بسم الله الرحمن الرحیم

درس گفتارهای قرآن و ادبیات مدرن، جلسه ۶، دکتر توسرکانی، گروه فرهنگی دانشجویی کاروان – کانادا، ۱۳۹۷/۱۰/۲۲

۱- مرور جلسات گذشته: چند معنایی بودن و مشارکت مخاطب در محتوای قرآن

از دو جلسه قبل موضوع جدیدی را شروع کردم که برخلاف موضوع چهار جلسه اول به جای اینکه بیشتر مربوط به فرم باشد محتوایی است: ویژگی دومی که در مورد هنر مدرن در جلسه اول گفتم مسئله افزایش سهم مخاطب در ساختن معنای اثر هنری و میزان مشارکت مخاطب در درک اثر هنری است. از دو جلسه قبل با تأکید روی این نکته شروع کردم که بدون اینکه هیچ احتیاجی باشد که متن قرآن را برای این مسئله خاص وارسی کنیم و مثال‌هایی پیدا کنیم، قرآن صراحتاً می‌گوید و طوری تنظیم شده که چندمعنایی است و کسانی که متقی هستند چیزی از آن می‌فهمند و هدایت می شوند و کسانی که متقین نیستند و جزو فاسقین حساب می‌شوند وقتی قرآن را می‌خوانند نه فقط هدایت نمی‌شوند بلکه باعث ضلالت آنها می‌شود. درباره آیاتی که صراحتاً این حرف را می‌زنند و اینکه در بعضی از آیات اشاره به اینکه چگونه این کار انجام می‌شود شده بحث کردم و بنابراین هیچ بحثی نیست که ما این مسئله را داریم. نه مثل آثار مدرن بلکه اگر دقیق‌تر بخواهیم بگوییم پست مدرن، قرآن متنی است که طوری نوشته شده که در ذهن مخاطبین مختلف، معنی‌های مختلفی ایجاد می‌کند و این عامدانه بود، همانطور که اثر پست مدرن تعمدی این کار را می‌کند. تفاوت آن – نمی‌خواهم بگویم برتری آن – این است که اولاً در متن صراحتاً به این موضوع اشاره شده و ثانیاً درباره تکنیک‌های آن صحبت شده و از همه مهم‌تر فقط مسئله این نیست که مخاطب چند معنا بفهمد، مسئله این است که این کار تنظیم شده صورت بگیرد. افرادی با ویژگی‌های خاص معنای درست را بگیرند و افرادی با ویژگی‌هایی که مطلوب نیستند معنای نادرست را بگیرند و در همان ویژگی‌های بد خود پیش بروند، مثل آیه‌ای که می‌گوید کسانی که در قلبشان مرض است «فَزَادَهُمُ ٱللَّهُ مَرَضا» (بقره:۱۰)، این اتفاق در موقع خواندن قرآن هم می‌افتد.

این بحثی بود که دو جلسه قبل کردم و همان جلسه مطرح کردم که در این جلسات با توجه به محتوا و قصد جلسات نمی‌خواهیم درباره اینکه چرا خداوند می‌خواهد یک عده را گمراه کند صحبت کنیم. در آن جلسه اشاره کردم که این زیرمجموعه‌ای از بحث مسئله شر است که چرا ابلیس و شیطان وجود دارد؟ چرا اصلاً انسان‌ها گمراه می‌شوند؟ اگر ابزارهایی در جهان به صورت تکوینی وجود دارد که انسان را گمراه می‌کنند، تعجبی ندارد که ابزارهای تشریعی برای گمراهی انسان‌ها وجود داشته باشد.

بحث را باز نکنیم چون موضوع عمیقی است، ولی گفتن این موضوع فکر می‌کنم خالی از اشکال است. وقتی با دنیایی مواجه هستید که ادعا می‌شود به صورت تکوینی موجودی وجود دارد که انسان‌ها را گمراه می‌کند، بنابراین اگر موحد باشید باید به این اعتراف کنید که خداوند است که موجودی را به وجود آورده است تا انسان‌ها را گمراه کند. بنابراین انتظار شما از متنی که خداوند نوشته و برای بشر فرستاده است هم نباید غیر از این باشد. این متن آینه جهان تکون است، در جهان تشریع هم باید امکاناتی برای گمراهی گذاشته شده باشد. بنابراین از این می‌شود استفاده کرد و گفت که وقتی یک متن از طرف خداوند می‌آید منطقی است و طبیعی است که این ویژگی را داشته باشد. اگر شما آن مسئله را در جهان تکوین بفهمید که چرا خداوند دست ابلیس را باز گذاشته است تا انسان‌ها را گمراه کند یعنی اگر بفهمید که چه خوبی دارد که خداوند این کار را کرده است، آنوقت می‌توانید بفهمید که چرا قرآن و تشریع این خاصیت را دارند تا یک عده را گمراه کنند. من جواب را بر می‌گردانم به اینکه شما باید آن مسئله را بفهمید و اگر آن را بفهمید این را هم می‌فهمید. گاهی اوقات راه‌حل مسئله این است که آن را تبدیل به یک مسئله دیگر می‌کنیم. آن را باید بفهمید و اگر شما هیچ راه‌حلی برای مسئله شر و ابلیس نداشته باشید یک چیز خیلی مهمی را نفهمیدید. اگر آن را فهمیدید این را هم باید بفهمید و اگر نه، این را در آن قسمت بگذارید. آن مسئله را باید برای خودتان حل کنید.

چیزی که من می‌خواهم بگویم این است که خیلی نباید عجیب باشد با توجه به آن زمینه ذهنی که خداوند زمینه گمراهی را در دنیا گذاشته است و می‌خواهد یک عده که ویژگی‌های بدی دارند گمراه شوند، از جمله حتی وقتی پیامبر و کتاب می‌فرستد، این خواست خداوند منعکس می‌شود.

۲- ادامه بررسی داستان‌گویی قرآن با تمرکز بر موضوع مشارکت مخاطب و چند لایه بودن محتوا

جلسه قبل بعد از اینکه مسائلی در تکمیل این بحث گفتم – مثلاً آیه‌های مربوط به چندمعنایی بودن و اینکه چگونه این کار انجام می‌شود را مطرح کردم – بحث را بردم به سمت دیگری و درباره سوره یوسف بحث کردم. الان می‌خواهم بحثی که جلسه قبل باز شده است را ادامه بدهیم. جلسه قبل گفتم که داستان یوسف درباره یوسف و برادران او است و تلاشی که یوسف می‌کند برای اینکه برادران نجات پیدا کنند. از ماجرای برادر کوچک که خود یوسف او را می‌گیرد و اینها را می‌فرستد و از کل ماجرا، اگر تحلیلی که جلسه قبل گفتم از نظر شما منطقی بود و پذیرفتید، آنوقت یک چیزی خیلی روشن است، نتیجه بحثی که من کردم این است که یک بخش بسیار بسیار مهم داستان که شاید محتوای اصلی داستان است خیلی کمرنگ روایت می‌شود. مثلاً عذاب کشیدن و حزن یعقوب را می‌بینید در حالیکه چیز مهم‌تری که مربوط به یوسف و برادر کوچک او است را نمی‌بینید و فقط در حد اشاره‌های مختصری که باید کشف کنید آمده است. بحث‌هایی که من کردم نشان می‌داد که خیلی چیزها در این داستان کمرنگ و بدون تأکید گفته می‌شوند در حالیکه کمرنگ بودن آنها به معنی کم اهمیت بودن و فرعی بودن نیست. بعضی از چیزهای فرعی پررنگ‌تر هستند و بعضی از چیزهای اصلی که محتوای اصلی داستان را می‌سازند خیلی کمرنگ‌تر روایت شدند.

اگر حرف‌هایی که من دفعه قبل زدم را پذیرفته باشید قطعاً باید به این نتیجه برسید که این تعمدی است. حالت تنظیم شده‌ای دارد که اشاره‌های کافی که شما این محتوا را بگیرید وجود دارد و از تحلیلی که من کردم بر می‌آید که در این داستان مثلاً عذابی که یوسف و برادرش کشیدند بیشتر از پدر آنها بود ولی شما آن را نمی‌بینید و به عنوان قسمت پررنگ داستان عذاب پدر را می‌بینید. این یک تکنیک است و شما قرار است آن را بفهمید ولی نه با پررنگ شدن آن بخش‌ها. چیزی که باید از جمع بپرسم این است که چقدر قانع کننده بود؟ اگر کسانی سوال دارند و تحلیل داستان یوسف برای آنها قانع کننده نبود یا ابهام‌هایی دارید می‌توانیم چند دقیقه در مورد آن صحبت کنیم. چون مثالی برای من بود که در کلاس مطرح کنم که مسئله مشارکت مخاطب در مورد قرآن فقط مسئله چندمعنایی بودن و هدایت شدن و گمراه شدن نیست. آن قسمت اکستریم ماجرا است که اصلاً عبارت‌هایی در قرآن به عنوان متشابهات وجود دارد که شما چند چیز می‌توانید از آن بفهمید که بعضی از آنها گمراه کننده است و یکی درست است. در مورد داستان یوسف چیزی که من گفتم اینگونه نیست، مسئله این است که ممکن است یک چیزی را نفهمید، یعنی اشاره‌ای به چیزی شده است و ممکن است شما آن را نگیرید، نه اینکه یک چیز اشتباه بفهمید. یک حالت این است که عبارتی می‌گویم که دو معنا دارد و یکی کاملاً غلط است و یکی کاملاً درست است ولی اینجا مسئله این است که شما باید درست را تشخیص بدهید و بفهمید.

متشابهات ممکن است شما را به اشتباه بیندازد و چیز دیگری بفهمید. داستان یوسف نمونه خیلی خوبی است که چیزهای کمرنگی وجود دارد که ممکن است نبینید. آن چیزهایی که از داستان می‌فهمید به یک معنایی غلط نیست، می‌بینید که یعقوب خیلی عذاب می‌کشد، ولی از بحث جلسه قبل من به این نتیجه باید برسید که اگر مخاطب دقت کند و به اصطلاحی که به کار می‌برم، مشارکت کند و بیشتر کنکاش کند و چیزهای کمرنگ را ببیند، چیز بیشتری از داستان دستگیرش می‌شود، داستان را بهتر می‌فهمد و اگر اینها را نبیند داستان را خوب نمی‌فهمد. نکته این نیست که چیز اشتباهی بفهمید یا خیر، نکته این است که یک چیزی را ببینید یا نبینید. یک مقدار با مورد اول فرق دارد.

چرا جاهایی از قرآن اینگونه است و علت این کمرنگ بودن و تأکید نکردن و واگذاشتن به اینکه مخاطب با دقت زیاد چیزهایی را کشف کند چه چیزهایی می‌تواند باشد؟ در مورد خود داستان ابهامی وجود ندارد؟ یعنی همه تحلیل را پذیرفتند و قبول دارند که داستان یوسف مانند کوه یخ است که قسمتی از آن بیرون است و قسمت بزرگ‌تر آن حالت پنهان‌شده دارد که باید سعی کنید آن را در بیاورید؟ من به جنبه‌ای از این داستان که خیلی مهم است اشاره کردم. جاهای دیگر هم اینگونه است، یک عالم از بخش‌های زیری کوه یخ را می‌توانید کشف کنید. خجالت نکشید که از قرآن سوال بپرسید که این چه وضعی است؟ این چرا اینگونه کرد؟ چرا این حرف را زد؟ چون خود قرآن می‌گوید «آياتٌ لِلسَّائِلِينَ» (یوسف:۷) دعوت می‌کند به اینکه سوال‌هایی بپرسید. چرا یوسف پیش پدرش بر نمی‌گردد؟

داستان اینکه معلمی پرسیده بود که چرا یوسف بر نمی‌گردد را کسی می‌داند؟ دوره اول ریاست جمهوری آقای خاتمی یک معلم تبریزی متن کوتاهی فرستاد و در یکی از روزنامه‌های اصلاح‌طلب چاپ شد. موضوع آن این بود که وقتی داشتم داستان یوسف را برای بچه‌های چهارم ابتدایی تعریف می‌کردم که احتمالاً جزو کتاب درسی بود، یکی از بچه‌ها پرسیده بود که چرا یوسف پیش پدرش برنگشت. من از حافظه خیلی قدیم خود استفاده می‌کنم. فکر می‌کنم نوشته بود من نتوانستم جواب قانع کننده‌ای بدهم، یک چیزی گفتم که از نظر خودم قانع کننده نبود و سوال‌های دیگری هم به ذهن من رسیده است که چرا اینگونه است؟ مگر اینها یعقوب را نمی‌شناسند؟ و چیزهای دیگری نوشته بود. این در روزنامه چاپ شد و یادداشت کوتاهی بود و بعد روزنامه را توقیف کردند چون به نظر آنها توهین‌آمیز بود، یعنی چه که طرف پرسیده چرا یوسف بر نمی‌گردد! ما هم نمی‌فهمیم که یعنی چه که توقیف کردند! طرف سوال پرسیده است و دقیقاً هم قرآن گفته سوال بپرسید. ماجرای جالبی است. باید بپرسید این شخصیت‌ها چرا این حرف را می‌زنند، چرا می‌روند یا چرا نمی‌روند و چرا برمی‌گردند، ولی انگار اینها را نباید بپرسید، بعضی‌ها معتقد هستند که نباید این سوال‌ها پرسیده شود وگرنه ممکن است باعث شک و شبه شود.

من یک سوال می‌پرسم، بارها این سوال را در کلاس‌هایی که در شریف بودم پرسیدم، برادرها از کجا شک می‌کنند که این برادر آنها است وقتی می‌گوید «قالَ هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ وَ أَخِيهِ» (یوسف:۸۹) چگونه برادرها می‌فهمند که احتمالاً این یوسف است؟

[۰۰:۱۵]

حضار: چون کسی جز یوسف این بلا سرش نیامده بود

استاد: منظور من این است که شاید یوسف به عزیز مصر گفته که با او چه کاری کردند، قیافه او به نظر آنها آشنا می‌آمد؟ کسی ایده‌ای جز این ندارد؟

حضار: مگر داستان اینگونه نبود که این داستان فقط بین برادرها بماند؟

استاد: ممکن است یوسف در دربار باشد و به عزیز مصر گفته باشد و عزیز مصر می‌داند ماجرا چیست.

حضار: نزدیک‌ترین همان است که خودش است.

استاد: خودش است و قیافه او می‌خورد؟

حضار: کسی که ممکن است بداند یوسف است.

استاد: یک چیزی در ذهن من است و می‌گویم. فکر نمی‌کنید اینجا را به زبان کنعانی به آنها می‌گوید؟ من این را می‌گویم که یک مقدار دقت کنید که اهمیت پیدا می‌کند. احتمالاً اینها نباید بفهمند که یوسف کنعانی بلد است، باید مصری حرف بزند و طبیعی است که وقتی با اینها حرف می‌زند این جمله را کنعانی می‌گوید. بنابراین فقط مسئله قیافه نیست، یک دفعه عزیز مصر به زبان خودشان بگوید که می‌دانید با یوسف و برادر او چه کاری کردید شوکه می‌شوند. در داستان به این دقت کنید که کجا کنعانی و کجا مصری است، این یک سوال است. احتمالاً برادرها مصری بلد نیستند و باید فرض کنیم که یوسف هم لو نمی‌دهد که کنعانی بلد است. همیشه احساس من این است که وقتی برادرها می‌گویند شاید بنیامین دزدی کرده باشد چون برادرش هم دزدی کرده بود، این را به کنعانی بین خودشان می‌گویند و یوسف چون کنعانی بلد است می‌فهمد که اینها چه می‌گویند. بعد یوسف جواب آنها را نمی‌دهد و پیش خودش می‌گوید «أَنْتُمْ شَرٌّ مَكَانًا» (یوسف:۷۷). به دو زبانه بودن در قرآن اشاره‌ای نمی‌شود ولی ما می‌دانیم که اینجا دو زبان وجود دارد و فکر می‌کنم یک کلید برای برادرها که مطمئن باشند عزیز مصر برادرشان است این است که به زبان خودشان خیلی سلیس صحبت کرد. فقط می‌خواستم بگویم به دو زبانه بودن داستان دقت کنید که هیچ جای داستان هم قید نمی‌شود.

من به این موضوع اشاره نکردم و شاید این مسئله در حدی است که یک جلسه لازم دارد. یکی از ویژگی‌های ادبیات مدرن این است که برخلاف سنت کلاسیک داستان‌نویسی که تا یک قرن قبل هم حتی غالب بود، هیچ وقت در قرآن در مورد هیچ دیالوگی توصیفی نمی‌بینید که مثلاً بگوید موسی با عصبانیت گفت یا فرعون فریاد زد. این یک شیوه مدرن داستان‌نویسی است که فکر می‌کنم یکی از آدم‌هایی که خیلی موثر بود که این شیوه جا بیفتد همینگوی بود که جمله را طوری بنویسید که اگر عصبانیت در آن هست، معلوم باشد که با عصبانیت گفته می‌شود نه اینکه نویسنده درباره شخصیت‌ها و لحن آنها توضیحی بدهد. شما در قرآن یک عبارت در توصیف اینکه دیالوگ‌ها چگونه گفته می‌شوند نمی‌شنوید ولی همه دیالوگ‌ها حالت دارند، یعنی حالت‌های روحی آدمی که دیالوگ را می‌گوید به دلایلی می‌فهمید، داستان طوری است که معلوم است این آدم آنجا فریاد می‌زند یا آرام صحبت می‌کند. من این نکته را به عنوان یک چیز جالب گفتم که توضیحی داده نمی‌شود که دیالوگ‌ها به چه زبانی گفته می‌شوند. شما باید یک جوری از داستان باید بفهمید که یک جاهایی مصری است و یک جایی کنعانی است. کنعانی در واقع عبرانی است در حالی که مصری برای خودش یک زبان مستقل از کنعانی است و لزوماً اینها حرف‌های هم را نمی‌فهمند. دو کشور همسایه نیستند که حتی لهجه‌های یک زبان باشند.

حضار: صحبت شما یک پیش فرض دارد که فرض می‌کنید در تمام داستان‌هایی که در قرآن بیان شده است مدل زندگی‌ها همان مدل زندگی‌هایی باشد که من و شما امروز داریم. مثلاً آدم‌ها همینگونه عصبانی بشوند که ما امروز عصبانی می‌شویم یا آدم‌ها همینگونه صحبت کنند که من و شما امروز صحبت می‌کنیم. این پیش فرض را باید داشته باشیم یا خیر؟

استاد: به نظر من پیش فرضی لازم نداریم. اگر من توضیحی درباره عصبانیت‌ها بدهم هم نکته‌ای که شما می‌گویید باقی می‌ماند. می‌توانم بگویم آیا عصبانی بودن یک آدم همان معنایی را دارد که الان دارد؟ اگر چیز غیرعادی باشد شما می‌توانید در توصیف یا در خود حالت روانی دیالوگ آن را ببینید، از نظر تکنیکی فرق نمی‌کند، حرفی که من می‌زنم پیش فرضی ندارد. اگر توصیف هم در قرآن آمده بود همین مشکل را شما می‌توانستید داشته باشید که آیا توصیفات دیالوگ را درست می‌فهمیم یا نمی‌فهمیم. شما کلاً می‌خواهید ببینید یک داستان مربوط به پنج هزار سال قبل را ما چقدر خوب می‌فهمیم. اتفاقاً نکته‌ای که می‌گویید جالب است. یک بار در یک سخنرانی در مورد این بحث کردم، شما از حرف‌های قوم نوح می‌فهمید که اینها نه اینکه آدم‌های خنگی هستند بلکه به این دلیل که خیلی قدیمی بودند وضع فکری آنها رو به راه نیست. وقتی استدلال می‌کنند و با نوح حرف می‌زنند، حرف‌های آنها به هم ربط ندارد. جواب من به نکته‌ای که شما می‌گویید این است: اگر مثلاً دیالوگ قوم نوح مربوط به زمان معاصر باشد احساس می‌کنم که این آدم‌ها مونگول هستند ولی چون مربوط به پنج هزار سال قبل است می‌گویم اینها انسان نخستین هستند، یعنی ماقبل تاریخ هستند بنابراین مغز آنها انگار بیشتر از این کشش ندارد. تازه ممکن است باهوش‌های آن قوم جلوی نوح این حرف‌ها را زده باشند ولی از نظر ما پرت و پلا می‌آید. چون ذهن آنها استدلالی نیست و نمی‌توانند به خوبی حرف‌ها را به هم خوب بچسبانند. بنابراین اینگونه نیست که الان هر دیالوگی ببینم بنا به شناخت معاصر خودم قضاوت کنم، می‌دانم این آدم‌ها برای پنج هزار سال قبل هستند و سعی می‌کنم در آن موقع آنها را قضاوت کنم. به نظر من آدم‌هایی که مقابل نوح ایستادند خنگ‌های آن قوم نیستند، احتمالاً باهوش‌های قوم هستند و اینگونه حرف می‌زنند. یا معنی پرت و پلا گفتن بنی اسرائیل این نیست که آدمی که این حرف را زد مشکل روانی خاص داشت، اینها اصولاً اینگونه هستند و ویژگی‌های بنی اسرائیل در خود آن دیالوگ‌ها است. بنابراین نباید آدم‌ها را معاصر کنیم.

سوالی که کردید از یک جهت خیلی مهم است: همیشه ما در نگاه به تاریخ این احتیاط را باید بکنیم و نمی‌کنیم. عمده مشکلاتی که با تاریخ داریم برای این است که اصلاً نمی‌دانیم که در آن دوران واقعاً در ذهن آنها چه می‌گذشت. گاهی در یک مقاله تاریخی یک نفر کشف جالبی می‌کند که یک چیزی را کاملاً اشتباهی فهمیدیم. مثالی که چند بار به دلایل مختلف درباره آن بحث کردم این است که ما در دورانی زندگی می‌کنیم که امرار معاش و غذا خوردن دغدغه اصلی انسان نیست، در عوض مثلاً الان سرگرمی یک چیز خیلی مهمی است و یکی از بزرگ‌ترین بیزینس‌های دنیا این است که مردم را سرگرم کنند. فکر می‌کنم مردم نمی‌فهمند که تا چند هزار سال قبل غذا مسئله اصلی بشر بود، اینکه بتواند سه یا دو وعده در روز غذا بخورد یک چیز خیلی مهمی بود. این اصطلاح در زبان فارسی که می‌گویند طرف پنجاه بهار دیده است برای این است که عبور کردن از زمستان کار سختی بود و تلفات سالانه‌ای در زمستان وجود داشت. اینکه بهار را دیده است یعنی یک سال دیگر تضمینی عمر می‌کند. خیلی چیزها هست که ما نمی‌فهمیم و دغدغه سیر یا گشنه بودن را نداریم و بنابراین در برابر خیلی چیزها که در تاریخ هست باید همیشه کنجکاوی داشته باشیم که دو هزار سال قبل مردم چه میدانستند و چگونه فکر می‌کردند و اساس زندگی آنها چه بود و اینها اصلاً راحت نیست. یک تحقیق تاریخی خوب، تحقیقی است که این چیزها را دقیقاً رعایت کند.

چه شما دیالوگ‌ها را وصل کنید و چه نکنید علی السویه است. مشکلی که شما می‌گویید وجود دارد و باید محتاط باشیم که درست بفهمیم. نمونه آن همین مثالی که زدم. دیالوگ‌های قوم نوح ابتدایی هستند و شما باید این را بفهمید که آن قوم یک قوم اولیه و ابتدایی و قبل از تمدن است که اینگونه حرف می‌زنند.

حضار: خود نوح و حضرت موسی از این نظر چگونه‌اند؟

استاد: خیلی خوب هستند. چون قوم آنها سطح پایین بحث می‌کند، جواب‌های نوح هم در حد فهم آنها است ولی وضع آدمی که به حد پیامبری رسیده است از نظر منطق خوب است. همه ما ذهن‌های خیلی پیچیده‌ای داریم و فکر می‌کنم مغز ما بعد از ده هزار سال فرق کرده است. واقعاً شاید بتوان خیلی جدی گفت که تعداد شبکه‌ها و نتورک‌های مغز بشر بیشتر شده است و حتی اتفاق‌های سخت‌افزاری رخ داده است. اگر هم نه، به دلیل اینکه از بچگی با آموزشی که می‌بینیم Train می‌شویم ذهن پیچیده‌تری داریم. موضوعی که ایشان مطرح کرد به یک جایی رسید که من نه در این جلسه ولی لازم دارم درباره آن بحث کنم. فکر می‌کنم این نکته درستی است که مغز ما با پنج هزار سال قبل فرق می‌کند، شاید فقط هم برای آموزش فشرده‌ای که در تمام زندگی می‌بینیم نیست، برای این است که سخت‌افزاری هم ممکن است تغییر کرده باشد. حداقل مورد اول را می‌دانیم، ما در یک سال زندگی خود چندین برابر آدمی که هزار سال قبل زندگی می‌کرد از مغز خود استفاده می‌کنیم. زیاد استفاده نمی‌کردند که فکر کنند یا محاسبه کنند، زندگی‌ها ساده‌تر و روتین‌تر بود.

حضار: در مورد عکس‌العمل‌های یعقوب نسبت به دو اتفاقی که اول یوسف گم شد، ابهامی که دارم این است که وقتی برادرها می‌گویند یوسف را گرگ خورده و خون دروغین می‌آورند، یعقوب می‌گوید من می‌دانم که «بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْرًا» (یوسف:۸۳) تا جایی که می‌دانم سری دوم که برادر کوچک را نمی‌آورند و بیگناه هستند و می‌آیند، بعد از بیست سال یعقوب می‌گوید بروید سراغ یوسف، طاقت او تمام شده است که می‌گوید دنبال یوسف بروید یا یک چیزی هست که می‌داند که الان موقع آن است که باید سراغ او بروند؟ اینجا برادرها جا نمی‌خورند؟ لابد در این سال‌ها گریه و زاری می‌کرد ولی چرا الان یک دفعه چنین بحثی پیش آمد؟

[۰۰:۳۰]

استاد: سوال شما این است که یک دفعه چطور می‌شود که بحث اینکه بروید دنبال یوسف بگردید پیش می‌آید. از ماجرای عجیبی که پیش آمده یعقوب به عنوان آدمی که علم سطح بالایی دارد سیگنالی گرفته که به احتمال خیلی زیاد یا به یقین یوسف آنجا است.

حضار: شما اینگونه فکر می‌کنید؟

استاد: بله کاملاً، اینکه می‌گوید از درهای متفاوت وارد شوید برای همین است. یک چیز جالب داستان این است که برادرها مانند توپ فوتبال مدتی بین یوسف و یعقوب پاسکاری می‌شوند. یوسف آنها را می‌فرستد و چیزی که می‌گذارد برای یعقوب یک نشانه است، نه اینکه بفهمد یوسف گذاشته است ولی می‌فهمد که ماجرایی پشت آن است که یوسف آنجا است و بعد به اینها می‌گوید که اینگونه بروید و دوباره یوسف برادر کوچک را می‌گیرد و اینها را می‌فرستد. فکر نکنید یعقوب نمی‌داند آن طرف خبرهایی هست. از اول یعقوب متوجه می‌شود که نزدیک شده به اینکه یوسف پیدا شود. یعقوب قطعاً می‌داند یوسف زنده است، قطعاً می‌داند که یوسف به مقام بالایی رسیده و می‌رسد و فکر می‌کنم بنا به آن رویا می‌داند که خودش یوسف را خواهد دید. تعبیر آن رویا اینگونه است که روزی برادرها همراه با پدر و مادر یوسف در محضرش خواهند بود. چیزی که اینجا فکر می‌کنم اتفاق می‌افتد این است که یعقوب متوجه می‌شود که نزدیک شده است و الکی به آنها نمی‌گوید که «فَتَحَسَّسُوا مِنْ يُوسُفَ وَ أَخِيهِ» (یوسف:۸۷). به نظر من اینگونه است و از داستان اینگونه بر می‌آید.

در مورد سوالی که شما پرسیدید چند روز پیش بحثی با آقای جوادی داشتم. جلسه قبل حرف از این شد که چرا یعقوب محزون است و مثل اینکه به عنوان یک پیامبر عظیم الشأن، این حالت به او نمی‌آید. چیزی به ذهن من رسید و به ایشان گفتم و بد نیست اینجا هم بگویم. یک چیزی که از این داستان می‌فهمید این است که یعقوب خیلی علم دارد، اگر محزون بودنش را به عنوان یک ویژگی نه چندان سطح بالا برای یک پیغمبر می‌بینید – که به نظر من آن مسئله هم مشکلی ندارد – یک چیزی که یعقوب به آن ستایش می‌شود علم خیلی زیاد او است. نه فقط تعبیر رویا می‌داند – یوسف ممکن است بیشتر بداند – می‌خواهم به این آیه اشاره کنم که بعد از آنجایی که یعقوب از اینها عهد می‌گیرد و بعد می‌گوید از درهای مختلف وارد شوید، آیه‌ای در قرآن هست که می‌گوید «فَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ» (یوسف:۷۶) این ستایش علم یعقوب است. یوسف آنجا کار عالمانه‌ای انجام می‌دهد ولی مانند شطرنج شده است و یوسف یک حرکت می‌کند و آن طرف یعقوب حرکت دیگری می‌کند و انگار یک بازی انجام می‌دهند و مهره‌های آنها هم برادرها هستند. یوسف می‌گوید برادر کوچک را بیاورید، یعقوب می‌گوید هرکدام از یک در بروید و مثل اینکه این حرکت، خیلی حرکت درخشانی بود که لازم بود ستایشی از آن بشود، انگار سطح علمی که یعقوب از آن استفاده می‌کند از کاری که یوسف می‌کند بالاتر است. یعقوب خیلی چیزها را می‌داند و فقط اینگونه نیست که بداند یوسف زنده است، از اتفاق‌هایی که می‌افتد چیزهایی می‌فهمد که شاید برای ما واضح نیست ولی یعقوب فهمیده است.

حضار: اینکه گفته بود از درهای مختلف بروید فکر می‌کنید به خاطر چه بود؟

استاد: یک بار قبلاً گفتم ولی به قرینه عبارت «فَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ» (یوسف:۷۶) به نظر من فهمیدن موضوع خیلی سخت است. یک آدم خیلی علیم باید بفهمد که چرا. اگر این توصیف در مورد حضرت یعقوب نبود می‌گفتم چیزی که می‌فهمم خیلی خوب است و دلیل آن این بود. ولی با این جمله نمی‌خواند و به نظر می‌آید یک چیز خیلی بزرگ‌تر از این باید باشد. چیزی که من می‌فهمم این است که یعقوب می‌داند یوسف آنجا است و دنبال یوسف می‌گردد. تصور شما از این شهر چیست؟ مرکز شهر محل عزیز مصر است و فرض کنید شهر ده دروازه دارد و اگر ده برادر از ده دروازه به سمت مرکز شهر در یک روز حرکت کنند احتمال اینکه یوسف که در این شهر است اینها را ببیند، خیلی بالا می‌رود. حتی شاید اینها یوسف را ببینند، مانند گشتن دنبال یوسف است. ولی به نظر یک چیز خیلی عمیق‌تر از این وجود دارد. حداقل شما می‌توانید بگویید یک انگیزه این است که اینها در سطح شهر پخش شوند تا یوسف پیدا شود، ولی آن آیه این سیگنال را می‌دهد که اینجا را ساده نگیرید، یک چیز خیلی عمیقی اینجا وجود دارد و قابل ستایش است. مانند یک حرکت خیلی درخشان سخت‌فهمی که شاید یک روزی یک نفر بفهمد و به ما توضیح بدهد. بنا به همین آیه «فَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ» (یوسف:۷۶) تصور من این است که سخت‌ترین جای این سوره برای فهمیدن همین است که چرا یعقوب این کار را کرده است. منظور من معانی پشت داستان نیست، منظور من این است که فهمیدن اینکه منظور یعقوب اینجا چه بود خیلی سخت است.

۳- فایده چند لایه بودن محتوا

پس چیزی غیر از مسئله چندمعنایی بودن که عامل گمراهی یا هدایت باشد پیدا کردیم: قرآن از مخاطب خود انتظار دارد با دقت بیشتر از دقتی که به طور معمول داستانی را می‌خوانید یک داستان قرآن یا کل آن را بخواند. مثل اینکه چیزهای خیلی واضح و پررنگ و بعد از آن چیزهایی کمرنگ‌تر – یعنی چند لایه – وجود دارد که اگر دقت کنید چیزهای کمرنگ را می‌بینید و کمرنگ بودن آن‌ها این معنی را ندارد که اهمیت آنها کم‌تر است بلکه کاملاً ممکن است اهمیت آنها بیشتر باشد. می‌خواستم در این جلسه وارد این بحث شوم که چرا اینگونه است؟ چه دلیلی دارد که یک چیزی را کمرنگ یا یک چیزی را پررنگ کنیم و اصل چیزی که می‌خواهیم بگوییم را با وضوح زیاد نگوییم و وضوح آن را کم‌تر کنیم؟ فهمیدن اینکه چرا اینگونه است فکر می‌کنم خیلی می‌تواند موثر باشد در پیدا کردن و درک چیزهایی که در قرآن اینگونه‌اند. چند معنایی بودن به این علت بود که خداوند می‌خواهد آیات قرآن چند معنا داشته باشد تا یک عده به هدایت دسترسی پیدا نکنند. ولی چرا داستان یوسف اینگونه روایت می‌شود؟ چرا واضح‌تر بعضی از چیزها گفته نمی‌شود؟ فشرده‌سازی انجام شده است؟ این جواب خیلی منطقی نیست. چه چیزی باعث می‌شود که داستان را اینگونه روایت کنیم؟

۱-۳ شأن محتوایی که کمرنگ بیان می‌شود

یک چیزی جلسه قبل گفتم و تکرار می‌کنم. شأن بعضی از حوادث و معانی اینگونه است که خوب است پررنگ گفته نشود. مانند ماجرای قتل در فیلم سینمایی M که کارگردان می‌گوید نشان ندادم که هر کسی در حد تحمل خودش صحنه‌ای را بسازد است. بعضی از چیزها ممکن است زیادی زشت باشند، بعضی از چیزها خیلی ظریف هستند. توضیحی که جلسه قبل دادم این است که حزن یعقوب جوری است که می‌توانیم تصوری از آن بسازیم، مثل این است که حزنی را که می‌فهمیم خیلی خیلی شدید کنیم، دلتنگی را در حدی شدید کنیم که ممکن است تا به حال تجربه نکرده باشیم ولی بالاخره تصوری از اوضاع یعقوب داریم. ولی واقعاً نمی‌توانیم در مورد حالت یوسف و برادرش چیزی بفهمیم، اگر توضیح پررنگی داده شود قطعاً چیز اشتباهی می‌فهمیم. همینکه بفهمیم اینجا یک چیز خیلی خیلی وحشتناکی اتفاق افتاده است که خیلی آسیب‌زا بود و احتمالاً خارج از ادراک ما است مگر اینکه یک نفر همان بلا سرش آمده باشد تا شاید بتواند چیزی بفهمد. برای یک آدم عادی بعید است که بتواند درک درستی پیدا کند، مثل اینکه شأن ماجرا این است که بهتر است به آن اشاره نشود.

شاید هم شأن یوسف نیست که اگر چنین حالتی در یک زمانی داشت، مستقیماً به آن اشاره شود، تا او را در حضیض نبینید چون انسان بزرگی است، مثل همین موضوع که ممکن است پیامبران یا آدم‌هایی که در قرآن هستند به هر طریقی مرتکب خطایی شده باشند و از آن توبه کرده باشند، با این حال هیچ وقت در قرآن اشاره‌ای به خطایی که از آن توبه شده است نمی‌شود، چیزی که بخشیده شده انگار دیگر نیست، بنابراین در قرآن ذکر نمی‌شود. اینکه شأن خود ماجرا اینگونه است که بهتر است به آن اشاره نشود به نظر من توضیح خوبی است. خیلی وقت‌ها این توضیح کار می‌کند، بعضی از چیزها خوب است به آنها اشاره شود ولی با لطافت و ظرافت. گاهی در نقاشی بهتر است یک چیزی را خیلی کمرنگ بکشید و جلوی صحنه نیاورید و جای آن در پس‌زمینه است، خود موضوع ممکن است اینگونه باشد. این یک توضیح است.

۲-۳ فعالیت و رشد مخاطب در پی تلاش برای درک محتوا

توضیح دیگر که مختصر گفتم و می‌خواهم بیشتر روی آن تأکید کنم این است که تلاش برای درک معنا و ساختن معنا برای مخاطب رشد می‌آورد. اگر یک سری آیه‌ها و عبارت‌ها را جلوی خود بگذارم که همه ابهاماتی دارند – ابهام از این نوع که مثلاً این واژه دقیقاً به چه معنا است؟ اسلام چه معنایی دارد؟ همین اسلامی است که ما می‌گوییم؟ این ضمیر به این بر می‌گردد یا به آن؟ جمله‌ای می‌گویم و از نظر دستوری یا از نظر معنی واژه‌ها ابهام دارد – فعالیتی که می‌کنم برای اینکه معنی درست را بفهمم مثل این است که در آزمونی شرکت کردم که مدام باید سوال‌های دو جوابی و سه جوابی را حل کنم که این درست است یا آن، اگر بتوانم تا آخر درست حل کنم و جواب درست را در بیاورم، کار انجام دادم. انسان از نظر روانی رشد نمی‌کند به غیر از اینکه کاری انجام بدهد، شما اگر یک عبارت خیلی واضح را به من بگویید و من آن را بفهمم ممکن است به علم من چیزی اضافه شود ولی از نظر روانی رشد نمی‌کنم، مثل اینکه یک چیزی را در مغز من گذاشتید، تا من کار انجام نمی‌دهم به رشد نمی‌رسم.

مفهوم ابتلاء در قرآن یک مفهوم خیلی کلیدی است، خداوند انسان‌ها را آزمایش می‌کند «وَ إِذِ ابْتَلي‌ إِبْراهيمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ» (بقره:۱۲۴) یعنی در موقعیت‌هایی قرار بگیرید که باید یک راه درست را انتخاب کنید و به آن عمل کنید. راه رشد بشر عبور کردن از این آزمون‌ها است، معنی ابتلاء انبیا این نیست که از آنها امتحان می‌گیرند که ببینند نمره آنها چند می‌شود که آنها را پیغمبر کنیم یا خیر. ابراهیم با پذیرفتن قربانی کردن پسر خود فرضاً در آخرین آزمون صد درجه بالا می‌رود، یعنی از نظر روانی به یک انسان متعالی تبدیل شده است. آزمایش‌ها اینگونه هستند که وقتی درست حل می‌کنید و در آن موقعیتی که قرار می‌گیرید درست رفتار می‌کنید از نظر روانی رشد می‌کنید. مگر قرار نیست وقتی قرآن می‌خوانید رشد کنید؟ می‌گویند قرآن ریسمانی است که از آسمان به زمین انداختند که می‌توانید آن را بگیرید و بالا بروید نه اینکه فقط دانش پیدا کنید، به اینها عمل می‌کنید.

[۰۰:۴۵]

وقتی ابهام‌هایی وجود دارد و شما از اینها باید برای درک معنا عبور کنید در حال فعالیت هستید و در حال انفعال نیستید. می‌خواهم روی این تأکید کنم که یکی از دلایلی که هنر مدرن به این سمت رفته است همین است، چون اصولاً مخاطبین هنر مدرن آدم‌هایی نیستند که خیلی دوست داشته باشند منفعل باشند. جنس آنها از نوع آدم‌های فعال است یعنی هنر مدرن مخاطب Elite دارد، اگر منظور ما مدرنیسم باشد، خیلی Elite، یعنی آدم‌هایی که از آن هنر اطلاعات خیلی عمیقی دارند تا بتوانند با یک اثر هنری پیچیده مدرن ارتباط برقرار کنند. چرا هنر مدرن اینگونه شده است؟ پانصد سال پیش مردم در مقابل یک اثر هنری منفعل بودند و اینگونه دوست داشتند. فرض کنید ذهن نقادی نداشتند، اگر می‌خواستند به کلیسا بروند و سخنرانی گوش بدهند هر چیزی که آن طرف می‌گفت مانند این بود که مستقیم وارد ذهن آنها می‌شود. شک هم نمی‌کردند و در ذهن خود نقد نمی‌کردند. بشر امروزی خیلی اینگونه نیست، به جایی رسیده که به دلیل آموزشی که می‌بینیم ذهن نقادتری داریم، مخصوصاً اگر مخاطب هنرهای امروزی – نه همه هنرها – باشیم. ما در قرن بیستم یک ترند هنر عامیانه پیدا کردیم که تجاری است و اتفاقاً آدم‌های منفعل می‌طلبد که بشینند و تلویزیون نگاه کنند.

جلسه قبل گفتم که آزمایشات نشان می‌دهد که موقعی که تلویزیون نگاه می‌کنیم مغز ما از خواب هم کمتر فعالیت می‌کند. ولی یک هنر جدی‌تر مانند هنرهای مدرنیستی و پست مدرنیستی وجود دارد که به اصطلاح زبان فارسی مخ طرف را به کار می‌گیرد. مخاطب آن آدم‌هایی هستند که دوست دارند مخ آنها کار کند و دوست ندارند فقط یک اثر هنری را ببینند و یک چیزی در ذهن آنها کپی شود. بنابراین طبیعی است اگر قرآن مخاطب را به کار می‌گیرد چون اینگونه زمینه رشد او فراهم می‌شود. من در دقت کردن و رفتن در لایه‌های پنهان یک داستان به توانایی‌ها و حقایقی می‌رسم. مثلاً اگر همین چیزهایی که من در مورد داستان یوسف گفتم را خیلی منظم و مرتب و منطقی بنویسم و تبدیل به یک کتاب کنم و شما بخوانید و این را درک کنید قطعاً به چیز کمتری می‌رسید نسبت به اینکه خودتان قبل از اینکه من بگویم سعی کنید آنها در درک و کشف کنید. بنابراین ابهام داشتن و حالت کمرنگ و پررنگ بودن، فعالیت مخاطب را می‌طلبد و این هم چیزی است که شما در قرآن به صراحت می‌بینید که به آن دعوت شدید. ما دعوت نشدیم به قرائت قرآن، دعوت شدیم به تدبر در قرآن، تدبر یعنی دنبال یک چیزی راه افتادن. من یک چیزی مانند داستان را می‌خوانم و باید سوال کنم، این چرا اینگونه گفت؟ این چرا اینگونه شد؟ این آیه چرا بعد از این آیه آمده است؟ اینگونه است که از قرآن چیزی به من اضافه می‌شود، وقتی فکر می‌کنم و فکرم به چیزی می‌رسد رشد پیدا می‌کنم ولی وقتی جمله‌ای فقط در ذهن من کپی می‌شود ممکن است چیز درستی هم فهمیده باشم ولی از نظر روانی رشد نکردم.

گاهی شأن یک موضوع جوری است که بهتر است در لفافه گفته شود. در تمام هنر این وجود داشت، سر دلبران را خیلی با صراحت نمی‌گفتند و کمرنگ بودن بر می‌گردد به این که شما چه می‌خواهید بگویید. احساس من این است که داستان یوسف همینگونه گفته شود خوب است، نه اینکه فقط برای اینکه آزمون‌هایی ترتیب داده شود اینگونه گفته شده است، بهتر است در مورد یوسف و برادرش کمرنگ صحبت کنیم، درباره یعقوب پررنگ‌تر صحبت کنیم، از نظر ادبی و از نظر بلاغی این شیوه درست است. به طور کلی هرچقدر بیشتر مخاطب را از نظر ادراکی درگیر کنید، به مخاطب امکانی می‌دهید که به رشدی برسد که اگر این کار را نکنید نمی‌رسد.

۳-۳ داستان یوسف و زلیخا، نمونه سؤ تعبیر حاصل از کم‌کاری در تدبر در قرآن

نکته‌ای در مورد داستان یوسف است و آن هم این است که به طور شگفت انگیزی توجه بیش از اندازه‌ای به بخش یوسف و زلیخا در ادبیات ما شده است. می‌دانید که چیزهایی هم به داستان اضافه کردند که زلیخا بعداً توبه می‌کند و حتی او را به وصال یوسف هم می‌رسانند. مثل سریال بامزه‌ای که از تلویزیون پخش شد و خیلی‌ها هم خوششان آمد، ولی اینکه چقدر مطابق با روایت قرآن بود خیلی جای سوال دارد که به نظر نمی‌آید خیلی مطابق با قرآن بوده باشد. سریال را کامل ندیدم ولی فکر می‌کنم آخر آن از این داستان جعلی که توبه می‌کند و بعد جوان می‌شود و…

حضار: تعدد زوجات…

استاد: در سریال با یوسف ازدواج می‌کند؟ مبارک باشد انشالله! ندیده بودم ولی شنیده بودم اینگونه است.

سوال این است که چرا اینقدر بد فهمیدند؟ درباره اینکه نفهمیدند که چرا یوسف بر می‌گردد و یک تهمتی درست شد که یوسف حال پدرش را نمی‌فهمدد – تمام شواهد و قرائن در داستان نشان می‌دهد که اینگونه نیست – می‌شود گفت که فهمیدن آن خیلی راحت نبود. داستان را می‌خواندند و می‌دیدند یعقوب خیلی محزون است و کور شده است و این بلاها سر او آمده است و یوسف هم برای خودش آنجا پادشاهی می‌کند و به نظر آنها می‌آمد که کار بدی می‌کند. احتمالاً داستان‌ها و روایت‌هایی شنیده باشید که در این مورد ساخته شده و این را تأیید می‌کند که انگار یوسف خیلی به پدر توجه نداشت و به پدر خود کم توجهی کرده است. ولی زلیخا در این داستان آدم خوبی نیست. قسمت مربوط به زلیخا را یک بار بخوانید و قسمت‌های کمرنگ را برای خود پررنگ کنید. به نظر من خیلی واضح است که بخشی از قرآن که پدیده عشق شهوانی منفی را در یک داستان می‌خواست بیان کند در همین داستان یوسف و زلیخا به این شکل آمده است. قسمت کم رنگ آن که همه می‌دانیم این است که زلیخا یک جوری مادر یوسف است، یوسف در بچگی آمده و زلیخا او را بزرگ کرده است و جوانی شده است. در حدی کثیف است که شما نتوانید بگویید اینجا یک چیز مقدس یا عشق وجود دارد. در واقع مادری است که از فرزند خود چنین درخواستی می‌کند. بعد آن جلسه را ترتیب می‌دهد و آن بنده خدا کارش به جایی می‌رسد که به این آیه متأثر کننده می‌رسیم که یوسف دعا می‌کند «رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ» (یوسف:۳۳). او را تهدید می‌کند که اگر این کار را نکنی تو را زندانی می‌کنیم. شما احساس می‌کنید که این عشق است؟ یادتان باشد روایت اینگونه است که تا دم در رفت و شوهر خود را دید گفت که این به من نظر سوء داشت. معطل نکرد. اگر واقعاً علاقه داشته باشد او را در چنین هچلی نمی‌اندازد. وقتی هم که زلیخا به خواسته‌اش نرسید و فهمیدند که دروغ گفته است آن جلسه را ترتیب داد، اوج فضاحت است که جلوی همه به او می‌گوید اگر این کار را نکنی تو را زندانی می‌کنم.

کار یوسف به جایی می‌رسد که دعا می‌کند خدایا زندان برای من بهتر از چیزی است که اینها من را به آن دعوت می‌کنند. خداوند دعای او را مستجاب می‌کند که به زندان برود! اینکه چنین چیز کثیف و لحظات پلیدی که به وجود آمده که نتیجه یک عشق شهوانی است را تبدیل به چیز مقدس کنیم خیلی جای اما و اگر دارد که چگونه این کار را کردند! منظومه یوسف و زلیخا و هزار داستان فرعی درست کردند که یک مقدار این فضاحت را تلطیف کنند. اما اگر قرآن را بخوانید، این بخشی از قرآن است که شما یک عشق خیلی خیلی فجیعی را می‌بینید، درواقع عشق نیست، یک حب شدید همراه با خواسته‌های نفسانی است. مثل اینکه ما این تأثیر را بپذیریم که گرفتار چنین چیزی نشویم. خیلی ازعشق‌ها اینگونه هستند، همراه با خودخواهی هستند و طرف یک نفر را برای خودش می‌خواهد. عشق یک چیز لطیف است و هرچه خودخواهی در آن کمتر باشد بیشتر عشق است.

یک بار در یک جلسه این حرف را زدم و الان می‌خواهم در این جلسه تکرار کنم و چون با موضوع کمرنگ و پررنگ بودن و اینکه شأن بعضی چیزها کمرنگ بودن است جور در می‌آید. داستان یوسف و برادرها خط اصلی داستان است در حالیکه الان داستان یوسف را به عوام بگویید احساسشان این است که داستان یوسف و زلیخا است. در ادبیات ما داستان داستان یوسف و زلیخا است و اگر یک مقدار عمیق‌تر بخواهند بگویند، داستان یوسف و پدر او است و ماجرای برادرها خیلی انعکاس پیدا نکرد در حالیکه داستان قرآن، داستان یوسف و برادران است. آنها قسمت فرعی هستند که حول داستان گفته می‌شوند.

چرا این اتفاق افتاده است؟ مسئله کمرنگ و پررنگ بودن نبود. ما با آدم‌هایی مواجه هستیم که مطمئن هستند که یک چیز فوقالعاده مهم و اساسی در دنیا به اسم عشق وجود دارد، عشق بین زن و مرد. مطمئن هستند که این می‌تواند خیلی باعث شکوفایی انسان شود و خودشان این حالت عشق را تجربه کردند، مثل شعرای ما مانند حافظ و عرفا. حس آنها این است که نمی‌شود چیزی به این مهمی که در دنیا هست در قرآن نیامده باشد و انعکاس پیدا نکرده باشد. یک زن و مردی اینجا هستند و ابراز عشقی وجود دارد و یک جوری باید این را در آن قالب جا بزنیم یعنی از آن در بیاوریم و بنابراین چند داستان فرعی به آن چسباندند که در ادبیات ما آمده است – در منظومه‌های یوسف و زلیخا – که آن را تبدیل کنند به همان عشق آسمانی که می‌دانند هست و راست است و نمی‌توانند این را بپذیرند که چنین چیز مهمی در قرآن نیست. فکر می‌کنم نکته اصلی این است، چون آن عشق را پیدا نکردند – آن چیزی که باید باشد – و این نزدیک‌ترین چیز بود، این را رساندند به آن حدی که باید باشد. می‌خواهم به این نکته اشاره کنم که آن عشق بود و در قرآن هست ولی کمرنگ است و صریح بیان نشده است. دقیقاً نکته این است که شأن آن عشق این است که شما یک مقدار آن را پشت پرده نگه دارید. چون آن را ندیدند به سراغ داستان یوسف و زلیخا رفتند. عشق به آن معنایی که آنها دنبالش بودند در داستان موسی و دختر شعیب هست.

[۰۱:۰۰]

شأن آن عشق معنوی همین است. موسی برای دختر شعیب گل بیاورد و بگوید من عاشق تو شدم زن من می‌شوی؟ او بگوید بله؟ یک چیزی در آنجا هست که اگر دقت کنید آن را می‌بینید ولی انگار هیچ کس نمی‌خواهد صراحتاً آن را بیان کند. برای من این نمونه خیلی خوبی است که اگر به این چیزها دقت نکنید این مشکل پیش می‌آید که چیزی را بد می‌فهمید. اگر کمرنگ‌ها را نفهمید یک دفعه ممکن است گرفتار این شوید که به فاز اول بروید که باعث گمراهی شود یعنی بعداً یک معنی را کاملاً اشتباه بفهمید.

داستان این است که برای موسی ماجرای قتل قبطی اتفاق می‌افتد، از فرعون و کسانی که قصد داشتند او را بکشند فرار کرده است و به مدین می‌رسد. می‌گوید «وَلَمَّا وَرَدَ مَاءَ مَدْيَنَ وَجَدَ عَلَيْهِ أُمَّةً مِنَ النَّاسِ يَسْقُونَ» (قصص:۲۳) وقتی وارد چاه یا چشمه‌ای که در مدین بود شد – آب ناحیه مدین – دید که یک عده آب بر می‌دارند.  «وَوَجَدَ مِنْ دُونِهِمُ امْرَأَتَيْنِ تَذُودَانِ» (قصص:۲۳) یک مقدار دورتر دو دختر را دید که ایستاده‌اند و جلو نمی‌آیند. رفت به آنها گفت «قَالَ مَا خَطْبُكُمَا» (قصص:۲۳) کار شما چیست «قَالَتَا لَا نَسْقِي حَتَّى يُصْدِرَ الرِّعَاءُ» (قصص:۲۳) ما آب بر نمی‌داریم تا اینکه این مردها بروند «وَأَبُونَا شَيْخٌ كَبِيرٌ» (قصص:۲۳) و پدر ما مرد خیلی پیری است. «فَسَقَى لَهُمَا» (قصص:۲۴) برای آنها آب برداشت «ثُمَّ تَوَلَّى إِلَى الظِّلِّ» (قصص:۲۴) رفت در سایه و گفت «فَقَالَ رَبِّ إِنِّي لِمَا أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ» (قصص:۲۴) گفت من خیلی به اینکه بر من خیری نازل کنی نیاز دارم.

چه شده که می‌گوید «رَبِّ إِنِّي لِمَا أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ » (قصص:۲۴)؟ یک آدم آس و پاس یلا قبا است و به بیابانی آمده و کسی او را نمی‌شناسد و نمی‌تواند پیشنهاد ازدواج به کسی بدهد و این فقط دست خدا است که اگر یک کاری برای من بکنی خیلی ممنون می‌شوم. اما به عبارت «وَأَبُونَا شَيْخٌ كَبِيرٌ» (قصص:۲۳) هم دقت کنید، به آنها گفت شما اینجا چه کاری دارید، می‌توانستند فقط بگویند منتظر هستیم و می‌خواهیم آب بکشیم، «وَأَبُونَا شَيْخٌ كَبِيرٌ» (قصص:۲۳) اینکه که یک پدر خیلی پیری داریم یعنی احتیاج به یک مرد در خانواده ما هست. حرف اضافه زدن نشانه‌ای است، دو دختر را دید و جلو رفت و گفت شما اینجا چه کار می‌کنید، آنها می‌گویند اینگونه است، این می‌گوید خدایا من نیاز خیلی شدیدی دارم به من کمک کن. «فَجَاءَتْهُ إِحْدَاهُمَا تَمْشِي عَلَى اسْتِحْيَاءٍ» (قصص:۲۵) یکی از آنها آمد در حالی که با حیا راه می‌رفت، چرا با حیا راه می‌رفت؟ اینگونه نیست که شما را به طور تلویحی به رابطه زن و مرد می‌برد؟ این زن است و آن مرد است و حسی آنجا وجود دارد. «قَالَتْ إِنَّ أَبِي يَدْعُوكَ لِيَجْزِيَكَ أَجْرَ مَا سَقَيْتَ لَنَا» (قصص:۲۵) به پدر خود ماجرا را گفتند و پدر آنها را فرستاده که بیا اجر آب کشیدن را بگیر، می‌توانست یک سکه به دخترش بدهد که او بدهد، اما می‌گوید بیا و پدر من می‌خواهد تو را ببیند. به پدر خود چیزی گفتند که شعیب می‌گوید بروید او را بیایید، پس پشت این یک چیز معنوی مهمی وجود دارد. «فَلَمَّا جَاءَهُ» (قصص:۲۵) وقتی آمد پیش شعیب «وَقَصَّ عَلَيْهِ الْقَصَصَ قَالَ لَا تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ» (قصص:۲۵) و گفت چه کسی است و چه کاری کرده است و چه شده، گفت نترس، نجات پیدا کردی و آنها اینجا دنبال تو نمی‌آیند.

«قَالَتْ إِحْدَاهُمَا يَا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ» (قصص:۲۶) یکی از دختران شعیب گفت ای پدر این را استخدام کن «إِنَّ خَيْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِيُّ الْأَمِينُ» (قصص:۲۶) از این بهتر پیدا نمی‌شود، این بهترین کسی است که می‌توانی استخدام کنی، هم قوی و هم امین است. همه اینها را در یک ثانیه فهمید! عشق اینگونه است که این قوی‌ترین است و امین است و عالی است، علاقه‌مند شده است. از دعای موسی هم می‌توان همین را فهمید. شعیب هم همین را فهمیده است. «إِحْدَاهُمَا» هم همان است، نه اینکه هربار یکی از اینها باشد. نه در شأن دختر شعیب است که بگوییم یک دل نه صد دل عاشق شده است و نه در شأن موسی است. همین روایت خوب است که شما بفهمید اینجا یک حسی به وجود آمده است. شعیب می‌گوید «قَالَ إِنِّي أُرِيدُ أَنْ أُنْكِحَكَ» (قصص:۲۷) او نمی‌تواند خواستگاری کند، شعیب می‌گوید من یکی از دختران خود را به تو می‌دهم و تو برای من هشت سال کار کن. موسی در شرایطی نیست که بخواهد پیشنهاد بدهد، شعیب پیشنهاد می‌دهد: «قَالَ إِنِّي أُرِيدُ أَنْ أُنْكِحَكَ إِحْدَى ابْنَتَيَّ هَاتَيْنِ عَلَى أَنْ تَأْجُرَنِي ثَمَانِيَ حِجَجٍ» (قصص:۲۷) من یکی از دختران خود را به تو می‌دهم تا هشت سال برای من کار کنی. «فَإِنْ أَتْمَمْتَ عَشْرًا فَمِنْ عِنْدِكَ» (قصص:۲۷) اگر ده سال هم کار کردی به عهده خودت است، اگر می‌خواهی دو سال اضافه بمانی خوب است. «وَمَا أُرِيدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَيْكَ» (قصص:۲۷) نمی‌خواهم به تو سخت بگذرد «سَتَجِدُنِي إِنْ شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّالِحِينَ» (قصص:۲۷) انشاالله که من را از صالحین خواهی یافت. او هم قبول می‌کند و اوضاع به خوبی و خوشی تمام می‌شود.

از حرف‌هایی که اینها زدند شعیب فهمید که اینها به هم علاقه‌مند شدند و این پیشنهاد را داد. فرض کنید این را نفهمیدید، وقتی این را نفهمیدید نکته اول این است که احتمالاً چیزی که از این داستان می‌فهمید این است که پدر می‌تواند دخترش را به عنوان اجرت به کسی بدهد. فکر کنم یک عده از این داستان همین را فهمیدند که دختر خود را داد و همینجوری گفت تو برای من گله‌داری کن و این دختر من هم برای تو باشد. در حالیکه ماجرا این نیست، ماجرا این است که شعیب فهمید اینها به هم علاقه‌مند هستند و موسی بنده خدا چیزی ندارد و نمی‌تواند خرج زندگی بدهد بنابراین امکان ازدواج ندارد، بنابراین می‌گوید من به تو جا می‌دهم، مکان می‌دهم و کار کن اگر می‌خواهی با یکی از دختران ازدواج کن. إِحْدَاهُمَا هم همان است فکر نکنید، به او گفت یکی را بردارد، ولی شعیب هم باید شأن دختر خود را رعایت کند که دقیقاً به همان دختر اشاره نکند، مثل یک چیزی است که نمی‌خواهند بگویند. همه می‌دانند چیست ولی خیلی با صراحت گفته نشود بهتر است.

نکته دیگر این است که شما چگونه می‌توانستید یک داستان بگویید – البته این واقعاً اتفاق افتاده است – تا بگویید یک عشق معنوی – عشقی که خوب است – می‌تواند آدم را از نظر معنوی به اوج برساند؟ چه چیزی بهتر از اینکه موسی که در شرایط بدی در بیابان آواره است از راه این عشق به محضر شعیب می‌رسد و پیغمبر می‌شود؟ موسی چگونه پیغمبر شد؟ ده سال خدمت شعیب را کرد، شعیب خودش پیغمبر بود و موسی در این ده سال است که به جایی می‌رسد و کلیم الله می‌شود. بنابراین این داستان اینکه عشق معنوی و عشق به معنای خوب می‌تواند زمینه‌ساز این باشد که شما به اوج عرفان و معنویت برسید را به شما می‌گوید، ولی پررنگ نیست و اگر نبینید مجبور هستید به سراغ داستان یوسف و زلیخا بروید. آنجا دقیقاً داستان یک عشق کثیف است اینجا داستان یک عشق لطیف است. این با لطافت گفته شده و آنجا همانطور که شأن آنگونه از عشق است خیلی پررنگ و با فضاحت گفته شده مثل مجلسی که آرایش پیدا می‌کند و جمله کثیفی که تو اگر این کار را نکنی من تو را زندانی می‌کنم. شأن آن عشق همان است که آنگونه بیان شود و این هم خوب است که با لطافت بیان شود.

اعلام خطر این است که اگر این کمرنگ‌ها را نفهمیم امکان اینکه برداشت‌های اشتباه حتی فقهی انجام بدهیم مثل اینکه یک پدر می‌تواند دختر خود را به عنوان اجرت به یک نفر بدهد وجود دارد که مثلاً تو کار کن به تو دختر می‌دهم، اگر بیشتر کار کنی دو دختر به تو می‌دهم، دختر خاله اینها را هم به تو می‌دهم! نفهمیدن این ممکن است به سوء برداشتی منجر شود و ممکن است ادامه پیدا کند و بالاخره خوب است به چیزهایی که با ظرافت گفته می‌شود دقت کنید.

۴-۳ قرار گرفتن محتوای عمیق‌تر در بطن قرآن

فرض کنید من این سخنرانی را در یک جای عمومی‌تر انجام بدهم، آنگاه ملاحظاتی پیدا می‌کنم، چیزهایی که فهم آنها سخت است را نمی‌گویم یا در لفافه می‌گویم و چیزهایی که راحت‌تر است را آشکارتر می‌گویم. سطح اینکه چه چیزهایی را می‌توان با صراحت گفت واقعاً بستگی به مخاطب دارد. یکی از چیزهایی که در جمهوری اسلامی نفهمیده بودند و هنوز هم نفهمیدند این است که شأن تلویزیون این نیست که درس حوزه علمیه را عیناً در آن بگویید. ممکن است یک چیزهایی از آن بی‌ادبانه باشد و جای آن در تلویزیون نباشد. زن و بچه پای تلویزیون نشسته است. سن شما قد نمی‌دهد ولی شاید بتوانید فیلم‌های سخنرانی و درس‌های آقای محمدی گیلانی را تحت عنوان قضا در اسلام گیر بیاورید. واقعاً مشکل این بود که زن و بچه نشسته بودند و چیزهای عجیبی می‌گفت. در حجره نشستید و با طلاب بحث می‌کنید و هرچه لازم است گفته شود می‌گویید ولی اینکه در تلویزیون هم همان را بگویید خوب نیست. برنامه به جای اینکه برنامه فقهی باشد یک عده استفاده‌های دیگر از آن می‌کردند. مطمئناً بگردید پیدا می‌کنید ولی من از نظر اخلاقی خیلی توصیه نمی‌کنم.

فرض کنید برای عموم صحبت می‌کنید، چقدر خوب است که به عموم مردم درباره عشق الهی بگویید یا آنها را از خدا بترسانید و آن عشق را یک مقدار کمرنگ‌تر بگویید؟ فکر می‌کنم استراتژی کلی قرآن این است که آیات انذار و تبشیر به بهشت پررنگ هستند و همه این را می‌فهمند و هیچ ضرری هم برای کسی ندارد ولی فرکانس رابطه عاشقانه با خدا داشتن کمتر است و معمولاً انگار باید یک چیزی را بفهمید. رابطه حضرت ابراهیم با خدا رابطه خیلی صمیمانه و عاشقانه‌ای است و شما این را از داستان ابراهیم می‌فهمید، همه پیامبرها اینگونه هستند. یک بار در قرآن گفته می‌شود کسی که مومن است «أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ» (بقره:۱۶۵) یک بار کافی است و تمام شد. لازم نیست صد بار گفته شود.

[۰۱:۱۵]

صد بار گفته می‌شود اگر کار بد کنید به جهنم می‌روید ولی یک بار گفته می‌شود کسی که مومن است «أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ» (بقره:۱۶۵) یعنی عاشق خدا است و بیشترین چیزی که دوست دارد خدا است. یک مثال دیگر می‌زنم. چیزهایی که در مورد وصف بهشت و جهنم گفته می‌شود برای عموم مردم که خیلی سطح فهم آنها بالا نیست ممکن است خیلی برانگیزاننده باشد که این پاداش‌ها را در بهشت می‌گیرند و آن عذاب‌ها در جهنم ممکن است نصیب آنها شود. من بگویم اینها را جدی نگیرید، اینگونه نیست، چیز دیگری است، من باب تمثیل می‌گوییم که آتشی هست. اگر اینگونه بگویم تأثیر آن روی مردمی که سطح فهم آنها پایین است کم نمی‌شود؟ کافی است یک بار بگویم یا دو بار بگویم. در قرآن دو بار می‌گوید «مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ» (رعد:۳۵ و محمد:۱۵) نه اینکه واقعاً بروم به باغی که درخت و جوی دارد، مثل آن این است. اگر در این دنیایی که من زندگی می‌کنم بخواهم یک چیز شبیه آن بگویم، حس آدمی است که به جایی برود که باغ باشد و نهر باشد، بهشت چنین جایی است، اگر بخواهم در این دنیا مثال بزنم این تمثیل آن است، جهنم جایی است مثل اینکه آتش شما را می‌سوزاند. «مَثَلُ الْجَنَّةِ» دو بار در قرآن گفته شده است ولی بقیه جاها گفته نمی‌شود، بلکه می‌گوید به شما وعده می‌دهیم «جَنَّاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ». ولی در عین حال به صراحت در مورد قیامت می‌گوید «يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ» (ابراهیم:۴۸) اگر دقت کنید واضح است که نظام این دنیا بهم خورده است، نه ستاره‌ها هستند نه زمین آن زمینی است که ما در آن زندگی می‌کردیم، دنیای خیلی متفاوتی است. این دقیقاً مانند تمثیلی است که در خود قرآن استفاده می‌شود، در مورد این دنیا چقدر می‌توانم به جنینی که در رحم زندگی می‌کند اطلاعات بدهم؟ اصلاً راه نرفته، چشم او ندیده، گوش او نشنیده است، می‌توانم بگویم که در قرآن گفته می‌شود چشم تو جور دیگری می‌بیند و چیزهای دیگری می‌شنوی. نمی‌توانم کیفیت آن را الان بگویم و درک کنم، ولی تا جای ممکن با مردم حرف می‌زنم که این کارها عاقبتش این می‌شود مثل وقتی که از رحم به آن دنیا منتقل شدید، می‌گوید کسی که از ذکر من در این دنیا اعراض کند در آن دنیا کور است. نه اینکه چشم او کور است و نمی‌بیند، ولی آنجا یک بینایی هست که این ندارد، «لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكًا» (طه:۱۲۴) در آن دنیا چیزی گیرش نمی‌آید، معیشتی ندارد و معیشت مختصر دارد. دو بار واژه مثل استفاده می‌شود و اینکه ساختار آن دنیا فرق می‌کند و جور دیگری است کافی است برای من که بفهمم انتظار نداشته باشم که در آن دنیا من را به یک باغی ببرند. آقای محمدتقی جعفری می‌گفت یک آدمی مانند ابن سینا که به قول ایشان لذت معقول چشیده چه چیزی دارد که آنجا به او پرتقال بدهند؟ هر بار که این حرف را می‌زد همین پرتقال را می‌گفت. نمی‌دانم از پرتقال خوشش نمی‌آمد یا چیز دیگر بود، می‌گفت عرفایی که به یک جایی رسیدند و لذت معنوی چشیدند دنبال پرتقال نیستند، واقعاً می‌خواهی اینها را در یک باغ بنشانی و به آنها پرتقال بدهی؟ در دنیا لذت‌های بالاتری داشتند. استدلال عقلی آقای محمدتقی جعفری بود که نباید لذت‌های بهشت این باشد که بعضی‌ها فکر می‌کنند عین همین را قرار است به شما بدهند. اگر اینگونه است در دو آیه‌ای که می‌گوید «مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ» کلمه مثل آنجا چه کار می‌کند؟ اگر من مدام این را بگویم تأثیر برانگیزاننده آن کم می‌شود. یک چیزی گفته می‌شود که اگر از آن خوشم می‌آید باید بدانم چیزی مثل همین در انتظار من است، یک چیز بهتر از این در انتظار من است. قرار است اینها توصیف‌هایی از بهشت و جهنم باشد تا ما از جهنم بترسیم و به بهشت مشتاق شویم.

مورد دیگر توحید است: «هوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظّاهِرُ وَ الْباطِنُ» (حدید:۳) اول و آخر و ظاهر و باطن می‌گوید خدا است. اگر مدام چیزهای قامض اینگونه در قرآن گفته شود مردم نمی‌فهمند، چیزی که همه می‌توانند بفهمند و در درک عموم می‌آید این است که خدا یکی است و به بت‌ها توسل نکنید، اینها وجود ندارند. ولی حقیقت رابطه خدا و خلق و وحدت وجود را نمی‌توانید برای مردم بگویید. اشاره‌هایی می‌شود که حداقل بدانیم یک چیزی هست «وَ ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللّهَ رَمی» (انفال:۱۷) وقتی آن تیر را انداختی تو نینداختی، تیری که تو انداختی را خدا انداخته است. یک جایی در قرآن صراحتاً می‌گوید که خدا شما را خلق کرده است و کاری که انجام می‌دهید (صافات:۹۶)، بنابراین چیز پیچیده‌ای اینجا هست و دریچه‌ای باز می‌شود.

نتیجه اخلاقی حرف من این است که هیچ وقت در قرآن که یک کتاب تعلیمی است آمار نگیرید و نگویید چون تعداد آیه‌هایی که اینگونه هستند بیشتر است پس نتیجه می‌گیریم خدا بیشتر میل دارد عذاب کند یا پاداش بدهد. ممکن است یک چیزی یک بار گفته شده باشد و آن مهم‌تر باشد. معنی کمرنگ بودن فقط این نیست که عبارت مبهم باشد. یک بار در قرآن صراحتاً گفته می‌شود که مومنین عاشق خدا هستند نه اینکه فقط ایمان دارند یا قبول دارند، «أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ» (بقره:۱۶۵) هستند و کافی است. اگر این را مدام تکرار کنید اولاً کسی که نمی‌فهمد نخواهد فهمید که چه معنایی دارد و هیچ فایده‌ای برای او ندارد و ثانیاً بهتر است مانند عشق توصیف شده در داستان موسی و دختر شعیب این عشق بین مومنین و خداوند همینگونه برای عموم سرپوشیده باشد. کسانی که به اینجا می‌رسند، می‌دانند که حال بقیه مومنین همین است و پیغمبرها صد برابر بیشتر از این عشق داشتند و خداوند با آنها چنین رابطه‌ای داشت. از قدیم همه ما شنیدیم که قرآن بطن دارد، بطن همین است، یک چیز پررنگی جلو هست و اگر به آن برسید چیزهای دیگری می‌فهمید و از ظاهر قضاوت نکنید و آمار نگیرید و نگویید این ده بار آمده و این چون یک بار آمده است پس خیلی مهم نیست. مهم‌ترین بیان توحید شاید همین باشد که «هوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظّاهِرُ وَ الْباطِنُ» (حدید:۳) و این عبارت یک بار در قرآن آمده است، بقیه جاها با همین توحید که خدا یکی است شاید قابل توجیه باشد ولی بالاخره یک جایی هست که شما نمی‌توانید آنگونه توحید را بفهمید و ادامه بدهید. مجبور هستید یک مقدار نزدیک شوید به چیزی که عرفا به عنوان وحدت وجود می‌گویند. «هوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظّاهِرُ وَ الْباطِنُ» (حدید:۳) مثل این است که چیزی غیر از خدا وجود ندارد. این را باید چگونه بفهمیم؟ این نشانه‌ای است که یک چیز پیچیده و عمیقی وجود دارد و شاید هیچ وقت کسی نفهمد ولی منکر این هم نشود که اگر آدم‌هایی حرف‌های اینگونه می‌زنند بگویند نه شما مخالف قرآن هستید و اینگونه نگفته است.

آیه‌هایی در قرآن درباره رابطه خدا و خلق و توحید هست که به راحتی قابل فهم نیست. فکر می‌کنم مسئله این نیست که شأن توحید این است که اینگونه بیان شود، وقتی در بین عموم مردم حرف می‌زنید ملاحظاتی باید از نظر آموزشی کنید که چه چیزی را با صراحت بگویید و روی چه چیزی بیشتر تأکید کنید. یک چیزی باید بگویم که همه بفهمند و گاهی هم نکته‌ای بگویم که یک عده استفاده بیشتر کنند. این را در نظر داشته باشید که مخاطب قرآن عموم مردم هستند نه یک عده آدم خاص که ادراکات خیلی عمیق داشته باشند. قرار است یک مومن در حد اولیه هم از قرآن استفاده کند و بتواند بالا برود، اینگونه نیست که متن برای او دافعه داشته باشد. این نکته‌ای بود که فکر کردم بد نیست اضافه کنم.

۴- تکرار داستان‌ها در قرآن

حضار: نظر شما در مورد داستان قرآن هم همین است؟ داستان‌هایی که زیاد تکرار می‌شوند لزوماً نباید خیلی…

حضار: مثلاً داستان حضرت موسی خیلی تکرار شده است.

استاد: شما به طور آماری می‌خواهید چه نتیجه‌ای بگیرید؟ بگویید تا من ببینم نتیجه چیست.

حضار: یک نفر ممکن است بگوید داستان حضرت ایوب که یک بار در قرآن هست شاید مهم‌تر از داستان موسی است.

استاد: داستان موسی و خضر داستان خیلی خیلی مهمی است چون فهم آن سخت است و اگر بفهمید چیز خیلی مهمی را فهمیدید.

حضار: داستانی که خدا با موسی صحبت می‌کند هم…

استاد: بله من می‌گویم از آمار نتیجه نگیرید یا از تکرار و زیاد بودن یک چیزی.

حضار: یعنی برعکس آن را هم نتیجه نمی‌گیرید؟

استاد: بله برعکس هم نمی‌گیرم. معنی آن این نیست که چیزهای پررنگ همه کم اهمیت باشند. آمار یعنی اینکه شما بگویید چون صحنه وحی حضرت موسی خیلی تکرار شده است فهمیدن آن خیلی مهم است ولی موسی و خضر را اگر فهمیدید، فهمیدید و نفهمدید هم نفهمدید. شاید یکی از مهم‌ترین داستان‌های قرآن از نظر اینکه اگر بفهمید مهم است موسی و خضر است که یک بار آمده و تکرار نمی‌شود و همانجا هم سر بسته گفته شده است و خیلی وارد جزئیات نمی‌شود. مطمئناً به برعکس آن اعتقاد ندارم.

حضار: کلاً نظر شما درباره تکرارهای قرآن چیست.

استاد: فعلاً یک مقدار ذهن خود را پاک کنید که چه می‌خواهم بگویم. الان در مورد چه بحث کردیم؟ یکی از ویژگی‌های یک مقدار شگفت‌انگیز نه مدرن بلکه پست مدرن قرآن این است که تعمداً چند معنا ایجاد می‌کند و یکی از ویژگی‌های مدرن قرآن و نه لزوماً پست مدرن این است که کمرنگ و پررنگ می‌کند و چیزهایی را با صراحت نمی‌گوید و شما به عنوان مخاطب باید دقت کنید و کشف کنید. اگر بخواهیم مسئله را در یک جمله بیان کنیم این است که صورتی هست که چند معنا دارد، آیا برعکس آن ممکن است؟ یک معنایی چند صورت داشته باشد؟ مثل اینکه بخواهم به یک چیزی اشاره کنم و برای این چند فرم مختلف بسازم. نکته‌ای که شما به آن اشاره می‌کنید برعکس این است که در قرآن هست و این هم مدرن نیست و پست مدرن است که یک داستان را چند بار بگویید و هر دفعه از زاویه دیگری بگوید. فقط چند سال است که در ادبیات متداول شده که از چنین کاری به عنوان تکنیک استفاده می‌کنند. یعنی واقعه‌ای اتفاق می‌افتد و این را از چند منظر برای شما تعریف می‌کنند.

[۰۱:۳۰]

یکی از معروف‌ترین داستان‌هایی که این کار در آن انجام شده است – معروف است چون براساس آن یک فیلم مهمی ساخته شده است – داستانی به اسم راشومون است کارگردان معروف ژاپنی کوروساوا از روی این داستان فیلمی ساخت و ماجرا این است که قتل و جنایتی اتفاق می‌افتد و دادگاهی تشکیل می‌شود و هر کسی می‌آید یک بار تعریف می‌کند که چه شده است و تمام روایت‌ها باهم فرق می‌کند. یک بار متهم به قتل می‌گوید، یک بار زنی که آنجا بود تعریف می‌کند، یک بار مرد هیزم‌شکنی که قسمتی از ماجرا را دیده است تعریف می‌کند. این چه ویژگی ایجاد می‌کند؟ مثل این است که واقعیت از چند وجه دیده می‌شود و اینها هم را تکمیل می‌کنند. از این روایت‌های متعدد از یک چیز به یک کلیت جدیدی می‌رسید که ممکن است در هیچ کدام از این روایت‌ها نباشد. تقریباً این را با اطمنان می‌توانم بگویم که قرآن اولین کتابی است و تا صدها سال تنها کتابی است که داستان‌ها را چند بار تکرار کرده است. حداقل چیزی که واضح است این است و ممکن است یک چیز غیرواضح از این تکرارها هم بتوانم برای شما مثال بزنم. حداقل این است که ما می‌دانیم مثلاً داستان موسی بارها و بارها تکرار می‌شود و هر دفعه هم تفاوت‌هایی دارد. مثل اینکه یک چیزهایی از آن گفته می‌شود و دفعه بعد تکرار نمی‌شود و یک چیز دیگر اضافه می‌شود. هر دفعه انگار از یک زاویه‌ای با منظوری به آن داستان نگاه می‌کنید و جور دیگر روایت می‌کنید. ایجاد روایت‌های متعدد از یک داستان که بعد وقتی آنها را سرهم می‌کنید می‌فهمید که نمی‌شد در یک روایت فهمید برای اولین بار به نظر می‌رسد در قرآن اتفاق افتاده است. طوری که قرآن کار می‌کند پست مدرن‌ها کار نمی‌کنند. تفاوت‌هایی همچنان با کاری که پست مدرن‌ها با تعدد روایت انجام می‌دهند دارد.

مثالی که معمولاً می‌زنم برای اینکه توجه شما را جلب کنم که یعنی چه که نمی‌شود بدون روایت‌های متعدد به یک چیزی رسید این است که جایی در داستان موسی و فرعون که چندین بار با جزئیات در قرآن نقل می‌شود، فرعون یک عده را جمع می‌کند و موسی و بنی اسرائیل راکه شبانه مصر را ترک کردند تعقیب می‌کند که اینها را گیر بیاورد و مجازات کند. اینکه فرعون چه می‌گوید و آن آدم‌ها که جمع می‌شوند چه کار می‌کنند بیان می‌شود و اتفاق‌هایی اینجا می‌افتد. جاهایی در قرآن این روایت را می‌بینید و نهایتاً می‌دانید که موسی از رود نیل رد می‌شود و اینها در رود نیل غرق می‌شوند. این روایتی است که جزئیاتی دارد و شما یک چیزی می‌فهمید و احساسی به شما دست می‌دهد. در سوره قصص که داستان از کودکی موسی شروع می‌شود، تا جایی که پیش فرعون می‌رود همه چیز با جزئیات نقل می‌شود. به این بخش از داستان که می‌رسد ریتم خیلی تند است که موسی نزد فرعون رفت و فرعون دعوت را نپذیرفت و می‌خواست جلوی موسی را بگیرد. فقط یک عبارت در مورد آن توصیف‌ها که چند بار در قرآن آمده است گفته می‌شود و می‌گوید «فَأَخَذْنَاهُ وَجُنُودَهُ فَنَبَذْنَاهُمْ فِي الْيَمِّ» (قصص:۴۰) آنها را گرفتیم و به دریا انداختیم. حسی که از این عبارت به شما دست می‌دهد این است که این برای خدا یک کار بسیار ساده است. جایی که توصیف می‌کند فرعون با آن دبدبه و کبکبه‌اش فرمان داد و یک عده جمع شدند، هرچقدر شما عبارت اضافه کنید که اینها آدم‌های مهمی نبودند و مورچه‌هایی بودند، داستان را خراب می‌کنید و آخر هم از نظر حسی هیچ نتیجه‌ای به دست نمی‌آید. بگذارید آن داستان آنجا بماند، اینها لشکر مصر را حرکت دادند. اتفاقاً عبارتی که فرعون به کار برد گفت «إِنَّ هَٰؤُلَاءِ لَشِرْذِمَةٌ قَلِيلُونَ» (شعراء:۵۴) اینها سوسک هستند، برویم اینها را له کنیم. حسی که در داستان قصص هست دقیقاً این است. آن داستان را شما بلد هستید ولی از دید خدا اینها مانند مورچه کارهایی می‌کردند و اینها را گرفتیم و به دریا انداختیم. طرف فکر می‌کند فرعون است و برای خود لشکر جمع کرده است ولی از دید خداوند همین‌قدر که این را راحت بر می‌دارم و آن طرف می‌اندازم ساده بود. اگر من هیچ وقت جزئیات آن را نگویم، یک چیزی از داستان را نگفتم. اگر بگویم این حس از بین می‌رود. ولی وقتی دو بار می‌گویم و یک بار اینگونه و یک بار طور دیگری می‌گویم وقتی شما جزئیات را هم می‌خوانید این حس را دارید.

من هر وقت این داستان را می‌خوانم و شلوغ کاری که فرعون درآورده است را می‌بینم که بیایید برویم اینها را بگیریم همیشه در ذهن من این است که اگر الان از آسمان نگاه کنید اینها یک سری نقاط ریزی هستند که یک جیز و ویز می‌کنند و الان اینها را در دیا می‌اندازند و کلک آنها کنده می‌شود. روایت‌های متعدد از زاویه‌ها با مقصدهای مختلف از یک داستان می‌توانید ارائه بدهید و هر دفعه یک چیزی به داستان قبلی اضافه کنید. در مورد قرآن مسئله این است که هر کدام از داستان‌های سوره‌ها به دلیلی در آن گنجانده می‌شود که با محتوای کلی سوره همخوانی دارد ولی خود داستان را با اجزای مختلف در چند جا می‌بینید. یک مثال از داستان آدم و حوا دارم که نمی‌دانم مطرح کنم یا خیر. مثالی از داستان آدم و حوا دارم که نمی‌گویم ولی در سخنرانی‌های داستان آفرینش من هست چون خیلی چیزها باید بگویم که بعد این حرف موجه جلوه کند و فکر می‌کنم اگر بدون توضیحات اولیه بگویم به نظر شما اصلاً قانع کننده نباشد. بنابراین بهتر است الان نگویم و شما را به جای دیگری ارجاع بدهم.

پاسخ من به سوال شما که من را سوق دادید به سمت اینکه در این جلسه قبل از موضوع دوم موضوع سوم را بگویم این است که برعکس، یک معنا یا یک داستان وجود دارد و این به فرم‌های مختلف گفته می‌شود. مثل تکنیکی در قرآن که خیلی در چشم است، هر کسی که قرآن را بخواند یکی از اولین چیزهایی که می‌گوید این است که این داستان‌ها هی تکرار می‌شوند و عیناً هم تکرار نمی‌شوند، یک جاهایی بلند و یک جاهایی کوتاه می‌شود، قسمت‌هایی جزئیات دارد یا حذف می‌شود. در سوره دخان صحنه‌هایی هست که در قرآن شاید یک بار یا دو بار به آن اشاره می‌شود، صحنه خانه‌های خالی که لشکر فرعون به جا گذاشتند و رفتند. تصاویری است که آنها رفتند و باغاتی که صاحب ندارد و کاخ‌هایی که خالی است. اینها بزرگان مصر بودند و لشکریان مصر جمع شدند که بروند موسی را که می‌گفتند مانند سوسک هستند و فرار می‌کنند بگیرند. آنها هم یک مشت آدم بی‌دفاع بودند بدون ابزار نظامی در حالیکه لشکر مصر یکی از مجهزترین لشکرهای دنیا بود. به نظر آنها مانند تفریح و شکار خرگوش بود. مثل شکار روباه در اروپا مخصوصاً در انگلستان که از سنت‌های مقدس انگلیسی‌ها است که ول کن هم نیستند که جمعیت عظیمی با صدتا سگ دنبال یک روباه می‌افتند. یک حس اینگونه در لشکرکشی مصر بوده و درست توصیف سوره قصص این را در ذهن ما می‌شکند که برعکس است، اینها خیلی فکر می‌کردند قوی هستند ولی قدرت نزد بنی اسرائیل است که خداوند پشت آنها است، اینها هستند که مانند سوسک و حشره هستند که می‌شود اینها را گرفت و به دریا انداخت.

حضار: شما می‌گویید همینکه با چند فرم مختلف گفته شده همچنان وزن این نیست که چقدر داستان مهم است و مقایسه کنیم.

استاد: به هیچ وجه. ممکن است یک داستانی در قرآن یک بار به آن اشاره شده باشد و خیلی هم باشد. کلمه مهم یک مقدار ابهام دارد که چه معنایی دارد.

حضار: مثلاً فرض کنید هدف فهمیدن توحید است که نمی‌فهمیم.

استاد: واقعاً ممکن است داستانی خیلی عمیق باشد بنابراین یک بار و با اختصار به آن اشاره شده در حالیکه یک داستانی فهم ساده‌تری ایجاد می‌کند و با تواتر بیشتر به آن پرداخته شده است. قسمت‌های عمیق این داستان یک مقدار پشت پرده هستند. مثلاً داستان موسی و خضر خود پشت پرده را می‌گوید. آنجا هم می‌بینید که خیلی با ابهام بیان می‌شود، یک بار داستان را که می‌خوانید خیلی نمی‌فهمید که چه شد. یک ماهی یک دفعه به دریا برمی‌گردد. به هر حال یک حالت رازآمیزی در آنجا هست. واقعاً این شکلی نیست که معنی تواتر یک داستان این باشد که خیلی فهم آن اهمیت دارد.

حضار: من شخصاً فکر می‌کنم فهم داستان آفرینش خیلی مهم است.

استاد: بله داستان آفرینش شاید کلیدی‌ترین داستان قرآن است و نتیجه آن این است که زیاد تکرار می‌شود چون در خیلی از سوره‌ها انگار لازم است به آن اشاره شود. حرف من این است که از فرکانس بالای یک موضوع نتیجه نگیرید که این حتماً مهم‌ترین چیز است. مثلاً آمار بگیرم و بگویم داستان موسی بیشتر از همه در قرآن آمده است پس مهم‌ترین داستان قرآن داستان موسی است، پس اگر زندگی خود را بگذارم و این داستان را بفهمم همه چیز را فهمیدم. ممکن است یک داستان از نظر فرکانس رتبه بیست و چندم داشته باشد ولی شاید بهتر باشد از آن شروع کنم اگر بخواهم یک چیز عمیقی بفهمم.

حضار: نه از این زاویه که مهم‌تر است یا کم‌تر مهم است بخواهم به تکرار ربط بدهم ولی مثلاً صاحب یک اثر هنری وقتی به جنبه‌های مختلف برای نمایش آن اثر می‌پردازد انگار که می‌خواهد کمک کند به فهم بهتر یا انتظارش از فهم آن موضوع بالا می‌رود. یک موضوع را می‌گذاریم مثلاً داستان حضرت خضر مهم‌تر از داستان حضرت موسی است ولی انگار صاحب آن اثر نمی‌پردازد به اینکه از جنبه دیگری به خواننده کمک کند که آن را بهتر بفهمد یا انتظار آن از داستان آفرینش کمتر است.

استاد: اینکه یک داستان ابعاد مختلفی دارد و از منظرهای مختلفی می‌توان به آن نگاه کرد، ویژگی خود آن داستان است و ربطی به مهم بودن و نبودن آن ندارد. شما داستان موسی داستان و خضر را از زاویه دید خضر بگویید – برای مثال می‌گویم – چیزی اضافه نمی‌شود اگر چیزی کم نشود. زاویه دید خوب در داستان خضر همین است که با موسی همراه شویم و این وقایع را ببینیم. یعنی چیزهایی که موسی نمی‌داند را در داستان ندانیم و آخر بفهمیم. دید خضر را نداشته باشیم و دید موسی را داشته باشیم، دید همراه موسی را هم نداشته باشیم. این زاویه دید زاویه دید خوب و مفیدی است. کلاً داستان موسی و بنی اسرائیل داستانی است که خیلی ابعاد مختلف دارد، ابعاد اجتماعی، توحید و عرفان و خیلی چیزها در آن هست. یک بار روی کودکی موسی تأکید می‌شود، یک بار روی مواجه موسی با فرعون تأکید می‌شود. یک داستان مفصلی است که روی خیلی جاهای آن می‌توانیم تمرکز کنیم و یک چیزی از آن در بیاوریم. داستان یوسف یک بار روایت شده است و من نتیجه نمی‌گیرم که داستان یوسف چون یک بار روایت شده است نسبت به یک داستان دیگر خیلی مهم نیست. از فرکانس آن نتیجه نگیرید که مهم است یا خیر. نتیجه بگیرید زوایای مختلفی وجود داشت و از منظرهای مختلف نگاه کردن خیلی چیزها به ما یاد می‌دهد.

مثلاً من داستان را یک جا نقل می‌کنم و بعد از اینکه فرعون نابود می‌شود می‌خواهم با قوم بنی اسرائیل حرکت کنم و بروم. یک جای دیگر می‌خواهم باغ‌های آل فرعون یادمان نرود، آن هم عبرت انگیز است و آن را هم ببینم، یک جایی آن را می‌گویم و یک جایی ادامه داستان را می‌گویم. یک جایی همینجا کات می‌کنم. خود داستان پیچیدگی‌هایی دارد که می‌شود با زاویه‌های مختلف به آن پرداخت و چیزهای مختلفی از آن درآورد. داستان موسی و فرعون و داستان زندگی موسی مهم است و خیلی پیچیده است.

[۰۱:۴۵]

فقط یک بار داستان مواجهه موسی با دختران شعیب را در قرآن می‌بینید و دیگر تکرار نشده است. نه اینکه این لحظه مهمی نیست، یک بار گفتن آن با حالت سربسته کفایت می‌کرد. در مورد تکرارها زود نتیجه‌گیری نکنید که از زیاد و کم بودن آن بگویید مهم است یا مهم نیست. داستان بنی اسرائیل در قرآن داستان خیلی مهمی است چون داستان تشکیل یک امت مذهبی و دینی است. مثال دیگر هم نداریم. ماجرای پیامبر با امتش مانند ماجرای موسی با امت خود است. حضرت عیسی امت ندارد، بقیه پیغمبرها هم امت ندارند و انتها این است که قوم آنها عذاب می‌شود و اینها با دو یا سه نفر نجات پیدا می‌کنند. موسی است که یک عده دنبال او راه می‌افتند و امت تشکیل می‌شود و مانند جامعه مدینه است. نه فقط برای مردم آن زمان برای ما که امت هستیم داستان موسی و بنی اسرائیل خیلی مهم است و یک جوری یگانه است. نمی‌دانم منظور من را می‌فهمید یا خیر. این ربطی به این ندارد که درک آن برای توحید مهم است یا خیر. اگر مهم بودن به معنای میزان دخالتی است که در درک عمیق ما از توحید دارد شاید داستان موسی و خضر از همه داستان‌های دیگر قرآن مهم‌تر باشد، یا داستان آفرینش و ابلیس اینگونه باشد. ولی از نظر اجتماعی یک داستان خاص است و کلی در آن جزئیات و چیزهای جالب دارد.

کم‌کاری مسلمانان در حفظ قرآن و نشان دادن اصالت آن

اخیراً به دلیلی ذهن من سمت تک صحنه‌ای می‌رود که فقط در سوره مائده است که بنی‌اسرائیل به جایی می‌رسند و قرار است شهری را تسخیر کنند و به موسی می‌گویند تو و خدای تو این کار را بکنید ما اینجا می‌نشینیم و نمی‌جنگیم و شما این شهر را بگیرید و پاکسازی کنید بعد ما می‌آییم. یک بار این داستان در سوره مائده آمده است. علت اینکه این روزها به فکر این هستم این است که چیزهایی درباره مسئله نسخه‌های جدید قرآن خواندم که پیدا شده است و شواهد خوبی در سال‌های اخیر پیدا شده است که قرآن خیلی اورجینال است و هیچ کدام از اینها را مسلمان‌ها انجام ندادند. شما اگر درباره قرآن به آنها بگویید دقیقاً رفتار آنها اینگونه است که یک جا نشستند و می‌گویند خدا خودش قرآن را حفظ می‌کند. می‌گویند در قرآن نوشته «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ» (حجر:۹) ما اینجا نشستیم. یعنی مسلمان‌ها هیچ احساس تقصیری ندارند که چرا قرآن را خوب حفظ نکردند و مدام باید نسخه‌هایی را پیدا کنیم و تکه و پاره کنار هم بگذاریم و برای اثبات اورجینال بودن آن به زحمت بیفتیم.

در تاریخ خیلی شهرت دارد که چه شد قرآن را در زمان ابوبکر نوشتند. در یکی از جنگ‌های صدر اسلام تعداد زیادی از حفاظ قرآن کشته شدند و بعد این مشکل پیش آمد که نکند در جنگ بعدی بقیه هم کشته شوند، پس بنویسیم. سوال من این است که کلاً در سال‌های بعد از پیغمبر بهتر نبود به جای اینکه اینقدر به جنگ بروید یک مقدار اول قرآن را بنویسید؟ واجب بود که به جاهای مختلف حمله کنید بجنگید و کشته شوید؟ مهم‌ترین چیز این نبود که تمام هم و غم شما قرآن باشد و هزار بار از روی قرآن بنویسید و نسخه‌هایی تهیه کنید و آن را حفظ کنید؟ جنگ واجب‌تر بود؟ حفاظ قرآن در جنگ کشته شوند و بعد به فکر این بیفتید که تمام می‌شوند؟ خوب شد که این کار را کردند وگرنه در دو جنگ دیگر بقیه هم از بین می‌رفتند. همیشه یاد این آیه می‌افتم در مورد عکس‌العمل‌های مسلمان‌ها که همین الان هم خیلی ریلکس هستند. تحقیقات را در اروپا و آمریکا انجام می‌دهند و دارند به این نتیجه می‌رسند که خیلی اورجینال است. مسلمان‌ها هم از دور نگاه می‌کنند و از قسمت‌هایی که نتیجه مثبت به دست می‌آید راضی هستند و از قسمت‌هایی که نتیجه مثبت ندارد خیلی راضی نیستند. احتمالاً توطئه صهونیست را در کار می‌بینند که در این نسخه مشکلی پیش آمده است.

جلسه ۶ - قرآن و ادبیات مدرن
0 0 votes
Article Rating
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
بستن منو