بسم الله الرحمن الرحیم
درسگفتارهای سوره ابراهیم، جلسهی ۲، دکتر روزبه توسرکانی، ۱۳۹۵
جلسه دوم سوره ابراهیم است، جلسه قبل کاری که انجام دادیم این بود که در مورد کل سوره یک صحبتهایی کردیم، درباره محتوای سوره هم اشارههایی کردم و مقدمه سوره را خواندیم. میشود همینگونه ادامه داد و میشود کار دیگری هم کرد که من کار دیگر را انجام میدهم.
۱- مقدمه
مقدمهای که خواندیم تقریباً محتوای خیلی روشنی داشت، سوره در مورد این بحث میکند که خداوند کتاب را نازل میکند و انسانها را از ظلمت به سمت نور میآورد. بعد آیاتی آمد که یک مقدار حالت توضیح دادن داشت هرچند که بعضی از نکات باقی ماند. اصلاً میل ندارم بحثهایی که در جلسه قبل گفتم را تکرار کنم فکر میکنم نکته اصلی همین است که به ارسال انبیا و نزول کتاب از این دیدگاه نگاه کنیم که ظلمتی در جهان است و انسانهایی هستند که در ظلمات هستند و یک نوری است و بعضی از آدمها در نور هستند. فکر میکنم یک بخشی از جلسه قبل به این اختصاص پیدا کرد که من با استفاده از تکرار اسم عزیز در ابتدا و انتهای این مقدمه سعی کردم این نکته را تکرار کنم که چرا ظلمتها و نور وجود دارد. نمیخواهم دوباره این بحث را در این جلسه تکرار کنم و یک چیزی که روی آن تأکید کردم این است که از همین ابتدا چه وقتی که حرف از کتاب به عنوان وسیله عروج انسانها از ظلمت به نور است چه وقتی که این آیه را میشنویم «مِنْ رَسُولٍ إِلَّا بِلِسَانِ قَوْمِهِ» کلاً در این مقدمه روی زبان تأکید میشود. وقتی کتاب را میشنویم اولین چیزی است که آدم یادش میافتد این است که یک کلامی که به یک زبانی است و مکتوب شده است هر چند که کتاب در قرآن معنی کلیتری دارد ولی اینجا که حرف از ارسال انبیا است مخصوصاً اولین داستان، داستان حضرت موسی است واقعاً به این معنا به همین کتاب قرآن به عنوان یک چیزی که از سمت خداوند آمده و به زبان بشر است روی آن تأکید میشود. مخصوصاً آیه انتهای مقدمه «وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا بِلِسَانِ قَوْمِهِ» به تکلم به زبان قوم به نوعی تأکید میکند.
دو بحث در این جلسه میخواهم انجام بدهم، یکی بحث درباره ارتباط بین زبان با مفهوم ظلمت و نور و نقشی که کتاب ایفا میکند که مربوط میشود به بحثی که در وسط این سوره، یک آیات خیلی معروف و اختصاصی وجود دارد که تمثیل کلمه طیبه و کلمه خبثه است که خیلی موضوع مهمی است. بحث دیگر که این جلسه میخواهم درباره آن صحبت کنم، داستان انبیا است که در این سوره آمده است. از دومی شروع میکنم فکر میکنم اینگونه سرراستتر است بعد اگر وقت ماند اختصاص میدهیم به بحثی که یک مقدار سختتر است چون کلاً موضوعهایی که مربوط به زبان است یک مقدار کلاً سخت است. زبان یک چیزی است که همه ما با آن آشنا هستیم و استفاده میکنیم ولی حالت شفافی ندارد حتی در طول تاریخ تفکر بشر هم به آن اندازهای که لازم بود به نظر میآید به زبان اهمیت ندادند و توجه نکردند در یک قرن اخیر حداقل میتوان گفت یک انقلابی به وجود آمده و در همه حوزههای تفکر از فلسفه گرفته تا رشتههای اختصاصی مانند زبان شناسی بحثهای خیلی عمیقی درباره زبان مطرح شده است. قبلاً در تاریخ بشر خیلی بحثها در مورد زبان جست و گریخته است.
۲- داستان انبیا
یک مقدمهای میآید که از یک دیدگاه خاصی به ارسال انبیا و نزول کتاب نگاه میکند به نظر میآید مسئله خروج مردم از ظلمت به نور است. آیه اول که میگوید «كِتَابٌ أَنْزَلْنَاهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ» مثل این است که میگوید هدف آمدن کتاب این است. حداقل نگاهی که در این سوره است تأکید روی این مسئله است که آدمها میتوانند در ظلمت باشند و این کتاب هدایتگر مردم از ظلمات به سمت نور است. بلافاصله وقتی این حرف را میزند این سوره به سراغ این میرود که یک بخشی از تاریخ انبیا را مرور کند. اولین پیغمبری که در این سوره به سراغ او میرویم حضرت موسی است که به تعبیری اولین کتاب را آورده است. اگر کتاب را به معنای خیلی جامع در نظر بگیریم مثلاً فرض کنید در قرآن حرف از صحف ابراهیم و موسی است. در مورد حضرت نوح بالاخره یک شریعتی به حضرت نوح نسبت داده میشود ولی پدیدهای مانند تورات یعنی چیزی که قرآن به آن تورات میگوید، مجموعهای از کلام خدا همراه با شریعت به صورت مکتوب در مورد حضرت موسی است. اتفاقی که افتاده است این است که خداوند با موسی تکلم کرده است و الواحی در اختیار او گذاشته است. هر وقت که در قرآن حرف از کتاب است حرف از تورات است، وقتی گفته میشود خداوند قرآن را نازل کرده است و در قبل هم تورات بوده که در آن هدایت و نور برای انسانها بود. مخصوصاً تعبیر اینکه در تورات نور بود، در قرآن آمده است که با این چیزی که اینجا میخوانیم مناسبت دارد.
کتاب به معنای واقعی کلمه آنطوری که در قرآن مد نظر است و آنگونه که قرآن کتاب است، اولین کتاب نازل شده تورات است. بقیه انبیا به آن معنا کتاب ندارند چیز مدونی که از سمت خداوند آمده باشد و حاوی شرع باشد. در مورد حضرت ابراهیم واژه صحف به کار رفته است و واژه کتاب به کار نرفته است. بنابراین مناسبت دارد اولین قدمی که برمیدارید وقتی این کلیات گفته میشود سراغ صاحب کتاب اول برویم. در مورد این بحث قبلاً اشارههایی به آن کردم کتاب انجیل به این معنا کتاب است یا خیر؟ آیا بعد از تورات کتاب قرآن قرار دارد یا انجیل را هم باید به عنوان کتاب در نظر بگیریم؟ لازم نیست الان در مورد آن بحث کنم ولی یک ابهامی اینجا وجود دارد. اصولاً انجیل یک کتاب گمشده است. در قرآن وقتی حرف از انجیل زده میشود، انجیل چه معنایی دارد. همانی که الان مکتوب شده است توسط حواریون همان انجیل است یا یک کتابی بوده و وحی به حضرت عیسی میشد که گم شده است. فکر میکنم این بحث مهمی است ولی جای آن اینجا نیست حداقل چیزی که ما به طور قطع میدانیم این است که به معنای واقعی کلمه اولین کتابی که نازل شده است، کتاب تورات است که به حضرت موسی نازل شده است. بنابراین اگر کتاب میآید و مردم را از ظلمات به سمت نور میبرد مثال آن در حضرت موسی است. هرچند که انتهای مقدمه به اینجا رسیده که درباره ارسال رسل به طور کلی صحبت کرده که اینها را به لسان قوم فرستادیم ولی باز تأکید مقدمه روی مفهوم کتاب است.
۳- ساختار داستان انبیا در این سوره
ادامه سوره اینگونه است اول یک ذکری از حضرت موسی میشود و نکاتی درباره داستان موسی است که اختصاصی همین سوره است و بعضی از چیزهایی که در این سوره گفته میشود جای دیگر نیامده است. این نکات در مورد حضرت موسی گفته میشود بعد به عقب بر میگردیم و درباره حضرت نوح و عاد و ثمود و ارتباط آنها با قومشان یک پاراگرافی میخوانیم. باز هم ویژگی خاصی در این سوره دارد خیلی وقتها در قرآن اینگونه است که خیلی مختصر به داستان نوح اشاره میکند بعد ثمود است بعد داستان عاد و لوط ممکن است خیلی کوتاه دنبال هم بیایند، مفاهیم مشترک و یک مقدار متمایزی دارند. اینجا اصلاً اینگونه نیست کلاً بحث اینگونه است که این پیامبران این حرف را به قوم خود زدند، انگار یک بخش مشترکی که در همه این انبیا بوده در اینجا ذکر میکند، تفکیکی بین قوم نوح و ثمود و عاد چگونه برخورد کردند نیست. از این نظر هم در این قطعه که سه پیامبر است ویژگی در مورد آنها وجود دارد. موسی که صاحب کتاب تورات است بر میگردیم به منشأ شریعت و پیامبران اولوالعزم که حضرت نوح است و کسانی که بعد او آمدند. بعد بحثهایی که در سوره است. در قسمتهای آخر سوره به ابراهیم میرسیم. داستان انبیا در این سوره این ساختار را دارد. از موسی به عقب بر میگردیم تا حضرت نوح بعد دوباره حضرت ابراهیم که شروع رسالت جهانی انبیا است را در این سوره میبینیم. قسمت ابراهیم وزن زیادی دارد، هم اسم سوره از آن گرفته شده است و هم مفصل است.
شروع بحث میخواهم درباره داستان انبیا و ویژگیهایی که در این سوره دارد مخصوصاً در مورد قسمت حضرت ابراهیم صحبت کنم. از حضرت موسی شروع میکنیم و میشود از قسمت ابراهیم شروع کنیم اما روال سوره را نمیشکنیم و آیات مربوط به حضرت موسی و نوح و عاد و ثمود که ادامه همین مقدمه است را بخوانیم.
۱-۳ داستان موسی
اولین آیهای که در قسمت حضرت موسی میآید «وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا مُوسَى بِآيَاتِنَا أَنْ أَخْرِجْ قَوْمَكَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ» درست به همان آیه اول بر میگردیم و تأکید میشود که انگار داستان موسی به این دلیل میآید موسی کتاب داشت و موسی با کتاب خودش، اینجا کلمه کتاب نمیآید ولی ما از قرآن میدانیم که بارها تأکید شده موسی صاحب کتاب تورات است که در آن برای مردم نور و هدایت بود. بنابراین به آیه اول بر میگردیم و تأکید اینکه موسی همان کاری را که در ابتدای این سوره گفته شده یعنی خروج مردم از ظلمتها به سمت نور را با رسالت خودش انجام میدهد و از او خواسته شده بود که انجام دهد. «وَذَكِّرْهُمْ بِأَيَّامِ اللَّهِ» در مورد حضرت موسی این عبارت اضافه میشود که به مردم تذکر بده و مردم را از ظلمات به سمت نور بیاور و به آنها تذکر بده. «إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِكُلِّ صَبَّارٍ شَكُورٍ» نشانههایی برای هر کسی که صبور است و شکرگزار است وجود دارد.
۱-۱-۳ ایام الله
اگر نکته مبهمی وجود دارد این است که ایام الله چیست؟ واژه اختصاصی، اصطلاحی است که در این سوره آمده است. بنابراین با نگاه کردن به بقیه قرآن شاید نفهمیم و نتوانیم تشخیص بدهیم که منظور از ایام الله چیست. شما همه با این اصطلاح آشنا هستید چون یوم الله 22 بهمن داریم و تبدیل به اصطلاح سیاسی شده است. یک موقعی در یک سخنرانی گفته شد که 22 بهمن از ایام الله است و بعد این اصطلاح در مورد بعضی از روزهای مهم که در تاریخ جمهوری اسلامی است به کار رفته است. برای همین اصطلاح آشنایی است و اصطلاح آشنا ممکن است خیلی گمراه کننده باشد.
[۰۰:۱۵]
یعنی شما یک توقعی دارید و وقتی میخوانید فکر میکنید ایام الله را میدانید چه معنی دارد. البته در این مورد خاص احساس من خیلی این نیست که خیلی دور از آن چیزی که واقعاً در قرآن معنی ایام الله است در زمان معاصر بین ما اصطلاح شده است که یک اصطلاح سیاسی است. شاید دو حدس بتوان زد که «وَذَكِّرْهُمْ بِأَيَّامِ اللَّهِ» چیست، یکی اینکه شاید منظور در شریعت حضرت موسی روزهای خاص وجود دارد، مهمترین روز، روز شنبه است و هر هفتهای یک روز خاص وجود دارد. تاریخ سالانه و ماهانه و هفتگی قوم یهود در آن پر از این چیزها است. روزهای جشن، روزهایی که باید کارهای خاصی انجام بدهند، روزهایی که کارهایی را نباید انجام بدهند و الی آخر. بنابراین ممکن است یک نفر تصورش این باشد با توجه به شریعت خاص یهود که مشابه آن را در اسلام آشنایی داریم و روزها و ماههای خاص داریم و الی آخر. شاید منظور از «وَذَكِّرْهُمْ بِأَيَّامِ اللَّهِ» این است که شریعت و روزهای خاص را به آنها آموزش بدهد و یادآوری کند. یک حدس میتواند این باشد که منظور از ایام الله، روز شنبه، روز خدا است فلان روز تعطیل در قوم یهود روز خدا است و الی آخر. روزهای خدا را به آنها یادآوری کند، روزهای خدا، روزهایی است که باید در آن عبادت کنند یا کارهای خاصی انجام بدهند. یک حدس دیگر میتواند این باشد که شاید منظور روزهایی که در طول تاریخ ازجمله تاریخ قوم بنی اسرائیل، خداوند تجلی خاصی در آن کرده است و نباید این را از یاد ببرند. «وَذَكِّرْهُمْ بِأَيَّامِ اللَّهِ» یعنی به آنها یادآوری کن آن روزی که اینها به دریا رسیدند و ناامید بودند دریا را شکافتند و اینها از آن رد شدند. این روزها، روزی که طوفان آمد و حضرت نوح و یاران او نجات پیدا کردند و کسانی که بر علیه حضرت نوح بودند و ایمان نیاورده بودند در طوفان غرق شدند و الی آخر. در تاریخ روزهای خاصی وجود دارد که روزهای تجلی قدرت خدا و غلبه خداوند است و روزهایی که اگر بخواهیم با تعبیرهای این سوره بگوییم ظلمتها انگار کنار میرود و یک نوری تجلی میکند که میشود در سایه آن این حقایق را دید. بنابراین یک مفهوم تاریخی دارد این جور نگاه نزدیک به همان چیزی است که ما در اصطلاح سیاسی یوم الله میبینیم. روزهایی که روز پیروزی است، روزی که خداوند باعث شده است یک اتفاقی بیفتد و الی آخر.
به نظر میرسد هر دو تعبیر تا حدود زیادی منطقی هستند، یعنی میشود تصور کرد که از وظایف حضرت موسی آموزش گاه شمار عبادت و ارتباط با خدا جزء شریعت است. از او خواسته شده است این کار را بکند. در عین حال میشود این را هم تصور کرد که با توجه به اینکه مخصوصاً در زمان خود حضرت موسی روزهای تجلی خداوند و تجلی خاص خداوند به وفور وجود داشت، اینکه به حضرت موسی وظیفه داده شده باشد که به قوم خود مرتباً این روزها را یادآوری کند. تلفیق این دو ایده تا حدودی میشود وجود داشته باشد آن هم به این دلیل است که خیلی از روزهای عبادت شرعی قوم یهود مربوط به همان روزهای خاصی است که مثل روز عبور از دریای نیل، روزی که معجزهای اتفاق افتاد که نخست زادههای مصری مردند و الی آخر. بنابراین در همان روزهایی که به تعبیر دوم که ایام الله است به قوم یهود یادآوری میشود توسط عبادتها و مراسم خاصی که هنوز هم انجام میدهند. مثلاً pass over روزی است که اینها همچنان یادآوری میکنند. شبیه همین سنت در شیعه و در مسلمانها وجود دارد، روزهای خاصی که اتفاقهای خاص میافتد. در شیعه و در ایران روزهای خاص بیشتر روزهایی است که فاجعههایی در آن اتفاق افتاده است. در مسیحیت برعکس است روز میلاد حضرت مسیح و بیشتر روزهایی که اتفاقهای خوبی در آن افتاده است مدام یادآوری میشود.
بالاخره این سنت که ایام الله به معنای دوم باعث شود که در آینده آن روز، روز مقدسی شود و در آن اعمال خاص عبادی انجام شود. چیزی است که در همه ادیان به صورت سنت وجود دارد. بنابراین این دو تعبیر خیلی از هم دور نیستند ولی اگر بخواهید یکی از آن را انتخاب کنید شاید تعبیر دوم تعبیر مناسبتری باشد، به دلیل ادامه این عبارتهایی که در این سوره است. وقتی میگوید «وَذَكِّرْهُمْ بِأَيَّامِ اللَّهِ» آیه بعدی «وَإِذْ قَالَ مُوسَى لِقَوْمِهِ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ» واقعاً آدم انتظار دارد که گفت «وَذَكِّرْهُمْ بِأَيَّامِ اللَّهِ» حالا میگوید ذکر این نعمت بکن، گوش آدم تیز میشود و انتظار دارد چیزی شبیه ایام الله بشنود. «نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ أَنْجَاكُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَسُومُونَكُمْ سُوءَ الْعَذَابِ» یادآوری اینکه شما تحت سلطه فرعون بودید و یک روزی خداوند شما را نجات داده است. هرچند که کلمه یوم در این عبارت دوم نیامده است ولی اگر بخواهیم از روی خود سوره قضاوت کنیم که کدام نزدیکتر است شاید تعبیر دوم به دلیل این ادامه مناسبتر باشد. ایام الله روزهایی هستند که خداوند تجلی کرده است، حتماً ایام الله روزی است که پای کوه طور از مردم یهود یک عهدی گرفته شده است، حتماً ایام الله روزی است که از دریای نیل عبور میکردند و الی آخر. اینجا چون حضرت موسی به قوم خود گفت «اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ أَنْجَاكُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَسُومُونَكُمْ سُوءَ الْعَذَابِ وَيُذَبِّحُونَ أَبْنَاءَكُمْ وَيَسْتَحْيُونَ نِسَاءَكُمْ» به نظر میآید شاید تعبیر دوم مناسبتر است هرچند که من سعی کردم بگویم دو تعبیر باهم خیلی منافات ندارد.
این از مواردی است که من با تعبیرهایی سیاسی روز مخالفت نمیکنم اگر کسی فکر میکند همیشه من هر حرف سیاسی بزنم حتماً یک جوری به دلیل مخالفت با یک چیزی موجود است اینگونه نیست. نمونه آن اینکه اینجا تعبیر دوم که به تعبیر سیاسی امروزه ما نزدیکتر است تعبیر بهتری حتی شاید درستتری باشد.
«وَفِي ذَلِكُمْ بَلَاءٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَظِيمٌ» چیزی که میبینیم موسی به قوم خود یادآوری میکند یک ماجرای تاریخی است. اسارت در دست فرعون و بعد نجات پیدا کردن از دست فرعون با اراده خداوند است. «وَإِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكُمْ لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ وَلَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِي لَشَدِيدٌ» به آنها این را تذکر میدهد که به یاد داشته باشند هرچند که واژه ذکر اینجا گفته نمیشود که اگر خداوند روی این نکته تأکید کرد که اگر شکر کنید نعمت شما افزوده میشود و اگر کفران بورزید مجازات من شدید خواهد بود. این در ادامه این است که گفته میشود «اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ» این نجات پیدا کردن از دست فرعون که اینطور شما را عذاب میکرد نعمت خیلی بزرگی است که خداوند این نعمت را به شما داده است بعد به شما گفته شده که اگر شکرگزار این نعمت باشید «لَأَزِيدَنَّكُمْ وَلَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِي لَشَدِيدٌ»
«وَقَالَ مُوسَى إِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَمَنْ فِي الْأَرْضِ جَمِيعًا فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِيٌّ حَمِيدٌ» و موسی گفت که اگر همه شما و هر کسی که در زمین است، کافر شوید خداوند غنی و حمید است. واژه حمید در ابتدای آیه اول سوره هم به عنوان صفت خداوند است «إِلَى صِرَاطِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ» خداوند بی نیاز از حمد انسانها است چون به اندازه کافی مورد ستایش قرار میگیرد. هرچند خیلی غیرمنطقی است ولی بارها از یک آدمهایی شنیدم که خداوند چه نیازی به نماز ما دارد، خداوند چه نیازی به ستایش ما دارد. بارها در قرآن گفته شده است که خداوند نه نیازی به ستایش ما دارد و نه نیازی به عبادت ما دارد و نه نیازی به عبادت و ستاش کس دیگری دارد به دلیل اینکه حمید بودن از صفات ذاتی خداوند است. این بخش مربوط به موسی است آن چیزی که در آن خیلی به چشم میخورد مسئله این است که حضرت موسی به مردم یادآوری میکند که تحت ستم بودند و توسط خداوند نجات پیدا کردند و حالا باید شکرگزار این نعمت باشند.
خیلی برخورد ویژهای با داستان حضرت موسی اینجا وجود دارد، روی این نکته میخواهم تأکید کنم. خیلی جاها داستان موسی را در قرآن میشنوید ولی از یک زاویه خیلی خاصی اینجا به داستان نگاه میشود. در عین حالی که تأکید روی ارسال حضرت موسی برای خروج از ظلمات به نور است ولی مفهوم ایام الله و عبارتهایی که به نظر میآید یک جوری شاید توضیح مفهوم ایام الله و شکرگزاری و ذکر ایام الله است به نظر میرسد اینجا در این قطعه از سوره درباره حضرت موسی است غلبه دارد. اولین یادی که از یکی از پیامبرانی که برای خروج ظلمات ارسال شدند در این سوره آمده است.
۲-۳ داستان نوح و عاد و ثمود
قطعه دوم یک چیز مشترک بین نوح و عاد و ثمود است که من باز این قسمت را میخوانم بعد به سراغ قسمت حضرت ابراهیم میرویم که اواخر سوره آمده است و مفصل است و شما شاید چیز دیگری در آن قطعه سوره میبینید. این قسمت را هم میخوانیم بدون اینکه به چیزهای اختصاصی این انبیا بپردازد به مشترکات آن اشاره میکند «أَلَمْ يَأْتِكُمْ نَبَأُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ قَوْمِ نُوحٍ وَعَادٍ وَثَمُودَ» آیا خبر و آگاهی از کسانی که قبل از شما بودند، خبر قوم عاد و نوح ثمود برای شما نیامده است؟ «وَالَّذِينَ مِنْ بَعْدِهِمْ» و کسانی که بعد از اینها بودند «لَا يَعْلَمُهُمْ إِلَّا اللَّهُ» یک عدهای از اینها که بعد بودند هیچ کس غیر از خدا درباره آن نمیداند. «جَاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّنَاتِ فَرَدُّوا أَيْدِيَهُمْ فِي أَفْوَاهِهِمْ وَقَالُوا إِنَّا كَفَرْنَا بِمَا أُرْسِلْتُمْ بِهِ وَإِنَّا لَفِي شَكٍّ مِمَّا تَدْعُونَنَا إِلَيْهِ مُرِيبٍ» به طور کلی میگوید این انبیا که آمدند از جمله نوح و عاد و ثمود و یک عدهای که بعد از آن بودند عکسالعمل قوم این پیامبران این بود که وقتی این انبیا میآمدند و بیناتی با خود میآورند که نشان میداد از طرف خداوند آمدند و حرف حق میزدند تعبیر آن این است «فَرَدُّوا أَيْدِيَهُمْ فِي أَفْوَاهِهِمْ» دست خود را به سمت دهانشان میبردند «وَقَالُوا إِنَّا كَفَرْنَا بِمَا أُرْسِلْتُمْ بِهِ» ما به رسالت شما کافر هستیم «وَإِنَّا لَفِي شَكٍّ مِمَّا تَدْعُونَنَا إِلَيْهِ مُرِيبٍ» و در چیزی که ما را به سمت آن دعوت میکنید در شک قرار دارد. همه اینها یک حرف مشترکی که در مقابل انبیا خود میزنند این بود که رسالت شما را قبول نداریم و به همه چیزهایی که شما میگویید شک داریم.
دیالوگ بین اینها و انبیا به صورت مشترک یعنی گفته نمیشود کدام انبیا این حرف را زده است همه حرفهای مشابه این را زدند. «قَالَتْ رُسُلُهُمْ أَفِي اللَّهِ شَكٌّ فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ» آیا در الله که آسمانها و زمین را خلق کرده است شک دارید. «يَدْعُوكُمْ لِيَغْفِرَ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ وَيُؤَخِّرَكُمْ إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى» شما را دعوت میکند برای اینکه گناه های شما را ببخشد و شما را تا یک مدت معلومی فرصت و عمر بدهد که زندگی کنید.
حضار: ؟؟
اینکه ایدیهم بافواههم انگار حالت تعجب گرفتن و انکار گرفتن است. به نظر من از فهوای کلام بر میآید که معنی آن این است ولی اینکه چرا این اصطلاح آیا یک اصطلاح متداول عربی است که اینجا به کار رفته است یا حس اینکه ما هم گاهی اوقات دست خود را سمت دهان به نشانه تعجب و انکار میبریم چنین چیزی است. چون خیلی به محتوای سوره و آیه ربط نداشت من هم بحث خاصی در مورد آن نکردم.
[۰۰:۳۰]
فکر میکنم کلاً تعبیری که وجود دارد یعنی چه یعنی حالت استعجاب و انکار در مقابل انبیا داشتند. انبیا به آنها چیزهای واضحی مثل اینکه آیا، اکثر اقوامی که به نظر میآید که انبیا در مقابل آنها قرار میگرفتند مشکلی نداشتند در اینکه آسمانها و زمین خالقی دارد، مشکل همیشه این بود که چیزهای دیگری به جز الله وجود دارد که خدایان اختصاصی این اقوام هستند یعنی شرک همیشه رنگ و بوی خدایان محلی دارد و کسانی که اینها با آنها سروکار دارند و از اینها حمایت میکند. یا بعضی از عناصر طبیعت تحت فرمان یک نیروهای خاصی است که اینها باید به آن احترام بگذارند و پرستش کنند. کلاً این سوالی که پیامبران به طور مشترک این حرف را زدند از طرف آنها جواب منفی نمیگرفت «أَفِي اللَّهِ شَكٌّ فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ» به نظر میآید که اکثراً مانند قوم پیغمبر گفته میشود که یک جاهایی از قرآن میخوانید که از آنها بپرس که آیا خدایی که خالق آسمانها و زمین است، این را قبول دارید؟ میگویند بله قبول داریم. اینگونه نیست که در جواب این سوال ابهامی وجود داشته باشد برای همین این سوال اینجا آمده است بدون اینکه جواب را در مورد این سوال خاص بشنوید. قبول داشتند که خالقی است که آسمانها و زمین را خلق کرده است ولی در تدبیر امر تصورشان این بود که دیگر الله نیست که جهان را اداره میکند هر قسمتی از دنیا از جمله مقدرات این قوم به یک خدایان خاصی ممکن است مربوط باشد و به یک نیروهای خاصی در طبیعت یا حتی در حالت مبتذلتر آن انسانها مثلاً فرعون یا حاکمی که در قید حیات است یا از دنیا رفته است خدای اختصاصی یک قوم ممکن است باشد. مقدرات آن دست او است یعنی انسان پرستی فکر میکنم نازلترین نوع است، چون در بت پرستی خیلی وقتها خود بت به معنای واقعی کلمه سنگ پرستش نمیشد نمادی بود از یک نیروی طبیعی یا یک چیز نادیدنی ولی وقتی انسان پرستیده میشود خیلی نزدیک میشویم به اینکه موجود مشخصی که جلوی ما ایستاده است ادعای خدایی کند و ما بپذیریم و فکر کنیم این موجود را باید ستایش کنیم تا رستگار شویم.
به نظر میآید این سوال، سوال مشترک از اقوام است که پاسخ مشترک مثبت هم میگرفت یعنی شکی در این نیست که «اللَّهِ شَكٌّ فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ يَدْعُوكُمْ» میگویند ما در شک هستیم و چیزی که ما را دعوت میکنید دعوت انبیا این بود که از طرف الله آمدند و کارهای خوب کنید و کارهای بد نکنید تا گناهان شما بخشیده شود، بنابراین یک چیز خیلی ساده و طبیعی است که اقوام به آن دعوت میشوند. اینکه اینگونه قاطعانه میگویند «إِنَّا كَفَرْنَا بِمَا أُرْسِلْتُمْ بِهِ وَإِنَّا لَفِي شَكٍّ مِمَّا تَدْعُونَنَا إِلَيْهِ مُرِيبٍ» اساس دعوت انبیا دعوت روشنی است. «لِيَغْفِرَ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ وَيُؤَخِّرَكُمْ إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى» جواب آنها این است که «قَالُوا إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُنَا تُرِيدُونَ أَنْ تَصُدُّونَا عَمَّا كَانَ يَعْبُدُ آبَاؤُنَا فَأْتُونَا بِسُلْطَانٍ مُبِينٍ» جواب مشترک با کمی زیاد و کم در هر کدام از اقوام این است که همه این حرف را زدند که شما آمدید به اینجا، اولاً شما بشری مانند ما هستید احتمالاً جاهای دیگر قرآن دیدید که مشکل اقوام با انبیای خود این بود که شما در بازارها راه میروید و غذا میخورید بنابراین تصور اینکه وصل به الله هستید که از تصور کسانی که مشرک بودند این موجود خیلی دور از ما است برای همین است که ما با او مستقیم نمیتوانیم ارتباط برقرار کنیم بلکه با واسطههایی مرتبط هستیم. اینکه شماهایی مانند ما هستید و کارهای حیاتی ساده را انجام میدهید و ادعا میکنید که از طرف الله آمدید و پیامی آوردید به نظر آنها این قابل قبول نیست. «إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُنَا» و هدف شما این است «أَنْ تَصُدُّونَا عَمَّا كَانَ يَعْبُدُ آبَاؤُنَا» این منشأ واقعی شرک در همه اقوام بوده است. شرک با یک عقیده و با تصورات و استدلالات از دنیا نیست بلکه شرک همان سنتی است که در جامعهای پا میگیرد و اکثریت کسانی که مشرک هستند فکر مستقلی ندارند، یک جایی به دنیا میآیند و همان کاری که آبای آنها انجام میدادند را انجام میدادند به دلیل احترام و وابستگی که به اجداد و اجتماعی که در آن زندگی میکنند دارند. به سنتها احترام میگذارند و از طریق همین سنتهای غلط که در جامعه آنها وجود دارد به یک بلایی مانند شرک مبتلا میشوند. در صحبت همه اقوام شما این را میبینید که عامل اصلی گرایش و اصرار آنها روی شرک تبعیت از اجداد و آباء آنها است. اینجا هم صراحتاً میگویند شما آمدید قصد شما این است که ما را از چیزی که آباء ما عبادت میکردند دور کنید. «فَأْتُونَا بِسُلْطَانٍ مُبِينٍ» برای ما یک حجت آشکاری بیاورید اگر از طرف خداوند هستید بلایی نازل کنید اگر ادعا میکنید که میتوانید بلایی نازل کنید این کار را بکنید یا معجزهای بیاورید که ما ایمان بیاوریم.
حضار: ؟؟ زبان حال است ؟؟
وقتی گفته میشود «گفتند» واقعاً تصور شما این نیست که تمام این اقوام در مقابل همه پیغمبرهای خود عین این جمله را گفته باشند. میتوانید بگویید زبان حال است یا آنقدر چیز مشابهی گفتند که میشود گفت این محتوا وجود داشت. یک بار این است که در مورد قوم نوح و یک مکالمهای با مردم قوم خودش، یک چیزی در قرآن میخوانید، تصور طبیعی این است که واقعاً این دیالوگ وجود داشت ولی وقتی گفته میشود انبیا آمدند و اینچنین گفتند و اینچنین جواب شندیدند یعنی محتوای کلام این بود. اینکه اصلاً پیامبران این عبارت را نگفتند و هیچ چیزی شبیه این را نگفتند آنها هم در دلشان بود خیلی، حتی ممکن است شما بگویید یک نفر یک جایی این حرف را زده است، ولی واکنش عمومی و آن چیزی که در دلشان بود همین است. لزومی ندارد بگویید که یک لحظهای وجود دارد که همه این پیغمبرها یک چیزی این شکلی گفتند و چنین جوابی هم شنیدند. مجموعه دیالوگی بین پیامبران و این قوم اتفاق افتاده است و اینها دعوت کردند و اینها انکار کردند.
حضار: ؟؟
من قبلاً یک بار در یکی از سورههایی که در IPM در مورد آن بحث میکردیم، یادم نیست کدام سوره است روی این تأکید کردم که به نظر میرسد که ما الان در قرن 21 مردم آگاهتر از آن هستند که همچین حرف آگاهانهای که شما در قرآن میبینید و گاهی اوقات مشرکین هم میگویند را به زبان بیاورند هرچند که همان کار را میکنند. از نظر یک آدمی در 2000 سال قبل اگر بگوید من از آباء خود پیروی میکنم و هیچ کار دیگری هم نمیکنم این قباحت نداشت، الان در قرن ۲۱ اکثریت قاطع مردم همچنان همین کار را میکنند ولی نمیگویند، صراحتاً نمیگویند ما اینقدر احمق هستیم که از آباء خود پیروی میکنیم و حرف کسی را هم گوش نمیدهیم. گاهی از مردم چیزهای مشابه شنیده میشود ولی فکر میکنم با این صراحت، اگر مخصوصاً در مقابل مخالف که قرار میگیرند حداقل روشنفکرانه صحبت میکنند و چیزی را که نقطه ضعف حساب میشود پنهان میکنند. نمیدانم منظورم را متوجه شدید یا خیر، بحثی که میکردیم در سوره شوری بود، اینکه در دوران قدیم به نظر میآید مردم خیلی ساده دل هستند و خیلی از چیزهایی که الان به نظر ما واضح است مثلاً مستقل فکر کردن و… خیلی نیست. همین پیروی کردن از آباء برای آنها بهترین ارزش است و فکر میکنند چقدر کار خوبی میکنند بنابراین صراحتاً میگویند. مقایسه نکنید مخصوصاً آدمهای زمان نوح را با چیزی که، خیلی دیالوگها در قرآن است که بین نوح و قوم او اتفاق میافتد و اوج جهالت این آدمها را نشان میدهد و با صراحت هم حرف خود را میزنند. ما وارد دورانی شدیم که این حرفها دیگر زده نمیشود ولی ضبط این حرفها و گفتن آن و بازگو کردن آن در قرآن این فایده را دارد که شما بدانید اصل آن همین است. یعنی همین الان آدمهای پست مدرن هم به نوعی از سنت زمانه خودشان پیروی میکنند ولو اینکه این پیروی از این سنت خیلی پیچیده شده باشد، از نظر کلام به زبان نمیآید ولی شما فکر میکنید یک آدمی که مثلاً در غرب یا شرق متولد میشود چه کاری میکند. از نظر روانی اکثریت قاطع مردم از همان بخش والد خود پیروی میکنند اقلیت مطلقی به بلوغ میرسند در تمام دوران تاریخ اینگونه بوده که اقلیت کوچکی به آن مقدار بلوغ فکری میرسند که بتوانید بگویید دیگر تحت تأثیر سنتها و فشاری که از طرف جامعه به آنها میآید که چگونه زندگی کنند نیست و یک زندگی مستقل جوشیده از درون خود دارند و اکثریت قاطع مردم به اینجا نمیرسند. نکته این است که پیروی کورکورانه از آباء و اجداد الان واضح است که چیز خیلی منفور و قبیحی است بنابراین کسی به زبان نمیآورد ولو اینکه همه این کار را میکنند.
احساس من این است که واقعاً به زبان آورده شده است یعنی در عین حال نکتهای که شما میگویید ممکن است درست باشد ولی ظاهر آیات اینگونه است که حرفهای مشابهی بین این پیامبران با قومشان رد و بدل شده است فقط تصور اینکه همه این پیامبران کوچک و بزرگ لحظهای است که ایستادند و قومشان جمع شدند و اینها این حرفها را زدند و دسته جمعی قالو یعنی باهم به صورت همنوا یک چیزی گفتند این تصور غلطی است. کافی است یک نفر گفته باشد و به قول شما در دل بقیه هم همین باشد و یک دیالوگ شبیه این بینشان برقرار شده است.
«قَالَتْ لَهُمْ رُسُلُهُمْ إِنْ نَحْنُ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ» تأیید اینکه ما بشری مانند شما هستیم «وَلَكِنَّ اللَّهَ يَمُنُّ عَلَى مَنْ يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَمَا كَانَ لَنَا أَنْ نَأْتِيَكُمْ بِسُلْطَانٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ» اینکه تأیید کردند ما بشری مانند شما هستیم ولی خداوند برای هر کسی از بندگان خود بخواهد منت میگذارد و آنها را به مقام رسالت میرساند «وَمَا كَانَ لَنَا أَنْ نَأْتِيَكُمْ بِسُلْطَانٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ» اگر معجزه میخواهید و عذاب میخواهید اینها به اذن خداوند اتفاق میافتد و دست ما نیست «وَعَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ» مومنون به خداوند توکل میکنند. «وَمَا لَنَا أَلَّا نَتَوَكَّلَ عَلَى اللَّهِ وَقَدْ هَدَانَا سُبُلَنَا وَلَنَصْبِرَنَّ عَلَى مَا آذَيْتُمُونَا وَعَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ» چرا ما به خداوند توکل نکنیم در حالیکه خداوند راه را به ما نشان داده است و اذیتهایی که از شما به ما میرسد صبر خواهیم کرد و متوکلین به خداوند توکل میکنند. دوباره کلام قوم این است که «وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِرُسُلِهِمْ لَنُخْرِجَنَّكُمْ مِنْ أَرْضِنَا أَوْ لَتَعُودُنَّ فِي مِلَّتِنَا» این حرف را بارها در داستانهای اختصاصی این اقوام به صورت مشترک آمده است یعنی آنها را تهدید میکردند که یا از مذهب ما پیروی کنید یا اینکه شما را از اینجا اخراج میکنیم.
[۰۰:۴۵]
«فَأَوْحَى إِلَيْهِمْ رَبُّهُمْ لَنُهْلِكَنَّ الظَّالِمِينَ» خداوند به آنها وحی کرد که من ظالمین را هلاک خواهم کرد. «وَلَنُسْكِنَنَّكُمُ الْأَرْضَ مِنْ بَعْدِهِمْ ذَلِكَ لِمَنْ خَافَ مَقَامِي وَخَافَ وَعِيدِ» میشود این را تا آیه 18 ادامه داد، به نظر میآید میتوانم همینجا قطع کنم که خداوند به آنها وعده داد و آنها تهدید کردند که شما را اخراج میکنیم و خداوند گفت ما اینها را هلاک میکنیم و شما را در زمین مکنت میدهیم. این اتفاقی است که برای تعداد زیادی از انبیایی که ذکر آنها در قرآن است افتاده است، اقوام آنها عذاب شدند و نابود شدند و اینها نجات پیدا کردند مانند قوم حضرت نوح، ثمود و عاد، سه قومی که اسم آنها آورده شده است از اقوام نابود شده هستند. این روال تا حضرت موسی ادامه پیدا کرده است. من بارها به این نکته در تاریخ انبیا تأکید کردم که شما تاریخ انبیا را میتوانید به چند بخش تقسیم کنید مثلاً از اول تا حضرت ابراهیم، از حضرت ابراهیم تا حضرت موسی که تا حضرت ابراهیم یک جریان است تقریباً همیشه اینگونه است که انبیا، انبیای قوم هستند و رسالت جهانی ندارند یک پیامبرانی میآیند و برای یک قومی و اصلاح آن پیامی میآورند و مورد قبول واقع نمیشود و معمولاً ادامه کار این است که قوم هلاک میشوند و انبیا با کسانی که به آنها ایمان آوردند نجات پیدا میکنند. نمونه مشخص آن حضرت نوح و ثمود و عاد هستند که اینجا اسم آنها آمده است.
حضرت ابراهیم اولین پیامبری است که یک جوری به نظر میآید که رسالت قومی ندارد و رسالت جهانی دارد. از طرف خداوند به عنوان یک انسان نمونه انتخاب میشود و قرار میشود از ذریه او یک جریانی اتفاق بیفتد که نمونه بارز آن ظهور حضرت موسی، نزول تورات و ماجرای کوچ بنی اسرائیل و تشکیل جامعه دینی است که تحت امر خداوند تشکیل شد و قرار بود به شریعت عمل کنند و یک جامعه موحد بسازند که در طول تاریخ بیسابقه بود. همیشه افراد موحد داشتیم ولی جوامع، جوامع موحد نبود. از حضرت موسی هم انبیای بنی اسرائیل هستند تا حضرت عیسی بعد مجدداً دعوت حضرت ابراهیم در نزول کتاب در پیغمبر ما که از نسل ابراهیم است ولی از سمت اسماعیل مجدداً تکرار میشود و به کمال میرسد و ماجرای ارسال انبیا ختم میشود. در این سوره شما یک قسمت حضرت موسی را میبینید واقعاً یکی از مهترین نقاط عطف است برمیگردید به قبل از ابراهیم که ماجرا آمدن انبیا برای اقوام یک دیالوگی مشابه اینگونه است و نهایتاً از بین رفتن اقوام و نجات پیدا کردن یک عده محدودی که آنجا به پیغمبر ایمان آوردند. این چیزی است که در لابلای این حرفها میبینید.
۴- کلمه
چون از اول با ذهنیت ظلمت و نور و این حرفها بود آدم ناخودآگاه دیالوگها را اینگونه میخواند. اینکه آنها در تاریکی قرار دارند و انبیا حرفهای روشن و خیلی واضحی میزنند و آنها حرفهای کاملاً درهم و برهم میزنند که شما میتوانید بگویید اینها مثال در ظلمت بودن و دعوت به نور از طرف انبیا است. چون از اول سوره را اینگونه شروع کردیم که خداوند انبیا را میفرستد به لسان قوم خودشان که مردم را با کلام از ظلمت به سمت نور هدایت کنند این بخش سوره که این دیالوگها را میشنوید نمونه آن چیزی است که از انبیا خواسته شده است، با زبان قوم شان حرفهای روشن بزنند. به این آیه دقت کنید «وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا بِلِسَانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ» با همان زبان نه چندان جالبی که اقوام داشتند پیامبران حرفهای روشن میزدند، حرفهایی میزدند که اگر شنیده میشد و تبعیت میشد مردم به نور میرسیدند ولو اینکه زبانها، زبانهای مناسبی نیست. تأکید من روی این است که ارسال کتاب یا پیامبرهایی مانند حضرت ابراهیم اینها خودشان زبانآور هستند. قرآن زبان ایجاد کرده است در حالیکه شما انتظار ندارید یک پیغمبری مانند حضرت هود موفق شود در دیالوگ با مردم خودش یک جور سخن گفتن جدید را به آنها یاد بدهد. واقعیت این است که تورات و قرآن حداقل این کار را کردند یعنی اصطلاحات و واژههای جدید و نحوه بیان جدید، چیزی که در فرهنگ عربی تأثیر خود را گذاشته است. بالاخره قرآن یک چیزی تحت عنوان زبان قرآن ارائه میکند.
مسئله اینکه مردم را با زبان دعوت به نور کنیم وقتی کتاب نازل میشود یک وجه خیلی خیلی پررنگتری پیدا میکند ولی در دیالوگی که شما بین پیامبران و قوم خودشان میبینید نمونه استفاده از زبان همان قوم برای هدایت آنها است. ممکن است هیچ واژگانی جدیدی را انبیا حق نداشتند استفاده کنند، نمیدانم منظور من را متوجه میشوید یا خیر. مثالهایی که در جلسه قبل گفتم و حالت یادآوری داشت قرآن واژه تقوا و ایمان را ابداع میکند، هیچ کدام از این واژهها هرچند که کلمه وجود دارد ولی به این معنایی که در قرآن به کار میرود در زبان عربی استفاده نمیشدند. همانطوری که یک شاعر میتواند با یک کتاب شعر زبان جدید و اصطلاحات جدید بیاورد شما نمیتوانید بگویید حافظ به همان زبانی صحبت میکند که همه شعرای قبل او اینگونه بودند یا مردم زمان خودش صحبت میکردند. بالاخره یک شاعر یک تعداد واژه جدید مثلاً در حافظ واژه رند بعضی از واژگانی که در حافظ است مانند مغبچه، صد چیز میتوان گفت، ممکن است حتی سابقه دارند شما بگویید خاجوی کرمانی هم از این اصطلاح استفاده کرده است ولی بالاخره میتوانید بگویید که در حافظ معنای خاص خودش را دارد که ممکن است تفاوتهایی با اصطلاح مشابه در بقیه داشته باشد.
قرآن خیلی خیلی فراتر از این، این کار را انجام داده است یک مجموعه عظیمی از واژههای مخصوصاً واژههایی که از نظر اخلاقی و دینی اختصاصی هستند تولید کرده است که نوع کلام جدید است. انبیا قبل این کار را نمیکردند از زبان قوم استفاده میکردند ولی سعی میکردند که حرفهای روشن بزنند و تبیین کنند. این چیزی است که ما در این دیالوگها میبینیم. شما یک مجموعه حرفهای خیلی واضح از طرف انبیا میشنوید آیا در الله شک است؟ خداوند میخواهد اینگونه کند، آنها هم یک سری حرفهایی میزنند و ظلمتی فراتر از اینکه یک نفر بگوید من از آبای خود پیروی میکنم. کسی که میگوید من از آباء خود پیروی میکنم یعنی کاری به حق و باطل ندارم. به نور رسیدن یعنی حقیقت را دیدن است، اگر من صراحتاً بگویم کاری ندارم که حرف شما درست یا غلط است من نیت کردم کارهایی که پدرهای ما میکردند همان کارها را بکنم. این مانند این است که من در ظلمت هستم و حق و باطل را نمیفهمم، چیز دیگری برای من ملاک است. بالاخره شما نمیتوانید این سوره را بخوانید و به این دیالوگ اینگونه نگاه نکنید، یعنی آن مقدمه نگاه آدم را به این دیالوگ اینگونه میکند. مثال سخن گفتن با یک قوم با زبان مشترک ولی این طرف حرفهای کاملاً نورانی میزنند، حرفهای حق و روشن میزنند در حالیکه آن طرف حرفهایی میزنند که نمونه گیر کردن در تاریکی است. شما در حرف قوم هیچ نشانهای از حساسیت نسبت به حق و باطل نمیبینید، چیز دیگری آنجا است، پیروی از پدران، زور گفتن، اینکه چه کسی زورش بیشتر است، اگر این کار را نکنید ما یک بلایی سر شما میآوریم. کلاً نشانهای از آن چیزی که ممکن است ما را به نور برساند و نورانیت در کلام آنها نیست.
تأکید من روی این است که این دیالوگ به طور مشخص یک دیالوگ مشترک بین همه انبیا و اقوام آنها است و نمونه مقاومت کردن در مقابل آن چیزی است که در آیات اولیه گفته شده است که انبیا با لسان همان قوم سعی میکنند چیزها را برای آنها تبیین و روشن کنند و اینها را به نور برسانند و میبینید کسانی که با ملاکهای دیگری زندگی میکنند در ظلمت گیر کردند و نمیتوانند از ظلمت خارج شوند. نتیجه آن قبل از حضرت ابراهیم مخصوصاً قبل از حضرت موسی نابودی اقوام و جانشین شدن قومهای جدید، دوباره تجدید رسالت و الی آخر است. از این تاریخ انبیا در این سوره حضرت موسی است که قبل از پیامبر ما یکی از نقاط عطف مهم است. صد بار این حرف را زدم که حضرت موسی جایی است که کتاب نازل میشود و جامعه دینی تشکیل میشود و روال از بین رفتن قومها از بین میرود. قوم بنی اسرائیل کارهای خیلی بدتر از کارهای اقوام قبل از خود میکنند ولی دچار عذاب الهی که از بین بروند نمیشوند. جامعه دینی و پیروی از شریعت و کتاب داشتن حائل بین این اقوام و نزول عذاب است، همانطوری که ما مسلمانها در طول تاریخ کارهایی کردیم که مستحق این بودیم بیشتر از قوم نوح، جارو شویم و سیلی بیاید ما را ببرد، ولی این اتفاق بعد از حضرت موسی نمیافتد یک تفاوتی بین رفتار خداوند با اقوام بعد و قبل از حضرت موسی است. به دلیل اینکه اینها از نعمت شریعت استفاده میکنند.
دوست ندارم بحث تکراری کنم ولی برای یادآوری بد نیست شروع سوره بقره یادتان هست؟ آدمهایی که در این قومها هستند از آن نوع آدمهای الذین فی قلوبهم مرض هستند که در سوره بقره میبینید که جرقههایی دارند. واقعاً یک جوری مانند آدمهای قوم نوح نیستند که دیگر پرونده آنها بسته شده است، صراحتاً در قرآن میگوید آدمهایی که در این فضای الذین فی قلوبهم مرض هستند سالی یک یا دو بار نزدیک میشوند به اینکه توبه کنند و متحول شوند. جامعه دینی و پیروی از شریعت ولو به ظاهر یک حسنی دارد، این آدمها در معرض یک هدایتی قرار گرفتند بنابراین امکان توبه کردن آنها است. خداوند صراحتاً میگوید سالی یک یا دو بار اینها را آزمایش میکنیم که توبه کنند بنابراین شانس دارند. این چیزی است که حائل میشود عذاب نازل نشود.
قوم یهود هرچقدر هم آدمهای بدی در طول تاریخ خودشان شدند در یک مقاطعی بت پرست شدند ولی بعضی از آیینهای شریعت خودشان را اجرا میکردند. این آیه چند بار در قرآن ذکر شده است که خدا عذاب نازل نمیکند در حالیکه اینها استغفار میکنند. آدمی که سالی چند بار در مراسم آیینی یهود شرکت کند و نزدیک میشود به چیزی که استغفار انجام بدهد برای او در مقابل عذاب الهی مصونیت ایجاد میکند. بنابراین یک اتفاقی بعد از حضرت موسی افتاده است، شما تاریخ انبیا را در این سوره اینگونه میبینید اول موسی را که اوج نزول کتاب قبل از خود حضرت رسول است اینجا را میبینید بعد تاریخ قدیمی انبیا که میآمدند و بدون کتاب بودند یک دیالوگی برقرار میشد و تلاش برای رساندن به نور انجام میشد ولی اتفاق نمیافتاد و قومها از بین میرفتند.
[۰۱:۰۰]
۵- ابراهیم
بعد یک لحظه دیگر را میبینیم رسالت ابراهیم را نمیبینید یک لحظهای را میبینید که اگر اشکال ندارد میخواهم بپرم چون میخواهم سه داستان را کنار هم بگذارم. هنوز هم میشد ادامه داد «وَاسْتَفْتَحُوا وَخَابَ كُلُّ جَبَّارٍ عَنِيدٍ» بستگی به این دارد که تا کجا جزو داستان انبیا است. من فکر میکنم لازم نیست بقیه را بخوانم بعداً بر میگردیم و اینجا را میخوانیم.
به قسمت مورد علاقه من برویم یک جوری یک راهی پیدا کردم که بپرم و آیههای مربوط به حضرت ابراهیم را زودتر از اینکه نوبت شان شود بخوانم. آیه 35 «وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِنًا وَاجْنُبْنِي وَبَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنَامَ» به یاد بیاور آن موقعی که حضرت ابراهیم گفت «رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِنًا» میگویم یک لحظه خاص از ابراهیم، این قطعه از دعای حضرت ابراهیم بیشتر از اینکه داستان حضرت ابراهیم و قوم او باشد اشاره به رسالت حضرت رسول است. چیزی که از زبان حضرت ابراهیم انتخاب شده است لحظهای که حضرت اسماعیل را آورده است در صحرا گذاشته است و اینجا بیتی برای خداوند بنا کرده است مثلاً آنها را ترک میکند و این دعاها را میکند. در واقع یک جور برگشتن به مسئله کتاب که اول سوره گفته شد که ما کتاب را به تو نازل کردم بحث این رسالت است، درست است که از زبان ابراهیم یک چیزهایی میشنوید ولی اشاره به رسالت انتهایی که حضرت رسول داشت و کتابی را آورده است.
«وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِنًا وَاجْنُبْنِي وَبَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنَامَ» به یادآور بیاور آن موقعی که ابراهیم گفت پروردگارا این شهر را، منظور شهری که در اطراف کعبه به وجود میآید را امن قرار بده و من و فرزندان من را از اینکه بتها را بپرستیم دور نگه دار. بنابراین اولین قطعه دعا این است که دعا میکند اینجا محل امن باشد که شد، در واقع این دعا به این نحوی مستجاب شد که خداوند اینجا را حرم امنی قرار داده است. هنوز هم جزو آیینهای مربوط به حج در آن محل این است که آنجا یک جای امنی است که هیچ آسیبی به هیچ موجود زندهای نباید برسد. مسلمانها پیروان حضرت ابراهیم هستند حداکثر تلاش خود را باید برای امنیت آنجا انجام بدهند.
«رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ كَثِيرًا مِنَ النَّاسِ فَمَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي» حضرت ابراهیم به پروردگار میگوید که این بتها و اصنام عده زیادی از مردم را گمراه کردند و کسی که از من تبعیت کند «فَإِنَّهُ مِنِّي وَمَنْ عَصَانِي فَإِنَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ» در واقع یک جور حمایت از کسانی که از آیین ابراهیم پیروی میکنند آن چیزی که ابراهیم به زبان میآورد این است که از خداوند میخواهد کسانی که از آیین او تبعیت میکنند را از خودش بداند و کسانی که تبعیت نمیکنند هم از خداوند به نوعی میخواهد که مورد مغفرت قرار بدهد. این عبارت «وَمَنْ عَصَانِي فَإِنَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ» معنی آن همین است. شبیه دعایی که حضرت عیسی در انتهای سوره مائده میکند، وقتی که خداوند میپرسد آیا تو به مردم گفتی که تو را بپرستند میگوید خدایا تو میدانی که من نگفتم و اگر مجازات کنی هیچ و اگر ببخشی هم «فَإِنَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ» چنین آیهای بود. در حقیقت یک جور دعوت و درخواست بخشش است منتها در حدی که برای انسان مجاز است از خداوند بخشش کسی که کار بد کرده است بخواهد، یک جوری تلویحی است و اینجا هم یک جوری میبینید. نمیگوید «وَمَنْ عَصَانِي فَإِنَّكَ جبار ذونتقام» اگر چنین عبارتی را بشنوید یعنی اگر کسی از من تبعیت نکرد او را نابود کن کمااینکه حضرت نوح در مورد قوم خود چنین دعایی کرد که اینها را نابود کن ولی حضرت ابراهیم کسانی را که از او تبعیت نمیکنند جور دیگری دعا میکند و به نوعی درخواست بخشش برای آنها دارد.
«رَبَّنَا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوَادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنَا لِيُقِيمُوا الصَّلَاةَ» چیزهایی که ما در مورد حضرت ابراهیم میدانیم که این دعاها را یک مقدار هیجان انگیز میکند این است که ما میدانیم که حضرت ابراهیم همینگونه پدر همه اقوام نشده است، یک ویژگی خاص حضرت ابراهیم علاقه شدید به ذریه است، حساسیتی که نسبت به ذریه دارد. پدر بودن در حضرت ابراهیم یک تجلی خاصی دارد همه آدمها عِرق پدر بودن و فرزندی دارند ولی شما آن آیه را به یاد بیاورید که میگوید حضرت ابراهیم را آزمایش کردیم به «بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ» بعد به حضرت ابراهیم گفته میشود که «إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي» اولین سوال حضرت ابراهیم این است که این امامت در ذریه من هم است یا خیر. کلاً حس ذریه داشتن، محافظت و حس پدرانه حضرت ابراهیم فوق العاده است و خیلی پدر است و خیلی حالت پدرانه در آن زیاد است. برای همین کلاً ماجرای حضرت اسماعیل خیلی هیجان انگیزتر از آنی است که اگر برای یک آدم عادی اتفاق میافتاد، درخواست خداوند که پسر خود را بکشد و درخواست از اینکه همسر و فرزند را در بیابان بدون آب و علف رها کند و پیش ذریه دیگر برود. برای حضرت ابراهیم این کارها سخت بود ولی انجام داده است، حضرت ابراهیم یادآوری میکند که «رَبَّنَا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوَادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ» اینجا آمدم و این خانه را ساختم و بخشی از ذریه خود را در این بیابان بی آب و علف کنار خانه تو رها کردم. «رَبَّنَا لِيُقِيمُوا الصَّلَاةَ» پروردگار را برای اینکه نماز بخوانند… من نمیدانم واقعاً چه بگویم یک چیزی در این آیات است، یک حس عجیبی است و اهمیتی که نماز دارد حضرت ابراهیم آنجا یک بیتی ساخته است و ذریه خود را رها کرده است همه اینها «رَبَّنَا لِيُقِيمُوا الصَّلَاةَ» برای اینکه اینجا نماز خوانده شود. «فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ» قلبهای مردم را طوری قرار بده که به سمت این ذریه من که اینجا ساکن شدند تمایل پیدا کنند. «وَارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَرَاتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ» ما میدانیم که این دعاها مستجاب شده است یعنی میدانیم که محل بی آب و علف مرکز تجارت داشت و رونق داشت و رزق است و خیلی بیشتر از آنهایی که در جاهای خوش آب و هوا زندگی میکردند و در یک مراکز آبادتری بودند ثروت انباشته شد، همین مکهای که چیزی نبود. ما میدانیم که مکه یک جای بی آب و علفی است چندان هم به نقشه جغرافیا نگاه کنید در چهارراه تمدنها هم قرار نگرفته است آن طرف صحرای عربستان یک جایی شهر مکه است. مثلاً من اگر بگویم تهران مرکز تجارت شده باشد میگویم بله این طرف روم بود آن طرف چین و هند بود، شاید اصفهان یا تهران کاروانها آمدند. اینکه مکه مرکز تجارت شد یک مقدار عجیب است خیلی پدیده طبیعی نیست یک شهر و منطقه بی آب و علف آن طرف شبه جزیره عربستان از نظر تجارت اینقدر رونق داشته باشد. این رزق که قرار بود به فرزندان ابراهیم و کسانی که در آن شهر هستند برسد حداقل در اثر این رونق تجارت ما میدانیم که رسیده است.
«فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ» شیعیان میگویند این آیه اشاره به این است که فرزندان اسماعیل و از جمله خود پیامبر و فرزندان پیامبر در دل مردم مورد مهر و علاقه افتد. چیزی که حضرت ابراهیم خواست این بود که مردم، ذریه من را که اینجا است دوست داشته باشند و ساکن شوند. حداقل تعبیر شیعیان این است که ذریه حضرت ابراهیم که ما میشناسیم پیامبر و فرزندان او هستند و این حالتی که در شیعیان و خیلی از اهل سنت وجود دارد که عاشقانه پیامبر و خاندان او را دوست دارند این تعبیر این دعایی است که حضرت ابراهیم کرده است. یادآوری میکنم که این واضح است هر دعایی که از پیامبران در قرآن نقل شده است معنی آن این است که اجابت شده است. بنابراین شما برای اینکه «فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ» معنی آن چیست یک تعبیری داشته باشد. یک تعبیر میتواند همین باشد مهر پیامبر و خاندان پیامبر در دل مردم است.
«رَبَّنَا إِنَّكَ تَعْلَمُ مَا نُخْفِي وَمَا نُعْلِنُ» پروردگارا تو میدانی که ما آن چیزی را که پنهان و آشکار میکنیم «وَمَا يَخْفَى عَلَى اللَّهِ مِنْ شَيْءٍ فِي الْأَرْضِ وَلَا فِي السَّمَاءِ» و هیچ چیزی بر خداوند در زمین و آسمان پنهان نیست. «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي وَهَبَ لِي عَلَى الْكِبَرِ إِسْمَاعِيلَ وَإِسْحَاقَ إِنَّ رَبِّي لَسَمِيعُ الدُّعَاءِ» ستایش برای خداوندی که در پیری به من اسماعیل و اسحاق را داد و پروردگار من شنونده دعاها است. یک ویژگی که در مناجات حضرت ابراهیم در این سوره با خداوند وجود دارد حس صمیمیتی است که در آن هست. شما خیلی جاها دعاهایی میبینید که خداوند را ستایش میکند و از خداوند چیزی برای قوم خود میخواهد ولی حالت اینکه یک نفر بنشیند و با خداوند مثل اینکه درد و دل میکند. دفعه قبل گفتم این دعا از نظر محتوا نزدیک به دعای حضرت زکریا است که در ابتدای سوره مریم است. اینکه یک نفر به خداوند بگوید پیر شدم وضع من اینگونه است و فرزند ندارم، مثل اینکه درد و دلهایی را بکند و بعداً یک چیزی را از خداوند بخواهد. اینجا هم همین حالت یادآوری اینکه من یک ذریهای را اینجا گذاشتم یک حسی از صمیمیت یک چیزهایی که خداوند میداند باز دوباره با خداوند در میان گذاشتن و بعد یک چیزی را از خداوند خواستن یک ذره از حالت صرف دعای معمولی این را خارج میکند. یک صمیمیتی از ارتباط خیلی نزدیک در این کلام حضرت ابراهیم است، به اینجا که میرسد خداوند را ستایش میکند چون ابراهیم را در پیری به آرزوی خود رساند و یک فرزندانی مانند اسماعیل و اسحاق را به او داد. اسماعیل کسی است که با خودش به مکه آورد و با هم خانه را بنا کردند و کتابی که الان بحث آن است از اینجا متولد شد در حالیکه در خاندان اسحاق، کتاب تورات نهایتاً به وجود آمد. این دو شعبهای که از حضرت ابراهیم شروع میشوند به این دو کتاب منجر میشود و البته خود حضرت مسیح هم مربوط به قسمت حضرت اسحاق بود. «رَبِّ اجْعَلْنِي مُقِيمَ الصَّلَاةِ وَمِنْ ذُرِّيَّتِي رَبَّنَا وَتَقَبَّلْ دُعَاءِ» خدایا من و فرزندان من را اقامه کننده نماز قرار بده. «رَبَّنَا وَتَقَبَّلْ دُعَاءِ» پروردگارا دعا را قبول کن.
[۰۱:۱۵]
«رَبَّنَا اغْفِرْ لِي وَلِوَالِدَيَّ وَلِلْمُؤْمِنِينَ يَوْمَ يَقُومُ الْحِسَابُ» خدایا من را ببخش و والدین من را و مومنین را روزی که روز حساب است. «وَلَا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غَافِلًا عَمَّا يَعْمَلُ الظَّالِمُونَ إِنَّمَا يُؤَخِّرُهُمْ لِيَوْمٍ تَشْخَصُ فِيهِ الْأَبْصَارُ» این دعای حضرت ابراهیم و قسمت مربوط به حضرت ابراهیم اینجا تمام میشود. هرچند کلام حضرت ابراهیم است ولی واقعاً آن چیزی که در این دعا مهم است یادآوری این است که چطور زمینه نزول این کتاب آخر فراهم شده است. حضرت ابراهیم خانهای را به دستور خداوند بنا کرده است و بخشی از ذریه خود را اینجا ساکن کرده است تا نهایتاً منجر به این شود که یک روزی پیامبری از این نسل ظهور کند که کتاب قرآن را که کتاب اصلی است و مردم را از ظلمت به نور میآورد را اینجا در این بخش از ذریه ابراهیم ظاهر شود. بنابراین سه قطعه از انبیا داریم که حضرت موسی قطعه مربوط به ماقبل حضرت ابراهیم و یک قطعه از حضرت ابراهیم که ربط دارد به زمینهسازی اتفاق معاصری که در زمان حضرت رسول میافتد. این بحث تاریخ انبیا در این سوره است بین این دو قطعه اول یعنی حضرت موسی و آن بخشی که مربوط به ماقبل حضرت ابراهیم است این دعای حضرت ابراهیم که در اواخر سوره قرار دارد یک قطعه میانی وجود دارد که نقطه اوج آن آیات «مَثَلًا كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ» است که هرکسی این سوره را بخواند اگر به محتوا هم دقت نکند یک جوری این اختصاصی بودن آن که هیچ جا مشابه آن نیامده است یک جوری به عنوان بخش برجسته این سوره بالاخره در ذهنها است.
۶- کلمه طیبه و خبیثه
جلسه قبل تأکید کردم که این قسمت یعنی بحث کلمه طیبه و کلمه خبیثه با محتوای کلی سوره خیلی نزدیک است چون محتوای کلی سوره بحث رساندن مردم از ظلمت به نور با ابزار زبان است. کلاً کتاب، لسان قوم، به روی زبان در این سوره از ابتدا تأکید میشود. بعداً مفهوم کلمه خبیث و طیبه در وسط این ماجرا آمده است. دو قسمتی که گفتم میخواهم در این جلسه بحث کنم یکی بحث مربوط به تاریخ انبیا بود و یک بحثی هم در مورد این قسمت میکنم فکر نمیکنم جلسه آینده تمام شود ولی کاری که جلسه آینده باید انجام بدهم این است که قسمت بین این دو بحث تاریخی اول و ابراهیم را بخوانیم که در آن بحث کلمه خبیث و طیبه وجود دارد و سعی کنیم ارتباط بین آنها را برقرار کنیم.
چون فکر میکنم موضوع کلمه طیبه و خبیثه بحث مفصلی میخواهد تصمیمی که برای این جلسه گرفتم این است که این را جداگانه یک بحث نیم ساعته حداکثر در مورد آن بکنم که یک دفعه جلسه آینده این آیه را میخوانیم کلام قطع نشود برای اینکه میخواهیم روی این چند آیه بحث مفصلی کنیم. شاید قبل از اینکه جلسه گذشته سوره را شروع کنم تصور من این بود که خیلی مفصلتر از آن چیزی که قبلاً حتی گفتم در مورد این اصطلاح کلمه خبیث و طیبه صحبت کنم. واقعیت این است پشیمان شدم چون حس میکنم که اولاً مفصل بحث کردم دوباره همان حرفها را تکرار کردن شاید خوب نباشد، یک مقدار سادهسازی بحث سخت است و به نظر میآید بحث بیش از اندازه در این جلسات مربوط به سورهها متداول است جنبه فلسفی دارد که بخواهیم خیلی وارد آن شویم. برای همین نهایتاً تصمیم من برای این جلسه این شد که خیلی مختصر سعی کنم بگویم مفهوم کلمه خبیث و طیبه چیست و سعی کنم در همین حد نگه دارم و سوره را که جمعبندی میکنیم فقط نیاز خود را برای جمعبندی سوره رفع کرده باشم.
شما را ارجاع میدهم به بحثهایی که قبلاً شده است. ما در مورد این موضوع در جلساتی که مرتبط به آفرینش بود فکر میکنم مفصلاً صحبت کردیم. برای اینکه آنجا به این آیه رسیدیم که سوره بقره در داستان آدم و داستان آفرینش است که «فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ فَتابَ عَلَيْهِ» اینکه توبه حضرت ابراهیم با تلقی کلمات انجام شد به این مناسبت آنجا که خیلی بحثهای زبانی حداقل خودم را آزاد گذاشتم که هر چی در مورد زبان فکر میکنم لازم است بگویم آنجا درباره مفهوم کلمه به اندازه کافی صحبت کردم. یک ذره تکرار کردن آن شاید بیش اندازه جلسات را طولانی کند و خیلی با سبک و سیاق این جلسات هم سازگار نیست.
واژه کلمه در قرآن واژ پیچیدهای است، شما که به استعمال واژه کلمه در قرآن نگاه کنید متوجه میشوید که خیلی راحت نیست یک چیز مشترکی دربیاورید که کلمه چه معنایی دارد. چون حضرت مسیح کلمه خدا است و خود حضرت مسیح، حضرت آدم از خداوند کلماتی را تلقی میکند که منجر به توبه او میشود. شما باید یک تعبیری از کلمه داشته باشید که همه این چیزها را دربربگیرد. در عین حال کلمه به معنای متعارف هم به کار میرود یعنی ما واژه تکلم در قرآن داریم به معنای سخن گفتن و کلمه به معنای واژه هم در قرآن معنی دارد. اینکه چگونه واژه و حضرت مسیح و کلماتی که خداوند به حضرت آدم القا کرده که باعث توبه و قبولی توبه او شده است اینها استعمالهای پیچیدهای هستند که باید سعی کنیم درست بفهمیم.
من در آن جلسات سعی کردم اینگونه توضیح بدهم که واژگان ما به نوعی اشاره به حالتهای درونی ما میکنند. مثلاً اگر من یک تصور و یک چیزی در ذهن و درون خود دارم، باید برای آن یک واژه خلق میکنم. سادهتری چیز این است که من یک شی را میبینم مثل اینکه یک تصویر ذهنی میسازم. واژه مستقیماً به یک چیزی در بیرون اشاره نمیکند. یک چیزهایی از بیرون در درون ذهن من برای من متجلی میشود و من به آن با یک واژه اشاره میکنم. برای همین ممکن است در حالیکه فکر میکنیم واژهها را به طور مشترک به کار میبریم واقعاً کاملاً مشترک نباشد. چون تصویرهای ذهنی که برای واژه ساختیم ممکن است تفاوتهایی داشته باشد. نمونه خیلی واضح آن در مورد رنگها اتفاق میافتد چون رنگها اسامی دارند که مرزهای خیلی شارپی ندارند کاملاً ممکن است در عین حالی که فکر میکنیم همه ما میدانیم آبی و بنفش و زرد چیست ولی ممکن است وقتی یک مقدار دقیق شوید به آدمهای مختلف طیف رنگی واقعی را نشان بدهید به مرزها که میرسند یک نفر به این میگوید آبی و دیگری به نظرش میآید بنفش است. واقعیت این است که من به یک چیزی در بیرون آبی نمیگویم به یک تصویر ذهنی خود به یک چیزی انگار در درون خود آبی میگویم و اینها ممکن است باهم اختلاف داشته باشند. اگر اینگونه نگاه کنید میشود گفت شاید وجه مشترک کلمه اشاره کردن به یک حالت درونی باشد. چیزی که خداوند بر حضرت آدم القا کرد یک حالات درونی بود که منجر به توبه شد. هر حالتی که به من دست بدهد این حالتها میتوانند کلمات باشند چون لازم نیست حتی برای آنها اسم بگذارم. همینکه یک استیت ذهنی برای من پیش بیاید یک حالت درونی داشته باشم این میتواند نشان دهنده کلمه باشد.
نکتهای که خیلی مهم است این است ما زبان را خودمان نمیسازیم و زبان را به ارث میبریم. بنابراین اینگونه نیست من یک حالتهای درونی داشته باشم و برای اینها نام بگذارم. خیلی مواقع برعکس است نامها در بیرون هستند و من دنبال حالتهای درونی میگردم که آن نامها به آن اشاره میکنند. اگر آن واژگان که در بیرون است گمراه کننده باشد ممکن است من یک حسها و حالتهای درونی اشتباه و گمراه کنندهای را تجربه کنم. مثالی در آن جلسات زدم واقعاً فکر میکنم در آنجا بیشتر از یک بخش در آن جلسه به آن اختصاص داشت. شاید بخشی از این جلسه به این آیهها اختصاص داشت و یک مثالی که در مورد آنها زدم ولی درباره کلمه و زبان و نحوه تأثیر زبان در ادراک ما تقریباً میشود گفت چند جلسه موضوع بحث، شاید چندین جلسه متوالی نباشد ولی در آن از موضوع «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها» از مفهوم اسم در این آیه شروع شد تا بحث کلمات که در آیه آخر بود جست و گریخته درباره زبان و تأثیری که روی ادراک ما میگذارد آنجا من بحث کردم. بنابراین ارجاع میدهم که اگر نشنیدید آنجا را گوش بدهید. مثالی که زدم یک جوری بحث درباره کلمه که داشتیم انجام میدادیم در انتهای آن بحثها به این آیهها من ارجاع دادم که کلمه خبیث و طیبه میتواند معنی آن این باشد یک واژگان اگر غلط باشد واقعاً اینگونه است که شما را به گمراهی میکشد. همین که فکر کنید یک چیزی وجود دارد یک بحثی که آنجا فکر میکنم مفصل کردم استفاده از این آیاتی کردم که از جمله در خطبه جالب حضرت یوسف در زندان است که در مورد بت پرستی میگوید شما نمیپرستید «إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ» انگار مشکل بت پرستی این است اسمهایی وجود دارد که به چیزی اشاره نمیکند بتها مابهازایی ندارند. زبان ما پر از واژگانی است که مابهازای واقعی ندارند و این واژگانی که مابهازای واقعی ندارند، خبیث هستند باعث گمراهی میشوند، در حالیکه واژههایی که مابهازای خارجی دارند و انگار یک جوری به حقیقتی اشاره میکنند اینها واژههایی هستند که هدایت کننده هستند.
مثالی که در مورد واژگان خبیث در آن موقع زدم اصطلاحی بود که الان خیلی متداول است. فکر میکنم چند مثال زدم یکی اصطلاح غریزه جنسی است. باز فکر میکنم در آنجا مفصل بحث کردم. به عنوان یک مثال از یک واژگانی که انگار به یک چیزی که نیست. اشاره میکند یک جوری یک اعوجاجی در واقعیت ایجاد میکند فکر میکنم مثال خوبی است. یک تمایلاتی در انسان وجود دارد که شامل تمایل، علاقه به جنس مخالف میشود این تمایل ریشه در تمایل به حفظ نسل دارد. در واقع یک جوری ادامه یک موجودی که میرا است با ایجاد نسل انگار خودش را زنده نگه میدارد در همه موجودات چنین تمایلی وجود دارد. شما اگر به این ماجرا نگاه کنید ریشههای خیلی عمیقی دارد، در واقع تمایلی که در انسان است ریشه عمیق آن در هر دو جنس تمایل به رسیدن به تعادل است. این ریشه عمیق، شاخ و برگهای مختلفی دارد تمایل به بچه دار شدن در آن است، تمایل به تشکیل خانواده در آن است، احساسات عاشقانه است، احساسات جنسی به معنای تمایل به آمیزش جنسی است و خیلی چیزهای دیگر است. در مردها به صورت زیبایی پرستی، در زنها به صورت علاقهمند شدن به مردی که قدرتمند است. هر چیزی که فکر میکنید حول و حوش آن است واقعاً شبیه درخت است که یک ریشهای دارد بعد شاخههای بزرگی دارد و این شاخهها شاخههای کوچکی دارند و برگ دارند و خیلی تشبیه خوبی است که که من به این بخش وجود خودم مانند یک درخت نگاه کنم ببینم ریشه آن و شاخه و برگهای آن کجا هستند.
[۰۱:۳۰]
میتوانم یک اصطلاح پیدا کنم که به این موضوع اشاره کند مثلاً اسم آن را میل به بقای نسل بگذارم که شامل علاقه به جنس مخالف، بچهدار شدن، شامل تشکیل خانواده و خیلی چیزهای دیگر هم شود، فکر کنید چنین واژهای اختراع شود. میتوانم یک جور دیگری نگاه کنم و یک واژه اختراع کنم که به یک شاخهای از یک درخت فقط اشاره میکند، شما وقتی در یک دنیایی به دنیا میآیید که از روز اولی که به مدرسه میروید واژه غریزه را شنیدید و یکی از مهمترین غرایزی که در مورد انسان شنیدید غریزه جنسی است. اگر بپرسید که غریزه جنسی یعنی چه؟ میگویند تمایل به جنس مخالف است. همه انسانها میل دارند که با جنس مخالف خود ارتباط جنسی داشته باشند. نه اینکه چنین تمایلی وجود ندارد ولی این واژه به شما یک چیزی میگوید، عبارت غریزه جنسی یک محتوایی دارد و به شما میگوید اولاً یک چیزی مستقل از بقیه چیزها است و برای خودش یک غریزه است و لزوماً شامل بچهدار شدن و زیبایی پرستی و میل به تعادل نیست. به شما میگوید یک چیزی در وجود شما است. این عبارت یک چیزی را در وجود شما نشان میدهد، یک تمایل به آمیزش با جنس مخالف است. به شما میگوید این یک چیز اصیل و مستقل از همه چیز است چون یک غریزه است که برای آن یک اسم گذاشتند. اگر این حرفها را به یک نفر بزنید میگوید ما کی چنین حرفهایی زدیم ولی واقعاً وقتی این واژه را گذاشتید این محتواها را ایجاد میکنید. انگار این واژه به شما دستور میدهد که در درون خودتان چنین حالتی را ببینید و میگویید من تمایل به جنس مخالف دارم من غریزه جنسی دارم و این واژهای است که به یک چیز واقعی اشاره میکند. در حالیکه به یک چیز واقعی اشاره نمیکند. به شاخهای از یک درخت اشاره میکند و طوری اشاره میکند انگار آن شاخه خودش یک درخت است.
زبان ما انباشته از این جور اصطلاحات است. اصطلاحاتی که درست وزن ندارند. وقتی این اصطلاح را یاد میگیرید و میشنوید گمراه میشوید چون طرف با جنس مخالف ارتباط برقرار میکند و میگوید غریزه بود من چه کاری کنم. غریزه چیست؟ غریزه چیزی است که نمیشود در مقابل آن مقاومت کرد. یک فرهنگی در اطراف آن وجود دارد شما اگر با غریزه خود بجنگید از نظر روانی مریض میشوید. یکی از مهمترین غرایز شما، غریزه جنسی است. ظاهراً یک واژه است ولی حول و حوش آن اینگونه است که طرف توجیه میکند که من نمیتوانستم جلوی غریزه خود بایستم. اگر این کار را میکردم دچار مشکلات روانی میشدم بنا به چیزهایی که در علم روانکاوی میگویند. بنابراین اگر من از غریزه خود پیروی کردم کسی نمیتواند به من ایراد بگیرد. به نظر میآید همه اینها از وضع واژه نامناسب انگار شروع شده است، میشود هزار مثال اینگونه پیدا کرد واژههای ظاهراً معصومی که در نگاه اول به نظر میرسد حرفی برای گفتن ندارند و به یک چیزی اشاره میکنند. برای اینکه به این چیز چگونه اشاره میکنند تفاوت این است یک تمایلاتی دارم که اینها مانند یک درخت هستند یک ریشه و شاخ و برگی دارند اگر من یکی از این برگها و شاخهها را مستقل بخواهم استخراج کنم و به آن استقلال بدهم گمراهی به بار میآید.
مثالی که اینجا در مورد کلمه خبیث و طیبه است بیان آن همین است، میگوید کلمه طیبه مانند درختی است که ریشه آن در زمین و شاخ و برگ آن در آسمان است در حالیکه کلمه خبیثه «كَلِمَةٍ خَبِيثَة كَشَجَرَةٍ خَبِيثَةٍ ٱجتُثَّت مِن فَوقِ ٱلأَرضِ» مثل اینکه از یک جایی در آسمان روییده است غریزه جنسی دقیقاً این حالت را دارد و مانند چیزی است که شما همه را کنار گذاشتید و این شاخه را نگاه میکند و برای آن اسم گذاشتید. مانند اینکه یک چیزی در هوا معلق است چون نگاه نمیکنید چگونه به بقیه چیزها وصل است و ریشه آن کجا است. واژگان درست انگار همه چیز را با اصل و ریشه و نامگذاریها مثلاً فرض کنید من یک اسم کلی برای تنه میگذارم بعد یک سری شاخهها را طوری نامگذاری میکنم که معلوم باشد وصل به این تنه هستند. الان به نظر میآید تنه یک چیزی است به اسم غریزه بعد یک سری شاخهها دارد، غریزه جنسی، غریزه فلان و فلان، وقتی من اصطلاحات را اینگونه به کار میبرم تصورات اینگونه به وجود میآید ولو اینکه منظور من این بود یا نبود فرق نمیکند واژگان بار معنایی دارند.
نکتهای که من روی آن تأکید میکنم این است وقتی شما در فرهنگی به دنیا میآیید که واژه اشتباه در آن است ناخواسته آن حالتها را در درون خودتان مییابید. از یک آدمی بپرسید غریزه جنسی دارید؟ میگوید بله دارم اصلاً شک نمیکند که این واژه مشکلی دارد، هر کسی تمایل به جنس مخالف دارد. اینکه تمایل به جنس مخالف ممکن است وجود داشته باشد شما وقتی میگویید غریزه جنسی، طرف میگوید من دارم آیا احساس میکنید در این غریزه جنسی میل به بچه دار شدن هم است؟ خیر. میل رسیدن به تعادل هم است؟ اینها در آن نیست به نظر میآید یک چیز پیش پا افتاده جسمانی است غریزه جنسی به یک چیز خیلی سادهای اشاره میکند. ممکن است طرف بگوید من غریزه جنسی بسیار فعالی دارم ولی اصلاً میل ندارم خانواده تشکیل بدهم. این کلمه به این اجازه داده که چنین عبارتی را به کار ببرد و انگار صاحب حقی است، انگار غریزه جنسی یک چیز مستقل مورد تأیید جامعه است. این را فراموش نکنید که زبان بار اجتماعی دارد. وقتی یک واژه تصویب شد و همه به کار بردند یک هالهای از قدرت در آن به وجود میآید و واژه مورد تأیید است. انگار که همه قبول کردند که این واژه باید وجود داشته باشد، واژهها به همین راحتی استعمال نمیشوند پشت آن یک قرارداد اجتماعی وجود دارد. زبان مانند قانون اجتماعی مانند قانونی که پلیس پشت آن است انگار زور پشت آن است یک جور قدرت عمومی جامعه پشت آن است.
تمثیلی که در این سوره آمده است اگر واژه را به عنوان چیزی که به یک حالت درونی اطلاق میشود نگاه کنید تمثیل خیلی خوبی است چون ما حالتهای درونی خود را تحت تأثیر این واژهها میتوانیم درست ادراک کنیم. این زبانی که ما در آن ابتدا به دنیا میآییم و یاد میگیریم و زندگی میکنیم که در واقع در این زبان سنتهای اجتماعی غلط هم است. ما اینگونه وارد ظلمت میشویم گام اصلی که ما را وارد ظلمت میکند. ما در دورانی هستیم که نمیفهمیم که از سنت اجداد خود و جامعه پیروی میکنیم. همین که شما پیرو این زبان هستید دنیا را از دریچه این زبانی که در آن متولد شدید میبینید، بنابراین از فرهنگ جامعه خود به نوعی پیروی میکنید. یک نفری فکر میکند که بر علیه اجداد خود قیام کرده است ولی ته ماجرا میبینید هر کاری که کرد و هر راهی که رفت به غیر از اختلافهای ظاهری در بطن آن فرهنگ همچنان قرار داشته و مانند جریان رودخانهای که به آن سمت میرفت و به اندازه یک درجه این طرف و آن طرف کردید ولی خیلی وقتها انقلابهایی که بر علیه فرهنگ یک جامعهای میشود اتفاقاً ناخودآگاه منجر به تثبیت آن فرهنگ میشود. یک مشکلی پیش آمده و با یک مانوری آن سنت مشکل خود را حل میکند. این مثال مثال ناگواری است ولی فکر میکنم مارکسیست چنین کاری با نظام سرمایهدرای کرد. اگر عمق مفهوم سرمایه سالاری را ببینید مارکسیسم و انقلابهایی که دنبال آن بودند یک جور ادامه حیات سرمایه سالاری به شکل آنترنالیتی بود. چیزی که الان در چین تحقق پیدا کرده است کسی جرأت دارد بگوید جامعه چین جامعه سرمایه سالاری نیست. 30 سال پیش اگر یک نفر نمیدید الان میبینید که چه خبر است فقط سرمایه داری دولتی است سرمایه دارها مانند جامعه آمریکا عنصرهای سرمایهدار از پایین به بالا انتخاب نمیشوند بیشتر از بالا به پایین انتخابها صورت میگیرد. خیلی وقتها اینگونه است. سنتها به طور عمیق در قالب زبان میروند، واژگان خبیثی ایجاد میشود و آدمها اصلاً متوجه این نیستند که تا وقتی که با این کلام سخن میگویند از این سنتهای غلطی که در آن به دنیا آمدند رها نمیشوند. برای همین کتاب لازم است، شما قرآن را لازم دارید برای اینکه یک زبان واقعی با یک زبانی که به حقیقت اشاره میکند دسترسی داشته باشید.
تمام بشر به چنین چیزی نیاز دارد، اگر یک چیزی بخواهیم بگوییم که چگونه کتاب مردم را از ظلمت به نور میآورد اینگونه نیست که بگویید عبارتهایی که اینجا به کار رفته است فقط عبارتهای بر حق هستند. واژگان خبیث در آن نیست و واژهها، واژههای طیبه هستند. شما عبارتهای غیر واقعی و خبیثی مانند غریزه جنسی و مروت و یک سری چیزهای من درآوردی که مردم برای خودشان میسازند که بار فرهنگ جامعه خودشان را دارد در این کتاب پیدا نمیکنید. هر واژهای که در این کتاب است به یک چیز حقیقی اشاره میکند. همانطوری که هر آیهای که با این واژگان ساخته شده است به یک چیز واقعی اشاره میکند. این رمز نیاز ما به کتاب است هر فرهنگی واژگان و زبان منحرف خود را کم کم ایجاد میکند. نمیتوانید آدمها را بدون کتاب هدایت کنید، بدون یک مجموعه عبارتهای تثبیت شدهای که مدام خوانده شوند. واژه قرآن چیزی است که باید هی خوانده شود، شما مدام کتابی را میخوانید و ذهن شما اصلاح میشود و اعوجاجها برطرف میشود و این مهمترین چیزی است که میتواند شما را از ظلمت به نور ببرد، اگر یک مقدار دقت کنید. جاهایی مانند یوم الله خیلی وقتها چون این واژهها در زبان ما به یک معناهایی جا افتادند و از اول آموزش میبینیم یک راه مقابله شیطان با نزول کتاب این است که همین واژهها را به یک معنای دیگر قالب کند و آدمها میخوانند و واژهای که از اول در زبان خود شنیدند فکر میکنند منظور آن است. نمونه خیلی روشن آن که خیلی به آن اشاره کردم واژه اسلام است، شما اسلام را در قرآن به همان معنایی میگیرید که الان ما متعارف به چه چیزی اسلام میگوییم؟ دین اسلام است بعد میبینید در قرآن نوشته است «إِنَّ الدّينَ عِندَ اللَّهِ الإِسلامُ» تنها دین مورد قبول خدا برای خدا اسلام است. نتیجه آن این است که مسیحیت و یهودیت مورد قبول نیست واقعاً اگر دقت نکنیم ممکن است همین تعبیر را داشته باشید. یعنی واژه مسلم و اسلام را به همان معنایی بگیرید که متعارف استفاده میکنم. باز تأکید میکنم این مشکل را بیشتر از ما اعراب دارند. اینکه یک عده فکر میکنند زبان مادری ما عربی نیست بنابراین یک مقدار انگار به ما ظلم شده است که کتاب خدا را خوب نمیفهمیم درست برعکس است. اول ممکن است سخت باشد که عربی بخوانیم و بفهمیم ولی چون به این زبان به طور متعارف تکلم نکردیم یک مقدار آزادتر هستیم نسبت به اعراب از اعوجاجهایی که همین الان آنها دوباره سنت عربی همین واژهها را برداشته و یک جورهای دیگر استفاده میکند و یک عرب میخواند و فکر میکند این واژه همانی است که از بچگی شنیده است.
[۰۱:۴۵]
یعنی زحمت بیشتری باید بکشد اعوجاجهایی که ایجاد شده را شبیه همین چیزی که در مورد اسلام و مسلم برای ما اتفاق افتاده است را بتواند اصلاح کند. بنابراین خیلی عجیب نیست که خیلی از مفسرین بزرگ قرآن زبان مادری آنها عربی نیست شاید از همه اعرابهم بهتر میفهمند که در این کتاب چه نوشته شده است.
من دو بحثی که میخواستم در این جلسه بگویم را گفتم جلسه آینده آیات بین این دو قسمتهای داستانی را بخوانیم و سعی کنیم مفهوم کلی محتوای مشترک را در بیاوریم.
پرسش و پاسخ
حضار: ؟؟
چرا نمیشود شما در جوامع پدیدههای جدید دارید که باید برای آن اسم بگذارید. ممکن است بگویید در مورد حالات درونی انسان خیلی چیز جدیدی به وجود نمیآید. یک واژهای هم وزن تقوا و اسلام و کفر و این چیزهایی که در قرآن است خلاءای وجود دارد و یک واژه لازم داریم به نظر بعید میرسد انسان در حدی تغییر کند که شما یک حالت جدیدی در آدمها ببینید که احتیاج داشته باشید که نامگذاری کنید. حالات خبیث جدید ممکن است به وجود بیاید. حالات خبیث هم کلمه مناسبی برای آن بگذارید و به یک چیز بد واقعی اشاره میکند. ولی در مورد جامعه چرا، جامعه بشری کلاً متحول شده است و شما احتیاج به واژگان جدید دارید. یک کاری که فلاسفه به طور مرتب حداقل از قرن 20 به این طرف انجام میدهند این است که هی به اصطلاح انگلیسی میگویند عبارت را کوین (coin) میکنند. مثلاً پست مدرنیست یک حال و هوای جدیدی در جهان به وجود آمده است که نیاز به یک واژه داریم. بعضیها میگویند واژه پست مدرنیست کاملاً مزخرف است و به هیچ چیز واقعی اشاره نمیکند و بعضیها دفاع میکنند که نه اصطلاحی که باب شده است لازم بود و یک حالتی در جهان به وجود آمده که لازم بود برای آن اسم بگذاریم.
به هر حال ما قطعاً در طول تاریخ نیاز به واژگان جدید داریم اینگونه نیست که هر چیزی که در جهان است همسن واژگان است. واژگانی که در قرآن است برای انسان و ارتباط انسان با خدا، سخن گفتن در مورد آخرت چیزهایی که ثابت است به نظر کافی میرسد. ولی در مورد مسائل روز قطعاً نیاز دارید. جامعه ایران در دوره 8 ساله ریاست جمهوری آقای احمدی نژاد یک حالاتی به وجود آمد که احتیاج به اسمهای جدید دارد. خیلی پدیدههای نو زیادی را شاهد بودیم، از رفتار دولت، رفتار مردم، واقعاً میگویم در هر جامعهای یک لحظههایی شاید خیلی لازم باشد که یک جامعه شناسی روی یک پدیدهای انگشت بگذارد و یک اسم برای آن بگذارد. شما وقتی اسم میگذارید آن پدیده روشن میشود و جلوی چشم مردم قرار میگیرد. کلمه اسم یعنی یک چیزی را بالا بردن است. مانند اینکه ما با یک سطح صاف روبرو هستیم تا اینکه یک جایی را اسم بگذارید که این بالا بیاید و مردم ببینند تا اسم نگذارید انگار دیده نمیشود. پدیدههای جدید در جهان وجود دارد که باید برای آن اسم بگذارید مدلهای علمی جدید میسازید، اصطلاحات جدید باید باب کنید که اجزای جدید را نامگذاری کنید.
حضار: ؟؟
هر واژهای که به یک واقعیت و حقیقتی اشاره میکند طیبه است.
حضار: ؟؟
یا میتوانید بگویید که پست مدرنیسم یک چیز توهمی است چیزی به اسم پست مدرنیسم وجود ندارد، یک آدم بیکاری این اصطلاح را باب کرده است که معروف شود این تعبیر بعضیها است. بعضیها هم میگویند نه واقعاً جامعه بشری و مدرنیسم به یک مرحلهای رسیده بود که لازم بود یک اسم جدید بگذاریم. یک عده معتقد هستند این چیزی جز ادامه مدرنیسم نیست بنابراین چیز جدیدی نیست. اینکه حق با کیست یکی از اینها حق دارند.
حضار: ؟؟
کلاً در مورد کلمات خبیثه و طیبه اینگونه نیست، اینکه یک چیزی
حضار: ؟؟
در مورد واژه پست مدرنیسم خیلی سخت است که قضاوت کنیم که حتماً باید این واژه باشد یا نباشد. اینکه آستانه کجا است که اگر از یک جایی رد شود لازم است یک واژه بگذارم یا نگذارم. در مورد پست مدرنیسم چه اتفاقی افتاد نمیدانم این چیزها را خواندید یا خیر. میگویند آن لحظهای که آن برج را خراب کردند وارد دوره پست مدرن میشوند، واقعاً یک اتفاق خاصی در معماری افتاد که لازم بود بگوییم از دوران مدرن خارج شدیم. اینها قضاوتهای خیلی شارپ و دقیق نمیتوانیم در مورد آن بکنیم ولی یک جاهایی مثلاً فرض کنید آیا اصطلاح غریزه فلان این خبیثه یا طیبه است این احتیاجی به این ندارد که می گویم نظر من این است یا نظر شما این است. واقعاً خبیثه است و من میگویم این خبیثه است، یک جاهایی غلط بودن یک واژه و اینکه به چیزی اشاره نمیکند واضح است. مثل اینکه من یک مدل علمی درست میکنم که در آن ذره هیگز است اگر آزمایشی ترتیب بدهم و ثابت شود که ذره هیگز نیست میگویم. اگر واژهای داشتم که به چیزی اشاره نمیکرد آن را کنار بگذارم. گاهی ممکن است خیلی دقیق شما بتوانید بگویید این واژه به چیزی اشاره نمیکند یا به یک حقیقت اشاره میکند. خیلی جاها هم اینگونه نیست واقعاً برمیگردد به اینکه اختلاف عقیدههایی وجود دارد شاید هیچ وقت هم تفاهمی هم به وجود نیاید که آیا این مرحله جزو مدرنیسم است یا از تعریف مدرنیسم خارج شدیم و وارد دوران جدیدی شدیم. همیشه اینگونه نیست که در مورد یک واژه بتوان خیلی قاطع اظهارنظر کرد. ولی نکتهای که شما میگویید نکته خیلی مهمی است که ما مداوم نیاز داریم و پدیدههای جدیدی به وجود میآیند و برای آنها نام بگذاریم. اگر نامگذاریهای درست انجام بدهیم به فرهنگ خوبی میتوانیم برسیم مثل اینکه شما بگویید قرآن در طی زمان کنار واژگان خودشان واژه جدید برای مسائل جامعه بشری نیاز دارد. تبعاً باید انتظار داشته باشید که مسلمانها واژههای جدید وضع نکرده باشند از این نظر که کلاً خیلی کاری انجام ندادیم این هم جزو آن است. کلاً این ایده که بخواهم بعضی از واژهها را یک چیزی کنارش بگذارم و تکمیل کنم برای موارد روز خیلی این اتفاق نیفتاده است. به هر حال نکتهای که میگویید اصولاً درست است که ما نیاز به واژه جدید حتماً داریم برای اینکه در دنیایی که حالتها و اتفاقهای جدید میافتد قرار داریم بنابراین نیاز داریم واژه جدید داشته باشیم.
