بسم الله الرحمن الرحیم

درس گفتارهای قرآن و ادبیات مدرن، جلسه ۷، دکتر روزبه توسرکانی، گروه فرهنگی دانشجویی کاروان – کانادا، ۱۳۹۷/۱۰/۲۹

۱- مسئله شر

مسئله‌ای درباره ویژگی گمراه‌کننده بودن و هدایت‌کننده بودن قرآن مطرح شد که من تأکید کردم که چرا اینگونه است و می‌توان آن را به مسئله شر ارجاع داد و اینکه چرا ابلیس و گمراهی در جهان هست و این امکان فراهم شده و تأکید کردم این مسئله خیلی مهمی است. هر کس که به خدا و قرآن ایمان دارد باید این مسئله را بداند و برای او حل شده باشد. دوستان گفتند متقاضیانی وجود دارند که مستقل از این جلسات، جلسه‌ای گذاشته شود که در مورد مسئله شر بحث شود. من هم گفتم فکر می‌کنم نمی‌توانم در یک جلسه موضوع را خوب مطرح کنم و چون قبلاً در سلسله جلساتی که در دانشگاه شریف تحت عنوان داستان آفرینش برگزار شده است از این بحث‌ها کردم می‌توانم به آن ارجاع بدهم.

شب فردای آن روز اتفاق جالبی افتاد. من طبق عادت که دنبال چیزهایی می‌گردم که بر علیه قرآن و اسلام تبلیغ می‌شود – علاقه‌مند هستم و از بچگی علاقه داشتم کتاب پیدا کنم و بخوانم ببینم چه می‌گویند – در یوتیوپ سرچ کردم و یک سخنرانی پیدا کردم که عنوان آن بود: The Quran: An Atheists Perspective. گفتم به‌به عجب چیزی پیدا کردم، دو ساعت سخنرانی یک ایتئیست درباره قرآن! و شروع کردم به گوش کردن و بعد از چند دقیقه فهمیدم طرف مسلمان است. منظور او این بود که موقعی که ایتئیست بودم چه نگاهی داشتم. چند دقیقه اول اینقدر جالب بود که تا نیم ساعت گوش کردم و خوشم آمد و گفتم بقیه را فردا گوش کنم. بقیه را که فردا گوش کردم دیدم خیلی جالب‌تر از آنی است که من فکر می‌کردم، دقیقاً در مورد شر است. توضیح می‌دهد که مشکل زندگی او مسئله شر بود و به این دلیل ایتئیست شده بود و چطور شد که وقتی قرآن را خواند احساس کرده که جواب مسئله شر را در قرآن فهمیده است و مسلمان شده بود. الان که می‌آمدیم به آقای جوادی می‌گفتم حرف‌های او خیلی شبیه حرف‌هایی است که من در جلسات آفرینش زدم با این تفاوت که خیلی مختصر است و در یک جلسه است و معطوف به مسئله شر است. در جلسات آفرینش مسئله من مسئله شر نیست می‌خواهم در مورد داستان صحبت کنم که یکی از جنبه‌های آن مسئله شر است. ولی ایشان می‌خواهد در مورد مسئله شر صحبت کند بنابراین یک جلسه سخنرانی که از من درخواست شده بود همین است! فکر کنید من همین حرف‌هایی که ایشان می‌زند را می‌خواهم بگویم و تکلیف را از عهده خود بردارم.

جلسه اول یک سخنرانی در دانشگاه پردو است، ایشان استاد ریاضی دانشگاه کانزاس است و پردو دکتری خود را گرفته است و او را دعوت کردند و دو جلسه سخنرانی است. چیزی که معرفی کردم جلسه اول است و اگر خوشتان آمد جلسه دوم هم می‌توانید گوش بدهید و اگر خیلی خوشتان آمد سخنرانی‌های دیگر هم هست و دو کتاب هم چاپ کرده است. به آقای جوادی که معرفی کردم ایشان همه سخنرانی‌ها را در همین یک هفته گوش کردند و دو کتاب را هم خریدند. واقعاً خوب است. این یک هفته را با آقای جوادی در مورد ایشان صحبت کردیم که ایشان گوش دادند و نکاتی گفتند که چقدر دریافت‌های جالبی دارد و خیلی سخنران خوبی هم هست. من خودم شخصاً از اینکه او را کشف کردم خوشحالم. دنبال حرف‌های ایتئیست‌ها در مورد قرآن بودم در حالیکه آدم خیلی جالبی را پیدا کردم که انشاالله ایشان قرار است برود و به او سر بزند. خیلی سخنران جالبی است، آقای سروش هم گفت همین امروز گوش کرده و خیلی خوشش آمده است. توصیه می‌کنم از سخنرانی او استفاده کنید مخصوصاً کسانی که مشکل شر دارند. او را دعوت کنید به UBC بیاید و برای شما سخنرانی کند. حتماً کانادا می‌آید. هنوز استاد کانزاس است شاید بتوانید قراری با او بگذارید که بیاید و صحبت کند. این سخنرانی برای ۱۹۹۹ است و سن او الان شصت و پنج سال است. زمان سخنرانی چهل و پنج ساله بود و سخنرانی برای بیست سال پیش است. آقای جوادی متخصص ایشان است. کی مسلمان شده است؟

حضار: در بیست و هشت سالگی مسلمان شده است.

یعنی این سخنرانی را حدود هفده سال بعد از مسلمان شدن خود کرده است. در این سخنرانی‌ها نه ولی سخنرانی‌های دیگری که آقای جوادی گوش کردند ماجراهای مسلمان شدنش و اینکه سال‌های اول چگونه مسلمانی بود و بعد دوباره نقطه عطفی در زندگی او پیش آمده را می‌گوید که خیلی آنها هم جالب است. من بیشتر از این صحبت نمی‌کنم فقط به عنوان مقدمه گفتم ماجرای چیزی که آنجا آپلود شده و لینکی که دادند چیست.

۲- تحولات بین ادبیات کلاسیک و مدرن

می‌رویم سراغ موضوعی که از اول جلسات بود. مقدمه جلسه اول من این بود که منظور من از ادبیات مدرن چیست؟ ویژگی‌های آن چیست؟ دو ویژگی اصلی آن را برداشتم که تا الان در مورد آن صحبت کردیم و سعی کردم به شما نشان بدهم اگر این دو ویژگی را به عنوان دو ویژگی مهم ادبیات مدرن در نظر بگیرید مطمئناً قرآن از نظر ادبی یک کتاب کلاسیک نیست.

چرا از ادبیات کلاسیک به ادیبات مدرن رسیدیم؟ چه تحولاتی در تمدن بشر پیش آمده است که این تحول از ادبیات کلاسیک به مدرن تابع تحولات کلی تاریخی بود که به وجود آمده است؟ اگر سعی کنیم این را بفهمیم بعداً می‌شود به این سوال جواب داد که چرا برخلاف انتظار ما یک چیزهایی از قرآن شبیه ادبیات مدرن است؟ اینکه از نظر تاریخی کلاسیک است را کنار می‌گذاریم. حدود ده روز قبل داشتم سرچ می‌کردم و چند مقاله به زبان فارسی پیدا کردم که در سال‌های اخیر منتشر شدند. مقاله‌نویسی در ایران فضای خاصی پیدا کرده است، شما همینجوری چند کلیدواژه بدهید و دنبال مقاله بگردید در هر زمینه‌ای حتماً گوگل چند مقاله فارسی در صفحه اول یا دوم به شما می‌دهد. معمولاً مقاله‌ها خیلی خواندنی نیستند مخصوصاً در زمینه‌های علوم انسانی. خیلی زیاد در سال‌های اخیر مقاله‌های چاپ شده در زمینه ادبیات و زمینه‌های مشابه به زبان فارسی خواندم و دیدم. بالای نود و نه درصد موارد، مقاله‌ای که چیزی از آن یاد بگیرید پیدا نمی‌شود، مقاله‌ها در این حد هستند که چیزی بنویسند که چاپ شود که امتیاز بگیرند. خیلی بی محتوا هستند و غالباً چیز جالبی در آنها پیدا نمی‌کنید.

چند مقاله پیدا کردم که درباره این هستند که هیچ شباهتی بین ادبیات اسلامی و قرآنی و ادبیات مدرن نیست. ادبیات مدرن چیز خیلی بدی است و ادبیات قرآن ادبیات خیلی خوبی است، مثلاً از این دیدگاه که کلاً هنر دینی و هنر اسلامی هنر مقدس است، هنر مدرن هنری است که جنبه قدسی در آن نیست بنابراین اینها به هم هیچ ربطی ندارد. برای من جالب بود که من یک سری سخنرانی می‌کنم که بگویم ادبیات قرآن شباهت‌های جالبی با ادبیات مدرن دارد و یک عده آنجا مقاله می‌نویسند و موضوع آن این است که این دو با هم صد و هشتاد درجه تفاوت دارند.

مقاله‌ها یک چیزی می‌گویند که خیلی دروغ نیست، مدرنیته را ما با شکسته شدن ارزش‌های سنت و قداست می‌شناسیم. اومانیسم در مرکز تفکر مدرنیته قرار دارد بنابراین به نظر می‌آید هنری که از اینجا می‌آید یک هنر انسانی غیر الهی و غیرمقدس بشری است و بنابراین از نظر محتوا و فرم نباید به هنر مقدس دینی شباهت داشته باشد. اگر بخواهید بگویید هنر مقدس، کتب مقدس دینی آخر آن هستند که جنبه قداست واقعاً دارند، خود متن جنبه قداست دارد. بنابراین اگر سیر تحول ادبیات مدرن و هنر مدرن را بتوانیم یک جوری پیدا کنیم که چه شده که ویژگی‌های جدیدی در ادبیات به وجود آمده است، به این سوال سخت که چرا باید قرآن شباهت‌هایی با هنر مدرن داشته باشد شاید بتوانیم بپردازیم. چرا این ویژگی‌های مشترک بین هنر مدرن و قرآن وجود دارد در حالیکه به نظر می‌رسد نباید اینها به هم شباهت داشته باشند؟

۱-۲ سه‌گانه شخصیتی اریک برن

می‌خواهم از یک مدل در روانشناسی استفاده کنم. مثل اینکه سعی کنم خیلی خیلی دور بایستم، کل تحولات تاریخی بشر را از یک دیدگاهی بررسی کنیم و بعد سعی کنم نشان بدهم خیلی از ویژگی‌های هنر مدرن تابع تغییر کلی هستند که در تمدن بشری اتفاق افتاده است. مدل روانشناسی خیلی معروفی هست که کاملاً به نظر می‌رسد منشأ آن در آثار فروید است ولی با اسم دیگری در دهه‌های اخیر پاپیولار شده است. فروید در روانکاوی خود سه‌گانه‌ای را مطرح کرد که به انگلیسی به آن می‌گویند اید، ایگو و سوپرایگو. ترجمه فارسی آن، نهاد، من و ابرمن یا چیزهای شبیه این است. من اگر بخواهم فرویدی صحبت کنم همان ایگو و سوپرایگو را می‌گویم. سه‌گانه جدید شبیه همان سه‌گانه فرویدی است ولی واقعاً از نظر تئوری تفاوت‌هایی دارد. شاید ایده از آنجا آمده است ولی نحوه بیان آن یک مقدار فرق دارد. چیزی که به عنوان کودک، والد و بالغ معروف شده است که مشابه اید، سوپرایگو و ایگو است. من می‌خواهم این سه‌گانه را معرفی کنم و براساس آن بگویم در طول تاریخ چه اتفاقی در تمدن بشری از این دیدگاه افتاده است. بعد آن را ربط بدهم به ماجرای تغییرات هنر مدرن و اینکه چرا طبیعی است که قرآن ویژگی‌هایی شبیه هنر مدرن داشته باشد.

[۰۰:۱۵]

معنی این سه‌گانه این است: شما وقتی به کودک نگاه می‌کنید می‌بینید یک سری نیاز هست که کاری بکند که خوشش بیاید. از خوردن شروع می‌شود – وقتی بچه به دنیا می‌آید نیاز اصلی او خوردن است – غذا که می‌خورد لذت می‌برد و این بخش عمده‌ای از زندگی او را تشکیل می‌دهد، علاقه او به مادر و… ماه‌های اول اینگونه می‌گذرد، کم کم رشد می‌کند و از چیزهای دیگری لذت می‌برد. معمولاً اینگونه است که در ماه‌های اول و یک یا دو سال اول از یک سری اعمال حیاتی لذت و از ارتباط با پدر و مادر و اطرافیان لذت می‌برد و کلاً شما انتظار ندارید و اینگونه نیست که از قواعد اخلاقی پیروی کنند، اصلاً برای بچه خوب و بد معنی ندارد. به تدریج که بزرگ می‌شود یک سری قواعد و نهی‌ها که نباید این کار را بکنی و این کار خوب یا بد است، به زندگی او اضافه می‌شود. تئوری فروید اینگونه است و در کودک، والد، بالغ هم همینطور است که اینها از ابتدا از درون نمی‌آیند. بچه سه-چهار ساله به اصطلاح خودمان بخواهیم صحبت کنیم عقل ندارد که بفهمد خوب و بد چیست، به او می‌گویند. والد است که به او می‌گوید این کار را بکن یا آن کار را نکن. بنابراین زندگی بچه بعد از یک مدتی تبدیل می‌شود به یک سری نیازهای درونی که می‌خواهد اینها را ارضا کند و لذت ببرد و خوش باشد و غذا بخورد. از بیرون یک سری امر و نهی‌ها وجود دارد که ممکن است همراه با تنبیه و تشویق باشد که اگر کار بد کرد تنبیه شود و اگر کار خوب کرد پاداش بگیرد. شروع این نهی‌ها به طور کلی از داخل خانواده و پدر و مادر است مخصوصاً به دلایلی تأکید روی پدر است که بچه را محدود می‌کند که درست است از کاری که می‌خواهی بکنی خوشت می‌آید ولی نباید این کار را انجام بدهی. بچه باید کم کم یاد بگیرد که خط‌کشی‌هایی وجود دارد که نمی‌تواند پای خود را از آن بیرون بگذارد و در این محدوده است که می‌تواند کارهایی که دلش می‌خواهد انجام بدهد.

اسم این عنصر را والد می‌گذارند چون واقعاً در زندگی یک کودک از والد شروع می‌شود. کسانی که از بچه نگه‌داری می‌کنند کمکم به او می‌گویند الان وقت غذا است، این را نباید بخوری، نباید زیاد سس بخوری، نباید زیاد بستنی بخوری، این غذا را باید بخوری، شلوغ نکن، اینجا نرو، به برق دست نزن، این خطرناک است و الی آخر. فروید خیلی روی این تأکید دارد که ذات بشر اینگونه است که دلش می‌خواهد هر کاری دلش می‌خواهد بکند و اینها مزاحم او هستند، از بیرون یک چیزی او را محدود می‌کند. برای اینکه یک انسان بتواند وارد اجتماع شود لازم است که این را یاد گرفته باشد که امر و نهی‌هایی هست و هر کاری دلش می‌خواهد نمی‌تواند بکند. اگر به بچه این را یاد ندهید و پدر و مادری بالای سر او نباشند که یاد بگیرد که اینگونه نیست که هر کاری دلش می‌خواهد بکند و یک جایی نباید حرف بزند، اینجا نباید برود، این کار را نباید بکند، این را نباید بخورد و… و اگر زنده بماند و به سن مدرسه برسد – ممکن است یک چیزهایی بخورد و به سن مدرسه نرسد – آنجا به او می‌فهمانند که اینگونه نیست که هرکاری دلت بخواهد بکنی. یک معلم یا مدیر و ناظمی هست و یک جوری یاد می‌گیرد. اگر بچه در خانه به اندازه کافی امر و نهی نشنیده باشد، در پذیرفته شدن در اجتماع به مشکل بر می‌خورد.

این زندگی طبیعی آدمیزاد است. از یک حالت بی‌قاعده و قانون شروع می‌شود و یک والدی برای او خط‌کشی می‌کند و همه بچه‌ها کم و بیش یاد می‌گیرند که این چیزها را باید رعایت کنند. اینگونه وارد جامعه می‌شوند، جامعه احکام خودش را دارد، گاهی خط‌کشی آن چیزی که در مدرسه حکم می‌شود با خطکشی‌های خانواده فرق دارد. در ایران یکی از مشکلاتی که به وجود آمده این است که نرم‌های خانواده با جامعه خیلی فرق می‌کند. مثلاً به یک دختر در خانواده می‌گویند Breakdance چیز خوبی است ولی بیرون باید حجاب بگذارد. این زندگی دوگانه‌ای است که خیلی‌ها در ایران پیدا کردند، در مدرسه باید یک جور دیگر رفتار کنند و در خانه طور دیگری رفتار کنند. این تعارض و تفاوت زیاد نرم‌های بعضی از خانواده‌ها با بیرون خیلی در ایران مسئله‌ساز می‌شود. خیلی از بچه‌ها در خانواده‌هایی بزرگ می‌شوند که همه کارهایی که در مدرسه می‌کنند دروغ گفتن است، مثل اینکه ادا در می‌آورند و بعد ممکن است در جامعه و محیط کار به نرم‌های سه‌گانه یا چهارگانه برسند و هر جایی باید ادای جدیدی در بیاورند که خودشان را تطبیق بدهند. کلاً جامعه ایران نمونه جامعه‌ای است که امر و نهی در آن زیاد است، نرم خیلی زیاد است. مثلاً به اینکه چگونه لباس بپوشی همه کار دارند، از خانواده شروع می‌شود تا داخل مدرسه که باید همه از یک استانداردهایی پیروی کنند.

معمولاً یک بچه مجبور است برای اینکه امنیت پیدا کند و برای اینکه به یک سری از خواسته‌هایی که باید، برسد، خودش را با مجموعه چیزهایی که از بیرون می‌آید تطبیق بدهد. در دیدگاه فروید عنصری کم‌کم در روان شکل می‌گیرد که به آن ایگو می‌گوید و کاری که انجام می‌دهد این است که بین اینها بهینه‌سازی می‌کند: چقدر به تمایلات خودم برسم و چقدر از نرم‌های تأیید شده توسط والد پیروی کنم تا اینکه بیشترین نفع را ببرم. در این مدل ایگو که تبدیل به بالغ شده است مثبت‌تر است، مسئله این است که بچه که از دوران کودکی که هیچ هنجاری در رفتار او اعمال نمی‌شود و تا دو-سه سالگی کم کم یاد می‌گیرد از هنجارهایی پیروی کند، وقتی به دوران بلوغ می‌رسد – کلمه بالغ از اینجا می‌آید – کم‌کم به اصطلاح ما عقل او شروع به کار کردن می‌کند. ممکن است به این نتیجه برسد که هنجارهای اجتماعی که می‌گویند همه اشتباه است. خوب و بد را ممکن است از دورن خودش تشخیص بدهد که چه چیزی خوب یا چه چیزی بد است، عقل پیدا می‌کند. این عقل مستقل از چیزهایی که در درونش است، نیازهایی که وجود دارد و مستقل از آموزش‌هایی که دیده ممکن است چیزهای جدیدی بگوید، ممکن است آدم متفاوتی شود.

اکثریت آدم‌ها بین کودک و والد نوسان می‌کنند و قسمت بالغ آنها ضعیف است. در روانشناسی که این آموزش‌ها داده می‌شود همیشه تأکید این است که چگونه این بالغ را تقویت کنیم، انسان رشدیافته انسانی است که همه چیز توسط بالغ او تعیین می‌شود. کتاب خیلی معروفی هست و بسیار پرفروش است که به بیشتر زبان‌های دنیا ترجمه شده است و به زبان فارسی هم ترجمه شده تحت عنوان وضعیت آخر. مبنای تحلیل‌های آن کودک – والد – بالغ است و در ایران هم خیلی پرفروش بود. نمی‌دانم هنوز هم تجدید چاپ می‌شود یا خیر ولی یک دورانی یکی از پرفروش‌ترین کتاب‌های روانشناسی بازار کتاب ایران بود و در همه جای دنیا هم فروش داشته است. اصطلاحات کودک، والد، بالغ را اریک برن در روانشناسی متداول کرده است ولی کتاب وضعیت آخر برای برن نیست. اسم یکی از نویسنده‌های آن تامس هریس است.

اساساً این سه‌گانه خیلی در تحلیل رفتار آدم‌ها مؤثر است، اسم کتابی که خود برن نوشته است تحلیل رفتار متقابل است که آن هم به فارسی ترجمه شده است. دو-سه کتاب از اریک برن به فارسی وجود دارد. یکی کتاب بازی‌ها است و یکی هم کتاب رفتار متقابل است. الگوی این سه‌گانه که منشأ آن فروید است – با یک مقدار تفاوت چون دیدگاه‌های فروید نسبت به تحلیل روانی خیلی متفاوت است از این جهت که دنبال تحلیل رفتار متقابل نیست می‌خواهد مدل دقیقی از رفتار روانی انسان داشته باشد که خیلی چیز باارزشی است – خیلی مدل خوبی است. وقتی من رفتار یک آدمی را نگاه می‌کنم می‌توانم بگویم یا رفتار او از کودکش نشأت گرفته یا از والد یا از بالغ. هرچقدر آدمی بیشتر از بالغ کمک بگیرد آدم پخته‌تر و آدم رشدیافته‌تری است. اکثریت آدم‌ها کودک و والد دارند و بالغ آنها ضعیف است یا در حد صفر است و در رفتار آنها دیده نمی‌شود. مثلاْ با عرض معذرت اکثر آدم‌های مذهبی از والد خود تبعیت می‌کنند. هر جایی که به دنیا می‌آیند همان مذهبی که از بچگی به آنها گفته می‌شود را به عنوان یک چیز مقدس خیلی خوب می‌گیرند و تا آخر به همان مذهب باقی می‌مانند. آدم‌هایی که از والد تبعیت می‌کنند و آدم‌هایی هستند که به یک اعتقادی می‌رسند تیپ آنها اینگونه است که خیلی به عقاید خودشان مطمئن هستند. آدمی که بالغ او رشد پیدا کرده است اصولاً چون خودش به عقایدی رسیده است اگر هم مطمئن باشد این شکلی نیست. کسانی که از والد پیروی می‌کنند این تیپی هستند که طرف مقابل را سر می‌برند. نه فقط مطمئن هستند چیزی که به آن اعتقاد دارند درست است بلکه معتقد هستند که خیلی هم واضح است.

یک مثالی یک بار زدم و الان هم آن را تکرار می‌کنم: یک آقایی هست که در تلویزیون ایران زیاد صحبت می‌کند. یک بار مجری برنامه از او پرسید می‌شود فکر کرد اگر یک آدمی در زندگی خود به خدا اعتقاد پیدا نکند لابد گناهانی مرتکب شده است و نقصی در وجود او بود که خدا را پیدا نکرده است و لایق این است که به جهنم برود. ولی مثلاً اگر به شیعه دوازده امامی نرسد یعنی به این اعتقاد نرسد که اسلام درست است و شیعه درست است آن هم نوع دوازده امامی، واقعاً یعنی انقدر واضح است که به جهنم برود؟ من ایشان را به عنوان کهن‌الگوی والد می‌شناسم، فکر نکرده و یک چیزهایی را کپی کرده و تا آخر عمر همان‌ها را می‌گوید و خیلی هم با آرامش ممکن است زندگی کند. ایشان همانطور که سرش پایین بود و گوش می‌داد گفت بله واضح است، همه چیز کاملاً واضح است کسی که دوازده امام را…

ایشان معتقد است کسی که دوازده امامی نباشد، هر دینی داشته باشد جای او جهنم است. این یک چیز واضحی است و طرف مقابلش هم عناد داشت که قبول نکرد! آدمی که خودش با بالغ خود به اعتقادی می‌رسد چون یک راهی را طی می‌کند می‌فهمد از یک جایی دیگر واضح نیست. ممکن است به یک جایی برسد که مطمئن باشد به حقیقت رسیده است ولی می‌داند که خیلی‌ها به اینجا نمی‌رسند بنابراین یک مقدار بردباری دارد نسبت به کسانی که دقیقاً به اینجا نرسیدند و این احساس را دارد که لزوماً همه خطا نکردند، فهمیدن سخت بود.

به هر حال اکثر آدم‌های مذهبی پیرو والد هستند. در همه جای دنیا اینگونه است، در بین آنها آدم‌هایی هستند که از بالغ خود استفاده می‌کنند. پیامبران در یک جاهایی به دنیا می‌آیند که همه مشرک هستند ولی اینها موحد می‌شوند، تعداد افرادی که به اینها ایمان می‌آورند یعنی از نرم‌های جامعه خودشان می‌گذرند و اعتقاد صحیحی را می‌فهمند درست است و پیروی می‌کنند معمولاً کمتر از ده نفر هستند. شما وقتی داستان‌های پیامبران را در قرآن می‌خوانید همین حس را دارید، نود و نه و خورده‌ای درصد دین ابا و اجدادی را حفظ می‌کنند و چند نفر هستند که می‌فهمند این آدم راست می‌گوید. اینها آدم‌هایی هستند که خودشان می‌توانند قضاوت کنند که چه چیزی حق است و چه چیزی باطل است و اینگونه نیست که حرف‌هایی که شنیدند را عیناً کپی کنند و تکرار کنند. اکثریت قاطع مردم در اعتقادات خود همیشه اینگونه بوده که تابع والد هستند.

[۰۰:۳۰]

کسانی که تابع کودک هستند اصلاً اعتقاد ندارند. زندگی خود را می‌کنند و اصولاً آدم‌های عقیده‌مند نیستند، خوش می‌گذرانند و زندگی خود را می‌کنند. بیشتر تابع غرایز خود هستند تا تابع اینکه کسی به آنها گفته باشد این کار را بکنید یا نکنید، آزادی در ارضاء نیازها و لذت بردن به خودشان می‌دهند و تیپ آنها این شکلی است. اگر به تاریخ بشر نگاه کنید تمدن بشر به نظر می‌آید از جوامع آزادی که از غریزه خود پیروی می‌کنند شروع می‌شود. در ابتدا هنوز فرهنگ شکل نگرفته است که بخواهد بگوید این کار را بکنید یا این کار را نکنید، از حالت کودکانه‌ای شروع می‌شود. همینطور که در تاریخ جلو می‌رویم – مثلاً به تمدن غرب که مدرنیته از آن در آمده است – در قرون وسطی به جایی می‌رسید که کاملاً والد مسلط است. والدی که در غرب مسلط می‌شود، کلیسا و مسیحیت سخت‌گیرانه دروان قرون وسطی، کودک‌آزار است یعنی خیلی امر و نهی زیاد دارد. مثل یهودیت، مسیحیت هم به این سمت می‌رود که خیلی کارها را نکنید و این کار نباید بشود، خط‌کشی‌ها خیلی زیاد است و در محدوده‌ای باید مردم زندگی کنند و به خیلی از نیاز‌های غریزی خود نمی‌رسند. محدودیت زیاد گذاشته می‌شود و در همه جوامع دینی اینگونه است. این بالاخره به یک پیکی می‌رسد تا اینکه وارد دوره روشنگری می‌شویم و رنسانس پیش می‌آید.

در دوره روشنگری به نظر می‌آید که عقل بشر و بالغ است که یک جوری برعلیه والد سخت‌گیر قیام می‌کند. می‌خواهید اسم آن را اومانیسم بگذارید، یک جنبه مثبت آن این است که واقعاً یک تمدن نامعقولی در اروپا شکل گرفته بود – تحت عنوان مسیحیت یا اسلام یا هر چیزی – و یک عده آدم فکر می‌کنند و احساس می‌کنند چیزهایی که اینها می‌گویند نامعقول است و مخصوصاً در تمدن غرب مسیحیت میانه‌ای با عقل نداشت یعنی عقل را تحقیر می‌کرد. ایمان و باور و ارتباط با مسیح و خدا خیلی تابع عقل نبود و بیشتر تابع باورهایی بود که باید شما از راه دیگری به آن می‌رسیدید. به نظر می‌آید در دورانی نهضت روشنگری و فلاسفه متفکرهای اجتماعی هستند که بر علیه آن والد انگار شورش می‌کنند. ممکن است یک نفر ساده‌اندیش فکر کند نتیجه این است که می‌رسیم به دورانی که بالغ در آن حاکم است. منتها آدمی که خیلی ساده نباشد می‌فهمد جامعه بشری و توده مردم در اثر فعالیت روشنگری ده یا چهل یا پنجاه نفر، به اینجا نمی‌رسند که از بالغ خود استفاده کنند بلکه اتفاق دیگری می‌افتد.

چه اتفاقی افتاده و می‌افتد؟ در زندگی آدم‌ها هم همینگونه است. آدمی در ایران که دو آتشه یک مذهبی را پذیرفته است به محض اینکه از کشور خود خارج می‌شود و دیگر تحت تأثیر والد جغرافیایی خودش نیست به اینجا می‌آید و عقاید مذهبی او خیلی زود بخار می‌شود و تبدیل به آدم دیگری می‌شود. شیعه بوده سنی می‌شود یا نماز خواندن را کنار می‌گذارد. بعد از یک مدت که نگاه کنید خیلی از آنها اعتقادی هم ندارند، می‌رسند به حالت بی‌اعتقادی که متناسب با کودک است. این اتفاق در جامعه غرب هم افتاده است یعنی اول به نظر می‌آمد می‌خواهیم به اعتقادات معقولی برسیم ولی نهایتاً بعد از چند صد سال می‌بینیم به تمدنی رسیدیم که در آن اعتقاد داشتن انگار چیز خوبی نیست. زندگی می‌کنیم و انگار به همان حالت آزادی عمل کودکانه ابتدای تمدن بر می‌گردیم. فروید خیلی روی این تأکید داشت که والد است که تمدن را می‌سازد. از نظر فروید تمدن نتیجه سرکوب غرایز است، یعنی اگر غرایز آزاد باشند و هر کسی هر کاری دلش می‌خواهد بکند و نرم‌ها و هنجارها به وجود نیایند – درست یا غلط – تمدنی به وجود نمی‌آید، تمدن نتیجه این است که باید یک والدی حاکم باشد.

هیچ تمدنی بدون والد نیست و الان ما با والدی در دنیای غرب بعد از دویست-سیصد سال که از روشنگری گذشته است طرف هستیم که خود این والد همدست و همراه با کودک است، مثل اینکه شما از اول آموزش ببینید که آن چیزی که خوب است این است که از غرایز خود پیروی کنید، نیازهای لذت طلبانه خود را پاسخ بدهید و هر کسی هرکاری دلش می‌خواهد بکند.

ویژگی هنر کلاسیک چیست؟ هنری است که به شدت تحت تأثیر والد است، یعنی همه چیز به نظر می‌آید خط‌کشی شده و دیکته شده است. مثالی که می‌زنم خطاطی به معنای کلاسیک است که اینجا باید دو نقطه باشد، آنجا سه نقطه باشد، الف باید سه نقطه باشد و این را باید اینگونه بنویسید. الگوی کاملاً مشخصی به هنرمند داده شده که در این مسیر باید بروی، این کار را نباید بکنی، امر و نهی زیاد است. یکی از ویژگی‌های هنر مدرن این است که قواعد را بشکنید، ویژگی اول از اینجا می‌آید که مثل قیام کردن در مقابل والد است. در غرب اتفاقی که افتاد این بود که یک هنر مدرنیستی تحت تأثیر عقل و منطق به وجود آمد که ارتباط با آن راحت نیست ولی آن چیزی که غلبه پیدا کرده هنر پاپیولار است. هنر پاپیولار است که بیشتر هنر غربی را فرا گرفته است که یک هنر کاملاً کودکانه است. هر کسی هر چقدر دلش می‌خواهد بدون قاعده موسیقی تولید کند و بخواند و متن آن هر چه می‌خواهد باشد. یک مثال خیلی ساده: به رقص نگاه کنید. از چهارصد سال پیش رقص‌هایی وجود داشت که باید چند سال یک نفر آموزش می‌دید که چگونه بایستد و چگونه پاهای خود را بردارد. یک دفعه در دوره راک اندرول رقص جدید این است که وسط برو و خودت را تکان بده، آموزش لازم نیست. هیجانات غریزی که در اثر موسیقی به تو دست می‌دهد را تخلیه کن.

الان هم همین است، خیلی آموزش رقص مد نیست، هر کسی هر طور خودش را تکان بدهد و هرچقدر درون خودش را بهتر بیرون بریزد و خودش را اکسپرس بکند انگار کفایت می‌کند. اینکه قاعده‌ای باشد و بخواهم آموزش ببینم با هنر پاپیولار خیلی نمی‌خواند. بنابراین شما در تحولات تمدن هنر را که نگاه می‌کنید همانطور که تمدن خیلی والدانه بود مثل مذهب مسیحیت با خط‌کشی‌های مشخص که همه عقاید را به شما می‌گفتند و خیلی هم تنبیه می‌شدید اگر یک ذره کسی پای خود را از خط‌کشی‌ها بیرون می‌گذاشت و ممکن بود برخورد خشنی صورت بگیرد، هنر هم همینگونه بود که طی قالب‌های مشخصی، زیبایی باید خلق می‌شد. بعد از دوران رنسانس و روشنگری هنر این ویژگی را پیدا کرد که هنرمند خودش را از قید این قاعده‌ها جدا کرد و خود هنرمند به این بلوغ می‌رسد که قاعده‌های خود را وضع کند، واژه‌های خود را به وجود بیاورد، استراکچر خود را به شعر بدهد، موسیقی که اتفاقاً از بعضی از آن قاعده‌ها پیروی نمی‌کند نشان بدهد می‌تواند چه زیبایی‌هایی خلق کند و…

نهایتاً اینکه به سراشیب غلبه کودک می‌افتد قابل پیشبینی است. این موضوع در زندگی آدم‌ها هست و در تمدن که حتماً پیش می‌آید. مدام ممکن است انقلاب‌های بالغانه‌ای در جاهایی از دنیا صورت بگیرد ولی نهایتاً ببینید که تمدن احتیاج به والد دارد. نمونه خیلی واضح آن انقلاب‌های کمونیستی است: این یک انقلاب روشنفکری است، مارکسیسم یک نهضت روشنفکری است که خیلی از عقل آمده است. ولی نهایتاً می‌بینید که حزب کمونیست باید شروع کند قاعده‌های مشخصی را بیان کند، به کسانی که پیروی می‌کنند پاداش بدهد و به والد مارکسیست تبدیل می‌شود. نهایتاً به جوامعی می‌رسیم که باز دوباره یک والد قوی و سخت‌گیر حاکم است. منتها اینجا به جای مسیحیت یک نظام فکری جدیدی جانشین شده است در حالیکه مارکسیست در ابتدا در آثار خود مارکس اینگونه نیست، یک چیز روشنفکرانه‌ای است.

۲-۲ بررسی رویکرد قرآنی در غالب سه‌گانه کودک، والد، بالغ

فکر می‌کنم با توضیحاتی که دادم باید تا حدودی روشن شود که چرا قرآن اینگونه است. دو ویژگی هنر مدرن که گفتم از کجا می‌آید؟ قاعده‌شکنی هنر مدرن که واضح است، انگار قاعده را والد می‌گذارد و تحمیل می‌کند و کودک و بالغ می‌شکنند. نکته دوم این است که کلاً توده مردم در تمدن غرب نمی‌خواهند تابع والد باشند، خودشان هم نمی‌خواهند از یک والدی پیروی کنند. یا علاقه دارند بالغانه زندگی کنند یا کودکانه زندگی کنند. ویژگی آدمی که از والد پیروی می‌کند انفعال است در حالیکه بالغ و کودک فعال هستند. چیزی که اتفاق می‌افتد این است که مخاطب اثر هنری چه از بالغ و چه از کودک پیروی کند دوست دارد فعال باشد، دوست ندارد منفعل باشد. بنابراین انگار بین هنرمند و مخاطب توافقی صورت می‌گیرد که خیلی هنرمند آن چیزی را که می‌خواهد بگوید به مخاطب تحمیل نکند، برای مخاطب فضایی بگذارد. بنابراین اولاً کم کم در غرب به اینجا می‌رسیم که – هم جنبه بالغانه و هم جنبه کودکانه دارد – طرف نمی‌خواهد یک چیز مشخصی را قاطعانه بگوید. این ویژگی والد است که می‌خواهد عقیده‌ای را به طرف مقابل تحمیل کند. بالغ اصولاً اینگونه نیست که دوست داشته باشد عقیده خود را تحمیل کند، کودک هم که اصولاً عقیده خاصی ندارد. در هنر پست مدرن چیزی قرار نیست گفته شود، با هنر بازی می‌کنیم و بیشتر تفریح است تا اینکه ابراز عقیده باشد یا بخواهیم برای مخاطب پیام بفرستیم. اگر بخواهیم پیام بفرستیم باید رعایت کنیم که مخاطب امروزی دوست ندارد کسی او را نصیحت کند و دوست ندارد برای او خط بکشند و یک چیزی را به او تحمیل کنند.

اگر این تحلیل کلی را با سه‌گانه والد، بالغ، کودک نگاه کنید، هر دو ویژگی به یک جا بر می‌گردند: قیام کردن در مقابل والد. هم هنرمند و هم مخاطب دوست ندارند قاعده و محتوا به آنها تحمیل شود و آزادی عمل می‌خواهند. چرا قرآن اینگونه است؟ چون قرآن می‌خواهد مخاطب او بالغ باشد، تناقضی که بین قرآن و اسلام به معنای سنت مذهبی وجود دارد: قرآن می‌خواهد شما فعال باشید در حالیکه سنت مذهبی در همه جای دنیا می‌خواهد همه چیز را به شما آموزش بدهد و همان چیزی را که گفته بپذیرید. سنت دلش نمی‌خواهد که شما آزادی عمل در درک و فهم از خودتان نشان بدهید، باید مقلد باشید. فکر نکنید که فقط در سنت شیعه یا اسلام است، همه جا اینگونه است، مارکسیسم هم از شما تقلید می‌خواست، کمونیست‌ها هم همین بودند. والد از شما می‌خواهد هر چیزی که من می‌گویم از نظر محتوا قبول کن، نه یک ذره این طرف‌تر نه یک ذره آن طرف‌تر.

واقعاً اگر یک نفر قرآن را نه خیلی دقیق سرسری هم چند بار بخواند متوجه یک نکته می‌شود آن هم این است که قرآن به شما می‌گوید بزرگ‌ترین خطری که شما را تهدید می‌کند شرک است و مهم‌ترین چیز در دنیا توحید است. یک آیه در قرآن است که می‌گوید خدا تمام گناهان به غیر از شرک را می‌بخشد.

[۰۰:۴۵]

باید در ذهن شما بیاید که یک چیز خطرناک است که هستی شما را تهدید می‌کند و آن هم این است که مرتکب شرک شوید. چند بار در قرآن این را می‌گوید در حدی که از هر جای قرآن شروع کنید و چند صفحه را بخوانید حتماً این را می‌بینید که چرا این مردم مشرک می‌شدند؟ چون می‌گویند ما از اجداد خود پیروی می‌کنیم. یک بار، دو بار، سه بار، ده بار، بیست بار، سی بار، چهل بار… در هر داستانی که پیغمبرها می‌آیند کسانی که مقابل آنها می‌ایستند می‌گویند که ما از چیزی پیروی می‌کنیم که اجداد ما به ما گفتند.

بنابراین قرآن به شما می‌گوید خطرناک‌ترین چیز در دنیا شرک است و به شما می‌گوید علت اینکه اکثریت مردم در طول تاریخ مشرک بودند و نابود شدند این است که از سنت جامعه‌ای که در آن به دنیا آمدند پیروی کردند. یعنی جایی متولد شدند، اجداد و بزرگان و پدران آنها کاری می‌کردند و اینها هم همان کار را کردند. به سنت‌های جامعه خودشان احترام گذاشتند، بنابراین انگار از اول به ما بر علیه والد هشدار می‌دهد و اینکه خطر بزرگی که ما را تهدید می‌کند این است که مواظب باشیم که از بچگی به ما چیزهایی آموزش دادند، اینها درست هستند یا غلط؟ درباره اینها یک مقدار باید تجدید نظر کنیم، مهم نیست کجا به دنیا آمدیم. این خطر را قرآن به شما گوشزد می‌کند که انگار مهم‌ترین مسئله تاریخ بشر همین است. همه مردم اگر گمراه شدند اینگونه نبود که شرک را اختراع کنند، از شرک موجود در جامعه خود پیروی کردند. اگر فکر می‌کنید شما که همه در ایران متولد شدید، در جایی متولد شدید که توحید حاکم بود اشتباه می‌کنید، چون هیچ جایی توحید به معنای واقعی کلمه حاکم نمی‌شود. البته شما از اول بچگی تا الان در مورد شرک و توحید آموزشی ندیدید، در آموزش‌های سنتی ایران اینها مسائل فرعی هستند، مثلاً حجاب مهم است. یک آمار بگیرید که در بالای منابر موضوع صحبت‌ها چیست. صد هزار منبر و جلسه سخنرانی مذهبی در ایران را انتخاب کنید ببنید چندتا در مورد شرک و توحید صحبت می‌کنند. فکر می‌کنم از هر هزار سخنرانی یک سخنرانی هم در مورد شرک و توحید نیست. این خیلی در آموزش‌های مذهبی ایران پررنگ نیست. جاهایی که پررنگ هست هم فکر نکنید جامعه موحد است. به هزار روش شرک راه خودش را در همه جوامع و همه فرهنگ‌ها باز می‌کند.

هر کسی هر جایی به دنیا آمده است قرآن او را دعوت می‌کند که مواظب این مسئله باشد، عقاید شرک‌آلود وجود دارند و پیروی کردن از سنت جامعه‌ای که در آن به دنیا آمدید بزرگ‌ترین خطری است که هر کسی را تهدید می‌کند. باید از نظر فکری بالغ شویم، باید یاد بگیریم درباره چیزهایی که شنیدیم تجدید نظر کنیم و ببینیم درست است یا غلط است. باید آدمی باشید که حق را بشناسید و کشف کنید، قرآن می‌خواهد شما را اینگونه تربیت کند. بنابراین یک ارتباط و شباهت فوقالعاده زیادی بین هنر مدرن و قرآن وجود دارد، قرآن نمی‌خواهد شما به عنوان یک مخاطب منفعل باشید، نمی‌خواهد مخاطب خود را گوسفند بار بیاورد، می‌خواهد شما را متفکر بار بیاورد. در پاسخ به آدم‌هایی که می‌گویند مدرنیته ربطی به اسلام ندارد، باید گفت خیلی هم ربط دارد، بیشترین چیزی که قرآن به شما می‌گوید این است که از عقل خود پیروی کنید و فکر کنید: «اَفَلاتَعقِلونَ» «أَفَلَا يَعْقِلُونَ» « افلا يَتَفَكَّرون». از اول تا آخر همین را از شما می‌خواهد. این چیزهایی که به شما گفتند قبول نکنید و فکر کنید، نگاه کنید. بگو که من شما را به سمت حق دعوت می‌کنم «عَلَىٰ بَصِيرَةٍ» (یوسف:۱۰۸) ببینید.

ابتدای دانشجویی من یک روحانی را یک جاهایی مدام می‌دیدیم، چند مسجد که می‌رفتم نماز بخوانم او هم آنجا می‌آمد و نماز می‌خواند، امام جماعت هم نبود. همیشه هم یک نفر همراه او بود. یکی دو بار با من صحبت کرد و یک بار این جمله را گفت و خیلی در ذهن من مانده است چون از نظر ادبی بیان جالبی داشت. این آیه را گفت و گفت ببین فرق بین اسلام و قرآن با همه دعوت‌های دیگری که در دنیا هست این است: همه می‌گویند بیا و ببین قرآن می‌گوید ببین و بیا، «عَلَىٰ بَصِيرَةٍ» (یوسف:۱۰۸) است. باید یک چیزی را ببینید و بپذیرید و بعد دنبال پیغمبر راه بیفتید. نه اینکه قرآن افسار آدم را بگیرد و بگوید بیا من می‌خواهم یک چیزی به تو نشان بدهم و معلوم نیست شما را کجا می‌برد. اعتماد نکن به آدمی که همینجوری یک چیزی می‌گوید، بصیرت داشته باش. وقتی دعوت قرآن به این است که شما بالغ باشید و از عقل و تفکر خود استفاده کنید نتیجه این است در مواردی ویژگی‌های شبیه هنر مدرن پیدا می‌کند. قواعد را می‌شکند چون هنر متناسب با بلوغ است که خیلی خط‌کشی ندارد یعنی فرم را از محتوا می‌گیرد نه اینکه انگار از بالا دستور آمده که این شکلی و در این کادر باشد، وزن‌ها باید این شکلی باشند و واژه‌ها باید اینگونه به کار روند و… حتی گرامر را رعایت نمی‌کند. قاعده‌شکنی انگار متناسب با این است که قرآن دعوت می‌کند به اینکه مقلد نباشید و متفکر باشید و با محتوای دعوت سنخیت دارد.

از طرفی به عنوان مخاطب نه فقط اینکه می‌خواهد شما منفعل نباشید بلکه از اول که باز می‌کنید به شما می‌گوید ممکن است شما را گمراه کند، خوب بخوان. مثل اینکه من قرآن را باز می‌کنم از اول یک مقدار با ترس و لرز است: آیا درست می‌فهمم؟ یک جاهایی مثل اینکه دامی گذاشته شده که اگر دقت نکنید ممکن است در آن دام بیفتید و گمراه شوید. شما را هوشیار می‌کند که باید با تدبر بخوانید و دقت کنید، احتمال اینکه اشتباه بفهمید هست. بنابراین موقع خواندن قرآن فعالیت می‌کنید و منفعل نیستید، این چیزی است که با دعوت قرآن سازگار است. شباهت‌هایی که در فرم و محتوا بین قرآن و هنر مدرن دیده می‌شود نتیجه یک چیز خیلی ساده است، هر دو به نحوی ضد والد هستند. صدها تاکید روی ضد والد بودن خود قرآن در خود آیات وجود دارد که مقلد نباشید، از سنت جامعه خودتان بترسید چون این بزرگ‌ترین دامی است که آدمیزاد ممکن است در آن بیفتد. پذیرفتن چیزهایی که از بچگی به ما می‌گویند به ما احساس امنیت می‌دهد، بزرگ می‌شویم و وارد جامعه می‌شویم و باز با همرنگ جماعت شدن چه از نظر اعتقاد و چه از نظر رفتار امنیت پیدا می‌کنیم و این همان دامی است که ممکن است ما را به بدترین جای ممکن برساند.

حضار: اینکه پسرها از سن پانزده سالگی و دخترها از سن نه سالگی مکلف می‌شوند که به دین عمل کنند فکر می‌کنم با این ناسازگار است. فردی که در آن سن است نمی‌تواند تحقیق کند و به این نتیجه برسد که مثلاً اسلام درست است، درست است که این حرف بیان شده است از آن طرف هم گفتند از نه سالگی و پانزده سالگی عمل کنید و این باعث می‌شود شما وقتی به یک چیزی عمل کنید یک جمله معروف است که می‌گوید به پاهای خود نمی‌توانیم بگوییم راهی که آمدیم اشتباه بود.

استاد: معمولاً یکی از عادات بد من این است که هرچه از دهنم در می‌آید به ایران می‌گویم، از عادات زشت است. فرهنگ مذهبی و سنتی نه چندان جالبی که ما در ایران داریم که همان حرف را به شما می‌زند که از چه سنی نماز بخوانید صد بار احتمالاً شنیدید که می‌گوید اصول دین را باید خودتان پیدا کنید. اصل همان است. مثل اینکه شما از بچگی به شما خوک بدهند بخورید یا بگویند نخورید. ولی اصل این است که توحید و نبوت و معاد را بفهمید. در همین فرهنگ به شدت والدمدارانه شده مذهبی ما لااقل این جمله را قبول کنید که بالغانه به شما می‌گویند که اساس دین را باید با تحقیق به دست بیاورید. در فروع و احکام می‌گویند تقلید بکن ولی اصل آن است که شما در جامعه‌ای هستید که به شما می‌گویند باورهای دینی را باید همینگونه بپذیرید و اگر به آنها فکر کنی گمراه می‌شوی یا مخالف این حرف را می‌زنند؟ حتی در ایرانی که از نظر آموزش مذهبی خیلی مشکلات به وجود آمده است همچنان این پابرجا است که به هیچ وجه در اسلام از کسی قبول نمی‌شود که بگوید علت اینکه توحید را پذیرفتم این بود که پدر من به من گفته بود یا پدر خود را دوست دارم و گفت نماز می‌خوانم، این را از شما نمی‌پذیرند. بنابراین همچنان در قسمت عقاید دعوت به بلوغ می‌شوید. مثل اینکه یک چیزی مانده است و آن فضایی که باید ایجاد شود تا واقعاً بتوانید در مورد عقاید تحقیق کنید خیلی وجود ندارد. در منابر هم روی این تأکید نمی‌شود و روی چیزهای دیگر تأکید می‌شود که بیشتر حواس آدم‌ها را پرت می‌کند. ولی همچنان این جزو بدیهیات است که باید اعتقادتان را خودتان به دست بیاورید.

این ربطی به نماز خواندن و چه خوردن و چه نخوردن و احکام ندارد که از کی عمل کنید. اعتقاد است که باید به شما گفته شود که خودتان باید دنبال آن بروید. ممکن است نماز بخوانم و بعد در هر سنی تحقیق کنم و به این نتیجه برسم که یک کار دیگری باید کنم، این دعوت واقعاً وجود دارد.

حضار: این ناسازگاری را واقعاً متوجه نشدم چگونه حل می‌کنید. قرآن می‌گوید تحقیق کن و مسلمان شو و آن چیزی که فکر کنم خود قرآن سن تکلیف را مشخص کرده است…

استاد: قرآن سن تکلیف را تعیین نکرده است. ناسازگاری اینگونه حل می‌شود که کسی که نماز می‌خواند مسلمان نیست، کسی که به توحید و معاد و نبوت رسیده است مسلمان است. شما از دو سالگی نماز بخوانید، بچه‌ها را دیدید که با پدر و مادر خود خم و راست می‌شوند و به اینجور کارها علاقه دارند؟ کسی که نماز می‌خواند مسلمان نیست، مسلمان کسی است که به توحید و معاد و نبوت رسیده باشد و واقعاً به این رسیده باشد که قرآن کتاب خدا است. این مسلمان است و بقیه شناسنامه‌ای است.

حضار: روند تکامل بشر آنطور که شما گفتید…

استاد: من نگفتم تکامل.

حضار: روند تحول بشر طوری بود که به جایی رسید که والدمحور بود و بعد به مرحله‌ای رسید که از آن چارچوب‌ها خارج شد، این چیزی بود که من فهمیدم…

استاد: یک پیک غالب داریم که تأکید من روی این است خیلی والدِ قدرْ قدرت کودک‌آزاری بود، یعنی در غرب والدی بود که نه به کودک راه می‌داد و نه به بالغ راه می‌داد. در اسلام به این شدت نه کودک آزار بود و نه بالغ را زیر سوال می‌برد. در حد حرف اینقدر در اسلام و قرآن تأکید روی عقل و تفکر زیاد است که بدترین سنت‌های دینی اسلام هم نمی‌توانند بگویند فکر نکن، باور دینی با عقل تعارض دارد. مسیحیت به جایی رسیده بود که انگار عقل مزاحم باور دینی است. نتیجه این است که بر علیه والد سخت‌گیر ضدبالغ و ضدکودک انقلابی اتفاق افتاد که با همدستی بالغ و کودک این را از صحنه بیرون کرد. ولی خاصیت تمدن این است که والد می‌سازد، برای کنترل مردم دوباره هنجارهایی می‌آید و مردم از هنجارهای جدیدی پیروی می‌کنند. مانند حکومت مارکسیستی و کمونیستی که قرار است بالغانه باشد ولی عملاً اتفاقی که می‌افتد همین است. الان والد خیلی کودک‌پسندی در غرب ایجاد شده است که فکر می‌کنم اگر تئوری نگاه کنید بدترین والد که مبارزه با آن برای بالغ سخت است والدی است که با کودک همدست باشد.

[۰۱:۰۰]

چرا آن والد قرون وسطی کله پا شد؟ چون می‌خواست هم با کودک بجنگد و هم با بالغ بجنگد. آن دو باهم متحد شدند یعنی هم توده مردم انگار نمی‌خواستند و انقلاب کردند و هم روشنفکرها نمی‌خواستند. ولی الان واقعیت این است که در غرب والد و کودک باهم هستند مثل اینکه والدی به وجود آمده که می‌گوید هر کاری دلت می‌خواهد بکن و به چیز خاص هم اعتقاد نداشته باش. خود این به اعتقاد تبدیل می‌شود، هر کاری بکنید بالاخره جامعه هنجارهایی در نظر می‌گیرد که این کارها را بکن و این کارها را نکن. پایه تمدن این است که چنین هنجارهایی باید وجود داشته باشد. الان والدی حاکم است که اعتقاد دینی یا اعتقاد به یک ایدئولوژی در آن خیلی مطلوب دانسته نمی‌شود بلکه ارضای غرائز اولویت پیدا می‌کند که خیلی خطرناک است، چون خیلی پایدار است. الان تنها عنصری که مانده و باید با این والد بجنگد عنصر بالغ است و خیلی نمی‌توانید روی این حساب کنید که توده مردم بر اثر جنبه‌های بالغانه خودشان بخواهند حرکتی انجام بدهند. نمی‌دانم سوالی که می‌خواستید بپرسید را جواب دادم یا خیر.

یک نکته‌ای یکی از دوستان گفت و من امیدوار بودم که هیچ ابهامی به وجود نیاید. کلمه تقلید را به معنای تقلید متعارف که می‌گویند در احکام از مراجع تقلید تقلید کنید که نگرفتید؟ ربطی ندارد، مسئله تقلید کردن در عقاید است. فرض کنید می‌خواهم بدانم چگونه روزه بگیرم، نباید همه ما محقق متون فقهی شویم. اینها چیزهای ساده و پیش پا افتاده دین هستند. چیزی که مهم است این است که درک شما از جهان و درک شما از اخلاق مستقل باشد، آموزش نبینید و فقط از یک چیزی که به شما گفتند پیروی نکنید. مثل اینکه در آشپزی هم یک نفر بگوید باید همه را از اول یاد بگیرم! بالاخره کتاب آشپزی می‌خوانید و شاید دو چیز هم کم و زیاد کردید و آزمایش‌های جدید انجام دادید و غذاهای جدیدی اختراع کردید. بنابراین تقلید به همان معنای تقلید در اصول عقاید و فهم جهان است که درست نیست وگرنه در جزئیات اعمال طبیعی است که من به آدمی که در آن زمینه کار کرده است اعتماد کنم. اینکه به چه کسی اعتماد کنم تقلیدی نیست، در اینکه آدم درست را پیدا کنید باید یک بلوغی از خود نشان بدهید.

۳- تمایزهای قرآن و ادبیات مدرن

برمی‌گردیم به ویژگی‌هایی که ادامه ویژگی‌های قبلی است که جلسه قبل در مورد قرآن گفتم. دو دلیل می‌خواهم بگویم که فکر می‌کنم دلایلی هستند که به طور ویژه از نظر ارتباط با مخاطب قرآن را همچنان حتی از ادبیات مدرن و پست مدرن متمایز می‌کنند. سعی کردم وقتی شباهت‌ها را می‌گویم، بگویم هنوز تکنیک‌هایی در قرآن هست که مشابه آن استفاده نشده است. از نظر شیوه برخورد با مخاطب همچنان فکر می‌کنم ویژگی‌هایی در قرآن است که در ادبیات و هنر مدرن همچنان نیست.

۱-۳ تداوم و تکرار مخاطب در خواندن قرآن

نکته اول این است که به نظر می‌آید در قرآن این آگاهی انگار وجود دارد که این کتاب را مخاطب یک بار نمی‌خواند قرار است بارها بخواند. مشهورترین تعبیر درباره واژه قرآن این است که قرآن صیغه مبالغه است و چیزی است که باید زیاد قرائت شود. وقتی یک کتاب، کتاب مقدس است طبیعی است که افراد فقط یک بار آن را در زندگی خود نمی‌خوانند. مانند کتاب داستان نیست که بخوانم بگویم کتاب را خواندم و اگر خیلی خوشم آمد یک بار دیگر بخوانم. مثل کتابی است که باید هر روز خوانده شود، قرآن است، یک چیز بسیار قرائت شونده. فرض کنید یک هنرمند مدرن خیلی هم دوست داشته باشد که اثر پیچیده‌ای خلق کند و روی این حساب کند که مخاطب او خیلی با دقت این اثر هنری را می‌بینید. واقعاً روی این می‌تواند حساب کند که یک پیچیدگی در اثر خود بگذارد که صد بار باید داستان را بخوانید تا بفهمید؟ طبیعی است که هنرمند چنین جرأتی نمی‌کند، فکر می‌کنم اکثریت قاطع غریب به اتفاق آثار هنری از اول تا الان طوری نوشته شدند که فرض آنها این است که یک نفر که یک بار این را می‌خواند چیزهایی از آن بگیرد. قرآن اینگونه نیست.

می‌خواهم از سوره یوسف مثال‌هایی برای شما بزنم، خیلی نمی‌خواهم روی این موضوع وقت صرف کنم، به نظر می‌آید در حد اشاره کافی است. یک جایی از این سوره را می‌خواهم مثال بزنم که با اطمینان می‌شود گفت اولاً از نظر عاطفی بی‌نهایت لحظه حساس و تأثیرگزاری است و امکان ندارد دفعه اول که می‌خوانید تأثیر بپذیرید. حداقل باید یک بار خوانده باشید و دفعه دوم است که این لحظه روی شما تأثیر می‌گذارد. برادرهای یوسف به یعقوب می‌گویند یوسف را بده با خود ببریم تا بازی کند، یعقوب جمله‌ای می‌گوید، «قَالَ إِنِّي لَيَحْزُنُنِي أَن تَذْهَبُوا بِه» (یوسف:۱۳) می‌گوید اگر این را با خود ببرید دل من تنگ می‌شود. قرار است صبح او را ببرند و عصر برگردانند، چون بعد از اینکه ادعا می‌کنند گرگ خورد شب برگشتند و تاریک است، احتمالاً باید به طور طبیعی زودتر بر می‌گشتند.

مسئله این است که می‌خواهند صبح یوسف را ببرند و عصر برگردانند و یعقوب می‌گوید «قَالَ إِنِّي لَيَحْزُنُنِي أَن تَذْهَبُوا بِهِ» (یوسف:۱۳) یک مقدار مقاومت می‌کند و می‌گوید نمی‌دهم چون دل من برای او تنگ می‌شود. دفعه اول که نمی‌دانید که سی سال می‌رود و بر نمی‌گردد و چه بلایی سر یعقوب می‌آید. اگر آدمی باشم که برای اولین بار داستان را می‌خوانم خیلی این جمله تأثیر عاطفی خاصی روی من نمی‌گذارد. بنابراین یک هنرمند به طور طبیعی احساسش این نیست که یک چیزی در اثر هنری خود بگذارد که اگر یک نفر این داستان را بخواند برای او خیلی جالب نباشد. یا روی این حساب کند که بعداً یادش بیاید که در داستان چنین جمله‌ای را یعقوب گفت. اگر مطمئن باشید که داستان شما را ده بار می‌خوانند، چه اشکالی دارد؟ یک جایی را بنویسید که دفعه دوم طرف بفهمد اینجا چه حسی وجود دارد. الان که داستان یوسف را می‌خوانم حداقل سی-چهل صحنه در این داستان کوتاه وجود دارد که به شدت از نظر عاطفی تأثیرگذار هستند و نمی‌دانم هر کدام از آنها چند بار لازم است که خوانده شود تا تأثیر عاطفی آن را بگیرید.

خیلی بعید است یک نفر دفعه اول که می‌خواند به درک عمیقی از رازهای این داستان که مثلاً أوضاع برادر کوچک‌تر چگونه است یا یوسف چه کاری می‌کند که اینها را می‌فرستند و می‌برد برسد. اکثر لحظه‌های عاطفی که من می‌گویم به شدت تحت تأثیر این هستند که شما پشت صحنه‌ها را قشنگ فهمیده باشید تا اینکه درک کنید. مثلاً وقتی یوسف را به چاه می‌اندازند این آیه «أَوْحَيْنا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ» (یوسف:۱۵) دفعه اول که نمی‌فهمید چه معنی دارد. شاید دفعه اول حس کنید این وحی برای این است که آسیب نبیند و به او این دلگرمی می‌دهد اینها نمی‌فهمند بنابراین از آنها به دل نگیر. این را دفعه اول می‌فهمم ولی نمی‌فهمم «لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا» دقیقاً چه معنی دارد. الان من می‌فهمم که چرا خیلی مهم است که به او این حرف گفته شود، تا خودش را معرفی نکند و بر نگردد و سی سال منتظر باشد و مانند یک رسالت این را با خود داشته باشد که باید این آگاهی را به برادرها بدهد. «لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا» یک روزی باید به اینها بفهمانی که اینها چه کار زشتی کردند.

تمام راز داستان انگار این است که یوسف از این حرف تبعیت می‌کند. همینطور جلو بروید، صحنه‌ای که فکر می‌کنم خیلی از نظر عاطفی تأثیرگزار است و بعید می‌دانم یک نفر دفعات اول که می‌خواند خیلی تأثیر بگیرد جایی است که یوسف برادر دوم را می‌گیرد. پیش خود فکر کنید که در مصر باستان برده شدن چه فاجعه‌ای است. تقریباً مانند مردن است با توجه به کاری که می‌خواهند از برده بکشند. یوسف با یک ترفندی برادر کوچک‌تر را گرفته است و قرار شد که او را برده بگیرند. لحظه‌ای که برادرها التماس می‌کنند که یکی از ما را جای این بگیر چون نمی‌توانند بدون برادر نزد پدر برگردند لحظه‌ای است که یوسف بخش عمده‌ای از کار خود را انجام داده است که اینها را در این موقعیت قرار بدهد که روی برگشتن نداشته باشند. یکی از آنها می‌گوید من برنمی‌گردم، بعد از اینکه قبول نمی‌کند هیچ کدام از اینها را برده بگیرد یکی از آنها می‌گوید من اینجا می‌مانم و شما بروید و به پدر بگویید اینگونه شده است.

یکی از ویژگی‌های داستان‌های قرآن و کل متن قرآن که می‌توان روی آن بحث کرد، این است که مثلاً می‌گویم تا این بخش از داستان را نفهمیده باشید آن بخش را نمی‌فهمید و ممکن است آن بخش جایی باشد که قبل از این بخش در قرائت قرآن آمده باشد. مثلاً دفعه اول که سوره بقره را می‌خوانم هیچ چیزی از یک آیه خاص نمی‌فهمم چون جزئیات آن در هفت سوره آن طرف‌تر است. بنابراین وقتی می‌توانم این را بفهمم که یک بار قرآن را خوانده باشم و دوباره برگردم، و همچنان چیزهایی را نمی‌فهمم. مثل اینکه فهمیدن نکته‌ای که در سوره نهم است وابسته است به چیزی که دفعه اول در سوره دوم نفهمیده بودم. بعد این را می‌فهمم و آن هم می‌فهمم و دوباره که می‌خوانم چیز دیگری را ممکن است بفهمم. بنابراین ویژگی این کتاب این است که طوری نوشته شده که می‌داند مخاطب صد بار قرار است این را بخواند و دقیق بخواند با علاقه بخواند و فکر کند اگر می‌خواهد بفهمد. واقعیت این است که هنرمند اگر عاقل باشد این کار را نمی‌کند، الان یک هنرمند چقدر می‌خواهد روی این حساب کند که مثلاً من یک داستان بنویسم که دفعه اول کسی چیزی نفهمد؟ معمولاً این ریسک حداقل از نظر تجاری ریسک درستی نیست و تکیه کردن به اینکه بدانید طرف بارها می‌خواهد با اثر هنری مواجه شود چیزی است که در جامعه هنری خیلی عرف نیست. قرآن به شدت اینگونه است. هیچ ملاحظه‌کاری نیست که شما الان یک دفعه می‌خوانید کجا را می‌فهمید یا کجا را نمی‌فهمید.

[۰۱:۱۵]

مثل اینکه تنظیم شده صد بار یا دویست بار بخوانید تا چیزهایی از آن برای شما روشن شود.

۲-۳ بیان تصویری و سینماگونه قرآن و تنوع فرم‌های روایی قرآن (داستان یوسف، سوره قصص، سوره ص به عنوان نمونه Flash Fiction در قرآن)

این ویژگی در هنر مدرن به وجود آمده که مخاطب را فعال می‌خواهد و از او انتظار بالایی دارد که اینتلکتوال باشد، آدمی باشد که اهل هنر باشد. هنر مدرن اینگونه است که ارتباط برقرار کردن با آن ساده نیست. فکر می‌کنم همچنان هنر به اندازه‌ای که قرآن از مخاطب انتظار دارد، انتظار پیدا نکرده است.

نکته دیگری می‌خواهم بگویم، از یک جایی شروع می‌کنم تا نکته دوم را بتوانم بگویم. قبل از اینکه نکته را بگویم می‌خواهم از یک سری مثال شروع کنم که ویژگی خیلی مهم و در عین حال کار شده‌ای را در قرآن که حداقل در پنجاه-شصت سال اخیر تأکید زیادی روی آن شده است ببینید. باز فکر می‌کنم سید قطب برای اولین بار در کتاب معروفش که اسم آن تصویر فنی در قرآن است این موضوع را مطرح کرد و از آن موقع تا حالا خیلی کارها روی آن انجام شده است.

سوره یوسف را به عنوان یک داستان در نظر بگیرید. می‌خواهم این موضوع را در همین سوره سعی کنم به شما نشان بدهم. مثال‌های سیدقطب در مورد تمام قرآن است ولی من داستانگویی را می‌خواهم به عنوان چیز ساده‌تر که این ویژگی را می‌بینید بیان کنم و چند مثال از داستان یوسف و قصص بزنم. به طور کلی یک ویژگی در قرآن است، آن هم حالت تصویرگری است. مثلاً وقتی شما یک کتاب فلسفه می‌خوانید جمله‌ها برای شما تصویرسازی نمی‌کنند. در شعر نو و بعضی از سبک‌های شهر کهن تصویرسازی خیلی متداول بوده است. ولی داستان گفتن به صورت تصویر اصلاً چیز متداولی نیست و نبود، کاملاً یکی از ویژگی‌های بسیار بارز ادبیات مدرن و قصه‌نویسی مدرن تصویری بودن است و اعتقاد همگانی این است که نتیجه سینما است، از زمان اختراع سینما، داستان‌های نویسنده‌ها بیشتر شبیه به فیلمنامه شده است تا شبیه داستان‌های کلاسیکی که حتی در قرن نوزدهم نوشته می‌شد. در داستان کلاسیک معمولاً راوی حرف می‌زند، یک راوی دانای کل وجود دارد که توصیف می‌کند که این آمد، درباره احوال آدم‌ها صحبت می‌کند که اینجا فلان کاراکتر خیلی ناراحت شد رفت آنجا و… شما در سینما معمولاً راوی ندارید، به ندرت فیلم‌ها راوی دارند و اگر داشته باشند هم معمولاً نقش دانای کل را بازی نمی‌کنند، راوی یکی از شخصیت‌های خود فیلم است بنابراین روایت آن محدود می‌شود به چیزهایی که می‌داند، ممکن است حتی حرف‌هایی که می‌زند درست نباشد. دانای کل نیست.

یک نگاه کلی به داستان‌های قرآن بیندازید: بیشتر شبیه فیلم نامه است یا شبیه یک قصه کلاسیک؟ کاملاً شیوه روایت در قرآن مثل این است که آماده شده که شما از آن یک فیلم بسازید، صحنه‌هایی همراه با دیالوگ‌هایی می‌آید و به صحنه بعدی کات می‌شود. معمولاً چیزی هم این وسط گفته می‌شود، اگر گفته شود هم معمولاً جمله‌های متعرضه‌ای است که وسط آن می‌آید و بیان یک نکته توحیدی است و یک چیزی درباره روایت نیست. هر جای قرآن را الان باز کنم همینگونه است. در فیلمنامه‌ها معمولاً یک صحنه می‌آید و بعد شرح صحنه و دیالوگ‌ها می‌آید و بعد به صحنه بعد کات می‌شود و صحنه‌ها از هم جدا می‌شوند. گاهی نوشته می‌شود دیزالو می‌شود یا صحنه فید می‌شود و دوباره صحنه بعد فید این می‌شود. یعنی شیوه اینکه این صحنه چگونه به صحنه بعد متصل می‌شود در فیلمنامه قید می‌شود. یک جایی از داستان یوسف که به نظر من این چیزها را خیلی راحت می‌توانید ببینید جایی است که برادرها بر می‌گردند که به پدر خود خبر بدهند برادر دوم را هم گرفتند به دلیل اینکه دزدی کرده است. «قَالُوا يَا أَيُّهَا الْعَزِيزُ إِنَّ لَهُ أَبًا شَيْخًا كَبِيرًا فَخُذْ أَحَدَنَا مَكَانَهُ إِنَّا نَرَاكَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ» (یوسف:۷۸) و یوسف در جواب گفت من نمی‌گیرم «فَلَمَّا اسْتَيْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيًّا» (یوسف:۸۰) وقتی از او مأیوس شدند رفتند باهم یک جلسه خصوصی گذاشتند. «قالَ كَبِيرُهُمْ أَلَمْ تَعْلَمُوا أَنَّ أَبَاكُمْ قَدْ أَخَذَ عَلَيْكُمْ مَوْثِقًا مِنَ اللَّهِ» (یوسف:۸۰) برادر بزرگ‌تر گفت نمی‌دانید که پدر شما از شما عهدی گرفته که این برادر را حتماً برگردانید «وَمِنْ قَبْلُ مَا فَرَّطْتُمْ فِي يُوسُفَ» (یوسف:۸۰) می‌گوید من برنمی‌گردم «فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ حَتَّى يَأْذَنَ لِي أَبِي أَوْ يَحْكُمَ اللَّهُ لِي وَهُوَ خَيْرُ الْحَاكِمِينَ» (یوسف:۸۰).

«ارْجِعُوا إِلَى أَبِيكُمْ فَقُولُوا يَا أَبَانَا إِنَّ ابْنَكَ سَرَقَ» (یوسف:۸۱) به سمت پدر خود برگردید و بگویید ای پدر پسر تو دزدی کرده است «وَمَا شَهِدْنَا إِلَّا بِمَا عَلِمْنَا وَمَا كُنَّا لِلْغَيْبِ حَافِظِينَ» (یوسف:۸۱) ما جز چیزی که به آن علم داریم شهادت نمی‌دهیم و ما حافظ بر غیب نیستیم. «وَاسْأَلِ الْقَرْيَةَ الَّتِي كُنَّا فِيهَا وَالْعِيرَ الَّتِي أَقْبَلْنَا فِيهَا وَإِنَّا لَصَادِقُونَ» (یوسف:۸۲) از کاروانی که در آن بودیم و از مردمی که با آنها بودیم بپرس. ما راست می‌گوییم و آنها شاهد بودند که این اتفاق افتاده است. «قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْرًا» (یوسف:۸۳). کجا کات شد به جایی که اینها به پدرخود این حرف را زدند؟ تا کجا را برادر بزرگ‌تر گفت؟ کجا را اینها گفتند؟ می‌دانید منظور من چیست؟ برادر بزرگ‌تر می‌گوید «ارْجِعُوا إِلَى أَبِيكُمْ فَقُولُوا يَا أَبَانَا إِنَّ ابْنَكَ سَرَقَ وَمَا شَهِدْنَا إِلَّا بِمَا عَلِمْنَا وَمَا كُنَّا لِلْغَيْبِ حَافِظِينَ» (یوسف:۸۱) از کجا کات می‌شود به جایی که اینها به پدر خود این را می‌گویند؟ مثلاً از اینجا «وَاسْأَلِ الْقَرْيَةَ الَّتِي كُنَّا فِيهَا» (یوسف:۸۲) این را برادر بزرگ‌تر گفت که اینها بگویند یا اینها به یعقوب می‌گویند؟ یا تا آنجا را برادر بزرگ‌تر گفت و از اینجا کات می‌شود «قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْرًا» (یوسف:۸۳)؟ اصلاً اشاره‌ای به اینکه صحنه عوض می‌شود نیست. ابتدای دیالوگ را برادر بزرگ‌تر می‌گوید، می‌توانید تصور کنید کل عبارت را برادر بزرگ‌تر گفته و یک دفعه کات می‌شود به اینکه یعقوب این جواب را می‌دهد. یا فکر کنید بخشی از آن جمله را برادر بزرگ‌تر گفته است. اینها همان را به یعقوب می‌گویند. از یک جایی برادرها به یعقوب می‌گویند و بعد این جواب را می‌شنوند.

فیلمنامه یک سری شرح صحنه و دیالوگ است و معمولاً اظهارنظر درآن نیست چون در سینما می‌خواهید یک چیزهایی ببینید و یک چیزهایی بشنوید که اینها حرف می‌زنند و از غیب کسی چیزی نمی‌گوید. داستان‌های قرآن اصولاً اینگونه روایت می‌شوند. یعنی صحنه‌هایی هست و حرف‌هایی در آن زده می‌شود. معمولاً هیچ اشاره‌ای نمی‌شود که چه زمانی به صحنه بعد کات شده است. از کجا به کنعان آمدیم و یعقوب این جواب را می‌دهد؟ تمام دیالوگ‌های داستان را بخوانید همینگونه است، یک دفعه متوجه می‌شوید صحنه عوض شده و این دیالوگ در صحنه دیگری است.

حتی فاصله‌گذاری که در فیلمنامه هست و روشن می‌کند که صحنه کی عوض شده است در قرآن وجود ندارد. صحنه‌ها پشت سر هم به صورت تصویر و دیالوگ می‌آیند. یک مثال از سوره قصص می‌زنم، جایی که شاید بهتر این را ببینید. صحنه‌ای که موسی مرتکب قتل می‌شود، نحوه روایت را ببینید: «وَدَخَلَ الْمَدِينَةَ عَلَى حِينِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِهَا» (قصص:۱۵) موسی وارد این صحنه و قریه شد در حالیکه مردم از او غافل بودند یا خود او در حال غفلت بود. «فَوَجَدَ فِيهَا رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلَانِ» (قصص:۱۵) دو نفر را دید که باهم دعوا می‌کنند «هَذَا مِنْ شِيعَتِهِ وَهَذَا مِنْ عَدُوِّهِ» (قصص:۱۵) من الان راهنمای فیلمسازی دارم، یک دعوایی را می‌بینم و بعد باید کلوزآپی از این یکی بگیرم. مثل این است که آمده و نگاه می‌کند و بعد می‌بینید «هَذَا مِنْ شِيعَتِهِ وَهَذَا مِنْ عَدُوِّهِ» (قصص:۱۵) از نقطه دید موسی این صحنه را کم کم می‌بینید. اول می‌بینید دعوایی هست. بعد یکی از آنها اینگونه است و آن یکی اینطور است. «فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِي مِنْ شِيعَتِهِ عَلَى الَّذِي مِنْ عَدُوِّهِ فَوَكَزَهُ مُوسَى فَقَضَى عَلَيْهِ» (قصص:۱۵) او تقاضای کمک کرد، این یک مشتی زد و این افتاد مرد. «قَالَ هَذَا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ» (قصص:۱۵) خیلی از جاها این قال هم حتی نیست، خیلی از جاهای قرآن اینگونه است که این اتفاق افتاد و مثلاً بعد می‌گوید «هَذَا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ» (قصص:۱۵) و شما باید فکر کنید چه کسی این را گفت و می‌فهمید که موسی گفت. در داستان یوسف یک ابهامی وجود دارد که کدامیک از این حرف‌ها را چه کسی زده است؟ کدام برادر است که اول می‌گوید این را نکشید و این را در چاه بیندازید؟ همان برادر بزرگ‌تر است که بعداً می‌گوید من بر نمی‌گردم؟ هیچ توضیحی داده نمی‌شود که چه کسی آن دیالوگ را می‌گوید. در فیلمنامه مدرن لااقل کسی که دیالوگ را می‌گوید می‌نویسند.

در داستان یوسف جایی که به برادر اتهام دزدی زده می‌شود و جام را در می‌آورند برادرها می‌گویند که «إِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ» (یوسف:۷۷) شاید دزدی کرده باشد چون برادر او هم قبلاً دزدی کرده بود. در ادامه می‌گوید «فَأَسَرَّها يُوسُفُ في نَفْسِهِ» (یوسف:۷۷) یوسف این را در خودش نگه داشت «وَ لَمْ يُبْدِها لَهُمْ قالَ أَنْتُمْ شَرٌّ مَكاناً» (یوسف:۷۷) و گفت وضع شما بدتر است. واقعاً به آنها این جمله را گفت یا نگفت؟ یک نفر بی‌دقت بخواند فکر می‌کند یوسف به برادرها می‌گوید «أَنْتُمْ شَرٌّ مَكاناً» (یوسف:۷۷). یا پیش خودش گفت؟ «فَأَسَرَّها يُوسُفُ في نَفْسِهِ وَ لَمْ يُبْدِها لَهُمْ قالَ أَنْتُمْ شَرٌّ مَكاناً» (یوسف:۷۷) در این دیالوگ نوشته نشده است که با صدای بلند گفت یا پیش خودش گفت ولی شما باید بفهمید که به آنها نگفت بلکه پیش خودش گفت.

شرح‌ها خلی در حد مینیمال هستند. «قَالَ هَذَا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبِينٌ» (قصص:۱۵) آیه‌هایی که قبلاً به یک دلیل دیگر خواندم. یا همان داستان ماء مدین: کسانی را می‌بینید، بعد یک دیالوگ، بعد با آنها صحبت می‌کند، «فَتَوَلّى إِلَى الظِّلِّ» (قصص:۲۴). آن چیزی که می‌بینید و می‌توانید ببینید را می‌خوانید. اینجا نشست و یک چیزی گفت، صحنه بعد این است که «تَمْشِي عَلَى اسْتِحْيَاءٍ» (قصص:۲۵) دختر شعیب می‌آید و اینها باهم بر می‌گردند و دیالوگ اینها با شعیب را می‌بینید. تقریباً خیلی از جاها می‌بینید گفته نمی‌شود که شعیب گفت، اصلاْ اسم آن آدم گفته نمی‌شود که شیعب است، باید بفهمید. شما خیلی وقت‌ها از حرفی که زده می‌شود می‌فهمید چه کسی این را می‌گوید و چه کسی جواب می‌دهد. کل داستان‌های قرآن یک سری صحنه هستند با یک سری دیالوگ که بدون اینکه خیلی شرح و بسط داده شود به همدیگر کات می‌شوند و این اصلاً چیز متداولی در هیچ اثر ادبی تا صد سال پیش نیست. به نظر می‌رسد تولستوی از اولین آدم‌هایی بود که فهمید سینما با ادبیات چه خواهد کرد.

[۰۱:۳۰]

یادداشت او را خواندم که می‌گویند یکی از اولین بارهایی که فیلم دید نوشته است اگر مردم عادت کنند که اینها را ببینند در ادبیات کارهای جدید می‌توان کرد. دقیقاً اشاره او این است که طی شیوه‌ای که تصاویر پشت سرهم می‌آید و ذهن مردم عادت می‌کند که اینها را پشت هم ببینند و معنی آنها را بفهمند، ذهن مردم پرورش پیدا می‌کند که داستان‌ها را طور دیگری بتوان به آنها گفت و لازم نشود من اینقدر توضیح بدهم که این آمد و از آنجا به خانه رفت. مثالی هست که یادم نیست چه کسی گفته و مثال معروفی است. می‌گویند اگر یک نفر در دهه بیست یا سی میلادی در آمریکا به زندان رفته باشد و قبل از آن به سینما می‌رفت و سی سال در زندان مانده باشد و دهه پنجاه بیرون آمده باشد و به سینما برود هیچ چیزی از فیلم نمی‌فهمد. مثالش این است که در فیلمی در دهه بیست بخواهند نشان بدهند یک نفر از خانه خود در می‌آید و به سر کارش می‌رود اینگونه نشان می‌دهند که این در خانه خود است و بعد نشان می‌دهند در را باز می‌کند و بیرون می‌رود، بعد کات می‌شود و در ماشین می‌نشیند و ماشین راه می‌افتد. حداکثر این است که کات می‌شود ماشین جلوی محل کار می‌ایستد و پیاده می‌شود و داخل می‌رود. بعد صحنه‌ای است که از پله یا آسانسور بالا می‌رود و بعد وارد اتاق کار خودش می‌شود. در دهه پنجاه در خانه است و بعد کات می‌شود که محل کار است. همه هم می‌فهمند که رفت و لازم نیست توضیح بدهید، یک جوری رفت و مهم نیست. اولین بار گریفیث کارگردان معروف آمریکایی که یکی از پدران سینما است در یکی از فیلم‌های خیلی معروف خود کات زد و یک کلوزآپ گرفت از چهره هنرپیشه نقش اول فیلم خود، همه در سینما ترسیدند و فکر کردند سر این هنرپیشه از تنش جدا شده است، چون عادت به کلوزآپ نداشتند. در تمام فیلم‌ها تا یک جایی همه آدم‌ها در کادر هستند و این شکلی نیست و به این معنا کات و تدوین وجود ندارد. تدوین از یک سالی اینگونه شده که این صحنه‌ها این شکلی کات می‌شوند و این چیزی است که نظر تولستوی را جلب کرده است.

آدم‌ها اگر عادت کنند به شتابی که این تصاویر دارند و داستانی که این شکلی تصویری روایت می‌شود و اینگونه با حالت شتاب پشت هم قرار گرفتن بدون توضیح باشد، چه کارهایی می‌توان در ادبیات کرد! این اتفاق در ادبیات افتاده است و در ادبیات مدرن می‌بینید که می‌گویند داستان‌های فیلنامه‌ای. طرف به راحتی از یک صحنه به صحنه دیگر می‌پرد و شما به دلایلی می‌فهمید که به صحنه دیگر رفته است. توضیحاتی مثل در خانه را باز کرد و رفت و آمد در آن نیست. ممکن است نویسنده داستان لازم نباشد هیچ جمله‌ای را شرح بدهد که چه اتفاقی افتاده است. شما خودتان می‌فهمید، چون ذهن شما با این شیوه روایت عادت کرده است.

همه داستان‌های قرآن اینگونه هستند، تفاوت‌هایی از جهاتی باهم دارند که این حالت شتاب در بعضی از داستان‌ها فوق‌العاده زیاد است و بعضی جاها یک مقدار کلاسیک‌تر روایت می‌شود. به عنوان نمونه، اوج حالتی که الان به آن فلش استوری می‌گویند، یعنی داستان‌های چند جمله‌ای با حالت فشردگی و ابهام، در سوره ص است. یک بار داستان‌های سوره ص را بخوانید و ببینید این چه شیوه داستان‌گویی است، دقیقاً مانند ژانر جدید که چند سال اخیر متداول شده است. داستان‌هایی می‌نویسند که حداکثر پنج جمله است و یک چیز خیلی ساده در یک پاراگراف است.

داستان داود در این سوره این است که به یاد بیاور دو نفر بالا رفتند در محراب و بعد یک نفر گفت این دوست من نود و نه میش دارد و من یک میش دارم و می‌خواهد یک میش من را هم بگیرد. داود گفت او به تو ظلم کرده است و صحنه بعد این است که داود توبه می‌کند. داستان همین است. این دو چه کسی هستند؟ ماجرای میش‌ها چیست؟ چرا توبه می‌کند؟ مثلاً این داستان تمام شد و فهمیدیم!

«وَوَهَبْنَا لِدَاوُودَ سُلَيْمَانَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ إِذْ عُرِضَ عَلَيْهِ بِالْعَشِيِّ الصَّافِنَاتُ الْجِيَادُ» (ص:۳۰-۳۱) شبی به او صافنات جیاد – که ابهام دارد شاید منظور اسب باشد – به او عرضه شد. بعد چه شد؟ «فَقَالَ إِنِّي أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَيْرِ عَنْ ذِكْرِ رَبِّي» (ص:۳۲) فکر کنید منظور اسب است. داستان این است که یک شب یک سری اسب را آوردند، «فَقَالَ إِنِّي أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَيْرِ عَنْ ذِكْرِ رَبِّي» (ص:۳۲) از “ف” در “فقال” می‌توان فهمید جمله بعدی نتیجه این موضوع است، سلیمان گفت حب خیر را از ذکر رب خودم بیشتر دوست داشتم. خود این جمله که جدای همه چیز که چه معنایی دارد جالب است: می‌گوید أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَيْرِ نه أَحْبَبْتُ الْخَيْرِ، من دوست داشتن خیر را بیشتر دوست دارم «عَنْ ذِكْرِ رَبِّي حَتَّى تَوَارَتْ بِالْحِجَابِ» (ص:۳۲) تا جایی که یک جایی پنهان شد. چه چیزی پنهان شد؟ از این جمله چه می‌فهمید؟ اصلاً چه شد؟ یک سری اسب آوردند بعد سلیمان این جمله را گفت.

«رُدُّوهَا عَلَيَّ» (ص:۳۳) آن چیزی که پنهان شده است را به من برگردانید. «فَطَفِقَ مَسْحًا بِالسُّوقِ وَالْأَعْنَاقِ» (ص:۳۳) و شروع کرد به گردن‌ها و بدن اینها دست زدن، احتمالاً الصَّافِنَاتُ الْجِيَادُ یا همام اسب هستند. فکر می‌کنید بقیه داستان چیست؟ داستان همینجا تمام می‌شود. داستان بعدی این است «وَلَقَدْ فَتَنَّا سُلَيْمَانَ» (ص:۳۴) ما سلیمان را آزمودیم «وَأَلْقَيْنَا عَلَى كُرْسِيِّهِ جَسَدًا ثُمَّ أَنَابَ» (ص:۳۴) و بر تخت سلطنت او جسدی را انداختیم و سپس توبه کرد. این داستان دوم است و تمام شد. داستان نیم جمله‌ای است. چه معنایی دارد؟

یک نفر ممکن است فکر کند شاید یک داستانی خوب ضبط نشده در قرآن و اصل آن اینگونه نبود و توضیحاتی داشت و یک جایی از صفحه پاره شده و نصف داستان را نخواندیم یا فکر کند اینگونه گفتند و این داستان اینگونه درآمده است و یک اشتباهی شده است. موضوع این است که داستان‌های سوره ص اینگونه است. از اول تا آخر که بخوانید چند داستان است و همیشه همینگونه روایت می‌شود یعنی استایل آن اینگونه است. داستان داوود همین است، داستان سلیمان همین است، داستان ایوب هم از اینها بهتر نیست و آخر نمی‌فهمید که معنی جمله‌ها چیست و به چه چیزی اشاره می‌کند. اکستریم این موضوع سوره ص است، بعد سوره‌های دیگر هم هست مثل سوره کهف که اینگونه یک خطی و یک جمله‌ای نیست ولی در آن ابهام وجود دارد، یک فضای شگفت‌انگیز و عجیب و غریبی دارد. داستان ذوالقرنین را که می‌خوانید چیز زیادی نمی‌فهمید، معلوم نیست چه کسی است و کجا می‌رود و در هاله‌ای از ابهام روایت می‌شود. شیوه داستانگویی مدرن هم اینگونه نیست. شما داستان‌های سوره ص را با چه چیزی می‌خواهید مقایسه کنید؟ این چه شیوه بیانی است؟ هایکو در شعر چگونه است؟ یک چیزی گفته می‌شود و ممکن است تأثیرگزار باشد. مانند یک خط از یک داستان است. بقیه را در ذهن خود ممکن است هرچه می‌خواهید بسازید. هرچه بیشتر سوره را بفهمید و بفهمید سوره چه می‌خواهد بگوید و آن داستان را بفهمید این داستان را بهتر می‌فهمید که چیست و چرا اینگونه روایت می‌شود.

نکته‌ای که می‌خواهم روی آن تأکید کنم این است که داستان سوره یوسف شبیه داستانی است که به طور خطی از اول تا آخر روایت می‌شود. مثل اینکه اینجا برای این داستان این تصمیم گرفته شده است. در سوره کهف داستان‌ها جور دیگری روایت می‌شود، همه داستان‌های آن سوره آنگونه روایت می‌شود یعنی استایل و سبک داستان‌گویی داستان‌های سوره کهف با بقیه جاهای قرآن فرق دارد ولی به هم شبیه هستند یعنی سه داستان سوره کهف خیلی شبیه به هم روایت می‌شوند، منظور من از نظر نحوه نگارش داستان منظور من است. سوره ص هم یک جور دیگر است ولی داستان‌های خود سوره مثل هم هستند یعنی همین حالت ابهام‌ها و خطی بودن در داستان‌های سوره ص است. بنابراین نویسنده تعمد دارد و واضح است این سوره به یک دلیلی اینگونه داستان می‌گوید و آن سوره به یک دلیلی جور دیگری داستان می‌گوید و الی آخر.

۴- تکامل مخاطب قرآن در طول زمان، چرا مسلمان‌ها از شیوه ادبیات قرآن تقلید نکردند؟

دلیل دومی که گفتم که چرا قرآن به ادبیات مدرن شبیه است این بود که بیش از ادبیات مدرن و پست مدرن روی مخاطب حساب می‌کند. از چیزی که الان می‌خواهم بگویم می‌خواهم جواب سوالی که در جلسه اول پرسیدم را بگویم. قرآن انگار روی اینکه مخاطب در طول زمان تکامل پیدا می‌کند حساب باز می‌کند. در ادامه مثال‌های تصویری که زدم و حرفی که تولستوی زده، مطمئن باشید اگر سید قطب اولین آدمی است که درباره این شیوه روایت قرآن نوشته است به این دلیل است که اولین کسی است که سینما رفته است و این آموزش ذهنی را دیده و این داستان‌ها را که می‌خواند نه فقط ناراحت نمی‌شود بلکه لذت می‌برد. سید قطب با هیجان در کتاب خود می‌گوید که ببینید چقدر این روایت‌ها جالب هستند، چقدر این تصاویر خوب به هم پیوند پیدا می‌کنند و الی آخر. چون ذهن او Train شده و یک ویژگی پیدا کرده که قبل از آن مردم نداشتند. چیزی که من می‌فهمم این است قرآن روی اینکه هزار سال دیگر ذهن مردم یک ویژگی‌هایی پیدا می‌کند و بهتر پروسس می‌کنند هم حساب می‌کند. یعنی نه فقط واژه‌های آن را آدم‌های همزمان آن درست نمی‌فهمیدند و باید درک متفاوتی پیدا می‌کردند تا درک کنند، فکر می‌کنم اصلاً از شیوه داستان گویی قرآن امکان نداشت یک نفر آن موقع مثل من که الان دارم لذت می‌برم لذت ببرد. من فکر می‌کنم با اینها مشکل داشتند همانطوری که با ریتم مشکل داشتند. در طول تاریخ در موسیقی و شعر به تدریج اتفاق‌هایی افتاد و اگر از من بپرسید، تصور من این است که موسیقی کلاسیک، موسیقی سنتی کلیسایی غرب دوره باروک تبدیل به کلاسیک شد، تبدیل به رومانتیک شد و کم کم ذهن مردم با شیوه‌های ساخت هارمونی عادت پیدا کرد و شعرا به ریتم‌های جدید عادت کردند و ریتم‌های قدیم را شکستند، چون ذهن آنها در درک موسیقی تکامل پیدا کرده است. سوالی که جلسه اول پرسیدم این است که وقتی ادبیات قرآن اینقدر شبیه شعر نو است و اصلاً شعر کلاسیک نیست و مسلمان‌ها خیلی معتقد بودند، چرا تقلید نکردند؟ نه فقط تقلید نکردند بلکه در کتاب‌های فصاحت و بلاغت هم از این ویژگی‌ها تعریف نکردند بلکه به نظر می‌آید خیلی خوششان نیامد. من فکر می‌کنم واقعاً خوششان نیامد.

[۰۱:۴۵]

با ذهن هزار سال قبل این مقدار پایین و بالا شدن ریتم برای آنها خوشایند نبود، همانطوری که به نظر من این داستان‌ها برای آنها خوشایند نبود. ممکن است چون مؤمن بودند می‌خواندند و استفاده می‌کردند ولی آنجوری که من الان لذت می‌برم لذت نمی‌بردند. به همین دلیل مشابه آن را هم خلق نمی‌کردند. فکر می‌کنم فکر می‌کردند این چیز عجیب و غریبی است. احساس من این است قرآن روی تکامل پیدا کردن حتی ذهن مخاطب در طول تاریخ هم حساب باز می‌کند یعنی لازم نیست یک تکنیک ادبی را من الان بفهمم. من یک مثال بزنم که فکر می‌کنم نکته مهمی است. شما احساس نمی‌کنید که سوره‌های قرآن بهم ریخته است؟ یعنی از اول که شروع می‌کنید معلوم نیست چیست، در مورد یک چیز صحبت می‌کند و دوباره سراغ چیز دیگری می‌رود دوباره بر می‌گردد اینور و دوباره یک چیز دیگر می‌گوید. وسط آن یک داستان می‌گوید دوباره می‌آید اینور. پیش‌بینی می‌کنم پنجاه سال دیگر ما چنین متن‌هایی خواهیم داشت و مردم لذت خواهند برد. مردم پنجاه سال دیگر از متنی که از یک جای شروع شود و خیلی منظم پیش برود لذت نمی‌برند. با تجربه خودم از خواندن سوره‌ها و تلاش برای فهمیدن بخش‌های مختلف سوره اینگونه می‌فهمم که مشکل ذهن من این است که پاراگراف اول را می‌خوانم تا پاراگراف دوم و سوم می‌روم پاراگراف اول دیگر در ذهن من نیست، مغز من کشش ندارد که از جمله اول تا اینجا در ذهن من باشد. نمی‌توانم پروسس کنم. خیلی وقت‌ها مشکل این است که وقتی بر می‌گردد به اول یادم می‌رود اول چه بود، نمی‌فهمم که این به اول برگشته است. نکته‌ای که من در آن جلسه گفتم درباره رتوریک سامی که مدام یک چیزهایی برمی‌گردد و دوباره از یک جایی شروع می‌شود…

چرا اینگونه است؟ چون از بچگی با متن‌های ساده سروکار داشتیم. اگر یک نسلی به وجود بیاید – که می‌آید – که متن‌های پیچیده بخوانند – کم کم هنرمندها متن‌ها را پیچیده‌تر می‌کنند و از این پیچیدگی لذت می‌برند – و کم کم عادت کنم همانطوری که به سینما عادت کردم ژانرهای ادبی به وجود بیاید و متداول شود و مردم یاد بگیرند که مغز آنها وقتی صفحه سوم را می‌خوانند صفحه اول را فراموش نکرده باشد، یک روزی تعجب می‌کنند از اینکه چگونه مردم درباره سوره‌ها آن حرف‌ها را می‌گفتند، “این که معلوم است اینگونه است و ساختار آن این شکلی است”. نه فقط می‌فهمند بلکه لذت می‌برند و در ادبیات هم شروع به تولید متن‌هایی می‌کنند که شبیه همین باشد. متونی که ما الان می‌خوانیم نه در ادبیات بلکه متون علمی و متون سخنرانی‌ها بعداً به شدت کسالت‌بار می‌شود. چون معلوم است بعد از این پارارگراف این پارارگراف است. شما الان از یک هنرمند بپرسید از ساختار مقاله‌های علمی خوششان می‌آید؟ فکر کنید یک هنری باشد که طرف اول داستان چکیده بنویسد و بگوید خلاصه این داستان این است و من می‌خواهم این را بگویم! الان حداقل شما می‌دانید روایت خطی مد نیست که از یک جایی شروع کنید و تا آخر بگویید. پالپ فیکشن را چند نفر دیدند؟ صدjh پالپ فیکشن ساخته شود مردم سوره‌های قرآن را می‌خوانند و نگرش دیگری خواهند داشت. پالپ فیکش چگونه است؟ یک صحنه اول می‌آید دو نفر باهم حرف می‌زنند. کات می‌شود و صحنه بعد یک اتفاقاتی می‌افتد و بعد صحنه‌های دیگر است. شما نمی‌دانید کدام اول بود. اگر الان از شما بپرسم اولین صحنه پالپ فیکشن از نظر زمانی کدام صحنه است – صحنه اول که آخرش است، یعنی کدام از همه قدیمی‌تر است – با اینکه فیلم را دیدید اگر در ذهن خود مرور کنید به این راحتی نمی‌توانید بگویید صحنه اول و آخر کجا است. صحنه آخر فیلم آخر فیلم که نیست جون وینسنت کشته می‌شود! آخرین صحنه فیلم کجاست و اولین صحنه فیلم از نظر زمانی کجاست؟

حضار: آخریش آنجاست که Bruce Willis با آن دختر سوار موتور می‌شود.

استاد: شما سخنرانی پالپ فیکشن من را گوش کردید. آخرین صحنه آنجا است که با سعادت آنها تمام می‌شود. ولی فیلم کلاً اینگونه است که مجموعه‌ای از صحنه‌های کاملاً بهم ریخته است و این فیلم برای همین جایزه گرفته و تحسین شده است. همه هم دیدند و خوششان آمده است، مردم از همین پیچیدگی خوششان آمده است، مردم روایت خطی نمی‌پسندند. حسن یک متن از نظر آدمی که به پیچیدگی عادت کرده باشد اتفاقاً این است که شما یک جمله که می‌خوانید نتوانید حدس بزنید جمله بعد چیست. اگر بتوانید حدس بزنید که وقت شما تلف می‌شود، اگر یک پاراگراف بخوانم و بتوانم بفهمم که پارارگراف بعد چه خواهد گفت هیجانی ندارد. هر جای قرآن را که می‌خوانید معلوم نیست بعد آن چه اتفاقی می‌افتد. همه شما مهندس هستید؟ همه شما می‌دانید که تعریف اینفورمیشن این است که عکس احتمال است و وقتی احتمال یک چیزی زیاد است یعنی در آن اینفورمیشن نیست یا کم است. اگر من جمله‌ای بگویم و بعد یک جمله‌ای بگویم که شما حدس نمی‌زدید و به نظر ما نمی‌آمد که بعد از این بیاید به شما اینفورمیشن زیادی می‌دهم. مردم از این خوششان خواهد آمد یعنی از اینکه صحنه‌ها پشت هم نامتناجس باشند. فکر می‌کنم چون مردم سینما می‌روند کم کم این تحولات هم در مغز آدم‌ها اتفاق می‌افتد. کارتون‌های الان را با پنجاه سال قبل مقایسه کنید ببینید چقدر پیچیده‌تر شده است.

اگر آدم‌ها ترین بشوند به اینکه با چنین متن‌های پیچیده‌ای سروکار داشته باشند حدس من این است پنجاه سال دیگر از اینجور متن‌های مشابه سوره‌های قرآن لذت می‌برند و شگفت زده می‌شوند. یک دفعه یک سید قطبی پیدا می‌شود که ببینید این چقدر جالب است، این ربطی به این نداشت که بعد از این آمد، شما فکر می‌کردید این را می‌خواهد بگوید ولی چیز دیگری را گفت و ببینید چقدر ربط دارد به هفت جمله قبلی که گفته بود و این ساختارش پیچیده است و کلی شادی می‌کند و همه می‌گویند بله. ولی این بعد از این است که در سینمای غرب این اتفاق‌ها افتاده باشد و چند دهه بگذرد و از بچگی آدم‌ها عادت کنند. الان متن‌های پست مدرن که خیلی از دوستان مسلمان و مذهبی به نظرشان می‌آید مانند کفریات است همین راه‌ها را باز می‌کنند. ادبیاتی به وجود می‌آورند که متن‌ها پیچیده و ظاهراً بیربط است، بعضی‌ها واقعاً بی‌ربط است یعنی تعمداً بیربط است ولی بالاخره سبک‌های این شکلی جا می‌افتد و مردم می‌فهمند. صد سال پیش کسی شیوه بیان تصویری قرآن را نمی‌فهمید و لذت نمی‌برد. نشانه آن این است که اگر به نظرشان جالب می‌آمد هزار کتاب در مورد آن می‌نوشتند. وقتی ننوشتند یعنی لذت نمی‌بردند و احساس نمی‌کردند چیز فوقالعاده جالبی است. این اتفاق‌ها می‌افتد.

این نتیجه ایمان من به وحی بودن آن است وگرنه پذیرش آن خیلی ساده نیست که قرآن انگار تنظیم شده که دو هزار سال بعد هم تکنیک‌هایی در آن باشد که برای مردم جا نیفتاده است. هر چند مدت یک بار شما باید انتظار داشته باشید کتابی مانند تصویر فنی در قرآن یا کتابی درباره ریتم قرآن نوشته شود که پنجاه سال قبل‌تر کسی نمی‌نوشت و نمی‌گفت. نمونه خیلی روشن آن برای من ساختار سوره‌ها است. وقتی درباره سوره نور بحث میکردم گفتم ساختار آن بیشتر شبیه سونات در موسیقی است تا یک متن ادبی که نوشته شده است. سه موضوع است که اول A می‌آید بعد B می‌آید بعد دوباره A می‌آید بعد C می‌آید، مثل همان چیزی که در ساختار موسیقی کلاسیک غرب است که تم‌ها چگونه پشت سر هم می‌آیند و تکرار می‌شوند و بر می‌گردند. چیز متداولی نیست و همانطوری که شما می‌توانید متونی پیدا کنید که در آن شیوه داستان گویی قرآن ضعیف خطاب شده باشد – مثل مستشرقینی که دویست سال پیش می‌خواندند و به نظرشان می‌آمد این چه طرز داستانگویی است و خوب بلد نبود داستان بگوید – و الان قرآن ستایش می‌شود برای اینکه اینگونه روایت می‌کند، فکر می‌کنم چیزی که در مورد قرآن می‌گویند که خیلی ساختار آن منطقی و منظم نیست پنجاه سال دیگر به عنوان ویژگی جالب قرآن بین مسلمان‌ها و غیرمسلمان‌ها شاید جا بیفتد.

حضار: در مورد خود پیامبر چی؟ همین لذتی که شما می‌برید ایشان نمی‌بردند؟

استاد: برگشتید به سوال چند جلسه قبل که من حدس بزنم پیغمبر چگونه قرآن را می‌فهمد. فکر می‌کنم ما نمی‌توانیم بفهمیم، حداقل در مورد پیغمبر نمی‌دانیم. اگر می‌گفتید در مورد حضرت علی می‌شد به سؤال فکر کرد. شما نمی‌توانید بفهمید کیفیت وحی به کسی که به او برای اولین بار وحی شده چگونه بود. شاید فیلم دیده است. شاید همزمان با شنیدن واژه‌ها تصاویری هم دیده است.

حضار: بله درباره یک آدم خوب دیگر چطور؟

استاد: فکر می‌کنم لذت فنی که ما الان می‌بریم را نمی‌برد یا لااقل این است که در خودآگاه او نمی‌آمد. فرق ما با یک آدم صد سال قبل این است که می‌توانیم این حرف‌ها را بزنیم. ممکن است یک آدمی می‌خواند و خوشش می‌آمد و می‌فهمید که این چگونه به آن کات شده است ولی کلمه کات را بلد نبود، اینگونه نبود که برای او چیزی در ذهنش باشد. احتمالاً هم مشکل می‌فهمید. شاید من یک داستان را یک بار بخوانم به راحتی بفهمم که این دیالوگ را آن گفت و این چیزها در ذهن من ایجاد می‌شود، اما آن موقع سخت‌تر بود و بنابراین راه برای حرف زدن نبود. ممکن بود لذت آن را ببرد ولی اینکه بیان کند یک چیز دیگر است، یعنی در خودآگاه او به عنوان یک نکته فنی بیاید. ممکن است من یک شعر نو بخوانم و لذت ببرم بدون اینکه کوچک‌ترین اطلاعی از ریتم داشته باشم یا حتی نتوانم ریتم را تحلیل کنم ولی خوشم می‌آید مثل اینکه بچه‌ای از ریتم کودکانه خوشش می‌آید و در مورد این نمی‌تواند حرف بزند ولی لذت آن را می‌برد.

حضار: سوال من این است آن موقع که پیامبر اینها را نقل می‌کرد احتمالاً برای یک سری‌ها سوال پیش می‌آمد. مثل همین اسب‌هایی که برای حضرت سلیمان است. ولی آن موقع یکی می‌پرسید اینها چه بودند.

استاد: حتی واژه‌ها را نمی‌فهمیدند! یک قرن و نیم از هم پرسیدند این واژه یعنی چه. اینگونه نبود که فکر کنید همه چیز را می‌پرسیدند و می‌دانستند. یک مقدار حالت شگفتی داشتند. من قرآن را می‌خوانم و یک سری واژه‌های آن را نمی‌فهمم، شاید بی‌معنی باشد، ولی لذت می‌برم و هدایت می‌شوم. همین الان که این حرف‌ها را به شما می‌زنم مگر من وقتی قرآن می‌خوانم همه آن را می‌فهمم؟

حضار: منظور من این است موقع پیامبر اگر برای ایشان سوال پیش می‌آمد و می‌پرسیدند پیامبر احتمالاً یک چیزهای اضافه می‌توانست به اینها بگوید که برای آنها روشن‌تر شود.

استاد: من باید از غیب به شما خبر بدهم. به نظر می‌آید یا نمی‌پرسیدند یا پیغمبر جواب نمی‌داد. چون شما مجموعه روایت‌های نقل شده از پیامبر را نگاه کند به ندرت حتی از امام‌های شیعه هم می‌بینید که اینجور چیزها را پرسیده شده باشد و جواب داده باشند. یا جواب نمی‌دادند یا نمی‌پرسیدند.

حضار: شاید قرآن نمی‌خواندند.

استاد: خیلی می‌خواندند. واقعاً خیلی می‌خواندند. این را ما حداقل مطمئن هستیم که زیاد می‌خواندند. اگر من کتابی به شما بدهم و یک چیز را در آن نفهمید حتماً می‌پرسید ولی اگر خیلی از چیزهای آن را نفهمید اینگونه نیست که نزد پیغمبر بیایند و بپرسند این یعنی چه یا آن یعنی چه.

[۰۲:۰۰]

نمیدانم چقدر کنجکاوی می‌کردند یا پیغمبر دستور داشت که به آنها جواب ندهد. واقعاً از غیب به شما خبر می‌دهم و نمی‌دانم. چیزی که ما می‌دانیم این است که در احادیث و روایات درصد بسیار بسیار کمی پرسش از قرآن و جواب‌های امام‌های معصوم دیده می‌شود. از من بپرسید و از اخبار غیبی بخواهم بگویم فکر می‌کنم بیشتر اینگونه بود که جواب نمی‌دادند، در موضعی نبودند که بخواهند بعضی از چیزها را توضیح بدهند. خیلی از چیزها قابل توضیح نیست. منظور من داستان‌ها نیست که چه اتفاقی افتاده است ولی خیلی ابهام‌هایی که در قرآن هست مثلاً در مورد اوصاف قیامت یا درباره بهشت و جهنم همانی است که هست و هرکسی به فراخور حال خودش تا یک جایی عمیق می‌فهمد و شاید خیلی چیزها را نفهمد. مثلاً اگر از واژه‌ها می‌پرسیدند در مورد واژه‌ها به یک نفر چه می‌توان گفت؟ در مورد ابّا شاید پرسیدند و جواب دادند که جزو اسرار است و فقط خدا می‌داند. خود قرآن هم می‌گوید دنبال بعضی از چیزهای متشابهات نروید. تنها چیزی که اتفاقاً به نظر من می‌رسد که جا داشته سوال کنند بعضی از ابهام‌های داستان‌ها است. شاید جواب گرفته باشند و ضبط نشده است. بعضی از ضبط‌شده‌ها هم هست ولی اینکه چقدر معتبر است مشکوک است. حدس من این است که خیلی در مورد قرآن جواب نمی‌دادند چون خیلی قابل جواب دادن نیست. این مانند این است که انتظاری که قرآن از مخاطب خود دارد که فکر و تدبر کند که به یک جایی برسد را از بین ببرید. مثل اینکه چرا یک متن ثانوی وجود ندارد که این زحمت را ما نکشیم.

اگر احساس شما این باشد که خداوند طوری این کتاب را گفته که مردم به زحمت بیفتند و بعضی گمراه و بعضی هدایت شوند، چرا باید این را نقض کنید و توضیحاتی بدهید که این حالت قرآن از بین برود؟ بگذارید بخوانند و خداوند کار خودش را بکند.

حضار: شما هم توضیحاتی می‌دهید، کاری که شما می‌کنید همین است.

استاد: بله من برای شما جلسات متعدد می‌گذارم و از یک جایی شروع می‌کنم. بارها و بارها از من سوال‌هایی پرسیدند و من می‌گویم جواب نمی‌دهم. چون باید جلسه بگذارم و پنج جلسه طول می‌کشد و مردم اگر می‌گفتند این یعنی چه به نظر من بهتر بود جواب ندهند. توضیح دادن زیادی خیلی خوب نیست. مشکلی که من خودم دارم را به من می‌گویید، خودم هم خیلی حس خوبی ندارم که زیاد توضیحات قاطعانه‌ای داده شود. خیلی جاها بهتر است آدم وارد نشود و بگذاریم مردم احساس‌های خودشان را داشته باشند. شما به عنوان کسی که زیاد صحبت‌های من را گوش کردید، نمی‌دانم چند بار این را از من شنیدید که من یک چیزهایی می‌گویم و اصرار و خواهش من این است که تنها تأثیری که حرف‌های من روی شما می‌گذارد این است که علاقه‌مند شوید و خودتان قرآن بخوانید. من احساس می‌کنم بعد از صدها سال موانعی به وجود آمده که راحت نمی‌شود با قرآن ارتباط برقرار کرد. مسئله عربی دانستن و ندانستن نیست مسئله یک سری عادت‌های ذهنی است که ما در اثر در آموزش عجیب و غریبی که در طول زندگی از بچگی دیدیم پیدا کردیم. بنابراین همینکه جلساتی باشد و در آن در مورد قرآن حرف زده شود که کتاب جالبی است و بخوانید، اصل ماجرا است. اینکه من چه می‌گویم را دوست دارم شما فراموش کنید، بارها این حرف را زدم. خیلی حس من این نیست که در موضع تفسیر و توضیح بودند و احتمالاً مردم می‌پرسیدند ولی جواب نمی‌گرفتند.

حضار: افرادی که می‌پرسیدند، حضرت علی گفته بودند بپرسید و من جواب شما را می‌دهم… [۰۲:۰۴:۵۰]

حضار: این واضح است که حضرت علی گفت قبل از اینکه من را از دست بدهید از من سوال کنید و نمی‌پرسیدند.

استاد: نمی‌دانم واقعاً، نظر ایشان یک چیز دیگری است شاید اینگونه باشد.

حضار: نکته‌ای را در تکمیل صحبت‌های دوست عرض کنم ما در برنامه درسی یک بحثی به نام برنامه درسی خاموش یا پوچ داریم. این را از این جهت گفتم برنامه درسی به این دلیل که قرآن یک برنامه است یا یک جنبه از قرآن می‌تواند برنامه زندگی باشد. چه زمانی این برنامه پوچ یا خاموش می‌شود؟ زمانی که بین برنامه تدوین شده و اهداف آن برنامه و برنامه یاد گرفته شده فاصله از یک حد معقولی بیشتر باشد. صحبت‌هایی که دوستان داشتند در ارتباط با صحبت‌های شما این ابهام را ایجاد کرد که اگر قرآن آنچه را که از انسان‌ها و بندگان خود می‌خواهد با آنچه که یاد گرفتند از یک حدی فراتر رود برنامه قرآن برنامه پوچ یا خاموش خواهد شد. نکته دیگر که شاید بتوانید تا یک حدی به این جواب بدهید مفهوم زمان است. من خیلی علاقه‌مند بودم که مفهوم زمان را از نگاه شما و برداشت شما در قرآن بفهمم. این به پاسخ این ابهام کمک می‌کند. در این جلسه یا هر جلسه‌ای را که خودتان متناسب بدانید.

استاد: در مورد نکته اولی که گفتید اگر من بخواهم یک متنی تهیه کنم که از لحاظ محتوا نزدیک به بینهایت باشد، آنوقت هر کسی هر برداشتی از آن می‌کند به نسبت آن چیزی که هست صفر می‌شود. شما به این دلیل این حرف را می‌زنید که برنامه‌های آموزشی محتوای خیلی محدود و دم دستی دارند و اگر من از آن دور شوم به هدف نمی‌رسم. مسئله در قرآن به نظر من این است که آنقدر محتوا زیاد و بزرگ است مثل اینکه همه حقایق در قرآن است. شما یک لحظه اینگونه نگاه کنید: متنی است که اگر شما این را خوب بفهمید انگار همه چیز را فهمیدید. بنابراین هر کسی یک چیز محدودی می‌فهمد و بیشتر مطالب را انگار نفهمیده‌ایم چون اگر یک عدد هرچقدر بزرگ باشد به بی‌نهایت آن را تقسیم کنیم صفر می‌شود. اینجا مسئله این است که شما در آموزش‌های متداول یک چیز خیلی روشنی را می‌گویید یعنی از اول تا آخر دانشگاه یک مواد محدودی وجود دارد و می‌خواهید به هر گریدی آن را تقسیم کنید و یک چیزهایی را آموزش بدهید. خیلی نزدیک و دم دست است. طرف سال سوم دبستان تا اینجا آمده و شما می‌خواهید در ریاضیات سال چهارم این چهار نکته را آموزش بدهید. من می‌توانم بگویم یک آدم هیچ کدام از این چهار نکته را یاد نگیرد یا طرز آموزش من طوری باشد که مردم از این نکات دور باشند و این فعالیت‌ها را انجام ندهند و مهارت‌ها را پیدا نکنند آموزش من پوچ بود چون خیلی متناهی است مثل اینکه یک چیز کوچکی است و اگر به ده درصد آن برسم آموزش ندادم ولی اگر ده درصد قرآن را بفهمید دانشمندترین و مهم‌ترین آدم دنیا می‌شوید چون خیلی بامحتوا است. امروز اولین جلسه‌ای است که حرفی می‌زنم که به ایمان داشتن به قرآن احتیاج داریم. تا به حال اینگونه بود که ممکن بود به دلایل هنری در این جلسات شرکت کنید و من هم درباره یک کتاب صحبت می‌کنم و هیچ لازم نیست یک نفر وقتی درباره ریتم قرآن صحبت می‌کنیم ایمان داشته باشد. ممکن است فردا درباره ریتم آثار نیما هم صحبت کنم. نباید به نیما ایمان داشته باشید تا حرف‌های من را بپذیرید.

ولی نکته‌ای که در مورد این گفتم که به نظر می‌آید قرآن تا هزار یا دو هزار سال بعد روی تکامل ذهن بشر حساب می‌کند فقط در صورتی می‌توانید بپذیرید که معتقد شوید به اینکه از طرف خدا آمده است و بداند آینده بشر به چه سمتی می‌رود. نکته دومی را که می‌گویم هم ایمانی جواب می‌دهم، محتوای آموزشی قرآن بینهایت است بنابراین هرکسی هرچقدر بفهمد در حد صفر فهمیده است. این را مقایسه نکنید با اصطلاحی که در آموزش رسمی خیلی خیلی تدریجی متداول در برنامه‌های درسی است. اگر شما یک درصد با دیوان حافظ ارتباط برقرار کنید چیز زیادی به دست آوردید و من نمی‌توانم بگویم حافظ شکست خورده است. یک اثر هنری که ارتباط برقرار کردن با آن یک مقدار دشوار است با یک برنامه آموزشی مثلاً ریاضی کلاس چهارم فرق می‌کند. هنرمند قرار نیست یک چیز سادهای بگوید بعد یک عده نفهمند بگوییم کار خود را خوب انجام ندادی. هنر برعکس است اگر از صد هزار نفر یک نفر با این هنر به تعالی برسد ممکن است بگوییم هنرمند کار خود را خیلی خوب انجام داده است. قرآن هم این شکلی است. واقعیت این است «يُضِلُّ بِهِ كَثِيرًا وَيَهْدِي بِهِ كَثِيرًا» (بقره:۲۶) کسانی که هدایت می‌شوند معلوم نیست چند درصد را فهمیدند. یک درصد هم نفهمیدند، داستان‌ها و خیلی از واژه‌ها را نفهمیدند ولی هدایت شدند. در مجموع خیلی چیزهای آن را گرفتند و هدایت شدند و خیلی چیزهای آن را هم نگرفتند. در مورد زمان هم چیز خاصی برای گفتن ندارم.

 

جلسه ۷ - قرآن و ادبیات مدرن
0 0 votes
Article Rating
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
بستن منو