بسم الله الرحمن الرحیم
درسگفتارهای قرآن و ادبیات مدرن، جلسهی ۱، دکتر توسرکانی، گروه فرهنگی دانشجویی کاروان – کانادا، ۱۳۹۷/۹/۱۰
اگر اجازه بدهید جلسه را شروع کنیم. فکر میکنم افرادی که باید میآمدند حاضر هستند. فکر کنم در حد اسم من را میشناسید اسم من روزبه تویسرکانی است، اخیراً به دعوت آقای دکتر جوادی از ایران آمدم و قرار است ۲ یا ۳ ماه ونکوور مهمان ایشان باشیم. کار من علوم کامیپوتر است ولی سالها است که در زمینه مربوط به قرآن و یک زمینههای دیگر که مربوط به نقل هنری میشود فعالیتهایی داشتم. حضور من اینجا باعث شد که یک دعوتی از سوی گروه کاروان صورت بگیرد تا وقتی اینجا هستم هر هفته یک جلسهای خدمت شما باشم. قبل از اینکه بحث را شروع کنم از کسانی که باید تشکر کنم تشکر میکنم، اول از خود آقای جوادی که میزبان من هستند، حضور من در اینجا به پیشنهاد و حمایت همه جانبه ایشان بود از دعوتنامه تا تمام مراحل اسکان پیدا کردن را ایشان ترتیب دادند. آقای قربانی نژاد که رابط من با گروه کاروان بودند که این جلسات را تنظیم کردند و خود گروه کاروان هم همکاری کردند تا اینکه چنین جلساتی اینجا تشکیل شود. در تعیین موضوع هم یک بحثهایی با بچههای گروه کاروان داشتیم که نهایتاً به این موضوعی رسیدیم که الان قرار است در مورد آن صحبت شود. دو یا سه پیشنهاد بود نهایتاً در جلسهای که هفته گذشته داشتیم به چنین موضوعی رسیدیم که به نظر من موضوع خوبی برای چند جلسه سخنرانی است امیدوارم بتوانیم یک بحثی که به یک نتیجه مثبتی برسد ظرف چند جلسه داشته باشیم. بقیه موضوعات اینگونه بود که فکر میکنم در در ۴–۵ جلسه نمیشد جمع کرد.
در مورد پرسش و پاسخ گفتند که اینجا سنت اکیدی وجود ندارد که در بین صحبتها حتماً پرسش و پاسخ انجام شود. من شخصاً ترجیح میدهم اگر اشکالی نیست و اگر سوال مبرمی وجود ندارد برای آخر جلسه بگذاریم که سخنرانی قطع نشود. از نظر تنظیم وقت پرسش و پاسخهایی که بین جلسه صورت میگیرد نظم جلسه را بهم میزند طوری که وقت نشود همه چیزهایی که باید گفته شود بیان شود.
۱- مقدمه
می خواهم یک مقدمهای درباره ضرورت بحثهای مشابهی این بحثی که قرار است اینجا انجام شود موضوع چیست و چرا خوب است در دوران خاصی که ما زندگی میکنیم به این مسائل توجه شود. بعد از اینکه مقدمه مختصر را گفتم سعی میکنم یک مقدمهای برای کسانی که شاید آشنایی زیادی با ادبیات مدرن نداشته باشند بگویم. منظور من از ادبیات مدرن که در عنوان آمده است چیست و چه ویژگیهایی مد نظر من است. چون اصطلاح را به معنانی مختلف شنیده باشید که به کار میرود. نهایتاً وارد بحث درباره تکنیکهای ادبی خاص قرآن و ارتباط آن با ادبیات مدرن میشویم. چند جملهای که من به عنوان مقدمه نوشتم برای سخنرانیها قراراست اینجا درباره ادبیات قرآن و ارتباط آن با ادبیات مدرن صحبت کنیم. کاری که من میخواهم انجام بدهم این است که سعی کنم به شما نشان بدهم که شگردهای ادبی که در قرآن به کار رفته به عنوان یک متن ادبی، خیلی از شگردها شناخته شده است و در ادبیات کلاسیک به نوعی درباره آن بحث شده است. میخواهم سعی کنم نشان بدهم که بعضی از شگردها در طول تاریخ بحثهایی که درباره فنون ادبی قرآن بوده خیلی به آن توجه نشده است و اخیراً بیشتر به آن توجه میشود. من توجه خاص خودم را در این جلسات روی این نکاتی میگذارم که بحث مفصلی در طول تاریخ درباره آنها نشده است. و قسمتهایی از شگردهای ادبی را که در متون کلاسیک فصاحت و بلاغت قرآن میتوانید پیدا کنید سعی میکنم خیلی وارد آن نشوم.
می توانم شما را ارجاع بدهم به بعضی از کتابهای کلاسیکی که در این مورد وجود دارد که اگر خواستید خودتان مطالعه کنید. بنابراین هدف من این نیست که در چند جلسه مختصر همه شگردهای ادبی شناخته شده قرآن را درباره آن بحث کنم. بیشتر درباره چیزهایی تأکید میکنم که خیلی شناخته شده نیست یا اخیراً به آن توجه شده است یا بعضی از موارد به آنها توجه خاصی نشده است. هدف من همانطوری که در این خلاصه (abstract (نوشتم این است که به عنوان یک نمونهای ما معمولاً چون عادت داریم کاری که مسلمانها میکنند مثلاً اگر یک کشف علمی انجام شد و مورد پذیرش قرار گرفت بعداً در قرآن یک شواهدی پیدا میکنند که به این کشف علمی قبلاً در قرآن اشاره شده بود. شما برعکس آن را کمتر میبینید که همین الان یک نفر جرأت کند و بگوید این آیه قرآن و این مجموعه آیات نشان میدهد که این حقیقت علمی این شکلی باید وجود داشته باشد و بعداً براساس حدسی که زده شده کشف علمی را انجام بدهند.
مثلاً ما شواهدی داریم که به ما میگوید در قرآن اشارهای به کروی بودن زمین وجود داشت یا اشارهای به حرکت زمین به دور خورشید بعضیها اشارههایی پیدا میکنند که در قرآن بود. اینها همه بعد از اینکه این حقایق علمی تثبیت شده مسلمانها به آن اشاره کردند. به نظر میرسد خیلی کار جالبی نیست و اگر حقیقت علمی در قرآن پیدا میشود مسلمانها پیدا کنند قبل از اینکه دیگران کشف کنند. کاری که میخواهم الان بکنم این است ادعایی که خیلی از فنون ادبی بعدها در زمان قرآن وجود نداشته و بعدها به آن رسیدند و ما میفهمیم که در قرآن بود چند مورد در این سخنرانیها اشاره کنیم که یک فنون ادبی در قرآن است و هنوز از آن استفاده نمیشود. شاید بهتر باشد مسلمانها پیش دستی کنند و از این فنون ادبی استفاده کنند و از اول هم معلوم باشد که به تقلید و راهنمایی قرآن به این فنون ادبی رسیدند تا اینکه خیلی از فنون ادبی که من الان به آن اشاره میکنم در ادبیات مدرن به آن رسیدند و ما میفهمیم که در قرآن خیلی زودتر این شگردها وجود داشت.
من سعی میکنم مجموعههای حرفهایی که میزنم بیشتر اشاره به شگردهای ادبی شناخته شده در دوران مدرن که در قرآن بودند و مواردی که در قرآن هستند و هنوز متداول نشدهاند بلکه یک جا ما پیش دستی کرده باشیم و یک چیزی را زودتر گفته باشیم. من فکر میکنم بحثهایی که میکنم با اطمینان میتوانم بگویم که در آینده نه چندان دور چنین شگردهایی در ادبیات مدرن پیدا خواهد شد. یک جایی ثبت کنیم که در قرآن قبل از اینکه این شگردها به وجود بیاید مسلمانهایی بودند که این شگردها را دیدند و معرفی کردند و یک پیش دستی از طرف مسلمانها انجام شده باشد. همیشه مسلمانها انگار عادت دارند که دست پیش را نگیرند و پس بگیرند بعد از اینکه همه کارها انجام شد بعداً کشفیات قرآن را مجدداً کشف کنند. این هدفی است که من دنبال آن هستم اینکه بیشتر به شگردهای دوران مدرن بپردازیم و چیزهایی که در دوران مدرن میتواند وجود داشته باشد که هنوز به وجود نیامده و متداول نشده است. به نظر میآید در آینده نه چندان این کارها را ادبیات مدرن خواهند کرد.
۱-۱ ضرورت بحث
در مورد اینکه این بحثها ضرورت خاصی دارد یا خیر فکر میکنم همه کسانی که خارج از ایران و محیط غیر اسلامی زندگی میکنند و حتی کسانی که در محیطهای اسلامی زندگی میکنند متوجه این هستند که ما در دوره خاصی هم از نظر دین به طور کلی و اسلام به طور خاص قرار گرفتیم. دورانی که از ۱۱ سپتامبر به بعد شروع شد، در این جنبشی که مخصوصاً از آمریکا و جاهای دیگر دنیا به وجود آمده که بعضی اسم نئوایتئیسم (New Atheism) روی آن میگذارند. جنبش خاص ضد دینی است که با انگیزههای مربوط به بوجود آمدن تروریسم و حملههایی که بیشتر به مسلمانها نسبت داده میشود شروع شده است. الان مخصوصاً حمله تند نئوایتیئیستها به اسلام را میبینید احتمالاً بعضی از سخنرانیهای آنها را گوش کردید یا با کتابهای آنها آشنا هستید. از یک طرف هجومی که نسبت به مسلمانها وجود دارد که مخصوصاً بعد از ماجراهای مربوط به داعش طبیعی است که تشدید هم شده باشد. بنابراین مسلمانها متهم به یک نوع خشونتگرایی هستند و کلاً مهمل خوبی شده برای اینکه به اسلام به طور کلی حمله شود. بنابراین ما از یک طرف تحت یک فشار خاص در این سالها بودیم و هستیم و احتمالاً ادامه پیدا میکند. این شامل اسلام هم نمیشود شامل همه ادیان شده و به نظر میآید موج ایتئیسم تا مدتی در دنیا خواهد بود. از طرفی خودمان به عنوان مسلمان فکر میکنم که در شرایطی قرار گرفتیم که اگر تا الان مسلمانهایی بودند که متوجه این نشدند که یک مقدار آموزههای اسلامی چیزهایی که به عنوان اسلام آموزش داده میشد و شاید هنوز هم در کشورهای اسلامی میشود حقیقتاً جا برای مورد حمله قرار گرفتن دارد. یک پدیدهای مانند داعش یا اگر داعش را کنار بگذارم مخصوصاً طالبان به نظر میرسد آدمهایی هستند خیلی صادقانه براساس فقهی که به آنها آموزش داده شده است کارهایی انجام میدهند. اگر مسلمانها احساس میکنند کارهایی که توسط طالبان یا داعش انجام شده که خیلی قرون وسطایی و وحشیانه است اینها چیزهای قابل قبولی نیست باید متوجه این باشند که ما احتیاجی به یک بازنگری در آموزشهای دینی خود داریم. به اصطلاح معروف نیاز به یک اصلاحات و اصلاحگری در داخل دین به وجود آمده است. فکر میکنم برای یک آدمی مانند من که سالهای سال است قبل از اینکه ۱۱ سپتامبری باشد و ماجرای اخیر پیش آمده باشد این احساس را به شدت داشتم که اسلام از قرن اول به بعد مانند هر ایدئولوژی و دین دیگری یک تحریفاتی در آن به وجود آمده است الان نه تنها احساس بدی به من دست نمیدهد از فضای موجود بلکه احساس میکنم اگر مغتنم بشماریم مسلمانها میتوانند وارد یک دوره تاریخی جدیدی شوند. در واقع فشاری که از بیرون است به آنها یک نوع ضرورت اصلاحگری را تحمیل کند و بتوانند به دین واقعی خود برگردند.
اصلاحگری به این معنا نیست که با فکر و منطق خودمان چیزهایی را حذف یا اضافه کنیم تا اینکه دین با دوران معاصر سازگار شود. از نظر من اصلاحگری یعنی برگشتن به متون اصلی قرآن، قبل از اینکه تحریفهایی در دین به وجود بیاید. از نظر شخص من اصلاحگری دینی در اسلام یعنی برگشتن به قرآن است. برگردیم ببینیم که در قرآن چه چیزهایی تعلیم داده میشد از قرن ۲ یا ۳ به بعد چه چیزهایی تعلیم داده شد. مثلاً در تشیع از قرن ۱۰ به بعد چه تغییراتی به وجود آمد. هر عقیدهای در طول تاریخ در معرض این است که یک تحریفهایی به آن وارد شود. مثالی که همیشه در بحثهای مربوط به تحریف ادیان میزنم این است که شما به مارکسیست نگاه کنید چیزی که میخواهم بگویم این است امکان ندارد شما یک عقیده یا دین یا ایدئولوژی را بتوانید قرنها سالم نگه دارید قطعاً در آن تحریف وارد میشود. مثال خوب آن مارکسیسم است.
مارکسیسم یک عقیده و ایدئولوژی مدرن روشنفکرانه است که در قرن ۱۹ به وجود آمده است و بعد از اینکه در شوروی به پیروزی رسیدند و حکومتی تشکیل دادند خیلی زود ظرف ۲۰-۳۰ میبینید که در شوروی اول مارکسیسم لئینیسم به وجود میآید بعداً سالینیسم به وجود میآید بعد کم کم کار به جایی میرسد که در اقمار شوروی یک آدمهایی مانند خمرهای سرخ در کامبوج پیدا میشوند که واقعاً اگر مارکس از گور در میآمد و میدید که اینها چه کار میکنند و چه چیزی تحت عنوان مارکسییسم میگویند احتمالاً ترجیح میداد به گور خود برگردد. برای اینکه هیچ ربطی بین چیزی که تحت عنوان استالینیسم یا آموزشهای مائونیسم و خمرهای سرخ وجود داشت هیچ ربطی به تعلیمات واقعی مارکس نداشت. این تحریف در قرن ۱۹ و ۲۰ در واقع خود تحریف در قرن ۲۰ در حالیکه کتابهای مارکس با تیراژهای خیلی وسیعی در حال انتشار بود، روشنفکران مارکسیستی بودند که در مورد مارکسیسم کتاب مینوشتند و حرف میزدند و زمان زیادی نگذشته بود واقع شد. کار به جایی رسید که استالینیسمها به مارکسیستهای اروپایی که عقاید واقعی مارکس را بیشتر تبلیغ میکردند روزیونیسم(revisionism) میگفتند، آنها به اینها تجدیدنظر طلب میگفتند. وقتی چنین حقیقتی را میبینیم که مخصوصاً یک ایدئولوژی با قدرت و سیاست و حکومت مخلوط میشود نیازهایی که قدرت همراه خود میآورد باعث میشود که تغییر شکلهایی در آن عقیده به وجود بیاید. در مورد اسلام و ادیان دین شما این را میبینید که فقط مسائل حکومت نیست اصولاً عبور کردن یک عقیده از طول تاریخ خیلی دراز و نفوذ کردن آن به فرهنگهای مختلفی که هر کدام چیزهایی به این عقیده کم یا زیاد میکنند میتواند یک تغییر شکلهایی در آن عقیده ایجاد کند.
شما به عنوان مثال مسیحیت قرون وسطی را دارید، دوران تفتیش عقاید را دارید. واقعاً اگر کسی انجیل را بخواند چقدر میتواند حدس بزند از داخل دین مسالمتجویانهای که مسیح منادی آن بود چنین خشونتی در قرون وسطی به اسم دین مسیح بروز کند. در قرآن کجا به اهل کتاب کافر گفته میشود؟ کجا قرار است مسلمانها با اهل کتاب بجنگند؟ کجا ما در قرآن رجم سنگسار برای زنای محسنه داریم؟ کجای قرآن مرتد قرار است اعدام شود؟ یک آیه در قرآن است که درباره مرتدین است و لحن جالبی دارد به مومنین میگوید شما اگر از دین خودتان برگردید خداوند قومی دیگری را به جای شما میآورد که آنها را دوست دارد و آنها هم خدا را دوست دارند. مثل این است اگر مرتد شوید و با خداوند دوست نباشید خداوند دوستان دیگری برای خودش دارد. یعنی از این آیه به نظر نمیآید که قرار است مرتدین کشته شوند.
احکام زیادی است که مورد تردید است اگر به قرآن رجوع کنید میتوانید تردید کنید که آیا اینها به دلایل قومی، به دلایل تعصباتی که در بعضی از اقوام یا به دلایل حکومتی دین اسلامی که به نظر نمیآید قرار است با اهل کتاب، واقعاً اگر کسی قرآن را یک بار هم مرور کند احساس میکند اهل کتاب در قرآن برادر دینی ما هستند و کلاً قرار نیست به آنها بجنگیم. بیشتر حرف از مبارزه با شرک تا مبارزه با ادیان دیگر است نمیخواهم وارد جزئیات شوم این را به عنوان مقدمه میگویم که تحریفها خیلی واضح هستند. یک مثال خیلی سادهای شاید بعد جلسات در مورد مسئله تحریف در مورد اهل کتاب بتوانم بزنم. شما در قرن ۲ نهایتاً به این فتوا میرسید که برای خلیفه مسلمین واجب است که هر سال به یک جایی حمله کند. متن این است همانطوری که بر خلیفه مسلمین و بر مسلمین واجب است که هر سال روزه بگیرند باید هر سال جهاد کنند. یعنی اگر هیچ بهانهای هم نیست خلیفه مسلمین باید به یک جایی حمله کند. این فقه اهل سنت است که مورد قبول خیلی از برادرهای اهل سنت است، همین حکمها که ابتدا در اهل سنت بود و در آن زمانی که این احکام به وجود آمد از نظر تاریخی یعنی در قرن ۲ شیعیان به هیچ وجه این احکام را قبول نداشتند ولی در قرن ۴ کم کم وارد کتب فقهی شیعه هم شده است. این حالت جهانگشایی که در خلفای اموی و عباسی به وجود آمد به نظر نمیآید ریشه در قرآن داشته باشد و بالاخره این این اتفاقها افتاده است. ما در شرایطی هستیم که به نظر من خوشبختانه مسلمانها اتفاقی که افتاد کتب فقهی قرون بعد از قرن اول توسط یک عده سعی شده اجرا شود از جمله داعش، داعش خارج از فقه عمل نمیکرد. ممکن است یک ابتکاراتی در بعضی از کارهای خود به خرج میدادند ولی کلاً به نظر میآید که خودشان را تابع فقه میدانستند. طالبان بیشتر از داعش این حالت را داشت که ابتکاری هم به خرج نمیدادند و کارهای خود را مطابق با فقهی که قبول داشتند فقه اهل سنت انجام میدادند.
اینها تحریفهایی است که به نظر من به وجود آمده است، عقاید انحرافی است و بروز کرده است. خیلی از مسلمانها قبلاً تا وقتی که در کتاب نوشته بود متوجه نبودند که چقدر ممکن است این چیزها دور از تمدن بشری و انسانیت باشد، من کاری به تمدن حاضر ندارم. اگر این اتفاق افتاده فکر میکنم موقعیت مناسبی پیش آمده که مسلمانها یک بار بیایند از این سنتهایی که در طی قرنها شکل گرفته در محیطهای اسلامی یک مقدار خودشان را رها کنند و به اصل ماجرا بروند و برگردند ببینند پیامبر چه میگفت و سیره واقعی پیامبر چه بود و مخصوصاً اینکه در قرآن به عنوان کتاب اصلی دین اسلام چه نوشته و چه احکامی وجود دارد و چه چیزی تبلیغ شده است.
من شخصاً بدون هیچ مسامحهای این دوران را دوران خوبی میدانم اگر باعث شود مسلمانها انگیزه پیدا کنند، گوش شنوای بیشتری پیدا کنند کسانی که داعیه بازگشت به قرآن دارند. سالهای سال است که بازگشت به قرآن شعار خیلی از روشنفکرها و افراد سنتی در محیطهای اسلامی چه شیعی و چه سنی بوده و امیدوارم که این راهی را باز کند که توجه بیشتری به نداهای درونی مسلمانها شود. من خودم را حداقل جزو کسانی میدانم که بدون هیچ مسامحهای سعی میکنم مبلغ این باشم که اسلام واقعی آن چیزی است که در قرآن گفته شده است. نه آن چیزی که در قرنهای بعد گفته شده و سیره عملی که مسلمانها چه شیعه و چه سنی از خودشان به جا گذاشتند. قصد من در این جلسات مطلقاً این نیست که درباره این تحریفات بخواهم حرف بزنم قصد من این است که درباره قرآن صحبت کنم و فکر میکنم که این یک بخشی از پروژه برگشتن به قرآن باشد. منتها بحثهایی که من در این جلسات میکنم خیلی محتوایی نیست و تکنیکی است یعنی به ادبیات ربط دارد و فارغ از این است که در قرآن چه مطالبی گفته شده یا گفته نشده است. چیزی که میخواهیم اینجا بررسی کنیم پیشرفته بودن شگردهای ادبی قرآن را میخواهیم اینجا سعی کنیم درباره آن صحبت کنیم. پیشرفته بودن به این معنا که از دوران خود خیلی به نظر میآید جلوتر است. خیلی وقتها مسلمانها از قرن دوم هجری به بعد بحثهای این شکلی کردند و یک بخش معجزهآسای قرآن را همین چیزها میدانستند. فصاحت و بلاغت قرآن را نشانه اعجاز قرآن میدانستند و خیلی بحثهای مفصلی از قرن دوم به بعد اول به زبان عربی توسط اعراب و بعد از قرن چهارم به بعد بین مسلمانهای ایرانی کتابهای مربوط به فصاحت و بلاغت زیاد نوشته شده است. منتها هدف من این است که نشان بدهم تنها یک جزئی از ادبیات قرآن را بررسی کردند و خیلی چیزها ناگفته مانده است.
۲-۱ محوریت قرآن در اسلام
یک اشارهای میخواهم بکنم به محوریت قرآن در اسلام احتمالاً این را مخصوصاً شما که در خارج از ایران زندگی میکنید و با مسیحیت و یهودیت شاید به نوعی از راه نزدیکتری ارتباط دارید احتمالاً این به گوش شما خورده که هیچ کدام از ادیان ابراهیمی نه مسیحیت و نه یهودیت در این حدی که اسلام وابسته به متن است وابسته به کتاب خود است به کتاب خود وابسته نیستند. مسیحیت آن مقداری که مسلمانها قرآن را رسما محور کار خود میدانند انجیل را محور کار خود نمیدانند. شخصیت خود حضرت مسیح و کلیسا تا متن کتاب محوریت بیشتری دارند. قرآن به شدت در مرکز اسلام قرار گرفته است برای اینکه ادعایی که وجود دارد در اسلام این است که معجزه پیامبر قرآن بوده است. حضرت موسی معجزات زیادی در زمان حیات خود از جمله شکافتن نیل و آیاتی که در زمان اسارت آنها در دست فرعون ظاهر شده و خیلی چیزها که بعداً در حین مهاجرت ظاهر شده است معجزاتی است که به حضرت موسی نسبت داده میشود. در مورد حضرت مسیح هم فراوان از زنده کردن مرده تا خیلی چیزهای دیگر است.
در اسلام اساساً حرف این است که معجزه پیامبر قرآن است، من فقط میخواهم به این اشاره کنم که این خیلی خیلی مهم است که مسلمانها توجه به این داشته باشند که قرآن فقط یک کتابی که کتاب هدایت باشد برای آنها نیست. کتابی است که میتوانند با آن نبوت پیغمبر خود را ثابت کنند، احساس مسیحیها این نیست و ادعا ندارند که با انجیل میتوانند نبوت حضرت مسیح را اثبات کنند. ولی از اول در خود قرآن این بنا گذاشته شده است که معجزه پیامبر قرآن است و این چیزی است که ما میتوانیم به عنوان شاهد برای نبوت پیامبر خود بیاوریم. همین باعث شده است که مسلمانها اهتمام بیشتری به قرآن داشته باشند، اهمیت بیشتری قرآن در فرهنگ اسلامی پیدا کند. به نظر میآید خوب است به این نکته اشاره شود که معجزه بودن کتاب قرآن با ادعای خاتمیت پیامبر ما یک رابطه منطقی و خوبی دارد. ادعای ما در مقابل مسیحیها و یهودیها این بوده و میتواند باشد که ما معجزات حضرت مسیح را ندیدیم، ما معجزات حضرت موسی را ندیدیم چگونه باید به مسیح و حضرت موسی ایمان بیاوریم. مکانیسم روشنی برای ایمان آوردن وجود ندارد به غیر از اینکه از نظر روحی مسیحیها میگویند گرایشهایی پیش میآید و شخص هدایت میشود. به طور منطقی اسلام که ادعای خاتمیت برای ادیان را دارد و پیغمبر خودش را خاتم میداند چیزی را برای پیامبر معجزه میداند که الان هم من میتوانم به آن رجوع کنم. من به عنوان مسلمان میتوانم بگویم مسیح و حضرت موسی و سایر پیامبران به این دلیل معجزاتی میآوردند که قرار بود افراد هم دوره خود را مجاب کنند که پیامبر هستند.
بنابراین اگر پیامبری قرار است برای ابد مردم را مجاب کند باید معجزهای بیاورد که تا ابد همانطوری که در دسترس همزمانهای خودش بوده در دسترس آیندگان هم باشد. معرفی کردن یک کتاب با معجزه و خاتمیت رابطه خوب و منطقی دارد. به نظر میرسد که یک پیامبر میتواند خاتم باشد اگر معجزه او کتابی است که الان هم در دسترس من است و میتوانم آن را بررسی کنم. جدای از مقدمهای که من گفتم در دوران خاصی قرار گرفتیم برای اینکه حقانیت اسلام و پیامبر اسلام را به کرسی بنشانیم راهی نداریم به غیر از اینکه درباره قرآن کار کنیم، قرآن را معرفی کنیم و جنبههای معجزهآسای قرآن را سعی کنیم به مردم بشناسانیم.
این یکی از محورهای اهداف صحبت من میتواند باشد به نظر من ادبیات قرآن حالت معجزهآسا دارد ولی نکته دومی است که خارج از بحث بین الذهانی و نشان دادن حقانیت اسلام به غیر مسلمانها وجود دارد. نکته این است که من اگر شگردهای ادبی قرآن را نفهمم قرآن را نمیتوانم خوب درک کنم. در یک مواردی سعی میکنم این را نشان بدهم که سو تفاهم درباره بعضی از شگردهای ادبی تعبیرهای متفاوتی از آنی که باید به وجود میآمد را به وجود آورده است، تفسیرهای متفاوتی به وجود آورده است. لازم است فنون ادبی هر کتاب ادبی را درک کنیم و آشنایی داشت باشیم تا بتوانیم آن را خوب بفهمیم. بنابراین جدای از اینکه ما بخواهیم با استفاده از بحثهای مربوط به فنون ادبی قرآن به دیگران نمایش بدهیم که چقدر قرآن به عنوان یک متن ادبی پیشرفته است و حالت معجزهآسا دارد برای خودمان برای درک بهتر لازم است که این شگردها را بشناسیم. بحث فصاحت و بلاغت به عنوان معجزه قرآن خیلی سابقه دارد ولی کمتر دیدم که سعی کنند نشان دهند این بحثها ضروری است برای فهم بعضی از آیات و مجموع آیات که در آن شگردی به کار رفته است.
۳-۱ پیچیده بودن قرآن
یک نکته به عنوان مقدمه میخواهم بگویم، یک چیزی که مانع خیلی از بحثهای است وقتی درباره قرآن بحث میکنیم متأسفانه بعضیها فکر میکنند چون در بین مسلمانها یک اعتقاد راسخی است که قرآن همه افراد بشر را میتواند هدایت کند چه باسواد و چه بیسواد باشند چه دانشمند باشند و چه نباشند و چه ادبیات بلد باشند و چه نباشند یک احساسی گاهی صراحتاً بیان میشود گاهی به صورت تلویحی وجود دارد که قرآن متن پیچیدهای نیست و متن سادهای است، خیلی نباید آن را پیچیده فرض کنیم. من خیلی اصرار دارم یکی از محصولات جنبی بحثی که میکنم امیدوارم شما به این نتیجه برسید قرآن بسیار پیچیده است. اگر بخواهید فهم کاملی از قرآن به دست بیاورید و این منافات ندارد با اینکه قرآن آدمها را هدایت میکند. فهمیدن یک متن ادبی ممکن است بسیار دشوار باشد ولی در عین حال من بگویم شما شعر شاملو را نمیتوانید درک کنید باید زمینه ادبی خوبی داشته باشید ولی معنی آن این نیست که اگر شعر شاملو بخوانید هیچ چیزی نمیفهمید، ممکن است یک شعر آن را خیلی خوب بفهمید.
در قرآن ادعا این است که هر کدام از این آیات شما را میتوانند هدایت کنند. قرار نیست همه قرآن را بفهمید یا یک سوره را کامل بفهمید تا هدایت شوید. بنابراین هدایت قرآن به همه مردم میتواند برسد برای اینکه اجزای سادهای دارد که مردم را هدایت میکند ولی واقعاً ادعایی که قرآن کتاب سادهای است ادعای خیلی خیلی دور از واقعیت است. من به شوخی و جدی همیشه میگویم این مردم کسانی که این حرفها را میزنند میخوانند و میبینند که نمیفهمند. مثلاً میگویم شما این کتاب را باز میکنید نوشته است است” بسم الله الرحمن الرحیم* الم* ” یعنی از اول به چیزی بر میخوردی که چیزی از آن نمیفهمید. این را در ذهن خود ادامه بدهید که آیه بعدی هم اگر فکر میکنید خوب میفهمید همان را هم خوب نمیفهمید. داستانهای قرآن که به نظر میرسد سادهترین جای قرآن است من سعی میکنم با یک بحثی که درباره سوره یوسف میکنم به شما نشان بدهم داستان را نه اینکه ابعاد عرفانی آن را خوب نمیفهمند بلکه داستان را نمیفهمند که یوسف چه کاری میکند و این چرا این حرف را زد. داستان فقط به معنای یک اثر ادبی به عنوان یک روایت من سعی میکنم شما را قانع کنم که تا الآن مسلمانها نفهمیدند. یک تفسیر پیدا نمیکنید که بخشهای روایی مهم سوره یوسف را توضیح داده باشد. اگر ادعا این است که قرآن یک کتاب ساده است چطور است که اکثر تفاسیر قسمتهای عمده قرآن را دست نخورده باقی گذاشتند.
امیدوارم این جلسات یک بای پروداکتی داشته باشد و آن هم این که از ذهن شما بیرون برود اگر فکر میکنید قرآن کتاب سادهای است. قرآن یک کتابی است که ۱۴۰۰ سال تفاسیر روی آن نوشته شده و به هیچ وجه نزدیک نشدیم به فهم خوبی از قرآن و علت آن این است که قرآن بیان پیچیدهای دارد. در عین حالی که هیچ منافات با هدایت کننده بودن قرآن ندارد. من ۱۸ ساله بودم تحت تأثیر شدید قرآن قرار گرفتم و گرایش به دین و قرآن خواندن پیدا کردم و الان به شما شهادت میدهم که هیچ چیزی نمیفهمیدم. یک جاهایی را فهمیدم و گرایش پیدا کردم بنابراین لزومی ندارد که من یک سوره را فهمیده باشم از اول تا آخر آن بعد به قرآن گرایش پیدا کنم. جزئی از یک داستان روی من تأثیر گذاشته است یا دو آیه در اینور و آنور قرآن خیلی روی من تأثیر گذاشته است. این چیزی است که ما در بحثهای این شکلی باید مواظب باشیم که یک بار انتظار برخورد با یک متن ساده را نداشته باشیم. برای همین تعجب نکنید از اینکه خیلی شگردهای ادبی در قرآن است که هنوز هم مسلمانها به آن توجه ندارند مثل اینکه آن را کشف نکردند. در حالیکه ۱۴۰۰ سال است که این متن را میخوانند برای اینکه یک مقدار شگردها پچیدهتر از آن چیزی است که به راحتی بتوان آن را فهمید.
من این چیزها را میگویم امیدوارم این جلسات شما را به این نتیجه برساند که این حرفها درست است. همانطوری که اول مقدمه اشاره کردم قرآن از نظر ادبی خیلی بررسی شده است. بیشتر از اینکه تفسیرهای محتوایی درباره قرآن نوشته شود شاید تعداد کتابهای فصاحت و بلاغتی که درباره ادبیات قرآن نوشته شده است خیلی زیاد است. به خیلی از جنبههای جالبی از قرآن اشاره کردند ولی هدف من این است بگویم از خیلی از جنبهها غفلت شده و ما در این دوران که زندگی میکنیم با این شگردهای ادبی که در قرن ۲۰ و ۲۱ میبینیم بهتر یک چیزهایی را در قرآن میتوانیم بفمیم. در عین حال میتوانیم شگردهایی پیدا کنیم در واقع نتیجه فهم بهتر که هنوز در ادبیات مدرن متداول نشدند. مقدمه اول من تمام شد.
۲- مقدمه دوم: تفاوت هنر کلاسیک با هنر مدرن
مقدمه دوم من درباره این است که یک دیدی نسبت به اصطلاح هنر مدرن که در عنوان به کار برده شده به شما بدهد که فرق بین هنر مدرن و کلاسیک چیست. شگردهای فنی هنرهای مدرن چه چیزهایی میتوانند باشند که ابهام وجود دارد و لازم دارد توضیح بدهم. به خاطر اینکه هنر مدرن ممکن است در مقابل هنر پست مدرن قرار بگیرد، در مقابل هنری که در دوران مدرنیته به وجود آمده است خیلی اصطلاح اصطلاح روشنی نیست. منظور خاصی دارم که همان را شرح میدهم. منظور من خیلی مدرنیسم چیزی که به عنوان یک نهضت هنری از آن یاد میبرند لزوماً نیست. یک معنای خیلی عمومیتر از واژه مدرن مد نظر است که در این عنوان به کار بردم.
اگر بخواهم یک حسی به شما بدهم که هنر مدرن در مقابل هنر کلاسیک چیست یک ویژگیهایی را میتوانیم به آن اشاره کنیم که مثل یک طیف این ویژگیها را میتوان دید. یک سر طیف هنر کلاسیک خیلی قدیمی قرار دارد و یک سر آن شاید هنر مدرن به معنای مدرنیسم قرار دارد. من دوست دارم چندتا از این ویژگیها را بولد کنم و سعی کنم به شما بگویم اینها ویژگیهای مهمی هستند که ویژگی دوران مدرن و هنر مدرن تلقی میشوند. مهمترین ویژگی که به نظر من خوب است که به آن توجه کنیم مسئله میزان پیروی از قواعد از پیش تعیین شده است. اگر از من بپرسید که فرق اساسی هنر مدرن هنری که در دوران فعلی با آن سروکار داریم با هنر کلاسیک مثلاً هنری که در قرون وسطی وجود داشته است چیست این است که هرچه به گذشتهتر برویم و یک هنری کلاسیکتر شود مسئله پیروی از قواعد از پیش تعیین شده در آن برجستهتر میشود. هرچه به دوران مدرن میرسیم این مسئله پیروی از قواعد قواعدی که دیگران وضع کردند نه اینکه خود هنرمند برای خودش وضع کرده باشد برجستهتر میشود.
یک مثال خیلی خیلی ساده برای هنر کلاسیک را میتوانم بگویم که هنر خطاطی را در نظر بگیرید به معنای قدیمی آن، یک خطاطی که خط نستعلیق مینویسد هنر او این نیست که دال را یک جور جدیدی بنویسد که زیبا به نظر برسد. قرار است دال را همانطوری بنویسد که معیارهای زیباییشناسی از قبل تعیین شده دیکته میکنند. طول الف قرار است سه نقطه باشد، دال قرار است این فرمی باشد، هنرمند کلاسیک موفق هنرمندی است که بهتر این قواعد را اجرا میکند. آقای حسن میرخوانی قرآن را نستعلیق نوشته است ایشان استاد کتابت بودند علاوه بر اینکه در خط نستعلیق به طور کلی استاد بودند در بین نستعلیق نویسها شهرت به استاد کتابت داشتند. چرا استاد کتابت هستند؟ چون اگر شما واقعاً قرآن او را ببینید به تعداد نسخه محدود این قرآن چاپ شده است یک بار من میدانم چاپ شده است شاید اخیراً هم تجدید چاپ شده و من خبر ندارم. من این قرآن را دیدم شما صفحه ۵ آن را باز کنید، صفحه ۳۰ یا ۱۲۰ را باز کنید تمام دالها شبیه هم هستند و انگار که ماشین نوشته است. چرا ایشان هنر کتابت داشت؟ برای اینکه همه خطاطها شب که میخوابند و صبح بیدار میشوند سر صبح خط آنها با آنی که آخر شب بود تغییر کرده است. اینکه یک آدمی اینقدر ذهن دقیقی داشته باشد دست او فرمان کامل ببرد از الگویی که در ذهن او است، در طول نوشتن این قرآن صدها بار رفته و برگشته و دوباره نوشته است. ولی تمام این قرآن یک دست است مانند فونتی که یک کامپیوتر تولید کرده است.
قرآنهای نستعلیقی که با کامیپوتر مینویسند داریم، چندان نمیتوانید تشخیص بدهید خط میرخوانی را ببینید چون زیباتر است میفهمید که یک آدم این را نوشته است نه به دلیل اینکه بینظمی در آن میبینید. یک خطاط نستعیلق هنرش این است که الگوی زیبایی که قبلاً به وجود آمده است این را به خوبی درک کرده باشد و اجرا کند، قرار نیست کار جدیدی انجام بدهد. این نوع خطاطی نمونه مشخص یک هنر کلاسیک است، الگوهای زیبایی از پیش تعیین شده هستند. هنرمند از خودش سعی نمیکند چیزی ابداع کند. همین تاریخ خط را جلو بروید میبینید که تحولاتی دارد، اولاً خود نستعلیق از نسخ و تعلیق یک استادی باهم تلفیق کرد و یک روزی این خط را به وجود آورد. بعداً شکسته نستعلیق به وجود میآید در شکسته یک بارقههایی از هنر مدرن میبینید. هنرمند لازم نیست حتماً نون را اینگونه بنویسد بستگی به این دارد که چه مینویسد و چقدر جا دارد و خودش چه حسی دارد میتواند نون را جورهای مختلف بنویسد. بیشتر بکشد شکسته است یعنی یک مقدار جا برای شکستن قواعد در آن باز شده است. همین خط شکسته نستعلیق امروز نوشته میشود مثلاً در نقاشی است، آن یک مقدار جایی که برای شکستن باز شده بود خیلی خیلی از یک مقدار گذشته و به مقدار بزرگی رسیده است. طرف میتواند نقطه بگذارد میتواند نقطه نگذارد، میتواند نون را به طرق و رنگهای مختلف بنویسد اگر دوست داشته باشد میتواند الف را از زیر نون رد کند چون نقاشی میکند خط بهم نمیخورد و تابلوی نقاشی به وجود بیاورد.
فرق بین هنر کلاسیک و مدرن این است، من اگر یک بیت شعر حافظ را به شما بگویم که قرار است آقای میرخوانی به صورت نستعلیق بنویسد از الان میتوانید بگویید که محصول او حدوداً چه در خواهد آمد. ولی اگر بگویم قرار است شکسته بنویسد تا حدودی میتوانید حدس بزنید که چه در میآید. هنرمند اختیاراتی دارد که میتواند اعمال کند نقاشی و خط او را نمیتوانیم حدس بزنیم که چه در میآید.
چه رنگی است و چه فرمی نوشته میشود، هر جوری که هنرمند حساش نسبت به بیتی که مینویسد به آن میگوید میتواند اثر جدیدی را به وجود بیاورد. این مثال را زدم که شما همین طیف از کلاسیک تا مدرن را در خط هم میتوانید دنبال آن بگردید. هرچقدر هنر مقید به رعایت قواعد زیباییشناسی و قواعد محتوایی حتی که توسط دیگران از قبل تعیین شده باشند یا بیشتر کلاسیک هستند و هرچقدر آزادی عمل در ایجاد زیبایی توسط خود هنرمند وجود داشته باشد مدرن است. در موسیقی در دوران باروک در اروپا آکوردهای درست و آکوردهای غلط دارید. میگویند این آکورد زیبا است و این آکوردها نازیبا است و نباید استفاده کنید. هیچ موسیقیدان باروکی از این آکوردهای ممنوع استفاده نمیکرد. در دوران مدرن ما هیچ نوع چیز ممنوعی در موسیقی نداریم، بلکه بعضی از موسیقی دانها تعمداً آن چیزهایی که نازیبا دانسته میشد را استفاده میکنند که نشان بدهند میتوان یک زیباییهایی با آن خلق کرد.
من یک جملهای از نویسنده فرانسوی نقل میکنم به اسم ژانکویت کالویر که به نظر من در توصیف حسی که از هنر مدرن است توصیف جالبی است. میگوید در هنر هیچ قاعدهای وجود ندارد مگر برای شکستن، قاعده به این درد میخورد که یک قاعده وجود دارد با این بازی کنید. یک اثر هنری خلق کنید که این قاعده در آن نیست اگر در سینما یک قاعدهای وجود دارد که میگویند خط فرضی را نباید بشکنید حالا ما یک فیلمسازهایی داریم که خط فرضی را میشکنند و نشان میدهند که میشود با آن یک زیباییها هم به وجود آورد. در حالیکه همه دانشجوها در دانشگاه میخواندند که موقع تدوین خط فرضی را نباید بشکنید. ویژگی اصلی هنر مدرن این است که قواعد از پیش تعیین شده ندارد اگر قاعدهای است هنرمند برای خودش قاعده را میگذارد که یک کاری را میخواهد انجام بدهد. ممکن است بگویید در شعر شاملو قواعدی وجود دارد، قواعد ریتمیک وجود دارد قواعد محتوایی وجود دارد قواعد توسط شاملو برای خودش وضع شده است. شاملو تابع سبک هنری چند صد سال خودش نیست شما در شعر از ریتم شروع کنید. شعر کلاسیک در شعر فارسی ۳۲ ریتم مجاز وجود دارد تمام اشعار فارسی از اول تا دوران مدرن در همین ۳۲ وزن گفته شدند. چه کسی به این ۳۲ وزن مشروعیت داده است؟ اساتیدی که قبلاً زندگی میکردند. در عربی هم وزنهای محدودی داریم در یونانی هم وزنهایی داشتیم.
هنر کلاسیک اینگونه بود که چیزهای استانداردی وجود دارد قواعد زیباییشناسی که اساتید گذاشتند پیشینیان گذاشتند و ما از آن تبعیت میکنیم. هنر یک هنرمند کلاسیک این است که در همان قالبهای زیباییشناسی تثبیت شده کار کنند و زیبایی خلق کنند. شعر مدرن ریتم دست شاعر است اگر بخواهد از ۳۲ وزن استفاده میکند عموماً نمیخواهند. شما در شعر شاملو هچ وزن خاصی نمیبینید، نیما اوزانی به وجود آورد که به آن اوزان نیمایی میگویند. یک عده پیرو دارد که نمایی شعر میگویند ولی نیما به عنوان یک شاعر از کسی اوزان خودش را وام نگرفته است آن چیزی که دوست داشت و به نظر او ریتمهای مناسبی بود در شعرهای خود به کار برده است.
از لحاظ محتوا شعر کلاسیک تمثیلها و تشبیهها معمولاً توسط سبکی که شاعر در آن کار میکند تعیین میشد. شاعر اگر حافظ به گل و بلبل و سرو خیلی خیلی آیتمهای دیگر در شعر خود اشاره میکند اینها مشخصات ابزارهای شعر عراقی هستند و قبل از حافظ به وجود آمدند. من به شوخی یا جدی میگویم شاید حافظ در عمر خود بلبل ندیده باشد ولی از بلبل حرف میزند و احساس خود را نسبت به بلبل بیان نمیکند بلبل یک نمادی برای یک چیزی است که قبلاً تثبیت شده است. یک زبان تثبیت شده شعری در سبک عراقی وجود دارد که با سبک خراسانی فرق میکند. شاعری که در سبک عراقی میگوید از این نمادها استفاده میکند. نیما اگر بگوید بلبل منظورش همین بلبلی است که الان میبیند، بلبل را دیده است. به شوخی یا جدی میگویم یکی از بزرگترین شعرای سبک خراسانی رودکی است که تمام اشعار او طبق روال سبک خراسانی درباره طبیعت است و ایشان نابینا بود. چون توصیفاتی که در مورد طبیعت را آورده است هیچ کدام را ندیده است، جالب نیست؟ در سنت شعری خود بهترین اشعار را میگوید ولی وقتی میگوید سرخ نمیداند سرخ تا حالا ندیده است. من تا جایی که میدانم نابینای مادرزاد بود وگرنه داشتیم شاعران نابینای مادرزادی که شعر خیلی خوب گفتند، با رعایت vocabulary (دایره لغات) که در آن سبک شعری در اختیار آنها بوده است. نیما از داروک حرف میزند و منظور او داروک است احتمالاً روی درخت حیاط خونه او داروک بود و احساس خاصی نسبت به آن دارد. واقعاً وقتی میگوید داروک کی میرسد باران اینگونه نیست که از یک سنت شعری استفاده کند همین الان حس خود را بیان میکند.
شعر نو نه ریتم تثبیت شدهای دارد و نه نمادها و زبان تثبیت شدهای که شاعر از کس دیگری وام بگیرد، خودش است که واژگان را تثبیت میکند. اینکه من میگویم یک طیف است برای اینکه شما نمیتوانید بگویید کل تاریخ این شعر را دو قسمت کنید بگویید همه اینهایی که تا اینجا بودند اینطوری بودند و اینهایی که اینور هستند اینگونه هستند. شاعر جدید داریم که از نمادهای کهن استفاده میکند و در کنار نمادپردازیها و زبان خودش و شعرای بزرگ قدیمی همه تمثیلها و واژههای خود را ابداع کردند. مثلاً حافظ درست است که از زبان شعر عراقی استفاده زیادی میکند ولی واژه رند را خودش درست کرده است. یعنی یک مفهوم جدید را که برای او خیلی مهم بود وارد شعر خود کرده است. ما در شعر عراقی قبل از حافظ مفهوم رند نداریم آنگونه که در شعر حافظ داریم. رند واژه با بار اخلاقی منفی است در شعر حافظ بینهایت مثبت است و الگو است، رند عالم سوز مانند هدفی است که باید به آن برسیم، این از درون خود حافظ میآید. تمام شعرای بزرگ یک ابداعات زبانی دارند در واقع ممکن است یک جنبههای مدرن در شعر آنها ببینید. اوج آن مولانا در دیوان شمس است، واقعاً گاهی احساس میکنم کم مانده بود ریتم شعر را هم بشکند و شعر نو بگوید. از نظر استفاده زبان عراقی یا هر زبان تثبیت شده قبل از خودش میتوان گفت ۱۰۰٪ خود را رها کرده است. اکثر تمثیلات و تشبیهاتی که به کار میبرد و نمادهایی که به کار میبرد کار خودش است و مانند شاعر نوپرداز است. از نظر ریتم هم بارها میبینید که خسته شده و میخواهد این ریتم را بشکند ولی این یک کار را انجام نداده است.
یک شعری در مثنوی دارد که میگوید:
قافیه اندیشم و دل دار من گویدم مندیش جز دیدار من
احساس گناه میکند که این قافیه را جور در بیاورد. برای اینکه دلدار او میگوید فقط آن معنایی که باید بیان کنی بیان کن در قید قافیه نباید باشی. دیوان شمس او از وزن مینالد، مفتعل مفتعل کشت مرا از اینکه وقتی شعر میگوید یک حسی به او دست میدهد. چرا شبیه به شاعر مدرن است؟ چون در آن لحظه در شما در حد انفجار یک احساسی به او دست میداد که میخواست بیان کند. قواعد مزاحم حس او بودند نمیتوانست در حالیکه وزن و قافیه را جور در میآورد حس خود را نگه دارد برای همین دوست داشت احساس خود را بدون این قواعد بیان کند. در مورد انتخاب واژهها خیلی موفق است و خیلی پیشرفتهتر از دوران خودش است واقعاً نزدیک به شعر مدرن است. کجا شاعرهای قبل از مولانا میگفتند نهنگی هم برآرد سر خورد آب دریا را، به عنوان یک چیز بزرگ نهنگ نمیگفتند مولانا هرچه دلش میخواهد میگوید، هر چیزی که آن لحظه به او الهام میشود میخواهد بگوید نهنگ و از گل و بلبل زیاد استفاده نمیکند ولی چیزهایی که برای خودش جالب است آنها را در شعر خود میآورد.
چندین شعر در دیوان شمس است که دو مصرع متوالی یا یک مصرع از شدت اینکه خسته شده است میگوید مفتعل مفتعل مفتعل مفتعل دیگر چیزی نمیگوید و فقط وزن را میآورد. خیلی نزدیک بود یک مقدار بیشتر به او فشار میآمد شعر نو میگفت ولی از نظر من متأسفانه شاید از نظر معاصرین او کل ابداعات زیادی که به خرج میداد.
یک نکتهای الان به ذهن من رسید یک داستان معروفی وجود دارد در مورد سعدی و مولانا نمیدانم شنیدید یا خیر. سعدی در اوج شهرت خود بود و اواخر عمر او مولانا ظهور کرده است، ببخشید در حین حرف زدن سرچ کنم برای اینکه ممکن است شعر را نتوانم از حفظ بخوانم. میگویند در حضور سعدی یکی از شاگردان او یکی از اشعار مولانا را خوانده است شعر اینگونه شروع میشود
هر نفس آواز عشق میرسد از چپ و راست ما به فلک میرویم عزم تماشا که راست
تا اینکه میگوید:
ما ز فلک بودهایم یار ملک بودهایم
میگویند این شعر را یکی در حضور سعدی خوانده است. شعر خیلی دور از فضای شعر عراقی آن روز است، یک آدمی مانند سعدی میگویند اینقدر هیجان زده شد که دو نفر را فرستاد که این جوان را پیدا کنید که کیست این شعر را گفته است. چیزی که من الان به ذهنم رسید این است که شعرای بزرگ همیشه جنبههای مدرن داشتند هم خودشان ابداع میکردند سعدی را نمیتوانید بگویید شاعر عراقی کلاسیک است از همه هنرمندها در طول تاریخ از یک حدی که بزرگتر شدند زبان ایجاد کردند و چیزهایی گفتند و اگر یک آدم این شکلی را میدیدند میشناختند.
حرفهایی که میزنم خیلی ضد کلاسیک به نظر میرسد، کلاسیک یک حسنهایی دارد و یک عیبهایی هم دارد، هنر مدرن هم همینطور است. الان یک جوری گفتم که انگار همه هنرمندهای کلاسیک آدمهایی بودند که به درد چیزی نمیخوردند، هنرمندهای بزرگ همه سویههای مدرن داشتند، ولی واقعیت این نیست. آقای حسن میرخوانی هنرمند بزرگی است که خط نستعلیق را میتواند اینگونه و با این زیبایی اجرا کند و کار هر کسی نیست. در موسیقی سنتی و در همه جا در موسیقی سنتی شما این فضا را میبینید که گوشههای آوازهای از پیش تعیین شده هستند که باید اینها را حفظ کنیم نه اینکه اینها را عوض کنیم. اصولاً کسانی که موسیقی سنتی کار میکنند نسبت به ابداعات مدرن یک مقدار احساس خوبی ندارند.
اگر بخواهیم قضاوت کنیم از حرفهای من برمیآید که از هنر مدرن خوشم میآید که در آن آزادی عمل وجود دارد، واقعاً هم همینطور است. اگر ویژگیهای مثبت بخواهیم بگوییم این است در هنر مدرن هنرمند به صداقت بیشتری میرسد. آن چیزی را که واقعاً احساس میکند بیان میکند نه آن چیزی که باید احساس کند. در هنر کلاسیک آدمها بیشتر حرفهایی را میزنند که باید بزنند ممکن است شما یک شاعر کلاسیک پیدا کنید که اشعار عرفانی گفته باشد ولی حس عارفانهای نداشته است. طبق نظام سنتی شعر عرفانی مثلاً در شعر عراقی اشعاری گفته باشد ولی در هنر مدرن معمولاً اینگونه است که افراد نیما همان چیزی را میگوید که حس میکند آدم احساس میکند با یک،
سهراب سپهری وقتی میگوید در گلستان چه بوی علفی میآمد از یک حس واقعی خودش صحبت میکند برای همین صداقت موجود در هنر مدرن باعث میشود که آدم صمیمیت بیشتری نسبت به هنرمند احساس کند. این جنبه مثبت است جنبه مثبت دیگر این است که فور در هنر مدرن به دلیل اینکه هر هنرمندی خودش قواعد خود را وضع میکند تنوع بیشتری پیدا کرده است. قرنها در هنر کلاسیک میگذرد میبینید که چندان ابداعات جدیدی نمیبینید در حالیکه هر هنرمند مدرنی که ظهور میکند شما احساس میکنید انگار یک دنیای جدید و امکانات جدیدی باز کرده است برای اینکه بیان بهتری داشته باشیم. هر دوی اینها نکته منفی هنر مدرن هم هستند از این جهت که جنبه صداقت که در هنر مدرن هنرمند به خود اجازه میدهد که هر چیزی در دلش است بگوید پاشنه آشیل هنر مدرن است برای اینکه متأسفانه اکثر هنرمندهای مدرن چیز خوبی در دلشان نیست که بگویند. هنرمند مدرنی داریم که دوست دارد به قتل مرتکب شود و فیلم میسازد، تمایلات انحرافی جنسی دارد و فلیمساز بزرگ و معروفی شده است و دیگران هم این فیلمها را میبینند و همان انحرافات را پیدا میکنند، یعنی یک جوری برای آنها مشوق میشود.
اکثر هنرمندهای مدرن چون از درون خود میگویند و درون خیلی پالایش شدهای ندارند و ممکن است پر از انحرافهای روانی باشند یک آسیبهایی هم به مردم میرسانند. در هنر کلاسیک راه بسته بود حتی برای محتوای جدید، قرار بود محتواهای اخلاقی، مذهبی چیزهای تثبیت شده در شعر خود بگویند یکی مرثیهسرا بود و تمام عمر خود ماجرای کربلا شعر گفته است و اگر هم انحراف روانی داشت ما نمیفهمیدیم مگر اینکه خیلی به بعضی از واژگان آن دقت کنیم. در هنر مدرن هر کسی هرچه دلش بخواهد بگوید و میگوید و هرچه میگذرد حرفهای بدتری میزنند. امینن را نمیدانم میشناسید یا خیر یک موقعی پرطرفدارترین خواننده رپ دنیا بود، یک ترانهای از قول یک نفر خوانده است که مادر خود را کشته است و از خود دفاع میکند که خوب کاری کردم که این کار را کردم. الان همه لبخند میزنند ولی یک نوجوان طرفدار امینن در آن دوران ممکن است سعی کند مادر خود را بکشد که اینقدر تحت تأثیر قرار میگیرد. سر فیلم قاتلین بلافطره در دنیا قتل اتفاق نیفتاد؟ چند مورد قتل اتفاق افتاد؟ آنجا یک پسر و دختر عاشقی خانواده دختر را قتل عام میکردند. من خودم در خیابان گاندی تهران زندگی میکنم در خیابان هفتم گاندی این اتفاق افتاده است. ماجرای خیلی معروفی است سرچ کنید، که پسر دختری به تقلید فیلم قاتلین بلافطره سعی کردند خانواده دختر را بکشند ولی کامل موفق نشدند ولی مرتکب قتل شدند.
هنرمند مدرن وقتی کاملاً جلوی او باز است و هیچ فیلتری هم وجود ندارد، قدیم در مورد هنر فیلتری بود و هر کس هنرمند نمیشد و باید یک مدارجی را طی میکرد تا به جایی برسد. الان در باز است و هر کسی با هر نوع انحرافی میتواند آن چیزی که در دلش است بگوید و این میتواند نکته منفی هنر مدرن باشد. در مورد فرم هم همینطور است یک بخش عمده از هنر مدرن مخصوصاً چیزی که به آن مدرنیسم میگویند به وجود آوردن فرمهای جدید بدون توجه به محتوا است. اگر هنر را اینگونه به صورت تمثیلی بیان کنیم که هنرمند کسی است که یک نوشیدنی گوارایی را در یک ظرف کریستالی زیبا به ما عرضه میکرد هنر مدرن به اینجا رفته مانند کارخانهای که ظرف میسازد چیزی هم در آن نمیریزد و اگر هم بریزد چیز خوبی نیست. ولی فرمها جالب هستند و کم کم به این سمت رفتند که لازم نیست زیبا هم باشد، هنر مدرن به سمتی رفته که کافی است عجب و غریب باشد و تا حالا شبیه آن را ندیده باشیم. مثل اینکه لیوانهایی با اعوجاجهای عجیب بسازند و مردم هم از چیز نوع خوششان میآید. در دورانی زندگی میکنیم نوآوری بدون اینکه معلوم باشد چرا نوآوری انجام شده است.
مولانا اگر نوآوری میکرد میخواست چیز مهمی را به ما بگوید که در قالبهای کهن نمیگنجید. ولی نوآوری مدرن اینگونه است که نوآوری برای نوآوری است این روحیه سرمایهداری است. جنس اگر بخواهید بفروشید باید روی آن یک آرم بزنید نیو است و تا حال از اینها نخوردید امتحان کنید. تا حالا فیلم اینگونه ندیدید یا شعر اینگو نشنیدید اینگونه خوب فروش میرود. یک صفحهای در مورد اینکه چگونه این تحولات به وجود آمد نوشتم که این را رد میکنم برای اینکه قرار است یک بریک داشته باشیم بعداً بقیه بحث را ادامه بدهم.
یک نکته اگر نگویم ناقص میماند من به یک چیزی در این طیف اشاره کردم و آن هم مسئله پیروی از قواعد بود. یک مسئله دیگر وجود دارد، پارامترهایی وجود دارد که میتوانیم در این طیف بگذاریم. یک نکتهای که چون بعداً میخواهم از آن استفاده کنم در مورد تکینکهای قرآن و دوست دارم الان بگویم چیزهایی اگر مانده بود بعداً در طیف کلاسیک مدرن در هنر اضافه میکنم. هنر مدرن برای مخاطب جای بیشتری میگذارد که در فهم مشارکت کند. مثل این است در هنر کلاسیک آن چیزی که قرار است گفته شود معلوم است چیست و هنرمند میداند میخواهد چه بگوید و میخواهد همان را بگوید و انتظار دارد شما هم همان را بفهمید. در هنر مدرن خود هنرمند هم خیلی نمیداند میخواهد چه بگوید یک حس مبهمی را ممکن است بیان کند و اگر هم بداند که میخواهد چه بگوید مانند حس حس به احترام مخاطب طوری میگوید که اگر شما خواستید برداشت دیگری بکنید جا برای شما باز باشد. یک مقدار بیان در هنر مدرن تأمداً مبهمتر است در دوران پست مدرن این جزو المانهای اصلی است که باید اثر هنری اینگونه باشد. بنابراین در آن طیف میتوانید این را هم اضافه کنید میزان علاقهای که هنرمند دارد به اینکه چقدر خواننده مشارکت کند در خلق آن اثر نهایی که روی آن میگذارند. به نظر میآید به طور صعودی هنرمندها بیشتر به این سمت رفتند، من درباره انگیزههای این اتفاقهایی که افتاده است چیزی نگفتم و فعلاً وقت ندارم بگویم ولی میتوانید بگویید که احترام به مخاطب است میتوانید این را بگویید که برای هنرمند روشن نیست که چه میخواهد بگوید و چه باید بگوید بنابراین چیزی که باید بگوید ذاتاً ابهام دارد برای اینکه خودش به جایی نرسیده که آن چیزی که میخواهد بگوید برای او روشن باشد. انگیزههای آن را کار ندارم این تفکیک هم بین هنر کلاسیک و مدرن است.
یک عبارتی از انجیل نوشتم این را بخوانم و برای بریک برویم که از مسیح نقل شده که شراب نو را در مشکهای کهنه نمیریزند. والا مشکها دریده شده و شراب ریخته و مشکها تباه گردد بلکه شراب نو را در مشکهای نو میریزند تا هر دو محفوظ باشند. این میتواند شعار هنر مدرن باشد قدما میگفتند که سخن نو آر که نو را حلاوتی است دگر، اگر میخواهید سخن نو بیاورید مشک نو باید داشته باشید، فرمهای جدید باید ایجاد کنید. هنر مدرن برای ما به هر نیتی که بود صدها تکنیک و فرم جدید ایجاد کرده است که به زودی در مورد آنها صحبت میکنیم.
۳- تکنیک های ادبی و بیانی در قرآن
ببخشید این بریک را انجام بدهیم تا بقیه صحبتها درباره همین تکنیکها در قرآن است که از یک جایی شروع به بحث کردن میکنیم. اگر اجازه بدهید ادامه بدهیم یک مقدار وقت کم است یک مقدار دیر شروع کردیم و میگویند بیشتر از نه و ربع نمیتوانیم بمانیم. من میل دارم یک مقدار پرسش و پاسخ باشد در عین حال از اینجا وارد این میشویم من سعی میکنم با یک روشی که کم و بیش منظم باشد یک سری تکنیکهای بیانی و ادبی که در قرآن است را بگویم و جلو برویم و به یک جایی برسیم که مسئله داستاننویسی و روایی است که حالت کلان دارد. نظمی که که در ذهن من است و سعی کردم براساس آن بحث را منظم کنم یک مقدار با شیوه بیان کلاسیک فصاحت و بلاغت و معنی متفاوت است. چیزی که به نظر من رسیده این است مثل اینکه از کوچک به بزرگ برویم. سادهترین واحدهای زبان حروف و حرکات روی حروف هستند بعد به واژهها میرسیم بعد به گروههای واژه دو تایی و سه تایی میرسیم تا اینکه به جملهبندی، نهایتاً به یک عبارت یا پاراگراف یا داستان میرسیم. سعی میکنم هرچه کلانتر باشد دیرتر بگویم اول از چیزهایی که مربوط به جزئیات کلام است صحبت را شروع کنم.
۱-۳ ریتم
اولین چیزی که میخواهم به آن اشاره کنم به عنوان موضوعی که میتواند تکنیک هنری در آن پیاده شود مسئله ریتم است. ریتم حتی فارغ از حروف است، حرکتها ریتم درست میکنند اگر در زبان عربی کسره و فتحه و ضمه حرکتهای یک هجایی باشند و اینها پشت سر هم بیایند ریتم تند به وجود میآورند و اگر هجاهای بلند مانند آ، ای، او باشند یا یک حرکت هجای کوتایی که روی یک ساکن مینیشند، اسم علم ریتم در دنیای کلاسیک عروض است و مبنای آن این است شما هر عبارتی را که در زبان میگویید را به زبان عربی یا فارسی میتوانید تقطیع کنید. تقطیع کردن یعنی اینکه هر هجایی که میگویید یا هجای کوتاه است که یک علامت خاص برای آن میگذارند یا هجای بلند است. هجای کوتاه هر حرفی که ضمه و کسره و فتحه داشته باشد هجای کوتاه است به شرطی که بعد از آن ساکن نیامده باشد. اگر بعد از آن ساکن آمده باشد هجای بلند است آ، ای و او هم هجای بلند هستند. بنابراین هر شعری را شما میتوانید به راحتی تقطیع کنید به یک سری واحدهایی که وزن و ریتم آن را در بیاورید. در علم عروض برای این وزنها اسم میگذاشتند بحرهایی درست میکردند که بتوانند راحتتر در مورد آن صحبت کنند. اساس علم عروض خیلی ساده است همه شاهنامه به اصطلاح عروضی آن فعولٌ فعولٌ فعولٌ فعل است. یعنی هر بیت شاهنامه را نگاه کنید یک هجای کوتاه و دو بلند دارد، یک هجای کوتاه و دو بلند دارد، یک هجای کوتاه و دو بلند دارد، بعد یک هجای کوتاه و یک هجای بلند دارد، کل شاهنامه اینگونه است. تمام مثنوی فاعلاتٌ فاعلاتٌ فاعلن است یعنی یک هجای بلند یک کوتاه و دوبلند، یک بلند یک کوتاه دو بلند یک بلند یک کوتاه یک بلند است. ریتم همه مثنوی این شکلی است و از این قاعده پیروی میکند.
در شعر فارسی ۳۲ وزن تثبیت شده داشتیم که میشد براساس این وزنها شعر بگویند. دوتا را الان من گفتم فعولٌ فعولٌ فعولٌ فعل، فاعلاتٌ فاعلاتٌ فاعلٌ، وزنهای دیگر هم داریم مفتعلٌ مفتعلٌ مفتعلٌ مفتعلٌ، همانی که داشت مولوی را میکشت. مستفعلٌ مستفعلٌ مستفعلٌ مستفعلٌ، هنر یک شاعر کلاسیک این بود که شعری که از نظر محتوا میخواهد بگوید حداکثر هنر او این بود که وزن متناسبی برای آن انتخاب کند. این وزن متناسب را در اوج در حافظ میبینید، بسته به محتوای شعر وزنهای خوبی برای آنها انتخاب کرده است. مثلاً شاهنامه وزن مناسبی فعولٌ فعولٌ فعولٌ فعل برای حماسه خوب است، فاعلاتٌ فاعلاتٌ فاعلن برای مثنوی وزن خوبی بود. این ماجرای ریتم در شعر کلاسیک است که وزنهای از پیش تعیین شدهای وجود داشت، ریتمهایی وجود داشت که در همان قالبها شعر سروده میشد.
یک جزئیاتی در مورد ریتم است که آیا این شیوه بیان تختی و پیدا کردن ریتم درست و دقیق است یا خیر. اینگونه بوده من توصیف میکنم که اینگونه درباره ریتم در شعر کلاسیک صحبت میکردند نمیگویم خوب یا بد است. نکته دوم اینکه آیا ریتم فقط حاصل همین چیزها است یعنی همین حرکات و هجاها هستند که ریتم را میسازند یا یک چیز دیگری هم است. اگر وقت شد که الان مشکل وقت دارم آخر بحث ریتم اشاره به این میکنم که اینگونه نیست، نه شیوه پیدا کردن ریتم خیلی دقیق بود و ریتم را با آن میشد واقعاً در آورد و نه ریتم فقط حاصل این چیزهایی است که در شعر کلاسیک به آن توجه میشد. این نقطه شروع را من گرفتم برای اینکه نظم را رعایت کنم ولی نقطه شروع خوبی است از این جهت که واضحتر از این نمیشود که ریتم در قرآن کلاسیک نیست.
۲-۳ ریتم در قرآن
شما هرجای قرآن را باز کنید میبینید با یک عبارتهای آهنگینی طرف هستید و قافیههایی هم دارند ولی نه آنگونه که در شعر کلاسیک بود. به نظر میآید کاملاً وزنها بهم ریخته است یعنی وزن به صورت تکراری هی تکرار نمیشود شعر کلاسیک اینگونه است یک مصرع اول را که میخوانید تا ته شعر همان وزن باید تکرار شود اجازه ندارد بیت دوم یا مصراع دوم وزن را تغییر بدهید.
ویژگی شعر نو اگر از هر کسی بپرسید شعر نو چیست بیشتر از اینکه از نظر محتوا به شما بگوید که شعر نو چه ویژگیهای محتوایی دارد که با کلاسیک فرق میکند به شما میگوید ریتم شعر نو مثل ریتم کلاسیک نیست و آزاد است. شاعر میتواند خارج از ریتمهای کلاسیک یک چیز آهنگین یا اگر دلش بخواهد غیرآهنگین را به عنوان شعر بگوید. همیشه بحث ریتم است یک نگرانی دارم چون میگویند ریتم یک حسی است که بعضیها دارند و بعضیها ندارند برای کسی که حس ریتم ندارد توضیح دادن دباره ریتم و لذت بردن از ریتم خیلی کار سادهای نیست. نمیدانم این راست یا دروغ است ولی بالاخره نگرانی ایجاد میکند. میخواهم یک شعر از شاملو بخوانم اگر خوشتان آمد حس ریتم دارید و اگر خوشتان نیامد به بقیه بحثهای ریتم هم خیلی توجه نکنید. یک شعر از شاملو میخوانم که اسم شعر خیلی یادم نیست ولی شعر خیلی معروفی است.
سال بد سال باد سال اشک سال شک سال دور های دراز و استقامتهای کم، سالی که غرور گدایی کرد، سال پست سال درد سال عزا سال اشک پوری سال خون مرتضی.
این یک شعر معروف دهه ۳۰ شاملو است، نمیدانم چند نفر این را شنیده بودید. این آهنگ دارد سال بد سال باد سال اشک سال شک سال خون مرتضی، ریتم آن تکرار نمیشود ولی آهنگین است آدم که میخواند. این عدم تکرار یک تأثیری میگذارد شعر کلاسیک اگر بود اینگونه میشد سال بد حداکثر سال باد سال شک سال اشک سال پست سال درد سال عزا همینجور تا آخر میرفت. این عبارتهایی که کوتاه هستند یک جایی یک دفعه بلند میشوند و یک تأثیری روی ذهن آدم دارد قطع میشود و دوباره شروع میشود و دوباره بلند میشود. این ریتم غیرکلاسیک است که شاعر آهنگ ایجاد میکند ولی نه یک چیز تکراری، در این مورد پنهان نمیکنم که از ریتم تکراری کلاسیک بدم میآید و از این جور شعرها خوشم میآید. به نظر من اینها موسیقی دارند شما یک قطعه را یا یک قطعه نت را بزنید و صد بار تکرار کنید، به نظر من موسیقی تولید نکردید یک صدایی تولید کردید که تکراری است. موسیقی این است باید تغییر ریتم در آن باشد اگر کوتاه است بلند شود دوباره کوتاه شود یکدفعه شما از وسط آن شگفت زده شوید از اینکه یک چیز دیگری آمد.
ببخشید من در توهین به ریتمهای کلاسیک معمولاً فروگذار نمیکنم بچهها هستند که تکرار دوست دارند. داستانهای بچهها را دیدید، موش دمش کنده شده و میرود میگوید توتو توخیده توخی فلان همان را دوباره تکرار میکند هی داستان میرود اینجا دم من کنده شده یک کاری بکن دم من را بدوز فردا که عید نوروز است همه دم دارند من ندارم. بچه خوشش میآید بند بعدی هم یک جمله اول اضافه میشود و بقیه تکراری است. من احساس میکنم ذهنی که از تکرار لذت میبرد یک جوری ذهن ابتدایی است، از لحاظ موسیقی به معنای واقعی کلمه وزنهای کلاسیک و اجبار به رعایت آن یک جور حالت ابتدایی بودن ذهن شاعر است و ذهن مردم است و ممکن است شاعر اینگونه نباشد ولی مردمی که میخوانند تحمل این وزن را ندارند. هنوز هم بعضی از مردم از ریتمهای نو خیلی خوششان نمیآید همان ریتمهای کلاسیک را دوست دارند. من این را بدون اینکه فروگذار کنم میگویم این یک جور عقب ماندگی است یک آدمی که ذهن موسیقیایی داشته باشد از تغییر ریتم بیشتر از تکرار ریتم لذت میبرد و احساس زیبایی بیشتری میکند. شما با این تکرار ریتم و یک چیز تکراری کاری نمیتوانید بکنید دست شما بسته است نهایت بگویید شعر حافظ تصمیم خوبی گرفت که این را در وزن مفاعلٌ فعلات مفاعلٌ فعلٌ گفت تصمیم خوبی بود. وقتی این تصمیم را گرفت نمیتوان در وسط یک هیجانی ایجاد کند و یک چیز دیگری بگوید همان است تصمیم خود را گرفته و تا آخر باید در همان وزن بگوید. در حالیکه شعر نو هر لحظه به شما این امکان را میدهد بیایید با طولانی کردن عبارت با کوتاه کردن آن روی ذهن خواننده تأثیر بگذارید و یک تأثیرهای موسیقیایی ایجاد کنید. اگر شعر نیما میگفتم نیما آهنگینتر از شاملو است و به شعر کلاسیک نزدیکتر است ولی این شعر شاملو به یک دلیلی مثال خوبی است.
بگذارید برای شما قرآن بخوانم میگوید «إِذَا السَّمَاءُ انْفَطَرَتْ وَإِذَا الْکَوَاکِبُ انْتَثَرَتْ وَإِذَا الْبِحَارُ فُجِّرَتْ وَإِذَا الْقُبُورُ بُعْثِرَتْ عَلِمَتْ نَفْسٌ مَا قَدَّمَتْ وَأَخَّرَتْ یَا أَیُّهَا الإنْسَانُ مَا غَرَّکَ بِرَبِّکَ الْکَرِیمِ » عبارتها اول یک وزنهایی دارند و تکرار میشود و یکی یک مقدار انحراف پیدا میکند بعد یک دفعه یک عبارتی میآید. هدف این است که این روی شما تأثیر بگذارد اینجایی که مکث پیش میآید شما یک تکانی بخورید از شما میپرسد که ای انسان، احوال قیامت را میگوید آنگاه که آسمان شکافته شود آنگاه که نظم ستارگان بهم بخورد، آنگاه که دریاها طغیان کنند، آنگاه که قبرها شکافته شود، بداند هر آدمی که از پیش و از پس فرستاده است، ای انسان «مَا غَرَّکَ بِرَبِّکَ الْکَرِیمِ» چه چیزی تو را به پروردگار کریمت مغرور کرد. کم کاری میکنی فکر میکنی آنجا نباید جواب پس بدهی؟ به فکر قیامت نیستی. اگر این هم همینجور ادامه پیدا میکرد «یَا أَیُّهَا الإنْسَانُ» هم در دو بند با همین ریتم گفته میشد تأثیری که الان میگذارد را نمیگذاشت. این الگو بارها و بارها در قرآن در جزء ۳۰ و در جزهای قبل آن وجود دارد، «إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ»
یکی میخوانم که دو تغییر ریتم در آن است این جنگی است حالت حماسی دارد. «وَالْعَادِيَاتِ ضَبْحًا، فَالْمُورِيَاتِ قَدْحًا، فَالْمُغِيرَاتِ صُبْحًا، فَأَثَرْنَ بِهِ نَقْعًا فَوَسَطْنَ بِهِ جَمْعًا» تند میشود «إِنَّ الْإِنْسَانَ لِرَبِّهِ لَكَنُودٌ» قسم میخورد به اسبها و صحنههای جنگی را میآورد نتیجه این است که «إِنَّ الْإِنْسَانَ لِرَبِّهِ لَكَنُودٌ» به راستی که انسان نسبت به پروردگار خود کم کار است. «وَإِنَّهُ عَلَى ذَلِكَ لَشَهِيدٌ» و به درستی که خودش این را میداند شهادت میدهد برای اینکه این کم کاری را میکند. سه آیه مانند هم با یک ریتم جلو میرود تندتر میشود و بعد یک دفعه به جایی میرسد که مکث کنید. اینجا قرار است متوقف شوید لازم نیست علامتی بگذارم شما این آیات را میخوانید اینجا مکث کن، فکر کن برای اینکه آن ریتم شکسته شده است خود به خود این حالت به وجود میآید.
چیزی که میخواهم بگویم این است مسئله اینکه ریتم قرآن شبیه ریتمهایی است که الان با آن مواجه هستیم حتی ریتم نیمایی نیست بیشتر شبیه شاملو است. این امکاناتی که برای تغییر ریتم در نظر گرفته شده بیشتر است نیما یک مقدار از شعر کلاسیک دور شده است و در یک بحری میگوید و با یک کم و زیاد و کردن بعضی عبارتها ولی قرآن سراسر اینگونه است که ریتم دارد ولی کاملاً آزاد است. یعنی هرجایی که لازم باشد تند میشود مکث میکند و دوباره از نو شروع میشود. مثلاً فرض کنید در من یک مثال بزنم از سوره نساء و قبل آن یک مثال از سوره یوسف میزنم که وسط یک داستان است و اصولاً مسئله ریتمها در سورههای جزء ۳۰ که حالت شعریتر دارند وجود ندارد. دو مثال میزنم از داستانها و یک مثال هم از سوره نساء که سوره احکام است برای اینکه ببینید اصولاً مسئله ریتم در قرآن همه جا است. همه جا یک جور آگاهی نسبت به ریتم تغییر ریتم وجود دارد، اینکه چه ریتمی بهتر است برای بیان این موضوعی که گفته میشود. اگر حماسی است قرار است ریتم تند داشته باشد فردوسی در شاهنامه یک بار یک ریتم تند فعولٌ فعولٌ فعل را برای حماسه انتخاب کرده است و ظاهراً کار او تمام شده است. در حالیکه اگر ریتم آزادتر بود میتوانست یک جاهایی ریتمها را تندتر کند وقتی به یک فاجعهای میرسید میتوانست یک دفعه ریتم را آرام کند که شما آن اتفاقی که افتاده است را هضم کنید.
۱-۲-۳ ریتم در داستان گویی قرآن
یک مثال از سوره یوسف میزنم جایی که فکر کنم یک نفر گفت الهی قمشهای مهمان گروه کاروان بود، این مثال را از خود آقای الهی قمشهای شنیدم که خیلی به این مثال علاقه دارد به عنوان یک ریتم خاصی در یک داستان. یک جایی برادران یوسف که یوسف را در چاه میاندازند و بر میگردند و میخواهند دروغ بگویند که یوسف را گرگ پاره کرده است خیلی صحنه غم انگیز است. برای اینکه شما میدانید چقدر یعقوب یوسف را دوست دارد و چقدر سخت است که بیایند و چنین خبری را برای او بیاورند. برادرهای یوسف میآیند و توصیف اینکه برادرهای یوسف میآیند و میخواهند شروع به گفتن این حرف کنند عبارت این است میگوید «وَ جاؤُ أَباهُمْ عِشاءً يَبْكُونَ» کشیدن این برای این است که الف روی حمزه آمده است و باید کشیده شود. آقای الهی قمشهای میگوید این ریتم مرثیه و عزاداری است. دوباره یک بار میخوانم « وَ جاؤُ أَباهُمْ عِشاءً يَبْكُونَ» آخرش که آ تبدیل به او میشود یک حس این شکلی دارد. من فکر میکنم آدمی که حس ریتم دارد این را برای او بخوانید لازم نیست عربی بلد باشد احساس اینکه یک خبر بدی انگار شده است به او دست میدهد در حالیکه والعادیات را بخوانید ضرب او یک جوری است که حس حماسه در آن وجود دارد. ریتمها حالت ایجاد میکنند نمیشود با ریتم حماسی عزاداری کنید یا شعر عرفانی بگویید. البته مولوی با ریتم حماسی چون برای مولانا عرفان واقعاً حماسی است نکتهای است که چرا اینگونه شعر میگوید، از ریتمهای تند استفاده میکند در حالیکه میخواهد شعر عرفانی بگوید. اینها خلاف قواعد بود ولی در مورد مولانا کاملاً از حس او میآید.
یک مثال دیگر از ریتم که زود است بگویم چون فقط در مورد ریتم نیست درباره این است که چگونه قرآن از ریتم برای بیان داستان استفاده میکند. شما در داستان موسی در سوره قصص میخوانید که دو نفر نزاع میکنند و موسی دخالت میکند و یکی از افراد که یک طرف نزاع است کسی است که جزو پیروان موسی است و آن یکی جزو مخالفین موسی است. نهایتاً در این نزاع که دخالت میکند متأسفانه یک ضربهای ناغافل به شخص میزند و او میمیرد. موسی خیلی از این واقعه متأسف میشود برای اینکه نمیخواست قتلی مرتکب شود ولی این اتفاق افتاده است. امیدوارم بعداً وقت شود در جلسه دیگری این آیات را کامل بخوانم. این اتفاق افتاد .«فَوَكَزَهُ مُوسَى فَقَضَى عَلَيْهِ» ضربهای به او زد و او هم مرد. «قَالَ هَذَا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ» گفت این کار شیطان است. «إِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبِينٌ.» به راستی که دشمن گمراه کننده آشکار است. «قَالَ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي فَاغْفِرْ لِي» گفت ای پروردگار من به خود ظلم کردم و من را ببخش «فَغَفَرَ لَهُ» یک استفاده از ریتم برای اینکه چقدر طول میدهی که استغفار کنی خدا آماده بخشیدن یک اشتباه است. عمداً به اصطلاح قدیم اجتناب دارد که ای وای اینگونه شد این عمل شیطان است اگر من را نبخشید من فلان میشوم و به خود ظلم کردم. «فَاغْفِرْ لِي فَغَفَرَ لَهُ» این فغفر له ریتمش یک جوری است که شلیک میشود. که این حس را به شما بدهد که به همین راحتی خدا میبخشد تو اگر واقعاً یک لحظهای یک اشتباهی کردی و میدانی که اشتباه کردی و پشیمان هستی این حالت به آدم دست میدهد که انگار خدا منتظر است و «فَاغْفِرْ لِي فَغَفَرَ لَهُ» را بگو و تمام شد و ادامه دیگری ندارد. یک استفاده از ریتم داخل روایت است برای اینکه یک حسی در شما ایجاد کند من میتوانم موعظه کنم و بگویم خداوند بسیار سریع میبخشد توبه کنید. ولی انگار شما اینجا این را میبینید که گناه بزرگی اتفاق افتاده است ولی واقعاً ناخواسته بود و واقعاً موسی پشیمان است. اینگونه نیست عمداً کاری کرده باشد یا احتمال اینکه دوباره بخواهد این کار را بکند باشد.
بنابراین کافی است که استغفار کند و انگار لازم هم نبود آن جملهها «هذا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْلی» را بگوید که من چه میشوم بعد بگوید «فَاغْفِرْ لِي» اینجا یک نمونه استفاده از ریتم است برای اینکه یک محتوایی بیان شود که میشد طور دیگری هم بیان کند ولی این تأثیرگذار است که شما در وسط روایت یک تأثیری با استفاده از ریتم خلق کنید.
یک مثال دیگر میزنم که ببینید موضوع برای قسمتهای شاعرانه نیست مسئله ریتم در قرآن به طور مداوم از انواع و اقسام ریتم از صدها مدل ریتمیک استفاده میشود برای اینکه یک مفاهیمی بهتر بیان شوند. مثال سوره نساء من از این جهت به نظر من خوب است که سعی کنم به شما نشان بدهم همیشه در قرآن در واقع ریتم تابع این است که چه چیزی است قرار است گفته شود. انگار برای هر چیزی یک ریتم خلق میشود مانند کلاسیک نیست که یک محتوایی را در ۳۲ قالب ببینم و حداکثر هنر من این باشد که این را بگنجانم. این مطلبی را که میخواهم بگویم این ریتم را برای آن خلق میکنم این همان کاری است که یک شاعر نوپرداز اگر شاعر خوبی باشد میکند. براساس حسی که دارد ریتمها خودشان میآیند و ریتمها را اختراع میکند.
۲-۲-۳ ریتم در احکام قرآن
از قسمتهای احکام قرآن میخواهم بگویم ریتم از یک جایی از سوره نساء شروع میشود که احکام ارث را بگوید و اوایل سوره نساء است. عبارتها این شکلی هستند «يُوصِيكُمُ اللَّهُ فِي أَوْلَادِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ فَإِنْ كُنَّ نِسَاءً فَوْقَ اثْنَتَيْنِ فَلَهُنَّ ثُلُثَا مَا تَرَكَ وَإِنْ كَانَتْ وَاحِدَةً فَلَهَا النِّصْفُ وَلِأَبَوَيْهِ لِكُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ مِمَّا تَرَكَ إِنْ كَانَ لَهُ وَلَدٌ فَإِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلَدٌ وَوَرِثَهُ أَبَوَاهُ فَلِأُمِّهِ الثُّلُثُ» همینجور ادامه پیدا میکند. در هیچ جای قرآن شما این ریتم را نمیبینید که در مورد ارث میبینید. یعد آیات ارث تمام میشود و بقیه سوره احکام و مطالبی است که در آن است تا میرسید به پایان سوره به نظر میرسد سوره تمام شده است ولی آیه آخر یک دفعه میگوید «يَسْتَفْتُونَكَ قُلِ اللَّهُ يُفْتِيكُمْ فِي الْكَلَالَةِ» یک مسئله جدید ارث پرسیده شده است. چرا این آیه یک دفعه در آخر سوره نساء است به نظر من موضوع جالبی است و حداقل الان نمیخواهم در مورد آن صحبت کنم. «إِنِ امْرُؤٌ هَلَكَ لَيْسَ لَهُ وَلَدٌ وَلَهُ أُخْتٌ فَلَهَا نِصْفُ مَا تَرَكَ» مثل اینکه این وزن احکام ارث است، تمام سوره بعد از اینکه احکام ارث تمام شده بود تا اینجا این وزن را نمیبینید و این ریتم دوباره در آخر ظاهر میشود. مثل اینکه احکام ارث اینگونه خوب است با این لحن گفته شود با محتوا یک هماهنگی دارد، این شکلی نیست آن موقع که پیغمبر میگفت آنگونه گفته اگر فردا از او بپرسند آیه جور دیگری نازل شود به نظر میرسد سوالی شده و آیه جدیدی در پایان سوره نساء است که یک حکم ارث جدید میگوید. عیناً اگر اینها را وسط احکام ارث ببرید با آنجا کاملاً سازگار است و اینجا یک قطعه ناسازگار با قبل است برای اینکه موضوع سوره عوض شده بود و چیز دیگری میگفت دوباره آیه ارث که میآید به ریتم سابق بر میگردیم.
این یک مثال از اینکه اولاً ریتمها فقط در جزء ۳۰ نیستند همه جای قرآن از ریتم استفاده میشود و ریتمها را محتوا تعیین میکند. اینکه چه میخواهیم بگوییم اگر احکام بخواهیم بگوییم ریتمها غالباً به نثر نزدیک میشوند در عین حال ممکن است قافیههایی داشته باشند. وقتی درباره قیامت صحبت میکنیم یک جور دیگری است. مثالهای بعدی که ریتم و حرف را باهم میگوییم یک مقدار بیشتر در این مورد صحبت میکنیم. یکی از واضحترین شباهتهای قرآن به ادبیات مدرن از لحاظ تکنیکهای هنری مسئله ریتمهای متنوع و اهمیت دادن به محتوا در خلق ریتم است که اصلاً در ادبیات قدیم به این شکل نمیبینید. چون میخواهم برای سوال چنند دقیقهای وقت بگذارم فقط یک نکته بگویم امروز که داشتم یادداشتها را مینوشتم این سوال به ذهن من رسید که مسلمانها که واقعاً قرآن را دوست داشتند و به آن علاقه داشتند، من نمیخواهم الان به این سوال جواب بدهم برای چه این شیوه بیان و ریتمها را تقلید نکردند؟ واقعاً برای من یک سوال است و باید یک جواب منطقی باشد نمیخواهم بگویم این سوال بی جواب است ولی شگفت انگیز است که مسلمانها قرآن را خواندند و این ریتمها را دیدند و احتمالاً از آن خوششان هم آمد از سوره تکویر خوششان آمد ولی تقلیدی وجود ندارد. شما یک مورد در شعر عرب یا فارسی تلاش برای اینکه این ریتمها را این شکلی بیاورید یا آزادی ایجاد کنید به وجود نیامد تا اینکه غربیها ریتمها را شکستند و الان بعضی از مسلمانها به تبعیت آنها ریتمها را شکستند و جدید میگویند. این یک سوالی است که امیدوارم بعداً چند دقیقهای بتوانم در مورد آن در جلسات آینده صحبت کنم. فقط خواستم مطرح کنم که به نظر من چنین پرسش جدی وجود دارد.
پرسش و پاسخ
حضار: شب شما بخیر. من میخواهم با شما در مورد بحث ادبیات کلاسیک مخالفت کنم. این شعری که از شاملو خواندید درست است و وزن عروضی ندارد ولی مطمئناً از موسیقی درونی کلمات با بعلاوه بهم ریختن ساختار نحوی جمله استفاده میکند. این دلیل نمیشود وقتی یک شاعری در وزن عروضی خود شعر میگوید نتواند این نحو زبان را بهم بریزد یا از آن موسیقی درونی کلمات استفاده کند، چند مثال است.
من مثالهای شما را ندید قبول میکنم و خودم یک مثال از چنین چیزی که شما میگویید دارم. مسئله این است مثل اینکه یک وزنه برداری در حالیکه جفت پاهای او را بهم بستند و دستهای او هم بهم بسته شده توانسته است یک وزنه سنگینی را بلند کند. سوال این است این چه کاری بود، مسئله این است من قبول دارم اساتید شعر فارسی مانند فردوسی برای مثالی که اینجا دارم از فردوسی است برای اینکه فقط این را نشان بدهم بزرگانی مانند فردوسی در وزن فعولً فعولً فعولٌ فعل تغییر ریتم ایجاد کردند.
حضار: من هم میخواهم همین مثال را بزنم.
من مثال خودم را میزنم مثال من بهتر از مثال شما است. میخواهید واقعاً من مثال خودم را بگویم ایشان پرسید از موقعیت استفاده کنم در ستایش فردوسی هزار مورد در شاهنامه میتوانید اینگونه پیدا کنید. این جایی است که سهراب نفسهای آخر را میکشد و رستم او را به زمین زده است. به بازی به کویند همسال من اینرا از قول سهراب میشنوید
به بازی بکویند همسال من به خاک اندر آمد چنین یال من
نشان داد مادر مرا از پدر ز مهر اندر آمد روانم به سر
هرآنگه که تشنه شدستی به خون بیالودی آن خنجر آبگون
زمانه به خون تو تشنه شود براندام تو موی دشنه شود
تا اینجا ریتم چگونه است؟ یک مقدار حالت مرثیه دارد من بقیه را میخوانم اگر توانستید جور دیگری بخوانید. تهدید میکند و نمیداند این رستم است از این بعد میخواهد به او بگوید که پدر من تو را پیدا میکند و تو را میکشد.
کنون گر تو در آب ماهی شوی و گر چون شب اندر سیاهی شوی
وگر چون ستاره شوی بر سپهر ببری ز روی زمین پاک مهر
بخواهد هم از تو پدر کین من چو بیند که خاک است بالین من
یک دفعه ریتم تند میشود چرا ریتم تند میشود؟ اولاً برای اینکه واو میآورد میگوید
کنون گر تو در آب ماهی شوی و گر چون شب اندر سیاهی شوی
وگر چون ستاره شوی بر سپهر ببری ز روی زمین پاک مهر
شما را مجبور میکند که مصراعها را پشت هم بخوانید. ثانیاً محتوا است ریتم صرفاً حاصل، من نکتهای گفتم که نه این شیوه عروضی ریتم دقیق است برای اینکه آ، ای، او از یک حرکت روی ساکن یک مقدار ریتم را بیشتر کند میکند. بنابراین یک شاعر ماهر میتواند با تغییر هجاهای بلند از کند به تند تغییر ریتم ایجاد کند. یک شاعری که مهارت دارد میتواند با واژگانی که میآورد تغییر ریتم ایجاد کند. همه اینها امکاناتی است که شاعر بزرگ دارد ولی سوال این است چرا باید این کار را بکنیم. سوال این است که چرا من دست و پای خود را ببندم بعد بگویم علیرغم اینکه دست و پای من بسته بود وزنه ۱۵۰ کیلو را برداشتم اگر دست و پای تو بسته نبود ۲۵۰ کیلو بلند میکردی. اصولاً قالبها در عین حالی که اساتید بزرگ موفق شدند در آن یک کارهای شگفت انگیزی مانند فردوسی کنند ولی بالاخره اگر نبودند ریتمها و موسیقیهای جالبتری ممکن بود خلق شود. حرف من این نبود که در شعر کلاسیک تغییر ریتم نداریم. رباعی جایی است که شعرا امکانات خوب وزنی دارند برای اینکه وزن رباعی انعطافپذیریهایی دارد و میتوانند تغییر ریتم ایجاد کنند. در حماسه مثالهای فراوان در فردوسی میبینید که تغییر ریتم ایجاد کرده است ولی در حد مختصر است.
حضار: خیلی هم مختصر نیست.
مقایسه کنید با شعر نو، سوال من این است چه دلیلی دارد که من دست و پای خود را ببندم بعداً هنرنمایی کنم. خود این ایده ایده کلاسیکی است، همان مسئله قافیه اندیشم و دلدار من گوید واقعاً رعایت قافیه، رعایت وزن کلاسیک یک مقدار حال شاعر را میگیرد حتی اگر شاعر یک آدم بزرگی مانند مولانا باشد. بنابراین در عین حالی که در شعر کلاسیک ما نمونههای فوقالعاده زیبای کار با ریتم را داریم ولی در حد این است که دست و پای آنها بسته بود و خیلی مختصر توانستند یک کارهایی بکنند.
حضار: چندتا از اینستاگرام بخوانم؟
من حرف شما را قبول دارم
حضار: یک سوال نهایی کنم در مورد آیه غفره له مثال حافظ که خیلی معروف است که همه جای آن کشیده است زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه رند از ره راه به دار السلام رفت.
هم راه ره شده و میانبر شده است و هم کوتاه شده است. پس محدودیتی برای انجام این نداشت درست است خودش را در یک قالبی گنجانده است ولی محدودیت نداشت که این کار را بکند.
این یک وزنه بردار بزرگی است که با دست و پای بسته هم ۲۵۰ کیلو را برداشته است ولی اگر دست و پای او بسته نبود بیشتر بر میداشت. سوال من این است که چرا باید آن وزن را رعایت کند؟ چرا باید خودش را در ۳۲ قالب کهن محدود کند و بعد مجبور شود به سختی تغییر ریتم را ایجاد کند.
حضار: مسئله این است شما میگویید مثلاً شعر شاملو موسیقی دارد چرا موسیقی دلپذیر است؟
دلپذیر بودن موسیقی یک بحث است، بیانگر بودن آن یک بحث دیگر است. دلپذیر انسان کلاً از نظر روانی به دلایلی که گاهی در بحثهای مربوط به کالینتی ساینس در مورد آنها بحث میشود میگویند دلایل جنینی دارد که به ریتم حساس هستیم و از ریتمهایی که جالب هستند لذت میبریم. یک چیز خیلی ذاتی بشر است که حتی به فیزیولوژی ما بر میگردانند. اینکه موسیقی برای ما جذاب است ولی بیانگر بودن آن مسئلهای است که اگر اختیار موسیقی کاملاً در دست ما باشد و ریتمها در دست ما باشد بیان بهتری میتوانیم انجام بدهیم از چیزی که میخواهیم. من در عین احترام به شعرای کلاسیک که در همان اوزان کلاسیک تغییر ریتم میدادند با استفاده از شگردهای مختلف، یک مورد فردوسی مثال زدم فردوسی انواع استفاده از شگردها برای کند و تند کردن ریتم را دارد. خود محتوا تا حدودی ریتم را تند و کند میکند ولی فکر میکنم این نقصی است که موجه نیست ما اینقدر خودمان را مقید کنیم که از موسیقیهای متنوع خودمان را مثل این است که من بگویم آکوردهای ممنوع ببینید باغ چقدر زیبایی با همان محدودیتها خلق کرده است؟ کرده ولی یک سری زیباییها هم که میشد خلق کند را نکرده است چون محدودیتهایی داشت.
من از احساس خوب شما نسبت به شعرای بزرگ کلاسیک تمجید میکنم و خودم هم این احساس را دارم فردوسی را ستایش میکنم و حافظ را بینهایت دوست دارم. ولی توجیه نمیشوم که چرا باید در ۳۲ وزن شعر میگفتند.
حضار: دلیل آن این است که در آن برهه تاریخی نیستیم داریم از اینجا نگاه میکنیم و نمیتوانیم بفهمیم که چرا.
کاملاً قبول دارم. چرای من این نبود که آنها خطا کردند سوال من ان است که چرا باید این محدودیت را الان نگه داریم اگر میتوانیم این کار را نکنیم و کار دیگری بکنیم. یعنی دلیل موجهی وجود نداشت به غیر از دلایل تاریخ، من جواب آن سوالی را که مطرح کردم در واقع به این حرفی که شما میزنید ربط دارد. جواب سوال را از سوال شما استفاده میکنم و میدهم به نظر من ذهن بشر در طی قرنها تغییر کرده و مغز ما تغییر کرده است. یعنی مغز یک آدم ۱۴۰۰ سال پیش آن جور نسبت به ریتم کار نمیکند حدس میزنم. من فکر میکنم واقعاً مسلمانها ۱۴۰۰ سال پیش آنقدری که من از این تغییر ریتمها لذت میبرم لذت نمیبردند وگرنه ادای آن را در میآوردند. فکر میکنم بشر پیشرفت کرده است برای اینکه بیشتر موسیقی و شعر گوش کرده است و تمرین(train) شده است. مغز آدم با کار کردن بیشتر در زمینههایی تمرین میکند و یک چیزهایی یاد میگیرد. من فکر میکنم قبلاً اینگونه که ما از ریتمها لذت میبریم لذت نمیبردند و از همان ریتمها لذت میبردند. جواب من این است که کودکانه است و مربوط به دوران قدیم تاریخ بشری است که ریتم ثابت باشد لذت بیشتری میبرد.
ببخشید یکم طول کشید و یک مقدار دیر شروع کردیم سعی کنیم جلسات بعد سر ساعت ۷ شروع کنیم که از ۹ تجاوز نکند. ما ۷ شروع میکنیم و در هم باز است میتوانید بیایید مقید باشیم که بیشتر از این طول نکشد.
