بسم الله الرحمن الرحیم
درسگفتارهای سوره نور، جلسهی ۱۷، دکتر روزبه توسرکانی، دانشگاه شریف، سال ۱۳۸۵
۱- مرور جلسۀ قبل
آنچه در بیرون از خانواده است، چندان جنبۀ الهی ندارد. بنابراین، از نظر دینی در سطح پایینتری است. در میانۀ سورۀ نور و بعد از آیات نور آمده است: ﴿فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ﴾ (نور/ ۳۶). این آیه خانه یا خانوادهای را مجسم میکند که در آن تسبیح خداوند گفته میشود. بهتبع آن، در ادامه میگوید: ﴿رِجَالٌ لَا تُلْهِيهِمْ تِجَارَةٌ وَلَا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ﴾ (نور/ ۳۷). مردانی از خانهها بیرون آمدهاند و تجارت میکنند. در حین آن، از ذکر خداوند نیز غافل نیستند. این پدیدهای ساده است. امروزه بسیاری از مردان در محیط کار خود زندگی میکنند؛ بهعبارت دیگر، ممکن است تا دیروقت سر کار بمانند و فراموش کنند که اصلاً برای چه سر کار آمدهاند. برای این عده، ارتقای شغلی از هرچیز دیگری مهمتر است. در واقع، آنها برای خانوادهشان کار نمیکنند؛ بلکه خودِ کار و نیز ارتقای شغلی و روابط شغلی را دوست دارند؛ حتی بیشتر از آنکه خانوادۀ خود را دوست داشته باشند. پس میتوانیم دو گونه تصور از زندگی داشته باشیم:
۱. اصل زندگی در خانه میگذرد و برای رفع نیازهای خانه است که از آن بیرون میآییم؛
۲. کل جهان جهان بیرونی است و خانواده چیزی است که در تصور ما در اجتماع حل میشود. منظورم این تصور افراطی نیست که جهان از خانوادههای مجزا تشکیل شده است. در قرآن هم اینگونه نیست. محیط بیرونی بهدلایلی، بهخصوص بهدلایلی منفی، اهمیت دارد؛ یعنی فرد مؤمن صرفاً برای بهدستآوردن رزق نیست که از خانهاش بیرون میآید (در شرایط طبیعی اینگونه است)؛ بلکه چون محیط اجتماعی عاملی است که مانعهایی در آن در راه خدا وجود دارد، مؤمن برای جهاد هم از خانۀ خود بیرون میآید. اینطور نیست که اوضاع سیاسی و اجتماعی مهم نباشد؛ مهم است بهدلیل اینکه بر زندگی فردی ما تأثیر میگذارد. بنابراین، انسانها باید نقشی بازدارنده نیز در جهان بیرون داشته باشند تا از انحرافاتی که به وجود میآید و ممکن است درون خانه هم مؤثر باشد، جلوگیری کنند.
به هر حال، تأکید من این است که اگر در قوانین شرع نگاه کنیم، میبینیم که موانعی بر سر راه قوانینی وجود دارد که از بیرون بخواهد در خانواده زیاد دخالت کند؛ گویی خانواده تا حد زیادی واحدی مستقل است که با احکام قضایی و دخالت نیروی انتظامی چندان سروکار ندارد. مهم است که این موضوع را درک کنیم. تأکید میکنم که معمولاً بدون توجه به واقعیت، تسلط محیط بیرونی بر محیط خانه و قانونمندشدن همهچیز را جزو پیشرفتهای جهان محسوب میکنند؛ مثلاً این جزو خوبیهای دنیاست که اگر مرد یا زنی فرزند خود را تنبیه کند، کودک بتواند به پلیس شکایت کند. پلیس هم ممکن است پدر و مادر او را جلب کند. منکر این نیستم که قانونمندشدن خوب است؛ ولی احساس میکنم که در این کار افراط شده است. ممکن است بسیار بد باشد که نیرویی خارج از خانواده به آن فشار بیاورد و سعی کند چیزیهایی را به خانواده بقبولاند و تعیین کند که روال کار چطور باید پیش برود.
در عین حال، انتقادم این نیست که اصلاً نباید چنین چیزی باشد؛ چون ممکن است بهدلیل سنتهای غلط، فجایعی در خانوادهها اتفاق بیفتد؛ مثلاً در قرآن هیچچیز منفورتر از این نیست که خانوادهای به خودش اجازه دهد که دختربچهاش را زندهبهگور کند. اینگونه نیست که بگوییم این مسئلۀ خانوادگی و فرزند خودشان است و هر کاری که دلشان میخواهد، میتوانند انجام دهند. در ابتدای سورۀ شمس به نظر میرسد زندهبهگورکردن دختران بزرگترین گناهی است که در تاریخ بشر اتفاق افتاده است و چنین پدرانی باید پاسخگو باشند. این مسئله داخل خانواده است؛ ولی آنقدر زشت است که قطعاً به هر طریق ممکن باید مانع آن شد.
نکته این است که در حال حاضر، در وضعیتی افراطی هستیم. نظامهای اجتماعی و سیاسی بیرون خانواده به داخل خانواده نفوذ کرده است. مردم هم از نظر ذهنیت بیش از حد بهسمت بیرون کشیده شدهاند؛ یعنی خانواده حالت درجهدو پیدا کرده است؛ در حالی که تصور معنوی قرآن این است که از لحاظ معنوی خانواده در مرتبۀ بالاتری است.
بعد از جلسه یک نفر با من بحث کرد و گفت که من بسیار به مدرنیسم ایراد میگیرم و احساس بسیار بدی دارم و مرتب سعی میکنم بهشدت از آن انتقاد کنم. شاید این حرف از یک نظر درست باشد؛ چون با این تصور که در جهانی پیشرفته زندگی میکنیم، بسیاری از چیزها حالت بت پیدا کرده است و از آنها تعریف و به آنها افتخار میکنند. بنابراین، من گهگاه چیزی را با اغراق بیان میکنم تا چیزی در ذهن شما بشکند؛ در حالی که واضح است که در دنیای مدرن همین قانونمندشدن خوبیهایی هم دارد. هیچچیزی در حالت تعادل نیست. بنابراین، انتقادکردن از دنیا مفید است؛ چون همهچیز دنیا را فوری با تبلیغات و برشمردن مزایا بسیار مطلق میکنند و خوب میدانند. من هم در عوض سعی میکنم نشان دهم که جنبههایی از آن بسیار بد است.
نکتۀ بسیار مهم این است که همۀ خوبیها و بدیهایی که در دنیای مدرن هست، ربطی به مدرنیته ندارد. مدرنیته مفهوم خاصی است؛ مثلاً اگر پیشرفت علم تجربی را خوبی در نظر بگیریم، واقعاً اینگونه نیست که مدرنیته آن را به وجود آورده باشد؛ بلکه با تأکید بسیار بر روند روبهرشد علم تجربی شاید باعث رشد بیشتر آن شده باشد. همچنین بسیاری از بدیهای جهان معاصر را لزوماً مدرنیته ایجاد نکرده است؛ مثلاً بیش از اندازه قانونمندشدن همهچیز و انتقال قدرت به سیستمی که در بیرون انسانها قرار دارد، تا حد زیادی نتیجۀ ازدیاد جمعیت است و نیاز به کنترل آن. تا وقتی که همۀ محیطها در حد روستاهای فعلی یا شهرهای کوچک است، همه یکدیگر را میشناسند و بسیاری از جرمها ممکن است اتفاق نیفتد. وقتی نظام مالی بسیار پیچیدهای پیدا میکنیم، به قوانین بسیار پیچیده هم نیاز خواهیم داشت؛ یعنی روزبهروز در جهان پیچیدهتری زندگی میکنیم؛ بهدلیل اینکه جوامع در حال گسترش است و پدیدههایی به وجود میآید که قبلاً نبوده است. در هر جهانی وقتی با جمعیت بزرگتری سروکار داریم، قانون بیشتری هم وضع میکنیم و برای اعمالکردن آن ممکن است بیشتر فشار بیاوریم.
[۱۰:۰۰]
نکتهای هم آخر جلسه گفتم دربارۀ اینکه عدهای به قوانینی مانند شلاقزدن در مقابل عمل منافی عفت اعتراض دارند و اینگونه قوانین را وحشیانه و مخالف حقوق بشر میدانند. فوکو در کتاب معروف مراقبت و تنبیه که دربارۀ مقایسۀ بین نظام قضایی مدرن با نظام قضایی سنتی و ماقبل مدرن است، تأکید میکند که مجازاتهای قدیمی بیشتر جسمانی بود؛ در حالی که امروزه بیشتر به روح فشار میآورند و جسم را تا حد زیادی راحت میگذارند. شلاقزدن را با زندانانداختن مقایسه کنیم. در زندانبودن در واقع فشارآوردن به روح فرد است. ممکن است بسیار هم از زندانی پذیرایی کنند و جسم او هیچ مشکلی نداشته باشد؛ ولی روابطش را با عالم خارج قطع کردهاند و او دچار نوعی عذاب روحی شده است، بهخصوص زندان انفرادی که افراد ممکن است در آنجا دیوانه شوند. در قدیم فرد بعد از مجازات آزاد بود؛ مثل اینکه کار تمام شده بود. بنابراین، نگوییم که آن وحشیگری است؛ چون در دنیایی زندگی میکنیم که به جسم بسیار احترام میگذارند و به روح توجهی نمیکنند؛ بهدلیل اینکه ملموس نیست و جنبۀ کالایی هم ندارد. منظور از روح لزوماً موجودی مجرد نیست؛ بلکه مقصود مسائل روانی است.
روحیۀ افراد بسیار با همدیگر فرق دارد. بنابراین، میزان زجری هم که از زندانیشدن میکشند، متفاوت است؛ مثلاً مجازات زندان ممکن است آن اندازه که برای افراد برونگرا دشوار باشد، برای افراد درونگرا سخت نباشد. بعضی ممکن است سالها در زندان انفرادی باشند و به آنها بد هم نگذرد. بعضی دیگر هم شاید اگر یک شب در زندان انفرادی بمانند، دیوانه شوند. بنابراین، این مجازات، بهعنوان مجازاتی مشترک برای همۀ انسانها، اصلاً عادلانه نیست؛ در حالی که شلاقخوردن اینگونه نیست. ممکن است بین افراد مختلف کمی تفاوت باشد؛ ولی همۀ آنها به مجازات جسمانی عکسالعملی تقریباً مساوی نشان میدهند. اینطور نیست که یکی از شلاقخوردن لذت ببرد و دیگری بر اثر دو ضربه شلاق بمیرد.
انسانها از نظر روانی واگرایی بیشتری نسبت به همدیگر دارند تا از نظر جسمانی. به این نکته هم اشاره کردم که امروزه عدۀ زیادی این مجازاتها را ضد حقوق بشر میدانند و اعلامیۀ حقوق بشر را بسیار متعالی میپندارند. درست است که اعلامیۀ حقوق بشر بهدلیل تعیین حداقلهایی برای انسان محترم است؛ ولی واقعیت این است که این اعلامیه بسیار پیشپاافتاده است. جاروجنجالهای سیاسی و مطبوعاتی بسیاری بر سر اعلامیۀ حقوق بشر هست؛ بهطوری که کشورها از این اعلامیه علیه یکدیگر استفاده میکنند؛ مثلاً بین چین و آمریکا بر سر تفسیر آن اختلاف است و همیشه یکدیگر را به نقض اعلامیۀ حقوق بشر متهم میکنند. البته هر دو هم حق دارند. اعلامیۀ حقوق بشر از دو بخش تشکیل شده است:
یکی آزادیهای فردی و دیگری حق مردم برای برخورداری از حداقل رفاه.
چینیها بهدرستی میگویند که در آمریکا مردم بههیچوجه از تأمین اجتماعی برخوردار نیستند و هیچ نوع عدالتی دربارۀ خدمات پزشکی و بهداشتی بین آنها نیست. آمریکاییها هم انکار نمیکنند که تأمین اجتماعی بسیار ضعیفی دارند. کشورهای کمونیستی همیشه مدعی بودند که این نکته را بهشدت رعایت میکنند. در عوض، آمریکاییها بهدرستی میگویند که این کشورها حقوق فردی انسانها و آزادی بیان را رعایت نمیکنند. به هر حال، واضح است که این بحثهای حقوق بشر به ابزاری سیاسی تبدیل شده است. هیچکدام از کشورهای دنیا حقوق بشر را آنطور که بایدوشاید رعایت نمیکنند. بعضی از کشورهای سوسیالیست اروپا تا حدی آن را رعایت میکنند. علاوه بر این، گویی به اعلامیۀ حقوق بشر تقدس دادهاند؛ بهگونهای که به نظر میرسد هرکس به این اعلامیه انتقادی داشته باشد، او را ضد بشر میدانند؛ در حالی که این متن مقدس و حسابشده نیست؛ بلکه عدهای آن را نوشتهاند.
عدهای، از جمله بعضی از روزنامهنگاران، مدعیاند که حجاب ضد حقوق بشر و ضد آزادی فردی انسانهاست. بههیچوجه اینطور نیست. هر جامعهای حداقل ملاکهایی را برای پوشش در نظر میگیرد. در جامعهای اسلامی حداقل پوششی که تعریف شده است، از جوامع غربی بیشتر است. این چه ربطی به موضوع حقوق بشر دارد؟ در حقیقت، ریشۀ این ادعا این است که آنها نُرم خود را کاملاً درست و خوب میدانند و بقیۀ نُرمها را اگر در آن آزادی کمتر یا بیشتر باشد، چیز خوبی نمیشمارند؛ یعنی اگر در کشوری اعلام کنند که مردم میتوانند هیچ لباسی هم نپوشند، چندان از نظر آمریکاییها خوب نیست. موضوع این است که این نُرم در خود جوامع غربی هم در یک قرن اخیر بسیار تغییر کرده است؛ یعنی طرز پوشش در آمریکا با صد سال قبل زمین تا آسمان فرق دارد؛ ولی همیشه همان چیزی که آنجا هست، درست است. صد سال پیش هم میزان و نحوۀ پوشش خود را لازم و کافی میدانستند. بنابراین، این موضوع هیچ ربطی به حقوق بشر ندارد؛ بلکه با مسائل دیگر مرتبط است؛ ولی همۀ این چیزها را به حقوق بشر ربط میدهند. من به این تبلیغات توخالی حساسیت نشان میدهم.
موضوع دیگر جلسۀ قبل این بود که چرا مسئلۀ افک در قرآن با تأکید آمده است و این مسئله با موضوع سوره چه ارتباطی دارد. آنچه در این سوره بهعنوان محتوایی اجتماعی بیان میشود، این است که نزول احکامی که بهتدریج سختگیرانه میشود و بهوجودآمدن و حاکمشدن نظامی قضایی که با طبع و فرهنگ مردم عرب چندان سازگار نیست، کمکم باعث میشود اعتراضاتی به وجود آید؛ از جمله در این سوره تأکید بر محدودیتهایی است که در زمینۀ جنسی وضع میشود و مجازاتهایی که اعمال میشود. عکسالعمل ناخودآگاه آن این است که بهنحوی بهصورت تهمت بهسمت خانوادۀ خود پیامبر(ص) برمیگردد؛ مثل حالت انتقام گرفتن.
جلسۀ قبل بر نکتۀ دیگری تأکید کردم که بسیار مهم است. از حالوهوای این آیات برمیآید که این عکسالعمل نهتنها در مقابل احکامی همچون محدودیت دربارۀ جنسیت است؛ بلکه عکسالعمل در برابر قدرت سیاسیای است که مستقر میشود. این همان قدرت سیاسیای است که این احکام را به اجرا درمیآورد. بهعبارت دیگر، عکسالعمل مردهایی است که عادت ندارند قدرتی را در بالای سر خود ببینند. در جامعۀ عربی و بسیاری از جوامع قدیم اینگونه بوده است. در عربستان که پادشاهی نداشت، قبولکردن اینکه یک نفر در رأس هرم قدرت قرار بگیرد، چندان راحت نبود. در واقع، خانوادهها بودند که با هم ارتباط داشتند و ممکن بود یک نفر در رأس آنها قرار داشته باشد.
[۲۰:۰۰]
۲- چرا تفاوت جنسی باعث میشود دوگانگیهای مهمی در زن و مرد به وجود آید؟
این جلسه میخواهم بحثهایی کلی دربارۀ جنسیت مطرح کنم و سعی کنم مبحث دوگانگیها را کمی روشنتر کنم. در چند سخنرانی، یکی دربارۀ فمینیسم و یکی دربارۀ وسطهای سورۀ یوسف، دربارۀ دوگانگیها بیشتر با تأکید بر تکوین و تشریع صحبت کردم؛ مثلاً گفتم مسیح(ع) در مقابل قرآن قرار میگیرد و مریم(س) در مقابل پیامبر(ص). اگر از نظر آماری مردم را به دو تیپ روانشناسی با گرایش به تفکر و عاطفه تقسیم کنیم، زنها احتمالاً بیشتر به عاطفه گرایش دارند و مردها بیشتر به تفکر یا مثلاً در دوگانگیهای بین قدرت و زیبایی یا فرهنگ و طبیعت و…، زن توجه بیشتری به زیبایی دارد و مرد توجه بیشتری به توانایی. میخواهم سعی کنم با احتیاط توجیه کنم که منشأ اینها چیست. چرا تفاوت جنسی باعث میشود چنین تفاوتهای مهمی به وجود آید؟ مثل اینکه اگر در ویژگیهای روانی تفاوتهایی بین زن و مرد وجود دارد، این تفاوتها را به چهچیزی جسمانی میتوان کاهش داد. اگر از نظر تواناییها و گرایشهای روانی بین زن و مرد تفاوت وجود دارد، این حتماً بهنحوی به جنسیت آنها مربوط میشود. بنابراین، باید بتوانیم آنها را به مسائل جنسی کاهش دهیم. با تأکید مختصر سعی میکنم این موضوع را مقداری روشنتر کنم.
چون سورۀ نور به احکام جنسیت مربوط است و کلاً موضوع اصلی آن جنسیت و نقش اساسیاش در طبیعت است، مهم است که مستقلاً سعی کنیم این بحثها را پیش ببریم؛ یعنی دربارۀ جنسیت و تفاوت جنسی تصور عمیقتری پیدا کنیم. این مبحث بهنوعی به بحثهای قبل ربط پیدا میکند. قصد دارم از این به بعد از این حرفهایی که الان میزنم، آزادانه استفاده کنم.
بار دیگر بر نکتهای همیشگی تأکید میکنم که کلاً این موضوعها خط قرمز دارد و نمیتوانیم بهراحتی دربارۀ آنها صحبت کنیم. بهاضافۀ اینکه بهدلیل همین حالت تابو چندان مبحث مطالعهشدهای نیست. در سالهای اخیر است که تا حدودی مطالعاتی دربارۀ تفاوتهای جنسی شده است. نکتۀ بسیار اساسی دیگر این است که جوّ آکادمیک که بهدلیل استقرار نظام کاپیتالیستی همیشه تحتتأثیر مسائل خارج از مسائل آکادمیک است، اینگونه است که نهتنها بر تفاوتهای زن و مرد تأکید نمیکنند؛ بلکه مد روز این است که این تفاوتها را انکار میکنند و میکوشند نشان دهند که همۀ تفاوتهای بین زن و مرد تابع فرهنگ است. بنابراین، صحبتکردن دربارۀ تفاوتهای جنسی ممکن است چندان مد روز نباشد.
معمولاً فمینیستهایی که به فمینیستهای مبتنی بر تفاوت معروفاند، در اقلیتاند و فمینیستهای مبتنی بر تشابه معمولاً آنها را به ارتجاع متهم میکنند. کلمۀ ارتجاع هم از آن کلمههایی است که هرکس به کار ببرد، فوری در مقابلش موضع میگیرم؛ چون تبلیغ ژورنالیستی است. ارتجاع یعنی چه؟ مثلاً اگر تفکری در قدیم وجود داشت و فردی امروز آن را دوباره بیان کند، مرتجع است؟ مارکسیستها روزی این اشتباه را میکردند. با مذهب که درافتاده بودند، شعارشان این بود که مذهب کهنه است و نو بر کهنه پیروز میشود. حالا خودشان هم کهنه شدهاند؛ چون ۱۵۰ سال از بهوجودآمدن مارکسیسم میگذرد. با این حساب، لیبرالدمکراسی هم دیگر کهنه شده است. اما دنیای تفکر اینگونه نیست. امروزه ممکن است گفتههای افلاطون از همۀ سخنان فیلسوفان جالبتر به نظر برسد.
اتفاقاً هایدگر کمکم در اواخر عمر به این نتیجه رسید که اصلاً در قدیم بود که حقیقت آشکار بود؛ یعنی اگر بخواهیم بدانیم حقیقت چیست، باید کتابهای قدیم را بخوانیم. در آن دوران، افلاطون حقیقت را بیان کرد. ایدۀ اساسیاش هم این است که زبان آلوده شده است؛ به این ترتیب که پر از واژههای بیمعنی شده است که بهتدریج برای مقاصد خاصی ساخته شده است و به حقایق جهان ربط چندانی ندارد و به امور ساختگی انسان اشاره میکند. در زمان قدیم، واژهها واقعی و معنیدار بود. هایدگر حالتی نوستالژیک دارد و بهدلیل همین عقایدش بهشدت در دورۀ آخر عمرش متهم به ارتجاع است؛ یعنی رسماً گذشته را بهتر از حال میدید. احساس میکرد که الان گم شدهایم. قبلاً نور بود؛ اما حالا در تاریکی هستیم. تصوری که از دوران قدیم در ذهن هایدگر است، تا اندازهای افراطی است؛ گویی همۀ مردم حقیقت را میدیدند؛ در حالی که در یونان، بهجز چهار فیلسوفی که آثارشان مانده است، بقیۀ مردم به خرافیترین عقاید و اسطورهها معتقد بودند؛ البته امروزه میگویند اسطورهها پر از حقیقت است.
این جلسه سعی میکنم همان گفتههای قبل، مثلاً دوگانگیها، را به چیزهایی که پایۀ طبیعی دارد، تقلیل دهم. دوگانگیهای مهمتر عبارت است از: دوگانگی تفکر در مقابل عاطفه، دوگانگی قدرت در مقابل زیبایی و دوگانگی فرهنگ در مقابل طبیعت. تفکر و قدرت و فرهنگ در قطب مردانه است و عاطفه و زیبایی و طبیعت در قطب زنانه؛ بهمعنای دیگر فرم در مقابل محتوا، فعالبودن در مقابل منفعلبودن و با احتیاط زیاد، تشریع در مقابل تکوین. مثالهایی شاعرانه هم آوردم که حالت تمثیلی دارد؛ مثل روز در مقابل شب یا خورشید در مقابل ماه.
از نظر روانی، آشکارا مردان به قدرت و افزایش تواناییهای خود گرایش دارند و زنان به زیبایی. امروزه ادعا میکنند که کودکان پسر و دختر تربیت میشوند و اینگونه بار میآیند. واقعاً ادعای سخیفی است. اکثر دانشگاهها درسهایی دربارۀ مطالعات زنان و دورههای بسیار استانداردی ارائه میدهند. اصولاً جوّ اینگونه است که فرهنگ است که جنسیت را میسازد. بسیار مهم است که بدانیم فرهنگ روی رفتارهای انسانها، از جمله رفتارهای جنسی آنها، بهشدت تأثیر میگذارد؛ بهطوری که فرهنگ ممکن است گرایشهایی را که در دو جنس وجود دارد، بعداً منحرف کند. خود ما در فرهنگی زندگی میکنیم که گرایشهای طبیعی جنسی را منحرف میکند. همین اعتقاد به اینکه دو جنس یکی هستند و با هم فرقی ندارند، خود گرایشی منحرفکننده است. دلیلش هم این است که میل دارند زنها هم مثل مردها رفتار کنند؛ یعنی هم نتیجۀ گرایشهای کاپیتالیستی است و هم نتیجۀ مردسالاری. کدامیک از این دو بدتر از دیگری است؟ کدامیک اول به وجود آمده است؟ این دو بهشدت دست در دست همدیگر دارند و همدیگر را تقویت میکنند.
[۳۰:۰۰]
سعی میکنم از سادهترین نکتهها شروع کنم. در سنت روانکاوی رسم است که وقتی میخواهند دربارۀ تفاوتهای جنسی صحبت کنند، دربارۀ آناتومی بحث میکنند. فروید اینگونه بود. لاکان هم بهشدت به این سمت گرایش داشت. بسیار عجیب است؛ ولی از جهاتی منطقی است؛ چون در گرایشهای علمی بهدلیل اینکه پیشفرضی ماتریالیستی وجود دارد، معتقدند که هرچیزی در سطح روانی را باید بتوانیم به امری مادی کاهش دهیم. بنابراین، باید آن را به جسم کاهش دهیم. در نتیجه، باید بگوییم تفاوتهای آناتومی منشأ این است، هرچند حتی اگر بخواهیم بهشدت ماتریالیستی هم نگاه کنیم، لزوماً نباید این اندازه بر آناتومی تأکید کنیم. میخواهم بهجای فیزیولوژی، بر آناتومی تأکید کنم. فیزیولوژی مرتبهای بالاتر از آناتومی است؛ مثل این است که به کارکرد مادی جسم، یعنی فعلوانفعالات شیمیایی، توجه کنیم. در دیدگاه غیرماتریالیستی، وقتی میخواهیم علت تفاوتهای جنسی را جستوجو کنیم، باید برعکس نگاه کنیم؛ مثلاً در دیدگاه دینی و عرفانی اگر میخواهیم بگوییم که چرا جنسیت وجود دارد، باید ببینیم در اسماء الهی دوگانگیای بین اسماء جلال و جمال وجود دارد و آن است که نهایتاً در جهان به تفاوت جنسی تبدیل میشود. در واقع، آن اتفاقهایی که در طبیعت میافتد و نهایتاً تفاوتهایی که در آناتومی هم ظاهر میشود، نتیجۀ چیزی در سطح بالای هرم است. آنجا کثرتی باعث میشود اینگونه چیزها به وجود آید که کاملاً برعکس است.
من برای اینکه میانجیگری کنم، نه بر آناتومی تأکید میکنم و نه از سطح بسیار بالا شروع میکنم. تفاوت بسیار واضح در سازوکار جنسی مرد و زن این است که سازوکار جنسی مرد از نوع دفع است و سازوکار جنسی زن از نوع جذب. کلیترین نکته این است که همۀ چیزهایی را که در انسان اتفاق میافتد، از نظر کارکرد میتوانیم بین جذب و دفع خلاصه کنیم. همۀ کارکردهای ما را سلسلهاعصاب کنترل میکند. اگر بخواهیم علمی نگاه کنیم، مجموعهای از سیگنالها از بیرون بهسمت مغز میآید و مجموعهای دیگر از مغز بهسمت بیرون صادر میشود. پس دستکم دوگانگیای در اینجا دیده میشود: یکی در مسیر رفتن از بیرون بهسمت داخل و دیگری در مسیر رفتن از داخل بهسمت بیرون. این در واقع تفاوت بین فعالبودن و منفعلبودن است. وقتی چیزی را در بیرون میبینیم که روی ما تأثیر میگذارد، مثلاً در حال ادراک هستیم و چیزی را تماشا میکنیم یا به چیزی گوش میدهیم، سیگنالها از بیرون بهسمت داخل میآید و تحویل میشود. وقتی هم کاری انجام میدهیم و فعالیت میکنیم، سیگنالها در جهت عکس میآید. پس این مبنای خوبی است برای اینکه چیزی دوگانه را در طبیعت شناسایی کنیم.
همهجای طبیعت دوگانگیهایی از نوع دفعکردن و جذبکردن، دوگانگی بین source و سین [۰۰: ۳۴: ۳۴]، وجود دارد؛ مثلاً هرجای فیزیک را که نگاه کنیم، یک دوگانگی جذب و دفع داریم؛ برای نمونه بین رفتوبرگشتها، بین Interها و observerها، جایی که چیزی را ارسال میکنند و چیز دیگری را جذب میکنند و از بارهای الکتریکی گرفته تا هر جایی در طبیعت. این را برای توضیحدادن دوگانگی جنسی مبنا قرار میدهیم؛ چون این حالت بهوضوح در فیزیولوژی جنسی هم وجود دارد. از درون این دوگانگیها میتوانیم نکتهای بسیار واضح استنتاج کنیم:
اگر رویکرد مردانه این است که گویی چیزی را از درون بهسمت بیرون انتشار میدهد و رویکرد زنانه حالت انفعالی دارد و چیزی را از جهان بهسمت خود میکشاند، واضح است که دوگانگی فعالبودن و منفعلبودن وجود دارد. اگر همین دوگانگی را بهنوعی ادامه دهیم و فقط به سیستم عصبی نگاه نکنیم، بازهم این نکته را میبینیم؛ مثلاً به سیستم تنفسی نگاه کنیم که سیستم بسیار حیاتیتری در وجود ماست. سیستم تنفسی هم از دو حرکت دم و بازدم تشکیل میشود که همان ویژگی را دارد؛ یعنی چیزی را از بیرون به درون خودمان میکشیم و بعد چیزی را از درون به بیرون میفرستیم. اینها لزوماً سیگنالهای عصبی نیست؛ ولی اینکه چهچیزهایی اینجا وجود دارد، بحث سادهای نیست.
قبلاً هم گفتم مباحثی هست که شک دارم وارد آن شوم یا نشوم؛ ولی بهنظرم بد نیست این مباحث را دستکم در حد مقدماتی توضیح دهم. قبل از اینکه ادامه دهم، این را بگویم که بهوجودآمدن جنسیت معمایی علمی است؛ یعنی نمیتوانیم بهراحتی و با استفاده از قوانین تکامل توجیه کنیم که چگونه موجودات زنده عموماً دوجنسی شدهاند. این جزو اشکالاتی است که عدهای به ایدههای داروینی و نئوداروینی وارد میدانند. فرض کنید ژنتیک را قبول داریم و احساسمان این است که جهشهایی که داروین از آن صحبت میکرد، همین جهشهایی است که بر اثر موتاسیون در ژنها به وجود میآید. در این صورت هم پاسخ به این پرسش که چگونه ممکن است جنسیت به وجود آمده باشد، واقعاً ساده نیست.
ممکن است آنگونه که بعضی توضیح میدهند، موتاسیونی، مثلاً موجودی تکجنسی با ویژگی نر، به وجود آید؛ ولی چگونه ممکن است که در همان زمان موتاسیونی ماده هم برای آن فراهم شود و این جنسیت نیز در عالم به وجود آید. توضیحات داروینی معمولاً بهاصطلاح فلوئولوژیکاند؛ یعنی غایتشناسانهاند. بهعبارت دیگر، بهجای اینکه بگویند چگونه این اتفاق افتاده است، میگویند هدفش چه بوده است؛ حال آنکه در دانش قرار بر این بوده است که توضیحات فلوئولوژیک ندهند. داروینیها میگویند وقتی دوجنسی شود، ترکیب مجدد جنسها با همدیگر از نظر تکامل مزیت و تنوع ژنتیک ایجاد میکند و به همین دلیل است که اینطور شده است. این که دلیل نشد! چطور اینگونه شده است؟
جواب بسیار ساده این است که چرا چهارجنسی و هشتجنسی و شانزدهجنسی و… نشد؟ اگر اینطور میشد، بهتر بود؟ بعد آنها باید توضیح دهند که دوجنسی بهینه است. حتی اگر اینطور باشد، موضوع این است که چگونه این اتفاق افتاده است و چگونه از این سازوکار تصادفی تغییر ژنها یکباره موجودی نر به وجود آمده است و در مقابلش هم موجودی ماده. نمیخواهم بگویم که این در نظریۀ تکامل در آینده توجیهی ندارد؛ ولی فعلاً جزو مسائل حلنشده است.
این ایده ایدۀ من نیست؛ اینکه این ویژگیهایی که در تکامل انواع میبینیم، از جمله بهوجودآمدن جنسیت، به قوانین کلی فیزیک برمیگردد؛ مثلاً به دوآلیتیهایی که در جهان وجود دارد. در هرجای دنیا که نگاه کنیم، چیزهایی شبیه جنسیت میبینیم و اینها در روند تکامل، بهدلایلی که هنوز برای ما معلوم نیست، باعث شده است که جنسیت به وجود آید. روند چگونه بهوجودآمدن آن ممکن است حتی با همین سیستم ژنتیکی فعلی توجیهشدنی باشد؛ بهشرط اینکه قوانین فیزیک را وارد کنیم؛ مثلاً بگوییم چطور موتاسیونها ممکن است به همدیگر مربوط شود و دو گونه موتاسیون مکمل به وجود آید تا دو موجود مکمل را بسازد. بهنظر من، بسیار واضح است که بهوجودآمدن جنسیت در عالم دقیقاً به قوانین فیزیکی برمیگردد. عالم بهگونهای خلق شده است که منجر میشود به بهوجودآمدن دو جنس متفاوت، نه سه یا چهار جنس.
[۴۰:۰۰]
مقایسۀ دیگری که بسیار مهم است، مقایسۀ دو حرکت دم و بازدم است. این دو حرکت که در مهمترین کارکرد حیاتی ما صورت میگیرد، به آن احساسی برمیگردد که در همین دوگانگی طبیعت و فرهنگ هم هست. در این دوگانگی، حسی آنیمایی به زن وجود دارد که او را منشأ حیات، بهمعنای واقعی کلمه، میداند؛ یعنی تولد از طریق زن است و اساس حیات موجودات بر جنس مؤنث است و از طریق این جنس است که شاخههایی به وجود میآید. جنس نر حالتی فرعی در ادامۀ حیات دارد. شور زندگی هم در زنها بیشتر است و مردها اصولاً بهنحوی به شور زنها نیازمندند تا شور زندگی را در خود نگه دارند. هایدگر معتقد بود که در گذشته واژهها معناهای فراوانی داشتند. به همین ترتیب، در ریشهیابی واژههای ایرانی نیز، مثل همۀ زبانهای دیگر، نکتههای جالبی هست؛ مثلاً زن با زندگی همریشه است و مرد با مرگ.
این به رابطۀ دم و بازدم هم شباهت دارد. دم حرکتی از بیرون به درون است و با حیات ارتباط دارد. در مقابل، بازدم حرکتی از درون به بیرون است و با مرگ ارتباط دارد. با این حال، بازدم ویژگی مهمی دارد. استعداد ویژۀ انسان، یعنی کلام، در بازدم تجلی میکند. بهعبارت دقیقتر، بازدم خود را توسط دستگاهی صوتیمان شکل میدهیم و به این ترتیب، حرف میزنیم. بنابراین، خاصیت بازدم این نیست که ما را برای دم بعدی آماده میکند. برعکس، اگر اصالت را به فرهنگ و کلام بدهیم، میتوانیم بگوییم دم را فرومیبریم تا بتوانیم در بازدم سخن بگوییم. از همین جا احمقانهبودن مردسالاری و زنسالاری مشخص است؛ چون دم و بازدم هر دو برای ادامۀ حیات لازم است و مستقلاً ارزش دارد. هیچکدام را بهخاطر دیگری انجام نمیدهیم.
این ما را نزدیک میکند به این ایده که سخنگفتن چون با صادرکردن چیزی از درون به بیرون همراه است، در قطب مردانه قرار میگیرد؛ ولی میتوانیم به این نتیجه هم خرده بگیریم؛ به این ترتیب که بگوییم معنی باارزش سخنگفتن این است که حقیقتی را در درون خود درک کنیم و بعد آن را در قالب کلام بریزیم و به دیگران بگوییم. اگر حقیقت و معنا و محتوایی در ما نباشد، حرفزدن هیچ ارزشی ندارد. هرچه هم سروصدا ایجاد کنیم یا حتی بهطور فرمال شعر بگوییم و چیزهایی را به هم ببافیم، اگر از چیزی درونی خبر ندهیم، فقط فرمهایی کاملاً بیارزش تولید کردهایم.
توجه کنید که همۀ حرفهایم تقریبی است. زن و مرد هر دو هم دم دارند و هم بازدم؛ ولی هریک در بعضی کارها قویترند، نه اینکه نتوانند آن کار دیگر را انجام دهند. در واقع، نوعی ویژگی جنسی قطبیتی ایجاد میکند. عواطف و احساساتی که در ما القا میشود، از عالم خارج میآید و متأثر از آن است؛ اتفاقاتی میافتد و چیزهایی میبینیم و احساساتی در درون ما شروع به جوشیدن میکند. این در زنها قویتر است؛ زیرا حرکتی از بیرون به درون است؛ ولی بیانکردن عواطف و احساساتی که در درون به وجود آمده است، در مردها قویتر است؛ یعنی اگر مردی از عالم زنانه کاملاً منفک باشد و آنیمای خود را سر بریده باشد، آن عواطف و احساسات عمیقی که باید در درونش باشد، از بین میرود و فاقد شور زندگی میشود. بنابراین، چیزی برای گفتن ندارد، ولو اینکه استاد شکلدادن به کلام و فرم باشد. امروزه همۀ مردان و شاعران مدرن استاد کلام و فرماند. هنر آبستره اینگونه است که چیزی واقعاً در آن نیست؛ ولی از نظر فرم فوقالعاده قوی است. هنر مدرن کاملاً بهسمت فرم گرایش پیدا کرده است و در آن از عواطف و احساسات خبری نیست. از آنطرف، عواطف و احساسات فراوان در درون زنهاست؛ ولی گنگ است. این انعکاس عواطف و امواجی که در درون زنهاست، در شرایط عادی زنی، زن گرفتار در وضعیت غربی، به کلام درنمیآید. مشکل مردی هم که در وضعیت شرقی است و به آن حالت وسط نرسیده است، این است که اصلاً احساساتی قوی ندارد. بنابراین، فقط سرگرم تولید فرم میشود.
به دوگانگی غیب و شهود توجه کنید یا دوگانگی آفاق و انفس را در نظر آورید. این هیچ ربطی به دوگانگی زن و مرد ندارد. غیب بهمعنای جهان درون است. هم زن جهان درون دارد و هم مرد. هیچکدام هم جهان درون دیگری را نمیتواند ببیند؛ یعنی احساسات بینالاذهانی نیست؛ بلکه هر شخص در درون خود، مثلاً نسبت به خود، احساس و درکی دارد که کاملاً اختصاصی و شخصی است؛ مگر اینکه بخشی از آن را بیان کند و با دیگران در میان بگذارد. از طریق بیانکردن است که چیزی از غیب به شهود میآید. بیانکردن حرکت از سمت تأثراتی است که در درون ماست (چیزهایی که درک میکنیم)، بهسمت خارج. از آنطرف، چیزهایی هم از شهود به داخل غیب میرود؛ یعنی وقتی تحتتأثیر جهان خارج قرار میگیریم، تأثرات ما مثل چیزهایی است که مشهود است و در درون ما به احساسی تبدیل میشود که دیگر مشهود نیست. پس غیب و شهود زنانه و مردانه نیست؛ ولی حرکت از سمت شهود به غیب زنانه است و حرکت از سمت غیب به شهود مردانه. در واقع، شهود مثل بیرون است و غیب مثل درون.
[۵۰:۰۰]
در همۀ حرکتهای از بیرون به درون زنها قویترند و تأثرات قویتری به جهان دارند و مدام دچار حالاتی میشوند که بر آنها تسلط پیدا میکند؛ در حالی که مردها کمتر اینگونهاند. جالب نیست که مردها حالاتی ندارند که بر آنها مسلط شود و همیشه خودِ آنها بر همهچیز مسلطاند. فرق عرفا با مردم عادی این است که حالات مرتب بر آنها مسلط میشود. عرفا افرادیاند که به حالت خوبی رسیدهاند و رشد کردهاند و به حالت تعادلی رسیدهاند. عرفا مدام از واردات قلبی میگویند. چیزهایی از بیرون به درون آنها وارد میشود و این حالتی زنانه است. به همین دلیل است که عشق اینقدر از نظر عرفا مهم است؛ چون درک میکنند که در حالتهای عاشقانه است که واردات پیدا میکنند. برای همین است که مردها وقتی عاشق میشوند، شاعر هم میشوند. برای همین است که مضمون عشق مهمترین مضمون ادبیات و هنر است؛ چون مردها وقتی به چنین احساساتی میرسند، یعنی آنیمای درونشان فعال میشود و عشق در آنها به وجود میآید، احساسات عمیقی پیدا میکنند و بعداً میتوانند آن را بیان کنند. پس کلام مردانه است و تأثرات و واردات احساسی زنانه.
تفکر منطقی در حیطۀ کلام اتفاق میافتد؛ چون با احساسات خود فکر نمیکنیم؛ همهچیز را باید به کلام تبدیل کنیم تا بتوانیم بعداً قیاسی تشکیل دهیم. بنابراین، چون تفکر منطقی در حیطۀ کلام است، اصولاً گرایش مردها به تفکر بیشتر است. آن چیز معادل با تفکر که در قسمت عاطفی است، اصلاً اسم ندارد؛ چون مردها دقیقاً نمیدانند چیست و زنها هم معمولاً برای حالات خود اسم نمیگذارند. این چیز از لحاظ عاطفی مشابه تفکر است و در زنها اتفاق میافتد و عواطف بهنحوی با همدیگر ترکیب و به همدیگر تبدیل میشود. مردها، جمعیت شرقی، با این حالت چندان آشنا نیستند. عاطفه جنبۀ انفعالی و تفکر جنبۀ فعال دارد. بنابراین، واضح است که بهترتیب در قطب زنانه و مردانه قرار میگیرد.
فرهنگ همۀ رفتارهایی است که بشر بهطور فعال تولید میکند و اتفاقاً بهنوعی ثبت هم میشود؛ یعنی رفتار خاصی که فردی روزی انجام داده است. رفتار زنان لزوماً وارد فرهنگ نمیشود. چیزی وارد فرهنگ میشود که از طریق کلام یا قوانین و مقررات یا آدابی که باقی بماند، تثبیت شود. اصولاً این فعالیت فرهنگی را مردها انجام میدهند. واضح هم هست که باید همین گونه باشد. در مقابل آن، زنها در قسمت طبیعت، یا با احتیاط بگویم تکوین، هستند.
یکی از این دوگانگیها، خودآگاه در مقابل ناخودآگاه است. نه اینکه مردها ناخودآگاه ندارند؛ ولی جنبوجوش ناخودآگاه در زنها بیشتر است و خودآگاه در مردها بیشتر؛ چون خودآگاه واقعاً با کلام نسبت دارد. زبان اگر نباشد، خودآگاه هم به وجود نمیآید. چندان راحت نیست که دراینباره صحبت کنم. بهدلیل واضحی، فرم در مقابل محتوا در این دوگانگیها قرار میگیرد؛ یعنی آن حس و چیز درونی که در غیب قرار دارد. این محتوا در زنها قویتر است؛ اما فرمدادن کاری است که در حرکت از درون به بیرون انجام میشود و بنابراین، مردانه است. بهطور تقریبی همۀ ما این کارها را انجام میدهیم و اصلاً اینگونه نیست که مردها تفکر دارند و عاطفه ندارند یا برعکس؛ ولی نکته گرایش است.
بهدلیل تفاوت جنسی و فیزیولوژی جنسی که همین ویژگی جذب و دفع در آن است، مردها در حرکتهایی که از درون به بیرون است و زنها در حرکتهایی که از بیرون به درون است، قدرتمندترند. رویکرد آنها در دنیا به این دو سمت گرایش پیدا میکند و هیچ ربطی هم به فرهنگ ندارد؛ یعنی توجه زنها به زیبایی به این دلیل است که زیبایی جذابیت است. چرا زنها آرایش میکنند و اینقدر به جلوۀ خود توجه دارند؟ چون اساس زندگی جنسی زنها جذابیت است که میخواهند نظرها را به خود جذب کنند؛ در حالی که مردها چنین احساسی ندارند. از دیدگاه دینی همۀ اینها برمیگردد به دوگانگیای که در اسماء جلال و جمال است. بهعبارت دیگر، خداوند مخلوقات را از یک طرف صادر میکند و از طرف دیگر جمع میکند. از یک طرف با قوۀ قهر از خود دور میکند و از طرف دیگر با مهربانی بهسمت خود میکشاند. این دوگانگی که در اسماء الهی هست، به دوگانگیهایی در طبیعت، از جمله جنسیت، منجر شده است.
تحلیل دینی باید از بالا شروع شود و تحلیل علمی از پایین و مثلاً از آناتومی. ببینید لاکان چه زحمتی کشید تا بر اساس آناتومی بگوید که مردها در عالم سخن برتری دارند؛ در حالی که اگر از نظر فیزیولوژیک نگاه کنیم، بسیار واضح است. از توضیحاتی که دادم، تقریباً بدیهی است که کلام از نوع صادرکردن و مثل دفعکردن و دورکردن از خود است. کلام فعالیت حساب میشود و بنابراین، در قطب مردانه است. آنها همهچیز را میخواهند به مسائل آناتومیک ربط دهند. به همین دلیل، مطالب عجیبی در آثار فروید بود و لاکان هم همین طور ادامه داد.
۳- مفهوم کلمه
دربارۀ مفهوم کلمه توضیح بسیار متداولی در متون عرفانی هست. چرا در قرآن موجودات به کلمات خداوند تشبیه شدهاند؟ چون خداوند در دیدگاه عرفانی وجود مطلق است و بعد این وجود مطلق وقتی میخواهد مخلوقات را به وجود بیاورد، گویی تعیّناتی پیدا میکند تا تبدیل شود به موجودات خاصی که در پایین هرم قرار میگیرند. بنابراین، این شبیه کلام است؛ مثل اینکه دم و بازدم هوا و نفس را هر بار با تعیّناتی که در حنجرۀ خود شکل میدهیم، به کلمه تبدیل کنیم. چیزی در درون ما وجود دارد که میخواهیم آن را توسط کلام بیان کنیم. دستگاهی داریم که میتواند هوایی را که از ریههای ما بیرون میآید، شکل دهد و کلمهای را ایجاد کند. این کلمه به چیزی در غیب اشاره میکند. عرفا میگویند خلقت در واقع این است که نَفَس رحمانی، بهاصطلاح آنها، در روندی شکل میگیرد و تعیّن پیدا میکند. بنابراین، مثل کلام است و در همۀ موجودات نفس رحمانی است که در مراحلی دچار تعیّن میشود و به موجودی واقعی تبدیل میشود. سخنگفتن خداوند یعنی بهوجودآمدن موجودات. خداوند میگوید: ﴿کُنْ فَیَکُونُ﴾ (بقره/ ۱۱۷). بهعبارت دیگر، موجودات حاصل سخنگفتن خداوندند.
[۱:۰۰:۰۰]
من قبلاً توضیح دادم که چرا جهان تشریع جهان مردانه است. جهان تکوین، بهوجودآوردن انسانها، جهان زنانه است؛ چون زنها هستند که انسانی جدید خلق میکنند. عالم تشریع، عالم اعتبارها، عالم سخن، در دست مردهاست؛ گویی مردها پادشاه این اقلیماند. پیامبران(ع) مرد هستند؛ چون در قطب تشریع قرار گرفتهاند؛ در حالی که در آن سمت، مقابل پیامبران(ع)، شخصیتی مثل مریم(س) است. اگر پیامبر(ص) قرآن را بهعنوان کلام خداوند تولید میکند، مریم(س) هم در آنطرف، در عالم تکوین، حضرت عیسی(ع) را بهعنوان کلام خدا، کلام تکوینی خدا، تولید میکند. دقیقاً این تقابل بین تشریع و تکوین است. البته بازهم تأکید میکنم که وقتی از تشریع و تکوین حرف میزنیم، باید بسیار دقت کنیم. درک این تقابل چندان راحت نیست.
حضار:؟ [۰۱: ۰۰: ۵۸]
استاد: چون اصولاً سخنگفتن فعالیت است. از نظر عصبی فعل است. فیزیولوژی جنسی در زن و مرد گرایش به جذب و دفع دارد. بنابراین، گرایش مردها به تمام حرکاتی که صورت دفع و فعالیت دارد، قویتر است. معمولاً فروید است که همه را به کشفیات خود و به درک عمیقتر جنسیت و اهمیت آن در فعالیتهای روانی علاقهمند میکند؛ ولی من شخصاً از طریق بسیاری از گفتهها و جملات قصار یونگ به این مبحث بسیار علاقهمند شدم و بعد هم دراینباره مطالبی خواندم و فکر کردم. یونگ دربارۀ تفاوت زن و مرد جملۀ بسیار زیبایی دارد. میگوید: در حالی که مرد در اندیشۀ این است که با جهان چه کند، زن در اندیشۀ این است که جهان با او چه خواهد کرد. توضیح بسیار جالبی است دربارۀ رویکرد مرد و زن به جهان. گویی زن بیشتر در انتظار این است که ببیند چه پیش میآید و جهان او را به کجا میبرد؛ ولی بعضی حالتها در مرد افراطی است؛ مثلاً با سرنوشت مبارزه میکند و بیشفعالی از خود نشان میدهد که آخر هم معمولاً به جایی نمیرسد. یونگ این رویکرد مردانه و زنانه را اینگونه توصیف میکند که مرد مدام در فکر این است که جهان بهعنوان آپدیتی پیش روی اوست و میخواهد فعالیتی در آن انجام دهد؛ در حالی که رویکرد زن برعکس است.
میخواهم بر این موضوع تأکید کنم. قبلاً در بحث دربارۀ این آیۀ قرآن ﴿وَلَيْسَ الذَّكَرُ كَالْأُنْثَى﴾ (آلعمران/ ۳۶) از متن استدلال کردم که این عبارت آشکارا بهنفع زنان است و نه مردان. بعد گفتم دلایلی وجود دارد که چرا از نظر معنوی زنها بهنوعی برتریهایی دارند. دلیل بسیار واضح آن این است که آن حالتی که ما بهعنوان حالت اصلی باید به آن برسیم، حالت تسلیمشدن در مقابل خداست (اسم دین ما اسلام است) و این با طبیعت زنانه سازگارتر است تا با طبیعت مردانه. مرد بیشفعال بهمعنایی بهراحتی نمیتواند تسلیم خداوند شود. حس مبارزهطلبی مردها را میتوانیم به کشفیات هورمونی تقلیل دهیم و بگوییم که این حالت در مردها بر اثر هرمون جنسی به وجود میآید. این حس بهنحوی ضد تسلیمشدن و خضوعکردن در مقابل قدرت واحد است. از آنطرف، ایراد زنها این است که نهفقط در مقابل خداوند، بلکه در مقابل هرچیزی، در مقابل شیطان هم ممکن است بهراحتی تسلیم شوند. ایراد چیز دیگری است: بیشتسلیمی است! ما قرار است فقط در مقابل خداوند تسلیم شویم.
حضار: موضوع هنوز مقداری برای من مبهم است. اصلاً چرا لازم بود که جنسیتها به وجود آید؟
استاد: این سؤال بسیار عمیق و عرفانی است. در واقع، سؤال میکنید که چرا در اسماء الهی دوگانگی (اسماء جمال و جلال) وجود دارد. یک پاسخ استاندارد عرفانی این است که قوسی نزولی وجود دارد و قوسی صعودی؛ یعنی برای مخلوقات اول صدوری و بعد بازگشتی وجود دارد. پس گویی خداوند دو نوع حرکت انجام میدهد و بنابراین، دو نوع اسم به وجود میآید. دربارۀ انسان هم این را میبینیم. بهطور فرمال ممکن است از این پاسخ استاندارد قانع شوید… .
حضار:؟ [۰۱: ۰۶: ۲۰]
استاد: موضوع این است که واقعاً چقدر دیدگاهی عمیق به اسماء و به خداوند داریم. علاوه بر این، پرسش و پاسخ و فکر دربارۀ چرایی آفرینش و کارهای خداوند تا اندازهای مبتذل است. مثل فهمیدن چیزی در ذات خداوند است که ما بهنوعی ارتباط داریم.
حضار: ولی وقتی میتوانیم و این امکان برای ما فراهم است که به موضوعی فکر میکنیم، چرا نباید به آن فکر کنیم؟ بنابراین، من چندان موافق نیستم که فکرکردن پوچ است.
استاد: نه. پوچ نیست. چیز دیگری است. نمیدانم چطور بگویم. اینگونه نیست که بگویم اصلاً هیچ سؤالی نکنید و هیچ جوابی ندارد؛ بلکه میخواهم بگویم که جوابی عمیق و نهایی نمیتوان به آن داد. هرقدر که به خداوند نزدیکتر باشیم و او را شناخته باشیم، ممکن است درک عمیقتری داشته باشیم. بر این اساس، نمیتوانیم بگوییم که چرا عالم خلق شده است. برای همۀ عرفا حدیثی قدسی است: «كُنت كَنزاً مخفياً فاَحْببت أن أعرف فخلقت الخلق لكي أعرف» خداوند میفرماید: «من گنجی پنهانی بودم که میخواستم شناخته شوم. بنابراین، جهان را آفریدم.» بهعبارت دیگر، خداوند میخواست تجلی کند. این موضوع را هرکسی در حدی میفهمد و شاید درکی داشته باشد. بعضیها بسیار عمیق میفهمند. مشکل من این است که نمیتوانم چیزی بگویم و شما بفهمید و قانع شوید. ممکن است آن حرف حرف درستی باشد؛ ولی درک ما عمیق نیست. چقدر با اسماء الهی آشنایی دارید و خو گرفتهاید و میفهمید که چنین پاسخی برای شما روشن است؟
حضار: کل اسماء جلالۀ الهی را در نظر بگیرید. اینکه این قوس نزول دقیقاً تطبیق میکند با تکتک اسماء و برعکس… .
استاد: دقیقاً یعنی چه؟ میگویم چقدر این اسماء را میشناسیم که بخواهیم این حرفها را بزنیم. اگر پاسخهای استاندارد و درست و کاملش هم وجود داشته باشد، ما آن را چندان نمیفهمیم. سؤالها دربارۀ چیزهای سطح بالایی است. من کلاً احساس خوبی ندارم از اینکه وارد چنین بحثهایی شوم. مثل اینکه دربارۀ چیزهایی صحبت میکنیم که دربارۀ آنها تجربۀ کافی نداریم.
حضار: در تولیدمثل درست است که زن عامل اصلی است؛ ولی مرد هم تأثیر دارد، مثل عمل دم و بازدم. اگر بازدم نبود، دم هم واقع نمیشد. اینطور که شما توصیف میکنید، همۀ نقش برعهدۀ زن است؛ در حالی که زن بهتنهایی نمیتواند تولیدمثل کند.
استاد: دیدیم که یک بار بهتنهایی این کار را انجام داد. تولد مسیح(ع) نشانۀ این هم هست که زن میتواند به شایستگیای برسد که بهتنهایی و مستقل از مرد تولیدمثل کند.
[۱:۱۰:۰۰]
حضار: نتیجهاش هم چیز بهتری بود!
استاد: بله. بهترین نتیجه را هم گرفتند؛ منتها بقیۀ زنها نمیتوانند این کار را انجام دهند. مرد در عمل تولیدمثل مانند تریگر عمل میکند. مثل همۀ انسانهای زمان ما ته ذهنتان گرایشهای مردسالارانه دارید؛ چون در چنین فرهنگی، با این ارزشگذاریها، بزرگ شدهاید. هیچوقت هیچ کتاب شعری دیدهاید که اسم زنی را که شاعر بهخاطر عشق او این اشعار را گفته است، بهعنوان مؤلف بیاورند؟ خیر. آن زن را لرد بایرون کشف کرده است و شعر شعر لرد بایرون است. همان قدر که آن زن در بهوجودآمدن این شعر بهعنوان عامل یا مثل تریگر عمل کرده است، مرد هم در تولیدمثل عمل میکند؛ ولی زن است که کودک را دانلود میکند و عمل دانلودکردن شعر را هم مرد انجام میدهد. اگر آنیمای مرد را زنی، مادر یا معشوق، در بیرون فعال نکند، هیچ شعری هم به وجود نمیآید؛ ولی ما شعرها را به مردها نسبت میدهیم و هیچ اسمی از آن زنها نمیبریم؛ حتی نمیدانیم شاعر برای چهکسی شعر گفته است. برایمان مهم نیست که آن زن کیست. به هر حال، واضح است که در تولیدمثل سهم عمده را زنها دارند. نُه ماه کار میکنند. مردها اهل کارکردن نیستند و مثل تریگر عمل میکنند.
حضار: ؟ [۰۱: ۱۲: ۰۹]
استاد: مردانه نیست یعنی چه؟
حضار: ؟ [۰۱: ۱۲: ۱۷]
استاد: در آن دو مرحلۀ دهانی و مقعدی بهوضوح تثبیت دهانی در زنها بیشتر است. خوردن کارکرد جذبکردن است. دفعکردن کارکرد مردانهتری است. بنابراین، تثبیت در مردها بیشتر است. در اینجا زنسالاری میتواند خیلی حرف داشته باشد که دو حالت جذب و دفع مربوط به خوردن و دفعکردن است و بنابراین، پالایش به این معناست که؟؟؟ [۰۱: ۱۳: ۰۰] اخراجکردن هم بهنوعی شبیه عمل دفع است. بهشدت تأکید میکنم که همۀ ویژگیها در همۀ انسانها هست. جنسیت را به چیزی تبدیل نکنید که اینها اینگونهاند و آنها آنگونه. مثل همین گرایش به زیبایی. اینطور نیست که مردها به زیبایی توجه نداشته باشند. اینطور هم نیست که زنها به تواناییهای خود بیتوجه باشند و گوشهای بنشینند و هیچ کاری نکنند. هر نوع کمالی برای هر انسانی جذابیت دارد؛ ولی مردها به کسب توانایی و مهارت بیشتر تمایل دارند و زنها به زیبابودن و آرایشکردن و جلوهکردن. در مردها هم این تمایل وجود دارد؛ ولی بسیار کم است.
حضار: شاید روش آن فرق داشته باشد؛ ولی بهنظر من، همه زیبایی را دوست دارند و در این زمینه بین زن و مرد هیچ فرقی نیست.
استاد: تفاوت در این است که مرد در بیرون بهدنبال چیزی زیبا میگردد و زن در درون خود احساس زیبایی میکند و میخواهد آن را جلوه دهد. زنها گویی به معدن زیبایی وصلاند و میخواهند بهگونهای آن را جلوهگر کنند. مرد در زن بهدنبال زیبایی است و زن در مرد بهشدت بهدنبال توانایی. اگر زن دوست دارد شاهزادهای با اسبی سفید بیاید، به این دلیل است که شاهزاده در رأس هرم قدرت قرار گرفته است یا اگر حالا چنین نیست، بعد که شاه شد، چنین قدرتی را به دست میآورد.
نکتهای هست که ممکن است در ذهنتان اشکال ایجاد کند. قبلاً هم گفتم که همۀ این اسماء در نهایت به وحدتی میرسد؛ یعنی در قاعدۀ هرم جذبکردن و دفعکردن اگر جلوۀ زیبایی و قدرت باشد، مطلقاً دو چیز متباین است؛ ولی بهسمت رأس هرم که بالا میرویم و به عالم معنا میرسیم، جایی هست که اعمال و رفتار انسان در عین قدرتمندانهبودن زیبا هم هست. این است که خداوند در عین قدرتمندی زیبا هم هست. این است که عرفا میگویند این اسماء کثرت واقعی نیست و با هم تباین ندارد؛ بلکه همه یک چیز است. اینگونه نیست که زیبایی یک چیز باشد و قدرت چیز دیگر. در خداوند همۀ اینها هست، بدون اینکه کثرتی ایجاد شود. خداوند صفات متعدد ندارد؛ یک چیز است. هرچه به رأس هرم نزدیک میشویم، بهراحتی نمیتوانیم بگوییم که این زیباست یا قدرتمند. هرقدر پایینتر برویم، تباین آنها هم واضحتر میشود.
حضار: این جذب و دفعی که از بیرون به درون و از درون به بیرون است، در وجود یک فرد هم هست؛ یعنی بعضی از حرکتها از ناخودآگاه به خودآگاه است و بعضی دیگر از خودآگاه به ناخودآگاه.
استاد: بله. مثل اینکه بخشی از آن حلقه در داخل وجود خود ماست؛ مثلاً شما تحتتأثیر حرفهای من قرار میگیرید و احساسی در درونتان ایجاد میشود. کلام من توسط سیستم خودآگاه شما درک میشود. بعد، این ادراک به احساس تبدیل میشود. حالا ممکن است از روی احساس، آن احساستان را به چیزی ترجمه کنید و به زبان آورید. بخشی از این جذب و دفع در درون ما صورت میگیرد. طبیعی است؛ مثلاً نوری را که مشاهده میکنیم، بخشی از مسیرش را در بیرون طی کرده است و قسمتهایی از آن هم درونی است. میرود و جایی برمیگردد. این مثل همان تبادلهایی است که بین خودآگاه و ناخودآگاه در درون ما وجود دارد. از خودآگاه به ناخودآگاه را از بیرون به درون در نظر بگیرید. ناخودآگاه عمیقتر است. انتهای آن، بهاصطلاح یونگی، به سلف میرسیم و بعد از آنجا دوباره به خودآگاه میرسیم. بیان احساس مثل حرفزدن است.
حضار: از نظر علمی منظور من همین است که ارتباط اینها با جنسیت چه میشود؟ آیا حرکت ناخودآگاه به خودآگاه… .
استاد: بله. این کارکرد مردانه است. خودآگاه به ناخودآگاه زنانه است.
حضار: یعنی خوابدیدن حرکت ناخودآگاه به خودآگاه است. بهنوعی شبیه حرفزدن است.
استاد: نه. سؤال جالبی است. زنها بیشتر تحتتأثیر کلام قرار میگیرند؛ در حالی که مردها اگر چیزی در ناخودآگاهشان باشد، آن را بهتر به مسیر خودآگاه میآورند؛ ولی میگویید رؤیا حرکت است. وقتی رؤیا بیان و تفسیر میشود، از ناخودآگاه به خودآگاه میآید؛ وگرنه اتفاقی است… .
حضار: یعنی چیزی پنهان در درون انسان نیست که… .
استاد: رؤیا در ناخودآگاه است. به همین دلیل، تصویری است و کمتر شامل چیزهای خودآگاه است و از سانسور خودآگاه فرار میکند. آن زیر اتفاق میافتد. این سؤال تا حد زیادی دارد تخصصی میشود.
حضار: میخواهم چیزی سادهتر بگویم؛ مشکلی که بیشتر راجع به روش بحث است، نه موضوع بحث. ما در اینجا از بالا به پایین تبیین و تفسیر میکنیم؛ در حالی که اینگونه تفسیرکردن راه را برای هر نوع تفسیری باز میکند. روش از پایین به بالا، با همۀ معایبش، این ایراد را ندارد.
[۱:۲۰:۰۰]
استاد: اصلاً حرکتهای علمیِ از پایین به بالا مطلقاً در درک معانی موجود در جهان کمکی نمیکند و هدفشان هم این نیست. هدف تئوریهای علمی این است که در همان سطح کف هرم به ما قدرت پیشبینی بدهد. بهعبارت دقیقتر، هدف آنها این است که برای نظم موجود مدل ریاضی بسازد تا بتوانیم بگوییم در آینده چه اتفاقی میافتد. دانش معنای جنسیت و علت بهوجودآمدن آن را به ما نمیگوید. دانش همیشه بهدنبال علتهای فاعلی میگردد و آنهم بهطرز خاصی؛ بهنحوی که تا حد ممکن بشود مدلی دقیق از آن ارائه کرد که برای پیشگویی به کار رود. بنابراین، واضح است که گفتههای من به درد علم نمیخورد. این توضیحات عرفانی به درد این نمیخورد که بگوید این اتفاقها چگونه افتاد؛ ولی معنابخشی میکند. به ما میگوید که عالم چگونه و با چه غایاتی به وجود آمده است و معنی پدیدههای عالم چیست.
دین بهدنبال این است که به دنیا مثل اثری هنری نگاه کند. وقایعی که اتفاق میافتد، معنیدار است و میخواهیم تفسیرشان کنیم. ربطی به علم ندارد. دیدگاههای عرفانی و هنری ابطالپذیر نیست؛ مثلاً یک شعر را هرکسی بهنحوی تفسیر میکند؛ نه اینکه هیچ ملاکی برای خوب یا بد بودن یا درست و غلط بودن یک بینش عرفانی وجود نداشته باشد؛ ولی مطلقاً گرایش علمی ندارد؛ یعنی فاعلی نیست و گرایش ندارد که پیشگویی کند. اینها دو چیز کاملاً مجزاست. اینطور نیست که یکی از دیگری بهتر باشد. بستگی به هدف شما دارد. اگر میخواهید به دنیا احساس و درک معنایی پیدا کنید، مثل اینکه اثری هنری را درک میکنید، میتوانید توضیح دهید که چرا این اتفاق در این فیلم افتاد؛ مثلاً نوار فیلم را بیاورید و نشان دهید که هر بیستوچهار ثانیه یک بار این تصاویر آمد و اگر این تصاویر را نشان دهیم، میبینیم که آن اتفاق افتاده است. این توجیه درستی است؛ ولی ربطی به آن سؤال ندارد. میخواهیم ببینیم چرا کارگردان این فیلم را اینطور ساخت. بحثهای عرفانی اینگونه است. میخواهیم ببینیم کارگردان که عالم را خلق کرده، با چه نیتی و چگونه این عالم را به این شکل درآورده است و هدف از این خلقت چیست. جنسیت یعنی چه؟ علم به تو نمیگوید جنسیت چیست؛ حداکثر میگوید که چه متاسیونهایی و چه روندهایی از نظر ژنتیک به پیدایش جنسیت منجر شده است.
هیچ فعل مرسومی از نظر واژگان قرآنی بهاندازۀ شهادتدادن در دادگاه مردانه نیست. شهادتدادن یعنی اینکه با کلام چیزی را از غیب به شهادت میآورم. این کارکردی مردانه است. چیزی را که همه ندیدهاند و پنهان است، با کلام خود آشکار میکنم. اگر در درون خودم باشد و آشکارش کنم، بهنوعی سخنگفتن بهمعنای متعارف است و میتواند چیزی پنهان از دید دیگران باشد که من دیدهام و آن را آشکار میکنم. اینکه شهادت دو زن معادل شهادت یک مرد است، معمولاً اینگونه تعبیر میشود که چون زنها عقلشان نصف مردهاست، دو زن باید شهادت بدهند؛ در حالی که نکته این است که محیط دادگاه محیطی مردانه و تشریعی است. این حکم به این ترتیب زنها را از دادگاه و از موضع شهادتدادن دور میکند؛ چون این کارکرد زنانه نیست. مثل این است که خلاف طبع خود رفتار میکنند که شهادت بدهند. در ابتدای این سوره همهجا میبینیم که کسانی که در دادگاه ادعاهایی مطرح میکنند، همه مردند و فعل شهادتدادن مدام به مردها نسبت داده میشود.
نکتۀ بسیار واضح و سادۀ دیگر این است که اینکه میگویم مرد هنرمند تحتتأثیر آنیمای خود است که اثری هنری را به وجود میآورد، یعنی الهامات شاعرانه و حالتهای هنری بهنوعی فعالیت آن بخش زنانۀ درون مرد است. میبینیم که هنرمندها روحیۀ لطیفی پیدا میکنند. حتی این شبهه همیشه هست که بسیاری از هنرمندها رفتارهای زنانه دارند. چرا اینگونه است؟ چون مرد هنرمند مردی است که پر از الهامات است؛ یعنی آن بخش زنانۀ وجودش بهشدت فعال شده است و مدام تحتتأثیر چیزهایی قرار میگیرد که باید بتواند آنها را بیان کند. بنابراین، در موضع انفعال قرار دارد. حتی در دانش آن دسته از دانشمندان که با الهام بسیار سروکار دارند مثل انیشتین، نه فیزیکدانهای امروزی که فقط روی کاغذ محاسبه انجام میدهند و کمتر بر اثر شهود به چیزی میرسند، در کارکرد زنانه قرار گرفتهاند. بنابراین، برای دریافتن این نوع الهامات مرد هنرمند باید به حد وسط بیاید. به همین دلیل است که عاشقشدن ابتدای خلق اثر هنری محسوب میشود؛ چون مرد را به حالت تعادل میرساند و ویژگیهای زنانهاش را فعال میکند.
میخواهم تأکید کنم که احساس نمیکنیم تیپ مرد ارتشی، مثلاً فرماندهی نظامی، بتواند شاعر خوبی باشد. ذهنیتی متفاوت داریم از مرد نظامی و جنگجو با مردی که روح لطیفی دارد و شاعر است. احتمالاً انسانهایی که غرق امور نظامی میشوند، احساساتی مردانه و خالی از حالتهای زنانه دارند؛ چون بهراحتی باید بکُشند. باید خیلی مرد باشند و جنبۀ مردانهشان زیاد باشد؛ چون با مرگ سروکار دارند.
در رابطۀ عاشقانه همان گونه که مرد دچار هجومی از حالات و تأثرات عاطفی میشود، زن هم همۀ آن چیزهای بیشکلی که در وجودش میآمد و میرفت، کمکم از حالت گنگبودن خارج میشود؛ گویی بهدلیل ویژگیهای کلامیای که از مرد به او انتقال مییابد، دنیای درونش روشن میشود.
۴- آثار دخالتکردن محیط بیرون در درون خانواده
میخواهم یک بار دیگر به پدیدۀ دخالتکردن محیط بیرون در درون خانواده برگردم. میخواهم بگویم در وضعیت خوبی نیستیم: در عالم خارج، در اجتماع، سیستمی مستقر شده است که نیروهای قهریه، نیروی نظامی و انتظامی، از آن پاسداری میکنند و قوانینی هست که دربارۀ جامعه و افراد و خانوادهها و همهجا قابلاجراست. با همان دیدگاهی که از بالا به اسماء نگاه میکنید، عشق اینگونه اتفاق میافتد که گویی زن این خاصیت و قابلیت را دارد که به زیبایی و صفات جمال نامتناهی در درون خود وصل شود. مرد هم این ویژگی را دارد که میتواند در درون خود به قدرتی نامتناهی وصل شود و به این احساس واقعی، نه احساس حاصل از توهم، برسد که قدرت هر کاری را دارد.
[۱:۳۰:۰۰]
واقعاً مردها در حالتهایی که به آنها بسیار زیاد فشار میآید، حتی در زندگی روزمره، چیزی را در درون خود میبینند و تواناییهایی از خود بروز میدهند که برای خود آنها هم دور از انتظار و باورنکردنی است. این نکته را مردها در جنگ بهخوبی میفهمند؛ مثلاً میتوانند یک هفته هم غذا نخورند و مدام فعالیت هم کنند؛ چون لازم است و چارهای نیست؛ در حالی که زنها بهراحتی در چنین موقعیتی تسلیم میشوند. این موضوع را ماکسیم گورکی در کتاب بسیار جالب خود، دانشکدههای من، بهخوبی شرح میدهد. منظور از دانشکدههای من موقعیتهایی در زندگیاش هست که در آن قرار گرفته و خیلی چیزها یاد گرفته است. از دورهای یاد میکند که در کشتی پارو میزد و کارهای ملوانی انجام میداد. در آنجا با تأکید بسیار زیاد میگوید وقتی کار خیلی زیاد میشد، در آغاز به نظر میرسید که نشدنی است؛ ولی بعد از مدتی جمع به حالتی میرسید که گویی انفجاری در آن اتفاق افتاده بود و به قدرتی عجیبی دست پیدا کرده بودند و کار را انجام میدادند؛ مثلاً کشتی را با سرعت بسیار زیاد حرکت میدادند یا در مدتی کوتاه همۀ کشتی را میشستند. این انرژی و شورونشاط گویا هر لحظه بیشتر میشد، بهجای اینکه خسته شوند؛ یعنی وقتی هدفی هست که باید به آن برسند، اصلاً معلوم نیست انرژیشان چگونه و از کجا به وجود میآید. ممکن است چندین روز با شدت خیلی زیاد فعالیت کنند. این حالت بسیار سادهای است از آنچه من سعی دارم توصیف کنم: وصلشدن به قدرتی نامتناهی.
عشق اینگونه به وجود میآید که مرد در زن آن جذابیت و زیبایی مطلق را بتواند ببیند. زن باید این قابلیت را داشته باشد و بعد مرد هم باید توانایی داشته باشد که عشق به آن معنای متعالیاش [به وجود آید]. زن هم باید چنین حالتی به مرد داشته باشد؛ یعنی آن اسماء جلال، حسی از قادربودن و فعال مایشاءبودن، را در مرد ببیند که بهطور نامتناهی تجلی پیدا کرده باشد و تحتتأثیر قرار بگیرد. اینگونه است که زن عشق عمیقی به مردی پیدا میکند.
بار دیگر به عبارتی از یونگ اشاره میکنم که تفاوت بین مرد و زن را در رفتارهایی که نسبت به همدیگر دارند، بیان میکند. میگوید که بهطور معمول رفتار مرد caring است و رفتار زن nursing؛ یعنی مرد حمایتگر است. مرد وقتی فعال میشود که خانوادهاش را چیزی تهدید کند و باید از خانۀ خود محافظت کند. هر نوع تهدیدی که به خانواده و به زن وجود داشته باشد، مرد احساس میکند کار من است که باید آن را دفع کنم. زن هم این را بهطور طبیعی از مرد میخواهد. خیلی از دعواهای زناشویی مدرن بر سر همین است.
جملهای قصار از برادرم نقل کنم. برادر من در آلمان زندگی میکند و خانمش هم اسپانیایی است. زندگی مدرن اینگونه است که هر دو کار میکنند و به نظر میرسد زن نیاز چندانی به مرد ندارد. برادرم میگفت که من فکر میکنم تنها کاری که برای همسرم انجام میدهم، محافظتکردن او در مقابل سوسکهاست! این تنها کاری است که مانده است! بقیۀ کارها را قانون انجام میدهد و در نتیجه، زن به محافظت نیاز ندارد. اگر دزد بیاید، مرد هم کاری نمیکند و به پلیس زنگ میزند. سیستمی حفاظتی در جامعه به وجود آمده است که کار مردها را انجام میدهد. مردها خود بهتدریج این نهادهای قانونی را ایجاد کردهاند؛ یعنی کارکردهای خود را بهنوعی قانونمند کردهاند و سیستمی به وجود آوردهاند و حالا دیگر خود به درد چیزی نمیخورند. چگونه زن میتواند قادر متعال را در وجود مرد ببیند؛ در صورتی که مرد اصلاً کاری برای او انجام نمیدهد. مگر اینکه سوسک در خانهشان زیاد باشد! خطری کسی را تهدید نمیکند که این مرد بخواهد caring باشد و حمایت کند. واقعیت این است که مرد قدرتمند نیست. ممکن است پلیسی یقهاش را بگیرد و پرتش کند گوشۀ زندان.
در دنیای قدیم، مثلاً در دوران غارنشینی، یک مرد قدرتمند که از نظر جسمانی و روانی واقعاً انسان قدرتمندی بود، کسی جلودارش نبود و زن واقعاً برای ادامۀ حیاتش به مرد وابسته بود؛ چون نمیتوانست از خود محافظت کند و سیستمی هم برای این کار نبود. همین طور که زمان جلوتر رفت، این قدرت به سیستمی واگذار شد. امروزه انسانها دیگر قدرتمند نیستند؛ مثلاً رئیسجمهور آمریکا مرد قدرتمندی نیست؛ چون او هم تابع سیستمی است که قانون را حمایت میکند و نمیتواند از حدود خود تجاوز کند. سطح آن عملهایی که مرد بهطور طبیعی باید انجام دهد تا زن به او توجه ویژهای پیدا کند و چیزی را در وجود او ببیند، بسیار پایین آمده است.
نکتۀ یادشده به این معنی نیست که مردها دیگر مظهر اسماء جلال نیستند؛ ولی این مثل این است که بگویم هر زنی مظهر اسماء جمال خداوند است، ولو اینکه چهرۀ زشتی داشته باشد؛ یعنی اگر مرد واقعاً به کُنه آن برود، میبیند که درونش به زیبایی عمیقی وصل است و در رفتارهایش پیداست؛ ولی طبیعی است که بهراحتی نمیشود عاشق زنی زشت شد. مرد هم همین حالت را دارد. در آن جرقههای اولیهای که زن باید ببیند، مرد همان مردی است که در دوران غارنشینی بود؛ ولی بهنوعی، بهاصطلاح روانکاوی، اخته شده است. دست و پای یک مرد را ببندید و بعد او را در گوشهای بنشانید. دهانش را هم ببندید که حرف هم نتواند بزند. حالا یک زن بیاید کشف کند که این مرد اگر در چنین موقعیتی نبود، میتوانست حرف بزند و کارهای زیادی انجام دهد.
پس مسئله فقط این نیست که قوانینی داریم که در خانواده دخالت میکند. موضوع عمیقتر است. به نظر میرسد که قدرت دیگر دست هیچ شخصی نیست و نهادهای قانونی است که قدرت دارد؛ مثل موجودات انتزاعی. وقتی قدرت به سیستم منتقل شد، تعادل خانواده به هم میخورد. دیگر زن نمیتواند آن چیزی را ببیند که باید در مرد ببیند. واقعیت این است که زن برای امنیت خود به مرد احساس نیاز نمیکند و چندان انتظار ندارد که مرد از او حمایت کند؛ چون کسان دیگری این کار را انجام میدهند.
عشق زنانه اینگونه به وجود میآید که زنی خود را در مقابل مردی رها کند و هیچ مقاومتی صورت ندهد. بعد وقتی در حالت تسلیم مطلق قرار گرفت و محبت دید، عشقی به وجود میآید. زن به مرد بگوید که تو هرطور که میخواهی، با من برخورد کن. میخواهی مرا کتک بزن. هر کاری میخواهی، بکن. من اجازه میدهم. بعد مرد در عین قدرت این کار را نمیکند. این حالت رهاکردن خود در مقابل یک مرد مقدمهای است که حس عاشقانه را به وجود میآورد. به قانون ایران توجه کنید. هیچ زنی اصلاً اعتماد نمیکند خودش را در مقابل مرد رها کند. هزار جور تعهد مالی و قانونی از مرد میگیرد که مرد برخلاف میل او رفتار نکند. مثل شخصی است که تظاهر میکند در مقابل مرد به حالت تسلیمی رسیده است؛ ولی در واقع هزار جور طناب برای احتیاط به خودش وصل کرده است که اگر این مرد رهایش کند، نیفتد. من بهطور تمثیلی میگویم که عشق زنانه اینگونه به وجود میآید که خودش را رها کند و بعد ببیند که مرد او را رها نمیکند و از او محافظت میکند.
[۱:۴۰:۰۰]
خانم تونی گرنت در کتاب بسیار جالب زنبودن میگوید که هیچ زنی نمیتواند منکر این میل باطنی شدیدش شود که مردی او را روی دستهای خود بگیرد و بلند کند. اشارهاش به سنتی در بسیاری از مناطق دنیاست که داماد عروس را روی دست به داخل خانه میبرد. این سنت این حس را منتقل میکند که زن در دستان مرد قرار گرفته و رها شده است و مرد دارد از او مراقبت میکند. میل شدید زنها به اینکه مردها حتماً شغلی داشته باشند، به این دلیل است که شغل carrier است. زن احساس میکند که سوار چیزی شده است که مرد آن را راه میبرد. حتی بهطور تمثیلی اتومبیل هم به همین نحو برای زنها مهم است. مردها اعتراض دارند که چرا زنها به این چیزهای مادی اهمیت میدهند. مردها هیچچیزی عرضه نمیکنند و در مقابل، مدام شاکیاند که چرا زنان از ما پول و ماشین و… میخواهند؛ گویی متوجه نیستند که در مقابل دریافت چیزی، باید چیزی برای عرضه داشته باشند.
درست است که وجود مجموعهای از قوانین بازدارنده در درون خانواده ممکن است از جهتی مثبت باشد؛ ولی آثاری منفی هم دارد. وقتی قوانینی داشته باشیم که مراقب همهچیز باشد و این حس مراقبت به وجود آید، مثل این است که ارباب خانه فردی دیگر است یا در ازدواج زن و مرد در حال حاضر، احساس مرد باید این باشد که وقتی با زن رابطۀ زناشویی برقرار میکند، گویی از زیبایی زن استفاده میکند و باید احساس بدهکاری داشته باشد. در مقابل، چیزی باید داشته باشد که از جنس قدرت باشد؛ مثلاً مال. چرا هروقت در قرآن حرف از ازدواج و زناشویی است، میگوید: ﴿فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ﴾ (پس پاداش آنها را بدهید) (نساء/ ۲۴)؟ یعنی، مدام نهفقط اول ازدواج قانوناً و بهاجبار باید هدیهای بدهد؛ بلکه در هنگام طلاق هم باید مهریهای بپردازد. در این آیهها نمیگوید که فقط اول و آخرش باید پاداش بدهید؛ بهنحوی حرف از این است که باید این احساس وجود داشته باشد و زن مدام باید پاداشی از طرف مرد دریافت کند، نه اینکه پول بگیرد. زنها هم خیلی دوست دارند که هدایایی دریافت کنند؛ مثل اینکه از آنها قدردانی میشود. این رابطه بهوضوح رابطهای متقارن نیست.
امروزه زن و مردی که در جامعۀ مدرن عمیقاً مردسالار با هم زندگی میکنند، هر دو کار میکنند و همهچیزشان مثل هم است. در اینجا حقی از زنها، از دیدگاه قرآن، ضایع میشود. در رابطۀ زناشویی، مرد بدهکار میشود و بهنحوی باید جبران کند. در فرهنگ مردسالار همهچیز بهنفع مردهاست. زنها را هم بهنحوی قانع میکنند که همهچیز متقارن است؛ مثلاً من نیاز جنسی دارم. تو هم نیاز جنسی داری. پس با همدیگر داریم زندگی میکنیم. من کار خودم را میکنم. تو هم کار خودت را میکنی. به زنها میگویند استقلال مالی خیلی خوب است. استقلال مالیتان را حفظ کنید. مبادا از شوهرتان پولی قبول کنید. کمکم اگر این وضع ادامه پیدا کند، ممکن است حتی بگویند هدایای او را هم رد کنید؛ چون بعداً ممکن است استقلالتان به خطر بیفتد. اینها همه جنبههای مردسالاری است که تقارننداشتن را بهنوعی با فرهنگ میخواهند بپوشانند. یعنی هر کاری دلشان میخواهد بکنند و نم هم پس ندهند.
رابطۀ زناشویی مثل تبادل بین زیبایی و قدرت است. در رابطۀ جنسی آن زیبایی منتقل میشود. بعداً باید قدرت بهطور نمادین از مرد به زن برسد. چون امروزه سیستمهایی در بیرون هست که بخشی از کارهای مردها را انجام میدهد و از زنها محافظت میکند، مردها باید بهنحو دیگری سعی کنند این را جبران کنند. خلائی در اینجا وجود دارد و با فرهنگ نمیشود آن احساسات عمیق غریزی را از بین برد. زنها همه حس طلبکاری پیدا میکنند و حق هم دارند. اگر احساس طلبکارانهای در زنها هست، قرآن هم تأکید میکند که اینگونه باید باشد. مردها باید احساس بدهکاری کنند. مدام رابطهای از طرف مرد به زن هم باید وجود داشته باشد.
از هزار راه، از هر راهی که میروم، به این نتیجه میرسم که این را بهعنوان پدیدهای توجیه کنیم که چرا اینقدر روابط جنسی و سکس به موضوع اصلی در دنیا تبدیل شده است. قبلاً در جلسهای که دربارۀ کاپیتالیسم صحبت کردم، سعی کردم چراییاش را تحلیل کنم. حالا به توضیحی دیگر از این جهت نگاه کنید. وقتی همۀ آن چیزهای ملموسی که مرد میتواند به زن اهدا کند، از بین رفته است و مسئولیتها در اختیار سیستمی قرار گرفته است، چهچیزی در مرد هست که برای زن میتواند جاذبه داشته باشد؟ فقط مسائل جنسی مانده است. بسیار طبیعی است که زنها، برخلاف سابق، به مردها به چشم ابژۀ جنسی نگاه و خودشان را هم مثل ابژۀ جنسی عرضه کنند. بخشی از تبادلی که در سطح بالاتر وجود داشته، از بین رفته و شکافی ایجاد شده است. از نظر روانی، مرد همچنان، از سطحی بالاتر، خیلی چیزها دارد که به زن بدهد؛ مثلاً قدرتهای معنوی و قدرت کلام که اینها را سیستم نگرفته است. امروزه تنها نیاز بسیاری از زنها به مرد نیاز جنسی است. مردها هم که از قبل کموبیش اینگونه بودند. بنابراین، طبیعی است که به دنیایی برسیم که در فضای فرهنگی دنیا سکس موضوع اصلی شده است.
توضیحات امروز مبنایی میشود که بعداً چیزهایی را از داخل همین سوره کمی عمیقتر توضیح دهم؛ یعنی بعضی مطالب را نمیتوانیم بهخوبی بفهمیم اگر این تبادل و دوگانگیها را نبینیم و خوب نفهمیم.
حضار: بعضی نیازهای روحی است که مصداقش همان چیزی است که دربارۀ آدمهای غارنشین میگویید. زن نیاز داشت که مرد از او محافظت کند… .
استاد: مطمئناً بیش از نیاز جنسی نیاز داشته است. اصلاً در جهان قدیم اینگونه بود که زنها احساس نیاز جنسی نمیکردند.
حضار: پس آن احساسی که زن میکرد، احساس روحی بود.
استاد: بیشتر، بله.
حضار: الان هم اتفاق بدی نیفتاده است. لوازم جانبی قضیه که بیارزش است، از بین رفته است و آن احساس… .
استاد: نه. از بین نرفته است؛ چون آن کف که نیاز جنسی است، باقی مانده است. عشق مثل فتیلهای است که چراغ است. از آن پایین و از آن نیاز جنسی آتشش میزنیم. این شعله کمکم به ردههای بالا میرسد؛ مثل اینکه از نیاز جنسی شروع میشود بهعنوان چیزی کاملاً محسوس و ملموس مادی که جنبۀ طبیعی دارد و بعد کمکم به سطوح بالا میرسد. این مثل فتیلهای است که قسمتی از آن را قیچی کردهایم. حالا این جریان باید بهنحوی از اینجا بگذرد و به بقیهاش برسد؛ یعنی اصلاً رابطۀ زن و مرد چندان به جاهای بالا نمیرسد؛ محدود میشود به همان سطوح پایینی که آن را از بین نبردهاند. اگر سطح پایین را از بین ببریم، مثلاً همۀ مردم را از جنسیت بهمعنای متعارفش محروم کنیم، اصلاً آتشی به وجود نمیآید که بخواهد به جایی منتقل شود. من دارم بهطور تمثیلی جواب را میدهم. بخشی از روند بالارفتن، مثلاً آن بخشی که از نظر روانی زن به مرد تکیه میکند، به حمایت مالی و هر نوع حمایتی نیاز دارد. این نیاز از همین الان هم وجود دارد. اگر از زنهایی که از نظر ذهنی و مالی بسیار مستقل بودهاند، بپرسیم، میّبینیم که بعد وقتی باردار میشوند، خودشان هم تعجب میکنند که چرا تحمل ندارند شوهرشان را مدتی نبینند. بهشدت احساس نیاز میکنند که همسرشان در کنارشان باشد. وقتی او را میبینند، احساس امنیت میکنند و مثل بچهها میشوند. چرا اینگونه است؟ میخواهم بگویم که بخشی از این احساسات از حالت طبیعی خودش خارج شده است. چون بخشی از قدرت از مردها گرفته شده است، بهراحتی به سطوح بالا نمیرسد.
[۱:۵۰:۰۰]
حضار: اگر مرد نتواند این کارها را انجام دهد، خطرناکتر این است که زن اگر بهسختی آن مرد را قبول کند… .
استاد: موضوع این است که بهخوبی قبول نمیکند. عین این است که زن وقتی چهرۀ زیبایی ندارد، بهطور متعارف زیبا نیست. زیبایی معنی خاصی ندارد؛ مثلاً کج است یا بر اثر بیماری، صورتش کاملاً زشت و بدشکل شده است. همین زن با همین چهرۀ ازشکلافتادۀ خود میتواند مرد را از نظر جنسی تحریک کند. ممکن است حتی مردی در شرایطی با این زن آمیزش کند. پس آن جرقۀ اولیه که جنسی است، بین آنها وجود دارد؛ ولی مرد نمیتواند عاشق او شود؛ چون برای او دشوار است که کشف کند پشت این نقاب زشت چه لطافتها و زیباییهایی در روح این زن هست. این مثل همان فتیلهای است که تکهای از آن را بریدهاند. آتش میگیرد؛ ولی بالا نمیرود. چهرۀ زیبا و بخشهایی از زیبایی که سطوح بالاتری از جذابیت است، کمک میکند که مرد بهطور طبیعی از احساس کاملاً خالص جنسی به حالتی از زیباییپرستی و بعد به حالتهای بسیار عمیقتری از دیدن زیبایی در روح و رفتارهای زن برسد.
حضار: راهکاری نمیتوانید برای این موضوع ارائه دهید؟
استاد: من معمولاً راهکار ارائه نمیدهم؛ ولی سعی میکنم از این دفاع کنم که حسنی دارد که شریعتی که در قرآن ارائه شده است، از محدودشدن دخالت قانون و دادگاه در محیط خانواده دفاع میکند. این محدودیت همهجا نیست. مرد نمیتواند دختر خودش را زندهبهگور کند؛ ولی اینگونه هم نیست که مدام بشود از داخل خانواده به دادگاه مراجعه کرد. جلسۀ قبل بحث از اینجا شروع شد که وقتی مرد به همسر خود نسبت زنا میدهد و به دادگاه میروند، حداکثر کار دادگاه این است که از آنها میخواهد قسم بخورند که این کار را کردهاند یا نکردهاند. بعد هم هیچ حکمی صادر نمیکند.
در توجیه این برخورد که کمی عجیب است، سعی کردم بگویم که تمام احکام شریعت اینگونه است. بهشدت دیر اتفاق میافتد که ماجرایی خانوادگی به رأس هرم قدرت، به قاضیالقضات، برسد. میگویند اختلافات خانوادگی را در همان خانواده حَکَم بیاورید و حل کنید؛ مثل اینکه هر خانواده در خانوادۀ بزرگتری قرار دارد و سلسلهمراتبی است. تا میشود، این را در خود خانواده حل کنید. اگر نه، بزرگترها را هم بیاورید، نه اینکه به پلیس زنگ بزنید و آنها را درگیر کنید.
من دارم این را توجیه میکنم که در نفوذ قانون به درون خانواده افراطی وجود دارد و این موضوع در رابطۀ زن و مرد اختلالاتی به وجود میآورد. چیزی را از مرد میگیرد. همۀ مردها در دوران مدرن دچار مقداری اختگی شدهاند؛ یعنی بخشی از تواناییهای خود را اصلاً نمیتوانند بروز دهند و تربیت هم نمیشوند که بروز دهند. به درد خیلی کارها نمیخورند. این موضوع هم در رشد مردانگی در خود مردها مشکل ایجاد میکند. هیچوقت مرد به آن استقلال عظیمی نمیرسد که در دوران قدیم میتوانست برسد. این بزرگشدن سیستم در خارج خانه چیزی از خانواده را دارد از بین میبرد.
یونگ این پیشنهاد را بهعنوان راهبردی عملی ارائه کرد که همۀ مردها در دوران نوجوانی خود چیزی شبیه آیینهای تشرف باستانی، مثل تعلیمات سخت نظامی، ببینند؛ چون یونگ معتقد است که در شرایط فعلی مردها اصلاً نمیتوانند مردانگیشان را تحقق ببخشند. همۀ آنها بهنوعی، در مقایسه به مردهای واقعی قدیمی، مشکلاتی دارند. عبورکردن از این مراحلی که به حسهای عمیق مردانه برسند، برایشان سخت است؛ چون بهشدت تحت کنترلاند. مستقل نیستند. قدرت در اختیارشان نیست. در واقع، همۀ مردها بهشدت منفعلاند. کودک که بودند، آنها را به مدرسه میفرستادند. اگر درس نمیخواندند، بر سرشان میزدند. بعد هم مجبورند به دانشگاه بروند و شغل انتخاب کنند. مجبورند در این سیستم باشند و جایی را بگیرند. ممکن است رئیسی داشته باشند که هر لحظه آنها را از کار بیکار کنند و به آنها فشار بیاورد. آن استقلال واقعی که مرد میتواند با آن مردانگیاش را پرورش دهد، واقعاً وجود ندارد. چارهای هم نیست که این سیستم وجود داشته باشد؛ ولی همین که درک کنیم که مشکلی به وجود آمده است، بعداً ممکن است بتوانیم راهکارهایی ارائه دهیم.
بهنظر من، یونگ پیشنهاد خیلی خوبی دارد. حداقل بخشی از این مشکلات را میتوانیم اینگونه حل کنیم. پسرها را کمی در دوران نوجوانی کتک بزنید؛ نه به آن افراطیگریای که در آیینهای تشرف است؛ ولی پیشنهادش چیزی مثل دورۀ سخت سربازی است. سربازی بهمعنای آموزش نظامی و آموزشهای سخت جسمانی در دورۀ نوجوانی است که ممکن است حسهایی را در مردم بیدار کند. منتها نظام سلطه که در دنیا و در هر محدودۀ جغرافیایی حاکم است، چنین موجوداتی را نمیپسندد؛ یعنی اگر همۀ مردها بهنوعی گردنکش باشند و بهراحتی مطیع نباشند و خیلی احساس استقلال کنند، سیستم خوب کار نمیکند.
حرفم در نهایت این است که باید به فکر این موضوع باشیم. من مشکلی را نشان دادم و سعی کردم توضیح دهم که در شریعت ما عکسالعملی در مقابل این مشکل وجود دارد و آن این است که خانواده را تا حد ممکن از جامعه ایزوله میکند؛ گویی پیرامون خانه دیواری هست که کسی بهراحتی نمیتواند به داخل خانه بیاید و بگوید اینجا چه خبر است. باید یا مشکلات خیلی حاد باشد یا خود اهل خانه بهناچار متوسل شوند. توصیه هم این است که نه به ردههای بالا، بلکه به ردههای نزدیک خودتان متوسل شوید تا اختلافات را برطرف کنید. حرفهایم در راستای توجیه این است که این گرایش گرایش خوبی است. گرایش به بیقانونی نیست؛ گرایش به حداقلکردن فشار به داخل خانواده و افراد است.
