بسم الله الرحمن الرحیم
درسگفتارهای واژگان قرآن، جلسهی ۱، دکتر روزبه توسرکانی، دانشگاه صنعتی شریف، سال ۱۳۹۰
۱- مقدمه
فهمیدن برخی از واژگان قرآن برای فهمیدن قرآن اهمیت زیادی دارد و فهمیدن عمیق این واژگان ممکن است خیلی خیلی سخت باشد. مثلا فهمیدن واژه هایی مثل شرک و توحید و … فهمیدن همه چیز است. اگر یک نفر بگوید من واژه الله در قرآن را فهمیده ام؛ همه چیز را فهمیده است و لازم نیست هیچ چیز دیگری را بفهمد. فهمیدن بعضی از واژه ها مثل فهمیدن کل دنیا و کل قرآن است. من نمی خواهم برای یک واژه آنقدر وقت صرف کنم تا در اعماق معانیش پیش برویم؛ با این شیوه حتما گیر میافتیم، دلیل بسیار سادهای دارد: یک واژه را نمیتوان تا آخر فهمید مگر این که بقیه واژهها را هم فهمیده باشید. مثلا من اگر بخواهم در مورد شرک صحبت بکنم حتما باید کفر را بفهمم تا شرک را بفهمم و اگر بخواهم کفر را بفهمم باید ایمان و شکر را که واژه های مقابل آن هستند فهمیده باشم. یک شبکه ای از واژه ها وجود دارد نمیتوان یکی از آنها را ایزوله کرد و بررسی کرد و بعد بگوییم این واژه را تا آخر رفتیم بدون این که واژههایی که در اطراف آن هستند را متوجه شده باشیم که معنی آنها چیست.
به هرحال هدف من این است که مجموعه ای از واژهها مثل شرک، کفر و در مقابل آنها مثلا ایمان و شکر و بعضی از واژههای دیگر را بحث کنیم. با جلو رفتن بحث، کلیدی بودن واژه ها مشخص میشود. فعلا میخواهم از شرک و کفر شروع کنم ولی اینکه به کجا میرود هم خیلی روشن نیست.
نمونه ای از یک همچین کاری منتها با دید فنی زبان شناسانه کتابهای ایزوتسو هست. این کتاب تحت عنوان ساختمان معنایی مفاهیم اخلاقی-دینی در قرآن ترجمه شده است. این کتاب اولاً مقدمه فوق العاده ای دارد و چند فصل اول آن اصولا در مورد واژهی خاصی هم صحبت نمیکند و کلا در مورد متد(روش) بررسی واژه ها و اهمیت واژه شناسی قرآن حرف میزند و بعدا در مورد مجموعهای از واژهها که به آنها اصطلاحا واژههای اخلاقی و دینی میگوید صحبت میکند. مثل کفر، شرک … کفر برای خودش یک فصل بزرگی دارد که در آن مفاهیمی مثل شرک و ضلالت که تاحدودی هممعنای واژهی کفر هستند صحبت میکند و در فصل بعد راجع به حوزهی معنایی کفر که شامل واژههای فاسق، فاسد، فاجر و… هست، صحبت کرده. درباره ایمان یک فصل دارد و درباره یک مجموعه از صفات خوب و بد مثل صالح، فساد، معروف، منکر بحث کرده، و این کتاب کلا یک چنین فهرستی دارد که برخی از مفاهیم را خیلی مفصل بحث کرده مثل مفهوم کفر و بعضی از مفاهیم را خیلی مختصر بررسی کرده.
هدف من این است که یک سری واژهها که به نظرم مهم هستند را بگویم و فکر میکنم بین ده تا بیست جلسه طول بکشد تا به جایی برسیم که مثل جلسه هایی که متعلق به یک سوره هستند بشود و در مورد واژه ها هم همین کار را بکنیم. مثلا اعلام کنیم که جلسه بعد راجع به فلان واژه است و یک تک جلسه راجع به آن واژه صحبت می کنیم و در این جلسات در طول چند سال یک مجموعه واژگان بحث می شوند. این ایدهی کلی است که فعلا در مورد جلسات دارم. تنها چیزی که از الان در ذهنم است این است که ابتدا در مورد واژههایی با بار منفی مثل شرک و کفر صحبت کنیم و کار را شروع کنم و بعد تشخیص بدهیم که شاید بعد از فهمیدن شرک و کفر نزدیکترین واژه به این مفاهیم چیست.
فرق بحث من با این کتاب این است که من خودم را مقید نمیکنم که درباره واژگانی که این کتاب نامگذاری کرده مانند واژههای اخلاقی یا دینی بحث کنم. مثلا ممکن است واژه ای در قرآن باشد که فهمیدنش برای بعضی از آیات و بحث هم خیلی مهم باشد اما آنجور که این کتاب بیان میکند واژه اخلاقی-دینی نباشد. بنابراین حیطه بحث من ممکن است کلی تر باشد. مثلا فرض کنید اگر جرئت کنم راجع به واژه سلطان بحث کنم، واژهای که مرتبط با شرک است و یک مفهوم اخلاقی-دینی نیست ولی شاید بتوان گفت یک مفهوم فلسفی در جهان بینی قرآن است.
نکته دیگر این است که من مقید نیستم به این که بحث حالت زبانشناس داشته باشد. مثلا فرض کنید وقتی درباره شرک و کفر بحث میکنیم خیلی بحث های دیگر هم ممکن است انجام بدهیم که لزوما جنبه زبانشناسانه ندارد. بگذارید من ایده ای که در ذهن دارم را بیشتر بگویم. مثلا فرض کنید جواب دادن به این سؤال که اگر مفهوم شرک را به معنایی فهمیده ایم آیا الآن شرک در جهان وجود دارد؟ اگر وجود دارد به چه صورتی است؟ این بحث زبانشناسانه نیست و مطمئنا در کتاب ایزوتسو چنین بحثی را نمیبینید یعنی هدف این کتاب یک بحث خیلی دقیق زبانشناسانه دربارهی واژههاست. من قصدم این نیست که واژهشناسی به معنای متعارفش بکنم. از نظر من فهمیدن مفهوم شرک این است که شما ایدهای داشته باشید که شرک در قرآن چیست قطعا واژه شناسی میخواهد و شما در قرآن بررسی میکنید. بعد سعی میکنید در مورد این که الآن در زندگی خودمان آیا با شرک مواجه هستیم یا نه و چه باید بکنیم بحث میکنیم.
اگر بخواهم دقیقتر بگویم اکثر واژههایی که میخواهم درباره آنها بحث بکنم واژههایی است که حول و حوش انسان است یعنی صفاتی است که انسان میپذیرد مثل کافر بودن مشرک بودن… اکثر واژههای کلیدی و مهم پیرامون اخلاقیات و نحوه عمل و اعتقادات انسان هستند و یک سری واژه فلسفی خیلی خیلی مهم هم هست مثل اسم، آیه، یا سلطان که اشاره کردم که ممکن است به این بحث ها هم برسیم. مثلا اگر بتوانم مفهوم شرک را بدون صحبت درباره واژه سلطان پیش ببرم حتما این کار را خواهم کرد اما اگر ببینم چند آیه ای که ارتباط بین شرک و سلطان را بیان میکند، به گونه ای اهمیت دارند که اگر راجع به آن بحث نکنم فهمیده نمیشود بحث خواهم کرد. یا مثلا فرض کنید مفهوم آیه با مفاهیمی مثل شرک و توحید بسیارهمنشین است. زیرا کسی که کافر است مثلا ویژگی اش این است که آیات را تکذیب میکند. خب اگر بشود که وارد بحث عمیقی در مورد مفهوم آیه نشویم و در حیطهی صفات انسانی بحث را نگه داریم خیلی خوب است که خیلی بحث را از محدودهی خود خارج نکنیم.
۲- نیاز به مدلی از انسان
نکتهای که در ذهن من هست این است که شما نمیتوانید واژههایی مثل شرک و کفر و هر چیزی که مربوط به انسان است را بفهمید بدون این که یک مدلی از انسان در ذهن داشته باشید. من فکر میکنم که در واژهشناسی حتی به معنی زبانشناسانهی آن وقتی به متنی رجوع میکنیم بالاخره چارهای نداریم که وقتی میخواهیم جهانبینیای را که در قرآن توصیف میشود و واژهای را که در قرآن توصیف میشود درک بکنیم، زیربنایش را بفهمیم. بنابراین شبیه بحث هایی که در علوم روز میشود مثل این است که من به سراغ این بروم که یک مدلی از انسان بسازم که در آن مفاهیم کفر و شرک به راحتی معنیدار بشود. بنابراین وقتی راجع به این واژهها بحث میکنید مسئله خود به خود ما را به یک مدل انسانشناسانه میرساند و فکر میکنم نمیتوان از این فرار کرد. برای همین من امیدوارم که بتوانم خودم را به این واژههای مربوط به انسان محدود نگه دارم تا دیگر مجبور نشوم که راجع به مثلا واژههایی که به ساختار جهان مربوط میشود بحث کنم و بحث را در حیطهی شناخت ویژگیهای انسان نگه داریم.
واقعا اگر شاید ده ها کلمه ای که در قرآن راجع به خطا و گناه و اشتباه کردن انسان در زندگی اش آمده در نظر بگیرید انبوهی از واژههاست که بعضی از آن ها ممکن است تنها یک بار در قرآن تکرار شده باشند ولی اگر بشمارید تعداد بسیاری واژه هست که به خطا به یک نوعی مربوط میشود. ما در فارسی یک کلمه گناه را داریم اما در قرآن تعداد زیادی واژه میبینید که اگر بخواهید به فارسی ترجمه کنید معنای آن گناه میشود.
خوب من باید چه تصوری از انسان داشته باشم که این واژهها معنی پیدا کند. یا مثلا درباره واژههایی که به شناخت مربوط میشوند چند واژه در قرآن داریم که به نوعی به شناخت مربوط میشوند؟ از علم و جهل بگیرید تا واژههایی که مربوط به ابزارهای شناخت است مثلا در مورد انسان عقل، فکر، قلب، فؤاد و … در قرآن آمده است و من اگر بخواهم این ها را از هم تفکیک کنم که کار سختی به نظر میآید باید مدل پیچیده ای از نحوه کار ذهن انسان در اختیار داشته باشم، که در این مدل لازم باشد که مثلا واژه قلب را از فؤاد جدا کنم و دو واژه بگذارم. باید ببینم که چه اعمالی به قلب نسبت داده میشود و چه چیزهایی به فؤاد نسبت داده میشود. خود به خود اگر من بخواهم آن واژهها را بشناسم باید انسان را شناخته باشم. نحوه شناختش را بدانم و این که چگونه عمل میکند. بنابراین یک درس انسان شناسی عمیقی ممکن است لازم باشد که شما به مدلهای خیلی عمیقی از انسان شناسی برسید بلکه بتوانید بر اساس آن مدل ها آن واژهها را درک بکنید. معنی درک واژه این است که شما بتوانید این واژهها را از هم تفکیک کنید و احساستون هم واقعا این باشد – بعد از اینکه آن شناخت رو از انسان پیدا کردید – که این واژه ها همه ضروریاند. یعنی شما نمی توانید مثلا «اثم» داشته باشید اما «ذنب» نداشته باشید چون هرکدام به یک جنبهی خاصی از گناه اشاره می کنند. یا «خطا» مثلا واژهی دیگریست.
فکر کنم یک اصل کلی بتوانیم بگوییم که در یک متن اگر واژگان اضافه و هم معنا وجود داشته باشد، آن متن را از بلاغت دور میکند. خیلی بعید به نظر میرسد که کسی بگوید که به عنوان مثال واژه های «اثم» و «ذنب» فرقی با هم ندارند. گاهی «اثم» گفته میشود و گاهی «ذنب» گفته میشود. بعید میدانم کسی که مومن به قرآن است چنین احساسی داشته باشد. مگر آدمی که خیلی با دید ادبیات به قرآن نگاه میکند و حسش این باشد که برای اینکه وزن درست در بیاد در قرآن یک جا مثلا «اثم» استفاده شده باشد و یک جا «خطا». فکر می کنم فهم تفاوت این طور کلمات نزدیک به هم خیلی سخت است و نیاز دارد که شما دقتتان در نگاه به انسان و جهان رو آنقدر بالا ببرید که این مجموعه واژه ها یک جوری سرجای خودشان قرار بگیرند. من اصلا ادعای چنین کاری را ندارم. دارم فضای چیزی که به سمتش میرویم را توصیف می کنم. بیشتر هدفم این است که بحث از واژه شناسی صرف دربیاید و به زندگی روزمره و به شناختی که برای درک مفاهیم اخلاقی قرآن ضروری است تا حد متوسطی برسیم.
۳- یک واژه، یک معنی
حضار: بعضی واژهها هستند که در قرآن به معانی متفاوت آمده است مانند واژهی «ولی» …
اگر بحثمان به جایی رسید که لازم شد در مورد واژهای مثل واژهی «ولی» بحث کنیم که اتفاقا جزو واژگان انسانشناسی است – مثلا ما در قرآن هم نبی داریم و هم ولی و هم رسول که اختلافاتی بین این هاست و هر کدام به چیز جداگانهای اشاره میکنند ..
در جلسات مقدمهای بر فهم قرآن چند جلسه در مورد واژه صحبت میکنیم (جلسات ۱۹–۲۱). در آن جلسات من تاکید کردم که فرض بر این است که هر واژه یک معنی دارد مگر این که خلاف آن ثابت شود. مثل یک شاخه ای از دانش – که من با بی ادبی در آن جلسات گفتم که این علم نیست جهل است- به این شاخه «وجوه و نظایر» میگویند. در این دانش، دانشمند بودن به این معنی است که بگویید یک واژه خیلی معنی دارد. مثلا در این رابطه کتاب مینویسند، به فارسی هم چند کتاب در زمینه وجوه و نظایر وجود دارد. همین الآن به بازار بروید آستان قدس رضوی یکی دو کتاب در این زمینه چاپ کرده است، خوشبختانه این بحث ها بیشتر در اهل سنت رواج پیدا کرده و در علمای شیعه و در حوزههای علمیه شیعه کمتر است. در کتابهای وجوه و نظایر هنرشان این است که بگویند ولایت هفت معنی دارد و یک نفر بیاید رکورد بزند و بگوید که هشت معنی دارد… به نظر من درست برعکس است باید این گونه برخورد کرد که هر واژه یک معنی دقیق و روشن دارد مگر اینکه خلافش ثابت شود. مثلا نباید انتظار داشته باشید که اگر در زبان عربی یک شباهت هایی وجود دارد مثلا به چشم میگویند «عین» به چشمه هم میگویند«عین»؛ من نباید انتظار داشته باشم که قرآن برای چشم یا چشمه واژه را تغییر بدهد. به وضوح روشن است که در متن درباره چه چیزی بحث میشود مثلا زمانی که موسی (ع) عصایش را به سنگ میزند، چشم از سنگ بیرون نمیآید چشمه بیرون میآید. لازم نیست در این جا درباره معنی عین خیلی استدلال کنیم.
ولی مفاهیم عمیقی مانند شرک و کفر و ولایت و … به یک معنای مشخصی در قرآن وضع شده اند و این گونه نیست که به چند معنا استفاده شده باشند. واژههای قرآن همانگونه که ایزوتسو خیلی روی آن تاکید میکند و من هم در آن جلسات تأکید کردم و گفتم که این دیدگاه به دیدگاه آقای جوادی آملی که معاصر است هم خیلی نزدیک است: این واژهها، واژههای مرتبط با فطرت هستند و غیر از واژگان متداول در زبان رایج از جمله واژگان حجاز هستند.
من از این تشبیه استفاده کردم که ما با واژگان جهان را افراز میکنیم. وقتی به یک واژه اشاره میکنم یک مجموعه از مصداقها را در بر میگیرد. این علم وجوه و نظایر را میتوان این گونه در نظر آورد که فرض کنید زبان حجاز یک شبکه با خطوط عمودی و افقی است که جایی را افراز کردهاست و واژههای قرآن به شکل دایره است وقتی این دایره روی این شبکه خطوط عمودی و افقی میافتد ممکن است یک تعداد از مربعها داخلش بیفتند و با آن اشتراک پیدا بکنند بنابراین وقتی شما خودتان را به حفظ واژگان خودتان مقید بکنید به نظر میآید که واژه ولایت به چند معنا به کار رفته است. نکته این است که شما باید اصلا ذهنیت خود را نسبت به واژگان بشکنید و جهان را آنگونه که قرآن افراز میکند ببینید. و بگویید این یک مفهوم جدید است که یک افراز را مشخص میکند. اتفاقا وقتی میبینید چند معنا به ذهن شما میرسد باید بفهمید که این واژه جدید است. این واژه چیز دیگری درباره جهان میگوید که در زبان مثلا عربی سابقه نداشته است. شما واقعا باید این انتظار را داشته باشید که مفهوم ولایت به این معنا که در قرآن است در ذهن مردم عرب حجاز نیست بنابراین واژه ای هم برای آن ندارند ممکن است واژههای نزدیک داشته باشند. قرآن یک واژه و یک ریشه نزدیک را بر میدارد و به یک معنایی آنقدر استعمال میکند که شما معنی آن را درک میکنید.
مثال روشن این در بحثهایی که ایزوتسو میکند واژهی «اسلام» است. ایزوتسو ادعایش این است که این واژه در زبان عربی اصلا وجود نداشته است. می گوید قبل از نزول قرآن از این ریشه چند اشتقاق وجود داشت مثل مسلم ولی کلمه اسلام اصلا در زبان عربی نبود یعنی سلم به همه مشتقات خودش صرف نمی شد و معنای خاصی برای آن ها نبود که به کار ببرند. یعنی حتی ایزوتسو معتقد است که برخی از این واژه ها ساخته شده است یعنی نه تنها به این معنایی که در قرآن است استفاده نمی شد اصلا خود واژه هم وجود نداشته. بنابراین ممکن است اگر یک نفر عرب زبان باشد و افراز زبان عربی در ذهنش شکل گرفته باشد اسلام را در هر جا به یک معنا بگیرد. مثلا یک جا اسلام به معنای ایمان یک جایی به معنای تسلیم شدن یک جا به معنای دوست شدن در نظر بگیرد. اما واقعیت این است که اسلام فقط یک معنی دارد و این ها واژگان نزدیک به آن هستند که با واژگان عربی می توان آن ها را بیان کرد.
من سعی کردم بگویم که نه واژههایی که انتخاب کرده ام مثل کتاب ایزوتسو است و نه روشی که برای بررسی آن ها داریم. در کتاب بیشتر از دیدگاه زبانشناسانه است و ما سعی داریم از دیدگاه انسان شناسی و جهان بینی بحث کنیم.
۴- کفر منشأ شرک
در بحثهایی که راجع به سوره انعام بود واقعا حس کردم که لازم است راجع به واژه های مهم، مقداری دقیقتر و عمیقتر بحث کنیم. و این بحث به نظرم بسیار مهم است که مدتی به جای این که راجع به سوره ها و به صورت کلنگری بحث کنیم راجع به مصالح اولیه یعنی واژه ها بحث کنیم. در بحثهای گذشته پیش آمده است که مثلا در مورد بعضی سورهها بحث کردم و لازم نشده که درباره هیچ واژه ای در آن سوره توضیح بدهم می خواهم بگویم که فضای این دو بحث تفاوت زیادی دارد. در آنجا ممکن است خیلی وارد جزئیات و بحثهای یک آیه خاص نشویم. در سوره نور یکی دو آیه را شاید بررسی کردیم و در سوره حج، درباره آیه عجیب بستن ریسمان به سقف بحث کردیم و در مورد مثلا واژهی «سماء» هم بحث خاصی نشد و فقط سعی کردم معنی واژه ها را به صورت لغت نامه ای بگویم. به هرحال این جلسات یک سر دیگر طیف است و صحبت درباره مصالح ساختمانی قرآن است.
می خواهم درباره شرک شروع به بحث کنم. بحث ما در این جلسه مستقیما این نیست که مجموعه آیات را نگاه کنیم بلکه کمی از دورتر به آن نگاه می کنیم و در جلسه بعد کمی دقیقتر میشویم. از حواشی بحث شرک شروع میکنیم. ابتدا یک سری سؤال مطرح می کنم تا ببینیم که بحث به جای زبانشناسی ممکن است به کجاها کشیده شود:
مفهوم شرک چیست؟ قطعا از اهداف بحث این است که یک تعریف اجمالی از شرک داشته باشیم ولی به نظر من این هم از اهداف بحث درباره شرک باید باشد: این که مثلا اگر گفته می شود همه گناهان بخشیده می شود به جز شرک، باید جوابی داشته باشیم که چرا این گونه است؟ و اینکه شرک چه خاصیتی دارد که این طوراست. در قرآن چندین بار این مفهوم آمده است. یک جا آیه ای در قرآن از زبان حضرت مسیح است که صراحتا گفته می شود کسی که مشرک باشد وارد بهشت نمی شود. انگار شرط ورود به بهشت عبور کردن از شرک و رسیدن به توحید است. اگر بخواهم آنگونه که ایزوتسو عمل می کند معنای شرک را از قرآن استخراج کنم، لازم نیست به همچین پرسشی جواب بدهم.
یا مثلا میل دارم به این سؤال جواب بدهم که با فهمیدن مفهومی از شرک آیا ما الآن در دنیا مشرک داریم؟
بگذارید یک طور دیگر توضیح بدهم و یک بار دیگر این بحث را در جلسات مقدمهای بر فهم قرآن مطرح کردهام: ما این جا بحث می کنیم که یک سری واژه داریم و می خواهیم معنای آنها را بفهمیم برعکس این بحث این است که ما یک سری مفهوم درهستی داریم، مثلا به نظر می رسد که این مفهوم خیلی مهم است و باید حتما در قرآن واژه ای برای آن وضع شده باشد. یا مثلا بر اساس مفاهیمی که در قرآن هست یک مجموعه اصنافی از انسانها توسط قرآن به ما معرفی می شود مانند مشرکین، منافقین، کفار، مؤمنین و الی آخر که این واژه ها به یک مجموعه از آدم ها که صفات و ویژگیهای خاصی دارند اشاره می کند. ممکن است من در دنیا یک اصناف جدیدی می بینم و برایم این سؤال به وجود می آید که آیا آنها در قرآن واژه ای دارند یا نه
این سؤالات، سؤالات زبانشناسانه نیست اما مهمند زیرا فهیمدن قرآن این است که ما با قرآن بتوانیم دنیایی که درآن هستیم را با نگاه قرآنی بهتر بفهمیم. مثلا فرض کنید آدمهایی که در فضای دنیای مدرن و پست مدرن زندگی می کنند و اعتقادی به خدا ندارند- ملحدند- اینها جزء کدام یک از اصناف قرآن حساب می شوند؟ ملحد به آن معنایی که ما به کار می بریم یعنی آدمی که خدا را قبول ندارد جزء واژه های قرآنی نیست مثلا ایتیست (atheist) است یعنی مخالف با اعتقاد به خداست. مثلا به نظر می رسد که مشرک یعنی آدمی که احتمالا خدا را قبول دارد ولی یک سری چیزهای دیگر را هم غیر از خدا زیادی قبول دارد. آیا موجودات جدیدی که در دنیا ظاهر شده اند در این تقسیمات قرآنی می گنجند یا نه؟ من این سؤالها را مطرح می کنم که محدوده بحث روشن شود. بگذارید من بحث درباره شرک را شروع کنم بعد از این مقدمهچینیها.
در مقدمه بحث در باره سوره انعام چیزهایی گفتم که از همانجا شرو ع می کنم و چیزهای دیگری را هم مطرح می کنم. آیه اول سوره انعام که من بارها اشاره کردم که آیه جالبی است می گوید:
«الحمد لله الذی خلق السموات و الأرض و جعل الظلمات و النور ثمّ الذین کفروا بربهم یعدلون.» واژه شرک در این جا نیامده اما مفهوم شرک در این جا وجود دارد. «ثم الذین کفروا بربهم یعدلون» کسی که این آیه را بخواند میبیند که «بربهم یعدلون» به وضوح معادل مشرک شدن است. در این آیه بیان میشود کسانی که کافر شده اند به شرک می رسند بنابراین شما از این واژه اینطول می فهمید که کفر یک صفت و ویژگی در انسان است که زمینه ساز شرک است آدمها کافر می شوند و سپس مشرک می شوند. کسانی که کافرند بربهم یعدلون. این آیه این را به ذهن متبادر میکند که ریشهی شرک کفر است.
این پیچیدگی بحث ما را می رساند. شما انگار نمی توانید راجع به شرک بحث کنید بدون اینکه دربارهی کفر چیزی بگویید. خلاصه از کجا می توان شروع کرد؟ من می توانم از یک دلایل ساده ای از قرآن و ریشه شناسی شروع کنم و بگویم که استعمال واژه کفر در قرآن به این معنا است و مثلا واژه شرک هم به این معناست و کم کم سعی کنم که این را عمیق کنم. یعنی اگر شرک را بهتر بفهمم به من کمک بکند که چیزهایی که از کفر نمی فهمیدم را بهتر بفهمم و بعدا این به من کمک کند که حیطهی معنایی شرک را بهتر درک کنم. فکر میکنم که پیچیدگی این بحث از همینجا می آید که اگر هر یک از این واژهها را بهتر بفهمید ممکن است در درک شما از بقیه واژهها تأثیر بگذارد.
قبلا در مورد واژهی کفر صحبت کردم. واژه کفر یکی از پیچیده ترین واژه های قرآن است – و یکی از دلایلی هم که ایزوتسو راجع به آن بحث کرده همین است که از پیچیده ترین واژه های اخلاقی دینی در قرآن است- و این پیچیدگی از این جهت است که این واژه هم متضاد ایمان است و هم متضاد شکر. این چه معنایی است که هم ناشکری است و هم ایمان نداشتن. شما می توانید به وضوح آیه هایی پیدا کنید که کفر به معنی اعتقاد نداشتن است مثلا از قول انبیا نقل می شود که «إنّی کفرتُ بما أشرکتمون» من به چیزهایی که به آن شرک می ورزید کافر شدم. کفر در اینجا به وضوح خارج از یک معنای بد به کار می رود و بی اعتقاد بودن نسبت به یک چیز است. همانطور که شما به خدا یا توحید اعتقاد ندارید منم به چیزهایی که شما به آن شرک میورزید اعتقاد ندارم. اما در آیه های دیگر نگاه می کنید که همین واژهی کفر بکار میرود و مثلا می گوید إمّا شاکراً و إمّا کفوراً، اینجا کفر ورزیدن در مقابل شکرگزار بودن به کار میرود.
ایزوتسو در جایی از کتابش فکر میکنم که چنین قرائتی بکار برده است که انگار کافر بودن به عنوان یک صفت در مورد انسان در مرکز همه بدیهای دیگر قرار دارد و با تمام صفات بد دیگر انسان به نوعی ارتباط دارد. در اوایل و مقدمهی سوره بقره که دربارهی مومنین، کفار و «الذین فی قلوبهم مرض» بحث می کند به وضوح می گوید که کفر در مقابل ایمان است و کفار آدم هایی هستند که انگار حرف گوش نمی دهند و تحت تأثیر پیام انبیاء قرار نمی گیرند و حتی اگر انذار داده شوند ایمان نمی آورند. انگار کسی که کافر شده است قوای شناختی او تعطیل شده است. کافر موجودی است حقایق را نمیبیند و قدرت شناخت ندارد برعکس مومنین و متقین که قوای شناختی آنها کار می کند و حقایق را می بینند و خداوند را درک می کنند و توحید را درک می کنند و رابطه شناختی درستی با جهان دارند، کفار انسانهایی هستند که در پرده قرار دارند. در همان آیات می آید – و من مخصوصا در آن زمان تاکید کردم که مفاهیمی که در ابتدای سورهی بقره است به شدت جنبهی شناختی دارد و دربارهی کفر هم که بحث می کند از این بحث می کند که آنها در زیر پرده ای قرار دارند، بر چشمشان شان پرده ای افتاده و قلبشان مهر شده و گوششان هم نمی شنود. این توصیف کفار در آن آیات است.
بنابراین یک توصیف اجمالی درباره انسان کافر داریم. کافر آدمی است که به دلیلی که الآن نمی خواهیم وارد بحثش بشویم از نظر شناختی حداقل میدانیم که در وضعیتی قرار دارد که حقایق عالم را درک نمی کند، توحید را درک نمیکند و کلا انگار قوای شناختی او به کرختی رسیده است و فرق بین حق و باطل را نمیفهمد. شما اگر حقیقت را بر او عرضه بکنید یا باطل را عرضه کنید ممکن است که باطل مورد پسند او واقع شود. این مورد پسند واقع شدن یک آهنگ غیر شناختی دارد اما در مفهوم کفر – که به دلیل پیچیدگی اش بعد از شرک راجع به آن بحث می کنیم – واقعا مسئله پسندیدن و نپسندیدن در آن مطرح است. یعنی صرفا کفر اینجوری نیست که این آدم می خواهد بشناسد اما قدر ت شناخت ندارد مسئله این است که تمایلات او هم به سمتی رفته که نمی خواهد … مثلا در آیهای می گوید اگر توحید را برآنها عرضه کنی خوششان نمی آید اما اگر شرک برآنها عرضه شود انتخابش می کنند و دوستش دارند. مسئله صرفا شناختی نیست اعتقاد به شرک با وجود آنها هماهنگی بیشتری دارد تا اعتقاد به توحید.
ما با انسان هایی سر و کار داریم که این آدمها جنبه های شناختی و عملی آنها با حقایق جهان سازگار نیست. این تعریف برای این است که فعلا این معنی اجمالی را در مورد کفر گفته باشیم. این آدمی که حقایق جهان را نمی بیند به اوهام گرایش پیدا می کند. حقیقت جهان این است که خداوندی است که همه چیز را خلق کرده و همه چیز را اداره می کند و هیچ موجود دیگری هم درکنار خدا نیست که با خداوند در کارهایی که در جهان می کند شریک باشد. بنابراین شما اگر بخواهید عبادت کنید، باید خداوند را عبادت کنید، اگر بخواهید اطاعت کنید، باید از خداوند اطاعت کنید؛ یعنی هم از نظر شناختی و هم از نظر عملی توحید همچین معنایی دارد و این چیزی است که آدم کافر نمی پذیرد، آن را نمی بیند و دوست هم ندارد که ببیند و در واقع گرایشش به چیز دیگری است.
نتیجه این است که آدمی که کافر است و حقیقت توحید و حقیقت جهان را درک نمی کند دچار اوهام میشود. مثلا فرض کنید باران را به یک چیز نسبت می دهد آفتاب را به یک چیز دیگر نسبت می دهد. جهانی پر از توهم برای خودش می سازد که به غیر از خداوند عاملهای دیگری هم در جهان انگار تأثیر میگذارند. این که چگونه این اتفاق می افتد و چه تغییری درون این آدم ها اتفاق می افتد که اعتقاد به شرک برای آنها راحت می شود و به آن گرایش پیدا می کنند فعلا درباره آن بحث نمی کنیم.
مدلی از رفتار انسان برای خودتان تصور کنید که انسان به هرحال برای این که در این جهان زندگی کند یک جهانبینی برای خودش پیدا میکند. کوچکترین عملی که من انجام می دهم براساس عقایدی است، مثلا اگر من غذا می خورم ممکن است عقیده ام را در جایی ننوشته باشم اما مثلا معتقدم که غذا خوردن باعث می شود که گرسنگی من رفع شود. مثلا اگر بروم در درگاه یک بت دعا کنم براساس این عقیده است که او در عالم اختیاراتی دارد و اگر به توحید معتقد باشم جور دیگری زندگی میکنم. بنابراین ما بر اساس این که چه شناختی درباره جهان داریم چه اثری برای چه رفتارهایی از خودمان قائل هستیم نتیجه یک جور شناخت است در جهان زندگی می کنیم و عمل می کنیم. بنابراین هیچ آدمی نیست که نسبت به جهان اعتقاد خاصی نداشته باشد. به محض این که شما به اینجا رسیدید که افرادی وجود دارند که کافرند یعنی حقیقت جهان برای آنها پوشیده است، این آدمها شروع می کنند به این که جهان دیگری را برای خود تصور کنند و عقاید باطلی را دربارهی جهان پیدا کنند. چون حقیقت عالم توحید است به این معنا که خدا همه چیز را خلق کرده است و همه چیز را اداره می کند، نوعا این عقاید باطل فرم شرک پیدا می کند. یعنی من برای یک غیر از خدا قدرتهایی در جهان قائل می شوم – اگر به اینجا نرسم یعنی به توحید اعتقاد پیدا میکنم – بنابراین تشططی درجهان فرض می کنم.
فعلا توحید را به همین اعتقاد محدود کنید که خداوند جهان را خلق کرده است و اداره می کند. یک قدرت در جهان بیشتر نیست که همه چیز را به طور هماهنگ اداره می کند. حالا اگر من به این اعتقاد نرسم می بینم و قوای شناختی من طوری کار بکند که همچین چیزی را نبینم، میبینم که جهان دارد اداره می شود ولی این را به نیروهای دیگری غیر از خدا نسبت می دهم. و این مبنای شرک است.
عدم اعتقاد به خدا- الحاد- خودبه خود نتیجهاش شرک است. کسی که کافر شد و توحید را نپذیرفت خودبه خود به شرک گرایش پیدا می کند. من دارم سعی میکنم که این فضای ذهنی در مورد شرک را به این معنا که من به خدایان متعددی معتقد باشم از بین ببرم زیرا چنین اعتقادی در این زمان خیلی در دنیا متداول نیست، کافی است که من به خدا به عنوان گردانندهی جهان معتقد نباشم، چون جهان مشغول گردش است من باید به چیزهای موهومی معتقد باشم که دستاندرکار جهانند. بگذارید قبل از این که به شرک به معنای معاصرش بپردازیم کمی بحث را درباره مناسبات بین شرک و کفر جلو ببرم و کمی شاخ و برگهای شرک را بگویم تا ببینیم مناسبات برعکس هم بین شرک و کفر وجود دارد یا نه.
تا اینجا نگفتیم که آدمها چگونه کافر می شوند. چه بلایی سر یک انسان می آید که حقایق را نمی بیند یا تمایلاتش با توحید دیگر سازگار نیست و شرک را انگار بیشتر میپسندد. در یک روندی و یک بلایی یک اتفاقاتی می افتد که انسان به حالت کفر می رسد. ما هنوز راجع به این صحبت نکردیم فقط کفر را به معنای سادهای در نظر گرفتیم که انگار حالتی است که انسان در یک پرده قرار گرفته و به خاطر این از واژه کفر و این ریشه استفاده شده که به معنای پوشاندن است. توصیف اول سوره بقره هم همین را میگوید که انگار روی چشمانشان غشایی وجود دارد. جهان در پوشش نیست بلکه این آدمها در زیر این پوشش قرار گرفتهاند.
۵- پیدا شدن شرک در جوامع
سعی کردم فعلا تا اینجا بگویم که وقتی یک انسان حقایق عالم را درک نمیکند و حقیقت جهانی را که خداوند دارد اداره میکند را نمیبیند، چون جهان در حال گشتن و اداره شدن است و همه چیزش سروسامان دارد، این آدم خود به خود به اعتقادات شرکآمیز میرسد. این روند مشرک شدن یک آدم است. مثل اینکه بگوییم اولین آدمی که مشرک شد چگونه مشرک شد؟ من دارم توصیف میکنم که این راه مشرک شدن یک آدم است، حقیقت را ندید و دچار اوهام شد. شما نمیتوانید عقیدهای در مورد جهان نداشته باشید چون در این جهان زندگی میکنید. بنابراین به محض این که کافر شدید ذهنتان پر از عقاید باطل میشود. وقتی که از رعد و برق میترسید و میخواهید به چیزی پناه ببرید موجود موهومی را میسازید که رعد و برق را فرستاده است. این روند مشرک شدن یک آدم بعد از کافر شدن است ولی واقعیت شرک به مفهوم تاریخی و اجتماعی چیست؟ این آدمها که واقعیات را نمیبینند و همیشه در طول تاریخ اکثریت بودهاند و اگر رای بگیرید عقاید شرکآمیز احتمالا بیشتر رای میاورند تا عقاید توحیدی. البته من مخالف دموکراسی نیستم و دارم سعی میکنم که بگویم اینجا پیچیدگیهایی وجود دارد که لااقل کمی فکر کنیم که دموکراسی چیز ایدهآلی است یا نه. در فلسفهی سیاسی جملهی معروفی وجود دارد که دموکراسی شیوهی حکومت خوبی نیست ولی بهترین شیوهی موجود است.
وقتی اکثریت آدمها در جوامعی حقایق را نمیبینند و دچار اوهام میشوند، کم کم این اوهام را به اشتراک میگذارند و شرک به یک سری عقاید منسجم در جوامع کوچک و بزرگتر تبدیل میشود. این پدیده که به عنوان شرک در طول تاریخ اتفاق افتاده است این است که اوهام هر جامعه با یکدیگر هماهنگ شده و تبدیل به مجموعه عقاید شدهاند. شما هر جامعهی غیرتوحیدی را در دوران گذشته نگاه کنید، مثلا بتها یا اعتقادات و اسطورههای خودشان را در مورد جهان، خدایان و عوامل دستاندرکار جهان داشتند و بعضی حتی مکتوب شده است که اینها دنیا را چگونه میدیدهاند. نکته این است که آدمها به طور طبیعی و به دلیل کفر شرک را ایجاد میکنند و با یکدیگر به اشتراک میگذارند. در مکاتبی که شرکآمیزند، بعد از این که انسان این عقاید موهوم را پذیرفت و در جامعه جا افتاد این عقاید بالاخره آیین تولید میکنند. یعنی شرک فقط عقیده نیست و در طول تاریخ اینگونه بوده که همیشه همراه با یک سری آیینهای مشرکانه نیز بوده است. مثلا وقتی بهار میشود جشن بهار میگیرند وقتی فصل محصول می رسد اول قربانی می دهند و بعد محصول خود را برداشت می کنند و درواقع برای راضی کردن خدایان خود و برای این که با طبیعت ارتباط برقرار کنند یک مجموعه آئین درست کرده اند. در مورد این حرفها در هیچ جای قرآن مثل سوره انعام به تفصیل بحث نشده است. مجموعه عقایدی که مقابل دعوت انبیاست، در خیلی جاها به مجموعه عقاید منسجمی تبدیل شدهاند و حتی چیزهایی شبیه شریعت به وجود آورده اند.
بنابراین عامل اصلی شرک ندیدن حقیقت است – من قوای شناختیام به دلیلی که فعلا معلوم نیست تعطیل شدهاند و وضعشان خوب نیست، حقیقت عالم را نمیبینم، عقاید باطل پیدا میکنم و به یک سری چیزهای خرافی و موهوم معتقد می شوم. بعد از این اعتقاد، این عقاید کم کم در یک جامعه با هم به اشتراک گذاشته میشوند و تبدیل به یک مکتب فکری و یک مجموعه عقاید خرافی منسجمی میشوند که در یک جامعه نسل اندر نسل به ارث می رسند. و معمولا اینگونه است که این عقاید و خرافات همراه با آیین نیز هستند. یعنی آدمهایی که در این جامعه زندگی میکنند بنابر این عقاید و برای حفظ آنها یک مجموعه آئین نیز انجام میدهند. این پدیده شرک به عنوان یک پدیده تاریخی است که در زمین وجود داشته و انبیا با آن مقابله میکردند.
این مسئله یک فیدبک مثبت به کفر هم می دهد. اگر اولین انسانی که عقاید مشرکانه پیدا کرد مثلا مرتکب گناهانی شد و بلایی سر خودش آورد که قوای شناختی اش تعطیل شدند بعد چون حقیقت را ندید دچار حقایق موهوم شد. حالا می توان این تصور را کرد که بعد از این که این آدمها دچار عقاید موهومی شدند، مکاتب شرک آمیز به وجود آوردند و جا افتادند و آئین های خودشان را ساختند، این یک فیدبک مثبت بزرگ به کفر میدهد. یعنی حالا اگر فرزندی در این جامعه که عقاید شرکآمیز مسلط شدهاند به دنیا می آید در حالی که هیچ گناهی هم نکرده است ولی به دلیل پیروی از این سنت چون به یک اوهامی معتقد می شود حقیقت را نمی تواند ببیند. یک حالت وجود دارد که من به دلیل بلایی که سر خودم آوردهام امکان درک حقیقت را ندارم بنابراین به طور طبیعی سراغ باطل و عقاید موهوم میروم، اما برعکسش نیز وجود دارد که وقتی این عقاید مستقر شدند و تبدیل به پدیدهی اجتماعی و تاریخی شدند، من از روز اول که در این جامعه به دنیا میآیم و در مورد بتها به من آموزش دادهاند، و اسطورههایی که در مورد جهان ساختهاند را برای من تعریف کردند، ممکن است بدون این که گناهی مرتکب شده باشم، تحت تاثیر اوهامی که به من منتقل شده است امکان درک توحید را پیدا نکنم. بنابراین از یک نظر کفر شرک را پشتیبانی میکند و اگر کفر نبود و مردم حقایق را میدیدند و اگر قوای شناختیشان کار میکرد به چنین موهوماتی معتقد نمیشدند ولی وقتی که آدمها شرک را بوجود میآورند فیدبک بزرگی از شرک به سمت کفر میآید. شما ممکن است مقدمات را طی نکنید ولی به دلیل اینکه این عقاید موروثی را میپذیرید که اکثر مردم این گونهاند، یعنی هر جا و هر زمانی که به دنیا میآیند عقاید مشابه آن مکان و آن دوران را پیدا میکنند. بنابراین وقتی شرک مسلط شد مبارزه کردن و شکستن آن سخت است و این خود منبع بزرگی برای بازتولید کفر است. کفر شرک را تولید میکند و در یک چرخه، کفر به شدت بازتولید میشود.
حضار: مشرکین زمان پیامبر به نظر میآید که به خدا به عنوان خالق معتقد بودهاند، یا آن هم به صورت موروثی به آنها رسیده است یا آیا درکی داشتهاند؟ و وقتی در قرآن توبیخ میشوند آیا به دلیل تناقض عقاید است؟
جواب: من فکر نمیکنم که درک داشتند. به همان طریقی که به هبل معتقد بودند به الله هم معتقد بودند و توبیخ قرآن تناقض درونی عقاید خودشان است. مثلا فرض کنید شما در عقایدتان میگویید که فقط خداست که در این شرایط به من کمک میکند و این جواب را میدهند در حالی که عملا کار دیگری انجام میدهند. وقتی به آنها ایراد گرفته میشود و خیلی جاها در قرآن این لحن وجود دارد که وقتی با مشرکین بحث میکند، اشاره به متناقض بودن رفتار و عقاید خود مشرکین میکند. به عنوان مثال در سورهی انعام به قربانی برای خدا اشاره میشود منظورش این نیست که خدا قربانی را برای خود طلب میکند. یا وقتی صحبت از این میشود که شما پسران را برای خودتان برمیدارید و دختران را برای خدا، منظورش این نیست که خدا پسران آنها را میخواهد، بلکه به تناقض، غیرقابل دفاع و دلخواه بودن این عقاید اشاره میکند و این مثالها برای این است که مجموعه عقاید خرافی آنها برای خودشان مشخص شود و اینکه هیچ پایه و اساسی ندارد. همانطور که در بحث جلو برویم من سعی میکنم بگویم که کفر و شکر از هوا و هوس و در واقع از امیال نادرست وجود آنها بوجود میآید و این عقاید را به طول دلبخواه میسازند. یک بحث این است که انسان چگونه مشرک میشود مثلا از طریق گناه و هوا و هوس و کفر به شرک میرسد و یک بحث دیگر اینکه شرک آن پدیدهی اجتماعی است که مستقر میشود یعنی مجموعه عقاید بیرونی که آموزش داده میشود و آیینهایی که اجرا میشوند و این خطرناکترین چیز ممکن است زیرا انسانی که سلامت درونی هم ممکن است داشته باشد وقتی اینجا به دنیا میآید به شدت در خطر است و بدون اینکه مقدمات واقعی کفر و شرک را طی کرده باشد، کافی است این نقطه ضعف را داشته باشد که آدم مقلدی باشد و حرف اجدادش را گوش کند، در این صورت گرایش پیدا میکند به اوهامی که در تاریخ و جغرافیای دورانش وجود داشته است.
۶- شرک و اوهام در دنیای معاصر
بگذارید من وارد بحث معاصر و بحث الحاد به معنای مدرن و معاصر خودش شوم. اگر مقدمات من را پذیرفته باشید وقتی یک نفر حقیقت را نمیبیند، به عقاید باطل گرایش پیدا میکند. بنابراین اگر فرض کنید انسانی در دوران مدرن ملحد است باید گرفتار اوهام باشد. اینها ادعا میکنند که در اثر دوران مدرن اسطورهزدایی و راززدایی کردهاند و اوهام را از بین بردهاند از جملهی این اوهام را اعتقاد به خدا و عالم قدسی هم میشمارند و ادعا میکنند که وارد یک فضای روشنی از نظر ذهنی شدهاند و این برعکس حرف من است که اگر کسی توحید را نمیبیند گرفتار اوهام است.
در بحث های روانشناسی که در دانشگاه تهران کردم گفتم که یک اصل کلی در روانکاوی وجود دارد که هر گاه انسانی در آگاهی خودش خیلی اصرار دارد که ثابت کند یک ویژگی خاص را دارد، این همان ویژگی است که آن شخص آن را ندارد. این ماجرای اسطورهزدایی و راززدایی هم دقیقا همینگونه است. دوران مدرن دوران اوهام عجیب و غریب و پیچیدهای است و به همین دلیل هم خیلی تلاش می شود که بگویند انسان در اوهام و خیالات زندگی میکرده است و ما آن را از تاریکی در آورده ایم و وارد یک جهان روشنی شدهایم. الان نیز یک مجموعه عقاید و اوهام و یک جور نگاهی به جهان آموزش داده میشود و میتوان ادعا کرد که همراه با یک سری آیینهایی نیز است که می توان آن را خرافات مدرن اسم گذاشت. و یک جور سبک زندگی هم همراه با این نگاه به جهان وجود دارد یک سبک زندگی مدرن که شما می توانید این را با آئین های مشرکانه معادل سازی بکنید. بالاخره جامعه مدرن امروزی آموزشی درباره عقاید می دهد و یک نحوه زندگی هم از آنها می خواهد که انگار مدرن شده همین آئین های مشرکانه است. من به مشابه سازی همه اجزای دنیای مدرن با شرک اصرار ندارم، اما تا یک جایی که خیلی روشن است سعی می کنیم بحث کنیم.
به مقدمه بر می گردیم تا درک کنیم، عقاید خرافی در کجای دنیای مدرن هستند. به عنوان مقدمه کلی گفتیم توحید اعتقاد به این است که خدا جهان را خلق کرده و خدا جهان را اداره می کند. کسی که این را نبیند تبعاً در مقابل یک جهان هماهنگ قرار می گیرد که در آن همه چیز منظم در حال اداره شدن است. بنابراین به نوعی به سمت این می رود که اوهامی درباره اداره جهان خلق کند. اگر خداوند یک موجودی است که همه جهان را اداره می کند او به این می رسد که یکی باد را می فرستد یکی باران را و به این نتیجه می رسد که قدرت هایی در جهان هستند که جهان را اداره می کنند. دیدگاه مدرن نسبت به مدیریت جهان چیست اگر توحید نیست پس حتما خرافه و اوهامی در اینجا وجود دارد.
۷- أَسْمَاء سَمَّيْتُمُوهَا أَنْتُمْ وَآبَاؤُكُمْ
یادتان باشد که من خیلی خیلی روی یک اصطلاح که در مورد عقاید شرک آمیز در قرآن هست تأکید کردم: در مورد بت ها و موجودات موهومی که مشرکان بهش اعتقاد دارند این اصطلاح از قول پیامبران به کار می رود: چیزهایی که شما می پرستید چیزی نیستند مگر “اسماء سمیتموها أنتم و آباؤکم”. یک زیبایی این تعبیر این است که یک بار زبان شناسانه به مفهوم شرک می دهد؛ ما در این جا سر و کار داریم با نامگذاری روی چیزهایی که وجود ندارد. انگار شرک نه فقط در گزاره هاست بلکه در نامها می تواند قرار بگیرد. مشخصا دارد به این اشاره می کند که اصلا هبلی وجود ندارد. هبل چیزی به غیر از یک اسم نیست و هبل در جهان ما به ازائی ندارد. هر بتی یک اسم است که وارد فرهنگ شده است هیچ ما به ازائی هم ندارد. نهایتش این است که برای اسمی که خودشان گذاشتهاند یک مجسمه هم ساختهاند و یک مجموعه گزاره های بیمعنی درباره این اسم تهی بیان می شود.
در جهان مدرن این نام های تهی چه هستند؟ چیزهای بسیار زیادی. دنیای مدرن، دنیایی است که زبان پر از واژه های پوچ و بی معنی است که به هیچ چیز اشاره نمی کنند. از جنس هبل نیستند اما تقریبا تمام واژگان مدرن واژگانی هستند که چندان ملموس نیست که به چه اشاره می کنند. اعوجاجی که در زبان به وجود آمده است مهمترین عاملی است که به نوعی اوهام را در وجود آدم ها ایجاد می کند، بدون این که گزاره شرک آمیزی دیده بشود. شرک در بخش گزاره ای یعنی این که من بگویم “هبل باد را می فرستد” اما شرک ممکن است در واژه ها نشست پیدا بکند و پنهان تر باشد. زبان امروزی نسبت به زبان چندهزار سال قبل این تفاوت را دارد که آن زمان یک نقص زبان این بود که واژه کم داشت، اکثریت واژه ها در آن زمان به یک چیزی اشاره می کردند و خیلی چیزها در جهان وجود داشت که برایشان واژه وضع نشده بود. در مقابل در جهان مدرن، زبان بیش از اندازه واژگانی دارد که پوچند، تهی اند، بد ساخته شده اند و ترکیبهایی هستند که ترکیبات درستی نیستند. مثل ترکیب غریزه جنسی که مفصلا راجع به آن بحث کرده ام. این ترکیب با خودش یک بار ایدئولوژیک حمل می کند بدون این که شما در مورد آن گزاره ای گفته باشید. همین که می گویید غریزه جنسی، یعنی به طور ضمنی بیان میشود که در انسانها و موجودات زنده مثل حیوانات اولا چیزی به عنوان غریزه وجود دارد و بعد این که تمایل جنسی از این نوع است و از نوع غرایز است. این یک عالمه بار ایدئولوژیک دارد که من یک جلسه در مورد آن بحث کرده ام تا آن را روشن بکنم. در این جا لازم نیست گزاره ای به کار ببرید همین که این عبارت را ساختید و به کار بردید و در فضای جامعه جا افتاد یک ایدئولوژی را در جامعه القا می کنید. نوع اوهام موجود در جهان مدرن به شدت این گونه اند. زبان پر از واژگان و عبارتهایی است که به چیزهای موهوم اشاره می کنند یا اعوجاجی در حقیقت ایجاد می کنند.
۸- ماهیت قانون و ارتباط آن با خرافه
به همان بحث قبلی برویم، جهان چگونه اداره می شود؟ در جهان مدرن چه کسی به ما جواب می دهد که جهان چگونه اداره می شود و این هماهنگی و نظام علت و معلولی که ما می بینیم چگونه به وجود آمده است و چه هست و چه عاملی این نظم را به وجود آورده است.
در جهان مدرن یک پدیده ای وجود دارد به نام ساینس (science) و گفته می شود که این به ما جواب می دهد که جهان چیست و این نظم از کجا آمده است. ساینس چگونه این جواب را به ما می دهد؟ مثلا فرض کنید اگر از مشرکین زمان پیامبر می پرسیدیم جوابشان در مورد این که روز و شب چگونه می آید و این ستارهها و سیارهها چگونه حرکت می کنند، این ها را به الله نسبت می داده داده اند. بیشتر شرک و موجودات موهوم انها در داخل زمین بوده است. به آسمانها خیلی کار نداشتند و آنها را همچنان در اختیار الله می دانستند ولی موجوداتی بودند که زمین به آن ها واگذار شده بود و اختیارات محلی داشتند!
الآن مشابه آن ساینس به ما چه توضیحی می دهد، که مثلا منظومه شمسی چرا با این نظم خیره کننده میلیونها سال است که دارد می چرخد و نظم آن به حدی است که می توان خسوف و کسوف چند هزار سال آینده را هم با دقت ثانیه پیشگویی کرد که چه زمانی اتفاق می افتد و در چه ناحیه ای از زمین دیده می شود. علم به ما توضیح می دهد که مثلا چیزی به اسم جاذبه وجود دارد. این قانون جاذبه باعث می شود که کرات به این شکل خاص حرکت کنند. این دقیقا همان جایی است که اوهام و موجودات خرافی وجود دارند. ساینس هیچ توضیحی به شما نمی دهد که این قانون چه جور جانوری است و این کار چگونه انجام می شود.
من بارها نزدیک شدم به این که این بحث را باز بکنم اما صبر کرده ام. این قدر از بچگی این قانون را به ما گفته اند که فکر می کنم شکستن این توهم “وقتی می گوییم قانون جاذبه وجود دارد چیزی را توضیح داده ایم” و اثبات این که اینجا چیزی توضیح داده نشده است سخت است.
بعد از این که نیوتون قانون جاذبه را گفت همه آدمها در دنیای مدرن مبهوت شدند و آن را به عنوان یک دانش قطعی پذیرفتند. این یکی از بزرگترین تحولات تاریخ معاصر بود که همه گردش سیارات و زمین و همه این چیزها را نیوتون طبق قانون جاذبه توانست توضیح بدهد و چیزهایی را هم پیشگویی کرد که درست از آب درآمد. نیوتون هیچ وقت نگفت که قانون جاذبه چیست اجسام چگونه همدیگر را جذب میکنند. شما اگر کتاب خود نیوتون را نگاه کنید این گونه نوشته: اگر فرض کنید که همچین نیرویی بین این اجسام وجود دارد و قوانین مکانیک را هم پذیرفته باشید من این مدارات را برای شما دقیقا محاسبه می کنم و می بینید که درست در می آید. بنابراین این فرض که چنین نیرویی وجود دارد فرض معقولی است. من فرض کنم که اجسام روی یکدیگر تاثیر میگذارند و از مسافت های خیلی دور هم این تاثیر وجود دارد و محاسبات بر طبق قوانین مکانیک و ریاضیات پیش میرود. نیوتون نمی گوید که اینها چگونه همدیگر را جذب می کنند. و این اتفاق چگونه میافتد. ولی در فضای مدرن وقتی شما نمی گویید « قانون چرا برقرار است و چه جوری عمل می کند». من یک سری اجرام دارم و چیزی دارم به نام قانون جاذبه. این قانون چیست؟ کجا وجود دارد؟ آیا در داخل ذرات در جایی تعبیه شده است؟ بحثی که در فلسفه علم سالهای معاصر وجود دارد که درباره انتولوژی قانون بحث می کند. این یک بحث جالب است که در ده بیست سال اخیر مطرح شده، مثلا من وقتی درباره قوانین طبیعت بحث می کنم آنتولوژی قوانین طبیعی چیست؟ اینا از چه جنسی هستند و چگونه روی ماده اثر می گذارد. قانون کجا قرار گرفته و چگونه روی ماده اثر می گذارد؟ آیا خودش مادی است؟ فرض کنید قانون جاذبه یک شیء است و داخل همه چیز است و مثلا فرض کنید اگر قانون جاذبه خودش جرم داشته باشد به آن هم احتمالا جاذبه اثر می کند!
نیوتون اصلا درباره این که قانون چیست و چگونه اثر می کند و مکانیسم های اولیه آن چیست، توضیحی نداشت و شاید لازم هم نمی دید که در این رابطه توضیحی داشته باشد. او فقط با یک فرضی می گفت که روش محاسبه چیست. بنابراین احساسی که در دنیای مدرن به وجود آمد و شاید منشأ الحاد شده این است که اگر من فرضی مثل قانون جاذبه را وسط بگذارم و بتوانم محاسباتی انجام بدهم و جهان را توضیح بدهم انگار نیازی به گفتن چیز دیگر ندارم. نیاز ندارم بگویم قانون چیست و چگونه به وجود آمده.
آن استدلال قدیمی که در کتابهای ابتدایی ما بود در ذهنیت مدرن دیگر قانع کننده نیست. آن استدلال این بود که یک نفر از مقابل پیرزنی که با چرخ نخریسی نخ میریسید رد شد و پرسید چرا به خدا معتقدی؟ پیرزن دستش را از روی چرخ نخریسی برداشت و آن متوقف شد و گفت اگر من این را نچرخانم این نمی چرخد؛ یک کسی هست که این آسمان ها را می چرخاند و به خاطر او شب و روز و ماه و خورشید می آیند و می روند و اینها گردانندهای دارند. در ذهنیت مدرن به نظر می رسد این استدلال درست نیست چون گرداننده ای نیست «قانون جاذبه» است. این جا یک اوهامی وجود دارد: همین که من گفتم قانون جاذبه است، یعنی پس گرداننده ای وجود ندارد. بدون این که بگویم این قانون جاذبه چیست چگونه به وجود آمده کجا هست؟ چگونه اثر می کند؟ به نظر می رسد، همه اینها پرسشهای لازمی نیست، در حالی که هست! واضح است که شما باید بگویید این قانون چیست و چگونه به وجود می آید.
به نظر من آدم های ملحدی که به اندازه کافی هوشمندند، الآن متوجه این هستند که اصلا نمی توانند بگویند قانون وجود دارد. من چند بار که این بحث را کردم هر بار به مقالهای از خانم كارترایت اشاره کردم به عنوان یک ملحد که مقالهی زیبایی نوشته است. این مقاله خیلی هم ساده است و نیاز به پیشزمینه فلسفی ندارد. نام آن را نه خدا، نه قانون(No God, No Laws) گذاشته است. در این مقاله حرفش این است که اگر فیزیکالیستی اگر به خدا و ماوراء جهان فیزیک معتقد نیستی نمی توانی به قانون معتقد باشی اینکه چیزی در جهان وجود دارد که قانون جاذبه است. حداقل یک آدم هوشمند متوجه این است که به محض این که از چیزی غیر از ماده صحبت کند و همین که کلمه قانون را آورد، انگار به یک جهان ماوراء فیزیک که مسلط بر جهان فیزیک است منتقل شده است. کسی که به قانون طبیعی معتقد است مثل این است که به جهان افلاطونی به مُثُل افلاطونی معتقد است. یعنی در جایی ورای این عالم یک سری قوانین نشسته اند و دارند به این عالم فیزیکی اعمال می شوند، اما خودشان در عالم فیزیکی نیستند چون قانون خودش غیر از این اجسام فیزیکی است که ما می بینیم. یعنی این که من می گویم در عالم چیزی به اسم قانون جاذبه وجود دارد انگار این باید در جایی تعبیه بشود و روشی برای تأثیرش در عالم فیزیکی بیان بشود.
وهمی که در همه ما به طور غیر مستقیم و بدون آموزش وجود دارد و انتقال پیدا کرده است همین است که به محض این که قوانینی را کشف کردیم توضیحی برای این که چرا جهانی با این هماهنگی به وجود آمده است، داده ایم و دیگر احتیاج به بحث دیگری نیست. در جهان مدرن مثلا در قرن نوزدهم این احساس وجود دارد که نیوتون با بیان قانون جاذبه چرایی حرکت منظم کرات را توضیح داده است.
۹- اختراع قوانین و واژهی کشف
مثال جاذبه، مثال جالبی برای موهوم بودن است زیرا بعدا معلوم شده است که چیزی به اسم جاذبه اصلا وجود هم ندارد. یعنی آن موجودی که معلوم نبود از کجا آمده و نمی دانستیم چرا مثلا اجرام با عکس مجذور فاصله همدیگر را جذب میکنند، نمی دانستیم این جذب کردن یعنی چه. آخرش معلوم شد که اصلا همچین چیزهایی نیست. آن موجودی که فرض می شد عالم را منظم می کند اصلا وجود ندارد و کلا اوهام بود. اما این مسئله را در کتاب های درسی به ما نمی گویند. زیرا از نظر آموزشی این بهانه وجود دارد که اگر بگویند انگیزه برای یادگیری آنها از بین می رود در حالی که ما هنوز از مکانیک نیوتونی در مهندسی استفاده می کنیم. این مسئله برای فیزیکدانها مهم است که بفهمند اینها اوهام است اما برای مهندس ها بهتر این است که نفهمند اوهام است! زیرا در سادهترین محاسبات خودشان بالاخره از آن ها استفاده می کنند و از نسبیت و کوانتوم استفاده نمی کنند. مگر این که وارد حیطهای از مهندسی بشوید که دانستن کوانتوم لازم باشد مثل هایتک و نیمه رساناها، لیزر و غیره. معمولاً در آنجا هم به شما نمی گویند که داریم قبلیها را نقض می کنیم بلکه می گویند آنها را تکمیل میکنیم، در حالی که اصلاً مبانی آن چیز دیگریست. و دیگر از افسانهای که نیوتون با آن جهان را توجیه می کرد، چیزی باقی نمانده است. از نیروی جاذبه تا محاسبات سادهای که برای ذرات بیان کرده بود، فقط قصه جالبی بود که تا حدودی چیزهایی را توجیه میکرد.
آقای فایرابند(Paul Feyerabend) – که بارها به ایشان اشاره کردهام و عقاید رادیکالی در فلسفه علم دارد – مقالهای تحت عنوان «علم به مثابه افسانه پریان» دارد. آیا شما با این حرفهایی که من زدم به نظرتان نمی آید، که مکانیک نیوتونی مثل اسطورههاست؟ به جای این که بگویم: زئوس با برادرش دعوا کرد و چه و چه، یک افسانه مدرن به اسم جاذبه بگویم که چیزی به نام قانون جاذبه به وجود آمد و همه اجسام همدیگر را جذب می کردند و آن سیارات با این معادلات شروع به چرخیدن کردند. این ها غلط است و من دارم افسانه سرایی می کنم به نظر می آید که دارم جهان را و اتفاقاتی که در آن می افتد را توضیح می دهم، اما مبنای حرفم افسانه ای است. ببخشید – حرفم بسیار توهین آمیز است – حد اقل از زئوس یک تصوری وجود داشت: یک آدم خیلی بزرگی که بالای ابرهاست اما در مورد قانون جاذبه حتی یک تصور هم وجود ندارد. موجود موهومی است که هیچ چیز هم در مورد آن گفته نمی شود.
در جهان مدرن، توهم توضیح جهان توسط یک چیز موهوم به اسم قانون علمی یا قوانین طبیعت وجود دارد، که به آدمهایی که ساینس می خوانند این حس را می دهد که با یادگرفتن این قوانین جهان را توضیح داده اید و دیگر نیازی به آن استدلال ندارید که اگر دستم را بردارم این چرخ نمی چرخد. این استدلال درباره کرات صدق نمی کند زیرا در اثر همان موجود موهوم در حال چرخشند.
با خواندن نظریه نسبیت انیشتین بیشتر به موهومیتر بودن این قضیه پی می برید. نظریه نیوتون حتی نمی توانست مدار عطارد را توجیه کند، همیشه فکر می کردند که یا رصدها اشتباه است یا محاسبات اشکال دارد یا برخی میگفتند که کره دیگری در آن اطراف هست که جاذبه آن باعث اعوجاج این مدار و پیروی نکردنش از قانون نیوتون می شود. اما معلوم شد که قابل توجیه نیست تا بالاخره طی یک سری فرایند قوانین جدیدی به وجود آمد که اصطلاحاً می گویند کشف شد! اما در حقیقت اختراع شد. خوب است که یاد بگیریم در مورد قوانین علمی بگوییم اختراع شدند. همانطور که قوانین جاذبه توسط نیوتون اختراع شد، الآن هم قوانین جدید نسبیت اختراع شده که آنها هم به شدت در سال های اخیر در موضع ضعف قرار دارند. این قوانین وقتی اختراع می شوند تا سالهایی کار می کنند مثل یک یخچال جدید که می خرید تا ده سال گارانتی دارد و بیست-سی سال هم کار می کند اما دیگر آخرش به پت-پت می افتند. این قوانین نیوتون دویست سال کار کردند و هی اشکالاتی ایجاد شد و گفتند مهم نیست حالا اینجا را تعمیر می کنیم این قدر نظام نیوتونی مشکل پیدا کرد که دیگر کنار گذاشته شد و یک نظام نو را خریدند! این نظام جدید انیشتینی هم واقعا دیگر به پت-پت افتاده در ده-پانزده سال اخیر هر جایی را دست می زنند می بینند که درست در نمی آید این سرن (CERN) هم آزمایشاتی را انجام داده که اصلا همه چیز زیر سؤال رفته.
هنوز چیزهایی که از سرن در آمده نهایی نشده است اگر مثلا تا دو سال دیگر نتیجه نهایی آن را اعلام بکنند و با همین روند پیش برود کلا باید یخچال و تلویزیون و همه را عوض کرد. هم مدل استاندارد ذرات بنیادی زیر سؤال می رود هم نظریه نسبیت انیشتین که دیگر مدتی است فیزیکدانها با احترام از آن یاد نمیکنند.
بگذارید در مورد اختراع انیشتین یا مدل انیشتینی برای جهان که مرموزتر از مدلهای قبلی است توضیح بدهم. نیروی جاذبه مرموز بود، اشیاء از راه دور، از فاصلههای بی نهایت بزرگ با مجذورعکس فاصله برهم نیرو وارد می کردند که هیچ معلوم نبود منشأ آن چیست و چرا این گونه است اما باز می شد درباره نیرو داشتن تخیلی داشت که مثلا این خاصیت ذاتی ذرات است. البته این که بگوییم «خاصیت ذاتی جرم این است» هیچ چیزی را حل نمی کند. این که بگوییم «خاصیت ذاتی جرم این است که به هم نیرو وارد میکنند» یک نوع لفاظی است، مثل این است که من بگویم خاصیت ذاتی جهان این است که منظم است. آیا با این گفته من نظم جهان را توضیح داده ام؟ و با این حساب دیگر برهان نظم که می گوید جهان منظم است پس ناظم می خواهد برقرار نیست. نیاز به ناظم نیست زیرا خاصیت ذاتی آن این است که منظم باشد که این درست نیست.
نظریه نسبیت چیزی مرموزتر از قانون جاذبه بیان کرد، انحنای فضا-زمان. تصور اینکه نه مکان و نه زمان موجودات جدایی نیستند بلکه مثل یک شیء هندسیاند که انحناء هم پیدا میکنند. انیشتین اصلا توضیح نمی دهد که این به چه معناست. ما بعد از نیوتون و در جهان لاپلاسی این تصور را داشتیم که همه جا خلاء وجود دارد حالا این خلاء در اثر چیزهایی که اطرافش هستند انحناء پیدا می کند و توضیحی در باره معنای آن داده نمی شود. یک مثال برای گردش کرات زده می شود که شاید دیده باشید: یک صفحه لاستیکی در نظر بگیرید و یک شیء سنگین به نمایندگی خورشید را در وسط آن قرار دهید آن قسمت از صفحه لاستیکی فرو میرود، حالا اگر کرهای را در اطراف این کره بزرگ رها کنید، آن کرده در مداری که در اثر این انحنا به وجود آمده است شروع به چرخیدن می کند. این مثال معمولی است که در کتابهای فیزیک زده می شود برای این که به ذهن شما نزدیک کنند که انحنای فضا-زمان چگونه باعث به وجود آمدن مدارات می شود. اما در آنجا شما یک صفحه لاستیکی گذاشته اید یک شیء ای که شکل هندسی دارد هست و واقعا انحنا پیدا می کند، اما ما از انحنای خلاء اطراف کرات چه می فهمیم؟!
نکته این است که ما آموزشهایی می بینیم بدون این که به ما بگویند این ها (explanation) یا توضیح جهان نیست. واژه کشف را در مورد آن به کار می برند این را منتقل می کند که چیزی در بیرون هست که کشف می شود. گفته نمی شود که این یک مدل ریاضی است که فقط برای محاسبه به درد می خورد و مابه ازای خارجی ندارد. اگر بگوییم که فقط مدل ارائه داده ایم پس راجع به جهان توضیحی نداده ایم این یعنی جهان همچنان اسرارآمیز است و نیاز به گرداننده دارد. یک حالت بینابینی عمل می کنند هروقت لازم شد و نظریاتشان اشتباه در آمد می گویند ما یک مدل محاسباتی ارائه داده ایم. وقت دیگر می گویند ما که همه جهان را توضیح داده ایم. این وضعیت علم در صد سال اخیر است که بعد از این سادهاندیشی که «نیوتون همه چیز را توضیح داده است» از بین رفت به وجود آمد. در علم و مخصوصا فیزیک هر جا به مشکلی بر بخوریم این گونه از خودمان دفاع می کنیم که ما یک مدل محاسباتی ارائه داده ایم و ادعایی در مورد جهان خارج نمیکنیم.
بگذارید من اینجا دو نکته را بگویم، یک اینکه چرا برای نیوتون و اینها که این قانونها را بوجود آوردند، مفهوم قانون یک مفهوم طبیعی بود؟ ممکن است برای کسی این سؤال پیش بیاید که چگونه انسان معقولی مانند نیوتون چنین اوهامی را در علم وارد کرد؟ نیوتون در زمانی کار میکرد که بدیهی بود که جهان خالق دارد و خداوندی وجود دارد که جهان را اداره می کند بنابراین مفهوم (Law) کاملا در(Context) یا متن مذهبی برای آنها معنی داشت. بنابراین نیوتونی ها اعتقادشان این بود که همانطور که یک فرمانروا قانون می نویسد و همه تبعیت می کنند، جهان اینگونه است که خداوند اجسام را خلق کرده است و قوانینی وضع کرده که آنها چطور حرکت کنند. به نظر نیوتون واضح است که خداوند این قوانین را وضع کرده است. نمی دانیم چطور ولی موهوم نیست. به نظر نیوتون مثلا فرض کنید در هرم هستی، جایی مثلا در عالم مَثَل، عقول یا مجردات، این قوانین وجود دارد مثلا جایی که به آن عالم امر یا عالم کلام الهی می گفتند. از نظر هستیشناسی ممکن است مجهولاتی برای نیوتون وجود داشته باشد که قانون چگونه کار می کند ولی نفس این که در جهان قانون وجود دارد نتیجه یک تفکر مذهبی است. عالم امر مسلط بر عالم خلق است. آنها مبانی فلسفیاش را داشتند ولی جزییاتش را نمیدانستند، بنابراین احساس نمیکردند که در مورد چیزهای موهومی حرف میزنند. نیوتون واقعا فکر میکرد که خداوند چنین قانونی وضع کرده است و احساسش این بود که این قانون را کشف کرده است.
بنابراین مفهوم قانون از دل تفکرات مذهبی بیرون آمد اما بعد از مدتی انگار یادشان رفت که پایهاش این بود و اگر پایه ها و اصلش را کنار بگذاریم که این قانون چیست و از کجا آمده است و اینکه این قانون کجا زندگی میکند و اگر هرم هستی فقط کف آن وجود دارد و چیز دیگری وجود ندارد و هرچه است همین عالم فیزیکی است و عالم امر وجود ندارد دیگر نمی توان چیزی را توضیح داد. و همان مشکلی که درباره به وجود آمدن اجسام در ابتدای خلقت وجود دارد در مورد به وجود آمدن قوانین هم به وجود میآید. این بحث ها کم کم فراموش شد و این حس به وجود آمد که با صرف گفتن وجود داشتن این قانونها می توان مشکل چرایی منظم بودن جهان حل را حل کرد.
نکتهی دیگر که به نظر من جالبتر است این است که برهان نظم می گوید که من با یک جهان منظم سروکار دارم پس خدایی وجود دارد که به این جهان نظم داده است. کسانی که به معنای امروزی ملحد هستند فکر می کنند که به گونه ای می توان از این برهان فرار کرد. شاید شنیده باشید، می گویند کم کم علم پیش رفت و قوانین جهان کشف شد و معلوم شد که منشأ نظم این قوانین هستند. و مثلا وقتی که ما فهمیدیم کرات چگونه حرکت می کنند دیگر لازم نیست که بگوییم خداوند آن ها را هدایت می کند.
شما وقتی که در مجموعهی مشاهدات خود (regularity) یا نظم میبینید و احساس می کنید که این احتیاج به ناظمی دارد که این نظم را به وجود آورده است؛ حالا یک قدم بالاتر بروید و بگویید مشاهداتم مرا به آنجا رسانده که با یک جهان قانونمند سروکار دارم و قوانینی این نظم را به وجود آوردهاند. در واقع توجیه وجود جهانی که در آن قانون حکم می کند یک مرحله سخت تر از توجیه جهان (regular) یا منظم است. زیرا ممکن است بگویید الگویی که من می بینم و به نظر منظم میرسد تصادفا منظم شده است. مثل این است که بگوییم یک کوه آجر را ریختهایم و تصادفا یک قصر به وجود آمده است. ولی وقتی رسما اعلام میکنم که مشاهدات من میگویند که این نظم نتیجه قانون است و با پدیدههای معقولی سروکار دارم که به دلیلی منظم شدهاند نه تصادفی، به وضوح در این جا چیزی فراتر از نظم فرض کردهام که توضیحش سختتر است. بدیهی است که توجیه جهان قانونمند منظم به چیزی احتیاج دارد که قانون ها را وضع کرده باشد. خانوم کارترایت (نویسنده مقاله نه خدا نه قانون) به دوستان خودش توصیه می کند که دیگر از کلمه قانون استفاده نکنید! حرفی از قانون نزنید زیرا این مشکل به وجود می آید که برای آن انتولوژی نداریم و مجبور می شویم از جهان فیزیکی فراتر می رویم. او می گوید ما نباید بگوییم قانون وجود دارد بلکه باید بگوییم (regularity) وجود دارد و ساینس اینها را کشف و بیان می کند. نگوییم که در اینجا قانون جاذبه است بلکه بگوییم من نظم کرات را این گونه بیان میکنم و در این مدل آن را محاسبه پذیر میکنم. اصلا برای چه ما به قانون معتقد شدیم؟ چون نظم میدیدیم و حس میکردیم به قانون مرتبط است. وقتی اگر هزار بار یک آزمایش را انجام دهید باز هم یک نتیجه را مشاهده می کنید، حس میکنید که چیزی به نام قانون وجود دارد و این نظم ناشی از آن قانون است. حالا اگر من کلمه قانون را حذف کنم باید پاسخ دهیم که چرا اصلا نظم وجود دارد؟ چرا ما داریم در یک جهان منظم زندگی میکنیم؟ حالا اگر بگوییم قانون وجود ندارد و طبق گفتهی ساینس (regularity) وجود دارد، این مثل زیرآبی رفتن است! حرف او این است که می خواهم دیگر از کلمه و مفهوم قانون استفاده نکنم اما از آثارش استفاده کنم. مفهوم قانون از اول به این دلیل به وجود آمد که مردم نظم و جهان بینهایت منظم را میدیدند به این نتیجه میرسیدند که قانونمند است. حالا اگر بگوییم جهان منظم است ولی قانونمند نیست مثل این است که سؤال اصلی که وجود دارد را جواب ندهیم. پس در الحاد جدید به معنایی شرک وجود دارد، اوهامی وجود دارد، من به موجودی مثل نیروی جاذبه معتقدم.
همین الآن هم به دانشکدههای فیزیک که سر بزنید واقعا فیزیکدانها این احساس را دارند که قوانینی وجود دارد و آنها آن قوانین را کشف می کنند. نمی گویند که ما قانون را اختراع می کنیم. یک عده فیلسوف علم به تازگی این بحثها را راه انداخته اند که نگوییم قانون وجود دارد ولی فضای کلی این است که قانون وجود دارد و ما در حال کشف آن است. و اگر از آنها بپرسید که قانون چیست عصبانی میشوند و آن را وظیفهی خود نمیدانند.
حضار: آیا فیلسوفان علم الحاد بالاتری را معرفی نمیکنند؟
اگر شما مفهوم قانون را کنار بگذارید با یک جهان منظمی سروکار داریم که باید بگوییم چرا منظم است. به همان بحث اولیه برمیگردیم و توجیه تصادفی بودن جهان. اولا که جهان این گونه نیست و ما به یک دلیل طبیعی به وجود قانون معتقد شدیم. ما نظم کلی در جهان فیزیکی می بینیم حتی اگر بخواهیم کلمهی قانون را به کار نبریم باید توضیح بدهیم که جهان چرا این گونه است. شما در برهان نظم لزومی ندارد که بگویید خداوند جهان قانونمندی به وجود آورده است. به نکته ای که گفتم دقت کنید توجیه نظم راحتتر از توجیه جهان قانونمند است. وقتی می گوییید جهان قانونمند است انگار می گویید عقل بر جهان حکم می کند، گفتن این که عقل در جهان حاکم است یک قدم کوچکی نیاز دارد، تا این که بگوییم خدا بر جهان حاکم است. وجود جهان منظمی که جور معقولی کار میکند و همیشه یک گونه کار میکند.
در دیدگاه فلسفهی دینی می گفتند که خداوند ابتدا عقل را خلق کرده است و جهان از این عقل صادر شده است و این عقل بر جهان حکمفرمایی میکند. این که نیوتون حرف از قانون میزند در دیدگاه الاهیاتی آن دوران چیز سادهای میگوید و فقط ادعای کشف قانون را میکند. از نظر واقعا اینها در عالم مثل وجود دارند هرچند در کتابش در این باره بحثی نکرده است اما تصورات همین بوده است. شما اگر ادعای وجود عقل در جهان داشته باشید انگار فقط نوک هرم را برداشتهاید بقیه اش چیزی است که مذهبیها ادعا میکنند. حالا اینکه این عقل چیست و از کجا آمده است را پاسخ نمیدهید. در تمام پدیدههای جهان بیرونی انگار قوانین منطق همیشه حاکم است و ورای آن انگار قوانین طبیعی نیز حاکمند. این همان حکومت عقل بر جهان است که یک قدم کوتاه با اینکه بگویید خداوند جهان را خلق کرده و اداره میکند فاصله دارد.
۱۰- نتیجه
مقدماتی که در این جلسه گفته شد این بود که کسی که به توحید معتقد نیست برای توجیه جهان، باید به اوهام اعتقاد داشته باشد و سعی کردم بگویم که در دنیای مدرن هم همان وضعیت برقرار است و در جهان مدرن یک سری اوهام مدرن داریم من تاکیدم بر این بود که بگویم که برای کسی که ملحد است مفهوم قانون یکی از اوهام اوست. مثلا قانون جاذبه برای او نقش هُبَل را دارد. اسمی که اصلا وجود ندارد و آثاری برای آن پیدا می شود که اصلا درست نیست و حتی می دانیم که معادلات آن هم غلط است ولی در قرن نوزدهم اینها معتبر بودهاند. بنابراین به غیر از شما تصور کنید که همچین اوهامی نتیجه آموزش است، یعنی به غیر از اینکه آدمی که در جایی به دنیا آمده و این حرفها به او از کودکی گفته شده و در ذهن او جای گرفته، دلیلی به نظر نمیرسد که کسی واقعا ملحد باشد و چنین اوهامی را بپذیرد.
