بسم الله الرحمن الرحیم
درسگفتارهای سوره شعراء، جلسهی ۱، دکتر روزبه توسرکانی، ۱۳۹۴
این جلسه دوم سوره شعرا است، یادآوری مختصری در مورد جلسه قبل میکنم در مورد بحثهایی که کردیم به کجا رسید، بعد سوال ایمیل را جواب میدهم و بحث را ادامه میدهیم.
۱- آیات رحیمی و رحمانی
جلسه قبل از اول سوره تا انتهای داستان حضرت موسی را خواندیم، نکات مهمی که در مورد آنها صحبت کردم. یک مقدار در مورد مقدمه کوتاه، ۹ آیه اول بود. نکتهای که در آن است این است که اشاره میشود به اینکه آیات رحمانی وجود دارند و یک عده اینها را نمیبینند و بعداً آیاتی که در تشریع ظاهر میشود پیامبران میآورند، چه معجزه باشد، در زمان خودشان چیزی به مردم نشان بدهند یا وحی و کلامی باشد که با مردم ارتباط برقرار کند یا احکامی تشریع شود. این نوع آیات انگار مکمل آیات رحمانی است که مردم نمیبینند، شاید اینها را ببینند. روی این تأکید کردم، آیات رحمانی هم در این آیات است اگر اسم آن را رحیمی بگذاریم انعکاس دارند. شما با کلام میتوانید یک طوری آیات رحمانی را نمایش بدهید که ممکن است بعضی نبینند. واقعاً ممکن است یک نفر نسبت به آیات رحمانی کور باشد ولی گوشش به آیات رحیمی اگر آشنا شود ممکن است اینها کمک کنند که چشم آنها باز شود و آنها را ببینند. به همین دلیل میبینید بخشی از آیات قرآن کلاً در توصیف آیات رحمانی است مانند یک راهنمایی است که کجا را نگاه کنیم و چگونه نگاه کنیم و به چه چیزی توجه کنیم تا چشم ما به آیات رحمانی که در طبیعت و در درون ما است باز شود.
این مقدمه مقدمهای است که فضای خاصی به این سوره میدهد، از اول نظر آدم را به این جلب میکند که آمدن پیامبران مکمل آن چیزی است که در خلقت اتفاق افتاده است. این مقدمه نباشد و داستان موسی شروع شود ممکن است به نکاتی دقت نکنید. دقت ما به این مسئله با تکرار اسم عزیز و رحیم هم جلب میشود، چون ما میدانیم رحیم در مقابل رحمان است، مقابل به معنای مکمل است یا دوگان. هر جایی که اسم رحیم بیاید آدم باید نظرش به این جلب شود، که این در تشریع است در حالیکه عالم تکوین هم وجود دارد. این مقدمه فضای این شکلی در ذهن آدم ایجاد میکند که وقتی سوره را میخوانید به یک نکات این شکلی دقت کنید. من امیدوارم نهایتاً روشن شود که تأکید روی این مسئله با محتوای سوره کلاً ارتباط دارد.
۲- داستان حضرت موسی
داستان حضرت موسی را که میخواندیم به نکات داستانی تأکید کردم. جلسه قبل کاری که بیشتر انجام دادیم این بود که آیات را یکی یکی بخوانیم و اگر نکات جالبی از نظر معنایی و فنی در آنها است به آنها اشاره کنیم؛ درباره کلیت داستان بحث خاصی نکردیم. این داستان بلندترین داستان این سوره است و تقریباً تنها داستانی است که در قرآن آمده است و حالت نمایشی دارد. یعنی از صحنههای متوالی تشکیل شده است و در صحنهها دیالوگ است، توصیفهایی است. داستانهای دیگر خیلی سادهتر هستند و فرم دیالوگ دارند، فرم نمایشی داستان نوح هم یک جاهایی در قرآن است ولی اینجا داستان نوح خیلی مختصر است. داستان ابراهیم هم از یک سری صحنههایی تشکیل شده است، ابراهیم را در آتش میاندازند، ابراهیم همراه با فرزند خود کعبه را بنا میکند، ابراهیم در مقابل پدر خود میایستد. شما اگر زندگی ابراهیم در قرآن را کنار هم قرار بدهید یک داستان نمایشی خوبی است ولی چیزی که اینجا از داستان ابراهیم میبینید در حد یک دیالوگ است که با قوم خود حرف میزند؛ بقیه پیامبران هم همینگونه هستند. بنابراین این داستان طولانی حضرت موسی یک داستان خاص در این سوره است که این سوره همراه با سورههای قصص و نمل این ویژگی را دارد که داستان موسی در آنها اشاره شده است. مخصوصاً قصص که عمده سوره است و اینجا هم حداقل بلندترین داستان این سوره است.
در مورد کلیت داستان موسی یک مقدار جلوتر میرویم بعد در مورد اینکه چیزی که در این داستان میبینیم با محتوای این سوره چگونه ارتباط برقرار میکند را توضیح بدهم. احساس میکنم جزئیاتی که در جلسه گذشته گفتم لازم نیست دوباره به آنها اشاره کنم.
۳- اسم عزیز
به سراغ سوالی که در مورد اسم عزیز و صفت عزت که میگوییم در خداوند است برویم، بحثی که من کردم که کل ارسال انبیاء به نوعی از دو اسم عزیز و رحیم میآید به این معنا که آیات رحمانی است یک عده نمیبینند و نابینا هستند، امکان دیگری وجود دارد که شاید چشم اینها باز شود و انگار از راه گوش و از طریق کلام با آنها ارتباط برقرار شود. اینکه آدمهای خوب و بدی هستند؛ کلاً وقتی وارد این فضا میشوید که آدم خوب و بد وجود دارد، یک عده میبینند و یک عده نمیبینند، این فضا فضای عالم تشریع و فضای رحیمیت است. خداوند با کسانی که بد هستند یک جور برخورد میکند و با کسانی که خوب هستند جور دیگری برخورد میکند. عالم تکوین عالمی است که خداوند در آن رحمت مساوی بین بندگان است. انسانها را خلق میکند، آدمها مریض و سالم میشوند، به آنها غذا داده میشود و رزق آنها از آسمان میرسد؛ هیچ ربطی به اینها ندارد که آدمهای بد یا خوبی هستند. کلاً فضایی در جهان وجود دارد که فضای خلقت و رحمت عام خداوند است. حتی رحمانیت خداوند اینگونه است کسانی که میخواهند کار بد کنند انگار به طور مساوی مورد امداد الهی قرار میگیرند. این چیزی است که وقتی در سوره مریم بحث میکردیم بد نیست که اشارهای کنم و در مورد سوره مریم یک چیزی بگویم. سوره مریم انگار سوره رحمانیت است؛ مثلاً در این سوره یا در سوره اعراف که خواندید و ارتباطاتی با این سوره و داستانهای انبیا دارد شما اینجاها داستان انبیاء را بیشتر از دیدگاه تشریعی آن میخوانید. در سوره اعراف تأکید کردم که تاریخ انبیاء را میخوانید انگار تاریخ تشریع را میخوانید، تاریخ اینکه خداوند چگونه از طریق کلام به واسطه انبیاء مردم را هدایت میکند.
بحثهایی که در مورد سوره مریم کردم اگر یادتان باشد انگار انبیاء در عالم تکوین هم تأثیر میگذارند؛ ظهور انبیاء و ظهور آدمی مانند حضرت مسیح، جدای از اینکه چه کلامی میگوید، جدای از اینکه چه احکامی با خود میآورند خود سلسله انبیاء یک نعمتی در این عالم هستند و روابط پدر و پسری بین آنها برقرار است. این چیزی است که در سوره مریم است، انگار جنبهای از انبیاء که جنبه خلقی و تکوینی دارد، انبیاء یک سلسله هستند، پدری است انگار انتخاب میشود و در نسل او میماند. اینها جنبههای رحمانی قضیه است، کلاً در سوره مریم که از داستان یحیی و حضرت مسیح و مریم شروع میشود آن جنبه است. حضرت مسیح در سوره اعراف غائب است در این سوره غائب است در حالیکه آنجا انگار بیشترین وزن را حضرت مسیح دارد. مریم و حضرت یحیی و مفهوم تولد که مفهوم تکوینی است، شما آنجا تولد انبیاء را میبینید؛ ارتباط انبیاء با هم از نظر تکوینی میبینید و از این نظر مقابل آن چیزی است که شما در سورههای دیگر مشاهده میکنید. سورههایی که بیشتر از دیدگاه انبیائی که سخنی گفتند و کلامی که آوردند و کتابی که با خود آوردند و احکامی که وضع کردند یا معجزاتی که آوردند این چیزها بیشتر مطرح است.
در رسالت انبیاء یک کلامی ظاهر میشود و استدلال میکنند و حرف میزنند که خود آن کلام آیه است. همانطوری که در اوج آن، هر جمله قرآن انگار یک آیه است؛ چیزی که ما را به حقیقت هدایت میکند. ولی چیز دیگری هم در انبیاء گذشته بود، بعضی آیات به این معنا میآورند که معجزاتی ارائه میکردند. این معجزات وجه تکوینی هم دارند، یعنی کلام خالص نیستند و یک چیزی بینابین هستند؛ یک چیزی بین آیات رحیمی و رحمانی هستند. آیاتی که توسط انبیاء ارائه میشود به دلیل اینکه دخالتی در تکوین میکنند و قدرت تکوینی و نه قدرت کلامی دارند. همه این چیزهایی که شما در انبیاء میبینید در ذیل اسم عزیز و رحیم قابل درک است؛ خداوند به دلیل رحیمیت خود علیرغم اینکه آدمها تقسیم میشوند به کسانی که کارهای بد کردند و کسانی که کارهای خوب کردند همچنان رحمت او ادامه پیدا میکند تا آن جایی که از طریق کلام به هر طریق دیگری بتوان آیات را به مردم نمایش داد و مردم را هدایت کرد این کارها انجام میشود.
سوالی که از من پرسیدند و قرار شد در جلسه توضیح بدهم چون نوشتن آن خیلی راحت نبود یک نفر سوال کرده بود حرفهایی که در جلسات قبل گفتم نسبت به صفت عزت و عزیز بودن خداوند احساس خوبی به او دست نداده است. اینکه خدا با این آدمها حرف نمیزند چون آدمهای بدی هستند و با آنها قهر کرده است؛ من فراموش کردم باید متن را پرینت میگرفتم شاید جملههایی را بهتر نقل کنم میخواندم. فکر میکنم معلوم است که مشکل چیست؛ چنین تمثیلی در ایمیل بود، یک استاد خوب اینگونه نیست که اگر شاگردانش بد باشند با آنها قهر کند، با آنها حرف میزند و یک جوری با آنها ارتباط برقرار میکند. ای کاش آن را مینوشتم تا بتوانم با همان عبارتهای که احساس نه چندان خوبی ایجاد کرده بود را منتقل کنم. علت اینکه ضروری ندیدم این کار را کنم این بود که دوست دارم یک بار دیگر توضیح بدهم که صفت عزت چیست و تأکید کنم که خیلی مهم است که ما با همه اسماء الهی ارتباط خوبی برقرار کنیم.
شما باید همانقدری که میشنوید خداوند رحمان و رحیم است و خالق است احساس خوبی به شما دست میدهد همانقدر که میشنوید که خداوند متکبر و جبار و عزیز است احساس خوبی به شما دست بدهد. اگر احساس خوبی به شما دست نمیدهد یا خوب نمیفهمید که معنی آن اسم چیست یا یک مشکلی دارید!
[۰۰:۱۵]
به همان ترتیب یک عدهای به دلیل مشکلی که واقعاً دارند ممکن است با اسم رحمان ارتباط خوبی برقرار نکنند؛ هستند آدمهایی که اینگونه هستند. آدمهایی که حس خوبی ندارند که چرا خداوند به این کفار غذا میدهد؛ چرا میگذارد که کفار زندگی کنند بلکه دست بالا در دنیا داشته باشند. شما در سوره مریم یک توجیهی در این مورد میخوانید که چرا اینگونه است؛ دلیل آن رحمانیت خداوند است. یک عدهای با همه چیز برخورد ایدئولوژیک دارند، خدا باید طرف خوبها باشد و بدها حق حیات ندارند اینها چرا باید زنده باشند باید همه را مچاله کند و دور بیندازد و دنیا برای خوبها باشد. آدمی که اینگونه به دنیا نگاه میکند با اسم رحمان مشکل دارد و باید بفهمد که یک جایی گیری دارد و یک جایی را نفهمیده است. انگار دو قطب در عالم است که به زنانه و مردانه بودن جهان ربط دارد. اگر من با یک سری از اسمائی که آنطرف هستند مشکل دارم؛ مثلاً یک عده با اسم ذوانتقام خداوند اینکه خداوند انتقام میگیرد مشکل دارند؛ اینها کسانی هستند که انگار اسماء رحمانی خداوند خیلی برای آنها طبیعی است. مثلاً حضرت نوح میگوید از این قوم کسی متولد نمیشود به غیر از اینکه جزو کفار باشد ولی همچنان خداوند سالها این نسل را متولد میکند. آدمی که به نوعی معلوم میشود آدم بدی میشود هم خلق میشود؛ ابلیس هم مهلت پیدا کرده است. موجوداتی که انگار در خلقت آنها اعوجاجهایی است که ممکن است به سمت بدی بروند ولی خلق میشوند. کسانی که به نظر من از حالت تعادل خارج میشوند و به سمت بخش تشریعی میروند که احتمالاً بیشتر آقایان هستند که استعداد چنین چیزی را دارند. اینها یک چیزهایی از صفات الهی در طبیعت را نمیفهمند، رحمانیت را خوب نمیفهمند و ممکن است مشکل پیدا کنند. برعکس این هم است، الان دنیا به این سمت میرود که در قرن ۲۰ و ۲۱ اینگونه نگاه میکنند همه چیز خوب باشد و کسی دیگری را اذیت نکند.
مسیحیت کلاً انحراف به سمت رحمانیت دارد و یهودیت انحراف به سمت رحیمیت دارد، نه اصل آن بلکه چیزی که الان موجود است؛ چیزی که به اسم یهودیت میشناسیم انحراف به آن سمت دارد. از دوران بچگی خود یادم است که یکی از کتابهای موریس مترلینگ را میخواندم که یادم نیست کدام کتاب بود. تقریباً اینگونه شروع میشد، من نقل به مضمون میکنم و ممکن است خندهدار هم نقل کنم و آنجا خندهدار نیست و خیلی جدی است. اینکه خداوند میگوید عذاب میکنم آن چیزی که ما از خداوند میدانیم میگوید شما آدمهای خوبی باشید و بالاخره همه را میبخشد. به عقل و حس یک آدم مسیحی، چون خدایی که آنها میشناسند آن چیزی است که ما به آن رحمان میگوییم. الله ای که ما میشناسیم و هر دو جنبه را دارد برای مسیحیها آن چیزی که بیشتر درک میکنند رحمانیت خداوند است. اگر واقعاً خداوند فقط رحمان بود موریس مترلینگ راست میگوید؛ مجازات معنی ندارد خداوند مثل کسی که یک چیزی به بندههای خود میگوید و در آن دنیا میگوید من همه شما را میبخشم همه شما به بهشت بروید. این را رحمانیت خداوند سازگار است ولی یک وجه دیگری هم در اسماء الهی است؛ منشأ خیلی از چیزها در صفت عزت است، اینکه بد و خوب اگر وجود دارد یک عده را جدا میکند یک عده را راه میدهد و یک عده را راه نمیدهد، این را باید درک کنیم. نه اینکه درک کنیم بلکه درک کنیم و احساس خوبی نسبت به آن داشته باشیم، اگر از درون به حالت تعادلی رسیده باشیم. صفت عزت این است که خداوند فقط به پاکان اجازه میدهد که به او نزدیک شوند؛ بدکاری که بوی گند میدهد تا خودش را تمیز نکرده به جمعی که هستند راه نمیدهد. هر کسی به اندازهای که تمیز شده و به اندازهای که خلوص دارد و تا جایی میتواند بالا رود.
قضاوتی در جهان وجود دارد و این را در عالم میبینید، صفات اینگونه را شما به وضوح در عالم میبینید که انگار جهان نسبت به خوب و بد بودن آدمها عکسالعمل دارد و اینها بیشتر در آیات انفسی قابل مشاهده است. اینکه این در خداوند صفت خوبی است که بین پاک و ناپاک، بین جنایتکار و آدمی که مظلوم واقع شده است فرق میگذارد و قضاوت میکند. فکر میکنم غالباً خیلی وقتها مشکل این است که یک اسمی خوب درک نمیشود یعنی جباریت و متکبر بودن چه معنی دارد. متکبر بودن چرا بد است؟ اگر حقیقت چیز خوبی است، یعنی احساس من این باشد که هیچ چیزی بهتر از حق و حقیقت نیست «بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ» من عاشق حقیقت هستم. پس کسی که کبیر و اکبر است و از همه بالاتر است باید نسبت به موجودات ریزی که خلق کرده است تعارف داشته باشد؟ و بگوید شما هم بزرگ هستید و من هم بزرگ هستم! تکبر یعنی اینکه بزرگ است و بزرگ بودن خود را خودش میداند و دیگران هم باید تأیید کنند. حقیقت این است و اوست که بزرگ است. تکبر در موجود ریز ابلهای مانند فرعون است که تهوعآور است، در خداوند اگر نباشد بد است. من باید به اینجا برسم از اینکه خداوند متکبر است و در مقابل موجودات ریزی که ادعایی دارند و ممکن است واکنشی نشان بدهد که با بزرگی خود متناسب است باید احساس خوبی به من دست بدهد. اگر خوب اسماء را بفهمیم و احساس خوبی به ما دست ندهد آنوقت به نظر میآید نتیجه این باشد که به یک سمتی منحرف شویم.
میگویند اساتیدی که تعلیم عرفان میکنند یکی از هنرهای آنها این است آدمی که نزد آنها میآید؛ غالباً در عرفان اسلامی اینگونه است به سالکی که نزد آنها میآید ذکر تعلیم میکنند. میگویند این اذکار را بگو، اینکه چقدر بگوید هم مراقبت میکنند که طرف اگر از یک مرحلهای گذشت ذکر را عوض کنند و مقدار آن را کم یا زیاد کند؛ این چیزی است که در چند قرن اخیر در تعلیمات عرفانی حداقل متداول بوده است. میگویند هنر آنها این است که مطابق با چیزی که در سالک میبینند ذکر تعلیم کنند. یکی نیاز دارد که با اسم جبار ارتباط برقرار کند؛ بیماری طرف را تشخیص میدهند که مشکل او چیست و قرار است بیماری با اسماء الهی مداوا شود. مشکل طرف این است که رحمانیت نمیفهمد؛ چشم او به بخشی از عالم انگار کور شده است؛ این باید آیاتی را بخواند و اذکاری را بگوید که با چنین چیزی قلب او آشنا شود و کم کم به حالت تعادلی برسد. آدم متعادل همه اسماء الهی برای او جذاب است، همه را اگر بگوید با لذت میگوید، خوشش میآید.
من همیشه لاف این را میزنم که عاشق اسم جبار خداوند هستم، البته از روی تنبلی است. جباریت خداوند این است که اگر ما هیچ کاری نکنیم ممکن است ما را به سمت خوبی ببرد. گاهی اوقات سوء تفاهم است که معنی اسم را نمیفهمیم و گاهی اوقات اینگونه است که در درون خودمان مشکل داریم و زیادی به یک سمتی متمایل شدیم و نسبت به بعضی از اسماء احساس خوبی پیدا نمیکنیم.
عزت در معنای لغوی یعنی نفوذناپذیری است و اینگونه تعبیر میکنند و اینکه خداوند نسبت به مخلوقات خود نفوذناپذیر است و هرکسی را به سمت خود راه نمیدهد. ماجرای ابلیس و خیلی از چیزهایی که در عالم اتفاق افتاده است نتیجه اسم عزت است. هرکسی تا یک حدی میتواند به خداوند نزدیک شود مثل اینکه حصارهایی وجود دارد. نتیجه اینها این است که بهشت و جهنم به وجود میآید و کسانی که از خداوند دور و ناپاک هستند مراحلی از پاک شدن را باید به صورت عذاب یا به هر طریقی طی کنند تا اینکه بتوانند به عالم قرب نزدیک شوند. خیلی از چیزهایی که در عالم و قرآن میبینید نتیجه این صفات الهی است که در مرکز آنها اسم عزیز قرار گرفته است.
اینکه خداوند با بدکاران سخن نمیگوید، شما این آیه را یادتان است «… وَقَرَّبْنَاهُ نَجِيًّا» (مریم:۵۲) به خودمان نزدیک کردیم با نجوا کردن. من با یک نفر حرف میزنم باعث قرب است، اوج قرب حضرت موسی این است که خداوند با او تکلم میکند، قرار میگذارند و به کوه طور میرود و ۳۰-۴۰ روز خداوند با حضرت موسی تکلم میکند. مگر میشود خداوند با یک موجود رذل و بدکاری مانند فرعون سخن بگوید؟ یعنی برای او شأن قائل شود، شأنی که حق او نیست، به خودش نزدیک کند که با او نجوا کند؛ این خیلی دور از
حضار: حتی رحمانیت است
دور از رحمانیت است از این جهت که طرف نابود میشود؟
حضار: نه از این جهت که به همه نعماتی داده میشود کسی که نزدیکتر است طبیعتاً باید چیز بیشتری داشته باشد. مثلاً مقامی که حضرت موسی دارد به او میرسد آن چیز به فرعون داده شود چیز درستی نیست.
اینها خلاف رحیمیت است. هرجایی که براساس عمل بین مردم فرق بگذارید این برای قطب تشریع است.
حضار: بالاخره به رحمانیت هم میخورد.
آخر این است که همه اسماء یک چیز هستند. یک بار خیلی وقت قبل گفتم که همه اسماء در حالت شدت خود انگار به یک جایی میرسند مثلاً رحمانیت را در اوج تصور میکنید شامل رحیمیت است و… همه اسماء همینطور مراتب دارند و در آخرین مرتبه در اطراف جمع میشوند و یک چیز است. شما مهربانی و عظمت و شکوه را، کسی که به اوجی از عرفان میرسد واقعاً همه این اسماء در نظر او در آن اوج که درک میکند یعنی مهربانی در عین حال باشکوه هم است، کبر هم در آن است. یک درکی از یک چیزی از ماورای این تقسیمبندی که ما داریم. کثرت در آینه اوهام است اگر شما فراتر از این روید این کثرت حتی کثرت اسماء برداشته میشود. بنابراین از یک جهاتی ممکن است بگویید اگر رحمانیت را در مرحلهای تصور کنید
[۰۰:۳۰]
حضار: درک بعضی از اسماء راحتتر است، مثلاً رحمانیت که شامل خیلی از اینها میشود فکر میکنم راحتتر باشد تا اینکه یک نفر از جباریت بخواهد رحمانیت را ببیند.
قطعاً از نظر هندسی اسماء به هم نزدیک و دور دارند، ایشان هندسهدان هستند؛ یک متریکی میتوان تعریف کرد که بعضی از اسماء از بعضی از اسماء دیگر دورتر هستند.
من نمیدانم توضیحاتی که میدهم چقدر قانع کننده است. فکر میکنم اسم عزیز اسم خوبی است؛ چون بارها در مورد اسم عزت و عزیز صحبت شده است. نه فقط مسیحیت یک جوری فاقد این جنبه از خداوند است بلکه دنیای امروز تحت تأثیر مسیحیت است شاید به دلایل دیگر درک این اسماء است که مشکل دارد. فکر میکنم این مشکل برای خیلیها است که با رحمانیت خداوند انگار راحتتر هستند تا به جنبههایی که مربوط به عزیز و رحیم است. دفعه قبل شرح من این بود که اگر رحمانیت به تنهایی آیات تکوینی را میتوان به آن نسبت داد عزیز و رحیم از یک جهاتی با هم آیات تشریعی را میتوان به آن نسبت داد. آیات تشریعی شامل کلام خداوند که نازل میشود و به گوش مردم میرسد؛ چه از حلقوم پیامبران چه به صورت وحی که مدون شده است و ما با آن ارتباط برقرار میکنیم و چه آن آیات به معنای آیات معجزاتی که اتفاق میافتد و چه آیات نهایی که یک چیزی میآید و همه نابود میشوند. اینها انگار مراتب مختلف نمایش آیات تشریعی هستند که یک تنوعی دارد، از کلام شروع میشود و تا پدیدههای طبیعی که باعث نابودی میشوند.
حضار: اگر اینگونه نگاه کنیم که این صفات اقتضای ذات خداوند هستند و فکر نکنیم عزت به این معنا که خدا تصمیم گرفته است با آدم بد صحبت نکند، نمیشود که با آدم بد صحبت کند. نفوذناپذیری که میگوییم ما نمیتوانیم آب و روغن را باهم قاطی کنیم اقتضای ذات و طبیعت آنها این است که باهم قاطی نمیشوند شاید اگر رحمانیت خدا را بالاتر بگیریم فکر کنیم که خداوند به خاطر رحمانیتاش دوست دارد که با آن بنده بد هم صحبت کند ولی اقتضای ذات او این است که امکانش فراهم نیست. خداوند دوست دارد که آن آدم هم هدایت شود و بتواند با آن آدم هم ارتباط برقرار کند ولی آن بنده خودش نمیگذارد.
این مستقل از حرفهایی است که من زدم، این اتفاق چگونه میافتد و بگوییم که اتوماتیک اینگونه است. خداوند میگوید «كَتَبَ عَلى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ» اینکه حتی انگار رحمت را خدا تعیین میکند. اقتضای ذات، حرفهای درستی هستند ولی لزومی ندارد که آدم همه چیز را اینگونه توجیه کند و از نظر من آنقدر فایده ندارد که آن حرف را حتماً بزنیم.
حضار: از این نظر که حس خوبی ؟؟
من میدانم که الان دورانی است که اگر اینگونه حرف بزنیم مردم راحتتر میفهمند ولی لزومی نمیبینم که این راحتی را ایجاد کنیم، مانند توضیحات علمی است.
حضار: صحبتهایی که کردید باز ناراحتی کسی که این سوال را پرسیده است
اشکالی ندارد من مشکلی ندارم که ناراحتی ایشان برطرف شود یا نشود.
حضار: ؟؟ احساس میکنم استاد نبودند اگر استاد باشند احساس میکنند که اینگونه است.
یادم نیست تمثیل چه بود ولی یک تمثیل کلاسی که در ایمیل ایشان بود. به هر قیمتی نباید احساس خوب ایجاد کرد، هیچ اشکالی ندارد اگر من یک توضیحاتی بدهم من همین حرف را میزنم. واقعاً اگر یک نفر در درون خودش به سمت رحمانی غلبه کرده باشد و از تعادل خارج شده باشد که سوال کننده خانم هستند و احتمال این وجود دارد نمیشود که خوششان بیاید. مگر اینکه تعبیر اشتباهی از عزت بگویم که ایشان خوششان بیاید. در درون ما اتفاقاتی میافتد که ما با بعضی از اسماء مشکل داریم، در درون ما باید یک مشکلی حل شود که اسم رحمان را همانقدر دوست داشته باشم که اسم رحیم را دوست دارم و عزیز را همانقدر دوست داشته باشم که رحمان را دوست دارم و جبار را دوست دارم. یکی درک اسماء است و یکی هم اینکه در درون خودمان به همان حالت تعادل نزدیک شویم همه ما قطعاً بعضی از اسماء را به بعضی از اسماء دیگر ترجیح میدهیم به دلیل اینکه متعادل نیستیم؛ درون ما آن مقداری که در یک عارف و نبی مقرب شده است و همه چیز عالی است، ما از اسماء نه درک خوبی داریم و میتوانیم داشته باشیم و نه تعادلی برقرار است. در سیر عرفانی است که یک نفر به جایی میرسد که اسماء را درک میکند و در عالم میبیند و با همه هم خوش است. همه در نظر او به طور برابر زیبا و عالی هستند و از همه خوشحال است، از عزیز بودن خداوند و ذوانتقام بودن او خوشحال است تا رحمانیتی که انگار خداوند نسبت به همه مخلوقات خود عشقی دارد و در عین حالی که اسماء ذوالنتقام را دارد ولی فرعون را هم دوست دارد.
شما از کلام خداوند با موسی چه میفهمید؟ برو پیش فرعون و با او نرم صحبت کن شاید یک در میلیون در این آدم اثری بگذارد. خداوند مخلوقاتی را که در جهنم هستند را به دلیل رحمانیت به آنها علاقهمند است یک کاری میکند راهی که باید با اراده خود طی کنند یک جوری طی کنند. من بیشتر از این توضیح نمیدهم فکر میکنم چون موضوع مهم است احساس کردم خوب است در مورد آن بحث شود و امیدوارم که بحث کافی بوده باشد.
حضار: یک مطلب را روشن کنم احساس من این است که مفهوم عزت یک تجلی عظیمی از خدا در این دنیا از آدمها به کار بردید که گفتید این تجلی آن نوع کلامی که با موسی انجام شده است. چنین چیزی که مختص آدمهای خاصی است.
من سعی کردم بگویم اسم عزیز و رحیم عامل و پشتیبان و به وجود آورنده نبوت و تشریع و دین است چرا؟
حضار: ؟؟ مستقیمی که ایجاد میشود بین یک آدمی که ظرفیتش را دارد با خدا است.
رحمت باعث میشود خداوند حتی آدمهایی که گمراه شدند و کور شدند و آثار رحمانی را نمیبینند تا جایی که ممکن است هدایت کند و چون مستقیم ارتباط برقرار نمیشود به قول ایشان مشکل از آنها است و توجیه علمی فلسفی خوب بیاوریم، عزت خداوند واسطه است. مسئله این است که خداوند چرا تشریع میکند؟ برای رحیمیت خود و چرا غیرمستقیم این کار را میکند؟ به دلیل عزت است. استفادهای که از عزیز و رحیم کردم این بود شاید در حاشیه یک چیزی گفته باشم ولی اصل این بود که چرا اینقدر «وَ إِنَّ رَبَّكَ لَهُوَ الْعَزِيزُ الرَّحِيمُ» تکرار میشود. ۷ داستان است و ۸ بار تکرار میشود، در پایان مقدمه و در پایان هر داستانی آیه «وَ إِنَّ رَبَّكَ لَهُوَ الْعَزِيزُ الرَّحِيمُ» تکرار میشود. کم کم تکرارها اضافه میشود، مثلاً اولین داستان که تمام میشود این هم اضافه میشود «إِنَّ فِی ذَلِکَ لآیَةً وَمَا کَانَ أَکْثَرُهُمْ مُؤْمِنِینَ» این هم در پایان همه داستانها تکرار میشود. داستان ابراهیم که تمام میشود همه داستانها شروع تکراری دارند، آیات اول همه داستانها به غیر از اینکه اسم پیامبر عوض میشود مثلاً اینگونه است که از اول یکی بخوانم فرق نمیکند. «کَذَّبَتْ قَوْمُ نُوحٍ الْمُرْسَلِینَ إِذْ قَالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ نُوحٌ أَلا تَتَّقُونَ إِنِّی لَکُمْ رَسُولٌ أَمِینٌ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِیعُونِ وَمَا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِیَ إِلا عَلَى رَبِّ الْعَالَمِینَ» این در اول همه داستانها است. کم کم ترجیعبند از یک آیه کوچک شروع میشود بعد تبدیل به سه آیه میشود بعد دو آیه است و بعد یک قطعه دیگری هم کاملاً تکراری به آن اضافه میشود.
اینکه جلسه قبل گفتم فضای سوره شعرا با اینکه در جزء ۱۹ قرار دارد ولی سبک شبیه جزء ۳۰ و جزءهای پایانی قرآن است، مثلاً حالت ترجیعبند و حالت شعرگونه بودن را آنجاها زیاد میبینید. مثلاً سوره رحمان یک ترجیعبند خیلی مشخصی دارد و مدام تکرار میشود؛ صرفاً اینگونه نیست با ایجاز سخن گفتن نیست و با اطاله کلام است و اینها ویژگیهای شعری هستند. آیات مشخصه این سوره آیات کوتاه ریتم معمولاً تند و در عین حال حالت ترجیعبند که مخصوص بعضی از سورههای پایانی است.
۴- داستان حضرت ابراهیم
بقیه را میخوانیم داستان حضرت ابراهیم است. آخر داستان موسی «وَإِنَّ رَبَّکَ لَهُوَ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ وَاتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ إِبْرَاهِیمَ» برای آنها داستان ابراهیم را بخوان. یک توضیحی بدهم، یک شیوهای اینجا وجود دارد که از چه کسی شروع شود و به چه کسی برسیم و این مقداری عجیب است. مثلاً در سوره اعراف که تاریخ گفته میشود خطی است، از خلقت شروع میشود بعد نوح است و تا حضرت موسی میآید. ممکن است همه چیز ذکر نشود ولی ترتیب، ترتیب زمانی است. ولی اینجا ترتیب زمانی نیست ترتیبی که حالت دایرهوار دارد است. ترتیب اینگونه است که از موسی شروع میشود و به عقب میرود، ابراهیم و به نوح میرسد بعد دوباره به پایین برمیگردد و به شعیب میرسد که میبینیم که به موسی چسبیده است مثل اینکه از نظر تاریخی یک بار به عقب میرویم و به سرسلسله انبیاء میرسیم دوباره برمیگردیم و به شعیب که هم عصر حضرت موسی است. این دقت به آن لازم است در سوره مریم طور دیگری است و از آخر است. آنجا روابط تکوینی نمایش داده میشد، پایان بنی اسرائیل را میدیدیم بعد برمیگشتیم به حضرت ابراهیم و سلسله انبیاء را مرور میکردیم. اینجا این یک ویژگی است که اول موسی است بعد ابراهیم است و بعد به نوح میرویم و به عقب برمیگردیم. دوباره از نوح انبیائی که تا شعیب ذکر میشوند حضرت هود و صالح و لوط و شعیب را میبینیم.
داستان ابراهیم را میخوانیم؛ «وَاتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ إِبْرَاهِیمَ إِذْ قَالَ لأبِیهِ وَقَوْمِهِ مَا تَعْبُدُونَ» وقتی به پدر و قوم خود گفت چه میپرستید؟ «قَالُوا نَعْبُدُ أَصْنَامًا فَنَظَلُّ لَهَا عَاکِفِینَ قَالَ هَلْ یَسْمَعُونَکُمْ إِذْ تَدْعُونَ» گفتند که ما بتهایی را میپرستیم و در مقابل آنها به خاک افتادیم، یک ترجمهای پیدا کنم این الفاظ یک مقدار غیرمتعارفتر است که بخواهم عربی باقی بگذارم. گفتند بتها را میپرستیم و همواره ملازم عبادت آنها هستیم.
[۰۰:۴۵]
در مقابل آنها عاکف هستیم، در مقابل آنها به خاک افتادیم. «قَالَ هَلْ یَسْمَعُونَکُمْ إِذْ تَدْعُونَ» وقتی آنها را صدا و ندا میکنید میشنوند؟ «أَوْ یَنْفَعُونَکُمْ أَوْ یَضُرُّونَ» یا به شما نفع و ضرری میرسانند؟ «قَالُوا بَلْ وَجَدْنَا آبَاءَنَا کَذَلِکَ یَفْعَلُونَ» گفتند که ما اجداد خود را اینگونه یافتیم که اینگونه عمل میکردند.
من کلاً موفق نمیشونم در مورد محتوای کلی سوره شعرا حرف بزنم چون معمولاً اینگونه است که نمیگویم بعد سعی میکنم جلسه آخر بگویم. جلسه اول یک چیزهایی گفتم و الان هم دلم میخواهد ولی موفق نمیشوم، هرجایی که میخواهم توضیحی بدهم انگار نزدیک میشوم به اینکه لپ کلام را بگویم؛ باز سعی میکنم نگویم. این داستانها را که میخوانیم ناچار باید یک مقدار با هم مقایسه کنیم، مخصوصاً احساس من این است که همینکه یک بار بالا و یک بار پایین میرویم تغییر را احساس میکنیم، انگار دو بار تغییرات را میبینیم. یک بار از موسی شروع کردیم و به عقب و عقبتر میرویم میبینیم که حرفها تغییر میکند، قدیمترها چگونه بود. بعد دوباره به جلو میآییم تغییرات را میبینیم، انگار دو بار شانس این را داریم تغییری که در تاریخ اتفاق افتاده است را در مقابل انبیاء ببینیم. انبیاء یک حرفهایی میزنند که به شدت در این سوره تأکید بر این است که یک حرف میزنند ولی آنها حرفهای مختلفی میزنند که انگار سیر تاریخی دارد. الان اگر با خودمان مقایسه کنیم، اگر یک نفر در مورد توحید حرف بزند کسی اینگونه جواب میدهد؟ الان کسی روش میشود که بگوید من این کار را میکنم چون اجداد من میکردند؟ آدمهای سادهای هستند که اینقدر راحت میگویند و یک جوری خنگ هستند که این حرف را میزنند. به نظر من محتوای شرک و الحاد در حال حاضر هم همین است بالاخره اکثریت آدمها از والد خود تبعیت میکنند ولی کسی نمیگوید و مسئله را میپیچانند. یارو میگوید چرا این کار را میکنید اینها میشنوند یا خیر میگوید پدر من این کار را میکرد و من هم همین کار را میکنم.
حضار: واقعاً حرف او این بود نه اینکه قرآن فقط لپ مطلب را بگوید؟
بله
حضار: من همیشه اینگونه میفهمم که ته حرف است
شما آدم پیچیدهای هستید اینها آدمهای سادهای هستند برای همین است که باور نمیکنید؛ یارو همین را میگوید. به اجداد خود افتخار میکنند بنابراین پیروی از اجداد هم افتخارآمیز است و به همین راحتی هم میگویند. یک مفاهیمی از اینکه حق و ناحق است در ذهن طرف نیست، روک و راست میگوید و چیزی در جواب ابراهیم نمیگویند، میپرسد که میشنوند یا خیر میگویند اجداد ما این کار را میکردند و ما هم همین کار را میکنیم و تو هم اگر این کار را نکنی بلایی سر تو میآوریم. برای حضرت نوح شدیدتر است، اینها حداقل میفهمند که ابراهیم چه میگوید به نظر میآید که آنها نمیفهمند که ابراهیم چه میگوید؛ پرت و پلا جواب او را میدهند. او حرف توحید را میزند و آنها میگویند اراذل و اوباش اطراف تو هستند. در حد چیزی که یک آدمی لباسش خوب نیست و لباس تو وصله دارد، یارو درباره توحید صحبت میکند و سعی میکند استدلال بیاورد میگویند تو دیشب چه خوردی؟ من گوساله خوردم و تو نان خوردی. در زمان نوح خیلی قدیمی است و حرفها و جوابی که میدهند برای ما دور از ذهنتر است.
حضار: همانطور که گفتید سنت برای آنها ارزشمندتر است.
ساده هستند و نمیپیچانند و طرف دروغ نمیگوید. الان شما اگر به یک نفر بگویید چرا این موسیقی را گوش میدهید همه گوش میدهند و این هم گوش میدهد ولی برای شما ممکن است حرفهای خیلی پیچیدهای بزند که این موسیقی متالیکها از اینجا آمده است و فلسفه آن این است. واقعیت این است که اینها یک عده گوسفند هستند، کسانی که مقابل حضرت ابراهیم ایستاند، خیلی هم حس بدی ندارند هنوز انگار این تثبیت نشده است که تقلید کردن بد است؛ بلکه طرف به اجداد خود افتخار میکند. حس نسبت به والد داشتن، نه والد به معنای اجداد به معنای عمیقتر روانی آن همه آدمهایی که گمراه هستند چه متدین و چه غیرمتدین گرفتار والد خود هستند. فرق آن این است که الان کسی به این راحتی حرف نمیزند، همه میکنند و من هم میکنم. حسی از اینکه این غیرمنطقی است و غیرمعقول است یک چیز کلی وجود دارد مثل اینکه یک چیزهایی در جهان از نظر عقلی تثبیت شده است که مردم میپیچانند برای اینکه مردم کارهای نامعقول خود را توجیه کنند در یک پوششی از حرفهای پیچیده و عجیب و غریب ممکن است کارهای خود را انجام دهند. حال که اشاره کردم یک مقدار حرفهایی که به حضرت نوح هم گفتند را نقل کنیم؛ میگوید آمد و آن حرفها را زد «فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِیعُونِ قَالُوا أَنُؤْمِنُ لَکَ وَاتَّبَعَکَ الأرْذَلُونَ» نمیگویند چیزی که تو میگویی خوب یا بد است میگویند ما به تو ایمان بیاوریم در حالیکه کسانی که بیکلاس هستند، آدمهایی که سطح پایین هستند از تو تبعیت میکنند. حرفی که میزنند در راستای کلامی که شنیدند نیست یک چیز دیگری میگویند، چی خوردی و ما چی بخوریم و چی بپوشیم. در حد اینکه لباس آنها خوب نیست و پول ندارند و خانه آنها خوب نیست، یک قدم از کسانی که در مقابل حضرت ابراهیم قرار گرفتند اونورتر هستند. نفهمیدند او چی گفت و جواب آنها هم کاملاً بیربط است.
از یک جهاتی قوم ابراهیم یک خوبی دارند، راست میگویند، روک و راست هستند. چرا اینها را میپرستید؟ راست میگویند که ما از اجداد خود تبعیت میکنیم. ساده بودند و هنوز حس جواب منطقی و غیرمنطقی در آنها وجود ندارد؛ به نظر میآید که طرف خیلی تابع احساس است. احساس خوبی نسبت به اجداد خود دارد و انگار حق خود میداند از کسانی که دوست دارد تبعیت کند؛ آنها این کار را کردند و من هم میکنم و افتخار هم میکنم.
الان من همیشه این جمله را نقل میکنم کسانی که از آنها میپرسند که چرا عاشق امام حسین هستید؟ در جواب میگویند ناف ما را با عشق به امام حسین بریدند، اینها آدمهای سادهای هستند که این حرف را میزنند. چیزهای قلمبه سلمبه نمیگویند که امام حسین این کار را کرد یا آن کار را کرد، ناف او را به عشق امام حسین بریدند و پدر و مادر او از بچگی او را به عزاداری امام حسین آوردند و عاشق امام حسین شده است. هیچ احساس بدی ندارد و این زشت است که عقیده تو از ناف و اینجور چیزها باشد، مثلاً از یک ماهگی من را عاشق امام حسین کردند، ناراحت نیست. من بارها این را دیدم، یک مقدار کسانی که ساده هستند اینکه اجداد ما شیعه بودند از این حرفها میزنند ولی حس آنها این است که اجداد ما آدمهای خوبی بودند که شیعه شدند و ما هم شیعه کردند. خجالت نمیکشند از اینکه بگویند ما به این دلیل شیعه شدیم و یک جایی به دنیا آمدیم که همه شیعه بودند بلکه میگویند اجداد ما آدم خوبها بودند، عقیده آنها خوب است و ما هم به آنها افتخار میکنیم.
حضار: حرف دیگری نمیشود زد واقعیت این است که اگر حرف دیگری بخواهند بزنند باید همینگونه پرت و پلا بگویند.
عموماً پرت و پلا میگویند و کمتر کسی راست میگوید. کلاً این حس که من بگویم من یک عقیدهای دارم چون پدر من این عقیده را داشت
حضار: مردم همیشه بودند الان هم بعضیها هستند و آن موقع هم بودند. نمیدانم چرا شما میگویید قدیمیها خیلی سادهتر میگفتند آنها هم پرت و پلا میگفتند.
رئیس آنها هم همین را میگوید، در دنیا اگر بخواهید مثلاً با برتلاند راسل بحث کنید، او نمیگوید علت اینکه من مسیحی نیستم این است که پدر من اینگونه بوده است یا حس من اینگونه است؛ در قالب منطق صحبت میکند. اگر الان پیغمبری بیاید و جماعت کفار را دعوت به توحید کند به نظر شما مقابل او اینگونه حرفها است؟ عامه مردم ممکن است این حرفها را بزنند آدمهایی که ساده و بیسواد هستند ممکن است این حرفها را بزنند، رؤسا که این حرفها را نمیزنند.
حضار: اتفاقاً همینها را میگویند آنها میگویند ؟؟ آخر همین چند حرف است. ؟؟ آنها میگویند ما بینه کافی نیافتیم.
اینکه شما بگویید حرف باطلی میزند.
حضار: آن زمان این حرف را با دلایل سادهتر میزدند
اصل آن را میگفتند یعنی تابع والد خود بودند و میگفتند ما تابع والد خود هستیم و والد به معنای واقعی بود.
حضار: من آن جواب را میگویم مثلاً اقوام چهار نفر دیگر میگویند ؟؟ هود این را میگویند و این هم قدیمی است و قبل از حضرت ابراهیم میشود. مسئله بینه حرف مدرن است.
آیا منظور قوم هود از بینه در کلام است؟ الان میگویند استدلال خوبی بیاور. بینه خواستن درست و اشتباه نیست.
حضار: منظور من ایرادگیری است
نه چرا؟
حضار: من فکر میکنم این را میشود اینگونه خواند که حرف همه اینها این است انگار یک چیزی را فهمیدند وقتی میخواهند قبول نکنند «وَتَوَکَّلْ عَلَى الْعَزِیزِ» میگویند
نه، یعنی همه توحید را میفهمند و استدلالهای یارو هم درست است؟
حضار: مثل آن جایی که به فرعون میگوید اینها فهمیدند و نمیخواهند قبول کنند.
شما کلام فرعون را نگاه کنید، شبیهتر به چیزهایی است که الان اگر یک پیغمبری بیاید و یک حرفی بزند جواب او را میدهند. مسخره میکند اولاً خوب حرف میزند، ثانیاً حالت تمسخر به خود میگیرد و سعی میکند چیز منطقی بگوید. شاید آخر بگویید که چرت و پرت میگوید مخصوصاً جایی که ناراحت است و عصبانی میشود و تحت فشار است رسماً پرت و پلا میگوید ولی اول میبینید که خیلی به نظر میآید که روال منطقی صحبت میکند. سوال میکند و اینها نمیپرسند رب العالمین شما که است. او هم واقعاً کنجکاو نیست ولی واقعاً میپرستد. روال برخورد موسی با فرعون خیلی امروزیتر است تا چیزی که در ابراهیم و نوح میبینید. در زمان موسی و فرعون هم مباحث از نظر کلامی پیشرفتهتر است، ممکن است یک آدمی واقعاً با دقت به حرفهای طرفین گوش بدهد و حق و باطل را خیلی تشخیص ندهد. فرعون یک چیزی میگوید و به نظرش میآید او خوب حرف میزند بعد میگوید معجزه دوم خود را بیاور، عصای خود را بینداز و او میگوید من چیزهای دیگری دارم از حالت کلامی خارج میشود چون موسی خوب حرف میزند؛ به نظر میرسد فرعون خیلی چیز محکمی ندارد تا جواب به او بگوید. ولی لول بحثها سطح بالاتر است، محتوای این سوره همین است، محتوای سوره این است که ما به دوران شعرأ رسیدیم. به دورانی که آدمهایی هستند که چرت و پرتهای زیبا میگویند، دروغهای زیبا میگویند.
حضار: من با این مشکل ندارم منظور من این است که اصل کلام همین بود فقط فرم آن عوض شده است.
حق یک چیز ثابتی است و باطل هم به قول شما شکل عوض میکند. مسئله شکل است. مسئله این است که الان شعرا نه اینکه حرف درست میزنند افک میگویند ولی در یک قالبی که قالب زیبایی است. دوران پیامبر انگار ما وارد دوران شعرا شدیم دورانی که برای باطل کردن سحر عصا کار نمیکند، برای باطل کردن سحر قرآن کار میکند. باطل و سحر دوران مدرن کتاب است معجزه پیامبر که در مقابل اینها میآید کتاب است.
[۰۱:۰۰]
دورهای که این آدمها ساده حرف بزنند و لب کلام را بگویند و یک چیز باطلی را به سادگی به زبان بیاورند گذشته است. باطلترین حرف در قالبهای زیبا و ظاهراً منطقی بیان میشود. کلام معجزهآسا لازم است که این را باطل کند. سوره با این تمام میشود به پیغمبر که میرسد آخر سوره حرف از شعرا است کسانی که از این به بعد در مقابل حق میایستند و حرفهای زیبا و جالب میزنند. انگار حرفها را شیطان میسازد و به آنها الهام میکند ولی دوران جدیدی است و با دوران نوحی که رک و راست حرف میزند و حرف طرف مقابل را نمیفهمد و چیزی برای گفتن ندارد فرق میکند. به لباسها و خانه نگاه میکند و روک و راست میگوید. داستان شاهزاده کوچک است یه ترک یک ستارهای را کشف کرده است و آنجا لباس بوقی پوشیده است. به او نمیگویند که لباس تو بوقی است و حرف تو را گوش نمیکنیم ولی قبلاً میگفتند. یارو میگوید من ستاره کشف کردم به او میگویند این چه لباسی است که پوشیدهای، الان هم شاید همان است. آدمهایی که از نظر ادراکی سطحشان پایین است ظواهر را میفهمند ولی کسی این را نمیگوید. اگر از یارو در کنفرانس بپرسید که چرا به حرفهای او توجه نکردید ممکن است حرفهای پیچیده و جالب در لفافه علمی و جالب بزنند که به نظر بیاید آن سری که آمد اپسیلون را در نظر نگرفته بود و یک چیزهایی به شما بگویند ولی اصل آن این است که یارو ترک بود و کلاه بوقی داشت و به حرفهای او خیلی دقت نکردند. اطرافیان حضرت نوح یک مشت افرا کلاه بوقی هستند و اینها از آن آدمها خوششان نمیآید.
یکی از چیزیهایی که ما اینجا میبینیم و هنوز همه چیز را لو ندادم این است که رفت و برگشت تاریخی به سمت ابتدا و دوباره آمدن شما یک روالی از اینکه فرعون چگونه حرف میزند و ابراهیم چی میگوید میبینید. حرفهای انبیا ثابت است، موسی و مخصوصاً ابراهیم یک جا اصل توحید باید بیان شود، همانطوری که یک جا در مورد قیامت باید یک چیزی گفته شود. جفت اینها در داستان ابراهیم است برای همین هیچ افت و خیز و صحنهای در آن وجود ندارد. داستان ابراهیم در این داستانها بیان توحید است و ذکر آخرت است و از کلام ابراهیم به سمت آیاتی میرویم که توصیف آخرت است. در مقابل پیام ثابت از نظر تاریخی به جوابها باید دقت کنیم و مقایسه کنیم؛ در روالی که از حضرت موسی به سمت حضرت نوح میرویم و دوباره به پایین بر میگردیم.
حضار: ؟؟ یک محتوایی است
حرف این است که فرعون و قوم شعیب حرفها در قالبهای زیباتر و بهتری زده میشوند.
حضار: محتوا هر دو پیشرفت کرده است
حضار: در مورد کسانی که منکر بودند هم یک ذره فرم زیباتر است و هم یک ذره پیچیدهتر میکنند.
بله پیچیدهتر میکنند هیچ کس در زمان حاضر نمیگویند که اراذل دنبال تو هستند و ما حرف تو را گوش نمیدهیم یا دنبال تو نمیآییم. هیچ کس به این راحتی نمیگوید که من از جد خود پیروی میکنم تو هرچه میخواهی بگو. انگار از دوران پیغمبر به بعد اینگونه حرف نمیزنند یعنی روک راست بگویند من از جد خود پیروی میکنم. من جد خود را دوست دارم و جد من این کار را میکرد و من هم این کار را میکنم؛ اینکه تو هم هرچی میخواهی بگو. به حضرت نوح میگویند ما نمیفهمیم که تو چه میگویی، الان کسی به این راحتی نمیگوید من نمیفهمم تو چه میگویی. نه من میفهمم و حرف تو غلط است و من یک چیز دیگری میگویم. هرچه این دنیا پیش میرود کلام و سحر کلام انباشتهتر میشود، سحر وارد کلام میشود، باطل برای خود یک رنگ و لعابی پیدا میکند. دیگر طناب نمیاندازند برای اینکه مردم را سحر کنند، شعر میگویند شعر به آن معنایی که در اینجا است یعنی کلام باطل را، الان ما در دوران هستیم که کلام باطل را در قالب منطقی میگویند برای اینکه زیبا و قابل قبول جلوه کند. در عین حال ممکن است در قالب شعر و ترانه هم بگویند. محتوم تاریخ بشر اینگونه است یعنی بالاخره یک جایی میرسد که کلام سحرآمیز ایجاد شده است و لازم است در مقابل آن چیزی شبیه عصای موسی در قالب کلام باشد. قرآن عصای موسی در قالب کلام است.
این چیزی که آدم از این سورهها میفهمد آن معجزههای نوع دوم مقابل سحر انگار کار میکنند، صحنه مقابله عصای موسی با طناب کسانی که مقابل او هستند و ساحرها یک حس اینگونه دارد. به این آیه دقت کنید «وَقِیلَ لِلنَّاسِ هَلْ أَنْتُمْ مُجْتَمِعُونَ» به مردم گفتند که آیا اجتماع هم میکنید و جمع میشوید «لَعَلَّنَا نَتَّبِعُ السَّحَرَةَ» که از جادوگرها تبعیت کنید. البته چیز خندهداری که جلسه گذشته به آن اشاره نکردم این آیه کلاً یک حس طنزی دارد «لَعَلَّنَا نَتَّبِعُ السَّحَرَةَ إِنْ کَانُوا هُمُ الْغَالِبِینَ» اگر غلبه کردند از آنها اطاعت میکنیم در غیر این صورت اگر ایمان آوردند اطاعت نمیکنند. اینها اگر سحره غلبه میکردند از آنها تبعیت میکنیم و اگر موسی غلبه کند که هیچ کار دیگری نمیکنیم. تعادل برقرار نیست، هیچ کس الان این حرف را نمیزند. کلاً حرفهایی که از مخالفین پیامبر در قرآن میشنوید سخیف است یا خیلی سخیف است یا کمی سخیف است ولی الان اینگونه نیست از یک زمانی به بعد حرف ها کاملاً ممکن است زیبا و جالب و پیچیده باشند حتی یک لحظه احساس کنید که حق گفته میشود. باطلی که لباس حق پوشیده است مخصوصاً اینکه لباس حق منطق است و حرفهای باطل در این لباس زده میشود و اعین الناس را سحر میکنند و با کلام سحر میکنند.
حضار: گوشها را سحر میکنند.
آفرین گوشهای مردم را سحر میکنند.
حضار: زمان پیامبر مهمترین معجزه قرآن بود یا تنها معجزه قرآن بود؟ کنار این ما شقالقمر را هم میشنویم.
شما میشنوید ما نمیشنویم
حضار: این شق القمر فقط کلام بود؟
هیچ چیز دیگری نبود به شهادت قرآن هیچ چیز دیگری نبود و همین الان بین علما این اختلاف است یک عده میگویند بود و یک عده میگویند نبود. به نظر واضح است که نبود، این همه در قرآن گفته میشود که آیه میخواهند چند ده بار در قرآن ذکر شده است که اینها آیه میخواهند و یک جوری فهوای کلام به صراحت و غیرصریح این است که آیهای که به تو دادیم کلام قرآن است بعد شقالقمر شود و یک بار در قرآن نگوید آن چیزی که میخواستی به تو دادیم. آیه شقالقمر هم ربطی به معجزه پیغمبر ندارد در وصف قیامت است. از بس که یک عده معجزه میخواستند به نظر من بعداً آن را ساختند. معجزهای به معنایی که موسی میآورد در ملأ عام در زمان پیغمبر اتفاق نیفتاده است اینگونه به نظر میآید. نه اینکه پیغمبر کراماتی نداشت کرامت ربطی به معجزه ندارد، عرفا هم ممکن است کرامت داشته باشند. همین الان صالحینی هستند که کرامتی دارند و خصوصی است شاید این راست باشد میگویند پیامبر در جمع مومنین نشسته است و سنگی را در دست خود میگیرد و سنگ تسبیح میگوید بعد پیامبر میگوید معنی آن این است که همه چیز تسبیح میگویند. این معجزه نیست در مقابل مومنین عرضه میشود نه اینکه طرف را خاضع کند که ایمان بیاورد. به نظر میآید صراحتاً در قرآن این است که شما از نبودن اینکه معجزهای آمد باید بفهمید که نیامد همیشه حرف این است که میخواهد و ما نمیدهیم.
۱-۴ قسمت توحید و معاد در داستان حضرت ابراهیم
بخش توحید و معاد این سوره اینجا است، مثلاً حضرت موسی دعوت کرد و گفت اینها را بدهید من بروم، پرسیدند که پروردگار تو کیست و گفت پروردگار من رب العالمین است. بعد ماجراها را دیدید که چه اتفاقاتی افتاد چیزی از توحید به معنای واقعی کلمه نشنیدید و ذکری هم از آخرت به آن شکل نشد. داستان ابراهیم در عین حالی که در ادامه آن داستان یک قدم عقبتر نشان میدهد که آدمها چگونه حرف میزدند ولی یک چیزی که در این سوره دارد این است که توحید و معاد در این بخش بیان میشود آنطوری که در همه سورهها به توحید و معاد پرداخته میشود. بیان هم در حد تیم ملی است واقعاً قسمت توحید و معاد از زبان حضرت ابراهیم بینظیر است.
یک چیز خاصی در کلام حضرت ابراهیم است یعنی اولاً اینکه در قرآن میگویند حضرت ابراهیم قهرمان توحید است. ویژگی عجیب قرآن تقریباً هرجایی در قرآن حرف از حضرت ابراهیم میشود میگوید و ما کان من المشکرین، یک جوری خیلی موحد بود. از اول موحد بود و خیلی هم موحد بود این خیلی موحد بودن به نظر من در این کلام منعکس است. انگار هیچ واسطهای وجود ندارد، چیزی که شما در این کلام میبینید عشق ابراهیم به خدا است که حالت جنون الهی دارد. در مورد بتها میگوید «فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِی إِلا رَبَّ الْعَالَمِینَ» شما در ابراهیم میبینید، اسم کسی در مقابل خدا برده شود، کسی توجهی به غیر از خدا کند حضرت ابراهیم عکسالعمل نشان میدهد، با بتها دشمنی دارد. آن جایی که میشکند حس خاصی نسبت به خدا و غیرخدا وجود دارد. خودش هم با خدا زندگی میکند، حرفهایی که اینجا میزند محتوای خاصی دارد.
این همه در قرآن گفته شده که و ما کان من المشرکین باید کنجکاو شده باشید و یک بار ببینید که چگونه موحدی است که ما کان من المشرکین است. احتمالاً این کلام دوران نوجوانی حضرت ابراهیم است یک جوری نشان میدهد که چرا خداوند از توحید ابراهیم خوشش میآید. وقتی حرف میزند انگار به غیر از رب العالمین کسی نیست و ابراهیم با کسی سروکار ندارد. همانی که به من غذا میدهد و من را خلق کرده است وقتی مریض میشوم من را شفا میدهد، هر اتفاقی که برای او میافتد رب العالمین این کارها را برای او میکند. یک نفر نداند و آدم نباشد و از یک جای دیگر بیاید و این حرفها را بشنود فکر میکند خدا به او غذا میدهد مثل اینکه هر روز برای او غذا درست میکند و سر سفره میگذارد و به او غذا هم میدهد و خودش نمیخورد، یا وقتی مریض میشود به او قرص میدهد. واسطهای وجود ندارد نه اینکه وجود ندارد ولی حضرت ابراهیم طوری حرف میزند که انگار واسطهای نیست و همه چیز بیواسطه است. این توحید به معنای واقعی کلمه است چیزی غیر از خدا نمیبیند نه اینکه اعتقاد ندارد بلکه اینگونه زندگی میکند. اعتقاد او نتیجه این است که حس او این است. مخصوصاً روی این نکته میخواهم تأکید کنم که آن همه مدح حضرت ابراهیم به دلیل موحد بودن باید این کنجکاوی را ایجاد کند که شما یک جا ببینید که ابراهیم چگونه موحدی است.
[۰۱:۱۵]
انگار خدا چه میخواهد و چه چیزی را میپسندد، چیزی که در ابراهیم پسندید همین توحید او است که انتخاب شد و سرسلسله انبیا شد این موقعیت استثنائی در این سوره است که بیان توحید عملی را از دیدگاه ابراهیم بشنوید.
من یک بار به این نکته اشاره کردم، خیلی جالب است از نظر حضرت ابراهیم بدیهی است که خدا حرفها را میشنود و جواب هم میدهد. ارتباط او با خدا اینگونه است نه مسئله وحی اینکه رب العالمین معلوم است که حرفهای من را میشنود و معلوم است وقتی با او حرف میزنم جواب من را میدهد. برای ابراهیم معلوم است و ارتباط او با خداوند اینگونه است و مسئله این نیست که به او وحی میشود یا نمیشود. معلوم است که غیر از رب العالمین این کار را نمیکند. من یک بار کنجکاوی شما را حدود n ماه قبل جلب کردم به عبارتی که حضرت ابراهیم اینجا میگوید یا شاید جاهای دیگر هم نقل شده باشد، یعنی چه که برای حضرت ابراهیم بدیهی است که رب العالمین حرفهای او را میشنود و جواب او را میدهد؟ حداقل شما از این حرف این را میفهمید، حضرت ابراهیم از نظر معرفت به یک جایی رسیده که برای او بدیهی است که اگر چیزی بگوید خداوند میشنود. فکر کنم در آن زمان سعی کردم بگویم که چرا اینگونه است، چه چیزی در رب العالمین واضح است که شنوا و جواب دهنده چیزهایی است که ما میگوییم.
«قَالُوا بَلْ وَجَدْنَا آبَاءَنَا کَذَلِکَ یَفْعَلُونَ» من اینها را ستایش میکنم که راست گفتند و مسئله را نپیچاندند. «قَالَ أَفَرَأَیْتُمْ مَا کُنْتُمْ تَعْبُدُونَ» همین جوابی که ابراهیم داد باعث شد که بعداً این حرف را نتوانند بزنند. «أَفَرَأَیْتُمْ مَا کُنْتُمْ تَعْبُدُونَ أَنْتُمْ وَآبَاؤُکُمُ الأقْدَمُونَ» آنها هم با شما هستند من کلاً سوال میکنم. فقط نمیگویم شما چه کسی را میپرستید شما میگویید چون اجدا ما میپرستید حالا چرا اجداد شما آنها را میپرستیدند. حرف آنها ایراد بدیهی دارد که جواب ابراهیم نیست و ابراهیم هم جواب منطقی را میدهد که احاله کردن به اجداد هیچ مشکلی را حل نمیکند. «قَالَ أَفَرَأَیْتُمْ مَا کُنْتُمْ تَعْبُدُونَ أَفَرَأَیْتُمْ مَا کُنْتُمْ تَعْبُدُونَ أَنْتُمْ وَآبَاؤُکُمُ الأقْدَمُونَ فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِی إِلا رَبَّ الْعَالَمِینَ الَّذِی خَلَقَنِی فَهُوَ یَهْدِینِ وَالَّذِی هُوَ یُطْعِمُنِی وَیَسْقِینِ» کسی که من را خلق کرد و من را هدایت میکند و کسی که به من غذا و آب میدهد. اگر میگفت رزق میداد حالت انتزاعی پیدا میکرد ولی به او غذا و آب میدهد همانطوری که بچه بگوید پدر یا مادر من به من آب داد بعد نان و غذا داد. به تفکیک که گفته میشود خیلی ملموستر است همین الان غذا به من داد بعد به من آب داد بعد این کار را کرد، همه این کارها را مستقیماً خداوند برای او میکند.
«وَإِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشْفِینِ» وقتی مریض میشوم خدا من را شفا میدهد «وَالَّذِی یُمِیتُنِی ثُمَّ یُحْیِینِ» کسی که من را میمیراند و دوباره زنده میکند «وَالَّذِی أَطْمَعُ أَنْ یَغْفِرَ لِی خَطِیئَتِی یَوْمَ الدِّینِ» کسی که من طمع دارم که گناه و خطای من را ببخشد در روز جزا و یوم الدین «رَبِّ هَبْ لِی حُکْمًا وَأَلْحِقْنِی بِالصَّالِحِینَ» توحید از زبان حضرت ابراهیم بیان شد یک قطعهای از دعا میآید که وصل میشود از جایی که میگوید «یَغْفِرَ لِی خَطِیئَتِی یَوْمَ الدِّینِ» وارد اعتقاد به آخرت میشویم بعد بیان اعتقاد به آخرت و صحنههایی از آخرت هم میآید. «وَاجْعَلْ لِی لِسَانَ صِدْقٍ فِی الآخِرِینَ» برای من در آیندگان لسان صدق قرار بده، اشکال ندارد من همین را اینگونه بگذارم میگویند نام نیک ولی خیلی حس خوبی ندارم.
حضار: نام نیک؟
بله معمولاً ترجمه میکنند برای من در آیندگان نام نیک قرار بده.
حضار: ؟؟
حضار: یک مصداق آن خود پیامبر است کسی که حرفهای من را بگوید.
کسی که حرفهای من را بگوید یا کسی که من را تصدیق کند. بعضیها میگویند کسی که من را دعا کند، لسان صدق به این معنا آدمی که به جای من انگار حرف بزند. داستانی که مولانا میگوید گفت موسی من ندارم آن زبان گفت ما را از دهان غیر خوان. مولوی به یک روایتی اشاره میکند کاری کنید که دیگران شما را دعا کنند. میگوید خداوند به موسی گفت با آن زبانی که گناه کردی من را دعا نکن، معنی آن این است کاری بکن که تو با زبان غیر گناه نکردی آنها وقتی تو را دعا میکنند در حق تو مستجاب میشود. بعضی این را اشاره به این میدانند. حداقل به نظر من واضح است که نام نیک نیست خیلی شیوع دارد که این را نام نیک ترجمه میکنند. فکر میکنم به دلیل اینکه شاید مطمئن نیستم در فرهنگ عرب بعداً شاید چنین اصطلاحی باب شده است که چنین ترجمهای برای آن در نظر میگیرند.
مسئله این است که آخرین حرفهای حضرت ابراهیم را بزنند یا درباره حضرت ابراهیم حرف نیکی بزنند یا دعا کنند. همه اینها مانند این است که پیروان و علاقهمندانی به توحید در آیندگان داشته باشند.
حضار: این به زبان عربی ربط ندارد؟ ته سوره به این تأکید میکند که لسان عربی مبین،
نه چه ربطی دارد به این که حضرت ابراهیم بگوید یک نفری باشد که به زبان عربی حرف بزند.
حضار: اعتقادش این است که خودش لسان حقیقت و صدقی دارد
«وَاجْعَلْ لِی لِسَانَ صِدْقٍ فِی الآخِرِینَ» یک مقدار دور از ذهن است از نام نیک بهتر است. هرچی بگویید از نام نیک بهتر است. «وَاجْعَلْنِی مِنْ وَرَثَةِ جَنَّةِ النَّعِیمِ» من را از وارثان باغ نعمتهای خودت قرار بده. «وَاغْفِرْ لأبِی إِنَّهُ کَانَ مِنَ الضَّالِّینَ» پدر من را ببخش که از گمراهان است. در جای دیگری از قرآن است وقتی فهمید پدر او ایمان نمیآورد دست برداشت ولی اینجا حضرت ابراهیم پدر خود را دعا کرد. «وَلا تُخْزِنِی یَوْمَ یُبْعَثُونَ یَوْمَ لا یَنْفَعُ مَالٌ وَلا بَنُونَ إِلا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ» من را در روز بعث خوار مگردان روزی که مال و فرزند نفع نمیدهد مگر کسی که با قلب سالم به ملاقات خدا بیاید.
اولاً معنی آن این نیست که همه این دعاها در همان لحظه انجام شد، لزومی ندارد که اینگونه فکر کنیم. مخصوصاً وقتی میگوید «لا یَنْفَعُ مَالٌ وَلا بَنُونَ» شاید این زمانی است که سن حضرت ابراهیم بالا است و پسرانی ندارد. اگر ابراهیم در آن لحظهای که با آنها صحبت میکند و آن حرفها را میزند و از توحید در قوم خود نوجوان است یا حداقل جوان است و قبل از این است که بتها را بشکند، لزومی ندارد که فکر کنیم کل این حرفهایی که زد یا دعایی که کرد در همان زمان و در حضور آنها باشد. فکر کنید در همان زمانی که برای آنها از توحید صحبت میکرد به آنها میگوید که از خدا میخواهد ورثه جنت نعیم شود. شاید در اینجا ۵۰ سال دارد به هر حال از توحید شروع میکند و به یاد آخرت است و انگار فرصت مغتنم است که چند آیه درباره معاد و قیامت بشنود.
حضار: انگار از آیه ۸۳ جدا میشود «رَبِّ هَبْ لِی حُکْمًا وَأَلْحِقْنِی بِالصَّالِحِینَ» بعد جلوتر
از آنجایی که حالت دعا پیدا میکند لزوماً در محضر آنها نیست حتی من میگویم قطعات دعا لزوماً همزمان نیست چرا همزمان فرض کنیم.
حضار: در تیکه دوم میتواند جدا باشد
من فکر میکنم «رَبِّ هَبْ لِی حُکْمًا وَأَلْحِقْنِی بِالصَّالِحِینَ» ممکن است مربوط به نوجوانی باشد که بعد آن «وَاجْعَلْ لِی لِسَانَ صِدْقٍ فِی الآخِرِینَ» در چند قطعه زمانی مختلف باشد، این مجموع دعاهایی است که ابراهیم کرده است. حرف من این است کلاً لزومی ندارد که اینها را همزمان در نظر بگیریم.
حضار: این تعبیر لسان صدق عیناً در آیه ۵۰ سوره مریم هم آمده است و راجع به اسحاق و یعقوب است که به آنها لسان صدق دادیم. انگار دعای آنها مستجاب شده است و در قرآن استجابت آن را هم گفته است.
به آنها لسان صدق دادیم، سوال این است که لسان صدق چه معنی دارد؟
حضار: انگار میگوید بعد از من پیامبرانی باشند که مفاهیم توحید را منتقل کنند.
اگر این را میفهمید من خیلی خوشحال هستم.
حضار: در سوره شعرا که بحث زبان اینقدر پررنگ است لسان صدق میتواند خوب نقش خود را بازی کند
احسنت یعنی لسان صدق در مقابل لسان کذب که حرفهای شعرا است. اگر زودتر بگویم محتوای سوره چیست ممکن است ایدههای خوبی از جزئیات سوره که من به آن دقت نکردم بیان شود. شعرا لسان کذب دارند و حضرت ابراهیم و کسانی که بعداً میآیند لسان صدق دارند و حرف راست میزنند. «وَاجْعَلْ لِی لِسَانَ صِدْقٍ فِی الآخِرِینَ» هم یعنی خودش به عنوان منادی توحید است چنین تعبیری است. این خیلی خوب بود من واقعاً قصد نداشتم زود مفهوم سوره را بگویم. به نظر آمد اسم شعرا را بحث کنم و یک چیزهایی گفتم و الان هم همینگونه پیش آمد و خوب است و به محتوای اصلی سوره زودتر برسیم بعداً جزئیات را بخوانیم.
آیات قیامت هم بخوانیم و جلسه را تمام کنیم بعد امیدوارم در جلسه آینده بتوانیم سوره شعرا را تمام کنیم. چون ممکن است جزئیات پیامبران دیگر را لازم نشود بخوانیم و قطعه پایانی سوره میماند که اگر یک مقدار زرنگ باشیم جلسه آینده تمام میشود.
وقتی میگوید «إِلا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ» توصیف قیامت است. «وَأُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِینَ وَبُرِّزَتِ الْجَحِیمُ لِلْغَاوِینَ» خیلی شبیه آیات جزء ۳۰ است. «وَقِیلَ لَهُمْ أَیْنَ مَا کُنْتُمْ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ هَلْ یَنْصُرُونَکُمْ أَوْ یَنْتَصِرُونَ فَکُبْکِبُوا فِیهَا هُمْ وَالْغَاوُونَ» میگوید جنت به متقین نزدیک میشود و جهنم برای گمراهان آشکار میشود و گفته میشود چه میپرستید آیا میتوانند به شما کمک کنند یا خودشان به خودشان کمک کنند؟ و آنها همراه با گمراهها به آتش انداخته میشوند. «وَجُنُودُ إِبْلِیسَ أَجْمَعُونَ» و همه کسانی که پیروان ابلیس بودند «قَالُوا وَهُمْ فِیهَا یَخْتَصِمُونَ» و گفتند در حالیکه باهم نزاع میکردند. «تَاللَّهِ إِنْ کُنَّا لَفِی ضَلالٍ مُبِینٍ» به خدا که در گمراهی آشکار بودید «إِذْ نُسَوِّیکُمْ بِرَبِّ الْعَالَمِینَ» و چیزهایی را با رب العالمین مساوی گرفتیم و شرک ورزیدیم «وَمَا أَضَلَّنَا إِلا الْمُجْرِمُونَ» گمراه نکردند ما را به غیر از مجرمین «فَمَا لَنَا مِنْ شَافِعِینَ وَلا صَدِیقٍ حَمِیمٍ فَلَوْ أَنَّ لَنَا کَرَّةً فَنَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ إِنَّ فِی ذَلِکَ لآیَةً وَمَا کَانَ أَکْثَرُهُمْ مُؤْمِنِینَ»
[۰۱:۳۰]
مجرمین ما را گمراه کردند و شفیعی نداریم و اگر دوباره برگردیم مومن میشویم «الْمُؤْمِنِینَ إِنَّ فِی ذَلِکَ لآیَةً وَمَا کَانَ أَکْثَرُهُمْ مُؤْمِنِینَ وَإِنَّ رَبَّکَ لَهُوَ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ» از پایان هر داستانی تکرار میشود که در این آیتی است و اکثر آنها ایمان نمیآورند و خداوند عزیز و رحیم است.
حضار: در آخر که میگوید از شعرا پیروی میکردند الغاوون است
بله کلمه الغاوون تکرار میشود. لیدر پیدا میکنند لیدرهایی که خوب حرف میزنند. کلاً شعرا را اینگونه در نظر بگیرید کسانی که «إِلا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ» را کنار بگذارید بقیه آدمهایی که گمراه هستند ولی خوب حرف میزنند. دنیا دنیای این آدمها است از یک جایی به بعد فرهنگ است که پیشرفت میکند و مردم در فرهنگ زندگی میکنند و در طبیعت زندگی نمیکنند. روز به روز به سمتی میروید که انگار مردم جایی که ذهن آنها است حضور دارند. فرهنگ همه چیز را پوشش میدهد جلوی چشم مردم پرده میاندازد و اینجا آدمهای اصلی آدمهای گمراه غیرمومن و آدمهایی که حق را نمیفهمند و از گوشه و کنار حرف باطل را در قالبهای خوب بیان میکنند. ما الان در این دوران زندگی میکنیم، شعرا و نویسندگان و ترانه گویان و خوانندگان نیستند، در شعرای ما فیلسوفها هم هستند همه جور آدمی در آن است. سیاستمدارها کلاً آدمهایی هستند که باید دروغ بگویند تا به قدرت برسند. همه آدمهایی که دروغ میگویند ولی در پوششهای زیبا هستند، فقط لزوماً شعر گفتن نیست. سیاستمدارها برای تمام نطقهای انتخاباتی خود به این معنایی که این سوره میگوید شعر است یعنی همه دروغ است ولی خیلی قشنگ است. از نیات خوب خود میگویند چه در آمریکا بخواهند رئیس جمهور شوند و چه در جای دیگر. کلاً فضای انتخاباتی در همه جاهای فرهنگ وجود دارد، ما در دورهای هستم که یک نویسنده میخواهد خواننده زیادی پیدا کند و برنده شود، ترانه کسی که میخواند همینطور است و الی آخر. کلاً فضای فرهنگ انتخاباتی که هرکسی بیشتر لایک بگیرد، الان اینگونه میگویند هر مزخرفی شده بگوید ولی لایک زیاد بگیرد. موضوعی مطرح کند که همه آدمها بیایند و در مورد آن حرف بزنند و شلوغ و پلوغ شود و انتخاب شود و برنده انتخابات به هر قیمتی که شده است شود. دوران جالبی است. این سوره میگوید وارد این دوران میشویم و در این دوران قرآن مهم است، کلام حق مهم است.
شما یک چیزی در مورد عربی گفتید لسان صدق، با این تعبیری که پیش آمد در مورد اینکه این لسان صدق با مفهوم شعرا و اصل محتوای سوره هماهنگ است، لسان صدق به شدت به قرآن تطبیق میکند. به عنوان آن چیزی که حرفهای حضرت ابراهیم از زبان پیامبر گفته میشود. نکته عربی هم که شما گفتید بنابراین یک ارتباطی پیدا میکند، انگار لسان صدق برای حضرت ابراهیم همین کلام عربی مبین است. اصلیترین چیزی که در دعای حضرت ابراهیم مستجاب شد این است که یک پیغمبری آمد و سخن توحید را که سخن ابراهیم بود را به بهترین وجه ممکن بیان کرد و به زبان عربی هم بیان شده است. این جزو دعای حضرت ابراهیم نیست ولی بالاخره سخن حضرت ابراهیم ماندگار شد. امیدوارم جلسه آینده تمام کنیم.
