بسم الله الرحمن الرحیم

درسگفتارهای دفاع عقلانی از دین، جلسه‌ی ۱۲، دکتر توسرکانی، پژوهشگاه دانش‌های بنیادی، ۱۳۹۷/۵/۲۳

من طبق معمول از جلسات یادآوری قبل می‌کنم، که به کجا رسیده بودیم این جلسه هم همان بحث‌ها را ادامه می‌دهیم.

در جلسات اولیه سعی کردیم چهارچوبی را تعیین کنیم برای این که عقلانی بودن و عقلانی قلمداد کردن، معنایش چیست؛ که من تأکید زیادی داشتم روی این که اصولاً لازم نیست عقاید خود را همچون قوانین ریاضی اثبات کنید که به معنایی مقدور نیست بلکه لازم است آن‌ها را موجه کنید، به این صورت که بگویید میان قوانین موجود، این مدل به دلایل عقلانی موجه‌تر و بهتر است.

امروز به این موضوع به ترتیب دیگری برمی‌گردیم به این معنی که این مسئله رقابتی بودن در موجه کردن و عقلانی قلمداد کردن یک عقیده را به طور طبیعی بررسی می‌کنیم. در نهایت من سعی کردم توضیح بدهم که یک مدل هستی‌شناسانه داریم که در آن به واجب‌الوجود، هستی محض، خدا، به عنوان آغاز هستی نگاه می­کنیم، می­کردند و خواهند کرد درآینده؛ و در مقابلش هم مطلقاً مدل رقیبی وجود ندارد فقط سعی کنند نهایتاً خدشه‌ها و اعتراض‌هایی به این مدل وارد کنند. مسئله این است که مدل تا حدود زیادی بدون این‌که حتی یک نفر از عقل خود استفاده کند با یک مطالعه تاریخی قرن‌ها مورد قبول همه عُقَلا بوده می‌تواند به این نتیجه برسد که مدل معقولی است. به نظر می‌رسد حتی شاید بشود به نوعی استدلال­هایی کرد که تنها مدلی است که اصلاً می­شود ارائه کرد، بدون این‌که به تناقض برسیم و یا مبدأ هستی را ناگفته رها کنیم.

مدل‌های رقیب وجود ندارد و رقبا سعی دارند بگویند این مدل خوب کار نمی‌کند و یا مشکلی دارد که با توجه به صحبت‌هایی که کردم اصولاً این‌گونه ادعاها بدون ارائه مدل رقیب چندان موجه نیستند.

نمونه خیلی واضح آن در علم مدرن نظریه تکامل است؛ هرچه‌قدر که بخواهند به نظریه تکامل در زیست‌شناسی خدشه وارد کنند، که می‌کنند و صحبت‌هایی هم می‌شود که به نظر قابل توجه و درست می‌آید ولی مدل رقیبی ارائه نمی‌کنند، نظریه تکامل تا زمانی که مدل رقیبی ارائه نشود نظریه غالب زیست‌شناسی است و همه هم خوشحالند.

زیست‌شناس ناراحت هم دیده ام، آدم‌های خیلی مذهبی که زیست‌شناسی خوانده اند ممکن است با تمام جنبه‌های نظریه تکامل راحت نباشند؛ از یکی از دوستان زیست‌شناس خودم شنیدم استادی را می‌شناسد، زمانی که به قسمتی از درس خود می‌رسد از من خواهش می‌کند که آن موضوع را به جای او در کلاسش تدریس کنم چون از نظر مذهبی حس این را ندارد که آن موضوع را تدریس کند ولی مهم و واجب است که به عنوان زیست‌شناس آن موضوع را بگوید. برای من جالب بود که یک زیست‌شناس مذهبی ممکن است در این حد با بعضی از جنبه‌های شغل خود درگیری عاطفی و مذهبی داشته باشد.

به هر حال هیچ راهی برای سرنگون کردن یک مدل علمی، فلسفی یا هستی‌شناسی نیست مگر این‌که یک مدل رقیبی ارائه کنید که کارآیی بیشتری داشته باشد که چنین مدلی نداریم.

آتئیست‌ها فقط تلاش می‌کنند که خدشه‌ای به این مدل وارد کنند مثل همان کاری که عده‌ای در فیزیک با نظریه کوانتوم می‌کنند و یا در زیست‌شناسی با نظریه تکامل که می‌بینید کسی نظریه‌های غالب را رها نمی‌کند، ما هم این مدل هستی‌شناسی را رها نمی‌کنیم.

بحث به این‌جا رسید که واقعاً اگر من باور کرده باشم هستی محضی و خالقی هست و جهان هستی به یک مبدأ متکی است از جمله خود من، به نظر می‌رسد اگر آدم عاقلی باشم و بخواهم عقلانی رفتار کنم مهم‌ترین هدف زندگی من این خواهد بود که با این هستی محض آشناتر شوم و ببینم ارتباطی می‌توان برقرار کرد؟ آن را بهتر بشناسم؛ تمام شور و شوق شناختی من باید بر روی شناخت این مهم‌ترین موجود متمرکز شود و شور و شوق ارتباطی من که جزء غرایض اولیه انسانی است به این سمت برود که ببینم می‌توانم با این موجود استثنائی عظیم خالق ارتباط برقرار کنم.

در دو جلسه قبل بحث به این‌جا رسید که این شوق ارتباط، عقلانی است اگر بگوییم فقط نه این‌که قابل دفاع است به نظر می‌رسد به نحوی واجب است که انسان اگر آن مدل را پذیرفته این شوق به ارتباط را هم داشته باشد و نتیجه همه این‌ها در یک جمله بنا به تعابیر و واژگانی که در این جلسات استعمال کردم: «گرایش به عرفان، عقلانی است».

اگر بنا باشد صحبت‌های ابتدایی که چند جلسه‌ای هم بیشتر نبوده را خلاصه کنیم (که می‌توان به صورت نوشتاری در ۳۰ تا ۴۰ صفحه خلاصه کرد) می­شود به این نتیجه رسید که خیلی ساده گرایش به عرفان [کاری عقلانی است]؛ یعنی اگر انسانی را دیدید که به هستی محض اعتقاد دارد و بخشی از زندگی شخصی خود را اختصاص داده است به این‌که هستی محض را بشناسد و ببیند می‌تواند ارتباط برقرار کند یا خیر و به دنبال عرفان رفته، قطعاً این آدم دارد کار عقلانی انجام می‌دهد مگر این‌که کسی این مدل را سرنگون کند یا دلایلی را بیاورد که نمی‌دانم چگونه ممکن است بشود این دلایل را ارائه کرد: که هستی محض هست ولی ما نباید آن را بیشتر بشناسیم، چون عرفان بیش از هر چیزی تلاش برای شناختن عمیق‌تر، معرفت سطح بالاتر و ایجاد ارتباط است، که فکر می‌کنم کاملاً طبیعی است.

این در واقع دفاع از عرفان است، بعد سعی کردم بگویم یک سؤال خیلی منطقی و معقول این است که اگر به اصطلاح توحیدی نگاه کنم؛ یعنی قبول کنم هر چیزی در جهان هست از آفرینش خداوند است، بنابراین اگر در خودم شوق ارتباط می‌بینم این شوق را خداوند در وجود من قرار داده است.

اگر مهم‌ترین وسیله ارتباطی من تکلّم است و تمایل دارم که با هستیِ محض ارتباط کلامی داشته باشم باید بدانم که این کلام را خداوند برای من آفریده، این وسیله را خداوند در اختیار من قرار داده. بنابراین معقول است سؤال کنم که آیا خداوند هم کاری برای ارتباط با من انجام داده است؟ جدا از این‌که این شوق را در من قرار داده است.

این‌کاری است که خداوند برای ایجاد ارتباط با ما کرده، به ما نیروهای شناختی که می‌توانیم این مدل را کشف کنیم و بشناسیم، می‌توانیم در مورد هستی محض فکر کنیم، احساسات درونی داریم که می‌توانیم در درون خود هستی را احساس کنیم با استفاده از علم حضوری، نه حصولی؛ دنیا و مخلوقات خداوند را می‌توانیم ببینیم و از آن چیزهایی درباره ویژگی‌های خداوند بفهمیم، این‌ها همه در واقع وسایل ارتباطی است که توسط خداوند به ما داده شده، بنابراین مطمئناً برای ارتباط با ما کاری کرده. به نظر من اگر کسی بگوید کاری نکرده با خود مدل ممکن است بگوییم در تناقض است.

خود وجود عرفان، امکان رسیدن به معرفت‌های سطح پایین و سطح بالا نشان‌دهنده این است که خود خداوند هم این ارتباط را می‌خواهد، سؤال این است که جدای از این موضوع، آیا من اگر شوق ارتباط با کلامی که خداوند آفریده را داشته باشم؛ قدرت تکلّم را خداوند به عنوان وسیله اصلی ارتباطی به من داده بنابراین طبیعی است که وقتی می‌خواهم با کسی ارتباط برقرار کنم، میل دارم با او سخن بگویم.

در مکالمه احساس تقرّب و نزدیکی پیش می‌آید، چه با آدمیزاد و یا هر موجود دیگری. اگر من بتوانم با حیوانات صحبت کنم می‌توانم خیلی با آن‌ها احساس نزدیکی ‌کنم، من نمی‌توانم با آن‌ها صحبت کنم (شاید شما بتوانید) در نتیجه ارتباطم با حیوانات، ارتباط سطح پایینی است و آن‌ها را درک نمی‌کنم. اگر قدرت کلام را خداوند به من داده و من هر زمانی که احساس شوق برای ارتباط کنم، دوست دارم حرف بزنم آیا آن طرف هم گوش شنوایی هست؟ خداوند می‌شنود؟ آیا خداوند هم جواب این‌ها را به نوعی داده؟ یعنی کلام خداوند هم به من رسیده است؟

حداقل به نظر من سؤال خوبی است که شاید فرض کنید خداوند هم پیامی فرستاده باشد، شاید خداوند هم ارتباط کلامی برقرار کرده باشد، امکان آن قطعاً وجود دارد؛ وقتی به این شکل نگاه کنید که زبان و کلام هم مثل هر چیز دیگری آفریده خداوند است، بنابراین خداوند می‌تواند از این کلام استفاده کند. می‌تواند آدمی را در واقع انگار استخدام کند که تکلّم کند، می‌تواند به نحو دیگری صدای خود را به ما برساند. به نظرم اگر قدرت مطلق مبدأ هستی را فرض کنیم همه این‌ها امکانش هست و نامعقول به نظر نمی‌رسد.

من همه این حرف‌ها را زدم که بگویم، چون چنین امکانی وجود دارد کنجکاوی کردن در این مورد معقول است؛ چیزی را ثابت نمی‌کنم.

از طرف دیگر نکته دوم که از نظر من خیلی مهم است و از نظر شما خیلی مهم نیست، این است که ادعاهایی با میلیاردها پیرو در طول تاریخ وجود دارد که این اتفاق افتاده است.

برای مثال فرض کنید من مدلی داشته باشم که می‌گویم مبدأ هستی و امکان ارتباط هم وجود دارد و می‌خواهم کنجکاوی کنم بعد به تاریخ نگاه کنم که هیچ کسی مطرح نکرده کلامی از طرف خدا آورده، یا آورده ولی چهار یا پنج نفر پیرو پیدا کرده است. تصور ایجاد ارتباطی که زیاد موفق‌آمیز نبوده معقول نیست ولی وقتی تاریخ را نگاه می‌کنم می‌بینم که بزرگترین ماجرای تاریخ همین است که این ادعا را کرده اند، میلیاردها نفر اعتقاد پیدا کرده اند و تاریخ دگرگون شده است.

خود این مهم است که این ادعا وجود دارد، مثل این است که من یک کنجکاوی ذهنی تئوری دارم بعد در عمل نگاه می‌کنم می‌بینم: بله! نه فقط یک ادعا که ندای کوچکی در جایی هست، بلکه نگاه می­کنم در هر جای دنیا چنین ادعاهایی هست که بسیار موفقیت‌آمیز بودند یعنی من انتظارم از خداوند این است که اگر او سخن بگوید و در تاریخ دخالت کند، تاریخ متحول شود که می­بینم به این شکل هست. یک نفر می‌تواند بگوید این‌ها آدم‌هایی بودند خیلی فریب‌کار که خیلی عاقل بودند، از پتانسیل شوق مردم برای ارتباط با خداوند سوءاستفاده کردند و جریانایی را به راه انداختند. ما هم نمی‌خواهیم بگوییم این اصلاً امکان ندارد؛ چیزی که می‌خواهیم بگوییم این است که کنجکاوی معقولی داریم از این طرف زمینه‌هایی وجود دارد که می‌خواهیم نسبت به این‌ها کنجکاوی کنیم و نمی‌خواهیم آن‌ها را بپذیریم و بگوییم که عده‌ای آمده اند که شاید یک؛ دو و یا ده تا از آن­ها یا همه آن­ها شیاد بودند، ولی معقول است که من نسبت به آن مدل ذهنی و این وقایع تاریخی کنجکاو باشم.

این چیزی است که تا انتهای جلسه قبل به آن رسیدیم و همین برای من کافی است.

[۰۰:۱۵]

در انتهای آن جلسه درباره­ی اولویت دادن به اسلام هم توضیحاتی دادم؛ مثل این‌که من به این نتیجه رسیدم و کنجکاوم که این نهضت‌های دینی را که ادعای ارتباط و دخالت خداوند در تاریخ را مطرح کردند و از کلام خداوند حرف زدند، به عنوان مکمل عقاید عرفانی خودم که فکر می‌کنم عقلانی است، بررسی کنم.

در انتهای جلسه قبل توضیحاتی دادم درباره­ی این که زبان چقدر مهم است تا به نوعی بگویم اولویت دادن به اسلام هم نامعقول نیست، موجه است. نه فقط از این جهت که ما این‌جا داریم زندگی می‌کنیم اسلام برای ما مهم است، [بلکه] ویژگی‌هایی در ادعاهای دینی اسلام وجود دارد که آن را از بقیه متمایز می‌کند و خوب است که به آن توجه کنیم. می­خواهم کمی این بحث را ادامه دهم و تکمیل کنم؛ ولی در ابتدای صحبت این موضوع را مطرح می‌کنم و در انتها هم مجدد این را تکرار می‌کنم که اصلاً لازم نیست در مورد اولویت دادن به چیزی توضیح دهم. این حرف‌ها را لازم ندارم. می‌توانم بگویم همه ادیان را می‌خواهم بررسی کنم: از اول به آخر، یا از آخر به اول، یا از وسط به آخر می‌خواهم بحث کنم. نیازی ندارم که توجیه دقیقی داشته باشم که چه چیزی اولویت دارد.

مثل این که اولویت دادن یعنی این‌که شاید این از همه مهم‌تر است بنابراین ممکن است عده‌ای حساسیت نشان دهند مخصوصاً برادران مسیحی و یهودی. در نتیجه من سعی می‌کنم همین طور دلخواه به دلایل جغرافیایی که ما این‌جا زندگی می‌کنیم و دین اصلی ما این است، می‌خواهیم از آن دفاع کنیم که یک چیز اختیاری باشد.

توضیحی که من جلسه قبل دادم و الآن بر روی آن تأکید می‌کنم این است که شما وقتی از آن حرف می‌زنید که وقایع تاریخی اتفاق افتاده که فرض کنید شامل این می‌شده که کلام خدا، پیام یا هدایتی از طرف خداوند به انسان برسد یا هر چیز دیگری، خداوند از طریق انسان‌هایی کارهای خارق‌العاده و معجزه‌آسایی انجام داده برای این‌که خودش را بر بشر ظاهر کند. یعنی به غیر از این‌که آدم­ها می­توانند با تفکر و تعقل مدلی را درک کنند و بفهمند خدایی هست، خداوند حداکثر تلاش خود را کرده مثلاً با بلند کردن یک کوه یا زمین زدن چیزی، خودش را جلوه‌گر کند، در واقع عده‌ای از افراد معمولی مشاهداتی داشته باشند که خداوند چه قدرتی دارد. انسان‌هایی را فرستاده و معجزاتی مثل زنده کردن مرده را آورده، همه این چیزها چه طور به ما می­رسد؟ از طریق کلام به ما می‌رسد و کلام هم مکتوب است. همیشه دوستانی که می‌گویند: «چرا این سخنرانی‌ها را مکتوب و چاپ نمی‌کنی؟» می‌گویم: «وقتی بالآخره نوار ضبط صوت و ضبط دیجیتالی آمده، مکتوب کردن یعنی چه! این‌که جایی دارد نگاشته می‌شود دیگر». سؤال این است که چرا زبان محاوره‌ای را به رسمی‌تبدیل نمی‌کنی یا دقیق‌ترش نمی‌کنی. وگرنه منظور از مکتوب بودن فقط نوشتن با قلم بر روی کاغذ نیست، منظور این است که چیزی حفظ شود؛ در دوران قدیم مکتوب شدن به معنی کتابت به معنای واقعی کلمه بوده. اگر ادعای پیامبری برای موسی، حضرت عیسی و بودا وجود داشته باشد و یا اگر ادعای تقدس برای کتاب‌های مقدس ادیان هندی وجود داشته باشد، بالآخره همه این ادعاها از طریق مکتوباتی به ما رسیده. به این معنی که من عیسی را از طریق چیزهایی که در موردش نوشتند می‌شناسم.

معجزات حضرت موسی را می‌شنوم و آن کسی هم که به من می‌گوید خودش ندیده جایی شنیده و یا خوانده، بنابراین من هر معجزه‌ای که این پیامبران برای این‌که پیامبری خود را ثابت کنند آورده باشند و هر سخنی که گفته باشند که من را هدایت کنند، نهایتاً آن را در قالب یک متن نگاه می‌کنم. حالا متنی وجود داشته باشد که در آن از معجزاتی صحبت می‌شود که من ندیده و نمی‌بینم، مطلوبیت و اولویت بیشتری دارد یا متنی که درباره معجزه‌ای صحبت نمی‌کند بلکه می‌گوید من خودم معجزه‌ام!

به نظر من این نکته خیلی خیلی مهمی است. به نظر عاقلانه‌تر می‌رسد اگر قرار هست معجزه ایی [بیاید]، این‌که اجداد من واقعه‌ای را دیدند و ایمان آوردند و مکتوب کردند و من اعتماد می‌کنم به مکتوبات آن‌ها و اعتماد می‌کنم که جایی چنین اتفاقی افتاده است؛ این چه‌قدر ارتباط مستقیم با معجزه است تا این‌که کسی بگوید همین مکتوبی که در اختیارت قرار می‌دهم خودش معجزه است؟ بنابراین حائلی بین من و معجزه نیست. من به همان میزان مستقیم با معجزه در ارتباطم که آدمی که در زمان پیامبر زندگی می‌کرد.

نکته دیگری که جلسه قبل بر آن تأکید کردم این است که اگر قرار است هدایتی صورت گیرد مهمترین چیز ایجاد زبانی است که با آن بتوان جهان را کشف کرد. بزرگترین انحراف در شناخت بشر این است که زبان‌های ما در اثر شناخت‌ها و فرهنگ‌های نادرستی که پیش می‌آید اعوجاج پیدا می‌کند، واژگان نامناسبی استخدام می‌شود و ساختارهای نامناسب گرامری به وجود می‌آید نهایتاً زبان‌هایی به وجود می‌آید که نمی‌شود با آن حقیقت را کشف و بیان کرد. وقتی دارم فکر می‌کنم، خود آن واژگان ممکن است من را به انحراف بکشد بنابراین این که اساس هدایت در قالب کلام و مکتوب باشد با تمام حرف‌هایی که ما زدیم سازگارتر است تا این‌که کسی کارهایی کرده باشد و دیگران کار‌های او را نوشته باشند، چه معجزه و چه منشی که در زندگی خود داشته، مخصوصاً اگر ادعای خاتمیت وجود داشته باشد.

برای دینی که می‌گوید من آخرین دین هستم این‌که معجزه­اش مکتوب باشد و عیناً در اختیار آیندگان هم قرار بگیرد بسیار نکته کلیدی می‌شود. همه این تئوری‌ها در ذهن من است و می‌بینم در آخرین دین میلیاردی دنیا دقیقاً این­ حرف­ها هست که معجزه کتاب است، هدایت از طریق این کتاب منتقل می‌شود؛ تمام این دین حول یک کتاب شکل گرفته است.

این مطالب برای من سیگنال‌های خوبی است، اگر در جغرافیای فعلی خودم هم قرار نداشته باشم و قبل از این‌که شروع به مطالعه ادیان کنم فکر کنم، این موارد سیگنال‌های مناسبی است که این دین را اولویت قرار دهم و مورد مطالعه قرار دهم.

این‌که اعتبار این کتاب و مکتوباتی که در این دین هست، از نظر نسخه‌شناسی بیشتر از کتاب‌های بقیه ادیان هست، یعنی هیچ شکی وجود ندارد که کمتر از یک قرن بعد از این‌که این کتاب به وجود آمده نوشته شده و نوشته‌ها از همان قرن اول باقی ماندند.

تمام آزمایشاتی که با استفاده از رادیواکتیو انجام می‌دهند و یا بعضی از مکتوبات قرآن مربوط به قرن اول است ثابت شده است و یا همین ماجرای قرآن صنعا که بخش‌هایی از یک قرآن خیلی قدیمی پیدا شد، نشان دهنده این بود که از نظر تاریخی درست است که در همان قرن‌های اول این کتاب به صورت کتاب، کتابت و نوشته شده است.

دلایل تاریخی داریم مبنی بر این‌که در زمان پیامبر عده‌ای حافظ بودند و در همان زمان نوشته میشده در حالی که در مورد تورات، کتاب‌های مقدس هندو، انجیل‌هایی که کتاب مقدس مسیحی‌ها است این پدیده را ندارید. دلیل عمده­اش هم شاید این باشد که آن مرکزیتی که این متن در دین اسلام دارد در آن ادیان نداشته که بخواهند خیلی اهتمام داشته باشند.

در اسلام این طور بوده که از ابتدا گویی همه چیز قرآن است، بنابراین ما باید آن را مدام حفظ کنیم و تعداد زیادی حافظ داشته باشیم و در اسرع وقت سعی بر نوشتن آن کنیم و… .

آیا معنای این ادعاها این است که هیچ تغییر و تحولی در این متن صورت نگرفته است؟ خیر. من نمی‌توانم نه از نظر تاریخی و نه عقلانی اثباتی برای شما بیاورم که قرآنی را که برای مثال آقای عثمان طه نوشته است دقیقاً مثل همان چیزی است که پیامبر برای مردم قرائت کرده، شاید اشتباهاتی در آن صورت گرفته باشد. نه دلیل تاریخی قطعی و نه دلیل عقلانی می‌توانم ارائه کنم.

زمانی در یک جلسه صحبت کردم که این اشتباه است سعی کنیم دلیل عقلانی بیاوریم. این مسئله مسئله­ی تاریخی و نسخه‌شناسی است، هر چه بیشتر کار نسخه‌شناسی را انجام دهیم می‌توانیم مطمئن‌تر و با درصد بالاتری بگوییم که این متن، موثق است.

نکته مهمی که زمانی در موردش صحبت کردم و مجدد تکرارش می‌کنم که به نظر من بسیار مهم است این‌است که لازم نیست یک متن صددرصد حفظ شده باشد؛ اگر کارکرد اصلی­اش این است که حکمِ معجزه را دارد و من را معتقد می­کند به وجود ارتباط بین آورنده­ی این متن و خداوند، اگر فرضاً اعوجاجاتی هم پیدا کرده و من را به این نتیجه [یعنی وجود ارتباط بین آورندهی متن و خداوند] برساند، من به متن اصلی آن باید بیشتر معتقد شوم و بگویم که ببین اصلش دیگر چه بوده است؟!

من الآن چیزی را می‌بینم، شخصی بگوید یک درصد در این تحریف وارد شده، چیزهایی از آن حذف و یا جمله‌ای اضافه شده، بعد همین را که می‌بینم به شدت احساس می‌کنم از طرف خدا آمده هر چه‌قدر درصد اعوجاج آن را بیشتر بگیرم به نفع این است که پس آن اصلی حتماً از طرف خداوند بوده، الآن که خیلی تعجب می‌کنم اگر اصلی را می‌دیدم چه اتفاقی می‌افتاد! غش می‌کردم.

به وجود آمدن مقداری انحراف [در اصل معجزه بودن متن خللی وارد نمی­کند]، مگر این‌که کسی بگوید انحرافات در حدی است که اصل پیام تغییر کرده، این حرفی است که باید درصد بالایی از اعواجاج برای آن قائل شویم. ولی من فقط از نظر معجزه بودن می‌گویم، محتوا را فعلاً کنار بگذارید. اگر درصدی از اعوجاج تحریف قائل شوید ولی همچنان معجزه‌آسا بودن آن حفظ شده باشد، این به نفع معجزه‌آسایی آن است. مثل این است که من جواهری که مقداری کثیف شده و لب­پَر شده را نگاه می‌کنم، حسم این است که اولش که سالمِ سالم بود چه چیزی بوده؟! اگر من آن را می‌دیدم شیدا می‌شدم.

اگر من چیزی که هست را معجزه‌آسا ببینم، از نظر «معجزه بودن» مسئله تحریف خیلی اهمیتی ندارد ولی از نظر «محتوا» واقعیت این است که باید احتیاط کرد. فرض کنید اگر من از نظر تاریخی درصد بالایی­اش را تحریف شده بدانم ممکن است بگویم من به بعضی از قسمت‌های قرآن نمی‌توانم اعتماد کنم مگر این‌که بگویم از یک قسمت‌هایی مطمئنم، به یک قسمت‌هایی شک دارم و به یک قسمت‌هایی ۴ درصد شک دارم و

به هر حال قرآن از نظر نسخه‌شناسی کتاب بسیار خوبی است. زمان‌هایی که من در این باره صحبت می‌کردم می‌گفتم شما حداقل با دیوان حافظ و یا شاهنامه فردوسی که ما در وجود آن‌ها شکی نداریم که حافظی بوده و شعرهایی گفته، ولی بی نهایت از نظر نسخه‌شناسی نسبت به قرآن ضعیف‌تر هستند. یعنی اطمینان ما به این‌که این متن به اورجینال خود نزدیک است خیلی بیشتر از شاهنامه فردسی است، در مورد شاهنامه و تحریفاتش حرف‌های بزرگی زده می‌شود. نه این‌که حرف‌های بزرگی زده می‌شود، می‌شود ثابت کرد که قسمت‌هایی­اش از فردوسی نیست.

من واقعاً ندیدم در بحث‌های مربوط به قرآن کسی بتواند دلایل نسخه‌شناسی و زبان‌شناسی بیاورد که این بخش از قرآن نیست. اتفاقاً از دید زبان­شناسانه که نگاه کنیم آن شیوه خاص و یک‌دستی که در قرآن وجود دارد، بسیار به نفع این است که همه آن حفظ شده باشد. می‌خواهم بگویم که فعلاً اصل ماجرا که دینی وجود دارد که در ادیان میلیاردی آخرین است و دقیقاً همان دینی است که می‌گوید معجزه من متن است و ما هم انتظار داریم که خداوند اگر مهمترین کاری که برای هدایت بشر کرده این باشد که برای سخن گفتن، مشاهده جهان و فکر کردن در مورد هستی زبان و یا متن تولید کرده باشد؛ این‌ها همه به نوعی نشانه‌های خوبی برای ما است و از نظر نسخه‌شناسی هم هیچ‌وقت این بحث تمام نمی‌شود. برای این‌که هر واقعه تاریخی بدون استثناء زمانی که به ما می‌رسد در مورد صحت و سقم خبری که به ما رسیده می‌توانیم شک کنیم.

[۰۰:۳۰]

شما در مورد هر خبری که اتفاقی افتاده می‌توانید در جزئیات و کلیات آن شک کنید حتی اگر برای یک سال قبل باشد چه برسد به این‌که هزار یا دوهزار سال از واقعه‌ای گذشته باشد، متن هم بالآخره یک موجودیت تاریخی دارد. منتها باز هم می‌گویم این‌ها بحث‌هایی است که من دارم سعی می‌کنم بگویم این اولویت دادن به اسلام و بررسی متون اسلامی معقول است، با آن فکری که از ابتدا شروع کردیم سازگار است و اگر نباشد هم مهم نیست.

در مورد این‌که این متن چه‌قدر کامل به دست ما رسیده هم توضیحاتی که دادم این است که بالآخره این یک مسئله تاریخی است. از وقایعی که در صدر اسلام اتفاق افتاده و تاریخ اسلام محسوب می‌شود، کلامی که به پیامبر یا هر‌کس دیگری که در آن دوران زندگی می‌کرده نسبت داده می‌شود، به اضافه خود این متن، همگی موجودیت‌ تاریخی دارند و همه موجودیت‌های تاریخی قابل بررسی کردن از نظر صحت و سقم هستند. فقط مسئله این است که هیچ شکی نیست که این متن از نظر نسخه‌شناسی هم نسبت به بقیه ادیان به نظر می­رسد که [موثق است] مگر ادیان جدید. مثلاً ممکن است بهایی‌ها بگویند متون ما موثق‌تر است مثلاً همان ابتدا به چاپخانه دادند و چند‌هزار تا چاپ شد.

بنابراین ادیانی که جدید هستند مربوط به ۱۰۰ و یا ۲۰۰ سال اخیر می‌شوند می‌توانم بگویم متن‌های موثق‌تری دارند، ولی از نظر نسخه‌شناسی قرآن به عنوان یک متن قدیمی وضعیت خیلی خوبی دارد. واقعاً جای وارد شدن به این موضوع نیست. حس من این است که موضوع بسیار تخصصی است. در حقیقت من مدام این را مطرح می‌کنم به این دلیل که فکر می‌کنم مسلمانان یک تنبلی در بحث‌های مربوط به تحریف و عدم‌تحریف قرآن کردند و یک آیه از قرآن را ملاک قرار دادند که خداوند می‌گوید:

«إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ»

گفتند که خود این آیه نشان می‌دهد قرآن قابل تحریف نیست و از نظر عقلی هم دلایلی آوردند که خداوند هدایتی را بفرستد نباید قابل تحریف باشد چون با اصل غرض خداوند هماهنگ نیست. این نکات را گفتند و در خواب شدند.

به نظر خیلی مهم است که نسخه‌شناسی‌ها توسط مسلمانان هم جدی گرفته شود که ان شاالله جدی گرفته می‌شود، اگرنه نسخه‌شناسانی که به اسلام معتقد نیستند آن قدر حرف می­زنند تا مسلمانان مجبور شوند. مسلمانان تا مجبور نشوند کاری را نمی‌کنند. فکر می‌کنم تنبلی است یا ژنتیک است یا مربوط به آب و هوای منطقه است؛ در کل در مورد قرآن تنبلی در اوج خودش است. هرجایی­اش را که نگاه می‌کنید می‌بینید کارهایی را باید می­کردند که نکردند.

حضار: معجزات سایر پیامبران حتی اگر گزارشات درستی هم باشد اصلاً برای انسان امروزی نیست. مثلاً عصا را می‌انداخته تبدیل به اژدها می‌شده. یعنی هیچ ربط معرفتی نداشته. انگار آن‌ها پیش درآمدی برای گوش دادن به حرف پیامبر بودند. مثلاً شتری از کوه در می­آمده، حالا گوش بدهید چه می­گوید.

استاد: بله یعنی موضعی بودند، در آن تاریخ دیده می‌شدند و برای آدم‌ها قانع کننده بودند و کارکرد آن‌ها هم همین بود. مثلاً در زمان فرعون سحر و شعبده‌بازی خیلی شیوع داشته، بزرگترین شعبده‌بازهای دربار فرعون بگویند کاری که او می‌کند شعبده نیست، برای مردم یک سیگنال خیلی قوی بوده که این دیگر شعبده‌باز نیست. بزرگترین شعبده آن‌ها این بود که ریسمانی را بیندازند کاری کنند مردم فکر کنند که در حال حرکت است، معجزه موسی این بود که عصایش به مار تبدیل شود و طبق روایتی که در قرآن آمده این مار ریسمان‌های آن‌ها را ببلعد که آن‌ها بفهمند؛ آن‌ها بفهمند مردم هم متوجه می‌شوند که ماجرایی غیر از شعبده در جریان است. مهم این است که معجزات، متناسب با نیاز آن قوم برای پذیرش پیام بودند. از دید اسلامی می‌توان این‌گونه نگاه کرد که پیام، پیام موقتی بوده است. کافی بود آدم‌هایی که آنجا هستند تحت تأثیر قرار بگیرند.

وقتی قرار است همه تاریخ بشر تحت تأثیر قرار بگیرد باید معجزه‌ای باشد که باقی بماند و همه بتوانند لمس کنند و با آن ارتباط برقرار کنند.

حضار: شاید بشود در مورد حضرت عیسی این را قبول نداشت، که بگوییم معجزه‌ای مثل زنده کردن مرده داشت و هنوز هم من می‌توانم به عنوان یک مسیحی این اعتقاد را داشته باشم که همچنان حضرت عیسی مرده‌ زنده می‌کند و هنوز دارد زندگی می‌بخشد.

استاد: مسئله این است که زنده کردن یک مرده به معنای جسمانی کاری خارق‌العاده است که خیلی تأثیرگذار است ولی مثلاً در حال حاضر دراویشی هستند که شما اگر به محضر آن‌ها بروید ممکن است احساس خیلی خوبی پیدا کنید.

می‌خواهم بگویم لزوماً تأثیر احیای روانی خیلی قانع کننده نیست. این که لزوماً از طرف کسی باشد که از طرف خداوند آمده، کما این‌که اشخاص دیگری هستند که معنویت دارند و این‌کار را انجام می‌دهند؛ ولی در مورد معجزه و متن اگر با مسیحی‌ها بخواهیم وارد بحث شویم، اصولاً چون دیدگاه آن‌ها در مورد هدایتی که از طرف خداوند آمده متفاوت است، حرف‌هایی برای گفتن دارند.

منتها ما لازم نداریم، من یک مسئله کلی را مطرح می‌کنم که مطالعه‌ای را شروع کنم چیزی را ارائه نمی‌کنم که همین جا بگویم نمی‌خواهم من به این نتیجه برسم اگر دینی هست فقط و فقط اسلام است، فقط می‌خواهم بگویم معقول است که این متن را بخوانیم و نسبت به آن کنجکاوی داشته باشیم، همین کافی است.

مسیحی‌ها هم نسبت به ادیان و خاتمیت به شکل دیگری نگاه می‌کنند و ممکن است سعی کنند به شکل دیگری بگویند اولویت دادن به مطالعه مسیحیت هم یک وجهی دارد.

حضار: منظورم این است که اولویت دادن به آن متنی که قرار است خاتمیت داشته باشد و یا وجودی که قرار هست خاتمیت داشته باشد.

استاد: بله ولی شما ارتباطتان را با مسیح بیش از هر چیزی با قرائت روزانه انجیل به دست می‌آورید. سنت مسیحی به چه شکل است! چگونه روح من با مسیح آشنا می‌شود؟ بالآخره از طریق زبان است. یعنی تأثیری که شما می‌گویید بالآخره از مکتوب می‌آید، از سخن کشیش می‌آید. من چگونه مسیح را می‌شناسم؟ یک مسیحی می‌خواهد بگوید من بدون کلاماز درون که کشف نمی‌کنم، این آموزه‌های دین مسیح است که من را با مسیح آشنا می‌کند. این‌ها مکتوبات هستند، سخنرانی هم نوعی مکتوب است.

می‌خواهم بگویم ارتباط من با روح مسیحی که احیاکننده است، از طریق زبان صورت می‌گیرد مخصوصاً از طریق کتاب مقدس، خواندن منظم انجیل‌ها که بسیار کار خوبی است برای این‌که شما هم که مسلمان هستید اگر بتوانید از طریق انجیل‌ها با مسیح ارتباط برقرار کنید احیاء می‌شوید و این به نفعتان است.

من این جمله هایدگر را دوباره تکرار می‌کنم، نمی‌خواهم در موردش بحث کنم ولی این‌که «زبان خانه وجود است» انگار شما به نوعی دارید درون زبان زندگی می‌کنید. این‌که من به شکلی با مسیح آشنا می‌شوم که ربطی به کتاب و زبان ندارد واقعاً افسانه است، یعنی الآن همه مسیحیان یا کتاب مقدس را خواندند و آن حس به آنها دست داده است، حسی که با شناخت مسیح به آن‌ها دست می­دهد و یا در یک سخنرانی کلیسایی بودند که او کتاب مقدس را به زبانی می‌خوانده و یا چیزی از مسیح را برای آن‌ها نقل می‌کرده است.

خارج از متن، در هر دینی، به سختی می‌توانید درباره هدایت آن دین حرف بزنید. اگر شما استادی داشته باشید که به شما تعلیماتی دهد، بالآخره با شما سخن می‌گوید ولو با ایما و اشاره؛ من دینی نمی‌شناسم مگر ادیانی که خیلی به مواد شیمیایی وابسته هستند مثل بعضی از ادیان سرخ‌پوستی که گیاه یا چپقی بکشید و معرفتی پیدا کنید. بقیه ادیان خیلی به نظر می‌رسد وابسته به کلام هستند.

حضار: خود مسیح را هم «کلمه» می­دانند.

استاد: بله، کلمه به معنای تکوینی بود. همین بحث تفاوت بین اسلام و مسیحیت در اولویت دادن به تکوین و تشریح است. همان طور که گفته ام، مسیحیان حرف‌های جالبی برای گفتن دارند ما هم این‌جا متعرض مسیحیان نمی‌شویم، آن‌ها هم می‌توانند بگویند مطالعه ادیان را به طور عقلانی از مسیحیت شروع می‌کنند که مشکلی هم نیست. من فکر می‌کنم دلایلی آوردم کاری که داریم می‌کنیم کار بدی نیست و کار خوبی است که از متن اسلام و قرآن شروع می‌کنیم.

اجازه دهید قبل از این‌که بحث را ادامه دهم در این مورد صحبت کنیم مسئله این‌که من تشخیص دهم به نحوی قانع شدم که شاید یکی از این ادیان از طرف خداوند است و می‌خواهم ببینم کدام یک است. مثلاً به وجود دینی پی بردم که می‌گوید متنی وجود دارد که این متن، معجزه است، فقط خداوند می‌تواند چنین متنی را تولید کرده باشد.

چگونه می‌توان فهمید که این متن معجزه است؟

قبل از این‌که متن را بخوانم می‌خواهم فکر کنم که «چگونه می‌توان فهمید این متن معجزه‌آسا است و از بشر برنمی‌آید؟».

گفتم که برمی‌گردیم به همان بحث رقابتی بودن. فرض کنید متونی وجود دارند که ادعای الهی بودن دارند و من فکر می‌کنم که این متن‌ها را می‌توانم با هم طبق ملاک‌هایی مقایسه کنم و بگویم این یکی نزدیک‌تر به آن چیزی است که باید باشد است. فرض کنید من قدرت تشخیص عقلانی ندارم که بگویم قطعاً این متنی که من می‌خوانم کلام خدا است، در ابتدای معرفتم و ذهنم آن قدر کشش ندارد که بتوانم کلام خدا را از کلام غیر خدا تشخیص دهم.

چیزی که بسیار مهم است این است که مثلاً موسی کاری می‌کند که شعبده‌بازهای دربار فرعون نمی‌توانند آن کار را انجام دهند، ماورای کاری است که آن‌ها می‌کنند. می‌خواهم بگویم معجزه در زمان خودش هم به غیر از کتاب هرجایی که اتفاق می‌افتاد؛ معجزه یعنی این‌که دیگران از انجام دادن آن کار عجز داشته باشند. بنابراین فرم رقابتی بودن در مفهوم معجزه هست. یعنی اگر من می‌گویم این کتاب، کتاب خدا است در مفهوم معجزه بودن آن و دلالتش بر این‌که کسی که کتاب را آورده ارتباطی با مبدأ هستی و حقیقت مطلق داشته، خود این ادعا دارای این مفهوم است که اگر شخص دیگری کتاب دیگری دارد بیاورد مقایسه کنیم و ببینیم به کدام می‌خورد که کتاب خدا باشد.

شما در همان صفحات اول متن قرآن می‌بینید که این حرف نوشته شده؛ قبول ندارید این کتاب معجزه الهی است، سوره‌ای شبیه آن بیاورید. مدام هم واحد آن کوچک‌تر می‌شود؛ حالا ۱۰ آیه بیاورید. مسئله این است که اگر این اتفاق در طول تاریخ می­افتاد، ما اکنون رکورد خیلی خوبی داشتیم. این هم جزء تنبلی مسلمانان بود. خوب بود مسلمانان به عنوان تمرین سعی می‌کردند این‌کار را انجام دهند. برای شناخت قرآن وجود بدیل‌ها و کسانی که سعی کرده باشند شبیه آن را بیاورند می‌توانست کمک کننده باشد و متاسفانه این‌کار انجام نشده است.

[۰۰:۴۵]

حضار: همان قرون اولیه هست.

استاد: نمی‌گویم اصلاً این اتفاق نیفتاده مثلاً أبو العلاء معری یک کاری کرده است. منظورم این است جریانی که خود مسلمانان به عنوان یک کار خوب، نه به عنوان معارضه با اسلام سعی کنند دلیل بیاورند. چرا؟

به این دلیل که شما زمانی که یک جریانی وجود داشته که «قرآن پریم‌هایی» را تولید می‌کردند؛ آن قرآن پریم قرن دوم، سوم و چهارم و تحولاتش در مقابل قرآن می‌توانست خیلی جالب باشد و به ما کمک کند چیزهایی در قرآن را بفهمیم که خوب نمی‌فهمیم.

اگر مخالفین هم این‌کار را انجام می‌دادند خیلی خوب بود. وجود Alternative [جایگزین] در شناخت خود این متن می‌توانست خیلی کمک کننده باشد ولی ما Alternative خوبی نداریم. مثلاً أبو العلاء معری هم می‌گویند فلان کتاب خود را به عنوان بدیل قرآن نوشته و یا بعضی از اشخاصی که در قرن‌های بعد از ظهور پیامبر ادعای پیامبری کردند، متن‌هایی را تولید کردند ولی در حدی نیست که جریانی به وجود آمده باشد ولی همان‌ها هم اسناد خوبی است.

من اگر کتاب أبو العلاء معری را کنار قرآن قرار دهم، بیایید ببینیم بوی کهنگی کدام یک به آسمان بلند شده و اعتقادات منسوخ شده را در کدام‌یک می‌بینیم؟

این نکته بسیار مهمی است که مسلمانان به نوعی احساس می‌کردند این‌کار حرام است و نباید این‌کار را انجام دهند و غیرمسلمانان هم احتمالاً خیلی جرأت این‌کار را نداشتند؛ منظور غیرمسلمانان حداقل موجود در فضای اسلامی است. ولی این‌که مسیحیان یا یهودیان چرا این‌کار را نکردند به نظرشان لازم نرسیده، نمی‌دانم.

به هر حال می‌خواهم بگویم در ابتدای قرآن دعوت معقولی در همان صفحه دوم هست که می‌گوید این‌کار را انجام دهید و این نکته خیلی خیلی مهمی است. به این دلیل که اعجاز به این معنا است که من کاری را انجام دادم که طرف مقابل نتواند این‌کار را انجام دهد.

سؤال این است که اگر عده‌ای اکنون این‌کار را انجام دهند چه اتفاقی میفتد؟ به عنوان یک کنجکاوی.

من فکر می‌کنم اگر الآن آتئیستی بیاید و سعی کند متن یا بخشی از قرآن را بردارد و چیزی مشابه و بهتر از آن را تولید کند برای بسیاری قانع کننده خواهد بود که این متن تولید شده بهتر از قرآن است؛ به نظر من چنین است و در هر تاریخی هم دوباره این اتفاق بیفتد ممکن است همین وضعیت به وجود آید. ولی اگر در طول تاریخ این اتفاق میفتاد الآن با اطمینان می‌گفتیم آن چیزی که ۱۰۰ سال قبل تولید شده افتضاح بوده است.

کافی است زمان بگذرد تا متوجه شویم. به این دلیل که هر دوره‌ای مقتضای حال خود و ادبیات خود را دارد. الآن ممکن است کسی بیاید متن ادبی تولید کند که با مذاق مردم سازگارتر باشد فرض کنید محتوای آن علم و Science-fiction باشد که نظر مردم را خیلی جلب می‌کند، توده مردم ممکن است نتوانند درکی داشته باشند منتها این تحدی مثل یک ادعای تاریخی است اگر هزار بار این‌کار انجام می‌شد و هربار بعد از مدتی برای همه مشخص می‌شد که این متن‌ها بسیار ضعیفند و خیلی چیزها در آن‌ها اشتباه است و مربوط به دوران خود می‌شدند قرآن خیلی تقویت می‌شد.

این‌که تحدی نه از طرف مسلمانان و نه از طرف غیرمسلمانان جدی گرفته نشده به نظرم نکته منفی در تاریخ است، خیلی می‌توانست به شناخت قرآن کمک کند. رفتن مسلمانان به دنبال دفاعیه نوشتن در مقابل این تحدی‌ها می­توانست به فهم و درک ویژگی‌های خاص قرآن خیلی به ما کمک کند، که این اتفاق نیفتاده است.

من همه مسلمانان و غیرمسلمانان را به تحدی دعوت می‌کنم که سعی کنند متون رقیب برای قرآن را ایجاد کنند که با همان تفکر رقابتی بسیار سازگار است. یعنی من می‌خواهم در میان متن‌ها بهترین را انتخاب کنم برای مثال اگر متنی صددرصد درست باشد من که متوجه نمی‌شوم این صد در صد درست است. عقلم نمی‌رسد. حداکثر هفتاد درصد از صحت آن را می‌فهمم.

منظورم این است که من نمی‌توانم بگویم تمام قرآن درست است مثل این است که بگویم من همه حقایق را فهمیدم. بنابراین حداکثر این است که بگویم چیزی که من متوجه می­شوم این است که این خیلی درست‌تر از بقیه است. بنابراین برای من خیلی موثق است که این چیزی است که ۱۴۰۰ یا ۱۵۰۰ سال قبل گفته شده و هنوز هم احساس خوبی دارم که از همه متن‌های تولید شده در طول تاریخ بهتر است.

بگذریم. من قصد داشتم بگویم به جایی رسیدم که آن حرفی که زدم علم رقابتی است و اصلاً عقلانی بودن یک مفهوم رقابتی است، در ابتدای این کتاب هم نوشته شده بود. درک معجزه بودن این کتاب رقابتی است. این چنین نیست کسی ادعا کند که من با این فرمول و چیزهای دیگر ثابت می‌کنم که این کتاب معجزه است. اگر کسی نظم عددی در قرآن را پیدا کند و به نظرش ثابت کرده این کتاب معجزه است، من همین الآن می‌توانم با کامپیوتر کتاب‌هایی با نظم عددی بالاتر را تولید کنم؛ می‌توانم این‌کار را انجام دهم ولی این‌که چه چیزی در آن نوشته شود خدا می‌داند.

کامپیوتر می‌تواند متن‌هایی را تولید کند که در هر صفحه مثلاً تعداد همه حروف چیزی از توان ۲ باشد؛ یعنی یا ۲ باشد یا ۴ باشد یااصلاً قرآن آن‌قدر نظم عددی ندارد. مسئله این است که کلاً باید دو تا چیز را با هم مقایسه کنم یعنی در یک جزء بخواهم بگویم این بهتر است ممکن است کسی بتواند در آن جزء چیز بهتری بیاورد ولی بعد می­بینیم محتوایی ندارد.

مثلاً من انتظار دارم که ببینم متن مقدس کدام است که شاید از طرف خداوند آمده باشد؟ می‌گویم باید به نوعی راهنمای عرفان باشد، درباره خدا و توحید و راه‌هایی باشد که می‌شود خدا را شناخت و درباره کارهایی که باید انجام دهم که به خدا نزدیک شوم.

متنی که کامپیوتر تولید می‌کند ممکن است درباره وقایع روزمره باشد یا چیزهایی سر هم کرده باشد و اصلاً چیزهایی بی­معنی در آن گفته باشد. بنابراین ما ملاک‌های محتوایی داریم که برای ما اولویت دارد، ملاک‌های فرم که برای ما اهمیت دارد، از نظر ادبیات در عین حال ممکن است نظم حروف هم برای ما جالب باشد.

حضار: ممکن است بشود متنی تولید کرد که در مورد همان‌چیزها باشد ولی خیلی بعید است که بتواند پیوستگی متنی داشته باشد.

استاد: سعی کنید هوش مصنوعی قرن دیگری را تصور کنید. فعلاً به این‌جا نرسیدیم.

حضار: ولی نظریه غالب در مورد معجزه بودن قرآن همین نظریه منع است که می‌گویند خود خداوند با تکوین مانع از این می‌شود. یعنی شما علاوه بر آن دعوت باید تضمین دهید که

استاد: یکی از تفاوت‌های جلسات من با جلسات حوزه‌های دینی کلاسیک و خیلی از جاها در جلساتی که حالت آکادمیک دارند این است که هر حرفی هر چه‌قدر مزخرف باشد را باید نقل کنند و بگویند این درست نیست. این مشکل در کمبریج هم هست، فقط در حوزه علمیه قم نیست.

شما در حوزه علمیه قم می‌بینید که در مورد تفسیر یک آیه صحبت می‌کند یا در مورد چیزی فقهی چیزهایی را می‌گوید که مثلاً یک آدمی در یک کتابی یک مسئله خیلی مزخرفی گفته آن را نقل و رد می‌کند و ممکن است ۱۰ مورد از این موارد غلط گفته و رد شوند.

چیزی که من خاطرم هست که شاید در یکی از جلسات گفتم و ضبط شده این است که ایراد حوزه علمیه نجف به حوزه علمیه قم این است که به اندازه کافی همه چیز را نقل نمی‌کنند. من بحث‌های حوزه علمیه نجف را به صورت آنلاین یا آفلاین نشنیده‌ام ولی بحث‌های حوزه علمیه قم را که می‌شنوم حوصله‌ام سر می‌رود. من چرا باید آن‌قدر زیاد صحبت‌های غلط و بیخود را بشنوم؟ ببینید در نجف چه خبر است و چه تعداد نظر را نقل می‌کنند؟

معیار آکادمیک این است که باید همه چیزهایی که گفته شده را بگویید، این جزء قدرت بحث­ات است. خوب است مثل این‌که رکوردی از همه اقوال وجود داشته باشد ولی چه‌قدر طول می‌کشد؟!

من یک‌بار با یکی از روحانیونی که من شخصاً خیلی برایشان احترام قائلم و شما اکثراً ایشان را نمی‌شناسید صحبت می‌کردم، ایشان از کسانی بود که بعد از انقلاب به دلیل ایرانی بودن و ارتباط با آقای خمینی از عراق اخراج شد. به من می‌گفتند باور کنید بزرگترین حسرتم که از عراق اخراج شدم این است…(که جزوه‌هایش را به من نشان داد، جزوه‌های درس مَکاسِب حضرت آقای خویی) که من ۱۵ سال جلسات مکاسب آقای خویی را رفتم و حسرتم این است که نیمه تمام مانده و من مجبور شدم بیایم.

من نمی‌دانم تا کجا رسیده بود، ۱۵ سال ایشان درس مَکاسِب آقای خویی را در حوزه نجف رفته بود و خدا می‌داند ایشان اصلاً این درس را تمام کرد یا نه. به این دلیل که باید تمام صحبت‌هایی که درباره مَکاسِب زده شده همراه با خیلی چیزهای دیگر نقل شود، جلسات مفصل است و نشانه علم است.

الآن هم از نظر آکادمیک اگر شما بخواهید چیزی در مورد قرآن بنویسید انتظار محیط آکادمیک کمبریج و آکسفورد هم همین است که شما نشان دهید تمام چیزهایی که در مورد کاری که شما انجام می‌دهید و می‌نویسید خواندید و بلدید، چیزی نیست که ندیده باشید.

یک Proof [اثبات] جامعیت اطلاعات شما برای یک کار آکادمیک لازم است. اگر ملاک این است جلسات ما اصلاً آکادمیک نیست. یعنی من حرفی که شما می‌زنید را می‌دانم ولی حاضر نیستم به آن اشاره‌ای کنم.

حضار: یعنی علاوه بر دعوت باید گارانتی بدهیم برای هر اتفاقی که می­افتد.

استاد: بله. یک نفر الآن در قرن ۲۱ این استدلال نادرست را بشنود و برود هزار تا متن تولید کند بنابراین معجزه بودن قرآن نقض می‌شود دیگر؟! در واقع حرفی را می­زنیم که به راحتی قابل نقض است.

أبوالعلا معری کتابی را نوشت که بدیل قرآن باشد بنابراین معجزه بودن قرآن نقض شدبه این دلیل که می‌گویند خداوند نمی‌گذارد که کسی [بدیل قرآن را بیاورد]، یعنی چه؟ نمی‌گذارد چه حرفی است؟ نخواستند، نمی‌توانند، ترسیدند. خداوند این‌ها را نترسانده است.

به هر حال خیلی چیزها را من این‌جا نقل نمی‌کنم. یک کتاب آکادمیک به نام اعجاز قرآن هست که حدودا ۶۰۰-۷۰۰ صفحه هست و یک نویسنده عرب نوشته، من الآن نه نام نویسنده و نه نام انتشاراتش را به یاد ندارم ولی فکر می‌کنم نام کتاب را درست به یاد دارم که جلد قهوه‌ای رنگی دارد. یک کلمه می‌گویم به نام «الشاطی» اگر می‌خواهید سرچ کنید ولی زیاد روی آن حساب نکنید.

حضار: کتاب بنت الشاطی انتشارات علمی و فرهنگی

استاد: این کتاب را بخوانید. از این حرف‌ها داخلش زیاد است. به این شکل که چه چیزی گفتند و مقدار زیادی از آن در مورد منع هست. اگر می‌خواهید در مورد اعجاز آکادمیسین شوید این کتاب را بخوانید. ولی باور کنید از ابتدا تا انتهای آن را بخوانید هیچ چیزی نوشته نشده که به درد بخور باشد.

مثلاً یکی از ادعاها، اعجاز لفظی است؛ اصلاً این طور نیست خود قرآن به نظر من خیلی واضح می‌گوید که کلاً نمی‌توانید چیز مشابه را تولید کنید. لفظ و محتوا و همه چیز اگر نظم و حروف است همه را کنار هم. ممکن است کسی بگوید من یک جزء را شبیه تولید می‌کنم با استفاده از هوش مصنوعی. من اصلاً می‌گویم می‌شود محتوا را کنار گذاشت، متن به نوعی بی‌معنی باشد مثلاً پیوستگی نداشته باشد. ملاک‌های خیلی ساده را کنار بگذاریم ولی یک نظم عددی فوق‌العاده عظیمی‌داشته باشد که به درد هیچ چیزی نمیخورد. بنابراین‌ این که یک ملاک بگذارم که لفظی است یا فرم یا محتوا است، قرآن خودش می‌گوید چیزی شبیه این بیاورید مقایسه کنید. این از بقیه بهتر است به نظر من اعجاز چیزی غیر از این نیست. مفهومش این است که شما نمی‌توانید این‌کار را بکنید.

باید حسرت خورد که مسلمانان بیشتر از ۱۴۰۰ سال وقت داشتند، خودشان این‌کار را انجام ندادند. فکر کردند گناه است و بقیه هم انجام ندادند. رکورد تاریخی فوق‌العاده‌ای به وجود می‌آمد اگر سالانه ۱۰ بدیل قرآن تولید شده بود الآن ما چند هزار بدیل قرآن از قرن‌های مختلف داشتیم و می‌توانستیم کنار قرآن بگذاریم و چیزهای زیادی را در مورد قرآن می‌فهمیدیم.

[۰۱:۰۰]

حضار: اصلاً خود این تخفیف تحدی در قرآن که کوچکتر و کوچکتر شده شاهدی برعکس این است که اگر خدا می‌خواهد

استاد: از این بحث‌ها نکنید که من از طرف متکلّمین جوابی به شما می‌دهم که بحث به درازا کشیده می‌شود. همان کتاب بنت الشاطی را بخوانید که حرف‌های زیادی دارد.

این بحث معجزه بودن چون ارتباطی با بحث‌های اولیه من داشت که اصولاً عقلانی بودن حالت رقابتی دارد، معجزه بودن هم حالت رقابتی دارد، قرآن هم همین است. در این متنی که ما مدنظر داریم درواقع همین نوشته شده است. این قسمتش تحریف شده نیست چون خیلی خوب است، بگذریم.

بحث تحریف چیزی است که مسلمانان تنبلی کردند. حرف‌های بسیار خوبی می شود در مورد تحریف نشده بودن قرآن از نظر تاریخی زد. اتفاقاً بحث نظم عددی قرآن، به ما ملاک بسیار خوبی می‌دهد که به تحریف نشده بودن قرآن تا حدود زیادی اعتقاد داشته باشیم، بگذریم من وارد این بحث نمی‌شوم.

آن نکته را به این دلیل مطرح کردم که اگر رقابتی نگاه کنیم متن قرآن بسیار از نظر نسخه‌شناسی نسبت به متون مشهور دیگر موثق‌تر است، به اضافه این‌که اگر من معجزه بودن این متن را بتوانم درک و احساس کنم، تحریف شده بودنش به نفع تقویت معجزه بودنش است که اصلش از چیزی که الآن هست هم بهتر بوده، بنابراین معجزه بودنش واضح‌تر است.

چند جلسه است که از روی موانع می‌گذرم به جای این‌که وارد بحث شوم. فقط می‌گویم لازم نیست در مورد این و آن بحث کنم، بالآخره می‌خواهم به بحث اصلی برسم. از چیزهای که می‌گذرم بد نمی‌گذرم. فکر می‌کنم دلیلی آوردم که چرا بهتر است زودتر به انتهایش برسیم تا این‌که بخواهیم در مورد انتخاب راه در چندراهی ها بحث بکنیم. هم بحث طولانی می‌شود هم ضروری نیست.

قبل از این‌که متن را بخوانم، منظورم در این جلسات نیست بلکه به عنوان آدمی که کنجکاوی‌هایی دارد و می‌خواهد دینی را بررسی کند، قبل از این‌که انتخاب کند چه دینی هست و چه متنی را می‌خواهد بخواند می‌تواند فکر کند چه انتظاری از این متن دارد. یعنی قبل از این‌که آن را باز کنم و ببینم. من خودم اولین بار که قرآن را خواندم قبل از آن فکر نکرده بودم که انتظار دارم چه چیزی را ببینم، بعداً به این موضوع فکر کردم که چه چیزی را باید می‌دیدم. معقول‌تر این است که من قبل از این‌که تحقیقاتی را شروع کنم، انتظارات خودم را هم تا حدودی مشخص کنم.

اولاً مهم‌ترین چیز این است که من انتظار دارم متنی را ببینم که چیزهایی که در آن نوشته شده درست باشد، این بدیهی است. یک انتظار خیلی مهم این است که من انتظار دارم متن غیر عادی ببینم، اصلاً اگر یک متن عادی ببینم باید شک کنم پس فرم و محتوای آن باید غیر عادی باشد چون ادعا می­شود که این از طرف خداست پس باید فرق داشته باشد.

یعنی از واژگان گرفته تا اگر فصل بندی دارد فصل بندی آن، نحوه بیان و محتوای آن باید مقداری عجیب و غریب باشد. حتماً باید ثقیل باشد. اگر ساده باشد به نظرم نکته منفی حساب می‌شود. نباید راحت بتوانم بفهمم. اگر خدا سخن می‌گوید باید مقداری متن عجیب باشد حتی واژگانش باید مقداری نامأنوس باشد و فهمیدن آن راحت نباشد و چیزهای غیر عادی در فرم متن ببینم که پیچیده باشد. این‌ها چیزهایی هستند که انتظار دارم بگیرم، اگر از طرف خداوند باشد نباید خیلی چیز ساده‌ای باشد.

چیزی که بعد از درست بودن که ملاک اول است، حرف‌هایی که زده می‌شود گزاره‌های درستی باشد؛ چیزی که من خیلی تأکید دارم از همه حرف‌هایی که زدم این مورد استنباط می‌شود این است که زبان متن باید زبان ویژه­ای باشد.

متن نمی‌تواند به زبان Esperanto که موجود نبوده باشد، باید به زبانِ موجود باشد ولی ویژه بودن زبان مثل این است ‌که کسی بگوید زبان حافظ و ‌هایدگر زبان ویژه‌ای است. یعنی مفاهیم جدیدی را که می‌خواهد مطرح کند واژگان جدید می‌سازد.

در مورد حافظ می‌گویند بعضی از واژه‌ها را Coin کرده (آن واژه را برای اولین بار استفاده کرده)، هایدگر تعداد زیادی واژه را Coin کرده است. حافظ اگر به این معنا واژه‌ای را Coin نکرده ولی به این معنا که واژه موجود را در معنایی به کار برده که تا حالا کسی به کار نبرده است؛ مثلاً واژه رِند در دیوان حافظ به نظر می‌رسد سابقه‌ ندارد (که بحث ادبی می‌توان انجام داد عده‌ای می‌گویند سابقه دارد) شاید به این مرکزیتی که در دیوان حافظ آمده، هیچ وقت نبوده و به یک واژه اساسی در درک حافظ از جهان تبدیل شده که قبلا این حالت را نداشته است.

Coin کردن واژه به چه شکل است؟

این‌که من واژه را بنویسم و جلوی آن بنویسم Definition آن، این است یا همان طور که حافظ و یا شعرا همه به معنایی واژه تولید می‌کنند مخصوصاً شعرای مدرن؛ به این دلیل که واژگانی را به نوع خاصی استعمال می‌کنند که قبل از آن استعمال نشده، به این دلیل که احساسات خاصی دارند که مجبورند آن‌ها را بیان کنند.

فرض کنید نیما از استعاره‌ای استفاده می‌کند مثلاً از واژه شب. شما کم‌کم که دیوان اشعار نیما را می‌خوانید متوجه می‌شوید شب در دیوان اشعار نیما معنای خاصی دارد که باید این را درک کنید. چگونه؟ در اثر استعمال در خود همان اشعار، یعنی خیلی کار عجیبی نیست که من واژه‌ای را بگیرم مثل کاری که حافظ با رند می­کند.

هایدگر در خیلی از جاها واژه را می‌نویسد و در موردش صحبت می‌کند مثل این‌که Definition برای آن می‌آورد ولی یک شاعر واژه را استعمال می‌کند و شما کم‌کم متوجه می‌شوید که مفهوم خاصی دارد که تا الآن چنین مفهومی در ذهنتان نبود.

این حرفی که من در مورد قرآن می‌زنم مطلقاً حرفی نیست که مسلمانان زده باشند، حرف علمی‌زبان‌شناسان است که واقعاً شاید با قاطعیت بتوان گفت که هیچ کتابی در طول تاریخ به اندازه قرآن واژه جدید ابداع نکرده حداقل به این معنا که شعرا ابداع می‌کنند.

مثلاً واژه اخلاص در قرآن است که به معنای اخلاصی که ما «شاید» داریم می‌فهمیم به کار می‌رود.

در جلسه‌ای در مورد کتابی به طور مفصل صحبت کردم کلاً ایزوتسو دو کتاب معروف که به زبان فارسی ترجمه شده دارد؛ ایزوتسو زبان‌شناس، اسلام شناس و عرفان شناس معروف ژاپنی است که دو کتاب او مخصوصاً کتاب خدا و انسان در قرآن او در مورد قرآن این حرف را به عنوان زبان‌شناسی که در مکتب زبان‌شناسی آلمان پرورش پیدا کرده سعی می‌کند به کرسی بنشاند که تقریباً همه واژگان اصلی قرآن در قرآن ابداع شدند و هیچ کدام در زبان عربی معاصر قرآن این معنی را نداشتند.

نه واژه تقوا در زبان عربی به این معنا استفاده می‌شد، نه اخلاص، نه اسلام، نه ایمان، هیچ کدامتقریباً هر صفحه‌ای از قرآن را باز کنیم واژه‌ها

مثال ایزوتسو این است که واژه تقوا در اعراب در زمان نزول قرآن بار منفی داشته و بیشتر به معنی ترس بوده، برای اعراب چیزی را که مفهوم ترس در آن بود منفی بود در حالی که تقوا در قرآن واژه اخلاقی مثبت است اگر نگوییم از همه واژه‌ها مثبت‌تر است. یکی از سه الی چهار واژه اصلی مثبت اخلاقی است که قرآن می‌گوید انسان باید تقوا داشته باشد.

از نظر ایزوتسو انسان باید تقوا داشته باشد برای اعراب مثل فحش است، مثل این است که انسان باید ترسو باشد.

کرامت در زبان عربی معاصر قرآن به معنای اصل و نسب شریف داشتن به کار می‌رفته، اگر می‌گفتند یک نفر کریم است، نه این‌که کارهای خاصی می‌کند که نشانه کرامت او است. به این معنی است که اصل و نسب خوبی دارد بنابراین مثال ایزوتسو این است:

«إِنَّ أَکرَمَکُم عِندَاللّهِ أَتقَاکُم»

کاملاً در زبان عربی حجاز بی معنی بوده به این دلیل که گفته می‌شده اصل و نسب‌دارترین شما ترسوترین شماست. قرآن است که این واژگان را به این معنا استعمال کرده، ما از همان بچگی فکر می‌کنیم به همان معنی که قرآن استعمال کرده می‌فهمیم در صورتی که قطعاً این چنین نیست تا این‌که یک نفر متن را دقیق نخواندهنوز هم که هنوز است به نظر من حتی مفسرینی هستند که واژه اسلام را به معنی دین اسلام می‌فهمند در حالی که در قرآن واژه اسلام به معنی دین اسلام نیست این آیه:

«إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلام»

به این معنی نیست که تنها دین مورد قبول خداوند اسلام است که شما به آن معتقدید. واژه اسلام در قرآن مترادف با ایمان باید قرار گیرد؛ تسلیم خداوند بودن. یک یهودی هم می‌تواند مسلم باشد همان طور که ابراهیم هم مسلم بود. قرآن می‌گوید ابراهیم مسلم بود از این‌جا باید بفهمیم اسلام و مسلمان در قرآن به معنای متعارف بین مسلمانان نیست ولی چون واژه‌ها تغییر معنی دادند؛ مومن و کافر در قرون بعدی تغییر معنی دادند و آن طوری که مسلمانان دوست داشتند واژه‌ها را استعمال کردند.

معنای «إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلام» را همانقدر دارید بد می­فهمید که «إِنَّ أَکرَمَکُم عِندَاللّهِ أَتقَاکُم» یعنی اصل و نسب‌دارترین شما ترسوترین شماست. می‌گویم بدتر دارید می‌فهمید برای این است ‌که «إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلام» دقیقاً به این معنی است که: در همه ادیان اگر یک نفر صفت اسلام را داشته باشد از او پذیرفته است. بنابراین نوعی پلورالیسم دینی [کثرت­گرایی دینی] در آن است. در حالی که اگر اسلام را به معنی دین اسلام خودمان بگیرید، درست برعکس می‌فهمید. به این معنی می‌شود که تنها دین مورد قبول اسلام است، اصلاً همه رو بکشید.

از این آیه نتیجه می‌شود اگر این‌گونه بفهمید هیچکس به بهشت نمی‌رود و دین هیچ یهودی و مسیحی و بقیه را قبول نمی‌کند. برعکس‌تر از این می‌فهمید که اصل و نسب‌دارترین شما ترسوترین شماست. بنابراین این اتفاقی نیست که الآن برای ما نیفتد، باید درون متن برویم و ببینیم متن چگونه این واژگان را استعمال می‌کند. دقت کنیم که با نحوه­ی استعمال خودمان اشتباه نگیریم.

حجم قرآن در آنقدری هست که بتواند واژه‌ها را Coin کند. مثلاً در قرآن حرف از این زده می‌شود که یک سوره گویی واحد معجزه است. اگر بتوانید مشابه یک سوره بیاورید قبول است. بنابراین حجم قرآن به دلیل معجزه بودنش نیست. چیزی که لازم است حجیم باشد این است که واژه‌ها در یک سوره به اندازه کافی استعمال نمی‌شوند بنابراین نمی‌توانید محتوایش را درک کنید.

حافظ اگر یک غزل می‌گفت نمی‌توانست مفهوم رند را معرفی کند. نیاز به حجم کافی دارد اگر شما بخواهید صدها واژه را به معنایی که واقعاً کتاب ایزوتسو را بخوانید، می‌شود گفت حداقل صدها واژه وجود دارد که استعمالشان به هیچ وجه شبیه استعمال قبلشان نیست.

دراقع قرآن از زبان عربی معاصر خود مثل خمیر استفاده کرده مثل مواد اولیه؛ واژه‌های خودش است و نحوه استعمالش را خودش تعیین می‌کند، آن‌قدر استعمال می‌کند که شما بفهمید تقوا وقتی به پیامبر نسبت داده می‌شود بار مثبت دارد.

[۰۱:۱۵]

من بحث‌هایی در مورد واژگانِ قرآن داشتم بر این نکته خیلی تأکید کردم که اکثر واژگان کلیدی قرآن، خیلی جالب است که مفاهیم انتزاعی هستند مثل ایمان، تقوا و اسلام.

من واقعاً یک مثال هم در ذهنم نیست که بگویم مورد استثناء است. همه این واژه‌های کلیدیِ انتزاعی یک‌بار در قرآن به طور غیرانتزاعی به کار رفتند. می‌خواهم بگویم خارج از متن انتزاعی هستند مثلاً در مورد ایمان این قسمت از قرآن در ذهنم است، شما شک دارید که ایمان یعنی چه؟ اصلش از امنیت می‌آید؟ یا مفهوم مرکزی آن باور کردن است؟ می‌شود حدس‌هایی زد. یک باوری است که امنیت ایجاد می‌کند یا خیر چون ریشه آن امنیت است اصل ایمان و مؤمن بودن یعنی احساس امنیت کردن؟ یا حدس‌های دیگری بزنیم.

یک جا در قرآن برادران یوسف به پدرشان می‌گویند «وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا وَ لَوْ کُنَّا صادِقِینَ» حرف ما را باور نمی‌کنی ولو این‌که ما صادق باشیم. این نشان می‌دهد که شما وقتی می‌خواهید واژه‌ها خوب معنی خود را پیدا کنند خوب است که یک جاهای آشنا هم استعمال کنید که شخص متوجه شود که این واژه این‌جا این معنی را می‌دهد. امنیت فرعی است. اصلش مسئله باور کردن یا نکردن است چون در مقابل ادعای صدق است.

من اگر این‌جا سه نقطه بگذارم «وَ ما أَنْتَ بِ… لَنا وَ لَوْ کُنَّا صادِقِینَ» چه چیزی را جای آن می‌گذارید چه چیزی را می‌فهمید! که حرف ما را باور نمی‌کنی. این‌جا در کلمه «مُؤْمِنٍ لَنا» مومن یعنی کسی که باور دارد و عنصر مرکزی این واژه‌ای که در قرآن به کار می‌رود، عنصر باور کردن است.

مرکزش اگر این است معنایش این نیست که محتوای امنیت در آن نیست. باوری که منجر به حس امنیت می‌شود را هم می‌توانید ادامه دهید. معنای واژه در واقع این نیست که من جای این واژه یک واژه دیگری بگذارم و بگویم: این یعنی این! هیچ دو واژه‌ای یکدیگر را دقیق معنی نمی‌کنند ولی می‌توانم درباره آن حرف بزنم. بگویم که این نوعی باور است که به این شکل و آن شکل است و طبق محتوای ایمان در قرآن، باید ببینم ایمان چگونه استعمال شده است. از استعمال آن منظور را متوجه می‌شوم. جاهایی چون خود آن جمله‌ای که در آن به کار رفته، کاملاً برای من مفهوم نیست، از آن عبارت نمی‌توانم معنا را متوجه شوم ولی جاهایی مثل آیه‌ای که الآن خواندم (که خیلی مفهوم روشن است) می‌توانم کم‌کم معنای واژه را بسازم تا جاهایی که معنا را خوب نمی‌فهمیدم را هم خوب بفهمم.

از مثال‌هایی که در کتاب ایزوتسو هست یک مثال فوق‌العاده مهم به نظر من وجود دارد. ببینید من می‌گویم قبل از این‌که وارد متن شوم خوب است که فکر کنم انتظار دارم چه چیزی را ببینم، همه حرف‌هایی که زدم فکر می‌کنم این انتظار را ایجاد می‌کند که یک زبان خاصی باشد. زبان بشری متداول نباشد. دقت کنید در خود قرآن در جواب حرفی که ما نمی‌شنویم می‌گوید زبان این قرآن، عربیِ مبین است و این زبانی که شما با آن حرف می­زنید عجمی است! از این متوجه می‌شویم که زبان قرآن آن‌قدر برای اعراب غیرعادی بوده که آن‌هایی که مخالف اسلام بودند اصلاً می‌گفتند: «این زبان عربی نیست. این چیست؟ این چه نوع حرف زدن است؟

مثل این است که اگر یک نفر هیچ چیزی از قرآن نشنیده بود و به او می‌گفتند: «إِنَّ أَکرَمَکُم عِندَاللّهِ أَتقَاکُم» و می‌گفت: «این چه حرف مزخرفی است»؛ باید برایش توضیح می‌دادند که «أَکرَمَکُم» منظور اصل و نسب نیست به این معنی است. شخص می‌گفت: «این زبان عربی نیست برای خودت چه می‌گویی

یک جمله را می‌شنید به نظرش می‌آمد مزخرف است. آن‌قدر زبان قرآن با زبان عربی متداول آن زمان فرق داشت که می‌گفتند یکی از حرف‌هایی که در زمان پیامبر می­زدند این بود که این یک آدم فارسی زبانی است که خوب عربی را بلد نیست و به پیامبر چیزهایی می‌گوید که این حرف‌ها را می­زند. مثل این‌که زبانی خارجی است. حسشان این بود که مثل ترجمه google translation انگلیسی به فارسی است. فارسی به انگلیسی را نسبتاً خوب انجام می‌دهد. انگلیسی به فارسیش همین طوری می شود، که من اگر بشنوم می‌گویم «این که فارسی زبان نیست یا توسط گوگل ترجمه شده است، یا یک آدم خارجی حرف میزند». شبیه حرف زدن خارجی‌ها بود. یک ایرانی اگر عربی یاد می‌گرفت این‌گونه بود. حرف‌هایی بزند که به نظر اعراب گرامرش خیلی متداول نیست و می‌توانم هزار مثال درباره انحراف از گرامر در قرآن بزنم.

چیزی که می‌خواستم بگویم یک مثال خیلی جالب از ایزوتسو بود. می‌گوید اگر متون فرهنگ عرب قبل از قرآن را مطالعه کنید مهم­ترین واژه اخلاقی برای اعراب «مُرُوّت» بود یعنی انتهایش این بوده که اگر می‌خواستند بگویند یک نفر خیلی آدم خوبی است، این بود که مروت دارد نمی‌دانم چگونه ترجمه کنم؛ جوانمردی و مردانگی دارد، به ضعفا کمک می‌کند، از ضعفا حمایت می‌کند و دست روی ضعیف‌تر از خود بلند نمی‌کند. من نمی­خواهم توصیف کنم، از نظر ایزوتسو مروّت واژه مرکزی اخلاق عرب بوده و در قرآن یک‌بار هم استعمال نشده است.

چیزی که انگار مهم­ترین صفت برای آدمیزاد است، یک‌بار هم در قرآن نیامده است. در ایران اسلامی که همیشه خیلی اسلامی بوده الحمدلله، این ۴۰ سال هم که حکومتش کاملاً اسلامی شده، هنوز هم در ورزشگاه و جاهای مختلف واژه «غیرت» یکی از مرکزی‌ترین واژه‌های فرهنگ فارسی هست. مثلاً از فوتبالیست به بی غیرت بودن متهم می‌شود [تا غیره…] مثلاً در تلویزیون که می­خواهند تعریف کنند، می‌گویند این فوتبالیست ما چه‌قدر غیرت دارد؛ غیرت نسبت به ناموس و نسبت وطن. کلمه «غیرت» در قرآن نیامده، مفهوم مزخرفی است.

این جدایی قرآن از زبان عربی زمان خودش را در نحوه استعمال واژه‌ها و در حضور و عدم حضور واژه‌ها می­بینید. یک سری از واژگان در قرآن نیست مثلاً می‌شود لیستی تهیه کرد که واژه‌های خیلی کلیدی عربی در قرآن نیامدند یا اگر آمدند با معنای کاملاً متفاوت آورده شده است.

این ویژگی متن کتاب مقدس مسیحیان و یهودیان نیست. اگر هست، مدافعین آن‌ها بیایند توضیح دهند که چطور است؟

اصلاً من به صورت جدی می‌گویم تا الآن کتابی نیست که این­قدر واژه coin کرده باشد در حدی که همه واژگان اصلی در معنای جدید به کار برده شدند. این همه واژه از فرهنگ معاصر خودش را حذف کرده باشد و چیزهای دیگری اضافه کرده باشد، این انتظار من را از این‌که یک متن شگفت انگیز نامتعارف ببینم این جنبه را از نظر واژگان تا حدودی ارضا می‌کند.

این‌که در قرآن در جواب نمی‌گوید عربی حجاز است می‌گوید عربی مبین است. معنی عربی مبین این است که واژگان قرار هست جهان را به درستی افراز کند. طوری که ما بتوانیم حقایق را در آن بیان کنیم. مبین بودن چیزی است که قدرت طبیعی دارد، می‌گوید عربی مبین این است آن عربی که شما حرف می­زنید عربی مبین نیست. من الآن می‌توانم بگویم فارسی مبین وجود دارد، می‌تواند وجود داشته باشد یعنی اگر این کتاب به فارسی می‌آمد ما فارسی جدیدی پیدا می‌کردیم به جای تقوا مفهوم تقوا باید وجود داشته باشد. مثلاً واژه‌ای در زبان فارسی انتخاب و استعمال می‌شد تا مفهوم تقوا جا بیفتد.

نمی‌شد یک کتاب دینی الهی داشته باشم که مفهوم تقوا در آن نیست به این دلیل که مهم­ترین مفهوم عملی وابسته عرفان، تقواست. اگر من می­خواهم به عرفان برسم باید تقوا داشته باشم به همان معنایی که در قرآن استعمال می‌شود.

من می­خواهم بگویم به کار بردن اصطلاح عربی مبین، خودش نشانه این است که آدم می‌فهمد این عربی مرسوم نیست و جدید است. در جواب اعتراض کسانی که گفتند این به چه نحو عربی حرف زدن است؟! گفته می‌شود این عربی مبین است. این همان چیزی است که من انتظار دارم.

اجازه دهید یک واقعه تاریخی را هم بگویم که یادم نمی­آید ایزوتسو در کتاب خودش خیلی در موردش گفته باشد. کتاب ایزوتسو کتاب خوبی است جدا از بحث­های دینی، به عنوان علاقه به زبان‌شناسی. یعنی خود کتاب اگر در مورد قرآن هم نبود، مقدمه آن و کلاً نگاه ایزوتسو به واژگان و زبان فوق‌العاده جذاب است.

چیزی که به یاد ندارم در کتاب به آن اشاره شده یا خیر را می‌گویم. نشانه‌ای از آن که به چه میزان واژگان قرآن نامأنوس بوده این است که شما تفاسیر دو قرن را که نگاه می‌کنید تقریباً می­شود گفت که فقط و فقط در این مورد است که از ابن‌عباس پرسیدند این واژه به چه معناست؟! ابن‌عباس گفته من نمی‌دانم! واژگانی در قرآن آمده بوده که آدم­هایی که در مکّه بودند نشنیده بودند. می‌گفتند قبیله­ای در فلان جا هست، که آن‌ها این واژه را استعمال می‌کنند آن‌ها را ببینید.

در دو قرن اول بیشترین تفاسیری که می­بینید این است که پرسیدند این کلمه به چه معناست؟ مشکلشان این نبود که این سوره یا آیه به چه معناست، این بود که من اصلاً این واژه را نمی‌فهمم، جدا از ایمان و مفاهیم انتزاعی کلماتی وجود داشت که در مکّه مثلاً خیلی از آن‌ها را نشنیده بودند. بنابراین باید تحقیق می­کردند که این واژه کجا استعمال می‌شود. کسی را به عنوان شاهد می‌آوردند. مسئله این نیست که واژه را شنیده یا نشنیده اند، مسئله این است که آن‌قدر استعمال شده باشد که درک آن راحت باشد.

به یاد تفسیر سوره انفطار افتادم همان آیه که می‌گوید «إذَاألسَّمَآءُ أنفَطَرَت». فکر می‌کنم ابن عباس نقل کرده (این‌ها نتیجه آکادمیک نبودن است اگر در نجف بودیم همه را باید در می­آوردم، باید تمام تفاسیر در مورد این آیه را می­گفتم. آکادمیک نیست همین طوری الآن چیزی به ذهنم رسید).

مثلاً از ابن عباس نقل شده که در این آیه «إذَاألسَّمَآءُ أنفَطَرَت»، این «فَطَرَت» به چه معناست؟ مثلاً در افطار کردن در ماه مبارک رمضان، «فَطَرَ» هست و یک جاهایی استعمال می‌شود.

گفت روزی یک عرب آمد، درحالی که داشت با کسی حرف می­زد، گفت که من زمین را کندم «حتی اذا ماء فطرت»! من ناگهان متوجه شدم که «فطرت» یعنی چیزی شکافته شود و از آن چیزی بیرون بیایدإذاألسَّمَآءُ أنفَطَرَت» به این معناست که از درون آسمان، چیزی ظاهر می‌شود. می‌گوید از این جمله‌ای که عرب گفت فهمیدم «فطرت» به این معناست.

کل تفاسیری که در قرن اول و دوم می­بینید کتاب‌هایی هست در مورد تاریخ تفسیر که می‌توانید مطالعه کنید، چیزی که بر همه این‌ها غلبه دارد بحث در مورد معنی واژگان مفرد یا به اصطلاح مفردات است. بعداً کم‌کم که احساس کردند مفردات را فهمیدند، بعد از این‌که همه را تحریف کردند و در فرهنگ متعارف جذب شد، به سراغ تحریف آیات و روایات رفتند.

ببخشید من کلاً حرف‌های منفی زیاد می­زنمنسبت به مسلمانان اصلاً احترام سرم نمی­شود! این اجداد ما بیچاره‌ها آن‌قدر زحمت کشیدند، کلاً آکادمیک نیستم.

واقعاً واژگان بعد از مدتی از جای خود حرکت داده شدند و استعمال‌های دیگری پیدا کردند و این به شدت در فهم قرآن مشکل به وجود آورد، نه فقط برای عوام بلکه برای مفسرین هم مشکل ایجاد کرد. علم عجیبی را ساختند که درباره معانی مختلف یک واژه در قرآن دانشی به وجود آمد که به آن نَظایِر گفته می‌شود که کلاً از اصل، مبنایش غلط است. به این دلیل که به جای این‌که واژه را به معنای جدیدی بفهمند، در آیات مختلف معنای مختلفی برایش در نظر می‌گرفتند که به این علم «وجوه و نظایر» می‌گویند.

[۰۱:۳۰]

کتاب‌هایشان مفید است به این دلیل که کامپیوتر که نبود، استعمال‌های مختلفی از یک واژه در قرآن را که فکر می‌کنند با هم فرق دارد می‌آورند. من اگر بخواهم این واژه را خوب بفهمم می‌توانم به این کتابها رجوع کنم و لیست آیاتی که واژگان در آنها به نظر می‌رسد با هم قدری فرق دارد را بگذاریم جلوی خودم و سعی کنم بفهمم آن واژه واقعاً به چه معناست، فایده آن فقط این است. به نظرم فایده دیگری ندارد و به نوعی انحرافی است.

در واقع جهل ما نسبت به واژه جدیدمثل این‌که من بگویم «رِند» در دیوان حافظ ۴ معنی دارد یکی مثلاً آدم زیرک و چهار تا شعر بیاورم و بگویم این به معنای زیرک می­خورد یا جای دیگر بگویم در یک جاهایی رِند به معنای رِند عالَم­سوز آمده. مسئله این است که من منظور حافظ از رند را متوجه نشدم، در یک کلام بگویم معنای این واژه را نفهمیدم. زمانی باید بگویم فهمیدم که در همه جا به نظرم همان معنی را می‌دهد. من نمی­خواهم یک مفهوم جدید در ذهنم ایجاد شود یک بار مثالی که زدم مثل این است که فکر کنیم واژگان قرآن گرد هستند و واژگان عربی ِحجاز مربع. دنیا را مثلاً یک‌بار می‌توانید با مربع مستطیل فرش کنید و واژه بسازید یک‌بار با دایره‌ای شکل. دایره در مربع ممکن است بیفتد یا بین چند تا مربع. بعد علم وجوه و نظایر به وجود می‌آید. یعنی من به جای این‌که مربع مستطیل‌های ذهن خودم را به هم بریزم و این واژگان را درک کنم، این واژگان را نگاه کنم. گاهی در مربع میفتد و این معنی را می‌دهد و گاهی این طرف میفتد معنی دیگری را می‌دهد و عملاً خودم را خلاص کنم از این‌که ذهنمکلاً بشر اینرسی دارد. همان چیزی که از بچگی شنیدیم خوب است دیگر، بیاییم متن را بخوانیم مدام سعی کنیم ببینیم این رند در [دیوان] حافظ مفهوم جدیدی است و به چه معنی است، همان برای ما راحت‌تر است که در دیوان حافظ یا هر کتابی وجوه و نظایر ایجاد کنیم.

حضار: به نظرم یک فایده خیلی خوبی دارد این است که در Coin کردن یا نقل معنایی

استاد: Coin کردن فارسی ندارد.

حضار: ضرب واژه!

استاد: ضربیعنی واژه را اصلاً

حضار: جعل واژه!

حضار: وضع واژه!

استاد: وضع واژه مثلاً.

حضار: در این وضعی که واژه‌ای با یک سابقه‌ای بوده و یک کلمه جدید نبوده به نظرم این خوب است. اتفاقاً در این مفردات و وجوه و نظایر یک مناسبتی بوده. بالآخره واژه خیلی بی ربطی نبوده برای یک معنای دیگری..

استاد: یعنی ریشه واژه‌ای که انتخاب می‌شود باید واژه

حضار: بعد حداقل معانی متأخر را حذف می‌کند. قرآن را که می‌خوانیم خیلی از این معانی مربوط به ۱۰۰ سال اخیر است حداقل مراجعه به آن که این‌ها را حذف می‌کند خوب است.

استاد:آهان وجوه و نظایر!

حضار: یا مفردات و کتابهای آن‌ها.

استاد: نه کتابهای مفردات خوب هستند. فقه و لغت هستند، غالباً اتیمولوژی هستند خیلی خیلی چیز خوبی است.

من یکی از شواهدم برای این‌که بفهمم معنی یک واژه چیست می‌گویم ریشه چیست، الکی که تقوا را از ریشه ترس نمی‌گیرد یا امنیت در واژه ایمان. می‌توانست واژه دیگری انتخاب شود. این‌که این واژه انتخاب شده هم ریشه اش و هم نحوه استعمال آن در عربی، معنایش بی ربط به انتخابش نیست ولی مهم این است که من از روی لیست وجوه و نظایر مفهوم جدید را کشف کنم به جای این‌که خودم را راحت کنم و بگویم من همه وجوه و نظایر را فهمیدم و آدم دانشمندی هستم. به نوعی توقف در فرهنگ واژگان مرسوم است در حالی که باید نه در مورد قرآن، بلکه در مورد هر کتاب شعری شما باید این انعطاف ذهنی را داشته باشید که اگر واژه‌ای به معنای خاصی استعمال می‌شود بار معنایی و استعاری دارد این را جذب کنید.

همین که می‌بینید واژه در قرآن معانی مختلف پیدا کرد باید بدانید که خوب نفهمیدید به جای این‌که دنبال وجه مشترک باشید مثل این است که دنبال وجه تمایز گشتید.

مشکلی که این علم داشته این است که مدام می­خواهند دانشمند بودن خود را به این شکل ثابت کنند که بر وجوه و نظایری که تا الآن کشف شده یکی را اضافه کنند تا الآن شش معنی برای واژه اسلام شمرده شده، من قهرمانم برای این‌که هفتمی را هم پیدا کردم، آیه‌ای آوردم و گفتم هیچ کدام از شش معنی ندارد یک معنی دیگری دارد. هر چه جاهل‌تر باشید عالم‌ترید.

به نوعی نشان می‌دهد base این علم مشکلی داشته، خوبی که دارد این است که لیست‌ها به درد می­خورد برای این‌که سخت‌ترین جاهایی که می‌شود فهمید را جمع کرده­­اند. بنابراین برای آدمی که می­خواهد مفهوم واژه را بفهمد به جای این‌که المُعجَم را بردارد و همه استعمال‌های یک واژه را که حدود ۲۰۰ تایی ممکن است باشد را نگاه کند، می‌تواند آن چهار تایی که این‌ها در وجوه و نظایر پیدا کردند را نگاه کند، این‌هایی که استعمالِ فرق دارد را پیدا کردند. به نوعی راهنمای خوبی است برای این‌که چه مفهومی ممکن است در واژه باشد.

چند ویژگی که انتظار داریم ببینیم را گفتم، این‌ها قبل از این است‌که در مورد قرآن بخواهیم بحث کنیم. هر متنی که بردارید اگر ادعاهای الهی و معجزه بودن را دارد باید به چیزهایی از قبل هم فکر کنم که ممکن است در آن ببینم و انتظارش را داشته باشم.

حضار: این‌که من چه‌قدر انتظار داشته باشم این متن در آسمان‌ها سیر کند یا روی زمین یا

استاد: توضیح دهید که منظورتان چیست؟ منظور از آسمان‌ها انتزاعی بودن مفاهیم است؟

حضار: بله، شاید ذهنم بر روی قرآن Bias [دچار سوگیری] شده چون در مورد قرآن خیلی این اتفاق میفتد.

استاد: مسئله Coin کردن واژگان در آسمان‌ها اتفاق نمی­افتد. اگر تمام حرفهای من اخلاقی باشند خیلی مشخص نمی‌شود ایمان و اسلام یعنی چه. مگر این‌که این را در سطوح خیلی عادی زندگی بشر استعمال کنم.

فقط به مسئله واژگان که نگاه کنیم ضرورت دارد متن شما شامل مکالمات عادی هم باشد. مثلاً در داستان‌ها و توصیفاتش در مورد طبیعت، به شکلی استعمالات به شکل محسوس کند. یعنی باید شامل محسوساتی باشد. اگر فقط من با ۱۰۰ واژه جدید انتزاعی کتاب بنویسم هیچ‌کس در انتها متوجه نمی‌شود یعنی چه! مگر این‌که شخص خودش به عرفان رسیده باشد. یعنی حقایق را درک کرده باشد شاید بتواند بگوید. ولی فکر می‌کنم نمی‌تواند استدلال کند که ایمان و اسلام یعنی این، یا فرق تقوا با فلان چیز این است به نوعی مشکل ایجاد می‌شود.

جاهایی باید ملموس باشد در مورد دنیای محسوسات صحبت کند، دیالوگ‌های معمولی در آن باشد که با آن آشنا هستیم که ما از آن‌ها بتوانیم درک کنیم که این مفاهیم یعنی چه. اگر قرار هست زبانی جدید برای حرف زدن ابداع کنیم باید در مورد محسوسات هم حرف بزنیم. اگر منظورتان از زمین این است بله این لازم است.

اگر توقعاتی دارید ابتدای جلسه بعدی هم می‌توانید بگویید. فکر کنید، این واقعاً مثل یک تمرین ذهنی است که من واقعاً چه چیزی را انتظار دارم ببینم.

من یک خاطره روشنی در ذهنم دارم که می‌خواهم بگویم، فکر می‌کنم قبلاً هم جایی گفتم؛ خاطرم هست اولین باری که قرآن را از ابتدا تا انتها خواندم ۱۵ ساله بودم. این نشان می‌دهد من در خانواده مذهبی که از ابتدا ما را کلاس قرآن بفرستند که مثلاً حافظ قرآن شویم بزرگ نشدم.

قبل از این‌که قرآن را بخوانم کتاب مذهبی زیاد خوانده بودم به فلسفه هم خیلی علاقه‌مند بودم خیلی کتابهای فلسفه اسلامی و غیر اسلامی را خوانده بودم. به عنوان آدمی که خیلی کتابهای فلسفی نظرم را جلب می‌کرد، طبعاً انتظارم این بود که قرآن را بخوانم، کتابی که از آن‌ها بهتر باشد. واقعیت این است اولین باری که قرآن را خواندم یادم نیست تمام شده بود و یا اواسط خواندن بودم، حسم این بود که این دیگر چگونه کتابی است؟!

داستان می‌گوید قسمت‌هایی از آن ادبی است، چیزهایی مدام تکرار می‌شود. من با ذهن علمی و فلسفی می‌گفتم یک‌بار گفتی که خداوند از همه بزرگتر است..حالا دوباره و سه‌باره می‌گویی؟! بعد سوره‌ای هست که مدام آیه‌ای مثل ترجیع‌بند در آن تکرار می‌شود! آن زمان اصلاً ادبیات نمیخواندم، خاطرم هست با یکی از هم‌کلاسی‌هایم که به من گفت فلان کتاب داستان را بخوان بحث کردم که ادبیات به چه درد من می‌خورد؟ اگر حرفی دارد بزند چرا در قالب داستان میخواهد بگوید؟

با چنین روحیه‌ای خواندم و مدام با خودم می‌گفتم که این دیگر چگونه کتابی است؟!

خاطرم هست که یک روز کجای خانه ایستاده بودم که این به ذهنم رسید که: اگر واقعاً این کتاب خداست باید برای من غیر عادی باشد برای لحظه‌ای به ذهنم رسید که چرا این‌گونه فکر می‌کنم. نباید این انتظار را داشتم که شبیه به کتاب‌هایی که تا به حال خوانده بودم و خوشم آمده بود می‌دیدم باید شگفت‌انگیز می‌بود.

این فکر خیلی برایم آرامش‌بخش بود، قبل از این‌که بخوانم به این مسائل فکر نکردم. وسط یا بعد از آن به ذهنم رسید که انتظار نادرستی داشتم.

اگر کتاب معجزه‌آسای آسمانی هم مثل کتاب مطهری یا تقی ارانی باشد که فصل بندی و مقدمه داشته باشد استدلال کند. خب این زبانی است که ما با آن آشنا هستیم.

این اصلاً چیز دیگری است وسط داستان قطعه‌ای استدلال فلسفی عجیب دارد. دوباره داستان ادامه پیدا می‌کند و جای دیگری می‌رود. همین الآن هم کتابی که در این حد ظاهر آشفته و درهم داشته باشد را باور کنید پیدا نمی‌کنید یعنی کسی جرات نمی‌کند، پست‌مدرن‌ها چون به آشفتگی علاقه‌مندند شاید آشفته‌تر را تولید کرده باشند. در کل به این شکل است که شما وقتی کتاب را می‌خوانید می‌گویید این چه فصل بندی است که این چرا به این شکل شروع و تمام می‌شود؟ همه آن عجیب و غریب است.

من اولین باری که خواندم این من را اذیت کرد تا این‌که احساس کردم واقعاً اگر کتاب خداست نباید شبیه کتاب‌های بقیه انسان‌ها باشد بنابراین مقداری بیشتر بخوانم. مثل این‌که شما شاعری را پیدا کنید که عجیب و غریب شعر می‌گوید از یک جایی اگر خوشتان بیاید و ادامه دهید ممکن است بفهمید که زبان خاصی دارد و نوع خاصی صحبت می‌کند کم‌کم آشنا شوید و بفهمید.

زبان قرآن به صورت کامل از واژه تا نحوه فصل‌بندی و جمله‌بندی به این شکل است که باید سعی کنید با آن آشنا شوید. در هیچ دوره تاریخی فکر نمی‌کنم در هیچ زبانی کسی به دنیا آمده باشد که راحت با قرآن ارتباط پیدا کرده، ممکن است از ابتدا زیبایی‌های ادبی را ببیند و خوشش بیاید ولی از نظر مفهومی خیلی برایش ساده نباشد، جاهایی را متوجه شود جاهایی را نفهمد. بالآخره تلاشی لازم است و این انتظار می‌رود. می‌خواهم بگویم از میزان شگفت‌انگیز بودنش برمی‌آید که یک کتاب عجیب و غریب باشد.

مثلاً بهاییت کتابش مربوط به قرن بیستم است. فصل‌بندیش، نه این که خیلی شبیه کتابهای فلسفی باشد، ولی خیلی کتاب نرمالی است.

من این خاطره به نظرم آمد که بگویم بد نیست که نقطه عطف آشنایی من با قرآن مسئله شگفت‌انگیز بودنش برای من حل شد که از یک نقطه ضعف تبدیل به نقطه قوت شد که اگر از قبل فکر می‌کردم باید ملاک را بر این می‌گذاشتم که کتاب عجیب و غریب باشد.

می‌گوید «بسم الله الرحمن الرحیم» بعد «الم» از ابتدا به نوعی آب پاکی را روی دست همه می‌ریزد که خیلی فکر نکن می‌فهمی! هنوز هم هیچکس نفهمیده یعنی چه؟! همین که راحت نمی‌توانید بفهمید به نظر من سیگنال مثبتی است.

این عجیب بودن در واقع نکته مثبتی است. هنوز هم که هنوز است شما در مورد فصل‌بندی [آیا می­توانید] بگویید در مورد چیست! چه کسی راحت می‌تواند بگوید مثلاً فصل ۴ کتاب در چه موردی قرار است صحبت کند و فرقش با فصل ۲ و ۵ چیست، ربطش با این فصل‌ها چیست؟

[۰۱:۴۵]

حضار: آقای حسن‌زاده آملی می‌گفت پیش‌شرط فهم قرآن این است که همه را مثل حروف مقطعه بفهمی یعنی یک‌بار قرآن را باز کنی فکر کنی همه حروف مقطعه است.

استاد: آفرین. یعنی پیش‌داوری‌های خود را کنار بگذاری و فکر کنی همیشه یک چیز جدید گفته می‌شود. فکر نکنی واژه‌ها همان‌هایی هستند که پدر و مادر به تو گفتند. مثلاً فکر نکنی کلمه تقوا را می‌فهمی.

فهم حقایق سخت‌تر از چیزهایی هست که در بچگی یاد گرفتیم. ما واژه‌ها را از بچگی یاد گرفتیم. اتفاقاً اعراب در فهم قرآن از ما بیچاره‌تر هستند به این دلیل که از این واژه از بچگی چیزهایی را شنیدند، همه را باید عوض کنند ولی ما حداقل نصف کلماتش را نشنیدیم در فارسی وارد نشده شاید بتوانیم با ذهن خالی‌تری قرآن را بخوانیم. بگذریم، مثلاً جلسه را تمام کرده بودم.

حضار: من فکر می‌کنم یک تعدادی یا حداقل من یک انتظار اصلی را دارم: اصل محتوای کتاب در مورد دغدغه من به خصوص آن دغدغه‌ای که من در زبان به دنبالش می‌گردم باشد. حالا این می‌شود نظر شخصی من، ولی فکر می‌کنم خیلی‌ها می‌توانند موافق باشند با این. که اولاً از زبانِ روان من صحبت کند چون این چیزی است که بیشتر از همه برای کلام از آن استفاده می‌کنم. اگر بخواهم یک لغت خوب نمی‌دانم چه‌قدر لغت خوبی باشد اگر برای ترس‌های اگزیستانسیالی من یک جوابی پیدا کرده باشد جوابی که فرای جواب باشد

استاد: بگذارید اگر از حرف‌هایی که ما زدیم بخواهیم نتیجه‌ای بگیریم، کتاب غیر از این‌که واژگان درستی را Coin کند، محتوای اصلی آن باید در مورد خدا و شناخت خدا باشد. برای چه اصلاً داستان بر سر چه موضوعی بود؟ مثلاً اگر کتاب خیلی واژه‌های جدیدی داشته باشد ولی در مورد روان انسان حرف بزندنمی‌خواهم بگویم شما این حرف را زدید، می‌خواهم بگویم اگر محتوای کتاب برای مثال روان‌شناسی باشد خیلی به نظربیشتر باید خداشناسی باشد. به طبع انسان‌شناسی هم در آن ممکن است باشد ولی محتوای اصلی باید در مورد خدا و شناخت خدا باشد و خودش رابطه‌ای میان من و خدا ایجاد کند و به من بگوید چه کار کن تا با خدا ارتباط بهتری داشته باشی.

فکر می‌کنم از حرف‌هایی که ما زدیم انتظار اصلی به غیر از این‌که زبان خوبی را در اختیار ما بگذارد که خیلی مهم است، بالآخره زبان را ممکن است به انواع مختلفی بتواند در اختیار ما قرار داده باشد در مورد چه چیزی حرف زده باشد خوب است؟در مورد ارتباط با خدا، همان چیزی که ما به دنبالش هستیم. از طرف خدا چیزی را به من گفته باشد، از من چیزی خواسته باشد، خدا را به من معرفی کرده باشد. فکر می‌کنم انتظار اصلی ما از نظر محتوایی این است. مثلاً فرض کنید در مورد شیوه جنگیدن و در مورد آشپزی نباشد. غذا چیز مهمی است ولی ما انتظار نداریم که خدا پیام فرستاده باشد و در مورد آشپزی با من صحبت کرده باشد، انتظار دارم در مورد عرفان با من حرف زده باشد. به این دلیل که این چیزی است که برای من مهم بود. فکر می‌کنم این چیزی است که آدم‌ها باید به دنبالش باشند. احساسم این است که ارتباط از آن‌طرف به نوعی باید مکمل ارتباط از این‌طرف باشد.

حضار: بیشتر منظورم این بود که من بیشتر از این‌که دنبال معجزه فُرمی بگردم به دنبال معجزه محتوایی در این کتاب می‌گردم.

استاد: به نظر من معجزه یک چیز تلفیقی است. ممکن است بتوانی جایی از آن را بگیری فرمش را خیلی خوب درست کنی، محتوا را درست کنی فرم را از دست دهی یا نظم ریاضی را درست کنی هردوی آن‌ها را از دست بدهی. در مجموع یک ویژگی دارد من از این جهت حساسیت نشان می‌دهم چون بیشترین حرفی که در تاریخِ کلام زده شده این است که معجزه قرآن، معجزه ادبی است و به نظر من خیلی خوب نیست.

حضار: زمانی که فرمالیستی بگوییم محتوای ویژه را فقط در فرم ویژه می‌شود ریخت، یعنی فرم یک حدی از محتوا است.

استاد: می‌خواهم بگویم همه روی هم به نوعی هستند، نه این‌که فرم، فرم معجزه‌آسا نیست یا محتوا نیست ولی قرآن می‌گوید چیزی مثل یک سوره، نمی‌گوید آیه‌ای شبیه به این را نمی‌توانید بیاورید. سوره ابتدا و انتها دارد، فرم و محتوای پیچیده‌ای دارد. از یک حدی که پیچیده‌تر باشد دیگر نمی‌توانید چیزی را بیاورید که همه این‌های آن درست باشد ممکن است یکی را درست کنید آن یکی را از دست دهید. بنابراین معجزه در کلیت آن است در همه اجزایش هست نه در یک بخش.

وگرنه می‌توانست همین‌گونه بگوید که مثلاً سوره‌ای بیاورید که از نظر ادبی به این خوبی باشد. خاص‌ترش کند که راهنمایی کند منظور از معجزه چیست ولی در کل می‌گوید یک بخش شبیه به آن بیاورید شامل همه چیزهایی که در آن بخش هست می‌تواند عامل معجزه‌آسا بودنش باشد.

جلسه ۱۲ – دفاع عقلانی از دین
1 1 vote
Article Rating
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
بستن منو