بسم الله الرحمن الرحیم
درسگفتارهای قرآن و ادبیات مدرن، جلسه ۴، دکتر توسرکانی، گروه فرهنگی دانشجویی کاروان – کانادا، ۱۳۹۷/۱۰/۱
۱- مرور جلسات اخیر
سه جلسه از شروع بحثهای ما گذشته است و اگر بخواهم به صورت خلاصه بگویم در سه زمینه ریتم و موسیقی واژگان و متن قرآن، تک واژهها و گرامر، نتیجهای که سعی کردیم به آن برسیم این است که شواهد خوبی را نشان بدهم که در هر سه زمینه قرآن کاملاً خلاف قواعد موجود در همان زمان عمل کرده است. ریتم کلاسیک نیست و قواعد ریتمیک کلاسیک شکسته شده است و در عوض قاعدهای که تقریباً مدرن است رعایت شده است: فرم تابع محتوا باشد. الان در هنر مدرن مسئله تابعیت فرم از محتوا حسن خیلی مهمی برای هر اثر هنری شمرده میشود. در قرآن موسیقی کلام هماهنگ با محتوا است و همیشه در خدمت سلیس و روان و زیبا بودن، مثل هدفی که خیلیها شاید رسماً در کتابهای فصاحت و بلاغت در تعریف فصاحت میگفتند که روان بودن و زیبا بودن است، نیست.
در مورد واژگان نکته خیلی مهمی هست که واژگان بیشتر تأسیس شدهاند تا اینکه از واژگان نرمال که متعارف بود استفاده شود که این خیلی در درک قرآن میتواند مؤثر باشد. دفعه قبل سعی کردم نشان بدهم که این خلاف قاعده رفتار کردن و قاعدهشکنی حتی در زمینهای مانند سینتکس که خیلی سخت است قواعد آن شکسته شود وجود دارد. لااقل بیست – سی مورد وجود دارد که سینتکس رعایت نشده و سعی کردم نشان بدهم اولاً به نظر کاملاً عمدی میرسد و ثانیاً باید دنبال این باشیم که محتوایی که باعث شده قاعده سینتکس شکسته شود را پیدا کنیم و پشت این ظاهر چیزی ببینیم، که خیلی این تلاش در کتابهای تفسیری و قرآنشناسی تا الان موجود نبود. اگر یادتان باشد در جلسه اول، در بحثی که در مورد تفاوت هنر کلاسیک و مدرن کردیم – شاید کلمه مدرن گمراه کننده باشد، هنر کلاسیک و غیرکلاسیک – گفتم که از دوره کلاسیک که بیرون میآییم یک جور حس قاعدهشکنی یکی از ویژگیهای هنر مدرن و غیرکلاسیک است. بنابراین از این جهت میتوانیم بگوییم قرآن ویژگیهای نزدیکی به ادبیات مدرن دارد و نه ادبیات کلاسیک. در هر سه جلسه قبل همه مثالهایی که میزدیم در این جهت بود که ببینیم چگونه قواعد شکسته میشوند و واژهها از معانی متعارف خودشان پیروی نمیکنند، قرآن واژهگزینی نمیکند بلکه واژهسازی میکند که اصلاً چیز متعارفی در ادبیات کهن نیست. الان در ادبیات و فلسفه مدرن واژهسازی حسن و مقامی برای خودش پیدا کرده است و الکی هم شده فلاسفه پست مدرن واژه تولید میکنند برای اینکه برای آنها کردیت میآورد که فلان واژه را اولین بار چه کسی استفاده کرده است. گاهی ممکن است خود این واژهها خیلی ضروری نباشند ولی چون کردیت حساب میشود علاقه به تولید واژه خیلی زیاد شده است.
این فضای کلی بحثهای سه جلسه گذشته بود. یک راه این است که همینطور ادامه بدهیم، یعنی مثلاً به سراغ بررسی پاراگرافها و جملههای خاص و الگوها برویم و به شناخت خلاف قاعده بودن تکنیکهایی که به کار میرود ادامه بدهیم که معلوم نیست چند جلسه طول میکشد. احساس من این است که در این جلسه مکثی کنیم و یک مقدار درباره اینکه هدف از این بحثها و نتیجهای که میتوانیم از آن از نظر عملی یا تئوری بگیریم چیست بحث کنیم و بعد میتوانیم ادامه بدهیم. حس من این است که این بحث قرار است شش – هفت جلسه باشد و به انتهای آن نمیرسیم، در نتیجه فکر میکنم ادامه دادن بحث به آن شکل ممکن است خیلی ناقص بماند. بعد از سه جلسه، این ایستگاه جای خوبی است که بحثهای تئوری کنیم و درباره نتیجه بحث حرف بزنیم و بعد تا جایی که وقت میشود مباحث مشابه یا فرم دیگری را ادامه بدهیم.
۲- چه نتایجی از ویژگیهای ادبی خاص بیان شده از قرآن میتوان گرفت؟
یک سوال تئوری وجود دارد که شما از دیدن این شواهد قانع شدید که ما با کتابی سروکار داریم که از لحاظ فنی، خیلی از قواعد دوران خودش بلکه تا قواعد صد سال پیش هم میتوانیم بگوییم تبعیت نمیکند. تنها دو قرن است که در ادبیات چنین آزادی عملی در شکستن ریتمهای کلاسیک به وجود آمده است و قبلاً همه بیشتر با ریتمهای خاص و با تکرار یک وزن شعر میگفتند یا سجع را جور دیگری تولید میکردند، اینها را میدانیم. یک سوال این است که چرا اینگونه است؟ علت اینکه چنین ویژگیهایی در قرآن وجود دارد چیست و چه تحلیلی میتوانیم داشته باشیم؟ در حال حاضر در این جلسه برای من مهمتر این است که نتیجههای عملی که میتوانیم از این بحثها بگیریم چیست؟ دوست دارم اول در مورد این صحبت کنم که حالا که چنین چیزهایی را نشان دادیم و شما پذیرفتید که چنین ویژگی مدرنی در قرآن هست، آیا برای فهم قرآن کاری میتوانیم بکنیم و راهنمایی داریم؟ سعی میکنم در مورد یک سری نتایج عملی صحبت کنم.
۱-۲ اعتبار جمعآوری و نگهداری قرآن در طول تاریخ
بایپروداکتی را آخر جلسه قبل گفتم و بحث کوتاهی هم در مورد آن شد که مخصوصاً وجود خطاهای گرامری و واژگانی که مأنوس نبودند و معنی آن برای افرادی که در آن زمان زندگی میکردند به وضوح مبهم بود و مورد پرسش بود، نشانهای از این است که قرآن با صداقت و دقت نظر بالایی جمعآوری شده است. نمیخواهم دوباره بحث را تکرار کنم ولی فکر میکنم سوالی که مطرح شد جای توضیح دارد. بعضی از کسانی که در محیطهای غربی به اصطلاح اسلامشناس هستند حرف از این میزنند که قرآن در قرن دوم نگارش پیدا کرده است. نمیدانم چقدر در جریان هستید، اخیراً دو نسخه از قرآن پیدا شد، یک نسخه در صنعا پیدا شد که در مورد آن خیلی هیاهوی تبلیغاتی صورت گرفت برای اینکه قرآن استانداردی بود که معلوم شد زیر آن قرآن دیگری نوشته شده بود که شسته بودند و پاک کرده بودند و میگفتند قرآن زیری خیلی با رویی فرق دارد و این نشانه این است که در زمان عثمان که میگویند قرآن جمعآوری شده است اینگونه نبود که اختلافها در حد تلفظهای کوچک و اختلاف قرائت باشد بلکه قرآنهای متنوعی وجود داشت که همه را سوزاندند و نابود کردند. این را هم شستند و روی آن نوشته بودند و از شانس ما از نوشته شسته شده همچنان چیزهایی خوانده میشد!
بعد از اینکه در دانشگاه استنفورد این پروژه چند سال پیش تمام شد – که یکی از دانشجوهای قدیمی دانشگاه صنعتی شریف، آقای محسن گودرزی، همراه با استاد خود این کار را انجام داد – به یک نتیجه خیلی مثبتی رسید که آن چیزی که آن زیر نوشته شده هم تا حد خیلی زیادی مشابه همین قرآن کلاسیک است. این نشانه خوبی بود برای اینکه همانطور که مسلمانها میگفتند علت کاری که عثمان کرد اختلافهای قرائت و نگرانی پیش آمده در آن دوران بود بعد از اینکه تعدادی از حفاظ قرآن در جنگی کشته شدند که نکند این مشکل خیلی جدی شود و قرآن آن طوری که باید، جمعآوری نشود. کاری که عثمان کرد این بود که همه حفاظ موجود و نسخههایی که نوشته شده بود را جمع کرد و با احتیاط زیادی نسخهای از قرآن را با توافق جمعی فراهم کردند که استنساخ شود و قرآن حفظ شود.
یک نسخه که اخیراً کشف شد قرآن صنعا بود و نسخه دیگری که از جهاتی جالبتر است قرآن بیرمنگام است که اخیراً در همین دو سال اخیر فهمیدند که خیلی قدیمیتر از آنی است که فکر میکردند و تقریباً در فضای آکادمیک میگویند حتی از قرآن صنعا هم احتمالاً قدیمیتر است و آن هم دقیقاً همینگونه است که با متن قرآن استانداردی که دست ما است خیلی تطبیق میکند. اختلاف قرائتها موجود است و همه ما میدانیم که مثلاً اختلافی در حد اینکه “تعملون” است یا “یعملون” ممکن است داشته باشد، یک سری جاها هم در اعراب و نحوه خواندن اختلاف است، ولی اصولاً کتاب قرآن الان از نظر آکادمیک فکر میکنم شهرت دارد که به طور شگفتانگیزی یک کتاب خیلی قدیمی است که بسیار خوب حفظ شده است. اختلاف نسخ دیوان حافظ خیلی خیلی بیشتر از اختلاف نسخ قرآن است و از این نظر خیلی پدیده حالبی است.
در عین حال میدانید که آدمهایی هستند که انواع و اقسام تئوریها را مطرح کردند. مثلاً در ده – بیست سال اخیر این تئوری مورد بحث قرار گرفته است که قرآن خارج از فضای عربستان تألیف شده است، یا کتاب معروفی منتشر شد که در آن ادعا شد بخشی از واژگان قرآن آرامی هستند و تا به حال غلط ترجمه میشدند، یا تحقیقاتی صورت گرفت که این کتاب در اواخر قرن دوم نوشته شده است؛ یعنی تئوریهایی که میگویند داستان این نیست که وحی شده است و پیامبر گفته است و یک عده حفظ کردند، کلاً اینها جعلی است. تئوریهایی وجود دارد که ماجرای کتاب این نیست و این داستان را بعداً ساختند و در قرن دوم هجری عدهای این کتاب را تدوین کردند. این تئوریها با مسئله وجود خطاهای گرامری و واژگان نامفهوم در قرآن به کلی ناسازگار است. بحثی شد و من گفتم این نشان میدهد که قرآن خیلی خوب حفظ شده است و مصون از تحریف بود به این معنا که نشان میدهد چقدر کسانی که این قرآن را تدوین کردند وسواس به خرج دادند. دوستی سوال کرد که ممکن است به یک احتمالی ولو ضعیف، همه حفاظ قرآن و کسانی که در زمان پیغمبر استنساخ میکردند این را اشتباهی شنیدند و یک غلط گرامری را حفظ کردند و بعد که منتقل میکردند همانگونه نوشته شده است. چیزی که من میگویم وسواس حفظ قرآن را ثابت میکند، یعنی کسی که در زمان عثمان قرآن را مینوشت میدید که اینجا غلط گرامری و غلط املایی وجود دارد ولی نوشت. نشان میدهد که آدمهای مؤمن و متعبدی بودند. فرض کنید یک نفر بگوید شما اشتباه میکنید که میگویید پنجاه حافظ قرآن در جریان تدوین قرآن عثمان بودند، یک نفر بود و آن یک نفر هم اشتباهاتی در ذهنش بود که اینگونه گفته است. به دلایلی این احتمال خیلی کم است، نه اسناد تاریخی بلکه اصولاً کسی که یک زبان را بلد است اشتباه گرامری را حفظ نمیکند، بلکه برعکس، اگر اشتباه گرامری باشد در ذهن خود آن را اصطلاح میکند.
[۰۰:۱۵]
اینها را کنار میگذاریم، بالاخره کسی که نوشته علی رغم اینکه دیده اینجا باید مقیمون باشد ولی این آقا مقیمین میگوید، مقیمین نوشته است. این نشان میدهد تئوریهایی که میگوید قرآن را بعداً یک عده از مسلمانها نوشتند یا در زمان عثمان گروهی آمدند و این را خودشان از یک چیزی تدوین کردند و خیلی با دقت این کار انجام نشده است، درست نیست. سعی کردند در این کار نهایت دقت را داشته باشند، این چیزی است که از خطاهای گرامری و لغات نامفهوم در قرآن میشود استنتاج کرد. این حرف به معنای اثبات اینکه این کتاب عین وحی است نیست ولی نشان دهنده این است که صادقانه و خیلی با وسواس و دقت جمعآوری شده است. اینکه خارج از عربستان نوشته شده و در قرن سوم تدوین شده است به نظر خیلی درست نیست.
۲-۲ تفاوت شیوه سخن گفتن پیامبر با قرآن
نکته دیگری میخواهم بگویم که نتیجه مستقیم بحثها نیست ولی حیف است به آن اشاره نکنم. به این نکته دقت کنید که شخصی ادعای نبوت کرده است و قرآن را به عنوان وحی عرضه کرده است و میبینید که این کتاب استایل بسیار عجیبی دارد. اگر به این نتیجه برسید که استایل قرآن از نظر ادبی خیلی پیشرفته است و فنون ادبی شگفت انگیزی در آن هست، لزوماً به این معنا نیست که پذیرفتید وحی است، ولی کسی که ادعای پیامبری کرده و این کتاب را آورده است حداقل شاعر و ادیب بزرگی بود. با در نظر گرفتن این ریتمها و این نحوه واژهسازی، اگر مثلاً بپذیرید که واقعاً خطاهای گرامری معنادار هستند، به نظر میآید از نظر فنون ادبی آدم خیلی پیشرفتهای بود. استایل خیلی خیلی خاصی قرآن دارد که قبل و بعد از آن چنین استایلی نمیبینید. میخواهم نظر شما را به این نکته جلب کنم که همین شخص – حضرت رسول – که این ادعا را کرده و این کتاب را آورده است حرفهایی هم زده است که در تاریخ نقل شده است. مثلاً شیعیان این حرفها را تحت عنوان نهج الفصاحه دارند یا اهل سنت این حرفها را در صحاح سته دارند. سخن گفتن پیامبر در جاهای دیگر غیر از جایی که میگفت وحی است ثبت شده است. آنها هم خیلی فصیح هستند ولی استایل آنها استایل قرآن نیست، یعنی مثل یک شاعری بود که یاد گرفته بود به دو شیوه فصیح حرف بزند. من فرض را بر این میگذارم که به پیامبر وحی نمیشد، آدمی بود – مصلح یا غیر مصلح – که چیزهایی را به عنوان کلام خدا میگفت و بعد یاد گرفته بود جایی که خودش میخواهد حرف بزند، فصیح حرف بزند ولی نه با استایل قرآن، برای اینکه اگر شما کلام پیامبر در نهج الفصاحه و همه چیزهایی که از او نقل شده است را کنار قرآن بگذارید اصلاً شبیه نیست، نوع استفاده از واژگان و ریتمها اصلاً مانند قرآن نیست، یک جور کلام است که ممکن است از یک جهاتی شاعرانه و جالب باشد و قرآن یک چیز دیگر است.
نکته این است که در سالهای اخیر به طور علمی این چیزها قابل بررسی است. شاید خیلی به این معنا که میگویم علمی نباشد ولی احتمالاً شنیدید که آدمهایی هستند که خطشناس هستند و اگر یک نفر هر جور سعی کند که دو جور بنویسد، مثلاً یکی را با دست چپ و یکی را با دست راست بنویسد، باز تا حدود خوبی میتوانند تشخیص بدهند که خط یک نفر است. الان یک دیسیپلین علمی وجود دارد که به آن استایلومتری میگویند که میتوانند استایل یک نویسنده را با روشهایی به خوبی تشخیص بدهند. یک نفر اگر کتابی منتشر کند و یک کتاب دیگر با اسم مستعار منتشر کند، تشخیص میدهند به احتمال نود و نه درصد نویسنده هر دو کتاب یک نفر است، حتی اگر سعی کرده باشد جور دیگری بنویسد. به عنوان بایپروداکت میخواهم بگویم الان مسلمانها میتوانند تحقیقی انجام بدهند: استایلومتری کنند و ببینند چقدر احتمال دارد این کتاب با آن کسی که این حرفها را زده است یک نویسنده داشته باشد. اگر نتیجه استایلومتری این باشد که به هیچ وجه این دو شبیه هم نیستند و نمیتوانند یک نگارنده و نویسنده داشته باشند، برای کسانی که مخالف با پدیده وحی هستند مشکل ایجاد میشود که این را توجیه کنند که چگونه یک آدم توانسته است دو استایل را طوری کنار هم استفاده کند که شبیه هم نباشند. من الان میتوانم برای شما به هفت استایل بنویسم یا یک نویسنده خوب میتواند دو استایل تولید کند اما موضوع این است که استایلومتری اینگونه نیست که شما بتوانید از آن فرار کنید، یعنی به نکاتی در استایل شما دقت میکنند که خیلی توسط خودآگاه شما به وجود نمیآید. آقای قربان نژاد نمیدانم بگویم چقدر متخصص استایلومتری هستید، بالاخره آشنا هستید، در این زمینه کورس پاس کردید؟
حضار: یک چیز کوچکی بود و میخواهم یک کورس جدید هم پاس کنم.
استاد: مثلاً شیوه استفاده یک آدم از فعل مجهول و معلوم یا نحوه استفاده او از بعضی حروف اضافه، طول جملات و… پارامترهایی هست که خیلی فکر شده نیستند. طرف اگر معیارهای استایلومتری را نخوانده باشد لو میرود علاوه بر اینکه سعی میکند دو جور بنویسد و دو استایل مختلف داشته باشد. کسانی که خطشناس هستند مثلاً از روی بررسی انحناها به نتایجی میرسند و با قطعیت ثابت میکنند. کسانی که در خطشناسی هستند در حدی اعتبار دارند که براساس تشخیص یک خطشناس که آیا این نوشته، دست خط فلانی است یا خیر، دادگاه حکم میدهد، اینقدر با قطعیت میگویند که این دست خط همان آدم است و سعی کرده است جور دیگری بنویسد. پس میشود با استایلومتری حرفهایی که پیغمبر زده و خطبههایی که به او نسبت داده میشود را با آن چیزی که به عنوان قرآن میشناسیم مقایسه کرد. این یک مقدار کار را سخت میکند که با احتمال بالا بگوییم استایلها متفاوت است و یک نفر بگوید چگونه این کار انجام شده است.
نکتهای هست که سالها است در ذهن من هست و فکر میکنم جایی نگفتم که به این موضوع مربوط است. مثلاً آدمی تا اینجا با ما همراه شده است و معتقد است که پیامبر ادیب بزرگی بود و قوت شعری فوقالعاده بالایی داشت – همین الان هم بعضی از این سورهها را میتوانید جزو بهترین اشعار شعر مدرن عرب از نظر کیفیت هنری حساب کنید – باید به این موضوع این شکلی نگاه کند که همه آدمهایی که ذوق ادبی و شعر دارند از بچگی و نوجوانی شروع به شعر گفتن میکنند و پیامبر از سن بچگی تصمیم گرفته که بگوید من چهل سالگی پیغمبر میشوم و برای همین در خفا شعر تمرین کرده است و در غار حرا مینشست و مدام تمرین میکرد که چگونه شعر بگویم و تا چهل سالگی هیچ چیزی نگفته است و فقط این دو استایل را آماده میکرد. تا به حال این را در تاریخ ادبیات دیدید که آدمی چنین نیتی از سن بچگی و نوجوانی کرده باشد که پیغمبر نفر دوم باشد؟ من اگر به وحی معتقد باشم میگویم در سن چهل سالگی خداوند به این آدم وحی کرده است و چیزی که من میبینم نتیجه وحی است، ولی اگر نباشم باید بگویم یک برنامهریزی بسیار دقیق طولانی مدتی ایشان از بچگی داشته که روی شعر خود کار کرده ولی در خفا بود و به کسی نگفته که من اشعاری دارم و یک دفعه استایل خود را از چهل سالگی شروع کرده است و تصمیم گرفته که اول بگویم «اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ» (علق:۱) و یک سری سوره به این فرم بگویم تا برسم به آنجا که بخواهم احکام بگویم. طرح یک تئوری که این را توجیه کند خیلی سخت است. باید یک تئوری داشته باشید که چگونه است هیچ کس از ایشان کلمهای شبیه شعر از اول بچگی تا چهل سالگی نشینده است و بعد یک دفعه به اصطلاح ایرانیها اشعار آبدار گفته است!
حضار: فکر میکنم چیز ثبت شدهای از مولانا هم تا قبل از سی و چند سالگی که شمس را دیده است نیست. اشعار او برای بعد از دیدار با شمس است. ممکن است بگوییم که وحی نباشد ولی الهام شاعرانه است در نتیجه خیلی نمیتوانیم به قطع یقین بگوییم که مولانا سبکی را تمرین میکرد گرچه سبک خاص خودش را دارد ولی یک دفعه بودن آن هست.
استاد: در اثر یک حادثه ثبت شدهای بله. در مورد مولانا هم پدیده نادر و عجیبی میبینید. ایشان آثار قلمی دارد، فرض کنید بگویم استایل آثار قلمی او که قبل از اشعار دیوان شمس بود با دیوان شمس غرابتهایی دارد، اگر بتوانم این را نشان بدهم به این نتیجه میرسیم که این آدم شعر نمیگفت و یک دفعه قریحه او شکوفا شده است. شما هم به عنوان یک پدیده نادر از آن یاد میکنید. مسئله نادر بودن است و غیرممکن بودن نیست، پیامبر جوری زندگی کرده که به جایی رسیده و هیچ چیزی نه از آثار قلمی و نه سخن حکیمانه از او شنیده نشده است و در یک تاریخی در اثر ماجرایی شروع به شعر گفتن و با دو استایل حرف زدن کرده است.
حضار: شاید امی بودن پیامبر تأثیرش بیشتر باشد، کسی که خواندن و نوشتن نمیدانست یک دفعه شروع کند، شاید فرق او با مولانا در این باشد.
استاد: بله مسئله وجود دو استایل، ناگهانی بودن و امی بودن است. بایپروداکت این حرفها این است که اگر قبول کردید اینجا با یک استایل شاعرانه بسیار بالا سروکار دارید آن وقت باید اینها را کنار هم بگذارید و چیز عجیبی میبینید. غیر ممکن که نیست. همانطور که مولانا یک پدیده عجیبی است، این یک یا دو درجه بالاتر عجیب است که هم به نظر میآید بیسواد است هم به نظر میآید هیچ سخن حکیمانهای پیش از این نمیزد. مولانا یک آدم آکادمیک است و کلی چیز بلد است و یک جوری این به طور ناگهانی اتفاق افتاده است و حالتهای شاعرانهای که ناگهانی اتفاق میافتد دو استایل تولید نمیکنند و اینگونه است که یک استایل به وجود میآید. شما بیشتر از این نمیتوانید نزدیک شوید، کار را سخت میکند و نشان میدهد با یک پدیده عجیب که برای آن مثال نداریم مواجه هستیم. قبلاً یک بار در جلسهای مفصلاً توضیح دادم که هیچ راهی برای اثبات معجزه بودن قرآن یا اثبات نبوت نیست، مسئله تقریب به ذهن است که احتمال خلاف آن را پایین بیاورید. این دو نکته – داشتن دو استایل و ناگهانی بودن – کار را سخت میکند.
وقتی برای آن تئوری میسازید، مثلاً تئوری شما این باشد که پیامبر شخصی مانند مولانا است و یک دفعه در اثر اتفاقی قریحه شعر او شکوفا شده است، این حرف شما را در چهارچوبهایی نگه میدارد که خیلی چیزهای دیگر را نمیتوانید بگویید. موضوع این است که شما مسئلهای را مطرح میکنید که دو استایل داشت، تا چهل سالگی نبود و حالا طبق اطلاع تقریباً قطعی که داریم امی هم بود. حال برای اینها تئوری بدهید، من نمیگویم غیرممکن است، بگویید یک اتفاقی مانند مولانا برای او افتاده است که یک مقدار عجیبتر است. چیزی در مورد پیامبر باید بسازید که بعد این باعث میشود جاهایی که نسبتهای دیگر به پیغمبر میدهید ناسازگار باشد. شما باید طرف مقابل خود را مجبور به تئوری سازی کنید، بعد نمیتواند بگوید اسکیزوفرنی داشته است. بالاخره پیامبر اسلام چه کسی بود؟
[۰۰:۳۰]
آدمی بود که آگاهانه همه این کارها را کرده است یا آدمی بود که الهاماتی به او میشد و حالت اسکیزوفرنی داشته و فکر میکرد واقعاً فرشته میبینید و به او چیزهایی میگوید؟ وقتی این مسئله مطرح شد و مجبور شدند یک تئوری بسازند آن وقت خیلی از چیزهای دیگری که در مورد مثلاً سیاستبازی پیامبر میگویند به تناقض میرسد. اگر اسکیزوفرنی بود، آدمی نیست که انتظار داشته باشید هوشمندانه حکومت را اداره کند، کما اینکه مولانا آدمی نیست که بگویید نقشه جنگی هم طراحی میکرد، بلکه تیپ دیگری از نظر روانشناسی میشود، کار شما سخت میشود. ما یک تئوری داریم که این وحی بود و واقعاً به او وحی میشد و همانطور که خداوند به او یک اثر ادبی را وحی میکرد، ممکن بود در جنگ هم او را راهنمایی کند. بنابراین مشکلی نداریم و تناقضی نمیبینیم. ولی اگر طرف برای مسائل ادبی پیامبر یک تئوری بسازد و مثلاً بگوید اسکیزوفرنی یا چیزی شبیه مولانا است به مسائل دیگری برمیخورد که با این تئوری نمیتواند توجیهشان کند. کار سخت میشود اگر کار را دست کسانی که با پدیده وحی مخالفت میکنند داده باشیم. معمولاً هیچ اثباتی در کار نیست، نمونه آن این است که میتوانند شش مثال بزنند و بگویند این شش شاعر را ما میشناسیم و آنها در یک کتوگری قرار دارند که شباهتهایی باهم دارند و بعد باید ببینیم پیامبر را میتوان در آن کتوگری گذاشت؟ اگر شروع کنند به حرف زدن درباره اینکه در مورد پیامبر چه فکر میکنند آن وقت یک مناظره عادلانه بین کسانی که اعتقاد به وحی دارند و کسانی که اعتقاد ندارند ایجاد میشود.
همیشه نکتهای که روی آن تأکید میکنم این است که مشکل این است که طرف مقابل انگار ملتزم به این نیست که تئوری بدهد که در مورد پیغمبر چه فکر میکند. هر جایی یک چیزی گفته میشود. موقعی که بحث جنگهای پیغمبر است میگویند انسان بسیار تیزهوشی بود، وقتی در مورد شاعرانه بودن قرآن است میگویند حالت اسکیزوفرنی داشته است. مانند داستانهای کودکان که پرندهای آرزو دارد که پای غاز و گردن درنا و… داشته باشد و همه آرزوهای او برآورده میشود و چیز عجیبی میشود که اصلاً وجود ندارد. اگر چیزهایی که در مورد پیغمبر گفته میشود را قطعه قطعه کنار هم بگذارید از نظر روانشناسی چنین آدمی به وجود نمیآید! اگر شبیه مولانا است، هفت خاصیت دیگری که به او نسبت میدهید را نمیتواند داشته باشد. این یکی از بایپروداکتهای این موضوع است که اگر واقعاً دو استایل دارد و یک استایل او خودآگاه نیست، کار دشواری دست طرف مقابل میدهد.
۳-۲ نفی سادهانگاری قرآن
از جلسه اول گفتم یکی از بایپروداکتها این است که این تفکر را کنار بگذاریم که قرآن متن سادهای است که به راحتی میتوانیم آن را بفهمیم. فکر میکنم اینکه گفته میشود قرآن مردم را هدایت میکند این شبهه را در ذهن بعضیها ایجاد میکند که پس باید قرآن کتاب سادهای باشد چون اگر پیچیده باشد چگونه میتواند عوام را هدایت کند؟ یک بار به این اشاره کردم که یک آدم ممکن است با خواندن یک آیه در قرآن و فهمیدن آن هدایت شود. معنی آن این نیست که قرآن را فهمیده است، هدایت قرآن اینگونه نیست که یک نفر یک سوره را از اول تا آخر خوب بخواند و بفهمد تا هدایت بر او اثر کند. یک صحنهای از یک داستان یا حس خوب پیدا کردن نسبت به یکی از شخصتهایی که در قرآن هست، مثلاً یک نفر در حدی که خودش برداشت میکند و میفهمد عاشق شخصیت مسیح در قرآن شود یا از ابراهیم خوشش بیاید و ابراهیم را ستایش کند به عنوان الگوی انسان موحد یا خیلی چیزهای دیگر، اینها کافی است تا یک انسان هدایت شود.
ما داستانها و روایاتی داریم که مهم نیست چقدر حقیقت تاریخی دارند ولی در قالب در داستان چنین چیزی را بیان میکنند که درست است. مثلاً شخصی دزد بود و سالها راهزن بود و شبی از دیواری برای دزدی بالا میرود و یک نفر آنجا قرآن میخواند و این آیه را میخواند «أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّهِ» (حدید:۱۶) بالای دیوار که ایستاده بود و این آیه را که شنید منقلب شد و گفت بله وقت آن رسیده است و از دیوار پایین آمد و توبه کرد و جزو عرفای زمان خودش شد. یک آیه در او اثر کرد و متحول شد. اگر خودم را بگویم که قرآن چه زمانی روی من تأثیر گذاشت و چگونه، میتوانم ده آیه بیاورم و بگویم این آیهها در من تأثیر گذاشت و خیلی به قرآن علاقهمند شدم. نه سورهای را فهمیده بودم و نه بحثهایی که الان میکنم را میدانستم، همینطوری قرآن را خواندم و مثلاً ابتدای سوره مریم خیلی در من تأثیر گذاشت، یا یادم هست که درکی از داستان آفرینش پیدا کردم که خیلی برای من تکان دهنده بود، تک آیههایی که به شدت تأثیرگذار بودند. این هدایت قرآن است، انگار یک دفعه قلب شما روشن میشود و توحید را درک میکنید و قرار است ما از قرآن توحید را درک کنیم و یاد بگیریم چگونه به طور کلی زندگی کنیم.
بنابراین مسئله پیچیده بودن بسیار زیاد قرآن ارتباطی با هادی بودن آن ندارد. فهمیدن قرآن بینهایت سخت است، به این معنا که درک محتوای یک سوره در قرآن خیلی سخت است. مثلاً من بگویم سوره صافات در مورد چیست، وقتی میگویم سوره درباره چیست مانند هر متن دیگری باید بتوانم اجزای متن را توجیه کنم که همه در خدمت یک مفهوم هستند. چه کسی تا حالا در مورد سوره صافات مقالهای یا کتابی خوانده است یا هر سوره دیگری – به سوره صافات شاره کردم برای اینکه اخیراً در مورد آن با آقای جوادی خیلی صحبت کردیم، البته خصوصی. مرتب ایشان نکاتی در مورد سوره صافات میگویند و باهم حرف میزنیم – یک سوره بگویید که یک نفر خیلی خوب زیر و بم آن را درآورده باشد، به نظر من یک دانه هم وجود ندارد. هیچ سورهای از قرآن به خوبی درک نشده است. از مشکلاتی که وجود دارد این است که مثلاً کتاب خوبی نداریم که در مورد واژگان قرآن خوب تحقیق کرده باشد. اگر واژهها را نفهمیم مشکل درک آیهها را هم داریم. نه همه آیهها اما بعضی از آیهها ممکن است تفاوت معنای خیلی جدی پیدا کنند و بعضیها کمتر. در مورد گرامر قرآن تحقیق درستی وجود ندارد و خیلی چیزهای دیگر. میتوانم صد چیز دیگر بگویم که جا دارد در مورد آن دقیقتر بحث کنیم که هنوز بحث نشده است.
به این دلیل حساسیت نشان میدهم که شنیدم در بعضی از بحثها وقتی یک نفر چیزی در مورد قرآن میگوید بعضی از علما مثلاً با این استدلال که چیزی که تو میگویی برای عرب زمان پیغمبر قابل فهم نبود میگویند پس این حرف درست نیست. فهم ما از قرآن باید در حد عرب زمان پیغمبر باشد وگرنه مجاز نیستیم! چه کسی گفته که قرآن برای عرب زمان پیغمبر قابل فهم بوده است؟ ما خودمان نمیفهمیم و عرب زمان غیرپیغمبر هم نمیفهمد و ما هم نمیفهمیم و خودت هم که این حرف را میزنی نمیفهمی. الم (الف لام میم) را چه کسی فهمیده است؟ عرب زمان پیغمبر الم را میفهمید؟ واژگان قرآن را هم نمیفهمید. این مانعی در راه تحقیق درباره قرآن است که یک عده میخواهند ساده بگیرند و میترسند از اینکه یک نفر بگوید خیلی کار داریم که بفهمیم چه نوشته است. حروف مقعطه برای چیست؟ حرف مقطعه را برای همین گذاشتند که تو بفهمی که مردم نمیفهمیدند. تا به حال چیزی در مورد حرف مقطعه خواندید که برای شما قانع کننده باشد؟ یک سری کارهای شمارشی انجام دادند که اگر درست هم باشد همچنان این سؤال باقی است که معنی این حروف چیست و برای چه آمدند؟ میخواستند روزی کسی بشمارد و معلوم شود که خیلی معجزهآسا است؟ مگر کاری دارد که من یک متن بنویسم و تعداد الفها را بشمارم؟ در غار هم میتوان این کار را کرد. الان برای شما یک متن چهار صفحهای مینویسم و قول میدهم که از نرم افزار استفاده نکنم و ب و ک و م آن را میشمارم و هر سه آنها مضرب نوزده میشود و اول آن مینویسم بکف (با کاف لام). این معجزه است؟ فرض کنید تکرار حروف مقطعه در سورههای مربوطه مضرب نوزده باشد، معنی حروف مقطعه این است؟ اینهایی که میشمارند و میگویند تعداد حروف در قرآن مضرب نوزده است – به نظر میآید که شمارشهای آنها درست نیست، من نمیخواهم وارد این موضوع شوم، فرض کنید درست میگویند – توضیح نمیدهند که چرا مضرب نوزده است، آیا فقط الم هستند که مضرب نوزده هستند؟ اگر من نشان بدهم ث هم مضرب نوزده است، چرا اثلم نشده است؟ بعد باید یک قاعده دیگر هم برای آن باید پیدا کنیم که جور در بیاید. چه نکتهای دارد که نشان بدهید در حروف مقطعه یک نظم ریاضی هست؟ هیچ کس تا الان از زمان عرب پیغمبر تا عرب زمان غیر پیغمبر هیچ چیزی در مورد حروف مقطعه نگفته است. همین کافی است که بفهمید فهم قرآن محدود به فهم عرب زمان پیغمبر نیست.
۴-۲ نرمالسازی ویژگیها و استایل غریب قرآن در طول زمان و سادهانگاری در ترجمه
چیزهایی که من میگویم شاهد مسلم این است که حتی واژهها را نمیفهمیدند بنابراین تحقیقی برای آیندگان باقی مانده است. ساده نگیریم. چیزی که برای من خیلی مهم است این است که از این حرفها اگر یک نتیجه بخواهید بگیرید این باشد که قرآن را یک متن ساده در نظر نگیرید. فنون ادبی پیچیدهای دارد و اگر فنون ادبی را خوب نفهمید در درک معنی آیهها ممکن است دچار اعوجاجهایی شوید. اگر واژه را بد بفهمید، انحراف گرامری را نبینید، اگر واقعاً حدس من درست باشد که شاید قاعدهای در زبان عربی از روی قرآن ساخته شده باشد و این قاعده، قاعده درستی نباشد، یعنی یکی از انحرافهای سینتکسی قرآن را قاعده کرده باشند، بنابراین من آن انحراف سینتکس را نمیفهمم چون فکر میکنم مطابق قاعده است و به سراغ این نمیروم که ببینم چرا انحراف دارد و معنی آن را کشف کنم و بنابراین یک چیزی از دست میرود. خطرناکتر از آن نکتهای است که آخر جلسه دوم گفتم، واژههای نامفهوم وقتی وارد شعر یا ادبیات میشود بعد از مدتی در دیکشنری آن را معنی میکنند کمااینکه از آلیس در سرزمین عجایب یک سری واژه وارد دیکشنری شده است. نسلهای بعد وقتی آن داستان را میخوانند فکر میکنند که معنی واژه را میدانند، در دیکشنری هم نوشته شده و از آنجا میبیند. آن واژه بیمعنی بود و معنی آن را بعداً ساختند. به احتمال بسیار بالا میگویم چنین موردهایی در مورد قرآن نیز اگر کار تحقیقاتی دقیقی انجام شود پیدا خواهد شد. واژههایی بودند که متداول شدند و غرابت آنها از بین رفته است. بنابراین کاملاً ممکن است که ما بد معنی کنیم و هیچ تحقیق درست و حسابی در این مورد انجام نشده است. مورد دیگری که قطعی است و غیرقابل تصور است که اتفاق نیفتاده باشد این است که بعضی از چیزهای استایل غیرمتعارف قرآن مثل شیوه بیان جملههای آن بعداً در زبان عرب متداول شده است و بنابراین غرابت آن از بین رفته است.
چیزی که میخواهم بگویم هم از نتایج تئوری و هم نتایج عملی است که حالا پیشنهادی داریم که چه کار کنیم؟ از این حرفهای من درباره قرآن یک سری پروژه تحقیقاتی در میآید. واژهها را بررسی کنیم که با این دیدگاه ببینیم آیا معنیهای آن را درست میفهمیم یا خیر و در مورد گرامر تحقیق کنیم. یک مسئله، مسئله ترجمه قرآن است. با عرض معذرت از همه مترجمین قرآن، ما هیچ ترجمه قرآن درست و حسابی که بشود کوچکترین اعتنایی کرد که کاری انجام شده است به زبان فارسی و به هیچ زبان دیگری نداریم. نکته اصلی از نظر من این است که اصولاً سعی کردند و تصمیم گرفتند که قرآن را به زبان سلیس فارسی ترجمه کنند.
[۰۰:۴۵]
درباره زبان فارسی که ترجمهها را دیدم صحبت میکنم. ترجمههای انگلیسی که من دیدم از فارسیها یک جوری گمراهکنندهتر هستند و خیلی از آیهها غلط هستند و معنیها کاملاً منحرف میشود برای اینکه غالب کسانی که ترجمه کردند اکثراً عرب زبان نبودند و خیلی جاها وقتی داشتند ترجمه میکردند درست نفهمیدند. به زبانهای دیگر همه ترجمهها را ندیدم ولی ترجمه معروفی وجود ندارد که شهرت پیدا کرده باشد ترجمه خوبی است. در زبان فارسی دنبال این هستند که متنی به زبان فارسی بنویسند که خیلی سلیس باشد و مثلاً جملهها جملههایی باشند که وقتی میخوانید مانند یک متن فارسی معنی آن را راحت بفهمید. اما قرآن اینگونه نیست، قرآن یک متن شگفتانگیز است، یعنی من باید یک متن عجیب و غریب در زبان خودم تولید کنم. اگر کتابی به زبان آلمانی نوشته شده است و استایل خاصی از نظر بیانی دارد، ترجمه خوب به زبان فارسی ترجمهای است که استایل خاصی داشته باشد تأثیر آن شبیه به متن آلمانی باشد. به این علت زبان آلمانی را مثال زدم که یک نمونه خیلی معروف از ترجمه خوب به زبان فارسی، ترجمه چنین گفت زرتشت آقای نیچه است توسط آقای داریوش آشوری. داریوش آشوری یک سبک نگارش جدید در زبان فارسی برای ترجمه چنین گفت زرتشت به وجود آورد. نمیتوانید بگویید قبل از آقای آشوری چنین متنی در زبان فارسی وجود داشت. ایشان متن را سالها عاشقانه خوانده است و آلمانی او خوب بود و یک آدم ادیب خیلی کارکشته بود، کم کم برای خودش یک استایل به وجود آورد.
الان که با آقای قربان نژاد صحبت میکردم گفتم یک نفر گفت که فلانی با نثر شیوای نیچهای یک چیزی به زبان فارسی نوشته است. این متن شیوای نیچهای نیست، متن شیوای آشوری است، این نحوه نگارش فارسی را آقای آشوری اختراع کرده است به این عنوان که متنی شبیه چنین گفت زرتشت به وجود بیاورد، همانطور که تأثیری که آن متن روی آدم آلمانی میگذارد، این متن هم در زبان فارسی تأثیر میگذارد تا حالت پر طمطراق بودن و حالت خاص سخن گفتن نیچه از زبان زرتشت را در زبان فارسی حفظ کند. اگر اینگونه نگاه کنید، ما هیچ ترجمهای از قرآن نداریم که تلاشش این باشد که اگر مثلاً یک جایی از قرآن غیرعادی است در ترجمه نمود پیدا کند. نمیخواهم بگویم ارور سینتکس را در زبان فارسی حفظ کند ولی اگر واژهای در آیهای از قرآن مصرف شده که خیلی واژه غریبی است، اینجا هم واژهای جای آن بگذارید که معنی آن را همه نمیدانند. همانطوری که وقتی آن آیه را عرب میخواند گیج میشد، فارسی زبان هم باید گیج شود وقتی آن را میخواند نه اینکه آن را تقلیل دهید به زبان روزمرهای که مردم بخوانند و به راحتی بفهمند. اگر یک آدم عرب قرآن را میخواند و نمیفهمید «أَبًّا» (عبس:۳۱) چه معنی دارد، شما هم در زبان فارسی جای آن چیزی بگذار که مردم نفهمند و بپرسند. اگر این افکت را ایجاد نکنید ترجمه درستی انجام ندادید، متن فارسی قرآن باید عجیب و قریب باشد چون متن عربی آن یک متن شگفتانگیز است، یعنی هر کس که میخواند و میشنید دچار شگفتی میشد. از ریتم و واژهها و از نحوه به کار بردن tag end که در انتهای آیهها میآید، استایل خاصی بود. شما در ترجمههای فارسی این چیزها را نمیبینید. اگر از من قبول کنید که هر واژهای در قرآن فقط به یک معنی است، بنابراین مترجم به زبان فارسی یا هر زبان دیگری باید تصمیم خودش را بگیرد که جای هر واژه فقط یک واژه بگذارد.
ترجمهها را نگاه کنید، برای واژه محصنات هرجا یک چیزی مینویسند. یک جا پاکدامن مینویسند، یک جا مینویسند زن شوهردار، جای دیگر چیز دیگری مینویسند، میگویند آنجا معنی این است. مانند ماجرای وجوه و نظایر، مترجم حسش این است که باید اینجا بگوید زن شوهردار و آنجا بنویسد پاکدامن. من میگویم به زبان فارسی بنویسند محصنات وخودشان را راحت کنند، ترجمه نکنند بهتر است. خواننده خودش هرچه میفهمد بفهمد. بهتر از این است که یک جا پاکدامن بنویسید، یک جا بنویسید زن شوهردار، این دو باهم چه قرابت معنایی دارند که یک واژه در قرآن برای آن گذاشته شده است؟ اصولاً مترجمین چنین چیزی را رعایت نمیکنند و تلاشی برای اینکه یک استایل به وجود بیاورند نمیکنند. نتیجه این حرفهای من و پیشنهاد عملی من این است که چرا این اتفاق افتاده است؟ به نظر من نکته اصلی آن این است که اصولاً کار یک آدم نیست که در طول عمر خود این کار را انجام بدهد. کاری که آقای داریوش آشوری با چنین گفت زرتشت کرد را شاید نتواند یک نفر با قرآن بکند، خیلی کار سختی است. چه لزومی دارد و چه کسی تعهد گرفته از مترجمین قرآن که کل قرآن را ترجمه کنند؟ یک نفر بیست سال وقت بگذارد و یک سوره چهار-پنج صفحهای قرآن را خوب ترجمه کند و یک استایل برای آن سوره به وجود بیاورد، اگر به اندازه کافی وقت بگذارد شاید به یک متن خیلی جالب مشابه در زبان فارسی برسد. اگر این اتفاق بیفتد ممکن است ظرف ده – بیست سال برای جاهایی از قرآن استایلهایی به وجود بیاید که ترجمههای جدی باشند. واقعاً نمیشود با کل قرآن این کار را کرد. با این شرایطی که الان داریم از این نظر که پشتوانه تاریخی خوبی برای ترجمه قرآن وجود ندارد فکر میکنم بهتر است صرف نظر کنند از اینکه کل قرآن را ترجمه کنند. یک جایی از قرآن که دوست دارند را ترجمه کنند. چرا یک سوره را ترجمه کنند؟ یک نفر از داستان یوسف خوشش میآید، قسمتهای غیرداستانی سوره را هم کنار بگذارد و بقیه را ترجمه کند. مثلاً یک داستان نویس که داستان یوسف را خوب میخواند، سعی کند به زبان فارسی نقل کند که شبیه به متن قرآن باشد، یا یک ترجمه خوب از یک پاراگرافی از یک سوره ارائه بدهد، اگر یک کار خوب در بیاید که همه قبول کنند این خیلی ترجمه خوبی است، یک عده میتوانند با یک الگو این را وسعت بدهند و بقیه قرآن را با استایلی که یک نفر به وجود آورده است ترجمه کنند.
مهم این است که تلاشی برای به وجود آمدن استایلی مشابه استایل قرآن در زبان فارسی صورت بگیرد. اگر آقای داریوش آشوری یک فصل چنین گفت زرتشت را با استایلی که به وجود آورده است ترجمه میکرد کار را راحت میکرد که دیگران ادامه بدهند و لازم نبود تمام آن را خودش انجام بدهد. ایشان انجام داده و بسیار عالی هم انجام داده است و نمیدانم چند سال وقت گذاشتند. فکر میکنید مترجمین قرآن چند سال وقت گذاشتند؟ یک کار جنبی بود و همینطور که زندگی خود را میکردند یک ترجمه هم از قرآن ارائه کردند. من فکر میکنم اولاً یک تلاش خیلی بزرگ باید صورت بگیرد که یک استایل به وجود بیاید، آدمها قطعههای کوچکی را ترجمه کنند و سعی کنند غرابت قرآن حفظ شود، سعی نکنند یک متن فارسی قرن چهارده – قرن حاضری که در آن هستیم – برای ما به وجود بیاورند چون قرآن اینگونه نیست، قرآن یک متن ساده همه فهم نیست که بخواهیم اینگونه ترجمه کنیم، ترجمه به معنی واقعی کلمه این است که شما متن مشابه ایجاد کنید که کار بسیار سختی است چون این کار اصلاً شروع نشده است و به نظر میآید که کار یک نفر نیست بنابراین میتوان پیشنهاد کرد آدمها بیایند و کسانی که علاقهمند هستند قطعههایی را ترجمه کنند و پیشنهاد دیگر هم این است که عملاً گروههای بزرگی از یک تعداد نویسنده به وجود بیاید. کار ترجمه قرآن کاری نیست که یک نفر بتواند در عمر خود انجام بدهد. پیشنهاد من تلاشهای این شکلی است به اضافه به وجود آمدن گروههای بزرگی که با سرمایهای بیایند و کاری انجام بدهند و متنهایی به زبانهای دیگر به وجود بیاورند که تا حدی افکت ادبی قرآن را داشته باشد. خاصیت ترجمه اصولاً این است که مثلاً همین زبان نامتعارف آقای آشوری تا حدودی عادی شده است، یعنی اینقدر از آن اقتباس کردند که دیگر تازگی و شگفتی روز اول خود را ندارد. فکر کنم هر سی – چهل سال یک بار دوباره باید ترجمه را از نو با زبان بعدی که به وجود آمده است و تغییر کرده است تغییر داد. بنابراین روند ترجمه قرآن هم چیزی نیست که یک بار به یک زبانی ترجمه انجام شود و تمام شود.
اینها را که میگویم دل آدم به حال اعراب میسوزد که نمیتوانند کاری که ما میتوانیم بکنیم را بکنند. آنها متن قرآن را میخوانند و تمام تحولات زبان عربی که در آن بزرگ شدند باری است برای نفهمدن قرآن و مخصوصاً اینکه همه مطمئن هستند که قرآن را از همه بهتر میفهمند. نمیدانم منظور من را میفهمید یا خیر ولی یک روزی ممکن است خواندن متن فارسی که به زبان فارسی نوشته شده آدمها را نزدیکتر کند به آن چیزی که در قرآن هست تا اینکه عرب زبانی که به زبان متداول امروزی عربی یاد گرفته است قرآن بخواند. مگر اینکه قرآن را به زبان عربی مدرن کسی برای آنها ترجمه کند. اینجا نکته مثبتی برای غیر عرب زبانها میتواند به وجود بیاید. من موافق این نیستم که قرآن را به زبانهای دیگر بخوانیم و عربی نخوانیم و فکر میکنم اصل این است که زبان اصلی آن را بخوانیم ولی بالاخره برای عرب زبانها یک مشکل پیچیده این شکلی وجود دارد. حرفهایی که در مورد استایل میزنم به نظر من خیلی خیلی اهمیت دارد که اگر یک نفر این را بپذیرد تصور او و کاری که روی ترجمه قرآن میکند بینهایت ممکن است با چیزی که تا به حال انجام شده متفاوت باشد.
۵-۲ بداعت قرآن در مقایسه با تکنیکهای ادبی مدرن و استفاده از ابزارهای جدید زبانشناسی
در پاراگراف ابتدایی که در توصیف این جلسات نوشته بودم، نوشتم که معمولاً ما مسلمانها درباره ویژگیهای قرآن و ادعای معجزهآسا بودن آن اول میگذاریم که همه کار آن انجام شود و یک کشف علمی شود و بعد میگوییم در قرآن بود. وعدهای دادم که در این جلسات چیزهایی بگویم که مثلاً اگر از تکنیکهای ادبی صحبت میکنیم همه تکنیکها تکراری نباشد، چیزهایی در قرآن نشان بدهیم که شاید نویسندهای که کاری هم به قرآن ندارد بتواند از این تکنیکها استفاده کند. فکر میکنم تا اینجا حداقل – در حد ادعا – به یک تکنیکهایی از نظر ادبی اشاره کردم که هنوز هم در ادبیات مدرن به این شکل استفاده نمیشوند. ما یک فن ادبی به عنوان سینتکس ارور نداریم، ممکن است جست و گریخته مثالهایی به وجود آمده باشد که خیلی هم شبیه کار قرآن نیست. بالاخره به نظر میآید یک فن ادبی اینجا وجود دارد که قابل اقتباس است و ممکن است یک نویسنده عرب یا غیر عرب بخواهد از چنین شیوهای پیروی کند.
ادعایی که در مورد موسیقی قرآن هست فکر میکنم جای دیگر وجود ندارد. اگر بررسی کنیم که آیا این درست است که حالت روانی که موسیقی قرآن ایجاد میکند با محتوای آن هماهنگ است به نظر میآید میتواند قابل اقتباس در شعر یا ادبیات باشد. هرچند ممکن است نشانههایی از آن در ادبیات ببینید ولی چیزی به عنوان اینکه نویسندهای شهرت پیدا کند که این کار را کرده است به عنوان استایل خاص نداریم. همینطور در مورد واژهسازی، نکتهای که به نظر من مهم است که در مورد آن بحث نکردم این است که قرآن یک شیوه واژه سازی دارد که تقریباً همه جا رعایت میشود. واقعاً یک مورد هم نمیشناسم که بگویم یک نویسنده یا شاعری شیوه واژهسازی خاص خودش را دارد. در مورد قرآن میتوانم توضیح بدهم که مثلاً در مورد واژههای انتزاعی شیوه خاصی وجود دارد که به آن اشاره کردم. در یک دیالوگ یا موارد روزمره یک واژه میآید که شما یک جوری مفهوم واژه را در شرایط عادی ببینید و بعد در کانتکست انتزاعی میآید که بتوانید بفهمید منظور از این واژه چیست.
[۰۱:۰۰]
حالت مدرج بودن دارد که از یک سطح ساده تا یک سطح پیچیده واژه را میآورد و به نظر میآید این شیوه به طور منظم در قرآن استفاده میشود. خیلی وقت قبل در دوازده جلسه درباره چند واژه در هر جلسه که چگونه در قرآن ساخته میشوند صحبت کردم. من حداقل مصداق دیگری را نمیشناسم که به عنوان یک فن واژهسازی این شیوه استعمال شده باشد. آن وعده را تا حدی تا الان رعایت کردم که به چیزهایی اشاره کردم که هنوز متداول نیستند ولی همه اینگونه هستند که جرقههای آنها در ادبیات مدرن – حتی سینتکس ارور – وجود دارد، یعنی اشتباهات گرامری را به یک منظور مفهومی و معنایی در نوشته خود بگذاریم. کلاً اگر بخواهم یک نتیجه عملی بگیرم که قبلاً هم به آن اشاره کردم این است که اگر طیفی از آدمهایی که درباره قرآن و نحوه درک قرآن در دوران معاصر تئوری میدهند فرض کنیم که یک سر آن تئوریهایی مانند رویای رسولانه است که ما را دعوت میکند به اینکه روی واژهها حساس نباشیم و این واژهها، واژههای مقدسی نیستند و فرشتهای اینها را نیاورده است و این واژهها کلام خود پیغمبر است، بنابراین خیلی وسواس به خرج ندهید که فکر کنید این واژه که اینجا آمده چه معنایی دارد یا اروری اگر از نظر گراماتیک وجود دارد خیلی چیز حساب شدهای است. مفهوم کلی را نگاه کنید و سعی کنید ملا لغتی نباشید و خوابگزاری کنید. اگر یک سر طیف این باشد، دقیقاً من آن طرف طیف هستم که میگویم اگر اینجا اَ یا اِ نوشته شده، این را جدی بگیرید و چیزی که من روی آن خیلی تأکید دارم این است که ما در قرن بیستم یک Linguistic turn گذراندیم و کلاً بررسی ادبیات پیشرفت کرده است، نظریههای ادبی به وجود آمده و هرمونوتیک پیشرفت کرده است، زبانشناسی پیشرفت کرده است. ما برای درک متن، ابزارهای جدیدی در اختیار داریم که دویست سال قبل مطلقاً وجود نداشتند.
تمام حرفهایی که میزنیم نتیجه این است که تحولاتی به وجود آمده است. الان یک مفسر قرآن ابزار بیشتری برای درک قرآن در اختیار دارد. نظریههایی هست و هرمنوتیک تأثیر میگذارد. نظریههای ادبی مهم هستند، اگر یک نفر خوب بلد باشد ممکن است چیزهایی در متن کشف کند که بدون آن نظریهها نمیتوانست کشف کند. من در این سر طیف میگویم باید تمام زیر و زبر قرآن را جدی گرفت و سعی کنیم از هر ابزار جدیدی که هست استفاده کنیم و متن را جدی بگیریم و سعی کنیم خوب بفهمیم. انتقاد من به شیوههای سنتی تفسیر قرآن این است که متدولوژی مشخص ندارند و دقیق نیستند و معلوم نیست مثلاً واژهها را چگونه معنی میکنند یا رفتار آنها با گرامر چیست و فکر میکنم ما برای درک قرآن باید وارد مرحله جدیدتر و دقیقتر شویم و ابزار آن را داریم، اگر دویست سال پیش مفسرین نداشتند معذور بودند ولی اینکه امروز تفسیری نوشته شود که مانند قدیم شروع کنند از اول و هرچه به ذهن آنها رسید بدون اینکه استدلال کافی داشته باشند بیان کنند بدون اینکه در مقدمه متدولوژی خود را در مراحل مختلف بگویند که مثلاً واژه را چگونه میفهمند قابل قبول نیست. اگر ما این کارها را نکنیم – منظور من مومنین و مسلمانها است – دیگران خواهند کرد، بالاخره با منظورهای دیگری ممکن است کسان دیگری این کار را بکنند. در آخر هم معنی حروف مقطعه را اسلامشناسها میفهمند و بعد ما میگوییم چقدر جالب قبلاً این به ذهن ما رسیده بود ولی نگفتیم! کلاً اینگونه است که در تحقیقات یک مقدار شاید به دلیل تنبلی، مسلمانها خیلی جنبشی نشان نمیدهند. وقت آن است و میتوانیم تفسیر قرآن را با ابزارهای دقیقتری که به وجود آمده است وارد مرحله جدیتری کنیم که تا حالا وجود نداشت. میگویم من آن سر طیف هستم برای اینکه برعکس دعوت به عدم دقت متن، دعوت به دقت بیش از آنی که تا حالا بوده است میکنم، نه اینکه همین مقداری که بدون دقت میخواندند را هم کنار بگذاریم و متن را با شیوه دیگری بدون دقت واژهها بخوانیم.
در مورد ترجمه پیشنهادی را مطرح کردم که فکر میکنم مهم است. ترجمههای کوتاه به وجود بیاید، سنت ترجمه سراسری قرآن را کنار بگذاریم، وگرنه ترجمهها در همین حد و با بی دقتی انجام میشود.
۶-۲ نمود نیافتن ویژگیهای موسیقیایی و ریتمیک قرآن در شیوه سنتی تلاوت آن
نکته دیگر که یک بار گفتم و اصلاً نمیخواهم روی آن تأکید کنم این است که یک مقدار متوجه این نکته باشیم که شیوه قرائت و تلاوت قرآن نه تنها متناسب با نحوه ریتمهایی که در قرآن وجود دارد نیست و نه تنها تغییر ریتمها را برجسته نمیکند، بلکه مثلاً شیوه خاص ترتیلی که خیلی متداول است ریتم را میکُشد، حالت یکنواختخوانی آن باعث میشود خیلی زیر و زبر شدن و حالتهایی که در ریتم به وجود میآید را نمیبینید. ما احتیاج داریم به شیوههای تلاوتی که اگر یک جایی یک تغییر ریتم اتفاق میافتد در تلاوت نمود پیدا کند. امیدوارم جلوتر به این برسم که منظور خود را دقیقتر بیان کنم که چه کارهایی میتوان کرد. به نظر میرسد شیوه سنتی تلاوت قرآن به هیچ وجه ریتمها و موسیقی قرآن و موسیقی کلام را برجسته نمیکند بلکه خیلی وقتها آن را در یک قالب استاندارد میریزد که شما تغییرات و ظرافتهای ریتمیک را احساس نکنید. نمیخواهم قضاوت کنم که تعمدی است یا خیر ولی فکر میکنم اگر برداشت من درست باشد که ذهن سنتی خیلی با افت و خیزهای ریتم قرآن هماهنگ نبوده و لذت نمیبرد بلکه از ریتمهای سابق شعر کلاسیک لذت میبرد، طبیعی است که انتظار داشته باشیم شیوههای تلاوتی متداول و موفق شده باشند که جلوی افت و خیزها را گرفته باشند تا اینکه اینها را برجسته کنند. شیوه تلاوت قرآن یک شیوه هنریِ ارائه کردنِ قرآن است، جا ندارد یک مقدار در مورد آن بیشتر فکر کنیم و کار انجام بدهیم؟ یک مثال خیلی ساده میزنم، لازم است که از اول تا آخر تلاوت قرآن را یک نفر انجام دهد وقتی در قرآن میبینید که یک جایی یک جمع صحبت میکنند و یک جایی فرعون صحبت میکند و یک جایی دیالوگ وجود دارد؟ موسی و فرعون و یک جمعی یا ملائکه چیزی میگویند، همه اینها را باید یک نفر با یک صدای یکنواخت باید بخواند؟
یکی از موضوعاتی که در جلسات آینده انشاالله به آن میرسیم حالت نمایشی قرآن است. سورههای قرآن را که نگاه میکنید بیشتر شبیه نمایشنامه هستند تا متن. مثل اینکه شخصیتهایی هستند و صداهایی وجود دارد و یک جا به نظر میرسد صدای خداوند است و یک جا صدای پیغمبر است و یک جا صدای شخصیتهایی که در داستان حرف میزنند. اینها به هم تبدیل میشوند بدون اینکه علائم مشخصی باشد. اگر چند نفر باهم از قبل تصمیم بگیرند که آن سری آیات را یک نفر بخواند و این سری آیات را کس دیگری بخواند، حداقل شنونده وقتی این تلاوت را گوش میدهد تنوع صداهای داخل یک سوره را میشنود. وقتی یک نفر با صدای یکنواخت میخواند انگار همه این تنوعها از بین میروند.
نمیخواهم الان به شما پیشنهاد مشخصی بدهم ولی این امکان وجود ندارد که مسلمانها فکر کنند که شیوه ارائه هنری تلاوت قرآن برای اینکه بهتر درک شود و تغییرات آوایی و ریتمیک آن برجسته شود جای کار کردن دارد؟ وسط یک آیه ممکن است تغییری در گوینده اتفاق بیفتد بدون اینکه نشانهای باشد. همانطور که روی ترجمه چندان کار نمیکنند، تلاوت قرآن هم معمولاً اینگونه است که در مراسمی یک نفر تشریف میآورد قرآن بخواند و همان لحظه باز میکنند و خیلی هم معلوم نیست کجا را میخوانند، خیلی وقتها رندوم صفحهای باز میشود. من دیدم که اگر قاری خیلی خوب بود یک دقیقه نگاه میکند که جایی را که میخواهد بخواند در چه دستگاهی بخوانند، حداکثر این است که تصمیم بگیرند در کدام یک از دستگاههای آواز عربی بخوانند و اگر خیلی وارد باشند شاید تصمیم بگیرند تغییری در دستگاه بدهند. مصطفی اسماعیل شهرت خاص دارد در اینکه در تلاوتهای او تغییر لحن وجود دارد، با لحنهای مختلف میخواند که انگار آخرین حد ابتکار در تلاوت قرآن بوده است. قرآن این پتانسیل را ندارد که گروهی یک سال کار کنند و فکر کنند و یک اجرای خوب از تلاوت یک سوره ارائه بدهند؟ شیوه سنتی تلاوت به نظر من خیلی با محتوای قرآن سازگار نیست و خیلی شیوه جالب و جذابی نیست. شاید برای خود اعراب به دلیل موسیقی خاص عربی که در لحن قاریها هست جذاب باشد ولی برای دنیا شاید خیلی جذاب نباشد. شرعاً اشکالی دارد تغییری در این ایجاد شود؟
روایتی از پیغمبر هست که ایشان فرمود قرآن را با الحان عرب بخوانید. فرض من این است که این روایت درست است و با الحان عرب بخوانید ولی حتماً باید یک نفر بخواند و یک لحن در تمام یک سوره حفظ شود و باقی بماند؟ این چیزی است که میتوان به آن فکر کرد، از این حرفهایی که من میزنم که موسیقی قرآن ویژگیهای خاصی دارد میشود به اجرای پیچیدهتری که بیشتر ویژگیهای ادبی و شیوه بیان قرآن را به ما نشان بدهد فکر کرد.
۳- مشارکت مخاطب در اثر هنری و هنر مدرن و مفهوم محکمات و متشابهات
میخواهم موضوعی را مطرح کنم که موضوع سختی است ولی اگر الان نگویم مطمئن نیستم جای مناسبی پیدا کنم برای اینکه بعداً در مورد آن صحبت کنم. مقدمه این است که شاید بحثهایی در جلسه آینده بکنیم که غیر از این حرفهایی که تا الان زدیم باشد. اگر یادتان باشد در جلسه اول در این مورد بحث کردم که ویژگیهای ادبیات کلاسیک در مقابل ادبیات مدرن چیست و حرف از این شد که ویژگی مهمی که در ادبیات مدرن به وجود آمد این است که به جای پیروی از قواعد، قاعدهشکنی مد شده است. میگوییم مد شده است برای اینکه خیلی وقتها بدون اینکه انگیزه هنری موجهی داشته باشند قواعد را میشکنند.
[۰۱:۱۵]
مخصوصاً هرچه جلوتر رفتیم بیشتر این حالت به وجود آمد. نکتهای که میخواهم در مورد آن صحبت کنم این است که اگر یادتان باشد ویژگی دیگری هم گفتم که خیلی جاها در ویژگیهای ادبیات مدرن میبینید که به آن اشاره میکنند: مسئله سهم دادن به مخاطب برای ساخت معنا. اگر خلاصه بخواهم بگویم در جلسه اول گفتم شما در هنر کلاسیک نه تنها فقط از یک الگوهای زیباییشناسی تثبیت شده قرار است پیروی کنید و قرار است قواعدی را رعایت کنید تا زیبایی به وجود بیاورید – در هر هنری – بلکه از لحاظ محتوا تقریباً همیشه اینگونه است که مثلاً یک محتوای اخلاقی که کاملاً مشخص است و قبلاً هم بیان شده را قرار است بیان کنید، موضوعهایی که تکراری هستند. مثلاً قرار است برای حادثه کربلا مرثیهسرایی کنید، موضوع را همه میدانند، یا قرار است یک صفت اخلاقی را در یک شعر ستایش کنید، موضوع روشن است و من به عنوان هنرمند میدانم که چه میخواهم بگویم و دوست دارم به شما هم عین همانی که در ذهن من هست منتقل شود. معنی بلاغت این است که آن چیزی را که میخواهم بگویم به بهترین وجه ممکن به شما منتقل کنم. کم کم کشف شد که در هنر مدرن نمیشود این کار را کرد. رفتند به سمت اینکه حسهای درونی خود را بیان کنند بیشتر از اینکه یک قاعده اخلاقی یا یک چیز بیرونی را بیان کنند. چیزی که کم کم به آن رسیدند این است که اصولاً در قالبهای هنری، وقتی حس درونی خود را بیان میکنم لزوماً این به مخاطب منتقل نمیشود. مخاطب با تجربههای شخصی زندگی خود، چیزی از شعر من میفهمد که غیر از آن چیزی است که من میخواستم بگویم. حتی شاید یک نفر هم پیدا نشود که مانند حس من به او منتقل شود. بنابراین وقتی من در مدیوم هنری یک اثری را خلق میکنم مثل این است که در یک کانالی پیامی را میفرستم که هر کسی به فراخور حال خودش و تجربیات زندگی خودش تأثیری از این اثر هنری میپذیرد. یک مقدار در هنر مدرن قاطعیت اینکه من میخواهم یک چیزی را بگویم و همان باید منتقل شود وگرنه کار خود را درست انجام ندادم کم شد به این معنا که متوجه شدند که مخاطب در ساختن معنا به هر حال مشارکت میکند.
این تبدیل به یکی از مولفههای هنر پست مدرن شده است. در واقع یک قدم فراتر از این گذاشتند: حالا که این را میدانیم، دنبال این نباشم که چیزی بگویم که حتی برای خود من هم روشن باشد که چه میگویم، یعنی اثری را خلق میکنم که دوست دارم تکثر معنایی داشته باشد. در هنر کلاسیک و تا حدودی در هنر مدرن، هنرمند نمیرود دنبال اینکه اثری خلق کند که تعمداً چیزهای مختلفی از آن فهمیده شود، یک نفر یک چیز بفهمد و دیگری چیز دیگری بفهمد و هرچقدر بیشتر بفهمند هنرمند خوشحالتر شود. در هنر پست مدرن انگار این جزو هنر هنرمند قلمداد میشود که آثار هنری خلق کند که تأثیرهای متفاوت بگذارد. نمیخواهم بگویم رسماً این را میگویند ولی قطعاً یک هنرمند پست مدرن ناراحت نمیشود بلکه به نظر میآید خوشحال میشود اگر بفهمد که برداشتهای متفاوتی از اثر او شده است و هر کسی با ذهنیت خودش چیزی فهمیده است و حالت چند وجهی پیدا کرده است. من این را به عنوان یک ویژگی در هنر مدرن گفتم و سوالی مطرح نکردم اما الان این سؤال را مطرح میکنم که آیا چنین چیزی در قرآن میتواند وجود داشته باشد؟
تصور کلاسیک ما از قرآن چیست؟ خدا این را میگوید بنابراین خیلی خوب میداند چه میگوید، مثلاً میخواهد توحید را برای شما بیان کند. گاهی اوقات خود هنرمند مدرن یا پست مدرن هم نمیداند چه میخواهد بگوید، یعنی چیزی از قبل برای گفتن آماده نمیکند و ممکن است اگر از او بپرسید بگوید من منظور خاصی نداشتم و یک اثر چند وجهی به وجود آوردم. خدا که اینگونه نیست که نمیداند چه میخواهد بگوید، ممکن است معنی این آیه را من بفهمم یا نفهمم ولی خدا که میداند چه میخواست بگوید. این درست است که یکی از ویژگیهای زبان این است که ابهامهایی در آن هست و به اصطلاح میگویند ابهام جزو ویژگیهای ذاتی زبان است. من نمیتوانم یک جمله بگویم که کاملاً معنی روشنی داشته باشد، حول و حوش آن ابهامهایی وجود دارد و زبان سوء تفاهم ایجاد میکند.
بنابراین این را کنار بگذاریم و میتوانیم فرض کنیم خداوند آن چیزی را که میخواهد بگوید تا حد ممکن که ابهامات زبان اجازه میدهد طوری بیان میکند که به ذهن شما منتقل شود. اگر اینگونه نباشد مثل این است که یک جایی از کار میلنگد. ما واقعاً به طور کلاسیک انتظار نداریم که یک نفر بگوید خداوند طوری میگوید که مردم چیزهای مختلف بفهمند، بنابراین اگر چیزهای مختلفی از قرآن میفهمیم اشکالی در کار ما است، این جزو مقاصد خداوند نمیتواند باشد. یک جوری کفرآمیز است، خداوند مانند یک هنرمند پست مدرن چیزی بگوید که مردم چیزهای مختلف بفهمند و برداشتهای مختلف داشته باشند؟ به نظر میآید خداوند باید چیزی بگوید که همه یک جور بفهمند. این خیلی غیرکلاسیک است اگر یک نفر بگوید که در قرآن چنین چیزی هست.
ادعایی که میخواهم بکنم این است که قطعاً قرآن اینگونه است و نه تنها برداشت من اینگونه است بلکه قرآن به صراحت از اول این را با تأکید زیاد بیان میکند. شما قرآن را که باز کنید در ابتدای قرآن در سوره بقره یک تقسیمبندی سهگانه میبینید که افرادی از متقین هستند و افرادی از کفار هستند و افرادی هستند که «في قُلوبِهِم مَرَضٌ فَزَادَهُمُ اللّهُ مَرَضاً» (بقره:۱۰). از همینجا شروع میشود که خداوند مرض افرادی را که در دسته سوم هستند و مرضی دارند افزایش میدهد. این علامت سوال هست که خداوند چرا این کار را میکند و چگونه این کار را میکند؟ حداقل این است که در چند آیه بعد میخوانید خداوند با صراحت درباره قرآن میگوید «يَهْدِي بِهِ كَثِيراً وَ يُضِلُّ بِهِ كَثِيراً» (بقره:۲۶) یعنی ویژگی قرآن این است که یک عده را هدایت و یک عده را گمراه میکند. همه این آیهها را میخوانند و به نظر من به اندازه کافی که جدی است، جدی نمیگیرند. چگونه این متن نوشته شده است که یک عده را گمراه میکند؟ متن تعمداً طوری نوشته شده است که آدمی که مریض است وقتی متن را میخواند چیزی میفهمد که گمراه میشود و اگر سالم است چیزی میفهمد که هدایت شود. بنابراین متن طوری تنظیم شده که معانی متکثر داشته باشد بسته به حال آدمی که این را میخواند. آدم گناهکاری که نقض عهد کرده است به قول قرآن، در اثر خواندن قرآن قرار است گمراه شود، نه اینکه این یک افکت غیرارادی است.
دوست عزیزی که در جلسات میآمد و امروز در جلسه نیست، آخر جلسه دوم پرسید که چرا قرآن اینقدر پیچیده است؟ من یک توضیحی دادم و گفتم بعداً در جلسهای جواب نهایی را میدهم. جواب من این است قرآن قرار نیست که متن سادهای باشد که همه از آن یک چیز بفهمند. در ذات قرآن و اراده خداوند این است که متن معانی داشته باشد که بتواند یک عده را گمراه کند. الان نمیخواهم از نظر دینی و فلسفی این را توجیه کنم که چرا خداوند آدم مریض را مریضتر میکند و چرا خداوند متن قرآن را طوری فرستاده است که یک عده گمراه میشوند. فعلاً قبول کنید که متن این را به ما میگوید، متن قرآن صراحتاً به شما میگوید که برای یک عده گمراه کننده است. پس یک مقدار اینکه از آن چه فهمیده میشود به مخاطب ربط دارد. اول سوره آل عمران این را دقیقتر توضیح میدهد و میگوید دو جور آیه داریم: محکمات و متشبهات. کسانی که «الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ» (آل عمران:۷) هستند – کلمه مرض اینجا به کار نمیرود ولی شبیه همان اصطلاح مرض است – دنبال متشابهات میروند. محکمات و متشابهات یعنی قسمتهایی از قرآن تک معنایی هستند و قسمتهایی چند معنایی هستند و کسانی که مرض دارند و یک چیزی در دلشان است چیزهای چند معنایی را با معنایی که با مرضشان جور است میگیرند و از همانجا گمراه میشوند. تکنیک آن هم در قرآن آمده است و یک ادعای عجیب است. اول قرآن را که میخوانم میبینم کتاب چیز عجیبی میگوید که من یک عده را گمراه میکنم و یک عده را هدایت میکنم. خیلی هم تنظیم شده است، با کسانی که تقوا دارند کاری میکنم که هدایت شوند و آنهایی که ندارند، کاری میکنم گمراه شوند. در هنر پست مدرن حساب و کتابی ندارد که قرار است مردم چه بفهمند اما اینجا به روشنی میگوید من اینگونه هستم و آدمهایی با ویژگی خاصی را گمراه میکنم و یک عده را هم هدایت میکنم. تکنیک آن را هم توضیح میدهد و میگوید دو جور در قرآن آیه داریم: تکمعنایی و چندمعنایی. شیوه گمراه کردن این است که کسانی که مرض دارند یکی از معانی چندمعناییها را میگیرند و گمراه میشوند. مثال خیلی ساده آن آیه «إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلام» (آل عمران:۱۹) است. در تهران بزرگ بالای در مسجدی «إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلام» (آل عمران:۱۹) را نوشتند یعنی با تأکید که به راستی که دین نزد خداوند فقط اسلام است «وَمَن يَبتَغِ غَيرَ الإِسلامِ دينًا» (آل عمران:۸۵) هر کسی غیر از این دینی برگزیند «فَلَن يُقبَلَ مِنهُ وَهُوَ فِي الآخِرَةِ مِنَ الخاسِرينَ» (آل عمران:۸۵) از او قبول نمیشود و در آخرت هم جزو خاسرین است و به جهنم میرود. هر کس که این را میخواند چیزی که میفهمد این است که فقط مسلمانها به بهشت میروند، هر کس غیر از مسلمان باشد به جهنم میرود. کسی که این را نوشته است چیزی غیر از این فهمیده است؟ بپرسید که چه کسانی اینها را نوشتند و از این آیه چه میفهمند.
همه قرآن نوشته است که مسیحیها و یهودیها مشکلی ندارند. چند بار در قرآن شما این را خواندید که هر کسی به خدا ایمان داشته باشد و به روز آخرت ایمان داشته باشد و عمل صالح انجام دهد ما اجر او را به او میدهیم و حق او ضایع نمیشود؟ هیچ جایی در این آیات نیست که باید مسلمان باشید، در تمام قرآن به نظر میآید خیلی روشن بیان شده است که اسلام همانطوری که من در آن جلسه گفتم چیزی مانند ایمان است. مثلاً حضرت ابراهیم مسلم بود، بنابراین معنی اسلام این نیست که اسم دین باشد، اسم این دین بعداً اینگونه شد. آن آیه «إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلام» (آل عمران:۱۹) یعنی شیوه زندگی قابل قبول فقط تسلیم خدا و حق بودن بودن است، هر کس غیر از این باشد خدا از او نمیپذیرد. مثلاً فرض کنید تسلیم حاکمها شوید، سنت زمانه خودتان را تقلید کنید، غیر از اینکه تسلیم خدا باشید که «أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ» (نور:۲۵) خدا حق است، غیر از اینکه حقپرست باشید و از حق پیروی کنید هیچ چیزی پذیرفتنی نیست. آدمی که ذرهای در مقابل حقیقت در وجودش مقاومت هست، یعنی میفهمد یک چیزی درست است ولی از آن پیروی نمیکند، جایی از کار او گیر دارد و از او قبول نمیشود. به مسلمانها مسلم گفته شد برای اینکه این مهمترین چیزی است که اسلام به آن دعوت میکند، تسلیم محض بودن در مقابل حق که یعنی الله.
واضح است که این آیه حالت متشابه دارد، یعنی جوری است که دقت کنید معلوم است معنی آن چیست ولی میتواند گمراه کننده هم باشد برای اینکه اسم دین پیامبر بعداً اسلام شده است و اینجا هم کلمه اسلام به کار رفته است.
[۰۱:۳۰]
چیزی که میخواهم روی آن تأکید کنم این است که اینکه دین پیامبر اسلام نامیده شود و ما مسلم نامیده شویم در خود قرآن آمده است. مثل اینکه این اسم را در قرن دوم نگذاشتند و از همان اول خودشان به خودشان مسلم میگفتند و اسم این دین اسلام بود. در قرآن آمده «إِبْرَاهِيمَ هُوَ سَمَّاكُمُ الْمُسْلِمِينَ» (حج:۷۸) حضرت ابراهیمی که یک روزی دعا کرد که خدایا از بین اینها پیامبری بفرست که اینها را هدایت کند، «هُوَ سَمَّاكُمُ الْمُسْلِمِينَ» (حج:۷۸) خودش اسم شما را مسلم گذاشته است، یعنی اسم این دین قرنها قبل اسلام شد. فکر نکنید خدا نمیدانست که این آیه یک پیچیدگی دارد که یک عده را گمراه میکند، قرار است یک عده با این آیه گمراه شوند. آدمی که اینقدر مریض است که تمام این قرآن را خوانده است و به این نتیجه نرسیده که مهم نیست چه دینی داشته باشید و مهم این است که خداپرست و حقپرست باشید، فطرت او آنقدر گمراه است که این را نمیفهمد و فکر میکند چون در یک کشور مسلمان به دنیا آمده است و پدر او مسلمان بود و خودش هم مسلمان شده است به بهشت میرود ولی کسی که هزار کار خوب کرده است و در جای دیگری است و اسم او مسیحی است امکان ندارد به بهشت برود. کسی که از نظر فطری اینقدر پرت است، به معنای واقعی کلمه مریض است و کلمه خوب برای توصیف او این است که مرض دارد. این آیه گذاشته شده تا آدمهایی که این مرض را دارند مسیحیها و یهودیها را بکشند و به جهنم بروند. ببخشید یک مقدار با حالت صریح و عامیانه میگویم.
میتوانید بگویید که یکی از منشأهای این همه گمراهی که در تاریخ اسلام به وجود آمده است وجود چنین آیاتی است که یک مقدار حالت گمراه کننده دارند. این یک مثال است که وقتی که خداوند میگوید من گمراه میکنم با این کتاب یعنی چنین تکنیکهایی وجود دارد، قرار است یک عده آدم عقب افتاده از نظر معنوی توسط این آیه حتی به کارهای زشت دست بزنند، حق آنها است. من وارد بحثهای دینی و فلسفی نمیخواهم بشوم که چرا خداوند این کار را میکند. این جواب همان سوال است که چرا خداوند به ابلیس اجازه داده است ما را گمراه کند. مگر ابلیس ما را گمراه نمیکند و اجازه آن را از خدا نگرفته است؟ پس خدا میخواهد زمینههایی برای گمراهی ما باشد، درباره چرای آن نمیخواهم الان بحث کنم ولی همانطور که ابلیس هست، شما باید انتظار داشته باشید در کلام خداوند چیزهایی وجود داشته باشد که شیطان درون انسانها بتواند از آن استفاده کند. واقعاً این را بدون اقرار میگویم، فهمیدن اینکه چرا ابلیس هست و چه میکند یکی از مهمترین چیزهایی است که یک آدم متدین باید بفهمد، چه مسلم باشد و چه مسیحی، این یک مسئله اساسی است. فکر میکنم اگر کسی نفهمد که ابلیس چه میکند و چرا، نمیفهمد در دنیا چه خبر است و دین چیست و خدا چه کار میکند.
این یک مسئله خیلی خیلی اساسی است و نمیخواهم در این جلسه در مورد آن بحث کنم، فقط میخواهم در مورد این بحث کنم که قرآن، از لحظه اول که کتاب را باز میکنید به یک ویژگی بسیار عجیب در خودش اشاره میکند که فکر نمیکنم شما در دنیا بتوانید یک کتاب پیدا کنید که در مقدمه آن نوشته باشد این کتاب قرار است شما را گمراه کند. خیلی عجیب است. ممکن است یک آدم هنرمند یک بازیگوشی این چنینی بکند ولی در یک کتاب دینی یا کتاب فلسفی چنین چیزی خیلی عجیب است. مثلاً یک فیلسوف یک کتاب بنویسد و بگوید میخواهم نصف شما که میخوانید حقیقت را بفهمید و با نصف شما هم عمداً کاری میکنم نفهمید و تازه تعیین میکند که چه صفتی باید داشته باشید که من گمراه کنم و چه صفتی باید داشته باشید تا هدایت کنم. یک مقدار جلو میروید میبینید که تکنیکهای آن را هم میگوید که چگونه این کار را میکنم. واقعاً این را بدون اغراق میگویم، این فراتر از مدرن است، یعنی اگر بخواهید روی آن اسم بگذارید باید بگویید یک ویژگی پست مدرن است که این ویژگی در یک کتاب باشد و اعلام شده باشد، یعنی در مقدمه هم بگوید اینگونه میخواهیم این کار را بکنیم.
چون بحث ما بحث دینی نیست و بحث فنون ادبی است، همینقدر قانع شوید که قرآن فراتر از کاری که در ادبیات مدرن و پست مدرن میشود را انجام میدهد. دنبال این است که به یک منظوری معانی متکثر داشته باشد، چون وعده داده است یک عده را گمراه کند و قرار نیست که مانند دفترچه کنکور، ساده و با وضوحی نوشته شده باشد تا همه یک چیزی بفهمند. اگر همه یک چیز بفهمند همه هدایت میشوند، کتاب نمیخواهد همه را هدایت کند، این را گفته است. بدون اغراق میگویم که فکر میکنم این عجیبترین ویژگی قرآن است. اگر به من بگویید که این کتاب به عنوان یک کتاب که نه هزار و چهارصد سال پیش بلکه پنجاه سال پیش نوشته شده است برای اینکه چنین افکتی ایجاد کند، یعنی به شیوه تنظیم شدهای آدمها چیزهای مختلف از آن بفهمند و این را رسماً اعلام کرده است و همینطور درباره اینکه چگونه این کار را کرده است صحبت کرده است، فکر میکنم غیرمنتظرهترین ویژگی برای کتابی است که دینی است و قرار است کتاب هدایت باشد. همه مفسرین و مسلمانها این آیهها را میخواهند و به نظر من به اندازه کافی جدی نمیگیرند. فکر میکنم در دوران مدرن باید این موضوع را خیلی جدی گرفت. معمولاً در همه تفاسیر این را میبینید که اگر چند معنی برای یک آیه ذکر میکنند، همیشه اینگونه است که میخواهند بگویند این درست است و این غلط است. هیچ وقت نمیگویند که عمداً میشود سه معنی کرد و این درست است ولی انگار معنیهای دوم و سوم معنیهای ناخواسته هستند. من میتوانم همینطور برای شما مثال بزنم که با انواع و اقسام ابهامهای زبانی، عمداً اتفاقی افتاده است که شما چیز دیگری هم بتوانید بفهمید.
حضار: میرسیم در مورد این صحبت کنیم که چرا اینگونه است؟
استاد: فکر نمیکنم. بحث ابلیس و شر است و با فضای جلسات سازگار نیست. من جوری بحث میکنم که ممکن است مسلمان نباشم و شما هم مسلمان نباشید و همه ما ایتئیست باشیم و در مورد یک کتاب عجیب و غریب هزار و چهارصد سال پیش بحث میکنیم. در آن نوشته است من گمراه میکنم و جالب است و میگوید که چگونه گمراه میکند. بحثهای ایمانی نمیکنیم، قرار است اینجا بحث ادبی کنیم. قبلاً به اندازه کافی در مورد این موضوع صحبت کردم ولی موضوع این جلسات کاملاً غیر دینی است و ادبی است. اگر یک کتاب برای من بیاورید که دویست سال پیش چنین چیزی در مقدمه آن نوشته شده باشد کلی ذوق میکنم. جالب و عجیب است که یک نفر وعده هدایت بدهد ولی بگوید گمراه هم میکند. آیه اول سوره بقره چیست؟ «هُدًی لِلمُتَّقین» (بقره:۲) تکلیف مشخص است، چه کسی میگوید این کتاب هدایت بشر است؟ این کتاب هدایت متقین است. اگر متقی نباشید و بخوانید مرض شما را افزایش میدهد و پوست شما هم کنده میشود و تبدیل میشوید به مسلمانهایی که الان وقتی سر هم میبرند براساس آیه قرآن میبرند. شاید آنها بیشتر براساس فتوای فقها میبرند ولی ممکن است فتوای فقها از نظر خودشان به یک آیه قرآن اشاره کند مانند آیه «إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلام» (آل عمران:۱۹). یا مثال دیگر آیه «إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ» (توبه:۲۸) است، یعنی مشرکین نجس هستند بنابراین خودتان یا آنها را آب بکشید!
در جواب آن چیزی که وعده دادم در آخر جلسه دوم و گفتم بعداً مفصل بحث میکنم، قرآن یک جور پیچیدگی عمدی اعلام شده دارد برای اینکه کاری میخواهد بکند که خیلی غیرعادی است. این را رسماً گفته است و گاهی فکر میکنم آدمی که احساس میکند جزو «الَّذينَ في قُلوبِهِم مَرَضٌ» است ممکن است وقتی به این آیه برسد کتاب را ببندد و بگوید نخوانم، چون نوشته شما را گمراه میکنیم و کتاب خطرناکی است. از اول هم میگوید که اگر تقوا ندارید من کتاب هدایت شما نیستم.
حضار: در هفت – هشت جلسه اول سری یهودیت شما جلسات خیلی خوبی درباره «الَّذينَ في قُلوبِهِم مَرَضٌ» داشتید.
استاد: مفصل درباره سوره بقره از اول تا اخر موضوع تا دو تمثیل درباره «الَّذينَ في قُلوبِهِم مَرَضٌ» صحبت کردیم. ربطی هم به موضوع یهودیت نداشت.
حضار: نه ولی مقدمه آن است و خیلی مفید است.
استاد: چون فکر میکنم وقتی قرآن را شروع میکنید کم و بیش با مفهوم تقوا و کفر آشنا هستیم ولی یک دفعه با توصیفی از دسته سومی مواجه میشویم که کاملاً معلوم است خیلی مهم است، برای اینکه در مورد دو دسته اول دو جمله گفته میشود درحالی که بیشتر از یک صفحه مطلب در مورد اینها نوشته شده است که اینها چه ویژگیهایی دارند، مخصوصاً دو تمثیل فوقالعاده جالب انتهایی آن که فهمیدن آن مهم است. این مقدمه کتاب است و به شدت اصرار دارم که سوره اول قرآن سوره بقره است و قرآن از همینجا شروع میشود و اینها اولین آیات هستند بنابراین مهمترین موضوع اینجا گفته شده که اگر نفهمید ممکن است در درک کل مطالب قرآن و دین دچار مشکل شوید.
حضار: شما قبول دارید که ترتیب سورهها را خود پیامبر مشخص کرده است؟
استاد: منظور شما اعتقاد شخصی من است؟ اگر منظور شما این است که اگر هر کسی مومن باشد باید اینگونه فکر کند، نه. اگر اعتقاد شخصی من را بخواهید صد درصد. شاید ده سال پیش مطمئن نبودم ولی الان صد درصد اعتقاد من این است که همین ترتیب سورهها ترتیب تعیین شده توسط پیغمبر است و این سوره حتماً سوره اول است، یعنی این را اول قرآن گذاشتند. هزار جور نشانه وجود دارد که این سوره شروع کننده کل کتاب است.
حضار: سوره فاتحه هم دیباچه است؟
استاد: سوره فاتحه مانند دعای قرائت قرآن است، تصور من این است هر بار که قرآن را باز میکنید، خوب است سوره فاتحه را بخوانید. فاتحة الکتاب است.
حضار: فاتحه به آن معنا یا به معنای شروع کننده است؟
استاد: خداوند را ستایش میکنید و بعد از او استمداد میکنید که شما را هدایت کند و بعد قرآن میخوانید. چگونه شما را هدایت کند؟ با قرآن، همان کاری که در نماز میکنید. نماز اینگونه است که میایستید و فاتحة الکتاب را میخوانید و بعد قرآن را – و نه فقط قل هو الله را – میخوانید. دستور نماز این است که بایستید، فاتحة الکتاب را بخوانید مانند دعایی که حتماً باید خوانده شود و بعد قسمتی از قرآن را بخوانید که در حالت نماز بهترین حالت است برای اینکه هدایت شوید. استمداد هدایت میکنید و بعد قرآن را میخوانید یا گوش میدهید. میگویند اصل نماز این است که به جماعت خوانده شود اما در ایران خیلی چنین سنتی نداریم.
حضار: الان که در مورد ترتیب صحبت میکنیم شما در مورد واژهسازی قرآن که گفتید… ترتیب آن به صورت ترتیبی که در متن هست نمیتواند باشد.
استاد: آفرین، ترتیب واژهسازی ترتیب نزول است برای اینکه چیزی که مهم است این است که آدمهایی که آنجا هستند بفهمند. الان که همه کتاب دست من است که مهم نیست. قرآن را میخوانم و واژهها را در المعجم نگاه میکنم! و مشکلی پیش نمیآید ولی ترتیب نزول اینگونه است که اول واژهها واضح هستند. اگر شما نگاه کنید در اولین سورههای قرآن که سورههای مکی هستند واژههای انتزاعی بسیار نادر است. اکثراً واژهها به طبیعت اشاره میکنند و انتزاعی نیستند و ملموس هستند.
[۰۱:۴۵]
همینطور که با وحی و ترتیب نزول جلو میروید واژهها ساخته میشوند. ولی ترتیب قرآن ترتیب منطقی است که باید ارائه شود. تورات با چه شروع میشود؟ با داستان آفرینش. عملاً قرآن هم با داستان آفرینش شروع میشود. بعد از بیان این تقسیمبندی سهگانه، داستان آدم و حوا میآید، و تعجب نکنید وقتی که قرآن شروع میشود خداوند با بنی اسرائل صحبت میکند و با مومنین صحبت نمیکند، چون هنوز عهد، عهد قدیم است. از جایی که تغییر قبله میآید امت جدید شروع میشود و عبارت «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا» (بقره:۱۵۳) را میشنویم. اینها نشانههایی است که سوره بقره به طور تنظیم شده شروع قرآن است، ابتدا با یهودیها اتمام حجت میکند که اینگونه کردید و به جایی میرسد که به آنها میگوید دیگر کار شما تمام شده است. با این حال میگوید «أَوْفُوا بِعَهْدِی أُوفِ بِعَهْدِکمْ» (بقره:۴۰) عهدی بین خداوند و قوم یهود بود که خدا زیر این عهد نمیزند، «إِنَّ اللَّهَ لَا يُخْلِفُ الْمِيعَادَ» خدا عهد را بهم نمیزند. به آنها میگوید شما عهد را بهم زدید و باز میگوید اگر عهد را اجرا کنید من به عهد خود وفادار هستم. بعد سوره بقره به جایی میرسد که میگوید اینها دشمن جبرئیل هستند، برداشت منی که دارم میخوانم این است اگر خداوند به اینها وحی هم بکند اینها از وحی بریدند، خیلی حرف عجیبی است که اینها دشمن جبرئیل هستند و دشمن وحی هستند و کارشان تمام شده است. بعد میگوید «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا» (بقره:۱۵۳) و از اینجا امت جدید شروع میشود و شریعت ادامه پیدا میکند. سوره بقره اعلام قبله جدید، اعلام امت جدید و شریعت جدید است و شروع آن مقدمه بینهایت مهمی است که این سه دسته را بشناسید برای اینکه بنیاسرائیل از دسته سوم هستند و از دسته اول و دوم نیستند و مثل اینکه تمام داستانهای بنی اسرائیل را به عنوان مثال «الَّذينَ في قُلوبِهِم مَرَضٌ» میبینید، همانی که بعداً قرار است مسلمانها شوند! منظور من خودمان است و مسلمانهای جای دیگر نیست، همین دوستان که تشریف دارند از جمله بنده که خدمت شما ارادت دارم.
حضار: یک نکته در مورد سوره بقره، دعای آخر سوره بقره…
استاد: دعای آخر سوره بقره بیان این است که یک چیزی در مورد یهود اتفاق افتاده است که مسلمانها در انتهای تشکیل امت جدید باید بترسند که در جایگاه یهود قرار نگیرند ولی گرفتند.
حضار: حتی آیه قبل که میگوید اختلافی بین رسل نیست.
استاد: بله. پایان سوره بقره یعنی هفت – هشت آیه آخر اختتام این ماجرا است و دوباره بر میگردد به بنی اسرائیل اشاره میکند و دعای مومنین برای اینکه این امت جدید کارش به کجا برسد و به تأکیدی که اول سوره بوده بر میگردد که شما به چیزهایی که قبل از این نازل شده است ایمان داشته باشید، در انتها با تأکید میگوید که این رسولها باهم فرق نداشتند.
پرسش و پاسخ
حضار: راجع به «إِنَّا رَسُولُ رَبِّ الْعَالَمِينَ» (شعراء:۲۶) که دفعه قبل صحبت کردید اگر اشتباه نکنم در سوره طه دقیقا میگوید «إِنَّا رَسُولَا» (طه:۴۷).
استاد: بله. یک نفر ممکن است بگوید این قاعده وجود نداشت ولی یک دلیل واضح در قرآن داریم که اینجا عمداً اینگونه گفته میشود.
حضار: حتی به نظر من بولد میکند که در آن سوره شاید از یک نگاه دیگری است.
استاد: دقیقاً همینطور است. آن داستان چند جا تکرار میشود و اینجا باید نگاه ویژهای داشته باشید که این یک رسالت است، این را به شما میگوید. قرار نیست وقتی داستانها تکرار میشوند فکر کنید واقعاً تکرار میشوند، همیشه اینگونه است که یک چیزی از داستان یک جایی مهم بود و اینجا یک چیز دیگری مهم است که با محتوای این سوره هماهنگی دارد. شاید بهتر بود به این اشاره میکردم که پیروی از قاعده در یک سوره دیگر در همین جمله نشان میدهد که این قاعده وجود داشت و اینجا یک سینتکس ارور عمدی وجود دارد. بعضیها سعی میکنند تمام این سینتکس ارورها را با تبصرههایی به سینتکس عربی به اصطلاح زبان فارسی سمبل کنند.
حضار: در مورد این قاعده که گفتید واژگان در قرآن فقط یک معنی دارند…
استاد: به نظر من یک معنی دارند مگر اینکه شما دلیل واضحی بیاورید که اینگونه نیست، وگرنه دیفالت این است. من خودم یک مثال زدم که بعداً یکی از دوستان گفتند که آن هم میشود در این قالب آورد ولی لزومی نمیبینم یک قاعده بگذارم و بگویم همیشه این است. میگویم خلاف بلاغت است که اگر دلیلی وجود نداشته باشد، من یک واژه را به دو معنا بگویم. دلیل عقلی دارم که اگر میخواهم کلمهای را به کار ببرم طبیعی است که در یک معنا به کار ببرم مگر اینکه شما دلیل دیگری بیاورید و بگویید اینجا به این دلیل در معنای دیگری استثنائاً استفاده شده که مثلاً یک عده را گمراه کند که احتمالاً من این حرف را قبول نمیکنم ولی این هم میتواند جزو دلایل باشد.
حضار: این حرف را میپذیرم و به نظر من یک حقیقتی در آن هست که میشود خیلی چیزها را بهتر فهمید، ولی تکلیف بعضی از صور خیال مثل استعاره چه میشود؟
استاد: خیلی بحث خوبی است که من وارد آن نمیشوم. میدانید که خیلی بحث شده است؟ کلاً بحثی در مورد قرآن از قدیم بین ادبا و کسانی که علوم قرآنی و فصاحت و بلاغت کار میکردند مطرح بوده است که مخالف و موافق داشت: آیا در قرآن مجاز داریم یا نداریم؟ از جمله شامل استعاره و خیلی چیزهای دیگر میشود. یک عده با استدلالهای عقلی میگفتند ما مجاز نداریم، خداوند اینگونه نیست که بخواهد از یک معنی مجازی استفاده کند و دور از شأن خداوند است که بخواهد این کار را بکند. یک عده هم آدمهایی که دست به آچارتر هستند مثال میآوردند که ببینید این مجاز است، بنابراین استدلال عقلی را کنار بگذارید. فکر میکنم جای بحث آن اینجا نیست که وارد این بحث شویم که مجاز یا استعاره داریم یا نداریم.
حضار: این معنای واحد یک جاهایی…
استاد: بله ممکن است. فرض من بر این است که برای معنای دوگانه یا سهگانه باید دلیل بیاورید. من ادعا نمیکنم که هر واژهای در همه جای قرآن به یک معنا به کار رفته است، میگویم برای بیش از یک معنا باید دلیل داشت. باید استدلال خیلی خوبی بیاورم که اینجا این نمیتواند با آن معنایی که چند جای دیگر آمده است سازگار باشد، شش جا یک معنا دارد و اینجا به این دلایل معنی دیگر دارد، باید دلیل بیاورید.
حضار: مثلاً کلمه حدید، در یک آیه درباره حضرت داود این واژه هست (سبأ:۱۰) و در آیه دیگری میگوید «فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ» (ق:۲۲) این یک مقدار فرق دارد.
استاد: این مانند مثال عین است، یعنی در واژه حدید به معنایی که برای دیدن به کار میرود وجه مشترکی با آهن که سخت است وجود دارد. احتمال این را بدهید که صفت حدید برای بینایی در زبان عرب مرسوم نبود و اینجا شما هستید که باید بفهمید که کیفیت عجیب که برای بینایی پیش میآید چه چیزی است که به آن حدید گفته است. نمیدانم منظور من را میفهمید یا خیر. در مورد یک چیزی از آخرت صحبت میکند و همه جاهایی که درباره آخرت صحبت میکنیم و در قرآن میخوانیم اینگونه است که در مورد چیزی که اصولاً نمیفهمیم صحبت میکنیم برای اینکه آن دنیا را ندیدم. ولی طوری صحبت میشود که نزدیکترین چیز به فهم ما ایجاد شود، بنابراین سوال این است که آن ویژگی چیست که در بصر ایجاد میشود که میگوید «فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ» (ق:۲۲). نه اینکه فکر کنیم معنی مرسومی بود و عرب به دو معنا واژه حدید را میگفت و یکی این است و یکی آن. این حدید یک جوری همان حدید است ولی صفتی است که برای بینایی در آخرت صدق میکند. آن روزی که آن اتفاق برای ما بیفتد – ممکن است بصر ما حدید نشود ولی اگر بشود – میگوییم چه واژه خوبی است برای اینکه کیفیتی شبیه به آهن دارد.
حضار: شما این مسئله را گسترش میدهید به این که ریشههای کلمه حدید با حدود یکی است؟
استاد: بله، ممکن است قرابت داشته باشند ولی شلتر میشود. در جلسات واژگان قرآن بحث من این بود که اول باید به استعمال نگاه کنید، دوم به ریشه و سوم به کاربردی که در زبان عرب ثبت شده و یک ضمائم کوچک. ریشه اصلاً تصادفی نیست، اگر من ابهامی داشته باشم با دقت کردن به اینکه ریشه مشترک وجود دارد میتوانم خیلی چیزها بفهمم، ولی معنی آن این نیست که اگر دو چیز ریشه مشترک دارند، معنای مشترکی هم دارند، این خیلی ادعای بزرگی است. ممکن است در صرفهای مختلف یک واژه معانی جنبی پیدا شود که با جاهای دیگر فرق دارد. اصولاً وقتی میگویم یک واژه یعنی واقعاً یک واژه، مثلاً مسلم. ولی اگر این را تعمیم بدهیم که اگر ریشه مشترک دارند حتماً معنای مشترک دارند دور میشویم.
حضار: مثلاً بگوییم مسلم و سلیمان از یک ریشه است…
استاد: البته این موردی که میگویید واقعاً معنی دارد. ادعاهای بزرگ بدون دلیل نکنیم که لزوماً اگر ریشه مشترکی وجود داشته باشد، معنای مشترکی وجود دارد.
حضار: ولی فکر میکنید که واقعیتی هست (در همریشه بودن)…
استاد: عموماً. ولی اگر مورد اول یک سری استثناء دارد، اینجا قطعاً استثناها بیشتر هستند.
