بسم الله الرحمن الرحیم
درسگفتارهای مقدمهای بر فهم قرآن، دکتر روزبه توسرکانی، دانشگاه صنعتی شریف، جلسهی ۶، سال ۱۳۸۲
۱- والد و نقش آن در زندگی
والد در ابتدای زندگی صفر است و کم کم شروع به رشد کردن میکند. اصلاً اینگونه فکر نکنید آدمی وجود دارد که والد او فعال نیست، همهی ما که اینجا هستیم قطعاً یک سری از عقاید ما چک شده نیست و مشکلات اینگونه داریم. آدم باید به رتبههایی رسیده باشد و برای خودش ادعایی داشته باشد که بتواند بگوید من تحت تأثیر هیچ چیزی از گذشتهی خود نیستم، از تعلیماتی که از خارج به من دادند، تاثیری نگرفتهام. اصولاً همهی ما اگر واقعاً بفهمیم مفهوم والد و بالغ چیست، میفهمیم یک بخشهایی از عقاید و افکار و نحوهی زندگی ما تحت تأثیر والد شکل گرفته است و هنوز هم اینگونه است و به این راحتی هم نمیشود از تأثیر والد خلاص شد. منتها باید دید یک نفر چقدر تحت تأثیر والد خود است، ۱۰۰ درصد تحت تأثیر والد خود است؟ یا به والد خود راه نمیدهد که رشد کند؟ مهم این است که حداقل این احساس را داشته باشد که همانطور که زندگی میکند، تأثیر والد کمتر میشود و بخش بالغ گسترش پیدا میکند. وگرنه نمیشود از این فرار کرد که والدی وجود دارد که قدرت مطلق بوده و هنوز هم قدرت خود را دارد.
من واقعاً نمیخواهم بگویم چگونه آدم میتواند تشخیص بدهد که چقدر والد او فعال است، ولی دفعهی قبل توصیفی کردم که وقتی والد فعال است، این آدمهایی که والد فعال دارند چه تیپی دارند. در کتاب «وضعیت آخر» که جلسه قبل معرفی کردم، یک لیستی از نشانهها دارد برای اینکه کسانی که تحت تأثیر کودک هستند، یا کسانی که تحت تأثیر والد هستند، معمولاً تکه کلامهای خاصی دارند. مثلا یکی از تکه کلامهای کودک «به من چه؟» است، «مگه بهت نگفتم؟» هم تکه کلام والد است. خیلی چیزها در آنجا نوشته شده است که بیشتر از جنبهی والد است. سعی کرده است نشانههایی از رفتار ظاهری، مثلا از کلامی که یک نفر به کار میبرد، به عنوان محک ارائه کند. محکهای خیلی ساده نه محکهای کلی تا یک نفر بتواند بررسی کند چقدر تحت تأثیر والد، کودک یا بالغ خود است. فرض کنید کلمههایی مانند احتمالاً، من فکر میکنم اینها تکه کلامهای بالغ هستند، آدمی که تحت تأثیر بالغ است، همیشه با احتمالات سروکار دارد و قاطع حرف نمیزند. اصولاً قاطع حرف زدن بیشتر کار والد است، آدمهایی که از قیدهایی مانند هرگز، هیچ کس، و عباراتی که خیلی مطلق هستند، استفاده میکنند، اصولاً بیشتر گرایش به والد دارد.
البته این گونه نیست که نشانههای ظاهری نشانههای قاطعی باشند و اگر کسی از «هیچ کس» یا «مطلقاً» استفاده میکند، معنی آن این باشد که تحت تأثیر والد است. منظورم این است که چیزی که آنجا نوشته شده، مطلق نیست، یک کلمهای که آدم استفاده میکند، لزوماً اینگونه نیست که معنی والد یا بالغ بدهد، ولی فکر میکنم جملهها و رفتارهایی که آنجا نوشته است، حال و هوای این که والد چگونه رفتار میکند، رفتار کودکانه چیست، یا رفتار بالغ چیست در آن وجود دارد. میخواهم چند نشانه خاص بگویم که کلیتر است، یکی این است که شما چقدر به آگاهی ارزش میدهید؟ اصلاً والد و آدمی که تحت تأثیر والد است، به شدت اهل اطاعت کردن در زمینهی عمل است. سنتها همه حاکم میشوند و پایگاه حکومت آنها والد است و بالغ نیست، اصولاً آدمی که مستقل فکر میکند و تحت تأثیر دیگران نیست، زیر بار هیچ سنتی نمیرود و اینگونه نیست که چون اینجا به دنیا آمده، هرچه به او بگویند بپذیرد. او سنتها را بازبینی (revise) میکند، یک چیزهایی را میپذیرد و یک چیزهایی را نمیپذیرد. جلسه قبل سعی کردم توضیح بدهم که مطلقاً اینگونه نیست که همیشه حجم زیادی از چیزهایی که در سنت حاکم میشوند، درست باشند. اگر از عقاید کاملاً درست هم شروع شود، بعد از یک مدتی که تاریخ جلو میرود، همیشه حول و حوش آن افکاری ایجاد میشود که جزء عقاید اصلی نبودهاند و بلکه ممکن است کاملاً تضاد هم داشته باشند.
کلاً آدمی که تحت تأثیر بالغ است، یکی از نشانههایش این است که به آگاهی خیلی اهمیت میدهد. بیشتر دنبال این است که بفهمد در چه دنیایی زندگی میکند تا اینکه زود بخواهد تصمیم بگیرد چه کاری باید بکند. آدمی که تحت تأثیر والد است، اصولاً نشانه آن آدم، مطیع بودن است، مطیع در مقابل چیزی که به او میگویند، یعنی یک سری چیزها گفته میشود و این آدم خیلی زود قبول میکند که از این استاندارد پیروی کند و تا آخر عمر خود سرش را بلند نمیکند که ببیند اوضاع چگونه است. ترویج دادن به آگاهی یکی از مهمترین ویژگیهای بالغ است، یک آدم چقدر دنبال این است که دنیا را بشناسد؟ مخصوصاً اینکه آدم سعی کند ویژگیهای تاریخی که در آن زندگی میکند، ویژگیهای محل جغرافیایی که در آن زندگی میکند را بشناسد. اصولاً آدمی که تحت تأثیر والد است، سنت را به عنوان یک چیز منفی احساس نمیکند. یکی از ویژگیهای آدم بالغ این است که هر جایی هم به دنیا بیاید، میفهمد که سنت چیز خوبی نیست. نه اینکه سنتی که اینجا هست خوب نیست، اصولاً یک ضدیتی با افکار و عقاید و رفتار سنتی انسانها پیدا میکند.
استاندارد بودن جزو ویژگیهای والد است، اصولاً در فرهنگ ما والد خیلی قوی است، من نمیدانم چند جا در دنیا به این شکل وجود دارد که آدم بتواند مقایسه کند. ما فرهنگ سنتیای داریم که رسماً اعلام میکند من سنتی هستم، بقیه جاهای دنیا سنت وجود دارد، ولی نمیگویند ما سنت داریم، در واقع سنت وارد حیطه ناخودآگاهی شده و پنهان میشود. ولی ما یک جایی داریم که نشانهی قدرت سنت است، یعنی جایی وجود دارد و رسماً میگوید من هستم و باید باشم و چیز خوبی هم هستم. ما رسما اعلام میکنیم که سنتهایی از گذشته به ما رسیده است که باید حفظشان کنیم، باید تلاش کنیم این سنتها از بین نروند، اینها یعنی سنت ما خودآگاه است، سنتی است که جنبهی رسمی دارد. این نشان میدهد که ما کلاً در جامعهای زندگی میکنیم که جنبهی والد خیلی قوی است.
یکی از نشانههای آن این است که چقدر مردم به استاندارد بودن ظاهر آدمها اهمیت میدهند؟ در اروپا از یک جهاتی بعضی از سنتها شکسته شده است. استاندارد بودن جزو ویژگیهایی است که والد دوست دارد، انگار همه باید از یک الگوی خاص تبعیت کنند. هنوز هم در ایران اگر مدل گوشی یک نفر عجیب و غریب باشد، حس خوبی وجود ندارد. نحوه لباس پوشیدن مردم، همیشه اینگونه است که یک موجی میآید و یک چیزی مد میشود و همه هم آنگونه لباس میپوشند. در همهی دنیا اینگونه است و یکی از نشانههای حکومت سنت و والد در همهی دنیا این است. شما وقتی یک فیلم دهه هفتادی (چه ایرانی و چه خارجی) را میبینید پاچه همه شلوارها گشاد است، کراواتها پهن است. در دهه هشتاد شلوارها و کراواتها طور دیگری است، بعد دوباره شروع به رشد کردن میکند. پدیدهی مد سوار بر والد است، این خیلی چیز بیاهمیتی است و به ظاهر آدمها بستگی دارد.
میخواهم کلاً این حس را ایجاد کنم که یکی از نشانههای والد اهمیت دادن به استانداردها و هنجارها (norms) است. اینکه چقدر یک آدم پیرو یک سری هنجار است و برای او مهم است که آدمهای دیگر هم اینگونه باشند، حتی از نظر ظاهر، ظاهر خیلی مهم نیست. اگر یک نفر موهای بنفش داشته باشد و من ببینم، باید فکر کنم او دوست دارد موهایش بنفش باشد. یک معلمی به من گفت: «رفته بودم پیش پسرم در کشور آلمان، نوهی من که دبیرستانی بود، جشن تولد گرفته بود و دوستان او آمده بودند، یکی از بچههای آلمانی که آمده بود، موهای او بنفش یا سبز بود، مدل موهای عجیبی که کل مو را رنگ میکنند. من بیاختیار در این جمع نمیتوانستم به او نگاه نکنم که چه آدم جلف و بیمزهای است، یک بچه ۱۶-۱۷ ساله چنین کاری کرده است. اینقدر رفتار من بیاختیار زننده بود که آن پسر آمد پیش من و گفت شما از من خوشتان نمیآید؟ من گفتم چطور؟ گفت رفتار شما این را نشان میدهد، آیا برای موهای من است؟ شما میدانید من شاگرد اول مدرسه هستم، ولی دوست دارم موهای من بنفش باشد». کلاً یک آدم چقدر اهمیت میدهد که همه آدمها یک جور باشند؟ این جزء ویژگیهای والد است.
والد دوست دارد یک استاندارد تعریف کند و همه خودشان را در آن قالب در نظر بگیرند. خودتان میتوانید این را پیدا کنید، چیزهای ظاهری که اهمیت ندارد، ولی به عقاید که میرسید مهم میشود، چقدر آدم باید از norm عقاید موجود پیروی کند؟ چقدر شما تحمل این را دارید که به یک چیزی معتقد شوید که جمع معتقد نیست؟ هیچ عقیدهای در ذهن شما هست که عموم مسلمانها معتقد نباشند ولی شما معتقد باشید؟ یا برعکس یک چیزی خلاف عقاید عمومی در ذهن شما باشد؟ تحمل این سخت است اصولاً آدم راحت نمیتواند بگوید در یک موردی من به نتیجهای رسیدم و به نظر من معتبر است و چون اکثریت قریب به اتفاق این عقیده را قبول ندارند، من بگویم پس اشتباه میکنم. یک نفر اگر به استقلال رسیده باشد، میتواند در مقابل یک عقیدهی جهانی -حالتی که اکثریت مطلق آدمها در دنیا به یک چیزی معتقد هستند- بایستد و تحت تأثیر قرار نگیرد.
مطمئن باشید که چنین عقاید غلطی وجود دارد، همهی ادیان به یک چیزهایی معتقد هستند که مطلقاً غلط است. نه اینکه همه آدمهایی که متدین هستند به این غلطها معتقد باشند، ولی در جو عمومی همه ادیان یک عقایدی وجود دارد که به نظر من غلط است، شک ندارم. مخصوصاً دین پدیدهای است که از خیلی وقت قبل به ما رسیده است، آخرین دینی که ما آن را قبول داریم مربوط به ۱۴۰۰ سال پیش است. دین پدیدهای است که از نظر تاریخی مراحل خیلی زیادی را گذرانده است و از قرون وسطی گذشته است. خیلی عقایدِ سنتیِ قدیمی سوار دین هستند، امروز میخواهم به شدت یک حسی به شما بدهم: یک عقایدی وجود دارند که دیده نمیشوند، چون همهی شما یک حسی دارید و به یک چیزی معتقد هستید، نمیفهمید این عقیده وجود دارد و آن را نمیبینید. تاریخ که پیش میرود چنین چیزهایی ایجاد میشوند، از یک دورهی تاریخی اتفاقی میافتد و عقایدی ایجاد میشوند و اینها در فضا میمانند و شفاف میشوند و دیده نمیشوند.
اتفاقی که برای ساینس افتاده است اینگونه است، اگر تصادفاً یک دانشجو را انتخاب کنید، احتمال اینکه حس کند پشت ساینس چیزهای عجیب و غریبی هست، خیلی کم است. اصولاً از تبلیغات عمومی به نظر میآید ساینس بیگناه و معصوم است و پشت آن هیچ ایدئولوژی وجود ندارد، در حالیکه وجود دارد. یک چیزهایی وجود دارد که ممکن است در همه جای دنیا باشد و غلط باشد. چیزهایی هست که در دین گفته نشده است، ولی بعدا وارد دین شده است، چون این فضا وجود داشت. به صورت شفافی وجود داشت و حتی آدمهای متدین هم تحت تأثیر آن قرار گرفتند و این عقاید کم هم نیستند.
نمیخواهم از دوران پست مدرن خیلی تعریف کنم ولی یک نکتهی مثبت در دوران پست مدرنیسم وجود دارد که خیلی به این پدیدهها توجه میکند. مفهوم اصلی پست مدرنیستی که اولین بار مطرح شد، موضوع وجود داشتن فراروایتها است. فراروایت همان پدیدهای است که من میگویم، یعنی چیزی که شما نمیفهمید وجود دارد. در قرن ۱۸ و ۱۹ یک فراروایت مکانیستی وجود داشت، این فراروایت دیدن همه چیز به صورت ماشین بود. هیچ جایی نوشته نشده بود که پدیدهها را به صورت ماشین ببینید، ولی حس آن وجود داشت و در فرهنگ تأثیر میگذاشت.
[۰۰:۱۵]
یکی از نشانههای بالغ مقدار ارزشی است که شما به آگاهی در مقابل عمل میدهید. چقدر منتظر این هستید که آگاهیهای شما تکمیل شود؟ چقدر احساس میکنید یک چیزهایی را نمیدانید که باید بدانید و باید در زندگی خودتان آگاهتر شوید؟ سنت اینگونه است که میخواهد آدمها را خیلی زود در جریانی بیندازد که کاری را انجام بدهند و تا آخر عمر هم انجام دهند. خوب است هر کس مانند پیچ و مهرهای که برای همان سنت کار میکند، یک استفادهای برساند. سنت پایگاه اقتصادی و اجتماعی دارد و چرخی است که میچرخد و سعی میکند آدمها را به قالبی در بیاورد؛ همین کاری که ساینس به صورت نامحسوس با تعریفات عمومی انجام میدهد. همهی ماها یک جوری قالب گرفته شدیم و انتخاب شدیم برای اینکه به درد ساینس و به درد تکنولوژی فعلی بخوریم. ما در دانشگاههای خوب تحصیل میکنیم، جزء آدمهایی هستیم که به ما اهمیت دادهاند، درس ما خوب بوده ولی لزوماً آدمهای برگزیدهای نیستیم.
ناخودآگاه وقتی یک نفر در درس خود موفق است یا از نظر اجتماعی موفق است، حسی به او دست میدهد که برتریهایی دارد، ما هم برتریهایی داریم که به درد سنت حاکم میخورد؛ در حالی که ممکن است اگر ارزشهای واقعی را چک کنیم، در مجموع از متوسط هم پایینتر باشیم. مثلاً اگر المپیادی هستید، خیلی این حس به شما دست ندهد که المپیادی بودن نشانهی قوی بودن است، اینها چیزهایی هستند که برای سنت حاکم ارزش دارند، ولی اینگونه نیست که کسی بتواند بگوید واقعاً ارزش دارند. یک چیزی میخواهم بگویم که همهی شما و خودم له شویم: ما آدمهایی هستیم که والد ما قوی بوده که خوب درس خواندهایم، مشخصهی آدمی که در تحصیلات خود موفق میشود این است که ویژگیهای مربوط به سنت حاکم را دارد و به درد تعلیم و تربیت فعلی میخورد. من اگر در دنیا هنر نقاشی حاکم بود، ممکن بود سال اول ابتدایی از مدرسه اخراج شوم و نتوانم یک خط راست درست بکشم.
پس اولا ما ویژگیهایی داشتیم که به درد سنتی که حاکم است و خیلی دیده نمیشود، میخوردیم و ثانیاً والد ما قوی بود. برایمان مهم بود که تشویق شویم و نمرهی بیست بگیریم. معدل کلاس چهارم من ۱۹/۸۰ بود، همیشه این را میگویم و خجالت میکشم، چون این نشان میدهد که برای من مهم بوده نمره را بیست بگیرم. ولی اگر کسی برای علم درس بخواند، برایش مهم نیست که بیست بگیرد. یک بار مینوشتم و دو بار میخواندم. اگر نظر من این بود که شیمی یاد بگیرم ممکن بود درس را بخوانم و چهار کتاب بیرون از درس را هم بخوانم. من واقعاً این کار را میکردم مخصوصاً در مورد شیمی خیلی این کار را میکردم. اصولاً حداقل این است که برای من بیست گرفتن مهم بود، بیست یک چیزی است که والد میگوید بیست بگیر، به معنای واقعی کلمه والد میگوید بیست بگیر. ما اینگونه نبودیم که بگوییم چیزهایی که در دوران ما میگویند، ممکن است درست نباشند، هرچه را معلم میگفت، ما قبول میکردیم.
جلسه اول مثالی از موضوع هفت آسمان زدم که ببینید چقدر والد قوی است: چقدر برای ما مهم است که در دوره ابتدایی به ما گفته شده است ۹ سیاره وجود دارد؟ در حالیکه ما نمیدانیم واقعاً در منظومه شمسی چند سیاره وجود دارد، یک ملاک قراردادی را به ما گفتند و ما آن را پذیرفتیم. در دورهی ابتدایی یک شکلی جلوی ما گذاشتند که در آن ۹ سیاره بود، واقعاً فکر میکنیم همهی مطلبی که به ما گفتند، همین است، این از ذهن ما بیرون نمیرود. اصولاً آدمی که والد او قوی است، حس او نسبت به تعلیماتی که میبیند، مطلق است. آدمی که بالغ او قوی است، خیلی زود متوجه این مطلب میشود، از حرفهایی که در مورد ساینس زدم، حداقل در لحن تعلیمات عمومی خطا میبینید. ما فیزیک و شیمی را مطلق میکنیم، در حالیکه این واقعاً علمی نیست. به ما نمیگویند جاذبه وجود ندارد، صرفا یک مدل یا فرض است، به ما میگویند جاذبه وجود دارد.
آدمی که والد او قوی است، اگر او را بکشید هم حس اینکه جاذبه وجود دارد را دارد. حتی اگر دکتری فیزیک هم بگیرد، حس او این است که یک چیزی به اسم نیروی جاذبه وجود دارد. چون ذهن او عادت میکند و از ذهنش خارج نمیشود. یکی از ویژگیهای مهم والد عادت است، آدمهایی که والد قوی دارند، عادتهای مشخص دارند و نمیتوانند عادات خود را ترک کنند، همه چیز برای آنها زود عادی میشود. یک بار در مورد اینکه تجربهی دینی احتیاج به شگفتی دارد، صحبت میکردم، یکی از بچههایی که حاضر بود گفت علت اینکه دچار شگفتی نمیشویم این است که عادی شده است. آدمی که بالغ او قوی است، چیزها کمتر برای او عادی میشود، چیزی که عجیب است تا آخر هم عجیب میماند. اینکه هزار بار دیده است باعث نمیشود برای او حالت عادی پیدا کند. آدمی که تحت تأثیر والد است، یکی از ویژگیهای او این است که همه چیز برای او عادی است و خیلی تعجب نمیکند. یک چیزی که پیش بیاید و تعجب کند، به نظر او غلط است. مثلاً اگر یک نفر حرف عجیب بزند، عجیب بودن برای آدمی که والد او قوی است، معادل با غلط بودن است، چون چیزی است که تا الان نشنیده است.
آدمی که والد او قوی است، احساس میکند همهی چیزهایی که حقیقت است را به او گفتهاند و چیز دیگری هم وجود ندارد. اگر یک نفر خلاف چیزی که این شخص شنیده است، بگوید و یک چیز جدید بگوید، نسبت به آن حس خوبی ندارد. اصولاً آدمهایی که والد قوی دارند، نسبت به چیزهای نو حس خوبی ندارند. حس عمومی آنها نسبت به دنیا این است که در این سنتی که زندگی میکند، همه چیز خوب است. آدمی که والد قوی دارد، اصولا بهترین جای دنیا به دنیا آمده است و همه چیز در جایی که به دنیا آمده است، خوب است و چیز بدی وجود ندارد، مگر اینکه آوانس بدهد چند چیز جزئی باشد. اصولاً ایراد کلی نمیبیند، احساس نمیکند که لازم است به یک چیزی فکر کند، خیلی از وضع موجود راضی است. فکر میکنم این جزء ویژگیهای والد است که آدم به اینجا برسد که از همه چیز راضی باشد و احساس نکند که ممکن است چیز غلطی به او گفته باشند. یک حس اعتماد نسبت به همه چیزهایی که شنیده است دارد. اصولاً اهمیت شنیدهها نشانهی والد است، یکی از چیزهایی که والد به صورت طبیعی میگوید این است که من نشنیدم، شنیدهها برای او خیلی مهم هستند. آیا چیزی که تا الان نشنیدید، توجه شما را جلب میکند یا خیر؟ یا اینکه اعتراضی ایجاد میشود؟
چقدر تأثیر دارد که عقاید دیگران را بشنوید؟ حس شما نسبت به اینکه دوست دارید ببینید دیگران چه میگویند چگونه است؟ شما یک مجموعه عقایدی دارید، چقدر از شنیدن عقاید دیگران میترسید؟ آدمی که بالغ او کاملاً رشد کرده است، حسش این است که هر وقت و هر جایی که به دنیا میآمد، به همین جا میرسید. چقدر شما این احساس را دارید؟ شما شامل خودم هم هست، چقدر این احساس را داریم که هر جایی و هر زمانی که به دنیا میآمدیم، این مجموعه عقاید اصلی خود را پیدا میکردیم؟ ادعایی بزرگ است و یک نفر باید خیلی آدم پرمدعایی باشد که بگوید من مطلقاً تحت تأثیر تاریخ و جغرافیا (جایی که به دنیا آمدهام) نیستم.
کسی که خودش به یک عقیدهای رسیده باشد، یعنی این حقیقت را با نوعی تجربهی دینی میبینید. یعنی اگر خدا برای من تبدیل به تجربهی دینی شده باشد، نتیجهی تجربه دینی این است که وابسته به تاریخ و جغرافیا نیست. یک اتفاقی برای من افتاده است و چیزی دیدهام که هر جا هم بودم این عقیده را پیدا میکردم. اصولاً آدمی که بالغِ ۱۰۰ درصد دارد -که چنین آدمی پیدا نمیشود یا کمیاب است- والد و کودک او کاملا حذف شدهاند، چنین آدمی مطلقاً نسبت به اینکه عقیدهای مخالف عقیده خود بشنود، احساس بدی ندارد. واکنش مثبت دارد و مطلقاً واکنش منفی ندارد، چرا؟ چون عقاید خود را خودش به دست آورده است و میداند اینها درست هستند و نکتهی دیگر این است که اگر نسبت به بعضی از عقاید خود مطمئن نباشد، ابائی ندارد که آنها را تغییر بدهد.
اصولاً آدمی که بالغ خیلی قوی دارد، اینرسی ندارد، همین الان ممکن است یک کتاب بخواند و ۳۰ درصد عقاید خود را کنار بگذارد و چیزهایی که اینجا نوشته است را بپذیرد. یک جوری نسبت به پیدا کردن یک ایدهی جدید در آدمی جدید و فکر جدید حس خوبی دارد و حس بدی ندارد. اینها ویژگیهای والد و بالغ در مقابل هم هستند. والد همهی ما فعال است، فکر نکنید که از دست والد فرار کردهاید یا میتوانید به این راحتی فرار کنید. هم کودک و هم والد به صورت طبیعی تا آخر عمر فعال هستند، مهم این است که آدم اینها را بشناسد و بداند که چه چیزهایی ویژگیهای بالغ است، کم کم سعی کند بالغ خود را قوی کند و والد و کودک را در تنگنا قرار بدهد.
چیزی که دفعه قبل صحبت کردم، این بود که یک مجموعه از آدمهایی که به جهنم میروند، تحت تأثیر کودک خود هستند. هر کاری دلشان بخواهد میکنند. در اطراف ما اینگونه آدمها زیاد هستند و اصولاً اهل عقیده نیستند. اهل این هستند که کارهایی که خوششان میآید را انجام میدهند و لذت میبرند، اوضاع این آدمها در آن دنیا خراب است. یک عده از آدمها هم به علت اینکه تحت تأثیر والد هستند، به جهنم میروند، با اینکه شاید تمام عمر خود را عبادت کرده باشند، مثلاً ابن ملجم بیچاره را در نظر بگیرید که هیچ لذتی از این دنیا نبرده است. او آدمی است که تحت تأثیر والد است، یک چیزهایی شنیده و باور کرده و کاری انجام داده است که ملعونترین آدم تاریخ شده است. بدترین چیز این است که هیچ لذتی نبرده است. کلاً آدمهایی که تحت تأثیر والد هستند و عقاید سنتی دارند، واقعاً بدبختترین آدمها هستند. آدمهایی که اینگونه نیستند، میتوانند یک دلخوشی داشته باشند که در دنیا یک کارهایی کردند و یک لذتی بردند. ولی پیروی از والد آدمهایی به وجود میآورد که تحت تأثیر سنتهایی قرار میگیرند که کودک را میکشند، مانند سنتهای کلیسا است. طرف راهبه و کشیش میشود و تمام عمر بدبختی میکشد و آخر هم هیچ میشود و هیچ فایدهای از هیچ طرف نمیبرد.
اگر میخواهید بین کودک و والد یکی را انتخاب کنید، به شما توصیه میکنم که کودک را انتخاب کنید تا هر کاری دلتان میخواهد بکنید. کلاً والد یعنی تحت تأثیر یک عقاید سنتی بودن، خیلی ملعون و خطرناک است. کسانی که تحت تأثیر کودک هستند، کمتر جنایت میکنند، همهی جنایتهای بزرگ و جنگها تحت تأثیر عقاید تند مربوط به یک سنت شکل گرفتهاند. آدمهایی که پیرو کودک هستند، کودک هستند و اصولاً نه اهل جنگ هستند و نه حوصله دارند کارهای خیلی جدی کنند، نه خیلی پیش میروند و نه خیلی دیده میشوند. اینگونه نیست که از نظر علمی به جایی برسند، معمولاً سرگرم زندگی خود هستند، کلاً خیلی آدمهای برجستهای نمیشوند و کار خیلی بد هم معمولاً نمیکنند و زندگی خود را میکنند.
کسی که تحت تأثیر والد است، مانند جورج بوش میشود، واقعاً اگر آدم بخواهد یک نفر را در دنیا انتخاب کند که والد محض باشد و نمایندهی همهی آدمهایی که تحت تأثیر والد هستند، این شخص است. این آدم عقل ندارد واقعاً آدم عجیب و غریبی است. شما نمیدانید، نمیخواهم بگویم اطلاعات خاص دارم، ولی از نظر عقاید مذهبی خیلی آدم خاصی است. جدا از اینکه عقل او خیلی کار نمیکند، خیلی هم سوتی میدهد، در جایی سخنرانی از پیش حفظ شده را نمیگوید و یک نفر از او چیزی میپرسد، همیشه چیزهایی میگوید که تا چند ماه خودش و دیگران باید بگویند که منظور ما این نبود.
در ۱۱ سپتامبر شنیدید که چه گفته است؟ همان روز بعدازظهر با او مصاحبه کردند و گفت این آغاز جنگ صلیبی است. واقعاً ایدهی او در سطح دنیا این گونه است، آدم مسیحی افراطی است که وابسته به فرقههای خاص و عجیب و غریب مذهبی در آمریکا است. نسبت به اینکه خاورمیانه مسلمان دارد و اسلام دین شیطانی است، کلماتی که به کار میبرد، مانند محور شیطانی معلوم است. این آدم چنین عقایدی دارد، گاهی چیزی از دهان او در میرود، یک چیزی گفت دو روز بعد به مسجد رفت و به مسلمانها سر زد و هزار حرف زد که حرف خود را اصلاح کند. واقعاً ایدههای آنها اینگونه است، خود بوش آدمی است که به شدت ایدههای مذهبی افراطی دارد.
کلاً جلسهی قبل خیلی تأکید نکردم، میخواستم روی این تأکید کنم که فکر نکنید تحت تأثیر والد خود نیستید، همهی ما هستیم، فقط باید درصد آن را محاسبه کنیم. باید بالای ۹۰ درصد نباشد، مهم این است که آدم این را بفهمد و سعی کند عقاید خود را بازبینی کند و معقولتر فکر کند.
[۰۰:۳۰]
میخواهم چیزهایی بگویم در مورد اینکه چگونه میشود والد را تفکیک کرد. اولین چیزی که میخواهم بگویم ممکن است خیلی عجیب و غریب به نظر برسد، ولی به نظر یک سری چیزها است که شما با عقاید خود چگونه میتوانید طرف شوید که جنبههای مربوط به والد تضعیف شود و معقولتر به عقاید خود نگاه کنید. ولی یک چیزی میخواهم بگویم که عمیقتر از این حرفها است و تقریباً مهمتر از همه است و جنبهی امنیتی ندارد. توصیهای است که جلسه قبل به آن اشاره کردم و میخواهم یک مقدار توضیح بدهم که چقدر مهم است. ریشه والد در روان آدم واقعاً همان والد است، یعنی آدمهایی که آدم را بزرگ کردهاند. در سنین کودکی دستورالعمل و حسی به ما منتقل شده است و بسته به اینکه چقدر اطاعت کردیم، چیزهایی وارد روان ما شده است. مجموعهی افکاری که در والد ما هست، به شدت در ۵ سال اول زندگی شکل میگیرد. بنابراین پدر و مادر یا کسانی که با آنها زندگی کردیم، نقش مهمی در استقرار چیزی که به آن والد میگوییم دارند. از نظر روانشناسی، نوع رابطهی ما با پدر و مادر است که یک مجموعه از ویژگیهای والد را ایجاد میکند، بعد به مدرسه میرویم و آنها جانشین پدر و مادر میشوند و به ما تعلیمات میدهند و بالاخره جامعه، والد ما را از یک سری عقاید پر میکند.
واقعاً آن چیزی که در تضعیف والد خیلی مهم است، رفتار آدم در مقابل پدر و مادرش است. میخواهم روی این نکته تأکید کنم که دستورالعملی که میگوید به پدر و مادر احسان کنید -به آن معنی که در قرآن است- دستورالعمل جالبی برای رهایی از والد است. اینکه الان میگویند «به حرف پدر و مادر گوش کنید» یک تحریفی است که والد در این دستور انجام داده است. برعکس، حرف پدر و مادر خود را گوش نکنید، ما موظف هستیم کاری که به نظر ما درست میرسد و عقل ما میگوید انجام بدهیم، پدر و مادر هم هر چه میخواهند بگویند. اطاعت از پدر و مادر، کسب رضایت پدر و مادر، گوش کردن حرف پدر و مادر اینها چیزهایی است که تحریف شده است. دستورالعمل قرآن این است که به پدر و مادر احسان کنید. کم کم سنت اینها را تبدیل به چیزی کرده است که به درد خودش بخورد. همهی سنتها دوست دارند که بچهها مطیع و حرف گوش کن باشند و همه چیز را بپذیرند و آدمهای بدی نشوند. بد بودن از نظر والد، مساویِ حرف گوش نکردن و با بقیه فرق داشتن است.
آدم در یک سنی باید به جایی برسد که دیدگاه او نسبت به خانوادهاش این باشد که پدر و مادر و کسانی که من را بزرگ کردند، برای من زحمتهایی کشیدند، یک کارهایی هم باید میکردند ولی نکردند و اشتباهاتی کردند، هرچه شده، تمام شده است. من آدمی هستم که مستقل از آنها هستم و نوبت من است که به معنای مثبت تلافی کنم. احسان به پدر و مادر یعنی اینکه من خودم را یک موجودی فرض کنم که مقابل پدر و مادر هستم و به صورت فعال برخورد میکنم. این احساس در آدم به وجود بیاید که نوبت من است، آنها هر کاری کردند، تمام شده است. واقعیت این است که به وجود آمدن یک نفر وابسته به پدر و مادر و اینکه در یک دورانی آنها مراقبتهایی انجام دادند که فرزند بتواند رشد کند و بزرگ شود، همین کافی است که فرزند نسبت به پدر و مادر احساس خوبی داشته باشد، هرچقدر هم عقاید آنها عجیب و غریب باشد و رفتار آنها با فرزند خوب نباشد.
حالا نوبت من است و من باید جبران کنم، من وظیفه دارم در مقابل آنها کارهای نیک انجام بدهم. داشتن احساسِ مثبت برای مجموعهی کارهای خوبی که انجام دادند، از حالت منفعل در خانواده درآمدن و تبدیل به آدم فعال شدن، این از نظر روانی مهمترین چیزی است که والد را تضعیف میکند. موضع خود را از حالت کودک نسبت به پدر و مادر خود به موضع آدم بالغ برسانید که احساس میکند بدهکار است و طلبکار نیست. احساس بدهکاری کردن و وارد بازی جدید شدن چیزی است که قرآن واقعاً بعد از پرستش خدا، بیشترین تأکید را روی آن میکند. اعمال مذهبی را کنار بگذارید، بیشترین و تنها چیزی که خیلی شدید روی آن تأکید میشود، احسان به والدین و گوش نکردن به حرفهای آنها است. دو مورد دقیقاً ذکر میشود که به والدین احسان کنید و اگر شما را امر به کاری کردند غیر از چیزی که خدا و عقل شما میگوید، انجام ندهید (العنکبوت:۸ و لقمان:۱۵). عقل است که کاشف است، من فکر میکنم که خدا از من چیز دیگری میخواهد، وظایف من چیزهای دیگر است، کار دیگری باید بکنم، پس حرف پدر و مادر را گوش نکنید. دستورالعمل قرآن این است که به پدر و مادر فعالانه احسان کنید و حرف آنها را گوش نکنید، در مقابل پدر و مادر منفعل نباشید.
این از نظر روانی پایگاه والد را متزلزل میکند و آدم را وارد مرحلهای میکند که بالغ او اجازهی رشد کردن پیدا میکند. تا وقتی که از دست پدر و مادر خود عصبانی هستید، معلوم است که طلب دارید. یک نفر که حدوداً ۴۰ سال سن داشت پیش من آمد و گلایههایی از پدر و مادر خود داشت، من تعجب کردم، خجالت نمیکشید. ازدواج نکرده بود و زن و بچه نداشت، انگار یک بچهی ۱۲ یا ۱۳ ساله بود، توقعات او مانند کودکی بود که باید پدر و مادر از او مراقبت کنند. این آدم به صورت طبیعی محمل خوبی است برای اینکه سنت سوار او شود. آدمی که از پدر و مادر خود ناراضی است، به سنت موجود در جامعهی خود پشت میکند چون پایگاه سنت، رابطه با پدر و مادر است. آدمی که از پدر و مادر خود ناراضی است، هنوز وابسته است، توقعاتی دارد و مستقل نشده است. آدم مستقل در یک لحظهای تصمیم میگیرد که من هیچ توقعی از والدین خود ندارم. اگر والدینم کاری برای من انجام دادند که خیلی ممنون، ولی اگر کاری نکردند توقعی ندارم و احساس نمیکنم که طلبکار هستم. اگر یک آدمی عاقلانه حساب کند، تا الان هر کاری کردهاند برای اینکه آدم از آنها تشکر کند، کافی است. حداقل به شما غذا دادهاند تا بزرگ شوید، عقل هم که داریم و میتوانیم به زندگی خود ادامه بدهیم.
میخواهم روی یک نکتهای تأکید کنم که در هیچ جای قرآن تبصرهای وجود ندارد برای «بالوالدین احساناً»، یعنی اینگونه تصور کنید برای پدر و مادری که فرزند خود را معتاد کردند و او را در کار قاچاق انداختند، باز دستور قرآن همین است. جایی نگفته است که اگر پدر و مادر شما خوب بودند به آنها احسان کنید، کلاً دستور احسان به والدین هیچ تبصرهای در قرآن ندارد. اصلاً فرض کنید شما را به دنیا آوردند که شما را کتک بزنند، اشکالی ندارد. اگر آدمی به یک جایی برسد و احساس استقلال کند، خوب است که دید مثبتی نسبت به والدین خود داشته باشد و اینگونه از تحت نفوذ آنها خارج میشود. مهم این است که نفوذ والدین در روح شما اصلاح شود، این خیلی حکم مهمی است و برای همین تکرار میشود. باید فرد در خانوادهی خود از حالت انفعال به حالت فعال برسد و احساس بدهکاری کند و احساس کند باید یک چیزی را جبران کند.
الحمدالله در ایران هرچقدر که سنتها مشکل دارد، اصولا این گونه است که در شرایط خانوادگی پدر و مادرها خیلی برای فرزندان مایه میگذارند. مخصوصاً در نسلهای جدید پدر و مادرها حالت یک طرفه پیدا کردهاند، انگار هیچ توقعی ندارند و باید یک وظایفی را انجام بدهند. این از یک جهت چیز خوبی نیست، چون والد را تقویت میکند. در مورد اینکه زمینهی روانی را چگونه میتوان اصلاح کرد، نکتهی خیلی مهم این است که چگونه میتوانید با عقاید خود برخورد کنید. این حس را داشته باشید که بتوانید بعضی از عقاید خود را به حالت تعلیق در بیاورید. آدمی که تحت تأثیر والد است، عقاید او یک پکیج است که به او تحویل دادهاند و فرقی بین عقیدهای که در حاشیه وجود دارد با عقیدهای که در مرکز است، نمیگذارد. کدام عقیده قویتر و کدام مطمئنتر است؟ همه آنها برایش ۱۰۰ درصد است. چنین آدمی ممکن است ناگهان این پکیج را بردارد و یک پکیج دیگر به جای آن بگذارد.
آدمهایی که خیلی خیلی مذهبی هستند و به آمریکا میروند، یک سال در آنجا میمانند و برمیگردند، دیگر شناخته نمیشوند، آنها را میبینی میگویی شما هستید؟ چرا قیافه شما این گونه شده است؟ یک پکیج دست او بوده، آن را با خود برده است و در آنجا یک پکیج دیگر دست او دادهاند که حس میکند بهتر است. وارد جمع جدیدی شده است و آن جمع هم از یک سنت جدید پیروی میکند،او هم از آن تبعیت میکند. رنگ او عوض میشود و تبدیل به چیزی میشود که در آن جمع او را آن طور میخواهند، چون احتیاج به حمایت جمع دارد. اگر افکار شما این گونه است که اعتقاد به خدا و قیامت و پیغمبر، هر کدام ردههای مختلفی دارند، میتوانید امیدوار باشید. اگر از یک چیزی مطمئن نیستید، حداقل به خودتان بگویید من مطمئن نیستم، اطمینان شما نسبت به خدا با اطمینان نسبت به اسلام و اینکه اسلام دین خدا است، واقعاً در یک درجه است؟ باید یک مقدار فرق کند، منطقی این است که فرق کند، باید دومی ضعیفتر باشد. دربارهی باورها مهمترین نکته این است که با خود صادق باشید. عقاید یک آدم بالغ درصدهای متفاوتی دارند، بعضیها ممکن است ۱۰۰ درصد باشند، بعضیها ۹۹ درصد، و به یک جاهایی میرسد که شک دارد.
اگر اعتقاد شما به درست بودنِ یک حکمی که الان میگویند باید این حکم عملی شود، مانند اعتقاد شما به خدا است، مطمئن باشید که پکیج برداشتهاید، یعنی بازبینی نکردهاید، آدم بالغ باید شروع به این کار بکند. واقعاً چیزی را که شک دارد، بگوید شک دارم، چیزی را که فکر میکند ممکن است درست نباشد، بگوید فکر میکنم درست نیست، حداقل به خودش راست بگوید. اگر از یک آدم مذهبی بپرسید که از کدام آیهی قرآن خوشش میآید و او بگوید از همهی آیهها خوشم میآید، این حتماً دروغ است، به هر حال یک آیه در قرآن وجود دارد که ممکن است من خوشم نیاید. الان اگر دست من بود، شاید یک آیه از قرآن را دوست داشتم نباشد، احساس میکنم که این به چه دردی میخورد؟ یا خیلی نمیفهمم. من صادقانه پیش خودم میگویم که از این سوره بیشتر خوشم میآید، البته نمیگویم این سوره از آن سوره بهتر است، ولی لااقل این را با خودم صادقانه میگویم که من از این بیشتر خوشم میآید و این را بیشتر میفهمم.
یک فیلمی به اسم «مشق شب» برای آقای کیارستمی است، نمیدانم چند نفر از شما دیدید. مشقِ شبِ این فیلم را کنار بگذارید که موضوع آن در مورد مشق شب نوشتن است، واقعاً این فیلم جالب است به دلیل سوال و جوابهایی که از بچه میکنند. کیارستمی بینهایت آدم باهوشی است، او توانسته این فیلم را تقریباً به صورت فیالبداهه به جایی برساند که این قدر مجموع حرفهایی که بچهها میزنند عمیق و معنادار شود. یک سوال را تقریباً از همه میپرسد که مشق شب نوشتن را بیشتر دوست دارید یا کارتن نگاه کردن؟ همه میگویند مشق شب نوشتن؛ مصاحبههای تلویزیون هم همیشه اینگونه است و واقعیت را نمیگویند. یک بچهای در آن مدرسه پیدا میشود که واقعاً فوقالعاده است، او آن چیزی را که باید بگوید میگوید، نه آن چیزی که واقعاً هست.
به نظر من عقیدهای که معقول نیست، یعنی دل و عقل من رضایت نمیدهد را باید بتوانم به حالت تعلیق دربیاورم. احساس نکنم اگر یک عقیدهای هست و به نظر من معقول نیست، به خودم فشار بیاورم که باید حتماً آن را بپذیرم. آدم باید با خودش صداقت داشته باشد. به تعلیق درآوردن عقاید و حتی احکام که تخصصی هستند، مجاز است. یک مجموعه از عقاید دارم و این عقاید را با تمام وجود احساس میکنم درست است. یک سری عقاید هم وجود دارد که به نظر میرسد اسناد و مدارک خوبی دارد، همه میگویند درست است، ولی با عقل من جور درنمیآید. هیچ الزامی نمیبینم که بگویم به این معتقد هستم، مطمئناً الزام هم نمیبینم که بگویم به آن معتقد نیستم. تردید دارم، با عقل من جور درنمیآید، حتی ممکن است یک حکم باشد.
مثلا جلسهی قبل در مورد حکم نجس بودن مسیحیها صحبت کردم. چون فقه نخواندم و سررشته ندارم و خیلی بلد نیستم، نمیتوانم بگویم این حکم درست یا غلط است. ولی میتوانم پیش خودم بگویم با عقل من جور درنمیآید، وقتی قرآن را میخوانم در آنجا اهل کتاب مانند برادرهای دینی ما هستند. اصولاً نجاست یک آدم چه معنایی دارد؟ یعنی روح این آدم طوری است که نجس است. کلاً چیزی که با عقل من جور در نمیآید، حداقل به خودم میگویم با عقل من جور درنمیآید. این صداقت را با خودم دارم، اگر از یک آیهای بیشتر خوشم میآید، میگویم که بیشتر خوشم میآید. حس اینگونه داشتن، یعنی توانایی این را داشته باشید که یک سری عقاید خود را ارزیابی کنید، از نظر شدت و قوت اعتقادات خودتان را بسنجید تا حالت پکیج پیدا نکند.
[۰۰:۴۵]
وقتی عقایدتان را سورت میکنید، از یک جایی به بعد را نگویید واقعاً به این معتقد هستم. اگر یک چیزهایی وجود دارد که به نظر شما خیلی درست نیست، یک قسمتهایی از پکیج را کنار بگذارید، بگویید نمیدانم درست یا غلط است یا به اندازه کافی مطالعه نکردم یا به اندازه کافی با عقل من جور در نمیآید. عقاید شما باید ساختار داشته باشد، عقاید یک آدم بالغ رتبهبندی دارد، درجه یک یا درجه دو دارد، یک جاهایی ۱۰۰ درصد است، یک سری چیزها هم کاملاً در حال تعلیق هستند، یک سری چیزها را هم در حال تعلیق نگه داشته است، ولی هنوز عملاً به آنها عمل میکند. خیلی سلسله مراتب دارد، عقیدهی یک آدم بالغ اینگونه است. سعی کنید عقایدتان حالت پکیج پیدا نکند، واقعاً اگر صادقانه یک چیزی به نظر شما خیلی درست نمیآید، یا آیهای را میخوانید و چیزی که میفهمید، به نظرتان درست نیست، این را نگه دارید چون تجربهی خوبی برای شما میشود. من خودم چنین تجربههایی دارم، حداقل در یک مورد این تجربه برای من خیلی مهم بود.
یک آیه است که هر بار آن را میخواندم اذیت میشدم که چه معنی دارد، چیزی که من میفهمیدم به نظرم غلط بود. سیاست یک عده این است که قسمتهایی را که به نظر آنها خوب نیست، بیخیال میشوند، ولی شما اینها را در یک گوشه نگهدارید و بدانید که اینجا هستند و سعی کنید آنها را حل کنید. اگر یک چیزی در عقاید من باشد و من ندانم چگونه است و هیچ حساسیتی هم نشان ندهم، نسبت به عقاید خودم کرخت میشوم، به تدریج به نظرم میرسد ۹۰ درصد عقاید من غلط است، ولی کاری به آنها ندارم و با بخشی که درست است سروکار دارم. در قسمتهای روشن زندگی میکنم و تاریکها را روشن نمیکنم. واقعاً این تجربه را دارم، این آیه چند سالی در ذهن من بود، تنها آیهای در قرآن بود که خیلی من را اذیت میکرد، اما بعداً حل شد. بعد فهمیدم فعلی که در اینجا به کار برده است، کاملاً واضح است که به معنایی که من میفهمیدم نیست؛ معمولاً ترجمه خوب در نمیآید.
اینکه یک بار این اتفاق برای شما بیفتد که یک عقیدهای را مدتی در حالت تعلیق نگه دارید و به آن فکر کنید و حل شود، این خیلی خوب است. یا حل میشود که میفهمید درست است یا یک عقیدهای است که بعد از یک مدتی متوجه شوید که غلط است. پس عقاید خود را ول نکنید و اگر جایی مشکلی دارید، به حال خودش رها نکنید. سعی کنید بدانید این قسمتها در ذهن شما مشکل دارد، سعی کنید آنها را حل کنید و با عقاید خود فعالتر بخورد کنید. این لحظهی خیلی مهمی است که شما عقیدهای خلاف عقیدهی عمومی پیدا کنید. من این را با اطمینان میگویم که عقاید عمومی غلط وجود دارند. مثلاً عقاید عمومی غلط وجود دارد که همه مسلمانها به آن معتقد هستند، من یک مورد قبلاً گفتم و دوباره میخواهم تکرار کنم و ابایی ندارم.
تقریباً همهی مسلمانها معتقد هستند که پیغمبر ما معجزاتی غیر از قرآن داشت. قطعاً به نظر من غلط است، یک بار در مورد آن بحث کردم، دلیل به اندازه کافی دارم که هیچ معجزهای از پیغمبر نداریم. نه شقالقمر، نه چیزهای دیگری که میگویند در محیط عمومی اتفاق نیفتاده است. معجزه به معنای چیزی که نشانهای برای مردم باشد تا ایمان بیاورند، مطلقاً نیست. همهی اینها ساختگی است، چون فشار بر روی مسلمانها بوده که چگونه پیغمبری است که یک کتاب دارد و میگوید این معجزه من است، نه مرده زنده میکند، نه کار شگفت دیگری انجام میدهد. جالب است که مسلمانها نمیتوانند انکار کنند چون در خود قرآن نوشته است مسیح از گل پرنده میساخت و پرواز میکرد، مرده زنده میکرد، بیماران را شفا میداد. در قرآن نوشته شده است که موسی و صالح معجزه میکردند، اما در مورد پیغمبر ما خود قرآن میگوید که به او میگویند معجزه بیاور ولی معجزه نمیآورد.
هیچ وقت در قرآن به نظر نمیآید معجزهی دیگری اتفاق افتاده باشد. همه جا حرف از این است که از پیغمبر تقاضا میکردند که معجزه کند و نمیکرد. در قرآن میگوید معجزه به این دلیل نمیآید که کتاب جنبهی معجزه دارد و اگر میتوانید مشابه این بیاورید، معجزهی پیغمبر، کتاب قرآن است. اگر یک بار چیز عظیمی مانند شقالقمر اتفاق افتاده بود، در قرآن باید رسماً گفته میشد این معجزهای است که میخواستید. آیهی شقالقمر یک آیهای در مورد اوصاف قیامت است: «اقتربت الساعة و انشق القمر» (القمر:۱).
یک ویژگی قرآن این است که اوصاف قیامت را با فعل گذشته میآورد، مثلا میگوید «و خسف القمر» (القیامة:۸) ماه گرفت. سید قطب در کتاب «التصویر الفنی فی القرآن: نمایش هنری در قرآن» که کتاب خیلی خوبی است، نشان میدهد که قرآن سبک خاص عربی دارد و آن هم تصویر کردن است. انگار یک تابلو نقاشی میکند برای اینکه شما حس اینکه قیامت چگونه است را داشته باشید، یک جوری روایت میکند که انگار جلوی چشم شما است و اتفاق افتاده است و میبینید. سبکی است که نه در آیه شقالقمر بلکه در جای دیگر هم وجود دارد، مثلاً «إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ» همه فعل گذشته دارند. آنگاه که ماه و خورشید تاریک شد، آنگاه که اینگونه شد همه چیز با فعل گذشته میآید. این آیه هم جزء احوال قیامت است، «اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانشَقَّ الْقَمَرُ» آن لحظه فرا رسید و نزدیک شد و ماه دو نیمه شد.
اینقدر مسلمانها عطش داشتند که معجزه بزرگی برای پیغمبر درست کنند، این آیه را روایت ساختند که به عنوان معجزهی پیغمبر بوده است. این عقیدهی شخصی من است و خیلی هم اصرار ندارم که حتماً درست است، شاید یک نفر روزی اسناد و مدارکی نشان بدهد که من قانع شوم. کلاً من اول و آخر جلسات این حرف را میزنم که من وسط حرفهایم خیلی «احتمالاً» نمیگویم، هر چیزی میگویم، شما خودتان یک احتمالاً در اول و آخر آن بگذارید. این حرفی که میزنم اینگونه نیست که ۱۰۰ درصد مطمئن هستم و میخواهم به عنوان یک چیز مهم به همه اعلام کنم. آیات قرآن را که میخوانم، به نظرم میآید هیچ وقت معجزهای اتفاق نیفتاده است و آیهی شقالقمر ربطی به پیامبر ندارد.
این آیه را به معنای معجزه گرفتهاند، در حالیکه در مورد قیامت است، به نظر میآید کلکی در کار است. مسلمانها دوست داشتند پیغمبر آنها معجزهای بزرگتر از پیغمبرهای قبل داشته باشد، چون نداشت و آنها نمیفهمیدند که این چقدر نکته جالبی است، این را یک نقص میدیدند. یک بار توضیح دادم چقدر جالب است که وجود یک کتاب به عنوان معجزه با خاتم بودن پیغمبر ما استدلال عقلی سادهای دارد. اینکه نسبت پیغمبر با زمان خودش و زمان ما یکی است. اگر شقالقمر میکرد، آدمهایی که در زمان خودش بودند به چیزی میرسیدند که ما نمیرسیدیم. پیغمبر نسبت به تمام زمانهای بعد از خودش نسبت مساوی دارد و پیغمبر همه است، برای همین است که به نظر من معجزهای جز قرآن ندارد، احساس میکنم مسلمانها یک چیز خیلی مهم را خراب کردند. این نکتهای است که میتواند جالب باشد: ما ادعای خاتمیت داریم و معجزهی پیامبر ما با خاتمیت دین ما هماهنگی دارد. فرق نمیکند که یک آدم چه زمانی به دنیا آمده باشد، همانقدر که من میتوانم این کتاب را بخوانم آن آدم هم میتواند بخواند.
خوب است که یک عقیده هم در ذهن شما باشد که با عقاید عمومی مخالف است، به نظر من این خودش نوعی استقلال است. نمیخواهم بگویم این عقیده درست است، ولی باید ترس شما بریزد، احساس کنید من یک چیزی میفهمم، تعصب هم ندارم، اگر یک نفر دلیل خوب بیاورد که به این دلیل چنین معجزهای اتفاق افتاده است، میپذیرم. اینگونه نیست که این عقیده را حتماً حفظ کنم، ولی اینگونه هم نیست که دچار ترس شوم، چون عقیدهای پیدا کردهام که با عقاید عمومی کل مسلمانها و حتی کل آدمها تضاد دارد. ممکن است شما به عقیدهای برسید که در طول تاریخ این عقیده در اقلیت مطلق بوده، هیچ اشکالی ندارد و خوب است. نشان دهندهی این است که برای خودتان شخصیت قائل هستید. مثلاً چیزی را اینگونه میفهمید و میگویید به نظر من این طور است و اینگونه هم نیست که بخواهم روی آن خیلی افتخار کنم، ممکن است غلط باشد. ممکن است کسی از قرآن آیهی جالبی بیاورد که متوجه آن نشدهام و آنجا چیزی گفته باشد که نظر من تغییر کند.
مهم این است که از جلوی جمع قرار گرفتن نترسیم، همهی آدمها باید حداقل این حس را داشته باشند که خوب است یک چیزی را که همه انجام میدهند و میگویند، من نگویم. این تکیه کردن به فطرت است، یک سری حکمها را که نمیتوانید بپذیرید، ممکن است با فطرت آدمها سازگار نباشد. من نمیخواهم در مورد احکام صحبت کنم چون خیلی تخصصی هستند و خوب نیست آدم در مورد احکامی که نمیداند از کجا آمدهاند، نظرات خاص ابراز کند. ولی حکم اینکه مرتد را باید کشت نمیدانم چیست، نه با عقل من و نه با قلب من و نه با قرآن که میخوانم، سازگار نیست. من بحث فقهی بلد نیستم، ولی در مورد ارتداد تخصصیتر مطالعه کردم، واقعاً مبانی فقهی آن قوی نیست. یک آیهای در قرآن است (المائدة:۵۴)، به این آیه دقت کنید، میگوید اگر شما از دین خود برگردید، خداوند کسان دیگری را میآورد که خدا را دوست داشته باشند و خدا هم آنها را دوست داشته باشد. به فضای این آیه دقت کنید، انگار میگوید شما الان ایمان دارید، اگر مرتد شوید، من با یک نفر دیگر دوست میشوم.
حرف ارتداد در قرآن آمده است، هیچ جا هم حرف از این نیست که اگر مرتد شوید، شما را میکشیم. مسئله این است که شما ایمان دارید و این یک نعمت است، اگر مرتد شوید اشکالی ندارد، یک عدهی دیگر ایمان میآورند، منتی نیست که اگر ایمان داریم پس آدمهای خیلی مهمی هستیم. محتوای این آیه همین است که اگر همهی شما مرتد شوید، کسان دیگری پیدا میشوند که دین خدا را حفظ کنند. از فضای آیه اینگونه فهمیده نمیشود که اگر کسی مرتد شود، حکم قتل وجود داشته باشد. در هیچ جای قرآن اینگونه نیست، همه جا حرف از این است که اگر از دین برگردید، همه اعمال شما هبط میشود، یعنی اثر آن از بین میرود. تمام چیزهایی که در مورد ارتداد در قرآن میآید حتی آخرت این است که ضرر میکنید، همهی کارهایی که با ایمان انجام دادید از بین میرود و انگار ریست میشود. این مجازات آدمی است که مرتد شود.
فرض کنید الان یک نفر اسناد و مدارک خوبی هم بیاورد که پیغمبر یا ائمه به هر نحوی یک چیزی در مورد ارتداد گفتهاند و شما مطمئن هستید که این جمله درست است. باز آدم باید اینگونه فکر کند که اگر بخواهیم این حکم را الان اجرا کنیم، چند نفر را در ایران باید بکشیم؟ آدمهایی که پدر و مادر آنها مسلمان هستند ولی خودشان حتی اعتقاد به خدا هم ندارند، نه اینکه دین خود را عوض کرده باشند، بلکه اعتقاد به خدا ندارند و مثلا مارکسیست شدهاند. ممکن است در یک فضا و جوامعی میشد این کار را کرد و خوب بود. اما الان شما احساس میکنید آیا این حکم اجرا شود، خوب است؟ عقل و قلب را هم کنار بگذارید، در دنیایی که دهکده جهانی است ما میتوانیم چنین کاری کنیم؟ مسلمانها میتوانند این حکم را اجرا کنند؟
اگر حکمی با عقل شما سازگار نیست یا حس خوبی نسبت به آن ندارید، نمیگویم انکارش کنید ولی اینگونه هم نباشد که احساس کنید شما موجودات بدی هستید، چون این حکم را نمیپذیرید. یک بار من ضعفهای درونی دارم و یک حکم یا عقیدهای را نمیتوانم بپذیرم، تقصیر من است که با عقل من سازگار نیست. یک بار هم ممکن است حکم اشکال داشته باشد، یک موازنهای باید برقرار باشد. هرجایی که من با یک عقیدهی عمومی مخالفت کنم، حس نمیکنم که حتماً من ایراد دارم، یک مقدار احتمال بدهید که عقیده ایراد دارد. از پیدا کردن یک عقیده برخلاف بقیه نترسید، اگر واقعاً عقل شما یک چیزی میگوید، آن را زیر پا نگذارید، این چیزی است که قرآن به آن خیلی توصیه میکند. یک آیهای در قرآن هست که فکر میکنم بالغ اگر به عنوان یک موجود ظاهر شود و یک شعار بخواهد بنویسد، این آیهی قرآن شعار بالغ است: «وَلا تَقفُ ما لَيسَ لَكَ بِهِ عِلمٌ» (الاسراء:۳۶) دنبال چیزی که به آن علم و آگاهی نداری نرو. یعنی دنبالهرو چیزی که واقعاً نمیشناسید نشوید. جنبهی منفی والد این است که به یک چیزی عمل میکند و دنبال چیزی میرود که به معنای واقعی کلمه به آن علم ندارد.
[۰۱:۰۰]
چیزهایی که از اول تا اینجا گفتم در جهت تضعیف والد است، در هر زمانهای سنتهایی وجود دارد. میخواهم شما چنین احساسی پیدا کنید که در زمانهی ما هم عقایدی هستند که بیان نمیشوند و همه آنها را پذیرفتهاند. یک جمله میگویم که اگر خواستید بعد در مورد آن بحث میکنیم، کاری وجود دارد که خیلی از آدمها آن را انجام میدهند، وقتی میخواهند تصمیمی را بگیرند، قرآن باز میکنند و به یک طریقی خوب و بد بودن آن را متوجه میشوند، خیلی از افراد این کار را انجام میدهند؛ مخصوصاً در جاهای حساس که نمیتوانند تصمیم بگیرند. اولاً هیچ سندی وجود ندارد، هیچ روایتی وجود ندارد و متن معتبری که علما به آن معتقد باشند که خداوند تعهد کرده است که هر وقت کسی اطلاعات بخواهد، به او بدهد. این یک جور اطلاعات گرفتن است!! چنین چیزی نه در قرآن و نه در روایات معتبر وجود ندارد.
نه تنها علمای تراز اول توصیه به استخاره نمیکنند، حتی آقای دستغیب که خیلی آدم سنتیای به نظر میرسد، رسماً توصیه او بالای منبر به مردم این است که این کار را نکنید. پس اصولاً اینگونه نیست که در بین علما یک چیز تثبیت شدهای است، بلکه یک چیزی است که رسم شده است و مردم انجام میدهند. کسی هم نمیگوید این کار را نکنید یا رسماً حکم نمیدهند که حرام است. ولی چون اسناد و مدارکی پشت آن نیست، حس خوبی نسبت به این عمل وجود ندارد. چون اینجا دانشکده کامپیوتر است، میخواهم یک نکتهی علوم کامپیوتری درباره استخاره بگویم: فرض کنید خدا تعهد کرده است هر وقت از او چیزی بپرسید، یک اطلاعاتی به شما بدهد. فضای تصمیمگیری مانند تصمیمگیری معمولی که در آن زندگی میکنیم، همیشه خیلی پیچیده است. مثلاً برای انجام یک کار خاص یا انجام ندادن آن ممکن است صد هزار راه وجود داشته باشد، در فضای یک تصمیم بزرگ یک بیت اطلاعات به هیچ درد نمیخورد، این یک چیز بدیهی در نظریه اطلاعات (information theory) است. این فضای تصمیم ما است که یک تعداد زیاد نقطه در آن وجود دارد (ترسیم روی تخته) که بعضیها خوب و بعضیها بد هستند. شما وقتی یک سوال میکنید، این فضا را مثلا نصف میکنید، صفر یا یک است، خوب یا بد است، این کار را انجام بدهم یا خیر؟ کاری که شما میخواهید انجام بدهید، انجام دادن آن نصف این فضا است که خودش هزاران حالت دارد و انجام ندادن آن نصف دیگر این فضا است که باز هزاران حالت دارد. بعضی از این حالتها بد و بعضی خوب هستند. حالا خدا باید چه جوابی بدهد؟
برای اینکه یک نقاطی از فضای تصمیم را مشخص کنید که همه آنها خوب باشند، حداقل باید ۲۰ تا ۳۰ بیت اطلاعات دریافت کنید. یعنی ۲۰، ۳۰ تا استخاره انجام بدهید که هر کدام را معادل یک بیت در نظر بگیرید، بعد تصمیم بگیرید که این کار را انجام بدهم خوب است. فقط یک سوال وجود دارد که خداوند میتواند جواب بدهد، اینکه کار خوب بکنم یا نکنم؟ جواب این است که بکن. نقطههای خوب را یک طرف و نقطههای بد را طرف دیگر بگذارید، بعد سوال کنید، اگر غیر از این سوال کنید، جوابش معلوم نیست. من آدمی را میشناسم که استخاره کرده و ازدواج کرده و الان بعد از چند سال که دو بچه دارد، زندگی او به گند کشیده شده و طلاق گرفته است. وقتی از او میپرسید میگوید حتماً خیری در این بوده است، بنده خدا سید است، میگوید فکر میکنم این دو بچه اولاد پیغمبر منتظر بودند که به دنیا بیایند، حالا در حال مردن است و نابود شده است ولی میگوید حتماً چیزی بوده، نه چیزی نبوده است.
استخاره با تفأل فرق میکند، تفأل یک کاری است که تقریباً همه قبول دارند. تفأل یعنی اینکه شما قرآن را با یک نیتی باز میکنید، آن را میخوانید و فکر میکنید، یک دفعه یک چیزی به ذهن شما میرسد. یک اتفاقی برای شما میافتد، حس میکنید یک چیزی میفهمید. استخاره اگر درست هم بود و واقعا درست جواب میداد، بدی آن این بود که شما یک کاری را میکنید که نمیدانید چرا این کار را انجام میدهید. مثلاً فرض کنید یک شغلی به شما پیشنهاد میشود و شما قبول نمیکنید، از شما میپرسند این که خوب بود، چرا قبول نکردید؟ ولی دلیلش را خودتان نمیدانید، چون استخاره گرفتهاید و بد آمده است. خودتان هم نمیدانید چرا قبول نکردید، پس باید یک دلیل الکی سرهم کنید. خلاصه اینکه استخاره کردن اگر خوب هم بود، از نظر روانی این مشکل را داشت و قدرت تصمیمگیری شما را کم میکرد. آدمهایی که استخاره میکنند، کمکم معتاد میشوند، اگر آب هم بخواهند بخورند، استخاره میکنند.
این ماجرا درست مثل شرک است، هیچ حقیقتی در استخاره وجود ندارد. کلاً چنین ماجرایی وجود ندارد، اگر تعهدی هم وجود داشته باشد، با یک بیت اطلاعات نمیشود کاری کرد. حداقل باید مردم یاد بگیرند که برای یک موضوع ۲۰ یا ۳۰ استخاره بکنند، مثلا یک کد بنویسند که ازدواج بکنند یا نکنند؟ ممکن است شما بتوانید با این فرد زندگی خوبی داشته باشید، اما یک عالم مقدمات دارد که بتوانید باهم ازدواج کنید. یا مثلا میپرسند یک معامله را انجام بدهم یا نه؟ کیفیت آن هم مهم است، ممکن است شما استخاره کرده باشید که این معامله را انجام بدهم یا خیر، خوب آمده باشد، ولی شما با یک آدم کلاهبردار این معامله را انجام بدهید. یعنی خدا تعهدی داده است؟ خدا باید چه جوابی بدهد؟ شما نقطههای بد را انتخاب میکنید، راهی را انتخاب میکنید که راه درست نیست. این جزء عقاید عمومی نیست، جزء چیزهای مرسوم است. کامیپوتر ساینس راحت به شما توضیح میدهد که با فرض اینکه تعهدِ اطلاعات دادن وجود داشته باشد، استخاره به درد تصمیمگیری در هیچ شرایطی نمیخورد. شما همیشه در فضای پیچیده تصمیم میگیرید، روشهای مختلفی در اجرای یک کار وجود دارد، اینگونه نیست که اگر بفهمید این کار را الان انجام بدهید یا ندهید، خیلی ارزش داشته باشد.
تأکید من روی این است که فکر نکنید والد فعال نیست و نگران نباشید که فعال است، در همهی ما فعال است. درصد آن مهم است که آدم سعی کند کمکم استقلال خود را به دست بیاورد. استقلال رأی داشتن را با غرور یکی در نظر نگیرید، تبلیغات اخلاقی والد اینگونه است که در آن تواضع وجود دارد. آدمهایی که طرف والد هستند، احساس آنها این است که خیلی موجودات متواضعی هستند، چون هرچه به آنها گفتهاند را قبول کردهاند و فکر نکردهاند. حس تواضع در آنها وجود دارد و نسبت به کسی که بالغ او قوی است، احساس میکنند که آدم مغروری است. حرفهای پیغمبران با مشرکین را بخوانید، آینهی اینکه یک آدم بالغ چگونه است و آدم والد چه چیزی در جواب او میگوید. روش آدمهای والد در دفاع از خود استهزاء است، جمع میشوند و مسخره میکنند، اینگونه از خود دفاع میکنند.
این بخشهای قرآن کم هم نیست، در مورد مواجهی پیغمبرها با مشرکین و دیالوگهایی که دارند، آنها هرچه میگویند از والد است، میگویند ما حرفی که تو میزنی را نشنیدهایم، اجداد ما این طور نبودهاند. احساس یک آدم والد نسبت به آدم بالغ این است که او دیوانه شده است و حرفهای عجیب میزند، حرفی میزند که کسی نمیداند. احساس آنها این است که دیوانه شده است و آدم مغروری است، همه این حسها را قرآن بیان کرده است. اصولاً احساس یک آدم خیلی متواضعِ تحت تأثیرِ والد نسبت به یک آدم تحت تأثیر بالغ این است که آدم مغروری است. استقلال رأی را با غرور اشتباه نکنید، شخصیت داشتن را با مغرور بودن اشتباه نگیرید. من آنقدر برای خودم شخصیت قائل هستم و به خودم اعتماد دارم که اگر به نظر من یک چیزی غلط است، میگویم غلط است و حاضرم با جمع بحث کنم؛ اینها غرور نیست و یک نکتهی مثبت است.
۲- مردسالاری و فمینیسم
من تازه این ضرب المثل را که میگوید «حرف حرف میآورد» کشف کردهام، تمام این ۷ جلسه چیزهایی که گفتم، مقدماتی بود که فکر میکردم یک جلسه یا یک جلسه و نیم طول بکشد، ولی یک چیزی میگفتم، بعد میدیدم حالا اینها را هم باید بگویم؛ مثلاً در مورد science صحبت کردم، کلی طول کشید. این چیزی که میخواهم بگویم برنامهام نبوده ولی به یک دلایلی احساس میکنم خوب است که در مورد آن صحبت کنم. در مقایسه با سنت science که گفتیم شفاف است و الان دیده نمیشود، سنتهایی هستند که آنقدر قدیمی شدهاند، دیگر اصلا دیده نمیشوند. الان یک نوع سنتهای مردانهای وجود دارد، به دلیل اینکه مردها حاکم بر دنیا بودند، دنیا به شدت مردانه است. انگار با نصف موجودیت انسان، فرهنگ ما ساخته شده است و تحت تأثیر سنتهایی قرار داریم که اصلاً متوجه آن نیستیم؛ تصور مخالف آن را هم نمیتوانیم بکنیم. خیلی خیلی کلیتر و مهمتر و شفافتر نسبت به مثلاً حکومت ساینس یا فلسفه است.
انحرافی که در مورد آن صحبت کردم که فلسفه و علم در قالب هنر حاکم شدهاند، این هم به سوءتفاهمهای مربوط به ویژگیهای مردان و زنان مربوط میشود. الان به جز پست مدرنیسم، هیچ کدام این جریانها اینگونه نیست که خوب پیش بروند، پست مدرنیسم خوب است چون نقدهای کلی میکند و ممکن است به جاهای خیلی خوبی برسد. تا الان چون غربیها پیشتاز پست مدرنیسم بودند، واقعاً با دیدگاه خودشان مسائل را پیش میبردند. یک جریان دیگر هم که میتواند خیلی خوب باشد، فمنیسم است، البته الان اصلا خوب نیست. چیزی که الان به عنوان فمنیسم مطرح است، سعی میکنم توضیح بدهم و توجیه کنم که دقیقاً ضدفمنیسم (anti-feminism) است، فمنیسم چیز دیگری باید باشد. الان جریانهای جدید فمنیستی متمایل به چیزی هستند که میخواهم بگویم، یعنی فمنیسم در شروع کاملاً یک چیز انحرافی بود، ولی به جایی رسیده است که کم کم دارد مفید میشود. ممکن است یک روزی خیلی مفید شود و فمنیسم به معنای واقعی شود، یک جور اصالت دادن به جنس مؤنث. اینکه آنها هم یک چیزی برای گفتن دارند که تا الان نگفتند و یک چیز با ارزشی در آن طرف هست که کشف نشده است. مردها تا الان دنیا را پیش بردهاند، ارزشهای خودشان را داشتند و دنیا را آنطوری که خودشان فکر میکردند، پیش بردند.
این اتفاقی که افتاده، قابل پیشگیری نبوده است، برای اینکه یک چیز طبیعی بوده که مردها در دنیا حاکم شدهاند. موقعی که ما در غار زندگی میکردیم، زنان مجبور بودند در غار بمانند و به دنیای خارج کاری نداشته باشند. طبیعت، زندگی، حیات انسان خشن بود و با طبیعت زنانه خیلی سازگار نبود و مردها در جبهه اول مبارزه برای ادامهی حیات قرار داشتند و حاکم بودند، چون قدرت بدنی آنها بیشتر بود. پس یک جوری طبیعی بوده است که دنیا به این سمت رفته که مرد حاکم شود و دنیا را بسازد. این حرفهایی که زدهاند که زمانی زنسالاری وجود داشته، شایعه است. یک آدم فرانسوی خیلی وقت قبل ادعا کرد در یک جوامعی زن سالاری بوده است، در کتاب «جنس دوم» از «سیمون دوبوار» جملات جالبی دارد. این کتاب الان خودش یک کتاب قدیمی شده است، ولی در آن زمان هم سیمون دوبوار میگوید این حرفها دیگر حالت شوخی دارد و در یک جمع علمی بیشتر برای خنده این حرف را میزنند. خیلی اسناد و مدارکی برای مادرسالاری و زنسالاری وجود ندارد و معتبر نیست.
پس اولاً این اتفاقی که افتاده است طبیعی است که مردها حاکم شدهاند و همچنین طبیعی است که الان فمنیسم به وجود بیاید. مردها دنیا را آرام کردند و زنها میتوانند از غار بیرون بیایند و میتوانند در ساختن بخشی از دنیا مشارکت کنند، این اتفاق در ۵۰۰ سال پیش نمیتوانست بیفتد. ولی نکته یک مقدار عمیقتر از این است، نکته روی ارزشگذاری مرد و زن است. مردها میتوانستند حاکم باشند، ولی درک کنند که زنها هم به عنوان نصف جامعه بشری ارزشهای خود را دارند. دیدگاه مردها نسبت به زنها خیلی منفی بود و هنوز هم هست، اصولاً خیلی در جو مردانه درک نمیکنند که زنها چه ویژگیهایی دارند و چه چیزهای جالبی ممکن است در آنها وجود داشته باشد، حس آنها اینگونه نیست. کتابی اخیراً ترجمه شده که مجموعهی اظهارنظرهای آدمهای معروف در طول تاریخ نسبت به زنها است. یک آدم فمنیسم این را نوشته است، ببینید در مورد زنها چه گفتند، دیدگاه مردها نسبت به زنها چقدر وحشتناک است. از ارسطو گرفته که جملهی معروفی دارد که نمیگویم
[۰۱:۱۵]
تا نیچه، همهی آدمهای معروف مردهایی بودند که ارتباطی با دنیای زنانه نداشتند، واقعا وحشتناک است، بحث روی این است که زنها انسان هستند یا خیر؟! ببخشید، یک کتاب جالبی است که خیلی اعصاب خورد کن است، ولی جالب است. ولی یک نکتهی تاریخی خیلی مهم است؛ اینکه مردها جدا از زنها دنیا را ساختند. دوقطبیهای زیادی وجود دارد، دو قطبی که میگوییم همیشه در دنیای ما آدمها یک طرفش زنانه است و طرف دیگرش مردانه است. مثلاً فرض کنید تفکر وجود دارد و در مقابل آن عاطفه و احساس است، کاملاً مردها متمایل به قطب تفکر هستند و زنها متمایل به قطب عاطفه و احساس هستند. یک چیز خیلی کلی میگویم: طبیعت (nature) وجود دارد، و فرهنگ (culture)، زنان نزدیک به طبیعت و مردان نزدیک به فرهنگ هستند. این یک واقعیت خیلی کلی است، زنان موجوداتی هستند که به طبیعت نزدیکترند.
میخواهم یک نکتهی مثبت بگویم برای اینکه فرهنگ در قسمت زنانه اهمیت کمتری دارد. ویژگیای که مردها دارند این است که میتوانند به راحتی در فرهنگ گم شوند، افکار احمقانه را بپذیرند و بر اساس آن زندگی کنند. یک چیزی که در مردها خیلی قابل انتقاد (احمقانه) است این است که مردها به راحتی قراردادها را با چیزهای واقعی اشتباه میگیرند. طرف یادش میرود که این قانون را خودمان نوشتیم، یک چیز واقعی نیست که وجود داشته باشد، چیزهای ذهنی را با چیزهای واقعی خیلی راحت اشتباه میگیرند، اما زنها اینگونه نیستند. زنها به دلیل نزدیک بودن به طبیعت، خیلی به ندرت ارتباطشان با واقعیت قطع میشود. به عنوان یک فکت، میدانید اسکیزوفرنی از نظر روانشناسی چیست؟ یک بیماری روانی است که آدمها حس واقعیت را از دست میدهند. زنها کمتر به آن مبتلا میشوند، ولی مردها به راحتی مبتلا میشوند، مخصوصاً مردهای مجرد آمار اصلی اسکیزوفرنی را دارند. مردهایی که ارتباط آنها با زنها قطع میشود، انگار ارتباط آنها با واقعیت قطع میشود.
به نکات مثبت طبیعت و فرهنگ نگاه کنید، الان چون در فضای مردانه زندگی میکنیم، چه مرد و چه زن به فرهنگ خیلی اهمیت میدهند. مثلا تعریف میکنند که طرف خیلی بافرهنگ است و culture دارد، ولی کسی تعریف نمیکند که طرف خیلی طبیعی رفتار میکند یا طبیعی است! یک جوری نگاه کنید که بفهمید طبیعت از چه جهت ارزش دارد، طبیعت را خدا خلق کرده است ولی فرهنگ را خودمان خلق کردهایم، طبیعت بینقص (perfect) است، قسمت طبیعت که زنها به آنها نزدیکتر هستند، کاملاً بینقص است. بنابراین اگر یک نفر طبیعی رفتار کند، انگار بینقص رفتار میکند. فرهنگ یک چیز ذهنی است که ما آن را خلق کردهایم، انسانها محکوم به این هستند که فرهنگ داشته باشند. فرق طبیعتِ انسان با بقیهی طبیعت این است که انسان باید فرهنگ داشته باشد، ولی گم شدن در فرهنگ هم مشکلی است که میتواند پیش بیاید و برای مردها به راحتی پیش میآید.
مشکلی که در دو هزار سال اخیر به وضوح پیش آمده است، گم شدن در فرهنگ است. این تصور که میشود آدم در اتاق بنشیند و روی کاغذ فکر کند و حقیقت را درک کند، کاملاً یک تصور مردانه است. زنها به راحتی میفهمند که این نمیشود، اگر از زنها حداقل میپرسیدند، زنها میگفتند که نمیشود. طبیعت زنها اینگونه نیست که در اتاق بنشینند و فکر کنند، موجودات انتزاعی (abstract) در کالچر گم میشوند. الان واقعاً فرهنگ بشری این گونه است که در culture گم شدهایم. ارتباط ما با واقعیت خیلی ضعیفتر از چیزی است که باید باشد، در طول زندگی کار فرهنگی میکنیم و خیلی هم افتخار میکنیم که در ذهنیات زندگی میکنیم. اصولاً ویژگی زنها این است که خیلی در فرهنگ به افراط کشیده نمیشوند، همیشه موقعیت طبیعی خود را حفظ میکنند.
من نمیخواهم بگویم زنها برتری دارند، حرف برتری نیست، ویژگیها را بیان میکنم. ما یک دو قطبی فرهنگ و طبیعت داریم، در تمام این دو قطبیها انسان متعادل کسی است که در وسط قرار دارد. یک آدمی که فرهنگی است و در عین حال با طبیعت ارتباط قوی دارد، با واقعیت و چیزی که وجود دارد، ارتباط دارد. بخش عمدهای از فلسفه، یک نوعی از فرهنگ است که ارتباط آن با طبیعت خیلی ضعیف است. پس اولین دو قطبیای که میخواستم بگویم، دو قطبی اساسی nature-culture بود.
دو قطبی بعدی که مربوط به شناخت است، دو قطبی «تفکر» در مقابل «احساس» است. همه حرفهایی که میزنم، برای اصلاح دوقطبیها است، دو قطبیهایی که مردانه و زنانه هستند. تعادلی میخواهیم که در وسط است. اگر شما در مقابل فلسفه یا علم تجربی (science) طرف هنر را بگیرید، هنر چیزی است که متمایل به قسمت احساس و عاطفه است و با تفکر صرف فاصله دارد. ولی اگر فقط احساس داشته باشیم بدون تفکر، احساس گنگ است و به جایی نمیرسد، تفکر خالی هم به جایی میرسد که میبینید، به جای خوبی نرسیده است. مردها میروند و چیزهای کاملا انتزاعی میگویند؛ کلاً یک دنیای مردانه بدون ارتباط با دنیای زنانه همین چیزی میشود که میبینید. البته یک مقداری توسط هنرمندها اصلاح شده است، مذهب هم خیلی اصلاح کرده است، مذهب پر از چیزهای عاطفی است. اگر مردها را ول میکردید و وحی هم نبود و زنها را هم از دنیا خارج میکردید، همان ۲۰۰۰ سال قبل ظرف ۱۰۰ سال مردها به چیزهای عجیبی میرسیدند که ربطی به زندگی نداشت. زنها هیچ وقت ارزش زندگی را فراموش نمیکنند، ولی مردها به راحتی فراموش میکنند. خودِ اینکه زنده بودن چقدر ارزش دارد، چیزی است که در زنها خیلی بیشتر حس میشود، حس زندگی در زنها بیشتر از مردها است که به دلیل نزدیک بودن آنها به طبیعت است.
دوقطبی خیلی مهمِ بعدی، ناخودآگاهی در مقابل خودآگاهی است، مردها محو در خودآگاهی میشوند و اصولاً ناخودآگاه زنها خیلی فعالتر است. نمیخواهم بگویم زنها ناخودآگاه هستند و مردها کاملاً خودآگاه هستند، اما اگر یک دو قطبی اینگونه وجود داشته باشد، تمایل زنها بیشتر به ناخودآگاهی است. ناخودآگاهی جزء طبیعت (nature) است، باز دوقطبی کلی در اینجا وجود دارد، ناخودآگاه مجموع چیزهایی است که طبیعت به من میگوید و فکر نمیکنم. حتی وقتی میخوابم طبیعت یک چیزهایی به من میگوید، مکانیسمهای درونی من که جزء طبیعت هستند یک چیزهایی برای گفتن دارند، اینها مجموع ناخودآگاه است.
در مقابل، خودآگاهی وجود دارد که شامل همه چیزهای متفکرانه میشود. فرهنگ غرب غرق در خودآگاهی است، انتقاد بزرگ یونگ از فرهنگ غرب این است که ناخودآگاه را هیچ در نظر گرفته است و در خودآگاهی غرق شده است. حس و چیزهایی که از درون به آدم الهام میشود، در سنت science کاملاً بیارزش به نظر میآید، رسماً اعلام میکنند که نباید برای چیزهای گنگ و بیدقت، چیزهایی که از درون خود حس میکنید، ارزش قائل باشید. چیزی که ارزش دارد، بخش خودآگاه است، چیزی که قابل بیان باشد. اصولاً مردها هستند که بیان و تکلم در آنها غالب است، زنها حسهایی دارند که میدانند قابل بیان نیست، خیلی چیزهای غیرقابل بیان دارند. مردها بیشتر در چیزهای قابل بیان کار میکنند، مشکل آنها هم همین است، در کلام است که آدم میتواند به راحتی گمراه شود.
یک دوقطبی دیگر که مذهب روی آن خیلی تأکید دارد، دوقطبی زیبایی در مقابل قدرت است. از قدیم و ندیم این را شنیدید که زن مظهر جمال خدا است و مرد مظهر جلال خدا. دوقطبی زیبایی و قدرت دقیقاً مثالش هنر در مقابل علم تجربی است، البته هنر حالت متعادلتری دارد. science همان چیزی است که میبینید تکنولوژی و سلطه ایجاد میکند، در حالی که اصولاً روحیهی زنها سلطهگر نیست. یک تفاوت خیلی اساسی بین مرد و زن، کنترل داشتن روی اوضاع و سلطه داشتن در زندگی است که ویژگی اصلی مرد است، مرد اگر ذرهای احساس کند که کنترل اوضاع را ندارد، همه چیز او بهم میریزد. زنها اینگونه نیستند، نه اینکه از کنترل اوضاع بدشان بیاید، ولی مانند مردها هم نیستند که برایشان اصلیترین نکته باشد.
دوقطبی بعدی که در قرآن هم آمده است، «آفاق» در مقابل «انفس» است، آیات آفاقی طبیعی هستند، زنها گرایش به پیدا کردن تجربههای دینی در آفاق دارند، اما مردها در انفس هستند. مردها در اتاق عبادت میکنند و به تجربههای دینی میرسند، در حالی که زنها اگر در طبیعت باشند، راحتتر به تجربه دینی میرسند، حس آنها نسبت به طبیعت قویتر است. اینکه عرفان ما فاقد آفاق است، باور کنید دلیلش همین است، چون اینها کاملاً در سنت مردانه رشد کردهاند. عرفان ما یک عرفان انفسی است، در اتاق بنشینید، کتاب بخوانید و ذکر بگویید، نمیخواهم بگویم به جایی نمیرسید، اما تیپ روشهای عرفانی متمایل به روشهای مردانه است.
این دوقطبیها در طول تاریخ همیشه گرایش به قطب مردانه پیدا کردهاند چون مردها حرف اول را میزدند. خیلی از انحرافهایی که در جلسات گفتم، ریشهی آنها را میتوانید تأکید زیاد روی یک قطب داشتن در نظر بگیرید. نمیخواهم بگویم مثلا اگر ساینس حاکم شده است، علتش فقط همین است، هر کدام از این مشکلات دلایل دیگر هم دارد، ولی یک دلیل خیلی کلی این است که ما حد وسط نیستیم و به شدت متمایل به قطب مردانه هستیم. تمام تعلیم و تربیتی که گرفتهاید، ارزشگذاریای که در جهان میشود، همیشه به سمت قطب مردانه است.
انگار دنیا خود به خود این پیام را به زنها میدهد که خیلی ارزش ندارند، وقتی ارزشهای تقسیم شده مردانه هستند، عکسالعمل آنها چیست؟ واقعاً احساس میکنند به اندازهی مردها ارزش ندارند و تحقیر میشوند. الان در دنیا کسی حرفهایی مانند ارسطو را رسماً نمیزند ولی تلویحاً این حرف زده شده است. همین الان که میگویم طبیعت در مقابل فرهنگ، همه شما احساس میکنید فرهنگ مهم است، طبیعت چی است؟ تمام فشار روی دوقطبیهای مردانه است، ارزشگذاریها طوری است که زن احساس خوبی ندارد. چیزی که به آن ضدفمنیسم میگویم، زنهایی هستند که میخواهند ثابت کنند ارزشهایی که مردانه است را ما هم داریم ولی ندارند. فمنیسم به معنای واقعی و به عنوان یک نهضت این است که زنها نگویند کارهایی که مردها میتوانند بکنند ما هم میتوانیم بکنیم، طوری که آنها فکر میکنند ما هم میتوانیم بکنیم، بلکه دنیای خودشان را بسازند، ارزشهای خود را کشف کنند و نشان بدهند که اینها هم ارزش است. یک جور با تسلط مردانه در فرهنگ مقابله کنند؛ این چیزی است که مهم است. الان فمنیسم به این سمت میرود، موج سوم فمینیسم گرایشی پیدا کرده است.
من ۱۵ یا ۱۶ ساله بودم، کتاب کوچکی خریدم که یک سری جملات قصار از آدمهای مهم در آن بود. اولین جایی که حس کردم چنین مشکلی انگار وجود دارد، جملهای از «فلورانس نایتینگل» بود، جمله به این دلیل به نظر من اثر گذاشت که او از مهمترین زنهایی است که کار بزرگ زنانه کرده است، زن خانهنشین نیست که این حرف را زده باشد. زنی است که وارد است و از خانه بیرون آمده است و کار خیلی زنانهی مهمی انجام داده است: راه انداختن نهضت پرستاری. حس نهضت پرستاری این است که از آدمی که مجروح است، مراقبت میکنند. برای اینها مهم نیست که این آدم دشمن است، زنها خیلی این ویژگی را دارند که دشمن و دوست نمیشناسند، اصلا جنگ برای چیست؟ حس آنها این است که حیات دارد از بین میرود و باید از آن مراقبت کرد. مردها خیلی راحت این را فراموش میکنند که حیات ارزش دارد.
نهضت پرستاری که فلورانس نایتینگل راه انداخت، یکی از زنانهترین کارهایی است که در دنیا انجام شده است و واقعاً ارزشمند است. او با روحیه خودش کاری را که فکر میکرد درست است، انجام داد و سعی کرد از آدمهایی که مثل یک عده دیوانه داشتند با هم میجنگیدند، پرستاری کند. میگفتند ما به اینها کار نداریم، فقط میخواهیم اینها زنده بمانند، یک چنین حسی در کار آنها بود. واقعیت همین است، جنگ چه معنی دارد؟ چرا باید به دلایل سیاسی و اقتصادی و اینکه من بهتر هستم یا تو بهتر هستی به جان هم بیفتند؟ اینها چیزهایی است که در کَت زنها نمیرود و بیشتر برای چیزهای طبیعی که وجود دارد، ارزش قائل هستند و این چیز خوبی است.
[۰۱:۳۰]
آن جمله را فلورانس نایتینگل در مورد فمنیستها گفته بود، در اوج دورانی که فمنیسم حالت ضدفمنیستی خود را داشت. زنها میگفتند ما هم میتوانیم این کارها را بکنیم، وزنهبرداری میکنیم، فوتبال بازی میکنیم. وزنهبرداری کردند، نتیجه این شد که الان رکورد وزن پنجم زنها هم از رکورد وزن اول مردان (نعیم سلیمان اوغلو) پایینتر است. زنها هیچ کاری نمیکنند به غیر از اینکه خود را تحقیر میکنند و وارد یک کارهایی میشوند که نمیتوانند از عهده آنها برآیند، ویژگیهای زنانه خود را از دست میدهند، زشت میشوند، بدبخت میشوند. اخیراً یک فوتبالیست زن نروژی ادعا کرده است که من میتوانم در لیگ مردان ایتالیا بازی کنم، خب بیاید بازی کند.
جملهی نایتینگل این بود: «زنها به نظر من در سالهای اخیر هیچ کاری نکردند به غیر از اینکه سعی کنند مردهای درجه سومی شوند»، خیلی جملهی خوب و درستی است. اگر آدمها میفهمیدند که او چه میگوید، تلاشهای مذبوحانهای که فمنیستها کردند اینقدر طول نمیکشید. مثلا زنها باید ورزشهای زنانه اختراع کنند. یک ورزش زنانه در ژیمناستیک هست به نام «چوب موازنه»، یک اسبابی دارد که اسباب زنانه است و مردها این اسباب را ندارند، یک چوبی به طول سه یا پنج متر با عرض ده سانت است که زنها روی آن میروند و عملیات آکروباتیک انجام میدهند. چندبار معلق میزنند و دوباره روی چوب فرود میآیند. مردها نمیتوانند این کار را انجام بدهند چون نه حس تعادل دارند، نه ظرافت دارند که بتوانند آن کار را انجام بدهند.
فمنیسم در ورزش یعنی اینکه زنها به جای اینکه در ورزشهایی که مردها اختراع کردند، با آنها رقابت کنند، مثلاً فوتبال بازی کنند، ورزشهای جدیدی طراحی کنند. کلاً فمنیسم در ورزش، یک ورزش زنانه ساختن است، یک کاری که ویژگیهای جسمانی زنان را نشان بدهد، کاری که مردها نمیتوانند و آن ویژگیها را ندارند. مردها زمختتر هستند، پس ورزشهایی که در آنها ظرافت بیشتر است، ورزشهای زنانه هستند. زنها میتوانند یک ورزشهایی انجام بدهند که اگر مردها بخواهند آن کار را انجام بدهند، نتوانند. چیزی که من به آن ضدفمنیسم میگویم، این است که همهی ارزشهای مردها را زنها قبول کردند و له شدند. این فمنیسم نشان میدهد که زنها برای خودشان ارزش قائل نیستند و دلشان میخواهد مرد باشند. این نهایت قدرت مردانه است که پای زنها به اینجا کشیده شده است.
اینها ارزشی در خود نمیبینند که بخواهند روی آن کار کنند، بخواهند دنیایی بسازند که با ارزشهای آنها سازگار باشد. فقط میخواهند به رسمیت شناخته شوند و بگویند ما هم میتوانیم که یک سری از کارها را در درجه دوم یا سوم انجام بدهیم تا پذیرفته شوند. یک چیز واقعاً عجیب: چگونه ممکن است بشر به این رسیده باشد که در تعلیمات عمومی هیچ چیز متفاوتی بین پسر و دختر وجود ندارد. اینها دو موجودی هستند که لااقل فرقهایی باهم دارند، یک جایی چیزی در تعلیمات عمومی نباید فرق کند؟
حضار: حرفه و فن آنها فرق میکند.
زنها به صورت طبیعی دنبال هنر هستند، به نظر من اینکه پسرها در سن 6 یا 7 سالگی ریاضی میخوانند مشکل دارد، چه برسد به اینکه دخترها هم بخوانند! دخترها اصولاً جنبهی تفکر و استدلال، بیشتر در حاشیهی وجود آنها است، جنبههای دیگری در مرکز وجودشان است که تقویت نمیشود. دختری که در چنین فضای فرهنگی بزرگ میشود، به غیر از اینکه سعی کند با بقیه رقابت کند، کار دیگری نمیتواند انجام بدهد. اینگونه نیست که برای ویژگیهای زنانهی او ارزشی قائل شده باشند که حس برتری پیدا کند. زنها میتوانند تعلیم و تربیتی خاص خودشان داشته باشند، دنیایی برای خود درست کنند که در آن برتر از مردها باشند. فمنیسم چنین معنایی دارد به نظر من، یک چیزی که در موج سوم در فمنیسم وجود دارد این است که باریکهای از این حالت را دارد. ولی جریان اصلی فمنیسم همچنان همان چیزی است که من به آن ضدفمنیسم میگویم، یعنی له شدن کامل ارزشهای زنانه و اینکه زنها برای خود هیچ اصالتی قائل نباشند. اینها نمیتوانند چیزی به دنیا اضافه کنند، فقط میخواهند پذیرفته شوند، تلاش میکنند تا همان کارهایی را انجام بدهند که به آنها میگویند باید بکنید.
خلاصه هنوز جو فمنیسم، همان جو مبارزات اشتباهی است ولی نقاط امیدی وجود دارد، خیلی جالب است که اکثر متفکرهایی که نمایندهی این جریان باریک هستند، مرد هستند. کتابی به اسم عقل مذکر هست که به فارسی ترجمه شده است. اصولاً این باریکه عبارت از درک مردانه بودن فرهنگ است. یک خودآگاهی به وجود آمده است که خیلی چیزها در دنیا مذکر است. اسم این کتاب (عقل مذکر) معلوم است که چه میخواهد بگوید: یعنی کل جریانات فلسفه و تفکر بشر به شدت گرایش به قطب مذکر دارد. خیلی از نمایندههای این جریانِ باریک مرد هستند، البته زنها هم هستند، یک نهضتهای حاشیهای در فمنیسم مثلاً در آمریکا وجود دارد، در آمریکا اکثرا خیلی ضدفمنیستی هستند و آمریکا مرکز آن نوع فمینیسم است. ولی در آمریکا از دهه ۸۰ نگاههای متفاوتی ایجاد شده است، مثل اینکه به عنوان ارزش بالا روی زیبایی زن تأکید میکنند، یا روی ظرافت تأکید میکنند، اینها بیشتر رهبرانشان زنها هستند.
۳- جایگاه زن و مرد و احکام اجتماعی در قرآن
میخواهم یک بار دیگر اشاره کنم در لیستی که به عنوان نشانههای خدا در سوره روم آمده است، دومین مورد آن به معنایی که ما به کار میبریم، عشق بین زن و مرد است. آیهی «وَمِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْوَاجًا لِتَسْكُنُوا إِلَيْهَا وَجَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَرَحْمَةً» (الروم:۲۱) این آیه حسی که بین مرد و زن به وجود میآید (نه عشق افلاطون)، علاقه و محبت بین مرد و زن را جزء نشانههای خدا عنوان میکند. چرا؟ چه چیزی در این رابطه وجود دارد که اینقدر بزرگ است که جزء نشانههای وجود خدا است؟
حضار: دربارهی رابطهی مرد و زن چرا بحث حرف شنوی از مردان مطرح شده است؟
آیهای در قرآن به این شکل وجود ندارد، ولی در سنت دینی ما حرف شنوی وجود دارد.
حضار: ؟؟
بیشتر چیزهایی که مربوط به روابط بین مرد و زن است، جنبه اجتماعی دارد، جزء نظام اجتماعی است.
حضار: یعنی مال همان موقع بوده است؟
من نمیخواستم بگویم ولی در این احکام مسئله ارزشگذاری نیست، مسائل اجتماعی تغییر میکند، پس میتواند حکمی که جنبه اجتماعی دارد، تغییر بکند. ولی چیزی که جنبهی عبادی دارد، مربوط به رابطهی انسان و خدا است، واقعاً چگونه میخواهید بگویید این حکم در طول تاریخ تغییر کرده است؟ مثلا در موضوع بردگی که یک واقعیت اجتماعی بود و پایگاه اقتصادی داشت، جامعهشناسها توضیح میدهند که چرا نمیشود بردگی را منحل کرد. انقلاب صنعتی باعث شد که امکان اضمحلال بردگی به وجود بیاید و منحل شود، تا قبل از انقلاب صنعتی یعنی تا قبل از اینکه ابزار تولید پیشرفت کند و تولید اقتصادی پیشرفت کند، لغو بردهداری معنی نداشت. ما در دنیایی که زندگی میکنیم، فکر میکنیم الان چرا برده باید باشد؟ بردگی نظام اقتصادی طبیعیای بود که به وجود آمده بود، نمیشد فئودالیسم را یکباره منحل کرد. شما الان نمیتوانید به راحتی نظام سرمایهداری را منحل کنید، البته دنیا الان خیلی فرق کرده است، چون ویژگیهایی دارد و ارتباطات در آن وجود دارد و قدرتهای سیاسیای وجود دارند که میتوانند کارهای خیلی بزرگی انجام بدهند.
اصولاً اینگونه نیست که شما بتوانید در یک دوره حکم بدهید که از الان بردهداری نکنید، چگونه قرار است دنیا اداره شود؟ بردهها اگر آزاد شوند، باید چه کاری انجام بدهند؟ برای خودشان کارخانه میزدند؟ برای خودشان کشاورزی درست میکردند؟ وقتی ابزار تولید محدود است، خود به خود یک عده در اختیارِ یک عدهی دیگر برای کار کردن قرار میگیرند. شما قبول دارید که بردگی را اسلام منحل نکرده است، ولی الان ما بردگی نداریم. اسلام بردگی را تأیید هم نکرده است، فرهنگ همراه با بردگی را منحل کرده است، خود بردگی را به عنوان مسئلهی اقتصادی و نظام اقتصادی منحل نکرده است، فرهنگ آن را منحل کرده است و در عین حال مبارزه کرده است به این صورت که همهی احکام اینگونه هستند، مثلا اگر کسی گناه کند باید برده آزاد کند. حس خوبی نسبت به بردگی وجود ندارد، بعداً شرایط اجتماعی به جایی رسیده است که میشود بردگی را منحل کرد، ما هم قبول کردیم که دیگر برده وجود نداشته باشد.
یک مسئلهای که جنبهی اجتماعی دارد، حتی اگر در قرآن آمده باشد، وقتی زمینهی اجتماع تغییر میکند، این حکم میتواند تغییر کند. روابط بین زن و مرد، نوع رابطه که چه کسی کار کند و چه کسی در خانه باشد، به شرایط اجتماع وابسته است. شما انتظار داشتید که در زمان غارنشینی اگر وحی میشد میگفتند که زنها هم با مردها کار کنند و ماموت شکار کنند؟! انتظار داشتید میگفتند زنها در خانه بمانند و مردها از خانه بیرون بیایند، عاقلانه هم بود. یک شرایط اقتصادی و اجتماعی در زمان اسلام وجود داشته است و بعضی احکام اقتصادی و اجتماعی هم برای آن زمان آمده است، اگر یک حکمی را شما مطمئن هستید که شرایط اجتماعی آن به کل تغییر کرده است مانند بردگی، طبیعی است که آن حکم نسخ شود. نسخ جزء دین ما است و قبول داریم که شرایط تغییر میکند و یک حکم نسخ میشود. الان شطرنج را حلال اعلام کردند، چرا؟ چون استدلال این بود که شطرنج به دلیل قمار بازی حرام است، اما الان تبدیل به یک ورزش فکری شده است، پس قمار نیست. یعنی موضوع عوض شده است، نسخ شدن یعنی موضوع حکم عوض میشود.
درباره زن و مرد همهی چیزهایی که در احکام میبینید، جنبهی اجتماعی دارد و مربوط به نظام اجتماع است. نمیگوید چون مردها بهتر از زنها هستند، زنها باید از آنها اطاعت کنند. نمیخواهم قضاوت کنم که این احکام باید تغییر کنند، خیلی دقت لازم دارد که چقدر این احکام جنبه روانی دارند و مربوط به طبیعت مرد و زن هستند، و چقدر مربوط به نظام اقتصادی و اجتماعی روز میشوند؛ به نظر من اینها ساده نیست. نکته این است که شما احکام اجتماعی زن و مرد را میبینید، ولی چیزی که من در مورد آن صحبت میکنم، ارزشگذاری است. نکتهای که باعث انحراف شده است ارزش قائل نبودن برای زن و ارزشهای زن و مرد را نشناختن است. چیزی که مردم نسبت به آن دچار غفلت شدهاند این است، نه اینکه وقتی دو نفر در خانه باهم زندگی میکنند حالا این حرف او را گوش کنند یا او حرف این را گوش کند یا رأیگیری کنند یا از یکی بپرسند. این احکام ربطی به ارزشگذاری ندارد، اینها احکام روابط اجتماعی است، نهاد خانواده اولین نهاد اجتماع است. احکام اجتماعی را ممکن است در یک زمانی با دلایل قاطع بتوانید استدلال کنید که الان معنی ندارد. بنابراین اگر بردگی حلال بود، ولی از نظر ما دیگر قابل قبول نیست و این حکمی نسخ میشود به همان معنی که حکم شطرنج تغییر کرده است، چون موضوع عوض میشود.
شما اگر بتوانید ثابت کنید که موضوع کلاً عوض شده است، احکام عوض میشوند. مثلا اگر معنی تشکیل خانواده عوض شده است، میشود فکر کرد که چه چیزهایی را میتوان نگه داشت و چه چیزهایی را نمیتوان نگه داشت. من به این راحتی به این مسئله نگاه نمیکنم، فکر میکنم خیلی از مسائلی که مربوط به روابط مرد و زن است، به طبیعت مرد و زن بستگی دارد، نه صرفاً به مسائل اقتصادی و اجتماعی، ولی یک بخشهایی از آن مربوط به مسائل اقتصادی و اجتماعی است که واقعیت است. یک بخشهایی از احکام مرد و زن تابع شرایط اقتصادی و اجتماعی است، شما اگر بتوانید ثابت کنید که شرایط اقتصادی و اجتماعی تغییر کرده است، میتوانید در مورد این حکمها بحث کنید. این کار من و شما نیست، فقط جواب من به شما این است: احکامی که میگویید زن باید حرف گوش کند، هیچ ربطی به ارزشگذاری ندارد. قرآن میتواند ارزش زن را بیشتر بداند و بگوید زن باید حرف مرد را گوش کنند. بنابراین این حکم ناقض این حرفها نیست. حالا یک چیزی از قرآن میگویم که ثابت کند که زنان بزرگتر یا مساوی هستند، حداقل کوچکتر نیستند. این را جدی میگویم، به نظر من مساوی هستند، ولی بزرگتر مساوی آن ثابت شده است.
حضار: اگر شرایط زمانه تغییر میکنند، چرا در قرآن احکام اجتماعی که موقتی هستند، ذکر میشوند؟ احکام در زمانهای بعدی تغییر میکنند. مثلا اگر همه حکمهای اقتصادی تغییر میکنند، پس چیزی از اقتصاد نباید در قرآن بیاید.
من حتماً در مورد این موضوع باید حداقل یک جلسه بحث کنم. دلیل خیلی خوبی وجود دارد که چرا شرایط زمانه در قرآن منعکس میشود. شما اینگونه فکر کنید، قوه تخیل خود را بکار بیندازید که دنیا در ۱۰۰ یا ۲۰۰ سال آینده از نظر روابط اقتصادی قرار است به چه جای عجیبی برسد.
[۰۱:۴۵]
ممکن است پول و مالکیت از بین برود، خیلی اتفاقهای عجیب و غریب ممکن است اتفاق بیفتد. شما فکر میکنید چون یک روزی ممکن است احکام اقتصادی مانند بردگی معنا نداشته باشند، پس هیچ حرفی در مورد اقتصاد نباید بزند؟ این جوری قرآن تبدیل می شود به یک مجموعه حرفهای خیلی کلی. من سعی میکنم در یک جلسه به شما نشان بدهم که این خوب و مفید نیست. الگو دادن در یک شرایط خاص مفید است، معنی دارد و اگر آن شرایط را بشناسید و بفهمید که این حکم مربوط به آن شرایط بود، یک چیزی دست شما میآید. یک مبنایی گیر شما میآید که اگر شرایط بعداً تغییر کرد، حکم احتمالاً چگونه تغییر میکند. مسدود گذاشتن احکام اجتماعی و اقتصادی در قرآن مفید نیست. بعداً دلیل دیگری هم برای شما میآورم.
حضار: ؟؟
من در مورد ارزشگذاری زن و مرد صحبت میکنم، ولی در مورد روابط اجتماعی یا روابط خانوادگی بین مرد و زن صحبت نمیکنم.
حضار: اثبات بزرگتر مساوی را بفرمایید.
در شروع داستان مریم در قرآن یک آیه هست که مادر مریم نذر کرده است مریم را به دنیا بیاورد. نذر کرده است او را خادم مکان مذهبی کند، خادمها هم پسر هستند، پس در نذر او نیتِ اینکه این بچه پسر شود هم وجود دارد. وقتی دختر به دنیا میآید به نوعی ناراحت میشود، با حالت تأسفی این حرف را میزند: «رب انی وضعتها انثی» من این بچه را به دنیا آوردم ولی دختر است. بعد چند جمله میآید: «والله اعلم بما وضعت و لیس الذّکر کالانثی و انّی سمّیتها مریم»، دربارهی عبارت «و لیس الذّکر کالانثی» دو احتمال وجود دارد: یکی اینکه این جمله ادامهی حرف مادر مریم است، دیگری اینکه این جمله ادامهی حرف خداست. عبارت «والله اعلم بما وضعت» را خدا گفته و عبارت «و انی سمیتها مریم» را مادر مریم گفته است، این جمله بین آن دو جمله آمده است. اگر فرض کنیم این جمله حرف خدا باشد، خدا میگوید «و لیس الذکر کالانثی» یعنی مرد در حد زن نیست. اگر این باشد، ثابت میشود مرد اکیداً کوچکتر است. ولی احتمال بیشتر این است -ما هم دوست داریم در کنار مردها باشیم- که این ادامهی حرف مادر مریم است. با تأسف میگوید «و لیس الذکر کالانثی» معنی آن این است که فکر میکند دختر خوب نیست و پسر بهتر است.
اگر این معنی را در نظر بگیرید، باز بقیهی این داستان نشان میدهد مریم به چه جایگاهی میرسد که زکریای پیامبر تحت تأثیر آن قرار میگیرد، در حالی که هنوز نوجوان است. متنی که دربارهی حضرت مریم میآید، کاملاً در جهت نفی این عقیده است. یعنی مادر مریم بیخود فکر میکند زن مثل مرد نیست. عبارتهایی که در مورد حضرت مریم در قرآن آمده است، به نوعی یگانه است. یک آیهای در قرآن است که با همین ویژگی که زنان به طبیعت نزدیک هستند، خیلی سازگار است. در مورد حضرت مریم میگوید «فَتَقَبَّلَها رَبُّها بِقَبُولٍ حَسَنٍ وَ أَنْبَتَها نَباتاً حَسَناً» خدا مریم را مانند گل پرورش داده است. یک ویژگی زنانه است و خدا در مورد حضرت ابراهیم چنین حرفی نمیزند. این آیه که در داستان حضرت مریم آمده است، هیچ چیزی را از آن نمیتوان به نفع مردها برداشت کرد، حداکثر چیزی که میتوانیم برداشت کنیم این است که مساوی بشوند. این قسمت ارزشگذاری مرد و زن است که در مورد آن صحبت میکنم، ولی ربطی به این ندارد که به دلیل ویژگیهای روانی، حکم خدا این است که برای شهادت خوب است که مردها شهادت بدهند؛ برای همین شهادتِ زنها را سخت کردند.
یا ممکن است شما بگویید در رابطهی خانوادگی به دلیل اینکه تفکر و تقوا در مرد قویتر است، خوب است زن حرف مرد را گوش کند، اگر قرار است یکی حرف دیگری را گوش بدهد. اینها ربطی به ارزشگذاری ندارد، به دلیل یک سری ویژگیهایی که مردها دارند، ممکن است یک سری احکام اجتماعی در مورد آنها وضع شده باشد. مثلا بهتر است مردها عهدهدار یک سری سمتها باشند، خوب نیست زنها قاضی شوند، چون با طبیعت آنها سازگار نیست، نه اینکه نقص دارند. دقیقاً نکته این است: قضاوت به نظر میآید یک ارزش مهم است، ارزشگذاریها مردانه است و چیزی مقابل آن نداریم. یک زن نمیتواند قاضی شود، پس لابد یک چیزی کم دارد، قضاوت چه ارزشی دارد؟ قاضی باید تحمل این را داشته باشد که حکم مرگ یک نفر را صادر کند، زنها این تحمل را ندارند و اصولاً برای آنها راحت نیست، اگر این کار را بکنند از زنانگی آنها کم میشود. زنها مظهر حیات هستند و چیزی که در آنها است، شور زندگی است و ارزشگذاری حیات در آنها با مردها فرق میکند. شما فکر میکنید قضاوت خیلی چیز خوبی است که از زنان گرفته شده است؟ این دقیقاً همان تفکر ضد فمنیستی است: همه کارهایی که شما مردها میکنید، ما زنها هم باید بتوانیم بکنیم. همه کارهایی که مردها میکنند انگار خیلی جالب است چون فرهنگ اینگونه است، فرهنگ اساساً مردانه است.
حضار: اینکه شما میفرمایید مردان در طول تاریخ غالب شدهاند، ولی ما میبینیم که مثلا هنر خیلی رشد کرده است. البته اگر بگذاریم جلوی science، شاید به آن اندازه رشد نکرده باشد.
اصلاً هنر رشد نکرده است، چون چیزی که در هنر رشد میکند، تکنیک است. یک بار توضیح دادم وقتی حرف از هنر میزنم، یعنی اینکه هنرمند کسی است که حسهای خیلی عمیقی دارد و قدرت دارد اینها را بیان کند. یک آدمی که در مرکز قرار گرفته است، یک آدمی که اولاً خیلی حس دارد و ثانیاً خیلی خوب بیان میکند. بعد فرهنگی او قوی است و بعد طبیعی یعنی عاطفه و حس او هم قوی است و ارتباط خوبی بلاواسطه با واقعیت دارد. ویژگی زنها این است که ارتباط آنها با واقعیت خیلی بیواسطهتر از مردها است، مردها به واقعیت فکر میکنند و انگار با یک حائلی با واقعیت روبرو هستند. زنها مستقیمتر واقعیت را حس میکنند. چیزی که شما میگویید هنر در قرن ۲۰ مردانه شده است.
حضار: الان شده است ولی در کل تاریخ چطور؟
کل تاریخ را نمیفهمم که هنر رشد کرده است چه معنایی دارد.
حضار: نقاشیهایی که وجود داشته مثلا
بله تکنیک آنها رشد کرده است، اما شما وقتی میتوانید بگویید هنر رشد کرده است که ببینید الان حسهای جالبی در هنر بیان میشود که قبلاً نبود. اینگونه نیست، بلکه هنر بیحس شده است، اتفاقاً هنر در قرن بیستم خیلی تکنیکی شده و حس در آن کم شده است. اگر شما به یک هنرمند بگویید وظیفهی هنرمند درک حقیقت و بیان حقیقت است، میخندد و میگوید اینگونه نیست. حس میکند وظیفهاش این است که یک تکنیک جدید بزند و یک اثر هنری تولید کند، این کاملاً مردانه است، تکنیک بخش مردانهی هنر است. این تکنیک است که رشد کرده است، من احساس نمیکنم کسی بگوید هنر به معنای واقعی کلمه رشد کرده است. به نظر شما آیا فیلمهای الان از دههی ۶۰ بهتر است؟
حضار: دههی شصت خوبتر بود.
بله دههی شصت سینمای خوبی بود نسبت به چیزهای مزخرفی که الان داریم، نه اینکه خیلی خوب بود. شما نمیتوانید بگویید در شعرهای قدیمی نسبت به شعر جدید چیزی که از واقعیت بیان میشود کمتر است، اتفاقاً آنها حسیتر شعر میگفتند. تکنیک آنها ضعیفتر و حس آنها قویتر بود، یک تغییراتی اتفاق افتاده است. تکنیک در هنر دارد رشد میکند، این کاملاً درست است، ولی اینکه هنر رشد میکند یک مقدار مسئلهدار است.
حضار: برای من جالب است پدیدهای که یک بار اتفاق افتاده است، ما دو دنیا که نداشتیم. نمیدانم چگونه میگویید رشد کرده است یا نکرده است.
درست میفرمایید این اشکال منطقی دارد. رشد یک ملاکی دارد که میسنجید، هنر رشد یافته یعنی هنری که حس و حقیقت در آن بیان شود با یک تکنیکی، من اینگونه میتوانم بگویم هنر رشد کرده است. تکنیکها آنقدر پیشرفت کنند که یک حسی را که قبلاً نمیشد بیان کرد، با این روش بتوان بیان کرد. چقدر شما مثال دارید که چنین اتفاقی افتاده است؟ من قبول دارم که وجود سینما امکانات بیانی جدید دارد، یعنی یک حسهایی را میتوان بیان کرد که قبلاً نمیشد بیان کرد.
حضار: شعر نو مثلا رشد محسوب نمیشود؟
شعر نو یک رشدی در تکنیک شعر است، ولی شما شعر امروز را مقایسه کنید با گذشته. یک شاعر خیلی خوب که هایدگر مرید او است و تحت تأثیر او متمایل به شعر شده است، هلدرینگ است. هلدرینگ آلمانی است، شعرهای او را بخوانید، چقدر واقعاً حرف در شعر او هست! آن را با شعرهای امروز مقایسه کنید، درهمین فاصلهی کم شعر خیلی تکنیکیتر شده است. الان رسماً شعرایی هستند که معتقد هستند شعر یک واقعیتی است که در الفاظ اتفاق میافتد، صرفا یک چیز لفظی است و حس خیلی مهم نیست. میگویند شاعر کسی است که نسبت به لفظ احساس دارد، چرت و پرت است.
۴- جایگاه قرآن و موانع ارتباط با آن
به عنوان آخرین نکته میخواهم یک سوال بپرسم: در دوقطبی طبیعت و فرهنگ، قرآن کجاست؟ پدیده فرهنگی است یا یک پدیدهی طبیعی است؟ قرآن درست در وسط است، چیزی است که در فرهنگ ما وجود دارد، قرآن چیزی نیست که تولید شده باشد، وجود دارد و به یک شکلی درآمده است، ولی یک پدیده فرهنگی است. قرآن یک چیزی است که در آن مرد و زن فرق نمیکند، چیزی است که همه باید به آن برسند، تعادلی بین چیزهای واقعی و چیزهای فرهنگی باید برقرار شود. فکر نکنید که قرآن بیشتر یک پدیدهی فرهنگی و مردانه است، زنها یک جوری قرآن را بهتر میفهمند، مردها یک جور دیگر میفهمند. مثلاً وقتی برای آیات آفاق این همه توضیح دادهاند، برای مردان است، اگر در جمع زنانه باشند، باید بیشتر به آیات انفسی تکیه کرد. درونگری زنها خیلی ضعیفتر از مردها است، در عوض ارتباط آنها با طبیعت خیلی قویتر از مردها است، بنابراین زنها خیلی بیشتر متمایل به طبیعت و آفاق هستند.
قرآن یک چیز حد وسط است، یک پدیده فرهنگیِ طبیعی است. به نوعی یگانه است و شما هیچ پدیدهی طبیعی فرهنگی ندارید. قرآن وجود دارد و خلق نشده است، مشکل پدیدههای فرهنگی این است که بشری هستند، بنابراین ناقص هستند، این یک چیز پرفکت است ولی فرهنگی است. چیزی است که زنها هم میتوانند همانقدر نزدیک شوند و استفاده کنند از آن طرف، که مردها از این طرف نزدیک میشوند. این وسط قرار میگیرد. میخواهم سعی کنم حرف دیگری پیش نیاید میخواهم جلسه آینده چیزهایی در مورد خود قرآن بگویم. تمام این حرفهایی که زدم را در جلسه آینده تکرار میکنم. دید من اینگونه است که شما وقتی قرآن میخوانید، برای شما یک متنی که خیلی راحت با آن ارتباط برقرار کنید نیست. یک مقدمهای گفتم که چرا قرآن مهم است؟ چقدر مهم است؟ گفتم به نظر من شما وقتی با قرآن مواجه میشوید، به نظر شما طبیعی نیست، مثلا انتظارهایی دارید که برآورده نمیشود، موضوعهایی در ذهن شما است که در آنجا مطرح نمیشود و در مورد یک چیزهایی وارد جزئیات میشود که به نظر شما جالب نیست، یک لحظه به عنوان اصل موضوع فرض کنید که هیچ شکی ندارید که قرآن کتاب خدا است و پرفکت است و همینی است که باید باشد. وقتی شما میبینید که لحن آن به نظر شما غیرعادی است، باید در خودتان دنبال یک مشکل بگردید که چرا این لحن برای شما غیرعادی است؟
اگر یک موضوعی در آنجا مطرح است که برای شما جالب نیست، باید در خودتان نگاه کنید که یک موضوعی جالب است ولی برای من جالب نیست، چرا برای من جالب نیست؟ به این موضوع فکر کنید که چرا وقتی قرآن را میخوانید، خیلی از چیزهای آن برای شما جالب نیست. فرض کنید قرآن یک چیزی است که پرفکت است و کتاب خدا است، پس باید به خودتان شک کنید. سعی کردم یک مقدار زمینهسازی کنم که این همه طول کشید. خیلی چیزها در فرهنگ ما وجود دارد و آموزشهایی داده میشود که انحراف در آن وجود دارد. همینها باعث میشود که ما به شدت به دقت استدلال متکی هستیم، دوست داریم یک کتاب خیلی مستدل باشد، در حالیکه قرآن اینگونه نیست. در آن اثبات برای وجود خدا نیست، حداقل یک کلمه مینوشتند، یک برهان واجب الوجوبی میآمد، ولی چیزی نیست، هیچ اثری از فلسفه در قرآن پیدا نمیکنید. خیلی چیزها را اصلا پیدا نمیکنید.
روی یک چیزهایی تأکید میشود، سعی میکنم مثال بزنم، چیزهایی که خیلی مهم هستند ولی برای ما مهم نیستند. فرهنگ ما یک راههایی رفته است که خیلی راههای طبیعی نبوده است، همهی مقدماتی که گفتم برای آماده کردن زمینهی ذهنی است که آدم کمی پذیرش داشته باشد. فکر نکنید که خیلی فکر میکنید و خیلی خوب دارید دنیا را نگاه میکنید و علم پیشرفت کرده است و همه چیز را میفهمیم. اگر یک آدمی قدرت این را نداشته باشد که ذهنیت خود را کنار بگذارد، نمیتواند رابطهی خوبی با قرآن برقرار کند.
[۰۲:۰۰]
یک جوری باید قبول کنید که حس شما نباید این باشد که خیلی موجودات پیشرفتهای هستید و علم دارید، واقعا اینگونه نیست. یک مقدار متواضعانهتر با قرآن برخورد کنید، یک مقدار به قرآن فرصت بدهید تا چیزی را که در آن است، به شما نشان بدهد، چه از نحوهی بیان آن که حالت شاعرانه دارد و چه ایدههایی که در آن وجود دارد. ما تحت تأثیر سنت مذهبی هستیم که وابسته به قرآن است و در سنت خیلی چیزها کج و مأوج میشود. من میتوانم یک مثالی بزنم، یک کلمهای در قرآن هست که همهی شما میخوانید و نمیفهمید، هیچ وقت دقت نمیکنید که قرآن این کلمه را به نحو دیگری استفاده میکند چون در فرهنگ خودمان این کلمه را طور دیگری میبینیم. یک بار در مورد کلمهی «نجس» این مثال را زدم، کلمهی نجس در قرآن هست. در زمان نزول قرآن بین اعراب نجس یک بعد معنوی داشت و به معنای پلید بود. در قرن دوم یا سوم هجری برای اولین بار این کلمه به معنای فقهی به کار رفته است که یعنی باید آب کشید.
چون در فرهنگ ناشی از قرآن زندگی میکنیم و این کلمات با اعوجاجهایی وارد فرهنگ ما شدهاند، حتی ممکن است در فهمیدن واژهها این مشکل را داشته باشیم. یک مقدار باید دقت کرد یک بحثی که در مورد قرآن میکنم، قطعاً در مورد واژهها است، چه راهی وجود دارد که واژه را درست بتوانیم بفهمیم؟ یک روش سنتی این است که ریشهشناسی میکنیم، خیلی کار جالبی نیست. چیزهایی میگویم که متوجه شوید ریشهشناسی در قرآن خیلی غربی است، باید از یک چیز دیگری استفاده کنیم. نسبت به وضعیت موجود سنت جغرافیایی تاریخی هم یک عالمه انتقاد کردم، هدف من این است که یک سری از ذهنیات شما یک مقدار کمرنگ بشود تا بتوانید با متنی که امروزی نیست و سبک بیان آن با سبک بیان ما خیلی فرق میکند راه بدهید که با آن آشنا شوید؛ یک مقدار متواضعانهتر با آن برخورد کنید. جلسهی آینده از این حرفها نمیزنیم.
