بسم الله الرحمن الرحیم
درسگفتارهای سوره فرقان، جلسهی ۱، دکتر روزبه توسرکانی، ۱۳۹۴
اولین جلسه بحث درباره سوره فرقان است. در این جلسه تصمیم من این است که به جای اینکه از اول سوره شروع کنیم، یک مقدار درباره کلیت سوره صحبتهایی بکنم. شاید به این دلیل که فکر میکنم قطعهبندیهای سوره یک مقدار پیچیدهتر از سورههایی است که اخیراً بررسی کردهایم. بعضی از سورهها به دلیل اینکه بخش عمده آن از یک یا چند داستان تشکیل شده است، خیلی راحت میشود موضوع آن را قطعه به قطعه فهمید که درباره چه چیزی صحبت میکند. اینجا شاید یک مقدار پیچیدهتر است. بد نیست اول اینگونه شروع کنیم، بعد هر مقدار که وقت شد به همان ترتیب آیات را از ابتدا میخوانیم. البته یک کاری که میتوانیم بکنیم این است که یک قطعه از آخر سوره که جالب است را بخوانیم، بگذارید پیش برویم ببینیم جلسه چگونه پیش میرود.
۱- اطلاعاتی راجب سوره فرقان
در مورد سوره فرقان چیزهایی که ما میدانیم این است که فکر میکنم توافق کامل وجود دارد که سوره مکی است. محتوای سوره هم این را میرساند. آیات توحید و معاد و نبوت و کلاً بحثها از نوع بحثهایی است که در سورههای مکی بیشتر هستند. احکام یا داستانهای مربوط به وقایع زمان پیغمبر که خیلی از آنها در سورههای مدنی آمدهاند، اینجا خبری از آن نیست. به نظر میآید از نظر تاریخی هم توافق است که سوره حدود سال شش هفت بعث، قبل از هجرت به مدینه در مکه نازل شده است. این خیلی نکته مهمی نیست که سال آن را بدانیم ولی به هر حال فضای سوره فضای سوره مکی است.
نکته دیگری که معمولاً در مورد آن صحبت میکردیم (و هنوز هم بد نیست از اول اشارهای به آن کنیم)، درباره اسم سوره است که چه بخواهیم و نخواهیم چون اسم سوره در اولین آیه سوره هست، [بهرحال] بحثی در مورد آن پیش میآید. من قبلاً درباره واژه فرقان یک جاهایی که برخوردیم، صحبتهایی کردهام، میخواهم یک یادآوری کنم که واژه فرقان (که بعضیها شاید به درستی این را میگویند یکی از اسامی قرآن است)، از لحاظ لغوی در قرآن طوری که کلمه فرقان به کار میرود چیزی بیش از قرآن معنی میدهد. ممکن است یکی از اسامی قرآن هم باشد ولی آیاتی که کلمه فرقان در آن آمده است را بررسی کنید، میبینید که به معنای، مثلاً در مورد تورات هم گفته میشود که به موسی و هارون فرقان دادیم. منظور آنها قرآن نیست و چیزی فراتر است، صفتی است که در مورد کتابهای آسمانی به کار میرود.
ابتدای سوره آل عمران( جایی که بحث در مورد سوره آل عمران داشتیم فکر میکنم در مورد این واژه توضیح مختصری دادهام. آیات اول سوره آل عمران که) میگوید «نَزَّلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقًا لِمَا بَيْنَ يَدَيْهِ وَأَنْزَلَ التَّوْرَاةَ وَالْإِنْجِيلَ مِنْ قَبْلُ هُدًى لِلنَّاسِ وَأَنْزَلَ الْفُرْقَانَ» اگر همینطوری ساده بخواهید برخورد کنید و آیات را معنی کنید به نظر میآید، (فرض کنید آدمی نمیداند که موضوع قرآن و انجیل و تورات چیست)، فکر میکنم الفاظ را که نگاه میکنید به نظر میآید یک چیز چهارمی وجود دارد. این آیات چنین حسی دارد «نَزَّلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ» یک کتابی به حق به تو نازل شده است «وَأَنْزَلَ التَّوْرَاةَ وَالْإِنْجِيلَ مِنْ قَبْلُ» قبلاً هم انجیل و تورات نازل شده است «وَأَنْزَلَ الْفُرْقَانَ» و خداوند فرقان نازل کرده است. ما میدانیم که فرقان اسم کتاب دیگری نیست، مثلاً کتاب حضرت ابراهیم اسمش فرقان نیست ولی اگر ندانیم و این واژه را جای دیگری ندیده باشیم این آیات را بخوانیم حس اینکه انگار حرف از یک چیز چهارمی زده میشود در آیات است.
احساس من این است آیهای که الان خواندم سوره آل عمران حتی واژه فرقان را فراتر از مسئله قرآن و تورات و انجیل میبرد. مشابه آن این که مثلاً در قرآن گفته میشود اگر تقوا پیشه کنید به شما فرقان میدهیم، بنابراین فرقان در قرآن یک واژه با یک معنای کلیتر است که از ریشه لغوی آن هم تقریباً میشود فهمید که معنی آن چیست. از «فرق گذاشتن» میآید. ترجمه میکنند «چیزی که بین حق و باطل فرق میگذارد». قطعاً کتابهای آسمانی این کار را میکنند. یکی از کارهایی که انجام میدهند این است که حق و باطل را از هم جدا میکنند. در عین حال عقل ما هم این کار را میکند. با منطق به معنای امروزی هم میشود این کار را انجام داد. بنابراین ما یک سری نیروهای شناختی در درون ما هست که اگر فعال باشند و درست عمل کنند، عمل فرق بین حق و باطل را تا حدودی انجام میدهند. بنابراین عجیب نیست اگر گفته شود اگر درست زندگی کنید تقوا داشته باشید به شما فرقان میدهیم. فرقان یعنی نیرویی که فرق بین حق و باطل را بفهمید.
اینکه لزوماً معنی آن عقل است یا خیر فکر میکنم میتواند فراتر از چیزی باشد که ما عرفاً به آن عقل میگوییم. ممکن است به شما یک جایی یک چیزی گفته میشود، حس میکنید که این باطل است، یا حس میکنید این حرفی که میزنند نمیتواند درست باشد و تفکری هم پشت آن نیست که بتوانید از حس خود دفاع کنید، نمیتوانید از حس خود به طور منطقی دفاع کنید ولی این حس درست. یک آدمی در اثر تقوا به یک جایی رسیده، فرقان به او داده شده به این معنا که حق را که میبیند، عقربهای در وجود او است که این طرف میایستد و باطل را که میبینید [عقربه] آن طرف میایستد و یک جوری تشخیص میدهد و حس میکند که چه چیزی حق و چه چیزی باطل است. بنابراین کلاً در قرآن نگاه میکنید به نظر میرسد ما وقتی از فرقان صحبت میکنیم از یک چیزی فراتر از پدیده وحی صحبت میکنیم. از هر نیرویی که از درون یا بیرون به ما حق بشناساند و تفاوت آن را با باطل بتوانیم درک کنیم یا احساس کنیم.
در عین حال میدانیم که قرآن صفت فرقان را دارد و خیلی وقتها در قرآن و ادبیات این را میبیند که یک صفتی به عنوان اسم هم به کار میرود چون غلبه دارد. مثلاً صفت بارز قرآن، فرقان بودن آن است و هیچ اشکالی ندارد، بلکه طبیعی است که شما چنین واژهای را به معنای قرآن هم به کار ببرید. به نظر میآید در این آیه اول «تَبَارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقَانَ عَلَى عَبْدِهِ» منظور از فرقان واقعاً قرآن است. قرآن از آن جهتی که فرق بین حق و باطل میگذارد اینجا به آن اشاره میکند. تأکید روی ویژگی جدا کننده بودن حق و باطل است که در چیزی که به پیامبر نازل شده است وجود دارد.
از اسم سوره و آیه اول به نظر میآید که باید پیشبینی کنیم در مورد سورهای قرار است بحث کنیم که در آن مسئله وحی و نزول قرآن جزو مسائل محوری است. نبوت اینجا شاید موضوع محوری سوره است. اسم آن [سوره فرقان] را که میشنوید همانطور احساس میکنید، شروع هم که میشود با ذکر نزول فرقان [است] (که خداوند به بنده خود یعنی پیامبر نازل کرده است و ویژگی جداکننده حق و باطل [را دارد]) به اضافه اینکه که میگوید «لِیَکُونَ لِلْعَالَمِینَ نَذِیرًا» برای انذار مردم نازل شده است. این شروع سوره است و ما فعلاً با چنین پیش فرضی آیه اول را که میخوانیم، اسم سوره را که شنیدیم وارد سوره میشویم.
۲- شروع صحبت دربارهی قطعات سوره
در مورد قطعاتی که سوره از آن تشکیل شده است یک مقدار صحبت میکنیم. مشخصاً از یک جایی، شما که سوره را شروع میکنید، به نظر میآید از آیه سه به بعد، یک موضوعی شروع میشود. ادعاهای کسانی که در مقابل نبوت پیغمبر کفر میورزند نسبت به پدیده وحی و نبوتی که پیامبر مدعی آن است. آیه «وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ هَذَا إِلا إِفْکٌ افْتَرَاهُ وَأَعَانَهُ عَلَیْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ» (فرقان:۴) از هر نظر یک دفعه (از نظر محتوا و لحن کلام، از نظر اینکه واژه «قال» اول آن آمده است، «وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا»، اینها همه) انگار با آیات قبل از خود فاصلهای میاندازد. بنابراین طبیعی است که شما سه آیه اول را مانند یک مقدمه و آیات شروع در نظر بگیرید از آیه سوم به بعد را به عنوان یک موضوع جدیدی که شروع میشود به آن نگاه کنید. سه آیه اول ادعای نبوت را تثبیت میکنند که خداوند قرآن را نازل کرده است و موضوع اصلی کتاب توحید است. بعد شروع میشود کسانی که مخالف نبوت هستند و تکذیب میکنند ادعاهای آنها چه است. سه آیه اول را میخوانیم بعد در مورد آیات سوم به بعد یک مقدار صحبت میکنیم.
۱-۲ قطعهی اول (تثبیت ادعای نبوت)
«تَبَارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقَانَ عَلَى عَبْدِهِ لِیَکُونَ لِلْعَالَمِینَ نَذِیرً الَّذِی لَهُ مُلْکُ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ وَلَمْ یَتَّخِذْ وَلَدًا وَلَمْ یَکُنْ لَهُ شَرِیکٌ فِی الْمُلْکِ وَخَلَقَ کُلَّ شَیْءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِیرًا»
خداوند است که قرآن را به بنده خود نازل کرده است برای اینکه انذار برای عالمیان باشد. خدایی که مالک آسمانها و زمین است. فرزند و شریکی ندارد و همه چیز را خلق کرده است و تقدیر میکند.
همه ماجرا این است که خلق و اداره همه امور عالم در دست خداوند است. هیچ قسمتی، نه در خلق و نه در اداره و تقدیر، به کس دیگری واگذار نشده است. تا یک جایی کسانی که مخالف پیغمبر هستند ممکن است خلق را قبول داشته باشند و با «فَقَدَّرَهُ تَقْدِیرًا» مشکل دارند، چون احتمالاً تقدیر بعضی از امور را به کسان دیگری (مثلا بتها) نسبت میدهند.
«وَاتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً لا یَخْلُقُونَ شَیْئًا وَهُمْ یُخْلَقُونَ وَلا یَمْلِکُونَ لأنْفُسِهِمْ ضَرًّا وَلا نَفْعًا وَلا یَمْلِکُونَ مَوْتًا وَلا حَیَاةً وَلا نُشُورًا»
کسانی را از غیر خدا به عنوان الهه قرار میدهند که چیزی خلق نکردهاند و خودشان خلق شدهاند. برای خودشان ضرر و نفعی مالک نیستند و موت و حیات و نشوری را مالک نیستند. مرگ و زندگی و دوباره زنده شدن آنها در دست خودشان نیست.
این آیات از نظر محتوا روشن است و یک مقدمهای است. خداوند وحی را نازل کرده است و موضوع اصلی هم توحید است. کسانی که مخالف پیامبر هستند مشکل با توحید دارند و یک بیانی است از این که کسی که این را نازل کرده است مالک همه چیز است و بعضیها این را قبول ندارند.
نمیشود این سه آیه را بخوانید و توجه شما جلب نشود به تکرار واژه «ُملک» در این آیات. «الَّذِی لَهُ مُلْکُ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ وَلَمْ یَتَّخِذْ وَلَدًا وَلَمْ یَکُنْ لَهُ شَرِیکٌ فِی الْمُلْکِ، وَلا یَمْلِکُونَ لأنْفُسِهِمْ ضَرًّا وَلا نَفْعًا وَلا یَمْلِکُونَ مَوْتًا وَلا حَیَاةً وَلا نُشُورًا». ۴ واژه «ملک» در دو آیه خیلی واضح است که نظر آدم را جلب میکند.
به اضافه چیزهای دیگری که نظر آدم را جلب میکند. شروع عبارت «تَبارَک» است، چه چیزی نظر آدم را جلب میکند؟ چیزهایی که یک مقدار کمیاب باشند. ملک ممکن است واژه کمیابی در قرآن نباشد ولی چهار ملک در دو آیه یک مقدار جلب نظر میکند. سه «تبارک» هم در یک سوره هم جلب نظر میکند مخصوصاً اینکه یکی در ابتدای سوره آمده باشد (واژه تبارک هم بالاخره در این سوره یک جوری است که انگار آدم باید نظرش به آن جلب شود). یکی دیگر از تبارکها که در اول سوره آمده است «تَبَارَکَ الَّذِی بیده ملک» هم باز نظر آدم را به همنشینی تبارک و ملک جلب میکند. فعلاً من نظر شما را به این چیزها جلب میکنم. آیه اول سوره ملک این است که «تَبَارَکَ الَّذِی بیده ملک» اینجا مخصوصاً میخواهم نظر شما را جلب کنم به اینکه تبارک دو بار دیگر در سوره تکرار میشود و چون یک عبارت یک مقدار خاص است باید به تکرار آن دقت کنیم. دقت کردن به این معنا که وقتی سوره با «تَبَارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقَانَ» شروع شده است، دوباره که بعد از حدود یک صفحه میخوانم یک بار دیگر میشنوم «تَبَارَکَ الَّذِی إِنْ شَاءَ» مثل اینکه یادم میآید و به اول سوره میآیم. این به من یک جور برجستگی میدهد. دوباره تکرار شدن آن، یک جوری برجسته میکند و ناخودآگاه آدم را به یاد شروع سوره میاندازد. بنابراین از نظر محتوا روشن است که سوره با ادعای نبوت و توحید شروع میشود که طبیعی است و ویژگیهای لفظی آن، اینها است که سعی کردم به آنها اشاره کنم.
یک ویژگی لفظی دیگر هم در این سوره (از همین الان چون به نظر من میآید که) بارز است، بد نیست که الان به آن اشاره کنم. گاهی اوقات یک چیزهایی را برای خالی نبودن عریضه برای جلسه دوم نگه میدارم ولی خوب است که همین الان این موضوع را ببینیم. یک صنعتی در ادبیات وجود دارد. صنعت لفظی است. در صنایع ادبی به آن «صنعت تضاد» میگویند. چیزهای متضاد را کنار هم بیاورید به آن صنعت تضاد میگویند. فایده آن چیست و چه کاربردی دارد و چرا خوب است؟ گاهی اوقات شما میبینید که شعرا تعمداً این کار را میکنند. شب و روز در کنار هم، دنیا و عقبی در کنار هم، اینجور چیزهای متضاد را میآورند. همانطوری که آوردن کلمههایی که با هم مترادف هستند و همدیگر را از نظر ادبی پشتیبانی میکنند و به ادبیات یک متن انسجام میدهد، متضادها هم همین کار را میکنند، برای خاطر اینکه به شدت به هم مربوط هستند. واژههایی هستند که با هم هماهنگی دارند. تضاد (نقطه مقابل یک نقطه) یک جوری انگار یک ارتباط خیلی خیلی شدیدی با واژه اولیه دارد.
چیزی که میخواهم نظر شما را جلب کنم این است که، همینجا اگر نگاه کنید در همین ابتدا «ضَرًّا وَلا نَفْعًا»، «مَوْتًا وَلا حَیَاةً » بعد جلوتر شب و روز، (مخصوصاً اگر این یک مورد نبود میگفتم خیلی لازم نیست) مسئله «هَذَا عَذْبٌ فُرَاتٌ وَهَذَا مِلْحٌ أُجَاجٌ» اینکه یک جایی در سوره به این میرسیم که خداوند دو آب را کنار هم قرار داده است و بین آنها یک مرزی کشیده که اینور آن شیرین است و آن طرف آن تلخ است. سورهای که اسم آن فرقان است، فرق گذاشتن بین خوب و بد و حق و باطل است، یک چیزی دارد. شاید یک ارتباطی داشته باشد. بد نیست به آن دقت کنیم.
متضادها ارتباط دارند با فرقان. کاری که فرقان میکند به عنوان یک نیروی شناختی یا نیرویی از بیرون، این است که یک مرز مشخصی بین حق و باطل انگار میکشد. من در ذهن خود نیرو یا دانش یا شناختی دارم که باعث میشود بین خوب و بد و حق و باطل فرق بگذارم. در این سوره که چنین نامی دارد و با چنین آیهای شروع شده است، تمثیل و اشارهای است به کنار هم قرار گرفتن دو آبی که یک جوری شاید از بیرون نگاه کنیم مانند هم هستند و آب هستند ولی کاملاً با هم فرق دارند. یکی شیرین و یکی تلخ است و بین آنها برزخی وجود دارد انگار یک مرزی بین آنها کشیده شده است که کنار هم هستند و با هم قاطی نمیشوند. این مفهوم و دو آبی که با هم قاطی نمیشوند، با فرقان ارتباط دارد. تضادی که آنجا شما میبینید، «عذب فرات» و «ملح اجاج» در سوره باز هم نمونههایی دارد. اگر آن نبود (که خیلی پررنگ است و به چشم میزند و ارتباط آن با فرقان روشن است) شاید لازم نبود به این موضوع اشاره کنیم ولی تعداد متضادها در این سوره زیاد است بنابراین خوب است که به این نکته هم دقت کنید.
در مورد این سه آیه اول به نظر من از نظر محتوا خیلی بحث خاصی نیست ولی اینها چیزهایی است که نظر آدم را جلب میکند و خوب است به آنها فکر کنیم و در ادامه بحث برگردیم به نکاتی که در سه آیه اول (از لحاظ لفظی فقط) در مورد آن صحبت کردیم. این سه آیه بیان ادعای این است که وحی میشود و محتوای وحی چیست. یک بیان خیلی مختصر و اینکه ادعای مخالفین چیست اینها در سه آیه اول آمده است.
۲-۲ قطعه دوم: ادعای کفار در مقابل فرقان نازل شده بر پیامبر
۱-۲-۲ آشفتگی کفار در رد حقایق
از آیه چهارم «وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ هَذَا إِلا إِفْکٌ افْتَرَاهُ وَأَعَانَهُ عَلَیْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ» یک مجموعه آیه میآید در مورد اینکه اینها چه میگویند. ادعاهایی در مقابل پیامبر و در مقابل نبوت و در مقابل فرقانی که نازل میشود که طبعاً ادعاهای به شدت سخیفی هستند، محتوایی ندارند و خیلی هم لازم نیست جواب گفته شوند.
نکته خیلی جالب (که یادم نمیآید به چه مناسبتی به آن اشاره کردم) این است که معمولاً وقتی یک نفر در مقابل یک سخن حقی میخواهد ادعایی مطرح کند یا کلاً میخواهد حرف باطل بزند، (شما زیاد این پدیده را میبینید که) ادعاها و سخنان پراکنده و جورواجور گفته میشود. اگر برای یک حرف روشن و واضح، ادعای برحقی داشته باشم ممکن است با یک یا دو جمله بگویم و اگر دوباره از من بخواهند همانها را تکرار کنم. اگر یک تئوری یا یک قضیهای را یک نفر ثابت کرده است و یک جایی از آن ایراد دارد، من به او میگویم که اینجا ایراد دارد. تا جواب من را ندهد، نمیگویم یک جای دیگر هم ایراد دارد، آنجا هم ایراد دارد، این طرف هم ایراد دارد. برای اینکه شما یک چیزی را رد کنید، کافی است یک ایراد خیلی مشخصی را بگیرید و طرف نمیتواند جواب بدهد و مسئله حل میشود.
یک بار یادم نیست به چه مناسبتی به ابتدای سوره انبیا اشاره کردم که ادعاهایی که در مقابل پیغمبر دارند چگونه است. در مورد سخنان پیامبر «بَلْ قَالُوا» گفتند «أَضْغَاثُ أَحْلَامٍ» اینها خیالات پریشان است، «بَلِ افْتَرَاهُ» یا افترا زده است. یک بار این است که دیوانه است و خیالاتی دارد و اینها را بیان میکند یا شاید اینگونه است که افترا زده است. «بَلْ هُوَ شَاعِرٌ» شاید هم شاعر است، طرف خودش هم نمیداند که چه میخواهد.
علت اینکه این مثال را زدم یادم آمد. کسانی که مخالف بحثهای مذهبی هستند. خودشان یک چیز روشنی ندارند. مثلاً فرض کنید ما یک دیدگاههای دینی داریم و همه ادیان در آن مشترک هستند و غیر ادیان که جهان توسط خداوند خلق شده است. یک عده مخالف این تئوری هستند ولی چیزی هم برای گفتن ندارند. فقط مخالف هستند.
واژه جالبی هست که آدمهایی که مخالف مذهب هستند در عرف بین المللی انگلیسی به آن آتئیست میگویند. در خود این واژه معنی آن مستتر است که اینها حرفی برای گفتن ندارند و فقط حرف تئیستها را قبول ندارند. اگر از آنها بپرسید که جهان چگونه خلق شده است، میگویند شاید اینگونه شده است، شاید آنگونه شده و یا شاید هیچ کدام از اینها نباشد. فقط آن چیزی که تو میگویی نیست. حرف اینها این است که چیزی که تو میگویی به او وحی میشود نیست، یا «أَضْغَاثُ أَحْلَامٍ» است یا افترا است و شاعر است و شعر میگوید. این ادعاهای پراکنده این است که طرف یک چیزی را نمیخواهد قبول کند و دنبال این میگردد که یک چیزی بگوید. ولی واقعیت آن این است که وقتی یک حقیقت یک جایی وجود دارد شما یک چیز مشخصی برای گفتن آن دارید. یک حقیقتی را دیدهاید و میخواهید بیان کنید. یک بار هیچ چیزی را ندیدهاید و میخواهید یک حرفی بزنید، این است که پراکنده گویی خود به خود پیش میآید.
خیلی وقت پیش به یک مناسبتی این حرف را زدم که اگر یک نفر در جلسهای دیر آمد و از او پرسیدی که چه شد دیر آمده است؟ گفت صبح بچه من مریض بود، میآمدم ماشین من هم ایراد داشت، دو یا سه چیز را گفت، یعنی یک چیزی را نمیخواهد بگوید. مثلاً کار داشته و رفته یازار یا یک کاری کرده و خجالت میکشد آن را بگوید، چند تا چیز میگوید. آدم وقتی دیر میکند، یک دلیلی دارد و معمولاً همان را میگوید. کلاً چند حرف زدن غالباً اینگونه است که حرف را تقویت نمیکند. شما چند ایراد میگیرید، معلوم است که حس خودتان هم این است که هیچ کدام از ایرادها، ایرادهای قاطعی نبوده است. یک قضیه است و یک جایی ایراد واضحی دارد و من همان را میگویم. اصلاً وقتی من به ایراد یک قضیه میرسم، بقیه را نمیخوانم که ببینم دیگر چه ایرادهایی دارد.
اینجا ادعاهایی که میبینید خیلی با هم سازگار هم نیستند. مثالی که برای سوره انبیا گفتم، یادم آمدم که قبلاً به چه مناسبت گفتهام. فکر میکنم به این مناسبت گفتم. شما کتابهای ضد مذهبی را همین الان بخوانید، کتابهایی که بر علیه پیامبر نوشته شدهاند. داستانی است که پرندهای میرفت و لک لک را میدید. از گردن او خوشش میآمد و گردن خود را عوض میکرد، بعد درنا را میدید که چه پاهای درازی دارد عوض میکرد، دم طاووس را میدید. آخر کتاب (کتاب داستانهای نقاشی بچهها است) تبدیل به موجودی با دم طاووس و گردن لک لک و پای فلان، یک چیز عجیب و غریبی که بلافاصله هم شکار میشود.
شما کتابهای ضد مذهبی و اسلامی را که میخوانید (واقعاً باور کنید اگر یک مقدار به این موضوع دقت کنید [متوجه میشوید]. یک بار به این منظور از اول تا آخر مرور کنید)، مجموعه حرفهایی که در مورد پیغمبر میزنند [به اینها دقت کنید]. از طرفی یک آدم بسیار باهوشی است، چون یک نهضت اینگونه را رهبری کرده است. یک مقدار جلوتر میروید به یک جای دیگر میرسد آدم بسیار شهوت رانی بوده است. یک ذره جلوتر میروید میبینید که آدم ترسویی است، آن طرفتر میروید میبینید که آدمی است که دچار اسکیزوفرنی هم هست. یارو اسکیزوفرنی دارد در عین حال یک رهبر اجتماعی بزرگ شده است. هیچ آدم اسکیزوفرنیکی میتواند یک انقلاب را تا آخر پیش ببرد؟ در وسط یارو دچار تخیلات میشود و کارهای عجیب و غریبی میکند. [اینها] مجموعه صفاتی [هستند] که، هرجا هر چیزی لازم است یک چیزی میبینند الان این را این شکلی میتوان توجیه کرد [استفاده میکنند].
بحثی که در این مورد مطرح کرده بودم، این بود که اگر یک آدمی ضد مذهب و اسلام صحبت میکند، حداقل او را مجبور کنید که در یک کلام نظر خود را در مورد پیغمبر بگوید. اسکیزوفرنی داشته؟ «اضغاث احلام» داشته؟ فکر میکرد که راست میگوید و صداهایی میشنید یا نه آدم دروغگویی بود؟ دروغگو به این معنا که میدانست به او وحی نمیشود خودش این حرفها را میزد. بالاخره هدف او این بود که به قدرت و شهوت برسد یا نه آدم مصلحی بود. یعنی این دروغ را ساخته بود برای اینکه به مردم کمک کند یا هر چیز دیگری؟ فرضهایی را بگذارید و بگویید یک از آنها را انتخاب کن که تا آخر با او بحث میکنی او هم یک تئوری دارد که باید از آن دفاع کند.
فرض کند اگر گفت اسکیزوفرنیک [بوده است]، شما بگویید ممکن است یک آدم اسکیزوفرنیک شعر بگوید یا کتاب بنویسد و بد هم نباشد، ادبیات سورئالیست تولید کند ولی معمولاً در ادبیات اسکیزوفرنیک (اگر مثالی در بشر توانستید پیدا کنید) صناعت ادبی وجود ندارد، چون آن قسمتها به شدت نتیجه ذهن خودآگاه است و خیلی با حالتهای الهامی اسکیزوفرنیک جمع نمیشود. اگر طرف گفته باشد تئوری من این است که پیامبر اسکیزوفرنیک بود آن وقت من هم در مقابل او ادعاهایی مطرح میکنم. ولی اگر هیچ چیزی نگوید و به اینجا رسید بگوید آدم باهوشی بود، فرض کنید اینها را در حالت اسکیزوفرنیک میگفت، بعد به خودش که میآمد اینها را تغییر میداد. هر چیزی که بگوید هر کسی هر ادعایی بکند راه را برای این باز میکند که من هم میتوانم در مورد آن ادعاهایی بکنم و ادعای او را رد کنم. ولی کسی که هیچ موضع پوزیتیوی ندارد، فقط نگاتیو است و آتئیست است و مخالف این است که اعتقاد به خدا داشته باشیم و موافق چیزی نیست، میگوید من حرفی ندارم فقط میگویم شما غلط میگویید.
هر کسی چنین ادعایی دارد باید یک جوری مجبورش کنید که یک چیز پوزیتیو بگوید وگرنه در بازی او را راه ندهید. بازی تفکر و مباحثه و مجادله و دنبال حقیقت رفتن، مخصوص آدمهایی است که یک چیزی برای گفتن دارند. آدمهایی که فقط نگاتیو هستند، به اصطلاح در بازی نخودی هستند و خیلی آنها را بازی نمیدهیم. الان اگر یک نفر مخالف نظریه کوانتوم است او را در فیزیک بازی نمیدهیم، درست است که میشود یک ایراداتی به نظریه کوانتوم گرفت ولی در بازی فیزیکدانها کسی غیر نخودی است و میتواند بازی کند که اگر مخالف نظریه کوانتوم است، بگوید نظریه او چیست. میشود کنار بنشیند و بگوید به عنوان فیزیکدان این حرف را نمیزنم. خارج از این بازی به عنوان یک آدم نخودی یک چیزهایی میگویم. اشکال ندارد. نخودیها میتوانند حرفهای خود را در حاشیه مطرح کنند. ولی بازی جدی که در فیزیک است بحث بین استرینگ تئوریستها و کسانی که تئوریهای مختلف دارند است، هر کدام یک ایرادها و خوبیهایی دارد. بالاخره با هم در کنفرانسها به عنوان فیزیکدان بحث میکنند. نخودیها را خیلی راه نمیدهند و ممکن است نخودیها برای خودشان مقاله و کتاب بنویسند و خیلی آنها را جدی نمیگیرند تا وقتی که طرف چیز مثبتی برای عرضه کردن ندارد.
اینگونه نیست که فیزیکدان نداند که مکانیک کوانتوم ایرادهایی دارد. من به عنوان یک تئیست ممکن است قبول داشته باشم که فلان برهان خداشناسی یک ایرادی هم شاید دارد، اشکال ندارد، به عنوان یک معتقد هم ممکن است یک ایرادهایی در تئوریهای خود ببینم ولی این غیر از این است که بگویم که چون یک ایرادهایی دارد پس کل آن بر باد است. چون اینجای مکانیک کوانتوم ایراد دارد پس به کلی به آن اعتقاد ندارم پس مکانیک کوانتوم را دور بریزیم و هیچ چیزی هم جای آن نگذاریم. این آرزویی است که واقعاً در انتهای قلب آتئیستها هست که اعتقادی وجود نداشته باشد.
وقتی اعتقادی نیست (اعتقاد از واژه گره زدن و بستن است، دست و پای آدم بسته است. ته آن این است که اگر هیچ اعتقادی نباشد) من میتوانم هر کاری بکنم. اصولاً این نوع برخوردها که حرفهای پراکنده زدن و اینجا ایراد دارد و شاید اینگونه است، اینجور آدمها نباید خیلی جدی گرفته شوند. در بازی نیستند و حالت نخودی دارند.
حرفهایی که اینجا زده میشود، دقیقاً مانند عبارت کوتاه ولی خیلی واضح و روشنی است که از سوره انبیا خواندم. همین حالت را دارد. یعنی یک مجموعه حرفهای پراکنده که با هم خیلی سازگار نیستند «وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ هَذَا إِلا إِفْکٌ افْتَرَاهُ». یک تئوری این است. «إِفْکٌ» [است]، دروغ میگوید. «وَأَعَانَهُ عَلَیْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ» یک عدهای از یک جای دیگری هم آمدند [قرآن را به پیامبر تعلیم دادند]. یک عده میگویند نبوت از طریق سفینههای فضایی [آمده و آنها] یک چیزهایی به پیغمبر گفتهاند. یک تئوری این است که موجودات فضایی آمدند، چند نفر را پیدا کردند و با او حرف میزدند و طرف صدا را میشنید و فکر میکرد طرف خدا است، خود موجودات فضایی هم میگفتند ما خدا هستیم و یک چیزهایی میگفتند و به او شعر یاد میدهند. «إِفْکٌ افْتَرَاهُ وَأَعَانَهُ عَلَیْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ» معلوم نیست چه کسی هستند. معمولاً بحثهایی که یک عده به حالت نفی انجام میدهند در آن پر از ابهام است. قوم آخرون عرب هستند؟ از اقوام حجاز هستند؟ از شام آمدند؟ از امارات اسلامی شام آمدند یا ایرانی هستند؟ بالاخره آدم ادعایی میکند، طبیعی است که در مقابل او ادامه بدهم. «قوم آخرون» چه کسانی هستند؟ از قریش هستند؟ طرف خودش هم میگوید نمیدانم.
با آدمهای ضد مذهبی بحث کنید، اگر خوب با آنها بحث کنید، بیشترین کلمهای که خواهید شنید «نمیدانم» است. جهان چگونه خلق شده است؟ من نمیدانم. منتها معمولاً ادعا این است که نه [فقط] من نمیدانم، بلکه هیچ کس نمیداند و نمیتواند بداند. معمولا یک مقدار هوشمندانهترِ آن اینگونه است. پیغمبر اسکیزوفرنی بود و دروغ میگفت؟ نمیداند. فقط آن چیزی که [پیامبر] میگوید نیست. پیغمبر نیست. بقیه چیزها ممکن است.
اینجا یک قوم آخرونی هستند «وَقَالُوا أَسَاطِیرُ الأوَّلِینَ اکْتَتَبَهَا فَهِیَ تُمْلَى عَلَیْهِ بُکْرَةً وَأَصِیلا» اساطیر اولینی هست که صبح و شبها (روزها که میبینند پیغمبر به قول خودشان در «اَسواق» راه میرود بنابراین آن) لحظههایی که او را نمیبینند، شب و روز، آخر شب و اول روز که در خانه خود است، یک عده برای او املا میکنند اساطیر اولین را و همانها را به ما میگوید.
ادعای دیگر این است «مَالِ هَذَا الرَّسُولِ یَأْکُلُ الطَّعَامَ وَیَمْشِی فِی الأسْوَاقِ». چگونه این آدم رسول خدا است و در بازارها با ما راه میرود و غذا میخورد؟
حضار: اساطیر اولین چه کسانی هستند؟ تصور میکردند اساطیر اولین چه کسانی هستند؟
اساطیر اولین، محتواهایی مانند آدم و حوا [هستند]. پیامبر داستانهایی نقل میکند در مورد نوح که کشتی او غرق شد. اینها قبلاً یک چیزهایی شنیدهاند از طریق یهودیها (در منطقه بین النهرین داستان نوح خارج از متون یهودی وجود داشت در گیلگمش و جاهای دیگر اشاره میشود). بالاخره اینها داستانهای قدیمی هستند که اساطیر اولین هستند. چندین بار در قرآن این ذکر میشود که در مقابل پیامبران این ادعا وجود داشت که اینها اساطیر هستند چون بعضی از حقایقی که اتفاق افتاده است از گذشته نقل میشد، کنارش چرندیات هم به صورت اسطوره نقل میشد، اینها هم تشخیص نمیدهند.
داستان نوح مشابههایی در جاهای دیگر دنیا دارد. یکی ممکن است راست باشد. این برای آنها قابل تشخیص نیست. من خودم که الان به داستان نوح اعتقاد دارم به دلیل اعتقاد من به قرآن است وگرنه ممکن بود احساس من این باشد که این هم یک داستانی است. داستان رستم دستان هم یک داستانی است. داستان اصحاب کهف یا داستان ذوالقرنین اینها خیلی شبیه اساطیر هستند. در ابتدای سوره کهف میخوانید که صراحتاً گفته میشود انگار میخواهیم چیزهای عجیبی نقل کنیم در دنیا اتفاقهای عجیبی افتاده است و اگر نقل شوند من با تخیلات اساطیری ممکن است راحت نتوانم فرق بگذارم. البته بعضی از داستانهای اساطیری غیرممکن است اتفاق بیفتند (یک مجموعه از داستانهای اساطیری غیرممکن هستند). بعضیها عجیب هستند و غیرممکن نیستند که [مثلا] یک پهلوانی یک گورخر را در یک وعده بگیرد و بخورد. رستم سوار اسب نمیتواند بشود چون کمر همه اسبها میکشند، شاید یک آدم دو متر و نیمی دویست سیصد کیلویی هم یک روزی به وجود آمده باشد و این غیرممکن نیست. [بلکه صرفا] عجیب است.
اگر در قرآن چنین چیزی آمده بود، ما به دلیل اعتماد به قرآن [آن را قبول میکردیم]. مثل این است که درستی قرآن از یک جایی به من ثابت شده، نتیجه آن این است بعضی از چیزهای عجیبی که در آن نقل شده است را من باور میکنم. ولی اگر درستی قرآن به عنوان کتابی که از طرف خدا آمده است برای من ثابت نشده بود، من داستان اصحاب کهف را باور نمیکردم. اگر یک جایی غیر از وحی آمده بود فکر میکردم جزو اساطیر است. یک آدمهایی سیصد سال در غار بخوابند و بیدار شوند به نظر چیز خیلی عجیبی میآید.
اتفاقهای معجزه آسایی در جهان افتاده است. بعضی از اتفاقاتی که افتاده است منشأ بعضی از اساطیر هستند. یعنی اساطیر روی اتفاقهای واقعی سوار شدهاند. یک اتفاقی اول افتاده است بعد آن را با تخیل خود شرح و بسط دادهاند. بنابراین این ادعا که چیزهایی در قرآن آمده است، مخصوصا داستانها و حرفهایی که درباره معاد زده میشود که یک روزی همه شما دوباره زنده میشوید، این هم چیز خیلی عجیب و غریبی است. به نظر میآید به عجیب بودن بعضی از داستانهای اساطیری است و در حد غیرممکن است. اینکه همه آدمهایی که مردهاند، یک روزی از خاک بیرون بیایند و دادگاه تشکیل شود. وقتی به نبوت باور ندارند، احساس آنها این است که اینها همه داستانهای عجیب و غریبی هستند. اساطیر اولین یعنی این حرفها را قبلاً هم یک عدهای گفتهاند، در دهانها هست. پیغمبر که برای اولین مسئله بهشت و جهنم را مطرح نمیکند. این حرفها را شنیدهاند و باور نمیکردهاند و به نظرشان شبیه بقیه اساطیر است. شاید رستم برای آنها تا بهشت و جهنم قابل باورتر است.
حضار: این اساطیر اولین در صبح و شام چه اتفاقی میافتد؟ وحی میشود؟ از کجا نوشته شود؟ فاعل و مفعول را متوجه نمیشوم.
نکته این است که مجهول است اگر از خودشان هم بپرسید خیلی تئوری روشن ندارند مانند «وَأَعَانَهُ عَلَیْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ» که معلوم نیست قوم آخرون کیست. مجهول است میآیند و میگویند یک جوری این اساطیر اولی به او گفته میشود. در آن لحظههایی که نمیبیند، اتفاقی برای او میافتد به جایی میرود.
چرا غذا میخورد؟ چرا در بازارها راه میرود؟ «لَوْلا أُنْزِلَ إِلَیْهِ مَلَکٌ فَیَکُونَ مَعَهُ نَذِیرًا» چرا یک فرشتهای همراه او نازل نشده است. همینجور هی بدتر و چرندتر میشود. «أَوْ یُلْقَى إِلَیْهِ کَنْزٌ أَوْ تَکُونُ لَهُ جَنَّةٌ یَأْکُلُ مِنْهَا» این را احتمالاً یک آدم خیلی خنگِ آنها گفته است. ایراد این است که چرا گنجی همراه خود ندارد یا باغی ندارد که از آن بخورد. باغ ندارد از آن بخورد. ایده او چیست؟ مشکل کجاست که چرا پیغمبر باغی ندارد؟ «وَقَالَ الظَّالِمُونَ إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلا رَجُلا مَسْحُورًا» «جادو شده بودن» هم یکی از ادعاها است. یا به او اساطیر را میگویند یا اینگونه است یا آنگونه است یا سحر شده است. من همه را نمیخوانم، صرفا چند ادعای پراکنده که اینجا گفته میشود را میخوانم. «انْظُرْ کَیْفَ ضَرَبُوا لَکَ الأمْثَالَ فَضَلُّوا فَلا یَسْتَطِیعُونَ سَبِیلا» تقریباً اینجا جوابی داده نمیشود به غیر از یک مورد که میگوید «قُلْ أَنْزَلَهُ الَّذِی یَعْلَمُ السِّرَّ». تقریباً هیچ جا پاسخی داده نمیشود و آن مورد هم پاسخ آن ادعا نیست. تکرار ادعای خود پیغمبر است.
«انْظُرْ کَیْفَ ضَرَبُوا لَکَ الأمْثَالَ فَضَلُّوا فَلا یَسْتَطِیعُونَ سَبِیلا (۹) تَبَارَکَ الَّذِی إِنْ شَاءَ جَعَلَ لَکَ خَیْرًا مِنْ ذَلِکَ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الأنْهَارُ وَیَجْعَلْ لَکَ قُصُورًا (۱۰)» از اینجا به قیامت وصل میشویم. ادعایی که میگوید این چرا باغ ندارد، میگوید «تَبَارَکَ الَّذِی إِنْ شَاءَ جَعَلَ لَکَ خَیْرًا مِنْ ذَلِکَ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الأنْهَارُ» ادعای او را جواب میدهد. انگار در همین دنیا است ولی این صفت مسئله «جنات تجری من تحت الانهار» ما میدانیم که وصف به بهشت است. یک جوری از ادامه همین مکالمهها منتقل میشویم به بهشت و جهنم. ما میدانیم خداوند (جنتی را که دوست دارند در این دنیا ببینند پیغمبر دارد) نه که جنت [بطور مفرد، بلکه] «جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الأنْهَارُ» را به پیغمبر و همه مومنین خواهد داد، «وَیَجْعَلْ لَکَ قُصُورًا» به جای صندوقچه گنج، قصرهایی به پیغمبر خواهد داد. در همین دنیا هم میتوانست بدهد. این واژهها زمینه را آماده میکند برای اینکه وارد صحنههای قیامت شویم، صحنههایی که آدمهایی که این حرفها را میزدند آنجا عذاب میشوند و مورد بازخواست قرار میگیرند.
اینکه از اینجا تا آخر این قطعه که خواندم، این را [یک] قطعه بگیریم، بعد بگوییم بقیه بحث بهشت و جهنم است [به نظر من درست نیست]. ادامه را که میخوانید قسمتی که بحث جهنم شروع میشود، این ادعاها دوباره تکرار میشوند. از لحاظ ادبی این مانند این است که شما یک فیلم درست کنید یا یک قطعه ادبی بنویسید وضع این دنیای آدمها که چه حرفهای باطلی میزدند و چطور رفتار میکردند را نشان بدهید، بعد انگار flash-forward است که چه بلایی سرشان میآید. دوباره به عقب برگردید یک لحظه نشان بدهید که اینها چه میگویند، دوباره به جلو بروید و نشان دهید که چه اتفاقی برای آنها میافتد. فکر میکنم خوب است کل اینها را یک قطعه در نظر بگیریم. قطعهای که این دنیا و آن دنیا را انگار کنار هم میگذارد وگرنه مجبور میشویم بگوییم این یک قطعه است این قطعه جهنم است دوباره یک قطعه مشابه این است. شما یک جوابی در مورد حرفهایی که اینجا میزدند را وسط آیات جهنم میشنوید. بنابراین شما یک رفت و برگشتی بین این ادعاها و عواقبی که این ادعاها برای این آدمها به دنبال دارد در این قطعه نسبتاً بزرگ که خیلی ادامه پیدا میکند میبینید. تا جایی که آیات مربوط به توحید شروع میشود شما به طور مداوم این رفت و برگشت را بین زمان حال و حرفهایی که اینها میزنند و توصیف آخرت دارید. حداقل تا آیه ۳۴ چنین چیزی ادامه دارد که بعد یک قسمتی از تاریخ انبیا میآید.
حضار: در مورد این قشر که گفتید حرفهای نامربوط میزدند که چرا گنج و باغ ندارد به نظر شما این با ذهنیت قبلیشون که اولاً یک نفر آمده است و خودش را فرستاده آسمانها و زمین میداند و تبعاً با خودشان میگویند حال که با خدا در ارتباط است، حتماً از آن گنج هم نصیبی برده است یا در گذشته شاهها که به قدرت میرسیدند …
مطمئناً دلیلی که طرف میگوید این است اینقدر برای او گنج و ملک داشتن مهم است که فکر میکند اگر خدا به یک نفر لطف کرده است حتماً باید این چیزها را به او بدهد، منتها حرف من این است که خیلی سخیف است. کسی که فرق بین پیغمبر و پادشاه را نمیفهمد، فرق بین معنویت و چیزهای مادی را نمیفهمد، خیلی عقب افتاده است.
حضار: وضعیت فعلی ما که عقب افتاده نیستیم [هم ظاهرا همینطور است]. الان یک نفر اگر با ظاهر ناآراستهای حرفی بزند، او را تحویل نمیگیریم و ترجیح میدهند اعتنا نکنند.
بله ولی این را نمیگویند که تو چه میگویی یا لباس تو مد قدیم است، کسی این حرف را نمیزند. پیشرفته بودن این است که در ظاهر یک چیزهایی در این حد ابلهانه را به زبان نمیآورند. ولی طرف دارد این حرف را میزند. حرف این است که خداوند وحی کرده است، این پیغمبر خدا است و حرف طرف این است که تو چرا باغ نداری. تقریباً شبیه جوک است. من الان یک فرضیه فیزیکی بگویم در کنفرانس یکی بگوید تو سند ملکی با خودت آوردهای؟ ملک داری؟ همه فکر میکنند طرف دیوانه است یا جوک میگوید. خیلی حرف پرتی است.
حضار: مسئله جایگاه اجتماعی است.
مسئله پیامبر جایگاه اجتماعی نیست و جایگاه معنوی است.
حضار: در قرآن است که میگوید از پیامبر تبعیت کنید
تبعیت به عنوان پادشاه نیست، به عنوان فرد معنوی است. دقیقاً نکته همین است. پرت و پلا بودن آن این است که پیغمبر نمیگوید خداوند به من پادشاهی داده است [که] بعد بگویند که ملک تو كجا است یا سربازهای تو کجا است. الان بگویند خداوند من را به عنوان پادشاه فرستاده است، وقتی طالوت را به عنوان پادشاه معرفی میکنند (مَلِک شود) «زادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ» آنجا موضوعیت دارد که چرا تو را پادشاه کردند. قوی است و علم او زیاد است. فرض کنید علم چیزهای نظامی بلد است. طبیعی است که به پادشاه بگوییم ویژگیهای این دنیایی تو را پادشاه کرده است. ادعا ادعای نبوت است و یک ادعای کاملاً معنوی است. خداوند به من وحی کرده است و من را فرستاده است تا شما را هدایت کنم، حرفهای من را گوش بدهید چون حرفهای من درست است. تنها نکتهای که در مورد پیغمبر حرف منطقی است، این است که حرفهای خود را بزن که ما ببینیم درست یا غلط. اینکه باغ داری یا گنج داری یا نداری تقریباً شبیه همانی است که یک نفر از مدعی یک تئوری جدید سند ملکی بخواهد.
حضار: البته حرف من این نیست که آنها به درستی اعتراض میکردند
من میدانم که منظور شما این نیست، شما میخواهید بگویید آنقدر هم خنده دار نیست. به نظر من حرفهایی که از اول زده میشود، آخری از همه پرتتر است. فقط حُسن آن این است که در جواب او یک آیهای میآید که یک لولای خوبی است که روی آن به سمت توصیف جهنم و بهشت میچرخیم. در کنه آن همه حرفها اینقدر سخیف هستند ولی آخری شاید سخیف بودن آن تابلو است و همه میفهمند.
حضار: شاید اینگونه است که پیغمبر وعده بهشت و جنات را میدهد، میگویند چرا یک مقدار از آن جنت را در این دنیا نداریم. شاید چنین ادعاهایی گفته میشود اگر آن دنیا را به صورت مادی تصور کند و وعدههایی که پیامبر به او میدهد با همین توصیفاتی که است همین مادیات را در این دنیا انتظار دارد.
بالاخره حرف پرتی است. آیا ربط دارد به اینکه پیامبر وعده جنات میدهد یا خیر اگر هم اینگونه باشد حرف کاملاً [پرتی است]. حرف پیامبران این است که شما در این دنیا که محل آزمایش است کارهای خوب کنید که در جای دیگری ثمر آن را ببینید، مگر کسی گفته اینجا کارهای خوب کنید که خدا همینجا به شما باغ میدهد؟
از لحاظ ادبی از اینجا منتقل میشویم به این پاسخ که اگر خداوند بخواهد میتواند همینجا جنات بدهد «وَیَجْعَلْ لَکَ قُصُورًا» بعد میگوید «بَلْ کَذَّبُوا بِالسَّاعَةِ وَأَعْتَدْنَا لِمَنْ کَذَّبَ بِالسَّاعَةِ سَعِیرًا» تا یک جایی این سوره این شکلی پیش میرود. صحنههایی از قیامت و عذاب شدن اینها، همینهایی که این حرفها را میزدند، بعد دوباره برگشتن به همین ادعاها و دوباره برگشتن به آن دنیا. مانند یک تدوین موازی بین دو صحنهای که همینجور پیش میرود. این ادعاها قطع نمیشود و همینطور تا خیلی جاها باقی میماند، خود اعاها یا پاسخهایی که به آن داده میشود.
من قرار بود بیشتر قطعهبندی بگویم، فکر میکنم یک مقدار بیش از این گفتم، ادامه میدهم و جزئیات را برای جلسه آینده میگذاریم. یک مجموعه آیاتی میآید از آیه ۱۱ (حداقل) تا آیه ۱۹ که میگوید «فَقَدْ كَذَّبُوكُمْ بِمَا تَقُولُونَ فَمَا…» کسانی که شما به عنوان شرک به آنها مراجعه میکردید شما را تکذیب کردند. آیه ۱۹ که تمام میشود میگوید «وَمَا أَرْسَلْنَا قَبْلَكَ مِنَ الْمُرْسَلِينَ إِلَّا إِنَّهُمْ لَيَأْكُلُونَ الطَّعَامَ وَيَمْشُونَ فِي الْأَسْوَاقِ» این پاسخ یکی از حرفهایی است که در ابتدا زده شد. این ادعاها بود که چرا او غذا میخورد و در بازارها راه میرود.
«وَجَعَلْنَا بَعْضَكُمْ لِبَعْضٍ فِتْنَةً أَتَصْبِرُونَ وَكَانَ رَبُّكَ بَصِيرًا وَقَالَ الَّذِينَ لَا يَرْجُونَ لِقَاءَنَا لَوْلَا أُنْزِلَ عَلَيْنَا الْمَلَائِكَةُ أَوْ نَرَى رَبَّنَا» یکی از آن ادعاها پاسخ داده میشود و حرف دیگری از آنها نقل میشود «لَقَدِ اسْتَكْبَرُوا فِي أَنْفُسِهِمْ وَعَتَوْا عُتُوًّا كَبِيرًا» دوباره «يَوْمَ يَرَوْنَ الْمَلَائِكَةَ» شبیه همان اتفاقی که آنجا افتاد حرف از «جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ» شد. اینجا میگوید حرفشان این است که چرا ملائکه را نمیبینیم. میگوید روزی که شما ملائکه را ببینید (دوباره منتقل میشوید به اینکه) آن روز روز جزا است. «يَوْمَ يَرَوْنَ الْمَلَائِكَةَ لَا بُشْرَى يَوْمَئِذٍ لِلْمُجْرِمِينَ وَيَقُولُونَ حِجْرًا مَحْجُورًا وَقَدِمْنَا إِلَى مَا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنَاهُ هَبَاءً مَنْثُورًا أَصْحَابُ الْجَنَّةِ» درباره جنت صحبت میشود. این حرفها «وَيَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَى يَدَيْهِ يَقُولُ يَا لَيْتَنِي اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلًا» اینها در آن دنیا گفته میشود. حرفهای این آدمها در آن جهان، وقتی که منتقل میشوند و ملائکه را در روز و جایی که نباید ببینند میبینند. «يَا وَيْلَتَى لَيْتَنِي لَمْ أَتَّخِذْ فُلَانًا خَلِيلًا لَقَدْ أَضَلَّنِي عَنِ الذِّكْرِ بَعْدَ إِذْ جَاءَنِي وَكَانَ الشَّيْطَانُ لِلْإِنْسَانِ خَذُولًا » تا اینجا یک رفت و برگشت انجام شده است. برگشتیم یکی از شبهات پاسخ داده شد و چیز دیگر گفته شد و دوباره صحنههایی از قیامت است دوباره تا انتهای آیه ۲۹ است. از آیه ۳۰ حداقل تا دوباره به زمان حال هستیم و برگشتیم.
۲-۲-۲ مهجور بودن قرآن در بین مسلمانان
«وَقَالَ الرَّسُولُ يَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي اتَّخَذُوا هَذَا الْقُرْآنَ مَهْجُورًا » به نظر میآید این درباره آدمهایی است که مومن هستند این حرف گفته میشود. بارها به دلایلی به این آیه ارجاع دادم در بحثها، این آیه وحشتناکی است چون مومنین زمان پیامبر خیلی خیلی مشغول به قرآن بودند و پیغمبر این حرف را میزند. یک مقدار ادعای عجیبی است اگر یک نفر بگوید منظور پیغمبر عمل مومنین در آینده است. چیزی که از این آیه فهمیده میشود این است که پیامبر از مهجور بودن قرآن در زمان خودش به خداوند شکایت میکند.
من فکر میکنم یک دفعه به این روایت اشاره کردم که در بعضی از این (فکر میکنم قبلاً هم این حرف را زدم بعضی از) روایتها مهم نیست که صحیح یا ناصحیح باشند چیزی که آدم باید از آن بفهمد فهمیده میشود. یکی از مَحالِم نسبت داده شده به حضرت علی (ملاحم یعنی چیزهایی که در آینده است و پیشگوییهایی که حضرت علی کرده است که آخرالزمان چه میشود)، در یکی از این پیشگوییها اینگونه آمده است که حضرت علی میگوید کار مسلمین به جایی میرسد که شما وقتی صبح در کوچه و خیابانها راه میروید صدای قرآن را از منازل نمیشنوید که مردم مشغول قرائت قرآن هستند. مگر میشود کار به جایی برسد که مردم صبح مشغول به قرآن نباشند؟ مهم نیست که این را حضرت علی گفته است یا خیر،این یعنی در آن زمان این پدیده کاملاً وجود داشت و بسیار عجیب بوده است. ملاحم را اگر کسی ساخته، خواسته که حرف عجیب بزند که مردها لباس زنانه میپوشند، زنها لباس مردانه میپوشند. ملاحم اینگونه است که حرفهای عجیب و غریب میزدند. بالاخره این ثابت میکند که در آن دوران این خیلی حرف عجیبی است که یک روزی برسد مسلمین هر روز صبح قرآن نخوانند و از همه منازل صدای قرآن نیاید. این مردم هستند که پیغمبر شکایت میکند که قرآن بین آنها مهجور است «وَقَالَ الرَّسُولُ يَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي اتَّخَذُوا هَذَا الْقُرْآنَ مَهْجُورًا» و حقیقتاً هم از قرائت قرآن مهجور بودن بر نمیآید.
مثلاً در یک لول بالاتر بروید ببینید چقدر تفسیر درباره قرآن نوشته شده است. مجموع متونی که درباره قرآن در ۱۴۰۰ و خردهای سال نوشته شده است را جمع کنید و تقسیم کنید به کل متونی که مسلمین نوشتند ببینید چه چیز وحشتناکی در میآید. یک اپسیلون در میآید. اگر واقعاً همه مومنین و مسلمین اعتقادشان این است که این وحی است، مجموع متونی که نوشته شده است باید بزرگتر از یک دوم در بیاید. باید مشغول قرآن باشند. این گنجی است که به آنها داده شده است و باید تمام مدت در فکر فهمیدن آن باشند، اطراف آن ادبیاتی به وجود بیاورند، ولی عملاً میبینید که اینطور نیست.
یک صحنههایی از قیامت میآید و دوباره به زمان حال بر میگردیم با این آیه که شکایت پیغمبر به خداوند که قومش قرآن را مهجور قرار دادند «وَكَذَلِكَ جَعَلْنَا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا مِنَ الْمُجْرِمِينَ وَكَفَى بِرَبِّكَ هَادِيًا وَنَصِيرًا وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْلَا نُزِّلَ عَلَيْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً وَاحِدَةً» دوباره یک ادعای دیگر. مشکل این است که چرا قرآن یک دفعه به او نازل نمیشود و چرا کم کم نازل میشود. خیلی بامزه است نکته ادعای او جنبه چه دارد؟ بامزه است فهمیدن اینکه چه چیزی در ذهن طرف بود که به نظرش اشکال میرسید جالب است.
موضوع این است که [صرفا] میخواهد یک چیزی بگوید. واقعیت این است. طرف یک چیزی باید بگوید برای اینکه نپذیرد و خودش و دیگران را قانع کند که منطقی در رفتارش است. تحت فشار است و چنین چیزهایی از او صادر میشود «وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْلَا نُزِّلَ عَلَيْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً وَاحِدَةً كَذَلِكَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤَادَكَ وَرَتَّلْنَاهُ تَرْتِيلًا» این را مستقیماً همانجا خداوند جواب میدهد «لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤَادَكَ» دوباره «وَلَا يَأْتُونَكَ بِمَثَلٍ إِلَّا جِئْنَاكَ بِالْحَقِّ وَأَحْسَنَ تَفْسِيرًا الَّذِينَ يُحْشَرُونَ عَلَى وُجُوهِهِمْ إِلَى جَهَنَّمَ أُولَئِكَ شَرٌّ مَكَانًا وَأَضَلُّ سَبِيلًا». یک بار دیگر به زمان حال میرویم و یک جمله که عاقبت اینها در جهنم چه میشود میشنویم.
۳-۲-۲ تاریخ انبیا
بعد یک قطعه خیلی مشخصی که مرور تاریخ انبیا است به کسانی که مقابل آنها بودند و چه حرفهایی میزدند و چه کاری میکردند و عاقبت آنها چه شد از آیه ۳۵ با ذکر حضرت موسی شروع میشود و بعد یک چندتا از پیامبران نامبرده میشوند تا انتهای آیه ۴۰ «بَلْ کَانُوا لا یَرْجُونَ نُشُورًا» دوباره «وَإِذَا رَأَوْکَ إِنْ یَتَّخِذُونَکَ إِلّا هُزُوًا أَهَذَا الَّذِی بَعَثَ اللَّهُ رَسُولا» حرف جدید این است وقتی تو را میبینند میگویند «یَتَّخِذُونَکَ إِلا هُزُوًا» تو را مسخره میکنند «أَهَذَا الَّذِی بَعَثَ اللَّهُ رَسُولا» معلوم نیست به چه چیز پیغمبر اشاره میکنند؟ به قول ایشان لباس او است یا جثه او است؟ نمیدانم. این پیغمبر است که خدا مبعوث کرده است. این خیلی جمله جالبی است «إِنْ کَادَ لَیُضِلُّنَا عَنْ آلِهَتِنَا لَوْلا أَنْ صَبَرْنَا عَلَیْهَا» نزدیک بود ما را گمراه کند از بتهایی که میپرستیدیم، اگر صبر نمیکردیم و بردباری پیشه نمیکردیم نزدیک بود ما را گمراه کند، خیلی حرف قشنگی است.
یک بار من از یک نفر شنیدم گفت یک فیلمی است که (در آن، به نظر میآید این هم در جلسات گفته شده است، بامزه است و) شباهتی به این آیه دارد و بد نیست. یک عده راهزن به یک شهری حمله میکنند که بانک آن را بزنند و همه مردم هم فرار کردهاند و کلانتر هم فرار کرده است (فیلم وسترن است). همه فرار کردهاند و رفتهاند و یک بانکداری است که مقاومت میکند، تک و تنها در بانک است و آنها تیراندازی میکنند و او هم تیراندازی میکند تا اینکه آخرش نمیدانم چه میشود، کشته میشود یا موفق میشود. شخصی که برای من نقل کرد گفت این فیلم یک جایی بامزه است، یکی بر میگردد به دیگری میگوید این چرا این کار را میکند این پول که برای خودش نیست الان برود مشکلی پیش نمیآید. آن یکی هم با حالت حکیمانهای میگوید «بعضیها اینگونه هستند دیگر». شنیدن یک دیالوگ دو آدم خنگ و عقب افتاده که در مورد آدم خوبی حرف میزنند [جالب است]. مثل این است که شما بگویید خب طرف منگول است دیگر، بعضیها اینگونه هستند.
دو نفر با هم حرف میزنند و میگویند اگر مقاومت نمیکردیم نزدیک بود ما را گمراه کند. دو آدم عقب افتاده کلی خوشحال هستند که خدا را شکر که حرفهای او را گوش نکردیم و نزدیک بود گمراه شویم. آیهای است در یک جای وحشتناک میگوید «إِن هَذَآ إِلَّا سِحر يُؤثَرُ» قرآن را شنیده بود و گفت این سحری است که اثر میکند. روی او اثر گذاشته بود ولی از خودش دور میکند و اعتراف میکند که دو آیه از قرآن شنیده است تکانی خورده است ولی بلافاصله الحمدالله فهمید که سحری بوده است و به او اثر میکرد. این آیه جالبی است دیالوگ بین آدمهای منگول را آدم بشنود بد نیست.
۴-۲-۲ علت اصلی ادعاهای مخالفین پیامبر
«وَسَوْفَ یَعْلَمُونَ حِینَ یَرَوْنَ الْعَذَابَ مَنْ أَضَلُّ سَبِیلا أَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ» به نظر من این پایان این قطعه است. قطعه پیچیدهای که رفت و برگشت زمان حال، حرفهایی که اینها میزنند و عاقبت آنها در آن وجود دارد و پایان حرفی که اینها میزنند «أَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ أَفَأَنْتَ تَکُونُ عَلَیْهِ وَکِیلا» پایان آن این است که همه اینها از روی هوی و هوس است، میلهایی در آنها وجود دارد که این حرفها را میزنند. یک اصطلاحی در زبان فارسی است و اصطلاح سخیفی است، ولی میگویند طرف از روی بخار معده صحبت میکند. این حرفها و همه چیزهایی که میگویند تبعیت از هوی است اینگونه نیست که طرف مشکل منطقی دارد که چرا قرآن «جمله الواحده» نازل نمیشود. هوی نفس است. نمیتواند بپذیرد. میل ندارد بپذیرد. یک جایی که عصبانی هستند طرف میگوید «وَإِذَا قِیلَ لَهُمُ اسْجُدُوا لِلرَّحْمَنِ قَالُوا وَمَا الرَّحْمَنُ أَنَسْجُدُ لِمَا تَأْمُرُنَا وَزَادَهُمْ نُفُورًا» یارو ابوسفیان است نمیتواند پیرو پیغمبر شود. کسی از قیبله دیگری است و نمیخواهد. پیغمبر حرفهایی میزند و میگوید آدمهای اینگونه باشید، این کار را نکنید و اینها نمیخواهند بپذیرند و مخالف با هوی نفس آنها است، تمایلات آنها اجازه نمیدهد که بپذیرند.
باور کنید هیچ چیز جدیدی در مورد آتئیسم مدرن هم وجود ندارد و[صرفا] نمیخواهند یک چیزی را بپذیرند. هزار حرف میزنند و ادعاهای عجیب و غریب دارند و تئوریهای جدید میآورند. ولی واقعیت نهایی آن همین است. همه چیزهایی که شنیدید این است که «أَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ أَفَأَنْتَ تَکُونُ عَلَیْهِ وَکِیلا» دیدی کسی که پیرو میل خودش است؟ میتوانی برای چنین کسی وکیل باشی؟ «أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَکْثَرَهُمْ یَسْمَعُونَ أَوْ یَعْقِلُونَ» فکر میکنی حرفهایی که میزنی اینها میشنوند و تعقل میکنند. «إِنْ هُمْ إِلا کَالأنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلا» نیست مگر اینکه اینها مانند چهارپایان هستند این پایان بحث است.
خیلی از حرفهایی که زده شد به یک معنایی جواب داده نشد. واقعاً گاهی جواب ندادن به یک سری چیزها بهتر است تا اینکه جواب بدهید. برای اینکه شما یک چیز خیلی پیش پا افتاده را جواب بدهید و طرف دوباره حرف بزند [و همینطور ادامه پیدا کند، بحث به جایی ختم نمیشود]. همه چیز را میشود پیچیده کرد طوری که یک آدمی که یک مقدار مشکل داشته باشد و خوب ذهن او کار نکند به نظرش میآید که اینجا واقعاً یک مشکلاتی است. گاهی اگر بشود و امکانش باشد آدم از بعضی حرفهایی که زده میشود بدون پاسخ بگذرد و پاسخ کلی بدهد و وارد جزئیات نشود بهتر است. آیه ۴۳ و ۴۴ در پایان این قسمت، قسمتی که با ادعاهای مخالفین نبوت پیغمبر، ادعاهایی که درباره قرآن و نبوت پیغمبر است مطرح شد، کُنْه این ادعاها و حرفها از کجا در میآید و واقعیت چیست، اینکه اینها تبعیت از هوا میکنند مانند چهارپایانی که میچرند و یک نفر مزاحم آنها شده است ممکن است یک «بع بع»ی کنند و میل دارند دوباره شروع به چرا کردن کنند و یک آدمی مانند پیغمبر مانع چرا است. خلاصه یک چیزهایی میگویند، هر جملهای که میگویند دوباره سر خود را پایین میکنند و شروع به خوردن علف دنیا میکنند. موضوع این است که چسبیدهاند به دنیا و میل به دنیا دارند و حرفهای آخرت و توحید با وجود آنها سازگار نیست.
پس میشود گفت که یک قطعه بلندی داریم از آیه ۴ شروع میشود و تا آیه ۴۴ است و یک مقدار حالت نمایشی دارد یعنی رفت و برگشت در آن است. خوب نیست این را به تکههای کوچک تقسیم کنیم. کل آن قطعه منسجمی است که با این آیات تمام میشود.
۳-۲ قطعه سوم: آیات توحیدی
یک مجموعه آیه اینجا است که نسبتاً طولانی است که آیات توحید این سوره هستند، آیات قابل بحثی هم هستند از این جهت بعضی از نکاتی که در آن است تقریباً هیچ جای قرآن به عنوان آیات توحیدی نیامده است. اشاره به شب و روز و بعضی از چیزها همه جا هست ولی بعضی از نکات، آیات توحیدی به این معنا که آیات در طبیعت به آن اشاره میکند. در وسط آن برگشتی به مسئله وحی است با استفاده از تمثیل باران. قصد من این نبود که خیلی وارد جزئیات شوم فکر میکردم ظرف نیم ساعت تا سه ربع تا ته سوره برویم و برگردیم از اول یک مقدار با دقت شروع به صحبت کردن کنیم. نمیخواهم آیات را یکی یکی بخوانم که به چه آیات الهی اشاره میشود (که به همان معنایی که در سوره قبل که در مورد آن صحبت میکردیم، سوره شعرا) این آیاتی که به آن اشاره میشود آیات رحمانی هستند، جلوههای خداوند در طبیعت هستند. از این جهت میگویم که یک دفعه در پایان این قطعه ۴ بار شما نام رحمان را میشنوید و در پایان قطعه و شروع قطعه انتهایی سوره به طور فشرده ۴ بار نام رحمان میآید که این هم خودش از لحاظ لفظی خیلی جلب نظر میکند.
اینجا که حرف از باران میشود «وَهُوَ الَّذِی أَرْسَلَ الرِّیَاحَ بُشْرًا بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ وَأَنْزَلْنَا مِنَ السَّمَاءِ مَاءً طَهُورًا لِنُحْیِیَ بِهِ بَلْدَةً مَیْتًا وَنُسْقِیَهُ مِمَّا خَلَقْنَا أَنْعَامًا وَأَنَاسِیَّ کَثِیرًا وَلَقَدْ صَرَّفْنَاهُ بَیْنَهُمْ لِیَذَّکَّرُوا فَأَبَى أَکْثَرُ النَّاسِ إِلا کُفُورًا وَلَوْ شِئْنَا لَبَعَثْنَا فِی کُلِّ قَرْیَةٍ نَذِیرًا» یک دفعه وسط حرف زدن در مورد اینکه باران را میفرستیم برای مردم که رحمت همه جا برسد و تقسیم شود میگوید اگر میخواستیم «لَبَعَثْنَا فِی کُلِّ قَرْیَةٍ نَذِیرًا فَلا تُطِعِ الْکَافِرِینَ وَجَاهِدْهُمْ بِهِ جِهَادًا کَبِیرًا» وحی یک جوری مانند باران است. نزول وحی از لحاظ معنوی مانند نزول رحمت از آسمان است که به همه جا تقسیم میشود. در مورد باران چیزی که اینجا گفته میشود انگار این شکلی است. بارانی که حالت رحمانی دارد به همه میرسد یک جوری به همه درختها و مردم میرسد ولی اینگونه نیست که وحی هم به همان طریق مانند باران به همه جا برسد. وحی انگار گزیدهتر در زمین توزیع میشود. این جای بحث دارد فقط میخواهم بگویم وسط این آیات توحیدی یک بار به مسئله نبوت بر میگردیم به دلیل شباهتی که بین باران و وحی برقرار میشود. می شود گفت اگر حرف از آیات توحیدی است ۱۰ آیه است ۴۵ تا ۵۴ یک مجموعه آیات توحیدی است که اصولاً به طبیعت اشاره میکنند با این قسمتی که وسط آنها است.
۴-۲ قطعه چهارم: عکسالعمل در برابر دعوت به توحید
یک قطعه دیگری است قبل از اینکه موضوع «عباد الرحمن» گفته شود که قطعه پایانی سوره است. یک قطعه از آیه ۵۵ تا ۶۲ است که فکر میکنم خوب است این را جدا کنیم. در قرآنی که من در دست دارم مثلاً موضوعهای مختلف را با رنگهای مختلف نشان میدهد، از اول آیات توحیدی و عبادالرحمن را یک رنگ زده است ولی به نظر من یک مقدار مرز خیلی روشنی وجود دارد که بهتر است دو قطعه کنار هم نگاه کنیم.
یک نکتهای که آقای عبدالعلی بازرگان به آن اشاره کرده است که اشاره خوبی است. بعضی از جاها در قرآن وقتی آیات واضح توحیدی گفته میشود، چون حالت اتمام حجت دارد. یعنی اگر یک نفر عنادی نداشته باشد مثلاً با شنیدن یک سری عقاید باید ایمان بیاورد. ایشان مثال آیت الکرسی را میزنند. یک سری آیات توحیدی گفته میشود، بعد یک آیهای میآید و میگوید «لا اکراه فی الدین». میخواهید بپذیرید یا نپذیرید. چیزی که در این قطعه غلبه دارد، عکس العمل آدمها در مقابل پذیرش توحید است و بیشترین چیزی که تکرار میشود میخواهند بپذیرند یا نپذیرند. به قول آقای عبدالعلی بازرگان این قسمت تأکید روی اختیار بشر است. مثل اینکه میگوید حقایق را ما روشن کردیم یک نفر میتواند بپذیرد [یا نه]. چند جا این حالت است مثلاً «وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلا مُبَشِّرًا وَنَذِیرًا قُلْ مَا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلّا مَنْ شَاءَ أَنْ یَتَّخِذَ إِلَى رَبِّهِ سَبِیلا» اجری نمیخواهم هر کسی میخواهد به سمت پروردگارش یک راهی را باز کند و طی کند.
آخرین آیه این است سه تا چهار بار چنین اشارههایی است، واضحترین آن این است «وَهُوَ الَّذِی جَعَلَ اللَّیْلَ وَالنَّهَارَ خِلْفَةً لِمَنْ أَرَادَ أَنْ یَذَّکَّرَ أَوْ أَرَادَ شُکُورًا». اگر کسی میخواهد ذکری بپذیرد یا شکرگزار باشد. انگار تأکید روی اراده کردن است و اینکه طرف بپذیرد یا نپذیرد. دقیقاً آیه وحشتناک «وَإِذَا قِیلَ لَهُمُ اسْجُدُوا لِلرَّحْمَنِ قَالُوا وَمَا الرَّحْمَنُ أَنَسْجُدُ لِمَا تَأْمُرُنَا وَزَادَهُمْ نُفُورًا» وقتی به آنها گفته میشود که به رحمن سجده کنید میگویند «ما الرحمن»، رحمن چیست؟ محتوای حرف این است که «این حرفی که تو میزنی را ما گوش بدهیم؟». «وَزَادَهُمْ نُفُورًا » امر به اینکه در مقابل رحمن خاضع باشید برای آنها گران تمام میشود و نتیجه آن این است که نفرت پیدا میکنند. در واقع این قطعه عکسالعمل کلی آنها در مقابل دعوت به توحید اینکه میتوانند بپذیرند یا نپذیرند و عواقب نپذیرفتن آن را باید بپذیرند و در اختیار خودشان نیست.
۳- قطعه انتهایی: عبادالرحمن
نهایتاً قطعه مشهوری در پایان سوره داریم که دقیقاً از نوع کنتراست است. یعنی یک سورهای شروع شد و شما محشور شدید با آدمهایی که چرندیاتی میگفتند و عاقبت بدی پیدا میکردند. یک روایتی است که میگوید در یادآوری صالحین باعث نزول رحمت خدا میشود، یادآوری آدمهای بد باعث نزول غضب خدا میشود. انگار زیادی با آدمهای بد محشور شدیم، یک دفعه ورق بر میگردد. این سوره با یک توصیف بینظیری (واقعاً در قرآن شاید بی نظیر [باشد]) از آدمهای خوب تمام میشود که اینها چگونه آدمهایی هستند. سوره تقریباً آدم خوب ندارد و همیشه آدم بدها هستند و حرفهایی که ذهن آدم را آلوده میکند. مخصوصاً به این آیه اشاره دارم کمتر در قرآن حرف زشت اینگونه صراحتاً نقل میشود «وَإِذَا قِیلَ لَهُمُ اسْجُدُوا لِلرَّحْمَنِ قَالُوا وَمَا الرَّحْمَنُ» یک حرف کفرآمیز شیطانی که از کبر باشد. کلاً اینکه شما نزدیک شوید به حس و حالتی که یک آدم بد دارد، خیلی خوب نیست. شاید واقعاً این حرف که نقل شده ما لازم داریم که ذکر عبادالرحمن را بشنویم. به هر حال سوره از یک جهتی تقسیم میشود به دو قسمت. آدمهای بد که طول میکشد، بعد یک دفعه وارد این آیات میشویم که واقعاً بینظیر هستند. شبیه این یک چیزهایی داریم ولی با این طولانی بودن و با این جزئیاتی که قسمتهایی از آن دارد کاملاً بی نظیر است. بنابراین این قطعه کاملاً جدا است و بقیه هم فکر میکنم روشن است که قطعهها چگونه هستند. فکر میکنم بقیه را برای جلسه بعد بگذاریم، نکته خاصی نیست که کوتاه باشد.
۱-۳ نکتههایی از بحثهای عبدالعلی بازرگان
چند نکته یادداشت کردم از بحثهایی که آقای عبدالعلی بازرگان مطرح کردند که به نظر من خوب است. ایشان معمولاً بحثهای شمارشی خوبی میکند. فرکانس تکرار بعضی از واژگان، یکی اینکه رحمان اینجا زیاد است، ۵ بار واژه رحمان در این سوره آمده است.
یکی از نکاتی که ایشان همیشه روی آن خیلی تأکید دارد، آهنگ پایان آیات است که واقعاً اگر یک نفر خیلی به این چیزها دقت نکند باید قبول کند که این سوره نکته خاصی دارد. تمام آیات با صبوراً کثیراً، مسئولاً، سبیلاً اینگونه تمام میشود به غیر از یک آیه، وقتی یک آیه وسط این همه آیه است آدم نمیتواند بگوید که نظرش جلب نمیشود. ایشان روی این نکته تأکید کرده که آیه ۱۷ اینگونه تمام میشود «أَأَنْتُمْ أَضْلَلْتُمْ عِبَادِی هَؤُلاءِ أَمْ هُمْ ضَلُّوا السَّبِیلَ» همین واژه سبیل چند بار به صورت سبیلا آخر آمده است فقط این یک آیه است که اینگونه تمام میشود. ایشان این را به عنوان صورت مسئله این را وسط گذاشته است که به این دقت کنید که این آیه این شکلی است.
واژه نذیر و انذار کننده ۴ بار در این سوره آمده است که هر ۴ بار در انتهای آیه است و در وسط و اینور آیه بودن، ۴ بار قافیههایی که صبوراً کثیراً مسیراً ۴ تا نذیراً است و وزنی پیدا میکند و به نظر من اشاره کردن به آن موجه است.
