بسم الله الرحمن الرحیم

درسگفتارهای دفاع عقلانی از دین، جلسه‌ی ۱۰، دکتر توسرکانی، پژوهشگاه دانش‌های بنیادی، ۱۳۹۷/۵/۹

جلسه‌ی قبل، نقطه‌ی عطفی در جلسات برگزار شده بود و در انتهای جلسه گفتیم کاری که تا این جلسه انجام داده‌ایم «دفاع عقلانی از دین» نیست و شاید بتوان آن را «دفاع عقلانی از عرفان» نامید. توجّه داشته باشید که کلماتی از قبیل: دین، عرفان وبرای انتقال مفاهیم ما بسیار کم هستند. به نظر می‌رسد که ما حداقل ده الی بیست واژه برای صحبت درباره‌ی دین نیاز داریم. ممکن است برداشت‌های مختلف داشته باشیم و بهتر است برای هر کدام از آن‌ها یک واژه انتخاب کنیم. به طور مثال وقتی درباره‌ی عرفان صحبت می‌کنم، عده‌ای ممکن است بگویند که تعریف ما از عرفان با تعریف شما متفاوت است و از نظر آن‌ها برای اینکه بتوان به آن عرفان اطلاق کرد باید ویژگی دیگری نیز وجود داشته باشد.

۱- تعاریف عرفان و دین

نکته مهم این است که در همین جلسه معلوم است که منظور من از عرفان چیست و همین اندازه کافی است و اینکه آیا اکثریت واژه‌ی عرفان را با همین تعریف به کار می‌ببرند یا خیر؛ بحث دیگری است. بار اوّل هم نیست که در این جلسات به این موضوع برخورد کرده‌ام که ممکن است این طور به نظر برسد که من واژه­ای را به صورت دلخواه دارم به کار می­برم. علّت آن هم کمبود واژه است. بالاخره مفهوم را بیان می‌کنم و نام آن مفهوم را موقّتاً دین یا عرفان می‌گذارم و در مورد آن صحبت خواهیم کرد. موضوع بحث را هم می‌دانیم. من مطلقاً در چنین جلساتی قصد تعریف دین را ندارم.

من مفهومی را بیان می‌کنم و منظور خود را از دین به آن نسبت می‌دهم و ادامه خواهیم داد. اگر واژه­ی دین یا عرفان یا سایر واژگان برای آن مفهوم درست نیست عذرخواهی می‌کنم. به نظر من زمانی در بحث اشکال وجود خواهد داشت که معنای واژه‌ی به کار رفته معلوم نباشد، یعنی توضیحی ندهم درباره این که منظور فعلی من از عرفان چیست و آن را به کار ببرم و بعد دچار برخی سوءتفاهم‌ها بشویم.

۲- روش بحث در مورد مدل خداشناسی

مباحث جلسه‌ی قبل شامل اعتقاد به خدای یگانه و اعتقاد به آغاز جهان از هستیِ محض و مدل فلسفی که ساخته شده بود. که این مدل فلسفی از نظر من مدل معقولی است و از لحاظ فلسفی بی‌رقیب است و فقط ممکن است عده‌ای خدشه‌هایی به آن وارد کرده باشند. مهم این است که وقتی من یک مدل را می‌سازم و به یک سؤال فلسفی پاسخی می‌دهم؛ برای شک در این مدل باید پاسخ‌های موازی و معقول‌تری وجود داشته باشند. وقتی [چنین] پاسخی وجود ندارد، وقتی آتئیست‌ها فقط آتئیست هستند، یعنی فرضاً این حرف­ها را قبول ندارند، یعنی آتئیست­هایی که حتّی خدای فلسفه را هم قبول ندارند (بسیاری از آن­ها مخالف خدای فلسفه نیستند)، این گونه حالت نفی گرفتن، از همان جلسه‌ی اوّل مباحث دفاع عقلانی از دین، اصلاً اعتباری ندارد.

اگر کسی بدون ارائه‌ی مدل جدید برای پاسخ به سؤالات به مخالفت با مدل موجود بپردازد، کاری انجام نداده است و اصطلاحاً این گونه افراد در بازی نیستند! و با آن­ها بازی نمی­کنیم! چنین فردی در مورد اینکه جهان هستی از کجا آمده است جوابی ندارد و فقط می‌گوید «من نمی‌دانم و مدل دیگری هم ندارم!».

[به طور مثال] یک نفر در فلان نظریه‌ی فیزیکی ادعا کند که نظریه‌ی شما خیلی نکات خوبی دارد امّا اشکالاتی هم دارد، اگر از او بپرسیم که چگونه اشکالات را برطرف کنیم؟ در جواب بگوید نمی‌دانم و مدل دیگری هم ندارم و با حالت عالمانه هم بگوید ما هنوز به جایی نرسیدیم که مدل خوبی داشته باشیم! یعنی طوری اظهار نظر می‌کند که گویی از آن افرادی که مدل ارائه کرده‌اند یا مدل موجود را قبول دارند دانشمندتر است! به طوری که گویی مدل را فهمیده و می‌داند که مدل موجود کامل نیست. ما با این افرادی که به این صورت بحث می‌کنند نه در فیزیک و science با آن‌ها بازی و بحث می‌کنیم و نه در فلسفه! متأسّفانه در فلسفه، عرف این است که آن‌ها را وارد بازی می‌کنند! من بارها گفته‌ام که ایراد متدیّنین این است که می‌خواهند به هر حرفی پاسخ بدهند، یعنی در موضع تدافعی قرار دارند.

به طور مثال شخصی اظهار نظر می‌کند که قانون طلاق در اسلام ایراد دارد؛ من اوّلین کاری که می‌کنم به او می‌گویم که قانون ازدواج و طلاقی را که به نظر تو خوب است معرفی کن، مثلاً قانون ازدواج و طلاق آمریکا یا هر جای دیگری خوب است؟ آن را معرفی کن. بعد از آن با یکدیگر بنشینیم و بحث کنیم و ببینیم قانون طلاق اسلام ایراد دارد یا ندارد. اصلاً آیا چنین فردی قانون طلاق اسلام را می‌داند؟

در بعضی از کانال‌های ضد دینی تلگرام عضو هستم و گه گاهی [، نه همیشه مطالبشان را می­بینم]، در گروه­هایشان که نمی­شود عضو شد، کار به دعوا و فحاشی می­کشد. تا به حال یک گروه آرام پیدا نکرده­ام که بتوانم حتی بحث­هایشان را بخوانم و ببینم که چه می­گویند، نه این که با آن­ها وارد بحث شوم! در همان کانال­ها هم، همین مشکل را زیاد می‌بینم که مثلاً طرف ترجمه‌ی آیه‌ی قرآن را نمی‌داند و به آیه ایراد گرفته است. به تفسیر و مفهوم آیه کاری نداریم، ولی آیه را هر طور که دوست دارد ترجمه می‌کند و بعد شروع به ایراد گرفتن از آن می‌کند.

۳- قوای شناختی

نکته‌ای که در انتهای جلسه‌ی گذشته گفتم در این جلسه هم ادامه پیدا می‌کند. در آخرین بحث مقدّماتی گفته شد و دوباره روی آن تأکید می‌کنم این است که یک عرف عجیب و همیشگی در مباحث خداشناسی از مباحث فلسفی یا کلامی وجود دارد که این افراد اصطلاحاً موضع معقول‌تری گرفته و می‌گویند ما منکر وجود خدا نیستیم ولی شواهدمان برای وجود خدا کافی نیست. [یعنی] این شواهد را در حواس پنجگانه، منطق و قوای عقلی (به قول قدما) منحصر می‌کنند. این قوای عقلی مجموعا به قوای شناختی مربوط می‌شودکه تا حدود چهارده و پانزده سالگی و حداکثر هجده سالگی در انسان به یک کمالی می‌رسد. قبول ندارند و یا احتمالاً شواهد برای این هم برایشان کافی نیست که قوای شناختی انسان بعد از چهارده، پانزده و هجده سالگی هم می‌تواند رشد کند و تمام ادعای عرفا و متدیّنین این بوده که انسان باید مسیری را طی کند تا در زمینه‌ی مباحث دینی به بلوغی برسد که در نهایت به حالت یقین دست پیدا کند و یا به قول مخالفان به شواهد کافی برای درست بودن این عقاید دست پیدا کند.

این ادعا که با ملاک قرار دادن حواس پنجگانه و منطق متعارف (یعنی همین دو دو تا چهارتایی که همه می­دانیم)، نمی‌توانم اثبات دقیقی ارائه کنم و خدا را ببینم؛ خیلی دور نیست از این ادعای خنده‌دار که یک نفر گفت تا روح را زیر تیغ جرّاحی خود نبینم وجود او را قبول نمی‌کنم! نامعقول بودن چنین حرفی خیلی واضح است که تو یک تیغ جرّاحی و چشم داری و با چشم خود می‌خواهی هر چیزی را که وجود دارد را بگویی که باید اینجا دیده بشود! یعنی بجای اینکه من درباره وجود یا عدم وجود چیزهای مختلف کنجکاو باشم، در یک نقطه بایستم و فقط یک سمت را نگاه کنم و فقط چیزهایی را که در زاویه‌ی دید من قرار دارند قبول کنم. این کار نوعی شرط گذاشتن در زمینه‌های شناختی است که من باید با چشم خود ببینم و باید زیر تیغ جرّاحی من باشد تا قبول کنم. این یک حالت دلبخواهی است، یعنی همان حواس پنجگانه و قوای شناختی که در چهارده و پانزده سالگی داشتم همان را دارم و اگر توانستم آنچه را ادعا می‌کنند با این قوا ببینم قبول می‌کنم، در غیر این صورت می‌گویم شواهد کافی نیست و قبول ندارم. اگر برای تکامل یافتن قوای شناختی ما شواهد وجود داشته باشد، پس این فرض که شواهد برای وجود خدا کافی نیست زیر سؤال خواهد رفت، و این فرض نامعلوم و نامعقولی است.

علّت دوباره باز کردن این بحث، اهمّیت زیاد آن است، چون اکثر آتئیست‌های معقول آنقدر عقل دارند که نمی‌توانند منکر وجود خدا باشند و یا نمی‌توانند مدل هستی‌شناسی را به طور کلّی نقض کنند. فقط می‌گویند شواهد ما به اندازه کافی نیست و اثبات‌های دقیق نداریم بنابراین نمی‌توانیم بپذیریم و یا مجبور به پذیرش آن نیستیم، و پذیرفتن آن اختیاری است. چون موضوع مهمی است با چند مثال مسئله را روشن کنیم.

مسئله‌ی مشابه مسئله‌ی درک هنری است. مثلاً بچّه‌ها احتمالاً از نقّاشی کوبیسم و ونگوگ کمی می‌ترسند، چون عجیب و غریب است؛ ولی از تماشای نقّاشی که مادرشان را عیناً مثل مادرشان به تصویرکشیده باشد، لذّت می‌برند یا حداقل از یک سنی به بعد حس بدی به آن ندارند. اگر بگویند که برای نقّاشی کردن باید کلاس بروی تا ذوق نقّاشی پیدا کنی و نقّاشی مدرن را بفهمی و باید تاریخ نقّاشی را مطالعه کنی تا دلیل جهت‌گیری نقّاشان به آن سمت را متوجّه شوی، حس رنگ را نداری باید تمرین کنی تا بفهمی؛ یک نفر در جواب بگوید: «من را گول نزن که بیا این کار را بکن که در آخر نقّاشی مزخرف پیکاسو را به من بفروشی! من این کارها را نمی‌کنم. همان ذوق بچّگانه و متعارف خود را قبول دارم و قبول ندارم که ذوق هنری و قوای احساسات هنری تا آخر عمرمان پیشرفت می‌کنند». اگر واقعاً در بین همه­ی مردم رأی‌گیری کنید، به نظر من هنوز نقّاشی‌های کلاسیک قرن هجدهم و نوزدهم رأی بیشتری خواهند داشت تا نقّاشی­هایی که به نوعی متعالی­ترند از برخی جهات. حالا ممکن است بعضی افراد بعد از آن که ذوق هنری پیدا کردند هم از بعضی سبک­های نقّاشی خوششان نیاید. ولی یک چیزی وجود دارد، این که [برای پرورش] یک ذوق هنری، [باید] یک نفر برود نقّاشی یاد بگیرد، تأمّل بکند، در مورد موسیقی درست است، در مورد شعر درست است، در مورد هر شاخه­ی هنری درست است. [واقعیت این است که در هر شاخه هنری] ذوق متعارف خیلی سطح پایینی دارد. اگر بین مردم دنیا درباره­ی فیلم‌های هندی یا هالیوودی رأی گیری کنید، و ملاک را فقط رأی­گیری­های اینترنتی (که می­گوید فیلم­های هالیوودی شماره یک­های دنیا هستند) قرار ندهید، بلکه مردم عوام آفریقا و هندوستان ودر رأی­گیری شرکت بکنند، ممکن است فیلم­های هندی که فیلم­های ساده­ و متعارفی که در حد ذوق هنری متعارف همه­ی مردم هستند، رتبه­های اول را کسب کنند.

ما قبول داریم که در زمینه‌ی هنر قوای شناختی و قضاوت ما به تدریج می‌تواند پیشرفت کند و این پیشرفت به زحمت، صبر، تحمّل و مطالعه بستگی دارد. من فکر نمی‌کنم هیچ آدمی بدون زحمت بتواند نقّاشی معاصر دنیا را درک کند و در مورد آن اظهار نظر درستی کند. درک هنر و هر شناخت متعالی بشری نیازمند حد بالاتری از شناخت است. انسانی که اصطلاحاً آگنوستیک نگاه می‌کند و می‌گوید چون نمی‌توانم با حس خود و با استدلال منطقی و ریاضی چیزی را ثابت کنم، پس شواهد کافی نیست؛ قرن‌ها و هزاره‌ها است که دین، عرفان و همه افرادی که به هستی و خدا شهود پیدا می‌کنند و به وحدت وجود رسیده‌اند پاسخ می‌دهند که باید راهی طی شود. همان‌طوری که برای درک هنری و هر درک متعالی باید راهی طی شود.

۴- مدل هستی‌شناسی

بنابراین طبق ادعایی که جلسه‌ی قبل کردم ما یک مدل هستی‌شناسی داریم و گفتیم که اصولاً نمی‌توانیم چیزی درباره‌ی جهان خارج اثبات کنیم. بنابراین یک مدل اثبات‌شده نداریم و اصلاً معنی ندارد که من یا هر کس دیگری یک مدل فلسفی یا هستی‌شناسی بسازیم که اثبات شده و منطبق با جهان باشد. این از اینکه روح را زیر تیغ جرّاحی ببینیم هم نامعقول‌تر است. چون در آنجا نمی‌توانم ثابت کنم که غیر ممکن است، ولی در اینجا می‌توانم ثابت کنم که پیدا کردن مدلی با اثبات جهان خارج غیر ممکن است و به طور کلّی تعریف آن متناقض می‌شود زیرا در مدل فقط در مورد خود آن مدل ثابت می‌کنیم و انطباق آن با عالم خارج، هیچ وقت به قطعیت نمی­رسد.

بنابراین همین که یک مدل معقول وجود دارد که خیلی چیزها را توجیه می‌کند و مهم‌تر اینکه هیچ مدلی در طول تاریخ به موازات این مدل مطلقاً ارائه نشده است، به نظر می‌رسد شواهد کافی برای پذیرش درستی این مدل وجود دارد و بنابراین بحث‌های عرفانی درباره امکان شناخت آن هستی می‌تواند درست باشد و می‌شود به درک شهودی از این مدل دست یافت.

این مدل از روی کاغذ به صورت ریاضی محض به دست نیامده است (هر چند که ریاضیات هم عمدتاً از روی کاغذ نیست بلکه از یک شهود درونی است). این مدل از یک شهود درونی آمده است، یعنی قوای شناختی عده‌ای به حدی رسیده که این مدل و اتکای همه موجودات به هستی محض و واجب‌الوجود را در عالم دیده‌اند و سعی کرده‌اند آن را به زبان‌های مختلف بیان کنند. شما در ارسطو یک بیان می‌بینید و در ابن سینا یک بیان و در ملاصدرا یک بیان. یا دکارت در اروپا طور دیگری بیان کرده است. درست است که این بیان‌ها بر هم منطبق نیستند ولی همه‌ی آن‌ها سعی می‌کنند یک شهودی را بیان کنند.

پس قرن‌ها چنین شهودهایی ابراز شده و هزاران نفر ادعا کرده‌اند که به چنین حقیقتی رسیده‌اند. روی کاغذ هم بهترین مدل است. این‌ها دلایل کافی هستند که من قانع بشوم که یک زندگی در جهت رسیدن به شهود عرفانی داشته باشم. بنابراین عرفان یک دفاع عقلانی ساده‌ دارد. این ماحصل کلام تا جلسه‌ی قبل و یک نقطه‌ی عطف در جلسات است. زیرا مباحثی که گفته شد همچنان دفاع عقلانی از دین نیستند، مگر اینکه یک نفر دین را با عرفان یکی بداند. من اگر نمی‌خواستم جلسات را شروع کنم می‌توانستم از این ترفند استفاده کنم که یک متنی بنویسم و دو الی سه صفحه این حرف‌ها را بیان کنم و بگویم منظور من از دین همان عرفان بود و دفاع عقلانی از دین هم انجام دادم و بحث تمام شد.

۵- ارتباط با هستی محض

به نظر من عرفان یعنی هر نوع تلاش بشری در جهت ارتباط با هستی محض که در آن مدل اسمش واجب‌الوجود، خدا یا هر اسم دیگری است. یک هستی ازلی و ابدی وجود دارد که علاوه بر این که منطقی است، فکر می­کنم هیچ چیزی برای بشر نمی­تواند به اندازه این تصور و تخیل که می­شود با یک هستیِ نامتناهیِ ازلیِ ابدیِ با آگاهی مطلق ارتباط برقرار کند، هیجان انگیز باشد. اینکه من با یک هستیِ نامتناهیِ ازلیِ ابدیِ با آگاهی مطلق توانایی ارتباط داشته باشیم تخیّل هیجان‌انگیزتری است یا اینکه مثلاً به کره‌ی ماه بروم؟ عده‌ای می‌گویند مثلاً سفینه سوار بشوم و لابه‌لای این ستاره‌ها بروم و یا از یک آبشاری پایین بپرم هیجان‌انگیز است، ببینم چه می‌شود، می‌میرم یا زنده می‌مانم! واقعاً تصوّر ارتباط با یک چنین موجود نامتناهی هیجان‌انگیز نیست؟ مثلاً کسانی هستند که برای ملاقات نزدیک با یک هنرپیشه یا ورزشکار لحظه‌شماری می‌کنند که یک امضاء از او بگیرند! بر مبنای گزارشات متعدّد ارتباط با خالق هستی ممکن است، اگرچه شواهد کافی برای قطعیت این ارتباط وجود ندارد امّا مبانی منطقی و عقلانی دارد و مدلی وجود دارد که می‌توانم در آن تخیّل کنم و بجای اشیاء و انسان‌ها، با آن هستی محض که من را خلق کرده، ارتباط برقرار کنم.

اگر این آقایانی که شواهد برایشان کافی نیست یک لحظه در درون خود تأمّل کنند، این حس که بتوانند با هستی به معنای نسبتاً مطلقی ارتباط برقرار کنند واقعاً دور از ذهن نیست. اگر این افراد یک شب تأمّل کنند، باور کنید که شاید به این حس برسند که چنین ارتباطی ممکن است. با مطالعه‌ی گزارش‌های موجود، ممکن است که این تصوّر برای آن‌ها به وجود بیاید که این ارتباط جالب و شدنی است. وحدت وجودی که عرفا به آن رسیده‌اند دور از ذهن نیست و ارتباط با خالق کُرات از فضانوردی با سفینه جالب‌تر است. ارتباط برقرار کردن با خالق ازلی و ابدی دارای آگاهی و قدرت مطلق می‌تواند خیلی هیجان‌انگیز باشد. بنابراین من به زبان قرن بیست و یکم صحبت می‌کنم که همه دنبال هیجان هستند، بخاطر هیجان هم که شده از این مدل استفاده کنید و سعی کنید با هستی محض ارتباط برقرار کنید.

۶- برهان وجود واجب‌الوجود

مشکل ذهنی خیلی از افراد این است که وقتی نسبت به چیزی مطمئن نیستند نمی‌توانند نتایج آن را هم بررسی کنند. یک عادت خوب ریاضیدانان استفاده از برهان خُلف است. یک چیزی را نمی‌دانم درست است یا غلط، فرض می‌کنم درست است و بر مبنای آن به بررسی نتایج می‌پردازم، اگر به تناقض برخورد کردم آن فرض اوّلیه نادرست است. ادامه دادن یک سری استنتاج‌ها با نداشتن اطّلاعات در مورد درستی یا نادرستی مفروضات اوّلیه یک عادت برای ریاضیدانان است و فکر کنم در علم یک بحث متعارف باشد. یعنی یک مدل علمی دارم و برای رد کردنش، آن را ادامه می‌دهم.

به طور مثال اشاره کردم در مورد نظریه‌ی تکامل موجود که ژنوم با یک درجه‌ی مفروضی در آن موتاسیون ایجاد می‌شود یک نفر محاسباتی انجام داده بود که با پذیرش این مفروضات در مقاله با فلان درجه‌ی موتاسیون، این سلسله‌ی موجودات و این درخت حیات چندین میلیارد سال طول می‌کشیده تا به اینجا برسد. منظور او رد نظریه‌ی تکامل یا ارائه­ی نتایج فلسفی یا مذهبی نبوده، منظور او این بوده که با این مفروضات و محاسبات صورت‌گرفته یک جای کار اشتباه است و باید آن را پیدا کنیم، یا درجه‌ی موتاسیون غلط است یا اصلاً تکامل با این موتاسیون به این صورت اتفاق نمی‌افتاده و طور دیگری بوده است. بنابراین برای یک Scientist این کار خیلی متعارفی شده است که مدلی را که قبول ندارد ادامه می‌دهد و نتایج آن را بررسی می‌کند. حداقل در قرون اخیر خیلی­ها چنین کاری کرده­اند.

تأیید نظریات هم به همین شیوه به دست می‌آید. من مدل را ادامه می‌دهم و به جایی می‌رسم. مانند داستان پیراهن پاره‌ی یوسف که قبلاً گفتم مدل را ادامه می‌دهند و مثلاً می‌گویند اگر مکانیک نیوتونی درست باشد در این روز در این کسوف این پدیده باید مشاهده شود و اگر مکانیک نسبیتی درست باشد اینجا باید به فلان شکل باشد. بعد در آن روز با تلسکوپ پدیده را مشاهده می‌کنند و می‌گویند مکانیک نیوتونی رد و مکانیک نسبیتی تأیید شد، نمی‌گویند ثابت شد، می‌گویند مکانیک نسبیتی با این آزمایش تأیید شد. یعنی این گونه آزمایش‌ها رد می‌کند ولی معمولاً چیزی را اثبات نمی‌کند.

معمولاً وقتی مردم در ذهنشان به چیزی شَک دارند، آن موضوع ادامه پیدا نمی‌کند، یعنی ممکن است سالیان سال آن مسئله در گوشه‌ی ذهن آن‌ها بماند، بنابراین با آن کاری ندارند و در آن متوقّف می‌شوند. یک لحظه فرض کنید که یک خدا یا هستی محضی هست. فعلا خدای مورد نظرم خدای ابراهیم نیست یا به قول پاسکال خدای ابراهیم و اسحاق نیست (جمله معروفی پاسکال دارد که می گوید: «آتش! آتش! خدای ابراهیم و اسحاق، نه خدای فلاسفه!». پاسکال شبی در حالت شهودی اصلاً از فلسفه ودور شد و رفت به دنبال خدای ابراهیم و اسحاق). فعلاً بدون این که شهودی به من دست داده باشد می­گویم: «فعلاً نه خدای ابراهیم و اسحاق، همان خدای فلاسفه!». یک هستی محضی وجود دارد که در بودیسم ومشترک است. خدای ابراهیم و اسحاق با خدای بودایی­ها فرق دارد. خدای بودایی­ها معمولاً حرف نمی­زند، اما خدای ابراهیم و اسحاق حرف می­زند، معجزه می­فرسد، در تاریخ دخالت می­کند. فرض کنید خدای فلسفه و عرفان یا هستی محض وجود دارد و این تجربه‌ی هیجان‌انگیز بی­نهایت جذّاب برای بشر امکان‌پذیر است به طوری که می‌تواند با سبک خاصی از زندگی بعد از مدّتی به شهود عمیق و ارتباط با هستی محض برسد و در نتیجه همه‌ی صحبت‌های عرفا درست است. عرفا حداقل از نظر توصیفی هیجان‌انگیزترین زندگی را دارند. هیجان عرفا مانند هیجان کودک است زیرا هر روز جلوه‌های جدیدی می‌بینند. چرا در زندگی به کودک خوش می­گذرد؟ چون مدام چیزهای جدید یاد می‌گیرد و دنیا برای او تمام شده نیست. او اصلاً هیجان­زده است. هر لحظه ممکن است یک چیز جدیدی اتفاق بیافتد. قوّه‌ی شناختی ما از نظر حس و منطق در نزدیکی دوران بلوغ کامل می‌شود، تلویزیون هم همه چیز و همه‌ی کُرات آسمانی را به ما نشان می‌دهد، حیوان جدیدی هم که دیگر پیدا نمی­شود، هیجان زندگی از بین می‌رود و بعد از آن باید به دنبال تجربیات عجیب و غریب باشیم؛ یا این که جنس جدیدی که به تازگی تولید شده و روی آن نوشته شده New را امتحان بکنیم!

من یکبار این را گفتم، در تبلیغ بامزه­ ای برای کوکاکولا یا یکی از نوشیدنی­ها، دو تا پسر جوان نشسته­اند و حوصله­شان سر رفته:

یکی می­پرسد چه کار کنیم؟

دومی می­گوید برویم بانجی­جامپینگ؟

اولی جواب می­دهد که آن کار را صد بار کرده­ایم به درد نمی­خورد

و بعد اسم چند تا تفریح که آدرنالین بالا تولید می­کند می­برند و نسبت به آن­ها هم بی­میل هستند.

بعد یکی یک قوطی نوشابه که رویش نوشته شده New را نشان می­دهد و می­گوید بیا این را امتحان کنیم، تا به حال این را امتحان نکرده­ایم!

بعد توافق می­کنند و آن را می­خورند.

هیجان زندگی از یک جایی به بعد می­شود یک نوع کوکاکولای جدید یا مواد توهم­زای جدید یا کافی­شاپ جدید و

حضار: من یک حسی دارم و خیلی تعجّب می‌کنم. حالا با این حواس پنجگانه کار می‌کنیم ولی یک چیزی مقدّم بر این حواس پنجگانه است و تو را رها نمی‌کند، یعنی قابل تصوّر است که یک روز این حواس را نداشته باشی ولی آن حس وجود داشتنحس وجود داشتن کلمه‌ی بدی برای آن است

استاد: نه. اتفاقاً این نکته‌ای را که می‌گویید یک بار اشاره‌ای کردم.

حضار: برای من خیلی عجیب است که

استاد: این بحث‌ها، بحث‌های مشکل‌زایی است. چون ممکن است literature ِ خیلی وسیعی وجود داشته باشد در صورت ورود به آن باید literature را اینجا مطرح کرد. ما از یک جایی شروع کردیم و من می‌خواهم بحث وسعت پیدا نکند برای اینکه زود به این نقطه‌ی عطف برسم که دفاع عقلانی از دین این قسمت‌ها نیست، بنابراین می‌خواهم این موضوعات را باز نکنم. به نظر من به همان آدم‌هایی که با ملاک حس و منطق می‌گویند شواهد کافی هست یا نیست؛ می‌شود نشان داد که شناخت ذهنی شما از این راه‌ها ایجاد نشده است، یعنی یک تخیّل قرون وسطی­ای است که شناخت‌های من از حواس پنجگانه و حتی چیزی به نام منطق حاصل شده است. همان طور که در فلسفه‌های قدیمی‌تر ارزش فوق‌العاده‌ای برای علم حضوری قائل بودند و آنچه شما می‌گویید در گذشته علم حضوری نام داشت. علم حضوری من از این چیزها نیامده است. به طور مثال در گذشته این بحث کوتاه را داشتم که یک استدلال در فلسفه‌ی اسلامی وجود دارد که کشف رابطه‌ی علّیت از حواس و منطق حاصل نمی‌شود بلکه از شهود درونی است.

حضار: به آن قوّه‌ی حدس می‌گویند.

استاد: به آن قوّه‌ی حدس می‌گویند. ایشان متخصص فلسفه اسلامی هستند. من متخصص نیستم.

حضار: پیامبران هم به وحی قوّه‌ی حدس می‌گفتند.

استاد: در هر حال مسئله این است که از شهود درونی می‌آید، یعنی به طور ساده از مشاهده‌ی درونی خود که وقتی اراده می‌کنم دستم را حرکت می‌دهم و اراده‌ی خود را علّت این حرکت می‌دانم و این مدام تکرار می‌شود. یعنی در کودکی کشف می‌کنم که من هستم این کار را انجام می‌دهم و آن کار می‌شود. همان‌طور که هیونگ یک استدلال معروف دارد: آنچه در عالم خارج می‌بینم این است که این گوی بیلیارد تا اینجا آمد و آن یکی از آنجا رفت. متوجّه برخورد گوی دوم به گوی سوم نیستم. یعنی هیونگ می‌گوید من رابطه‌ی علّیت را به عالم خارج تحمیل می‌کنم، چون من قبلاً این رابطه را در درون کشف کرده‌ام.

من بحث‌هایی در دانشگاه تهران پیرامون «روانکاوی و فرهنگ» داشتم و در جایی از آن بحث این نکته را به طور مختصر گفتم ولی تأکید کردم خیلی مهم است. گاهی آدم دوست ندارد وارد موضوعی شود ولی خیلی مهم است و خوب است بیان شود. انگلیسی‌ها اصطلاحی به نام nave دارند که در فارسی معادل خوبی برای آن نداریم.

حضار: ساده؟

استاد: آخر ساده نیست. مثلاً بَدَوی است. یک مدل ساده‌انگارانه از شناخت این است که به هنگام شناخت، ذهن من به عالم خارج باز است و آن انعکاس پیدا کند و شناخت برای من حاصل می‌شود. تمام روانکاوی مدرن اثبات عمیقِ نفی این مطلب است. در واقع ما درون خود را به بیرون Project [تصویر] می‌کنیم. اصلاً کلّ فلسفه‌ی شناخت دکارت و کانت باطل است. تمام شواهد روانکاوی و روانشناسی مدرن نشان می‌دهد که چیزهایی در درون خود داریم و آن‌ها را Project می‌کنیم و به شناخت می‌رسیم.

حضار: همان که بحث «من» را می‌گوید که من شناختم بعد

استاد: اصلاً همین کلمه‌ی «من» و بحث‌هایی که مثلاً در راونکاوی لَکان هست. به نظر من به دلیل خلاف عرف بودن این روانکاوی خوب پذیرفته نمی‌شود. یعنی با وجود اینکه کاربردهای آن در تحلیل مباحث فرهنگی نشان داده شده ولی مقاومتی در برابر آن وجود دارد چون با تمام فلسفه‌ی غرب در چند قرن اخیر تضاد دارد.

حضار: می‌گویند رسوبات پوزیتیویستی (Positivist) در فلسفه‌ی دین تحلیلی و نگاه نقّادانه به دین وجود دارد و در واقع پوزیتیویست‌های شرمنده هستند و فقط حاضر نیستند خود را به عنوان پوزیتیویست معرفی کنند و توابع آن را بپذیرند.

استاد: اینکه پوزیتیویست‌ها بعد از صد سال شرمنده هستند پیشرفت خیلی مهمی است. ان شاء الله نسل آن‌ها منقرض می‌شود. خاطرم هست که این مطلب را در یک جلسه نقل کرده‌ام که در بحث‌های آشنایی با فلاسفه‌ی بزرگ قرن از آقای

حضار: پل اِسترن.

استاد: نه اِسترن نیست. همان که مصاحبه‌هایی دارد. مَگی (Bryan Magee). مَگی یک مصاحبه‌ای با سِرل (John searle) دارد. من کلاً از سِرل خوشم می­آید و آن مصاحبه هم خیلی جالب است. یک جمله‌ای می‌گوید که دل من خنک شد که شخصی مثل سِرل این را گفت، گویی که حرف دل من را زد! گفت: «آدم تعجب می‌کند که افرادی که روزگاری عقل داشته‌اند یک روز نشسته‌اند و حرف‌های پوزیتیویست‌های منطقی را بیان کردند!». به حدی نامعقول است که طبیعی است حالا پوزیتیویست‌ها از شنیدن این حرف‌های دیوانه‌وار شرمنده باشند.

بگذریم. داشتم می‌گفتم یک لحظه این را در ذهن خود ادامه دهید که این هستی محض وجود دارد و یک زندگی فوق‌العاده هیجان‌انگیز و زیبای عارفانه وجود دارد و فکر کنید عده‌ای هستند که این زندگی را تجربه نکرده‌اند و به چنین شناختی نرسیده‌اند و منکر هستند و اجازه تجربه‌ی آن را به دیگران نمی‌دهند. با توجّه به حرف‌هایی که زدم بدون اثبات و کافی بودن شواهد، عرفان معقول است و پیروی از آن نامعقول نیست. من جزء دشمنان دین هستم و با آتئیست‌های مبارز علیه دین هم‌دلی می‌کنم. اینجا منظورم از دین، جلوه­هایی است که می­بینیم. طرف مخالف دین است برای اینکه درکش از دین، داعش است. در این صورت ما هم مخالف این دین هستیم. جلوه‌هایی از دین وجود دارد که به حدی مفتضح هستند که خوب است عده‌ای با آن مبارزه کنند. در این جلسات انواع و اقسام این مبارزه‌ها را بررسی می‌کنیم. بخشی از دفاع عقلانی از دین این است که قبول کنیم باید با جلوه‌های منفی دین مبارزه کنیم. بنابراین اگر آتئیستی به دلیل نفرت نسبت به برخی جلوه‌های تاریخی، سیاسی و اجتماعی دین و حتّی فردی آن با دین مخالفت می‌کند می‌تواند انسان جوانمردی باشد ولی اگر با عرفان مخالفت کند و با ارتباط با خدای فلسفه و زندگی فردی (نه نهاد اجتماعی) مخالفت کند و مزاحم این مفهوم شود، آتئیست جوانمرد و معقولی نیست.

یک بار پیکان مبارزه علیه جلوه‌های اجتماعی دین است و ممکن است در بسیاری موارد درست باشد. منظور ما از دفاع عقلانی از هر جلوه از دین نیست زیرا دین جلوه‌های غیر عقلانی پیدا کرده و باید سعی کنیم این جلوه‌های منفی را بشناسیم و به مبارزه با آن‌ها بپردازیم.

منظور من از این پرانتزهایی که باز می‌کنم این است که کافی نبودن شواهد، مسخره کردن عرفان و تخیّلی دانستن آن و حمله به آن بدون ارائه‌ی دلیل معقول، منطقی نیست. بنابراین همه‌ی آتئیست‌ها قابل دفاع نیستند ولی آتئیست‌های قابل دفاع وجود دارند که نسبت به جلوه‌های بد دین واکنش می‌دهند. الآن کسی از داعش دفاع عقلانی می‌کند؟ کسی از نهاد اجتماعی دین در طول تاریخ می‌تواند دفاع عقلانی بکند؟ پر از تقلّب و فساد مالی هستند. نهادهای اجتماعی نماینده‌ی دین در طول تاریخ بوده‌اند در هیچ مقطع زمانی قابل دفاع نیستند. منظور من سیاسی نیست زیرا به طور کلّی سیاست و کارهای سیاسی قابل دفاع نیستند.

۷- تعریف دین

اگر امروز بتوانیم این را تکمیل کنم به جای خوبی رسیده‌ایم، یعنی به جایی برسیم که این چهارچوب اصلی بحث روشن شود که منظور از دین چیست و دفاع عقلانی از دین به چه معناست. کمی در مورد فاصله‌ی دین با عرفان بحث کنیم. اوّل جلسه تذکّر دادم که این مربوط به مباحث جلوتر است که در یادداشت‌های خود نوشته‌ام که در اینجا در مورد بحث‌های مربوط به دین و عرفان صد تا واژه لازم داریم و مثلاً چهار تا واژه بیشتر نداریم. بنابراین باید دین را به یک معنایی بگیریم. مثلاً اسم آن را دین پِرایم بگذاریم و در مورد اینکه «این، دین نیست» بحث نکنیم.

وقتی دین را تعریف می‌کنند می‌گویند اسلام، مسیحیت، یهودیت، بودیسم، هندوییسم دین هستند و کسی شک ندارد. حال باید تعریفی ارائه بدهیم که این‌ها در آن باشند و غیر از آن‌ها هم نباشند. این کار سختی است و خیلی فایده ندارد. بنابراین چنین تعریفی ارائه نمی‌دهیم. می‌خواهیم یک تعریف ساده از دین کنیم.

حضار: در آخر هم به موارد خنده‌داری مثل Family Relationship و این طور چیزها می‌رسد. مثلاً می‌گویند تعریف دین رابطه‌ی منطقی ندارد، Family Relationship یا چنین چیزی هست.

استاد: بله. آخر به اینجا می‌رسد که نمی‌شود تعریف دقیقی ارائه داد. معمولاً این طوری است که نسخه‌هایی به وجود می‌آید و نمی‌شود گفت که کدام یک قطعی است. به طور مثال مجموعه‌ی ادیان را به طور قطعی نمی‌شود بیان کرد، یعنی بعضی از آن‌ها قطعاً دین هستند و بعضی از آن‌ها درصد عضویت کمتری در مجموعه‌ی ادیان دارند. به طور کلّی به قول ویت کِنِشتاین (Ludwig Josef Johann Wittgenstein) شباهت خانوادگی در این مجموعه ادیان وجود دارد و نمی‌شود تعریف دقیق و منطقی ارائه کرد و البته لزومی هم ندارد.

ما به دنبال اثبات دین اسلام هستیم. یعنی به طور کلّی منظور من از دفاع عقلانی از دین، دفاع از اسلام و قرآن و موارد مرتبط با آن است که می‌توان آن را دفاع عقلانی از اسلام هم نامید. اگر بحث را در اینجا تمام کنیم و کسی بگوید که این بحث شما را قبول دارم که گرایش به عرفان معقول است و دفاع عقلانی از عرفان را هم قبول دارم در این صورت نود و نه درصد راه را طی کرده‌ایم و بقیه راه خیلی مهم نیست. اینکه یک نفر به توحید اعتقاد پیدا کند و راهی به سمت توحید در زندگی او باز شود، این نکته­ی اصلی است. تعریفی که می‌خواهیم از دین ارائه کنیم به نظر من خیلی مهم است ولی نه آنقدر که زندگی انسان‌ها در گروی این باشد که یک دین خاص داشته باشند. توحید اصل دین است و به نظر من ادیان برای رساندن مردم به توحیده آمده‌اند. منظورم از دین همان دین متعارف خودمان است که قصد دفاع از آن را دارم.

۸- تفاوت دین و عرفان

اندکی درباره‌ی تفاوت دین و عرفان توضیح بدهم. مثل اینکه می‌خواهم یک مفهوم را در ذهن شما جا بیندازم، یک Label [برچسب] عرفان به آن می‌زنم. قصد تعریف عرفان را ندارم که یک نفر بگوید عرفان سرخپوستی این طوری نیست! یک مفهومی در جهان وجود دارد و من به آن عرفان می‌گویم. دین هم همینطور است، یک چیزی وجود دارد و من به آن دین می‌گویم. اگر اشکالی نداشت یک واژه برای آن اختراع می‌کردم و مثلاً بجای «دین» می‌گفتم «ذین» و بعد از آن به آن «ذین» می‌گفتیم. به طور مثال این مفهوم «ذین» است و بجای «عرفان» هم «غرفان» می‌گفتم. این نامگذاری باعث خنده می‌شود کما اینکه باعث خنده شد!

یک تفاوت اساسی وجود دارد. وقتی من می‌خواهم با هستی محض ارتباط برقرار بکنم هستی محض هم قصد ارتباط با من دارد یا خیر؟! اگر جواب مثبت باشد و هستی محض سعی در ایجاد ارتباط دارد، آنگاه شما متدیّن هستید و اگر جواب منفی باشد دایره‌ی عرفان وسیع‌تر است، یعنی در عرفان لازم نیست که خدا هم قصد ارتباط با شما را داشته باشد. به نظر می‌رسد در بودیسم خیلی این تصوّر وجود ندارد که آن آگاهی مطلق قصد ارتباط با من را دارد، زحمتی بکشد، وحی بکند، آدم­هایی را انتخاب بکند و

به طور کلّی تلاش برای ارتباط با انسان وجود دارد یا ندارد؟ فکر نکنم کسی معتقد باشد که هستی محض قصد ارتباط با ما را دارد و تا به حال کاری نکرده است. اگر او هم میل ارتباط با ما را دارد پس کارهایی کرده است، یعنی سعی کرده ارتباطاتی برقرار کند و فکر نمی‌کنم هستی محض سعی کند کاری را بکند و نشود، حتماً یک کارهایی صورت گرفته است. آن مجموعه‌ی کارهایی که از تلاش هستی محض برای ارتباط با بشر به وجود آمده، «ادیان» نام دارد. به نظر من ادیان مجموعه‌ی مکاتب عرفانی هستند زیرا بحث آن‌ها خدا و ارتباط با او است. ممکن است همین جا عده‌ای بگویند نه و ادیان بَدَوی آفریقایی را به عنوان مثال نقض بیاورند.

جامعه‌شناسان، دین را به عنوان پدیده‌­ای اجتماعی مطالعه می‌کنند و اصولاً کاری به اعتقادات ندارند و آن را از دید پدیده‌ی اجتماعی معتبر نمی‌دانند. یعنی کلمه‌ی دین را نمی‌شود معنا کرد و از نظر من آن­ها دیگر دین نیستند و چیز دیگری هستند.

این مفاهیم هستند که اصالت دارند و ما واژه‌ها را برای بیان آن‌ها بکار می‌بریم. تمام انواع عرفان‌های معتقد به وحی که خداوند با انسان­هایی ارتباط برقرار کرده و از طریق آن انسان­ها با دیگران ارتباط برقرار کرده، این­ها همه دین هستند. مخصوصاً ما دنبال دفاع از چنین پدیده‌ای هستیم. در واقع آنچه میل دفاع از آن را دارم این است که بله پدیده‌ی وحی اتفاق افتاده است: یعنی تلاشی که هستی محض برای ارتباط با ما کرده، به غیر از این که یک نفر می­تواند بگوید که قوای شناختی‌ای به ما داده تا او را بشناسیم و یا الهامات درونی او در ما باشد. ولی منظور من این تعریف است که خداوند فعلی را در تاریخ انجام داده است. ادیان و مجموعه‌ی ادیان معتقدند که خداوند در لحظه‌ای از تاریخ کاری انجام داده است. به طور مثال به یک آدم در غاری وحی کرده است و یا یک نفر را به بالای کوه برده است.

در ادیان ابراهیمی تاریخی بودن این فعل خداوند جزء عقاید آن‌ها است. خیلی سخت است که یک چهارچوب خیلی دقیق برای ادیان انتخاب کنیم ولی می­خواهم بگویم که به این تفاوت دقّت کنید که به طور خیلی خاص این موضوع جای سؤال دارد که «آیا می­توانیم با هستی محض ارتباط کلامی برقرار کنیم یا نه؟!». بعضی از شعبه‌های عرفان پاسخ می‌دهند بله و بعضی می‌گویند نه. یعنی دعا لزوماً در همه‌ی عرفان‌ها کار متداول و مشروعی نیست. سؤال بعدی این است اگر من می­توانم با خدا سخن بگویم، خداوند هم تلاش کرده یا می­تواند با من سخن بگوید یا نه؟ یک نفر ممکن است جواب بدهد نه و یک نفر ممکن است جواب بدهد بله.

این نقطه‌ی عطفی در جلسات است به طوری که بعد از آن تصوّر عمومی از هستی‌شناسی به مرحله‌ی دقیق‌تری وارد می‌شود. خیلی موارد را پشت سر می‌گذاریم که همگی جای بحث دارند ولی نمی‌خواهم و لازم نمی‌بینم به تک‌تک این موارد جواب بدهم. مثل اینکه بگویم ده تا سؤال با جواب بله و خیر داریم و هر کدام به شاخه‌ای می‌رود و مثلاً بعد از چهار بار Yes/No گفتن [بله و خیر گفتن] در شاخه‌ی ادیان ابراهیمی می‌رویم و در آن هم خیلی گزینش‌ها وجود دارد تا به دفاع از اسلام برسیم و در خود اسلام هم واقعاً Yes/No­های زیادی باید بگویم که در نهایت از چه چیزی می‌خواهیم دفاع کنیم.

من قصد دارم آنچه می‌خواهم از آن دفاع کنم را مقداری روشن کنم و بنا به یک دلیل معقول که امیدوارم در انتهای جلسه مشخّص شود خیلی لازم نیست خودمان را در این راه معطّل کنیم. یک تفاوت بین عرفان و دین از این نظر است که آیا هستی محض هم قصد ارتباط با ما را دارد و آیا کاری غیر از خلقت کرده است؟ یک نفر می‌تواند بگوید خلقت و اعطای قوّه‌ی شناختی یک نوع ارتباط بوده است، ولی اگر او را صدا کنم از آن طرف هم صدایی می‌آید یا نمی‌آید؟ بعضی از عرفان‌ها پاسخ می‌دهند که نه قصد حرف زدن با هستی محض را نداریم و اگر حرف بزنم جواب نمی‌خواهم. هستی محض یک آگاهی مطلق بدون تلاطم است و من هم باید به آن عدم تلاطم برسم که نزدیک هستی محض قرار بگیرم.

از نظر ادیان ابراهیمی نه تنها خداوند یا هستی محض قصد ارتباط دارد و ارتباط برقرار کرده است، بلکه این ارتباط از نوع کلامی هم بوده است. اجازه بدهید به غیر از نشان دادن معقولانیت کارمان در این زمینه به این بپردازیم که بالاخره مشهورترین ادیان موجود در جهان همین ادیان هستند. یک مجموعه ادیان شبیه به عرفان هستند مثل بودیسم وو یک مجموعه ادیان ابراهیمی عالمگیر هستند مثل مسیحیت، یهودیت و اسلام (و واقعاً آن ادیان شرقی و بیشتر آسیایی محترم هستند و جا دارد که یک نفر از آن‌ها دفاع کند و از نظر مفهوم، کلام الهی اختلاف‌های ریشه‌ای با ادیان ابراهیمی دارد). یک دفاع من از کاری که دارم می‌کنم این است که اصولاً ادیان ابراهیمی بیشتر مورد بحث هستند تا ادیان شرقی. ادیان شرقی نزدیک به عرفان‌اند و دفاع از این ادیان و عرفان‌ها را انجام داده‌ایم. من شخصاً معتقد به ادیان ابراهیمی هستم و برای من جالب‌تر است که در مورد این­ها بحث کنیم.

حضار: نگاه پدیدارشناسانه به دین، که واقعِ دین هست.

استاد: بله. جمعیتی بگویید بالاخره آن‌ها هم جزء واقعیت‌های دین هستند و هندوییسم و بودیسم هم جای بحث دارد. اگر وقت داشتیم می‌گفتیم مثلاً دفاع عقلانی ما از دین چند تا فصل دارد؛ در فصل اوّل به دفاع کلّی از ادیان ابراهیمی می‌پرداختیم و در فصل دوم موارد خاص آن را بررسی می‌کردیم. فرصت کافی نداریم و می‌خواهیم از یک نکته­ی مبتلابه مسئله­ی خودمان بیشتر صحبت کنیم و در نهایت به دفاع از اسلام می‌رسم.

۹- متن مقدّس دین

در پاسخ به این سؤال که آیا هستی محض هم قصد ارتباط با ما دارد یا ندارد؟ اگر جواب مثبت باشد و بگوییم هستی محض هم ارتباط برقرار کرده و می‌کند و ارتباط کلامی بوده است در نهایت به این جا می‌رسید که ادیانی وجود دارند که اوّلاً تاریخی هستند، یعنی به یک فعل تاریخی خداوند اعتقاد دارند و همه‌ی آن‌ها بدون استثنا متن مقدّس دارند که به نوعی این را حاصل از وحی می‌دانند، یعنی کلامی در اختیار دارند که آن را کلام خدا می‌دانند. در یهودیت و اسلام این مسئله بینهایت مرکزیت دارد و در مسیحیت هم موضوع مهمی است. معتقد نیستند که انجیل‌ها یا نامه‌های پُلُس، کلام مستقیم خداوند است ولی آن را حاصل از الهام روح‌القُدُس می‌دانند یعنی یک چیز آسمانی در کتاب مقدّس خود می‌بینند.

من به این تعریف از دین علاقه دارم که هر چیزی که متن مقدّس داشته باشد می­توان نام آن را دین گذاشت. یکی از مفاهیم موجود که خوب است یکی از صد تا اسم را به آن اختصاص بدهیم این است که نهضت‌ها یا پدیده‌هایی در جهان وجود دارد و مکاتبی هستند که متن مقدّس دارند. متن مقدّس یعنی متنی که آن را الهی می‌دانند. ممکن است مثل مسلمانان معتقد باشند که فرشته‌ای از طرف خدا چیزی را بر پیامبر وحی کرده و نگارش شده و کتابی به وجود آمده که عین کلام خداوند است. شاید بعضی از مسلمانان این را عیناً قبول نداشته باشند ولی فکر کنم عقیده‌ی غالب همیشه این بوده است. یا در مورد یهودیت هم همین‌طور است که موسی کتابت کرده و الواحی را با خود آورده است. یا متن مقدّس می­تواند مثل مسیحیت حاصل الهام روح‌القُدُس است که روح‌القُدُس هم در معنایی خدا است و یکی از وجوه خداوند است. حتّی در هندوییسم یا بودیسم هم متن‌های مقدّس را می‌بینید که مرتّب به آن‌ها ارجاع داده می‌شود. معمولاً متن مقدّس در کنار خود روحانیت دارد. یعنی کسانی هستند که مسئول تفسیر متن مقدّس می‌شوند و تفسیر متون مقدّس به پدیده‌ای در همه‌ی جوامع بشری تبدیل می­شود.

مرحله‌به‌مرحله جلو می‌رویم و گزینش‌هایی می‌کنیم که قصد دفاع از چه چیزی داریم. می‌خواهیم در مورد ادیان ابراهیمی معتقد به پدیده‌ی وحی، ارتباط خداوند با انسان و الهام الهی صحبت کنیم که ادیان ابراهیمی به وسیله‌ی این ارتباط متون مقدّسی را به بشر تحویل داده‌اند. در مورد اینکه اصل دین این متن مقدّس است یا خیر بین ادیان ابراهیمی تفاوت وجود دارد. محتوای این متون مقدّس در ادیان ابراهیمی صرفاً جهان‌شناسی نیست بلکه شامل مباحث اخلاقی و عملی هم می‌شود. یک پدیده در دنیا تحت عنوان دین به وجود آمده و عین آن پدیده در بودیسم هم وجود دارد. ممکن است شما پدیده‌ی وحی را به همان معنای گفته‌شده در ادیان ابراهیمی قبول نداشته باشید ولی در بودیسم هم متون مقدّسی وجود دارد که به وسیله‌ی بِراهمایی یا بِرهمنی نوشته شده (یک انسان مقدّس آن را نوشته) ولی به هر صورت آن متن مقدّس شده و راهنمای عملیِ عبادات و رفتارهای انسان است.

به طور مثال کُنفسیوس چیزهایی گفته است که نوعی قداست دارد، حالا نه به معنای این که عین کلام خداست. به هر حال غالباً در ادیان موجود در جهان نوعی متون مقدّس وجود دارد، که به نوعی دفاع از این ادیان برابر با دفاع از متون مقدّس آن‌ها است. نمی­گویم صدها، حداقل ده‌ها، متن مقدّس به این معنا در جهان وجود دارد و افراد برای دفاع عقلانی دین خود باید متن مقدّس را در مرکز دفاع قرار بدهند و به دفاع از آن بپردازند که این یک متن معقول است. عمل کردن به آن، خواندن آن، محتویات آن و درخواست‌های عملی آن از ما معقول هستند و… . بنابراین می‌خواهم با شتاب زیادی از بحث‌های هستی‌شناسی و کلّی عرفان به اینجا برسم که تفاوت اساسی دین با عرفان این است که: دین، حاصل تلاش خداوند برای ارتباط با ما است و حاصل این تلاش تقریباً در تمام ادیان مهم دنیا به وجود آمدن متون مقدّس است، بنابراین برای دفاع از تمام ادیان باید از تمام متون مقدّس یکی یکی دفاع کرد که قصد و توان آن را ندارم. برخی از این متون مقدّس ممکن است از نظر من حتّی عقلانی و قابل دفاع نباشند.

هر کسی که علاقه‌مند به هر یک از این متون مقدّس است می‌تواند جلساتی بگذارد و از متن مورد علاقه‌ی خود دفاع کند. متن مقدّس مورد علاقه‌ی من قرآن است و من می‌خواهم از آن دفاع کنم. در مدّت‌زمان یک ربع به جایی که می‌خواستیم رسیدیم!

چرا گفتم در انتهای جلسه عقلانی بودن این حرکت مشخّص می‌شود؟ برای اینکه اصولاً حرف‌هایی که می‌زنیم به صورتی هستند که خیلی پله‌پله و منطقی رفتن در آن هم درست نیست. من می‌توانم یک چیزی را ادامه بدهم و به جاهایی برسم و سعی کنم آن را بررسی کنم. اگر متن قرآن را بیاورم جلوی شما بگذارم و بدون مقاومت تخیّل کنید و فکر کنید من یک راه خیلی عملی و خوب دارم و بتوانم در قرآن چیزهایی را به شما نشان بدهم که صد در صد قانع شوید که منشأ بشری ندارد و منشأ آن الهی است. اگر بتوانم این کار را بکنم، هم وحی و هم ادیان ابراهیمی را ثابت کردم و همه چیز حل می‌شود. این طور نیست که لازم باشد همه‌ی گزینه‌ها را بررسی کنم و منطقی به شما نشان بدهم که این گزینه از بقیه بهتر است.

یکی از گزینه‌های مورد بررسی این است که خداوند با بشر حرف زده و متن مقدّسی به وجود آورده است. بطور مثال اگر ثابت کنم که متن قرآن همان کلام خدا است؛ سایر مراحلی که با شتاب از آن‌ها عبور کرده‌ام دیگر لازم نبوده است. من نشان داده‌ام که این متن مقدّس همان کلام خدا است و به آن اعتقاد پیدا کن. در این صورت اوّلاً ثابت کرده‌ام که خدا هم کارهایی انجام داده است، ثانیاً ثابت کرده‌ام که در قالب کلام بوده است، ثالثاً ثابت کرده‌ام که اعتقاد ادیان ابراهیمی به دخالت‌های خداوند در تاریخ درست است. چرا؟ برای اینکه به تو ثابت شده که این متن همان کلام خدا است. بنابراین راه میانبر نرفته‌ام که در یک ربع از آنجا به این نقطه رسیده‌ام. دفاع از متن مقدّس در هر دینی، جلساتی لازم دارد و جلسات ما برای دفاع از دین مقدّس اسلام است و در مورد قرآن بیشتر بحث می‌کنیم. البته باید پرانتزهایی باز کنیم که آیا متن مقدّس اسلام واقعاً قرآن است؟ قرآن حفظ شده یا نشده است؟ تکلیف روایات چیست؟ آیا سنت پیغمبر جزء متون مقدّس اسلام است و باید از آن دفاع کرد؟ از تاریخ اسلام باید دفاع بشود یا نشود؟ بنابراین اگر بخواهیم از یک دین دفاع کنیم همه‌ی این موارد می‌تواند مورد بحث باشد.

حضار: دو تا جمله‌ی متفاوت گفتید. اینکه کلامی فرابشری است و از قدرت عادی بشر خارج است تا اینکه کلام خدا است با هم فرق دارند.

استاد: بله، فرق دارد. یعنی ممکن است یک نفر بگوید تمام این حرف‌هایی که زدی نتیجه‌ی وحی موجودات فضایی است.

حضار: قدرت پیامبران است.

استاد: بله، مثلاً پیامبر یک موجود استثنایی بوده که به جایی رسیده که

حضار: فرای قدرت نرمال بشر باشد.

استاد: …چیزی فرای قدرت نرمال بشر است. من گفتم تخیّل کنید و فکر کنید توانسته‌ام ثابت کنم که این کلام خدا است. چیزی که می‌خواستم توضیح بدهم این است که این میانبر رفتن نیست که از تمام آن Yes/No­­ها به یک‌باره عبور می‌کنم. اگر بتوانم در نهایت نتیجه بگیرم که این درست است بنابراین خیلی از این گزینه‌ها به طور منطقی حل می‌شوند. یک توضیح منطقی دادم و از خیال شما، به هر معنایی که می­فهمید، استفاده کردم.

۱۰- محدوده‌ی دفاع عقلانی

اجازه بدهید مشخّص کنم که از چه چیزهایی نمی‌خواهم دفاع کنم و از چه چیزهایی می‌خواهم دفاع کنم. آیا دفاع عقلانی از اسلام یعنی از وقایع طول تاریخ اسلام هم قصد دفاع دارم؟ هیچ آدمی نباید آنقدر احمق باشد که از تاریخ دفاع کند. در واقع ما که نمی­خواهیم از مسلمانان دفاع کنیم. اکثریت قاطع مسلمانان مانند اکثریت آدم­های دیگری که روی کره­ی زمین زندگی کرده­اند، موجودات نفرت‌انگیزی بودند که در تاریخ زندگی کردند و رفتارهای نفرت‌انگیزی هم از خود نشان داده‌اند. به طور کلّی نسبت به آدم‌ها و کارهای آن‌ها در طول تاریخ حس خوبی ندارم و نه قصد دفاع از مسلمانان را دارم و نه مسیحیان و نه هندوها. همگی آنان آدم خورده‌اند و فضاحت به بار آورده‌اند! بنابراین کسی که از آدم‌ها دفاع کند اصلاً عقل ندارد و دفاع عقلانی هم نمی‌تواند بکند و حرف حسابی نمی‌تواند بزند! شما چقدر سخنرانی و کتاب پیدا می‌کنید که پر از افتخار به علم و عملکرد مسلمانان است، طوری که دارند از مسلمانان دفاع می‌کنند. یعنی بین دفاع از اسلام و دفاع از مسلمین تفاوتی قائل نیستند.

حضار: یهودیان پررنگ‌تر هستند.

استاد: یهودیان که اصلاً حرفش را هم نزنید! اصلاً دین یهودی­ها، خودشان هستند!

حضار: پیغمبرها در یهود در حاشیه هستند!

استاد: اصلاً دین یهود با قوم یهود، به نوعی گره خورده است. یهودی عاقل هم از رفتار یهودیان در طول تاریخ دفاع نمی‌کند. ولی در آنجا یهودی و یهودیت خیلی متفاوت نیستند. از نظر من مسلمین با اسلام از زمین تا آسمان با یکدیگر فاصله دارند. ببخشید! من قصد توهین به اسلام و مسلمین را ندارم.مسلمین را مشتی سوسک و… [موجودات بی‌ارزش] می­بینم و اسلام یک دین مقدّس است. این چیزی است که می­توانید به آن اشکال وارد کنید. در حال حاضر افرادی هستند که می‌گویند ما دین را بدون تاریخش قبول نداریم، یعنی می­گویند: «نمی‌شود از یک چیز مجردی به نام اسلام دفاع کنم، و این اصلاً ارزشی ندارد. به نظر آن‌ها اسلام همان است که در تاریخ اتفاق افتاده است».

حضار: جدیداً چنین دیدگاهی مُد شده است.

استاد: این‌ها دیدگاه‌های جامعه‌شناسانه است دیگر، و به اصطلاح خودشان پشتوانه‌های علمی هم دارد. به عقیده‌ی آن‌ها دین در کتاب نیست و همانی است که واقع شده است. تو بگو کتابش خیلی مقدّس و خوب بود ولی این­هایی که این کتاب را خوانده‌اند، همه هیولا شده‌اند! بنابراین این چه کتاب خوبی بوده که با خواندن آن تبدیل به هیولا شده‌اند!

حضار: بعد هر کدام به دیگری می‌گوید که او مسلمان نیست!

استاد: بله. مشکل و دعواهای بین مسلمانان را کنار بگذارید. مشکل با آتئیست‌ها است. آتئیست‌هایِ ناجوانمرد مثل مسلمانان و شیعیان ناجوانمرد و هر کسی که در مورد مکتبی که با آن مخالف است بحث می‌کنند. همان‌طور که قبلاً هم گفته­ام و نکته­ی خیلی مهمی است، این ناجوانمردی است که شما ضعیف‌ترین چیزی که می­بینید را پیدا کنید و شروع به کوبیدن آن کنید. به طور مثال می­گویند مهم‌ترین بحث شیعه یعنی اعتقاد به تحریف قرآن برای کوبیدن شیعیان استفاده کنند. یا چهار تا از علمای شیعه، کوچک یا بزرگ، چیزکی گفته اند، حرف­هایی زده­اند، اما آیا شیعه این است؟! یا به طور مثال می­گویند که اصل اختلاف شیعه و سنی در جانشینی پیغمبر است یعنی افرادی که معتقد به جانشینی حضرت علی علیه­السلام نیستند، تخلف کردند و آن­ها سنی­ها هستند و ما که معتقد به آن هستیم شیعه محسوب می‌شویم، اختلاف اینجاست، بنابراین خون سنی­ها هدر است و ما که در چهار تا گزینه، گزینه­ی چهارم را زده­ایم همگی به بهشت می­رویم! مثل کنکور که چهار گزینه­ای متداول است!

آتئیست‌ها برای کوبیدن دین، قسمت خدا و واجب‌الوجود را که خیلی نمی‌توانند کاری کنند، امّا می‌توانند از طریق جنگ‌هایی که در طول تاریخ به اسم دین راه افتاده است، استفاده کنند. نوآتئیسم و موارد نوینی که در این چند سال اخیر در آمریکا اتفاق افتاده بر این متمرکز هستند که دین باعث جنگ است. هزار جمله‌ی قصار دارند که دین را کنار بگذارید آنگاه دنیا به صلح خواهد رسید، یا اگر دین نبود این فجایع تاریخی اتفاق نمی‌افتاد. تاریخ بشر همواره مزخرف است و مزخرف خواهد بود و اکثریت بشر کارهای مزخرف انجام می‌دهند، یعنی همیشه نقاط روشن تاریخ جاهایی است که چند نفری یه کاری انجام داده‌اند. هیچ وقت جوامع کارهای درست و حسابی انجام نداده­اند. من هم بی­میل نیستم که اجتماع بیش از سه نفر را ممنوع بکنیم، شاید تاریخ به یک راه درست­تری بیفتد

حضار: علاوه بر آن فیصله‌ناپذیری این تعدّد روایات تاریخی، یعنی تقریباً از یک روایت تاریخی ده‌ها گزارش

استاد: بله. اتفاقاً خیلی جالب است که آن آتئیست‌هایی که شواهد را کافی نمی‌دانند در بحث‌های خود استاندارد را رعایت می‌کنند و در جاهایی مو را از ماست بیرون می‌کشند که این استدلال و شواهد کافی نیست ولی در مورد تاریخ که هیچ چیز آن معلوم نیست طوری اظهار نظرهای قاطع می‌کنند که گویی روز روشن در جلوی چشم آن‌ها اتفاق افتاده است. من جلوی چشمانم اتفاقی رخ دهد با قاطعیت نمی‌توانم بگویم چه چیزی دیدم یا اگر دعوایی رخ داده نمی‌توانم بگویم که مقصّر چه کسی بوده و بحث از کجا شروع شده است. همه چیز ابهاماتی دارد و به گذشته‌ی نامعلوم برمی‌گردد، بنابراین انگیزه‌ها و درون آدم‌ها را متوجّه نمی‌شوم. مخالفان دین در بحث‌های تاریخی دنبال کوبیدن جلوه‌های تاریخی آن هستند و متن‌های احساسی درباره‌ی جنایات مسلمانان در طول تاریخ می‌نویسند.

حضار: ایران بعد از اسلام چه شد و قبل از اسلام چه بود.

استاد: بعد از اسلام آمدند و همه‌ی کتب ایرانیان را سوزاندند یا چند هزار جلد از کتب مقدّس ایرانیان را سوزاندند و این تعداد باقی مانده است، فرش نفیس وجود داشت و چقدر اشیای نفیس بود. کسی این‌ها را ندیده­ها ولی آن‌ها آتش زدند!

حضار: خیلی روایات تاریخی چرند هست. اصلاً تاریخ­دانان اکثریت آن‌ها را تأیید نمی‌کنند و زمانی مُد بود.

استاد: یکی از مسلّم‌ترین موارد در ذهن شما این است که مغول‌ها انسان‌های وحشی بودند و دنیا را غارت کردند. خیلی از تاریخ­دانان این را قبول ندارند و می‌گویند مغول‌ها آدم­های خیلی متمدّن و قانون‌گرایی بودند. یعنی بحث دین نیست و در تاریخ هم اگر بخواهید خیلی عمیق و با شواهد مطالعه بکنید، خیلی چیزها مبهم هستند، ولی اتفاقاً افرادی که قصد اظهار نظر ضدّ اسلام دارند گویی در زمان پیغمبر زندگی کرده‌اند و دانای کلّ هم بودند و همه چیز را دیده و شنیده‌اند و گویی نیت‌های پیغمبر برایشان مثل روز روشن است که با چه سوء نیتی فلان کار را کرد. به طور مثال پیغمبر در فتح مکّه گفت نکُشید چون مثلاً می‌خواست بعد از جنگ آن‌ها را اذیت کند و در مواردی که کُشت معلوم است که او آدم بدی بوده است! به همین صورت می‌شود آسمان را به زمین بافت و در مورد پیغمبر چیزهایی گفت. در آنجا شواهد هم کاملاً کافی است! امّا در عمل چیزی در دست نداریم که با آن تحقیقات تاریخی و راستی‌آزمایی کنیم.

۱۱- احادیث و روایات

اجازه بدهید نکته‌ای را مطرح کنم که بعداً روی آن تأکید خواهم کرد. معاصرین پیغمبر آدم­های خیلی رو به راهی نبودند. حداقل مسلمانان باید این را قبول داشته باشند که انعکاس جامعه‌ی دوران پیغمبر در قرآن، چیز مثبتی نیست. این­ها بعد از پیغمبر هم در مدح پیغمبر روایات ساختگی و بعضاً شنیع ایجاد کرده‌اند. خیلی از چیزهایی که در روایات می­بینید که الآن درباره پیغمبر مورد انتقاد قرار می­گیرد که ببینید پیامبر این کار را می­کرد یا آن کار را می­کرد، ماجرایش این است که آن سازنده‌ی روایت ابله گمان کرده مطلب خوبی درباره‌ی پیغمبر دارد می­گوید. به طور مثال در شیعیان ابله، محدثین شیعه یا حتی در کتب اهل سنت، اصلاً روایت­هایی به این شکل آمده که در فلان جنگ حضرت علی علیه­السلام گردن دویست نفر و بنا به روایاتی ششصد نفر را در یک روز زد، یعنی از گیوتین هم بهتر کار می­کرده، این مستمسک این است که ببینید این­ها چه آدم‌هایی بوده‌اند. ولی کسی که این روایت را ساخته، قصد مدح حضرت علی علیه­السلام را داشته است.

حضار: نشان قدرت می‌دانسته است.

استاد: نشانه‌ی قدرت و جنگ‌آوری می‌دانسته است. مثلاً حضرت علی علیه­السلام نه فقط با شمشیر در عرض نصف می‌کرد بلکه در طول هم آدم‌ها را با شمشیر نصف می‌کرد.

حضار: باید خود را تکان می‌دانند افرادی که نصف می‌شدند!

استاد: آها مثل کارتون! مثلاً می‌زد و می‌رفت و فرد کمی بعد از سوارکاری به مشکل می‌خورد بعد خود را تکان می‌داد و می­دید که نصف می‌شد! ببینید موضوع این است که قرن‌ها بعد حدیث جعل شده است و این نه تنها در اسلام، بلکه در مسیحیت، یهودیت و سایر ادیان وجود دارد. مثلاً چیزهای خنده‌دار و مزخرفی در مورد مقدّسین خود گفته‌اند! ولی سازندگان آن‌ها با عقل ناقص خودشان تصوّر کردند حرف‌های خوبی دارند می‌زنند. کتاب را جعل کرده و به مقدّسین نسبت داده برای اینکه فکر کرده خیلی چیز خوبی نوشته است و برای رسیدن به بهشت در آن دنیا آن را تقدیم کرده است.

بعضی از روایت‌های یونانی را به اسم حضرت علی علیه­السلام جعل کردند چون طرف آن روایت را خوانده و برای او خیلی خوشایند بوده است. به طور مثال ماجرای ارث هفده شتر که در روایت اصلی یونانی اصلاً شتر نیست و یک فرد عرب شتر را به داستان اضافه کرده است که هفده شتر بوده و نزد حضرت علی علیه­السلام آوردند و سه تا برادر بودند و حضرت علی علیه­السلام یکی به آن اضافه کرده و این‌ها را تقسیم کرده و شتر خود را هم برداشته است. آن عرب جاهل پیش خود گفته این داستان معجزه‌آسایی است، این را به حضرت علی علیه­السلام نسبت بدهم که روح حضرت علی علیه­السلام شاد شود و در روز قیامت هم شفاعت من را بکند.

معتبرترین تاریخ­دان اسلام طَبَری است. چند مورد از متن کتاب‌های طبری بیاورم که به عقل او شک کنید؟! یعنی این طوری نیست که اگر کسی تاریخ نوشته خیلی به لحاظ فکری، آدم قوی­ای بوده و می‌دانسته چه می‌گوید و چکار می‌کرده است. تاریخ‌نگاری که نبوغ خاصی نمی‌خواهد و دقّت لازم دارد که البته دقیق هم نبوده‌اند! بنابراین مجموعه‌ای از شواهد تاریخی و متون داریم که باید از آن‌ها دفاع کنیم، مثلاً باید از آن روایت دفاع کنم که داستان آن هفده شتر درباره حضرت علی علیه­السلام درست است؟ که البته یک آدم نادانی آن را گفته و به من ربطی ندارد.

مسلمانان بنا به قرآن برادر اهل کتاب بودند و دعوت قرآن این بود که در کلمه‌ی توحید با یکدیگر اجتماع کنید، ولی بعد از یک قرن اهل کتاب به کفار واجب‌القتلی تبدیل شده‌اند که باید با آن‌ها جنگید! رفتند و جنگیدند و در آخر موفّق نشدند. خداوند وعده‌ی کمک داده بود ولی کمک نکرد و مسیحیان بیشتر شدند! حالا ما باید از جنگ‌هایی که مسلمانان بر خلاف متن مقدّس انجام داده‌اند، دفاع کنیم یا باید از آن انتقاد کنیم؟ به طور کلّی چیز مقدّسی که باید از آن دفاع کنم چیست؟

اولاً راحت‌ترین کار این است که نقطه‌ی عطف بعد از عرفان را طی نکنیم و مدل عرفانی را کامل بدانیم و کار را تمام‌شده تلّقی کنیم و خودمان را به دردسر نیندازیم. [اگر بگوییم که آن چیز مقدّس فقط قرآن است،] کتابی دارید که با خطّ عثمان طه بیش از ششصد صفحه است و قصد دفاع از آن را دارید؛ در این صورت خود را به دردسر بزرگی انداخته‌اید، زیرا چناچه من یک صفحه به شما بدهم هزاران ایراد می‌توانید بر آن وارد کنید. همه­ی متدیّنین در یک مهلکه­ای خودشان را دارند قرار می­دهند. شما اگر خود را محدود به قرآن کنید هم خودتان را دچار مشکل می­کنید؛ چه برسد به اینکه بگویید که من روایات را هم قبول دارم. آیا می‌توان روایات و تاریخ را کنار گذاشت؟ در نتیجه از مجموعه انتقادات به تاریخ صدر اسلام و ذیل اسلام کاسته خواهد شد.

بحث در مورد فعل پیغمبر است و شما قصد دارید ثابت کنید پیغمبر به خدا متصّل بوده است. اگر شواهد دقیقی وجود داشت که اتفاقی در صدر اسلام رخ داده باید از آن دفاع کنیم یا نکنیم؟ بنابراین خودمان را گرفتار تاریخ بکنیم یا نکنیم؟ به نظر می‌رسد که اگر عقلانی فکر کنیم چاره‌ای نداریم که از آنچه شواهد معتبری دارد دفاع کنیم.

حضار: خود پیغمبر هم جزئی از تاریخ است و روایت شده است.

استاد: منظور شما خود قرآن است؟

حضار: نه. افعال پیغمبر در صدر اسلام همان تاریخ است.

استاد: بله. خود قرآن هم تاریخ است دیگر، بالاخره یک متنی است که در طول تاریخ استنتاخ شده و به ما رسیده است. بنابراین اگر مطمئن هستم که پیغمبر یک روز فلان کار را انجام داده یا فلان حرف را زده باید از این هم دفاع کنم و اگر عقلانی نگاه کنیم نمی‌توانم از این موضوع فرار کنم. اگر قرآن را به عنوان یک متن منسوب به آن دوران قبول دارم در این صورت نمی‌توانم ادعا کنم که کلام دیگری از خود پیغمبر به من نرسیده است. ممکن است بتوانم بگویم چون مسلمانان به اندازه‌ی قرآن به کلام پیغمبر اهتمام نداشته‌اند، درصد احتمال این که بتوانم برای چیزی شواهد کافی را بتوانم به پیغمبر نسبت بدهم کمتر است تا اینکه خود قرآن را به خدا و پیغمبر نسبت بدهم.

حضار: تاریخ هم درباره‌ی آن چیزی است که به آن اطمینان داریم. با توجّه به اینکه ممکن است در مورد خیلی از چیزها در تاریخ مطمئن نباشیم و درباره‌ی بعضی از قسمت‌های تاریخ یک خوانش عقلانی از قرآن داریم و تاریخ با خوانش عقلانی ما هماهنگی ندارد در این قسمت مشکوک وظیفه ما چیست؟ باید آن قسمت تاریخ را جدی بگیریم یا نه؟ یا اینکه با توجّه به اینکه می‌تواند ضعف در شواهد داشته باشد و با عقل ناسازگار است، به طور کلّی آن را کنار می‌گذارم.

استاد: من همه‌ی حرف‌هایی که زدم به اینجا می‌رسد که ما نمی‌توانیم درباره‌ی دین صحبت کنیم مگر اینکه درباره‌ی تاریخ صحبت کنیم. یهودیت و مسیحیت خیلی بیشتر از اسلام تاریخی‌اند، یعنی بر روایات تاریخی متکّی هستند. به طور مثال مصلوب شدن حضرت مسیح و وقایع زندگی حضرت مسیح تاریخ نقل‌شده هستند که به غیر از آن چهار انجیل در جاهای دیگه هم نقل شده است. در مورد یهودیت، تورات چی هست؟

حضار: تاریخ است.

استاد: تاریخ بنی اسرائیل است که رفتند این کار را کردند و آن کار را کردند و یک نقل تاریخی است. همان طور که یک فرد غیر مسیحی هم در مورد زندگی حضرت مسیح در جایی چیزی گفته در مورد یهودیت هم کتیبه‌هایی پیدا می‌شود که نقل‌کننده‌ی واقعه‌ای در تورات هستند. بالاخره قوم یهود و داوود و سلیمان و این‌ها وجود داشته است و چیز تخیّلی نیستند. آثار تاریخی وجود دارد و قصرها و خرابه‌هایی از آن دوران وجود دارد. همان‌طوری که در مورد ۲۰۰۰ سال پیش شواهدی داریم در مورد ۴۰۰۰ سال پیش هم شواهدی داریم. دوران بنی اسرائیل و حمله‌ی بابلی‌ها هم چیزهایی مسلّم است. عقاید یهودیت خیلی وابسته به این تاریخ است ولی عقاید مسلمانان خیلی به تاریخ وابسته نیست و بیشتر بر متون متمرکز هستند تا تاریخ. یهودیان هم به نوعی به متن خیلی اهمّیت می‌دهند ولی متن آن‌ها روایت تاریخی است و این فرق یهودیان با مسلمانان است.

بخشی از قرآن روایت تاریخی است ولی به عنوان تاریخ کمتر باید به آن نگاه شود، یعنی مطابق متن قرآن، قرآن نقل تاریخ نمی‌کند. زیرا اسم شهر و تعداد آدم­ها را حذف می‌کند و حشو و زواید را می‌زند برای اینکه هدف قرآن بیان یک داستان واقعی است. حرف این است که خداوند داستان‌هایی با نگرش هنری و ابداعات متنی می‌گوید که طبعاً در نقل تاریخ چنین نگرشی نباید وجود داشته باشد. به خاطر اینکه هدف قرآن نقل تاریخ نیست، بخش عمده‌ای از جزئیات تاریخی هم حذف می‌شود. دوران داستان و اسامی انسان‌های داستان مهم نیست و تعداد اسامی در داستان‌های قرآن بسیار کم است. به طور مثال عزیز مصر، ملک، پادشاه در داستان یوسف اسم ندارند یا زلیخا اسم ندارد و همسر عزیز مصر ذکر شده است. تاریخ داستان یوسف مشخّص نیست. چند سال یوسف در زندان بوده است. اتفاقاً ذهن آدم­ها بر این موارد بیشتر متمرکز است و دارند تلف می­شوند که از این آیات متوجّه شوند که یوسف بالاخره چند سال در زندان بوده است. آخرش هم خداوند نگفت

حضار: خود اصحاب کهف.

حضار: اصحاب کهف که مستقیماً خود قرآن از این کار نهی می‌کند.

استاد: بله. در خود قرآن از این به عنوان مورد جالب آمده که این طوری نباشید و در آخر به شما نمی‌گویم که اصحاب کهف چند نفر بوده‌اند! چه فرقی می‌کند چند نفر بوده‌اند. حالا واقعاً چند نفر بوده‌اند؟! هفت نفر؟!

حضار: و در تفاسیر از همان آیه سعی کرده‌اند بفهمند چند نفر بودند!

استاد: بله. این‌ها را خاطرم هست که قبلاً گفتم. آن آیه خیلی با مزه است که بعد از اتمام داستان با حالت تمسخری می‌گوید که حالا خواهند گفت چهار نفر بودند با سگ پنج نفر؛ شش نفر بودند و با سگ هفت نفر و

حضار: «رَجماً بِالغَیب»

استاد: «رَجماً بِالغَیب». این را که می‌گوید بعد دوباره اضافه می‌کند، می‌گویند نه این‌ها هشت نفر بودند! یعنی در همین آیه می‌گوید که این‌ها از کنجکاوی درباره‌ی تعداد اصحاب کهف دست نمی‌کشند و می‌بینید که همین طور شد. یعنی با این همه تأکید که دنبال این مسئله نباشید هم‌چنان پیگیر تعداد اصحاب کهف بودند. چه فرقی می‌کند چند نفر بودند!

حضار: ما قائل به این شدیم که ما متون مقدّسی داریم که باید از آن دفاع کنیم. ما قائل به افراد مقدس هم هستیم که از آن­ها دفاع کنیم

استاد: تمام این موارد جای بحث دارد. فقط این نقطه‌ی عطف را در این جلسه گفتم و رها کردم و سعی کردم کارمان را توجیه کنم که اگر در انتهای کار، تقدّس متن را از روی خود متن نشان بدهم کار نامعقولی نکرده‌ام و می‌توانم ادعا کنم به بسیاری از آن Yes/No جواب داده‌ام. سؤالاتی که در این زمینه وجود دارد این است که آیا قائل به تحریف قرآن هستید یا خیر؟

حضار: عصمت پیامبر.

استاد: به عصمت پیامبر قائل‌اید یا خیر؟ به قول شما به تقدّس پیامبر و صحابه‌ی پیامبر و یا امامان قائل‌اید یا خیر؟ اگر قائل باشید به کلام و عملی که به آن‌ها نسبت داده می‌شود نیز قائل هستید. به طور مثال آیا به تقدّس شیخین قائل‌اید؟ اگر قائل هستید از جنگ علیه ایران هم باید دفاع کنید.

من هنوز محدوده‌ی بحث را به طور دقیق مشخّص نکرده‌ام. حدوداً روش و هدفمان را از بحث می‌دانیم ولی در این محدوده پرانتزهایی وجود دارد که جای بحث دارند. به طور مثال آیا می‌شود فقط از قرآن دفاع کنیم؟ با چه منطقی؟ اگر من بدانم که پیغمبر این حرف را زده و مطمئن باشم همان قدر که به متن قرآن معتقد هستم جای دفاع ندارد؟ یک نفر ممکن است بگوید نه!

یک تصوّر از پیامبران این می‌تواند باشد که یک Mediumی [واسطه] بودند. اتفاقاً در اهل سنت کمی تصوّر این شکلی نسبت به پیامبران وجود دارد و در یهودیت خیلی بیشتر است و در واقع این یک سنت یهودی است که پیامبران انسان‌های مقدّسی نبودند و عصمت نداشتند و خطا می‌کردند و خدا فقط یک Mediumی قرار داده که این کلام را به او برساند.

به طور مثال آیه‌ای که می‌گوید: «قُل إنَّما أنَا بَشَرٌ مِثلُکُم» یعنی من یکی هستم مثل شما. جبرئیل آمد و به من چیزهایی گفت و ممکن بود به فرد دیگری بگوید و اگر به دیگری می‌گفت او پیغمبر می‌شد و من صحابه‌ی آن پیغمبر می‌شدم. Medium لازم بوده یا کسی که بتوانیم این کلام را به او بدهیم. این را از خودم می‌گویم که بیشتر قدرت حافظه‌ی او مهم بوده و تعداد کلماتی که در ذهن او باقی می‌ماند تا برود به مردم بگوید. اگر نفر دیگری این استعداد را داشت می‌توانست پیغمبر باشد.

اگر من این طوری قائل باشم آن پیغمبری که حرف‌هایی از خود زده همان‌طوری که من حرف می‌زنم او هم حرف‌هایی زده است و نه عصمت دارد و نه قداست و نه هیچ چیز دیگری. مگر جایی که بگویم خدا به او گفته این کار را بکن و یا این را حرف بزن که لزومی به دفاع ندارد. در این حالت نه از فعل و نه از قول پیغمبر دفاع نمی‌کنم چه برسد به صحابه‌ی پیغمبر و شیخین و یا اهل بیت پیغمبر. این‌ها گزینش است. اگر بخواهیم به تمام مباحث به طور دقیق ورود کنیم چند ماه طول می‌کشد که سعی کنیم بگوییم این گزینه از آن گزینه بهتر است.

خطر در اینجا این است که من برای راحتی، وحی را کلمه ندانم و بگویم حسی در پیغمبر بوده و این کلام هم پیغمبر از خود گفته و بنابراین خیلی هم لازم نیست از متن قرآن دفاع کنم همان‌قدر که برای دفاع از متن مثنوی معنوی جلسه نمی‌گذارم (ممکن است جلسه بگذارم و اشعار مثنوی را بخوانم و سعی کنم بگویم که چه گفته است ولی الزامی ندارد که بگویم همه‌ی حرف‌های او درست است)؛ به همین معنا، پیغمبر هم یک چیزهایی گفته و خدا چیزهایی به او الهام کرده و او هم به زبان عربی که بلد بوده، چیزهایی گفته که ممکن است در آن اشکالاتی وجود داشته باشد که ان شاء الله خیلی هم اشکال نیست.

حضار: با سنتِ حق راحت‌تر می‌توانند مصالحه کنند.

استاد: بله. یعنی این راحت‌تر است. من می‌توانم گزینش‌هایی انجام بدهم که کارم را خیلی راحت کند. در آخر اسلام را به همان عرفانی تبدیل کنم که قابلیت دفاع خوبی دارد. reduction انجام بدهم و یک چیزی را به یک چیز دیگری وصل کنم. بنابراین به راحتی یا سختی گزینش‌ها کار نداشته باشید، بلکه منطقی یا غیر منطقی بودن آن به نظر مهم‌تر است.

حضار: همین سؤال را می‌خواستم بپرسم، چون حس من این است که آن هستی مطلق ارتباطی که خواسته برقرار بکند بخشی از آن در کلام می‌گنجیده و می‌شود گفت متن مقدّسی بوده و بخشی از آن قطعاً در کلام نمی‌گنجیده و نیاز به دو تا آدم باشد، به نظر می‌رسد انتقال آن فراتر از کلام باشد.

استاد: از این جهت حرف ایشان برای من خوشایند است که می‌گوید من باید برگردم به این فرض که آن هستی محض قصد ارتباط با من را دارد و احتمالاً راهی به من نشان بدهد و حقایق را برای من توضیح بدهد. بنابراین از داخل آن مدل برای این گزینش‌های من نتایجی حاصل می‌شود. من نمی‌خواهم حرف‌های شما را تأیید یا رد کنم، می­خواهم بگویم که Approachتان [رویکردتان] Approach خوبی بوده. اینکه برگردیم ببینیم اگر این وحی بوده از طرف کی بوده و برای چی بوده و اصلاً سازگاری دارد با این که چیزهایی به پیامبر گفته­اند و او از خود حرف‌هایی به زبان آورده است؟ یا نه با غرض هستی محض تناقض دارد؟ این ارجاع شما به مبدأ بحث خیلی مفید است.

۱۲- دفاع عقلانی از دین

به نظر می‌رسد که شاید چندین سال طول بکشد که به این نقطه برسیم ولی در مدّت بیست دقیقه به اینجا رسیدم و سعی کردم که توضیح بدهم و کار نامعقولی هم نکردم. این بحث مکمّل آن بحث‌های قرآنی است که در [دانشگاه] شریف داشتم. در آنجا برای نشان دادن تقدّس یک متن یک راه این است که بگویید چقدر چیزهای جالب در آن است که من در آنجا گفتم ببینید چقدر این متن فراتر از متون دیگر برای شما چیزهای جالب دارد. و در اینجا بحث ما این است که باید در کنار آن نکات جالب، درباره­ی جا­هایی که به نظر نقطه ضعف می­رسد، بحث کنیم. در آن جلسات معمولاً از نقاط ضعف بحث نمی‌کردیم و البته در آنجا هدف ما نشان دادن اعجاز نبود. خود متن جالب است و اگر خوب بفهمید می‌بینید چقدر متن منسجم، جالب و هنرمندانه‌ای است، یا چقدر محتوای فراتر از چهارده، پانزده قرن قبل در آن وجود دارد، و این یک وظیفه‌ی دیگری است. به نظر می‌رسد عده‌ای از این نقاط ضعف دارند فشار وارد می‌کنند که آن‌ها را سوراخ کنند و ما باید جلوی سوراخ شدن آن را بگیریم. راه‌های کلّی وجود دارد، مثلاً بگوییم آنجا سوراخ است و اشکالی ندارد پیغمبر هم چیزی گفته که اشتباه بوده است. راه‌حل‌های کلّی و جزئی دیگری هم هست که من می‌خواهم دفاع کنم که باید راه‌حل‌های جزئی را بکار بگیریم.

در ذهن من این جلسات مکمّل آن جلسات بوده است و همیشه احساس می‌کنم آن جلسات مقدّماتی هستی‌شناسی زیادی طول کشیده و بعد مدّت طولانی تعطیل شد و چند بار افراد مختلف گفتند که این بحث‌های شما چقدر جالب است و من گفتم باور کنید اصلاً بحث‌ها شروع نشده است! یعنی من قصد داشتم مقدّمه‌ی کوتاهی بگویم که ده جلسه طول کشیده است! در حالی که از روز اوّل می‌خواستم در مورد ایرادهای وارده به قرآن و شاید تاریخ اسلام بحث کنم و اسم آن را دفاع عقلانی از دین گذاشتم. این چیزهایی که قبلاً گفتم مثل دیباچه و مقدّمه بود فقط چند سالی با آن تعطیلی طول کشید!

در هر حال از جلسه‌ی آینده وارد بحث اصلی و صفحه‌ی یک بحثمان می‌شویم. تا اینجا شماره‌ی رومی خورده بودند، الف، ب، ج و ابجد هوز است!

حضار: یکی از مواردی که هست که بخواهیم قائل باشیم و از آن دفاع کنیم گویی ارتباط انکارناپذیری با تاریخ دارند. مثلاً فرض کنید برده‌داری را می‌خواهیم دفاع کنیم یا نمی‌خواهیم دفاع کنیم. یا یک موردی مثل برده‌داری ممکن است بگوییم مقتضیات آن زمان ایجاب می‌کرده است.

استاد: شما وارد بحث شدید و از صفحه‌ی یک عبور کردید و دارید بحث می‌کنید! در واقع برده‌داری در متن قرآن تحریم نشده است.

حضار: نه، یعنی خیلی از این موارد ممکن است در طول تاریخ مثلاً خوب باشد و الآن موضوعیت نداشته باشد.

استاد: شما یک راه دفاع را بیان می‌کنید. فعلاً از کلمه‌ی «برده‌برداری» استفاده نکنید و همه‌ی کسانی که آن را شنیده‌اند فراموش کنند! ایشان یک گزاره‌ی کلّی دارد می‌گوید که گزاره‌ی درستی است. یعنی چیزهایی در یک تاریخی درست و عالی هستند ولی در حال حاضر افتضاح هستند. آیا دفاع من از همه­ی اتفاقاتی که در اسلام افتاده یا قوانین وضع‌شده در اسلام باید به این صورت باشد که این‌ها ازلی و ابدی هستند و هیچ تغییری نباید بکنند؟.

جلسه‌ی قبل گفتم یکی از بزرگان فقه معاصر سعودی فتوا داده که اگر کسی به جواز برده‌داری معتقد نباشد از دین خارج شده است، مهدور الدم هست و او را باید بکشید. یعنی از نظر این مفتی اعتقاد به برده‌داری جزء اعتقادات لاینفک اسلام است. لزوماً که این درست نیست. فرض کن اگر در گذشته گفتند که فلان کار را بکنید، چون راه‌های دیگری وجود نداشته است؛ الآن که راه‌های دیگری به وجود آمده، می­شود درباره­ی آن دوباره فکر کرد. به طور مثال فکر کنید روش اعدام باید گردن زدن با شمشیر باشد و هیچ چیز دیگری قبول نیست. آنچه شما اظهار می‌کنید این است که دفاع از یک واقعه‌ی تاریخی یا یک حکم اجرایی بدین معنی نیست که در حال حاضر درست است و باید بگویم آن موقع درست بوده است. من از تصمیمات پیغمبر چطوری باید دفاع کنم؟ باید بگویم که در آن لحظه بهترین تصمیم بوده است. برای دفاع از احکام دین کافی است دفاع کنم که در آن لحظه بهترین احکام ممکن بوده‌اند و اینکه آیا الآن هم بهترین هستند یا نه، این جزء دفاع از دین نیست.

حضار: یعنی اگر قرار باشد از همچین چیزی دفاع کنیم فرض کنیم دفاع هم کردیم و در آن زمان چیز خوبی هم بود برای ما چه سودی خواهد داشت؟

استاد: ما می‌خواهیم بگوییم که ایرادهایی می­گیرند بر متن قرآن که متن مقدّس نیست اشتباه است.

حضار: نه منظور من این است که اگر از چیزی هم دفاع کنیم که زمانی کارکرد داشته و الآن کارکرد ندارد.

استاد: به بحث ما ارتباطی ندارد که برده‌داری در عصر حاضر خوب است یا بد. دفاع عقلانی از متن مقدّس یعنی آنچه در متن مقدّس هست را بگویم درآن زمان بهترین بوده است. اگر پیامبر کاری کرده و می‌دانم که این کار را کرده بگویم این بهترین کار ممکن در آن زمان بوده است. اینکه آیا امروزه کاربرد دارد یا نه به بحث جلسات ما ارتباطی ندارد. جلسات ما دفاع عقلانی از دین است به معنای دفاع از متن و یا تاریخ مقدّس به معنای اسلامی آن.

ممکن است جلسات دیگری بگذاریم که به کار امروز ما بخورد. بله بگذاریم من موافق هستم. اجازه بدهید بعد چند سال این جلسات تمام بشود و بعداً به شرط قید حیات برگزار می‌کنیم!

موضوع بحث ما این نیست که آیا امروزه برده‌داری خوب است یا بد است. یک نفر در عربستان می‌گوید بله خوب است و بقیه می‌گویند بد است. به بحث ما ارتباطی ندارد. منظور من این است که اگر متون مقدّس یا فعل پیغمبر به طور قطعی نشان می‌دهد که اسلام برده‌داری را ملغی نکرده باید دفاع کنم که در آن زمان یا ملغی‌شدنی نبوده یا ملغی کردن آن بد بوده و بهترین کار ممکن را اسلام انجام داده است که ملغی نکرده ولی فلان کار را کرده است. این می­شود دفاع عقلانی از آن بخش دین، و برای امروز ممکن است نتوانم نتیجه‌ای بگیرم، شاید هم بگیرم که جزء بحث من نیست. بحث من این است که نشان بدهم که متن ایرادی ندارد و بخش تاریخی آن اکثراً این طوری است.

من نمی‌توانم ادعا کنم که توحید و آیات توحیدی در زمان پیغمبر آیات خوبی بوده‌اند ولی می‌توانم ادعا کنم که این فعل پیغمبر در آن زمان بهترین فعل بوده و الآن ممکن است نباشد یا باشد و به بحث ما ارتباطی ندارد. من باید بگویم که در آن زمان این احکام و افعال خوب بودند.

حضار: یک سؤال برای من پیش آمد که در این مشیئی که انتخاب کردیم

استاد: هنوز خیلی انتخاب نکردیم ها! یعنی

حضار: مشئی که می‌خواهیم طی کنیم.

استاد: نه، یعنی مقدّمات تعیین خط مشی را فراهم کردیم و هنوز خیلی روشن نیست که به طور دقیق چکاری می‌خواهیم انجام بدهیم.

حضار: در نهایت به این می‌رسد که ما قرآن را یک متن مقدّس بدانیم، امّا تعریف ما از تقدّس به طور دقیق مشخّص نیست که آیا تقدّس دقیقاً

استاد:کلام خدا است.

حضار: …به معنای اعتبار صد در صدی برای ما است یا نه یک امر شهودی و عملیاتی

استاد: نه.

حضار: اگر یک مشیء عملیاتی که غیر از آن اعتبار صد در صدی است و با این پیش فرض بحث می‌کنیم که اگر وحی صحیح باشد حالا این متن را بررسی می‌کنیم در نهایت به آنچه می‌رسیم اینکه از نظر منطقی گزاره‌های قرآن سازگار با یکدیگر هستند. یعنی اثبات حقّانیت خود قرآن در اینجا ابتر می‌ماند، یعنی احساس می‌کنم یک بحث فرابرهانی باید انجام شود که اصل حقّانیت قرآن اثبات Logicی [منطقی] شود.

استاد: باز من نمی‌دانم اثبات Logicی؟!

حضار: یعنی صدق فراتر از اثبات سازگاری است.

استاد: بله. معمولاً وقتی از سازگاری حرف می‌زنند، یعنی متن با خود آن سازگار است. مشکل ما فقط این نیست. بعضی از اشکالات این‌طوری می‌تواند باشد که من بگویم کاری به دنیا ندارم، این کلام نوسان دارد، یعنی یک جا چیزی گفته و در جای دیگر چیز دیگری گفته است، بنابراین تناقض درونی دارد و نمی‌تواند متن درست و مقدّسی باشد. یک بار هم می‌توانم بگویم که این گزاره به تنهایی غلط است، برای اینکه مثلاً یک حقیقت علمی وجود دارد که با این سازگار نیست. دو قِسم می‌شود عنوان کرد اینکه مسئله‌ی سازگاری درونی یک چیز است و مسئله‌ی انطباق آن با عالم خارج چیز دیگری است. باید هر دو مورد را جواب بدهیم.

خلاصه داریم دردسری برای خودمان درست می‌کنیم، یعنی اگر در جلسه‌ی قبل بحث را تمام می‌کردیم خیلی راحت‌تر بودیم، ولی بعضی عقلشان نمی­رسد و قصد دفاع عقلانی از چیزهایی دارند که سخت است ولی مفید است، یعنی اگر بتوانیم با قرآن به عنوان متن مقدّس ارتباط برقرار کنیم خیلی اتفاق خوبی است، یعنی در واقع تلاش‌های هستی محض برای ارتباط با ما بی‌ثمر نمانده است. در حالی که عرفان این طور نیست و شما مستقیماً به سمت هستی محض می‌روید و به کمک او نیازی ندارید.

حضار: نخواهید هم، می‌روید!

استاد: شما را می‌برند! آن رفتن، عرفان حساب نمی‌شود. همه‌ی آدم‌هایی که این طوری می‌روند به عرفان نمی‌رسند.

۱۳- موضوع بحث جلسه‌ی آینده

در هر حال فکر می‌کنم به جایی رسیده‌ایم که کار جلسه‌ی بعد مشخّص است. در دو جلسه‌ی قبل که تعطیل شد معلوم نبود چه کاری می‌خواهیم بکنیم و من مرتّب به عده‌ای تذکّر می‌دادم که هنوز وارد بحث اصلی نشده‌ایم. می‌خواهیم یک محدوده‌ی معقولی که باید از آن دفاع شود تعیین کنیم و شروع به دفاع کنیم و قطعاً همه چیز را نمی‌شود مطرح کرد، ولی مسئله این است که یک سبک دفاعی داشته باشیم، یعنی اشکالات را تقسیم‌بندی کنیم و استراتژی‌های بحث را نشان بدهیم، کاری که فکر می‌کنم خیلی انجام نشده باشد.

اصلاً به این صورت نیست که یک مشت شبهه وسط بریزیم و یک‌به‌یک برداریم و به هر کدام جواب بدهیم. اندکی با مقدّمات و مؤخّرات و دسته‌بندی‌های بهتری سعی می‌کنیم این کار را بکنیم. یک دفعه می‌بینی در یک جلسه ثابت می‌شود هفتاد و هشت درصد شبهات نیاز به بررسی ندارند و جلسه‌ی بعد آن هم بیست و خرده‌ای درصد دیگر! واقعاً این طور هست ها! یعنی یک ابهامی در تولید اِشکال نسبت به اسلام یا هر مکتبی وجود دارد، اینکه به کدام یک از این‌ها واقعاً باید جواب داده شود. من به سختی قبول می‌کنم که چیزی را جواب بدهم. یکی از شکایت‌های من این است که اصلاً چرا جواب یک سری چیزهایی را می‌دهند وقتی که سر و ته آن معلوم نیست، و اصلاً اثبات هم نشود به جایی لطمه نمی‌زند. چرا خود را درگیر مسائلی می‌کنند که طرف مقابل جواب چیزی را نمی‌داند و از تو می‌پرسد و تو در مخمصه می‌افتی. واقعاً به این صورت است. من گاهی احساس می‌کنم این افراد به آن کسی که در حال تلاش است و جواب می‌دهد می‌خندند که عجب او را مسخره کرده‌ایم! در واقع اوّل باید مشخّص کنیم که چه چیزهایی را باید جواب داد و در این صورت متوجّه می‌شویم که خیلی چیزها را نباید جواب داد، یعنی جواب دادن به آن‌ها مکروه است؛ حرام نیست ولی لازم نیست خود را درگیر جواب دادن به آن بکنیم و بعد جواب‌های پَرتی بدهیم که دردسر بزرگ‌تری از آن اشکال اوّلیه ایجاد شود.

جلسه ۱۰ – دفاع عقلانی از دین
0 0 votes
Article Rating
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
بستن منو