بسم الله الرحمن الرحیم
درسگفتارهای دفاع عقلانی از دین، جلسهی ۱۸، دکتر توسرکانی، پژوهشگاه دانشهای بنیادی، ۱۳۹۷/۷/۲۴
میل داشتم این جلسه، جلسه خاصی باشد که همهی شما صحبت کنید. مثلا همین چیزهایی که در آخر جلسه گفتم که اگر یک نکاتی به عنوان شبهه در ذهنتان هست یا فکر میکنید شبهه دیگران است، اینها را بگویید. قصدم این است که در این جلسه، به یک طور دستهبندی شبهات و مسائل کلی، که دستهبندیشان چگونه میتواند باشد برسیم. بنابراین مثال لازم دارم. میتوانم از خودم مثال بزنم ولی زندهتر و واقعیتر است اگر آدمهایی که دارند گوش میدهند، آنهایی که در سایت اظهار نظرهایی کردند یا خود شما که اینجا هستید یک چیزهایی بگویید.
۱- تاثیرپذیری در برابر شبهات
حضار: آن چیزی که دریافت من است این است که افرادی که مواجهه دینی دارند، دو دستهاند، یا کسانی که به هر دلیلی… واقعا آن جمعیت افراد را که آدم ملاحظه میکند، به دو دسته… حالا بیشتر، ولی این دو دسته دیده میشود. یک عده، آنهایی که مثلا دین …[۰۰:۰۱:۴۰] دارند و آنها که خارج از این بحثاند. ولی یک عده انگار به هر دلیلی که بوده الان ماندهاند بر دینداری خودشان. اینها خیلی نگاه شبهه محور ندارند. چون اگر قرار بود اگر شبهات بیرونشان کند، واقعا مواردی بوده که بیرونشان کند. یعنی انگار دقیقا شبیه آن حالتی است که در مسیحیت اتفاق افتاده که آنهایی که ماندهاند به حدی از خردورزی رسیدهاند که نخواهند با یکسری از عوامل دست از ایمان بردارند، یعنی مساله ایمان برایشان یک ضرورت شده…
استاد: ببینید اصلا در بحث شبهات، یک عده دیندار داریم که به دلیلی تجربههای دینی دارند… اصلا نوع زندگی دیگری دارند. الان شما بیایید به آنها واقعا بگویید که شبهات خیلی جدی وجود دارد بطور مثال در مورد… بگذارید مثال بزنم؛ یکی بیاید شبهات خیلی جدی تاریخی ایجاد بکند درباره اینکه شکسپیر وجود نداشته است. این آثار بتهوون متعلق به بتهوون نیست. آدمهایی که بتهوون دوست دارند، گوش میدهند، چقدر برایشان مهم است این شبهات؟ حالا آدمی که هر روز قرآن میخواند و واقعا با قرآن خواندن حال میکند، حالتهای معنوی بهش دست میدهد و حقایقی برایش روشن میشود، شما بیایید یک شبهاتی درباره تاریخ جمع شدن قرآن بهش بگویید که ابهاماتی وجود دارد در مورد اینکه این قرآن خوب جمع شده یا نه، ترتیبش درست است یا نیست، بعضی مواردش حذف شده یا نشده و… یک عده اینگونهاند؛ به این دلیل لختی دارند در مقابل تغییر دین یا مثلا نسبت به شبهات بیتفاوتاند که راه زندگی خودشان را پیدا کردهاند. مسیحیها خیلی اینطوری هستند.
خیلی از مسیحیها اینطوریاند که با اعتقاد و ایمان خودشان به مسیح دارند زندگی میکنند و زندگی فوقالعاده خوبی دارند. اصلا تصور اینکه بروند یک شکل دیگر زندگی بکنند را نمیتوانند داشته باشند. به آن چیزی که مسیحیها میگویند رسیدهاند. با شناخت از مسیح به یک زندگی پر از عشق رسیدهاند. میتوانند به جهان با عشق نگاه کنند، به انسانها… حالا مثلا شما به آنها بگویید که این راهی که تو آمدی و به اینجا رسیدی و به این سبک زندگی رسیدی، یک شبهاتی در آن هست. او چرا باید این سبک زندگی را رها کند درحالیکه سبک زندگی فوقالعاده خوبی دارد؟ من بارها به این شعر مولانا رجوع دادم و یکبار دیگر آن را میخوانم. دو غزل دارد در دیوان شمس که با مطلع زهی عشق، زهی عشق شروع میشود. در یکیشان، آن یکی که اولش به شرح زیر است:
زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا
چه نغزست و چه خوبست و چه زیباست خدایا
در بیت سوم میگوید که:
یقین گشت که آن شاه در این عرس نهان ست
که اسباب شکرریز مهیاست خدایا
یک آدمی است که یقین کرده که آن شاه – منظور خدا، آن هدفی که میخواسته به آن برسد – در این عرس – یعنی مهمانی و مجلسی که گرفته شده – نهان است. مطمئن شده که مثلا آن داماد همینجاست. که اسباب شکرریز… همهی چیزها مهیاست.
واقعا تجربه دینی اینطوری است که شما مطمئن میشوید که شما را خلق کردهاند، دنیا را خلق کردهاند. از بچگی اصلا برای این به دنیا آمدهاید که این عبادتها را انجام دهید. در هیچ حالتی هیچ گزارشی وجود ندارد که بگوید بشر به چنین حالتی رسیده بجز افرادیکه حالتهای عرفانی دارند. خب شبهه چه فایدهای برای اینها دارد که دنبالش بروند؟ و دارند زندگیشان را میکنند.
یک بخش عمدهای از این لختیها مال این است که آنها آدمهایی هستند که یک پکیج تحویل گرفتهاند و نمیخواهند اصلا گوش بدهند. ممکن است در آنها آدم جنایتکار باشد. اکثر آدمهایی که نسبت به شبهه لختی دارند، اینهایی هستند که کاملا تقلید کردند و حالا گوششان را میبندند و راه خودشان را میروند. خیلی هم آدمهای خطرناکیاند در هر دین و مسلکی که باشند. لازم نیست دین یا مذهب داشته باشند، میتوانند مارکسیست باشند میتوانند اتئیست باشند. یک چیزی به آنها القا شده و گوششان را میبندند و همین را ادامه میدهند از جمله دیندارهایی که به شبهه گوش نمیدهند. فرض کنید دینی که پذیرفتید و این پکیج این جایش با آن جا نمیخواند. واقعا این پکیجها هم ایراد دارند. واقعیت این است که هیچ پکیج دینی-عرفانی درست و حسابی نداریم. همیشه همینطوری است که یکسری عقاید موروثی در طول تاریخ هزار نوع اشکال پیدا کرده ولی همچنان یک عده به آن معتقدند.
۲- مسأله آموزش، اقلیت بودن اهل حق
اینکه شما میگویید افراد دیندار دو دستهاند. یک عده این شکلیاند؛ آدمهای خردورزی که لب مرزند واقعا ممکن است که به دلیل اینکه دنبال این هستند که زندگی معقولی داشته باشند برایشان مهم است که بعضی چیزها را … بچههای ایران را شما درنظر بگیرید. خیلیها هستند که در خانوادههای دیندار به دنیا آمدند، مدرسه با تعلیمات دینی رفتند، اعتقاد داشتند و میآیند در سنی مثل دبیرستان، دانشگاه یک چیزهایی میشنوند. حالا ممکن است به دلیل اینکه این مسائل به نظرشون درست میآید، اعتقاداتشان را کنار بگذارند و احتیاج دارند به اینکه آموزشی ببینند که چگونه میتوانند با این شبهات کنار بیایند.
همین چند روز پیش، در جلسهای در دانشگاه صنعتی شریف از این نوع بحثها بود؛ من نکتهای را آنجا گفتم که حالا بد نیست به آن اشارهای کنم. در مورد آموزش دینی، ما یک شیوه آموزش دینی داشتیم و داریم که آموزش دین برای آدمی است که قرار است به عنوان دیندار در اکثریت زندگی کند. یعنی ما فرضمان بر این است که اکثریت دینداراند و به اصطلاح main stream دینداری است و آدمها قرار است در چنین جامعهای زندگی بکنند. حالا نه فقط در جمهوری اسلامی، در تمام طول تاریخ دین – مثلا اعتقاد به خدا و پیغمبر اصل بوده – در جامعهای شما آموزش دادید که افراد مسلمان در اکثریت بودند.
خیلی فرق میکند؛ آموزش برای زندگی با عنوان اکثریت و آموزش برای زندگی در اقلیت. کم کم ما باید قبول کنیم همه جای دنیا دیندارها به عنوان اقلیت باید زندگی بکنند و نکته خیلی مهم این است که به نظر من قرآن به شما آموزش میدهد که به عنوان اقلیت مطلق زندگی کنید نه حتی اقلیت نسبی. واقعا قرآن به شما آموزش میدهد که اگر آدم اهل حق هستید و مثلا مثل پیامبران و پیروان پیامبران هستید – یک چند نفر انگشتشماری در جامعه بزرگ. حتی اگر جامعه دینی تشکیل شده باشد – آنهایی که متقیهستند در مقابل آنهایی که الّذین فی قلوبهم مرض هستند و کفار، به یک نحوی اقلیت محدودی را تشکیل میدهند.
قرآن خیلی فضای ذهنی آدمها را به این سمت میبرد که اهل حق، آدمهای خیلی معدودیاند یا شما کلا نسبت به اکثریت باید… ببینید نکتهای که من دارم میگویم آموزش به عنوان اقلیت یا اکثریت است. خیلی از آموزشهای دینی، مثلا مبنای آنها این است که همه این را قبول دارند، همه همین را میگویند و من این را میبینم که اغلب اوقات آدمها متزلزل میشوند وقتی که احساس میکنند که مثلا اکثریت فلاسفه انگار متدین نیستند.
حضار: اکثر دانشمندان و…
استاد: اکثر scientist ها، بعد سعی میکنند آمار بگیرند که نه هنوز اکثریت… برای من چه فردی که آمار میگیرد، چه نتیجه آمار اینکه اکثریت scientistها الان به چه اعتقاد دارند… واقعیتش این است که برای من کاملا علیالسویه است. هیچ علاقهای ندارم بدانم که چند درصد فیلسوفها و دانشمندان کدام طرفیاند. شاید به عنوان یک فکت اجتماعی جالب باشد ولی از نظر اعتقادی هیچ اهمیتی ندارد اگر بگویید که ۹۹ درصد همچنان دیندارند. من یکبار به یکی از دوستان فیلسوف خودم که اتئیست است گفتم که در جامعه آکادمیک، غلبه با اتئیستها شده. به من گفت به هیچ وجه این شکلی نیست. گفت در شاخههای فلسفه در فلان شاخه کاملا همچنان دیندارها اکثریت دارند. فلانجا تقریبا مساویاند و گفت من تصورم این است که اصلا در جامعه آکادمیک اینطوری نیست درحالی که برعکس اعتقاد خودش داشت میگفت. چه فرقی میکند ده سال دیگر ۹۹ درصد دیندار شوند و دوباره ده سال بعد جریان یک طوری شود که ملحد شوند. خب اگر یک آدمی احساسش این باشد و از بچگی این شکلی تربیت شده باشد که اکثریت حقیقت را میفهمند نسبت به این مسائل واکنشش ممکن است خیلی فرق کند و برایش مهم باشد. من فکر میکنم قرآن من را اینطوری تربیت کرده که آن موقعی که اکثریت فیلسوفان دیندار هم هستند، واقعیتش این است که ۹۹ درصدشان وضعشان خراب است.
دینداریشان به درد نمیخورد. یعنی همیشه آدمهای اهل حق اقلیتاند. اینکه بگویند که دینداریم یا نیستیم خیلی نکته مهمی نیست. من واقعا روحیهام اینطور است، احساس کنم دارم یک حرفی را میزنم که اکثریت میزنند یک کمی شک میکنم که این حرف، حرف درستی باشد یا نه، اکثریت معمولا اشتباه میگویند.
۳- جریانهای غالب در جوامع
بنابراین اینکه از اول بچهها را اینطوری بار بیاریم که مثل همانطوری که قرآن تعلیم میدهد، حقیقت یک چیزی نیست که اکثریت معمولا بفهمد. بنابراین حالا اینکه main stream فلسفه تحلیلی آن طرفی رفته یا این طرفی آمده، دانشمندان… آمار میگیرند که یک عده فیزیکدانان اکثرا ملحدند، یک عده جوابشان را میدهند که این آمار را درست نگرفتهاید و اگر نگاه کنید اکثریت فلان است… سوال را یک عده طوری طراحی میکنند که به نظر بیاید ملحدند. میشود سوالها را طوری طراحی کرد که اکثریتشان… اینکه از چه کسانی بپرسید… آقای دکتر گلشنی یک کتاب معروفی نوشته که چندین بار هم چاپ شده. یک تعداد سوال را از پنجاه تا صد فیزیکدان برجستهی دنیا پرسیده که نشان دهد که اکثریتشان هنوز اعتقادات دینی دارند. حالا اگر فردا یک دفعه اکثریت قاطعشان بیدین شوند، معنیای دارد؟
باد است بالاخره. اکثریت همیشه اینگونه است. عواملی که main stream را تعیین میکنند بیشتر از اینکه اعتقادی باشند معمولا اقتصادی و اجتماعی و مربوط به جریانات تاریخیاند تا اینکه برای آدمها یک دفعه یک حقایقی کشف شده باشد. من در آن جلسه مثالی زدم که شما در دههی هفتاد، در تمام تکستبوکهای روانپزشکی بخش هموسکشوالیتی دارید. به عنوان یک بیماریای که درمانش توصیههایی است. بعد کم کم از دهه هشتاد تا نود، شل شده. الان تکستبوکی اگر کسی جرات دارد چاپ کند که از هموسکشوالیتی به عنوان یک انحراف جنسی مطرح شده باشد… او را به زندان میاندازند. از کار بیکار میشود. حداقل اتفاقی است که میافتد و همه پروانههایی که بهش دادند را ازش پس میگیرند. حالا از آن تاریخ تا این تاریخ، تحقیقات علمی به وجود آمد که باعث شد هموسکشوالیتی یک دفعه… مثلا یک ژنی کشف شود و… واقعیت را اگر نگاه کنید، یکسری مبارزات سیاسی اجتماعی صورت گرفت کم کم قوانینی در حمایت از اینگونه آدمها به وجود آمد. برخی از آنها پستهای سیاسی پیدا کردند و به تدریج به این سمت رفتیم که توهین به هموسکشوالیتی مثل توهین نژادی، خلاف ملاک اخلاق تلقی شده حتی بالاتر از توهین نژادی، عکسالعملهای خیلی سخت ممکن است در بعضی از جوامع به وجود بیاورد.
جریانهای اجتماعی این اتفاقات را جلو برد نه اینکه کشفیات پزشکی انجام شده باشد که همچین چیزی را تایید بکند. منتها اگر از هموسکشوالها و طرفداران آزادی هموسکشوالیتی بپرسید، قطعا به شما میگویند نه مثلا ژنتیک موثر بوده، تحقیقات علمی موثر بوده ولی واقعیت این نیست. واقعیت این است که قدرت اجتماعی پیدا کردند، تظاهراتی انجام دادند.
به قول یکی از دوستان که میگفت هیچ جای دوری نمیرود اگر فردا مثلا کسانی که به اصطلاح انحراف پدوفیلی دارند… برویم یک ژن پیدا کنیم همانند هموسکشوالیتی که ژنتیکی اینگونهاند. خب بعد چه میشود؟ بعد مدتی بگوییم که… اگر جمعیتشان از یک حدی بیشتر شود – الان ممکن است خندهدار به نظر برسد. پنجاه سال پیش اگر من میگفتم دنیا به این سمت میرود که هموسکشوالیتی آزاد باشد که هیچ، توهین بهشان که هیچ، ایراد گرفتن بهشان، بحث کردن درباره اینکه این انحراف است یا نیست، تشکیک در اینکه انحراف است یا نیست و… ممکن است جرم محسوب شود؛ مردم قطعا میخندیدند. واقعا ۵۰ سال پیش، به نظر من یک امر بدیهی بود که امکان ندارد ما به این سمت برویم – اگر پدوفیلی یک جوری… الان ببینید یک اتفاقاتی که افتاده… مثلا در مورد هموسکشوالها اینکه مجوزهایی صادر میشود در خیلی از کشورها، ایالتهای آمریکا و کانادا، که اینها میتوانند بچه را به فرزندی قبول کنند…
ممکن بود یک نفر بگوید که خب، چون در روابط هموسکشوالیتی رضایت طرفین هست مشکلی نیست. میشد حدس زد که جامعه غرب بپذیرد. ولی اینکه بچه را بفرستید در یک خانواده این شکلی که احتمال آسیب دیدنش از نظر روانی هست – این را هیچوقت غرب نمیپذیرد درحالی که الان پذیرفته – …خب پدوفیلی هم مثلا بگویید چون بچه نمیخواهد یا آسیب میبیند، هیچوقت مجوزش صادر نمیشود. ولی خب مثلا حالا اگر بچه هم بخواهد… نمیخواهم بگویم اینجوری میشود، ولی خب مثلا یکی از چیزهایی که در غرب هنوز نشکسته، این است که زیر سن قانونی حتی اگر رضایت وجود داشته باشد، هیچ کاری مجاز نیست.
حتی دختر زیر هجده سال یک رابطهای برقرار کند جرم محسوب میشود برای آدمی که این رابطه را برقرار کرده است. ولی باور کنید همانطور که سن رای ممکن است پایین بیاید… الان این ۱۸ سال از کجا آمده؟ فردا میشود ۱۶ سال، ۱۵ سال و بعد هم بالاخره بچهبازها ممکن است با پایین آمدن این سن قانونی به یک نوایی برسند.
اگر جمعیتی پیدا شود که بتوانند سازماندهی بکنند… مکانیسمهای قانونی در غرب اینطوری است که میتوانند قانون به نفع خودشان تصویب بکنند. شما فکر میکنید حزب دموکرات عقاید خاصی به دلیل مطالعات ژنتیک دارند که از هموسکشوالها حمایت میکنند؟ یا نه یک حزبی است که فکر میکند اگر حمایت بکند از هموسکشوالیتی فلان قدر رای به دست میآورد و در انتخابات به نفعش است. بنابراین این کار را میکند. جمهوریخواهان چون رای کلیسا را میخواهند نمیتوانند هم از توبره بخورند و هم از آخور. آنها میروند به سمت اینکه رای آنها را داشته باشند، با این مخالفت نمیکنند ولی به تبع آن وقتی جمهوریخواهان سرکار هستند، اینها خیلی امیدی ندارند به اینکه یک قدم به جلو بروند ولی اگر دموکراتها باشند… آقای اوباما در سخنرانی تاریخی بعد از پیروزی اولش خطاب کرد که تمام مردم مثلا سیاه و سفید، فلان و فلان، گی و استریت… یعنی کلمه گی را رسما به عنوان یک جمعی از مردم، که گی هستند و عدهی دیگر استریت هستند – هردوتایشان را – اول سخنرانیاش اسم برد که سیگنال خیلی قویای بود که میشود در دوران اوباما یک پیشرفتهایی صورت بگیرد.
به هر حال مساله این است که ما در دورانی هستیم که فکر میکنم مثل همان نحوی که قرآن تعلیم میدهد دیندار واقعی باید بداند که قرار نیست در جامعهای زندگی کند که به اصطلاح main stream دینداری است و این حرفها. دینداری واقعی هیچوقت main stream نشده و نمیشود. لحظههایی ممکن است که یک جرقههایی بزند ولی واقعیت این است که معمولا دینداری وقتی که main stream است یک دینداری الکی است. در عین حال اینکه آیا جامعه دینی داشته باشیم یا نه بحث جدایی است علی رغم اینکه میدانیم جامعه به چنین سمتی میرود.
حضار: من عرضم این بود که مدل ایمانی جدید خیلی دیگر دستخوش شبهه نمیشود.
استاد: نه واقعا، من فکر میکنم افراد قابل توجهی لب مرز هستند – داخل دیناند – ممکن است به دلیل اینکه این شبهات بهشان وارد میشود خارج بشوند و یک عده افراد هم هستند چون اینها را از اول شنیدهاند، یک چیز جدی را برایشان حل کنید ممکن است وارد شوند و بالاخره یک مرزی وجود دارد که آنجا این مساله جواب دادن به شبهات مهم است. من فکر میکنم جامعه ایران به جایی رسیده و به سمتی میرود که مساله، مساله مهمی است. واقعا الان مثل یک جامعه بستهای شده که دیگر راهها باز شده و همه دارند چیزهایی را میشنوند و فکر میکنم احتیاج به پاسخگویی واقعا هست. اینکه جمعیت آدمهایی که حساسند نسبت به این مسائل، زیادند یا کم، من نمیتوانم چیزی بگویم ولی ایران در دنیا یک وضعیت خاصی دارد. یک آموزش دینی عمومی داده میشود، خیلیها تا یک سنی حتی آنهایی که در خانوادههای بیدین هستند، به دلیل آموزشهایی که میبینند دیندارند و معمولا مکانیسم خارج شدنشان از دین همین مواجه شدن با یکسری از مشکلات است. فکر میکنم میتواند موثر باشد که بعضی از این مسائل را دربارهشان بحث کنیم.
۴- شبهات دینی
اکنون به یک جایی رسیدیم که یک مقدار دربارهی دستهبندیای از شبههها و اینکه جوابهای کلی چگونه میتواند باشد مقدماتی بگویم. خیلی میل داشتم قبل از این جلسه یک لیست قابل قبول بزرگی از شبهههایی که مهم به نظر میرسد دستم باشد که بر اساس آن بگویم که این تقسیمبندیهایی که انجام میدهیم اینها در فلان تقسیمبندی قرار میگیرند و بعضیهایشان را لازم نیست جواب بدهیم و بعضیها را حتما باید جواب بدهیم و…
بطور کلی، بدون اینکه بحث دربارهی شبهات دینی باشد اینکه کلا این مشکل – به اصطلاح یک تضاد و تناقضی داخل یک سیستم فکری – وقتی به وجود میآید میتوان گفت که تعارضات و شبهات، یک مدل یا دستهشان – که دسته مهمی هستند – این است که شما وقتی با یک مدلی دارید کار میکنید که به نظر مدل درست و عقلانی و خوبی میآید، درون خود مدل تعارض پیدا میشود. مثل یک دستگاه اصل موضوعی که بعضی از نتایجش با همدیگر تناقض دارند. فرض کنید درباره بحثهایی که ما داریم میکنیم داخل قرآن بعضی از آیات ناقض آیات دیگر باشد، این یک نوع شبهه است. من میتوانم بگویم این قرآن به این دلیل قابل قبول نیست که محتوای خودش را خود نقض میکند نه اینکه با دانش خودم آن را رد کنم.
مدل دوم که بیشتر متداولتر است اینکه بگویم در قرآن یک چیزی گفته درباره جهان یا درباره انسان و اینکه چکار باید کند، است – حال میتواند چیزی که در قرآن گفته شده گزارهای حقیقی باشد یا یک باید و نباید باشد. اینکار را کنید، خوب است یا آنکار را نکنید، بد است. به اصطلاح ارزشی باشد؛ دانشی نباشد – مشکل اینطوری ممکن است پیش بیاید که یک گزاره حقیقی در قرآن هست که به یک امری دارد اشاره میکند – مثلا در مورد طبیعت و من از خودم میدانم که این نکته درباره طبیعت غلط است. واقعیت نیست – مثلا قرآن دربارهی هفت آسمان دارد صحبت میکند و من میگویم هفت آسمانی در کار نیست. بنابراین قرآن دارد به یک چیزی در جهان ارجاع میدهد که یک ارجاع غلط است؛ مثل یک دانش اشتباهی که در یک مدلی پیش آمد. یا یک باید و نبایدهایی میگوید، احکامی صادر میکند، که این احکام با عقل ما جور در نمیآید. حالا من در این چند نکته خیلی کمی که در سایت یک عده نوشتند یا شفاها شنیدم، مثلا احکامی در قرآن هست مثل تعدد زوجات که به نظر حکم خوب و جالبی نمیآید. بردهداری در قرآن مجاز دانسته شده و امر بدی بوده. مرتد را در اسلام حکم اعدام برایش تعیین کردند و اصلا این چگونه با عقل جور درمیاد که یک مذهب… این از مدل نوع اول هم میتواند باشد بخاطر اینکه در جایی از قرآن گفته میشود لا اکراه فی الدین بعد ما اگر مرتد شویم ما را میکشند. این تناقض درونی هم میتواند محسوب شود.
حضار: تناقض خطرناکی است.
استاد: آره، لا اکراه فی الدین بعد تو را میکشند. مثل این است که میگویند مثلا فلان مقام امنیتی گفته که آزادی بیان وجود دارد و بعد میگویند که نگفتیم که آزادی پس از بیان وجود دارد. بیان میخواهی کنی بعدش چه اتفاقاتی برایت میافتد دیگر… اینجا مثل همان میماند؛ «لا اکراه فیالدین» هر دینی میخواهی قربانت روم بردار بعد طرف مثلا گول میخورد و دین دیگری انتخاب میکند و بعد میزنند میکشندش. بنابراین اصلا با عقل جور درنمیاد که چرا مرتد را باید اعدام کنیم.
طرف آمده مثلا تعارضاتی دیده و دین دیگری انتخاب کرده یا حالا بیدین شده، مارکسیست شده و یا به یک مذهب و مکتب دیگر ایمان آورده و کاملا اینکار را بر اساس عقل خودش انجام داده. و در قرآن هم اگر «لا اکراه فی الدین» نبود – تعارض درونی هم محسوب نمیشد خود این – به نظر میآمد که قابل دفاع نیست.
حضار: فقط آقایان اعدام میشوند.
استاد: آن که دیگر بدتر، تبعیض جنسیتی دارند قائل میشوند. بعد مرتد ملی و فطری داریم. میتوانید احکام را از ایشان بپرسید. همهی آقایان را هم اعدام نمیکنند. من با یک واسطه از یک نفر از این افرادی که سال ۶۷ مورد بازخواست قرار گرفتند، زندانی بودند، شنیدهام که سه تا سوال میپرسیدند. حالا پرسیدند و ایشان جوابی هم نداده و با اصرار هم حاضر به جواب دادن نشده و گفته به این سوالات من جواب نمیدهم نمیدانسته چه خبر است ولی جواب هم نداده بعد به او گفتن جواب هم ندهی قبول نیست و خواستند ببرندش برای اینکه به عنوان مرتد اعدام شود. خودش تعریف میکند یک آقایی بود که سنش از بقیه بیشتر بوده. از من پرسید: بابات تو رو به مسجد برده وقتی بچه بودی یا نه؟ گفته بابام تودهای بوده. برگشت گفت دیدید؟ عجله نکنید این باباش مشکل داشته. مرتد ملی نیست فطری است. یعنی رفته در یک خانوادهای متولد شده که بابا و مامانش اعتقاد نداشتند، این حکم…
حضار: پست فطرت حساب میشود.
خب باشد. اعدام نشود پستفطرت محسوب شود. به هرحال ماجرا یک کم پیچیدهتر از آن است که همهی مرتدها را بکشند ولی خب آن هم ممکن است مورد اعتراض فمنیستها باشد که اینجا یک تبعیض است. شاید فلسفه حکمش این باشد که اینها آدم نیستند که اعدامشان کنیم یا نکنیم. حالت اعدام نکردنشان توهینآمیز حساب شود.
۱-۴ شبهه به احکام، حقایق و ارزشگذاریهای قرآن
کلی احکام هست که میشود در موردشان بحث کرد. بعضیها مثل تعدد زوجات یا مساله بردهداری، به نظر میآید منشا قرآنی دارند و بعضی مثل اعدام مرتد منشا قرآنی ندارند. یا مثلا سنگسار زناکار که منشا قرآنی ندارد، بعضی از احکام در قرآن آمده و خیلیهایش نیامده. حالا تبعا آنهایی که به قرآن به عنوان محور بحث… طبق صحبتهایی که من کردم حساسیت بیشتر باید روی قرآن باشد به طور منطقی، آنهایی که در قرآن آمده مهمتر است و آنهایی که در قرآن نیامده اهمیتش کمتر است. باز بسته به اینکه چقدر پایگاه محکم به اصطلاح متنی داشته باشد اهمیتشان کم و زیاد میشود.
مثلا مطمئنا اینکه دستور این است که شکر بخورید اشکال ندارد نسبت به اعدام مرتد یک مقدار اهمیت کمتری دارد. اولی ممکن است من نخواهم جواب دهم. ولی اعدام مرتد هم شهرت بیشتری دارد و هم اینکه نکته مهمتری است. حرف اینکه طرف شکر بخورد یا زیاد بخورد مهم نیست. اینجا یک مساله خیلی مهمی هست که فقط مساله مرگ و زندگی نیست؛ مثل مساله اینکه حکم زنای محسنه رجم هست یا نیست. اینجا یک مسالهای است که شبهه به یک معنای خیلی مربوط است. این که یک آدمی با استفاده از عقلش، اعتقاداتش تغییر بکند، اصولا این را بخواهیم بکشیم، با یک قوانین سیاسی-اجتماعی میخواهیم جلوی چنین چیزی را بگیریم، خیلی مساله مهمی است.
حضار: مرتد هم یک شکری خورده که میگوید که…
استاد: پس یکسری شبههها در واقع اینگونه است که اولا تعارضهای درون مدل است. مثلا در قرآن، یک آیهاش با یک آیهی دیگر تعارض دارد که اینها در اقلیتاند و بیشتر اینطوری است که یک چیزی در قرآن یا در دین آمده که تجویز شده. یک حکمی است. یا یک چیزی دربارهی حقیقت گفته شده که با عقل ما جور درنمیآید و با دانش ما نیز جور درنمیآید.
باز اینها هم فکر میکنم خیلیهایشان از این نوع احکام و باید و نبایدها و خوب و بدها هستند و یک مقدار خیلی زیادی هم مسائل مربوط به حقیقت ممکن است باشد. تصور من این است که در این مورد شبهات این شکلی، قسمتهای احکام و عملی و… با اختلاف درصدرند. بیشتر اشکالات نسبت به این است که مثلا چرا چنین احکامی وجود دارد ولی باز نسبت به حقایق هم، مثلا فرض کنید یکی از دوستان در سایت نوشته بود که در قرآن آمده شیاطین میروند در لایههای جو استراق سمع بکنند و شهاب میآید و به آنها برخورد میکند. تصور ما از اینکه شهاب چگونه به آنها میخورد خیلی این شکلی نیست و اینکه عامل برخورد شهاب به جو مثلا استراق سمع شیاطین باشد…
مثالهایی که من زدم، شهاب و هفت آسمان را مثلا نوشتم. اگر دوستان محترم همینجا لااقل همین چند نفری که هستید یک کمکی بکنید و یک مقدار مثالها را تنوع دهید… من برای خودم یک چیزهایی از روی سایت نگاه کردم و یک نکاتی هم خودم نوشتم ولی هرچه بیشترش کنیم بد نیست. شبهه بگویید که در این تقسیمبندیها بگنجانیم و بعدا یک مقدار استراتژیهایی که چکار میشود برایشان کرد… مثلا این چیزی که من اینجا نوشتم که همیشه به عنوان مثال میگویم، این است که مثلا در قرآن، مخصوصا در سوره یوسف این مساله آمده که یوسف یک رویایی میبیند پدرش تعبیر میکند که چنین و چنان خواهی شد درحالی که حداقل تا حدود صد سال پیش، جو عمومی این بود که رویاها یک پرتوپلاهای شبانه هستند و تعبیری ندارند. بعدا هم که روانکاوی به عنوان یک دیسیپلین علمی آمد و به رویا محتوای مثبت داد که قابل تعبیر کردن است، این شکلی نبود و هنوز هم اقلیتی هستند که در روانکاوی اعتقاد دارند به این که ممکن است رویا دربارهی حقایق آینده، آن هم آیندهی دور – مثلا پادشاه خواب ببیند که ۱۵ سال آینده وضع کشتوکار چگونه خواهد شد – اینها در واقع در یک اقلیتی هستند که چنین چیزی را بپذیرند. بنابراین این میتواند به عنوان یک شبهه مطرح باشد که طبق اعتقادات مثلا چندهزارسال پیش که فکر میکردند رویاها معنی دارند و دربارهی آینده است یک چنین چیزی در سوره آمده.
من این را معمولا به عنوان مثال میگویم که شما در مورد این حقایق که میگویند مثلا یک فکت حقیقی وجود دارد که با یک چیزی در قرآن سازگار نیست، استراتژیتان برای حلش چه میتواند باشد.
اول اینکه بگویید که آن چیزی که از قرآن دارید میفهمید، درست هست یا نه؟ مثلا فرض کنید داستان آدم و حوا واقعا دارد میگوید که یک مرد و زنی به نام آدم و حوا در یک جایی مثلا در آسمانها زندگیشان را شروع کردند بعد پرتاب شدند به زمین که مثلا یکی افتاده در جاییکه الان کعبه هست و یکیشان افتاده در هند؟ داستانهای این شکلی… واقعا قرآن دارد این را میگوید یا داستان آدم و حوا حالت تمثیلی دارد؟ اصلا اینطوری که ما میفهمیم نیست؟ اگر داستان حالت تمثیلی دارد، ممکن است بعضی از حرفها درموردش اصلا درست نباشد. اینکه من از قرآن چه استنباطی میکنم در مورد این داستان، تمثیلی هست یا نه، اوضاع را میتواند تغییر دهد.
همینطور دربارهی داستان یوسف، آیا این یک داستان واقعی است یا نه؟ به نظر من واقعی است. وقتی واقعی است بعد باید بگویم که این رویاها هم واقعا دیده شده و تعبیرها هم واقعا بوده. اگر بگویم آره، باید جواب این شبهه را هم بدهم. اگر بگویم نه، میتوانم طفره بروم. خب یک عده خیلی دوست دارند در این مرحله، آن چیزی را که ما از قرآن میفهمیم را سعی کنند با گفتن اینکه داستان تمثیلی است، با گفتن اینکه قرآن شاعرانه است، مثلا وقتی دربارهی کهکشانها دارد صحبت میکند حقایق فیزیکی نمیگوید بلکه حقایق عرفانی دارد مطرح میکند، هفت آسمان مثلا مراحل هفت شهر عشق عرفانی است که به یک نحوی ما را در هفت مرحله به خدا میرساند و… با این صحبتها ممکن است بگویند که ما چیزی که از متن داریم میفهمیم آنی نیست که شما دارید فکر میکنید، بنابراین تعارضی بین حقایقی که در قرآن دربارهی کهکشانها یا شهاب سنگها گفته شده با چیزی که شما در علم امروز میبینید، وجود ندارد. مثل اینکه یک شعر حافظ را بردارید که دربارهی آب رکنآباد و سمرقند و بخارا یک مسائلی را گفته بعد بخواهید بگویید این با جغرافیا جور نیست. حافظ اصلا نمیدانسته که سمرقند و بخارا کجاست و یک چیزی به عنوان شاعر گفته که محتوای شعر جغرافیایی نیست. باید محتوای شعر را بفهمید. آن آدمی که دارد ایراد جغرافیایی و تاریخی به حافظ میگوید، آدم کندذهنی است. به خاطر اینکه شعر نمیفهمد. نمیفهمد که تشبیه و استعاره چی هست و فکر میکند که…
خیلی وقتها اینطوری است که یک آدمهایی ذهنیت خودشان – خیلی ذهنیت علمی و این فرمی – بار آمدهاند و شعر هم که میخوانند احساس میکنند… معمولا این آدمها از شعر هم خوششان نمیآید و هر چیز که حالت استعاره و تشبیه یا تمثیل داشته باشد، خوششان نمیآید و دوست دارند که همهچیز به صورت گزارههای حقیقی صریح و ساده بیان شود به سبک دانش امروز. بنابراین گفتن اینکه اینها مثلا حقیقت نیست هم به نظرشان میرسد که به درد نمیخورد. درحالی که به درد میخورند یا نه، بحثی جداست.
من یک چیزی در قرآن میخوانم، دربارهی حقیقتی دارد صحبت میکند درحالیکه چیزی که از دنیا دارم میفهمم چیز دیگری است. مثلا ممکن است به یک نکته تاریخی اشاره کند که به نظر من درست نیست. مثلا به عنوان نمونه اگر نخواهیم خیلی مسائل را بسط دهیم، همین داستان آدم و حوا، اگر من بگویم که یک واقعیت تاریخی است؛ یعنی یک واقعیتی که داستان واقعی است و اتفاق افتاده، ممکن است یک نفر بگوید مشکل این است که اصلا با زیستشناسی امروز جور درنمیاد که نسل بشر از دو نفر آدم خاص شروع شده باشد و به نظر میرسد از یک مجموعه از نقاط مختلف در جغرافیا به وجود آمده، حالا خیلی چیزی نیست که من بخواهم به عنوان یک فکت علمی اصرار کنم یک نظریاتی هست که مثلا از آفریقا شروع شده فقط و بقیه از آنجا منشعب شدهاند و…
حضار: کشتی نوح مثلا.
استاد: داستان طوفان نوح، مخصوصا آنطوری که در بایبل هست که همهی دنیا را آب گرفت. خب ازین مدل است. اگر دارد به یک واقعه تاریخی اشاره میکند این واقعه تاریخی خیلی معلوم نیست که اتفاق افتاده باشد. یا فرض کنید که اتفاق افتاده، حالا در این کشتی واقعا زوجهای همه حیوانات را حضرت نوح سوار کرده؟ بیایید شما وزن همهی زوجهای حیوانات را حساب کنید و ببینید چند هزار تن میشود؟
حضار: آن هم تازه یک دانه نه دوتا
متن میگوید دوتا، از همهی زوجها دوتا را انتخاب کرده و برده سوار یک کشتی کرده، بعد همهی دنیا را آب گرفته و اینها نجات پیدا کردهاند و… این واقعا چقدر با عقل و وقایع تاریخی جور در میآید و…
من یک مدل شبهه دیگر بگویم در مورد همین داستان نوح، چگونه است که در سراسر دنیا این داستان وجود دارد؟ یعنی شما تورات و قرآن و ادیان ابراهیمی را بگذارید کنار، در هند هم که بروید داستان طوفان بزرگ هست. سرخپوستها هم دارند. جالب است که یک آدمی که اخیرا یک تحقیق خیلی عمیقی در مورد این اساطیر طوفان – ما میگوییم طوفان ولی flood یا سیل است. در قرآن هم سیل است طوفان نیست. در زبان فارسی متداول شده که میگویند طوفان. در زبان انگلیسی میگویند سیل برای اینکه اصل ماجرا این است که سیل آمد و حرف باد و طوفان نیست حرف باران زیاد و جوشیدن آب از داخل زمین و اینکه کشتی به آن بزرگی را آب بلند کرده و برداشته روی قله کوهی گذاشته است و امواج به اندازهی مثلا کوهها بوده و از این قبیل حرفها. اگر یک داستان واقعی است، چطور در سرخپوستهای شمال و جنوب… – این چیزی که داشتم میگفتم یک محققی یک تحقیق خیلی عمیق و جدی درباره اساطیر سیل کرده که در سراسر دنیا وجود دارند. نقشهای که کشیده خیلی بامزه است. اینکه از نظر جغرافیایی پراکندگیاش چگونه است… اکثریت، به طور کلی بیش از نصفشان در قارهی آمریکاست، شمالی و جنوبی. که ارتباطی به نظر میآید از لحاظ فرهنگی با این بخش جهان نداشتند ولی یک چیزی شبیه به اسطوره سیل دارند. به نظر میآید که اینها اساطیرند. یک نفری میتواند بگوید شواهد تاریخی نشان میدهد که این یکی از همان اساطیری است که مثلا ما در موردش داریم صحبت میکنیم و خیلی سندیت تاریخی نمیتواند داشته باشد. شباهتش به اساطیر مشابه، یک همچین فضایی از لحاظ ذهنی میتواند ایجاد بکند. همین را میشود مثلا در مورد بلعیده شدن یونس توسط ماهی هم گفت. برای اینکه آن هم در اکثر نقاط دنیا چیزهای مشابهی برایش وجود دارد. سرخپوستهای آمریکای شمالی دارند. بالاخره خیلی داستانهای مشابه آن وجود دارد که آدمی را ماهی میخورد. یا حالا… دارم میگویم مشابه.
واقعیت تاریخی داشتند یا نداشتند، یک نفر میتواند بگوید که این داستانهای قرآن واقعیت تاریخی ندارند و اینها مسائل آموزندهاند. ولی اگر بخواهید بگویید که واقعیت تاریخی دارند، باید این سوالات را پاسخ دهید. من میخواهم بگویم یک راه برای اینکه شما تناقض را، تعارضی که پیش آمده، شبههای که پیش آمده، برطرف کنید این است که بگویید فهم این گزارهای که دارید از دین استخراج میکنید واقعی نیست، درست نیست، بد دارید میفهمید. حکم قتل مرتد وجود ندارد، بعدا ساخته شده. اعدام زناکار وجود ندارد، بعدا ساخته شده.
۵- تفسیر و ضوابط آن
یک راه این است دیگر اصلا من بگویم بد دارید میفهمید. خیلی وقتها اینطوری است. یک مثال واضح، اولین کتاب ضد دینی که من خودم خواندم یک کتابی بود که گروههای چپ بیسواد نوشته بودند. یک آدمی نوشته بود که واضح بود که خیلی آدم محققی نیست. یک ایرادی که در آن نوشته بود، یکی از شبهاتش این بود که در قرآن آمده که جمع بینالاختین یعنی ازدواج کردن با دوتا خواهر حرام است درحالیکه در زمان پیامبر، پیامبر دوتا دخترش را به عثمان داده. بنابراین اینجا یک تعارضی بین واقعیت تاریخی که اتفاق افتاده با این پیش میآید. من سعی میکنم که الگوهای کلی “جواب دادن چیست” را بگویم. چه جوابهایی ممکن است… یک نفر شاید بگوید اشتباه میکنی پیامبر دوتا دخترش را به عثمان نداده. دیگر چه جوابی میشود داد؟
حضار: … [۴۷:۰۸]
بله. یک نکته دیگر این است که خواستم قبل از آن جواب، جواب دیگری را عرض نمایم. جواب واقعی این است که طرف نمیداند جمع بینالاختین یعنی همزمان نمیتواند دوتا خواهر، زن یک نفر باشند. این که پیغمبر یک دخترش را داده و مرده و بعدا یک دختر دیگر به عقد عثمان درآمده، اینکه اتفاقا میدانید در قبایل قدیمی خیلی مرسوم بوده که مثلا برادر میمرده برادر کوچکتر میآمده همان زن را میگرفته و از اینکارها زیاد میکردند. یا یک دختری دوباره از همان خانواده وارد شود… الان یک چیزی به ذهنم رسیده بود به عنوان یک جواب بینابین که از ذهنم رفت ولی حتما دوباره برمیگردیم. به هر حال، یا شما دارید میگویید یک تعارضی وجود دارد، یک حکم قرآن با یک عمل پیغمبر تعارض دارد. میتوانم بگویم آن حکم را اشتباه داری میفهمی که در این مورد واقعا طرف سوادش نمیرسیده و اشتباه دارد میفهمد. جمع بین اختین را دارد میگوید که در طول زمان هم نباید یک چنین اتفاقی بیافتد. یا آن واقعه تاریخی را بگویم که اتفاق نیافتاده و به یک نحوی سعی کنم که این را جمعش کنم.
بنابراین یا باید بگویم که یک تناقض به وجود آمده یا باید بگویم که این را بد میفهمی. اعدام مرتد جزء احکام دینی نیست. تعدد زوجات را بد میفهمی منظور آن نبوده این بوده. یا اینکه بگویم تو چیزی را که فکر میکنی در جهان وجود دارد، اتفاق افتاده، تاریخی است، آن را داری بد میفهمی. راه سوم این است که بگویم نه، آن را درست دارم میفهمم و این را تو درست داری میفهمی؛ اینکه فکر میکنی با هم تناقض و تعارض دارند را اشتباه میکنی. فکر میکنم از این سه حالت به یک نحوی خارج نیست یا ادعایی که داری میکنی به جهان، اشتباه است یا ادعایی که دربارهی کتاب داری میکنی، اشتباه است و یا این دوتا را درست میفهمی و بیهوده فکر میکنی که با هم تعارض دارند. مثلا یک نکتهای وجود دارد که آن را نمیفهمی. این دوتا با هم تعارض ندارند.
نیاز به مثال شبهه دارم تا سعی کنم بهتان بگویم که شبههها وقتی در مورد متن دین داریم صحبت میکنیم، یک چنین شرایطی دارند و در موردشان یک چنین کاری میتوانیم انجام دهیم.
۱-۵ گرایشهای تفسیری و ابزار تفسیر
متاسفانه یک گرایش در جواب دادن به شبهات که به نظر میرسد به یک جای extreme در سالهای اخیر رسیده این است که مدام دریافت خودمان از دین را سعی کنیم شلش کنیم. مثلا کل قرآن را بگوییم که این تجربهی نبوی است و یک الهاماتی به پیغمبر شده و بنابراین اصلا ما مقید به اینکه همه چیزهایی که در قرآن آمده، درست هست، نباشیم. یک مدلی است که به طور کلی من میتوانم بگویم که – در واقع نه اینکه من مقید باشم به اینکه گزاره دینی را بگویم درست است یا غلط است، خوب میفهمم یا بد میفهمم – خود پیغمبر ممکن است اشتباه کرده باشد. من هم ممکن است روی اشتباه پیغمبر، یک اشتباهی بکنم که یک چیز بدی به دست بیاورم. کلا فضا را ببریم به سمت اینکه تناقضات و تعارضات را میشود اینطوری حل کرد که ما درست نمیفهمیم. اصلا مقید نباشیم به اینکه اگر یک چیزی به نظرمان میرسد، ازش دفاع بکنیم. بگوییم یا خطا در ترجمه پیامبر بوده یا خطا در ترجمهی من است. فکتهای بیرونی را هم سعی کنیم با آنها کنار بیاییم. من قطعا approachام این نیست.
رویکرد من به مساله رفع شبهه این است که چیزی را که از قرآن میفهمیم… من حق ندارم که برای رفع شبهه، یک درکی از قرآن را ببرم زیر سوال. اگر ضوابط تفسیری روشنی دارم که مثلا به من میگوید که کجا تمثیلی است و کجا تمثیلی نیست، اگر یک جایش واقعی است دیگر واقعی است. مثلا ضوابط تفسیری که در ذهن من است – که میتوانم در آینده سعی کنم به روشنی بیان کنم – به من نمیگوید که داستان یوسف داستان تخیلی است. به من میگوید که این داستان، داستان واقعی است و اتفاقاتی که در آن میافتد هم منظور قرآن این است که این اتفاقات افتاده. اینکه آیا صددرصد مطمئنم؟ نه!
همانطوری که دربارهی جهان نمیتوانم خیلی بگویم که چیزی را صددرصد مطمئنم، این هم بالاخره ممکن است ضوابط من اشتباه باشد یا ممکن است در این مورد خاص درست به کار نمیبرم. تبعا با یک درصد احتمالی میگویم که من فکر میکنم اینگونه است. همان ضوابط به من میگوید داستان آدم و حوا واقعی نیست، معنیش این نیست که دوتا آدم در آسمان بودند و به زمین آمدند، این را نمیگوید. ضوابط به من میگوید که آنجا داستان تمثیلی است. قرار است یک چیز خیلی مهم را از آن بفهمیم. ممکن است آدمها روی این چیزها اتفاق نظر نداشته باشند. تصور من این است که بالاخره من حق ندارم که یک جایی گیر کردم، الکی بگویم این تمثیلی نیست. این را میگویم تمثیلی است. آدم متدین باید در دریافت خودش از اینکه چه چیز جزء دینش هست یا نه، خارج از اینکه چقدر از طرف شبهات تحت فشار است یا نیست، به یک نحو منصفانه و عاقلانه برداشتهای خودش را از متن دین بگوید. من میگویم حکم ارتداد در اسلام نیست به دلایل تفسیری خودم از متون. میگویم حکم سنگسار زنا وارداتی است بخاطر اینکه نه تنها در قرآن نیست، با قرآن تعارض دارد. حالا یک روز میخواهد مد شود که سنگسار بکنند یا میخواهد مد شود که سنگسار نشود یا نام و نشانی از من بماند طبق چیزی که آن آقا گفته بود یا نام و نشانی از من نماند. من میگویم چیزی که از متن میفهمم این است که بردهداری در قرآن مجاز شمرده شده، تعدد زوجات هم مجاز شمرده شده و آن دوتا حکم هم الان اسم بردم، مجاز نیستند. از قرآن نیامدند و پایگاه روایی محکمی هم ندارند. اینها بحثهایی است که اگر آدم منصفی باشم، باید تصمیم خودم را در مورد اینکه چه چیزی از متن میفهمم را قبلا گرفته باشم. نه اینکه موردی بیایم به اصطلاح زیرآبی بروم ببینم اینجا توجیه طوفان نوح سخت است یا اینکه یک رویا بتواند ۱۵ سال کشاورزی جامعه یا منطقهای را پیشبینی بکند توجیهش سخت است و بعد بگویم که آن بخش داستان یوسف انشاالله تمثیلی است و واقعی نیست.
حضار: در بحثهای نظری مثلا بحثهای زبانشناسی خیلی کمک کرده به فهم اینکه الان چه چیزی تمثیلی است.
استاد: من خیلی باید متکی باشم به دانش تفسیر موجود. در تشخیص اینکه چه روایتی قلابی است و قلابی نیست، اکنون خیلی امکانات داریم. میتوانم بگویم که بسیاری از متون نسبت داده شده به معصومین، به وضوح به دلایل زبانشناسی اصل نیست. شما مثلا فرض کنید فلان کتاب، فلان روایت به دلیل اینکه واژهای در آن به کار رفته که واژه قرن هفتم است قطعا تقلبی است. یک نفر میتواند بگوید که آن واژه بد ضبط شده. ولی بالاخره الان من یک چیزهایی دارم در تشخیص اینکه متنی که میگویند مثلا منصوب به امام جعفر صادق است، میتواند باشد یا نمیتواند باشد. ضوابط علمی دارم. اینگونه نیست که دیندار باشم بگویم این غلط است یا دیندار نباشم. لازم نیست من به عنوان مفسر مسلمان باشم. قرآن را بخوانم یا بایبل را تفسیر کنم. من به عنوان مفسر، مثل یک رشته علمی از زبانشناسی، هرمنوتیک و از ادبیات و غیره کمک میگیرم و سعی میکنم که متن را درک بکنم. ممکن است که یک آدم خیلی ملحدی بیاید و با یک دلایل خیلی روشن، نشان دهد که چرا باید معتقد باشیم که مثلا داستان یوسف، داستانی واقعی است و داستان آدم و حوا واقعی نیست.
لازم نیست من به حافظ اعتقاد خاصی داشته باشم تا مثلا درباره حرفهایی که درباره جغرافیا زده، بگویم که منظورش این نبوده که یک واقعیت جغرافیایی را بیان کند. به عنوان یک آدمی که ادبیات را میشناسد میتوانم طبق ضوابطی بگویم درحالیکه فلان شاعر وقتی دربارهی جغرافیا حرف میزند و موضوع برایش جدی است، در مورد حافظ اینگونه نیست. دلایل متنی برایش دارم. به هر حال، گفتن اینکه یک چیزی درست است یا غلط، از متن استنباط درستی انجام شده یا نه، روز به روز دارد ضابطهمندتر میشود و این جای خوشحالی دارد. همینطوری یک مفسر عارف بیاید و بگوید که کلش عرفانی است تفسیر عرفانی کند. یا یک مفسر شیعی بیاید بگوید اینها همهاش رمز است آن علی است و این امام حسین و این فلان و همینطوری بگوید. این حرفهای ذوقی چیزی نیست که من بتوانم بروم و به آن استناد کنم و به عنوان یک چیز مستدلی مطرح کنم. ممکن است یک نفر ذوقی یک چیزهایی را واقعا بفهمد و خوب هم بفهمد ولی آیا اینکه از متن قرآن برمیاید که مثلا وقتی از هفت آسمان داریم صحبت میکنیم دربارهی یک چیز تمثیلی داریم صحبت میکنیم یا نه، یک مسالهای است که چه قرآن باشد و چه کتاب ادبی دیگری باشد، اصلا یک کتاب وحیانی باشد یا غیروحیانی، ضوابط خودش را دارد. اگر یک آدم بیاید و بگوید ضوابط در مورد کتب وحیانی چیز دیگری است اشکال ندارد؛ بیاید ضوابط خودش را بگوید.
یک دلایل معقولی بیاورد که چرا اینها را دارد به یک شکل دیگر تفسیر میکند. بنابراین در نظر من ما خیلی آزادی عمل نداریم که هر جایی گیر افتادیم بگوییم آن داستان تمثیلی است و آن یکی تمثیلی نیست. ضابطههایم را باید بگذارم یک روزی تمامش کنم و بعد گیر بیفتم در اینکه متن را باید اینطوری بفهمم. باید اینگونه رفتار بکنیم اگر بخواهیم منصفانه بحث کنیم. اغلب اوقات میبینم که همینطوری، درحالی که در مورد فلان داستان به نظرشان نمیآمد که تمثیلی است چون گیری به آن نمیدادند، آن یکی داستان را که گیری بهش دادند یکدفعه… طوفان نوح میشود یک داستان تمثیلی و اصلا ربطی به حقایق تاریخی ندارد. بنابراین توجیه نمیخواهد و از زیر جواب دادن فرار میکنند.
حضار: ماجرای حضرت ابراهیم که تعدادی مرغ را گرفت آن را اکثرا مفسرین عرفانی استعاری میگیرند.
استاد: من الان به شما این داستان را میگویم که ایشان دارد میگوید. واقعا احساستان این است که استعاری است؟
ابراهیم به خدا میگوید که به من نشان بده که چگونه مردهها را زنده میکنی و به او وحی میشود که چهارتا پرنده را بگیر و اینها را تکه تکه کن و با یکدیگر بر بزن و مخلوط کن بگذار روی کوه و بعد ندا بده ببین که اینها زنده میشوند و سمتت میآیند. یک آزمایشی به این نحو برایش ترتیب میدهد که زنده شدن مردهها را ببیند.
حس میکنید که اتفاق افتاده؟ یا نه یک چیز تمثیلی است؟ میگویند چهار پرنده به طور رمزی به چهار خصلت آدمی برمیگردد
حضار: کبر و غرور و ….
استاد: و اینکه اینها کشته شوند، این مشکل ابراهیم که میگوید میخواهم قلبم اطمینان پیدا کند… از متن برمیآید که این تمثیل باشد؟ یا نه، آدم متن را میخواند احساس میکند که یک چیز معجزهآسایی را به ابراهیم، خداوند میخواهد نشان دهد؟ نظر شخصی من این است که تمثیلی نیست. نه اینکه معنای تمثیلی ندارد. یک مشکلی که وجود دارد این است که انگار معنای استعاری داشتن با واقعی بودن ماجرا تعارض دارد؛ درحالیکه اصلا اینگونه نیست.
مثلا رمز اینکه یوسف باید در چاه بیفتد بعد دوباره دربیاید و بیفتد در سیاهچال و دوباره دربیاید؛ این که یک معنای رمزی و تمثیلی دارد، به این معنی نیست که یوسف در چاه نیفتاده و درنیامده. یک عده واقعا انگار تعبیر عرفانی کردن و تفسیر استعاری کردن از داستان را معارض با این میدانند که این داستان اتفاق افتاده. درحالیکه به نظر میرسد به دلایلی میتوان گفت تعارضی وجود ندارد یعنی داستان به این دلیل دارد نقل میشود که معنی خیلی عمیقی دارد مثل اینکه خداوند از بین میلیونها داستانی که میتوانسته نقل کند، این داستان را برداشته به این دلیل که یک عمقی دارد که شاید بقیه داستانها نداشتند. بنابراین کلمه به کلمهاش میتواند معنای تمثیلی داشته باشد مخصوصا اینکه کل داستان هم گزینشی دارد نقل میشود یعنی همهی اتفاقات زندگی یوسف را نمیبینیم.
حضار: قرآن هم همینطوری است که یک کلیدی به ما میدهد که میگوید ما قرآن را به صورت لسان مبین آفریدیم. یعنی ویژگیهای لسانی را برای قرآن قائل میشود. بعد وقتی میآییم سراغ زبان و ویژگیهای زبان را میگوییم، این تعارض اصلا وجود ندارد. در زبان ما اگر ضربالمثلی داشته باشیم، وقتی میخواهند آن ضربالمثل را تحلیل کنند، میگویند روزی روزگاری، کسی چنین کرد و بعد از آن، چنین گفته شد. قرآن از این زبان بودنش مستثنی نیست واقعا.
استاد: به هر حال نکته اصلی بحث من این است که ما آزاد نیستیم در عوض کردن درک خودمان از معنی متن… همانطور که آزاد نیستیم بگویین یک چیزی واقعیت هست یا نه، یعنی همانقدری که یک فیزیکدان نمیتواند یک آزمایش را یکدفعه بگوید که نه من این آزمایش را قبول ندارم درحالیکه تا به حال آزمایشهای مشابه… مثل اینکه کسی تقلب کند و بگوید من این دستگاه را قبول ندارم. یک نظریه دارد با یک دستگاه مثلا اسیلوسکوپ، یک چیزی را اندازه گرفته و بگوید: نه اسیلوسکوپ حساب نیست. چرا تا به حال حساب بود و تاکنون تمام حرفهایی که میزدی با نتایج آزمایشت مشکلی نداشتی حالا یک مورد برخلاف نظرت شده به مشکل برخوردی مثلا میگویی با اسیلوسکوپ آزمایش کنید من قبول ندارم و فلان آزمایش ساب اتمیک که میکنید، خیلی دقیق نیست؟ یک مقدار اینجا مساله است ما قید داریم در اینکه متن را به صورت سیستماتیک بفهمیم و آزادی به خودمان ندهیم اگر یک جایی یک مشکلی پیش آمد، قوانین را عوض کنیم. همانطور که در مورد حقایقی که میفهمیم آزادی عمل برای خودمان قائل نشویم.
۶- تعارض درون متنی
در مورد تعارضهای متنی هم این مساله در واقع ۲ بخش یا دوتا درک از دو بخش و متن اگر با هم تعارض داشته باشند؛ این هم همینطوری است؛ یا باید بگویم که جفتشان را بد میفهمند یا یکی را بد میفهمند یا اینکه بگویم این تعارضی که در واقع فکر میکنی – با اینکه جفتش را خوب داری میفهمی – وجود ندارد.
اینجا هم همین بحثهایی که کردم، هست. یعنی به راحتی شما نمیتوانید معنیای که از متن میفهمید را بدون ضابطه عوض کنید. راهحلهای کلی مثل همینی که آقای دکتر سروش پیشنهاد میکند که اصلا به کل فارغ شویم از اینکه هر چه در قرآن هست، درست است. بگوییم یک چیز درستی بوده از فیلتر ذهن پیامبر گذشته تبدیل به یک متن شده، یک درصد خطایی به آن وارد شده است. بنابراین مشکلات را اینگونه حل بکنیم که درصد خطایی است که در آنجا وجود دارد. نمیدانم در مورد بحثهای دکتر سروش لازم است حرفی در اینجا زده شود یا نه.
یک راهحل کلی دیگر این است که شبیه دکتر سروش قائل به تحریف باشیم. بگوییم که یک درصدی تحریف شده. مثلا این تعدد زوجات را بعدا وارد کردهاند و فلان نکته نبوده. مثلا خوارج میگفتند این داستان یوسف بعدا به قرآن اضافه شده، اصلا در قرآن نبوده. یعنی قائل شدن به اینکه یک چیزی از بیرون آمده و… این هم یک راهحل کلی است دیگر. من میتوانم ده درصد… شبهات به بیشتر از ده درصد اصابت نمیکند. اگر یک برآورد کلی بگویم حدود ده درصدش تحریف شده است هر وقت یک مورد پیش بیاید، میگویم این جزء ده درصد است. مثلا این به صورت تحریف شده است که شما ایراد ازش بیرون میآورید.
حضار: احتمال دارد با آن ده درصد مثلا مربوط باشد.
استاد: ده درصد هم الان معرفی نمیکنم. پنج درصدش را میگویم و پنج درصدش را نگه میدارم برای روز مبادا که اگر یک شبههای پیدا شد بگویم این هم جزء همانهایی بود که تحریف داشت. حالا ببینید اشکال ندارد که یک نفر طبق ضوابط معتقد باشد که ده تا آیه تحریف شده است. طبق ضابطه بگوید مثلا نسخههای قرآن را گذاشتند. نه طبق شبهه، من طبق ضابطه میگویم که مثلا این اسناد تاریخی، این نسخههای قرآن را گذاشتند و این یک مقدار مشکوک است مثلا چهار نسخه قرآن هست که این داخلش نیست، در این یکی هست. بنابراین من مطمئن نیستم این یکی آیه هست یا نه. اگر طبق ضوابط متنی و تاریخی دارم یک چیزی میگویم، اشکالی ندارد. آن یک بحث علمی است. یک نفر بگوید یک درصد قرآن مثلا، اینجا مشخص کند به این دلایل این بخشهایش برایم مشکوک است. بنابراین اگر شبههای در مورد آنها بگویید، من جواب نمیدهم ولی آن نود و نه درصدش را جواب میدهم. همه چیز بالاخره باید طبق ضابطه باشد دیگر. تحت تاثیر شبهه چیزی را کوتاه نیایند. درک جدید ارائه نکنند. یک مفسر قرآن نباید وقتی تفسیر میکند، بنشیند فکر کند اکنون اینی که من دارم میفهمم بعدا دچار مشکل میشوم پس این را ننویسم. فکر میکنم خوشبختانه مفسرین قرآن خیلی اینگونه تفسیر نکردهاند. مثلا علامه طباطبایی خیالش این نبوده که یک نفر بگوید داستان آدم و حوا تمثیلی است یا نیست، یا داستان نوح… به نظرش میآید که واقعی است بنابراین مینویسد که واقعی است. در یک فضای ذهنیای هست که آنقدر تعهد دارد که آن چیزی که مینویسد، درست باشد و مفسرین غالبا اینطوری بودند که مطابق با همان چیزی که میفهمیدند، حرف میزدند.
۷- مساله مفید بودن یا نبودن و کارایی دین در شبهات دینی
یک مدل دیگری از شبههها وجود دارد که نه تعارض درونی معدل است به یک معنایی – مثلا یک آیهای با یک آیه تعارض داشته باشد – نه این شکلی است که یک چیزی از قرآن بفهمم با یک حقیقتی تعارض داشته باشد. در واقع یک شبهات کلی هستند که اکنون بسیار مهماند. آن هم مساله عدم کارایی است. یعنی من کلا به قرآن اعتقاد پیدا کردهام، به دین اعتقاد پیدا کردهام که کاراییهایی فکر میکنم دارد مثل اینکه وعدههایی به من داده میشود. که اگر دیندار شوید چنین میشود و چنان میشود. من اصلا با واقعیت اجتماعی نگاه میکنم. دین چیز مضری است: خیلیها دیندار نیستند چون فکر میکنند دیندار بودن فایدهای که ندارد بالاخره… کلا حرفمان چه بود؟ به اصل ماجرا برگردیم. به یک دلایلی احساس میکنیم خداوندی هست، یک دینی فرستاده، برویم استفاده کنیم.
شما یک چیزی پیدا کردید میدانید که اصلا استفادهای ندارد. یعنی مردم که میروند دیندار میشوند، شاخ درمیآورند اصلا. قبلا نه شاخ داشتند و نه دم، بر اثر گرایش به دین، آدمهای جنایتکار بیشتر تربیت میشود. عدم کارایی دین یک چیز خیلی کلی است. من لازم نیست که بفهمم در قرآن چه نوشته شده است. میتوانم بروم بگویم این مجموعه آیات در واقع به یک نحوی باعث میشود که مردم به یک چنین حالات… یا اصلا کلا ایمان دینی، تصور ارتباط با خدا و … کارایی تاریخی نداشته و یک جریاناتی در تاریخ به وجود آورده که درست نیست. بنابراین مردم را نهی بکنم از اینکه این روال را ادامه دهند. از ادیان ابراهیمی گرفته تا… شاید همین آدمی که این شبهه را وارد میکند بگوید که فلان دین، دین مضری نبوده و اگر میخواهید آن دین را بردارید… یعنی مردم به جای اینکه به جزئیات دین توجه کنند، میآیند به کارایی کلی دین در طول تاریخ و حال حاضر در دنیا نگاه کنند… مثلا فرض کنید یک آدم روشنفکر منصفی میتواند اینگونه بگوید که دین در یک دورانی خیلی چیز مفیدی بوده، دورهاش گذشته. الان دیگر دورانی نیست که ما بخواهیم با مردم… یک دوره مردم با دین اخلاقمدار میشدند. اخلاقمدار نبودند و زندگی یک مقدار وحشیانهای داشتند. متدین که میشدند، به جای… در واقع دین جانشین اساطیر مثلا فرض کنید یونان میشد. اساطیر یونان، خدایان متعدد بودند و دائم با یکدیگر در نزاع بودند. اعتقاد داشتن به آن اساطیر نسبت به اعتقاد داشتن به خدای واحد که یک جنبههای فلسفی داشت و… خیلی ابتدایی بود؛ درحالیکه آنجا اخلاق ترویج نمیشد، اینجا اخلاق ترویج میشد. خیلی چیز مفیدی بود در دوران خودش. حالا به یک جایی رسیدیم که کاراییاش را از دست داده و میتوانیم بگذاریم کنار. یعنی یکی از بحثهای خیلی متداول این است که کار نداریم دین چیست، جزئیات قرآن چیست؛ کلا به نظر میآید که چیز مفیدی نیست. به نظر میآید که این را در طبقهبندی شبهاتی که گفتیم، میتوانیم قرار ندهیم. یک بحث کلی دربارهی کارایی دین باشد. یک بحثهای شبهه هم میتواند در مورد مدلهای فلسفی و … تبعا یک شبهاتی وارد شود که باید در موردش بحث بکنیم.
حضار: یک سبک هم، معنویت مثلا بخواهند از انحصار دین دربیاورند.
استاد: آره، الان مثلا فرض کن من نگاه میکنم و میبینم که آدمهایی که دیندار نیستند ولی فلان اعتقادات اخلاقی را به این دلایل به دست آوردهاند، عملکرد بهتری در جوامع دارند تا دیندارها که مشغول مسائل دیگری هستند.
حضار: البته اینجا با آن آتئیستهایی که فقط با ادیان ابراهیمی هم مخالفاند یک همپوشانی دارند. یعنی مثلا میگویند معنویت را ما میتوانیم با مواجهه با خود خداوند، فارغ از دین تاریخی خاصی به دست بیاوریم و باز مخالف میشوند.
استاد: این مخالفت با دین بیشتر با ادیان اسمدار است. معنیش مخالفت با اعتقاد به خدا و عرفان نیست. کلا قرار شد که خودمان را بیاوریم در سطحی که از ادیان ابراهیمی و متون میخواهیم دفاع کنیم وگرنه قسمت عرفان و اینها خیلی آسیبپذیر به نظر نمیآیند.
حضار: اگر این را بگویند که مثلا حتی یکسری از محسنات هم دارد ولی به ناگزیر امکان کشیدهشدن به یک جاهایی هم دارد.
استاد: اینها بحثهای کلی است. ببینید من فقط میخواهم بگویم که اینها را میشود یک مقدار جدا کرد. هر چند میتوان برد مثلا به بخش معارضه متن با حقیقت ولی آنقدر این حرفها زیاد شده که به نظر میرسد که برایش یک سکشن باز کنیم که کلا مساله این است که تاثیر دیندار بودن روی آدمیزاد به طور عملی چیست؟ مفید هست یا مفید نیست، برای جوامع بشری مفید هست؟ الان کنار بگذاریم، بهتر است یا کنار نگذاریم؟ یک چنین بحثهای عملی این شکلی میتوان مطرح کرد.
حضار: نیازهای روانی …
۸- شبهات فلسفی
در بحثهایی که مربوط به مشکلات فلسفه که اشاره کردم. مثلا فرض کنید مساله شر، جدای از اینکه… حتما شنیدید که خدا میتواند یک سنگ بزرگی بسازد که نتواند بردارد، یا مساله جبر و اختیار، مثلا فرض کنید جبر و اختیار با مساله دینداری و فلسفی و کلامی ما ممکن است این مشکل را ایجاد کند که مثلا اگر ما با اختیار خودمان یک عملی را انجام میدهیم خدا نتیجه عمل ما را میداند یا نمیداند، با علم مطلق خداوند، با قدرت مطلق خداوند در تعارض است؟ من میتوانم یک کاری انجام دهم که در علم و قدرت خداوند نبوده؟ بنابراین اگر به خدا معتقد باشم باید به جبر معتقد باشم. آیا جبر درست است یا اختیار؟ اینها بحثهای فلسفی است خیلی به متن دین ربطی ندارد. خیلی اتفاقا آدمهایی هستند که نه در سطح مدل هستیشناسانه، ولی در بعضی از این مشکلات فلسفی این شکلی گاهی ممکن است احساس مشکل کنند. مخصوصا مساله شر و جبر و اختیار، مسائل بسیار متداولی هستند.
اینها جنسشان کمی فرق میکند. سوالات ربطی به متن ندارد و ربطی به اعتقاد به ادیان ابراهیمی ندارد. کلا فلسفیاند. با اعتقاد به خداوند در ارتباط اند.
حضار: در متن هم میآورند به این معنا که میگویند مثلا مجموعه گذارههای نظری قرآن دربارهی جبر و اختیار سازگار نیست.
استاد: آره دیگر، یک مثال متداول از عدم سازگاری در متن این است که از یک طرف خداوند میگوید که شما را خلق کردیم و ما تعملون، یعنی شما و همهی کارهایی را که میکنید، ما خلق کردیم. از یک طرف میخواهد کتک بزند که چرا اینکار را کردید؟ از یک طرف میگوید: وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلكِنَّ اللَّهَ رَمَى. اگر اینطوری است آن که مشروب خورده هم خدا کرده و بعد مجازات هم قرار است بشود. از یک طرف به نظر میآید اختیار است و از یک طرف به نظر میآید جبر است. بنابراین یک تعارض درون متن هم شاید محسوب شود. همینطوری دارم اشکال میگویم هیچ اشارهای هم به اینکه پاسخی هم برایشان داریم یا نه… اشکال ندارد؟ چون میدانید یکی از شیوههای تاثیرگذاشتن شبهات روی آدمها تعداد زیاد شبهه هست. یعنی یکدفعه وقتی صدتا شبهه… مثل این که یکسری سنگ میاندازی، خلاصه یکی اصابت میکند. من یکبار در یک جمعی، یک دوستی در دوره سربازی داشتم از این آدمهایی بود که یک میلیون جوک حفظ بود و میتوانست بدون اینکه قطع شود، پشت سر هم جوک بگوید. یک روز نشست و برای ما جوک تعریف کرد. یکی گفت، دوتا گفت… من واقعا خیلی خندهام نگرفت و خندهام شاید راحت نمیگیرد. یک جوک گفت که من خندهام گرفت بعد از آن هر مزخرفی میگفت من خندهام میگرفت. افتادیم تو مود خندیدن. شبهات هم همین شکلیاند. چندتا میشنوید اثر نمیکند. مثلا یک کتاب دارید میخوانید پر از شبهه است. تا صفحه بیست و سیاش را راحت خواندید و به نظرتان خیلی جدی نیست. یکیش که تاثیر میگذارد و به نظرتان میآید که مشکلی برایتان ایجاد شده، از آن به بعد مثلا صدتا بعد احساستان این است که آن یکی را جوابش را پیدا کنم، این یکی را چکار کنم؟ به همین نحو فکر میکنید که مشکل لاینحل است. من هم دارم همین کار را میکنم. یک تعداد شبهات را تند تند میگویم. برای همین میگویم اشکال دارد یا ندارد؟
۹- تعارض خارج از متن، شبهه حاصل از انتظار خواننده
یکسری شبهات معروف دربارهی تاریخ اسلاماند. دربارهی خود متن نیستند. ولی شبیه همان چیزی هستند که… متون تاریخی که میگویند پیغمبر یک کاری کرد، که این کار پیغمبر با عقل من جور درنمیآید. یا میگویند که مثلا یک اتفاقی افتاده و خلاف چیزی است که در متن خود قرآن است. مثلا مساله جمع بین الاختین، تعارضی بین متن و یک اتفاق تاریخی که عمل پیغمبر محسوب میشود، هست. در قسمتی که گفتم یک نوع شبهه این است که یک مسائلی که در قرآن آمده، در شان قرآن هست یا نیست؟ پیغمبر با زنش اختلاف و مشکلی پیدا کرده در قرآن آمده… یعنی بنظر میاید مساله تعارض بین چیزی با چیز دیگر نیست. مساله این است که من از قرآن یک انتظاری دارم، کتاب هدایت برای بشر باشد. حالا مثلا فلان قسمتش به چه دردی میخورد؟ من این را گذاشته بودم جزء قسمت عدم کارایی. یعنی فضای شبهه این است که اصلا به چه درد میخورد که قرآن گفته اینجا فلان زن پیغمبر اینطوری کرد و بعد آنطوری شد. پیغمبر از یک دختری خوشش آمده. چرا باید در قرآن گفته شود که پیغمبر از این دختر خوشش آمده؟ بعد یک ماجرایی اتفاق افتاده یا خیلی چیزهای دیگر. حالا خیلی نه ولی بالاخره یک جاهایی در قرآن یک مسائلی هست که در شان خداوند که قرآن را نازل میکند، هست که بگوید:« تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَتَبَّ». نمیخواهم بگویم تعارض… تعارض بین این است که شانی نسبت به خداوند در ذهنمان هست و یک انتظاری از اینکه قرآن قرار است چه طور کتابی باشد، بعد یکدفعه میبینیم که خداوند با یک آیه، آدمی را اسم میبرد و مثل اینکه دارد به او بدوبیراه میگوید. یک چنین حالتی.
حضار: مثل خصومت شخصی
استاد: به قول ایشان خداوند با ابولهب خصومت شخصی پیدا کرده در حدی که یک چیزی بهش بگوید. خب این در شان خداوند، در شان قرآن و تصوری که ما از قرآن و خداوند داریم، این در آن میگنجد یا نه؟
حالا این را نمیدانم که زندگی خصوصی پیغمبر باید در قرآن بیاید یا نه، یک جور شبهه نوع جدید است یا آن را بگذاریم در قسمت سوم که حرف از عدم کارایی است. اینکه قرآن آن کاری که وعده داده نمیکند؟ نه اینکه حرفی که میزند غلط است یا درست، خیلی خوب پیغمبر آن کار را کرد عاشق شد و مثلا فرض کن با همسر زید بعد از اینکه طلاق گرفت ازدواج کرد. یا آن اختلاف خانوادگی که در حجرههای خانه پیغمبر پیش آمد. چیزی با چیزی تعارض ندارد به غیر از اینکه چرا در قرآن آمده؟ آیا تعارض بین شان قرآن و شان خداوند، انتظاری که من از قرآن دارم و چیزی است که در قرآن ذکر شده؟ این عدم کارایی، انتظاری که از قرآن دارم این است که آدمهایی که به آن ایمان پیدا میکنند آدمهای بهتری شوند که بدتر شدند. توقعاتی داریم که اینها برآورده نشده بنابراین میتوانیم ایراد بگیریم که آیا قرآن آن کارهایی که باید میکرده، کرده یا نه؟
حضار: سوره یوسف را خوارج برای همین میگفتند.
استاد: دقیقا، خوارج مشکل محتوایی با سورهی یوسف داشتند. دقیقا همان حرفی که میزنم. یعنی من حق ندارم که یک قسمت قرآن که به نظرم خوب نمیآید را بگویم این وارداتی است. باید دلایل متنی و تاریخی داشته باشم. دقیقا خوارج احساسشان این بود در شان قرآن نیست که چنین سورهای بیاید.
حضار: ماجرای عشقی داشته باشد.
استاد: ماجرای عشقی داشته باشد در قرآن آمده باشد و بنابراین کلش را – نه حتی یک قطعه را – میگفتند که به قرآن اضافه شده. اینطور میلی باشد، هر کسی یک چیزی را میگوید. من این قسمتش را خوشم نمیآید، جزء قرآن نیست. آن قسمتش …
حضار: فیل مثلا
استاد: ایشون با سوره فیل یک مشکل خاصی دارند که… سعی کنید بروید یک دلایل متنی پیدا کنید که در شان قرآن اسم بردن از فیل و امثال آن بوده یا نه.
من همینطوری یک تقسیمبندی کلی کردم امیدوار بودم قبل از جلسه یا در حین جلسه یک جمعیتی اگر اینجا باشد کمک بکنید. بالاخره با یک مثالهایی کمک کردید ولی در جلسه آینده باز همینطور. فکر میکنم خوب است که به یک نحوی تقسیمبندی داشته باشیم. چون استراتژی برخورد کردن با این شبهات مختلف، ممکن است تفاوت داشته باشد. من میل دارم که وقتی یک شبهه را بگویم… مثلا تا الان اینکار را کردید، یک شبهه به من بگویید، میگویم این به درد مخزن شبهات میخورد. مثلا جواب نمیدهیم. یک میلیونیم وزن دارد میگذارمش آنجا و نگرانش نیستم. الان بیشتر درباره آنها که جدیتر هستند، داریم صحبت میکنیم که از قرآن درمیآیند و این حرفها. به هر حال، امیدوارم که به زودی یک نحوی به یک کلاسیفیکیشن خوبی برسیم که بدانیم شبهات کجا باید قرار بگیرند و چگونه میشود با آنها برخورد کرد. فکر میکنم مثلا نحوه برخورد با شبهههایی که در مورد احکام است، فرق دارد با آنهایی که دربارهی حقیقت است. یک آپشنهایی برای جواب دادن به آن شبهات داریم که آن سمت نداریم و برعکس. من سعی میکنم که یک مقدار، این شکلی پیش بروم و کم کم بعضی از مثالها را هم عملا درموردشان بحث کنیم. بیشتر تابع اهمیت شبهه از نظر خودم هستم ولی اگر واقعا احساس کنم یک چیزی برای جماعت موجود در ایران خیلی مسالهساز است… برای همین حس نظرسنجی دارم. آنها را هم وارد کار میکنیم. واقعا اگر بشود در آن ظرف جا داد. نه اگر خیلی بیاهمیت باشند. ولی باز اگر قابل اهمیت دادن باشند، فکر میکنم درموردش شاید بحث کنم.
حضار: این سورسهای کلمه جدید، یک دستهبندی از شبهات کردهاند که…
آره، اگر چیزهایی دارید که فکر میکنید مفید است برای کلاس، برای من بفرستید. راستش من خیلی دستهبندی خوبی ندیدم که مبتکرانه باشد. ممکن است یک دستهبندی مفصلتری مثلا ببینید. راهش این است که آدم خیلی شبهه ببیند و سعی کند که دستهبندی کند.
