بسم الله الرحمن الرحیم

درسگفتارهای دفاع عقلانی از دین، جلسه‌ی ۱۹، دکتر توسرکانی، مجازی، ۱۳۹۷/۱۰/۱۲

۱- تحدی، روش قرآن برای اثبات اعجاز خودش

تا الآن بیشتر هدف ما این بود که زمینه‌ای فراهم کنیم تا یک دیدگاه کلی درباره اعتقادات دینی و چیستی قواعد و شرایط هنگامی که می‌خواهیم از دین به طور عقلانی دفاع کنیم به دست آوریم. تقریباً می‏توانم بگویم تا الآن وارد این نشدیم که چه اشکالاتی وجود دارد و شبهات چه چیزهایی هستند، بیشتر در این باره بحث می‏کردیم که چه چیزهایی می‏توانند باشند، چه چیزهایی مهم است و چه چیزهایی مهم نیست، بحث‏های اصولی می‏کردیم. این جلسه اولین جلسه‌ای است که می‏خواهم دو مورد را به‌عنوان شبهه وارد شده به مسائل دینی مطرح کنم و از این به بعد شاید بیشتر فضای جلسات این شکلی باشد.

چیز مهمی که قبلاً در مورد آن صحبت کردیم این بود که شبهات وزن دارند یعنی بسته به اینکه به چه جایی و به چه مدارکی از اسناد و به کدام مدارک دینی مربوط می‏شوند بعضی از آنها این‌قدر بی‌اهمیت هستند که لازم نیست جواب بدهیم و بعضی ممکن است خیلی اساسی باشد و لازم باشد حتماً در مورد آنها بحث کنیم. یک حرف واضح که زدم این بود که هر چیزی که مربوط به قرآن است در متن و مرکز دین اسلام است بنابراین باید در مورد آن بحث شود. درباره شیوه مقابله با قرآن هم که در خود قرآن تحت عنوان تحدی آن را می‏شناسیم یک مقدار بحث کردیم. اخیراً یک کتابی برای تحدی با قرآن چاپ شده است. در مورد آن چند دقیقه‌ای صحبت کنیم. بعد سراغ مطلب دوم می‏روم که مفصل‌تر و از نظر خودم جدی‌تر است.

نکاتی در مورد معجزه بودن و مسئله تحدی در جلسه‏ های خیلی قبل – نه در دفاع عقلانی بلکه در جلسههایی که مربوط به قرآن در دانشگاه صنعتی شریف بود – مطرح کردم که به نظرم در جلسات دفاع عقلانی نگفتم و الآن فکر می‏کنم بد نیست در مورد آن صحبت کنم. شما را ارجاع می‏دهم به بحث‏هایی که قبلاً انجام شده است. یک جایی مفصلاً در این مورد صحبت کردم که نمی‏شود اثبات ارائه کرد در مورد اینکه قرآن معجزه است. فکر می‏کنم یک جلسه کامل یا بخش بزرگی از یک جلسه بود (جلسه ۲۲ مقدمهای بر فهم قرآن) که من سعی کردم نشان بدهم اصولاً هرچقدر سعی کنید که مثلاً پیچیدگی‏هایی در قرآن پیدا کنید یا بحث‏های زیباییشناسی بکنید این موارد را نمی‏شود اثبات به معنای بین الاذهانی تلقی کرد که بگویید اثباتی ارائه می‏دهیم که قرآن معجزه است. ممکن است معجزه بودن قرآن برای من اثبات شود ولی اینکه بخواهم این را در یک جمع به صورت بین الاذهانی ثابت کنم به یک معنایی ممکن نیست، چیزی که ممکن است و قرآن هم به همین دعوت کرده تحدی است یعنی حالت رقابتی داشته باشد. کسی بگوید من کتاب بهتری دارم و دو کتاب باهم مقایسه شوند و بگوییم این کتاب از آن کتاب بهتر است. امیدوارم شنونده‏ها ریاضی خوانده باشند و کلکیولس پاس کرده باشند. تعریفی از حد داریم معروف به تعریف کُشی که وقتی می‏خواهید ثابت کنید اگر یک متغیری به یک سمتی میل کند مثلاً تابع به سمت بینهایت می‏رود، نمی‏توانید نشان دهید که تابع بینهایت می‏شود اما کاری که می‏کنیم این است که می‏گوییم شما یک عدد بگویید که هر چقدر می‏خواهد بزرگ باشد، من نشان می‏دهم که می‏توانم این تابع را از آن عدد بزرگ‌تر کنم و معنی آن این است که تابع به سمت بینهایت می‏رود.

وقتی با کتابی مانند قرآن سروکار داریم فکر کنید معنی اینکه می‏خواهید ثابت کنید این کتاب معجزه است یعنی ثابت کنیم Processingای که انجام شده است برای اینکه این کتاب به وجود بیاید به یک قدرت بینهایت لازم دارد، یعنی قدرت پروسس بی‌نهایتی لازم داشت. هر چیزی در مورد آن بگویم یک نفر می‏تواند با پروسسی در حدی که من گفتم یک چیزی تولید کند، ولی روش تحدی مانند روش اثبات حد کُشی است، من می‏گویم تو یک چیزی بیاور که فکر می‏کنی کتاب خوبی است و متن جالبی است یا یک سوره بیاور، من با این مقایسه می‏کنم و نشان می‏دهم این از آن بزرگ‌تر است. این‌گونه مانند این است که ثابت کنم این از یک مرجع بینهایت مانند خدا آمده است و از طرف بشر نیست.

۱-۱ الفرقان الحق

کتابی چاپ شده است تحت عنوان «The True Furqan، الفرقان الحق» که اولین بار در سال 1999 با اسم‏های مستعار چاپ کردند برای اینکه می‏ترسیدند مسلمان‏ها عکس‌العمل بدی نشان بدهند. تا آنجایی که یادم هست – واقعاً نمی‏توانم بگویم که از این حرف خود مطمئن هستم – فکر می‏کنم در ابتدا چند سوره کوچک در اینترنت منتشر شد قبل از اینکه این کتاب چاپ شود و اوایل که این کتاب آمده بود اگر اشتباه نکنم می‏گفتند این کتاب تألیف شده است تا با یک لحن و استایلی شبیه به قرآن مفاهیم مسیحی را به مسلمان‏ها تعلیم دهد. اولین چیزی که من شنیده بودم این بود که احساس کرده بودند مسلمان‏ها با لحن انجیل و تورات و… ناآشنا هستند و قرآن برای آنها آشنا است؛ بنابراین ایده این بود که محتوای تبلیغ مسیحی را به زبان و استایل قرآن برای مسلمان‏ها بنویسیم و تبلیغ کنیم. بعداً ادعای تحدی شد. الآن فکر می‏کنم همه‌جا از طرف کسانی که این کتاب را نوشتند و تبلیغ می‌کنند حرف از این است که این کتاب همتای قرآن است و از قرآن بهتر است. طبعاً یک تعدادی از مسلمان‌ها سعی کردند جواب‏هایی بدهند و در زبان فارسی می‏دانم که چند مقاله وجود دارد که درباره این کتاب نوشته شده است. اگر سرچ کنید پیدا می‏کنید، لیست آنها را دارم ولی نمی‏خواهم در مورد این کتاب خیلی بحث طولانی شود؛ چون قبلاً بحث آن در کلاس به یک‌معنایی شده است.

اگر اشتباه نکنم این کتاب هفتاد و هفت سوره دارد و الآن کتاب جلوی من باز است. اسم اولین بخش کتاب «البسملة» است و اولین سوره «الفاتحة» است. سوره سوم «نور» است، سوره هفتم «توحید» است. اسم‏هایی را می‏گویم که مانند اسم‌های قرآن است. سوره توبه دارد، سوره طاغوت دارد، سوره ضالین دارد، سوره منافقین دارد. این کتاب را احتمالاً همه در اختیار دارید؛ چون لینک آن فرستاده شده است. من میل دارم سوره اول را مقداری بخوانم. سوره فاتحه را می‏خوانم. به جای بسم الله الرحمن رحیم می‏گوید «بسمِ الاَبِ الکَلِمَةِ الروح الإلهِ الواحدِ الاوحَد». یک مفهوم مسیحی را به جای بسم الله الرحمن الرحیم گفته است. به نام پدر، کلمه، روح و «الإلهِ الواحدِ الاوحَد» سه تا را می‏گوید ولی به توحید هم اشاره می‏کند. اولین آیه هم این است «هُوَذا الفُرقانُ الحَقُ نوحیهِ فَبَلَغَهُ الضالینَ مِن عِبادِنا ولِلناسِ کافَّةً ولا تَخشَ القَومَ المُعتَدین» این اولین آیه الفرقان الحق است. «یا أهلَ البَغضاءِ مِن عِبادِنا الضالین» این اولین آیه سوره بعدی است که سوره محبت است. «إسمَعوا وَعوا: انَّ المَحَبَّةَ سُنَّتَنا فَلَو نَطَقْتُمْ بِألْسِنَةِ العالَمینَ و بلغةِ البَلاغَة….».

لازم نمی‏بینم خیلی بخوانم. انشاالله که کتاب در اختیار شما هست و می‏توانید نگاه کنید. به معنای واقعی کلمه تلاش شده است که حداکثر شباهت را به قرآن داشته باشد. حتی آیاتی دارد که عیناً آیات قرآن است یا آن‌قدر شبیه است که فقط در حد یک کلمه کم و زیاد شده است. یک جایی اگر اشتباه نکنم یکی از مؤلفین یا طرف‌دارهای کتاب با افتخار گفته است که مشاهده شده وقتی این کتاب با صوت مثل قرآن در محیط‏های عربی خوانده می‏شود بعضی از مسلمان‏ها تشکر می‏کنند که قرآن خواندید. یعنی این‌قدر شبیه شده است که مسلمان‏ها تشخیص نمی‏دهند. ممکن است این اغراق یا دروغ باشد؛ ولی بعید نیست. بین اعراب نه ولی در ایران اگر بخوانید کاملاً ممکن است با قرآن اشتباه بگیرند.

اینکه می‏گویم می‏خواهم مختصر بحث کنم برای این است که قبلاً این بحث را کردیم که مفهوم تحدی این نیست که چیزی مانند قرآن را کپی پیست کنیم. تناقضی که اینجا وجود دارد این است: تحدی این است که قرآن می‏گوید اگر فکر می‏کنید این کتاب از طرف خدا نیست و فکر می‏کنید از طرف شیطان است و فریب در آن هست و ادای خدا را درآوردند کتابی بنویسید که مثلاً کتاب خدا است. معنی تحدی این است. اگر شک دارید که این کتاب خدا است شما یک چیزی بیاورید؛ مانند همین، نه اینکه کپی پیست کنید و اسلاید آن را تقلید کنید. سعی کردم در جلسات توضیح بدهم که به قرآن می‏خورد که کتابی باشد که به دلایلی منشأ الهی داشته باشد، اگر فکر می‏کنید این کار خیلی راحت است شما هم این کار را بکنید.

[۰۰:۱۵]

نکته اساسی این است: تناقضی که در چنین کاری وجود دارد – که نیازی پیدا نمی‏شود که وارد جزییات شویم و آیات آن را بررسی کنیم که چه می‏گوید و استایل آن بهتر از قرآن است یا خیر – این است که اگر قرآن از طرف شیطان است این کتاب هم قطعاً از طرف شیطان است چون ادای استایل قرآن را درآورده است. فکر کنم در جلسه پانزدهم مفصل درباره این بحث کردم. بنابراین از این چیزی که شما در الفرقان الحق می‏بینید که شاید اولین تلاش رسمی اعلام شده برای تحدی است با همان بحث‏های که من در مورد مفهوم تحدی کردم کاملاً واضح است که مؤلف انگار متوجه اینکه برای تحدی باید چه کاری کند نشده است. حداکثر تلاش خود را کرده است که لحن و استایل و کلماتی که به کار می‏برد شبیه چیزی باشد که در قرآن آمده است انگار می‏خواست این کار را کند که با قرآن اشتباه گرفته شود. جالب است که من شنیدم و مطمئن نیستم که نویسنده کتاب بعد از یک مدتی ادعا کرده است که به او وحی شده است برای اینکه موضوع را جدیتر کند. اگر راست باشد به همه دنیا ثابت می‏کند که قرآن هم وحی بود چون خدا این‌گونه حرف می‏زند و خدا مانند انجیل و تورات حرف نمی‏زند. اگر به این آقا وحی شده است و خدای او خدای اصلی است پس خدای پیغمبر ما هم خدای اصلی است.

کلاً می‏خواهم بگویم این شیوه تحدی که اینجا به کار رفته است طبق همان بحث‏هایی که قبلاً کردیم نتیجه یک سوءتفاهم است که طرف متوجه نیست که باید چه کار کند و اتفاقی که می‏افتد و خواهد افتاد این است که مسلمان‏ها چنین جواب‏هایی خواهند داد. هنوز ندیدم که کسی جواب بدهد، جواب‏هایی که من دیدم این‌گونه است که استایل و بلاغت قرآن بهتر است و وارد جزئیات زیبایی‌شناسی کلام شدند. بالاخره این جواب به آنها داده خواهد شد و تحدی پیشرفت می‏کند، نکته‌ای که من مدام در آن جلسات می‏گفتم. اگر جریان تحدی شروع شود می‏شود امیدوار بود که روز به روز جدی‌تر شود بنابراین نیاز باشد که مسلمان‏ها پاسخ‏های جدی‌تری بدهند. این شیوه کپی پیست کردن و ادای قرآن را درآوردن اصولاً جایی نمی‏گذارد که بخواهیم مقایسه‌ای انجام بدهیم و جواب بدهیم، درباره این کتاب شما را به بحث‏های درباره کپی پیست کردن قرآن و سؤالی که در جلسه پانزده مطرح شد و بیست دقیقه‌ای در مورد آن بحث کردیم ارجاع می‏دهم.

۲- نقد و بررسی مکتب تجدیدنظرطلبی در حوزه تاریخ اسلام

چیزی که امروز می‏خواهم بگویم گزارشی است از یک مجموعه تحقیقات تاریخی که در مورد اسلام در حداقل 30-40 اخیر صورت گرفته است. از دهه هفتاد میلادی جریانی در مطالعات اسلامی دانشگاه‏های غربی شروع شده که به نظر من جا دارد همه آدم‏هایی که به طور جدی با مسائل دینی و اسلام سروکار دارند و مطالعه می‏کنند آگاهی کلی داشته باشند که این جریان چیست. برای اینکه جدی بودن مسئله را برای شما روشن کنم و اینکه چرا بحث‏های تاریخی برای اعتقادات دینی اهمیت دارند این‌گونه موضوع را مطرح کنم. بارها این موضوع را در کلاس مطرح کردم که بر خلاف یهودیت که خیلی وابسته به تاریخ است اسلام وابسته به تاریخ نیست و بیشتر وابسته به متن کتاب قرآن است؛ ولی اگر ندانیم که متن قرآن از نظر تاریخی معتبر است می‏توانیم بگوییم که اعتقاد به قرآن هم جنبه تاریخی پیدا می‏کند.

فرض کنید یک قرآن خیلی خیلی قدیمی‌تر از همه نسخه‏های قرآنی که داریم پیدا شده است – به صورت فرضی می‏گویم که به شما نشان بدهم که اعتقاد به قرآن هم از نظر تاریخی باید پشتوانه‏هایی داشته باشد – بنابراین اساس اعتقاد مسلمان‏ها هرچقدر که اعتقادشان را به قرآن متمرکز کنند همچنان بستگی به مسائل تاریخی دارد. مثلاً از قدیمی‌ترین نسخه‏هایی که پیدا شده نسخه صنعا است یا نسخه‌ای که معروف به بیرمنگام است که اخیراً معلوم شده است که خیلی خیلی قدیمی‌تر از آن چیزی که فکر می‏کردند است. اینها قرآن‏هایی هستند که اکثراً مربوط به قرن هشتم می‏شوند، درباره بعضی از آنها از نظر تحقیقات کربن نگاری احتمال اینکه برای قرن هفتم هم باشند وجود دارد. فرض کنید قرآنی پیدا شود که همه متخصصین نسخه‌شناس توافق کردند که این قدیمی‌ترین نسخه قرآن است و با این قرآنی که ما داشتیم تفاوت زیادی داشت، بخش‏هایی را نداشت یا بخش‏هایی را اضافه داشت یا یک طور دیگری نوشته شده بود. این اهمیت دارد که بدانیم کتابی که در دست ما است آیا قرآن هست یا نیست. یعنی به کلی نمی‏توانید بگویید که اعتقاد به قرآن و اسلام مستقل از مطالعات تاریخی است. این مقدمه من بود برای اینکه بحث‏هایی که می‏خواهم بکنم در مورد تاریخ اسلام است و خیلی وقت‏ها گرایش من را دیدید که بحث‏های تاریخی را خیلی مهم نمی‏دانم. تا حدی می‏توانم دفاع کنم که خیلی مهم نیست ولی بالاخره تا یک حدی باید به بحث‏های تاریخی اهمیت بدهیم، سندیت قرآن بالاخره به تاریخ بستگی دارد. اگر بحث‏ها را دنبال کرده باشید من در مجموعه بحث‏های یهودیت درباره تحریف که صحبت می‏کردم خیلی روی این نکته تأکید کردم که سندیت و حفظ شدن قرآن با استفاده از الهیات و با استفاده از متن خود قرآن و گفتن اینکه در قرآن نوشته شده است «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ» (حجر:۹) ثابت نمی‏شود. اگر شما می‏خواهید ثابت کنید که متن قرآن موثق است باید تحقیقات تاریخی کنید، بنابراین این بحثی که می‏کنم جدید نیست و در مورد قرآن شما احتیاج به جمع‌آوری اسناد و مدارک در مقابل نسخه‏ها دارید.

فکر کنید ادعایی وجود داشته باشد که کل ماجرای دین اسلام ساختگی است. افرادی هستند که به دلایلی ادعای آنها این است که دین اسلام توسط عبدالملک مروان ساخته شده است و تا اواخر قرن هفتم میلادی چیزی به‌عنوان اسلام وجود نداشت و برای اولین بار عبدالملک مروان آن را مطرح کرد. حتی ادعا می‌کنند که اصلاً پیامبری وجود نداشت و چون امپراطوری جدید عربی که تشکیل شده بود در مجاورت با یهودیت و مسیحیت احتیاج به عقیده و هویت داشت عبدالملک مروان یک هویت دینی برای اعراب ساخت و این ادعا به وجود آمد که یک پیامبری بود. این ادعا به معنای واقعی کلمه شاز است و شبهه را تضعیف می‌کند. کسانی که در این مکتب فکری که من می‏خواهم معرفی کنم هستند اکثراً قبول دارند که شخصی به اسم محمد بن عبدالله وجود داشت و دعوت دینی کرد و افرادی که دنبال او بودند افرادی بودند که به او ایمان آورده بودند و امپراطوری اسلامی این‌گونه تشکیل شد. ولی با این حال حرفشان این است که آن چیزی که تحت عنوان تاریخ اسلام می‏شناسیم و چیزی که تحت عنوان قرآن می‏شناسیم متأخر هستند، مثلاً در زمان عبدالملک مروان یک تاریخی به وجود آمده است و تاریخچه‌ای درست کردند و حرف‏هایی زدند و چیزی تحت عنوان دین اسلام مطرح شده است.

ادعایی که اخیراً مطرح شده است – منظور از اخیراً 20 سال اخیر است – این‌گونه است: فرض کنید یک نفر ادعا کند که نسخه اصلی قرآن آرامی بود و عربی نبود و بعد به عربی ترجمه شد. نباید جواب این سؤال را داد؟ یعنی باید بگوییم که نه ما مطمئن هستیم این کتاب از اول عربی بود؟ اگر ابهامات تاریخی در حدی باشد که بتوان چنین ادعاهایی کرد بالاخره کسانی که اعتقادات اسلامی دارند به نظر من اجباراً باید دنبال این بروند که پاسخ چنین مسائلی را بدهند برای اینکه به خود قرآن که معجزه دینی ما است مربوط می‏شود. این بحث‏ها در مطالعات اسلامی در غرب خیلی بحث‏های متداولی است، می‏خواستم سعی کنم در مقدمه بگویم اینها را باید جدی گرفت. اواخر جلسه فکر می‏کنم به جایی می‏رسیم که متوجه می‏شوید از نظر من چرا خیلی جدی است و این مطالعات باید مورد توجه همه مسلمان‏ها باشد، جدای از مسئله شبهه.

۱-۲ خلاصه‌ای از تاریخ اسلام، تشکیک در سیره‌ها

می‏خواهم تاریخ‏ها را به تقویم میلادی بگویم. می‏توانم تبدیل به هجری کنم؛ ولی عادت کنید. مطالعات اسلامی را باید با تاریخ میلادی یاد بگیرید که ما معمولاً تاریخ هجری بلدیم. تاریخ‏های مهم تاریخ اسلام را می‏گویم و اصطلاحاً تاریخچه سنتی که مسلمان‏ها در مورد اسلام قبول دارند را در حد چند دقیقه می‏گویم و بعد مشکلات را می‏گویم. چیزی که ما به‌عنوان تاریخ اسلام قبول داریم این است که حضرت رسول در سال ۵۷۰ میلادی در مکه به دنیا آمده است و در مورد پدر و مادر پیامبر که در طفولیت از دستشان داده است اطلاعاتی داریم. در چهل سالگی که ۶۱۰ میلادی است مبعوث شده است و اولین آیات قرآن به او نازل شد و تا سیزده سال – یعنی تا ۶۲۲ میلادی – در مکه بود و بعد به مدینه هجرت کرد و ده سال در مدینه بود. همچنان در طول این بیست و سه سال قرآن نازل می‏شد و نهایتاً در ۶۳۲ میلادی ایشان از دنیا رفتند؛ بنابراین تاریخچه زندگی پیامبر از اواخر قرن ششم میلادی شروع می‏شود و ۶۳۲ میلادی یعنی نیمه اول قرن هفتم میلادی ایشان از دنیا رفتند. دو سال قبل از اینکه ایشان از دنیا برود ماجرای فتح مکه است، بنا به تاریخچه‏های مسلمان‏ها یک سال قبل از هجرت تاریخ معراج است. در مورد اینکه جنگ‏ها در چه سال‏هایی و کجا اتفاق افتادند، چه تعداد مسلمان داشتیم، افرادی که در لشکر اسلام بودند و مخالفین اطلاعاتی در تاریخ اسلام داریم. از ۶۳۲ تا ۶۳۴ ابوبکر امیرالمؤمنین است از ۶۳۴ تا ۶۴۴ عمر و از ۶۴۴ تا ۶۵۶ عثمان و از ۶۵۶ تا ۶۶۱ حضرت علی. این چهار نفر که به خلفای راشدین معروف هستند جانشین‏های پیامبر هستند.

[۰۰:۳۰]

بعد حکومت اموی با معاویه شروع می‏شود که به عبدالملک مروان و نهایتاً انقلاب بنی‌عباس بر علیه بنی‌امیه و خلافت بسیار طولانی بنی‌عباس می‌رسد. در مورد تاریخچه زندگی پیامبر به چنین تاریخ‏هایی معتقد هستیم و اتفاق‏هایی هم که افتاده است در کتاب‏های تاریخ اسلام خوانده‌ایم. می‌خواستم یک آشنایی با اعداد و ارقام مربوط به تاریخ میلادی داشته باشید. سؤال این است که ما این تاریخ‏ها را از کجا می‏دانیم؟ خیلی خوب بود اگر دوستان می‏توانستند جواب بدهند؛ ولی خودم جواب می‏دهم. از کتاب‏های سیره و کتاب‏های تاریخی که مسلمان‏ها نوشتند تاریخ سنتی اسلام را درآوردیم. چیزی که احتمالاً شما نمی‏دانید و فکر می‏کنم مبنای اصلی این تحقیقات اخیر است این است که تاریخ‏ها کی نوشته شدند؟ آقای جوادی اینجا حاضر است از ایشان می‏پرسم. فکر می‏کنید اولین سیره پیامبر چند سال بعد از فوت پیامبر نوشته شد؟

حضار: دقیقاً نمی‏دانم شاید یک قرن.

استاد: بیشتر از دویست سال. یک واقعیت عجیب وجود دارد، از سال 632 که پیامبر فوت کرده اولین سیره معتبری که به ما رسیده سیره ابن هشام است، ابن هشام 833 فوت کرده؛ یعنی دویست سال بعد از پیغمبر بود. تبعاً این سیره را در سال‏های آخر عمر خود نوشته است؛ بنابراین حدود دویست سال بعد از فوت پیغمبر اولین سیره نبوی منتشر شد. ابن هشام ادعا می‏کند – و همه تاریخ‌نگارها و کسانی که مطالعات اسلامی می‏کنند و شکاک هستند معمولاً به این ادعا شک نمی‏کنند – که از روی سیره ابن اسحاق سیره خود را نوشته است، یعنی اولین سیره نوشته شده یک مقدار قدیمی‌تر است، مثلاً حدود پنجاه سال. ولی از آن چیزی باقی نمانده است، منتها چون تعداد نویسنده‏هایی که به آن اشاره کردند و گفتند نسخه آن را دارند و به آن رجوع کردند بیشتر از یک نفر است – مثلاً طبری هم می‏گوید از ابن اسحاق می‏گویم – برای همه واضح است که چنین کتابی وجود داشت، ولی آن هم صد و پنجاه سال فاصله دارد.

اینجا یک مشکلی هست، اعراب باسواد بودند و ظرف مدت پنجاه سال نصف دنیا را گرفته بودند. خیلی افراد باسواد مسیحی و یهودی مسلمان شدند و اصلاً طبیعی به نظر نمی‏رسد که دویست سال بین اولین سیره‌ای که ما در اختیار داریم تا زمان پیغمبر فاصله هست. برای اینکه یک مقدار عجیب بودن و غیر موثق بودن آن را حس کنید یک لحظه فکر کنید که الآن در این تاریخ ما بخواهیم در مورد تاریخ مشروطه بدون اینکه به کتابی مراجعه کنیم با پرسیدن از آدم‏ها که از حافظه خود کمک می‌گیرند یک کتاب بنویسیم. سیره ابن اسحاق و سیره ابن هشام مبتنی بر oral tradition است؛ یعنی سینه به سینه یک چیزهایی نقل شده است، فکر کنید بروید به تبریز و بپرسید که برای خیابانی چه اتفاقی افتاد، ستارخان که بود و اینها را از مردم بپرسید و یک تحقیق شفاهی انجام بدهید بدون رجوع به متن. چقدر به حقیقت می‏رسید که در مشروطه چه اتفاق‏هایی افتاده است؟ چه کسی حق یا باطل بود و چه گذشت؟ فکر می‏کنم احساس کسانی که به طور آکادمیک تاریخ روی اسلام کار می‏کنند این است که اینجا یک مشکل خیلی بزرگی وجود دارد. ما در قرن اول مستندات اسلامی مربوط به ماجرای تاریخ اسلام را به طور عجیبی اصلاً نداریم، در قرن دوم تازه شروع می‏شود و اولین نسخه‌ای که داریم دویست سال بعد از فوت پیغمبر است.

همه این را می‏دانند که مخصوصاً وقتی پای یک دین در میان باشد و ایمان در میان باشد مردم با احساسات برخورد می‌کنند؛ بنابراین ممکن است چیزهایی که در مورد پیغمبر می‏گویند غیرواقعی باشد. حداقل چیزی که از تاریخ مسلم است این است که اعراب از یک حالت بیابان‌گردی و بدون تمدن بودن بعد از دویست سال به یک تمدن درخشان رسیدند؛ بنابراین یک احساس خوبی نسبت به کل این ماجرا دارند و همه این را می‏دانند که در مسلمان‏ها یک ایمان قوی نسبت به دین وجود داشت. از طرف دیگر ملاحظات سیاسی هم وجود دارد، خیلی از این آدم‏ها ساپورت شده از طرف خلفای زمان خودشان هستند. این سیره‌ها در زمان بنی‌عباس به وجود آمدند بنابراین می‏توانیم انتظار داشته باشیم که بعضی از ملاحظات سیاسی در این سیره‌ها دخالت کرده باشد. دویست سال گذشته است و این زمان بسیار طولانی است که بخواهیم از حافظه مردم کمک بگیریم بدون نوشته که یک چیزی را مدون کنیم.

۲-۲ منابع بهتر برای تاریخ اسلام

اگر کسی بتواند جواب دهد که ما می‏توانیم تاریخ اسلام را از قرآن در بیاوریم و متن قرآن خیلی قدیمی‌تر از سیره ابن هشام است، جوابش این است که در بیاورید! از قرآن چند چیز تاریخی می‏توانید در بیاورید؟ تاریخ تولد پیامبر را نمی‏توانید در بیاورید. تاریخ بعثت را نمی‏توانید در بیاورید. تاریخ جنگ‏ها را نمی‏توانید در بیاورید. اطلاعات مبهمی از جنگ‏ها در قرآن هست. برای اینکه قرآن مطلقاً تاریخ‌نگاری نمی‏کند. اگر به یک جنگی اشاره می‏کند می‏خواهد به یک مسئله ایمانی اشاره کند. این چیز خیلی واضحی در قرآن است. جغرافیا هم در قرآن همین حالت را دارد. خیلی وقت‏ها یک ماجرایی نقل می‏شود بدون اینکه از مکان آن اسم برده شود؛ بنابراین به هیچ وجه شما نمی‏توانید یک بازسازی از تاریخ اسلام براساس قرآن داشته باشید که قدیمی‌ترین متن موجود در سنت اسلامی است.

از این سیره‌ها هم بیش از اندازه گذشته است که بتوانیم به آنها اتکا کنیم. چه کاری می‏توانیم بکنیم؟ یک چیز مسلم وجود دارد، اعراب در قرن هفتم میلادی قیام کردند و منطقه بزرگی از دنیا را گرفتند. امپراطوری ساسانی و امپراطوری بیزانس را نابود کردند و این خیلی اتفاق تاریخی بزرگی است و کسی نمی‏تواند بگوید این اتفاق نیفتاده است. طبیعی است که درباره این ماجراهای تاریخی مهم آدم‏های باسوادی که در آن زمان بودند به زبان لاتین و به زبان سریانی و ارمنی مطالبی نوشتند و می‏توانیم به آنها رجوع کنیم و ببینیم آنها در مورد مسلمان‏ها چه گفتند. اساس این بحث‏های تاریخی جدید این است که این سیره‌ها آن‌قدر معتبر نیستند که ما بخواهیم گزارش سنتی آنها را بپذیریم؛ بنابراین کاری که باید بکنیم این است که بیشتر اتکا کنیم به اطلاعات افرادی که خارج از محدوده اسلام بودند. هم متن‏های آنها قدیمی‌تر است و هم اینکه به‌اصطلاح می‏گویند eye witness (شاهد عینی) بودند و همان موقع که زندگی می‏کردند یک چیزی دیدند و نوشتند. سیره‌نویس‌های ما این‌گونه نیستند و براساس oral tradition نوشتند. بنابراین برای اینکه ببینیم اینها چقدر صحت‌وسقم دارند بهترین کار این است که رجوع کنیم به متونی که خارج از سنت اسلامی نوشته شده است.

از قرن‏های قبل از اسلام هم به زبان یونانی و به زبان لاتین کلی متن تاریخی داریم. اتفاق عجیب این است که درباره مسلمان‏ها هم در این متن‏ها چیز زیادی پیدا نمی‏کنید. با اینکه اینها یک جریان بزرگ تاریخی را به وجود آوردند باز هم آن مقداری که آدم انتظار دارد در تاریخ‏ها منعکس نشده است، ولی به هر حال هست. کاری که برای اولین بار در دهه هفتاد میلادی انجام شد چیزی بود با همین استدلال‏هایی که گفتم. کتاب‏های سیره، کتاب‏های حدیث و کتاب‏های تحت عنوان مغازی و طبقات، کتاب‏های تاریخی بودند که موجود هستند. هیچ‌کدام از اینها خیلی قدیمی نیستند؛ یعنی قدیمی‌ترین کتاب حدیث هم که از مالک ابن انس باقی مانده است مربوط به اواخر قرن هشتم است و یک مقدار از سیره ابن هشام جلوتر است.

۳-۲ Hagarism، آغاز مکتب تجدیدنظرطلبی تا به امروز

اساس مسئله این است که این سیره‌ها به اندازه کافی قابل‌اعتماد نیستند؛ یعنی هم یک oral tradition طولانی را طی کردند و هم در یک محیط ایمانی و احساسی و سیاسی ممکن است تحریف‏هایی به وجود آمده باشد. در دهه هفتاد دو نفر که خیلی جوان بودند و دانشجو بودند – شاید رساله دکتری آنها بود و مطمئن نیستم؛ ولی زیر نظر یک استاد معروفی در لندن کار می‏کردند – خانم پاتریشیا کرون و آقایی به اسم کوک کتابی تحت عنوان Hagarism نوشتند و همین کاری که من توصیف می‏کنم را انجام دادند، یعنی بررسی همه متون و سندهای موجود و قابل‌اعتنا درباره مسلمان‏ها و دو قرنی که از آنها اطلاعات زیادی نداریم و جمع کردن اینها و به وجود آوردن یک تئوری درباره تاریخ اسلام. درباره این کتاب و مطالبی که در آن هست و کل جریانی که با این کتاب راه افتاد گزارشی می‌دهم. اگر علاقه‌مند شدید و بعد خواستید مطالعه کنید عنوانی که به این جریان می‏دهند رویزیونیست است که تجدیدنظر طلب هستند و می‏خواهند به طور کلی در تاریخ اسلام تجدیدنظرهایی انجام بدهند.

کتاب در ۱۹۷۷ چاپ شده است و نتیجه مطالعاتی که انجام دادند این بود که نه فقط در وقایع تاریخی که اتفاق افتاده است می‏توان شک کرد بلکه خیلی بیشتر از این می‏توان درباره اینکه در چه جغرافیایی اتفاق افتاده است هم شک کرد. یکی از ادعاهایی که جزو ادعاهای مهم کتاب است این است که اصلاً مبدأ اسلام مکه نبود، در واقع اسلام از جنوب عربستان نیامده است بلکه از شمال غربی شبه‌جزیره عربستان به وجود آمده است، بعداً این داستان‏ها ساخته شده است که پیامبر در مکه به دنیا آمده است. من این نکته را به‌عنوان یکی از نکات اصلی می‏گویم برای اینکه متوجه مقدار تجدیدنظری که اینها می‏خواهند انجام بدهند بشوید. کتاب خیلی سروصدا به وجود آورد و در مورد اینکه چه برخوردهایی در محیط آکادمیک با آن شده است فعلاً صحبت نمی‏کنم. ولی نهایتاً این جریان ادامه پیدا کرد و هنوز ادعاهایی که در کتاب مطرح شده است مطرح است و من به دوتای آن اشاره می‏کنم. آقایی به اسم تام هالند اخیراً کتابی تحت عنوان «در سایه شمشیر» منتشر کرده است. اگر تام هالند را سرچ کنید در یوتیوپ می‏توانید یک فیلم مستند پیدا کنید که اخیراً از بی بی سی پخش شده است و ایشان خودشان تهیه کرده است و خلاصه ادعاهای آن کتاب را در این مستند مطرح می‏کند. همین ادعا که اسلام از مکه شروع نشده است در این مستند و کتاب تام هالند منعکس شده است و خیلی جزئیات تاریخی دیگری هم دارد.

[۰۰:۴۵]

کتاب دیگری هم تحت عنوان جغرافیای قرآنی آقایی به اسم گیبسون که اهل ونکوور است منتشر کرده است و کتاب در ونکوور منتشر شده است و اصولاً در مورد جغرافیا بحث می‏کند. این دو آدم و دو کتاب را اسم بردم برای اینکه بگویم ماجرایی که از سال ۱۹۷۷ شروع شده است از بین نرفته است و همچنان در مورد آن بحث می‏شود. من سعی می‏کنم مجموعه شواهدی که این تئوری دارد را ذکر کنم. بعضی از چیزهایی که می‏گویم در کتاب هیگریزم آمده بود و بعضی از آنها بعداً پیدا شد و نهایتاً مکتب تجدیدنظرطلبی را تقویت کرده است.

نکته اول که از روی اسم خود کتاب هم پیدا است این است که اصلاً در هیچ‌کدام از متونی که در قرن اول شاهدشان هستیم و غیرمسلمان‏ها در مورد مسلمان‏ها در آن اشاره‌ای کردند مطلقاً هیچ جا اسمی از اسلام و مسلمین نیست. عبارت‏هایی که به کار می‏رود در مورد اینکه این افراد و این اعرابی که قیام کردند و می‏جنگند و دنیا را تسخیر می‏کنند چه کسانی هستند اسماعیلی‏ها یا هاجری‏ها است. اصطلاح دیگری که ترجمه آن شرقیون می‏شود – کسانی که از شرق آمده‌اند – یا اصطلاح دیگری که یک مقدار اسلامی‌تر است «مهاجرون» با یک ترکیبات و اختلافاتی با واژه مهاجرون در این متن‏ها وجود دارد. این خودش به اندازه کافی عجیب است! اگر اینها خودشان را پیروان یک دین می‏دانستند و برای تبلیغ دین قیام کردند طبعاً مخالفین یا کسانی که جنگ‏های اینها را به‌عنوان جنگ‌های دینی مشاهده می‏کردند اینها را به اسم دینشان می‏خواندند نه به اسم یک طایفه. مهاجرون هم یعنی آدم‏هایی که از جای خودشان حرکت کردند. طبیعی است که مهاجر هستند و از عربستان آمدند و در یک بخش دیگری از دنیا می‏جنگند.

یک چیزی که ما می‏دانیم و قطعی است این است که کلمه اسلام و مسلمین برای نامیدن این قوم در خود متون اسلامی هم برای اولین بار در 691 میلادی به کار رفته است. یعنی تاریخی که قبةالصخرة در اورشلیم ساخته شده است. در هیچ‌کدام از اسناد اسلامی که موجود است ما اسم اسلام و مسلمین را نمی‏شنویم تا اینکه مسجدی که الآن مردم آن را مسجدالاقصی می‏شناسند را عبدالملک مروان حدود شصت سال بعد از فوت پیغمبر ساخت و آنجا کلمه اسلام به‌عنوان دین حق روی دیوارها نقش بسته است.

حضار: یعنی اواخر خلافت حضرت علی بود؟

استاد: نه عبدالملک مروان در 691 ساخت، خلافت حضرت علی حدود سی سال بعد از فوت پیامبر است و این سی سال بعدتر است؛ یعنی شصت سال بعدتر است. این نام‌گذاری در متون اسلامی هست. در متون غیراسلامی کلاً مسلمان‌ها به این عنوان شناخته نمی‏شوند، این یکی از نکات قابل‌تأمل است.

نکته دیگر این است که در خیلی از این تاریخ‏ها به جای اینکه این‌گونه به نظر برسد که اینها پیروان یک دینی هستند؛ چون در تاریخ‏ها هم نقل شده است که یهودی‏ها هم همراه مسلمان‏ها می‏جنگیدند، مثلاً در فتح اورشلیم، در بعضی از تاریخ‏ها این‌گونه به نظر می‏رسد که یک جنبش مسیحایی درون یهودیت بودند. می‏توان به این شک کرد که کسانی آمدند و همراه با یهودی‏های می‏جنگند و پیامبر خودشان را مانند مسیح‌های یهودی‌ها می‏بینند یا شاید یهودی‏ها این‌گونه می‏بینند که اینها باهم جمع شدند و برای تسخیر اورشلیم فعالیت می‏کنند. یک کتاب معرفی می‌کنم؛ چون اخیراً به فارسی ترجمه شده است و می‏توانید تهیه کنید. یکی از کتاب‏های مرجعی است که در هیگریزم از آن استفاده شده است، کتابی به اسم تاریخ سبئوس. سبئوس یک اسقف ارمنی است که در همان سال‏های زمان حیات پیامبر زندگی می‏کرد و آدم مهمی بود، اسقف عالی‌مرتبه کلیسای ارمنی بود. ارمنستان در آن دوره تحت سلطه حکومت ساسانی بود و ارمنی‏ها هم اصولاً تاریخ‌نگار زیاد داشتند. آدم شناخته شده‌ای است و تاریخ او هم تاریخ شناخته شده‌ای است. یکی از قدیمی‌ترین متونی است که اسم پیامبر در آن آمده است، این را از همین ترجمه نوشتم که نوشته است «مردی محمد نام که بازرگان بود به امر خداوندی از میان اعقاب اسماعیل بر موعظه آنها برخواست تا راه راست را بر ایشان بنماید» در همین عبارت و سایر چیزهایی که در تاریخ سبئوس می‏بینید خیلی مسئله پیامبری و ادعای پیامبری محمد مطرح نیست؛ بلکه آدمی است که آدم خوبی است و موعظه می‏کند. در همین تاریخ سبئوس چیزی که می‏بینید این است که این آدم‏ها همراه با یهودی‏ها می‏روند و اورشلیم را تسخیر می‏کنند. سبئوس می‏نویسد که وقتی اورشلیم تسخیر شد یهودی‏ها خواستند معبد خود را بازسازی کنند و بعد بین مسلمان‏ها با یهودی‏های اختلاف افتاد. این‌گونه نوشته است که مسلمان‏ها به یهودی‏ها حسادت کردند چرا که سر جای خود برگشتند و معبد خود را بازسازی می‏کنند. احتمالاً اینها مقدماتی است و فکر می‏کنم سبئوس به این صراحت اشاره نمی‏کند که یهودی‏ها را کنار زدند و خودشان قبةالصخرة را ساختند.

۴-۲ شواهد جغرافیایی ارائه شده در مکتب تجدیدنظرطلبی

در تاریخ سبئوس و خیلی تاریخ‏های دیگر – چون تاریخ سبئوس به زبان فارسی موجود است به آن بیشتر اشاره می‏کنم – نکته خیلی عجیب این است که هیچ اسمی از شهرهای اسلامی که ما می‏شناسیم نیست. شهرهایی که اسم برده می‏شود و این اتفاق‏ها در آن رخ می‌دهد شهرهایی است که به‌اصطلاح تاریخی به آن عربستان پولوس می‏گویند. یعنی بعضی از شهرهای قسمت شمال غربی شبه‌جزیره عربستان – جاهایی که الآن بخشی از اردن هستند – را اسم می‏برد که اینها از اینجا به آنجا رفتند، یک نفر در فلان شهر جنگید و الی‌آخر. کوچک‌ترین اسمی نه‌تنها از مکه نمی‌آید؛ بلکه از محل‏هایی که ما می‏شناسیم هم نیست. یک مقدار عجیب است که جغرافیایی که این آدم‏ها در آن جنگ‏ها را انجام می‏دهند جغرافیایی نیست که ما می‏شناسیم. جغرافیای شمال غربی عربستان است و شمال غربی عربستان جایی است که محل قوم‏های عاد و ثمود و شهر مدین بود و سمت دیگر شبه‌جزیره است. مکه پایین و سمت جنوب است و اینها سمت شمال شبه‌جزیره هستند و از نظر تاریخی به جاهای آبادتر مربوط می‏شوند.

در مورد متون تاریخی که اینها بررسی کردند این مشاهدات همین‌طور ادامه دارد و در مجموع می‏توانم بگویم دلایلی جمع کردند که سعی کنند نشان بدهند اصلاً جغرافیای به وجود آمدن اسلام آن چیزی نیست که در روایت سنتی به آن اشاره می‏شود. ادعایی که بیشتر در مورد آن در این کتاب صحبت شده این است که مرکز اسلام و مرکزی که پیامبر از آن ظهور کرده شهر پترا در اردن است و مکه نیست و اصولاً اسلام در این محدوده و در نزدیکی مکان‏های مقدسی که ما می‌شناسیم؛ مانند اورشلیم به وجود آمده است و نه آن‌قدر دور در بیابان لم یزرع. من می‏خواهم یک مجموعه از دلایلی که وجود دارد و این تردید را به وجود می‏آورد که آیا اسلام از آنجا شروع شده یا از اینجا شروع شده است را بگویم. در عین حال یک پرانتز باز می‏کنم که اگر تاریخ اسلام این‌قدر مبهم است که حتی نمی‏توانیم بگوییم از کجا شروع شده است، می‏خواهم به حرف اولم برگردم که شبهه را جدی بگیریم. یعنی مسئله ابهام در اینکه پیامبر فلان حرف را زده است یا خیر نیست، مسئله ابهام درباره اینکه فلان جنگ چگونه پیش رفته است نیست، مسئله این است که کل روایت شاید یک روایت ساختگی باشد که به دلایلی آن‌گونه در سیره‌ها بیان کردند. قبول دارید که اگر مکه نباشد و پترا باشد کلاً همه چیز و بدیهی‌ترین چیزها زیر سؤال می‏رود؟ همه دلایلی که من می‏گویم در هیگریزم نیامده است؛ ولی بعضی از آنها بود و بعضی هم که بوده من نمی‌گویم؛ چون لازم نمی‏بینم به آن اشاره کنم. سعی می‏کنم به آنهایی که فکر می‏کنم قوی‌تر است اشاره کنم.

نکته اول این است که اگر دقت کنید اصلاً اسم مکه در قرآن نیامده است، نامی از شهر مکه نیست. به مسجدالحرام اشاره شده است، اینکه کعبه‌ای وجود دارد و مراسم حجی وجود دارد در قرآن آمده است. ولی کلمه مکه مطلقاً در قرآن نیامده است؛ ولی کلمه عجیب بکه یک بار در قرآن آمده است. این خودش جای سؤال است که چرا بکه گفته شده است، اگر اسم شهر مکه است بکه همان مکه است؟ چرا این‌گونه گفته شده است؟ این ابهام در قرآن وجود دارد که ما اصولاً اشاره‌ای به مکان جغرافیایی مکه در قرآن نمی‏بینیم. کلمه بکه را به دلایلی که نمی‏خواهم الآن در مورد آن بحث کنم می‏توان به پترا ربط داد. مثلاً می‏گویند ریشه آن از بکاء به معنای گریه کردن است و به یک دلایلی پترا با نام و مفهوم گریه کردن مناسبتی دارد. چون دلایل قوی نیست دوست ندارم عنوان کنم و دوست دارم چیزهایی که جالب است را بگویم. وقتی در استدلال‏ها حرف‏های ضعیف زده می‏شود کل استدلال را زیر سؤال می‏برد. چیزی که خیلی واضح است این است که ما کلمه مکه را در قرآن نداریم. یک واژه بکه داریم که می‏تواند به جای دیگر اشاره کند. از لحاظ اینکه به قرآن ارجاع بدهیم فعلاً دست ما خیلی پر نیست.

چیزی که اینها درباره آن خیلی تحقیق کردند و خانم پاتریشین کرون بعداً هم یک کتاب مفصلی همراه با یک نفر دیگر نوشت که این را خیلی مفصل‌تر نشان داد – این نکته‌ای است که فکر می‏کنم از نظر تاریخی نکته واضحی است – این است که هیچ اسمی از مکه در هیچ متن و سند و داکیومنت تاریخی قبل از قرن نهم وجود ندارد. اولین اشاره‏ها به اسم مکه در متون و در نقشه‏های جغرافیایی مربوط به قرن نهم است.

[۰۱:۰۰]

قرن نهم؛ یعنی هشتصد و خورده‌ای میلادی که همان دویست سال بعد از پیامبر است. هیچ سفرنامه‌ای وجود ندارد که یک نفر گفته باشد من به مکه رفتم. فکر نکنید که نقشه از آن دوران نداریم یا سفرنامه نوشته نشده است. نقشه‏هایی داریم که کل عربستان را نشان می‌دهند؛ ولی در آن مکه نیست چرا که عربستان مرکز کارهای تجاری بود و از عربستان به یونان کالا می‏فرستادند و ادویه‏هایی که از شرق می‏آمد از عربستان به سمت یونان می‏رفت و بعد به روم می‏رفت؛ بنابراین خیلی از شهرهای عربستان مانند طائف در کتب تاریخی ذکر شدند و در نقشه‏ها وجود دارند؛ ولی جای مکه خالی است.

یک ادعایی وجود دارد که مسلمان‏ها می‏گویند مکه مرکز تجارت عربستان بود و شهر ثروتمندی بود و همه می‏آمدند و می‏رفتند. چگونه ممکن است چنین شهری با چنین مشخصاتی وجود داشته و بعد هیچ یونانی و هیچ لاتین زبانی در هیچ متنی اشاره نکرده است که فلان جنس را در مکه فروختم یا از آنجا چیزی آوردم؟ ادعای خانم کرون این است که کلاً چنین چیزی نمی‏تواند وجود داشته باشد، یک دلیل آن این است که می‏گوید شما فاصله مکه را از دریا نگاه کنید، مراکز تجاری اصولاً مراکزی هستند که کنار دریا باشند. چه دلیلی دارد که اعراب یک مرکز تجاری کیلومترها دورتر از دریا و وسط بیابان زده باشند و راه‏های تجاری آنها از آنجا بگذرد؟ به نظر خیلی معقول نمی‏رسد و در مورد آن گزارش هم وجود ندارد.

کتاب دومی که به آن اشاره کردم اسم آن «تجارت مکی» است که خانم کرون با یک نفر دیگر نوشته است. در مورد ابهام تاریخی شهر مکه در این کتاب بحث شده است. قرآن در مورد جغرافیای پیامبر حرف‏هایی می‏زند. ادعا این است که اینها خیلی با مکه سازگار نیستند، در قرآن چند آیه وجود دارد که یک جوری به مسلمان‏ها می‏گوید «قوم‏های عاد و ثمود، همان‏هایی که دوروبر شما هستند…» یک جوری از عاد و ثمود به‌عنوان دو قومی که نزدیک هستند یاد می‌شود. مثلاً می‌گوید که چرا نمی‏روید آثار اینها را ببینید، یک آیه‌ای هست که می‏گوید در نزدیکی شما این اتفاق‏ها افتاده است. اشاره‏هایی به اینها می‏کند که با جغرافیای مکه سازگار نیست چون می‏دانیم عاد و ثمود در جای دیگر زندگی می‏کردند و در شمال شبه‌جزیره عربستان بودند. این استدلالی است که فکر می‏کنم در کتاب هیگریزم هم بود: در قرآن اشاره‏هایی به کشاورزی هست. مثلاً از درخت زیتون صحبت می‏کند که در جغرافیای جنوب عربستان چنین درختی وجود ندارد، از چیزهایی مرتبط با کشاورزی صحبت می‏کند که باز با شمال عربستان سازگارتر است. حال و هوای جغرافیایی که پیغمبر بنا بر قرآن در آن زندگی می‏کند خیلی شبیه مکه نیست و بیشتر شبیه شمال عربستان است.

در مکه مطلقاً هیچ‌گونه اثر باستانی کشف نشده است که نشان بدهد این شهر، شهر کهنه‌ای است. مثلاً خود کعبه هم بازسازی شده است و مربوط به قرن‏های بعد می‏شود و خود مسلمان‏ها هم نمی‏گویند که این ساختمان کعبه هزاران سال است که آنجا هست، روایت سنتی هم چنین ادعایی نمی‏کند. بالاخره اگر این شهر قدیمی است باید یک سکه‌ای در آن پیدا شود که برای دو هزار سال قبل باشد. می‏گویند محل آبادی بود و محل تجارت بود، انتظار داریم که آثار باستانی در آن باشد. یک چیزی که ممکن است در نظر بعضی‏ها این شبهات را تقویت کند این است که اگر واقعاً این آدم‏هایی که قیام کردند اسماعیلی‏ها بودند؛ یعنی از فرزندان و نوادگان ابراهیم بودند، با توجه به اینکه مسلمان‏ها و یهودی‏های می‏گویند ابراهیم اسماعیل را بعد از اتفاقی به جایی برده است – در روایت توراتی آن اختلافی به وجود آمده است؛ اما ابراهیم، اسماعیل و هاجر را به یک جایی دورتر برده است – چقدر دورتر برده است؟ تا پترا پنجاه کیلومتر راه است. تا مکه بیشتر از هزار کیلومتر راه است. واقعاً ابراهیم، هاجر و اسماعیل را به آنجا برده است؟ اگر نخواهیم فضای عجیب‌وغریبی به داستان بدهیم و اگر شک داشته باشیم که اسماعیل را به کجا بردند بیشتر می‏خورد به اینکه جایی پنجاه کیلومتر آن طرف‌تر برده باشند نه هزار و خورده‌ای کیلومتر آن طرف‌تر. دور بودن مکه از وقایع یهودیت و داستان ابراهیم این‌گونه حل می‏شود که بگویید محل مکه اینجا نیست و مکه قدیمی همان پترا است.

به‌عنوان آخرین نکته، اگر دوستان می‏توانستند حرف بزنند یکی این حرف را می‏زد: آثار باستانی در مکه یافت نشده است؛ ولی مسلمان‌ها به سمت مکه نماز می‏خواندند. می‏خواهیم بدانیم مکه کجاست. می‏خواهیم قبله را بدانیم. مساجدی که مسلمان‏ها در دو قرن اول ساختند کدام طرف است؟ این یک آزمون است و شما می‏توانید بگویید که من در مورد خود مکه ابهام‏هایی دارم ولی می‏دانم که این مکه هرجا بود قبله مسلمان‏ها بود؛ بنابراین از روی مساجد می‏توانم ببینیم که اینها کدام نقطه را نشانه رفتند و همان جا مکه بود. خانم کرون و آقای کوک در کتاب اول دو مسجد خیلی قدیمی را آزمایش کردند و جفت آنها به سمت پترا بود. یک موضوع مهم در کتابی که آقای گیبسون ونکووری در سال‏های اخیر نوشته است هم همین است، بررسی همه مساجد قدیمی که مسلمان‏ها ساختند و ایشان با شرح و تفصیلات و عکس از گوگل‌مپ بادقت درآورده است. تک‌تک مساجد صدسال اول دوره اسلامی به سمت پترا بود و به سمت مکه نبود. حتی یک دانه از آنها هم به سمت مکه نیست. در صدسال سوم است که همه به سمت مکه هستند، در صدسال دوم هم ابهاماتی وجود دارد. بعضی به سمت مکه است و بقیه پترا هستند و بعضی هم به سمت نامعلوم هستند. اگر از قبله بودن هم استفاده کنیم به نظر می‏آید به مکه نمی‏رسیم و به پترا می‏رسیم.

۵-۲ ادعای برخواسته از تحقیقات مکتب تجدیدنظرطلبی

این یک جور ادعای تاریخی جغرافیایی در مورد آن چیزهایی است که در صدر اسلام گذشته است. من با توجه به وقتی که دارم می‏خواهم در مورد این ادعا یک مقدار بحث کنم. مسئله این مجموعه تحقیقات این است که ما نمی‏توانیم روایت سنتی درباره تاریخ اسلام را به راحتی بپذیریم. به نظر می‏رسد ابهامات جدی وجود دارد و ممکن است کلاً از اساس غلط باشد. ادعای اصلی در جریان تجدیدنظر طلب چیست؟

ادعای هیگریزم و خیلی از آدم‏ها – همین افرادی که ماجرا را دنبال می‏کنند – این است که این یک جنبش اعراب بود و در شمال غربی عربستان به وجود آمده است. نمی‌دانیم با ادعای مسیحایی بوده یا خیر ولی موضوع این است که اینها به یک پیشرفت عظیمی از نظر نظامی رسیدند و دو امپراطوری بزرگ را از بین بردند، اورشلیم و قسطنطنیه را گرفتند و همه دنیای آباد آن زمان را گرفتند. در اواخر قرن هفتم یعنی دوران عبدالملک مروان از شمال آفریقا تا هندوستان دست مسلمان‏ها است؛ بنابراین انگار صاحب همه دنیا شدند. شما شواهدی پیدا می‏کنید و یک چیزهایی را نقض می‏کنید و می‏گویید روایت سنتی درست نیست و می‏خواهید بگویید روایت درست چیست. یک روایت بازسازی شده این است که عبدالملک مروان یکی از بزرگ‌ترین امپراطوری‏های تاریخ را به وجود آورده است – رومی‏ها هیچ‌وقت نتوانستند ساسانی‏ها را منقرض کنند و زمین‏های آنها را بگیرند و تا هند بروند، از اسکندر مقدونی به بعد چنین وسعتی از نظر فتوحات به وجود نیامده است – ولی اعراب چندان ایدئولوژی و هویتی ندارند، عبدالملک مروان می‏خواهد به امپراطوری خود هویت بدهد، به اعراب هویت بدهد. چیزی که از یهودی‏ها و مسیحی‏ها یاد می‏گیرد این است که با دین می‏شود این کار را کرد؛ بنابراین نه اینکه بگوییم یک دینی را از اساس می‏سازد – بعضی‏ها می‏گویند می‏سازد – بعضی‏ها می‏گویند واقعاً یک پیامبری وجود داشت و ادعای وحی وجود داشت و این آدم‏ها مؤمن بودند؛ ولی این‌گونه نبود که خودشان را به‌عنوان یک دین جدید شناسایی کنند. مانند اینکه موحدینی بودند که می‏خواستند بر علیه شرک قیام کنند، از مسیحی‏ها و یهودی‏ها هم خودشان را متمایز نمی‌دیدند؛ ولی عبدالملک مروان نیاز دارد که اینها را متمایز کند؛ بنابراین اسم اسلام را ترویج می‏کند و تأکید می‏کند روی اینکه پیامبری بود و بخش شاز این تئوری این است که قرآن را تدوین می‏کند و الی‌آخر. جنبشی که از شمال غربی عربستان شروع شده بود و همه دنیا را گرفته بود هویت دینی پیدا می‏کند. این بازسازی تاریخ اسلام به طور خیلی خلاصه توسط افرادی که این حرف‏ها را می‏زنند است و چنین شکلی دارد و در این تئوری‏ها شخصیت عبدالملک مروان به‌عنوان یک امپراطور بزرگ خیلی مؤثر است و به‌عنوان شخصیت مؤثر مطرح می‏شود.

نه خیلی طولانی درباره این تئوری صحبت‏هایی می‏کنم. علت اینکه خیلی طولانی صحبت نمی‏کنم این است که فکر می‌کنم؛ مانند الفرقان الحق لازم نیست. تا دلتان بخواهد می‏توانید مطلب پیدا کنید و در اینترنت مطالعه کنید. کافی است کتاب هیگریزم را سرچ کنید و ریویوهای آن را بخوانید و مقاله‏هایی که دیگران نوشتند و خود ادعاهایی که بعداً این آدم‏ها کردند را ببینید.

۳- بررسی دقیق‌تر ادعاهای مطرح شده توسط مکتب تجدیدنظرگرایی

۱-۳ شیوه بیان، جادوی بزرگ‌نمایی شبهات

قبل از اینکه بحث را شروع کنم می‏خواهم به این نکته اشاره کنم که کلاً کاری که من الآن کردم و کاری که خیلی‏ها می‏کنند وقتی می‏خواهند در مورد این مسائل تئوری بدهند یا شبهه‌ای ایجاد کنند طوری است که یک جادویی وجود دارد. جادویی که خود من به کار بردم برای اینکه حرف خود را متأثرتر کنم. کل ماجرا را می‏توانید این‌گونه بازسازی کنید که یک نفر متوجه شده است که دو مسجد هستند که به سمت مکه نیستند. من این را اول نگفتم. اول یک سری ابهامات ایجاد کردم.

[۰۱:۱۵]

درواقع رتوریک شبهه افکنی را به شما می‏گویم که چگونه می‏توان ذهن آدم‏ها را تحت تأثیر قرار داد، من سعی کردم که حداکثر تأثیر را ایجاد کنم. فکت اصلی این است که یک سری مساجد به سمت مکه نیستند و به سمت دیگری هستند و در آن سمت شهری به اسم پترا وجود دارد. تئوری می‏تواند از اینجا شروع شود، من می‏توانم این را از اول بگویم. اگر این را از اول بگویم بقیه فکت‏هایی که می‏گویم خیلی فکت‏های ضعیف و شل و ولی هستند. بنابراین سعی می‏کنم ابهامات را با فکت‏ها ضعیفتر ایجاد کنم و چیزی که جدی‌تر است را به‌عنوان آزمون قرار می‏دهم. من این‌گونه شبهه را مطرح کردم و می‏گویم که چه کلکی زدم، آن چیزی که اصلی‌تر بود و حالت علمی و غیر قابل رد کردن داشت را برای آخر گذاشتم. شما اگر 10-15 دقیقه حرف ما را شنیده باشید که اسم مکه در قرآن نیست، در انتها موقع این آزمون یک دفعه احساس می‏کنید که “عجب! مسجدها هم همه به سمت پترا بودند. پس واقعاً یک چیزی هست!”. اگر اینها را با ترتیب برعکس بگویم تأثیری که شاید الآن روی بعضی‏ها گذاشته باشد را نمی‏گذارد یعنی اگر از فکت اصلی شروع کنم.

۲-۳ مردود بودن ادعاهای این مکتب در محیط آکادمیک و سست بودن شواهدشان

وقتی می‏گویم نمی‏خواهم بحث کنم؛ یعنی اینها خیلی بحث شده است. یک مقاله‌ای هست و دوست دارم کسانی که علاقه‌مند هستند این مقاله را بخوانند، اسم آن «From Petra back to Makka – From “Pibla” back to Qibla» است، یک آدمی به اسم آقای دیوید کینگ نوشته است. دیوید کینگ یک آدم آکادمیک خیلی مشهور است که روی Astronomy باستانی و… کار می‏کند. این مقاله را در نقد کتاب گیبسون نوشته است که دوباره این حرف‏ها را زده و در مقاله می‌گوید که چرا مسئله را نمی‏فهمیدیم که اینها از روی طلوع و غروب خورشید قبله را پیدا می‏کردند. می‏خواهم ماجرای خنده‌دار بودن قبله را بگویم. وقتی کتاب گیبسون را نگاه می‏کنید یک سری عکس‏های گوگل مپ دارد که نگاه کنید این جهت مکه است و این جهت پترا است. واقعاً بعد از یک مدتی اینها فکر می‏کنند که یک آدمی که در گوانگ‌ژو چین در قرن اول مسجد می‏ساخت می‏دانست که مکه کجاست. الآن روی مپ نگاه می‏کنیم و می‏فهمیم برای مثال 16 درجه به سمت شمال شرق است و اگر یک قبله نما داشته باشیم حل است. اینها که نقشه نداشتند. اینکه توانستند به آن سمت بایستند و پترا هم با مکه خیلی فاصله ندارد خیلی چیز خوبی است. آقای کینگ می‏گوید من به خانم کرون حضوری هم گفتم و این را هم نوشتم و فلانی هم نوشته است که اینها این‌گونه قبله را پیدا می‏کردند و همین می‏شد. اینها از روی طلوع و غروب خورشید پیدا می‏کردند و روش‏های محسبات آنها را هم می‏دانیم و این‌گونه در می‏آمد، به اضافه اینکه به سمت قبله بودن چهار دیواری مسجد که اینها آن را مبنا قرار می‌دهند هم یک آزمون قطعی نیست. جهت نماز باید به سمت قبله باشد. سعی می‏کردند مساجد را به سمت قبله بسازند ولی این‌گونه نیست. می‏گویند یک تعدادی هم معلوم نیست به کجا نشانه می‏رود. یک محوطه‌ای ساخته‌اند و محراب آن را باید نگاه کنید که به چه جهتی است.

اصولاً از نظر آکادمیک در مورد این فکت اصلی بارها بحث شده است و علت اینکه از دو قرن بعد درست شده است این است که روش‏های آنها تغییر کرد؛ یعنی خود مسلمان‏ها کلی برای پیدا کردن قبله علم به وجود آوردند و خیلی دقیق می‏توانستند بفهمند که مکه کجا است و دقیقاً همه‌جا مسجدها را به سمت قبله ساختند. اعوجاج‏های اولیه مربوط به شیوه محاسبه است، می‏گفت برای خانم کرون توضیح دادم که دو مسجدی که می‏گویید هم اگر آن‌گونه حساب کنید همان می‏شود. اگر شیوه محاسبه مسلمان‏ها را بدانید این اعوجاج از آن است؛ بنابراین این فکت اصلاً فکت نیست و اینکه گیبسون آن را دوباره مطرح کرده است یک چیز شگفت‌انگیزی است، اگر مقاله را بخوانید آقای کینگ عصبانی است؛ چون فکر می‏کند این مسئله حل شده است. بارها با تحقیر می‏گوید آقای باستان‌شناس آماتور. گیبسون هم البته آماتور است؛ یعنی آدمی است که دانشگاهی نیست و برای خودش علاقه‌مند است و یک چیزهایی نوشته است.

در محیط آکادمیک – استدلال‏های قبله به کنار که دلیل‌های محاسباتی روشنی دارد که چرا این‌گونه در می‏آمد و چرا بعداً اصلاح شد – چیزی که برای هیگریزم اتفاق افتاد این است که کلاً هیچ‌وقت این حرف‏ها را در محیط آکادمیک جدی نگرفتند؛ یعنی شروع آن با تحقیر بود. در همین مقاله آقای کینگ اشاره می‏کند که این ادعا از هیگریزم شروع شده است، می‌گوید؛ چون خودم تاریخ‌نگار نیستم نمی‏خواهم درباره تحقیقات خانم کرون چیزی بگویم فقط یک چیزی نقل می‏کنم از یک آدمی که معتبر است و حق دارد که این حرف‏ها را بزند و بعد یک عبارتی نقل می‏کند از آقایی به اسم سرجنت که محتوای چیزی که نقل می‏کند این است که تئوری هیگریزم در حدی است که آدم فکر می‏کند اینها شوخی می‏کنند یا جدی می‏گویند. یک لحظه فکر کنید که مثلاً عبدالملک مروان طبق ادعای آنها قبله اول که پترا بود را به مکه برد. طرف مقابلی که شبهه را وارد کرده یک چیزی آورده یعنی می‏خواهد یک تئوری جای تاریخ اسلام بگذارد و می‏خواهد یک کتاب جای قرآن بگذارد، اینها این را رعایت کردند و بنابراین می‏شود با آنها بحث کرد. بعد از اینکه این شبهات وارد شد شما به این تئوری رسیدید که چنین اتفاقی افتاده است که قبله اول پترا بود بعد به مکه رفت. شما به‌عنوان یک تئوری این را در نظر بگیرید و بعد در مورد آن فکر کنید، چرا باید این‌گونه می‏شد؟ عبدالملک مروان همان جا در شام حکومت می‏کند چرا قبله از پترا به مکه ببرد؟ بعد به همه مسلمان‏ها بگوید که به یک سمت دیگر نماز بخوانید، این دین الهی است؟ این در هیچ جای تاریخ ثبت نشده است. ایشان یک جمله‌ای نوشته که می‏گوید آدم فکر می‏کند که جوک می‏شنود. این چه تئوری‌ای است! آیا در تاریخ می‏توان چنین چیزی را پنهان کرد؟ من یک چیزی را به وجود بیاورم و مسلمان‏ها اول این طرف نماز بخوانند بعد یک دفعه بگویم پیغمبری بود. بعضی‏ها می‏گویند که قرآن را عبدالملک مروان به وجود آورده است – البته خانم کرون این را نمی‌گوید – بعد همه اینها را بگویم و همه هم جا بیفتد؟ هیچ کسی مخالف عبدالملک مروان نبود که یک جایی بنویسد که او دروغ می‏گوید و بین مسلمان‏ها سر اینکه قبله کدام طرف است اختلاف بیفتد؟

دلایلشان در مورد مکه را هم کنار بگذارید. ماجرایی که توصیف می‏کنند که عبدالملک مروان آمد و اسلام را شکل داد و بعد قبله را عوض کرد را ببینید که چند هزار سؤال پیش می‏آید که در روایت سنتی نیست. برای چه قبله را عوض کرد و به مکه برد؟ مکه هم که می‏گویید وجود نداشت چرا این کار را کرد و به وسط بیابان برد؟ که حج مسلمان‏ها مشکل شود؟ می‏خواستند دین را از سیاست جدا کنند؟ خلفا که می‏خواستند دین را به سیاست بچسبانند؛ چون نماینده خدا بودند! چرا خودش به مکه نرفت؟ گاهی این‌گونه است که پایتخت را عوض می‏کنند برای اینکه خود پادشاه می‏خواهد به جای دیگری برود؛ مثلاً اینجا احساس خطر می‏کند. نه اینکه خودش آنجا است؛ ولی پایتخت دینی مسلمان‏ها را به یک شهر دیگر برده است که وجود ندارد. همین‌طور فکر کنید و می‏بینید که کم‌کم حالت جک پیدا می‏کند که مثلاً دو مسجدی که اشتباهی نشانه رفتند به اضافه یک سری جزئیاتی که هیچ‌کدام از آنها هیچ اعتباری ندارد یک دفعه شما را به تئوری‏های عجیب‌وغریبی برساند.

من چند نکته اولیه می‏گویم، یکی اینکه شیوه ارائه این دلایل خیلی مهم است و عمداً دلیلی که خیلی قاطع به نظر می‏رسید را آخر مطرح کردم و معمولاً کسانی که می‏خواهند این ابهامات را ایجاد کنند و یک تئوری جدید بدهند تکنیک‏هایی برای تأثیرگذاری بیشتر دارند. خودم این شیوه را این شکلی به کار گرفتم. اشاره کردم که خوبی مطالعات تاریخی این است که تئوری می‏سازند و جلوی روایت سنتی می‏گذارند و این خیلی مثبت است و باید از آن استقبال کرد. همان‌طور که باید از تحدی استقبال کرد از هر نوع تاریخ‌نگاری مدرنی که حالت تجدیدنظرطلبی داشته باشد به نظر من باید استقبال کرد. حرف‏های آنها را می‏شنویم و ممکن است چیزهای جالبی باشد.

نمی‏خواهم خیلی مطالعات خانم کرون را کوچک کنم؛ ولی یک مقدار شبیه ادعاهای آمدن موجودات فضایی به زمین است که شواهدی دارد و بعضی از آنها هم جالب است؛ ولی کل ماجرا ماجرای عجیب‌وغریبی است. این هم برای بعضی از آکادمیسین‏هایی که تاریخ کار می‏کردند این‌قدر دور از ذهن بود که حالت آمدن موجودات فضایی را داشت. فرض کنید که می‏گویند اساس بحث این است که سیره ابن هشام و سیره‌های دیگر متون دویست سال بعد هستند و اعتبار ندارند. بعد خودشان به چه متونی ارجاع می‏دهند؟ مثلاً تاریخ سبئوس. ما می‏دانیم آدمی به اسم سبئوس بود و یک تاریخی نوشت؛ ولی این متنی که در دست ما است از نظر آکادمیک متن معتبری نیست. می‏دانیم که خیلی از قسمت‏های آن بعداً اضافه شده است. به دلایلی قسمت‏هایی که به محمد اشاره می‏کند به احتمال خیلی زیاد مربوط به خود سبئوس نیست و بعداً اضافه شده است. بیشترین نقدی که با حالت تندی به این دو بچه – آن موقع خیلی جوان بودند – آکادمیسین‏ها کردند این بود که این شیوه استفاده غلط است. یعنی یک حالت دلبخواهی که کدام متن معتبر است و کدام نیست و کجای آن را می‏خواهید استفاده کنید داشتند. در حالی که تمام این متون نقد شده‌اند؛ یعنی مثلاً می‌گویند این قسمتش خیلی ضعیف است. تئوری را می‏خواستند براساس شواهدی بچینند و به نظر آنها می‏آمد که این‌گونه می‏توانند این تئوری را پیش ببرند. به‌اصطلاح می‏گویند شیوه استفاده آنها از اسناد و مدارک خیلی غیرعلمی بود و قابل‌قبول نبود برای کسانی که در محیط آکادمیک زندگی می‏کردند و متون را می‏شناختند.

[۰۱:۳۰]

تام هالند یک تاریخ‌نگار پاپیولار است. این جریان که قبله در اول اسلام مکه نبود و در پترا بود در سال ۱۹۷۷ مطرح شد، به شدت نقد تند بر علیه این جریان صورت گرفت و در محیط‏های آکادمیک به آن توجه نمی‏شد ولی در محیط غیر آکادمیک همچنان زنده است. بی بی سی فیلم مستندی ساخته که این مسئله در آن مطرح است. خیلی بامزه است که در آخر خود تام هالند را نشان می‏دهد که در بیابان مکه ایستاده است و می‏پرسد چرا قبله را به این بیابان آورده است و چه انگیزه‌ای داشت. سؤال ما همین است! در مورد این خیلی می‏توان بحث کرد. در مورد جغرافیای قرآنی مکه، مگر ابراهیم دعا نمی‏کند «إِنِّي أَسْکَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتي‏ بِوادٍ غَيْرِ ذي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِکَ» (ابراهیم:۳۷) غیر ذی زرع بودن آن در قرآن آمده است. در قرآن به وضوح به اینکه کعبه و مکه در یک جای خشک و بی آب و علفی است اشاره شده است و نمی‏تواند پترا باشد.

۴- جنبه‌های مثبت مکتب تجدیدنظرطلبی و شبهه‌افکنی‌ها

کار آدم‏هایی که شبهه ایجاد می‏کنند اگر خوب شبهه ایجاد کنند به نظر من خیلی خوب و مثبت است. درباره الفرقان الحق هم از اینکه یک نفر تحدی کرده باید خیلی استقبال کرد و جواب تحدی هم خیلی ساده است و حداقل این است که در مورد مفهوم تحدی می‏شود بحث کرد تا تحدی‏های بعدی یک مقدار جدی‌تر شوند.

می‌خواهم به چیزهای مثبت تئوری هیگریسم اشاره کنم. در این نظریه مقدار زیادی پایه را روی این گذاشتند که جغرافیایی که قرآن توصیف می‏کند به آن جایی که مسلمان‏ها می‏گویند نمی‏خورد. این چقدر به نفع آدم‏هایی است که به قرآن به‌عنوان یک کتاب الهی نگاه می‏کردند. دلم می‏خواهد از سر جای خود بلند شوم و بگویم خیلی ممنون ما هم همین را می‏گفتیم. رسماً این چیزها را می‏گویند که آنجا این‌گونه بود، زیتون وجود نداشت، چرا این‌قدر حرف کشاورزی است و… بگذارید من یک چیزهایی اضافه کنم. به این دقت نکردند: چطور ممکن است یک دینی در مکه به وجود بیاید و این‌قدر بی آب و علف باشد و تمام مناسک دینی آنها آب لازم داشته باشد؟ این نمی‏شود و این باید در پترا باشد! اینکه احکامی در قرآن نوشته شده است و به آن محیط نمی‏خورد یکی از شواهد خیلی خوبی است که ما می‏گوییم قرآن از طرف خدا است و تاریخ و جغرافیا ندارد. اینکه بی جغرافیا بودن قرآن و عدم تناسبش با جغرافیای خودش باعث شده که یک عده دچار این ابهامات بشوند که نمی‏تواند در آن جغرافیا به وجود آمده باشد و باید آن را به یک جغرافیای دیگر ببریم نکته خیلی مثبتی است برای مسلمان‏هایی که اعتقاد دارند این وحی است. ولی کسی این پاس گل را تبدیل به گل نمی‏کند. تا جایی که من می‏دانم معمولاً این‌گونه است که مسلمان‏ها عصبانی می‏شوند و جواب می‏دهند و به این نکات مثبت دقت نمی‏کنند که چقدر جالب است که طرف چنین حرفی می‏زند.

با جزئیات در مورد عدم تطبیق قرآن با مکه بحث می‏کنند، اینکه چقدر فضا فرق می‏کند و حرف از کشاورزی است و نمی‏شود مال مکه باشد. یک جمله بسیار جالبی خانم کرون دارد – از همان دلایلی است که گفتم نگفتم و می‏خواهم آخر بگویم. اگر می‏گفتم دلیل ضعیفی به نظر می‏آمد و سعی کردم دلایل قوی‌تر را بگویم که تأثیرگذارتر باشد – می‏گوید دو حالت انتخاب بیشتر نداریم: یا باید با این مقدار دانشی که پیغمبر از دین‏های قبل از خودش داشت قبول کنیم که در مکه و جایی که پیغمبر زندگی می‏کرد تعداد زیادی محفل یهودی – مسیحی باسواد وجود داشتند که پیغمبر با آنها در ارتباط بود یا باید بگوییم قرآن بیرون از این محیط یک جایی نزدیک یهودی‏ها و مسیحی‏ها به وجود آمده است. قطعاً اولی نیست و ما می‏دانیم که آنجا چنین امکانی برای پیغمبر فراهم نبود که با این سنت‏های دینی مسیحی و یهودی آشنا شود. باید قبول کنیم که این دین در نزدیکی منطقه مقدس به وجود آمده است. چقدر استدلال خوبی است! برای اینکه هیچ‌کدام از اینها درست نیست. خانم کرون که این جمله را نوشته است خودش هم قبول دارد که اشتباه کرده و پترا نبود، یک جمله‌ای از کرون در مقاله آقای دیوید کینگ هست که در مورد کتاب ۱۹۷۷ خودش می‏گوید ما جوان بودیم و چیزی نمی‏دانستیم. یعنی در حدی آن کتاب از نظر آکادمیک نابود شده است که اینها دفاع نمی‏کنند که حرف‏هایی که زدند درست بود. از خیلی از ادعاهای خودشان برگشتند. اگر خانم کرون برگشته و پذیرفته است که قرآن برای مکه است و برای پترا نیست دو احتمالی که مطرح کرده بود هم رد می‌شوند. اولی که واضح است که یهودی و مسیحی نبود و نمی‏شود این دانش تاریخی را پیغمبر در آنجا کسب کرده باشد. با گفتن اینکه در یک سفری کشیش مسیحی را ملاقات کرد هم جور در نمی‏آید. دانش تاریخی پیغمبر در قرآن خیلی بیشتر از این حرف‏ها است. دومی هم که رد شد. من می‏دانم که می‏توانند جواب‏هایی بدهند که مثلاً قرآن revise شده است و مثلاً عبدالملک مروان که در آن محیط بود چیزی در آن وارد کرد، بالاخره جواب‏های این شکلی می‏دهند. ولی می‏خواهم بگویم در این‌جور بحث‏ها که یک نفر می‏آید تئوری در مقابل ما می‏گذارد می‏توانم هم به آن ایراد بگیرم هم می‏توانم از بعضی از حرف‏ها استفاده کنم.

حضار: کتابی هست که الآن برای شما فرستادم از آقای رابرت جی هویلند «دیدن اسلام به همان شکل که دیگران دریافت کرده بودند». واقعیت اسلام به همان شکل که قدیمی‏ها دریافت کرده بودند. ارزیابی نوشته‏های مسیحی‏ها و یهودی‏ها و زرتشتی‏ها در رابطه با تاریخ متقدم اسلام است. خوبی این کتاب این است که به نوشته‏های یهودی‌ها و مسیحی‏ها و زرتشتی‏ها که در زمان پیامبر یا مدت کمی بعد از پیامبر بودند اشاره کرده است و ترجمه‏ها را آورده است و نتیجه‌گیری کلی این کتاب این بوده که تقریباً می‏توان گفت تاریخ اسلام که خود مسلمان‏ها روایت کردند قابل تأیید است یعنی در زمان خود پیامبر یا مدت کمی بعد از آن در حد 5 – ۲۰ سال مسیحی‌ها و یهودی‌ها و زرتشتی‌ها در ایران و شام و جاهای دیگر ۹۵ درصد همان تاریخ سنتی را روایت می‏کنند. اینها را از چیزهای قدیمی درآورده است و خیلی موثق است. نکته جالب این است که آقای هویلند شاگرد خانم کرون است ولی این کتاب رد بر ادعاهای کرون است و خیلی کتاب جالبی است و از کتاب‌های کمیاب آکادمیک است و مانند کتاب تام هالند نیست که بتوانید راحت سفارش بدهید. خلاصه می‏خواهم بگویم این کتاب خیلی مهمی است و این ادعاها در سال ۱۹۹۷ هم چاپ شده است یعنی حدوداً بیشتر از 20 سال گذشته است. جالب است در کنار تاریخ‌نگاری‏های قرآن که انجام شده است این‌گونه متون هم هست و جالب است که افرادی مانند آقای هالند کتاب‏های جدیدتر را می‏نویسند.

استاد: مسائلی مانند اینکه کتابی بنویسید و پرفروش شود وجود دارد؛ یعنی آن ادعاها هیجان‌انگیز و جالب هستند و فضا در غرب این‌گونه است که کتاب‏های ضددینی و ضد اسلامی خوب فروش می‏رود. همین الآن تام هالند این کتاب را نوشته است و برای بی بی سی مستند تولید کرده است و کتاب تام هالند بی نهایت پرفروش بود – کتاب «زیر سایه شمشیرها» – و در انگلستان best seller شده است. مدتی جزو سه کتاب پرفروش انگلستان بود. یک مقدار شک دارم که این مقایسه در مورد همه کتاب‏ها مانند رمان است یا فقط در زمینه تاریخ است. در محیط آکادمیک حرف‏های خانم کرون خیلی خریدار ندارد. مقاله‌ای که معرفی کردم سند آکادمیک است و به خیلی جاها ارجاع می‏دهد.

حضار: بعضی‏ها می‏گویند کتاب‏های افرادی مانند هالند یا کرون ضداسلامی است بعضی‏ها می‏گویند ما نگاه کردیم حرف ضد اسلام در آن نیست و فحش و بد و بی‌راه ندارد؛ ولی به یک معناهای دیگر ضد اسلام است به این معنا که اینها می‏خواهند ریشه قضیه را بزنند؛ یعنی با معنای تر و تمیزی بگویند که اصلاً چنین چیزی سوءتفاهم است و به این معنا ضد اسلام حساب می‏شوند. جالب است کسانی که دفاع می‏کنند می‏گویند حرف نفرت‌پراکنی نزده‌اند…

[۰۱:۴۵]

۱-۴ دست‌آوردهای مطالعاتی معاصر

در عین حال که به کتاب هیگریزم خانم کرون انتقادهای شدیدی شده است و از نظر آکادمیک شرایط مطالعات تاریخی را رعایت نکرده و دلبخواهی اسناد را استفاده کرده است خیلی‏ها معتقد هستند که چاپ این کتاب و تئوری یک مقدار عجیب‌وغریب فضایی که ارائه کردند که مکه پترا بود و این‌گونه شد یا عبدالملک مروان قرآن را آورده است، یک پارادایم شیفت در مطالعات تاریخی در زمینه اسلام به وجود آورده است. گاهی این‌گونه است که ممکن است یک حرفی بزنید و پذیرفته نشود ولی مطالعاتی بر اساس آن شروع شود. نقطه عطف مکتب تجدیدنظرطلبی مطالعات اسلامی در زمینه تاریخ اسلام به نظر می‏آید چاپ همین کتاب و تئوری‏های رد شده اینها باشد ولی آثار خوبی هم در این زمینه به وجود آوردهاند.

من در عین حالی که آن بحث‏ها را فعلاً تمام شده فرض می‏کنم می‏خواهم به آدم‏ها و مطالعات مثبت و جالب و تأثیرهای خوبی که در 30-40 سال اخیر به وجود آمد هم اشاره‌ای کنم. اینها برای من حالت پاس گل دادن دارند. از استدلال‏های این آدم‏ها در مورد ناخوانا بودن فضای قرآن با فضای جغرافیای مکه گرفته تا این چیزهایی که الآن می‏گویم به نظر من بی‌نهایت مهم هستند. جدای همه بحث‏های درباره شبهه این چند دقیقه آخر سخنرانی را جُدا گوش بدهید، چیزهایی که می‏خواهم بگویم فکر می‏کنم خیلی آینده خوبی دارند و مطالعاتی که شروع شده خیلی می‏تواند برای مسلمان‏ها اگر جبهه نگیرند و هر مطالعه آکادمیک جدیدی را به‌عنوان شبهه نبینند مؤثر و خوب باشد.

این مسئله که دویست سال سکوت وجود دارد و یک Oral traditionای وجود داشت و بعد ابن هشام و ابن اسحاق اولین بار چیزی نوشتند هنوز سر جای خودش هست. حرف خود را با این نکته شروع کردم که ما یک مشکلی داریم، این همه فاصله افتاده است بین نوشتن سیره‏ها و زندگی پیامبر. اگر بخواهیم با دقت بیشتری آثار باستانی را در مطالعات شرکت بدهیم و ببینیم کجا راست و دروغ است و کجا این شکلی بود اگر مسلمان‏ها نخواهند در لاک خود بمانند خوب است که استقبال کنند، ما دنبال این هستیم که ببینیم حقایق تاریخ اسلام چه بود. من می‏خواهم به آدم‏هایی اشاره کنم و مطالعاتی که ممکن است از نظر یک عده ضد اسلامی باشد برای اینکه با تاریخ سنتی اسلام مخالفت می‏کنند ولی به نظر من آدم‏های منصفی هستند، قرض و مرض خاصی ندارند و جوان هم نیستند که بخواهند شلوغ بازی در بیاورند.

چیزهایی که می‏گویم مطالبی است که تاریخ‌شناس و اسلام‌شناس معتبری به اسم فرددانر در مقالات و کتاب‏های خود به آنها اشاره کرده است. من از یک سخنرانی که در یک کنفرانس داشت نقل می‏کنم. چیزی که از نظر تاریخی به نظر قطعی می‏رسد این است که مسلمان‏ها قبل از عبدالملک مروان به خودشان مسلمان نمی‏گفتند، به خودشان می‌گفتند مومنین. اینها نتایج یک سری تحقیقات است و ممکن است درصدی احتمال خطا در نظر بگیرید ولی همه مدارک اینها را نشان می‏دهد و ما چیزی خلاف اینها نداریم. به هیچ وجه به رئیس حکومت اسلامی خلیفه گفته نمی‏شد. اولین بار توسط عبدالملک مروان این کلمه به کار رفته است، بنابراین واژه خلفای راشدین هم در مورد چهار خلیفه اول کاملاً واژه مستحدثی است. به مسلمان‏ها مومنین می‏گفتند و به رئیسشان امیرالمومنین می‏گفتند. چه اهمیتی دارد که اینها به خود چه می‏گفتند؟ مهم این است که به نظر می‏رسد که اهل کتاب هم می‏توانستند جزو مومنین باشند در حالیکه از زمان عبدالملک مروان به بعد اهل کتاب نمی‏توانند جزو مسلمین باشند یعنی از آن به بعد اسلام دیگر دینی نیست که بتواند در درون خود یک مسیحی را بپذیرد. باید مسلمان شود. اسلام یک دینی در مقابل مسیحیت و یهودیت دیده می‌شد. ولی اگر اینها گروه مومنین بودند شاید یک مسیحی یا یهودی مؤمن می‏توانست در آنها باشد. به این دلیل آقای دانر روی اصطلاح مومنین تأکید می‏کند که اسناد تاریخی وجود دارد همانطوری که در کارهای خانم کرون به آنها اشاره شده است. این اسناد تاریخی نشان می‏دهد روابط خوب و نزدیکی بین مسلمان‏ها و یهودی‏ها وجود داشت. حتی یهودی‏ها با مسلمان‏ها بر علیه رومی‏ها می‏جنگیدند. کلیسایی وجود دارد در شام – شاید در دمشق، الآن حضور ذهن ندارم – که دو محراب دارد، یک محراب برای مسیحی‏ها و یک محراب برای مسلمان‏ها است. از نظر باستان شناسی کلیسا مربوط به قرن 7-8 میلادی می‏شود. مسلماً از نظر تاریخی این‌گونه است که مسیحی‏ها در کلیسا با مسلمان‏ها عبادت می‏کردند و مزاحم هم نبودند.

سندی وجود دارد به نام معاهده یثرب. متنی است که به نظر می‏رسد مانند قوانین داخلی مدینه در زمان پیغمبر تهیه شده است. روز به روز اهمیت آن بیشتر می‏شود. با اینکه نسخه‏های قدیمی از آن وجود ندارد ولی نسخه قرن نهم که از آن وجود دارد به احتمال خیلی بالا استنساخ شده است و مربوط به قرن نهم نیست. دلایل خوب متنی وجود دارد که این متن، متن قدیمی مربوط به زمان پیغمبر است و آدم‏ها روی این خیلی حساب می‏کنند. در این متن شما به طور عجیبی می‏بینید که یهودی‏ها جزو امت هستند. یعنی اصلاً این‌گونه نیست که یهودی‏ها به‌عنوان یک زائده در کنار امت اسلامی زندگی می‏کنند. حرف از این است که اگر در جنگ‏ها با مسلمان‏ها شرکت کنند حقوق آنها چگونه پرداخت می‏شود، اگر شرکت نکنند باید چکار کنند و… اصولاً قوانینی که نوشته شده این شکلی است که انگار یهودی‏ها و مسلمان‏ها باهم در یک جمعی با یک تفاوت‏هایی زندگی می‏کنند.

کلاً مطالعات آدم‏های تجدیدنظر طلب نشان می‏دهد که حداقل در قرن اول به هیچ وجه روابط بین مسلمان‏ها با اهل کتاب خصمانه نبود، خیلی روابط صمیمانه و خوبی داشتند، در حدی که باهم در یک جبهه شرکت کنند و بجنگند. چیزی که آقای دانر می‏گوید این است که اسناد و مدارک نشان می‏دهند که لازم نبود در قرن اول مسیحی‏ها و یهودی‏ها مسلمان شوند تا اینکه در جامعه اسلامی پذیرفته شوند. نائب الحکومه یک جایی در قرن اول مسیحی بود. نه اینکه ابتدا مسیحی بوده و بعد مسلمان شده باشد. یک مسیحی نائب الحکومه یک شهر بزرگی در قرن اول بود. مقامات دولتی مسیحی وجود دارشتند در سال‏های اول و بعداً این روابط خیلی تیره شده است. یکی از مهمترین مسائل تاریخ‌نگاری و چیزهایی که تاریخ نگارها به آن اهمیت می‏دهند سکه‏ها هستند. یک چیز خیلی جالب این است که روی هیچ سکه‌ای قبل از عبدالملک مروان شهادتین نوشته نشده است. فقط أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلهَ إِلَّا ٱللَّهُ است. ولی سکه‏هایی که روی آن أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّدًا رَسُولُ ٱللَّهِ اضافه شد مربوط به عبدالملک مروان است. آقای دانر می‏گوید تأکید روی نام پیامبر و اسلام و مسلمین از زمان عبدالملک مروان شروع شده است. می‏خواهم بگویم پشت مطالعاتی که خانم کرون کرده است هم یک چیزکی بود. ممکن است این‌قدر اگزجره کردند که تبدیل به جوک شده است ولی بالاخره کردیت آغاز این مطالعات متعلق به خانم کرون است. البته استاد ایشان زودتر این کار را شروع کرده بود ولی آن کتاب، کتاب خیلی هیجان انگیز و تأثیرگذاری بود.

مطالعات به اینجا رسیده است که عبدالملک مروان یک فاز جدیدی را در اسلام شروع کرده است. دقت کنید که این سیره‏ها حتی بعد از دوران اموی نوشته شده‌اند. بعضی‏ها می‏گویند دو فاز عوض شده است یعنی بنی عباس که آمدند یک فاز جدید ایجاد کردند. چقدر می‏توان برای این روایت‏های سنتی که از تاریخ اسلام داریم اعتبار قائل شد و اعتماد کرد؟ شواهدی که از قرن اول می‏بینیم غیر از نوشته‏های مسلمین که وجود ندارند چیزهایی است که خیلی با فضای اسلامی قرن‏های بعد به نظر می‏رسد سازگار نیست. می‏گویند تاریخ هجری را عبدالملک مروان شروع کرده است، از اول اسلام این‌گونه نبود که مبدأ تاریخ را هجرت بگذارند، مطمئناً تاریخ میلادی هم استفاده نمی‏کردند ولی این‌گونه نیست که شما فکر کنید از اول همه این چیزها تثبیت شده بود.

یک آدم دیگری به اسم هانس یانسن مطالعاتی درباره متون سیره‏ها انجام داده است. جدای از همه این چیزی که من گفتم فقط متن شناسی است و در متن اکتشاف کرده است. احساس من این نیست که همه اینها قرض و مرضی دارند و می‏خواهند چیزی را نابود کنند. ایشان نشان داده است که چقدر اطلاعات متناقض در بعضی از این سیره‏ها ماننده سیره ابن هشام هست. چیزی که در این صفحه گفته بعداً با آن تاریخی که آنجا داده سازگار نیست، آن واقعه با واقعه دیگر سازگار نیست و… چرا این‌گونه شده است را نمی‏دانیم. خود متن را زیر سؤال می‏برد به‌عنوان یک متنی که خودش با خودش سازگار نیست چه برسد به اینکه با تاریخ سازگار باشد. چیزهایی از متن پیدا کرده است و چند نکته گفته است که به نظر من برای ما که خیلی اهل سنت نیستیم نکات جالبی به نظر می‏رسد. نمی‏خواهم به بحث رنگ فرقه‌ای بدهم ولی واقعاً اینها بحث‏هایی هستند که آقای هانس یانسن که نه شیعه است و نه سنی گفته است. یک آدمی است که متن را خوانده است و این چیزها به نظرش رسیده است. می‏گوید عایشه را پررنگ‌تر از چیزی که در تاریخ اسلام بود نشان دادند و حدس او این است که به این دلیل بود که اختلاف فرقه‌ای به وجود آمده بود و اهل سنت یک جوری در مقابل شیعیان میل داشتند که یک شخصیتی مانند عایشه داشته باشند.

[۰۲:۰۰]

من حرف ایشان را تکمیل می‏کنم، مثل اینکه حضرت فاطمه به‌عنوان دختر پیغمبر آن طرف بود و این طرف باید یک شخصیت مهمی ایجاد می‏کردند که عایشه را ایجاد کردند. دلایلی می‏آورد که به نظر می‏رسد در اهمیت عایشه اغراق شده است و همین‌طور در مورد نزدیک بودن رابطه پیغمبر با عایشه. اینها خیلی سند تاریخی ندارد. می‏گوید حتی روایت شگفت‌انگیزی که عایشه در سن خیلی پایین با پیغمبر ازدواج کرده است زیر سؤال است، در سیره‏ها آمده است و شاید به این دلیل است که می‌خواستند بگویند عایشه را پیغمبر بزرگ کرده است و مانند دختر او بود. یک جوری معادل سازی با حضرت فاطمه بود. اینها ابهاماتی است که ایشان از درون خود سیره‏ها اشاره می‏کند. در مورد عایشه می‏گوید دلایل سیاسی داشت و منظورش اختلافات بین شیعه و سنی بود.

یک چیز عجیب که به شدت روی آن تأکید دارد این است که می‏گوید قطعاً می‏توان گفت ماجرای بنی قریظه که در سیره‏ها آمده است که همه مردان آن کشته شدند دروغ و تاریخ سازی است. اولاً در یک سری متون اسلامی دیگر گفته شده است سران بنی قریظه مجازات شدند نه مردم بنی قریظه. دلیلی که ایشان روی آن تأکید می‏کند این است که یهودی‏ها تاریخ‌نگار بودند و چنین ماجرای بزرگی برای یهودی‏های عربستان در یک جایی باید قید شده باشد. در هیچ جایی از آثار یهودی‏ها کوچکترین اشاره‌ای نشده است. دیگرانی هستند که وجود طایفه‌ای به اسم بنی قریظه در مدینه را به دلایل تاریخی زیر سؤال می‏برند. برای اینکه اسناد تاریخی وجود دارد که از قبایل و طایفه‏های یهودی درون مدینه اسم برده است ولی اسمی از بنی قریظه نیست. حدس ایشان این است که چون روابط با یهودی‏ها خیلی بد شده بود و در زمان بنی امیه و بنی عباس مسلمان‏ها یهودی‏ها را کشته بودند و جنگ‏های مذهبی به وجود آمده بود، می‏خواستند این را به صدر اسلام نسبت بدهند در حالی که از شواهد تاریخی بیشتر به نظر می‏رسد که این‌گونه نبود.

یک بحثی ایشان می‏کند که کلاً در روایات مذهبی سه‌گانه سازی خیلی مرسوم است. مثلاً سه طایفه یهودی در مدینه خیانت کردند که بنی قریظه سوم است. می‏گوید این خیلی شبیه این است که مثلاً در متون مسیحی پتروس سه بار آشنایی خودش را با مسیح انکار می‏کند. خیلی جاها این خیانت‏ها سه‌گانه هستند و اینجا هم به نظر می‏رسد که داستان‌سازی است که سه قوم بودند و یکی یکی خیانت کردند و در نهایت بنی قریظه کشته شدند. همین‌طور می‏گوید ابن اسحاق به طور واضحی در نسبت دادن ویژگی جنگاوری به حضرت رسول اغراق می‏کند و می‏خواهد او را تبدیل به یک قهرمان جنگی کند. در نسبت دادن نیروی مردانگی به پیغمبر اغراق می‏کند چون اعراب به نظرشان می‏آمد که اینها ویژگی‏های مهمی هستند که لابد پیغمبر داشته است چرا که مرد بزرگی بود، پس جنگاور بود و از نظر جسمانی قدرتمند بود.

من از کار آقای یانسن و آقای دانر این مثال‏ها را زدم که احساس خودم را نسبت به کل ماجرای مکتب تجدیدنظرطلبی در تاریخ اسلام بیان کنم که اصلاً به طور کلی احساس منفی ندارم. یعنی فکر می‏کنم آدم‏هایی در این مکتب هستند که مطالعات تاریخی خودشان را می‏کنند و حقایق جالبی را پیدا می‏کنند و مخصوصاً فکر می‏کنم شاید برای اهل سنت دست برداشتن از این سیره‏ها که خیلی برای آنها مقدس است سخت باشد. شما فکر می‏کنید تاریخ اسلام را شیعیان از کجا آوردند؟ اصولاً از همین کتاب‏های سیره که قبول ندارند. بالاخره اگر همه مسلمان‏ها جدا از اینکه در چه فرقه‌ای هستند یک مقدار نسبت به این‌جور مطالعات عکس‌العمل مثبت نشان بدهند فکر می‏کنم خیلی خوب است. واقعاً ابهام وجود دارد که چه مقدار داستان ساختند و به پیغمبر نسبت دادند. کسی اگر واقعاً ایمان مذهبی داشته باشد از هر نوع مطالعه‌ای که بتواند پرده‌ای را کنار بزند تا حقایقی را درباره اسلام به آن معنایی که در زمان پیغمبر و دهه‌های اول بوده ببینیم فکر می‏کنم باید استقبال کند.

اینها به حالت شبهه مطرح می‏شوند مثل اینکه کلاً اسلام را می‌خواهند با گفتن اینکه مکه نبود و پترا بود نابود کنند. ولی اگر از جنبه‏های پاپیولار ماجرا بگذریم پشت آن به نظر من یک جریان آکادمیک خوبی هست که مسلمان‏ها به جای جبهه گرفتن خوب است که همکاری و مشارکت کنند و کل ماجرا را به صورت شبهه نگاه نکنند. احساس من این است که انشاءالله این مطالعات آینده خوبی هم دارد، یک امیدی که می‏توانیم داشته باشیم این است که بالاخره به طور منظم اسناد و مدارک تاریخی به دست می‏آید و می‏تواند چیزهایی را روشن کند. خود این مطالعات هم همین که چیزهایی را که مسلمان‏ها در مورد تاریخ اسلام به‌عنوان امر بدیهی پذیرفتند زیر سؤال می‏برد نکته مثبتی است. مثلاً ماجرایی که از آقای یانسن نقل کردم، ایشان صرفاً با اتکای به متون حدس می‏زند که چنین چیزهایی مطابق با واقعیت نیستند. به نظر من همه موردهایی که می‏گوید درست است، چیزهایی که آقای دانر هم می‏گوید درست است یعنی در قرن اول روابط بین مسلمان‏ها و اهل کتاب فرق می‏کرد. چرا این‌گونه فکر می‏کنم؟ چون در قرآن این‌گونه است. یعنی اگر من آدم مومنی باشم و فکر کنم که قرآن به همین شکل نازل شده است و مومنین هم به آن اعتقاد داشتند بنابراین نتبجه می‌گیرم که روابط آنها باید با اهل کتاب مثبت باشد و خیلی چیزها که درباره تاریخ اسلام نقل شده ممکن است دروغ باشد و بعداً ساخته شده باشد. سیره‏ها را اگر کنار بگذارید، شواهد باستان‌شناسی و شواهد تاریخی که موجود است همه همین را نشان می‏دهد که رفتار مسلمان‏ها شبیه آن چیزی بود که در قرآن گفته شد.

پرسش و پاسخ

حضار: من سوالی ندارم فقط خواستم تشکر کنم که خیلی جالب بود.

حضار: خیلی عالی بود و تجربه جالبی بود. دست شما درد نکند.

خیلی کنجکاو بودم که آیا توانستم شما را تحت تأثیر قرار بدهم.

حضار: خیلی تحت تأثیر قرار گرفتم.

استاد: خداروشکر

حضار: قضیه دو مسجد آخرش کمر من را شکاند.

استاد: خیلی فکر کردم و به این تکنیک رسیدم. کسانی که شبهه افکنی می‏کنند این را زود می‏گویند و از بین می‏رود. پس مسجدها خیلی جالب بود.

حضار: تا قبل از آن خیلی مقاومت کرده بودم و چند جا می‏خواستم چیزهایی بگویم ولی الآن خوشحال هستم که چیزی نگفتم و الآن روایتی یک دست شد و ته آن گرفت.

استاد: اگر در کلاس بودم قیافه‏ها را می‏دیدم و می‏فهمیدیم. پس تأثیر گذاشت.

حضار: چشم من هی گشاد و گشادتر می‏شد.

استاد: اگر کنجکاو شدید و کمر شما شکسته و می‏خواهید کاملاً صاف شود مقاله آقای کینگ را بخوانید. خیلی مقاله جالبی است، لحن آن هم جالب است که از دست اینها به ستوه آمده که نمی‏فهمند ماجرای پترا و قبله چیست. برای اینکه مسلمان نیست و آدمی است که کتاب نوشته برای مسئله تعیین قبله و برای خودشان سال‏های سال کار می‏کنند اما هر چه می‏گویند آنها باز آن حرف‏ها را تکرار می‏کنند و دیگر عصبانی شده است. در این حد که یک مقدار حرف‏های توهین آمیز به آقای گیبسون بزند مجبور شده و گفته است.

حضار: در آخر مقدمه کتابش، آقای هویلند از خانم کرون تشکر می‏کند و کتابی است که برخلاف نظرات آن خانم است. می‏گوید ایشان بود که من را به مطالعات اسلامی رهنمون کرده است و خیلی جالب است.

استاد: واقعاً کتاب هیگریزم یک کتاب جوانانه است یعنی خیلی هیجان انگیز است و این‌گونه است که آسمان را به زمین بدوزند و یک تئوری جدید بدهند که سری در سرها در بیاورند ولی پشت آن خیلی زحمت کشیدند. نمی‏دانم تعداد ارجاع‏های آن چقدر است، هزار سند و متن را خواندند و ارجاع دادند و تکانی به فضای آکادمیک دادند ولو اینکه ادعاهای آنها زیادی بزرگ بود. بنابراین برای من عجیب نیست که یک عده آدم دنبال کتاب و خود خانم کرون افتاده باشند و به نتایج دیگری رسیده باشند. خودشان گفتند که ما جوان بودیم و عقاید خود را تصحیح کردند و از بعضی ادعاهای خود کلاً صرف نظر کردند. ولی یک توجهی جلب کردند و اگر نمی‏کردند هم این مسئله مطرح شده بود. آدمی که مبدأ این شکاکیت نسبت به تاریخ اسلام است گلدزیهر است که یک آدم کلاسیک است. او هم همیشه این احساس را داشت که خلأ تاریخی وجود دارد و چقدر می‏توان اعتماد کرد که دویست سال بعد چیزی که آقای ابن هشام می‏نویسد راست یا دروغ است. نه اینکه دروغ می‏گوید، دروغ ساخته شده است و در محیط مسلمان‏ها پخش شده و او هم گزارش می‏کند. از کجا بفهمد که چه چیزی راست و چه چیزی دروغ است؟

به نظر ابن هشام طبیعی می‏رسید که مثلاً پیغمبر جنگاور بود و خیلی در جنگ‏ها رشادت به خرج می‏داد. یا لابد ابن هشام مشابه کشتار بنی قریظه را دیده بود و برایش یک چیز طبیعی بود و شاید خیلی هم با افتخار نقل کرده باشد. موضوع این است که فضای دویست سال بعد تأثیر می‏گذارد که چه چیزی را راست و چه چیزی را دروغ بدانید بسته به اینکه اسلام بعد از دویست سال به کجا رفته است. به هر حال اینها نکات جالبی است و امیدورام که نهایتاً به اینجا رسیده باشید که این ماجرای تجدیدنظرطلبی شبهه نیست. مطالعات خوبی است و باید استقبال کرد ولو اینکه یک عده به دلیل تجاری از Islamophobia استفاده کنند. به نظر من تام هالند و گیبسون دارند تولید کالاهای تجاری می‏کنند و به هیچ وجه در محیط‏های آکادمیک نیستند. کسی روی آنها حساب نمی‏کند و اصولاً آدم‏هایی نیستند که بخواهند تأثیری در محیط‏های آکادمیک بگذارند. تام هالند کارش این است. در مورد روم باستان و ایران نوشته است و آدمی نیست که فقط تاریخ اسلام بنویسد. کتاب‏های پاپیولار تاریخی شیرین و خوبی می‏نویسد و فروش خوبی هم می‏کند. اینها تجارت می‏کنند ولی آکادمیسین‏ها تحقیق می‏کنند و به نظر من خوب است که استقبال کنیم.

حضار: سلام خیلی خیلی ممنون خیلی استفاده کردم. سؤال من شاید خیلی عمیق و فکر شده نباشد اگر اشکالی ندارد بپرسم. آیه سوره حجرات «قَالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنَّا» (الحجرات:۱۴) و بحث مروان که فرمودید – بحث اسلام و مومنین و مسلمین – چگونه با هم جمع می‏شود؟

استاد: بله برای خود من هم این ابهام وجود دارد. در جلسه‌ای در ادبیات مدرن که در ونکوور است به این اشاره کردم که در قرآن می‏گوید ابراهیم شما را مسلمان نامید «هُوَ سَمَّاكُمُ الْمُسْلِمِينَ» (الحج:۷۸) به نظر می‏رسد که این‌گونه نیست که این اسم از هوا آمده باشد. چیزی که تاریخ نگارها می‏گویند مانند آقای دانر این است که تحقیقات نشان می‏دهد این اسم بین مسلمان‏ها متداول نشده بود. در قرآن اگر هزار بار می‏گوید يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا و به مسلمان‏ها می‏گوید مومنین، یک یا دو بار هم اشاره به اسم اسلام شده است. طبیعی است که مسلمان‏ها همان اسم مومنین را برای خودشان انتخاب کرده باشند و به خلیفه خود امیرالمومنین گفته باشند نه خلیفة المسلمین. تواتر واژه ایمان و مومنین در قرآن خیلی بیشتر است ولی ریشه اینکه این اسم برای مسلمان‏ها انتخاب شده است در قرآن هست. نکته‌ای که شما می‏گویید این است، این را عبدالملک مروان از آسمان نیاورده است و یک اشاره‌ای در قرآن بود و می‏شد از آن استفاده کرد. موضوع این است که اگر راست بگویند که اول به خودشان می‏گفتند مومنین و بعداً گفتند مسلمین، نشانه یک تغییر بین روابط مسلمان‏ها با أهل کتاب است. مسجد قبة الصخرة از نظر تاریخی خیلی جای مهمی است و خیلی قدیمی است. از نظر تاریخی اولین آیات قرآن که ما داریم نوشته‏هایی است که در قبة الصخرة هست و به قدمت خود مسجد است. اولین جایی که از نظر تاریخی آیه قرآن می‏بینیم آنجا است. بقیه متونی که داریم اکثراً حدس می‌زنند که برای بعد از اواخر قرن هفتم و اوایل قرن هشتم باشند مانند قرآن صنعا.

نکته اصلی این است که آیه‏هایی که انتخاب کردند و آنجا نوشتند آیه‏هایی است که ضد بقیه ادیان است. یعنی از تمام آیه‏های قرآن این آیه را در مورد مسیحیت که اینها می‏گویند ثَالِثُ ثَلَاثَةٍ و اینها کافر و مشرک هستند آوردند، در مورد یهودی‏ها هم همین‌طور است. یعنی حس مقابله با ادیان دیگر آنجا وجود دارد، بنابراین نسبت دادن این فضا به ذهنیت عبدالملک مروان یا پدر او یا هر کسی عجیب نیست. در آن تاریخ در اورشلیم اگر راست باشد که اسم را عوض کردند برای این بود که به حالت مقابله با اهل کتاب رسیدند. از آن آیه‏ها هم می‏توان فهمید که در حال مقابله بودند و می‏خواستند خودشان را از یهودی‏ها و مسیحی‏ها تفکیک کنند.

خوب شد پرسیدید و من یادم آمد. محتوای ایات قبة الصخرة هم مهم است که چرا این است و چرا یک دفعه اسلام یک دین جدا شده است؟ عبارتی آنجا آمده است که اسلام دین حق است و در کتیبه‏ هایی که آنجا هست کلمه اسلام این‌گونه به کار رفته است. یعنی آنها ناحق هستند و ما حق هستیم و این تحولی است که اتفاق افتاده است.

جلسه ۱۹ – دفاع عقلانی از دین
0 0 votes
Article Rating
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
بستن منو