بسم الله الرحمن الرحیم

درسگفتارهای قرآن و ادبیات مدرن، جلسه‌ی ۳، دکتر توسرکانی، گروه فرهنگی دانشجویی کاروان کانادا، ۱۳۹۷/۹/۲۴

۱- مروری بر مطالب جلسات گذشته

 به نام خدا، این جلسه سوم بحث‌هایی که تحت عنوان قرآن و ادبیات مدرن شروع کردیم را با یک یادآوری از اینکه در دو جلسه گذشته چه گفتیم شروع می‌کنم. یک مقدار سعی من این است در این جلسه نسبت به دو جلسه قبل سعی کردم ریلکس‌تر باشد و یک موضوع اجباری در نظر گرفتم که حتماً بگویم. یک مقدار چیزهایی که گفتم در مورد هر کدام یک نکاتی می‌گویم هرچقدر که وقت شد موضوع اصلی جلسه را که درباره گرامر است در این جلسه مطرح می‌کنم. هر دو جلسه قبل اینگونه بود که بیشتر از زمانی که داشتم حجم مطالب بود و نتیجه آن خیلی چیزها گفته نشد. امیدوارم بحث‌های تکمیلی که اینجا می‌گویم در مورد جلسات قبل مفید باشد و موضوع جلسه امروز را مستقلاً بحث کنیم.

موضوعی که برداشتم تا در مورد آن صحبت کنم این است که به این نگاه کنیم که فنون ادبی و مباحث فصاحت و بلاغت اختصاصاً در مورد قرآن، چقدر فنون ادبی شبیه شیوه‌های کلاسیک است و چقدر شبیه شیوه‌هایی است که در قرن‌های اخیر در ادبیات مخصوصاً در ادبیات مدرن اروپا به آن رسیدیم. واژه مدرن را فکر می‌کنم در جلسه اول گفتم که منظور من مدرن به معنای مدرنیسم نیست که خودش مکتب خاصی است که به معنایی الان هم تمام شده است. الان هنر معاصر ادبیات اروپا را مدرنیستی نمی‌گویند شاید واقعاً واژه دقیق‌تر غیرکلاسیک باشد. یک چیزی به اسم هنر کلاسیک داریم که تا قرون وسطی و تا قبل از دوره رمانتیک، بعد کم کم از خود دوره رومانتیک این تحولات شروع شد و در مدرنیسم به معنای واقعی کلمه به اوج خود رسید. ویژگی‌هایی که مدنظر من بود چون جلسه اول گفتم خیالم راحت است که معلوم است در مورد چه صحبت می‌کنم. واژه مدرن شاید کلمه معاصر به کار ببریم از یک جهاتی مناسب‌تر باشد، چون مدرن ممکن است با واژه اختصاصی مدرنیسم در هنر اشتباه گرفته شود. هرچند که اوج چیزی که ما به عنوان مدرن و غیرکلاسیک می‌گوییم در مدرنیسم اتفاق افتاده است.

به ترتیب از یک جایی که فقط مربوط به حرکات و ریتم حاصل از حرکات بود شروع کردیم، جلسه قبل رسیدیم به اینکه ریتم صرفاً حاصل هجاهای کوتاه و بلند نیست بلکه چه حروفی در متن جاگذاری می‌شوند ریتم ایجاد می‌کند و خیلی چیزهای دیگر. در واقع جمله‌بندی ریتم ایجاد می‌کند، جمله‌ها کوتاه یا بلند باشند خیلی چیزهای دیگر هم است که به ریتم کمک می‌کند. نهایتاً در جلسه گذشته به یک ادعایی رسیدند که شاید مسلمان‌ها که سال‌های اخیر روی این موضوع خیلی کار کردند بتوانند یک ادعایی را صورت‌بندی کنند آن هم این است که کلام بدون توجه به معنا اینکه چه حروفی با چه آهنگی گفته می‌شوند یک حالات روانی را ایجاد می‌کنند یا با یک حالات روانی ما انطباق و سازگاری بیشتری دارند. بنابراین شاید مسلمان‌ها بتوانند ادعای خود را اینگونه صورت‌بندی کنند که ادعای تلویحی که در بعضی از متون ادبی و متون بلاغی جدید مسلمان‌ها در ده‌های اخیر مطرح شده است به طور دقیق شاید این باشد که ما می‌خواهیم بگوییم آنها می‌خواهند بگویند که حالت روانی که از تلفظ‌ها و آهنگ آیات در قرآن به وجود می‌آید با معنای آن هماهنگی دارد. نکته غیرکلاسیک در ریتم قرآن این است که اینگونه نیست که همیشه قرآن دنبال بیان سلیس و روان و زیبا باشد بلکه اگر درباره چیزی صحبت می‌شود که ترسناک است ممکن است کلام زمخت شود، ممکن است از روانی بیفتد چون نمی‌خواهد حس روانی ضد آن چیزی است که گفته می‌شود. آن چیزی که در قرآن در مورد ریتم و سلیس بودن یا زمخت بودن می‌توان گفت این است که یک جور انطباق فرم و محتوا اینجا وجود دارد. بسته به اینکه محتوا چیست ریتم ممکن است تند یا کند باشد ممکن است زمخت یا روان باشد و اصلاً اینگونه نیست که قرآن به آن سبک بیشتر کلاسیک همیشه دنبال روانی و سلیس بودن و زیبایی کلام باشد. همیشه دنبال بیان پرنیان‌گونه نیست گاهی می‌خواهد پشمینه باشد اگر در مورد موضوعاتی صحبت می‌کند که موضوعات خیلی زیبا و جالبی نیستند.

چیزی که مسلمان‌ها را به این رسانده این است که به وضوح می‌بینند جایی که در مورد بهشت صحبت می‌شود، جایی که پیامبران صحبت می‌کنند یا درباره پیامبران صحبت می‌شود با جاهایی که در مورد جهنم و در مورد کفار صحبت می‌شود فرق می‌کند. من مثال‌هایی زدم که دیالوگ‌ها بنی اسرائیل یک جور حرف می‌زنند که زیبا نیست در حالیکه فرعون و خیلی از پیامبران سخن گفتن‌شان زیبا است. بنابراین این مثال نشان می‌دهد که باید به چنین چیزی معتقد باشیم بسته به اینکه چه کسی صحبت می‌کند این سبک بیان تفاوت می‌کند. همینطور موضوع‌ها تأثیر می‌گذارند روی اینکه، مثال‌هایی که من زدم این را نشان می‌داد که یک جاهایی شما می‌بینید که کلام طوری ترتیب پیدا کرده که اتفاقاً سکته پیدا شود، اتفاقاً ریتم از سرعت بیفتد در حالیکه یک جایی درباره حقایقی صحبت می‌شود ریتم خیلی تند و مناسب و زیبا است و دلنشین است، حروفی که همنشینی خوبی باهم دارند کنار هم در یک ریتم خیلی زیبایی قرار گرفتند.

یک کلیتی شاید اینجا به طور دقیق بتوان فرمول‌بندی کرد من ندیدم جایی رسماً این اعلام شود شاید هم صراحتاً یا تلویحاً گفته باشند. ولی فکر می‌کنم آن چیزی که مثلاً سید قطب یا افراد مشابه آقای سوپی صالح نویسنده‌های عرب ده‌های اخیر که ایده بلاغی جدید را مطرح کردند چنین چیزی مدنظر آنها است ولو اینکه فرمول‌بندی نشده باشد. من یک یا دو نکته نگفتم و در یادداشت‌های من بودم که به امروز منتقل کردم که بگویم، با توجه به اینکه می‌خواهم یک مقدار یادآوری را هم تبدیل کنم به اینکه یک چیزهای ناگفته‌ای را بگویم و هم موضوعات جدیدی را در هر مورد مطرح کنم. غیر از این مثال‌هایی که زدم که نشان می‌دهد چیزی شبیه این که می‌گوییم در قرآن اتفاق می‌افتد یک تحقیقی دارد من فقط می‌خواهم اشاره کنم و بگذرم چون خود آن تحقیق ممکن است بیان‌اش به یک ساعت وقت نیاز داشته باشد اگر بخواهیم دقیق بحث کنیم.

۲- تحقیقات آقای مهندس بازرگان

یک کتابی آقای مهندس مهدی بازرگان اولین نخست وزیر بعد از انقلاب نوشتند تحت عنوان سیر تحول قرآن در دو جلد است. ایده آن کتاب این است که به نظر کاملاً مستقل از تحقیقات عربی که با سید قطب شروع شد در نیمه دوم قرن بیستم است. ایده کتاب این است به نظر می‌رسد ریتم آیات به یک معنایی که ایشان دقیقاً آنجا بیان کرده است در طول سیر نزول قرآن از تند به کند رفته است. شما آیات سوره‌های مکی را که نگاه می‌کنید جمله‌ها طولانی هستند و آیات طول بیشتری دارند و سوره‌های مکی طول کمتری دارند. ایشان یک بررسی کرده است چون مهندس بوده و محاسبات ریاضی برای او مطلوب بود یک پارامتر در نظر گرفته است که مثلاً یک جوری نشان دهنده طول آیات نسبت به همدیگر است که به ریتم مربوط است. برای اینکه جمله‌بندی‌های کوتاه خود به خود ریتم خاصی ایجاد می‌کند جمله‌بندی‌های بلند را اگر دنبال هم بخوانید تفاوت می‌کند. من نمی‌خواهم بگویم پارامتری که مهندس بازرگان مطرح کرده است دقیقاً منطبق با مسائل ریتم است ولی همبستگی خوبی دارد.

به نظر من تحقیقات آقای مهندس بازرگان شاهد خوبی است که ایشان یک پارامتری را فیکس کردند بعد سعی کردند نشان بدهند که ترتیب نزول آیات خیلی این شکلی است که این پارامتر سیر صعودی طی می‌کند. واقعاً بی‌انصافی است وقتی نگفتم دقیقاً ماجرا چیست در مورد آن اظهار نظر کنم. ولی فکر کنم یک عدم دقت‌هایی در کار ایشان است ولی تحقیق از یک جهاتی جالب است فکر کنید ایشان با یک ایده‌هایی با فیکس کردن یک پارامتر ترتیب نزول سوره‌ها را سعی کرده است دربیاورد و ترتیبی که درآورده است با ترتیب مشهوری که روایت شده است در حد ۳ یا ۴ سوره جابه‌جایی تفاوت دارد. نشان می‌دهد انگار یک واقعیتی در تحقیق ایشان است ولی باید به نظر من دقیق‌تر شود یک مقدار غیردقیق است. فکر می‌کنم وقتی ایشان در زندان بودند به دلیل وقت خیلی زیادی که داشتند این کار را دستی انجام دادند شاید با یک برنامه کامپیوتری بشود خیلی خیلی راحت‌تر ظرف چند ساعت برنامه‌نویسی و چند ثانیه ران کردن برنامه یک چیز بهتری درآورد.

موضوعی که ایشان کار کردند و حداقل کنجکاو برانگیز است که به نظر می‌آید یک چیز مربوط به ریتم کوتاه و بلند بودن طول آیات ارتباط پیدا می‌کند با نزول سوره‌ها و توجیه آن از نظر ادعایی که من اینجا مطرح کردم این است که سوره‌ها محتوای آنها در طول زمان به وضوح تغییر کرده است. یعنی یک سری محتواها زودتر مطرح شدند و واضح است که همه احکام مکی هستند بنابراین این دو ادعا باهم همبستگی خوبی دارند که هرچه به سمت آیاتی رفتیم که دیگر توصیف بهشت و جهنم نیست توصیف داستان‌های پیامبران نیست بلکه احکام مسائل اجتماعی روز است یک چیزی تغییر کرده است. ما همین را می‌خواهیم و این یک شاهدی است یک چیزی نزدیک به این ریتم در طول این تاریخ تغییر کرده است آن چیزی که ما می‌خواهیم بگوییم این است که ریتم‌ها و چیزی که اسمی پیدا نمی‌کنم از نظر فنی به آن بگویم چون ریتم همراه با آن حروفی است که در این قالب جاگذاری شده است روی هم آن چیزی که تلفظ می‌شود در ظاهر کلام ارتباط دارد با معنی که گفته می‌شود. فقط خواستم محض اینکه اطلاع داشته باشید یک تحقیق قدیمی ۵۰ سال قبل از مهندس بازرگان مانده است که فکر می‌کنم کتاب او موجود است و می‌توانید به آن مراجعه کنید و روی آن مسئله هم می‌توان کار کرد. چون گفتم که عدم دقت دارد از نظر من عدم دقت آن این است که انگار یک جوری تلویحی فرض شده که سوره‌ها در یک زمان نازل شدند در حالیکه ما می‌دانیم اینگونه نیست. قطعه‌های سوره ممکن است با چند سال حتی فاصله نازل شده باشند ولی به هر حال می‌توان گفت که به طور تقریبی بعضی از سوره‌ها به وضوح مثلاً مکی‌ها همه بعد از مدنی‌ها هستند. خیلی از سوره‌های مکی دفعتاً نازل شدند بنابراین عدم دقت ممکن است باشد نه اینکه نشود چنین محاسباتی انجام داد. این یک نکته که می‌خواستم بگویم به عنوان یک شاهد یا یک تحقیق نزدیک به این حرف‌هایی که ما می‌زنیم این کار آقای مهندس بازرگان که یک محقق قرآن شناس ایرانی بوده است هم وجود دارد.

[۰۰:۱۵]

۳- واژگان

نکته دیگری که در جلسه قبل در مورد آن شروع به صحبت کردن کردم مسائل مربوط به واژگان بود. در مورد ریتم و تلفظ‌ها و آن چیزی که شاید به نوعی بتوان فصاحت به معنای قدیمی گفت فکر می‌کنم نتیجه قطعی و ساده این است که این شیوه بیان با روش‌های کلاسیک سازگار نیست، هرچند در مدرن هم چنین ادعایی وجود ندارد. به هر حال در ادبیات مدرن اینکه ریتم را تابع معنا کنیم کاملاً دیده می‌شود یعنی بسته به اینکه چه چیزی می‌خواهند بیان کنند با ریتم بازی می‌کنند و این تنوع ریتمی که از ریتم‌های ثابت صرف نظر کردند در شعر نو کاملاً نشان می‌دهد که نزدیکی بیشتری با شیوه بیان قرآن دارد. من هنوز سوالی که آخر جلسه اول مطرح کردم را با اینکه یک جواب مختصری به آن دادم را دوست دارم دوباره تکرار کنم آن هم این است که آیا واقعاً مسلمان‌ها از ریتم‌های غیرثابت، ریتم‌های این شکلی که الان در قرآن است که مطابق با سنت شعر کلاسیک عرب نبوده واقعاً لذت می‌بردند و خوششان می‌آمد. اگر اینگونه بود چرا تقلید نکردند و چرا ۱۴۰۰ سال پیش شعرا شروع نکردند که از قرآن یاد بگیرند اینکه اینگونه می‌شود بهتر شعر گفت. اگر این نمونه بهترین شیوه سخن گفتن است چرا کسی اینگونه سخن نگفته است خیلی زود می‌بینید که در سال‌های بعد از قرآن، شعرایی شعر گفتن به همان سبک قدیم خود را ادامه دادند و هیچ اثری از ادبیات قرآن نمی‌بینید. اگر کسی بگوید که مثلاً سجع در ادبیات تقلید قرآن بود اگر اینگونه باشد که نیست به نظر من از لحاظ فنی با این حال شما ببینید چقدر حجم سجع گفتن در ادبیات کم است.

متون عرفانی فارسی

یکی از چیزهایی که یادداشت کردم و دفعه قبل نگفتم این است که متون عرفانی فارسی به نظر من نزدیک‌ترین شاید به قرآن از نظر ریتم باشند. من یک قطعه‌هایی از عین القضات همدانی یادداشت کرده بودم که برای شما بخوانم که به نظر من نه اینکه فضای این شکلی که قرآن دارد ولی یک حسی از این ریتم شکسته و آهنگین در کارهای عین القضات همدانی است.

۴- واژه‌های ساخته شده توسط قرآن

از موضوع اول رد شویم و این سوال به نظر من جا دارد که به آن فکر کنیم، شاید من یک مقدار اظهارنظر جدی‌تر و قاطع‌تری در مورد آن بکنم. جلسه قبل با سرعت با اینکه اعلام کردم به نظر من مهمترین حرفی که تا آخر این جلسات از لحاظ تفسیری می‌زنم یعنی مهمترین نکته‌ای که اگر به آن دقت نکنیم در درک درست معنی آیات دچار مشکل می‌شویم مسئله واژگان در قرآن بود. که واضح است اهمیت آن زیاد است چون شما اگر به ریتم دقت نکنید معمولاً اینگونه است که ممکن است خوشتان بیاید یا کمتر خوشتان بیاید حتی ممکن است حس‌هایی که در آیات است نگیرید ولی مانع از این نیست که معنی آیه را بفهمید. ولی نکته‌ای که در مورد واژگان گفتم کلیدی‌ترین نکته از لحاظ فهم هر متنی است که شما بتوانید واژگان را خوب درک کنید. فکر می‌کنم حالت نوآوری و شگفت‌انگیزی که قرآن در مورد واژگان دارد کلاً در مورد هیچ چیزی فکر می‌کنم اینقدر سنت‌شکنی و نوآوری در قرآن اتفاق نیفتاده باشد. ادعا این است و ادعایی نیست که بخواهیم ادعا کنیم و نشود تحقیق کرد، فکر می‌کنم چیز تحقیق شده‌ای است. همه واژگان دینی و اخلاقی و واژه‌های انتزاعی قرآن مطلقاً ساخته خود قرآن است. به هیچ وجه اینها چیزهایی نیست که در فرهنگ عربی به این معنا به کار برده می‌شد. بعضی از آنها طبق ادعای ایزوتسو در حدی دور است که فقط انگار یک واژه‌ای یک جایی افتاده بود ریشه آن مناسب بود و یک ربطی داشت و آن را برداشتند. نمونه‌ای که ایزوتسو مثال می‌زند که خیلی این حالت را دارد اسلام و مسلم و واژه چیزهایی که از سلم ساخته شده است که اصلاً در عربی کم به کار می‌رفت و معنی مثبتی نداشت. ایزوتسو ادعا می‌کند که فقط مسلم بدون اینکه صرف شود به کار می‌رفت در حالیکه در قرآن آنقدر کلیدی است که اسم این دین بعداً اسلام شده است. یک واژه مرده از یک گوشه‌ای از فرهنگ واژگان عرب آمده است و به یکی از کلیدی‌ترین واژه‌های قرآن تبدیل شده است با یک مفاهیمی که کاملاً واضح است مفاهیم قابل درکی برای فرهنگ عربی نبودند.

دفعه قبل گفتم و الان هم تأکید می‌کنم حتی واژه الله اینگونه نیست که درست است وام گرفته شده است و وجود داشت واقعاً هم منظور آنها از الله خدای خدایان بوده است ولی الله به معنایی که در واژگان عربی داشت چیزی که می‌فهمیدند با این اللهی که خدا می‌گوید در یک نظام توحیدی نمی‌توانید آن را انطباق بدهید. آنجا خدایی است و خدایان دیگری هم هستند مانند خدایی در بین خداها که خیلی مهم است ولی اینجا یک چیز بی‌نظیری است و معنی آن تغییر می‌کند. مفهومی که از الله در قرآن می‌فهمید آنی نیست که یک عرب بادیه‌نشین می‌فهمید. قبل از اینکه بحث خود را شروع کنم نکته‌ای را گفتم الان می‌خواهم روی آن بیشتر تأکید کنم. فکر کنید من نمی‌دانم ماجرای تحقیقات زبان شناسانه‌ای که در مورد واژگان قرآن در یک قرن اخیر انجام شده است. من می‌توانم به یک مومنی چند قرن قبل اول برای او توضیح بدهم که واژگان، فرهنگ را در خود حمل می‌کند. اگر بتوانم این را به یک نفر بفهمانم که مجموع واژگانی که یک زبان را می‌شناسد به شدت حامل یک تصویری از جهان و یک جهان‌بینی است. اگر این را بتوانم به یک نفر بفهمانم و خودم ۲۰۰ سال پیش می‌فهمیدم، یک مومنی این را می‌فهمید و متوجه می‌شد که واژگان حامل جهان‌بینی است. وقتی الله را به یک معنایی گرفتی و بت‌های دیگری هم اسم گذاشتی و ملائکه را به یک معنایی به کار بردی یک جوری در مورد جهان حرف می‌زنید لازم نیست که جمله‌هایی حتی بسازید. خود واژگان به دلیل استراکچری که دارند و ارتباطی که واژه‌ها باهم پیدا می‌کنند یک جور حامل فرهنگ و نگاه خاص به دنیا هستند. اینکه به چه چیزهایی اهمیت می‌دهم و برای آنها اسم گذاشتم یا خیر و اینکه اصولاً به چه چیزهایی توسط اسم اشاره می‌کنم. ممکن است موهوماتی را اسم بگذارم وقتی آن واژه را استفاده کنم این یک جوری انگار دیدگاه من را نسبت به جهان منتقل می‌کند.

نکته‌ای که می‌گویم در کتاب اول آقای ایزوتسو به تفصیل در مورد آن در مقدمه صحبت شده است. دیدگاه‌های زبان‌شناسانه مکتب هومبولد در آلمان است که ایشان در آن مکتب پرورش پیدا کرده است. اگر این را یک نفر عمیقاً بفهمد، بدون اینکه تحقیقی انجام دهد، اگر مومن باشد، باید این را بفهمد که پس واژگان قرآن واژگان روزمره اعراب آن زمان نمی‌تواند باشد. چون آن واژگان در یک جهان‌بینی مشرکانه است و آن یک جهان‌بینی دنیایی فارغ از آخرت است. از نظر ما از نظر اخلاقی به شدت منحط است بنابراین نمی‌شود از آن واژه استفاده کرد برای اینکه باید کتابی که از طرف خداوند می‌آید واژگان خودش را بسازد. اگر مومنانه نگاه کنید و حقیقت را که واژگان حامل حقیقت است را بپذیرید پیش از اینکه به قرآن نگاه کنید باید انتظار داشته باشید که اینجا تا حدود زیادی واژگان ساخته شده باشد. منظور از واژگان مثلاً واژه‌ای که به خرما یا سیب اشاره می‌کند نیست. مطمئناً نمی‌توانید بگویید آنها حامل فرهنگ هستند، مگر یک چیزی که حتی در آن واژگان خیلی روزمره که به اشیاء اسم می‌گذاریم به نوعی فرهنگ را منتقل می‌کند این است که چند اسم برای نامیدن یک چیزهایی است. فکر می‌کنم در زبان عربی، شمشیر ۳۰۰ اسم دارد. این یک چیزی را نشان می‌دهد، اهمیت جنگاوری در فرهنگ عربی را نشان می‌دهد. این کافی است ۳۰۰ اسم را در کتاب خود نیاورید یکی بیاورید که بفهمند این اندازه یک دانه ارزش دارد یا همان یکی را هم نیاورید.

۵- تحولی که قرآن در نظام اخلاقی عرب به وجود آورد

نکته‌ای که جلسه گذشته فراموش کردم بگویم و باید می‌گفتم، بعضی اینگونه است که اسکیپ کردم چون وقت نداشتم بعضی‌ها را فراموش کردم مانند یک مورد که آقای جوادی تذکر دادند بهترین مثال همنشینی حروف را یادم رفتم بگویم. یادداشت کرده بودم ولی در لابه‌لای صحبت‌ها یادم رفت اول نیمه دوم دوباره گفتم. این از چیزهایی بود که فراموش کردم چون برای خود من هم خیلی مهم است. ایزوتسو در کتاب خود می‌گوید درباره تحولی که قرآن در نظام اخلاقی عرب به وجود آورده است یک مثال خیلی جالب آن و ادعای ایزوتسو این است که واژه محوری مرکزی اخلاق عرب، یعنی بلندترین صفت اخلاقی که در مورد یک نفر مثل اینکه او را در اوج قرار می‌داد و هر کسی آن صفت را داشت آدم خوبی بود و هر کسی نداشت آدم بدی بود، واژه مروت است که خیلی برای آنها مهم است. مروت از واژه مرو به معنای مردانگی می‌آید، اینکه ما در زبان فارسی می‌گوییم طرف مرد است حتی در مورد زن‌ها هم می‌خواهند تعریف کنند با اینکه تناقض‌آمیز است می‌گویند مرد است. مردانگی یک جور شجاعت است شجاعت یکی از کلیدی‌ترین صفات مثبت عربی است، فرهنگ جنگ‌آوری و سخاوت است. قهرمان اخلاقی اعراب یا جنگجوهای بزرگ هستند که از چیزی نمی‌ترسند یا آدم‌هایی مانند حاتم طایی هستند که یکی از بزرگان عرب است که همیشه از آن داستان نقل کردنند که تمام گله گوسفند خود را برای مهمان‌های خود سر برید و چه کارهایی کرد اگر مهمانی وارد می‌شود از او خوب پذیرایی کند.

شما در سراسر قرآن واژه مروت ندارید، شجاعت در قرآن ندارید. اگر تقوا از ترس است و اسلام به معنای تسلیم شدن در مقابل خداوند است همیشه از واژه‌های منفی استفاده می‌کند. به زبان عربی برای عرب جاهلی مردم را به یک چیز بدی تشویق می‌کند هی می‌گوید بترسید و تسلیم شوید. در حالیکه آنها شجاع بودند و هیچ تسلیم نمی‌شدند، مروت داشتند. کلیدی بودن مروت از این جهت است هم در آن شجاعت است، مردانگی به معنای یک آدم تسلیم‌ناپذیری است و هم در عین حال بخشش و سخاوت است. مخصوصاً چون این واژه علیلی است از یک دیدگاه مرد سالارانه می‌آید وقتی به یک نفر بگویم مروت داری یعنی مردانگی داری یک جور ستایش از مرد در آن است این به کل در قرآن نیست.

اینکه یک واژه متداول که اصلی‌ترین واژه است و در قرآن حذف می‌شود این قبل از ایزتسو باید کشف می‌شد. به نظر من این نکته خیلی واضحی بود که زودتر باید مسلمان‌ها متوجه این نکته می‌شدند. جالب است فرهنگ اسلامی یک یا دو قرن بعد از قرآن باز بازگشت این واژه‌ها را به عنوان واژه‌های خوب اخلاقی در متون اخلاقی می‌بینید. همین الان هم ما در ادبیات فارسی و عربی مخصوصاً ادبیات کلاسیک مروت داریم با دوستان مروت و با دشمنان مدارا است. اینگونه نیست که اگر این واژه را قرآن حذف کرده است مسلمان‌ها هم یک جوری متوجه شده باشند که اینجا یک چیزی است که باید حذف شود قبول نکردند که باید حذف شود.

[۰۰:۳۰]

حضار: در مورد تورات هم می‌شود به زبان خودشان توضیح بدهید.

اتفاقاً یک چیزی اینجا یادداشت کردم دفعه قبل هایگر را گفتم الان بالای آن بایبل نوشتم. اگر با قرآن بخواهید مقایسه کنید رتبه دوم بایبل است از تورات تا انجیل. خیلی واژه زیاد کوین کرده است. در انجیل واژه کلمه را به یک معنای خاص در حول و حوش مسیح یک سری واژه‌های در نامه‌های پلوس حتی

حضار: از دید مومنانه نگاه کنیم

وقتی که یک کتابی می‌آید و می‌خواهد یک دنیایی جدیدی را برای شما توصیف کند که شما از آن بی‌خبر هستید… فرض کنید مفهوم‌هایی مانند شرع، واجب، حرام اینها واژه‌های دینی هستند و توسط کتاب‌های مقدس و ادیان کوین شدند و برای اولین بار به کار رفتند. مثلاً در فقه همینجور ادامه پیدا می‌کند یک چیزهایی مثل مستحب و مکروه که در قرآن به این شکل فقهی آن وجود ندارد ولی بالاخره حلال و حرام در قرآن است. مثلاً حدودالله که اصطلاحی است در قرآن به کار می‌رود انتظار ندارید که در عربی چنین اصطلاحی داشتیم. چیزی که می‌خواهم بگویم این است و چیزی که از آن غفلت شده است مهمترین چیزی است که در این جلسات می‌گویم و واقعاً تکرار مطالب دو جلسه گذشته اصل آن برای این است که این را سریع گفتم دوست دارم یک مقدار بیشتر روی آن تأکید کنم. فکر کنم شأن آن بیشتر از آن است که آدم نصف جلسه را به آن اختصاص بدهد.

نکته این است که شما باید روی تک تک واژه‌های قرآن حساس باشید ببینید خوب می‌فهمید یا خیر. از چیزی که بچگی به ما گفتند قناعت نکنیم آن چیزی که در دیکشنری‌ها می‌بینیم قناعت نکنیم. یک مقدار شک داشته باشیم که اولاً تحریف‌های این واژه‌ها در طول تاریخ اتفاق افتاده است که درآوردن آن ممکن است راحت نباشد. نکته دوم اینکه آنهایی که تعریف نشدند درک‌های ناقصی از آنها داریم. حدودالله مثلاً فکر می‌کنیم می‌فهمیم… مرزهایی که خداوند تعیین کرده است. بارها در قرآن گفته می‌شود به حدودالله نزدیک نشوید واقعاً خوب می‌فهمیم که چرا می‌گوید حدودالله؟ و چرا این واژه به کار می‌رود؟ خیلی اینگونه بحث‌ها در تاریخ تفسیری ما کم است. بامزگی تاریخ تفسیر ما این است بین میکروسکوپیک و ماکروسکوپیک وسط‌ها بیشتر است. در مورد تک آیه ها که معنی آنها چیست بحث می‌کنند حتی به اینکه این آیه‌ها به آیه‌های قبل و بعد خود چگونه ربط دارند خیلی بحث نمی‌کنند. بسیار به ندرت چنین تفسیرهایی پیدا می‌کنید مخصوصاً اگر یک قرن آن طرف‌تر بروید. در ۵۰ سال اخیر یک مقدار اوضاع بهتر شده است. نه اینکه نمی‌گویند یک سوره درباره چیست مثلاً سوره بقره درباره چیست، شما یک تفسیر بخوانید تفسیر امام فخر رازی که تفسیر خوبی است این را بخوانید به شما می‌گوید که سوره بقره درباره چیست. شروع می‌کنند و در مورد معنی آیه‌ها صحبت می‌کنند موضوع که عوض می‌شود خیلی وقت‌ها کوچکترین توضیحی نمی‌دهند چی شد این داستان اینجا شروع شد با آن مقدمه چه ربطی داشت. وسط داستان ممکن است یک قطعه احکام بیاید به شما می‌گویند این آیه‌هایی که این احکام است چه احکامی را بیان می‌کند ولی زیاد نمی‌گویند که چرا وسط آن داستان یا بعد از آن داستان آمده است چرا بعدش این داستان شروع شد و الی آخر. ساختار ظاهراً پراکنده خود سوره‌ها را سعی نمی‌کنند کنار هم بچینند و بگویند این یک واحد کلی است و معنایی را می‌گوید و این ارتباط‌ها وجود دارد. ماکروسکوپیک بحث نمی‌کنند چه برسد به اینکه بگویند این سوره‌ها چرا اینگونه چیده شده است چرا اول بقره بعد آل عمران است. این خیلی مدرن است در چند تفسیر اخیراً نوشته شده است که یک مقدار سعی می‌کنند ارتباط‌ها را بگویند.

آقای طالقانی در تفسیر پرتوی از قرآن یک مقدار چنین تلاشی کردند، که بگویند انتهای آن سوره با ابتدای این سوره چه ارتباطی دارد. این مارکروسکوپیک است که بحث نمی‌کنند میکروسکوپیک فرض آنها این است که معنی واژه‌ها را می‌فهمند فقط کافی است کنار هم چیده شدند جمله را خوب بفهمند در حالیکه به شدت به نظر من باید حساسیت فوق‌العاده نشان داد که آن واژه‌ها درست فهمیده شدند یا خیر. چه واژه‌های انتزاعی طبق مثال‌هایی که من زدم بعضی از واژه‌های خیلی ساده که ممکن است برای آنها جعل معنا اتفاق افتاده باشد برای اینکه مثال‌هایی که من زدم این را به ذهن می‌آورد که شاید تعداد واژه‌هایی که معنی آنها خیلی روشن نبوده، صدها واژه بوده که بعداً به تدریج برای آنها معنایی در نظر گرفته شده و بعد این معنی‌ها به عنوان یک معنی خیلی مسلم فرض می‌شد و بحث می‌کنیم و تک تک اینها را به نظر می‌توان ریوایز (revivse) کرد. ما الان در دوران جدیدی قرار گرفتیم با توجه به وجود دانش‌هایی مثل زبان‌شناسی مثل هرمنوتیک و دانش‌هایی که مربوط به نظریه ادبی است، دانش‌هایی که مربوط به قرائت متن است و ابزارهای دقیق‌تری داریم که می‌توانیم با آن در مورد متون کار کنیم. من نمی‌فهمم اگر مسلمان‌ها یا پیروان هر دینی مقاومت کنند که درباره متون مقدس خود با ابزارهای دقیق‌تر بحث نشود. اگر مومنانه نگاه کنیم باید خوشحال باشیم از اینکه بهتر می‌توانیم متن‌ها را بخوانیم و تحلیل کنیم.

۶- زبان قرآن، عربی مبین

یک مسئله دیگر مربوط به واژگان است که به نظر من جا دارد که به آن اشاره شود. آن هم این است که علی‌رغم همه این شواهدی که وجود دارد و به نظر می‌رسد به یک معنایی گفتن اینکه قرآن به زبان عربی نازل شده است همراه با مسامحه است. اگر زبان عربی را به معنای این بگیریم که عربی یک چیزی بوده که در آن زمان وجود داشت و آن کتاب به آن زبان نازل شده، در واقع اینقدر ابداع واژگان در آن وجود دارد که انگار یک زبان جدید خلق می‌شود. از یک زبانی نشأت گرفته است ولی نمی‌توانید خیلی بگویید این زبان همان زبانی است که مردم با آن صحبت می‌کردند کما اینکه من شواهد تاریخی زیادی گفتم وجود دارد و بعضی‌ها را مثال زدم که واژه‌ها را نمی‌فهمیدند نه اینکه معانی عرفانی قرآن را نفهمند. می‌خواهم به یک نکته‌ای اشاره کنم و آن هم این است که در قرآن بارها این گفته می‌شود و می‌خواهم از خود قرآن شاهد بیاورم که می‌گوید به زبان قرآن، عربی مبین می‌گوید. یک بخشی از ادعاهای مشرکین در مقابل قرآن این است که می‌گویند زبان او اعجمی است و پیامبر را متهم می‌کنند حرفی که می‌زنی عربی نیست و اعجمی است. در حدی حالت غرابت وجود دارد که پیامبر متهم است که به عربی حرف نمی‌زند و کتاب او به عربی نیست. او را متهم می‌کنند که پارسی زبانی است که اینها را به او می گوید. زبان قرآن برای عرب آن زمان مانند این است که یک نفر فارسی زبان بخواهد عربی حرف بزند. برای همین می‌گفتند اینها یک عده آدم عجم هستند و برای او قرائت می‌کنند و او آنها را به ما می‌گوید. حس آنها این بود خود پیغمبر که با ما عربی حرف می‌زند خوب حرف می‌زند چرا قرآن اینگونه است و قلمه و ثلمبه است و یک چیزهایی می‌گوید ما نمی‌فهمیم و بیان آن عجیب و غریب است. مانند اینکه کسی که عرب نیست حرف می‌زند لابد یک آدم‌هایی از جای دیگر بعضی‌ها، می‌گویند سلمان فارسی می‌رفت به پیغمبر یک چیزهایی می‌گفت و پیغمبر به عنوان قرآن بیان می‌کرد و به او تعلیم می‌داند. در خود قرآن منعکس شده که چگونه این اتهام به وجود آمده است. خود متن در شواهدی است که اینها نسبت به چیزی که در قرآن می‌آمد حس خیلی عربی بودن درست و حسابی نداشتند، احساس می‌کردند حالت عربی شکسته‌ای که خیلی معلوم نیست از واژه گرفته تا نحوه بیان عجیب و غریب بود و شاهدهای متنی داریم. جواب قرآن این است که این عربی مبین است. عربی مبین چیست؟ عربی که می‌شود با آن در مورد حقیقت صحبت کرد و روشنگر است. وقتی واژه‌ها غلط هستند و وقتی زبان اعوجاج پیدا کرده است نمی‌توان با آن حقیقت را بیان کرد. من با عربی مبین با شما صحبت می‌کنم. این عربی است که تبیین کننده و اینگونه می‌شود در مورد جهان صحبت کرد. ما این واژه‌ها را لازم داریم نه واژه مروت و چیزهای دیگری که شما ساختید از نوع واژه‌هایی هستند مانند عبارتی که در مورد بت‌ها در قرآن است که «هذا أَسْمَاءٌ سَمَّيْتُمُوهَا أَنْتُمْ وَآبَاؤُكُمْ» که به بت‌ها می‌گویند یک سری اسم هستند و چیزی در خارج اشاره نمی‌کنند. صدها و هزارها واژه وجود داشت و الان هم دارد که به چیزی اشاره نمی‌کنند.

یک لحظه بحث در مورد قرآن را کنار بگذاریم و به شما اخطار می‌کنم که همین الان از صدها و هزاران واژه استفاده می‌کنید که به چیزی اشاره نمی‌کنند و تا این درست نشود شما عادت نمی‌کنید. الان در زبان انگلیسی بیشتر از نصف دیکشنری را دور بندازید و واژه غلط است. تأکید من در دفعه قبل این بود یکی از مهمترین مسائل تاریخ تفکر بشر است، بی‌مبالاتی در واژگان. همیشه احساسشان این است وقتی گزاره می‌سازیم گزاره غلط و درست داریم. واژه هر چی گفتیم گفتیم. وقتی من یک واژه‌ای بسازم که به چیزی اشاره نمی‌کند در جهان خارج ولی توهم چیزی را به وجود می‌آورد، من هر واژه‌ای را بگویم من اگر برای شما مفصل صحبت کنم که مروت به چیزی اشاره نمی‌کند ولی وقتی می‌شنویم یک چیزی از واژه مروت می‌فهمیم، احساس می‌کنیم یک چیزی به اسم مروت واقعاً می‌تواند وجود داشته باشد. شجاعت یک واژه تو خالی است. شما به یک آدم بگویید شجاع من می‌توانم چند سوال کنم تا بفهمید که یک تناقضی وجود دارد. مانند کاری که سقراط می‌کرد، یکی از کارهایی که سقراط می‌کرد این بود که پوچ بودن بعضی از واژه‌ها را در بحث نشان می‌داد می‌گفت نظر تو چیست، طرف یک چیزی می‌گفت و به او نشان می‌داد معنی که کردی مشکل دارد و همینطور جلو می‌رفت و به این نتیجه می‌رسید که معنی باید عوض شود. یک نکته خیلی مهم این است که شما در خود قرآن حداقل نزدیک به ده جا اشاره‌هایی می‌بینید از کلام خود مشرکین و پاسخی که می‌گیرند و بازتاب این است که زبان قرآن زبان متداول عرب آن زمان نیست. جزو شواهد تاریخی که آوردم در تفسیر قرن اول گفتم مثال‌های فراوان وجود دارد می‌گویند تفسیر قرن اول پرسیدن معنی واژه‌ها بیشتر از صحابه پیغمبر بود. فکر می‌کنم نکته‌ای که الان گفتم از نظر تاریخی قوی‌تر از آن شاهدی است که دفعه قبل آوردم.

حضار: چند مثال از واژه‌هایی که پوچ هستند و در قرآن هستند بگویید.

همه واژه‌هایی که در قرآن هستند پوچ نیستند. ادعا این است من مومنانه ادعا می‌کنم، قرآن کتاب مبین است و مبین بودن قرآن به این است که هیچ واژه پوچی در آن ظاهر نمی‌شود. اگر الله می‌گوید یک ما به ازای خارجی دارد، اگر ایمان می‌گوید، ایمان یک حالت واقعی در وجود انسان است. یک بحثی در مجموعه بحث‌هایی که درباره آفرینش است یک جلسه درباره غریزه جنسی صحبت کردم چون راحت نیست گفتن اینکه چرا یک واژه پوچ است. درباره غریزه جنسی یک چیزی است که خیلی واضح است که معلوم است در مورد چه چیزی صحبت می‌کنیم. سعی کردم بگویم شاید یک ساعت طول کشید ولی قانع کننده است که غریزه جنسی یک واژه پوچ است یعنی چه. به شدت گمراه کننده است. شما وقتی می‌شنوید غریزه جنسی اولاً می‌پذیرید که یک چیزی وجود دارد به اسم غریزه، بعدا هم قبول می‌کنید که یک تمایل جنسی در انسان وجود دارد اگر بپذیرید به این معنایی که ما الان به کار می‌بریم غریزه جنسی وجود دارد یعنی یک تمایلی در انسان وجود دارد به جنس مخالف که شامل تشکیل خانواده نمی‌شود، شامل به وجود آمدن فرزند نمی‌شود یک چیز خالص است.

[۰۰:۴۵]

بدیهی به نظر مردم می‌رسد که اینگونه است که یک چیز خالصی به اسم غریزه جنسی وجود دارد چرا؟ چون این واژه را سال‌ها سال شنیدیم و از آن استفاده می‌کنیم و بدون اینکه شما بفهمید در ذهن شما یک ایدئولوژی را جا می‌اندازد. اگر من ادعا کنم و یک لحظه فقط ادعای من را موقتاً قبول کنید که هیچ چیز خالصی اینجا وجود ندارد و یک تمایلی از طرف مرد و زن وجود دارد و نر و ماده نسبت به هم به تولید نسل و این شامل احساسات عاشقانه می‌شود، شامل تمایلات جسمانی می‌شود، شامل میل به تشکیل خانواده و همه اینها باهم است. می‌توانم برای آن اسم بگذارم و بگویم چیزی که واقعاً وجود دارد این است. اگر اسم آن را غریزه جنسی بگذارم اولاً انگار یک تکه از درخت را کشیدم و بیرون آوردم و ارتباط آن را با بقیه قطع می‌کنم. انگار یک چیز خالص مستقل وجود دارد. و وقتی کلمه غریزه را به آن می‌چسبانم یعنی اجتناب‌ناپذیر است بنابراین شما آموزش می‌بینید که یک تمایلی در من است که من می‌توانم استدلال کنم اگر شما جلوی غریزه جنسی را بگیرید نابود می‌شوید. یک حکم کلی وجود دارد که جلوی غرایز را نمی‌توان گرفت، واژه غریزه جنسی یک واژه‌ای است که پشت آن یک ایدئولوژی وجود دارد یک حکمی انگار در مورد جهان از آن در می‌آید در مورد اخلاق از آن در می‌آید. من مفصل در مورد آن صحبت کردم و منظور خود را دقیق‌تر گفتم.

چنین واژگانی در قرآن نیست شما خیلی چیزهای شبیه این ممکن است ببینید وقتی در مورد صفاتی که در انسان به وجود می‌آید یا حالات انسان صحبت می‌کنم مثلاً کلمه ایمان یا اسلام را بیاورم می‌توانم بگویم اینها به یک واقعیت‌هایی در وجود انسان اشاره می‌کند ولی کلمه شجاع می‌توانم بگویم تناقض دارد. یک مقدار فکر کنید شجاع یعنی از هیچ چیزی نمی‌ترسد؟ سوال من این است آدمی است که از هیچ چیزی نترسد؟ خیر. آدم شجاع آدمی است که اگر او را در قفس شیر بیندازم نمی‌ترسد؟ اگر نترسد پس دیوانه است. بگویید یک آدمی از مرگ و درد نمی‌ترسد، ولی اگر آخرتی وجود دارد خلاصه باید از اینکه تا ابد در جهنم باشم بترسم یا خیر. پس ترسیدن چیز خوبی است و یک چیزهایی در جهان است ترسناک است باید از آنها بترسم. پس صفت خوب آن است از چیزهایی که باید بترسم و از آنهایی که نباید بترسم نترسم. پس شجاع بودن یعنی چه؟ یعنی از هیچ چیزی نترسم؟

حضار: همین چیزی که شما گفتید

تعریف شجاع این نیست و باید یک اسم جدید برای آن بگذاریم. عاقل بودن خوب است، وقتی می‌گویید شجاع در فارسی یعنی نترس یعنی از هیچ چیزی نمی‌ترسد. هیچ آدمی نیست که از هیچ چیزی نترسد و اگر هم چنین آدمی به وجود بیاید یعنی عقل ندارد چون آدم عاقل باید بترسد. وقتی من انگ شجاع را گذاشتم و از بچگی به شما گفتم و شما را تشویق کردم که شجاع باشد مانند بت‌پرستی یک چیزی را که وجود ندارد به شما عرضه می‌کنم و از شما می‌خواهم این را بپرستید و به سمت آن حرکت کنید. این یک فرهنگ‌سازی است. ادعای مومنانه این است که همه واژه‌های قرآن توپر هستند یا واژه‌های اصلی هستند که می‌شود واقعاً به کار برد. تقوا را در مورد یک انسان می‌توان تعریف کنم و تناقض هم ندارد. همه واژه‌هایی که در قرآن آمده است حداقل واژه‌هایی که باید در مورد حقیقت داشته باشیم را یک جوری به ما دادند. این نقطه کور فرهنگ بشر است، بی توجهی به واژه سازی و واژگان است. در فصاحت و بلاغت قرآن در همه کتاب‌هایی که نوشته شده است بحثی در مورد اینکه قرآن واژه ساخته و چقدر خوب ساخته است و واژه‌سازی چه هنری است این بحث‌ها نیست و اینها خیلی بحث‌های جدیدی هستند. در دوران پست مدرن، یک چیزهایی مد می‌شود الان کوین کردن واژه در فلسفه پست مدرن خیلی مد است. فیلسوف را ستایش می‌کنند و می‌گویند این فیلسوفی است که این ۴ واژه را کوین کرده است، انگار فیلسوفی واژه کوین نکند خیلی فیلسوف نیست و باید واژگانی را تولید کند. خوب است ممکن است بازی یا ادا باشد ولی حداقل به یک جایی رسیدیم که بعد از لینگوستیک ترم یک مقدار بیشتر به مسئله واژگان احترام می‌گذارند. من کمتر دیدم حرف این باشد که واژه‌های غلط را حذف کنم و واژه‌های دیگر را بیاوریم. در بحث‌های فمنیستی که باز ممکن است از نظر یک عده ادا و اصولی باشد ولی خیلی در مورد حذف بعضی از واژه‌ها بحث می‌شود. اینکه اینها واژه‌های تفکر مردسالار هستند، وجود این بحث‌ها به نظر من یک جور آگاهی جدیدی در بشر است که شاید یک نقص بزرگ فرهنگ بشر را که تمام تاریخ گریبان انسان را گرفته است برطرف کند. منطق ارسطویی که قرار است به ما بگوید چگونه فکر کنید که اشتباه نکنید اینکه واژه‌ها را چگونه بگذارید نیست فقط درباره گزاره‌ها و اینکه چگونه می‌توانید گزاره‌ها را از هم نتیجه بگیرید است. پایه کشف حقیقت این است که واژگان درست داشته باشید. یکی از استفاده‌ای که از این موضوع می‌کنم به نظر من اگر از من الان بپرسید نظر شخصی من در این لحظه ممکن است ده سال دیگر جواب دیگری بدهم. همین طور که ۲۰ سال پیش نظر من این نبود. الان اگر از من بپرسید که چرا حجم قرآن اینقدر است می‌گویم اینقدر حجم لازم بود که واژه‌ها را بسازد. الان ۶۰۰ صفحه است و در ۵۰ صفحه نمی‌شد اینقدر واژه‌ها را ساخت و جا انداخت. بنابراین باید یک چیزهایی بیاید و یک نکته‌هایی گفته شود که واژه‌ها را بتوانیم بسازیم. این یکی از مهمترین دلایلی است که نمی‌تواند طول آن کوتاه باشد، نه اینکه تعداد واژه‌ها زیاد است اتفاقاً تعداد واژه‌ها کلاً در قرآن نسبت به کتاب دیگر و نسبت به طول آن کم است خیلی واژه‌ها تکرار می‌شوند برای آنکه فرصت لازم است تا واژه‌ها ساخته شوند و جا بیفتند.

یک نکته دیگر می‌گویم و بحث واژگان را فعلاً تعطیل می‌کنم با اصرار بر اینکه این نکته بی‌نهایت مهمی است، تأثیر فوق‌العاده‌ای در تفسیر گذاشته است و می‌گذارد و باید دقت خود را در کار کردن با واژه‌ها بالا ببریم.

۱-۶ توصیف واژگانی که عرب نمی‌شناخت

یک نکته که به نظر من جالب است آن هم این است که نه تنها یک مثال‌هایی مانند مروت وجود دارد و ده‌ها واژه دیگری که اعراب به کار می‌بردند و فرکانس استفاده آنها خیلی زیاد بود و وزن زیادی از نظر اهمیت به آنها می‌دادند. در قرآن یک بار هم نیامده مانند شجاعت، شجع هیچ نوع دریویشنی از آن در قرآن نیست. مروت هم به کلی نیست. اصلی‌ترین واژگان اخلاقی عربی در قرآن نیست، نه فقط یک سری واژه‌ها حذف شدند، یک سری واژه‌هایی که لازم بود اختراع شدند. یک نکته دیگری که وجود دارد و به نظر من جالب است یک مثال می‌خواهم بگویم، گاهی می‌گویند چرا اسم شتر در قرآن آمده و اسم پنگوئن در قرآن نیامده است. اینکه به چه حیوان‌هایی اشاره می‌شود و به چه میوه‌های اشاره می‌شود اینها میوه‌های نزدیک به پیغمبر بودند که در همان فرهنگ عربی وجود داشت. نکته اصلی این است اولاً پنگوئن و هدایت و آن چیزی که می‌خواهیم در مورد جهان بگوییم خیلی به حیواناتی که اسم برده شده است ربط ندارد. اگر یک نفر فکر کند آیه «أَفَلا يَنْظُرُونَ إِلَى الْإِبِلِ كَيْفَ خُلِقَتْ» (غاشیه:۸۸) آیا به شتر نگاه نمی‌کنید که چطور خلق شده است. اگر من شتر را بردارم و هر حیوان دیگری بگذارم آیا آیه درست در نمی‌آید یا شتر یک مثالی از یک حیوان جالبی است که به آن نگاه کنید. فکر می‌کنم اگر به پنگوئن هم خوب نگاه کنید «كَيْفَ خُلِقَتْ» به همان چیزی که خداوند می‌خواهد می‌رسید. بنابراین لزومی ندارد یک حیواناتی که کسی آنجا ندیده و چیزهایی در جهان وجود دارد که در زبان عربی اسمی برای آن وجود ندارد و عرب‌ها نمی‌دانستند اینها چیست.

نکته این است کافی است من یک مثال نشان بدهم که یک چیزی مانند پنگوئن که در عربی اصلاً شناخته شده نیست به این معنا که اسمی برای آن نگذاشتند. فکر کنید یک حیوان و یک پدیده طبیعی را معرفی کنم بگویم این در عربی اسم نداشت برای اینکه این را نمی‌دیدند ولی در قرآن آمده است. اگر یک مثال اینگونه بزنم یک مقدار کسانی که درباره پنگوئن و حیوانات و چیزهای دیگر و انواع میوه‌ها در قرآن مانند کیوی اسم برده نشده است، ایراد می گیرند، قانع شوند.

اولاً یک اصلی در زبان‌شناسی وجود دارد که می‌گویند می‌توان در مورد هر چیزی در هر زبانی صحبت کرد و ویژگی زبان این است. در مورد پنگوئن می‌توانم به زبان عربی حرف بزنم، می‌توانم بگویم پرنده سیاه و سفیدی که در قطب زندگی می‌کند و فلان کار را می‌کند و معلوم می‌شود که در مورد پنگوئن صحبت می‌کنم بدون اینکه اسم آن را داشته باشم. بنابراین بعضی از پدیده‌های طبیعی و اشیا در زبان عربی اسم نداشتند معنی آن این نیست که نمی‌شد در مورد آن صحبت کرد. می‌خواهم یک مثالی از یک پدیده‌ای بزنم که به نظر می‌آید در قرآن اینگونه صحبت شده است اسم نداشت و طبعاً و اجباراً چنین عبارتی گفته شده است. در مورد تگرگ است «وَيُنَزِّلُ مِنَ السَّمَاءِ مِنْ جِبَالٍ فِيهَا مِنْ بَرَدٍ» (نور:۴۳) از آسمان یک چیزی نازل می‌کند در کوه‌ها که در آن سرما است. یک مقدار جلوتر بروید معلوم است که منظور برف نیست و تگرگ است چون ویژگی آن این است «فَيُصِيبُ بِهِ مَنْ يَشَاءُ وَيَصْرِفُهُ عَنْ مَنْ يَشَاءُ يَكَادُ سَنَا بَرْقِهِ يَذْهَبُ بِالْأَبْصَارِ» (نور:۴۳) برای اینکه اصابت می‌کند و غیر از باران از آسمان یک چیز آسیب‌زای هم می‌آید که ممکن است کشتزار را هم خراب کند. به نظر می‌آید منظور برف نیست کلمه اصابت بیشتر به تگرگ مربوط می‌شود. توصیف‌هایی که قبل آن آمده است با تگرگ از نظر چیزی که ما درباره تگرگ و برف می‌دانیم سازگارتر است. «مِنْ جِبَالٍ فِيهَا مِنْ بَرَدٍ» (نور:۴۳) یک چیزی از آسمان می‌آید یک چیزی مانند حرف زدن در مورد پنگوئن است.

این محدودیت واژگان عربی است. می‌توانم توضیح بدهم که چرا در قرآن به تگرگ اشاره شده است ولو اینکه اعراب ندیده بودند. چون یک حکمتی در آن است می‌خواهد بگوید از آسمان که شما معمولاً می‌بینید نعمت می‌بارد، باران می‌آید و خوشحال می‌شوید و مایه حیات است و کشتزار سبز می‌شود. از همین آسمان چیزی که باعث نابودی هم است می‌بارد نه اینکه عذاب الهی بیاید. همین الان در یک منطقه‌ای ممکن است تگرگ ببارد بنابراین این همان چیزی است که در قرآن به آن فراوان اشاره شده است. خداوند فقط خدای رحمت نیست و خدایی است که در همین دنیا مجازات می‌کند و کشتزار تو را از بین می‌برد جدای مسئله عذاب الهی که یک قوم ممکن است نابود شوند. همین الان در پدیده‌های طبیعت نگاه کنید باران است و کنار آن تگرگ هم است به همین فکر کنید و یک چیزی در مورد خداوند بفهمید. باران هم ممکن است تبدیل به سیل شود و خرابی به بار بیاورد ولی اینکه از آسمان یک چیزی مانند سنگ ببارد اشاره به آن جالب بود مثل اینکه یک نکته مهم در آن بود. در پنگوئن هم اگر نکته مهمی بود قرآن می‌توانست بگوید که طیری که بالاها زندگی می‌کند و ماهی می‌خورد و سیاه و سفید آن را هم می‌گفت. اینگونه نیست که بگویید یک کلمه نبود پس نمی‌شد در مورد آن حرف زد این ویژگی بیان‌پذیری زبان باعث می‌شود بشود این کارها را کرد و در قرآن هم این مثال را می‌توانم به شما نشان بدهم که این کار انجام شده است.

[۰۱:۰۰]

۷- گرامر

سراغ بحث گرامر می‌رویم ظاهر شیوه تلفظ و چیزهای مربوط به فصاحت معنی در آن دخالت نداشت. اولین واحدهای معنی‌دار واژگان هستند و الان می‌خواهیم جمله بسازیم، جمله احتیاج به سینتکس (syntax) دارد. گرامر یک مقدار واژه عمومی‌تر است چیزی که می‌خواهم در مورد آن صحبت کنم فعلاً سینتکس است. واژه‌ها و عناصر زبان را چگونه می‌توانم کنار هم بچینم ته آن یک نقطه بگذارم و یک جمله معنی دار شود که می‌تواند فعل آن فعلی یا اسمی باشد بالاخره یک ساختاری در هر زبانی وجود دارد که به من می‌گوید چگونه می‌توانم جمله‌های معنی‌دار با ساخت درست تولید کنم.

به دلایلی به نظر می‌رسد که گرامر اهمیتی که واژگان دارد را ندارد. می‌توانم سعی کنم خیلی ساده به شما بگویم برعکس این همه تأکیدی که روی واژگان کردم می‌خواهم بگویم در سینتکس جهان‌بینی به آن صورت وجود ندارد. خیلی اگر باشد با ظرافت باید نگاه کنید و بگویید بعضی از زبان‌ها یک شیوه‌های ساخت لغت و جمله در آن وجود دارد که با بقیه فرق دارد و اینها ممکن است حاوی یک نوع نگرش خاص یا ارتباط خاص با جهان باشد. مخصوصاً اگر بخواهیم شاهدی بیاوریم که اهمیت گرامر در تولید معنا خیلی خیلی کمتر از واژگان است یا ارتباط چندانی ندارد این است که تحقیقات مدرن زبان‌شناسی روز به روز بیشتر به این سمت رفتند که سینتکس همه زبان‌ها تقریباً با هم مشترک است. یعنی اختلاف‌ها خیلی خیلی جزئی است، در واقع ما اختلاف‌هایی که می‌بینیم به این دلیل است که ۹۰ و خورده‌ای درصد چیزهایی که در سینتکس در همه زبان‌ها وجود دارد چون مشترک است برای آن مشترکات نه اسم گذاشتیم نه چیزی گفتیم. ما درباره جاهایی که زبان با هم اختلاف دارد کتاب‌های گرامر داریم و صحبت می‌کنیم. از وقتی خواستند به ماشین زبان یاد بدهند فهمیدند که چقدر باید به آن اطلاعات بدهند تا یاد بگیرد. به قول چامسکی وقتی یک بچه به دنیا می‌آید مثل اینکه به سرعت یاد می‌گیرد در زبان فعل اول یا فعل دوم یا فعل آخر به دنیا آمده است چیز دیگری نداریم. ۴ جمله به او بگویید یک قسمتی از مغز او مانند اینکه پارامترهایی ست می‌شود و زبانی که من قرار است صحبت کنم فعل دوم است از نوع زبان‌هایی است که صفت و موصوف آن اینگونه کنار هم قرار می‌گیرد.

ادعای چامکسی این بود و الان هم همه قبول دارند که بخش عمده زبان ذاتی است. سخت‌افزار مغز، یک جور آمادگی برای یاد گرفتن زبان دارد اینگونه نیست که ما زبان را از صفر به او یاد می‌دهیم. هرچه بیشتر سعی می‌کنند به ماشین زبان یاد بدهند بیشتر می‌فهمند که چقدر جزئیات سینتکسی وجود دارد که ما به آن هیچ وقت فکر نمی‌کنیم. زبان شامل آن سینتکس باید باشد ما فقط یک چیزهای خیلی ساده‌ای را یاد می‌گیریم. چند جور زمان داریم، تعداد انواع زمان ماضی نقلی داریم یا نداریم، بعید داریم، گذشته و حال و آینده اینها چیزهای ساده‌ای است که به سرعت می‌توان در کتاب گرامر نوشت تا شما سینتکس یک زبان را یاد بگیرید انگار ۹۰ خورده‌ای درصد را همه یک جور می‌فهمیم و مشترک استفاده می‌کنیم. با این حال گرامر ممکن است حاوی معنا باشد ولی تأثیری که واژگان دارند مطمئناً ندارند.

اما بالاخره اینجا ما با قواعدی سروکار داریم و طبق شعار هنر غیرکلاسیک، مدرن که برای شما نقل کردم که هیچ قاعده‌ای وجود ندارد مگر برای شکستن به نظر می‌رسد، اینجا می‌توانیم این انتظار را داشته باشیم که قواعد گرامری و قواعد سینتکس زبان عربی شاید در قرآن به دلایلی شکسته شده باشد. به دلیل اینکه از نظر بیان معنا به اهداف خاصی برسیم. قبل از اینکه وارد بحث قرآن شوم فقط می‌خواهم به این نکته اشاره کنم که اصولاً ما در ادبیات به نوعی با اگر نگوییم شکستن قواعد گرامری با اعوجاج و دستکاری در گرامر سروکار داشتیم و داریم. یکی از ویژگی‌های شعر این است که ترتیب کلمات لزوماً همانی نیست که در جمله با ساخت درست و متداول به کار می‌رود، شعر کلاسیک همینگونه بود. در قرآن مثال‌های زیادی می‌توانید پیدا کنید که یک سری صفت‌ها آخر جمله رفتند برای اینکه همه آنها باهم قافیه می‌شوند اینجا یک اعوجاج می‌گویند دیستراپتت سینتکس (disrupted syntax)، این غیر از ارور گراماتیک (grammatic error) است. در یک حدی جابه‌جایی‌ها و تغییر شکل‌هایی در فرمت کلی یک جمله خیلی متداول است و یکی از ویژگی‌های شعر است. مثلاً شعر انوری را می‌گویند یک سری از اشعار او سهل و ممتنع است برای اینکه هیچ اعوجاجی در گرامر هم حتی ایجاد نمی‌کند. مثلاً غزلی دارد که بیت اول آن این است

عاشق نشوید اگر توانید         تا در غم عشق هم نمانید

تا آخر اینگونه است مثل اینکه با شما حرف می‌زند و خیلی این شکلی نیست که فعل‌ها را جابه‌جا کند فعل‌ها آخر می‌آید و خیلی روان و ساده حرف خود را به شما می‌زند. خیلی کار سختی است که شما در ساختارهای نظم کلاسیک جمله‌ها را اینگونه بگنجانید طوری که قافیه‌ها و وزن‌ها حفظ شوند و کاملاً هم یک چیز معنی‌دار و خوبی به وجود بیاید. این را مثال زدم که این استثناء است، اصولاً ما انتظار ندرایم که جمله در شعر همان ساختاری را داشته باشد که در نثر دارد، یک مقدار جابه‌جایی‌هایی در آن انجام می‌دهیم. اما این جابه‌جایی‌ها معمولاً برای این است که در وزن جا شود برای این است که قافیه جور در بیاید. دلایل فرمی دارد و از نوع ارور هم نیست، یعنی اینگونه نیست من بگویم اینها کلاً یک سینتکس ارور به من بدهد. سینتکس ارور چیست من بگویم آنها رفت فاعل را جمع بیاورم و فعل مفرد باشد، اینها سینتکس‌های واضح است. چون قاعده اینکه فاعل باید از نظر جمع و مفرد با فعل بخواند این یک چیزی است که اینگونه نیست راحت بتوان از آن صرف نظر کرد. در همه گرامرها و در همه سینتکس‌ها هم وجود دارد که اگر جمع و مفردی وجود دارد فعل را با آن انطباق می‌دهیم البته اگر چنین قاعده‌ای وجود داشته باشد ممکن است فعل را در یک زبان‌های خاصی اصلاً صرف نمی‌کنند، مستری می‌آورند و همه چیز در فاعل و بقیه جمله توضیح می‌شود. اگر صرف می‌شود من باید این تطبیق را انجام بدهم.

یا صفت و موصوف در بعضی از زبان‌ها اینگونه است که باید با هم یک تطابق‌هایی داشته باشند، اگر این را انجام ندهند مانند این است که ارور به وجود می‌آید مثل اینکه اشتباه کردند. این با جابه‌جایی فرم کلی جمله فرق می‌کند که خیلی در ادبیات و مخصوصاً شعر متداول است. منظور من بیشتر این است که یک مثال‌هایی به شما نشان بدهم که در ادبیات مدرن هم خیلی مثال پیدا نمی‌کنید. چند مورد را می‌گویم که چنین مثال‌هایی به نظر می‌رسد که به وجود می‌آید ولی در قرآن مانند یک تکنیک از آن استفاده می‌شود. آن هم این است که یک قاعده گرامر شکسته می‌شود و یک قاعده خیلی واضح مثل سینتکس برای اینکه پشت این شکستن یک معنایی منتقل شود. اصولاً کار سختی است، شما یک عبارتی بگویید که یک ارور در آن باشد طرف مقابل احساس بدی به او دست ندهد. مثلاً اگر به شما بگویم آنها رفت هر منظوری هم داشته باشم شما احساس می‌کنید که نمی‌ارزید که این جمله را اینگونه گفت که من یک چیزی بفهمم. راحت نیست و علت اینکه در ادبیات متداول نبود به هیچ وجه و الان هم به هیچ وجه متداول نیست ولو اینکه یک تلاش‌هایی در یک جاهایی دیده می‌شود این است که سخت است. یک دلیل خیلی ساده برای شما می‌آورم، در حدی این مسئله غیر عادی است که اگر من همین الان یک متنی را ببینم که در آن چنین اروری وجود دارد فکر می‌کنم اشتباه چاپی است. فکر نمی‌کنم که این عمدی است. اصولاً اگر ما ارور این شکلی را ببینیم خیلی برای ما سخت است و دیفالت ما این است که گرامر این جمله‌ها باید رعایت شوند. طرف ممکن است متهم به بی‌سوادی شود اگر یک جمله‌ای را شفاهاً به شما بگوید که در آن ارور دارد، خلاف قاعده بودن آن خیلی خلاف قاعده است.

قواعد اصلی زبان قواعدی هستند که باید رعایت شوند برای اینکه جمله‌های درست ساخته شوند. اینکه من اینها را به هر دلیلی بشکنم کار ساده‌ای نیست بنابراین باید جایی باشد که ساختار خیلی بهم نخورد و خیلی در چشم نباشد. مثل اینکه یک اختلاف جزئی ایجاد کنم که خیلی تو ذوق نزند فکر می‌کنم این تکنیک به این دلیل متداول نشده که خیلی سخت می‌شود چنین چیزهایی را پیدا کرد که تو ذوق خواننده نخورد و ناراحت کننده نباشد. در عین حال همراه با ظرافت این کار را می‌کنیم ارزشش را داشته باشد. مثل اینکه یک معنی را منتقل کند که می‌ارزید چنین چیزی باشد. فکر می‌کنم چند مثال بزنم و می‌خواهم از یک جایی شروع کنم چون ممکن است اصل ماجرا مورد انکار باشد. در مورد واژگان حسن اینکه کتاب ایزوتسو وجود دارد و من سعی کردم یک دلایلی برای شما بیاورم که اگر مومن باشید و بپذیرید و بفهمید که شأن واژگان چیست می‌پذیرید که واژگان قرآن نمی‌تواند واژگان متداول عرب جاهلی باشد. وگرنه همه فرهنگ آن جامعه در این کتاب می‌ریزد. در مورد گرامر چنین استدلال‌هایی ندارم که بگویم در چنین کتابی غلط گرامری وجود داشته باشد، لازم نیست. یک نفر می‌تواند کلاً منکر شود مثال‌هایی که من می‌آورم بگوید این را بپیچاند و بگوید قواعدی وجود داشت.

داخل پرانتز: به چیزهایی که قبل از پیامبر نازل شده است ایمان دارید؟

اول می‌خواهم چند مثال بزنم که نتوان آن را پیچاند به نظر می‌رسد عربی و نحو بلد نباشید یک جوری قانع می‌شوید که اینجا یک مشکلی وجود دارد. اولین مثال «الْمُؤْمِنُونَ يُؤْمِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ» مومنین به آنچه بر تو نازل شده است ایمان می‌آورند. «وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ» و آنچه بر قبل از تو نازل شده است. یک پرانتز بی‌ربط باز می‌کنم شما که جزو مومنین هستید به چیزهایی که قبل از پیغمبر نازل شده است ایمان دارید؟

حضار: بله

مثلاً به چیزهایی که در تورات نازل شده است، شما تورات خواندید؟

حضار: نه نخواندم.

[۰۱:۱۵]

پس هیچی، نگران نمی‌شوید این عبارت‌ها را در قرآن می‌بینید که باید ایمان داشته باشید به چیزهایی که قبل از پیغمبر نازل شده است در حالیکه نمی‌خوانید کتاب‌هایی را که قبل از پیغمبر نازل شده است.

حضار: ؟؟

منظور این نیست که به شرع آن عمل کنید، ولی ایمان داشتن به آن چیزی که قبلاً نازل شده است یعنی اینکه شما باید ایمان داشته باشید. اگر یک حکمی در شرع یهود است باید ایمان داشته باشید که این بر موسی نازل شده است نه اینکه عیناً همان در شرع ما باشد. در قرآن اولین جمله قرآن این است  «الم· ذَلِكَ الْكِتَابُ لَا رَيْبَ فِيهِ هُدًى لِلْمُتَّقِينَ» من اگر قرآن را باز کنم کنجکاوی عظیمی برای من به وجود می‌آید که متقینی که این کتاب هدایت می‌کند چه کسانی هستند. «الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَيُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنْفِقُونَ وَالَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِمَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَمَا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ» اینها اولین جملات کتاب قرآن است و اول قرآن نوشته به چیزهایی که قبل از پیغمبر نازل شده است و مدام در قرآن تذکر داده می‌شود که در تورات نور و هدایت بود. یک چیزی که در قرآن تذکر داده می‌شود این است که کسانی که اهل کتاب هستند یهودی‌هایی که در آن زمان زندگی می‌کنند کتاب تورات را می‌خوانند. بنابراین اگر بگویید توراتی که قرآن می‌گوید یک چیزی است که نسخه آن موجود نیست هم جور در نمی‌آید و به نظر می‌آید همان نسخه‌هایی که آنها می‌خوانند به اسم تورات در قرآن قابل قبول است. یک عده می‌گویند ما چه کار کنیم تحریف کردند و نمی‌توان خواند. یک مقدار کنجکاو باشید که «وَمَا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ» چه بوده و جزو شرایط ایمان یا هدایت است معنی آن این نیست که چیزبرگر نخورید باور کنید معنی آن این نیست. ایشان خیلی چیزبرگر دوست دارد و برای همین تورات نمی‌خواند چون شنیده آنجا نوشته که پنیر را نباید با گوشت بخورید. ببخشید این حرف ربطی به هیچ کدام از حرف‌های من نداشت فقط چون اینجا بود خواستم توصیه کنم نزدیک ایام کریسمس هستید حداقل اناجیل چهارگانه را بخوانید اینها کتاب‌های خوبی هستند.

حضار: ؟؟

بله خیلی سوال خوبی است چون یادداشت نکردم نمی‌توانم اگر دو کلمه را سرچ کنید اگر پیدا کنید چیزهایی که یادداشت کردم دو کلمه را سرچ کردم کپی پست کردم و اینجا گذاشتم و از روی یادداشت‌های خودم می‌خوانم.

۱-۷ مثال هایی از شکستن گرامر

من مثالی می‌زنم که در آن نکته گرامری وجود دارد که واضح است عمدی و خلاف قاعده است «وَمَا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ وَ الْمُقيمينَ الصَّلاةَ وَ الْمُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ الْمُؤْمِنُونَ بِاللهِ‌ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ» این قاعده کلی همه زبان‌ها است. وقتی شما یک چیزهایی را با واو کنار هم می‌گذارید مثلاً از نظر حالت دستوری اینها باید باهم هماهنگ باشند. مثلاً یک فعل مجهول می‌آورم و یک چیز مجهول دیگر، موضوع این است که اینجا می‌گوید «الْمُقيمينَ الصَّلاةَ وَ الْمُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ الْمُؤْمِنُونَ» اینکه یکی مقیمین است در حالت مفعولی است و دوتا در حالت فاعلی است به نظر می‌آید مشکلی اینجا وجود دارد. از نظر ادبیات عرب باید مقیمون الصلاه شود نه اینکه مقیمین الصلاه است. همانطور که «الْمُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ الْمُؤْمِنُونَ بِاللهِ‌» است اولی هم باید مقیمون الصلاه باشد. لازم نیست که دلیل آن را توضیح بدهم که طبق چه قاعده‌ای اینگونه است طبق همان قاعده‌ای که آن دو فاعلی آمدند این هم باید فاعلی بیاید ولی مفعولی است.

«إِنَّ رَحْمَتَ اللَّهِ قَرِيبٌ مِنَ الْمُحْسِنِينَ.» طبق قواعد عرب چون رحمت الله تأنیث دارد باید «إِنَّ رَحْمَتَ اللَّهِ قَرِيبهٌ مِنَ الْمُحْسِنِينَ.» شود کما اینکه «وَكَلِمَةُ اللَّهِ هِيَ الْعُلْيَا» در قرآن آمده است نمی‌گوید «كَلِمَةُ اللَّهِ هُوَ الْعُلْيَا» کلمه الله از نظر زبان عرب مونث است چون کلمه تای تأنیث دارد بنابراین ضمیری که به آن اشاره می‌کند هی است. در یک جایی از قرآن این رعایت شده است اگر یک نفر بگوید این در قرآن چیزهایی که مربوط به الله است و مذکر می‌آورد اینگونه نیست. مثال‌هایی می‌زنم که در رفتن از اینکه اینجا یک اعوجاجی از گرامر صورت گرفته است راحت نیست. «إِنَّ رَحْمَتَ اللَّهِ قَرِيبٌ مِنَ الْمُحْسِنِينَ» باید قَرِيبهٌ من المحسنین باشد.

«طَائِفَتَانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُمَا» این «طَائِفَتَانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ» دو طائفه هستند نباید فعل آن اقْتَتَلُوا باشد باید اقتتلا باشد برای اینکه فعل باید با فاعل تطبیق کند. عیناً باز دوباره «هَذَانِ خَصْمَانِ اخْتَصَمُوا» باید «هَذَانِ خَصْمَانِ اخْتَصَمُا» باشد قاعده عربی این است.

«فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ ائْتِيَا طَوْعًا» به آسمان و زمین گفتیم که بیایید چه با اختیار یا با کراهت گفتند  «قَالَتَا أَتَيْنَا طَائِعِينَ» یک دفعه اینجا جمع شد باید طائعین بگوید.

در مورد مفرد و جمع و مثنی که با هم نمی‌خوانند خداوند به موسی می‌گوید «فَأْتِيَا فِرْعَوْنَ» تو و هارون به سمت فرعون بروید «فَقُولَا» بگویید، نمی‌گوید فقولی یا فقل «إِنَّا رَسُولُ رَبِّ الْعَالَمِينَ» یک دفعه رسول‌اش مفرد است در حالیکه باید رسولان رب العالمین باشد.

اینها خیلی چیزهای ساده است و قاعده‌های خیلی ساده‌ای وجود دارد. در مورد اینها بحث می‌کنیم حداقل ۲۰-۳۰ مورد واضح در قرآن وجود دارد که چنین ترکیب‌هایی آمده که با گرامر تثبیت شده زبان عربی سازگار نیست. من یک جاهایی را مثال زدم مثلاً یک جایی گفته شده یک جایی یک جور دیگری گفته شده که نگویید قاعده قرآن با گرامر عربی سازگار نیست. گرامر عربی را جمع می‌کردند خوب جمع نکردند.

اول یک نکته‌ای می‌گویم از نظر تاریخی تقریباً مسلم است که قرآن در تدوین گرامر عربی به عنوان مرجع اصلی خیلی نقش داشت. یک مقدار دسترسی ما به زبان عربی کلاسیک کم است، کلاً در مورد گرامر و گرامر همه زبان‌ها خیلی زبان‌های ابتدایی وجود داشتند که گرامر نداشتند، هیچ وقت کسی برای آنها کتاب گرامر ننوشته است. گرامر که داشتند و مردم طبق یک قواعدی باهم حرف می‌زدند ولی لزوماً هر زبانی گرامر مدون ندارد. شما برای اولین بار زبان یونانی یا زبان فارسی و عربی را ببینید در یک تاریخی یک نفر قواعد گرامر را جمع می‌کند و یک کتاب می‌نویسد که تدوین شده است. چه وقتی این کار انجام می‌شود؟ حداقل دو شرط معمولاً وجود دارد یکی اینکه به اندازه کافی کتاب به آن زبان به وجود آمده باشد. معمولاً گرامر بعد از کتابت یک سری کتاب مهم و اساسی با حجم کافی جمع‌آوری می‌شود. معمولاً تا وقتی که مردم شفاهی حرف می‌زنند اولین کتاب گرامر نیست باید یک ادبیاتی به وجود بیاید که کتاب‌های مهمی داشته باشیم تا از روی آن گرامر بنویسیم. نکته دوم خیلی وقت‌ها انگیزه نوشتن گرامر این است زبان آموزانی برای این زبان وجود دارد. گرامر زبان عربی را یک ایرانی اولین بار نوشته است. طبیعی است. یک خارجی است که احتیاج به گرامر دارد تا اینکه بتواند به یک آدم فارسی زبان عربی یاد بدهد. خود آدم‌هایی که یک زبان، زبان مادری آنها است خیلی احتیاج به گرامر ندارند. من یک بار یک دوست ترک زبان داشتم و از او خواهش کردم به من ترکی یاد بدهد. از او می‌پرسیدم که شما ماضی نقلی را چگونه می‌گویید؟ ماضی نقلی را می‌گفت یک لحظه اجازه بده، کرده‌ام کرده‌ای کرده است بعد ترکی آن را می‌گفت. یعنی ماضی نقلی به زبان فارسی می‌دانست چیست چون گرامر ترکی نخوانده بود، ترکی بلد بود حرف بزند، فارسی می‌دانست ماضی نقلی چیست بعد آن را به ترکی ترجمه می‌کرد بعد می‌گفت ما این را اینگونه می‌سازیم و برای خودش خیلی جالب بود که اولش فلان می‌آوریم و آن را اینجا می‌آوریم چه جالب همیشه اینگونه می‌سازیم و تا حال دقت نکرده بودم. یک آدمی که به یک زبانی حرف می‌زند لزومی ندارد، سینتکس خود را بنویسد همه همینجوری یاد می‌گیرند و سینتکس را بلد هستند.

چون گرامر زبان عربی بعد از قرآن در زمان استیل‌های قرآن بر ادبیات عرب جمع‌آوری شده است خود قرآن یکی از مهمترین مراجع تدوین سینتکس عربی بود. بنابراین اینکه یک نفر بگوید گرامر عربی با قرآن سازگار نیست آن را بد جمع کردند کلاً حرف درستی نیست. اکثر گرامرهایی که در قرآن است حدود ۲۰ یا ۳۰ مورد است و می‌تواند به نظر من لیست آن بیشتر از این هم باشد ۲۰-۳۰ مورد واضح که در مورد آن بحث شده است، اینها اکثراً اینگونه است. همانطوری که مثال زدم مثلاً در خود قرآن یک قاعده‌ای همیشه رعایت شده و اینجا رعایت نشده است. نمی‌توانید بگویید قاعده قرآن فرق می‌کند با آن چیزی که در گرامر آمده است هم از نظر تاریخی آن گرامر با این کتاب تا حدود زیادی وابسته بوده و هم اینکه در خود این متن شواهدی وجود دارد که آن قاعده، قاعده‌ای است که باید رعایت شود اینجا رعایت نشده است. حداقل ۲۰-۳۰ مورد این شکلی داریم که می‌توانیم چنین استدلال‌هایی روی آن بکنیم.

بعضی از مثال‌ها که ساده‌تر هستند در مورد آنها صحبت می‌کنیم که چرا این اتفاق می‌افتد. حرف من این است که این یک تکنیک ادبی در قرآن است که حتی در حد شکستن قاعده گرامری پیش می‌رود برای اینکه یک مفهومی را خیلی فشرده بتواند به شما برساند. ساده‌ترین مثال از نظر بحث کردن این است به موسی و هارون گفته می‌شود «فَأْتِيَا فِرْعَوْن» به سوی فرعون بروید «فَقُولَا» شما دو نفر به او بگویید، شما دو نفر بروید ولی چه بگویید؟ «إِنَّا رَسُولُ رَبِّ الْعَالَمِينَ» ما یک فرستاده خدا هستیم. اینها در رسالت خود یکی هستند تا جایی که جسم آنها می‌رود دوتا هستند آنجایی که صدای آنها شنیده می‌شود دو نفر هستند که حرف می‌زنند ولی رسالت آنها یکی است. اینگونه نیست دو نفر با دو رسالت هستند هر دو اینها آمدند و یک حرف می‌خواهند بزنند هارون می‌خواهد به موسی کمک کند. بنابراین خیلی واضح است به جای اینکه بعداً در پرانتز توضیحی داده شود که این دو یک حرف می‌زدند با شکستن یک قاعده که یک رسولان را تبدیل به رسول کرده است یک جوری مفهوم جالبی را بیان کرده است.

مثلاً این خیلی واضح است «طَائِفَتَانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا» اگر دو طائفه مومنین کارزار کردند، درست این است که بگوید دو طائفه اقتتلا، ولی تصویری که در ذهن من می‌آید این است که وقتی به کارزار رسید قروقاطی می‌شود که یک عده آدم هستند که همدیگر را می‌کشند. مسئله این است شما تصویری که می‌بینید یک جمعی است که به جان هم افتادند و همدیگر را می‌کشند.

[۰۱:۳۰]

مثل اینکه دو قبیله بودند و تا جایی این اختلاف دوگانگی بین دو طائفه است ولی میدان نبرد یک جمع بزرگی هستند که باهم کارزار می‌کنند. مثل اینکه تأکید روی این است که رئوسای دو قبیله باهم اختلاف پیدا کردند و این دوگانگی است ولی بعد یک جمعیتی هستند که خیلی هم در مورد آن گفتن اینکه کدام برای این طائفه یا آن طائفه است لزومی ندارد، یک جنگی شده است که یک عده همدیگر را می‌کشند. این وسط طائفه‌های دیگر ممکن است بیایند و ممکن است بعضی‌ها برای هیچ کدام از طائفه‌ها نیستند ربطی ندارند. تصویر واقعی کارکزار یک عده‌ای از مردم هستند که به جان همدیگر افتادند. یک جوری انگاری بلیغ‌تر است به جای اینکه در مورد خود کارزار هم بگویم مثل دو اردو را نشان بدهم که هنوز انگار از هم جدا هستند و می‌خواهند باهم بجنگند وقتی جنگ شروع شد من یک جمع بی شکلی می‌بینم که همه به جان هم افتادند. تأکید روی دوگانگی نیست روی اینکه جنگ، جنگ یک عده آدم است که همدیگر را می‌کشند، شاید دوگانگی در مفهوم طائفه هم وجود نداشته باشد.

«هَذَانِ خَصْمَانِ اخْتَصَمُوا فِی رَبِّهِمْ» باز دوباره دو گروه هستند که باهم مخاصمه می‌کنند ولی صحنه مخاصمه آنها به صورت جمع است. انگار یک عده افراد هستند و دور هم جمع شدند و مخاصمه می‌کنند. لزومی نمی‌بینم که در مورد هر کدام تفسیر ارائه بدهم فقط می‌خواهم بگویم اینجور چیزها در قرآن وجود دارد و ممکن است با نگاه کردن به آنها و دقت کردن به آنها یک چیزهای خیلی جالبی بفهمیم. اشاره‌ای به یک مفهومی که اتفاقاً من نظر شخص خود را می‌گویم یک چیز خیلی جالبی بود که ارزش آن را داشت یک قاعده گرامری نقض شود. هرچقدر نقض آن قاعده گرامری واضح‌تر باشد مثلاً به جای اقتتلا، اقتتلو بگوییم یک اعوجاج کوچکی مانند اعراب است. ولی به جای رسولانه رسول گفتن فاصله بیشتر است و واضح‌تر است که از آن دور شدیم. هرچه دورتر باشد به نظر من باید معنی سنگین‌تری داشته باشد که ارزش این را داشته که یک غلط کاملاً واضح است که هر کس می‌خواند خلاف قاعده بودن آن را حفظ کند. اقتتلو و اقتتلا کلاً به نظر می‌آید خلاف قاعده‌ای نیست چون دقیقاً همین را می‌فهمد که اینجا منظور دو طائفه نیست آدم‌ها را می‌گوید خیلی نمی‌شود گفت که خلاف قاعده گرامری است برای اینکه اشاره آن به آن جمع است خیلی انحراف کوچکی است. ولی رسولانه را رسول کردن خیلی واضح‌تر است انحراف ظاهراً بزرگتری دارد.

یک مثالی است که مورد علاقه خودم است و کمتر در مورد آن بحث شده است، یک مثالی بزنم که به نظر من مثال خیلی خوبی است، از نظر معنی که پشت این وجود دارد. در سوره یوسف یک صحنه معروفی وجود دارد که زن‌ها دست خود را می‌برند. صحنه‌ای است که زلیخاه ترتیب می‌دهد برای اینکه یک درس عبرتی به زن‌های مصر داده باشد که پشت او گفتند که این دیوانه شده غلام خودش را به خود دعوت کرده است. از روی قرآن کامل بخوانم بهتر است «وَقَالَ نِسْوَةٌ فِي الْمَدِينَةِ امْرَأَتُ الْعَزِيزِ تُرَاوِدُ فَتَاهَا عَنْ نَفْسِهِ قَدْ شَغَفَهَا حُبًّا إِنَّا لَنَرَاهَا فِي ضَلَالٍ مُبِينٍ» این عبارتی است که از قول زن‌های مصر نقل می‌شود. زن‌های مصر گفتند که زن عزیز با غلام خودش مراوده کرده است و عشق او را دیوانه کرده است. به راستی که ما او را در گمراهی آشکار می‌بینیم. بعد آن ماجرا پیش می‌آید که «فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَيْهِنَّ وَأَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَأً» وقتی این را شنید و به گوش زلیخاه رسید اینها را دعوت کرد و آن صحنه را ترتیب داد که یوسف بیاید و اینها دست خود را ببرند.

ابتدای این آیه «وَقَالَ نِسْوَةٌ فِي الْمَدِينَةِ» یک اشتباه گرامری خیلی واضح وجود دارد برای اینکه وقالت نسوه، نسوه زن هستند مفرد آمدن فعل برای این است که اول جمله آمده است. یک قاعده‌ای در عربی است که اگر فعل در اول آمد مفرد می‌توانید بیاورید و جمع نمی‌آورند. ولی وقال نسوه نداریم و قالت نسوه باید باشد. زنان گفتند اینگونه باید بخوانید، مفرد بودن مهم نیست ولی حتماً باید آخر «ت» داشته باشد. این خلاف قاعده‌ای است که ما در عربی می‌دانیم و کلاً هم این شکلی نیست که خیلی راحت بتوان برای آن قاعده‌سازی کرد، در مورد بحث‌هایی که شده یک اشاره‌ای می‌کنم. نکته این است که ماجرا چیست و سعی می‌کنم برداشت خود را بگویم که اینجا ماجرا چیست.

احتمالاً می‌دانید در روانکاوی یونگ می‌گوید که درون هر مردی یک زن زندگی می‌کند که اسم آن مثلاً آنیما است. شما الآن یک آنیمای دارید یک تصویر از زن در درون هر مردی است یک تصویری از مرد هم در درون زن است که به آن آنیموس می‌گویند. من یک جایی در آثار یونگ درباره اینکه زن‌ها خیلی وقت‌ها آنیموس‌شان حرف می‌زند و پدر آنها است. آنیموس که در رویاها زن‌ها معمولاً به صورت جمعی از مردها ظاهر می‌شود یک مجموعه قواعد اخلاقی است که در درون زن وجود دارد مثل اینکه از بیرون تولید شده و گاهی مرد درون‌شان حرف می‌زند. یونگ یک توصیف‌هایی دارد از اینکه گاهی مردها آنیمای آنها بر آنها مسلط می‌شود و یک کارهایی می‌کنند یا حرف می‌زنند مردی که آنیما برای او مسلط شده چگونه رفتار می‌کند و زنی که آنیموس‌اش بر او مسلط است چه کاری می‌کند. در کتاب‌های او درباره این پدیده که مثل اینکه زن خودش نیست و در درون‌اش انگار یک چیز دیگری وجود دارد. یک قواعدی به او گفته شده و یک دیدگاهی به او داده شده که معمولاً حول و حوش پدر و جمع مردانی که در جامعه هستند وجود دارد. به هر حال این یک نکته‌ای است چه یونگ را قبول کنید و چه نکنید اینکه در درون ما گاهی اوقات ما اینگونه هستیم. مثلاً مردی که به قول یونگ آنیمای او بر او مسلط می‌شود یک حالت‌های عاطفی و زودرنجی خیلی شدید به او دست می‌دهد و الی آخر. در مورد اینکه وقتی آنیموس زن‌ها روی آنها مسلط می‌شود چه کاری می‌کنند و چگونه حرف می‌زنند کلی یونگ مطلب نوشته است. من فقط می‌خواهم به عنوان یک چیزی که در لیتریچر (litreture) وجود دارد بگویم برای اینکه حرفی که می‌زنم روی هوا نباشد این را به شما می‌گویم که در ادبیات یونگی و در آثار یونگ و یونگی‌ها درباره این پدیده که وقتی زن آنیموس‌اش جای او سخن می‌گوید چه می‌گوید و چگونه می‌گوید مطلب وجود دارد. بنابراین می‌خواهم یک پشتوانه‌ای برای حرفی که می‌زنم داشته باشم. نکته این است که زن‌های مصر قضاوتی که در مورد زلیخاه کردند قضاوت زنانه واقعی آنها نیست خودشان هم از اینگونه احساسات دارند «قَدْ شَغَفَهَا حُبًّا» که گفتند مثل این است که از ته دل نمی‌گویند. مانند یک عده آدمی که دور هم نشستند این می‌گوید او این کار را کرده است توافق جمع و جامعه این است که یک زن اشرافی و همسر عزیز مصر با غلام خودش رابطه داشته است. واقعیت این سلسله مراتب برای زن‌ها مهم نیست. نمی‌دانم چقدر این را می‌دانید، یک مقدار در مورد محیط‌های کار زنانه مطالعه کنید از نظر رعایت سلسله مراتب زن‌ها خیلی به سختی سلسله مراتب را نه اینکه رئیس و مرئوس نداشته باشند ولی همین آدم‌ها باهم کافی شاپ می‌روند و شما نمی‌فهمید چه کسی رئیس است. در کافی شاپ ممکن است کسی که آبدارچی آنجا است یک زنی باشد که جلسه را در دست خود بگیرد. کلاً رعایت سلسله مراتب خیلی در ذهن مردها جدی است و برای زن‌ها مانند یک قاعده شکننده است که همانجا رعایت می‌کنند.

اینکه یک زن اشرافی حق ندارد عاشق برده خود شود یا خدمتکار خود شود خیلی به نظر می‌آید قضاوت زنانه‌ای نیست. به اصطلاح یونگی آنیموس آنها است که این قضاوت را می‌کند و باهم این حرف‌ها را می‌زنند. این سخن، سخن مردانه است و سخن زنانه نیست، چه چیزی این حرف را تأیید می‌کند و کاری که زلیخاه می‌کند چیست که اینها را در یک جلسه‌ای دعوت کند و همین آدمی که زلیخاه را متهم کردند که چرا این عاشقش شده و این دیوانه بازی‌ها را در آورده است به آنها نشان بدهد و ببیند واقعیت آن چیست. واقعیت این است که چون این برده است به او علاقه‌مند نمی‌شوند یک جوری عکس‌العمل منفی نسبت به آن دارند. یک صحنه‌ای برای آنها به وجود می‌آورد که آنها هم بفهمند که ته دل آنها هم همین است که اگر چنین موجودی را ببینند کاری به این ندارند که این در چه مقامی است، پادشاه یا برده است. بالاخره یک موجودی است که انگار این سلسله مراتب در آنها شکسته می‌شود.

من می‌خواهم شاهد متنی بیاورم که به این متن می‌خورد، حرف من این است «وَقَالَ نِسْوَةٌ» نه «وَقَالَت نِسْوَةٌ» برای اینکه سخن اول مردانه است. محتوای سخن مردانه است و مثل اینکه مرد درون آنها حرف می‌زند. می‌خواهم بگویم که این اتفاقی که می‌افتد انگار زلیخاه یک صحنه‌ای پیش می‌آورد که اینها به زنانگی خود برگردند. به آیه اول یک مقدار دقت کنید نه فقط «وَقَالَ نِسْوَةٌ» هیچ نوع ضمیر زنانه‌ای در مورد نسوه به کار برده نمی‌شود. منتها آنها ارور گرامری نیست آنها با تنظیم سبک بیان است که می‌شود این کار را کرد یعنی چه؟ می‌گوید «وَقَالَ نِسْوَةٌ فِي الْمَدِينَةِ» زنان در شهر گفتند «امْرَأَتُ الْعَزِيزِ تُرَاوِدُ فَتَاهَا عَنْ نَفْسِهِ» تراود فعلی است که به زن عزیز مصر بر می‌گردد و علامت تأنیث دارد و همه نشانه‌های تأنیث به زلیخاه بر می‌گردند. «قَدْ شَغَفَهَا حُبًّا إِنَّا لَنَرَاهَا فِي ضَلَالٍ مُبِينٍ» إِنَّا انحراف از گرامر نیست در زبان عربی کلاً ما چه مونث و چه مذکر باشد و چه مخلوط آنها باشد إِنَّا می‌آید. کلاً جمله طوری ترتیب داده شده که هیچ ضمیر و هیچ نشانه تانیثی به این زن‌هایی که این حرف را می‌زنند بر نمی‌گردد یک فعل اول هم مذکر شده است که خلاف قاعده است. مثل اینکه تعمد وجود دارد که همه تانیث‌ها برای زلیخاه است و اینها بدون تانیث است.

به آیه بعدی نگاه کنید «فَلَمَّا سَمِعَتْ» آنگاه که شنید تای تانیث بر می‌گردد به زلیخاه، از اینجا بشمارید «بِمَكْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ» این به زلیخاه بر می‌گردد «إِلَيْهِنَّ وَأَعْتَدَتْ لَهُنَّ» سه تا پشت هم ضمایر مونث به این زن‌ها نسبت می‌دهد «مُتَّكَأً وَآتَتْكُلَّ وَاحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِكِّينًا وَقَالَتِ اخْرُجْ عَلَيْهِنَّ» و گفت برای آنها خارج شد تا اینجا ۵ تا شد «فَلَمَّا رَأَيْنَهُ» اینها فعل‌های واقعی است می‌توانید بگویید اینها تصور زلیخاه در مورد اینها است که اینها زن هستند و فعل خودشان است. اینجا برعکس دفعه اول که ضمایر مونث عمداً حذف شدند، وقتی یوسف را می‌بینند انگار به خویش، تن زنانه خود برگشتند «فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ وَقَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ وَقُلْنَ حَاشَ لِلَّهِ مَا هَذَا بَشَرًا إِنْ هَذَا إِلَّا مَلَكٌ كَرِيمٌ» ۵ تا علامت تانیث در یک جمله‌ای که ۶-۷ کلمه بیشتر ندارد.

[۰۱:۴۵]

فلما را کنار بگذارید «رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ وَقَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ وَقُلْنَ» ۵ فعل تانیث پشت سر هم در مورد این زن‌ها وجود دارد که او را دیدند و او را بزرگ داشتند و دست‌های خود را بریدند. نمی‌دانم ارزشش را دارد یا خیر به نظر من که ارزش‌اش را دارد با یک انحراف کوچک از گرامر که خیلی هم تو ذوق نمی‌زند قالت قال شده است. یک چیزی و یک نمایشی از احساس من این است که از اول یک جوری به من می‌گوید به علامت تانیث و تذکیر در این آیه‌ها نگاه کن که یک چیزی در آن است. یک نکته‌ای درباره اینکه اینگونه شما فکر کنید مثل اینکه خداوند در قرآن تابع قواعد عربی نیست و تابع واقعیت است. اگر این زن‌ها حرف مردانه می‌زنند فعل آن باید قال باشد، مثل اینکه نزدیک‌تر به بیان حقیقت است اگر من در مورد این زن‌ها بگویم قال تا اینکه قالت بگویم. وقتی احساس من این است که اینها سخن مردانه گفتند از یک چیزی که یاد گرفته بودند نه آن چیزی که واقعاً در دل‌شان بود یک چیزی را درآوردند. این یک نمونه‌ای است برای اینکه جلسه را ختم کنم. شاید حس من این نیست که جلسه آینده در مورد گرامر حرف بزنم مگر اینکه باز یک چیز خاصی یادم رفته باشد.

دو روش می‌تواند وجود داشته باشد در مورد اینکه قواعدی که در قرآن به وضوح می‌دانیم که عبارت‌هایی که از قواعد سینتکس عربی پیروی نمی‌کنند را دو کار می‌توانم بکنم. یکی اینکه قاعده‌های جدید بسازم یا سعی کنم بگویم اینها چون اینگونه بود اشکالی نداشت. نمی‌خواهم وارد این شوم و شما می‌توانید در برخی از تفسیرها مطالعه کنید مثلاً می‌گویند اگر یک تعداد زن وجود داشته باشد و تعداد آن زیاد نباشد می‌شود فعل را مذکر آورد. اگر تعداد زیاد باشد نمی‌توان آورد از اینگونه توجیهات است. علت اینکه اینجا تعداد آنها کم بود از فعل مذکر استفاده شده است. حالا اینکه این قاعده را در زبان عربی جای دیگری داریم من یک بار در گوگل سرچ کردم وقال نسوه فقط همین یک دانه آمد و فقط همین آیه است، بزنید وقالت نسوه جاهای دیگر مثلاً روزنامه و اخبار هم است. در آن موارد واقعاً جمیعت زیاد است کس این قاعده را که این توجیه را می‌کنند قبول دارد یا خیر؟ یکی یک اینها را بگوییم آنجا هذین هذان شده گاهی می‌شود اینگونه هم گفت. اکثر حرف‌هایی که در مورد این آیات زدند از این نوع است که هر دو جور می‌توان گفت ولی ترجیح آن این بود که آنگونه بگوید اینگونه هم گفته اشکالی ندارد. اگر احساس شما این باشد که در این انحراف‌ها اینها یک تکنیک ادبی است و یک چیزی می‌فهمید و اگر بخواهید برای آن قاعده‌سازی کنید همیشه می‌توان سر و ته را هم آورد. مخصوصاً اینکه قرآن قبل از گرامر عربی نازل شده است چه کسی می‌تواند به کتاب قرآن اشتباه گرامری نسبت بدهد و جواب من می‌تواند این باشد می‌بینید که اینجا گفته قال نسوه چه کسی گفته که قبل از مونث باید فعل مذکر نیاید و جایز است و این هم مثال آن است.

اگر اینگونه نگاه نکنید که اینها فنون ادبی هستند و یک چیزهایی در آن است من می‌توانستم در مورد تک تک این آیه‌هایی که مثال زدم یک چیزهایی به شما بگویم که چرا این قاعده شکسته شده است. ولی فکر می‌کنم نکته اصلی این است که یک تلاشی لازم دارد که اولاً بفهمیم موارد مسلمی که در قرآن وجود دارد پشت آن چه محتوایی است. من طبق همان دلیلی که گفتم چون این یک کار شاقی است و باید ارزش این را داشته باشد تا یک قاعده گرامری را بشکنید و اگر قالت را قال بکنید حتماً یک نکته جالبی است. بنابراین با کنجکاوی باید نگاه کنم و ببینم چه نکاتی می‌شود از آن درآورد برای همین من خیلی دنبال این نرفتم که نظر خود را بگویم چون فکر می‌کنم ممکن است نظر من نظر واقعی نباشد. شاید یک عده مفسرین سال‌ها روی آن کار کنند و چیزهای جالبی از آن بفهمند چرا من شما را به دیدگاه شخصی خود محدود کنم. دو سه مورد که به نظر من خیلی ساده بود گفتم مخصوصاً مورد آخر به نظر من مورد خیلی جالبی است که حداقل می‌توانم در متن استدلال کنم از فراوانی ضمایر تانیث بعد آن و حذف آن اینکه اینجا یک چیزی گفته می‌شود عمدی است و نه اشتباه شده است و نه چیز بی‌دلیلی است.

اولاً دو نتیجه‌ای که می‌خواهم بگیرم این است که به نظر من این واقعیت در قرآن وجود دارد که قواعد گرامری یک جایی رعایت نشده است به دلیل اینکه معنایی منتقل شود. یک فنی بلاغی است و با حداقل تلاش و با پایین و بالا کردن یک کسره و ضمه ممکن است یک چیز خیلی جالبی باشد. مانند رسول رب العالمین تأکید روی وحدت رسالت دو پیغمبر است که همزمان ظهور کردند که یک مقدار پدیده عجیبی است که دو پیغمبر همزمان به جایی بروند و تبلیغ کنند. نکته دوم این است که ما چقدر مطمئن هستیم تعداد انحراف‌های سینتکس در قرآن همین ۲۰-۳۰ تایی است که مسلم هستند. اگر واقعاً گرامر را از روی قرآن تدوین کرده باشند این خطر وجود ندارد که یک سری جاهایی که مثال‌های انحراف از گرامر در قرآن بود را در همان نسخه‌های اولیه گرامر تجویز کرده باشند. یک مقدار سوالی است حداقل می‌توانم بگویم پروژه‌ای است که یک آدمی که ادبیات عرب کار می‌کند خوب است روی آن کار کند. اگر یک مثال‌هایی در قرآن است من این مثالی که الان می‌خواهم بزنم منظور من این نیست که مثال خوبی است، یک قاعده عجیبی در زبان عربی است. می‌خواهم بگویم ممکن است یک قاعده‌ای گذاشته شده باشد بعدآً متداول شده باشد و الان شما نمی‌فهمید که روز اول چیز متداولی نبود.

به نظر من یک قاعده عجیب در ادبیات عرب است آن هم این است که این افعال را وقتی اول جمله می‌آیند مفرد می‌آورند و با عقل آدم جور در نمی‌آید که چرا این کار را می‌کنند. برای اینکه اتفاقاً اگر فاعل اول بیاید معلوم باشد جمع است تکلیف فعل معلوم است وقتی به می‌گویی قال من فکر می‌کنم یک نفر گفت بعد فاعل را جمع می‌گویید فکر می‌کنم که اشتباه کردم. اگر این مثال‌ها شبیه این حالت در قرآن باشد و از اینجا ۲۰-۳۰ بار فعل در اول جمله مفرد آمده است به یک دلیلی بعد در زبان عربی متداول شده است. من نمی‌خواهم بگویم احتمال آن زیاد است ولی اگر قبول کنید که قرآن چنین فنی را استفاده می‌کند یک مقدار مانند قاعده‌سازی‌هایی که حول و حوش همین آیات برای توجیه اینکه اینها غلط نیستند و یک عده الان می‌کنند که قالت را می‌توان قال هم گفت اگر تعداد کم باشد شاید بعضی از قواعدی که ما می‌شناسیم و متداول شدند و عرب‌ها هم مطابق آن نوشتند و حرف زدند از این نوع بوده است. اینکه چقدر احتمال دارد من نمی‌خواهم احتمال بدهم شاید احتمال آن خیلی زیاد نباشد. یک مورد هم پیدا کنیم به نظر من کشف جالبی است که زبان قرآن سینتکس ارور عمدی دارد و ممکن است سینتکس ارورها در نسخه‌های تدوین شده باشد. مانند اینکه یک ماشینی خنگ بازی در آورده باشد و اینها را تشخیص نداده باشد و اینها را تبدیل به قاعده کرده باشد. یا حداقل اعلام کرده باشد هر دو مدل مجاز است در حالیکه یک مورد غیرمجاز و یک مورد مجاز بود. دو مورد غیرمجاز را قرآن به یک دلیلی آورده بود پس اینجا ما با یک مشکل تاریخی مواجه هستیم همانطوری که باید به واژه‌ها خیلی دقت کنیم که مسئله خیلی اساسی و عمیقی است که بفهمیم معنی‌های آنها را چقدر خوب می‌فهمیم حتی در سینتکس ممکن است یک مشکلاتی در تدوین سینتکس عربی پیش آمده باشد.

۲-۷ نمونه های مشابه در ادبیات مدرن

اینکه آیا چنین کاری را در ادبیات مدرن کردند یا خیر حداقل این است که در ادبیات فرانسه معاصر خانم سیکسو که یکی از فمنیست‌های فرانسوی است عمداً برای شکستن این مسئله ضمایر تانیث و تذکیر را عمداً قر و قاطی استفاده می‌کند. برای اینکه به نظر او بی‌معنی می‌آید که واژه‌های زبان مذکر و مونث باشند. یک سری قواعد را رعایت نمی‌کند به عنوان یک تکنیک عقیدتی که چون فمنیست است این کار را نمی‌کند. من حداقل این مثال را می‌شناسم و در ادبیات مدرن و شعر مدرن هستند آدم‌هایی که ارور سینتکس حتی دارند. و فقط در حد بهم ریختگی واژگان نیست منتها اینکه یک تکنیک خیلی متداول شده باشد، خیر. انگشت شمار ممکن است از این ظرفیت قاعده‌شکنی استفاده کرده باشند ولی چون خیلی کار سختی است چندان چیز متداولی نیست. مخصوصاً در ادبیات داستانی مثالش اگر بگویم نیست واقعاً من ندیدم در ادبیات نثر و داستانی متداول چنین کاری بکنند بیشتر در شعر این کار را می‌کنند.

آن خانم هم به دلایل خاصی بازی خاصی با ضمایر می‌کند که یک شباهتی به مسئله دارد یعنی شکستن یک قاعده است برای اینکه یک معنایی را برساند حداقل معنای آن این است که این قاعده‌ها را قبول ندارد. این قاعده‌ها به نظر او یک جور قواعد مردسالارانه است و تفکیک جنسیتی را قبول ندارد و الی آخر.

پرسش و پاسخ

حضار: یک موضوعی را می‌خواستم بگویم اتفاقاً در صحبت‌های قبلی پیش آمده بود چون خیلی به همین اشکالات دستور زبانی ربط دارد که شما اشاره کردید. فکر می‌کنم خیلی ارزشمند است که به آن توجه کنیم شما دو بار هم به آن اشاره کردید. یکی اینکه در هر زبانی یک نویسنده‌ای کتاب او یک غلطی داشته باشد منی که ویراستار هستم آن را درست می‌کنم. شخص خود من این کار را می‌کنم چون من خیلی کتاب دوست دارم یک جا غلط باشد با یک مداد آن را درست می‌کنم چون نظم ذهن من را بهم می‌زند که اینجا غلط است. یکی از نشانه‌های درون متنی که خود شما هم صحبت کردید در رابطه با اینکه قرآن …

ایشان خیلی آدم مفیدی است الان وقت تمام شده است یک چیزی را باید می‌گفتم ولی برای جلسات آینده گذاشتم ایشان در وقت اضافه حرف من را سعی می‌کند به من میدان بدهد که بگویم. متوجه شدید که نکته چیست، ببخشید من حرف شما را قطع کردم. بحث تحریف قرآن را در نظر بگیرید که زمان عثمان چه کاری کردند و حافظ‌ها کشته شدند و خوب جمع نکردند. مستشرقین خیلی دوست دارند بگویند نمی‌توان خیلی روی کلمات قرآن اعتماد کرد. قرآن صنعا که پیدا شده بود ۱۰-۲۰ سال آن را منتشر نکردند می‌گفتند این خیلی با قرآن فرق دارد. یونیفرم بودن همه قرآن‌های موجود که خیلی باهم کم اختلاف دارند نتیجه این است که در زمان عثمان یک نسخه را استاندارد کردند و بقیه را از بین بردند، آنها فرق زیاد داشت. صنعا هم معلوم شد که اختلاف‌های آن در حد اختلاف قرائت است و فرقی نداشت. نکته‌ای که ایشان می‌گوید این است از این تیپ چیزهایی که وجود دارد ازجمله ارورها سینتکتی که خیلی واضح است به خوبی می‌توان نشان داد که با چه ایمان و دقتی قرآن را جمع کردند. فکر کنید کسانی که قرآن را می‌نوشتند حفظ کردند می‌دانستند این غلط است و جرأت نکردند بگویند این باید قالت باشد و قال نمی‌شود.

[۰۲:۰۰]

یک چیزی شاید پیغمبر گفت و ما بد شنیدیم این را قالت بکنیم تمام اشکال‌های گرامری همینگونه در قرآن است. در قرآن غلط املایی است مثلاً بصط که باید با سین نوشته شود با صاد نوشته شده است. شما اگر یک کتاب را ببینید که نوشته است ابا می‌گوییم ابا که معنی ندارد بگوییم یک کاری کنیم… الف را عین کنیم شاید معنی پیدا کند. یک چیزی که به نظر آنها معنی نداشت همینجوری در متن قرآن آمده است. سینتکسی که کاملاً غلط است آن را ضبط کردند بدون اینکه بفهمند، توجیه هم نداشتند آنها که فن ادبی را نمی‌فهمیدند.

حالت مطیع بودن اینکه متن اینگونه است و پیغمبر به ما اینگونه گفته است. یک روایاتی است که یک نفر یک جایی گفته شاید اینگونه نباشد و کسانی که حافظ قرآن بودند نزدیک بود که شمشیر بکشند که این همین است و باید اینگونه بنویسید. حالت مواظبتی که وجود داشته از همین‌ها پیدا است و لازم نیست تاریخ بخوانم یک متنی دارم که در آن یک سری غلط است و اینها همینگونه ضبط شده است. این نشان می‌دهد که آدم‌هایی که این را ضبط کردند در چه حد وفادار بودند. بدون اینکه بفهمند الان توجیه آن وجود نداشت چه برسد برای آدم عامی عرب حافظ قرآنی، ولی همین را حفظ کرده بود و همین را همینگونه ضبط کرده است. یکی از بهترین شواهد اینکه قرآن با دقت خیلی خیلی زیاد ضبط شده است این است که این ارورها هنوز وجود دارد. ایشان این پاس گل را به من دادند و خیلی تشکر می‌کنم به جای اینکه یک وقتی را در جلسات آینده اختصاص بدهم الان در وقت شما این حرف را زدم.

حضار: یک موضوعی که خیلی ربط ندارد ولی از همین مثال‌ها که در رابطه با اینکه یک موضوعی با غلط املایی نشان بدهد در اصطلاح ما بلک کینگ به آن می‌گوییم است. یک سری غلط‌های گرامری را به عنوان اینکه این زبان زبان سفیدپوست‌ها است و ما رعایت نمی‌کنیم. در بلک انگلیش به کار می‌برند از لحاظ گرامر انگلیسی درست نیست مثلاً سوم شخص را که اس نمی‌آورند است.

فرق آن با قرآن این است که اینها اس نمی‌گذارند و قاعده را عوض می‌کنند نه اینکه یک جا اس نگذارند.

حضار: نه پترن می‌شود یک الگو است ولی شاید لحظه اول حالت بردگانی است که اصلاً انگلیسی را خوب یاد نگرفتند یا الان کسی خوب یاد گرفته بعد می‌گوید من می‌خواهم با آن جامعه خودم ارتباط پیدا کنم من هم همینگونه می‌گویم. ولی تبدیل شده به یک الگو و استفاده می‌شود.

یک مقدار فرق دارد و به عنوان فن ادبی نیست ولی بی ربط هم نیست. شما می‌توانید بگویید الان من اگر در زبان انگلیسی یک جایی اس نگذارم چون یک سیاه پوست صحبت می‌کند و یک جوری معنی‌دار می‌شود. چون سیاه پوست بود اس نگذاشتم و جایی که سفیدپوست بود اس گذاشتم.

حضار: در کار شما می‌توانید یک چیز اینگونه را نشان بدهید یک کارکتری را طراحی می‌کنید و با این غلط‌ها می‌خواهید بگویید که او درس درست و حسابی نخوانده است یا اگر نشان بدهد درس دست و حسابی خوانده است و اینگونه حرف می‌زند حالت پسا استعماری داشته باشد.

این به منتقدان پسا استعماری خوش می‌آید، احتمالاً در کانتکس نظریه آنها است که به این چیزها خیلی اهمیت می‌دهند و اس می‌گذارند.

حضار: یک ایراد به این استدلال داشتم چون خودتان ریاضیدان هستید ایراد منطقی این است که اینکه اشکال وجود دارد نشان می‌دهد تحریف رخ نداده است شاید از یک جایی به بعد دیگر تحریف رخ نداده است. مثلاً پیامبر برای فرد الف خواندند و الف برای ب خوانده است و ب به ج که گفته بنویس ج هر چیز که ب گفته است نوشته است. ب گفته ابا و ج همان را نوشته و تا آخر همان ابا آمده است ولی شاید پیامبر ایا گفته بودند. پیامبر گفته بودند قالت و کسی که شنیده قال شنیده است، مثل اینکه از کسی بپرسید اسم تو چیست می‌گوید امین من فهمیده باشم امیر است.

این حرفی که شما می‌زنید با مکانیسمی که ما قطعاً می‌دانیم از جمع قرآن اینکه تعداد حفاظ خیلی زیاد بود و برای پیغمبر می‌خواندند این خیلی احتمالش پایین می‌آید که ده‌ها بلکه صدها نفری که همزمان حافظ قرآن بودند و حتی پیغمبر از آنها می‌خواست که قرآن بخوانند یک چیزی را همه یک چیز شنیده باشند و همه هم برای پیغمبر نخوانده باشند. یک مقدار اینکه در مرحله اول خطایی رخ داده باشد این یک نکته است. اینکه اینها را نگاه می‌کنید و معنی‌های جالبی پیدا می‌کنید خیلی به این نمی‌خورد. اگر یک جایی خطاها گرامری عجیب و غریبی باشد اتفاقاً اگر اینگونه بود دقیقاً نفر پنجم که نوشته است مثلاً نوشتن هم با احتمال بسیار زیاد ما می‌دانیم که حداقل یک بخش‌هایی از قرآن در زمان پیغمبر نوشته شده است. اینگونه نیست که همه نوشتن در زمان عثمان باشد در زمان عثمان استانداردسازی شده است به این معنا که بعضی از حفاظ می‌گویند در یک جنگی کشته شدند و خطر به وجود آمد و دیدند بعضی از آدم‌ها بدجوری می‌خوانند و کسانی را که موجود بودند جمع کردند و قرآن را تدوین کردند و گفتند قرآن قطعاً این است و همه از روی آن خواندند.

در مرحله نفر پنجم اگر احتمال می‌دادند که شاید این اشتباه شده است طرف نمی‌نوشت این چیزی که شما می‌گویید این است که نفر پنجم خیلی به نفر چهارم اعتماد داشت. در حالیکه به نظر می‌آید اینگونه نیست معنی‌دار بودن سینتکس ارورها به اضافه اطلاعات تاریخی که ما از جمع‌آوری قرآن داریم خیلی این احتمال را زیاد نمی‌کند چیزی که شما می‌گویید اتفاق افتاده باشد. ولی به هر حال هر چیز تاریخی می‌تواند یک احتمالاتی در ته ذهن آدم بگذارد که شواهد لازم دارد. همانگونه که برای خودم یک شواهدی می‌آورم شما هم باید برای حرف‌های خود یک شواهد تاریخی بیاورید والا در حد یک حدس و گمان می‌تواند باشد.

حضار: اینکه کیفی و ذوقی بحث‌ها وقتی بحث ادبی است گریزناپذیر است ولی اینکه قواعد کامل مشخص نباشد این شبه پیش می‌آید که ما مورد به مورد پیش می‌رویم و هر موردی که قائل شکسته شدن است سعی می‌کنیم توجیهی برای آن پیدا کنیم. مثلاً منظور من از کیفی بودن چیست؟ شما می‌گویید آنها رفت یک قاعده‌شکنی زشتی است و خوب نیست در صورتی که اگر در قرآن آمده بود آنها رفت احتمالاً ما می‌گفتیم که آنها رفت نشان می‌دهد که آنها خیلی متحد بودند. پس مرز مشخص نیست.

ولی باید نشان بدهیم که در همان مورد خاص مثل رسول رب العالمین مسئله اینکه اینها خیلی متحد بودند یک جوری ارزش این را دارد که چنین غلط گرامری دارد. مثلاً فرض کنید آنها اشاره به یک جمع مومنینی باشد می‌تواند اشاره به این باشد که قرآن می‌خواهد بگوید اینها چقدر با هم متحد بودند. مثلاً اگر بود آنها یک عده آدمی هستند که در جهنم هستند با یک عده کفار بودند این چه توجیهی است که من بگویم این کفار خیلی متحد بودند. همینجوری توجیه کردن هم نیست واقعاً اجتناب من از اینکه نظر خود را در مورد بعضی از چیزها بگویم و فقط دو یا سه مورد را گفتم این است که خیلی باید با احتیاط رفتار کنیم. همینجوری یک توجیه به ذهن من برسد نیست. قال نسوه به نظر من مسئله فقط قالت قال شده نیست شواهد دیگری از اینکه ضمایر تانیثی اینجا نیستند و یک دفعه ۱۵ تا پشت آن می‌آید که یک رکورد است یک چیزی به ذهن من می‌رساند که اینجا با این ضمایر یک بازی انجام می‌شود که من یک چیزی بفهمم بعداً می‌توانم بگویم این ارور هم مربوط به این است.

نگرانی شما که همینجوری این هم یک چیزی شود کتاب بنویسند و حالت رکوردزنی همیشه بوده و الان هم در دنیای معاصر است. یک کتاب یک نفر بنویسد و بگوید اینها ۲۰-۳۰ نیست ۱۵۰ است بعد شروع کند به پیدا کردن آنها و در مورد همه هم یک چیزهایی بگوید که آدم از کاری که کرده است پشیمان شود. برای اینکه آن را لوس می‌کنند و هر چیزی به ذهن آنها می‌رسد می‌گویند. اولاً من می‌گویم وقتی برای خودم به صورت تلویحی یک قاعده گذاشتم باید ارزشش را داشته باشد. اگر یک اَ اِ شده است خیلی مهم نیست که حقیقت بزرگی پشت آن باشد ولی هرچقدر که از گرامر دور می‌شود و بیشتر در چشم است باید یک چیز مهمی آنجا باشد. اگر یک چیز پیش پا افتاده بگویم خیلی توجیه خوبی نکردم بنابراین اگر بخواهم چیز مهمی بگویم گفتن آن سخت است که چی است اینجا گفته می‌شود. کاری که من در مورد قالت نسوه کردم از خود متن سعی کردم برای حرفی که می‌زنم شواهدی بیاورم. ضمیرهای تانیث آیه بعدی را برای شما آوردم بعد اینکه اینجا می‌خورد که اینها مردانه هستند و حرف می‌زنند. یک چیزی بگویم و استدلال کنم که قانع کننده باشد نگرانی ما کلی است. اینکه در تفسیر ادبی هر کسی هر چیزی دلش بخواهد می‌گوید. ولی قضاوت ما این است که این حرف ضعیف یا قوی بود و کار پیش می‌رود ولی جلوی حرف‌های بی‌ربط و ضعیف را نمی‌توان گرفت قطعاً یک عده توجیه‌های سر دستی و راحت هم می‌کنند که درست نیست.

حضار: احتمال کوچک گوشه ذهن خود بگذاریم که اشکالات گرامری یا معنایی و هر چیزی که است به دلیل این است که واو به واو آن چیزی نبود که وحی شده است آن چیزی که دست ما است یا واو به واو آن وحی نبود یا عوض شده است.

این همان حرف و سوال فرعی است که اول پرسیدید احتمال آن خیلی کم است. این با شیوه جمع‌آوری قرآن و اینکه یک چیز خطا را اگر من کاتب هستن و صد نفر به من قال نمی‌گویند یک نفر می‌گوید قال می‌گوید به جای اینکه بگوید قالت من به او اعتماد نمی‌کنم و قالت می‌نویسم. و گرد این خطا را از دامن وحی پاک می‌کنم کما اینکه مفسرینی که توجیه‌های گرامری می‌آورند همین کار را می‌کنند و یک خدمتی به خداوند می‌کنند که قال را یک جوری درست کنند و سر و ته آن را هم بیاورند. من اگر کاتب بودم فکر می‌کنم این کار را می‌کنم مگر اینکه صد نفر بگویند قال بود، من جلوی پیغمبر قال خواندم. ممکن است از پیغمبر سوال کرده باشند که چرا این قال شده است پیغمبر هم قال می‌گوید. همانطور که به پیغمبر می‌گویند ابا یعنی چه پیغمبر می‌گوید ابا و ممکن است به آنها توضیح هم ندهد. خیلی اینگونه نیست که پیغمبر یک روزی یک چیزی می‌گفت و می‌رفت. 23 سال مسلمان‌ها بودند و می‌توانستند از او سوال کنند بنابراین به نظر بیشتر این می‌آید که همه روی اینکه ارور وجود دارد به همین شکل توافق دارند که نوشته شده است. احتمال این خیلی خیلی بیشتر از شیوه خاصی است که شما می‌گویید ممکن است ارور وارد شده باشد.

جلسه ۳ – قرآن و ادبیات مدرن
0 0 votes
Article Rating
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
بستن منو