهان که در آن واجب الوجود هست. حدودا معلوم است که چیست (درک هستی مطلق بسیار سخت است ولی می‌دانیم که به چه سمتی حداقل باید نگاه کنیم). این مدل، که من فکر میکنم نمی‌توان ایراد منطقی به آن وارد کرد، از پشتیبانی شهودی گرفته تا نتایج عملی برای زندگی را شامل میشود. برای کسی که فکر می‌کند مهم است که با واجب الوجود ارتباط برقرار کند، از اینکه می‌داند هستی مطلق است شاید بشود چیزهایی درمورد سبک زندگی هم گفت. در نتیجه مدلی است که نتایجی دارد و صرفا مدلی روی کاغذ نیست. توصیفی از هستی ارائه می‌دهد، جایگاهی برای ما تعيين می‌کند و نحوه ی ارتباط با خالق را برای ما ایجاد می‌کند.

۵انواع مقاومت دربرابر فرض وجود واجب‌الوجود

الف) احساس من این است که قسمت اول بحث که باید وجود یک واجب‌الوجودی را فرض کنیم، یک نوع مقاومتی در برابرش صورت می‌گیرد آن هم مقاومت کلی درباره‌ی بحثِ منطقی کردن است. می‌گویند این که با استفاده از منطق سعی کنیم جهان را بفهمیم را کلا قبول نداریم. مثل این است که متدولوژی را زیر سوال ببرد نه خود بحث منطقی مطرح شده را. می‌گویند اینکه ما موجودی که از طریق حواس نتوانیم با آن ارتباط برقرار کنیم برایمان قابل قبول نیست. اینطور بحثی در سنتِ به اصطلاحِ فلسفی، حس گرایی، مطرح می‌شود. (نه تنها فلاسفه آتئیست بلکه فلاسفه آگنوستیک هم که می‌گویند ما نمی‌توانیم وجود خدا را ثابت کنیم)

در حد چند جمله جواب میدهم. اینکه اینطور چیزی زیاد گفته شود؛ حتی از طرف افراد معروف زیاد شنیده شود نباید روی ما آنقدر تاثیر بگذارد که درمورد حرفِ تا این حد غیرمنطقی زیاد بحث کنیم! چه کسی ملاک و متدولوژی را گذاشته که برای چیزی که به آن اعتقاد دارم حمایت حسی بخواهم؟ از کجا آمده که یک نفر بگوید چنین متدولوژی را فرض می‌گیرم که تا چیزی را با حواس خودم درک نکنم به وجودش اعتقاد پیدا نمی‌کنم؟ جمله معروفی است که از پزشک و جراح معروفی در قرن نوزدهم می‌پرسند که به خدا اعتقاد داری یا نه؟ می‌گوید ندارم چون چیزی که زیر تیغ جراحی خودم نبینم به وجودش اعتقاد پیدا نمیکنم. الان که من می‌گویم شما لبخند می‌زنید و به نظرتان احمقانه می‌رسد که باید زیر تیغ جراحی‌اش ببیند تا به آن اعتقاد پیدا کند. این بحث که چیزی که حمایت حسی نداشته باشد به وجودش اعتقاد پیدا نمی‌کنیم شیک شده‌ی همان حرف است. آنها می‌گویند که من باید با ابزار هایی که دارم (چشم، گوش و…) ببینم. دلیل واضح غلط بودنش این است که ما به وجود خودمان و خیلی چیزها اعتقاد داریم که از حواسمان نیامده. حسی که به وجود خودمان داریم از چیز دیگری آمده؛ یعنی ما وجود و هستی را با حواس خودمان درک نمی‌کنیم بلکه از درون با آن ارتباط می‌گیریم.

اینکه من تمام آن علم حضوری را کنار بگذارم که اتفاقا قسمت خیلی قوی و غیر قابل خدشه ادراکات ما همان قسمت‌هایی است که حسی نیست و درونی‌تر است. اراده‌ی من و علیتی که بین اراده‌ی من و حرکت اعضای من وجود دارد را واقعا از درون مشاهده می‌کنم (یک جورهایی خارج از حس‌های پنجگانه) بنابراین یک مقاومت معروف این است که بگویند بحث های منطقی روی کاغذ برای ما قابل قبول نیست و باید مثلا پایه‌ی علمی و حسی داشته باشد که بحث های شما ندارد.

[۰۱:۴۵:۰۰]

اگر من بخواهم جواب بدهم این است که پایه حسی دارد اما نه لزوما حس‌های پنجگانه. مثلا من قرار است برسم به واجب‌الوجود و هستی که در درون خودم هستی را می‌بینم و هیچ احتیاجی به حواس پنجگانه هم ندارم. اصلا احساس نمی‌کنم که چیز نامحسوسی گفتم.

اینکه واجب‌الوجود را با دست نمی‌توانم لمس کنم، در بحث های فلسفی اینگونه پاسخ می‌دهند که ما خیلی اعتقادات ماقبل تجربی داریم. بشر گنجینه‌ای از اعتقادات را دارد که از تجربه نیامده است و ادراکات غیرتجربی است. یک بحثی الان می‌کنند که به نظر من درست است، این است که معرفت هایی که از حس می‌آیند به چیزهای ماقبل تجربی وابسته اند؛ یعنی همین که من چیزی را می‌بینم و می‌گویم وجود دارد مثل این است که دارم ارجاع میدهم به گزاره‌هایی که اگر چیزی را دیدم می‌توانم وجود را به آن نسبت دهم. اینها جزو حس من نیستند؛ تمام تصدیقات به یکسری ادراکات ماقبل تجربی برمی‌گردد. این نوع جواب ها از نظر من از آن دسته جواب‌هایی است که فرد فقط می‌خواهد یک مقاومتی انجام دهد و چیز خاصی نیست که خیلی بخواهیم رویش بحث کنیم. به نظر من نکات اصلی بحث‌ها این ها هستند:

ب) من بگویم واجب‌الوجود و تمام حرف‌هایی که زدید را قبول دارم ولی اعتقادی به دین ندارم. دین یک چیز ساختگی است که از همین که یک هستی مطلق و خالقی هست و یک صفاتی دارد ویک مشت حرف به آن اضافه کردند که کاملا غلط است. همه‌ی انبیاء یا دچار توهم بودند یا دروغ می‌گفتند، هستی مطلق با کسی حرف نزده و دینی هم نفرستاده است. یعنی یک مدل مقابله با دین این است که ما با خدای فلسفه کاری نداریم ولی ادیان را نمی‌توان از خدای فلسفه درآورد. نمی‌توان گفت که هستی مطلق که خیلی هم قابل شناخت نیست، وحی کرده و مثلا گفته اگر کسی این کار را کرد دستش را ببرید وهستی مطلق این حرف ها را نزده بلکه آدم هایی می‌خواستند سواستفاده کنند یا قصد خیر داشتند یا واقعا در یک شرایط ذهنی بودند که فکر می‌کردند صداهایی می‌شنود و یک نفر به آنها می‌گوید که من هستم و دستوراتی می‌دهد. مثلا چون آرزوی درونی موسی این بود که قوم بنی اسرائیل را نجات دهد به جایی رسید که صدایی شنید که برو آن قوم را نجات بده. هستی مطلق چه کار دارد به این که یک عده برده ی فرعون شده اند؟! این خواست موسی است نه خواست هستی مطلق. هستی مطلق که عالم به این عظمت را خلق کرده به خاطر ذره‌ی ناچیزی از منظومه شمسی که چهارتا موجود اندازه مورچه روی آن زندگی می‌کنند، از اطلاق خودش بیرون نمی‌آید و به کسی نمی‌گوید که مردم را از اینجا ببر آنجا؛ اصلا این در شأن هستی مطلق نیست.

پس یک مقاومت به نظر من منطقی که باید درموردش بحث کرد این است که چقدر این بحث های عرفان و فلسفه به دین، خصوصا ادیان ابراهیمی ربط پیدا می‌کند؟ به احکام، شریعت، کتاب ویعنی آتئیستِ مخالفت با دین به عنوان مخالفت با نبوت! شاید مخالفت با معاد! نه مخالفت با توحید. کلمه‌ی آتئیسم یعنی مخالفت با خدا و قبول نداشتن خدا، ولی در عرف امروز آدم هایی هستند که معتقدند که کاری به کار خدا ندارند و نمی‌گویند که نیست ولی با ادیان مخالف‌اند.

ما الان چیزی در مورد ادیان مستقیما ثابت نکردیم، نه ادیان ابراهیمی نه هیچ نوع دین دیگری. من هیچ چیزی ندارم که بگویم این هستی مطلق، که مدلی پیدا کرده ام که وجود عالم درآن توجیه می‌شود و…. چرا باید با انسان حرف زده باشد؟ این یک پاسخِ منطقی است که درواقع به ما توضیح می‌دهد که اگر می‌خواهید به دفاع عقلانی از مثلا دین اسلام بپردازید حلقه مفقوده دارید و راهی را باید طی کنید؛ فعلا نهایتش اعتقاد توحیدی را ثابت کرده اید!

ج) نگاه دیگر این است که ما علی‌رقم اعتقاد به خدا یا عدم اعتقاد به خدا، درحال زندگی کردن هستیم و به نظر می‌رسد این بحث ها خیلی به زندگی ما ربط ندارد. یک نوع نگاه این است که من هستم و می‌دانم که به زودی نخواهم بود و به نظر می‌رسد که کارهای خوب و بد را درک می‌کنم که چی هستند. شما می‌گویید خدایی هست؟ خیلی خب. اصلا پیامبران هم فرستاده؟ درست است. آمده‌اند که به من بگویند که چه کار بکنم و چه کار نکنم دیگر! من می‌دانم چه کاری خوب است و چه کاری بد است؛ نیازی ندارم کسی بگوید. همچنین می‌بینم که آنچه که ادیان می‌گویند، از آن بدی درمی‌آید، بیشتر سر می‌برند، خون ویعنی یک حس کلی آتئیستی این است که این ادیان بیشتر امر به منکر و نهی از معروف می‌کنند! یعنی تاریخ را که می‌بینم معتقدانش بیشتر کار بد کردند تا کار خوب! حالا فرض کنید خدایی بوده و حرف هم زده.

این مقاومتی است که تا لحظه‌ی آخر هم می‌شود کرد. فرض کنید که مثلا من در مدل خودم خیلی خوب توضیح دادم که نبوت هم باید داشته باشیم؛ باز فرد ممکن است بگوید که آخرش این است که آنها آمدند تا بگویند چی خوب است و چی بد؟ من خودم بهتر میدانم. اینکه یک پیامی آمده که احتمالا تحریف شده و تغییر شکل داده و به چیزهای بدی رسیده؛ من به جای اینکه تلاش زایدالوصفی کنم که بفهمم اصل پیام چه بوده و چه تغییراتی یافته، زندگی خودم را میکنم. من که آخرش می‌خواهم کارهای خوب انجام دهم و کارهای بد نکنم، می‌خواهم به مردم کمک کنم، می‌خواهم دروغ نگویم وو درک شهودی خوبی دارم که خوب و بد چیست و خود متدینین هم می‌گویند که دین چیزی جز آنچه شما درک میکنید به عنوان خوب و بد نمی‌گوید، فقط تاکید می‌کند. روایت است که «ما حَکَمَ به شرع حَکَمَ به عقل و ما حَکَمَ به عقل حَکَمَ به شرع» (این جمله حدیث نیستند؛ بلکه قاعده ای است که در بین متکلمین و فقهای اسلام مطرح گردیده و مورد پذیرش معتزله و شیعه قرار گرفته است.) من نمی‌دانم اصلا شرع خدا هست یا نه؟ کدام درست است اصلا؟ چقدرش سالم مانده؟ عقلم را که دارم و دارم زندگی ام را میکنم و نیازی یه این بحث ها ندارم. این یک دفاع عمومی در مقابل بحث های دینی است.

به نظر من آن قسمتی که مربوط به بحث های فلسفی است واقعا چیز خیلی خوبی ندیدم که بخواهم مطرح کنم ولی الان مسئله این است که ما چقدر نزدیکیم به این که واجب الوجود همان خدای ادیان است و ادیان برحق هستند. لااقل این اعتراض به درستی نشان می‌دهد که یک گام هایی باید برداشته شود. می‌شود به واجب الوجود و هستی مطلق اعتقاد داشت بدون اعتقاد به ادیان. منطقا هنوز حرف های ما ایجاب نمی‌کند که به ادیان ایمان داشته باشیم.

جلسه ۵ – دفاع عقلانی از دین
5 1 vote
Article Rating
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
بستن منو