بسم‌الله الرحمن الرحیم

درس گفتارهای قرآن و ادبیات مدرن، جلسه ۸، دکتر روزبه توسرکانی، گروه فرهنگی دانشجویی کاروان – کانادا، ۱۳۹۷/۱۱/۰۶

۱- مقدمه

جلسه آخر این دوره است و تأکید می‌کنم بحث‌ها تمام نشده، از اول که شروع کردیم احساسم این نبود موضوعی را که شروع کردم بعد از ۷-۸ جلسه تمام می‌کنم. قرار بود یک مطالبی را بگویم و اول قرار بود ۷ جلسه باشد و الان ۸ جلسه شده. نهایتاً یک چیزهایی را تمام می‌کنیم. به نظرم دو موضوع را تمام کردم و سعی کردم جلسه قبل ارتباط آنها را بگویم. این جلسه احساس آزادی دارم، مانند یک جلسه اضافه است می‌توانم موضوعات جدیدی را شروع کنم و به آنها اشاره کنم که حداقل در یک مورد این کار را می‌کنم. کلاً در جلسات به دلیل ضیق وقت و طول کشیدن بحث‌ها سوال و جواب کمی شده. از نظر من مناسب است بخش عمده‌ای از این جلسه به صورت پرسش و پاسخ باشد. تا حد ممکن پرسش و پاسخ مربوط به همین بحث‌هایی که شده باشد.

من یک موضوعی را شروع می‌کنم اگر به یک جایی رسیدیم و سوال و جواب بود انجام می‌دهیم. در مورد این جلسات حالا که تمام می‌شود بد نیست بگویم از کجا شروع شده و قرار بود چه باشد و تبدیل به چه شده. از ایران که می‌آمدم حرف این شد که اینجا یک جلساتی بگذاریم. در مورد موضوع یک صحبت‌هایی با مسئولین این جلسات کردیم. تمایل من به این بود جلساتی که اینجا می‌گذارم حول‌وحوش مسائل مربوط به قرآن باشد و پیشنهاد من این بود درباره داستان یوسف در قرآن از نظر ادبی یک بحثی انجام بدهیم. در جلسه پنجم فشرده‌ای از اینکه داستان خوب فهمیده نمی‌شود و نکاتی دارد گفتم ولی قصدم بود این کار را خیلی با جزئیات انجام دهم. ایده من این بود همین حرف‌هایی که الان زدم یعنی جنبه‌های خاص ادبی قرآن که معمولاً در بحث‌های قرآن به آن توجه نمی‌شود را در قالب مثال‌هایی از داستان یوسف بگویم. فقط نمی‌خواستم در مورد داستان صحبت کنم. بعداً در بحث‌هایی که با بچه‌های برگزارکننده داشتیم به این نتیجه رسیدیم که شاید به دلیل اینکه مردم فکر می‌کنند همه داستان یوسف را بلد هستند و فیلم آن را هم دیدند و داستان را هم خواندند شاید موضوع خیلی جذابی برای آنها نباشد. عنوان جلسات را عوض کردیم و جلسات تبدیل به چیز دیگری شد یک مقدار تکنیک‌محور شد به جای اینکه در مورد یک موضوع و داستان خاصی بحث کنیم.

این را به این دلیل گفتم که اولاً تاریخچه موضوع معلوم باشد به اضافه اینکه چیزی که الان می‌خواهم بگویم موضوع جلسه اولی بود که اگر آنگونه درباره داستان یوسف شروع می‌کردیم صحبت می‌کردیم.

۲- نوع داستان یوسف در دسته‌بندی ادبیات داستانی مدرن

اولین موضوعی که من میل داشتم درباره داستان یوسف بگویم این بود که در مورد این صحبت کنیم داستان یوسف به عنوان یک داستان چه نوع داستانی حساب می‌شود. ما الان یک انبوهی داستان و یک تقسیم‌بندی‌هایی داریم، مثلاً رمان, نوول (novel) ، داستان کوتاه ، داستانک (Flash story) ، یک ژانری به اسم “داستان کوتاهِ بلند” داریم که بامزه است و اسم آن متناقض است و منظور اینست وقتی می‌گویند “داستان کوتاه” واقعاً کوتاه باشد, بعد کم کم داستان کوتاه (short story) تبدیل به یک ژانری شد که تکنیک‌ها و حال و هوای خاصی دارد و با رمان فرق می‌کند. بعد کم‌کم تکنیک‌ها و شیوه نگارش داستان کوتاه تبدیل به یک ژانر شد. ممکن است داستان بلند باشد, ولی به آن “داستان کوتاهِ بلند” می‌گویند یعنی از نوع داستان کوتاه است, ولی ممکن است طول آن با استانداردهای داستان‌ کوتاه نخواند.

اگر به تقسیم‌بندی‌های فعلی ادبیات داستانی نگاه کنیم, داستان یوسف کجا قرار دارد؟ داستان بلند نیست و داستان کوتاه است, ولی از لحاظ ادبی با شیوه داستان کوتاه, خیلی هم داستان کوتاه(short story) حساب نمی‌شود. در زبان فارسی به داستان‌های بلند رمان می‌گویند، یکی از ویژگی‌های داستان‌های بلند مانند جنگ و صلح تولستوی یا (داستانهای) داستایفسکی معمولاً این است که باید تعدد شخصیت داشته باشند, باید یک بخش عمده‌ای از زندگی را دربربگیرد. داستان کوتاه از نظر روایت یک جوری برعکس است. معمولاً اینگونه است که انگار یک قطعه یا یک صحنه‌ای از یک ماجرایی را می‌بینید ممکن است اصلاً تعدد شخصیت نداشته باشد, یک یا دو نفر در آن باشند. معمولاً از نظر دیالوگ‌نویسی و صحنه‌پردازی, حتی ریتم معمولاً باهم فرق می‌کند. اگر این اطلاعات را کنار هم بگذارید و اگر با ادبیات داستانی آشنا باشید فکر می‌کنم می‌شود به این نتیجه رسید که یک داستانی مانند داستان یوسف در این قالب‌ها خیلی نمی‌گنجد. اگر بخواهیم یک اصطلاحی برای آن بگذاریم من سعی می‌کنم توصیف کنم که داستان یوسف چگونه است و چه تفاوت‌هایی با اینها دارد. چه از لحاظ ژانر و چه از لحاظ نوع و بعداً بعضی از صحنه‌های خود داستان را مرور کنیم.

۱-۲ داستان یوسف : نوع جدیدی از داستان

داستان یوسف شاید به جای “داستان کوتاهِ بلند” بگوییم برعکس “داستان بلندِ کوتاه” است, یعنی یک جوری انگار یک رمان است که از اول زندگی و بچگی یوسف شروع می‌شود و به صورت خطی تا پایان را می‌گوید, داستان فرعی دارد، تعدد شخصیت دارد, خیلی می‌خورد به اینکه انگار رمان است. یک داستان بلند مانند جنگ و صلح است ولی در ده صفحه گفته می‌شود. علت اینکه به عنوان آخرین جلسه این موضوع را انتخاب کردم که در مورد آن صحبت کنم واقعاً احساس من این است این یک ژانری است که هنوز به وجود نیامده است. با اطمینان نمی‌توانم بگویم, ولی هیچ موردی سراغ ندارم که الان در ادبیات معاصر بتوانیم بگوییم از لحاظ نوع این شکلی است. مثل اینکه من یک زندگی را بخواهم در ده صفحه بگویم، چند سال زندگی یوسف را می‌بینید؟ سال‌های زیادی است ۳۰-۴۰ سال آن را می‌بینید, تقریباً آخر دعا می‌کند که خدایا تو به من نعمت دادی و این رویای من است که آدم احساس می‌کند داستان تمام شد, پایان داستان است نه اینکه لزوماً پایان عمر یوسف باشد, ولی کل داستان خودش و پدر و برادرها همه را شنیدید، از اولی که کودک بود و آن خواب را دید, تا موقعی که آن رویا تاویل شد.

احساس من این است که این یک نوع ادبیات است که (در آینده) به وجود می‌آید. همیشه در این جلسات تأکید من اینست که یک چیزهایی در قرآن هست که اگر به آن دقت کنید ممکن است از نظر ادبی برای نوآوری ادبی مفید باشد, و به نظر من خیلی مهم است مسلمان‌ها قبل از اینکه دیگران انجام دهند (و بعداً اینها متوجه شوند که مشابه این در قرآن بود) اعلام کنند و یک جایی جلو بیفتند. یک چیزی را در قرآن پیدا کنند, می‌تواند یک تکنیک ادبی باشد، روی این تکنیک ادبی کار کنند و اعلام کنند که ما این را از قرآن گرفتیم و اقتباس کردیم و اگر بگیرد, یک اعتباری و خوشنامی(credit) برای ادبیات قرآن به وجود می‌آید. این کار, کار نویی است و یک مقدار توصیف می‌کنم که چگونه است و فکر می‌کنم می‌شود این کار را انجام داد. یعنی یک آدمی که ذوق ادبی داشته باشد می‌تواند این کار را بکند و داستان‌های این شکلی به وجود بیاورد.

شیوه کار مثل اینست که شما یک رمانی را که دوست دارید مثلاً جنایت و مکافات داستایفسکی را انتخاب کنید, (حتی نمی‌خواهد ذوق این را داشته باشید که خودتان داستان بنویسید) ببینید چقدر می‌توانید این را فشرده کنید, در عین حال که خط داستان را حفظ می‌کنید. فشرده کردن یعنی چه؟ یعنی اینکه روی خوانندگان حساب کنید, اگر صحنه‌هایی را حذف کنید با استفاده از یک سری صحنه‌هایی که نگه می‌دارید می‌توانند حدوداً قسمت‌های حذف شده را در ذهن خود بازسازی کنند. واقعیت اینست در رمان‌های کلاسیک نوشته شده می‌توانید خیلی چیزها را بردارید و به عهده خواننده بگذارید که خودش بفهمد. داستان یوسف اینگونه است که شما در آن خیلی از صحنه‌ها را ندارید, ولی می‌فهمید که این اتفاق‌ها افتاده است, خیلی جاها از نظر زمانی پرش‌های بزرگی دارد, ولی اینگونه نیست که من به شما بگویم در صحنه‌هایی که پرش شد نمی‌دانید چه اتفاق‌هایی افتاده است. از یک چیزهایی که بعداً می‌شنوید می‌توانید بازسازی کنید که پس مثلاً در کنعان چنین ماجراهایی گذشته است.

از یک اشاره‌هایی در داستان مثلا بعد از اینکه برادرها می‌آیند می‌توان نتیجه گرفت که برادر کوچکتر در کنعان زندگی خوبی نداشته و آسیب دیده است. از لحن صحبت برادرها شما می‌فهمید که نزدیک ۳۰ سال در این شرایط زندگی کردند, همیشه انگار اتهام این بوده که یوسف را بردند و نیاوردند و در مورد آن دروغ گفتند. یعقوب رئیس خانواده است و هیچ وقت باور نکرده که یوسف را گرگ خورده است. شما از چه چیزی می‌فهمید که اینها ازین نظر در شرایط بدی زندگی کردن, در شرایط ناباوری زندگی می‌کنند، انگار ۳۰ سال یک اتفاق مهمی در این خانواده افتاده و اینها مقصر بودند و راستش را هم نگفتند. تقریباً تمام جمله‌هایی که برادرها در نیمه دوم داستان می‌گویند (بعد از اینکه دوباره برمی‌گردند) با قسم همراه است. آخر که یوسف خودش را معرفی می‌کند می‌گویند «تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللَّهُ» (یوسف:۹۱) قبلش می‌گویند: تَاللَّهِ می‌دانید که ما نیامدیم اینجا دزدی کنیم (یوسف:۷۳) تَاللَّهِ ما به پدر می‌گوییم این برادر را به ما بدهد، بیخودی قسم می‌خورند, انگار برای آنها تبدیل به عادت شده که هر چی می‌گویند اصرار کنند که راست می‌گوییم. آدمی اینگونه می‌شود که همه به او ۳۰ سال نگاه می‌کنند و فکر می‌کنند ممکن است این دروغ بگوید. اگر هیچ وقت تهمت دروغ گفتن به یک نفر زده نشده باشد لزومی نیست که دائما قسم بخورند. این جزئیات می‌تواند کمک کند وقتی شما یک چیزی از داستان را حذف کردید, اطلاعات آن را یک جوری به شما بدهد. بنابراین یک آدم می‌تواند یک رمانی را که همه می‌شناسند خلاصه کند, مانند خلاصه‌نویسی رمان که خیلی انجام می‌شود. مثل اینست که من یک رمان بنویسم ولی منتشر نکنم. مدام آن را فشرده کنم، اگر این صحنه نباشد ولی آنجا یک جزئیاتی بگذارم مردم می‌فهمند پس این صحنه را کنار می‌گذارم.

[۰۰:۱۵]

مثل اینکه اطلاعات (information) را در حدی حذف کنم, که با آن مقداری که می‌ماند تا حدود زیادی بتوانیم بازسازی کنیم. آدمی که رمان می‌نویسد خودش حیفش می‌آید صحنه‌هایی را که نوشته حذف کند. به آنها علاقه‌مند می‌شود. کلا هم نوشتن و خواندن رمان لذتی دارد, مردم جزئیات را دوست دارند. این چیزی که من می‌گویم جای رمان را نمی‌گیرد. یک نوع ادبی و داستان دیگر است. مانند داستان کوتاهی است که خلاصه یک رمان است ولی شما در خلاصه رمان‌هایی که الان می‌خوانید کاری که در داستان یوسف انجام شده است انجام نمی‌شود, یعنی پیچیده نیست. کسی که یک رمان را در ۳۰ صفحه خلاصه می‌کند کاری که می‌کند اینست خط اصلی داستان را می‌گیرد خیلی از داستان‌های فرعی را دور می‌اندازد و سعی می‌کند یک چیز ساده و قابل فهمی را در اختیار شما بگذارد که خیلی با آن رمان فاصله دارد و خیلی جزئیات در آن نیست. این فرق می‌کند با چیزی که شما هوشمندانه دائما یک بخش‌هایی که می‌توان حذف کرد (ولی توسط اطلاعات بعدی قابل بازسازی هستند) را حذف کنید و اطلاعات آن را ببرید در یک دیالوگ و صحنه دیگر, مثل اینکه دوباره تألیف انجام می‌دهید. فقط خلاصه‌نویسی ساده نیست, ممکن است لازم شود دیالوگ‌ها را یک مقدار پیچیده‌تر کنید، صحنه‌ها را یه‌کمی تغییر دهید یا حتی به خود جرأت دهید صحنه جدید بنویسید یا عناصری در صحنه اضافه کنید که قبلاً نبود، یک جوری از وفاداری کامل به آن رمان دور شوید.

سبک داستان یوسف چیست؟ داستان یوسف از یک سری صحنه تشکیل شده که انگار به هم کات (cut) می‌شوند که هر کدام از آنها علاوه بر اینکه خودشان صحنه‌های جذابی هستند کلی درباره قبل خودشان ممکن است به شما اطلاعات بدهند. مثلاً فرض کنید یک جای ساده آن می‌گوید برادرهای یوسف آمدند و این را نشناختند ولی یوسف آنها را شناخت. جمله بعدی چیست؟ می‌گوید وقتی می‌رفتند به آنها گفت آن برادر را بیاورید، اگر او را نیاورید به شما آذوقه نمی‌دهم. «أَنْا خَيْرُ الْمُنْزِلِينَ» (یوسف:۵۹) آیا نمی‌بینید من بهترین مهمان‌پذیر و مهمان‌دار هستم. شما از این یک جمله‌ می‌فهمید که آن برادر یک مشکلاتی دارد، شما می‌فهمید اینها چند روز آنجا بودند و از آنها خیلی خوب پذیرایی شده است. صحنه اینگونه است اینها می‌آیند و می‌روند, بین آن روایت نشده است, ولی یک جمله‌ای موقع رفتن است که شما می‌فهمید که بین آن از اینها پذیرایی شده است. یوسف در مورد خانواده و پدر و برادر و خیلی چیزهای دیگری که آنجا اتفاق می‌افتد اطلاعات گرفته است. شما این دیالوگ‌ها را نمی‌بینید, از کجا می‌فهمید؟ از اینجا که یوسف می‌داند که اینها یک برادری دارند نیامده است، از حرف او می‌فهمید که می‌داند که یک پدری است و ماجراهایی را می‌داند. چرا؟ چون گفتن اینکه برادر خود را بیاورید باید در یک فضایی انجام شود که اینها شک نکنند یوسف اطلاعاتی درباره اینها دارد و او یوسف است. بنابراین قبلش اطلاعات در حدی داده شده و صحبت درباره خانواده شده که عجیب نیست و اینها شک نمی‌کنند که این یوسف است. کل این ماجرا که برادرها می‌آیند و می‌روند بدون اینکه هیچ‌چیزی درباره اقامت آنها گفته شود در همین دو تصویر آمدن آنها و دیالوگ موقع رفتن آنها خلاصه شده است و کلی جزئیات را می‌توانید بازسازی کنید. بعد اینها می‌روند و صحنه بعدی است.

شما هیچوقت برادرها را در صحنه‌ای که می‌روند و می‌آیند وسط راه نمی‌بینید. مانند مثالی که دفعه قبل زدم. می‌گویند اگر یک نفر دهه ۲۰ میلادی به زندان رفته باشد و دهه ۵۰ آمده باشد, فیلم‌ها را دیگر نمی‌فهمد. اصلاً اینگونه نیست برادرها در کنعان هستند, صحنه بعدی اینجا هستند, صحنه بعد دوباره با پدر خود صحبت می‌کنند, صحنه بعد دوباره یک چیز دیگر است. روایتی نمی‌خوانید که کاروانی است و اینها در کاروان هستند و رفتند و شب چند منزل خوابیدند. کلاسیکش اینست که حیف است این را هم بگوییم که در راه اتفاق‌هایی افتاد, داستان‌های فرعی پیش آمده است. خیلی چیزها در مورد اینکه حالشان موقع آخر که برمی‌گردند و برادر کوچک گیر افتاده است چگونه است بیان نمی‌شود. از دیالوگ قبل از برگشت‌شان که برادر بزرگتر می‌گوید: “من نمی‌آیم و خودتان بروید و بگویید اینگونه شد” می‌فهمید که اوضاع روانی آنها چگونه است, ولی تصویر دیگری نمی‌بینید. موضوع اینست که من از یک رمان که شاید ۳۰۰ صحنه است، ۳۰ صحنه را انتخاب کنم ولی یک طوری سعی کنم اطلاعات صحنه‌های حذف شده را حفظ کنم و یک داستان فشرده‌ای به وجود بیاورم که درست است رمان ۳۰۰ صفحه‌ای ۱۵ صفحه شده است ولی بخش عمده‌ای از اطلاعات مانده است, فقط مهم این است که خواننده خیلی با دقت و با حواس جمع بخواند و عادت کند به اینکه این صحنه‌ها را بهم ربط بدهد و دقیقاً وقتی که یک دیالوگ شگفت‌انگیز است بفهمد که اینجا یک چیزی را خوب نمی‌فهمد, فکر کند به آن و کم‌کم بتواند رمان را در ذهن خود بازسازی کند.

حضار: سوراخ‌هایی که شما در داستان پر می‌کنید, شما فکر کنید اینگونه است. نویسنده داستان روی این حساب کرده که شما با دید ایمانی داستان را می‌خوانید یا خیر.

استاد: داستان رمان را خلاصه کردم و یک نفر داستان من را می‌خواند؟ اینجا ایمان یعنی چه؟

حضار: به این ایمان دارم که یوسف پیامبر خدا بود و دروغ نمی‌گوید «أَنْا خَيْرُ الْمُنْزِلِينَ» دروغ نگفته است.

استاد: منظور شما در مورد خود داستان یوسف است؟

حضار: بله. من فکر می‌کنم شما از نتیجه‌هایی که می‌گیرید و جاخالی‌ها را پر می‌کنید از این استفاده می‌کنید.

استاد: بله. هر نویسنده‌ای همین است. الان هم یک نویسنده به شما یک شخصیتی را به عنوان شخصیت راستگو معرفی می‌کند شما باید آن داستان را اینگونه بخوانید.

حضار: شما شک نمی‌کنید که ممکن است دروغ گفته باشد؟

استاد: نه، اگر نویسنده بگوید. مثلا اگر مانند داستان‌های کلاسیک بگوید یک مرد درستکاری بود, من نمی‌گویم نویسنده دروغ گفته است. ممکن است شک کنم شخصیت داستان را که نمی‌شناسم دروغ می‌گوید یا راست می‌گوید, ولی به حرف نویسنده شک نمی‌کنم. یک مقدار عجیب است اگر من بگویم بالزاک به ما دروغ گفته که این آدم خوبی است. داستان را بر اساس اطلاعاتی که نویسنده به من می‌دهد.

حضار: فکر کنید کسی که داستان را می‌خواند شما نباشد و یک آدم ایتئیستی (خداناباور) باشد و نمی‌داند این داستان از قرآن آمده است, متن آن را می‌خواند آیا همچنان نتیجه شما را می‌گیرد؟

استاد: خیر. ممکن است نگیرد. چون داستان یوسف دقیقاً اینگونه است که در آن یک پیشفرض‌هایی است که در خود داستان نیامده است. اینکه پیامبران چطور هستند، چه هستند و که هستند و این خاندان چه هستند. اینها جاهای دیگر قرآن است. اگر بداند که این داستان قرآن است باید به همین نتایجی برسد که من می‌رسم. چون باید به نویسنده اعتماد کرد. هر داستانی را می‌خوانم یک کار اساسی که باید انجام دهم این است که قصد مولف را کشف کنم، مولف چه چیزی می‌خواست به من بگوید. بنابراین جاهایی که اطلاعات به من می‌دهد را براساس همان تحلیل می‌کنم، ممکن است بعدا تحلیل‌های ثانوی کنم. من یک مولف و یک اثر دارم, می‌گویم این مولف با این اثر می‌خواست این را بگوید, می‌توانم کنار بایستیم و خود مولف را تحلیل کنم, بگویم درست است که می‌خواست این را بگوید ولی به دلیل دخالت ناخودآگاه خود چیز دیگری گفته است, این اثر کار دیگری می‌کند. کاری که من با قرآن می‌کنم و شما اسم آن را ایمانی می‌گذارید یک جوری مانند ایمان‌داشتن به حرف نویسنده است و درست فهمیدن است. اگر یک ایتئیست (خداناباور) اینگونه نمی‌فهمد مشکل خودش است. مثل اینکه من از مارکسیسم خوشم نیاید, بعد یک داستان رمان از نوع رئالیسم سوسیالیستی بخوانم ولی چون از مارکسیسم خوشم نمی‌آید یک جور دیگری بخوانم و به نتیجه پرت و پلایی برسم. من باید در همان زمینه (context) رئالسیم سوسیالیستی این را بخوانم. یعنی باید متوجه این باشم که نویسنده چنین داستانی اهمیت زیادی به جامعه می‌دهد، اهمیت زیادی به این می‌دهد که شخصیت‌ها تحت تأثیر جامعه هستند. کلاً نسبت به طبقه کارگر دیفالت(پیشفرض) مثبت دارد, نسبت به آدم ثروتمند و نسبت به ادیان دیفالت(پیشفرض) منفی دارد. یک دفعه اینگونه نشود که چون من از کشیش خوشم می‌آید, داستان را یک جوری بخوانم که کشیش منفی, در داستان, آدم خوبی است.

این دقیقاً نکته‌ای است که من بارها در مورد مسئله نقد هنری گفتم، هنر یک مخاطب این است وقتی یک اثر هنری می‌خواند از خودش (دیفالت‌ها و پیش فرض‌های ذهنی خودش) جدا شود و از طرف هنرمند سعی کند درک کند که این اثر هنری چیست. بنابراین قرآن هم که می‌خواند باید همین کار را کند، باید بفهمد که در زمینه(context) یک متن مقدس این داستان چگونه باید خوانده شود. می‌تواند ایمان داشته باشد یا نداشته باشد ولی اینکه توانایی این را نداشته باشد که کشف کند در این متن مقدس داستان یعنی چه یک جور ناتوانی در ارتباط با اثر ادبی است.

حضار: این پیش‌فرض را قبول دارید که باید این را در کانتکس قرآن خواند؟

استاد: صدردرصد، الان بحث من یک چیز دیگر است و مثلا می‌خواهم جنایات و مکافات را این شکلی (فهم) کنم، زمینه (context) مقدسی وجود ندارد. حتی بهتر است فرض کنم شخصیتی که مجدداً داستان را می‌خواند داستان اصلی را نخوانده است وگرنه ممکن است جاهای خالی را با حافظه خود پر کند.

حضار: سوال دوم اینکه اگر در این کانتکس می‌خوانید پس حق دارید یک سوال‌هایی بپرسید که اگر به نظر شما متناقض با جاهای دیگر متن (بود) می‌توانید سوال را اینگونه بپرسید مثلاً اگر پیامبران آدم‌های خیلی خوبی هستند می‌توانید بپرسید چرا حضرت یعقوب این کار را کرده است.

استاد: بله

حضار: این جزئی از فهمیدن داستان است.

استاد: بله. اطلاعاتی که شما در قرآن می‌بینید را می‌توانم در داستان بدهم، اول به عنوان نویسنده یک سری اطلاعات بدهم. فضای خاصی را که می‌خواهم به وجود بیاورم, ولی قرآن خیلی این کارها را نمی‌کند. به نظر من حسن این شیوه قرآن اینست که هیچ توضیحی نمی‌دهد، احساس من اینست که این ژانری است که به وجود می‌آید, نه لزوماً به صورتی که من می‌گویم, بلکه به عنوان خلاصه‌کردن رمان‌های موجود، به عنوان یک چیز مستقل است. مانند اینکه یک آدم انبوهی از صحنه‌ها را می‌نویسد بعد کم‌کم سعی می‌کند هی خلاصه کند، این کار را الان می‌کنند. نمونه خیلی خوب آن در سینما آقای فرهادی است، در فیلم‌های آقای فرهادی کلی اطلاعات حذف شده است. یک علت اینکه شما با داستان درگیر می‌شوید اینست که یک چیزهایی را به شما نمی‌گوید و شما باید از نشانه‌هایی که می‌بینید یک چیزهایی را کشف کنید, منتها در حد یک فیلم دو ساعته چقدر می‌توان تمرکز کرد, خیلی نمی‌شود از تماشاچی انتظار داشت که خیلی پیچیده فکر کند. ولی در یک ژانر داستان‌های ۱۰-۱۵ صفحه‌ای طرف می‌تواند چند بار بخواند رفت و برگشت انجام دهد.

موضوع اینست ما الان یک تیپ خواننده (داستان) داریم که به نظر من از این پیچیدگی‌ها استقبال می‌کنند. یکی از ویژگی‌های قرآن این است وقتی شما داستان یوسف را می‌خوانید, صحنه است مانند صحنه تئاتر یا سینما که در آن یک تصویری است و یک دیالوگی دارد.

[۰۰:۳۰]

همه اتفاق‌ها در این دیالوگ‌ها و در یک روایت مختصری است که این صحنه چگونه است, آمدند و رفتند و کجا بودند. بیشتر یک صحنه کوتاه توصیف می‌شود و بعد یک سری دیالوگ می‌آید. فشردگی این لذت‌بخش است، کشف قسمت‌های حذف شده برای خواننده‌ها لذت‌بخش است. می‌بینید که از داستان‌های آقای فرهادی در دنیا استقبال می‌شود چرا؟ چون یک حالت معماگونه دارد، درمورد سینمای آقای فرهادی می‌گویند که موضوع ملودرام خانوادگی است ولی ژانر کارگاهی دارد. همیشه شما باید یک چیزی را بفهمید. فیلمای کارآگاهی چگونه هستند؟ شما صحنه قتل را نمی‌بینید, یک صحنه‌ای حذف می‌شود ویک جنازه‌ای می‌بینید بعد تا آخر باید بفهمید که چه کسی این کار را کرده است. آقای فرهادی یک چیزی را حذف می‌کند, بعد یک اتفاق‌هایی می‌افتد, هی ذهن شما کار می‌کند که این راست می‌گوید یا او راست می‌گوید. صحنه تصادف در فیلم جدایی نادر از سیمین که منجر به سقط فرزند شخصیت خانم می‌شود در فیلم حذف شده است. بعد پیامدهای آن را می‌بینید و نمی‌دانید چه کسی راست می‌گوید و هی ذهن شما کار می‌کند مثل اینکه دنبال مجرم می‌گردید. این راست می‌گوید, اون راست می‌گوید این چرا اینگونه می‌کند تا اینکه آخر معما یک جوری حل می‌شود.

۳- پیچیده‌شدن ذهن انسان معاصر و امکان پیچیده‌شدن روایت داستان‌ها به تبع آن

مردم از این پیچیدگی و اینکه ذهن آنها مشغول باشد خوششان می‌آید. نکته‌ای جلسه قبل گفتم که مغز ما در قرن ۲۰-۲۱ از لحاظ شیوه و سرعت کار در تحلیل اطلاعات با دو قرن قبل فرق کرده است. حتی الان با ۴۰ سال قبل فرق کرده است. شما دقت کنید (این واقعاً خیلی نظر من را جلب می‌کند) یک اخبار خارجی نگاه می‌کنید, اخبار با سرعت می‌گوید و یک تصویرهایی هم پخش می‌شود, آن زیر هم یک زیرنویس به سرعت می‌آید و می‌رود. همه اینها را نه فقط بدمان نمی‌آید بلکه از اینکه در وقت صرفه‌جویی می‌کنم که هم می‌خوانم و هم تصویر می‌بینیم و گوشم به این است که او خبر می‌خواند, وسط آن هم ممکن است یک تبلیغی یک گوشه‌ای بیاید و یک چیزی را تبلیغ کند. الان جایی دیدم که دو نوار زیرنویس می‌آید، شما همزمان اگر خواستید این یا آن را بخوانید. ذهن آدم‌ها پیچیده شده است و جا دارد در ادبیات مدام این پیچیدگی‌ها وارد شود. به نظر من مردم از اینکه چنین چیزی بخوانند لذت می‌برند، اگر خوب نوشته شود.

چرا برخی می‌گویند رمان مرده است؟ چون نسل جدید آدم‌هایی که ادبیات داستانی می‌خوانند حوصله خواندن کتاب جنگ وصلح را ندارند. ۸ جلد جان کریستوفر نمی‌خوانند، داستان کوتاه را ترجیح می‌دهند، در مترو هستند یک داستان کوتاه می‌خوانند تمام می‌شود، شب می‌خوابند یک داستان دیگر می‌خوانند. اینکه یک ماه یا دو ماه وقت بگذارند و رمان‌ها را بخوانند مدام باید بخوانند اگر دو روز نخوانند ممکن است یادشان برود باید هر شب بخوانند.

من آدم‌هایی از نسل قدیم می‌شناسم که رمان‌های ۸ جلدی را یک نفس خواندند, واقعاً تابستان می‌شد می‌نشستند می‌گفتند فلان کتاب را بخوانم و می‌خواندند مثل اینکه درس بخوانند. صبح تا ظهر می‌خواندند دوباره بعدازظهر می‌خواندند و خیلی هم لذت می‌بردند. دوران این کارها گذشته است و ادبیات به سمت داستان کوتاه (short story) و داستانک (flash story) رفته است، مثلاً در چهار جمله یک داستان به شما منتقل شود یک مقدار هم باید مخ شما کار کند که بگیرید طرف چه می‌گوید.

۴- اهمیت معرفی ژانر جدید قرآنی قبل از اینکه در دنیا مطرح شود

یک نکته‌ای‌ که از روز اول در چکیده (abstract) کوتاهی که نوشتم به آن اشاره کردم این است که سعی کنیم یک چیزی را که هنوز معروف نشده، معرفی کنم, به جای اینکه من ۲۰ سال دیگر اینجا سخنرانی کنم. ژانری که به وجود آمده الان یک اسمی دارد داستان یوسف اینگونه بود. یک بار بگوییم اینگونه است و هنوز ژانر آن به وجود نیامده، تکنیک استفاده از شکستن ساختار گرامری هنوز استفاده نشده است. این را یاد بگیریم و استفاده کنیم و یک اعتباری (credit) برای قرآن به وجود بیاوریم، من پیشنهاد می‌کنم که این کار شدنی است و می‌شود. فکر می‌کنم استقبال می‌شود. نمی‌دانم راست یا دروغ می‌گویم ولی اگر یک نفر علاقه‌مند باشد من حاضر هستم یک مقدار کمک کنم برای اینکه علاقه ایجاد کنم یک نفر یک کاری کند یک چیزی گفتم.

حضار: در داستان کوتاه و بلند در ادبیات داستانی که برای تئاتر نوشته می‌شود صحنه‌هایی داریم که پر از جزییات (detail) است

استاد: چرا تئاتر را می‌گویید سینما نزدیک‌تر است.

حضار: نه سینما باززمانش (متفاوت است)

استاد: این کاری که من می‌گویم شباهتی به فیلم‌های اقتباسی از رمان‌های بزرگ دارد، چون صحنه‌های خیلی زیادی را حذف می‌کنند ولی تفاوت آن اینست اغلب وقتی خیلی از صحنه‌ها حذف می‌شود و صحنه‌های محدودی می‌ماند از حس و حال رمان می‌افتد, چون خیلی از اطلاعات از بین می‌رود. چون نمی‌توانند روی این حساب کنند که ببیننده سینما خیلی بتواند تحلیل کند، من داستان یوسف را می‌خوانم می‌گوید برادرها آمدند یوسف را نشناختند یوسف آنها را شناخت «فَلَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهَازِهِمْ قال…» (یوسف:۵۹) برادر کوچکتر را بیاورید. من اینجا می‌توانم نیم ساعت مکث کنم که یعنی چه که گفت برادر کوچکتر را بیاورید, خودش را که معرفی نکرده است. پس معلوم می‌شود در مورد خانواده از آنها اطلاعات گرفته است, ضمن اینکه ناشناس بودن خود را حفظ می‌کند. این حرف را می‌زند پس اینجا یک ماجراهایی است.  جا دارد فکر کنم ماجرا چیست. در سینما این دیالوگ را بگویند و من نمی‌فهمم و به صحنه بعد رفته، فیلم را که نگه نمی‌دارند یا محو (fade) بشود و بگویند بیننده‌های عزیز یک مقدار فکر کنید اگر این دیالوگ را نفهمیدید.

این کاری که من می‌گویم دقیقا آن نیست, ولی به نظر من شبیه‌ترین چیز خلاصه کردن به صورت فیلمنامه است. چون تصویری و دیالوگ‌محور می‌کنند. یکی از کارهایی که می‌کنند و معمولاً خیلی خوب درنمی‌آید اینست که صدای راوی رمان را حفظ می‌کنند که خیلی در سینما نمی‌چسبد جاهایی که نمی‌خواهند و نمی‌توانند و وقت ندارند راوی بگوید من رفتم آنجا اینگونه شد و صحنه بعد روای ندارد. شبیه‌ترین چیز شاید این باشد. اما تئاتر معمولاً سه صحنه است و محدودیت صحنه‌پردازی دارد. شما در تئاتر نمی‌توانید. حداقل در تئاتر کلاسیک, الان دستشان بازتر است. چون می‌توانند از بک‌پروجکشن(back projection) استفاده کنند. کلاً مبنای تئاتر این نیست که تعداد صحنه‌ها زیاد باشد معمولاً محدود است و دیالوگ در آن اصل ماجراست, ولی باز شباهت‌هایی دارد. دیالوگ_محور بودن و راوی نداشتن اینها یک شباهت‌هایی دارد با کاری که در قرآن می‌شود. این کار جدیدی است یعنی فشرده‌کردن با حداقل اطلاعات ازدست رفته و حساب کردن روی این که خواننده‌ها کم کم قدرت تحلیل پیدا کردند و یک جوری می‌توانند از کوچکترین جزئیات چیزهایی را بفهمند.

راحت بودن آن اینگونه است که شروع چنین کاری می‌تواند با رمان موجود باشد، یعنی یک نفر رمانی را که دوست دارد شروع کند. قسمت‌های خاصی را حذف کند (نه اینکه زائدند هیچ جایی زائد نیست.) حسن این کار چیست؟ هیجان حفظ می‌شود. تمام صحنه‌های داستان یوسف مخصوصاً از یک جایی به بعد هیجان‌انگیز هستند. شما هنوز در التهاب این صحنه هستید که برادرها را گرفته است و آن صحنه می‌آید که اینها نشستند و برادر بزرگتر می‌گوید من برنمی‌گردم. صحنه بعد اینست که رفتند و با پدر خود صحبت می‌کنند. شما می‌فهمید که پدر کور شده است. شما هیجان‌انگیزترین و نقطه‌های اوج (peak) داستان در یک عمر را فشرده در این صحنه‌ها می‌گنجانید.

من در آن جلسه وقتی در مورد داستان یوسف صحبت می‌کردم یک چیزی گفتم. الان از من بپرسید که تأثیرگذارترین صحنه این داستان کدام است من نمی‌توانم راحت به شما بگویم. این دفعه خواندم می‌گویم آن صحنه، آخرین باری که خواندم فکر می‌کنم صحنه برادرها که می‌گویند ما را جای او بگیر از همه بیشتر هیجان‌انگیز بود که اینها به چنین وضعی رسیدند که چنین حرفی می‌زنند. بار دیگر می‌خوانم صحنه‌ای که پیراهن یوسف را می‌آورند به نظر من خیلی هیجان‌انگیز است، همه اینگونه است. داستان صحنه‌های مختلفی دارد که هیچکدام را حس نمی‌کنید حالت زائدی دارد و می‌شود آن را حذف کرد و خیلی روایت فشرده شده است.

به نظر من این برای خواننده‌های مدرن خیلی جذاب است، من پیشنهاد یک نوع ادبی جدید با مبنای متفاوت دادم، بقیه داستان‌های قرآن هم شباهت‌هایی دارند ولی الگوی اصلی که در ذهن من است همین داستان یوسف است که از لحاظ محتوا مانند رمان است که یک زندگی را روایت می‌کند همراه با یک سری داستان فرعی و شخصیت‌های نسبتاً زیاد و اینکه روایت خطی و بدون قطع انجام می‌شود که از این نظر خیلی کلاسیک است ولی در عین حال خیلی فشرده است.

الان اگر از من بخواهند که داستان یوسف را بنویسم می‌گویم از اینجا معلوم می‌شود برادر اینگونه شد، (فکر کنید نمی‌خواهم حرف بزنم می‌خواهم یک داستان بنویسم.) فکر می‌کنم خیلی بخواهم صرفه‌جویی کنم طول داستان من حداقل ۴-۵ برابر چیزی می‌شود که الان هست. چون چیزهایی که به شما توضیح می‌دهم باید به صورت صحنه بنویسم. مثلاً از وقتی که یوسف به چاه می‌افتد تا زمانی که برادرها می‌آیند و دوباره پیش پدر برمی‌گردند هیچ تصویری از کنعان نیست. لازم است برای اینکه وضع برادر کوچکتر و خیلی چیزهای دیگر در محیط آنجا و نحوه برخورد پدر با اینها را ببینید یک صحنه‌هایی اضافه کنم. روند عکس آن اینست که من این بذر را بگیرم و آن گیاهی که در آخر در ذهن من با جزئیات شکل می‌گیرد را برای شما بنویسم. روند عکس آن قابل انجام است یعنی شما یک رمانی که دوست دارید بگیرید سعی کنید فشرده کنید ولی دیالوگ‌ها را نباید دقیقاً حفظ کنید چون دیالوگ‌ها باید یک مقدار پیچیده‌تر شوند تا اینکه بعضی از اطلاعات در آن بیاید. من فکر می‌کنم مردم خوششان بیاید این یک پیشنهادی بود که می‌توان از چنین فرمی استفاده کرد برای اینکه یک ژانر ادبی جدید به وجود آورد.

۵- انواع داستان ادبی در قرآن_ حقظ سبک داستانها در هر سوره

یک چیزی جلسه قبل گفتم می‌خواهم یک مقدار بحث جلسه قبل را ادامه دهم که در خود قرآن چند نوع داستان ادبی داریم، از نظر خلاصه‌بودن اوج آن سوره “ص” است و اوج مفصل‌بودن داستان یوسف است. بینابین هم داریم داستان‌هایی که نه به آن وضوح و تفصیل داستان یوسف هستند، داستان یوسف که حذف در آن خیلی زیاد استفاده شده و به اصطلاح ادبی با اجمال گفته شده, ولی خیلی داستان‌های دیگر از این هم فشرده‌تر هستند. یک اشاره‌ای کنم بین این دو (داستان‌های سوره ص و یوسف)  می‌خواهم یک قسمتی از سوره کهف را بخوانم. داستان‌های سوره کهف یکجور خاصی هستند. یک حال و هوای خاصی دارند و مانند داستان یوسف نیستند و مانند سوره ص فشرده نیستند. ولی در آنها پر از ابهام است. دفعه قبل روی این تأکید کردم که این خیلی مهم است که شما وقتی می‌بینید هر سه داستانی که در سوره کهف آمدند از این نظر شبیه هم هستند. یا مثلا از نظر شیوه روایت, داستان‌هایی که در سوره ص آمدند شبیه هم هستند. داستان‌هایی که در سوره انبیا هستند مانند هم روایت می‌شوند. ایمان داشته باشید یا نداشته باشید پدیدآورنده (author) یا مولف چه بخواهد خدا یا کس دیگری باشد تعمداً با یک شیوه(style) خاصی این کار را کرده است. اگر یک داستانی که در سوره ص بود شبیه داستانی در سوره بقره باشد یک نفر می‌گوید گاهی حوصله نداشت اینگونه شده است.

[۰۰:۴۵]

ولی داستان‌هایی که در قالب یک سوره هستند و همه مانند هم روایت می‌شوند در آنها تعمد است. دفعه قبل اشاره کردم داستان‌های سوره ص اوج حذف هستند تقریباً به جایی رسیده که همه داستان حذف شده است یک جمله باقی مانده است. داستان سلیمان دو داستان است یکی فقط یک جمله است، یک جسدی را بر کرسی او انداختیم. من توضیحی ندادم ولی فقط در حد اینکه سوال ایجاد کنم بیشتر می‌گویم، بالاخره یک آدمی که قرآن می‌خواند و داستان‌های سوره ص را می‌بینید باید یک توضیحی داشته باشد که چرا اینگونه روایت شده است؟ چرا داستان یوسف اینگونه روایت می‌شود ولی داستان ص این شکلی است؟ چرا داستان کهف اینگونه است؟ من یکی را برای شما می‌خوانم می‌بینید که یکجوری است، دو داستان دیگر هم همینگونه است و شما کلی چیز نمی‌فهمید. فضا خیلی روشن نیست و معلوم نیست چه اتفاقی می‌افتد.

۱-۵ نمونه: یک نکته از سوره ص

درمورد داستان‌های سوره ص بدم نمی‌آید یک کلید به شما بدهم برای اینکه چه فکر می‌کنم. سوره ص انبیائی را مدح می‌کند که اواب بودند، وقتی کار اشتباهی می‌کردند بلافاصله توبه می‌کردند. در ستایش اوابین است. تقریباً می‌توان گفت داود, سلیمان و ایوب هر سه آدم‌هایی هستند اگر اشتباهاتی کردند بلافاصله می‌بینید که توبه می‌کنند. این را کنار یک اصل قرآنی همیشگی بگذارید که اگر کسی از گناهی توبه کرده باشد اشاره‌ای به آن نباید شود و در قرآن نمی‌شود. برخلاف تورات که فرض کنید بعضی کارهایی که مثلاً به حضرت یعقوب در تورات نسبت داده شده درست باشد ولی حضرت یعقوب به عنوان پیامبر اگر اشتباهی در جوانی کرده توبه کرده و در قرآن اثری از آن اشتباه نمی‌بینید. گناهی که از آن توبه کردید دیگر وجود ندارد و نباید به آن اشاره کنید و ذکر شود.

می‌خواهیم در مورد اوابین صحبت کنیم، کسانی که اشتباهاتی کردند و از آن توبه کردند، اینجا یک تناقضی پیش می‌آید می‌خواهیم در مورد چیزی حرف بزنیم که نمی‌خواهیم به آن اشاره کنیم. به نظر من داستان‌های سوره ص اینگونه بوجود آمدند. قرار نیست که ببینید خطا دقیقاً چه بود؟ فقط قرار است بفهمید که یک چیزی بوده. احساس من اینست. ماجرا اینست شما می‌خواهید در مورد یک چیزی که نمی‌خواهید در مورد آن صحبت کنید فقط در حد اشاره باشد. یک جسدی بر کرسی سلیمان انداختند و سلیمان توبه کرد. پشت آن ماجرایی است، سلیمان یک کاری کرده بود که برای او این اتفاقی که افتاد نشانه نارضایتی خدا بود، یادآور این بود که اشتباه کرده و توبه کرده است. اینکه دو نفر به داود گفتند من ۱ میش دارم و او ۹۹ میش دارد می‌خواهد یک میش من را هم بگیرد، در تورات می‌گویند ماجرا اینست داود ۹۹ زن داشت و یک زن دیگری می‌خواست بگیرد که متعلق به کسی بود. من نمی‌دانم راست یا دروغ است. تورات این داستان را می‌گوید. ولی قرآن این داستان را نمی‌گوید. هیچ تصویری از اینکه داوود کار بدی کرده در قرآن نیست. فقط در حد اشاره قراراست یک چیزی گفته شود که یک چیزی بود که داوود باید از آن توبه می‌کرد.

فکر می‌کنم اوج این ماجرا سوره ص است. مثل اینکه یک مسئله اخلاقی وجود دارد که شما نباید این چیزها را بگویید. در عین حال می‌خواهید در مورد اوابین صحبت کنید، اوابین کسانی هستند وقتی اشتباه می‌کنند توبه می‌کنند. بنابراین اینجا یک مشکلی پیش می‌آید که اینگونه حل می‌شود. با ابهام خیلی زیاد شما می‌فهمید. درواقع من اطلاعاتی به شما نمی‌دهم. اگر بگویم سلیمان مانند همه آدم‌ها در معرض این بود که مشغول شدن به دنیا باعث غافل شدن از خدا شد. در بعضی از روایات است که نماز او عقب افتاد و قضا شد، ولی در قرآن چنین چیزی نمی‌گوید ولی شما می‌فهمید که یک غفلتی در اثر توجه به دنیا برای سلیمان پیش آمده است. ولی اطلاعاتی در این نیست. من می‌توانم بگویم هر کسی هرانسانی در اثر توجه به دنیا, از خدا غافل می‌شود و همه در عمر خود لحظه‌های غفلتی داشتند. یک چیزی روایت می‌کنم و سلیمان را ستایش می‌کنم بدون اینکه بگویم خطا دقیقاً چه بود، شاید علت آن اینست.
چرا این را توضیح دادم؟ چون دوست دارم بگویم از داخل بحث‌های ادبی که من می‌کنم که ظاهراً در مورد فرم است سوال جدید پیش می‌آید. اگر شما به فرم خاص داستان‌ها در قرآن دقت نکنید برای شما سوالی هم پیش نمی‌آید که چرا داستان‌های سوره ص اینگونه هستند. بنابراین به آن جوابی نمی‌دهید و یک چیزی را نمی‌فهمید. چند بار مثال زدم که از بحث‌های ادبی درک محتوا پیدا می‌کنید. اگر متوجه ریتم یا این نکاتی که من می‌گویم نباشید و صدها نکته دیگری که وجود دارد در درک یک سری محتواها ممکن است مشکل پیدا کنید. من گفتم این مثال بد نیست بگویم که از بحث در مورد فرم داستان‌ها یک چیزهایی در می‌آید.

۲-۵ بررسی اجمالی داستانهای سوره کهف_شروع غیر منتظره

درباره داستان‌های سوره کهف و داستان‌ موسی و خضر، که یکی از بحث‌انگیزترین داستان‌های قرآن است و من میل دارم از نظر نوع روایت فقط یک اشاره‌ای به آن بکنم بدون اینکه خیلی وارد محتوای داستان شوم. داستان اینگونه شروع می‌شود «و اذ قال موسی» (کهف:۶۰) آنگاه که موسی به جوان همراه خود گفت من از این سفر دست برنمی‌دارم تا به مجمع‌البحرین برسم یا اینکه سال‌ها بگذرد. داستان اینگونه شروع می‌شود که موسی به یک نفری که ما نمی‌دانیم کیست گفت من دست از این سفر برنمی‌دارم حتی اگر سال‌ها طول بکشد تا اینکه به مجمع‌البحرین که ما نمی‌دانیم کجاست برسم. این جمله اول داستان است، چقدر طبیعی است؟! البته الان از این داستان‌ها می‌نویسند. یک جمله اول می‌آید که شما اصلاً چیزی نمی‌فهمید. الان مد شده است. از کجا مد شده است؟

گفته میشود از تلویزیون و از زمانی که تعداد کانال‌ها زیاد شد این خیلی اهمیت پیدا کرد که صحنه اول فیلم‌ و سریال‌ها خیلی گیرا باشد, که طرف کانال عوض نکند. شما اگر فیلم‌های سینمایی ۵۰-۶۰ سال قبل را نگاه کنید اینقدر به صحنه اول اهمیت نمی‌دهند, کلی ممکن است طول بکشد تا یک ماجرایی اتفاق بیفتد. برای فیلم‌های تلویزیونی خیلی لازم است. چون تماشاگر بی‌حوصله است نگاه می‌کند می‌بینید چقدر دقیقه گذشته و هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده کانال را عوض می‌کند.

یک خاطره بگویم، فیلم ایثار تارکوفسکی در تهران اکران شده بود و من رفتم با هیجان زیاد در سینما عصر جدید ببینم. تارکوفسکی را می‌شناختم تقریباً همه فیلم‌های او را دیده بودم و می‌دانستم ریتم فیلم‌های او کند است. هرچه سن او زیادتر شد کندتر هم شد و ایثار فیلم آخر اوست. در صف که ایستاده بودم دیدم یک سرباز ۱۸-۱۹ ساله آمد و بلیط خرید، اتفاقا در سینما هم کنار من نشست. هنوز فیلم شروع نشده بود از من پرسید این فیلم خوب است؟ گفتم فکر می‌کنم خوب است، گفت: وسترن است؟ گفتم: نه! وسترن نیست. بعد فیلم شروع شد. فکر کنم ۱۵ دقیقه یک پیرمردی با یک بچه ۴ ساله حرف می‌زند و حرف‌های فلسفی هم می‌زند که مطمئناً بچه ۴ ساله نمی‌فهمد. دو دقیقه بعد بلند شد و رفت، دید این پولی که داده به جهنم! صرف نمی‌کند. مرخصی گرفتم آمدم بیرون, یک اشتباهی کردم. من ندیدم یک نفر اینقدر زود به نتیجه برسد. وسترن که نیست. یارو چرت و پرت هم می‌گوید. فوری تصمیم گرفت و رفت. اگر تلویزیون بود, نمی‌رفت کانال را عوض می‌کرد. بالاخره مهم است شروع چگونه باشد، شروع‌های مبهم و کنجکاوی‌برانگیز که ذهن خواننده و ببیننده را درگیر کند یا هیجا‌ن‌انگیز باشد و فیلم با یک انفجار شروع شود. شما باید ببینید این انفجار چه بود. یا صحنه خودش جذاب است یا اینکه سوال ایجاد می‌کند و زودتر باید ببیننده و خواننده را درگیر کرد.

در کهف دقیقاً چنین جمله‌ای است موسی به یک نفری که نمی‌دانیم کیست گفت که خیلی برای من مهم است که به مجمع‌البحرین برسم. هیچ توضیحی هم داده نمی‌شود که مجمع‌البحرین چیست و قبلاً در قرآن اشاره‌ای ندیدیم که بفهمیم ماجرا چیست. «فَلَمَّا بَلَغَا مَجْمَعَ بَيْنِهِمَا» (کهف:۶۱) رسیدند به جایی که آن دو چیز بهم می‌رسیدند و معلوم نیست آن دو چیز چیست ولی کلمه مجمع دوباره به کار رفته است، ماهی خود را فراموش کردند که غذای آنها بود، این ماهی در دریا افتاد و رفت. تا اینجا از این داستان چه فهمیدید؟ مانند سوره ص است و یک شباهت‌هایی دارد. یعنی در داستان ابهام روی ابهام اضافه می‌شود. وقتی رفتند به جوان همراه خود گفت غذای ما را بیاور که خسته شدیم، جوان می‌گوید آن موقعی که روی آن صخره رفتیم یادت است؟ من ماهی را آنجا جاگذاشتم. فقط شیطان من را از یاد آن غافل کرد و ماهی آنجا جا ماند. «فَاتَّخَذَ سَبِيلَهُ فِي الْبَحْرِ سَرَبًا» (کهف:۶۱) و ماهی در آب افتاد و رفت. موسی می‌گوید این همان جایی بود که ما دنبال آن بودیم. برگردیم. مجمع‌البحرین همان جایی است که ماهی به آب افتاد و رفت. این را می‌فهمد مانند یک نشانه بود و دوباره به آنجا برمی‌گردند و خضر را پیدا می‌کنند، اسم او در قرآن نیامده است. می‌گوید بنده‌ای از بندگان ما را آنجا دیدند که «آتَيْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْمًا» (کهف:۶۵) به او رحمت داده بودیم و از جانب خود به او علم داده بودیم. بعد موسی می‌گوید می‌توانم از تو تبعیت کنم تا رشد پیدا کنم، کم‌کم  می‌فهمید که مجمع‌البحرین جایی بود که به موسی گفتند برو آنجا و یک آدمی آنجاست او را پیدا کن. به نظر اینگونه می‌آید که اصرار بود بر اینکه به مجمع‌البحرین برسیم، مجمع‌البحرین جایی است که به آنجا بروند این آدم را می‌بینند، این آدم هم معلوم نیست کیست و یک آدم خاصی است. یک سری داستان‌های عجیب که شنیدید پیش می‌آید و خضر قبول می‌کند موسی همراه او بیاید ولی می‌گوید اعتراضی نباید بکنی. بعد داخل کشتی می‌نشینند و خضر کشتی را سوراخ می‌کند، موسی اعتراض می‌کند و خضر به او تذکر می‌دهد که قرار بود اعتراض نکنید. بعد خضر پسربچه‌ای را می‌کشد و موسی می‌گوید چرا او را کشتی نفس او محترم بود، باز به او تذکر می‌دهد قرار بود اعتراض نکنی، اگر یک بار دیگر اعتراض کنی اجازه نمی‌دهم همراه من بیایی. دفعه سوم به شهری می‌روند و از آنها غذا می‌خواهند به آنها غذا نمی‌دهند بعد خضر تصمیم می‌گیرد دیواری در شهر که در حال ریختن است را ترمیم کند.

[۰۱:۰۰]

دوباره موسی اعتراض می‌کند می‌گوید حداقل می‌توانستی برای تعمیر دیوار یک پول و اجرتی بگیری، می‌گوید این آخرین اعتراض بود «هذا فِراقُ بَيْنِي وَ بَيْنِكَ» (کهف:۷۸) می‌گوید برای تو توضیح می‌دهم که ماجرا چه بود. توضیح می‌دهد که ماجرای کشتی‌ها چه بود و چرا آنها را سوراخ کرد، توضیح می‌دهد که چرا آن پسر را کشت و چرا این دیوار را ترمیم کرد و داستان تمام می‌شود.

حالتی که داستان دارد, ابهام ایجاد می‌کند: از اولین جمله چیزهایی می‌شنوید که نمی‌فهمید یعنی چه و داستان را نمی‌فهمید. اینها که هستند؟ کجا می‌روند؟ مجمع‌البحرین یعنی چه؟ همانطور که جلو می‌روید یک ابهام‌های جدیدی ایجاد می‌شود و یک چیزهایی روشن می‌شود. بعد با یک آدم مرموزی سروکار دارید که کارهای عجیب و غریب می‌کند و آخر همه را توضیح می‌دهد. تقریباً وقتی داستان تمام می‌شود همه را فهمیدید. حالا می‌توانید بگویید این یک آدم استثنائی است. پیغمبر نیست ولی در زمین راه می‌رود و یک کارهایی را برای خدا انجام می‌دهد به دلیل علم فوق‌العاده‌ای که دارد. مثل اینکه یک چیزهای پنهانی را می‌فهمد. کارهای درستی انجام می‌دهد ولی کارها همه عجیب و غریب هستند. آن چیزی که باعث شده درباره این داستان بحث شود کارهایی که خضر انجام می‌دهد خارج از محدوده شرع است. با قواعد شرع سازگار نیست و در عین حال ستایش می‌شود و اینجا مشکلی وجود دارد. موسی در قرآن نماینده شرع است و دین یهود دین تشریع است و تعارض بین شرع و یک چیزی خارج از شرع کنجکاوی‌برانگیز است که در مورد آن خیلی بحث کرده‌اند.

من به فرم داستان کار دارم که چگونه شما از حالت‌های رمزآلودی عبور می‌کنید تا اطلاعات در پایان داستان کامل می‌شود. اگر از شما می‌پرسیدم که آیا در داستانهای قرآن “داستان اول شخص” وجود دارد یا خیر؛ قطعاً می‌گفتید خیر. چون همه داستان‌های قرآن “سوم شخص” روایت می‌شوند. خداوند روایت می‌کند. ولی این داستان نمونه داستانی است که شما می‌توانید با “سوم شخص” یک چیزی شبیه “اول شخص” بسازید. اگر اطلاعات را در محدوده افق دید شخصیت محدود کنید, فضای داستان فضای داستان “اول شخص” می‌شود. رمزآلود بودن این داستان به این دلیل است که شما آن چیزی را می‌فهمید که موسی می‌فهمد. از اول, مولف به شما نمی‌گوید مجمع‌البحرین چیست، موسی هم نمی‌داند کجاست. چرا این روش حسن دارد؟ چرا این فرم روایت برای این داستان خوب است و انتخاب شده؟ چون قرار است شما یک چیز اسرارآمیزی بشنوید. خود موسی وارد دنیای رازآمیزی می‌شود.

میشد از اول خضر را معرفی کنم و بگویم یک آدمی به اسم خضر است، کلاسیک آن اینگونه است یکی از بندگان بزرگ خدا خضر بود که در یک جایی به اسم مجمع البحرین زندگی میکرد، (معمولاً نقطه جغرافیایی هم می‌گویند که در شرق فلان قرار داشت). کارهای فلانی می‌کرد و چیزهایی می‌دانست و کارهای آن را بگویم که خدای نکرده ابهامی نماند. کلاسیک آن اینست که همیشه نگران باشم که نکند ابهامی در ذهن شما به وجود بیاید همه چیز را روشن بگویم. خداوند به موسی وحی کرد، موسی احتمالاً دعایی کرد که در روایات یک چیزهایی گفته شده، اتفاق‌هایی افتاد و خداوند به موسی وحی کرد که برو آنجا و یک فردی را پیدا کن. بعد موسی رفت و اینگونه شد و بعد ماجرا تمام می‌شود. تقریباً هیچ حسی از حالت رازآمیزی که در محتوی داستان است در فرم روایت شما نیامده است. یعنی اساس تمام روایت‌ها انگار بر این بود که همه چیز مانند کلاس درس روشن و به وضوح گفته شود که شما تا جای ممکن همه اطلاعات را به خواننده بدهید. در حالیکه اینجا این شکلی نیست. وارد فضای اسرارآمیز می‌شوید و با موسی وارد می‌شوید و مانند اول شخص است. حسن داستان اول شخص دقیقاً اینست شما را با شخصیت اول یگانه می‌کند و همزادپنداری می‌کنید. اطلاعات را در حد آن دارید و همه چیز را نمی‌دانید و هیجان‌هایی هست به دلیل فقدان اطلاعاتی که به وجود می‌آید.

من دوست داشتم در مورد این صحبت کنم که ۳-۴ نوع داستانی که در قرآن هست, اصولاً قابل تقلید هستند. مثلا از لحاظ فرم داستان‌های سوره ص, مخصوصاً در مورد یوسف خیلی جا دارد در ادبیات امروز چنین ژانری به‌وجود بیاید, و امیدوارم اولین کسانی که این کارها را می‌کنند مطرح کنند. (اگر هنوز نشده باشد بعداً ممکن است بفهمم که کسانی کارهای مشابه انجام دادند.) تا جایی که من می‌دانم نشده, اگر یک نفر با الهام از داستان یوسف این کار را کند خیلی خوب است.

۶- پرسش و پاسخ

قرار است حسن ختام این باشد که سوال و جوابی شود، تا حد ممکن در محدوده بحث‌هایی که در این ۸ جلسه مطرح شده باشد. اگر خارج هم شوید یک مقدار سعی می‌کنم مختصر جواب دهم.

حضار: در مورد برادرهای یوسف که می‌گویند تاالله، شما فرمودین می‌توان نتیجه گرفت که اینها در معرض یک اتهامی بودند و قسم خوردن یک چیز روانی است که باید مبارزه کنند. این اتهام را چه کسی به آنها زده بود؟

استاد: پدر به آنها زده بود.

حضار: پدر آنها در داستان پیامبر است، پدر علم دارد و نباید به آنها اتهام بزند چرا باید اتهام بزند؟

استاد: اتهام یعنی چه؟ اتهامی که می‌گویم پدر به آنها زده است در اثر رفتار آنها و ناباوری پدر به وجود آمده است. یعنی پدر آنها را می‌بینید که مستقیم نمی‌گوید شما دروغ می‌گویید ولی حرف اینها را قبول نمی‌کند. پدر یک جمله به اینها گفت و بعد چیزی نگفت و گفت اینگونه نشده و باور نمی‌کنم و می‌دانم که یوسف زنده است. بنابراین اینها دروغ می‌گویند یا اشتباه می‌کنند، به نظر می‌آید پدر قضاوت نمی‌کند. می‌داند که اینگونه نشده است. چون پیامبر است و فرد مقدسی است قدرت این را دارد جلوی ذهن خود را بگیرد و سراغ این نرود و نمی‌خواهد جستجو کند. ولی در خانواده و قومی که اینها زندگی می‌کنند چه انعکاسی دارد؟! یعقوب می‌گوید یوسف کشته نشده و اینها می‌گویند کشته شده

حضار: این تناقض ندارد با کاری که حضرت یوسف می‌کند؟ فرض کنید اگر همان‌موقع یوسف برمی‌گشت شما گفتید برای این برادرها بد می‌شد چون دست اینها رو می‌شد. سرمنشأ آن داستان اینست که اینها در آن جامعه بد نشوند, بنابراین انگار احساس می‌کنیم یک کمی شده بودند.

استاد: فکر می‌کنم الان چیزی که گفتم درست نیست. از داستان اینگونه نمی‌فهمیم، از داستان اینگونه می‌فهمیم (چیزی که به ذهن من آمد اینست) که مردم حرف اینها را قبول کردند و پدر قبول نکرده است. چرا مردم قبول کردند؟ چون آخر داستان وقتی پیراهن را می‌آورند و یعقوب می‌گوید من بوی یوسف را می‌شنوم مردم به او می‌گویند «إِنَّكَ لَفِي ضَلَالِكَ الْقَدِيمِ» (یوسف:۶۵) انگار حرف یعقوب را باور نمی‌کنند. مسئله اینست که زندگی برادرها با پدر است نه فقط اینکه اینها یک چیزی گفتند، ۳۰ سال است که پدر مرتب می‌گوید یوسف زنده است. ماجرا, ماجرای کوچکی نیست و اینها هم در مقابل ناباوری پدرشان است که این اتفاق برای آنها افتاده و حس اینکه حرف‌های آنها(توسط پدر) باور شود یا خیر, نه مردم! مردم را قبول دارم متفاوت است. مردم را کنار بگذارید. به نظر می‌رسد قضاوت مردم به نفع برادرها بود.

حضار: من هم می‌خواستم همین را بگویم

استاد: ولی تاالله نتیجه اینست که چقدر مهم است یعقوب باور نکرده است، هرچه اینها گفتند یعقوب می‌گوید من می‌دانم زنده است و چیزی که شما می‌گویید درست نیست. یعقوب وزن خیلی زیادی دارد و از نظر عاطفی به شدت وابسته‌اند، اینها دنبال چه بودند؟ شیطان به آنها یاد داد که یوسف را دور کنید یا بکشید یا او را یک‌جایی بیندازید «يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ أَبِيكُمْ‌» (یوسف:۹) که توجه پدر به شما بیشتر شود. اینها به این نرسیدند, فریب خوردند، آن کار را کردند و توجه یعقوب به یوسف بیشتر هم شد و به اینها توجهی نکرد و همه اینها نتیجه ناباوری است. بنابراین زندگی اینها تحت تأثیر ناباوری یعقوب است.

حضار: این ناباوری در خانواده خودشان مانده است, یعنی انعکاس به بیرون نباید داشته باشد وگرنه پیامبری حضرت یعقوب یک مقدار مشکل خواهد داشت. چون یوسف این کار را می‌کند که اینها در جامعه خراب نشوند و بعداً آدم‌های بهتری شوند.

استاد: به نظر من مسئله خراب شدن در جامعه مهم است ولی فرعی است، بازی و تئاتری که یوسف می‌سازد برای اینست که اینها خودشان متوجه شوند. (بنا به خود متن) کاری که یوسف می‌کند اینست اینها به کاری که کردند آگاه شوند. مسئله اینکه جلوی مردم چه شود فرعی است, نه اینکه نیست.

حضار: ولی هدف حضرت یعقوب هم باید همین باشد شما که ایمانی به داستان نگاه می‌کنید باید هم حضرت یعقوب و هم حضرت یوسف در همین جهت بروند.

استاد: بله

حضار: وقتی حرفی در مورد تقابل و ناباوری می‌زنید

استاد: شما انتظار دارید که یعقوب بگوید من حرف شما را باور کردم؟

حضار: انتظار ندارم، برخوردهایی که بین برادرهاست و اینکه برگشتند.

استاد: یعقوب با ناباوری خود کمک بزرگی به برادرها می‌کند، بالاخره انگار این زخم را زنده نگه می‌دارد و این خیلی مهم است. یک چیزی که قرار است التیام پیدا کند را اجازه نمی‌دهد. اگر یعقوب ابراز باور می‌کرد و انگار ماجرا تمام شده بود و یک جوری رفتار می‌کرد که یوسف مرده و اشکالی ندارد و او را گرگ خورده است, اولا اینکه نمی‌شد چون واقعیت ندارد و یعقوب هم می‌داند واقعیت ندارد و نمی‌تواند ادا در بیاورد.

حضار:قبول دارم ولی به آنها اتهام هم نمی‌زند.

استاد: هیچ اتهامی به آنها نمی‌زند، شما از قرآن همین را می‌فهمید. جمله‌ای که در مورد دوم می‌گوید همان جمله اول است. به نظر من این خیلی نکته مهمی است که جمله همان است. وقتی یک نفر اطلاعاتی می‌آورد که یعقوب می‌داند درست نیست نمی‌گوید دروغ می‌گویی. می‌گوید «سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْرًا» (یوسف:۸۳) نفس شما یک چیزی را در نظر شما جلوه داده است. در مورد اول اینست که یک توطئه‌ای کردید, فکر کردید به جایی می‌رسید. در مورد دوم اینست که نفس شما باعث شده واقعیت این ماجرا را نبینید و معلوم است که او دزدی نکرده است. در هر دو مورد صراحتاً می‌گوید خبری که آوردید درست نیست نه اینکه دروغ می‌گویید.

حضار: یعنی در معرض اتهام نیستید. من هم همین را می‌خواهم بگویم. یعنی اینکه لزوماً شما دروغ نمی‌گویید ولی این خبر درست نیست.

استاد: بله! همین است، تاالله در مقابل ناباوری است. اینکه مثلا من اصرار کنم. فکر کنید که یعقوب می‌گوید شما اشتباه می‌کنید. عکس‌العمل‌ برادرها چیست؟ همینجا کار را تمام می‌کنند؟ هزار داستان درست می‌کنند که من خودم دیدم کله او را کند، من خودم پیراهن را از دهان گرگ درآوردم. اینها را دروغ می‌گویند, وقتی یعقوب بگوید این اتفاق نیفتاده است, یعنی شما دروغ می‌گویید. خبر اول را ممکن است زیرسبیلی رد کنم که اشتباه می‌کنید ولی وقتی داستان درست کردید که من دیدم یوسف خورده شد و در شکم گرگ رفت و تمام شد و پیراهن را از دهان گرگ درآوردن, یعنی دروغ می‌گویم وقتی باز در چشم من نگاه کند و بگوید اینگونه نیست, مانند اتهام زدن است. من فکر می‌کنم خودشان را در معرض اتهام قرار دادند چون خیلی میل داشتند که یعقوب باور کند.

[۰۱:۱۵]

بنابراین روزها تلاش کردند که داستان را یک جور دیگری تعریف کنند و یک کاری کنند که یعقوب به آنها بگوید پس راست می‌گویید ولی یعقوب اینگونه نگفت. تالله را اینگونه فرض کنید که ناباوری یعقوب در مقابل یک چیزی که برای اینها مهم بود که باور کند. من فکر می‌کنم از همانجا شروع به قسم خوردن کردند.

حضار: ناباوری را قبول دارم ولی اینکه در معرض اتهام بودند از اینجا در نمی‌آید.

استاد: سوال شما درباره ناباوری و تالله بود و در معرض اتهام قراردادن نتیجه رفتار یعقوب است نه اینکه به آنها تهمت دروغ گویی بزند, ولی در معرض اتهام هستند.

حضار: یعنی می‌گوید شما اشتباه می‌کنید

استاد: اگر نگوید اینها در معرض اتهام قرار نمی‌گیرند، می‌گوید و اینها در معرض اتهام قرار می‌گیرند که لازم است قسم بخورند.

حضار: شاید به آنها می‌گوید شما اشتباه می‌کنید ولی مثلا می‌گوید اشتباه دیدید یا یک جور دیگری شده است.

استاد: مطمئن باشید که آنها ادامه دادند و در معرض دروغگویی قرار گرفتند. اگر همان شب همه چیز تمام می‌شد آنها یک چیزی گفتند. معلوم است اینگونه نمی‌شود. مثل اینکه یعقوب به آنها آوانس می‌دهد یا نمی‌خواهد بداند, یا نمی‌خواهد چیزی بگوید تا ماجرا همانجا تمام شود ولی مطمئن باشید برادرها در آن داستان‌ طولانی‌تری که قرار است بنویسم:) صحنه‌هایی است که برادرها روزها اصرار می‌کنند که چرا باور نمی‌کنی ما دیدیم، او می‌گوید من از دهان گرگ کشیدم, گرگ این شکلی بود. فکر می‌کنند از روی جهالت اگر جزئیات را بگویند یعقوب باور می‌کند و یعقوب هم روزها آنها را نگاه کرده گفته این حرف‌ها را نزنید اینگونه نشده است. بنابراین در معرض اتهام قرار می‌گیرند وقتی یک نفر دروغ می‌گوید و یکی باور نمی‌کند در معرض اتهام است.

حضار: این دروغ گفتن را من نمی‌فهمم

استاد: یعقوب نمی‌گوید شما دروغ می‌گویید، ولی اگر جزئیات را وارد کار کنند. همان شب هم فکر نکنید همان یک جمله را گفتند داستان درست کردند.

حضار: من فکر می‌کنم یعقوب به آنها می‌گوید شما فکر می‌کنید اینگونه شده است ولی من می‌دانم اینگونه نشده است.

استاد: طرف داستان تعریف می‌کند که من گرگ را دیدم که یوسف را برد و پشت آن تپه خورد، رفتم که او را بگیرم پیراهن را گرفتیم ولی یوسف را با خودش برد. می‌خواهند همه را مطمئن کنند که یوسف مرده است یعقوب می‌گوید چیزی که شما می‌گویید درست نیست.

حضار: مانند آن آیه که کسانی فکر می‌کنند حضرت عیسی کشته شده و می‌گوید اشتباه می‌کنید، اینها واقعاً دیدند و فکر می‌کنند حضرت مسیح واقعاً کشته شده ولی اینگونه نشده بود.

استاد: آنجا یک معجزه الهی اتفاق افتاده است کسی به شکل مسیح درآمده است.

حضار: شاید آنها هم همین فکر را کنند که اینگونه شده ولی اینها فکر کردند که او را گرگ خورده است

استاد: خودشان چه فکر می‌کنند

حضار: خودشان فکر می‌کنند گرگ خورده است.

استاد: عه!!

حضار: من از نظر حضرت یعقوب می‌گویم، در قرآن به آنها اتهام نمی‌زند.

استاد: من فکر نمی‌کنم یعقوب توضیحی بدهد، کسی یک دروغی می‌گوید و دوست دارد شما باور کنید و شما باور نمی‌کنید. هی تلاش می‌کند و شما باور نمی‌کنید. به او نمی‌گویید دروغ می‌گویی ولی تو خودت چه فکر می‌کنی.

حضار: «قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْرًا»

استاد: سوال اینست بار دوم هم دروغ می‌گویند؟ دفعه دوم راست می‌گویند بنابراین اتهام دروغ‌گویی در آن نیست. من که دروغ می‌سازم حال من را نگاه کنید. من هر روز به شما شواهد جدید می‌گویم باز شما باور نمی‌کنید. پیش خودم چه فکر می‌کنم؟ این باور نمی‌کند، قسم می‌خورم باور نمی‌کند. این در معرض اتهام دروغ گفتن قرار می‌گیرد.

حضار: از دیدگاه آنها قبول دارم، از دیدگاه یعقوب نه!

استاد: شما از تالله باید بفهمید که اینها در چنین حالی بودند

حضار: بله. این را قبول دارم.

استاد: برای همین است از نظر روانی اینگونه شدند که هر چیزی می‌گویند طرف مقابل باور نمی‌کند. انگار این خیلی پررنگ بود که اینها به اینجا رسیدند. خیلی زیاد! همه جمله‌های آنها با تالله است. غیرعادی است. وقتی ساده‌ترین حرف را هم که می‌زنند تالله می‌گویند. بنابراین موضوع مهمی در زندگی آنها بود. مثل اینکه یک اتفاقی افتاده است. حالا که بحث شد قسمت‌هایی از داستان را که قرار است بنویسم زیادتر می‌کنم که هی اصرار می‌کنند و جزیئات می‌گویند. باز دوباره یعقوب می‌ایستد و اینها می‌گویند اینگونه نشده است.

حضار: همین تکه‌هایی که شما پر می‌کنید, این از آن چیزهایی نیست که وضعیت روانی خواننده روی اینکه درست یا غلط پر می‌کنند تأثیر می‌گذارد.

استاد: صددرصد اینگونه است

حضار: یعنی داستان اینگونه نبود که کوتاه شود و شما بتوانید به راحتی آن را بسط دهید. ممکن است هدایت شوید و ممکن است دوباره گمراه شوید.

استاد: هر جایی که ذهن شما یک فعالیتی انجام بدهد, ممکن است هدایت شوید یا گمراه شوید. وقتی متنی را دست یک نفر دادید که فهم آن احتیاج به فعالیت دارد انفعالی برخورد نمی‌کند و مانند جزوه دفترچه کنکور نیست، دفترچه کنکور طوری نوشته می‌شود که شما گمراه نشوید همه چیز باوضوح و چندبار گفته می‌شود و مثال دارد. بنابراین شما منفعل هستید و باید اجازه بدهید اطلاعات وارد شود قرار نیست کاری بکنید، هر جایی که تحلیل کنید و خودتان (اطلاعات) information تولید کنید ممکن است اشتباه کنید.

حضار: یعنی خودم باید برای خودم یک ضریب اشتباه بگذارم

استاد: صددرصد. بله ممکن است یک نفر جاخالی‌هایی که من پر می‌کنم جور دیگری پر کند، ممکن است چند جور بشود پر کند. باید قضاوت کرد کدوم به قسمت‌های اصلی که باقی مانده بیشتر می‌خورد.

حضار: قسمت‌هایی از داستان حذف شده است و مقایسه می‌کنیم با فیلمی که برای سرگرمی ساخته شده است احساس می‌کنم به عنوان مخاطب این کتابی که آسمانی است و درجه علم من به آن حد نرسیده که متوجه شوم نیت از این حذف شدن‌ها چه بود. وقتی در بقره «هدًی لِلمُتَّقین» می‌آید احساس می‌کنم هر جایی که حذف شده من جزو متقین نیستم که بفهمم این چه می‌گوید.

استاد: شما دو جلسه قبل را گوش نکردید

حضار: بله

استاد: پس شما را به آن جلسات ارجاع می‌دهیم. چون چند آیه بعد از «هُدًی لِلمُتَّقین» می‌گوید در مورد کتاب برخی را هدایت و برخی را گمراه می‌کند، چگونه گمراه می‌کند؟ یکی از شیوه‌ها همین است شما باید برای فهمیدن آن فعالیت کنید همین نکته‌ای که الان ایشان اشاره کرد. کتاب طوری است که پر از جای خالی است. به قول خود کتاب می‌گوید یک سری آیات است که متشابهات است یعنی شما هستید که باید انتخاب کنید. بنابراین اگر باتقوا نباشید گمراه می‌شوید.

کتاب, کتاب هدایت نیست! کتاب, کتاب هدایت متقین است و مضل فاسقین است. عمداً یک عده را گمراه می‌کند. نکته اصلی همین است. من یک جلسه مفصل در مورد این صحبت کردم که یکی از ویژگی‌های مهم (نه فقط داستان‌ها بلکه کل) قرآن اینست که طوری تنظیم شده که شما مجبور هستید برای فهم آن جاخالی پر کنید. بنابراین هر کسی درست نمی‌فهمد. کسانی که در قلبشان یک ضیقی است اینها یک چیز دیگر برداشت می‌کنند و گمراه می‌شوند. بنابراین ترسی که شما دارید باید داشته باشید.

حضار: این راه را باز می‌کند برای تفسیر آدم‌هایی که می‌خواهند از کتاب سواستفاده کنند. اینگونه تفسیر می‌کنند که هر کسی بخواهد می‌تواند از این کتاب سوء‌استفاده کند این خیلی راحت باز می‌شود.

استاد: اولاً اگر تفسیرهای مختلفی هم از این کتاب شود, متقین گمراه نمی‌شوند. بلکه فاسقین گمراه می‌شوند. کسی که اشتباه تفسیر می‌کند جزو فاسقین است. کسانی که حرف او را گوش می‌کنند هم جزو فاسقین هستند. بنابراین اتفاق بدی نیفتاده است.

۱-۶ قرآن کتاب هدایت نیست. بلکه کتاب “هدایت متقین” است

خطایی که در ذهن آدم‌ها باید اصلاح کرد اینست که قرآن کتاب هدایت نیست, این دروغ است. قرآن کتاب “هدایت متقین” است. یعنی اینگونه نیست که شما فکر کنید هر کسی قرآن بخواند هدایت می‌شود، باید حداقل زمانی که قرآن می‌خواند باتقوا باشد. نکته اینست زبان ابهام دارد، دفترچه کنکور را هرکاری می‌کنند باز یک عده اشتباه می‌کنند. بااینکه می‌خواهد یک چیز خیلی ساده به شما بگوید مثل اینکه این چهار علامت را چگونه بزن, چه برسد به اینکه بخواهد در مورد جهان ماورای طبیعت و قیامتی که کسی ندیده و نمی‌تواند بفهمد چیست و در مورد اسرار عرفانی صحبت کند.

با هر زبانی صحبت کنید و هرچقدر هم سعی کنید واضح باشد قطعاً ابهام‌هایی دارد، زبان ذاتاً ابهام دارد. یعنی شما یک عبارت با یک معنای کاملاً مشخص نمی‌توانید بگویید.

جمله معروفی است که زبان منشأ سوء تفاهم است. من به عنوان یک مولف دو کار می‌توانم بکنم یکی اینکه هی زور بزنم تا ابهام‌ها را کم کنم، یا اینکه به صورت هوشمندانه از این ویژگی زبان استفاده کنم. حرف من اینست که در قرآن اتفاق دوم افتاده است. یعنی یک جوری گفته شده آدم‌هایی که ویژگی‌های خوبی دارند درست آن را بفهمند و آدم‌هایی که ویژگی‌های خوبی ندارند ابهام‌ها را به جای بدی بکشاند. بنابراین آن ویژگی را نمی‌توان رفع کرد و یک متن حتی اگر ادبی هم نباشد و بخواهید یک متن قانون هم بنویسید ابهام دارد. متن ادبی که حتماً ابهام دارد. می‌توانید خودتان را ول کنید که من سعی خود را کرد و نشد و دیگر اینکه فکر کنید که چگونه می‌توانید با این ابهام‌ها بازی کنید که به آن هدفی که می‌خواهد برسید. ادعای قرآن اینست که کار دوم انجام شده است. یعنی یک محکمات و متشابهاتی گذاشته شده, کسانی که متقی هستند درست آن را می‌فهمند و کسانی که ویژگی مطلوب را ندارند دچار ابهام می‌شوند. این نکته مهمی است. قرآن پر از جاخالی‌هایی است که شما باید پر کنید. امتحان می‌دهید وقتی قرآن می‌خوانید که اینجا مکث کنم یا سرهم بخوانم، این واژه را اینگونه معنی کنم یا آنگونه معنا کنم. بنابراین مدام سر دوراهی‌هایی هستید.

نکته اینست که چگونه یک انسان رشد می‌کند؟ شما در حالت انفعال رشد نمی‌کنید بلکه وقتی کار درست انجام می‌دهید. قرآن که می‌خوانید هم همانطور که راه‌های درست می‌روید و جایی که نمی‌فهمید هم قرآن می‌گوید چیزی نمی‌فهمید ذهن خود را در اینجا قطع(cut) کن و دنبال شبهات نرو. چیزی را که می‌فهمی و مطمئن هستی را جلو برو. اینگونه که با تقوا رفتار می‌کنید, مثل اینکه در زندگی باید تقوا داشته باشید. در زمان خواندن قرآن هم باید تقوا داشته باشید. در حد علم خودتان چیزهایی که می‌فهمید را جلو بروید و این به شما رشد می‌دهد چون فعالیت می‌کنید.

حضار: من یک سوال دارم در مورد نکته آخری که در سوال قبلی گفتید. مخاطب باتوجه به افکار و نظر و محیط خود می‌تواند این جاهای خالی را متفاوت پر کند و تعاریف مختلفی از یک داستان با توجه به اینکه مخاطب چگونه آن جای خالی‌ها را پر می‌کند به دست می‌آید. نقش ما اینست که قضاوت کنیم ببینیم کدام بهتر است؟ یا همه می‌تواند درست باشد برای شخصی که خودش فهمیده است که آنها را تفسیر کرده یا کس دیگری از بالا نگاه کند و سعی کند بگوید کدام یک از این نگاه‌ها درست است. وقتی به مخاطب اجازه می‌دهیم که تفسیر خود را بیاورد در طول زمان عوض می‌شود. چیزی که امروز از دید انسان مدرن درست است ممکن است صد سال دیگر کاملاً ابتدایی باشد. کلاً مفهوم را عوض کند.

۲-۶ نسبیت در حقیقت وجود ندارد

استاد: اینکه زمان پیش می‌رود چیزهایی فهمیده شود که قبلاً فهمیده نمی‌شد درست است، ولی اینکه یک چیزی قبلاً فهمیده می‌شد مثل اینکه من بگویم در آن زمان درست بود ولی الان درست نیست این یک مقدار ابهام دارد اگر منظور شما این است. در مورد احکام می‌شود این حرف را زد. یک حکمی در یک تاریخی درست است یعنی بهترین حکم ممکن است

[۰۱:۳۰]

ولی صد سال بعد ممکن است این حکم بهترین حکم ممکن نباشد. مثلاً احکام مربوط به مجازات‌ها. شما چه وسایلی برای مجازات یا چه امکاناتی دارید. شما در طول تاریخ شیوه‌های اعدام را نگاه کنید. فرض کنید شیوه اعدام با گاز کلر,(این کاری که به اتاق مرگ می‌برند) انسانی‌ترین شیوه کشتن باشد, البته مثلاً می‌گویم وگرنه دنبال راه انسانی برای کشتن گشتن راحت نیست؛ فرض کنید اینگونه است, کم درد می‌کشند. من می‌توانم بگویم یک حکمی که هزارسال پیش یا دویست سال پیش با گیوتین گردن را قطع می‌کردند غلط است و این  درست است؟ در آن دوران تاریخی این شیوه وجود نداشت امکانش نبود. احکام واقعاً اینگونه است که در طول تاریخ درست بودند و غلط می‌شوند یعنی آن موقع بهترین شیوه آن بود و بعداً بهترین شیوه یک چیز دیگر می‌شود. چون امکانات فرق می‌کند و دوران عوض می‌شود. ولی وقتی در مورد جهان نکات عرفانی می‌گویید و داستان تعریف می‌کنید درست و غلط تغییر نمی‌کند اینکه برداشت‌هایی می‌شد و الان یک برداشت دیگر می‌شود درواقع اینگونه است من یک چیزی را خوب نمی‌فهمیدم ولی الان بهتر می‌فهمم نه اینکه یک غلطی درست شده است. کامل‌تر می‌فهمم یک نکته‌ای را دقت نمی‌کردم الان می‌توانم به آن دقت کنم. اگر سوال شما را خوب فهمیده باشم به نظر من نسبیت در حقیقت وجود ندارد, مگر بخش‌هایی که مربوط به مسائل اجتماعی و سیاسی که تاریخ برمی‌دارند.

حضار: حرف شما درست است. فکر می‌کنم منظور من را درست فهمیدید. منظور من این بود که نمی‌توانیم بگوییم کدام درست است. فقط کامل‌تر می‌شود وقتی به سمت حقیقت می‌رویم نمی‌توانیم بگوییم که برداشت من بهتر یا درست‌تر از انسان صد سال پیش است، با توجه به امکاناتی که داشته اینقدر فهمیده است.

استاد: یک معیاری وجود دارد که من قضاوت کنم یک برداشت از متن چقدر درست یا غلط است. جدای از اینکه آیا با واقعیت تطبیق دارد یا خیر. مثلاً من از داستان یوسف یک برداشت می‌کنم و می‌گویم اینجا در این داستان معنی این جمله این است, اینکه این داستان حقیقی است یا قصد مولف چه بود را فعلاً کاری ندارم. ولی شما در یک متن وقتی یک برداشتی می‌کنید هرچقدر بیشتر بتوانید نشان دهید که با بقیه متن هماهنگ است و جور درمی‌آید نشانه این است که برداشت شما درست است. این یک معیار است. معیاری است که برای هر متنی, مقدس یا غیرمقدس می‌توانید این را بگویید. من درباره یک اثر هنری یک محتوایی به آن نسبت می‌دهم. اگر با تمام اجزای هنری یک جوری هماهنگ بود برداشت من قوی است. هیچ وقت نمی‌توانم بگویم کامل است ولی نسبت به یک برداشت ضعیفی که با اکثر چیزهایی که در متن می‌بینیم تناقض دارد معلوم است این تفسیر بهتری است. می‌شود بین تفسیرها مقایسه کرد. چیزی که من خیلی می‌شنوم اینست که تفسیرهای مختلف می‌توان کرد. بله! شما درباره هر اثر هنری می‌توانید تفسیر داشته باشید ولی معنی آن این نیست که نمی‌شود این تفسیرها را باهم مقایسه کرد و گفت این از آن بهتر است یا خیر.

حضار: پس معیار ما عقل ما است؟

استاد: معیار ما عقل ماست و معیار خود متن است و تحلیل عقلانی و منطقی که از متن می‌کنیم.

حضار: دو نکته به ذهن من رسید یکی اینکه همین چیزی که شما در مورد فهم می‌گویید من یک چیزی شنیدم می‌گویند قرآن لایه_لایه است و وجود انسان هم لایه_لایه است یعنی برای فهم دقیق این لایه‌ها باید باهم مچ شوند. اینکه وجود انسان لایه لایه است و چگونه باید کشف کنیم من نمی‌دانم این را توضیح بدهید.

استاد: منظور اینکه قرآن بطن دارد فرض کنید یک چیزی می‌گویند که اینها ظاهر آیات است. من داستان یوسف را خواندم. داستانی است که اتفاق افتاده است و جنبه تاریخی دارد را برای من روایت می‌کند. این آدم آمد. او رفت، این را گفت. او را زندانی کردند و الی آخر… به نظر می‌آید داستان را خواندم و فهمیدم چه اتفاقی افتاده است. ولی اینکه معنای عرفانی آن چیست جواب دادن به اینکه چرا یوسف در زندان افتاد، به این دقت کنم که یوسف در چاه افتاد و درآمد و در سیاه‌چاله افتاد و درآمد بعد به پیامبری رسید. از اینجا و اشاراتی به جنبه‌های تربیتی خداوند در مورد انسان و پیامبران یک چیزهایی بفهمم. اینها لایه‌هایی است که جزو ظاهر داستان نیست. من یک چیزهای عمیقی را از داخل این داستان می‌فهمم که ممکن است کس دیگری به اینها توجه نکند. اینکه عمق دارد (نه کتاب مقدس هر اتفاقی که در جامعه می‌افتد) من می‌توانم بگویم این صحنه را دیدم یک اتفاقی افتاد، اینکه چقدر دانش جامعه‌شناسی دارم و این جامعه را می‌شناسم می‌توانم چیزهای عمیق‌تری را بفهمم. اتفاقاً یکی از چیزهای جالب متن‌های آدم‌هایی مانند فوکو اینست که خیلی از فصل‌ها با یک ماجرا شروع می‌شود که در فلان سال این اتفاق افتاده است. بعد می‌بینید تا چقدر عمیق می‌شود که ماجرای ساده‌ای که در یک روستا در دویست سال قبل در فرانسه اتفاق افتاد, چه چیز عمیقی را در جامعه فرانسه و تاریخ اروپا به ما می‌گوید. مثل اینکه من به لایه‌های عمیق‌تر یک ماجرای ساده پی می‌برم. قرآن اینگونه است که شما هرچقدر که خدا و رابطه خدا با انسان و جهان را بهتر درک کنید چیزهای عمیق‌تری می‌فهمید. یک روایت معروفی از حضرت علی است که می‌گوید خداوند در کلام خود و قرآن تجلی کرده است, ولی مردم نمی‌بینند. ته ماجرای دیدن بطن‌ها اینست که واقعاً خدا را ببینید با تمام صفات آن که در قرآن تجلی کرده است. وقتی شما اینگونه داستان را می‌خوانید چقدر خدا را می‌شناسید، همانقدر عمیق شدید. عمق آن اینست لایه_لایه جلو بروید و به این برسید که منشأ همه چیزهایی که در دنیاست صفات الهی است. هر اتفاقی که در داستان یوسف هم افتاد همینگونه است. چیزی به غیر از تجلی صفات خداوند نیست. اینکه همیشه این لایه‌ها وجود دارد. در فهم ما از یک اتفاقی که در اطراف خودمان می‌بینیم یا یه کتاب دیگری می‌خوانیم. این ویژگی خاص قرآن نیست و اینکه ما هم لایه لایه هستیم در واقع عمق خودمان از نظر معرفتی به کجا رسیده است. یک آدمی آدم سطحی است. کلاً وجود او از نظر معرفتی اینگونه است و بیشتر از این ظواهر را نمی‌تواند بفهمد. یک آدم‌هایی هستند که انگار راز پشت پرده را تا حدودی می‌بینند و یک آدم‌هایی هستند که همه را می‌بینند. بسته به اینکه اگر اینجا ۷ لایه است آنطرف هم ۷ لایه برای فهم این هست, بسته اینکه در چه سطحی (level) شما درک می‌کنید وجود دارد.

حضار: در واقع این همان توضیحی است که شما جلسه پیش گفتید قوم نوح خیلی نمی‌فهمیدند

استاد: به نظر می‌آید قوم نوح مشکل تکاملی دارند. یعنی خیلی قدیمی هستند و خیلی ذهن ساده‌ای دارند. شما چه انتظاری دارید اگر همین الان آدمی پیدا کنید که در یک روستایی آموزش ندیده است و تمام عمر خود خیلی ساده گوسفند چرانده است. معنی آن این نیست که از نظر معرفتی آدم عمیقی نتواند باشد ولی ذهن ساده‌ای دارد. اگر با شما حرف بزند و یک مقدار با او پیچیده صحبت کنید نمی‌تواند حرف‌های شما را دنبال کند، قدرت پردازش و سرعت پردازش مغز او پایین است. ما در دوره‌ای از تاریخ به دنیا آمدیم که آموزش‌های منطقی و ریاضی دیدم و خیلی سریع می‌توانیم استنتاج کنیم و بفهمیم یک نفر راست یا دروغ می‌گوید. مشکل مردم قوم نوح اینست حرف‌های آنها سر و ته ندارد. اگر دقت کنید نوح یک چیزی می‌گوید و آنها یک چیز دیگر جواب می‌دهند. مثل اینکه این دیالوگ‌ها باهم جفت(match) نمی‌شود شما وقتی بایک آدم خیلی خنگ صحبت کنید همین اتفاق می‌افتد شما یک چیزی می‌گویید و انتظار دارید جواب شما را بدهند ولی او یک چیز دیگر می‌گوید و همینطور هی سوء‌تفاهم ایجاد می‌شود. به نظر می‌آید از این نظر مانند آدم‌های خنگ هستند،

۳-۶ اغلب ساده بودن, آدم را به حقیقت نزدیک می‌کند

اصرار من اینست معنی سادگی ذهن این نیست که قدرت کشف حقیقت ندارند. اتفاقاً خیلی وقت‌ها ساده بودن آدم را به یک چیزی نزدیک می‌کند چون حقیقت خیلی چیز پیچیده‌ای نیست، آن چیزی که قرار است ما بفهمیم. توحید چیز پیچیده‌ای از نظر معرفتی نیست, مثل فهمیدن یک دوره پیشرفته (advanced course) دوره دکتری نیست. یک حقیقت ساده‌ای است. بنابراین با سادگی ذهن به معنای قوم نوح هم سازگار است. منتها آنها هم این سادگی ذهن را در دیالوگ و محاجه کردن نشان می‌دهند. نمی‌توانند خوب استدلال کنند و نمی‌توانند حرف‌های مربوط بزنند.

حضار: پس این حرف که به مرور زمان بشر لایه‌های خود را بیشتر کشف می‌کند

استاد: نه آن لایه‌ها فکر نمی‌کنم خیلی به این موضوع ربط داشته باشد اینها در همان سطح اول است، پیچیدگی ذهن در حد تحلیل اطلاعات (information) است. لایه‌ها کشف معنا (meaning) است گاهی اوقات ساده بودن کشف معنا را راحت می‌کند ولی ما مانند یک کامپیوتر قدرت پردازش زیاد داریم کامپیوتر هیچ معنایی (meaning) را کشف نمی‌کند فقط اطلاعات (information) حل می‌کند.

حضار: هم جلسه پیش و هم الان بحث شد که باید با عقل بفهمیم و روی قرآن خیلی تأکید شده است، این درست است؟

۴-۶ عقل قرآن عقل فلسفی نیست

استاد: عقل به معنای قرآنی یا عقل به معنای فلسفی؟ عقل قرآن عقل فلسفی نیست.

حضار: عقل فلسفی یک شبهه‌ای از عقل قرآنی است یا خیر

استاد: عقل فلسفی استدلال منطقی است. در حالیکه شما به کاربرد واژه عقل در قرآن که نگاه می‌کنید اصلاً معنی استنتاج منطقی نیست. در قرآن واژه‌ای که به عقل در فلسفه می‌خورد تفکر و فکر است “افلا یتفکرون” یعنی گزاره‌ها را تحلیل کنم و فکر کنم. در تعقلون خیلی احساسات است. مثل کاری که موقع درک اثر هنری انجام می‌دهم. انگار قلب در دریافت‌های عقلی قرآن نقش دارد آن چیزی که قرآن به آن عقل می‌گوید در مغز انجام نمی‌شود.

حضار: یک آیه است “قلوب یعقلون بها”

استاد: بله، این اشتباه را نکنید واژه‌ای که الان به این معنا است را وقتی قرآن می‌خوانید بکار برید. مثلا بعضی‌ها در دفاع از “علوم عقلی” بگویند که چقدر قرآن دعوت به تعقل می‌کند. باید ببینیم کلمه عقل اینجا با کلمه عقل در قرآن بهم ربطی دارند یا خیر، به نظر من خیلی مربوط نیست.

حضار: فکر کردن.

استاد: بله. فکر کردن یا واژه‌ تدبرکردن در قرآن است. یعنی من یک چیزی را ببینیم و به یک چیز دیگر ربط دهم. مثل تحلیل اطلاعات (information) است. فکر کنم فکرکردن نزدیک‌تر است با چیزی که به آن استدلال منطقی می‌گوییم. ولی جامع‌تر است یعنی فقط شامل استدلال منطقی نمی‌شود.

حضار: سوال این است ما انسان هستیم. آرزوها داریم و احساسات داریم، کشش‌های مختلف داریم این تأثیر می‌گذارد.

استاد: بله! گمراه می‌شویم. اگر استحقاق گمراهی دارید انشاالله که ندارید چون هدف اینست همه هدایت نشوند. چند نفر سخنرانی آقای جفری‌لنگ را گوش کردند؟ خوب است ۵ نفر گوش کردند. چند نفر راضی هستند و به نظر آنها جالب بود؟ نه. سوال بدی کردم. چون خودم معرفی کردم حتماً باید بگویید خوب است. حالا وقت شما تلف شده! من خوشم آمده است امیدوارم دیگران هم خوششان بیاید چون یک حرفی زدم که به مسئله شرّ مربوط بود دوباره یاد آقای جفری‌لنگ افتادم.

[۰۱:۴۵]

حضار: درباره نقش کلی‌تر فرمت داستان یا انتقال معانی ساده ولی عمیق‌تر به طور کلی به نظر می‌آید هم در قرآن و هم در افسانه‌های اقوام مختلف, داستان خیلی نقش محوری دارد. انگار که به زمانه ما که نزدیک‌تر می‌شویم داستان از حالت معنادهی جدا شده است و ما خیلی انتظار نداریم.

استاد: منظور شما داستان‌های معاصر است؟

حضار: نزدیک شدن (approach) ما به داستان به عنوان یک منبع معنا در گذشته و ادبیات معاصر که امروز داریم. یک سوال من این بود که به نظر شما آیا این ویژگی خاصی دارد که داستان به عنوان فرمت انتقال معنا که اینگونه در قرآن و متون مشابه استفاده شده است.

استاد: تقریباً سوال شما اینست که چرا قرآن داستان می‌گوید و چه فایده‌ای دارد که یک واقعیت‌هایی در قالب داستان گفته شود؟

حضار: نه فقط راجع به قرآن. بلکه در کتب مقدس منظور من است. سوال دوم که به این مربوط است این است که به نظر می‌آید امروزه وقتی در مورد صدق صحبت می‌کنیم تحت تأثیر فیزیک و علوم جدید منظور ما یک واقعیت عینی مستقل در ذهنِ مایِ خارجی است. وقتی در مورد داستان‌های قرآن صحبت می‌کنیم این سوال می‌شود که مثلا داستان نوح به شکل تاریخی (historical) عینی (objective) واقعیت دارد؟ سوال بعدی من این است به نظر شما آیا صدق به این معنا در مورد این داستان‌ها مهم است؟ مستقل از اینکه این صدق را داشته باشند یا نداشته باشند. آیا نیازی به این‌ها است؟

۵-۶ واقعی بودن داستانهای قرآن

استاد: به نظر من مهم است، در قرآن داستان‌هایی است که به نظر می‌رسد مهم نیست شما بپذیرید که اینها واقعی هستند یا خیر. داستان‌هایی هم است که مهم است به عنوان داستان واقعی(رئال) به آن نگاه کنید. جاهایی که مهم نیست مثلاً گفته مثلی برای شما می‌زنیم مثلاً اینگونه است آنجا انتزاعی (abstract) چیزی گفته می‌شود که می‌دانید می‌تواند اتفاق بیفتد ولی ممکن است چیزی که گفته می‌شود عیناً اتفاق نیفتاده باشد. ولی اگر من می‌خواهم تحت تأثیر شخصیت ابراهیم قرار بگیریم واقعاً وقتی تحت تأثیر قرار می‌گیرم که احساس من این باشد این آدم واقعی بود و این کارها را کرده است. اگر همینگونه برای شما داستان سوپرمن را بگویم تاثیر ندارد. مثلاً اگر داستان پوریای ولی را به عنوان یک داستان به شما بگویم با اینکه بگویم واقعاً این آدمی بود که این کار را کرده است از نظر تأثیرگذاری روی شما یک تفاوتی دارد. وقتی بخواهم یک آدمی را به عنوان الگو به شما معرفی کنم مهم است که احساس کنیم این واقعاً وجود داشت و مقدار زیادی از داستان‌های قرآن الگوسازی است یعنی قرار است ما تحت تأثیر پیامبران و شیوه زندگی آنها قرار بگیریم. فکر می‌کنم مهم است که باور داشته باشیم این آدم‌ها بودند و این کار را کردند و این حرف را زدند و تأثیرگذاری آن بیشتر می‌شود در عین حالیکه شما می‌توانید بگویید اگر واقعی نباشد تأثیرگذار است ولی فکر می‌کنم با فرض بر رئال بودن داستان‌های قرآن تأثیر آنها خیلی بیشتر است. از خود متن هم در مورد اکثر داستان‌ها می‌توان نتیجه گرفت که آنها تاریخی هستند بنابراین اینکه مهم است یا خیر, درجه تأثیر را فکر می‌کنم تغییر می‌دهد.

۶-۶ اهمیت داستان در بیان حقایق

سوال اول شما یک سوال خیلی خیلی کلی‌تر است، قبول کنید می‌توانم از جواب دادن به آن طفره بروم چون مانند اینست که یک نفر بپرسد ادبیات به چه درد می‌خورد، داستان به چه درد می‌خورد. اینقدر در مورد این بحث شده که سوال خاصی در مورد قرآن نیست، داستان یک کاری با ما می‌کند که متن غیرداستانی نمی‌کند. کارکردهایی (function) دارد مانند الگوسازی و خیلی چیزهای دیگر، در داستان‌ها هست. موقعیت‌هایی به وجود می‌آید که ما بعداً در زندگی خود می‌توانیم استفاده کنیم. آن موقعیت‌ها با شباهت‌هایی که در زندگی ما پیدا می‌کند تأثیر خاصی بگذارد. مثلاً من هزاربار به شما بگویم که تسلیم حق و خدا باشید. ولی یک بار یک داستان تعریف کنم که به ابراهیم گفتند پسر خود را قربانی کن و رفت به پسر خود گفت اینگونه گفتند و پسر گفت این کار را انجام بده، این چند کلمه یک جور دیگر روی من تأثیر می‌گذارد. سوال شما درباره ادبیات است مثل اینکه یک نفر بپرسد چرا ریتمیک است؟ من می‌توانم بگویم من چرا جواب بدهم بروید ببینید در ادبیات هزاران متن وجود دارد که می‌گویند ادبیات چرا اینگونه است و چرا خوب است ریتمیک باشد، چرا خوب است داستان گفته شود. فکر می‌کنم داستان یک کاری می‌کند که بقیه متون نمی‌کنند.

خیلی بامزه است دقیقاً همانگونه که شما در حرف‌های خود اشاره کردید فرهنگ بشری از داستان شروع شده است نه از متن این فرمی که ما به آن عادت داریم. اولین شیوه انتقال حقایق داستان گفتن بوده. اسطوره می‌ساختند. برای اینکه بگویند جهان چگونه است و چرا اینگونه است داستان سرهم می‌کردند، نه اینکه یک متن بنویسند و عقیده خود را به صراحت ابراز کنند. به نظر من این یک چیزی را نشان می‌دهد. انگار داستان با ذات ما هماهنگ‌تر است تا با شیوه نگارش نثر، یعنی خیلی به طور عمیقی با ما ارتباط دارد.

اگر می‌خواهید مطالعه کنید یک نکته‌ای در حد اشاره می‌گویم اینکه الان حرف از اینست که همه چیز روایت است حتی متن نثری که من می‌نویسم در قالب روایت می‌شود جا داد. بنابراین روایت یک چیز کلی است که شامل همه سخن‌هایی که ما می‌گوییم به نوعی می‌شود.

حضار: بنابراین یک چیزهایی از جنس فلسفه تحلیلی که دنبال اینست گزاره‌های خیلی دقیق فرمال بگوید و متن را تهی کنیم که راجع به حقایق از هر گونه مثال و داستان است, این کار را گمراهی می‌دانید.

۷-۶ فلسفه تحلیلی ابزار خاصی است و هر ابزاری کارکرد خاص خود دارد

استاد: نه. مثل این است که شما بگویید من یک ابزاری دارم این نوع سخن گفتن، فلسفه تحلیلی یک نوع خاص فعالیت ذهن و تولید ادبیات است. ادبیات به معنای کلی و literature. می‌توانم بگویم این در یک جایی خیلی به درد می‌خورد و خیلی از جاها هم به درد نمی‌خورد. شما از فلسفه تحلیلی انتظار اینکه یک الگویی برای آن ساخته شود ندارید ولی ممکن است یک چیزهایی را با آن تحلیل کنید. مشکل این است که من نفهمم ابزار من به چه درد می‌خورد بعد بخواهم همه جا از آن استفاده کنم. من همیشه یک جلسه‌ای در دانشگاه صنعتی شریف یادم است با اینکه دانشجو بودم و در آن شرکت کرده بودم هنوز اثر آن در ذهن من مانده است. یک دانشجوی فیزیک آمده بود و در جلسه هفتگی که داشتیم سخنرانی کرده بود. هرچه می‌خواستیم به او بگوییم فیزیک یک بخشی از علم است و یک حقایق خاصی را کشف می‌کند می‌گفت: نه همه چیز فیزیک است فیزیک همه چیز است و همه چیز فیزیک است. می‌گفتیم این را نمی‌توانی در قالب فیزیک بگویی می‌گفت نه فیزیک همه چیز و همه چیز فیزیک است. مشکل این نیست که فیزیک چیز بدی است مشکل این است که یک نفر فکر کند فیزیک تنها راه رسیدن به معرفت است. همین اتفاق ممکن است در مورد فلسفه تحلیلی هم بیفتد. ویتگشنشتاین یک جوری در قالب فلسفه تحلیلی به این نتیجه رسید که نمی‌شود به جایی رسید و به این نتیجه رسید که کلاً نمی‌شود به جایی رسید. بعد از چند سال فهمید که از آن راه نمی‌توان رسید. یک راه دیگری است خیلی ماجرای ویتگنشتاین متقدم و متأخر به نظر من از این نظر جالب است که شما بفهمید در آن قالب است که شما نمی‌توانید به چیزی برسید و چیزی را بیان کنید. ولی اگر در یک بازی دیگر بیایید به قول خود ویتگنشتاین ممکن است یه یک چیزهای دیگر برسید. بنابراین مشکل از دیسیپلین‌های مختلف تولید literature نیست. مشکل این است یک چیزی را در یک شأنی که ندارد بخواهید استفاده کنید. تقریباً همیشه این اتفاق می‌افتد. هر کسی در هر جایی که هست فکر می‌کند فیزیک همه چیز است و همه چیز فیزیک است. فیسلوف‌های تحلیلی هم می‌گویند چیزی نیست که ما نتوانیم در مورد آن حرف بزنیم در حالیکه تقریباً در مورد ۹۹ و خورده‌ای دهم درصد چیزها نمی‌توان با آن شیوه چیزی گفت. ولی مفید است و یک جاهایی می‌بینید فایده دارد. مثلاً در تحلیل‌های فلسفه علم جزو فلسفه تحلیلی حساب می‌شود حرف‌های خوبی زده می‌شود.

جلسه ۸ - قرآن و ادبیات مدرن
0 0 votes
Article Rating
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
بستن منو