بسم الله الرحمن الرحیم
درسگفتارهای سوره هود، جلسهی ۲، دکتر روزبه توسرکانی، ۱۳۹۲
۱- نکاتی از جلسه قبل
یک تذکر کوچکی در مورد این بحثی که در جلسه پیش شد بدهم. به غیر از بررسی کلی که در مورد واژهها و عبارتهای زیادی که در سوره زیاد تکرار شده که میتواند در واقع کلید شروع یک متن باشد که از روی کتاب نظم قرآن در جلسهی قبل گفتم. تأکید من روی این عبارت تکرار شدهی اسْتَغْفِرُواْ رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُواْ إِلَيْهِ بود که حداقل در این اولین آیههای سوره آمده که آیه سوم سوره است در موردش بحث کردم. سعی کردم بگویم که چه ارتباط منطقیای هست بین موحد بودن از لحاظ عملی یعنی اعتقاد به توحید و عمل بر اساس توحید و کسی را به غیر از خداوند را اطاعت نکردن، الهی جز الله نداشتند و همان معنایی که اشاره کردم که در واقع معنی توحید و معنی عملی این است که ارباب متفرق وجود نداشته باشند. شما در درونتان مقابل هیچکس و هیچچیز جز خداوند احساس مسئولیت نکنید. خداوند حق است و منشأ حق است.
سعی کردم بگویم که این فضای در واقع روانیای که توسط توحید ایجاد میشود و این حس آزاد بودنی که به وجود میآید از قیدوبندهایی که از طرف جامعه یا حتی از درون خودمان ممکن است به ما تحمیل شده باشد، این به چه صورت ارتباط دارد با اینکه انسان به تحقق استعدادهای خودش و آن چیزی که الان اصطلاحاً خودشکوفایی میگویند نزدیک بشود. یک زمینههایی به وجود بیاید از لحاظ روانی که ما آن فضیلتها، استعدادهایی که به صورت بالقوه داریم به فعل تبدیل بشوند.
من این را به عنوان یک ویژگی سوره گفتم که اگر از ابتدای این سوره بخوانید، میگوید «الر ۚ كِتَابٌ أُحْكِمَتْ آيَاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَدُنْ حَكِيمٍ خَبِيرٍ» (هود/۱). این در ابتدای بعضی از سورهها یک چنین اشارهای در مورد کتاب و حتی اشاره به تحکیم و تفصیل کتاب شده است. اینکه پیام نبوت و کتاب این است که أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا اللَّهَ…(هود/۲). این هم چیزی است که در بقیه سورهها آمده ولی از اینجایی که این پیام تفصیل پیدا میکند که وَأَنِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ…(هود/۳) این یک شروع خاصی است در این سوره که در جای دیگر شما نمیبینید. تأکید من روی این عبارت و تصویر که بعد از آن میآید، است. اینها در حقیقت ویژگیهای این سوره را در ابتدا میسازند؛ یعنی شما از یک فضای عمومی که در ابتدای خیلی از سورهها هست بالاخره رد میشوید و به یک عبارتهایی میرسید که در واقع عبارتهای این سوره هستند، مخصوصاً من تأکید دارم که عبارت اسْتَغْفِرُواْ رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُواْ إِلَیْهِ که در ادامه سوره هم تکرار شده، خیلی پررنگ است و باید به آن دقت کرد. چون خیلی از سورهها از همان شروعشان، از همان آیهی ابتدایشان یک چیز خاصی دارند که نظر آدم را به یک فضای خاصی جلب میکند.
مثلاً فرض کنید سورهی انفال این طور شروع میشود که يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْأَنْفَالِ… (انفال/۱) این شروعی نیست که شما جای دیگری مشابهاش را دیده باشید، یا اصلاً این موضوع جای دیگری از قرآن مطرح شده باشد. به همین دلیل است که خیلی سریع آدم پرتاب میشود به فضای سورهی انفال.
بعضی از سورهها آن شکلی هستند. بعضیها با یک عبارتهایی مثل همین حروف مقطعه تکراری مثل «الم» یا «حم» که دقیقاً در ابتدای بعضی از سورهها آمدند یا یک آیههایی شبیه این مثلاً كِتَابٌ أُحْكِمَتْ آيَاتُهُ یا سَبَّحَ لِلَّهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ عبارتهایی که تکراری هستند که در ابتدای بعضی از سورهها و گاهی اوقات در متن سورهها آمدهاند که از آنها رد میشویم تا بالاخره به یک تصویری یا یک عبارتی، محتوایی برسیم که فضای خاص آن سوره است. من در جلسهی قبل در مورد ارتباط بین توحید و استغفار و توبه و این که چه جوری به طور منطقی راه را باز میکند برای اینکه انسان به خود شکوفایی برسد، زمینه را برای یک زندگی متعالی آماده میکند، صحبت کردم.
من روی این تأکید کردم که شناخت حقیقت یک بخش عمدهای از وظیفهی انسان است. چون ما در یک فرهنگی زندگی میکنیم که روی جنبههای شناختی تأکید کمتری میشود، بنابراین من روی آن معمولاً تأکید بیشتری میکنم. این شناخت پیدا کردن نسبت به حق و بعد عمل کردن به حق هر دو تا ضروری هستند. حالا من روی این تأکید میکنم که فراموش نکنیم که ما وظیفه داریم که حقیقت را بشناسیم. اینکه مثلاً فرض کنید یکجایی دنیا بیاییم و یک چیزی تحت عنوان حقیقت به ما عرضه بشود و ما مطابق همان موبهمو عمل کنیم و فکر کنیم که این ما را به سعادت میرساند، این طور نیست. همهی آدمها در همه جای دنیا در یک فرهنگهایی به دنیا میآیند که آموزشهایی که میبینند، حق و باطل مخلوط وجود دارد و همهی آدمها وظیفه دارند باطلهای محلی که به آنها آموزش داده شده است را شناسایی کنند، کنار بزنند و به یک حق و حقیقت خاصی سعی کنند نزدیک بشوند و بعد مطابق همان چیزی که درک میکنند، عمل کنند.
۲- عبادت راه لازم و نه کافی برای هدایت
بحثی در جلسهی قبل در ادامهی این حرفی که من زدم، شد. این بود که چطور میشود این حقیقت را شناخت. من اشاره کردم به آیات ابتدای سورهی بقره و اینکه آنجا یک راهحلی نشان داده شده است. بعد از اینکه نمایش داده میشود که یک عده آدمهای متقینی هستند که در راه شناخت حقیقت هستند، رسیدند و همینجور دارند عمل میکنند و پیش میروند در کنار کسانی که کلاً راه شناخت به دلیل کفر، روی قلبشان بسته شده و گروه سومی که ما بین اینها هستند. وقتی که این تصاویر در ابتدای سوره بقره و در واقع در ابتدای قرآن گفته میشود، بالاخره سؤال پیش میآید که چه جوری میشود آدم جزو آن متقین باشد؟ و جزو کفار که خَتَمَ اللَّهُ عَلَىٰ قُلُوبِهِمْ وَعَلَىٰ سَمْعِهِمْ ۖ وَعَلَىٰ أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ…(بقره/۷) نباشد. به شدت میبینید توصیفی که از کفر و کفار هست شناختی است. اینها کسانی هستند که قلبشان از کار افتاده است، چشمهایشان چیزی را نمیبیند و الیآخر.
جواب این سؤالی که پرسیده شده بود را من با این آیه دادم که بعد از این ابتدای سوره این آیه میآید که «يَا أَيُّهَا النَّاسُ اعْبُدُوا رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُمْ وَالَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ» (بقره/۲۱) این که راه رسیدن به تقوا این است که شما خداوند را عبادت کنید. حالا عبادت به معنی اینکه پروردگارتان را عبادت بکنید به معنای اینکه ستایش بکنید، اعمال عبادی انجام بدید یا پیروی بکنید از آن چیزی که میدانید فرمانهای الهی است یا آن چیزی که نهی کرده را انجام ندهید. عبادت کردن شامل همهی اینها میشود.
سؤالی که پیش آمد این بود که چه طور بعضیها به نظر میآید که مثل خوارج خیلی عبادت میکردند و به جایی نمیرسیدند، من یک جوابهایی دادم و بعد که جلسه تمام شد یک دفعه یادم افتاد که آخر این آیه اصلاً میگوید که «لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ»؛ بنابراین p آنگاه q نیست که بگوییم مثلاً فرض کنید الان یک دستورالعملی هست هر کس عبادت بکند، بعد از 1 روز 2 روز، 10 روز، به تقوا میرسد. خود آیه هم اینجوری است که میگوید راهش این است که عبادت کنید، شاید به تقوا برسید. شاید دریچههای ذهنتان باز شود. شاید معرفت پیدا کنید.
بالاخره سر راه آدمها یک موانعی هست که ممکن است واقعاً برطرف کردنش راحت نباشد. حالا به غیر از آن موانعی که از طرف محیط به آدم تحمیل میشود. من یک خاطرهی مشخصی تو ذهنم هست. گاهی آدم از یک نفر یک حرفی میشنود، شاید در آن لحظه خیلی عمیق به نظرش نمیآید و بعداً مثلاً، یک سال دو سال میگذرد، وقتی ممکن است دیگر دسترسی به آن آدم نداشته باشد، حرفش را درک کند. من یک بار سر همین مسائل مربوط به مسائل دینی و این که چه جوری میشود به رشد رسید و این حرفها پیش یک آدم نه چندان شناختهشدهای که به هر حال اهل این حرفها بود، بودم. ایشان میگفت که همانطور که در سنتهای عرفانی هست، داشتن استاد لازم است. من هم یک خورده نسبت به این مسئله حالت انکار داشتم. ایشان یک چیزی که به من یاد داد واقعاً، یک نشانههایی از قرآن آورد که ببین همهی پیغمبرها یکی را داشتند، همینجوری از زیر بوته درنیامدند. یادم است دقیقاً ایشان گفت که موسی را هم فرستادند خدمت شعیب. ایشان منظورشان این بود که اگر کسی میخواهد خیلی رشد کند نه حالا در حد مقدماتی، مثلاً وارد راه عرفان و … شود باید یکی بالا سرش باشد. من موضع انکار داشتم، فکر میکردم که شریعت آمده و قرآن هست و آدمها میتوانند به همین شریعت عمل کنند و گناه نکنند و قرآن را به اصطلاح هادی خودشان قرار بدهند و به یکجایی میرسند. ایشان یک عبارتهایی گفت که در ذهن من ماند ولی آن لحظه به نظرم آمد که حرف خیلی جالبی هم نیست ولی الان فکر میکنم خیلی حرف جالبی بود. گفت ببینید همه آدمها معمولاً یک مرضهایی دارند که این مرضها را یکی باید تشخیص بدهد و اینها را درمان کند، وگرنه اینها اصلاً نمیتوانند رشد کنند! البته هنوز هم یک خورده موضع انکار دارم. فکر میکنم آدمها بدون استاد هم تا یکجاهایی میتوانند پیش بروند. قطعاً اگر بخواهند خیلی پیش بروند بهتر است یک نفر بالای سرشان باشد. حتی شاید بتوان گفت که واجب است یک نفر بالای سرشان باشد. این حرف ایشان را من آن زمان متوجه نشدم ولی بعداً با تجربه احساس کردم که آدمها به طور ژنتیک، خانوادهای که در آن به دنیا آمدن، جامعهای که در آن متولد شدند، یک مرضهایی به آنها منتقل میشود. یک موانعی سر راه رشدشان قرار میگیرد که اگر اینها را تشخیص ندهد، خودش مثل کانون بیماری میشود. مثل این که آدم یک بیماریای داشته باشد. بعد بخواهد ورزش کند. خیلی راه ورزش کردن را خوب بلد باشد، خیلی هم ممارست داشته باشد ولی بعد یک مدت آن بیماری عود میکند و انگار زحماتش را یکجوری بر باد میدهد.
۳- قرآن منشأ همه هدایتها
نکتهای که ایشان در واقع گفت و من بعداً متوجه شدم، این بود که استاد بیشتر از این که راهنما باشد، اشکالات و موانع سر راه آدم را نشان میدهد؛ یعنی من در نظرم بود که قرآن راهنمای خوبی است. یک نفر اگر به قرآن وصل باشد، راهنما دارد و دیگر استاد چه چیزی اضافهتر از این میتواند بگوید. آقای جوادی عاملی جملهی خوبی میگویند که هدایت منحصر در قرآن است؛ یعنی منظورشان این است که اگر کس دیگری هم یک حرفی زد و شما هدایت شدید، اگر ریشهیابی کنید، اگر آیهای را برای شما نخوانده باشد، محتوای یک آیه را گفته است. یا مثلاً محتوای یک داستانی گفته باشد. در واقع شما را به یک چیزی رسانده است که ممکن است خود داستان را نقل نکرده باشد ولی حس آن را ایجاد کرده باشد و الیآخر.
قرآن مثل یک دستورالعملهای عمومی برای رشد میماند. مثل اینکه یک نفر به شما خیلی خوب آموزش بدهد که چگونه میتوانید خیلی خوب جسمتان را پرورش بدهید، تمرین کنید، ورزش کنید، تغذیه کنید تا به یکجایی برسید. ولی اینکه اگر یک نفر یک مرض خاصی دارد که از خانوادهاش گرفته است یا به طور ژنتیک گرفته است یا در محیطش بوده است، توسط یک آدم رشد یافته سریعتر قابلحل است. من هنوز در موضع انکار هستم؛ یک آدمهایی ممکن است از این موانع هم خودشان شخصاً بتوانند رد بشوند، ولی قطعاً یک آدم رشد یافتهای از بیرون بیاید و اینها را نگاه کند، خیلی سریعتر ممکن است این مشکلاتشان را تشخیص بدهد. یکجور در واقع دستورالعملهای خاصی برای این آدم صادر کند که این مشکلاتش حل بشود و بتواند سریعتر رشد کند.
به هر حال دستورالعمل کلی رشد این است که آدم تلاش کند. حرفهایی که این جلسه میخواهم بزنم به این موضوع ارتباط دارد. مخصوصاً این آیه یادتان باشد. آیهای که دیگر لعلکم هم در آن ندارد. میگوید «وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا…» (عنکبوت/۶۹). بالاخره هدایت برای کسایی که تلاش میکنند، میرسد. اینجوری نیست حالا اینکه باز آن هدایت را بتوانند پیگیری کنند، عمل کنند و با آن حالتی که متقین دارند، برسند. آن حالت آدمهای رشد یافته که به یک شناخت قوی رسیدند، به یک ایمان قوی رسیدند و مطابقش عمل میکنند. شما ابتدای سورهی بقره را میخوانید این احساس به وجود میآید که آدمهایی که کارشان به اصطلاح روی غلتک افتاده است. میگوید الذین یؤمنون بالغیب، انگار راهشان را به سمت غیب اصلاً پیدا کردند و این گرایش به طور مستمر در آنها هست. همهی فعلها میبینید حالت مضارع دارد که این کارها را میکنند، این گرایش را دارند. راه افتادند؛ دارند یک راهی را طی میکنند. از آن موانع اولیه گذشتهاند. قطعاً یک آدمهایی پیدا میشوند که بدون اینکه استادی داشته باشند، به صورت انقلابی بالاخره همهی آن مشکلات و زنجیرها را پاره کنند و راه بیافتند. ولی فکر میکنم این حرف درستی است. الان به این اعتقاد دارم که عموم مردم بالاخره اگر یک نفر بالا سرشان باشد، یک استادی که این چیزها را تشخیص میدهد، خودش راه را طی کرده و میتواند تشخیص بدهد و مداواهای ابتدایی انجام بدهد، میتواند مؤثر باشد.
حالا من معمولاً خصوصی که بعضی از دوستان از اینگونه گلهها دارند که مثلاً کار میکنند ولی به نظر میرسد که پیشرفت نمیکنند، این حرف را میزنم که اگر یک نفر را میتوانید پیدا کنید. متأسفانه اینجور آدمها زیاد نیستند. پزشک زیاده در هر کوچهای کلینیکی هست که اگر آدمها درد سادهای دارند را دوا کند. طبعاً طبیعت موضوع اینجوری است که این تیپ آدمها خیلی ممکن است کمیاب باشند. آن هم در دوره و زمانهی ما.
به هر حال اگر آدم شخصی هم پیدا نکرد که به او تذکرات خوب این شکلی در جهت مداوای بعضی از مشکلاتش بدهد، خوب است که بالاخره متوجه این باشد که یکگیرهای اینجوری در کارش هست. همهی ما یکچیزهای این شکلی را داریم، در روانشناسی یک اصطلاحی هست که به فارسی ترجمه میکنند میگویند «منش». شما در همان دورهی اول زندگیتان بنا به بعضی از ویژگیهای ژنتیک و محیط تربیت خانوادگی که خودش ممکن است متأثر از محیط بیرون باشد منشهایی پیدا میکنید. یک آدمی ممکن است بیش از اندازه سهلانگار است یا بیش از اندازه سختگیر است، گرایشهای اینجوری. یک آدمی که خیلی سهلانگار است و این طبیعتش است، منشش هست، اینجوری زندگی میکند. این یک مشکلی به سمت کمال رفتن دارد. آن کسی هم که بیش از اندازه سختگیر است، مثلاً بعضی از آدمها هستند میخواهند یک چیزی بنویسند، 12 تا قلم تراشیده اینجا بگذارند، در 7 رنگ! اینقدر مقدماتش را کش میدهد، مثلاً تمام اتاق را اول باید جارو پارو کنند تا مثلاً میخواهند یک نامه بنویسند. این آدم در راه رشد هم تا حالا بخواهد مقدماتش را فراهم کند و کل خانه و شهر را احتمالاً حاضر کند! بعضیها میگویند در شهر اینجوری که نمیشود به کمال رسید… اینجور حالتهای وسواسی. یک آدم وسواسی حس نمیکند وسواسی است و فکر میکند همینجور درست است.
به هر حال من دوست داشتم این نکته را تذکر بدهم که این آیه هم بالاخره میگوید که لعلکم تتقون. شرط کافی هم نیست، یک نفر واقعاً ممکن است خیلی عبادت هم بکند ولی به آن جایی که ممکن است متقین برسند، نرسد. برای خاطر اینکه موانعی سر راهشان هست. این موانع ممکن است باعث این شوند که سهم این آدم از عبادت کم بشود؛ یعنی کمیتش را هر چه زیاد میکند، کیفیتش به آن حد نمیرسد.
به هر حال من تذکر اصلیم در مورد این بود که جلسهی قبل واژهی «لعلکم» را نگفتم. شاید لحن من جوری بود که انگار هر کسی عبادت کند حتماً به تقوا میرسد. در حالی که آیه میگوید که ان شاء الله، شاید به تقوا برسد.
خوارج که قطعاً نمونهی الذین فی قلبوهم مرض هستند. شکی در آن نیست و چیزی که قرار است الذین فی قلبوهم مرض را از آن حالت دربیاورد این است که توبه کنند، عبادت کنند. یک آیهای است که من آنجا به آن اشاره کردم که میگوید این الذین فی قلبوهم مرض را من سالی یکی دو بار به آنها موقعیت میدهیم که توبه کنند.
بالاخره اینها آدمهایی هستند که درست است قلبشان واقعاً تقوا ندارد و با مؤمنین نیست ولی در جماعت مؤمنین هستند و این حس را برایشان دارد چون بالاخره یک عبادتهای ظاهری را انجام میدهند و در جمعهایی شرکت میکنند که حرف از معنویت هست ممکن است چند تا آدم واقعاً باتقوا در آن جمع وجود داشته باشد، به این افراد چیزی خواهد رسید. انگار به طور کامل ارتباطشان با خدا به نظر میرسد قطع نیست، همان جامعهی دینی که در آن زندگی میکنند، شریعتی که به آن عمل میکنند. اینها یک راههایی از آسمان به سمت این افراد باز کرده است که به این فضیلت در واقع رسیدند که همان سالی یکی دو بار این موقعیت را پیدا میکنند که بعضیهایشان متحول میشوند و از آن حالت درمیآیند. بالاخره یک پلی بین این الذین فی قلوبهم مرض به سمت متقین هست که هرسال یک عده از اینها میروند. از آن طرف فکر میکنم کمتر کسی این طرف میآید. ولی از این طرف یک آدمهایی منتقل میشوند به آن طرف. در حالی که این پل در واقعبین بخش کفار و مؤمنین نیست. آنهایی که در جوامع غیردینی زندگی میکنند، در محیطهای غیردینی، آن تذکرها هم به آنها نازل نمیشود و آن موقعیتها برایشان اینطوری که برای الذین فی قلوبهم مرض میآید، پیش نمیآید. یک دفاعیه از این که چرا علیرغم اینکه این همه فسادی که تشکیل جامعهی دینی به وجود میآورد، باز هم تشکیل شدن آن خوب است. همین در واقع به وجود آمدن افرادی است که به آنها میگوییم الذین فی قلوبهم مرض؛ که گاهی در قرآن به نظر میآید فاسدترین افراد بین اینها هستند. بالاخره این یک توجیه دفاع خوبی است از این که چرا یک همچنین جامعهای علیرغم این مشکلات تشکیل میشود برای اینکه راه ارتباطی به سمت تقوا ایجاد شود. یکجوری این پل تعریض میشود و تعداد بیشتری آدم میتوانند گذر کنند. در حالی که ممکن است سقوط بیشتری هم بکنند.
۴- ابتدای سوره هود
دفعهی قبل اشاره کردم این سوره، یک ساختار خیلی خیلی مشخصی دارد. یک مقدمه، یک بخش بزرگ از داستانها و بعد دوباره یک مؤخره. به نظرم رسیده مناسبتر است که مقدمه، مؤخره را در موردش صحبت کنیم بعد وارد بخش میانی بشویم که یک بخش مفصلی از داستان انبیاء است.
من ابتدای سوره را میخوانم. روی چند تا نکته میخواهم تأکید کنم. یکی آیه ۷ که میگوید وَهُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ…(هود/۷) آیهی مهمی است که میخواهم در مورد آن بیشتر صحبت کنم. از ابتدای سوره شروع میکنیم:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ. الر ۚ كِتَابٌ أُحْكِمَتْ آيَاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَدُنْ حَكِيمٍ خَبِير (هود/۱) مثل خیلی از سورهها، سوره با اشاره به خود کتاب شروع میشود. مثل یک تذکری از اینکه در واقع با نزول قرآن و کتاب مواجه هستیم و داریم کتاب میخوانیم و میبینید که در واقع در طول سوره هم باز برمیگردیم. پاراگرافهایی مربوط به خود کتاب داریم. مثلاً عبارت أَمْ يَقُولُونَ افْتَرَاهُ… (هود/۳۵). میخواهم بگویم وقتی سوره با این آیه شروع میشود، حداقل نشانه این است که در این سوره خود کتاب موضوعیت دارد. بعضی از سورهها ممکن است هیچ اشارهای به این که سورهای از قرآن را دارید میخوانید و این یک بخشی از کتاب است اشارهای نشده باشد، خیلی از سورهها اینچنین هست ولی سورههایی که مخصوصاً با یک همچنین آیاتی شروع میشوند خود کتاب در آنها موضوعیت دارد. از ابتدا به ما تذکر میدهد که دارید فصلی از کتابی که نازلشده را میخوانید و بعداً در خود سوره، به نحوی به این موضوع برمیگردد.
أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا اللَّهَ ۚ إِنَّنِي لَكُمْ مِنْهُ نَذِيرٌ وَبَشِيرٌ (هود/۲) پیام کتاب را در واقع بیان میکند که این کتاب آیاتش نازل شده است تا چه پیام اصلیای را برساند؟ أَلاَّ تَعْبُدُواْ إِلاَّ اللّهَ إِنَّنِي لَكُم مِّنْهُ نَذِيرٌ وَبَشِيرٌ غیر از خدا را عبادت نکنید، بندگی نکنید، إِنَّنِي لَكُم مِّنْهُ نَذِيرٌ وَبَشِيرٌ. من برای شما از سوی او، از سوی خداوند، هشداردهنده و بشارتدهنده هستم. وَأَنِ اسْتَغْفِرُواْ رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُواْ إِلَيْهِ يُمَتِّعْكُم مَّتَاعاً حَسَناً إِلَى أَجَلٍ مُّسَمًّى…(هود/۳)، با واو عطف، عطف شده به آن پیام اول که پیام این است که در مقابل پروردگارتان استغفار بکنید که شما را تا یک زمان مشخصی از بهرههای خوب و زیبایی بهرهمند میکند. … وَيُؤْتِ كُلَّ ذِي فَضْلٍ فَضْلَهُ…(هود/۳)؛ و اینکه به هر صاحب فضلی، فضلش را عطا میکند؛ و … وَإِن تَوَلَّوْاْ فَإِنِّيَ أَخَافُ عَلَيْكُمْ عَذَابَ يَوْمٍ كَبِيرٍ (هود/۳) و اگر روی برگردانید من میترسم برای شما از عذاب آن روز بزرگ. إِلَى اللّهِ مَرْجِعُكُمْ وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (هود/۴) به سوی خدا برمیگردید و او بر همه چیز قادر است.
من حداقل اشاره میکنم که میدانم که عبارت وَيُؤْتِ كُلَّ ذِي فَضْلٍ فَضْلَهُ را در ترجمهها و تفسیرها ممکن است چیزهای دیگری هم در موردش نوشته باشند. معمولاً در این نوع جلسات من الزام نمیدیدم که اگر اختلافهایی وجود دارد به آنها اشاره بکنم، سعی بکنم استدلال بکنم که اینجوری باید خواند و این حرفها، مثلاً میتوانید به المیزان مراجعه کنید که معنی وَيُؤْتِ كُلَّ ذِي فَضْلٍ فَضْلَهُ چیست. فکر میکنم مثلاً این که این ضمایر به چی برمیگردد و معنیاش چی میشود شبیه آن چیزی است که من گفتم. فقط مسئله این است که علامه طباطبایی یکجوری گرایشش این است که بگویند این اتفاق در قیامت میافتد. در آخرت کل ذیفضل، فضلشان به آنها داده میشود. تازه مفسرین دیگر، حرفهای دیگری هم زدند. من نمیخواهم بحث ادبی کنم ولی سر حرف خودم هستم؛ یعنی با این مقدمات و مؤخراتی که این آیه دارد به نظر نمیرسد که فقط مربوط به آخرت باشد. اولاً به نظر ادبی که فکر میکنم علامه طباطبایی به اندازهی کافی خوب استدلال ادبی کردهاند که چرا این آیه را باید اینجوری ترجمه کرد که به هر ذی فضلی، فضلش داده میشود؛ اما فکر میکنم سیاق آیات اینجوری است که دربارهی همین دنیا صحبت میکند و برای من عجیب است که این عبارتهای فضل و ذی فضل را به آخرت نسبت داد. همیشه من احساسم این بوده که این آیه معنیاش روشن است ولی بالاخره یک چیزی اینجا هست. من جلسهی قبل صحبتهایی در مورد این آیه کردم. بد نیست اگر دوست دارید مراجعه کنید و جورهای دیگری که این آیه را معنی کردهاند را ببینید و المیزان هم به اندازهی کافی در موردش بحث کرده است. من میخواستم بگویم علیرغم اینکه اینها را میدانم، قلباً اطمینان دارم که معنیاش همانی است که خودم گفتم. آیه میگوید شما استغفار کنید، توبه کنید، «…يُمَتِّعْكُمْ مَتَاعًا حَسَنًا…» (هود/۳) اینها نتایج دنیایی همین استغفار و توبه را دارد میگوید. «…وَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنِّي أَخَافُ عَلَيْكُمْ عَذَابَ يَوْمٍ كَبِيرٍ…» (هود/۳) اگر روی برگردایند یک عذاب الهی است.
به نظر من میرسد حداقل این یکجوری طبیعیتر است. آدم که هیچوقت نمیفهمد و نباید با اطمینان بگوید که الا و بالله همان چیزی که من میفهمم درست است، نه در مورد قرآن نه در مورد هیچچیز دیگری. ولی من واقعاً قرائتهای دیگر و حتی چیزی که در المیزان هست یک خورده برایم عجیب است. المیزان از همه برایم نزدیکتر است. حداقل ذی فضل را فکر میکنم از نظر ادبی حرفی که میزند درست است ولی گرایشش به این است که بگوید در مورد آخرت است. حالا شاید بشود گفت در آخرت تکمیل میشود. چون فضیلتها در اثر عمل هم ایجاد میشوند. یک نفر نسبت به کس دیگری فضیلت دارد به دلیل اعمال بهتری که انجام داده نه به این دلیل که استعدادهای بیشتری داشته فقط. آن نتیجهی اعمال، فضیلتها، برتریهایی که نتیجهی اعمال افراد هست، آنها در آخرت به او میرسد. میشود گفت این در آخرت تکمیل میشود ولی این که کلاً این عبارت را یک چیز مربوط به آخرت بدانیم فکر میکنم با سیاق این آیه و با قبل و بعدش جور نیست. به هر حال جای بحث دارد. این ابتدای سوره بود که من دفعهی قبل در مورد خاص بودن این شروع صحبت کردم.
در ادامه، باز یک تصویر خیلی خاص و اختصاصی. این چیزها، مخصوصاً در ابتدای سوره، نظر آدم را جلب میکند. یک تصویر آدمهایی که در مورد این پیام مقاومت میکنند، خیلی جاها در قرآن آمده است. مثلاً میگوید انگشتهایشان را در گوش خودشان میگذارند، کسایی که قرآن را میشنوند، پیام پیامبران را میشنوند ولی نمیخواهند بپذیرند. این که عبارتهای این آیه ۵ معنیاش دقیقاً چیست، خودش همراه با یک سری ابهامهاست که اصلاً هم احساس نمیکنم که لازم باشد بخواهیم در مورد این واژهها یکییکی خیلی کنجکاوی کنیم و ابهامش را برطرف کنیم. آن چیزی که لازم است از این تصویر بفهمیم به نظرم روشن است.
میگوید «أَلَا إِنَّهُمْ يَثْنُونَ صُدُورَهُمْ لِيَسْتَخْفُوا مِنْهُ ۚ أَلَا حِينَ يَسْتَغْشُونَ ثِيَابَهُمْ…» (هود/۵) آگاه باشید که آنها، آنهایی که نمیخواهند این پیام را بشوند. این که يَثْنُونَ یعنی چی، یک کاری با سینههای خودشان میکنند. به نظر میرسد که صدر یکجوری در قرآن بیشتر به معنای معنوی است تا منظور سینه به معنای قفسهی سینه باشد. ولی آن شکلی هم ترجمه و معنی کردن که صدر به معنای معمولیاش برگردد. یک کاری میکنند، يَثْنُونَ صدورهم، مثلاً فرض کنید مثل اینکه سینههای خودشان، آن قوای شناختی خودشان را عمداً منحرف میکنند. هر جوری که ترجمه کنید معنای يَثْنُونَ صدورهم اینجوری است که تعمداً انگار راه را میبندند بر روی اینکه این پیام وارد قلبشان شود و به اصطلاح در سینهشان جای بگیرد. میخواهند یکجوری در واقع خودشان را پنهان کنند. میگوید لباس خودشان را روی خودشان میکشند، انگار برای پنهان شدن. بعد میگوید وقتی زیر یک چیزی هم پنهان میشوند «…يَعْلَمُ مَا يُسِرُّونَ وَمَا يُعْلِنُونَ ۚ إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ» (هود/۵) آن چیزی که پنهان میکنند و آن چیزی که آشکار میکنند خداوند میبیند. خداوند به محتوای این سینهها آگاه است.
در این آیه، هر جور که عبارت يَثْنُونَ صدورهم را تعبیر کنید تصویری از آدمهایی است که مقاومت میکنند. انگار نوری تابیده و اینها نمیخواهند که این نور روی آنها بتابد. سعی میکنند پنهان شوند. چیزهایی میخواهد وارد سینهی آنها شود اما اینها نمیخواهند به آن اجازه ورود بدهند. اصلاً مثل اینکه دارند میروند زیر یک چیزی، زیر لحافی پتویی چیزی مثلاً! مثل این که میگویند کبک سرش را زیر برف میکند. انگار اینها دارند خودشان را ایمن میکنند از یک پیامی که هست. یک فضای روشنی هست که آنها نمیخواهند در آن فضای روشن زندگی کنند. زندگیشان در همان تاریکی میگذرد و با آن در واقع یکجوری سازگارند. نکته این است که شما یک لحظه حقیقت را همین بگیرید که خداوند هست و پیامبران را فرستاده و چیزهایی را از بشر خواسته است. خوب این زندگی خیلی از آدمها را به هم میریزد. این نور حقیقت، پاشیدن آن در زندگی یک آدمهایی که همینجوری زندگی همراه با یک تمتعهای مادیای که خلاف آن چیزی است که خداوند از بشر میخواهد، عادت کرده است، اینها زندگیشان را به هم میریزد؛ بنابراین فرار میکنند. حالا چقدر آن خودآگاهانه است و چقدرش ناخودآگاه؛ بالاخره نمیخواهند. در فضای روشنی زندگی کنند. آن سبک زندگیشان را باید دور از پذیرفتن این حقیقت ادامه بدهند؛ بنابراین مجبورند که یکجوری پنهان بشوند.
سؤال: منظور از لِيَسْتَخْفُواْ مِنْهُ چیست؟ چه چیزی را از خدا پنهان میکنند؟
خودشان را. خودشان پنهان بشوند از او که به نظر میرسد، به خداوند برمیگردد؛ که میشود گفت برمیگردد به قرآن و پیام قرآن. خیلی فرق نمیکند. من معمولاً وارد این جزئیات نمیشوم مگر اینکه یک تفاوت عمدهای در معنی آیه و سوره ایجاد کند. اینجا گاهی اوقات در اینکه ضمیرها به چی برمیگردد، تعبیرهای متفاوتی ممکن است وجود داشته باشد که تقریباً، هم عرض هستند. پنهان شدن از خداوند با پنهان شدن از پیامبری که دارد تلاوت آیه میکند یا از قرآن بالاخره معنیاش مشخص است که چیست. پنهان شدن از حقیقت.
ترجمه لِيَسْتَخْفُواْ مِنْهُ این است که تا خودشان را نهفته بدارند. حالا ممکن است منظور راز خودشان هم باشد، شما آدمهایی میبینید، هنگام شروع هم گفتم، این تصویر ممکن است ابهامهایی داشته باشد، پیامی از طرف خداوند برای بشر آمده اینکه: فقط خدا را عبادت بکنید، استغفار و توبه بکنید تا به چیزی برسید و در آخرت هم مصونیت پیدا میکنید. اینها دارند در مقابل این پیام مقاومت میکنند. حالا یثنون صدورهم دقیقاً چی بگیریم. یا منظور این است که خودشان را پنهان میکنند یا راز خودشان را پنهان میکنند؛ و دارند مقاومت میکنند. پس تصویری از آدمهایی است که به نحوی فعالانه سعی میکنند که این پیام را نپذیرند.
در ادامهی آیه میآید «انه علیم بذات الصدور». بعد این آیه میآید که تأکید روی علیم بودن خداوند است: «وَمَا مِن دَآبَّةٍ فِي الأَرْضِ إِلاَّ عَلَى اللّهِ رِزْقُهَا وَيَعْلَمُ مُسْتَقَرَّهَا وَمُسْتَوْدَعَهَا كُلٌّ فِي كِتَابٍ مُّبِينٍ» (هود/۶) جنبندهای روی زمین نیست، مگر اینکه رزقش به عهدهی خداوند است و خداوند محل استقرارش و محل جایی که میمیرد را میداند. همهی اینها در یک کتاب روشنی است. «ما من دابه» هیچ جنبندهای نیست، مگر اینکه خداوند به او رزق داده و همه چیزش را میداند.
چهار آیه اول به طور منسجم پیام را بیان میکند. در آیه 5 یک تصویری از طرف مقابل که نمیخواهد و نمیپذیرد را میدهد. میشود 5 آیه اول را کنار هم گذاشت و مثل یک پاراگراف خواند. از آیه هفتم هم یک موضوع جدیدی شروع میشود. آیه 6 هم یکجوری به هر دو تای اینها میچسبد. از یک طرف مسئلهی علم خداوند را بیان میکند که به هر جنبندهای داناست، ادامهی آیهی قبل است و از یک جهتی هم ادامهی این پاراگراف بعدی است که شروع میشود که خیلی جاها این را در قرآن میبینید. حالا من یکجایی این تعبیر را کردم که آیههایی هستند که مثل لولا عمل میکنند، دقیقاً یک پاراگراف که میخوانید، به نظرتان میآید که این آیه انتهای این پاراگراف است. پاراگراف بعدی را میخوانید، به نظر میآید که آن عبارت اول این پاراگراف است. وقتی دو تا موضوع یک خورده متباین هستند، یک مقدار از هم دور هستند یک آیهای چیزی که این دو تا را به هم دیگر وصل میکند، میآید. یکجوری یک خورده پیوستگی از یک پاراگراف به پاراگراف دیگر منتقل میکند.
حالا پاراگراف بعدی را بخوانیم که میگوید: «وَ هُوَ الَّذِي خَلَق السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ…» (هود/۷) خداوند آن کسی است که آسمانها و زمین را، عالم را در شش دوره، در شش مرحله خلق کرده «و کان عرشه علی الماء» این عبارت مبهمی است که باید کمی روی آن توضیح دهم. عرش خداوند بر آب بود. ببخشید من ترجمهی تحت اللفظی کردم بعداً اگر چیزی گفتم با این ترجمه فرق کرد، نگران نشوید. چون «کان» را به معنی «بود» بگیریم، یک کم مشکل دارد. «و کان عرشه الی الماء» و عرش خداوند بر ماء بود «لیعبکم احسن عمل» که بیازماید شما را که کدام یک بهتر عمل میکنید.
در مورد مراحل، در جاهای مختلف قرآن تعداد مختلفی میآید. اولاً یوم که به معنای 24 ساعت که قطعاً نیست، این که واضح است. این که چرا مرحله ترجمه میکنیم، برای خاطر اینکه، اگر مثلاً فرض کنید، آن را یک روز بگیریم، بعد در قرآن عبارتهایی داریم، مثلاً روزی که نزد خداوند به اندازهی مثلاً «خَمْسِینَ أَلْفَ سَنَة» (معراج/۴) پیش شما هست و این حرفها. اگر واحد زمانی هم بگیرید مشکل این است که باید توجیه کنید که چه طور یک بار میگوید فی ستة الایام یک بار میگوید فی یومین. ولی همینطور که لفظ یوم این اجازه را میدهد که دوره و مرحله ترجمه شود؛ بنابراین ترجمهی مناسبت به جای روز این است که بگویم یک دوره، دوران. من میتوانم بگویم در 6 دوره یا 6 دوران خلقت انجام گرفته است و در عین حال بگویم در ۲ مرحله. مثلاً ۴ دورهی اول را بگویم مرحلهی اول؛ ۲ دورهی آخر را بگویم مرحلهی دوم. بعد بگویم خوب در دو مرحله خلق شده است.
چون این عبارت در قرآن یومین و سته الایام هست؛ یک مقدار این را دور از ذهن میکند که یومین را به یک معنای روز آسمانی بگیریم. به نظر من چون واژهی یوم آن پتانسیل را دارد که مرحله ترجمه شود، دوره ترجمه شود. اصلاً اصل معنیاش هم در واقع در یک همچنین جایی بیاید، بنابراین طبیعی است که اینجوری ترجمه کنیم و بفهمیم. حالا خیلی نکتهی خاصی در این آیه نیست.
پس میگوید در ۶ روز یا حالا ۶ مرحله، آسمانها و زمین را خداوند خلق کرده است «…وَ كَانَ عَرْشُهُ عَلَى الْمَاءِ…» (هود/۷) شما را آزمایش بکند که کدامیک بهتر عمل میکنید. «…وَلَئِنْ قُلْتَ إِنَّكُمْ مَبْعُوثُونَ مِنْ بَعْدِ الْمَوْتِ…» (هود/۷) و اگر بگویید که بعد از موت، بعد از مرگ مبعوث میشوید، «…لَيَقُولَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هَٰذَا إِلَّا سِحْرٌ مُبِينٌ…» (هود/۷) کسانی که کافر شدند، این نیست به غیر از یک سحر مبین. خیلی معلوم نیست یعنی چی. من یک بار این تذکر را دادم که بنیاسرائیل حرفهای پرتوپلا میزنند! بعضیها خیلی جدی میگیرند حرفهایی از بنیاسرائیل یا از کفار نقل میشود؛ یعنی همینکه اینها یک حرف بیمعنی میزنند. گاهی اوقات صراحتاً قرآن میگوید که مثلاً این چیزی که میگویند معنی ندارد. مثلاً فرض کنید میگوید خداوند «ثالث ثلاثه» (مائده/۷۳). میگوید این اصلاً معنی ندارد. این که میگوید اعتقاد به تثلیث، اصلاً نمیشد. خودشان هم معنیاش را نمیدانند! حالا اینجا هم خیلی کنجکاوی نکنید که حالا «…إِنْ هَٰذَا إِلَّا سِحْرٌ مُبِينٌ…» (هود/۷) حالا این یعنی چی؟ منظورشان چیست؟ خوب است که بفهمیم حرفهایشان گاهی اوقات چیست ولی گاهی اوقات منظور خیلی خاصی هم ممکن است نداشته باشند. پس نکتهی مهمی نیست.
۵- دنیا محل آزمایش
من میخواهم در مورد «…وَ كَانَ عَرْشُهُ عَلَى الْمَاءِ…» (هود/۷) صحبت کنم و آن عبارتی که گفتم بینهایت به نظر من مهم است و به بحثهایی که جلسهی قبل کردم ربط دارد. به آن فضای خاصی که آیات اول این سوره ما را وارد آن کردند، در این پاراگراف هم به یک شکلی دارد ادامه پیدا میکند که میخواهم باز روی آن تأکید کنم. این که «…وَ كَانَ عَرْشُهُ عَلَى الْمَاءِ…» (هود/۷) یعنی چه، به جای اینکه من بحث کنم که مثلاً عرش یعنی چی، ماء یعنی چی و یک بحثهای ادبی و لفظی و … کنم، میخواهم سعی کنم که معنی تقریبیاش را لااقل از درون خود قرآن و اینکه این الفاظ در خود قرآن چگونه به کار میروند و چی هستند، دربیاورم. طوری که حداقل اطمینان پیدا کنید که حدوداً دارید معنیاش را درست میفهمید.
بگذارید اول در مورد آب صحبت کنیم. من قبلاً در سورهی نور به دلیل آن آیهی معروف «وَاللَّهُ خَلَقَ كُلَّ دَابَّةٍ مِنْ مَاءٍ…» (نور/۴۵) در مورد ارتباط بین آب و حیات صحبت کردم. آنجا سعی کردم بگویم کلاً وقتی در قرآن حرف از خاک و تراب و تین و آب و … هست، بیشتر باید فضای ذهنیتان، بیشتر شبیه به فضای سنتی آن 4 عنصر باشد تا اینکه فکر کنید آب یعنی H2O. مثلاً جدول مندلیف به درد مقاصدی میخورد که در شیمی جدید است. اینی که در قرآن هست یک تقسیمبندی دیگری است که بیشتر شبیه جامد، مایع، گاز و پلاسما است. در آن طب قدیم و طبیعیات قدیم بوده که هنوز هم جای خودش هست. ولی به درد شیمی و فیزیک مدرن نمیخورد. به هر حال اینکه مثلاً 4 حالت کلی تشخیص داده میشد و هنوز هم اگر نگاه کنید تشخیص میدهید برای حالت موجوداتی که روی طبیعت دارند زندگی میکنند، آب یکی از آن حالتهاست. حالا ما در معنای کلی شاید بتوانیم به آن بگوییم مایع. ولی واقعاً تصوری که از عنصر آب وجود داشته یک مقدار با جامد و مایع و اینها فرق میکند. به نظرم اینها یکجور مفاهیم با ارزش فراموش شده هستند که ان شاء الله احیاء میشوند.
کلاً یک گرایشی به اینکه مثلاً طبیعیات ارسطو را یک خورده جدی بگیرند، به وجود آمده است. هنوز خود این گرایش خیلی قوی نیست ولی مقالههای خوبی نوشته میشود و اینکه سعی میکنند طبیعیات ارسطو را آن جوری که واقعاً بوده بفهمند. چون علوم مدرن یکجوری با یک انقلابی جانشین علوم قدیمی شدند، مثل هر انقلابی خاصیتش این بود که شروع کردن گذشته را تحقیر کردن و فحش دادن و بدوبیراه گفتن و بعد از مثلاً حدود 300 سال، به یکچیزهایی رسیدند که دیدند نه خوب یکچیزهایی در قبل هم بود.
خود ما هم در انقلابی که در ایران شد بعد از ۳۰ سال به این نتیجه رسیدیم که همهی چیزهایی که در قبل بوده قابل فحش دادن و اینها نبوده است. همه چیز هم بد نبود، خیلی چیزهایش هم خوب بود. مثل خیلی از این پروندهها، برنامهریزیهایی که در دههی ۵۰ شده بود که داشت خاک میخورد را بعضیهایش بیرون میآورند و نگاه میکنند میبینند عجب طرحهای جالبی بوده مثلاً! طرح تأسیس پژوهشکدهای در فلان جا، با یک همچنین مشخصاتی مثلاً. یک برنامهریزیهایی بود که اگر ادامه پیدا میکرد بد نبود.
به هر حال منظور از آب به معنای H2O نیست. در قرآن این ملازمت و هم نشینی حیات با آب تأکید شده است. اصلاً کلاً حیات از روی آب در آمده است. این را در ذهنتان داشته باشید، بعد همین عبارت را نگاه کنید که یکجای دیگری از قرآن آمده است. ابتدای سوره ملک که اولین سورهی جزء 29 هست عیناً این عبارت آمده است. میگوید «الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيَاةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عملاً ۚ…» (ملک/۲) خدایی که مرگ و حیات را خلق کرده است که شما را آزمایش کند. عین این عبارت آمده است که آزمایش کند شما را که کدامتان بهتر عمل میکنید. حالا این دو را در کنار هم قرار دهید. آن ملازمت بین آب و حیات و این آیهای که اینجا مقدمهاش این است که موت و حیات را خلق کردیم که شما را آزمایش کنیم، یکجوری روشن میشود که «…وَ كَانَ عَرْشُهُ عَلَى الْمَاءِ…» (هود/۷) اینجا چی کار میکند؛ یعنی مثل این است که خداوند آسمانها و زمین را خلق کرد و بعد به خلق حیات در زمین پرداخت.
این عبارت، «…وَ كَانَ عَرْشُهُ عَلَى الْمَاءِ…» (هود/۷) این که مثلاً پادشاهی خداوند؛ عرش به معنای تخت پادشاهی است. این که انگار آن خالقیت خداوند، پادشاهی خداوند بر ماء قرار گرفت، مثل اینکه خالقیت خداوند متوجه آب شد برای خلق حیات، این عبارت «…وَ كَانَ عَرْشُهُ عَلَى الْمَاءِ…» (هود/۷) مشابه همان «خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيَاةَ» است؛ یعنی خداوند بعد از اینکه آسمانها و زمین را خلق کرد، خلقتش متوجه خلق حیات شد. «لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عملاً ۚ…» (ملک/۲) آسمانها و زمین خلق نشدند برای اینکه آزمایش شوند که کی خوب عمل میکند و کی بد عمل میکند. آن حیاتی که در زمین و یا جاهای دیگر است، حیات است که موضوع آزمایش این است که کی خوب عمل میکند کی بد عمل میکند که بعداً بهشت و جهنمی به وجود میآید و … بدون اینکه بخواهم در مورد لفظ عرش خیلی کنجکاوی کنم یا اینکه فعل «کان» اینجا دقیقاً به چه معناست و چه جوری باید ترجمه شود، معنی این عبارت با آن مقایسهای که با آن آیهی سورهی ملک میکنیم روشن است.
منظور این است که اول آسمانها و زمین در ۶ دوره خلق شد. بعد دورهای هست که خداوند متوجه حیات شد و بعد مثلاً فرض کنید از حیات نتیجهاش این است که انسانها به وجود میآیند، موجودات زنده به وجود میآیند که مورد آزمایشاند.
ارتباط این آیه با آیه قبل که گفتم مثل لولا عمل میکند این است که آنجا میگوید «وَمَا مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ إِلَّا عَلَى اللَّهِ رِزْقُهَا وَيَعْلَمُ مُسْتَقَرَّهَا وَمُسْتَوْدَعَهَا…» (هود/۶) به حیات اشاره میکند، به جنبندهها اشاره میکند. جنبندههایی که در زمین هستند. خداوند است که این جنبندهها را زنده نگه میدارد، بعد میگوید «و یعلم مستقرها» این یعلم مستقرها به وضوح به قبل ربط دارد. پس موجودات زندهای هستند که خداوند رزق میدهد به نحوی به مسئلهی خلق حیات در زمین و آزمایشی که خداوند از این موجودات زنده تحت آزمایش هستند در پاراگراف بعد ربط پیدا میکند.
پس این آیه معنیاش یکجوری روشن است که خداوند آسمان و زمین را خلق کرده، حیات را به وجود آورده «…لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عملاً…» (هود/۷) من میخواهم یک خورده در مورد این صحبت کنم. این از آن آیاتی است که بالاخره جای دقت کردن دارد و با محتوای سوره هم کاملاً یک ارتباط نزدیکی دارد.
اینکه خداوند همهی این حیات را نه آسمان و زمین را، اینکه در قرآن هست خداوند میگوید موت و حیات را خلق کردم برای اینکه شما را آزمایش کنم که کی بهتر عمل میکند، زیباترین و بهترین عمل را چه کسی دارد مثل یک آزمون است. همهی ما به دنیا میآییم، مثل اینکه در یک آزمونی شرکت کردیم که به هر حال نتیجهاش را یک روزی به ما اعلام میکنند که خدا آن را نیاورد واقعاً! اینکه اینجوری نگاه کردن به زندگی فکر میکنم از ضروریات دینی است که من هر چه که پیش میآید، هر موقعیتی که در آن قرار میگیرم، مثل موقعیت آزمون به آن نگاه کنم. هدفم این باشد که در هر موقعیتی بهترین عمل ممکن را انجام بدهم. در هر دورهای که به دنیا آمدم سعی کنم بهترین زندگی ممکن، بهترین کارهایی که میشود در آن دوران انجام داد چیست و همانگونه زندگی کنم. تأکید من روی این لفظ «لِيَبْلُوَكُمْ» هست که یعنی دارد آزمونی برگزار میشود و هم تأکید من روی لفظ عمل است. آن کاری که در واقع ما در مقابل این آزمون انجام میدهیم. ما باید دنبال این باشیم که احسن عمل را انجام بدهیم. خوب اینگونه زندگی کردن، زندگی راحتی نیست. کلاً اینکه هر روز من پاشم احساسم این باشد که امروز هم یک موقعیتهایی پیش میآید یک موقعیتی است که در اختیار من قرار داده شده که باید به زیباترین صورت ممکن این روز را به شب برسانم، یکجور فشار و مسئولیتی را برای انسان به وجود میآورد که مطلوب نیست برای کسی که دوست دارد که از زندگی بیشتر بهرهمند شود تا اینکه یک چیزی پس بدهد.
ببخشید من این لفظ را در سورهی یونس هم به کار بردم، هنوز هم در ذهنم میآید، کسایی که زندگیشان را در حالت چریدن بیشتر میگذرانند، با این حالت مورد آزمون بودن خوابشان آشفته میشود! یک جمع بزرگی از مردم همانطور که در قرآن هم از این تمثیل استفاده میشود «کالانعام» مثل چهارپایان در حال بهرهمند شدن از لذتهای دنیایی هستند. کسی که دنبال لذت بردن است طبعاً برایش یک مقدار گران تمام میشود که این حس را بتواند در خودش مستقر کند.
اگر حتی نعمتی به او برسد، فکر میکند که چگونه آن را استفاده کند. حتی سیب هم از آسمان در سبدش افتاد، فکر میکند که من باید با این چه کار کنم، فوری آن را برنمیدارد بخورد. نعمتها را به شکل اینکه من خودم حق دارم استفاده کنم، نگاه نمیکند. ممکن است زیباتر این باشد بدهم کس دیگری استفاده کند، مثلاً من به اندازه کافی نعمت دارم. اینکه با نعمتها اینگونه مواجه نباشیم که اینها یکچیزهایی است که به ما دادهاند تا استفاده کنیم و خوش بگذرانیم. اگر هم یک موقعیت سختی پیش بیاید احساس نکنیم که حالا دارند من را مجازات میکنند، کتک میزنند، … موقعیت سخت یک موقعیتی است که من باید در آن به بهترین وجه ممکن عمل کنم. گاهی زندگی ممکن است پر از نعمت باشد من باید با این شرایط نعمت، بهترین رفتار ممکن را انجام بدهم. همه چیز را برای خودم نخواهم به دیگران هم بدهم. موقعیتهای سختی هم در زندگی پیش میآید که ممکن است چند سال طول بکشد. نه فقط برای رزق و روزی، از خیلی جاها در فشار باشید، در محیط خوبی زندگی نکنید و … مهم این است که من به جای اینکه گلایه کنم، ناامید شوم یا این احساس به من دست دهد که خداوند من را ترد کرده، مثل این دو آیهای که در سورهی فجر هست که میگوید «فَأَمَّا الْإِنْسَانُ إِذَا مَا ابْتَلَاهُ رَبُّهُ فَأَكْرَمَهُ وَنَعَّمَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَكْرَمَنِ» (فجر/۱۵) وقتی اینگونه آزمایشش میکنیم که به او نعمت میدهیم، میگوید خدا من را عزیز و گرامی داشته است. «وَأَمَّا إِذَا مَا ابْتَلَاهُ فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَهَانَنِ» (فجر/۱۶) وقتی که اینگونه آزمایشش میکنیم و رزقش را تنگ میگیریم، میگوید پروردگارم من را خوار داشت! این افراد تصورشان این نیست که کل این ماجرایی که در این دنیا به وجود دارد، حالت آزمون دارد. اگر نعمت زیاد دادند میخواهند ببینند با این نعمت زیاد چه کار میکنیم. وقتی هم رزقت تنگ میشود این آزمون را پس میدهیم که با رزق تنگ چه کار میکنیم. هنوز شکرگزار هستی یا نه گلایه میکنی؟ یا دزدی میکنی و از مال دیگران برمیداری؟ عکسالعملت در مقابل این دو تا حالتی که وفور نعمت باشد یا خیلی نعمت کم باشد، چیست؟ کلاً موضوع این است که اینها ابتلا هستند.
فلسفهی کلی خلقت این است که این حیات خلق شده و شما مورد آزمون قرار بگیری که چه کسی خوب عمل میکند و چه کسی بد عمل میکند. چون این حس این مدلی با دنیا مواجه شدن سخت است، آدمها معمولاً اینطوری برخورد نمیکنند؛ یعنی اکثریت آدمها همهی موقعیتها را به شکل آزمون نگاه نمیکنند، تعبیر و تفسیرهای عجیبوغریب میکنند یکجا مثلاً شاد میشوند که خداوند مثلاً چقدر من را دوست دارد. یکجا ناراحت میشوند که خداوند مثلاً از من بدش آمده و الیآخر.
در ادامهی پاراگراف نیز به این عکسالعملها اشاره میکند. یک نفر اینگونه برخورد نکند، آدمی که اهل عمل نیست، آدمی که تمام زندگیاش این مدلی برنامهریزی نشده که همیشه سعی کند حداکثر تلاشش را انجام بدهد.
آدم مؤمن به این سمت میرود که زندگیاش اینجوری بشود که در تمام طول زندگیاش همیشه در حال این است که بهترین کارها را انجام بدهد. حداکثر تلاشش را کند و کارها را در حد نهایت به طور کامل سعی کند انجام بدهد. به هر حال چنین گرایشی در فرد مؤمن هست. یک چیزی از درونش میجوشد که این اعمال را به صورت ممکن زندگی کند و به زیباترین صورت ممکن اعمال خودش را انجام بدهد. اگر آدمی اهل عمل نباشد، اهل بیشتر بهره گرفتن و خوردن است.
یک روایتی هست که میگوید که «فی کل راس الحکمه» من مطمئن نیستم روایت است یا یک ضربالمثل عربی. در هر سری حکمتی است. هر آدمی، هر چقدر ممکن است بیسوادی هم به نظر برسد، پای حرفش بشینی یک چیزی را ممکن است خیلی عمیق و خوب فهمیده باشد. من یک همسایهای داشتم، نه بیسواد یک جملهای گفت که آن موقع که شنیدم، خیلی به نظرم جالب نیامد. ولی به نظرم به طور عامیانه جملهی جالبی است. با خانمش حرف میزدند، خانمش غرغر میکرد و … وسط حرفش این جمله را گفت. گفت خانم بالاخره آدم یا دارد میخورد یا دارد کار میکند! میبینید تصور بدی نیست. بالاخره شما یا در حال استفاده کردن و بهرهجویی از دنیا هستید یا دارید کار میکنید. یا یک چیزی به درون خودتان دارید میکشید، یا یک چیزی را از درون خودتان دارید بیرون میدهید. ما حرف میزنیم، کار میکنیم، یک چیزی از درون ما به بیرون تراوش میکند، یکچیزهایی میسازیم. یا نه خوردن همراه با خراب کردن است. یکچیزهای ساختهشده را داریم تخریب میکنیم. میبریم داخل یا داریم جذب میکنیم یا داریم دفع میکنیم. به هر حال آدمی که اینجوری زندگی میکند که در واقع اهل تلاش و کار کردن است میتواند این فلسفه را برای زندگی خودش داشته باشد که نگاهش به این دنیا اینجوری باشد که همه چیز آزمون است. ولی آن آدمی که اهل خوردن و بهرهمند شدن است کلاً این نگاه در او مستقر نمیشود. برای خاطر اینکه در هر موقعیتی که قرار میگیرد، به جای اینکه بتواند به این فکر کند که مثلاً زیباترین عکسالعملش در این موقعیت چی میتواند باشد، در فکر این است که حالا یک سفرهای پهن شده و فعلاً یک استفادهای بکنیم. بیشتر در حال جذب کردن و همان خوردن است.
در مقابل این، کسایی که اینجوری زندگی میکنند این فلسفه را پذیرفتن که زندگی یک آزمون است که باید در آن بهترین رفتارها را از خودمان نشان بدهیم، خیلی برایشان طبیعی است که به آخرت ایمان بیاورند؛ یعنی حتی یک آدمی باشد که شیوهی زندگیاش اینجوری باشد، اهل کار کردن باشد و همیشه سعی کند به بهترین نحو ممکن زندگی کند و زیاد اهل خوردن نباشد، این یکجوری ذهنیتش و قلبش آماده هست برای پذیرفتن این که آخرتی هست. ولی آدمی که اینطوری نیست خیلی برایش گران تمام میشود که یک روزی جزئیات زندگی شما را بررسی میکنند و نمره میدهند. در واقع یک روزی هست که این آزمونی که در آن شرکت کردید نتیجهاش میآید و بعد بر اساسش رتبهبندی میشوید و در یکجاهایی قرار میگیرید و یک زندگی ابدی را شروع میکنید.
اولین عبارتی که بعد از بیان این فلسفه پیدایش حیات میآید میگوید «… وَلَئِن قُلْتَ إِنَّكُم مَّبْعُوثُونَ مِن بَعْدِ الْمَوْتِ …» (هود/۷) اگر به آنها بگویید که بعد از مرگ مبعوث میشوند «… لَيَقُولَنَّ الَّذِينَ كَفَرُواْ إِنْ هَـذَا إِلاَّ سِحْرٌ مُّبِينٌ» (هود/۷) کسایی که کافرند میگویند این یک جادوی آشکار است. این از همان نوع «یثنون صدورهم» هست؛ یعنی چی حالا خیلی مهم نیست. میگویند مثل سحر و جادو است که آدم بعد از مرگ زنده شود.
من تذکر کوچکی بدهم که در آیهی سورهی ملک میگوید: «الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيَاةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عملاً …» (ملک/۲) علت این که زندگی دنیا یک آزمون است این است که مرگی هست. اگر این زندگی ابدی بود، آزمون نبود؛ یعنی حیات و مرگ این دو کنار همدیگر آزمون را میسازند. این که زندگی و مرگ را خلق کرده و این زندگی موقتی است. این دو با هم نتیجهاش این است که زندگی دنیا حالت آزمون دارد؛ بنابراین تذکر مرگ در این آیه «الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيَاةَ لِيَبْلُوَكُمْ» خیلی با این محتوا مناسبت دارد.
در آیهی 8 میگوید «وَلَئِنْ أَخَّرْنَا عَنْهُمُ الْعَذَابَ إِلَى أُمَّةٍ مَّعْدُودَةٍ…» عکسالعملها را میگوید. مثل همان آیه که میگوید وقتی شما را آزمون میکنیم، نعمت میدهیم یا نمیدهیم، حرفهای بیربط میزنند. میگوید حالا اگر عذاب را برای این آدمها به تأخیر بیندازیم، میگویند ما یبحس؛ یعنی چی؟ حبسش کردیم. اصلاً نمیآید. دوست دارند فکر کنند که این عذاب هیچوقت نمیآید؛ بنابراین اگر این عذاب به تأخیر بیافتد میگویند که «…مَا يَحْبِسُهُ ۗ أَلَا يَوْمَ يَأْتِيهِمْ لَيْسَ مَصْرُوفًا عَنْهُمْ…» (هود/۸) بدون آن روزی که عذاب میآید، دیگر قابل برطرف کردن نیست. «…وَحَاقَ بِهِمْ مَا كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِئُونَ» (هود/۸) و آن چیزی را که استهزاء میکردند، دچارش میشوند و به آنها آسیب میرساند. «وَلَئِنْ أَذَقْنَا الْإِنْسَانَ مِنَّا رَحْمَةً ثُمَّ نَزَعْنَاهَا مِنْهُ إِنَّهُ لَيَئُوسٌ كَفُورٌ» (هود/۹) اگر به آنها یک رحمتی بدهیم مغرور میشود اگر از او بگیریم مأیوس میشود. اینها همش آزمونهایی است؛ اما این آدمها به شکل آزمون به آن نگاه نمیکنند. اگر بعد از اینکه یک مدت سختی کشیده به آنها یک نعمتهایی بدهیم میگوید «ذهب السیئات…» میگوید دیگر تمام شد، آن دورهی سختی تمام شد، دیگر برویم بخوریم!
در این مورد یک جکی به ذهنم رسید. ایرانیها کلاً نمونهی آدمهایی هستند که نمیخواهند کار کنند. فکر میکنم این یک ویژگی است. حداکثر تلاشمان را بکنیم که هیچ تلاشی نکنیم! هیچ کاری انجام ندیم. خیلی از ابعاد فرهنگ ایرانی ریشهاش برمیگردد به تنبلی. از اعتقادات گرفته تا شیوهی زندگی. برعکس خیلی از کشورها اروپایی یا مثلاً ژاپنیها که آدمهای پرکاری هستند. این جک میگوید: اگر به یک ایرانی بگویید که این کاری که از تو خواستیم را انجام بدهی، هیچکس تا حالا موفق نشده انجام بدهد، میگوید خوب من انجام نمیدهم، کاری که هیچکس موفق نشده انتظار دارید من انجام بدهم؟ اگر بگویند این کاری که قرار است انجام بدهی، خیلیها تا حالا انجام دادند، میگوید حالا همه انجام دادند، دیگر من چرا انجام بدهم؟! کلاً کار نمیخواهد بکند. برعکس به ژاپنی اگر بگویند این کار را تا حالا هیچکی نکرده میگوید پس حتماً من باید آن را انجام بدهم، من باید اولین نفر باشم. اگر بگویند این کار را خیلیها دیگر انجام دادهاند، میگوید همه این کار را انجام دادهاند، پس من هم باید انجام بدهم. نمیشود که این همه آدم موفق شدند من هم باید موفق باشم. گزارهی ثابت این است که کار بکنیم یا کار نکنیم. بعد براساس جواب این گزاره، جوابهای مختلف میدهیم که به آن نتیجهای که میخواهیم برسیم.
افرادی هم که در آیه توصیف شدهاند، اهل تمتعاند و حوصلهی کار کردن ندارند. اگر نعمت به آنها بدهیم میگویند بهبه بخوریم. اگر نعمت ندهیم یک چیز دیگر میگویند. بالاخره آن کاری که باید بکند، یعنی در این قالب نگاه کنند که همه چیز حالت آزمون دارد و قرار است که ما گرایشمان به زندگی این باشد که در هر موقعیتی قرار میگیریم، حداکثر سعیمان را بکنیم که بهترین کار ممکن را انجام بدیم، چون گرایش سنگین است، آنها یکجور دیگر برخورد میکنند. یکجور تفضیل پیدا کردهی همان دو تا آیهی سورهی فجر است که دو تا قطب مختلف را میگوید. در هر دو جا اولش تأکید میکند که «اذا مبتلاه» یعنی لفظ آزمون را میآورد. نکته این است که اینها گرایشهای آدمهایی است که دنیا را به صورت آزمون نمیبینند. این پاراگراف که شروع شد اساسش این است که میگوید اصلاً حیات را برای آزمون خلق کردیم. حیات را خلق کردیم که ببینیم که چه کسی وب عمل میکند و چه کسی بد. نتیجهی این خلقت حیات و این آزمون این است که بعداً بهشت و جهنم به وجود میآید. نتیجهی این آزمون گرفتن است که بعداً آخرتی هست که در آن مجازات و پاداش وجود دارد. «…إِنَّهُ لَفَرِحٌ فَخُورٌ» (هود/۱۰) خیلی شاد و به اصطلاح مفتخر میشود. «إِلَّا الَّذِينَ صَبَرُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أُولَٰئِكَ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَأَجْرٌ كَبِيرٌ» (هود/۱۱) به غیر از کسانی که صبر میکنند و عمل صالح انجام میدهند. اینها هستند که برایشان مغفرت و اجر کبیر هست.
سؤال: میخواستم بگویم کسانی که به صورت آزمون نگاه میکنند لزوماً به این معنی نیست که حالا به زندگی بعد از مرگ اعتقاد دارند چون یکجوری با فطرت آدم ناسازگاره.
اگر کسی به معنای آخرت اعتقاد داشته باشد به معنای پاداش و عذاب و اینها اصلاً قطعاً این چیزها را به صورت آزمون میبیند.
من فکر میکنم که این نگاه به دنیا که ما مدت محدودی اینجا هستیم و باید بهترین عمل را انجام بدهیم، به شدت فطری است؛ یعنی اصلاً مستقل از هر نوع اعتقاد دینی. آدمها این حس را همهشان در نوجوانی تجربه میکنند. یک زمان محدودی در اختیارشان است و باید استفاده کنند. حالا یکی خیلی زود منحرف میشود به سمت بیشترین تمتع؛ یعنی انحراف از فطرتش این است که به جای اینکه دنبال یک زندگی زیبا و باشکوهی برای خودش باشد که بهترین کارها را در آن انجام داده باشد، برود دنبال اینکه بیشترین بهرهبرداری را از دنیا کرده باشد. من به نظرم آن جنبهی فطری اعتقاد به آخرت همین است که ما در درونمان این احساس که مورد آزمایش هستیم را داریم واقعاً. این حس که یک روزی باید جوابگوی یک کسی باشیم در مقابل این زندگیای که به ما داده شده است. حالا میتوانید اسمش را وجدان بگذارید.
مثلاً فرض کنید اگر یک روزی هیچ کاری نکنید آخر شب یک احساس بدی دارید، به قول امروزیها وجداندرد میگیرید، یا اگر کار بدی انجام داده باشید یا کار خوبی انجام نداده باشید حس بدی دارید، این چیزی که ما به آن میگوییم وجدان که در همهی آدمها هست یک چنین احساسهایی به آنها دست میدهد، این مبنای فطری اعتقاد به آخرت است.
حضار: من در واقع میخواستم بگویم کدام یک از اینها پایهایتر است؟
من به نظرم حس تحت آزمون بودن و تمایل به زیبا زندگی کردن، بهترین کارها را انجام دادن، این به شدت فطری است. در واقع این همان فشاری است که از درون به ما میآورد. در واقع همان عبارتی که در قرآن هست «نفس لوامه» که تعبیر میکنند که این همان چیزی است که ما به آن وجدان میگوییم. بالاخره آن چیزی که در درون ما هست که اگر اینجوری زندگی نکنیم، عمر خودمان را به بطالت بگذرانیم یا کارهای بدی بکنیم یا یک کارهایی که باید انجام میدادیم، ندادیم. این حس فشاری که از درون داریم به نظر من آن حس فطری است که به ما یک چیزی از درون میگوید که خوب یک روزی باید جواب پس بدهی! یک چیزی از درون انگار هی میپرسد که تو امروز چه کار کردی؟ تا حالا با زندگیات چه کار کردی؟ خیلی از آدمها از احساس این که خوب زندگی نکردند، عذاب میکشند و اینها همان چیز فطری است که به ما میگوید که بالاخره در مقابل زندگی خودمان مسئولیم و از ما سؤال خواهد شد.
کلاً فضای شروع این سوره که میبینید یک عبارتی در ابتدا آمده دربارهی توحید بعد وارد این شدیم که باید استغفار بکنیم و توبه کنیم تا اینکه بهتر زندگی کنیم. مطاع حسن هم اشکال ندارد، استفاده بکنیم. «و یؤت کل ذی فضل فضله…» به حالت خود شکوفایی برسیم. ببینید فضای سوره این است که این پیام الهی که آمده است که در همین دنیا باید به گونهی خوبی زندگی کنید. جدای از اینکه حالا در خطر این هستیم که در آخرت عذاب بشویم یا نه. این پیام الهی، پیام برای خوب زندگی کردن است. باید استعدادهای خودمان را شکوفا کنیم. من میخواهم بگویم این آیهای که جلسهی قبل در موردش صحبت کردم، این برگشتن به سمت خدا و تلاش برای رسیدن به خودشکوفایی، به اینکه فضلهایی که در وجودم هست را در واقع تحقق ببخشم، این با این آیهای که میگوید که ایکم احسن عملاً یکجوری یکی است. دوباره مثل اینکه تأکید این است که ما در موقعیتی هستیم در این دنیا که پیامی که از طرف خدا آمده که بهترین زندگی ممکن را بکنیم. این بهترین زندگی ممکن شامل این است که استعدادهای خودمان را به تحقق برسانیم. فقط شامل عبادت کردن نیست؛ البته از ارکان احسن عمل عبادت کردن است. رکن اصلی عمل انفاق کردن و به دیگران کمک کردن جزء اعمال احسن است. این که خودم را به جایی برسانم که رشد کنم و شکوفا بشوم هم در واقع جز این برنامههایی است که باید به آن عمل کنیم.
من میخواهم روی این تأکید کنم که کلاً عمل به همان معنای دنیاییاش از مراکز ثقل این سوره است. حالا به غیر از این که این آیه. کلاً به مفهوم عمل این جا یک مفهوم ثقل میدهد، کلاً اینکه خلق شدیم همهی ما، «… لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عملاً…» (هود/۷) انگار همهی ما خلاصه میشویم در این عمل. این چیزی است که از فلسفهی خلقت حیات است. من باز میخواستم در یک روند طولانیتر که حالا جلسهی آینده سعی میکنم همین کار را انجام بدهم، ببینید مثلاً انتهای سوره را نگاه کنید، میگوید که لو شاء ربک. یک خورده از صفحهی قبل میخواستم بخوانم حالا چون وقت کم است از اینجا میخوانم. میگوید «وَلَوْ شَاءَ رَبُّكَ لَجَعَلَ النَّاسَ أُمَّةً وَاحِدَةً ۖ وَلَا يَزَالُونَ مُخْتَلِفِينَ» (هود/۱۱۸) میگوید اگر خدا میخواست همهی شما را امت واحدی قرار میداد و «وَلَا يَزَالُونَ مُخْتَلِفِينَ» ولی اینطوری نیست، مدام با هم اختلاف دارید. «إِلَّا مَنْ رَحِمَ رَبُّكَ…» (هود/۱۱۹) به غیر از آنهایی که خداوند به آنها رحم میکند «…وَلِذَٰلِكَ خَلَقَهُمْ ۗ…» (هود/۱۱۹) و برای این است که شما را خلق کردیم. برای همین که در یک موقعیتی قرار گرفتید که کارهای مختلف میشود انجام داد، راههای مختلف میشود رفت. مثل اینکه به شما اختیار داده شده، آزمون همه ما اختیار است. حیات به وجود آمده، ویژگی حیات این است که موجود زنده عمل مختارانه میتواند انجام دهد. بر خلاف آسمان و زمین که تحت امر خداوند هستند؛ یعنی سیارهها با یکدیگر اختلاف ندارند و نمیجنگند! این پدیدهی حیات همراه با این اختیار است که اختلاف ایجاد میکند. آدمها سبکهای مختلف ممکن است زندگی کنند. دوباره میخواهم بگویم یکجوری برمیگردد به همان ابتدای سوره که حیاتی را که خداوند خلق کرده و در واقع آزمونی ترتیب داده شده که آدمها به جورهای مختلف میتوانند عمل کنند و این روشهای زندگیشان خوب و بد دارد. «…وَلِذَٰلِكَ خَلَقَهُمْ ۗ…» (هود/۱۱۹) و این کلام خداوند ختم شده که جهنم را از جن و انس از این موجودات زندهی مختاری که در واقع در زمین هستند، پر میکنیم. «وَكُلًّا نَقُصُّ عَلَيْكَ…» (هود/۱۲۰) من از این میگذرم، به این آیه دقت بکنید. «وَقُلْ لِلَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ اعْمَلُوا عَلَىٰ مَكَانَتِكُمْ إِنَّا عَامِلُونَ» (هود/۱۲۱) تأکید میکنم روی تکرار لفظ عمل دقت کنید. شما سر جای خودتان عمل بکنید، انا عاملو. ما عملهای خودمان را بکنیم. اگر آن «… لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عملاً…» (هود/۷) که اصلاً دارد اشاره میکند که حیات را خلق کردیم برای اینکه عمل شما را بسنجیم. مثل آن آیه که میگوید «لیس للانسان الی ما سعی» اصلاً هیچچیز برای انسان جز تلاشی که میکند نیست. اگر همه ایرانیها این آیه را بنویسند بگذارند در اتاقشان و هر روز به آن نگاه کنند و فکر کنند که اصلاً به غیر از تلاش هیچی برای شما نمیماند؛ یعنی آن استعدادهای ذاتی اگر دارید که بدون تلاش به آنها رسیدید، مثلاً یک نفر باهوش است لازم هم نیست خیلی درس بخواند و یک علمی هم به دست میآورد، اینها نیست، چیزی که برای انسان میماند و مال انسان است، عمل اوست. «لیس للإنسان إلا ما سعی …» خیلی چیز وحشتناکی است. میگوید بالاخره آدم باید خیلی سعی کند، آن تلاش و اعمال است که به ما چسبیده است. زمینههای عمل که فراهم بوده، وقتی که رفتیم آن دنیا، مالک این اعمال هستیم و بر اساس اینها به یک زندگی در آن دنیا میرسیم. آن آیه به این مفهوم عمل در این سوره وزنی داده که فرکانس ظاهر شدنش را در انتهای سوره هم ببینیم. میگوید «وَقُلْ لِلَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ اعْمَلُوا عَلَىٰ مَكَانَتِكُمْ إِنَّا عَامِلُونَ» (هود/۱۲۱) دوباره میگوید «وَلِلَّهِ غَيْبُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَإِلَيْهِ يُرْجَعُ الْأَمْرُ كُلُّهُ فَاعْبُدْهُ وَتَوَكَّلْ عَلَيْهِ ۚ وَمَا رَبُّكَ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ» (هود/۱۲۳) آخرین کلمهای هم که در سوره گفته میشود این است که خداوند از آن عملهایی که انجام میدهید غافل نیست. برید عمل بکنید! برید برگردید از اول «استغفروا ربکم ثم توبوا إلیه» و یک زندگی جدید شروع کنید و سعی کنید احسن عمل انجام بدید در زندگی خودتان این دعوت به توبه برای این است که راهتان باز بشود به سمت اینکه حالا هر کاری تا الان کردید ریست شود و شروع کنید برید در یک زندگی که از این به بعد به صورت یک آزمایش به زندگی نگاه کنید، سعی کنید اعمالتان بهترین اعمال ممکن باشد و الیآخر.
