بسم الله الرحمن الرحیم

درسگفتارهای دفاع عقلانی از دین، جلسه‌ی ۱۳، دکتر توسرکانی، پژوهشگاه دانش‌های بنیادی، ۱۳۹۷/۶/۶

۱- مقدمه و مرور جلسات پیشین

در جلسات قبل‌تر گفته شد که مثلاً می‌توانیم بگوییم گرایش به عرفان معقول است، بعد سعی کردیم دین را نسبت به عرفان تمایز دهیم و نهایتاً من توضیح دادم که بررسی اسلام و متن قرآن به عنوان یکی از ادیان و اولویت دادن به آن معقول است. یعنی نوعِ جنس ادعایی که در اسلام و قرآن هست با آن مدل ذهنی‌ای که ما برای دفاع از عرفان و ساختار جهان ارائه دادیم, سازگاری بهتری دارد، می‌توانیم به آن اولویت دهیم و تأکیدم این بود که اصلاً نپذیرفتن این اولویت هم نکته‌ی خاصی نیست، یعنی آدم‌ها بالاخره از یک جایی باید شروع کنند؛ ما از اینجا شروع می‌کنیم.

۱-۱ سازگاری ادعای معجزه بودن کتاب با خاتمیت

حالا آن اولویتی که گفتم را تکرار نمی‌کنم. فقط یک نکته‌ی خیلی مهم که در جلسه‌ی قبل گفتم این بود که این دینی است که ادعا می‌کند که همین متن معجزه است و نشانه‌ی این است که جنبه‌ی الهی دارد و نتیجه‌ی ارتباط خداوند با بشر است، بنابراین ما این‌طوری نیست که در یک متنی، شرحی از یک معجزه‌ای که گذشته و ندیده‌ایم بخوانیم، بلکه گویی داریم خود معجزه را می‌بینیم. این با ادعای خاتمیت سازگار است و آن ادعاها خیلی سازگار نیست، البته مسیحیت هم بالاخره یک دفاعی دارد، ممکن است یهودیت هم بالاخره روی اینکه متن تورات خوب است مثلاً بخواهد تأکید کند، ولی این‌ها بیشتر حالت عکس‌العملی دارد، یعنی واقعاً این ادعا به طور اوریجینال در اسلام بوده که متنی که باقی مانده و حالت به جاودانه دارد خود معجزه است.

۲-۱ رقابتی بودن متن معجزه

بعد روی این تأکید کردم که معجزه بودن رقابتی است و این همان چیزی است که در خود این متن روی آن تأکید می‌شود. اینکه باید متون دیگری وجود داشته باشند که ادعا کنند بهتر از این هستند و بعد ما مقایسه کنیم به این نتیجه برسیم که این متن تفاوت دارد با آن‌ها و مثلاً بهترین متنی است که می‌تواند یک چنین ادعایی داشته باشد.

اینجا نکاتی هست در مورد همین مسئله رقابتی بودن، یک بحثی را جلسه‌ی قبل شروع کردم که میل دارم همان را ادامه دهم، امیدوارم یادم باشد بعداً دوباره برگردم به این موضوعِ اینکه معجزه بودن و این حالت رقابتی بودن چه نتایجی دارد و اصلاً معنی‌اش دقیقاً چیست.

دفعه‌ی قبل گفتم که از یکجایی باید شروع کنیم این ادعای ارتباط خداوند با بشر را بررسی کنیم. مثلا از دلایل منطقی از دین اسلام و متن قرآن شروع کنیم و قبل از بررسی متن؛ بد نیست که آدم فکر کند قبل از اینکه حتّی متن را ببیند چه انتظاری باید داشته باشد؟ مثلا انتظار داریم چطور متنی ببینیم. من خاطره‌ای تعریف کردم و گفتم که حداقل انتظار طبیعی این است که خیلی چیز معمول و متداولی نبینیم، باید یک متنی ببینیم که با متون دیگر بشری یک تفاوت‌هایی داشته باشد که واقعا هم این‌طور هست.

۲- انتظار ما از فرم متن

حالا من همین‌طور یک‌سری انتظارهای خیلی ساده‌ی طبیعی را که فکر می‌کنم مهم هستند را می‌گویم و سعی می‌کنم بگویم که همین‌طور از دور که نگاه می‌کنیم و خیلی هم وارد جزئیات نشویم این انتظارات تا حدود زیادی برآورده می‌شود. ولی خب اصل کار این است که شما متن را بخوانید وارد جزئیات بشوید، بعضی از جنبه‌های خاصی که در خود متن هست بررسی کنید، به نظرم بررسی اینگونه خوب است برای آدم‌هایی که حالا شاید حوصله نداشته باشند که خیلی وارد جزئیات شوند و اصولاً هم آدم قبل از اینکه یک کاری را شروع بکند خوب است که یک چهارچوب‌های ذهنی داشته باشد. در واقع واقعاً این کاری که دارم می‌کنم نتیجه‌ی آن تجربه‌ای است که در زندگی خودم داشتم، اینکه شروع کردم قرآن را بخوانم و بعد مدام با این مسئله که این دیگر چطور متنی است؛ یک خرده کلنجار می‌رفتم تا اینکه این فکر به ذهنم رسید که خب طبیعی همین است دیگر، باید یک چیز عجیب می‌دیدم. اگر یک چیز متداول می‌دیدم و خیلی راحت مثل سایر متون بود باید دچار یک مشکلی می‌شدم، نه یک همچنین چیزی که دارم می‌بینم که به نظرم غیر عادی می‌آید. قرار است یک چیز غیرعادی ببینیم.

در واقع همان تجربه‌ی خودم را بسط می‌دهم، قبل از اینکه وارد متن بشویم اینکه اگر آن موقع می‌نشستم فکر می‌کردم قبل از اینکه متن را بخوانم این احتمالاً به ذهنم باید می‌رسید که نباید انتظار داشته باشم یک کتابی شبیه کتاب‌هایی که تا حالا خوانده‌ام ببینم و حالا همین را یک مقدار با تفصیل می‌گویم که دیگر چه انتظارهایی باید داشته باشیم که تا حد ممکن وقتی وارد متن می‌شویم اگر چیزهایی نامتعارفی دیدیم قبلاً انتظار آن را داشته باشیم.

۱-۲ اهمیت زبان متن و واژگان

یک چیزی که خیلی مهم است من جلسه‌ی قبل روی آن تأکید کردم مسئله‌ی زبانِ این متن است، اگر طبق همان تئوری‌هایی که ما از آن به این نتیجه رسیدیم که معقول است که فکر کنیم که خداوند در متنی سخن بگوید با بشر و متنی در اختیار بشر قرار بدهد، چرا؟ برای اینکه زبان خیلی خیلی مهم است. نه گزاره‌هایی که در زبان می‌آیند، من یک تأکیدی کردم که درک جدیدی که حداقل در یک قرن اخیر ما از زبان داریم این است که شاید واژگان از خود گزاره‌هایی که بیان می‌کنیم مهم‌تر باشد. مثل این است که واژگان آن تصوّرات را می‌سازند و بعد گزاره‌ها تصدیق‌ها هستند. اگر من اصلاً تصوّرات غلطی داشته باشم در مورد جهان، مثل اینکه اگر مشاهدات‌ام غلط باشد، تصدیق درستی هم نمی‌توانم. این‌ها مثل مواد یا المنت‌هایی هستند که با آن‌ها می‌توانم یک واقعیتی را در واقع ببینم و بیان کنم.

این است که واژگان خیلی مهم است، بنابراین جلسه‌ی قبل من روی این تأکید کردم که باید اوّلاً انتظار داشته باشیم که خداوند به یکی از همین زبان‌هایی که وجود داشته حرف بزند. من انتظار ندارم خداوند به زبان اِسپرانتو حرف بزند! یعنی یک زبانی ابداع کند بعد مثلاً مردم بیایند آن زبان را یاد بگیرند. مثلا اوّل پیغمبر بیاید یک‌سری جلسات بگذارد، آزمون برگزار کند یک زبان جدیدی را یاد بدهد بعد بر اساس آن کتاب بیاورد. حالا اینکه آیا این می‌شد یا نمی‌شد؛ اگر یک تصوّر خوبی داشته باشید از اینکه اصلاً زبان چیست، خب بله! شدنِ آن می‌شد. یک‌خرده ممکن است خنده‌دار به نظر برسد برای اینکه واضح است که این‌طوری نمی‌شد با عوام ارتباط برقرار کرد. ولی ممکن بود با یک عده خواص بشود ارتباط برقرار کرد. ولی یک کسی که یک تصوّر درستی از زبان داشته باشد فکر می‌کنم این را به راحتی می‌فهمد که هر کاری را که با آن زبان اسپرانتو می‌شد کرد با یکی از زبان‌های موجود هم می‌شود کرد، یعنی بالاخره همان‌طوری که در قرآن من دفعه‌ی قبل سعی کردم توضیح دهم مفصّل آن را می‌توانید در کتاب‌های ایزوتسو و کتاب‌هایی که در ادامه‌ی ایزوتسو نوشته شده‌اند ببینید؛ این است که من می‌توانم یک مفهوم جدیدی را اگر می‌خواهم بیان بکنم از همان واژه‌هایی که در زبان هست استفاده کنم و آن مفهوم را بیان کنم.

یا معنای جدید را می‌توانم برای آن واژه ابداع کنم. اگر متن‌ام به اندازه‌ی کافی بزرگ باشد. با یک صفحه متن نمی‌توانم این کار را کنم ولی با یک مجموعه مثلاً یک دیوان شعر، با یک کتاب چندجلدی این کار را می‌توانم کنم و کرده‌اند.

فقط هم این اتفاق در قرآن نیافتاده، شعرا و فیلسوف‌ها این کار را کردند و لازم هم نیست که وقتی این کار را می‌کنم واژه را بنویسم، تعریف آن را جلوی آن بنویسم، تعریف (Definition) بیاورم، همین بکار بردن آن در معنای جدید خودبه‌خود جا می‌افتد. همان‌طوری که ما وقتی بچّه هستیم واژه‌ها را این‌طوری یاد نمی‌گیریم که یک نفر بیاید به ما بگوید که خب پسرم توپ، بعد مثلاً بگوید توپ یک چیز گردی است که اگر این‌طوری بزنی زمین هوا می‌رود! یک توپ هست که می‌بیند و به آن می‌گویند توپ، یاد می‌گیرد و مفاهیم انتزاعی را هم شما برای بچّه‌ها تعریف نمی‌کنید. مفاهیم انتزاعی این‌طوری است که چندین بار یک واژه را می‌شنود یک حسی به او دست می‌دهد که این یعنی چه؟!. در همان متن (Context) به اصطلاح، معنی واژه را درک می‌کند. بنابراین اگر هدف ارتباط برقرار کردن با نوع بشر است، عوام هم موردنظر من هست، کلاس زبان اِسپرانتو گذاشتن خیلی کار جالبی به نظر نمی‌رسد، هر کاری که آنجا می‌خواهیم انجام بدهیم با همین زبان می‌شود انجام داد. در واقع بیشتر میشود گفت یک چیزی از دست می‌دهیم، چیز خاصی به دست نمی‌آوریم.

بنابراین انتظار ما همین است که یک متنی در یکی از زبان‌های موجود ببینیم، حال اینکه کدام زبان انتخاب شود واقعاً فکر می‌کنم خارج از بحثی است که الآن داریم. مثلاً خیلی طبیعی است که اکثریت کسانی که در طول تاریخ درباره‌ی اسلام و قرآن مطلب نوشته‌اند ، اعراب هستند و خیلی از اعراب اصولاً به زبان خودشان مفتخر هستند و دوست دارند بگویند که چون این زبان عربی خیلی خوب بود قرآن به زبان عربی نازل شد، و گاهی اوقات هم این آیاتی که در قرآن هست که مثلاً می‌گوید «وَهَـذَا لِسَانٌ عَرَبِيٌّ مُّبِينٌ» (نحل:۱۰۳)، را این‌گونه می‌فهمند که مبین صفت زبان عربی است. من چون عرب نیستم یک طور دیگر می‌فهمم! اینکه عربی مزخرف داریم که شما حرف می‌زنید! ولی این چیزی که اینجا در این کتاب هست عربی مبین است. به این قرینه‌ی متنی که یک جایی می‌گوید که لسان شما عجمی است. «وَهَـذَا لِسَانٌ عَرَبِيٌّ مُّبِينٌ» (نحل:۱۰۳)، یعنی عیناً به آن‌ها می‌گوید که شما بلد نیستید مثلاً عربی حرف بزنید. این داستان زبان عربی و این‌ها واقعاً ماجرایی است. من قبلاً چون در جاهای دیگری گفته‌ام و الآن فکر می‌کنم لازم نیست نمی‌خواهم وارد آن شوم. ولی من فقط همین‌طور در حد یک اشاره بگویم که از لحاظ تئوری، مسئله این است که این زبان را خداوند به یک معنایی ایجاد کرده، زبان عبری، عربی، این زبانی که در این منطقه هست که در واقع یک ریشه دارد، این‌ها از یک جایی می‌آیند، نه اینکه زبان را خداوند ایجاد کرده، اینکه تکرار وحی در این زبان‌های عبری، عربی که حالا پسرعموی همدیگر هستند در واقع بستری برای این بشود متن مورد نظر را در آن بیان کرد و به وجود آورده، ولی واقعاً این مسئله‌ای نیست که حالا ما خیلی به تاریخچه‌ی زبان رو بیاریم. یا درباره‌ی ظرفیت‌های زبان بحث کنیم. نیازی به این بحث‌ها نداریم. بحث‌ها را هر چقدر کوچک‌تر و حداقلی نگه داریم بهتر است.

ولی بالاخره تاریخچه‌ی مهمی وجود دارد که من فقط درحد اینکه چه می‌گویند یک سرنخ بدهم منظورم اینست که قبلاً گفتم که این مسئله‌ی مهاجرت ابراهیم از قوم خود و در واقع جدا شدن از مردم و درادامه آمدن وحی در خاندان ابراهیم به طور فشرده است. در واقع این چیزی که ما به عنوان زبان عبری و عربی و این‌ها می‌شناسیم چیزی است که از یک همچنین تحوّلاتی به وجود آمده، بنابراین یک‌طور آمادگی برای پذیرش وحی در آن هست.

[۰۰:۱۵]

حالا چرا این حرف‌ها را می‌زنم وقتی لازم نیست! فکر نمی‌کنم مثلاً می‌شد قرآن را به زبان سرخپوست‌های فلان قبیله بیان کرد. شاید! نمی‌دانم. ولی فکر می‌کنم در آنجا حتّی ممکن است به اندازه‌ی کافی واژگان انتزاعی وجود نداشته یاشد که بشود با آن بازی کرد. بالاخره یک مصالحی در یک حداقلی باید وجود داشته باشد که بتوانید یک متن درست کنید که آن واژه‌هایی که می‌خواهید جا بیافتد و الی آخر.

این‌ها بحث‌هایی بود که من جلسه‌ی قبل گفتم که یک انتظاری که از این متن داریم اینکه زبان و واژگان آن جدید باشد، عربی متداول نباشد، یک‌طور عربی جدید باشد. من به نشانه‌های تاریخی و متنی، و بعضی بحث‌هایی که ایزوتسو کرده در جلسه‌ی قبل کردم که قطعاً قرآن این‌طوری است ، یعنی هیچ شکی در اینکه ما صدها واژه‌ی جدید در قرآن ابداع/ضرب/جعل شدند (Coin)

واژه‌های جدیدی جعل شدند مخصوصاً در مفاهیم اخلاقی و دینی؛ مطلقاً چیزی نیست که کسی بخواهد بگوید این‌طوری نیست. من یک شاهد تاریخی مهمی که جلسه‌ی قبل گفتم این است که در تفسیر قرن اوّل و دوم غلبه با پرسیدنِ معنی واژه‌ها و عبارت‌هایی است که در قرآن آمده، و همین نشان می‌دهد که آنقدر هم این زبان برای اَعراب حجاز آشنا نبود! مثال‌های جالبی هم از ایزوتسو در همان کتاب‌هایش هست که می‌توانید آنجا مراجعه بکنید.

۲-۲ فصل‌بندی در قرآن (ترتیب و اسم سوره‌ها)

فکر کنم آخرین چیزهایی که جلسه‌ی قبل گفتم عجیب و غریب بودن متن از نظر فصل‌بندی بود. شما واقعاً به زحمت بتوانید کتاب مشابه این پیدا کنید، مگر در این دوران پست‌مدرن، از نظر فصل‌بندی. در دوران پست‌مدرن هم این‌طوری است که می‌خواهند که عجیب و غریب باشد، یعنی حس آن‌ها این است که از ساختار کتاب هم آشنایی‌زدایی کنند. مثلاً شما یک چیزی ببینید که تا حالا مشابه آن را ندیده‌اید. مثلاً در آثار پست‌مدرن ممکن است کتاب را که ورق می‌زنید یک صفحه‌ی آن سفید باشد و این‌طوری هم نیست که چاپ نشده، این صفحه سفید است، بعد می‌روید مثلاً جلوتر، می‌بینید که یک جاهایی مثلاً نوشته‌ها را یک‌طور خاصی نوشته، بجای این‌طرفی, آن‌طرفی نوشته شده‌اند, باید کتاب را برگردانید. این کارهایی است که در یکی دو دهه‌ی اخیر در ادبیات انجام شده، ولی شما حالا به قرآن به عنوان یک کتاب تاریخی و قدیمی که نگاه می‌کنید به هر حال فصل‌بندی متعارفی ندارد.

یعنی شما نمی‌توانید بگویید که مثلاً فصل‌بندی این کتاب بر اساس طول سوره آن است؟! یک‌سری سوره‌ها زودتر آمده‌اند. یا مثلاً فصل‌بندی‌ها محتوایی است؟! یک جاهایی موضوع یک چیزی است، در فصل بعدی موضوع یک چیز دیگر می‌شود. حداقل در ظاهر که یک همچنین چیزی نمی‌فهمید. عنوان‌هایی که برای فصل‌ها گذاشته شده هم خیلی راهنمایی‌تان نمی‌کند مثلاً اوّل که قرآن را باز می‌کنید یک سوره‌ی خیلی کوچک هست که جزء کوچک‌ترین سوره‌های قرآن است, بعد یک سوره‌ی خیلی خیلی بزرگ که اسم آن هست گاو! یک خرده پست‌مدرن است دیگر! واقعاً یک نفر الآن یک کتاب بنویسد و مثلاً شما باز کنید ببینید اوّل آن مثلاً نوشته درباره‌ی خدا و فلان و این‌ها, یک سرود ستایش خدا است، بعد فصل دوم گاو! بعد به نام همان خداوند بخشنده‌ی مهربان، الف لام میم! تا همین جا غریب بودن آن مشخص می‌شود. شما چون از بچّگی دیده‌اید عادت دارید. الآن یک آدمی که اصلاً چیزی در مورد قرآن نشنیده این کتاب را مثلا برای او ترجمه‌ی انگلیسی کنید، جلوی او بگذارید؛ احساس می‌کند یک چیز پست‌مدرن است، شاید هم طنز باشد! مثلاً یک دفعه اسم گاو را می‌بیند! بعد چند تا حرف! بعد که مثلاً یک‌مقدار جلو می‌رود می‌بیند نه، مثلاً شوخی نیست، چیزهای جدی‌ای در آن گفته می‌شود! ولی به هر حال این غرابت در آن هست دیگر! در خود فصل‌ها هم که جلو می‌روید,متفاوت است. مثلا الآن بخش‌بندی فصل‌ها چگونه است؟ شما به شکل نرمال یه انتظاری دارید، مثلا آدم‌هایی که در طول تاریخ کتاب نوشته‌اند حالا یا فیلسوف بودند، یا ادیب یا اگر داستان می‌خواستند بنویسند, یا اگر مثلاً یک مقاله‌ی علمی می‌خواستند بنویسند، یک مقدّمه‌ای نوشتند که می‌خواهند چکار کنند. حالا اگر قدیم‌ها چکیده نداشته، ولی خب معلوم بود دیگر، اوّلاً از عنوان فصل می‌فهمیدید که این فصل درباره‌ی چیست.

مثلاً یک مقاله‌ی معروفی کپلر دارد، درباره‌ی بشکه‌های اتریشی، که مثلاً عنوان آن یک جمله‌ای است که در واقع مثل یک خلاصه (Abstract) است! می‌خواهد بگوید که این شکل بشکه‌های اتریشی ماکزیمم (Optimum) است، مثلاً با کمترین چوب بیشترین حجم را شامل می‌شود؛ دقیق یادم نیست، یک موقعی اسم مقاله را حفظ بودم, چون برایم جالب بود. یکی از مهم‌ترین مقالات تاریخِ حساب دیفرانسیل و انتگرال (Calculus) است، که رفته مشتق گرفته، یک بهینه‌سازی انجام داده، درحالی‌که اصلاً آن موقع مشتق وجود نداشته! یعنی قبل از لایبنیتز و نیوتون است که مثلاً علائمی گذاشتند. به هر حال یک مقاله‌ای نوشته. عنوان آن را که می‌خوانید می‌فهمید در آن چه نوشته. یا کتاب ارسطو را می‌خوانید, مثلاً اسم آن هست متافیزیک، فصل اوّل فلان؛ معلوم است چه دارد می‌گوید! اگر فهرست مطالب (Table of Contents) هم ننوشته باشد شما بالاخره شروع فصل می‌فهمید. حالا در قرآن به یک تعبیری فصل دوم، (سوره‌ی دوم) گاو هست. چه می‌فهمید؟! که این سوره درباره‌ی گاو است؟! یا مثلاً سوره‌ی فیل درباره‌ی فیل است؟! درباره‌ی یک حیوان است؟! و بعد نگاه می‌کنید و کلّ این سوره را می‌خوانید چهل، پنجاه صفحه (با این خطی که می‌نویسند)، بعد آخر آن می‌بینید که فقط یک‌جایی یک داستانی هست که یک کلمه‌ی گاو در آن هست و این گاو شده عنوان سوره.

حضار: اینکه چه کسی یا چه کسانی اسم‌ها را تعیین کردند؟

استاد: بله من نمی‌دانم از نظر تاریخی یک اختلاف نظرهای وجود دارد، من قطعاً نظر شخصی خودم اینست که واضح هست که این‌ها توسّط مردم اتفاق نیافتاده. حداقل آن اینست که این اتفاق قطعاً در زمان پیغمبر افتاده، بنابراین یک‌طوری تأییدشده اینکه فرض کنید اسم سوره‌ها را بعداً, مثلاً دو قرن بعد گذاشته‌اند این قطعاً غلط است! یعنی شواهد تاریخی داریم که اسم سوره برده می‌شده جلوی پیغمبر و پیغمبر اسم سوره را می‌برده. حالا بعضی از سوره‌ها دو تا اسم دارند بعضی‌ها یک اسم دارند، کلاً در هر چیزی که مسائل تاریخی هست جای شک هست، شاید یک عده بگویند اصلاً حتّی خود سوره‌ها ممکن است در زمان پیغمبر به وجود نیامده‌اند! البته این چیزی که معروف است و اختلاف روی آنست که آیا ترتیب سوره‌ها توسّط پیغمبر تعیین شده یا همین‌طوری چیده‌اند و یکی هم اسم سوره‌ها آیا توسّط پیغمبر بوده یا مردم گفته‌اند، حداقل این دومی این‌طوری هست که به نظر قطعی می‌رسد که سوره‌ها در زمان پیغمبر اسم داشته‌اند. بنابراین اگر اسم بدی داشتند, پیغمبر با آن‌ها مخالفت می‌کرد.

حالا این الآن یک کتاب هست، من حتّی جلسه‌ی قبل گفتم که فرض را بر این بگذارید که شاید بعضی از جاهای آن هم عوض شده باشد. الآن در مورد خود این کتاب داریم صحبت می‌کنیم که این چیز موجود آیا با انتظارات ما سازگار هست یا نه. فصل‌بندی عجیبی دارد، نام‌گذاری فصل‌ها عجیب است و این‌ها همه‌ همان حالتی که گویی من دوست دارم. انتظار دارم یک چیز غیرعادی ببینم که با بقیه‌ی کارهایی که بشر کرده خیلی سازگار نباشد و این را برآورده می‌کند، یعنی به اندازه‌ی کافی غرابت دارد.

۳-۲ ارتباط آیات

حضار: حتّی مقاطع آیات. مثلاً یک آیه هست خیلی کوچک است، مثلاً یک آیه هست یک صفحه!

استاد: حالا داخل سوره که می‌رویم، مثلا داخل یک فصل، اوّل تا آخر آن را که می‌خوانید آخر آن هم به راحتی نمی‌فهمید درباره‌ی چه صحبت می‌کند! پاراگراف‌ها مربوط‌اند، یعنی می‌توانید بگویید این الآن یک پاراگراف است، از اینجا تا اینجا درباره‌ی این صحبت کرد، ولی چرا پاراگراف بعدی ادامه‌ی این است. مثلاً من همین اوّل که شروع کردم گفتم آدمی که می‌خواست داستان بنویسد داستان یا نمایش‌نامه‌ی خود را می‌نوشت. شما فصل‌ها را باز می‌کنید می‌بینید خیلی بحث‌ها مثلاً شبیه بحث‌های عرفانی و کلامی هست بعد وسط آن یک دفعه قطع می‌شود یک داستان می‌آید، آن داستان تمام می‌شود یک چیزی, یک حکمی گفته می‌شود، دوباره مثلاً یک‌سری چیزهای عرفانی است، بعد دوباره یک داستان دیگر می‌آید همین‌طور بعد داستان‌ها تکرار می‌شوند. شما خارج از دوران پست‌مدرن، تکرار یک صحنه را هیچ وقت در یک کتاب دیدید؟ مطلقاً! اصلاً یک تکنیک کاملاً پست‌مدرن است که شما یک صحنه‌ای از یک داستان را چندبار تکرار کنید به یک منظوری حالا.

در آثار پست‌مدرن معمولاً منظور این است که از چند زاویه ببینید. یک بار مثلاً یک راوی آن صحنه را روایت می‌کند یک بار یک راوی دیگر. الآن ما فیلم‌هایی داریم حالا خیلی هم پست‌مدرن نیستند ولی بالاخره در این فضای پست‌مدرن به وجود آمده‌اند که یک صحنه در آن تکرار می‌شود. یک بار می‌بینید که مثلاً یک نفر رفت یک کارهایی کرد بعد یکی دیگر می‌آید در همان فضا می‌بینید که آن چکار کرد و چند بار همراه چند تا شخصیت زوایای مختلف یک اتفاق را می‌بینید. شما چند صحنه در قرآن دارید، که هر کدام آن‌ها گاهی اوقات چهار، پنج بار، شش بار، دو بار، سه بار تکرار شده‌اند. صحنه‌ی وحی به موسی، صحنه‌ی داستان آفرینش گاهی دو بار. حداقل دو، سه بار طولانی و چند بار در حد اشاره.

من چون این‌ها را یکجای دیگر گفتم, اینجا نمی‌خواهم در مورد این‌ها فعلاً بحث کنم، ممکن است برویم جلو گاهی به یک بحثی رسیدیم یا یک ماجرایی بود و یک نفر به یک چیزی در قرآن گیر داده؛ ممکن است من آنجا یک جلسه هم درباره‌ی اینکه این گیری که دارد می‌دهد کاملاً اشتباه است و مثلا برعکس. خیلی جالب است. مثلاً ممکن بود واقعاً صد سال پیش یک نفر به تکرار این صحنه‌ها گیر بدهد به عنوان یک نقص فنی، که آیا پیغمبر فراموشکار بوده؟! این را که گفته بودی! مثلاً این داستانِ مواجهه‌ی موسی با ساحران را که در مثلاً سوره‌ی اعراف گفته بودی! دوباره چرا داری تعریف می‌کنی؟! یادت رفته مثلاً! ولی شما این داستان‌ها را که نگاه می‌کنید با همدیگر فرق دارند.

فرق دارند یعنی اینکه آنجا تأکید روی یک چیزی هست، اینجا تأکید روی یک چیز دیگر است، و این خیلی پست‌مدرن است، مدرن هم نیست واقعاً! یک خرده از مدرن این‌طرف‌تر است! یعنی در ادبیات چند دهه‌ی اخیر مثلاً شجاعت اینکه صحنه‌ها تکرار شوند با جزئیات متفاوت، برای اینکه یک حسی ایجاد شود وجود دارد. گاهی اوقات صحنه را پشت سر هم تکرار می‌کنند گاهی نه، مثلاً فرض کنید یک وقایعی را در یک فصل کتاب می‌بینید بعداً در فصل‌های دیگر کتاب, یک شخصیت دیگر, روایت دیگری از ان می‌گوید. یک فیلم سینمایی‌ که در دوران خود خیلی انقلابی بوده و چنین روایتی دارد فیلمی ژاپنی است به اسم راشامون که کارگردانش کوروساوا با این خیلی معروف شده، جوایز بین‌المللی گرفته، که یک ماجرایی است مثل یک دادگاه‌مانندی که چند نفر می‌آیند تعریف می‌کنند. همان داستان را تعریف می‌کنند و روایت‌ها با همدیگر اختلاف دارد برای خاطر اینکه می‌خواهند هر کدام آن‌ها به نفع خود حرف زده باشند و اینکه شما مواجه می‌شوید با یک واقعه‌ای که چند تا راوی دارد و حالا باید بفهمید که کدام آن‌ها کجای آن را راست می‌گوید؟! کجا دروغ می‌گوید؟! یک پیچیدگی‌ دارد که جالب است و در زمان خود مثلاً دهه‌ی پنجاه میلادی خیلی پیشرو بوده.

حضار: یک نکته‌ای که حالا یادم نیست کدام جلسه بود یکی از جلسات همین تفسیر قرآن بود. اینکه توقّعی که ما از قرآن داریم یا باید داشته باشیم اینکه قرآن یک کتاب هدایت است، فکر کنم یک همچنین چیزی بود.کتاب هدایت است، یک کتاب منطقی نیست و این توقّعات آن ذهن چهارچوب‌بندی شده‌ی ما یک‌طورهایی حاصل اتفاقات مدرن است که توقّعِ دیگر داریم

استاد: می‌دانم، ولی من الآن فقط دارم در مورد غرابت صحبت می‌کنم. اینکه حالا بعداً این چه خوب‌هایی دارد

[۰۰:۳۰]

از یونان به این طرف یک‌طور سنت منطقی نوشتن، در یک چهارچوب منطقی بحث‌ها را مطرح کردن به وجود آمد که حداقل از قرن نوزدهم به این طرف حتّی در کتاب‌های فلسفه هم دیگر این‌طوری نیست. قطعاً کتاب‌های فلسفی مثلاً نیچه مخصوصاً چنین گفت زرتشت شباهتی به کتاب‌های فلسفی دو قرن قبل خود ندارد. به کتاب‌های کانت شبیه نیست. آنجا هم می‌بینید عجیب غریب است دیگر. داستان می‌گوید و در قالب داستان است، حالا قرآن فرق‌اش این است که داستان و حکم و احکام و نمی‌دانم بحث‌های الهیاتی و این‌ها همه کنار همدیگر یک طوری آمده. حداقل چنین گفت زرتشت این است که در فرم داستان است ولی شبیه انجیل است. در واقع چنین گفت زرتشت تلاشی است برای تولید یک کتاب مقدّس و خیلی شباهت دارد به فصل‌بندی اناجیل و این‌طوری هم نیست که نیچه نمی‌دانسته، فکر می‌کنم ناخودآگاه نبوده، بالاخره فکر کنم خودآگاهانه این کار را کرده.

من هنوز وارد محتوی نشدم. حالا کلاً انتظاری که از محتوا داریم چیست، چقدر از دور که نگاه می‌کنیم انتظارات‌مان برآورده می‌شوند. البته حالا فعلاً درباره همین ویژگی‌های زبانی مثلا خود زبان و واژگان، ساختار کتاب از نظر فصل‌بندی یک چیزهایی گفتم. از لحاظ تکنیک‌های ادبی هم خلاصه بگویم. چون فکر می‌کنم به اندازه‌ی کافی یک جایی صحبت کردم اصلاً نمی‌خواهم این جلسات را به آن اختصاص دهم. فعلاً می‌خواهم خیلی کلّیات را بگویم، وارد جزئیات نمی‌شوم.

۴-۲ تکنیک‌های ادبی در قرآن

درباره تکنیک‌های ادبی چه انتظاری دارید از یک کتابی که یک همچنین ادعایی در مورد آن هست؟ انتظار دارید که از نظر فصاحت و بلاغت در اوج باشد دیگر، یعنی اگر امکانات زبان را در حدّ خیلی خوبی از آن استفاده کرده باشید، همان‌طوری که مثلاً فرض کنید شما حافظ می‌خوانید لذّت می‌برید از قدرت بیان آن. اینکه چطوری می‌تواند مثلاً با حفظ یک ریتمی با واژه‌هایی که کنار همدیگر به زیبایی نشسته‌اند که خواندن آن لذّت‌بخش است. اصلاً یکی از ویژگی‌های شعر در ادبیات فارسی، حافظ، سعدی، (شاید مولانا آنقدر این‌طوری نیست) اینست که خواندن واژه‌ها کنار همدیگر اصلاً لذّت‌بخش است. به‌خاطر رعایت یک‌سری قواعد، مثلا نزدیک بودن مخرج حروف به همدیگر. یا همان ریتمی که دارد یک‌طوری این واژه‌ها در آن ریتم قرار می‌گیرد وقتی می‌خوانید از خواندن آن لذّت می‌برید ولو اینکه اصلاً یک نفر معنی آن را نفهمد. مطمئن هستم شما یک شعر حافظ را همین‌طوری برای یک نفر بخوانید حسّ خوبی به او دست می‌دهد, مثلاً ساده‌ترین دلیل آن اینست که مثلاً حروف در واژه‌ها تکرار می‌شوند. حروف قریب‌المخرج تکرار می‌شوند. مثلاً حرکت‌های آ، او، ای این‌ها با یک نظم خوبی دنبال همدیگر می‌آیند. یک جایی همه‌اش به سمت کشیده. یک جاهایی مثلاً نیست.

حضار: واج‌آرایی.

بله. یک آرایه‌های ادبی زیبایی وجود دارد که خواندن متن را لذّت‌بخش می‌کند و بلاغت هم اینست که آن معانی‌ای که می‌خواهد بیان شود, مثلاً با یک‌سری استعاره‌ها و مفاهیمی که به زیبایی بیان شده‌اند تأثیرگذار باشند. بلاغت به این معنا که من یک مفهومی را بیان می‌کنم، واقعاً شما هر چقدر می‌نشینید فکر می‌کنید گویی بهتر از این نمی‌شود گفت که آن تأثیری که من می‌خواهم به خواننده منتقل شود.

انتظار داریم کتابی که ادعا می‌شود متن آن از طرف خداوند آمده از نظر فصاحت و بلاغت در اوج باشد به شرط اینکه قبول داشته باشید و نظرتان این باشد که واژه‌ها از طرف خداوند آمده، و الّا اگر یک نفر مثل همین تئوری‌های جدید آقای سروش که اسم آن را گذاشتند “رؤیای رسولانه”! اگر واژه‌ها از طرف خداوند نباشند نه فقط فصاحت خیلی ضرورت ندارد، زیرا اگر فصاحتی هم در کار باشد هنر پیامبر است، به خداوند ربطی ندارد، واژه‌ها را او انتخاب کرد! بلکه بلاغت آن هم خیلی به نظر من ضرورت پیدا نمی‌کند. محتوای آنست که اهمّیت دارد که درست باشد. خب همین که قرآن خیلی فصیح و بلیغ است یک نشانه‌ای از این است که این تئوری‌های جدید خیلی درست نیست. یعنی در واقع نقطه‌ی ضعف تئوری حساب می‌شود برای اینکه اگر خود آقای سروش قبول داشته باشد و کسانی که به چنین چیزهایی معتقدند که قرآن به شدّت از نظر ادبی تکنیک دارد، فصیح و بلیغ است، بلکه اصلاً واضح است یک‌سری تکنیک‌هایی است که بعداً از قرآن یاد گرفتند و یک عدّه استفاده کردند و واضح است یک‌سری تکنیک‌هایی که هنوز کسی یاد نگرفته و در آینده کم‌کم از آن استفاده می‌کنند. این‌ها تئوری رؤیای رسولانه را نقض نمی‌کند, ولی سازگار هم نیست. یعنی من از پیامبر انتظار ندارم به عنوان یک فرد بی‌سواد عرب که خیلی عارف است فقط مثل مولانا که زبان فصیح و بلیغی داشته. فقط مهم این است که در قرآن محتواهای بیان‌شده محتواهای خوبی باشند.

با فرض اینکه اصلاً تئوری رؤیای رسولانه با این مدلی که ما ساختیم و ادعای اینکه یک متنی آمده باشد خیلی سازگار نیست. یعنی من احساس می‌کنم که در این راهی که ما آمدیم ضروری است فرض کنیم که متن از طرف خدا آمده. واژه‌ها و زبان هم از اوست. اصلا دارد یک زبان برای ما درست می‌کند. اصلاً خود این واژه‌ها مهم‌اند. این زبان مهم است. نه اینکه یک محتواهایی. این خیلی تئوری شگفت‌انگیز و مربوط به چند قرن قبل می‌شود! حداقل یک قرن عقب است!

حضار: این تئوری به نظر من در پاسخ به این مسئله به وجود آمده که اگر یک خداوند ازلی ابدی که از اوّل تصوّر کردیم را داشته باشیم. اینکه دست خود را فرو کرده در تاریخ همیشه یکی از چیزهای مناقشه است. آدم وقتی می‌خواهد تصوّر کند که آن موجود یک دفعه دست خود را می‌کند در تاریخ

استاد: چه رؤیای رسولانه‌ای را به وجود آورده باشد یا نه…

حضار: می‌خواهیم بگوییم کانال طبیعی برای این مسیر مثلاً آمده. به نظر من این‌طوری می‌آید. خرق نشده…

استاد: رسول هست یا نه؟ یعنی جزو رؤیاهای او این بوده که از طریق همان رؤیاهای رسولانه به او گفتند برو به مردم بگو. پس خدا دارد از این کانال دخالت می‌کند.

حضار: ولی خب خدا که در همه چیز دخالت می‌کند. در همه‌ی جهان خداوند می‌کند.

استاد: خب همان. بنابراین اصلاً فرقی نداره

حضار: منظورم این است که یک کانال طبیعی دارد معرّفی می‌کند به خاطر این مسیر.

استاد: کانال طبیعی نیست این که یک نفر رؤیایی ببینید که بعد موظّف باشد که این رؤیا را بیان کند برای مردم این همان است که خداوند دست خود را کرده در تاریخ. یعنی آن مشکل را اصلاً حل نمی‌کند. فقط سعی می‌کند توضیح دهد که این پدیده‌ی وحی یک چیزی مثل رؤیا است، مثل فلان چیز است. ولی آن مسئله‌ی دخالت خداوند در رؤیا هم هست. همین که قبول کنید که رسولی آمده و رسالتی داشته و خدا به او گفته برو بگو؛ همین کافی است که بگویید که خدا دخالت کرد دیگر! اگر مسئله مکانیسم است که خب حالا مکانیسم رؤیا را چقدر ما می‌دانیم که چطوری یا چقدر طبیعی است.

من تمام حرفی که می‌زنم اینست که اتفاقاً اگر خداوند می‌خواست یک متنی در اختیار من قرار دهد انتظارم اینست که نه فقط خود متن عجیب و غریب باشد؛ بلکه به اصطلاح، محیط و جوانب آن هم عجیب و غریب باشد. یعنی یک اتفاق غیرعادی بیافتد. اینکه من بخواهم با یک پدیده طبیعی توجیه کنم بعد خاتمیت چه می‌شود؟ چگونه توجیه می‌شود؟

اگر این کانال یک کانالی است که هر روز و روزمره اتفاق می‌افتد، چگونه شده که دیگر کسی رویای رسولانه نمی‌بیند؟ در تئوری‌ای که من از آن شروع کرده‌ام و تا اینجا آمده‌ام انتظارم اینست که یک فضای غیرعادی ببینم از محصولی که تولید می‌شود و انتظار ندارم راهی که دارد می‌آید یک امر خیلی طبیعی باشد. اینکه موجودی به نام جبرئیل بیاید یک سری کاغذ به یک نفر دهد و بگوید آن‌ها را برای مردم بخوان با تئوری من سازگارتر است تا این در یک مجرای روزمره‌ای که ما هم با آن درگیریم اتفاق بیفتد. آن که دارد می‌افتد. مولوی هم هست، حافظ هم است؛ اینها همه الهام دارند. دانشمندان هم هستند، بنابراین به نظر من خیلی با آن مساله‌ای که خداوند ارتباط برقرار کرده سازگار نیست؛ به نظر من خودِ غیرعادی بودن آن کانال هم مهم است. از تئوری‌ای که من گفتم این انتظار به وجود نمی‌آید که آن در کانال طبیعی اتفاق افتاده باشد‌. به شدت احتیاج به واژگان داریم، به شدت احتیاج به یک چیز دقیق داریم تا اینکه حالا از یک جایی, یا چیزی, یک آبی بیاید حالا یه کمی هم گل‌آلود شود و یک مقدار هم به ذهن پیغمبر برود و …کلا این خیلی با چیزی که ما می‌خواهیم شبیه نیست.

حضار: و ادامه‌اش هم به این نکته می­رسد که معجزات را هم نمی‌شود با آن روش‌ها توجیه کرد.

استاد: کلا من میدانم منشا این حرف‌ها چیست.

حضار: مگر می‌شود یک آدم بداند این یک رویای رسولانه است، آدم وقتی می‌خواهد رویایش را برای کسی تعریف کند، نمی‌آید بگوید که رویاست؛ انگار مستقیما خدا با او صحبت می‌کند.

استاد: اصلا در خود این رویای رسولانه پیامبر در خواب‌های خود دیده که خداوند با موسی سخن گفته از طرف یک درخت، درختی که مثلا آتش گرفته. این خیلی خنده‌دار است. در این رویا یک دروغی هست که در رویای پیغمبر آمده که خدا با واژگان سخن می‌گوید: «انّی علی الله».

موسی را خطاب قرار می‌دهد و می‌گوید: «کفشت را دربیاور.» خیلی فاجعه است. مرحوم دکتر سروش از اول جوانی تا حالا سعی می‌کند که جلوی راه‌های واردکردن خدشه به ایمان دینی، را سد کند. مثلا اگر فردا دانشمندان در قرآن یک اشکالی پیدا کردند، بگوییم این یک رویای رسولانه بوده پیغمبر یک اشتباهی کرده ناراحت نشوید؛ ایمانتان را از دست ندهید.

قبض و بسط شریعت” و همه‌ی تئوری‌ها برای این است که یک مقداری انعطاف‌پذیری این چیزی که بهش ایمان داریم زیاد شود. من یکبار این مثال را زدم که این مثل یک هدفی (سیبلی) است که اگر تیری به سمت آن شلیک شود، کمی انعطاف‌پذیر باشد که من بتوانم یک طرفش را بکشم این طرف‌تر و تیر به آن نخورد. یا دوباره آن طرف‌تر می‌گذارم. اینکه ایمان از بین نرود! ایشان نیت خیری دارد ولی تقریبا تمام حرف‌هایی که زده و می‌زند, شر است. واقعا شر است! در دورانی که به نظر من به یک جایی رسیدیم و تکنیک‌های ادبی، تفسیری به جایی رسیده که بعد از چندقرن، بشر توانایی این را پیدا کرده که متون را خیلی خوب و علمی و دقیق بررسی کند ‌و حالا جایی است که قرآن می‌تواند خودش را عرضه کند. حال من بیایم این قرآن را شل و ولش کنم و بگویم زیاد هم به آن دقت نکنید. من می‌گویم قرآن را ببریم زیر ذره‌بین؛ تمام حرکات و حروف و همه چیزش را مثل “الم”. اصلا کجای این “الم”، را خواب دیده؟ یعنی رفته خوابیده, بعد الف آمده، بعد لام آمده، بعد یک میم آمده و بعد این‌ها را نوشته. این‌که همه‌ی این‌ها را یعنی “الف و لام و میم” و حرکات و همه چیز را جدی بگیریم.

من پروژه‌ام این است که این‌کار را کنیم. دکتر سروش هم برعکس؛ می‌گوید شل بگیریم و زیاد دقت نکنیم. حالا یک چیزی گفته مثلا از خواب بیدارشده چایی‌اش را هم نخورده بود, این‌جاش یک ذره اشتباه شد. یا مثلا طول کشید صبح پا شد رویایش را دیده بود, کمی هم وقفه افتاده یکی آمد با او کار داشت یک مقدارش را یادش رفت. بعد خوب نتوانست نقل کند این جایش اشتباه شده, مثلا “الف لام دال” بود گفته “الف لام میم”.

[۰۰:۴۵]

اوضاع تکنیک‌های ادبی در قرآن چگونه است؟

فقط چندتا مثال بزنم. مثل همان‌هایی که درباره‌ی واژگان در جلسه قبل گفتم. از لحاظ تکنیک‌های ادبی، قرآن نه تنها از دوره خودش خیلی پیشرفته‌تر است بلکه هنوز حرف برای گفتن دارد. یعنی بعد از ۱۵-۱۴ قرنی که گذشته و در ادبیات در تمام این سال‌ها به صورت مداوم تکنیک ابداع شده و شاهکارهای ادبی به وجود آمده، به نظر من خیلی مهم است که نشان دهیم خیلی از تکنیک‌هایی که در قرآن هست بی‌سابقه‌اند؛ در آن دوران اینکار را نمی‌کردند یا حداقل کار متعارفی نبود.

البته ممکن است مثالی بزنم مثلا از نحوه استفاده‌ی ریتم در قرآن. بعد یک نفر بیاید بگوید یک کتابی فلان‌جا که چند قرن قبلش هم نوشته شده بود, استفاده‌‌هایی از ریتم در آن هست. اشکالی ندارد ما که نمی‌خواهیم یک تکنیک ادبی معرفی کنیم بگوییم هیچ نوع سابقه‌ای ندارد, ولی اینکه تکنیک انقدر بدیع است که قرن‌ها می‌گذرد، هنوز هم برخی از تکنیک‌ها خیلی جا نیفتاده، و استفاده نکرده‌اند. بعضی‌هایش تازه جا افتاده.

مثلا من الان یک مثالی زدم که این تکرار صحنه‌ها در روایت‌های قرآنی به یک منظوری است، مثلا جنبه‌های مختلف مساله‌اند. یا مثلا یک تلفیقی از تکرار صحنه‌ها با استفاده از ریتم را قبلا گفتم و الان فقط به آن اشاره می‌کنم. یک صحنه‌ای در قرآن هست که فرعون و سپاهیانش که خیلی سپاه عظیمی است دنبال یک عده آدم بی‌سلاح می‌افتند و می‌خواهند اینان را بگیرند. بنی‌اسرائیل به همراه موسی دارند از مصر خارج می‌شوند. فرعون به دنبالشان است. این صحنه را چندبار در قرآن می‌بینیم. یک جاهایی با طول و تفصیل می‌بینید. خداوند به موسی وحی می‌کند, آن‌ها ترسیده‌اند. موسی به آن‌ها می‌گوید که نترسید. خدا به او وحی می‌کند و می‌گوید که عصایت را به دریای نیل بزن تا شکافته شود. نهایتا رد می‌شوند و آن‌ها می‌آیند و این‌ها را می‌بینند. بعد یک طور دیگر هم در جای دیگری می‌بینیم. بعد در یک جای دیگر، مقدماتش را می‌گوید که اینگونه شد. بالاخره فرعون به یارانش گفت که این‌ها که دارند می‌روند بیایید جمع شوید و به دنبال آن‌ها افتادند. بعد این صحنه، فقط این آیه در موردش هست می‌گوید:« فَأَخَذْنَاهُ وَجُنُودَهُ فَنَبَذْنَاهُمْ فِي الْيَمِّ وَهُوَ مُلِيمٌ» (ذاریات:۴۰)

یک لشکری که آمده بودند و یک عده که مثل سوسک فرار می‌کنند و لشکر مجهز فرعون به دنبالشان بود که این‌ها را بگیرند و له کنند، فقط همین یک عبارت را می‌گوید؛ یعنی شما اگر قبلا نخوانده و صحنه را ندیده باشید، نمی‌فهمید یعنی چه.

خدا می‌گوید این‌ها را گرفتیم و در دریا پرتشان کردیم. دنبال پیغمبر و پیروانش افتادند، فکر می‌کنند که خیلی خاص هستند. همین یک عبارت کافی است و استفاده از ریتم است. یک جاهایی ممکن است برای جزئیات احساس کنید که خدا گفت عصایت را بزن و غیره . این برای خدا خیلی چیز راحتی بوده، اینان فکر می‌کردند که بزرگترین قدرت دنیا هستند و بزرگترین لشکر و مجهزترین‌اند, ولی در مقابل خداوند در حد همین است که یک پشه‌ای را گرفتیم و در دریا پرتشان کردیم و دیگر هیچ توضیحی نمی‌دهد که چگونه؟! این یک استفاده از ریتم است به علاوه اینکه شما اگر توضیح دهید که چطوری اینکار را کردید؛ سهولتش از بین می‌رود. درواقع آن حسی که وجود دارد که انگار برای خدا هیچ کاری نداشت .

یک جایی به حضرت مریم می‌گویند:«تو مثلا فرزندی به دنیا می‌آوری» می‌پرسند: چگونه؟ جوابش این است که «…هُوَ عَلَیَّ هَیِّن…» (مریم:۹) خیلی خیلی راحت! حالا توضیح این‌که مکانیسم آن چیست و غیره بیان نمی‌شود. اینکه شما یک چیزی را با جزئیات می‌بینید اتفاقا به نظرتان این است که خدا عجب کاری کرد! عصا را زد؛ دریا را شکافت؛ این‌ها رفتند و رد شدند، آن‌ها که آمدند چنین شد. به نظر خیلی چیز عجیب و غریبی می‌آید که خدا عجب زحمتی کشید, ولی این یکی سوره را که می‌خوانید، آن حسی که باید داشته باشید به شما دست می‌دهد. کل اینکارهایی که خدا می‌کند در حد اینکه یک پشه را که وزوز می‌کرد را گفتیم دیگر وزوز نکن! این عبارت که گرفتیم‌شان و در دریا پرت کردیم بدون گفتن جزئیات, حسی دارد که نمی‌توانید در آن روایتی که جزئیات را می‌گویید بیابید. حتی اگر در آخر برایش بگویید که کلش برای ما خیلی راحت بود. بالاخره آن تاثیری که می‌گذارد و جزئیات را نشان داده. آن حالت معجزه‌آسا بودن و شکافتن دریا و غیره، انگار سهولتش را درنظر آدمیزاد از بین می‌برد؛ ولی اینجا در این روایت، آن حس را انتقال می‌دهد. در واقع من که این را دیدم؛ دفعه بعد که آن را می‌خوانم همین حس را هم دارم. غیر از این تکرار و این استفاده از ریتم نمی‌شود اینکار را کرد و اصلا این در آن دوران متداول نبوده؛ به‌خدا در این دوران هم متداول نیست.

من همیشه می‌گویم این مسلمان‌ها برای همه چیز صبر می‌کنند وقتی دیگران گفتند، می‌گویند: بله! ما این را در قرآن داشتیم. یک بار در مورد این تکنیک‌های ادبی، یک نفر یک کتابی بنویسد و بگوید این تکنیک هست. تا حالا اینکار را هم نکرده‌ایم. حالا یا عناد به خرج می‌دهند و نمی‌کنند و فرار می‌کنند. بالاخره وقتی یک نفر اینکار را کرد جریانی شروع می‌شود.

بگذارید من یک مثال بزنم که هنوز متداول نشده، استفاده از الگو‌های(pattern) غلط گرامری برای این که یک منظور را بیان کنند. حداقل می‌توان گفت به عنوان یک تکنیک، هنوز متدوال نشده است. در قرآن مثال‌های زیادی داریم. آن ساختار گرامری شکسته می‌شود مثل اینکه یک چیزی گفته می‌شود که از نظر گرامر نباید اینطور گفته شود. چرا؟ چون یک امر و موضوع بسیار مهمی است که اینگونه می‌خواهد برساند. مثال خیلی ساده آن، این است که وقتی که به موسی می‌گوید که با هارون برو به سمت فرعون؛ باید بگوید که گفتیم که شما دوتا (چون در عربی، حالت یک و دو با بیش از دو از نظر گرامری متفاوت است) باید عبارت این باشد که شما دو رسول، بروید به سمت فرعون! ولی گفته می‌شود که تو و هارون رسول رب العالمین هستید. نه رسولان رب‌العالمین!

مثنی باید بیاید. فهمیدن این خیلی ساده است. برای اینکه دو نفرند، درست است دوتا آدم‌اند ولی دوتا رسول که خداوند نمی‌فرستد، یک رسول می‌فرستد. یعنی یک رسالت است به دلیل اینکه موسی خوب حرف نمی‌زند و به سمت آدمی می‌رود که استاد سخن است(یعنی فرعون) موسی احساس می‌کند که هماورد فرعون نیست. قرار می‌شود که هارون به عنوان یک آدمی که سخنورتر است به همراه موسی برود. دوتا رسولی در کار نیست. گرامری این جمله غلط است ولی مفهومی درست است و یک مثال خیلی خوبی در این زمینه هست. این مثالی نیست که من در قرآن پیدا کرده باشم ولی یک مثال خیلی مهم است که من ندیدم جای دیگر نقل شود، آیه‌ای است در سوره یوسف، درواقع مجموعه آیاتی که همسر عزیز مصر که معروف به زلیخاست بعد از اینکه یوسف امتناع می‌کند از اینکه با او ارتباط داشته باشد. زنان مصر را جمع می‌کند و صحنه‌ای عجیب و غریب را به وجود می‌آورد که دست خودشان را می‌برند. این شروعش اینگونه است که «وَقَالَ نِسْوَةٌ فِي الْمَدِينَةِ امْرَأَتُ الْعَزِيزِ تُرَاوِدُ فَتَاهَا عَن نَّفْسِهِ ۖ قَدْ شَغَفَهَا حُبًّا ۖ إِنَّا لَنَرَاهَا فِي ضَلَالٍ مُّبِينٍ» (یوسف:۳۰)

قال یک فعل مذکر است برای نسوة که یک تعداد زن هستند! هیچ ضمیر و هیچ نشانه‌ی مونثی در مورد زنان فرعون به کار نرفته! از لحاظ گرامری باید گفته شود: «وَقَالَت نِسْوَةٌ فِي الْمَدِينَةِ»؛ درحالیکه یک نوع امتناع از آوردن است. اما وقتی در مورد زن فرعون می‌گوید:« تُرَاوِدُ فَتَاهَا» این “ت” نشانه تانیث است. ولی در مورد خودشان اول این امتناع صورت می‌گیرد, ضمیر مذکر می‌آید, بعدش هم چون جمعی از زنان هستند؛ وقتی می‌گوید:«اِنّا لَنَراهَا فِي ضلالٍ مبين» در “اِنّا و لَنَراهَا” تانیثی نیست. “متکلم جمع” است و متکلم جمع در عربی مونث و مذکر ندارد. انّا برای جمع مردان و جمع زنان و مخلوطی از آن‌ها به کار می‌رود و فرقی نمی‌کند. یعنی این آیه که در آن تعمدا هیچ نوع ضمیر تانیثی در مورد زنان نیست, درحالیکه از لحاظ گرامری باید باشد. بعد یکدفعه بقیه آیات می‌گوید که این به گوش زن فرعون می‌رسد و یک مجلسی آماده می‌کند.

« فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَيْهِنَّ وَأَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَأً وَآتَتْ كُلَّ وَاحِدَةٍ مِّنْهُنَّ سِكِّينًا وَقَالَتِ اخْرُجْ عَلَيْهِنَّ ۖ فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ وَقَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ وَقُلْنَ حَاشَ لِلَّهِ مَا هَٰذَا بَشَرًا إِنْ هَٰذَا إِلَّا مَلَكٌ كَرِيمٌ» (یوسف:۳۱)

ضمایر تانیث را در آیه بعدی بشمارید:« فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَيْهِنَّ وَأَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَأً .. » تا اینجا ۶ تا؛ « …وَآتَتْ كُلَّ وَاحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِكِّينًا…» ۸ تا؛ این هن و لَهُنَّ همگی تانیث است که به آن‌ها برمی‌گردد. این مجلس، مجلس زنانه است.

ببینید یک ماجرای عاشقانه و شهوانی بین زلیخا و یوسف پیش آمده است. آن‌ها وقتی این حرف را می‌زنند انگار زن نیستند، اگر عکس‌العمل آن‌ها را از نظر روانکاوی و یونگ بپرسید, می‌گوید آنیموسشان حرف می‌زند. بخش مردانه‌شان قضاوت می‌کند. خودشان هم از این ماجراها در زندگیشان دارند ولی قضاوت‌هایشان بر اساس آن بخش مردانه‌ای است که تعلیم دیده‌اند. این جمله‌ای که آن‌ها می‌گویند, مردانه است! ولی در این مجلس زلیخا چکار می‌کند؟ زنانگی آنان را تهییج می‌کند. طوری که بفهمند خودشان وضعشان از او بدتر است. این است که این یکی آیه انباشته است.

همانقدر که شروع آن آیه اینگونه است – با جایگزینی مذکر به جای مؤنث- یک جوری به شما می‌گوید که غیرعادی است. نشانه‌های تانیث حذف می‌شود. این یکی تعمدا پر از نشانه‌های تأنيث است. تا اینجا ۸ تا شمردم. «وَقَالَتِ اخْرُجْ عَلَيْهِنَّ» شد ده تا؛«فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ وَقَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ وَقُلْنَ حَاشَ لِلَّهِ مَا هَذَا بَشَرًا إِنْ هَذَا إِلَّا مَلَكٌ كَرِيمٌ» ببینید اینکه بیرون آمد کلا تمام کلمه‌ها مونث است.«فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ وَقَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ وَقُلْنَ» الان اینجا کلا ۵ تا پشت‌سر هم مونث آمده. اینان دوباره زن شدند، دیگر آنیموسشان نیست، این‌ها رفتند به آن چیزی که هستند. دست خودشان را هم بریدند.«حَاشَ لِلَّهِ مَا هَذَا بَشَرًا إِنْ هَذَا إِلَّا مَلَكٌ كَرِيم»

اینکه شما همچین نمایشی از آنیموس راه بندازید؛ زنانگی در مقابل مردانگی! در شرایطی رفتارهای یک زن از مرد درونش یا از زنانگی درونش بیاید، این دوتا را کنار هم بگذارید؛ آن اول هم یک کلیدی گذاشته شود که قال را کنید قالت, که نظر همه جلب شود. بعد این نمایش راه بیفتد این تکنیکی نیست که جایی باشد. خیلی جرات می‌خواهد که شما یک چیز را غلط بگویید و در یک کتاب بنویسید. همه فکر می‌کنند اشتباه چاپی است. اینطور نیست؟! الان من یک کتاب بنویسم مثلا این را بنویسم آن، مثال‌هایی که از لحاظ گرامری واضح است مثلا جمع را مفرد بنویسم. مثلا بگویم آن‌ها خورد. خیلی جرات می‌خواهد من همچین کاری بکنم، همه می‌گویند که در تایپ اشتباه شده است. دیگر کسی فکر نمی‌کند که این عمدا اینطوری نوشته شده است. مگر اینکه در حاشیه بنویسم «این “خورد” است، “خوردند” نیست.» می‌خواهم بگویم استفاده از همچین تکنیکی اصولا ساده نیست. غلط چاپی وجود دارد. مگر اینکه یک نفر بیاید در کتابش، کارهای این شکلی را مدام تکرار کند تا آدم‌ها بفهمند که این یک جاهایی اینطوری می‌نویسد یک جاهایی انطوری. یک نویسنده فرانسوی هست که اسمش را دقیق یادم نیست. یکی از فمنیست‌های مدرن فرانسوی که خانم هم هست که در نوشته‌هایش تعمدا ضمایر مردانه و زنانه را دستکاری می‌کند. برای اینکه قبول ندارد که ضمیر باید اینجا مردانه باشد و زنانه می‌نویسد چون فمنیست است اینکار را می‌کند.

[۱:۰۰:۰۰]

نه به عنوان یک تکنیک ادبی، بیشتر برای ابراز عقیده؛ بالاخره ده سال اینکار را می‌کنند بعد مسلمان‌ها می‌آیند و می‌گویند که این مورد در قرآن بوده، بفرمایید نگاه کنید که موجود می‌باشد. بفرمایید ببینید هست. درحالیکه مسلمان‌ها باید الان به خصوص برادران عرب ما که صاحب قرآن و اسلام هستند و سایر مسلمانان که حرف می‌زنند ناراحت می‌شوند که درباره‌ی دین آباء و اجدادیشان، یک فرد غیرعرب اظهار نظر می‌کند.

برادران عرب ما در طول این ۱۴۰۰ سال باید هزارتا کتاب می‌نوشتند که چنین تکنیک‌هایی در آن استفاده شود. مثلا در مساله ریتم ، قرآن شعر کلاسیک است یا شعر نو؟ شعر نو است دیگر ریتم تکراری در آن نیست. من مطمئنم هزار سال پیش همه اعراب و ایرانی‌ها فکر می‌کردند که خدا چرا این ریتم‌ها را خوب رعایت نکرده، وزن این الان چه هست. تا می‌آید دوتا عبارت پشت‌سر هم ریتمش یکی شود و این‌ها خوشحال شوند؛ فوری این ریتم را عوض می‌کند و حالشان گرفته می‌شود. خلاصه الان ادبیات به کجا رسیده؟ که شما وقتی این ریتم را از روز اول انتخاب می‌کنید برای شعرتان همان است

‌خدا فردوسی را رحمت کند که وقتی ریتم «فعولن فعولن فعلولن فعل» را انتخاب کرد تا شاهنامه را با این بگوید تا آخرش مجبور شد با همین وزن بگوید. بنابراین دیگر استفاده از تغییر ریتم برای اینکه یک مفهومی را منتقل کنید، از بین می‌رود. حالا استثنائا فردوسی آنقدر استادی دارد که در همان «فعولُن فعولُن فعولُن فَعَل» هم تغییر ریتم دارد. یعنی بالاخره می‌تواند ریتم را تند و کند, کُنَد.

ولی شما این آیات اول سوره‌ی کوّرت (تکویر) را درنظر بگیرید.

حضار: گاهی اشکال از تفاسیر است مثلا می‌گوید کاربست شاز در عربی است و درست است. یعنی این گرامر غلط قرآن را اکثرا اینگونه گفتند.

استاد: بله خیلی بامزه است. شما بروید متون تفسیری را بررسی کنید. ما یک مجموعه متون تفسیری داریم که به آن‌ها می‌گویند متون تفسیری ادبی، یک ژانر تفسیری از مسلمانان که ادبی است. درباره اینکه الان گرامر این چیست و این ضمیر به چه برمی‌گردد, از این بحث‌ها می‌کنند. خیلی وارد این نمی‌شوند که بخواهند بگویند مفهوم آیه چیست. بطور مثال آنقدر استفاده از ضمایر در قرآن پیچیده است. همیشه سوال این است این‌ها مال آن‌هاست, یا آن‌ها مال این‌ها.

یک عالمه بحث می‌کنند و اتفاقا اگر شما معنی را نفهمید نمی‌توانید بگویید این‌ها مال آن‌هاست یا آن‌ها مال این‌ها. یعنی وقتی می‌فهمید ضمایر به چی برمی‌گردد که معنی را درک کنید و در حال فهمیدن متن باشید.

بنابراین تفاسیر ادبی که می‌خواهند بدون اینکه درباره‌ی معنا بحث کنند، گرامر را بحث کنند، می‌گویند هفت تا حالت دارد. بعد این‌ها مال آن‌هاست و … ! باور کنید آخرش هم طرف می‌گوید احتمالا آن درست است نه این، اگر متن را یک نفر بفهمد باید بتواند بگوید که آن درست است. معلوم است که ضمیر به آن برمی‌گردد. این چه حرفی است که می‌گویید برمی‌گردد به این.

اگر نخواهی معنی را بفهمی همه‌چیز قاطی می‌شود. یک بار یک نفر که در خاطرم هست استعداد ترکیبیات و ریاضیات داشت، حساب کرده بود درباره یک آیه‌ای در قرآن که مثلا ۶۸ تا حالت دارد. که اگر این به آن برگردد و آن به این و … . بگو نمی‌فهمم؛ من اصلا نفهمیدم که این آیه چه گفت؛ نفهمیدم این ضمیر به کی بر میگشت! شش الی هفت تا ضمیر داشت که حساب کرده بود این سه حالت دارد، آن یکی دو حالت. این‌ها را ضرب کرده بود و از اصل ضرب استفاده کرده بود و عدد شصت و خورده‌ای به دست آورده بود. معمولا در اینجور موارد، می‌دانید که مسلمان‌ها چه می‌گویند مثل آن وجوه و نظایر؛ می‌گویند این از معجزات قرآن است که این ۶۴ حالت دارد! جدی می‌گویم الان می‌توانم بیاورم ولی دوست ندارم ولی دوست ندارم دلیلی ندارد. اما متن تفسیری هست که یک چیز را که نمی‌فهمد، و همین را که خیلی حالت دارد از معجزات میدانند. کجا معجزات است که من مثلا یک چیزی گفته باشم که کسی نفهمیده که من چی گفتم؟! ضمایر آن مشخص نباشد که به چی برمی‌گردد. البته این مسئله ضمایر, هم نحوه کاربردش, هم بداعت در قرآن هست که فهمیدنش را سخت کرده. جدای از اینکه باید معنی را بفهمیم.

حالا ریتم این سوره را نگاه کنید:

«إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ ‎﴿١﴾‏ وَإِذَا النُّجُومُ انكَدَرَتْ ‎﴿٢﴾‏ وَإِذَا الْجِبَالُ سُيِّرَتْ ‎﴿٣﴾‏ وَإِذَا الْعِشَارُ عُطِّلَتْ ‎﴿٤﴾‏ وَإِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ ‎﴿٥﴾‏ وَإِذَا الْبِحَارُ سُجِّرَتْ ‎﴿٦﴾‏ وَإِذَا النُّفُوسُ زُوِّجَتْ ‎﴿٧﴾‏ وَإِذَا الْمَوْءُودَةُ سُئِلَتْ ‎﴿٨)» در آیه هشت وزن عوض شد «‏ بِأَيِّ ذَنبٍ قُتِلَتْ ‎﴿٩﴾‏» (شمس:۱ تا ۹)

این یکی هم که خوب داشت پیش می‌رفت آخرش خراب شد. الان شما شعر نو را نگاه کنید همه‌اش به همین شکل است. یعنی اگر با یک چیزهای کوتاه شروع می‌کنی داری طرف را می‌بری به سمت اینکه انتظاری ایجاد شود که بشکنی‌اش. مثال بهترش سوره بعدی است.

«إِذَا السَّمَاءُ انفَطَرَتْ ‎﴿١﴾‏ وَإِذَا الْكَوَاكِبُ انتَثَرَتْ ‎﴿٢﴾‏ وَإِذَا الْبِحَارُ فُجِّرَتْ ‎﴿٣﴾‏ وَإِذَا الْقُبُورُ بُعْثِرَتْ ‎﴿٤﴾‏ عَلِمَتْ نَفْسٌ مَّا قَدَّمَتْ وَأَخَّرَتْ ‎﴿٥﴾» (انفطار:۱ تا ۵)

این دیگر آخرش نهایت حالگیری است. یک دفعه این جمله ریتمش عوض شد. الان من چندتا شعر نو بیاورم که تکنیکش همین است یعنی با یک چیزای کوتاه شروع کند و ذهن شما را با این چیزهای کوتاه مشغول کند که یک دفعه آن حرف اصلی را مثل یک چیزی که غافلگیرتان کند بگذارد. با یک ریتم شکسته شده که یک دفعه دچار یک شوک شوید. خب من ریتم را ثابت نگهدارم و بگویم «فعولن فعولن فعولن فعل» بعد هزار صفحه به همین نحو بنویسم. می‌شود ریتم را یک کمی تغییر داد با خود همان «فعولن فعولن فعولن فعل» یک بازی‌هایی می‌شود با ریتم کرد.

اینکه از “آ” استفاده کنید یا “ای” یا “او” برای هجای بلند و یا با یک هجای کوتاهی که روی ساکن نشسته به عنوان هجای بلند استفاده کنید. این‌ها از نظر ریتم, معادل حساب می‌شوند ولی واقعا معادل نیستند. بنابراین اگر من یک جایی همه هجاهای بلند را آ، ای، او بگویم و یک جایی همه‌اش حرکت‌های -َ-ِ-ُ ای که به صامت ختم می‌شوند بگویم. ریتم آن یکی کندتر از این یکی درمی‌آید. بنابراین من می‌توانم دوتا بیت بگویم که همش آ، ای، او داشته باشد بعد یکدفعه یک بیت بگویم که اینطوری نباشد. با معنا حتی می‌توان ریتم را تغییر داد.

فردوسی کاری را که بسیار استادانه انجام می‌دهد این است که داستان را طوری تعریف می‌کند که خود داستان، ریتم را تند و کند می‌کند. یعنی نمی‌توانید وقتی دارید می‌خوانید برای ریتم یک جایی، بیت را آهسته بخوانید. بطور مثال، “به نام خداوند جان و خرد” را می‌توانید آرام بخوانید ولی وسط داستان به یک جایی می‌رسید که هیجان انگیز است. هم تکنیک واژگانی از نظر حرکت و حروف در آنجا وجود دارد، هم معنا که ریتم خودبه‌خود تند وکند می‌شود. من یک مثالی یادم هست که در جلسات قبلی گفتم. صحنه‌ای که رستم سهراب را زمین می‌زند و سهراب دارد می‌میرد. یک جایی هست که ریتم به یکباره تند می‌شود. برای اینکه مدام واو می‌آورد. یعنی این مصرعی که دارد:

کنون گر تو در آب ماهی شوی/ و یا چون شب اندر سیاهی شوی/ و یا … . واوها همه مصرع‌ها را دنبال هم می‌کشاند. نمی‌توانید نفس بکشید. به یک شکلی است که باید این‌ها را پشت سر هم بخوانید و بروید جلو. ریتم تند می‌شود و سپس به یک جایی که می‌رسد ریتم را کند می‌کند. خب حالا شاهکار ادبی است که شما «فعولن فعولن فعولن فعل» در هزار صفحه بگویید و در آن تغییر ریتم‌هایی در همان حدی که می‌توانستید تکانی هم بخورید. چرا باید این کار را بکنید؟ چرا ریتم باید ثابت باشد؟ به غیر از اینکه یک “سنت ادبی” است و یک مقداری “عوام‌پسندانه‌تر” است. همین الان در ایران هم، همچنان سنت ادبی که عوام می‌پسندند همان ریتم ثابت شعر کلاسیک است. هنوز مقاومت در شعر نو وجود دارد. لااقل در ایران که هست و خیلی جاهای دیگر. قرآن هم همینطور.

یک چیز دیگر هم در این­باره بگویم. که مرحوم سید قطب در موردش کتاب نوشته؛ بنابراین یک چیز ناشناخته‌ای نیست. شما ادبیات دنیا مثلا داستان‌گویی را که نگاه کنید ببینید یک تحول بزرگی که در قرن بیستم افتاده، اینست که داستان را تصویری‌تر روایت می‌کنند و این چیزی است که همه متفق‌القول می‌گویند که نتیجه‌ی اختراع سینما است. چون سینما داستان را تصویری روایت می‌کند و همه‌ی نویسندگان معاصر از بچگی فیلم دیده‌اند، ذهنشان آماده است. هم آنها اینطوری بیان می‌کنند و هم مردم اینگونه خوششان می‌آید. شما داستان‌های قرآن را بخوانید و ببینید که چقدر شبیه داستان‌های کلاسیک یک قرن قبل؛ دو قرن قبل است، یا چقدر شبیه داستان‌های امروزی که تصویری‌تراند. سید قطب، یکی دو تا کتاب دارد. یک کتاب خیلی معروفی دارد به نام تفسیر فنی در قرآن که کلا یکی از مواردی که خیلی رویش تاکید می‌کند همین است.

تصویرسازی، یعنی اینکه مثلا داستان اینگونه گفته نمی‌شود که موسی آمد و گفت, بعد رفت. یعنی وقتی دارید می‌خوانید واقعا صحنه را می‌بینید. یک تابلو جلویتان است. مثل یک صحنه‌ی تصویری است نه تصویری که یک راوی با واژه‌ها روایت را برایتان نقل ‌کند.

این‌ها انواع و اقسام تکنیک‌هایی است که من انتظار دارم ببینم و همین را هم در قرآن می‌بینم و در کتب مقدس دیگر نمی‌بینم که یک عالمه تکنیک ادبی نامتعارف در زمان خودش که هنوزم که هنوز است بعضی‌هایشان نامتعارف هستند باید در این کتاب پیدا شود و پیدا هم می‌شود.

دفعه قبلی(تقریبا ۱۰-۱۵ سال قبل) که من این موضوع را می‌گفتم این ماجرا تازه شروع شده بود و من نشنیده بودم. به این موضوع هم اشاره کنم که در ۴۰ – ۵۰ سال اخیر، یک رشته‌ای به وجود آمده که به آن “بلاغت مقایسه‌ای” می‌گویند. ( Comparative rhetoric) که سعی می‌کند شیوه‌های بلاغی را در طول تاریخ و جغرافیا، با یکدیگر مقایسه کند. البته بیشتر جغرافیایی. قرار نبود من این را بگویم، چند روز پیش با یک دکتر ادبیات انگلیسی که از کانادا آمده بود، صحبتی می‌کردم. الان دیدم جایش هست اشاره‌ای کنم چون در نظرم موضوع جالبی بود.

خیلی مختصر بگویم که ماجرای رشته‌ی رتوریک مقایسه‌ای از اینجا شروع شد، (یا حداقل یکی از کانال‌هایی که این جریان را به وجود آورده). یک معلم کلاس‌های زبان‌آموزی که از ملیت‌های مختلف تشکیل شده مثل کلاس‌های زبان انگلیسی که آدم‌هایی از کشورهای مختلف مثلا به آمریکا رفته‌اند و برایشان کلاس زبان می‌گذارند. یک معلم یا استاد همچین کلاس‌هایی از روی انشاهایی که افراد می‌نوشتند. کم کم بر اثر تجربه متوجه این شده که جدا از اینکه مثلا همه ایرانی‌ها یک غلط‌های املایی و انشایی و گرامری مشترک با هم دارند یا مثلا همانطور که ما در تلفظ‌کردن یک مشکلاتی داریم. مثلا ما حروف بی‌صدا را خیلی خوب تلفظ می‌کنیم ولی هرکاری می‌کنیم حروف صدادار انگلیسی را یاد نمی‌گیریم چون که ما حروف صدادارمان بسیار محدود است و آخرش یا می‌گوییم -ِ یا می‌گوییم -َ یا آ . آن‌ها ده نوع دارند ولی ما دو سه نوع بیشتر نداریم. همه را در این قالب‌ها جای می‌دهیم. حاضر نیستیم که یک شکل دیگر صدا را از خودمان دربیاوریم. درحالیکه پ و ک را خوب می‌گوییم. دبلیو را هم بلدیم مثل آنها تلفظ کنیم. هر چند این‌ها هم یک ریزه‌کاری‌هایی دارند که خیلی رعایت کردنشان ساده نیست. ولی ما حروف صدادار را خیلی بد تلفظ می‌کنیم.

[۱:۱۵:۰۰]

حالا او از این انشاها متوجه شد که اصلا استراکچر انشاها با یکدیگر متفاوت است. مثلا در اول آن مقاله، دهه شصت میلادی نوشته به این اشاره کرد که الگوی ذهنی فرانسوی‌ها وقتی می‌خواهند یک موضوع را بگویند به اصطلاح تز، آنتی‌تز، سنتز است. یعنی مثلا می‌خواهند یک حرفی بزنند. اول یک چیزی می‌گویند که آن حرفی نیست که می‌خواهند بزنند. بعد یک شکلی با همان حرفی که خودشان زده‌اند، ایرادهایش را می‌گویند و مخالفت می‌کنند و بعد حرف اصلی خودشان را می‌زنند.

انگلیسی‌ها راست و خطی از یک مقدماتی شروع می‌کنند و کم‌کم یک چیزایی را روی هم می‌گذارند تا به حرف اصلیشان برسند. اجزایی را روی هم می‌چینند تا حرفشان را بزنند. وسطش نمی‌آیند مثلا فرمان را به یک طرف دیگر بپیچانند و مخالفت کنند و ایراد بگیرند و به حرفی که خودشان اول زده‌اند، موضوع را پیچیده کنند تا اینکه به حرف اصلیشان برسند. عرب‌ها و فارسی‌زبانان به یک نحو دیگرند و استراکچرهای متفاوت دارند. رتوریک یعنی من می‌خواهم طوری بگویم که شما قانع شوید. یعنی من چگونه حرف بزنم که شما بپذیرید و قانعتان کنم. بلاغت به معنای ادبی که یکسری تکنیک‌های ادبی است نه! رتوریک به معنای این‌که من وقتی می‌خواهم یک حرفی را به شما منتقل کنم چه شگردی به کار می‌برم.

حضار: خطابه

بله. خطابه هم به آن می‌گویند. پس این یکی از کانال‌هایی بود که این مقاله خیلی مورد توجه قرار گرفت و الان یک رشته‌ی محترمی است که چینی‌ها چطوری حرف خودشان را منتقل می‌کنند. آن‌ها چطوری و ما چطوری، فرانسوی‌ها چطوری، تفاوت‌ها و شباهت‌هایش را مطالعه می‌کنند و الی آخر. در این فضا که همچین رشته‌ای به وجود آمده، شما انتظار دارید که قرآن چگونه باشد؟! مثلا رتوریکش مثل عربی باشد؟!. انتظار دارید که در آن یک مقدار رتوریک عجیب و غریب داشته باشد که با رتوریک الان و آن زمان اعراب هم فرق داشته باشد؟!

یک اصطلاحی به وجود آمده، شخصی به نام “میشل‌کویی‌پرس”، یک مقاله خیلی مهمی نوشت و بعد هم خودش و هم دیگران مقاله و کتاب نوشتند. یک اصطلاحی باب کرده “سیمیتیک رتوریک” یا “رتوریک سامی”. اصولا در مورد قرآن کار می‌کند و حرفش اینست که یکی از دلایلی که غربی‌ها نمی‌فهمند که پرش‌ها و جهش‌های یک سوره چیست و به نظرشان متنی پراکنده می‌رسد, اینست که با شیوه بلاغی سامی آشنا نیستند. بعد توضیح می‌دهد که شیوه بلاغی سامی خطی نیست؛ دایره‌ای است. وقتی یک موضوعی شروع می‌شود در انتها به اول برمی‌گردد و الی آخر. یکسری ویژگی‌های رتوریکی که در قرآن هست را می‌گوید. نکته مهم اینست که نشان می‌دهد کتاب مقدس, تورات, انجیل هم هست. به همین جهت به آن نمی‌گوید رتوریک قرآنی. می‌گوید رتوریک سامی. خب این با ادعای اینکه اینها وحی‌اند و از یک منشا غیرعادی آمده‌اند، سازگار است. من به عنوان یک انسانی که قرآن را می‌خوانم به جای سیمتیک دوست دارم بگویم “رتوریک الهی”. بگویم که در متون مقدس ابراهیمی، شیوه بلاغت یک طور خاصی است. این را نه مسلمانان کشف کردند. (کلا مسلمان‌ها چیزی کشف نمی‌کنند.) نه مثلا فرض کنید موافقین یا مخالفین. این یک مطالعه ادبی است مثل کاری که ایزوتسو کرده، اینکه یک ویژگی‌هایی در رتوریک است این را ما لازم داریم. لازم دارم که در قرآن نشان دهم این رتوریکش شکل خاصی است.

و یک مساله‌ای است که باید مطالعه شود. حالا این کتابی نوشته درباره‌ی سوره‌ی مائده در اینکه ببینید (اگر سیمتیک و رتوریک بلد باشید) چقدر منظم و خوب است. نظام جمهوری اسلامی هم یک جایزه کتاب سال به آن داده است به عنوان بهترین کتاب خارجی در زمینه قرآن‌پژوهی.

حضار: ترجمه شده؟

من می‌دانم ترجمه شده و قرار است چاپ شود ولی فکر کنم هنوز چاپ نشده‌است. کتاب بسیار فنی و خوبی است مثل کتاب‌های ایزوتسو.

حضار: اسم کتاب چی بود؟

کتابی درباره سوره مائده است. اسمش را فراموش کرده‌ام. فرانسوی است و به فارسی ترجمه شده.

حضار: نام نویسنده فرانسوی در خاطرتان هست؟

فکر کنم همین کویی­پرس نوشته. به هر حال رتوریک قرآن هم نه فقط تکنیک‌های واژگان، تکنیک‌های ادبی، شیوه بلاغی و شیوه خطابه هم هست .

وقتی در زبان فارسی بلاغت می‌گوییم ، یک علم بلاغت داریم که در اینجا منظور آن نیست. اینجا منظور شیوه کلی بیان است که مثلا ساختار بیانی که می‌چینیم تا نتیجه‌ای بگیریم.

پیدا کردید؟

حضار: درباره‌اش مقاله هست ولی ترجمه نشده.

استاد: نه. کتابش ترجمه شده. حتی می‌دانم چه انتشاراتی قرار بوده آن را چاپ کند. همان زمان که جایزه را دادند اعلام کردند که قرار است ترجمه و چاپ شود. شاید هم نشده, مطمئن نیستم. ترجمه را ندیدم. معمولا وقتی ترجمه را شروع می‌کنند وسط کار رها نمی‌کنند.

من یکسری مسائل را گفتم که به نظر من نکته‌اش اینست که همینجا از راه دور که قرآن را نگاه می‌کنیم، انتظار داریم چیزی ببینیم که از لحاظ فرم و ظاهر، یک شرایط خوبی دارد. یکی ممکن است بگوید تمام این‌ها را گفتی, بله! ولی محتوای آن به کتاب خدا نمی‌خورد. پر از چرند و پرند و رویای رسولانه است. “تئوری رویاهای رسولانه” برای همین است که اگر یک جایی مثلا از “هفت آسمان” صحبت می‌کند و حالا ما مانده‌ایم که این هفت آسمان چیست و این تئوری بطلمیوس باطل شده و چکارش کنیم؟ بگوییم که این قسمتش رویاهای پیغمبر بوده که یک چیزایی دیده وگفته! مثلا یک المان‌های عربی و باستانی منسوخ شده‌ای در قرآن دیدیم بگوییم این قسمت‌هایش تقصیر پیغمبر است! تقصیر خدا نیست! متن الهام الهی است ولی حالا یک جاهایش هم مسئله وجود دارد دیگر! از پیغمبر چه انتظاری دارید؟ بالاخره از خواب بیدار می‌شده و… . بگذریم. امیدوارم دیگر لازم نشود به این بحث‌ها برگردیم.

۳- انتظار ما از محتوای متن

رسیدیم به بحث محتوا! یعنی محتوا چقدر به آن مدلی که داریم سازگار است که مثلا خداوند خواسته با ما ارتباط برقرار کند؟ بعد کم‌کم باید وارد جزئیات مطالب شویم و ببینیم بالاخره داخل رویاهای رسولانه(!) چه گفته شده است. ان‌شاءالله جلسه آینده درباره‌ی بحث‌های محتوایی ادامه می‌دهیم. سوالی اگر هست بفرمایید. مثلا درباره‌ی تئوری‌های همین دکتر سروش اگر سوالی هست بپرسید.

پرسش و پاسخ

حضار: این که چقدر قرآن برای اعراب بوده, یک مثال خیلی واضحش توصیفات بهشت است….

استاد: بحث جلسه‌ی بعد من, یکی از همین موارد است. من انتظار ندارم که چیزی عربی در قرآن ببینم . منظورم زبانش نیست. انتظار ندارم فرهنگ عربی یا عاداتشون را در قرآن ببینم. مگر اینکه توجیهی داشته باشد. یعنی انتظار ندارم یک عقاید پرت و پلایی که عرب‌ها داشتند، در قرآن ببینم.

مثلا اگر جن جزء عقائد اعراب است و یک مساله مزخرفی است و کسی هم به آن اعتقاد نداشته، و یک‌دفعه در قرآن، جن ظاهر می‌شود، اگر اینطوری است که جن جزء اعتقادات عربی منسوخ شده است؛ بنابراین رویای رسولانه است که جن در قرآن آمده! یکی از موارد محتوایی اینست که نباید از تاریخ و جغرافیای آن چیزی در قرآن باشد. مگر متن الهی نیست که از آسمان‌ها آمده؟ نباید خیلی رنگ تاریخ_جغرافیای خودش را گرفته باشد. اگر توانسته است از واژگان عربی فرار کند، من انتظار دارم به طریقی اولی توانسته باشد، از محتوای عربی هم فرار کند. از محتوای عربی فلان قرن هم فرار کند.

از مواردی که می‌خواهم در جلسه آینده بگویم همین است که من همچین انتظاراتی از متن دارم و اگر در متن گزاره‌های غلط وجود داشته باشد، مثلا از لحاظ محتوایی گفته باشد آسمان هفت طبقه است و آسما‌ن‌ها هفت طبقه نیست. گفته باشد که خورشید به دور زمین می‌گردد اما زمین به دور خورشید می‌چرخد؛ یعنی مثلا درباره‌ی کهکشان‌ها حرف‌های اشتباهی زده باشد و در مورد جوامع انسانی قضاوت‌های اشتباهی کرده باشد و احکام غلط صادر کند.

حضار: مثلا گفته باشد جن‌ها را با شهاب می‌زنیم

استاد: مثلا گفته باشد جن‌ها را با شهاب می‌زنیم! و کلا چیزهایی گفته باشد که واقعیت ندارد. اگر چنین چیزی در قرآن باشد، هر چقدر هم آرایه‌های ادبی خوب و ضمایر جالب باشد ولی حرف‌هایی که زده غلط باشد؛ مسئله دارد! در واقع من انتظار دارم از نظر موضوع چیزهای درستی ببینم.

اصلا ارتباط خدا با انسان برقرار شده تا به من یاد دهد چگونه خدا را بشناسم، به سمت خدا بروم و انتظار دارم چنین چیزهایی ببینم؛ از نظر محتوا اگر چیزهای دیگری را دیدم انتظارم برآورده نمی‌شود.

بنابراین قبل از اینکه بگویم کتاب را باز کنید. همان تئوری که ما را به اینجا رسانده و کنجکاو شدیم که شاید کتابی هست که از طرف خدا آمده و برویم و بررسی‌اش کنیم، به من چیزهایی می‌گوید که باید درست باشد. نباید وابسته به تاریخ و جغرافیا باشد. نباید اینگونه باشد یا باید به آن نحو باشد. این مضامین باید در آن غلبه داشته باشد. آن‌ها نباید اصلا آمده باشد و الی آخر… ولی یکم در یکی دو جلسه آینده باید از اینجور بحث‌ها کنم و سعی کنم نشان دهم که اوضاع خوب است؟! یا اگر بد است بگویم اوضاع خوب نیست. این را نگهدارید بعدا باید درموردش بحث کنیم.

حضار: معمولا این استدلال‌هایی که می‌کنیم برای بعد از نزول قرآن صدق می‌کند؟ یعنی اگر به قبل از قرآن نگاه کنیم، هیچکدام از این‌ها را پیدا نمی‌کنیم؟ چون قرآنی نیست که بخواهیم درباره‌اش تفسیر کنیم

استاد: قبل از نزول قرآن؟ مثلا فرض کنید من یک آدمی هستم که قبل از نزول قرآن دارم استدلال می‌کنم. یا من یک متکلم یهودی هستم و دارم سعی می‌کنم مثلا چنین حرف‌هایی بزنم؛ نمی‌توانم این حرف‌ها را بزنم!

حضار: انگار باید دنبال یک همچین چیزی بگردم ولی پیدا نمی‌کنم

استاد: پیدا نمی‌کنم و می‌فهمم که هنوز دین آخر نیامده است. باید بنشینم و خیلی خوب فکر کنم و این مسائل به ذهنم برسد که من معجزات موسی را که ندیدم، به چه درد من می‌خورد؟ یک چیزهایی شنیدم و چیزهایی در کتاب‌ها نوشته‌اند که اژدها آمد، سه سر بود و یا هرکول مثلا چکار کرد و همینطور کارهای موسی را من می‌خوانم، شنیدم و باید به اصطلاح با قلبم (By Heart) قبول کنم که اینا راسته؟ من معجزه‌ای ندیدم بنابراین این نمی‌تواند آخرین باشد. می‌خواهم بگویم قبل قرآن اگر یک نفر درست ‌فکر میکرد به این نتیجه میرسید که ماجرا هنوز ادامه دارد. باید به همچین نتیجه‌ای برسد، ولی خب سخت است دیگر، شما چه توقعی دارید؟َ معمولا وقتی حل یک مساله‌ای را می‌بینیم خیلی خوب می‌توانیم توضیح دهیم. مثلا یک نفر یک قضیه ریاضی سخت را حل کرده، حالا من می‌توانم استادانه بروم و توضیح دهم. ببینید اول این را باید ثابت کنید؛ بعد آن؛ بعد هم بروم نشان دهم که اثباتش اینگونه است. چون حلش را دیدم، بلد نبودم خودم حل کنم. اینقدر مساله ساده‌ای نبود که بگویید یک آدمی بیاید بگوید به این دلیل و مثلا اینجا به همچین نتیجه‌ای می‌رسیم. فکر می‌کنم توقع زیادی است.

حضار: مثال‌هایی که در قرآن وجود دارد به تاریخ وجغرافیا ربط دارد؟

استاد: نه! بحث درباره‌ی اینست که مثلا فرض کنید یک اتفاق تاریخی افتاده و در قرآن منعکس شده؛ این وابستگی به تاریخ نیست. محتوای فرهنگی قرآن نباید تحت تاثیر فرهنگ عربی باشد. دانش کیهان‌شناسی قرآن نباید تحت تاثیر دانش بطلمیوسی باشد که اشتباه است. می‌خواهم بگویم که من یک فرهنگ و مجموعه عقاید و افکار عربی مربوط به آن زمان دارم که این‌ها اگر غلط‌اند نباید در قرآن راه پیدا کرده باشد. قرآن باید فراتر از تاریخ و جغرافیای خودش باشد اگر ادعا می‌کند که یک متن الهی است. اینکه داستان تاریخی در آن زمان اتفاق افتاده، مثلا یک جنگی شده و در قرآن منعکس شده، فرهنگ که نیست یک واقعه‌ای دارد اتفاق می­افتد.

[۱:۳۰:۰۰]

حضار: مثلا مردم رو خطاب میده به شتر نگاه کنین

استاد: ممکن است. نمی‌تواند بگوید به پنگوئن نگاه کنید. به چیزی که هست می‌گوید نگاه کنید. این خیلی فرهنگی نیست ولی اگر مثلا گفته باشد که شتر مهم‌ترین موجود این دنیاست یک جورایی مسئله است بالاخره.

بگذارید به عنوان حسن ختام بگویم که چرا در قرآن پنگوئن نیست؟ میوه یا حیوان کیوی نیست؟ این‌ها در قرآن نیامده ولی از شتر زیاد آمده و با اسم‌های مختلف! نکته اینست قرآن که کتاب جانورشناسی نیست. شتر هم که می‌گوید منظورش نیست درباره‌ی یک نوع جانور که می‌خواهیم مطالعه‌اش کنیم بحث کند. که حالا بیاییم و بگوییم که پنگوئن در قرآن نیست.

می‌خواهم بگویم که چرا یک پدیده‌هایی که اعراب نمی‌شناختند، در قرآن نیامده است؟ جواب متداول اینست که می‌خواهم برای این عالم چیزی بگویم که این مردم می‌فهمند. بنابراین همانطور که از واژه‌های عربی استفاده می‌کنم ممکن است که کمی تغییرشان دهم ولی از واژگان موجود و گرامر موجود استفاده می‌کنم و حالا به یک نحوی که خودم دلم می‌خواهد.

حالا اگر پنگوئن خیلی حیوان مهمی بود، به یک شکلی درباره‌اش حرف می‌زدم. اگر نه، که لازم نیست . مثلا برای بیان شگفتی خلقت جانوران کافی است که درباره‌ی همین شتری صحبت کنم که این‌ها از صبح تا شب می‌بینند و دیده می‌شود. حالا چیزی که من گفتم و خواستم بهش اشاره بکنم اینست که بالاخره هیچ پدیده‌ای نبوده که اعراب ندانند و اشاره بهش لازم نباشد. ممکن است که یک نفر بگوید که ممکن نیست. اعراب وقتی یک چیزی را نمی‌دانند و نشنیدند و ندیدند. واژه هم برایش ندارند و نمی‌شود در موردش با آن‌ها صحبت کرد. ولی از لحاظ زبان‌شناسی، شما می‌توانید درباره‌ی چیزی که واژه برایش وجود ندارد، با یک جمله توصیفش بکنید و یا یک حرفی درباره‌اش بزنید.

یک مثال می‌خواهم بهتان نشان بدهم که در قرآن یک همچین اتفاقی افتاده، به نظر می‌آید که واژه‌ای برای تگرگ وجود ندارد؛ حداقل مردم نمی‌دانند. ولی به یک نحوی انگار شنیده‌اند که یک چیزهایی هست ولی برایش واژه ندارند. در قرآن یک عبارتی آمده که می‌گوید:

«آن چیز سردی که در کوهستان‌ها می‌آید، منظورش تگرگ است؛ برف نیست.»

به دلایلی به نظر می‌آید که در آنجا حرف از تگرگ می‌زند. یک عبارتی به کار می‌برد در حد اینکه به مساله‌ای اشاره می‌کند که به نظر می‌آید واژه برایش ندارند ولی آن خیلی مهم است. چرا تگرگ مهم است؟

برای اینکه تگرگ یک پدیده عجیبی است که از آسمان می‌تواند یک چیز آسیب‌زا هم ببارد. یعنی در فرهنگ قرآنی، به این دلیل مهم است که نگاه کن از آسمان فقط باران نمی‌بارد که رحمت باشد. یک چیز سخت و این شکلی هم ممکن است بیاید که محصولت را خراب می‌کند. فکر کن اصلا عرب‌ها در ناحیه‌شان چنین چیزی نمی‌بارید و فقط شنیده بودند. موضوع اینست که اگر لازم باشد، من باید همین را نشان دهم. باید نشان دهم که مثال‌هایی وجود دارد که یک واژه‌ای که وجود نداشته، با یک عبارت بهش اشاره شده.

حضار: در کدام آیه؟

در سوره نور؛

حضار: «أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يُزْجِي سَحَابًا ثُمَّ يُؤَلِّفُ بَيْنَهُ ثُمَّ يَجْعَلُهُ رُكَامًا فَتَرَى الْوَدْقَ يَخْرُجُ مِنْ خِلَالِهِ وَيُنَزِّلُ مِنَ السَّمَاءِ مِنْ جِبَالٍ فِيهَا مِنْ بَرَدٍ فَيُصِيبُ بِهِ مَنْ يَشَاءُ وَيَصْرِفُهُ عَنْ مَنْ يَشَاءُ ۖ يَكَادُ سَنَا بَرْقِهِ يَذْهَبُ بِالْأَبْصَارِ» (نور:۴۳)

یعنی یک مورد دیگر هم هست که در کوهستانها وجود دارد، که یک چیزی می‌آید. باران می‌آید و هم یک پدیده‌ای به این شکل. دیدید گاهی اوقات که اندازه‌ی توپ تنیس است. این پدیده خیلی مهمی است.

با عرض معذرت اصلا مشکل اصلی الهیات مسیحی‌ها اینست که خداوند عشق و رحمت خالص است بعد مدام با مساله شر مشکل پیدا می‌کند. یعنی واقعا مسلمان‌ها در طول تاریخ کلامشان زیاد درگیر حل مساله شر نبودند. زیرا خداوند را رحمانیت محض نمی‌دانند. می‌گویند خدا غضب هم دارد و از اولش هم همین است دیگر. خدا عشق و رحمت محض نیست. جنبه‌های غضب دارد، ذوالانتقام است و الی آخر… بنابراین اتفاقاتی می‌افتد، آدم‌ها مجازات می‌شوند، پوستشان کنده می‌شود، زجر می‌کشند. به نظر نمی‌آید با الهیات اسلامی خیلی تعارض داشته باشد. ولی با الهیات مسیحی تعارض دارد.

همین تگرگ را به مسیحیان بگویید که از آسمان فقط رحمت نمی‌بارد. به آسمان نگاه کن سرت را می‌شکند. این نشان می‌دهد که همه‌ی چیزهایی که از آسمان می‌آید، اینگونه نیست که خیلی نرم و ملایم باشد. آبی هم که از آسمان می‌آید ممکن است سیل شود و شما را ببرد.

حضار:«…فَيُصِيبُ بِهِ مَنْ يَشَاءُ وَيَصْرِفُهُ عَنْ مَنْ يَشَاءُ …» (نور:۴۳)

درباره‌ی این می‌فرماید: «می‌زنیمش به هرکس که بخواهیم و …» یعنی باران و تگرگ اینطوری هم هست که مجازات هم از آسمان می‌آید. سنگ هم ممکن است ببارد اگر اوضاع یک طوری باشد که بخواهیم بزنیم، می‌زنیم.

در قرآن آیه‌ای هست که می‌گوید:«فیها من کل امر حکیم» این تگرگ جزء امور حکیم است. پنگوئن نیست. پنگوئن یک حیوان سیاه و سفید است. چه ویژگی‌ای دارد که حتما باید از آن صحبت شود؟

حضار: “پ” دارد. (خنده حضار)

میشود به آن بنقوئن گویند یا پرنده‌ای که در جاهای سفید زندگی می‌کند. می‌شود یک مطالبی درباره‌اش گفت. موضوع اینست که چه حکمتی در پنگوئن هست که من به اجبار درباره‌اش حرف بزنم.

درباره پاندا هم در قرآن نیست.

حضار: میوه‌های بهشتی هم میوه‌های عربی‌اند.

استاد: جالب است. من یک مثال بزنم. یکی از انتظارات اینست که عربی نباشد. نشان می‌دهد که در ذهنتان این چیزها هست. این‌ها همان پنجره‌هایی است که باید باز گذارید درباره‌یشان بحث کنیم. منشا این‌ها همان تئوری رویای رسولانه بوده. منشاش این نیست که چرا خداوند در تاریخ دخالت کرده است؟! منشاش اینست که یک کاری کنیم و این‌ها را بگوییم که این‌ها را پیغمبر گفت. پیغمبر خرما و انار و… دیده بود. پنگوئن ندیده بود.

حضار: ولی در قرآن حس اینکه پیغمبر که یک نقشی دارد به نظر من هست

استاد: خب بله! پیغمبر نقش دارد. نقش رسولانه دارد. موضوع این است که واژگان این متن از طرف خداوند است. آنطوری که در قرآن توصیف می‌شود فرشته‌ای می‌آید و به پیامبر یک مسائلی را می‌گوید؟! این تصاویر در خود قرآن هست. سعی می‌کند و نگران است فراموش نکند. آدم رویا را تکرار نمی‌کند. می‌گوید:« لا تُحَرِّكْ بِهِ لِسَانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ» (قیامه:۱۶)

به پیامبر وحی می‌شود؛ درحالیکه به نظر میاد پیامبر برای اینکه مبادا فراموش کند, تندتند تکرار می‌کرده. وحی می‌شود که «إِنَّ عَلَيْنَا جَمْعَهُ وَقُرْآنَهُ» (قیامه:۱۷) «نگران نباش ما کاری می‌کنیم که فراموش نکنی»

یا این آیه‌ای که می‌گوید:« سَنُقْرِئُكَ فَلَا تَنسَی» (اعلی:۶)

حضار: در تاریخ مشخص است که…

استاد: منظور از رویا این نیست که آدم بخوابد. من به شوخی می‌گویم که صبح بیدار می‌شود. منظورش الهامات شبیه رویاست. مثلا الهامات شاعرانه‌ی مولانا.

حضار: نام آن نویسنده فمنیست فرانسوی که درباره‌ی تکنیک انحراف زمانی گفتید

استاد: سه نفراند: سیکسو, ایریگاره ، کریستوا

جلسه ۱۳ – دفاع عقلانی از دین
0 0 votes
Article Rating
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
بستن منو