بسم الله الرحمن الرحیم
درسگفتارهای دفاع عقلانی از دین، جلسهی ۱۹، دکتر توسرکانی، مجازی، ۱۳۹۷/۱۰/۱۲
۱- تحدی، روش قرآن برای اثبات اعجاز خودش
تا الآن بیشتر هدف ما این بود که زمینهای فراهم کنیم تا یک دیدگاه کلی درباره اعتقادات دینی و چیستی قواعد و شرایط هنگامی که میخواهیم از دین به طور عقلانی دفاع کنیم به دست آوریم. تقریباً میتوانم بگویم تا الآن وارد این نشدیم که چه اشکالاتی وجود دارد و شبهات چه چیزهایی هستند، بیشتر در این باره بحث میکردیم که چه چیزهایی میتوانند باشند، چه چیزهایی مهم است و چه چیزهایی مهم نیست، بحثهای اصولی میکردیم. این جلسه اولین جلسهای است که میخواهم دو مورد را بهعنوان شبهه وارد شده به مسائل دینی مطرح کنم و از این به بعد شاید بیشتر فضای جلسات این شکلی باشد.
چیز مهمی که قبلاً در مورد آن صحبت کردیم این بود که شبهات وزن دارند یعنی بسته به اینکه به چه جایی و به چه مدارکی از اسناد و به کدام مدارک دینی مربوط میشوند بعضی از آنها اینقدر بیاهمیت هستند که لازم نیست جواب بدهیم و بعضی ممکن است خیلی اساسی باشد و لازم باشد حتماً در مورد آنها بحث کنیم. یک حرف واضح که زدم این بود که هر چیزی که مربوط به قرآن است در متن و مرکز دین اسلام است بنابراین باید در مورد آن بحث شود. درباره شیوه مقابله با قرآن هم که در خود قرآن تحت عنوان تحدی آن را میشناسیم یک مقدار بحث کردیم. اخیراً یک کتابی برای تحدی با قرآن چاپ شده است. در مورد آن چند دقیقهای صحبت کنیم. بعد سراغ مطلب دوم میروم که مفصلتر و از نظر خودم جدیتر است.
نکاتی در مورد معجزه بودن و مسئله تحدی در جلسه های خیلی قبل – نه در دفاع عقلانی بلکه در جلسههایی که مربوط به قرآن در دانشگاه صنعتی شریف بود – مطرح کردم که به نظرم در جلسات دفاع عقلانی نگفتم و الآن فکر میکنم بد نیست در مورد آن صحبت کنم. شما را ارجاع میدهم به بحثهایی که قبلاً انجام شده است. یک جایی مفصلاً در این مورد صحبت کردم که نمیشود اثبات ارائه کرد در مورد اینکه قرآن معجزه است. فکر میکنم یک جلسه کامل یا بخش بزرگی از یک جلسه بود (جلسه ۲۲ مقدمهای بر فهم قرآن) که من سعی کردم نشان بدهم اصولاً هرچقدر سعی کنید که مثلاً پیچیدگیهایی در قرآن پیدا کنید یا بحثهای زیباییشناسی بکنید این موارد را نمیشود اثبات به معنای بین الاذهانی تلقی کرد که بگویید اثباتی ارائه میدهیم که قرآن معجزه است. ممکن است معجزه بودن قرآن برای من اثبات شود ولی اینکه بخواهم این را در یک جمع به صورت بین الاذهانی ثابت کنم به یک معنایی ممکن نیست، چیزی که ممکن است و قرآن هم به همین دعوت کرده تحدی است یعنی حالت رقابتی داشته باشد. کسی بگوید من کتاب بهتری دارم و دو کتاب باهم مقایسه شوند و بگوییم این کتاب از آن کتاب بهتر است. امیدوارم شنوندهها ریاضی خوانده باشند و کلکیولس پاس کرده باشند. تعریفی از حد داریم معروف به تعریف کُشی که وقتی میخواهید ثابت کنید اگر یک متغیری به یک سمتی میل کند مثلاً تابع به سمت بینهایت میرود، نمیتوانید نشان دهید که تابع بینهایت میشود اما کاری که میکنیم این است که میگوییم شما یک عدد بگویید که هر چقدر میخواهد بزرگ باشد، من نشان میدهم که میتوانم این تابع را از آن عدد بزرگتر کنم و معنی آن این است که تابع به سمت بینهایت میرود.
وقتی با کتابی مانند قرآن سروکار داریم فکر کنید معنی اینکه میخواهید ثابت کنید این کتاب معجزه است یعنی ثابت کنیم Processingای که انجام شده است برای اینکه این کتاب به وجود بیاید به یک قدرت بینهایت لازم دارد، یعنی قدرت پروسس بینهایتی لازم داشت. هر چیزی در مورد آن بگویم یک نفر میتواند با پروسسی در حدی که من گفتم یک چیزی تولید کند، ولی روش تحدی مانند روش اثبات حد کُشی است، من میگویم تو یک چیزی بیاور که فکر میکنی کتاب خوبی است و متن جالبی است یا یک سوره بیاور، من با این مقایسه میکنم و نشان میدهم این از آن بزرگتر است. اینگونه مانند این است که ثابت کنم این از یک مرجع بینهایت مانند خدا آمده است و از طرف بشر نیست.
۱-۱ الفرقان الحق
کتابی چاپ شده است تحت عنوان «The True Furqan، الفرقان الحق» که اولین بار در سال 1999 با اسمهای مستعار چاپ کردند برای اینکه میترسیدند مسلمانها عکسالعمل بدی نشان بدهند. تا آنجایی که یادم هست – واقعاً نمیتوانم بگویم که از این حرف خود مطمئن هستم – فکر میکنم در ابتدا چند سوره کوچک در اینترنت منتشر شد قبل از اینکه این کتاب چاپ شود و اوایل که این کتاب آمده بود اگر اشتباه نکنم میگفتند این کتاب تألیف شده است تا با یک لحن و استایلی شبیه به قرآن مفاهیم مسیحی را به مسلمانها تعلیم دهد. اولین چیزی که من شنیده بودم این بود که احساس کرده بودند مسلمانها با لحن انجیل و تورات و… ناآشنا هستند و قرآن برای آنها آشنا است؛ بنابراین ایده این بود که محتوای تبلیغ مسیحی را به زبان و استایل قرآن برای مسلمانها بنویسیم و تبلیغ کنیم. بعداً ادعای تحدی شد. الآن فکر میکنم همهجا از طرف کسانی که این کتاب را نوشتند و تبلیغ میکنند حرف از این است که این کتاب همتای قرآن است و از قرآن بهتر است. طبعاً یک تعدادی از مسلمانها سعی کردند جوابهایی بدهند و در زبان فارسی میدانم که چند مقاله وجود دارد که درباره این کتاب نوشته شده است. اگر سرچ کنید پیدا میکنید، لیست آنها را دارم ولی نمیخواهم در مورد این کتاب خیلی بحث طولانی شود؛ چون قبلاً بحث آن در کلاس به یکمعنایی شده است.
اگر اشتباه نکنم این کتاب هفتاد و هفت سوره دارد و الآن کتاب جلوی من باز است. اسم اولین بخش کتاب «البسملة» است و اولین سوره «الفاتحة» است. سوره سوم «نور» است، سوره هفتم «توحید» است. اسمهایی را میگویم که مانند اسمهای قرآن است. سوره توبه دارد، سوره طاغوت دارد، سوره ضالین دارد، سوره منافقین دارد. این کتاب را احتمالاً همه در اختیار دارید؛ چون لینک آن فرستاده شده است. من میل دارم سوره اول را مقداری بخوانم. سوره فاتحه را میخوانم. به جای بسم الله الرحمن رحیم میگوید «بسمِ الاَبِ الکَلِمَةِ الروح الإلهِ الواحدِ الاوحَد». یک مفهوم مسیحی را به جای بسم الله الرحمن الرحیم گفته است. به نام پدر، کلمه، روح و «الإلهِ الواحدِ الاوحَد» سه تا را میگوید ولی به توحید هم اشاره میکند. اولین آیه هم این است «هُوَذا الفُرقانُ الحَقُ نوحیهِ فَبَلَغَهُ الضالینَ مِن عِبادِنا ولِلناسِ کافَّةً ولا تَخشَ القَومَ المُعتَدین» این اولین آیه الفرقان الحق است. «یا أهلَ البَغضاءِ مِن عِبادِنا الضالین» این اولین آیه سوره بعدی است که سوره محبت است. «إسمَعوا وَعوا: انَّ المَحَبَّةَ سُنَّتَنا فَلَو نَطَقْتُمْ بِألْسِنَةِ العالَمینَ و بلغةِ البَلاغَة….».
لازم نمیبینم خیلی بخوانم. انشاالله که کتاب در اختیار شما هست و میتوانید نگاه کنید. به معنای واقعی کلمه تلاش شده است که حداکثر شباهت را به قرآن داشته باشد. حتی آیاتی دارد که عیناً آیات قرآن است یا آنقدر شبیه است که فقط در حد یک کلمه کم و زیاد شده است. یک جایی اگر اشتباه نکنم یکی از مؤلفین یا طرفدارهای کتاب با افتخار گفته است که مشاهده شده وقتی این کتاب با صوت مثل قرآن در محیطهای عربی خوانده میشود بعضی از مسلمانها تشکر میکنند که قرآن خواندید. یعنی اینقدر شبیه شده است که مسلمانها تشخیص نمیدهند. ممکن است این اغراق یا دروغ باشد؛ ولی بعید نیست. بین اعراب نه ولی در ایران اگر بخوانید کاملاً ممکن است با قرآن اشتباه بگیرند.
اینکه میگویم میخواهم مختصر بحث کنم برای این است که قبلاً این بحث را کردیم که مفهوم تحدی این نیست که چیزی مانند قرآن را کپی پیست کنیم. تناقضی که اینجا وجود دارد این است: تحدی این است که قرآن میگوید اگر فکر میکنید این کتاب از طرف خدا نیست و فکر میکنید از طرف شیطان است و فریب در آن هست و ادای خدا را درآوردند کتابی بنویسید که مثلاً کتاب خدا است. معنی تحدی این است. اگر شک دارید که این کتاب خدا است شما یک چیزی بیاورید؛ مانند همین، نه اینکه کپی پیست کنید و اسلاید آن را تقلید کنید. سعی کردم در جلسات توضیح بدهم که به قرآن میخورد که کتابی باشد که به دلایلی منشأ الهی داشته باشد، اگر فکر میکنید این کار خیلی راحت است شما هم این کار را بکنید.
[۰۰:۱۵]
نکته اساسی این است: تناقضی که در چنین کاری وجود دارد – که نیازی پیدا نمیشود که وارد جزییات شویم و آیات آن را بررسی کنیم که چه میگوید و استایل آن بهتر از قرآن است یا خیر – این است که اگر قرآن از طرف شیطان است این کتاب هم قطعاً از طرف شیطان است چون ادای استایل قرآن را درآورده است. فکر کنم در جلسه پانزدهم مفصل درباره این بحث کردم. بنابراین از این چیزی که شما در الفرقان الحق میبینید که شاید اولین تلاش رسمی اعلام شده برای تحدی است با همان بحثهای که من در مورد مفهوم تحدی کردم کاملاً واضح است که مؤلف انگار متوجه اینکه برای تحدی باید چه کاری کند نشده است. حداکثر تلاش خود را کرده است که لحن و استایل و کلماتی که به کار میبرد شبیه چیزی باشد که در قرآن آمده است انگار میخواست این کار را کند که با قرآن اشتباه گرفته شود. جالب است که من شنیدم و مطمئن نیستم که نویسنده کتاب بعد از یک مدتی ادعا کرده است که به او وحی شده است برای اینکه موضوع را جدیتر کند. اگر راست باشد به همه دنیا ثابت میکند که قرآن هم وحی بود چون خدا اینگونه حرف میزند و خدا مانند انجیل و تورات حرف نمیزند. اگر به این آقا وحی شده است و خدای او خدای اصلی است پس خدای پیغمبر ما هم خدای اصلی است.
کلاً میخواهم بگویم این شیوه تحدی که اینجا به کار رفته است طبق همان بحثهایی که قبلاً کردیم نتیجه یک سوءتفاهم است که طرف متوجه نیست که باید چه کار کند و اتفاقی که میافتد و خواهد افتاد این است که مسلمانها چنین جوابهایی خواهند داد. هنوز ندیدم که کسی جواب بدهد، جوابهایی که من دیدم اینگونه است که استایل و بلاغت قرآن بهتر است و وارد جزئیات زیباییشناسی کلام شدند. بالاخره این جواب به آنها داده خواهد شد و تحدی پیشرفت میکند، نکتهای که من مدام در آن جلسات میگفتم. اگر جریان تحدی شروع شود میشود امیدوار بود که روز به روز جدیتر شود بنابراین نیاز باشد که مسلمانها پاسخهای جدیتری بدهند. این شیوه کپی پیست کردن و ادای قرآن را درآوردن اصولاً جایی نمیگذارد که بخواهیم مقایسهای انجام بدهیم و جواب بدهیم، درباره این کتاب شما را به بحثهای درباره کپی پیست کردن قرآن و سؤالی که در جلسه پانزده مطرح شد و بیست دقیقهای در مورد آن بحث کردیم ارجاع میدهم.
۲- نقد و بررسی مکتب تجدیدنظرطلبی در حوزه تاریخ اسلام
چیزی که امروز میخواهم بگویم گزارشی است از یک مجموعه تحقیقات تاریخی که در مورد اسلام در حداقل 30-40 اخیر صورت گرفته است. از دهه هفتاد میلادی جریانی در مطالعات اسلامی دانشگاههای غربی شروع شده که به نظر من جا دارد همه آدمهایی که به طور جدی با مسائل دینی و اسلام سروکار دارند و مطالعه میکنند آگاهی کلی داشته باشند که این جریان چیست. برای اینکه جدی بودن مسئله را برای شما روشن کنم و اینکه چرا بحثهای تاریخی برای اعتقادات دینی اهمیت دارند اینگونه موضوع را مطرح کنم. بارها این موضوع را در کلاس مطرح کردم که بر خلاف یهودیت که خیلی وابسته به تاریخ است اسلام وابسته به تاریخ نیست و بیشتر وابسته به متن کتاب قرآن است؛ ولی اگر ندانیم که متن قرآن از نظر تاریخی معتبر است میتوانیم بگوییم که اعتقاد به قرآن هم جنبه تاریخی پیدا میکند.
فرض کنید یک قرآن خیلی خیلی قدیمیتر از همه نسخههای قرآنی که داریم پیدا شده است – به صورت فرضی میگویم که به شما نشان بدهم که اعتقاد به قرآن هم از نظر تاریخی باید پشتوانههایی داشته باشد – بنابراین اساس اعتقاد مسلمانها هرچقدر که اعتقادشان را به قرآن متمرکز کنند همچنان بستگی به مسائل تاریخی دارد. مثلاً از قدیمیترین نسخههایی که پیدا شده نسخه صنعا است یا نسخهای که معروف به بیرمنگام است که اخیراً معلوم شده است که خیلی خیلی قدیمیتر از آن چیزی که فکر میکردند است. اینها قرآنهایی هستند که اکثراً مربوط به قرن هشتم میشوند، درباره بعضی از آنها از نظر تحقیقات کربن نگاری احتمال اینکه برای قرن هفتم هم باشند وجود دارد. فرض کنید قرآنی پیدا شود که همه متخصصین نسخهشناس توافق کردند که این قدیمیترین نسخه قرآن است و با این قرآنی که ما داشتیم تفاوت زیادی داشت، بخشهایی را نداشت یا بخشهایی را اضافه داشت یا یک طور دیگری نوشته شده بود. این اهمیت دارد که بدانیم کتابی که در دست ما است آیا قرآن هست یا نیست. یعنی به کلی نمیتوانید بگویید که اعتقاد به قرآن و اسلام مستقل از مطالعات تاریخی است. این مقدمه من بود برای اینکه بحثهایی که میخواهم بکنم در مورد تاریخ اسلام است و خیلی وقتها گرایش من را دیدید که بحثهای تاریخی را خیلی مهم نمیدانم. تا حدی میتوانم دفاع کنم که خیلی مهم نیست ولی بالاخره تا یک حدی باید به بحثهای تاریخی اهمیت بدهیم، سندیت قرآن بالاخره به تاریخ بستگی دارد. اگر بحثها را دنبال کرده باشید من در مجموعه بحثهای یهودیت درباره تحریف که صحبت میکردم خیلی روی این نکته تأکید کردم که سندیت و حفظ شدن قرآن با استفاده از الهیات و با استفاده از متن خود قرآن و گفتن اینکه در قرآن نوشته شده است «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ» (حجر:۹) ثابت نمیشود. اگر شما میخواهید ثابت کنید که متن قرآن موثق است باید تحقیقات تاریخی کنید، بنابراین این بحثی که میکنم جدید نیست و در مورد قرآن شما احتیاج به جمعآوری اسناد و مدارک در مقابل نسخهها دارید.
فکر کنید ادعایی وجود داشته باشد که کل ماجرای دین اسلام ساختگی است. افرادی هستند که به دلایلی ادعای آنها این است که دین اسلام توسط عبدالملک مروان ساخته شده است و تا اواخر قرن هفتم میلادی چیزی بهعنوان اسلام وجود نداشت و برای اولین بار عبدالملک مروان آن را مطرح کرد. حتی ادعا میکنند که اصلاً پیامبری وجود نداشت و چون امپراطوری جدید عربی که تشکیل شده بود در مجاورت با یهودیت و مسیحیت احتیاج به عقیده و هویت داشت عبدالملک مروان یک هویت دینی برای اعراب ساخت و این ادعا به وجود آمد که یک پیامبری بود. این ادعا به معنای واقعی کلمه شاز است و شبهه را تضعیف میکند. کسانی که در این مکتب فکری که من میخواهم معرفی کنم هستند اکثراً قبول دارند که شخصی به اسم محمد بن عبدالله وجود داشت و دعوت دینی کرد و افرادی که دنبال او بودند افرادی بودند که به او ایمان آورده بودند و امپراطوری اسلامی اینگونه تشکیل شد. ولی با این حال حرفشان این است که آن چیزی که تحت عنوان تاریخ اسلام میشناسیم و چیزی که تحت عنوان قرآن میشناسیم متأخر هستند، مثلاً در زمان عبدالملک مروان یک تاریخی به وجود آمده است و تاریخچهای درست کردند و حرفهایی زدند و چیزی تحت عنوان دین اسلام مطرح شده است.
ادعایی که اخیراً مطرح شده است – منظور از اخیراً 20 سال اخیر است – اینگونه است: فرض کنید یک نفر ادعا کند که نسخه اصلی قرآن آرامی بود و عربی نبود و بعد به عربی ترجمه شد. نباید جواب این سؤال را داد؟ یعنی باید بگوییم که نه ما مطمئن هستیم این کتاب از اول عربی بود؟ اگر ابهامات تاریخی در حدی باشد که بتوان چنین ادعاهایی کرد بالاخره کسانی که اعتقادات اسلامی دارند به نظر من اجباراً باید دنبال این بروند که پاسخ چنین مسائلی را بدهند برای اینکه به خود قرآن که معجزه دینی ما است مربوط میشود. این بحثها در مطالعات اسلامی در غرب خیلی بحثهای متداولی است، میخواستم سعی کنم در مقدمه بگویم اینها را باید جدی گرفت. اواخر جلسه فکر میکنم به جایی میرسیم که متوجه میشوید از نظر من چرا خیلی جدی است و این مطالعات باید مورد توجه همه مسلمانها باشد، جدای از مسئله شبهه.
۱-۲ خلاصهای از تاریخ اسلام، تشکیک در سیرهها
میخواهم تاریخها را به تقویم میلادی بگویم. میتوانم تبدیل به هجری کنم؛ ولی عادت کنید. مطالعات اسلامی را باید با تاریخ میلادی یاد بگیرید که ما معمولاً تاریخ هجری بلدیم. تاریخهای مهم تاریخ اسلام را میگویم و اصطلاحاً تاریخچه سنتی که مسلمانها در مورد اسلام قبول دارند را در حد چند دقیقه میگویم و بعد مشکلات را میگویم. چیزی که ما بهعنوان تاریخ اسلام قبول داریم این است که حضرت رسول در سال ۵۷۰ میلادی در مکه به دنیا آمده است و در مورد پدر و مادر پیامبر که در طفولیت از دستشان داده است اطلاعاتی داریم. در چهل سالگی که ۶۱۰ میلادی است مبعوث شده است و اولین آیات قرآن به او نازل شد و تا سیزده سال – یعنی تا ۶۲۲ میلادی – در مکه بود و بعد به مدینه هجرت کرد و ده سال در مدینه بود. همچنان در طول این بیست و سه سال قرآن نازل میشد و نهایتاً در ۶۳۲ میلادی ایشان از دنیا رفتند؛ بنابراین تاریخچه زندگی پیامبر از اواخر قرن ششم میلادی شروع میشود و ۶۳۲ میلادی یعنی نیمه اول قرن هفتم میلادی ایشان از دنیا رفتند. دو سال قبل از اینکه ایشان از دنیا برود ماجرای فتح مکه است، بنا به تاریخچههای مسلمانها یک سال قبل از هجرت تاریخ معراج است. در مورد اینکه جنگها در چه سالهایی و کجا اتفاق افتادند، چه تعداد مسلمان داشتیم، افرادی که در لشکر اسلام بودند و مخالفین اطلاعاتی در تاریخ اسلام داریم. از ۶۳۲ تا ۶۳۴ ابوبکر امیرالمؤمنین است از ۶۳۴ تا ۶۴۴ عمر و از ۶۴۴ تا ۶۵۶ عثمان و از ۶۵۶ تا ۶۶۱ حضرت علی. این چهار نفر که به خلفای راشدین معروف هستند جانشینهای پیامبر هستند.
[۰۰:۳۰]
بعد حکومت اموی با معاویه شروع میشود که به عبدالملک مروان و نهایتاً انقلاب بنیعباس بر علیه بنیامیه و خلافت بسیار طولانی بنیعباس میرسد. در مورد تاریخچه زندگی پیامبر به چنین تاریخهایی معتقد هستیم و اتفاقهایی هم که افتاده است در کتابهای تاریخ اسلام خواندهایم. میخواستم یک آشنایی با اعداد و ارقام مربوط به تاریخ میلادی داشته باشید. سؤال این است که ما این تاریخها را از کجا میدانیم؟ خیلی خوب بود اگر دوستان میتوانستند جواب بدهند؛ ولی خودم جواب میدهم. از کتابهای سیره و کتابهای تاریخی که مسلمانها نوشتند تاریخ سنتی اسلام را درآوردیم. چیزی که احتمالاً شما نمیدانید و فکر میکنم مبنای اصلی این تحقیقات اخیر است این است که تاریخها کی نوشته شدند؟ آقای جوادی اینجا حاضر است از ایشان میپرسم. فکر میکنید اولین سیره پیامبر چند سال بعد از فوت پیامبر نوشته شد؟
حضار: دقیقاً نمیدانم شاید یک قرن.
استاد: بیشتر از دویست سال. یک واقعیت عجیب وجود دارد، از سال 632 که پیامبر فوت کرده اولین سیره معتبری که به ما رسیده سیره ابن هشام است، ابن هشام 833 فوت کرده؛ یعنی دویست سال بعد از پیغمبر بود. تبعاً این سیره را در سالهای آخر عمر خود نوشته است؛ بنابراین حدود دویست سال بعد از فوت پیغمبر اولین سیره نبوی منتشر شد. ابن هشام ادعا میکند – و همه تاریخنگارها و کسانی که مطالعات اسلامی میکنند و شکاک هستند معمولاً به این ادعا شک نمیکنند – که از روی سیره ابن اسحاق سیره خود را نوشته است، یعنی اولین سیره نوشته شده یک مقدار قدیمیتر است، مثلاً حدود پنجاه سال. ولی از آن چیزی باقی نمانده است، منتها چون تعداد نویسندههایی که به آن اشاره کردند و گفتند نسخه آن را دارند و به آن رجوع کردند بیشتر از یک نفر است – مثلاً طبری هم میگوید از ابن اسحاق میگویم – برای همه واضح است که چنین کتابی وجود داشت، ولی آن هم صد و پنجاه سال فاصله دارد.
اینجا یک مشکلی هست، اعراب باسواد بودند و ظرف مدت پنجاه سال نصف دنیا را گرفته بودند. خیلی افراد باسواد مسیحی و یهودی مسلمان شدند و اصلاً طبیعی به نظر نمیرسد که دویست سال بین اولین سیرهای که ما در اختیار داریم تا زمان پیغمبر فاصله هست. برای اینکه یک مقدار عجیب بودن و غیر موثق بودن آن را حس کنید یک لحظه فکر کنید که الآن در این تاریخ ما بخواهیم در مورد تاریخ مشروطه بدون اینکه به کتابی مراجعه کنیم با پرسیدن از آدمها که از حافظه خود کمک میگیرند یک کتاب بنویسیم. سیره ابن اسحاق و سیره ابن هشام مبتنی بر oral tradition است؛ یعنی سینه به سینه یک چیزهایی نقل شده است، فکر کنید بروید به تبریز و بپرسید که برای خیابانی چه اتفاقی افتاد، ستارخان که بود و اینها را از مردم بپرسید و یک تحقیق شفاهی انجام بدهید بدون رجوع به متن. چقدر به حقیقت میرسید که در مشروطه چه اتفاقهایی افتاده است؟ چه کسی حق یا باطل بود و چه گذشت؟ فکر میکنم احساس کسانی که به طور آکادمیک تاریخ روی اسلام کار میکنند این است که اینجا یک مشکل خیلی بزرگی وجود دارد. ما در قرن اول مستندات اسلامی مربوط به ماجرای تاریخ اسلام را به طور عجیبی اصلاً نداریم، در قرن دوم تازه شروع میشود و اولین نسخهای که داریم دویست سال بعد از فوت پیغمبر است.
همه این را میدانند که مخصوصاً وقتی پای یک دین در میان باشد و ایمان در میان باشد مردم با احساسات برخورد میکنند؛ بنابراین ممکن است چیزهایی که در مورد پیغمبر میگویند غیرواقعی باشد. حداقل چیزی که از تاریخ مسلم است این است که اعراب از یک حالت بیابانگردی و بدون تمدن بودن بعد از دویست سال به یک تمدن درخشان رسیدند؛ بنابراین یک احساس خوبی نسبت به کل این ماجرا دارند و همه این را میدانند که در مسلمانها یک ایمان قوی نسبت به دین وجود داشت. از طرف دیگر ملاحظات سیاسی هم وجود دارد، خیلی از این آدمها ساپورت شده از طرف خلفای زمان خودشان هستند. این سیرهها در زمان بنیعباس به وجود آمدند بنابراین میتوانیم انتظار داشته باشیم که بعضی از ملاحظات سیاسی در این سیرهها دخالت کرده باشد. دویست سال گذشته است و این زمان بسیار طولانی است که بخواهیم از حافظه مردم کمک بگیریم بدون نوشته که یک چیزی را مدون کنیم.
۲-۲ منابع بهتر برای تاریخ اسلام
اگر کسی بتواند جواب دهد که ما میتوانیم تاریخ اسلام را از قرآن در بیاوریم و متن قرآن خیلی قدیمیتر از سیره ابن هشام است، جوابش این است که در بیاورید! از قرآن چند چیز تاریخی میتوانید در بیاورید؟ تاریخ تولد پیامبر را نمیتوانید در بیاورید. تاریخ بعثت را نمیتوانید در بیاورید. تاریخ جنگها را نمیتوانید در بیاورید. اطلاعات مبهمی از جنگها در قرآن هست. برای اینکه قرآن مطلقاً تاریخنگاری نمیکند. اگر به یک جنگی اشاره میکند میخواهد به یک مسئله ایمانی اشاره کند. این چیز خیلی واضحی در قرآن است. جغرافیا هم در قرآن همین حالت را دارد. خیلی وقتها یک ماجرایی نقل میشود بدون اینکه از مکان آن اسم برده شود؛ بنابراین به هیچ وجه شما نمیتوانید یک بازسازی از تاریخ اسلام براساس قرآن داشته باشید که قدیمیترین متن موجود در سنت اسلامی است.
از این سیرهها هم بیش از اندازه گذشته است که بتوانیم به آنها اتکا کنیم. چه کاری میتوانیم بکنیم؟ یک چیز مسلم وجود دارد، اعراب در قرن هفتم میلادی قیام کردند و منطقه بزرگی از دنیا را گرفتند. امپراطوری ساسانی و امپراطوری بیزانس را نابود کردند و این خیلی اتفاق تاریخی بزرگی است و کسی نمیتواند بگوید این اتفاق نیفتاده است. طبیعی است که درباره این ماجراهای تاریخی مهم آدمهای باسوادی که در آن زمان بودند به زبان لاتین و به زبان سریانی و ارمنی مطالبی نوشتند و میتوانیم به آنها رجوع کنیم و ببینیم آنها در مورد مسلمانها چه گفتند. اساس این بحثهای تاریخی جدید این است که این سیرهها آنقدر معتبر نیستند که ما بخواهیم گزارش سنتی آنها را بپذیریم؛ بنابراین کاری که باید بکنیم این است که بیشتر اتکا کنیم به اطلاعات افرادی که خارج از محدوده اسلام بودند. هم متنهای آنها قدیمیتر است و هم اینکه بهاصطلاح میگویند eye witness (شاهد عینی) بودند و همان موقع که زندگی میکردند یک چیزی دیدند و نوشتند. سیرهنویسهای ما اینگونه نیستند و براساس oral tradition نوشتند. بنابراین برای اینکه ببینیم اینها چقدر صحتوسقم دارند بهترین کار این است که رجوع کنیم به متونی که خارج از سنت اسلامی نوشته شده است.
از قرنهای قبل از اسلام هم به زبان یونانی و به زبان لاتین کلی متن تاریخی داریم. اتفاق عجیب این است که درباره مسلمانها هم در این متنها چیز زیادی پیدا نمیکنید. با اینکه اینها یک جریان بزرگ تاریخی را به وجود آوردند باز هم آن مقداری که آدم انتظار دارد در تاریخها منعکس نشده است، ولی به هر حال هست. کاری که برای اولین بار در دهه هفتاد میلادی انجام شد چیزی بود با همین استدلالهایی که گفتم. کتابهای سیره، کتابهای حدیث و کتابهای تحت عنوان مغازی و طبقات، کتابهای تاریخی بودند که موجود هستند. هیچکدام از اینها خیلی قدیمی نیستند؛ یعنی قدیمیترین کتاب حدیث هم که از مالک ابن انس باقی مانده است مربوط به اواخر قرن هشتم است و یک مقدار از سیره ابن هشام جلوتر است.
۳-۲ Hagarism، آغاز مکتب تجدیدنظرطلبی تا به امروز
اساس مسئله این است که این سیرهها به اندازه کافی قابلاعتماد نیستند؛ یعنی هم یک oral tradition طولانی را طی کردند و هم در یک محیط ایمانی و احساسی و سیاسی ممکن است تحریفهایی به وجود آمده باشد. در دهه هفتاد دو نفر که خیلی جوان بودند و دانشجو بودند – شاید رساله دکتری آنها بود و مطمئن نیستم؛ ولی زیر نظر یک استاد معروفی در لندن کار میکردند – خانم پاتریشیا کرون و آقایی به اسم کوک کتابی تحت عنوان Hagarism نوشتند و همین کاری که من توصیف میکنم را انجام دادند، یعنی بررسی همه متون و سندهای موجود و قابلاعتنا درباره مسلمانها و دو قرنی که از آنها اطلاعات زیادی نداریم و جمع کردن اینها و به وجود آوردن یک تئوری درباره تاریخ اسلام. درباره این کتاب و مطالبی که در آن هست و کل جریانی که با این کتاب راه افتاد گزارشی میدهم. اگر علاقهمند شدید و بعد خواستید مطالعه کنید عنوانی که به این جریان میدهند رویزیونیست است که تجدیدنظر طلب هستند و میخواهند به طور کلی در تاریخ اسلام تجدیدنظرهایی انجام بدهند.
کتاب در ۱۹۷۷ چاپ شده است و نتیجه مطالعاتی که انجام دادند این بود که نه فقط در وقایع تاریخی که اتفاق افتاده است میتوان شک کرد بلکه خیلی بیشتر از این میتوان درباره اینکه در چه جغرافیایی اتفاق افتاده است هم شک کرد. یکی از ادعاهایی که جزو ادعاهای مهم کتاب است این است که اصلاً مبدأ اسلام مکه نبود، در واقع اسلام از جنوب عربستان نیامده است بلکه از شمال غربی شبهجزیره عربستان به وجود آمده است، بعداً این داستانها ساخته شده است که پیامبر در مکه به دنیا آمده است. من این نکته را بهعنوان یکی از نکات اصلی میگویم برای اینکه متوجه مقدار تجدیدنظری که اینها میخواهند انجام بدهند بشوید. کتاب خیلی سروصدا به وجود آورد و در مورد اینکه چه برخوردهایی در محیط آکادمیک با آن شده است فعلاً صحبت نمیکنم. ولی نهایتاً این جریان ادامه پیدا کرد و هنوز ادعاهایی که در کتاب مطرح شده است مطرح است و من به دوتای آن اشاره میکنم. آقایی به اسم تام هالند اخیراً کتابی تحت عنوان «در سایه شمشیر» منتشر کرده است. اگر تام هالند را سرچ کنید در یوتیوپ میتوانید یک فیلم مستند پیدا کنید که اخیراً از بی بی سی پخش شده است و ایشان خودشان تهیه کرده است و خلاصه ادعاهای آن کتاب را در این مستند مطرح میکند. همین ادعا که اسلام از مکه شروع نشده است در این مستند و کتاب تام هالند منعکس شده است و خیلی جزئیات تاریخی دیگری هم دارد.
[۰۰:۴۵]
کتاب دیگری هم تحت عنوان جغرافیای قرآنی آقایی به اسم گیبسون که اهل ونکوور است منتشر کرده است و کتاب در ونکوور منتشر شده است و اصولاً در مورد جغرافیا بحث میکند. این دو آدم و دو کتاب را اسم بردم برای اینکه بگویم ماجرایی که از سال ۱۹۷۷ شروع شده است از بین نرفته است و همچنان در مورد آن بحث میشود. من سعی میکنم مجموعه شواهدی که این تئوری دارد را ذکر کنم. بعضی از چیزهایی که میگویم در کتاب هیگریزم آمده بود و بعضی از آنها بعداً پیدا شد و نهایتاً مکتب تجدیدنظرطلبی را تقویت کرده است.
نکته اول که از روی اسم خود کتاب هم پیدا است این است که اصلاً در هیچکدام از متونی که در قرن اول شاهدشان هستیم و غیرمسلمانها در مورد مسلمانها در آن اشارهای کردند مطلقاً هیچ جا اسمی از اسلام و مسلمین نیست. عبارتهایی که به کار میرود در مورد اینکه این افراد و این اعرابی که قیام کردند و میجنگند و دنیا را تسخیر میکنند چه کسانی هستند اسماعیلیها یا هاجریها است. اصطلاح دیگری که ترجمه آن شرقیون میشود – کسانی که از شرق آمدهاند – یا اصطلاح دیگری که یک مقدار اسلامیتر است «مهاجرون» با یک ترکیبات و اختلافاتی با واژه مهاجرون در این متنها وجود دارد. این خودش به اندازه کافی عجیب است! اگر اینها خودشان را پیروان یک دین میدانستند و برای تبلیغ دین قیام کردند طبعاً مخالفین یا کسانی که جنگهای اینها را بهعنوان جنگهای دینی مشاهده میکردند اینها را به اسم دینشان میخواندند نه به اسم یک طایفه. مهاجرون هم یعنی آدمهایی که از جای خودشان حرکت کردند. طبیعی است که مهاجر هستند و از عربستان آمدند و در یک بخش دیگری از دنیا میجنگند.
یک چیزی که ما میدانیم و قطعی است این است که کلمه اسلام و مسلمین برای نامیدن این قوم در خود متون اسلامی هم برای اولین بار در 691 میلادی به کار رفته است. یعنی تاریخی که قبةالصخرة در اورشلیم ساخته شده است. در هیچکدام از اسناد اسلامی که موجود است ما اسم اسلام و مسلمین را نمیشنویم تا اینکه مسجدی که الآن مردم آن را مسجدالاقصی میشناسند را عبدالملک مروان حدود شصت سال بعد از فوت پیغمبر ساخت و آنجا کلمه اسلام بهعنوان دین حق روی دیوارها نقش بسته است.
حضار: یعنی اواخر خلافت حضرت علی بود؟
استاد: نه عبدالملک مروان در 691 ساخت، خلافت حضرت علی حدود سی سال بعد از فوت پیامبر است و این سی سال بعدتر است؛ یعنی شصت سال بعدتر است. این نامگذاری در متون اسلامی هست. در متون غیراسلامی کلاً مسلمانها به این عنوان شناخته نمیشوند، این یکی از نکات قابلتأمل است.
نکته دیگر این است که در خیلی از این تاریخها به جای اینکه اینگونه به نظر برسد که اینها پیروان یک دینی هستند؛ چون در تاریخها هم نقل شده است که یهودیها هم همراه مسلمانها میجنگیدند، مثلاً در فتح اورشلیم، در بعضی از تاریخها اینگونه به نظر میرسد که یک جنبش مسیحایی درون یهودیت بودند. میتوان به این شک کرد که کسانی آمدند و همراه با یهودیهای میجنگند و پیامبر خودشان را مانند مسیحهای یهودیها میبینند یا شاید یهودیها اینگونه میبینند که اینها باهم جمع شدند و برای تسخیر اورشلیم فعالیت میکنند. یک کتاب معرفی میکنم؛ چون اخیراً به فارسی ترجمه شده است و میتوانید تهیه کنید. یکی از کتابهای مرجعی است که در هیگریزم از آن استفاده شده است، کتابی به اسم تاریخ سبئوس. سبئوس یک اسقف ارمنی است که در همان سالهای زمان حیات پیامبر زندگی میکرد و آدم مهمی بود، اسقف عالیمرتبه کلیسای ارمنی بود. ارمنستان در آن دوره تحت سلطه حکومت ساسانی بود و ارمنیها هم اصولاً تاریخنگار زیاد داشتند. آدم شناخته شدهای است و تاریخ او هم تاریخ شناخته شدهای است. یکی از قدیمیترین متونی است که اسم پیامبر در آن آمده است، این را از همین ترجمه نوشتم که نوشته است «مردی محمد نام که بازرگان بود به امر خداوندی از میان اعقاب اسماعیل بر موعظه آنها برخواست تا راه راست را بر ایشان بنماید» در همین عبارت و سایر چیزهایی که در تاریخ سبئوس میبینید خیلی مسئله پیامبری و ادعای پیامبری محمد مطرح نیست؛ بلکه آدمی است که آدم خوبی است و موعظه میکند. در همین تاریخ سبئوس چیزی که میبینید این است که این آدمها همراه با یهودیها میروند و اورشلیم را تسخیر میکنند. سبئوس مینویسد که وقتی اورشلیم تسخیر شد یهودیها خواستند معبد خود را بازسازی کنند و بعد بین مسلمانها با یهودیهای اختلاف افتاد. اینگونه نوشته است که مسلمانها به یهودیها حسادت کردند چرا که سر جای خود برگشتند و معبد خود را بازسازی میکنند. احتمالاً اینها مقدماتی است و فکر میکنم سبئوس به این صراحت اشاره نمیکند که یهودیها را کنار زدند و خودشان قبةالصخرة را ساختند.
۴-۲ شواهد جغرافیایی ارائه شده در مکتب تجدیدنظرطلبی
در تاریخ سبئوس و خیلی تاریخهای دیگر – چون تاریخ سبئوس به زبان فارسی موجود است به آن بیشتر اشاره میکنم – نکته خیلی عجیب این است که هیچ اسمی از شهرهای اسلامی که ما میشناسیم نیست. شهرهایی که اسم برده میشود و این اتفاقها در آن رخ میدهد شهرهایی است که بهاصطلاح تاریخی به آن عربستان پولوس میگویند. یعنی بعضی از شهرهای قسمت شمال غربی شبهجزیره عربستان – جاهایی که الآن بخشی از اردن هستند – را اسم میبرد که اینها از اینجا به آنجا رفتند، یک نفر در فلان شهر جنگید و الیآخر. کوچکترین اسمی نهتنها از مکه نمیآید؛ بلکه از محلهایی که ما میشناسیم هم نیست. یک مقدار عجیب است که جغرافیایی که این آدمها در آن جنگها را انجام میدهند جغرافیایی نیست که ما میشناسیم. جغرافیای شمال غربی عربستان است و شمال غربی عربستان جایی است که محل قومهای عاد و ثمود و شهر مدین بود و سمت دیگر شبهجزیره است. مکه پایین و سمت جنوب است و اینها سمت شمال شبهجزیره هستند و از نظر تاریخی به جاهای آبادتر مربوط میشوند.
در مورد متون تاریخی که اینها بررسی کردند این مشاهدات همینطور ادامه دارد و در مجموع میتوانم بگویم دلایلی جمع کردند که سعی کنند نشان بدهند اصلاً جغرافیای به وجود آمدن اسلام آن چیزی نیست که در روایت سنتی به آن اشاره میشود. ادعایی که بیشتر در مورد آن در این کتاب صحبت شده این است که مرکز اسلام و مرکزی که پیامبر از آن ظهور کرده شهر پترا در اردن است و مکه نیست و اصولاً اسلام در این محدوده و در نزدیکی مکانهای مقدسی که ما میشناسیم؛ مانند اورشلیم به وجود آمده است و نه آنقدر دور در بیابان لم یزرع. من میخواهم یک مجموعه از دلایلی که وجود دارد و این تردید را به وجود میآورد که آیا اسلام از آنجا شروع شده یا از اینجا شروع شده است را بگویم. در عین حال یک پرانتز باز میکنم که اگر تاریخ اسلام اینقدر مبهم است که حتی نمیتوانیم بگوییم از کجا شروع شده است، میخواهم به حرف اولم برگردم که شبهه را جدی بگیریم. یعنی مسئله ابهام در اینکه پیامبر فلان حرف را زده است یا خیر نیست، مسئله ابهام درباره اینکه فلان جنگ چگونه پیش رفته است نیست، مسئله این است که کل روایت شاید یک روایت ساختگی باشد که به دلایلی آنگونه در سیرهها بیان کردند. قبول دارید که اگر مکه نباشد و پترا باشد کلاً همه چیز و بدیهیترین چیزها زیر سؤال میرود؟ همه دلایلی که من میگویم در هیگریزم نیامده است؛ ولی بعضی از آنها بود و بعضی هم که بوده من نمیگویم؛ چون لازم نمیبینم به آن اشاره کنم. سعی میکنم به آنهایی که فکر میکنم قویتر است اشاره کنم.
نکته اول این است که اگر دقت کنید اصلاً اسم مکه در قرآن نیامده است، نامی از شهر مکه نیست. به مسجدالحرام اشاره شده است، اینکه کعبهای وجود دارد و مراسم حجی وجود دارد در قرآن آمده است. ولی کلمه مکه مطلقاً در قرآن نیامده است؛ ولی کلمه عجیب بکه یک بار در قرآن آمده است. این خودش جای سؤال است که چرا بکه گفته شده است، اگر اسم شهر مکه است بکه همان مکه است؟ چرا اینگونه گفته شده است؟ این ابهام در قرآن وجود دارد که ما اصولاً اشارهای به مکان جغرافیایی مکه در قرآن نمیبینیم. کلمه بکه را به دلایلی که نمیخواهم الآن در مورد آن بحث کنم میتوان به پترا ربط داد. مثلاً میگویند ریشه آن از بکاء به معنای گریه کردن است و به یک دلایلی پترا با نام و مفهوم گریه کردن مناسبتی دارد. چون دلایل قوی نیست دوست ندارم عنوان کنم و دوست دارم چیزهایی که جالب است را بگویم. وقتی در استدلالها حرفهای ضعیف زده میشود کل استدلال را زیر سؤال میبرد. چیزی که خیلی واضح است این است که ما کلمه مکه را در قرآن نداریم. یک واژه بکه داریم که میتواند به جای دیگر اشاره کند. از لحاظ اینکه به قرآن ارجاع بدهیم فعلاً دست ما خیلی پر نیست.
چیزی که اینها درباره آن خیلی تحقیق کردند و خانم پاتریشین کرون بعداً هم یک کتاب مفصلی همراه با یک نفر دیگر نوشت که این را خیلی مفصلتر نشان داد – این نکتهای است که فکر میکنم از نظر تاریخی نکته واضحی است – این است که هیچ اسمی از مکه در هیچ متن و سند و داکیومنت تاریخی قبل از قرن نهم وجود ندارد. اولین اشارهها به اسم مکه در متون و در نقشههای جغرافیایی مربوط به قرن نهم است.
[۰۱:۰۰]
قرن نهم؛ یعنی هشتصد و خوردهای میلادی که همان دویست سال بعد از پیامبر است. هیچ سفرنامهای وجود ندارد که یک نفر گفته باشد من به مکه رفتم. فکر نکنید که نقشه از آن دوران نداریم یا سفرنامه نوشته نشده است. نقشههایی داریم که کل عربستان را نشان میدهند؛ ولی در آن مکه نیست چرا که عربستان مرکز کارهای تجاری بود و از عربستان به یونان کالا میفرستادند و ادویههایی که از شرق میآمد از عربستان به سمت یونان میرفت و بعد به روم میرفت؛ بنابراین خیلی از شهرهای عربستان مانند طائف در کتب تاریخی ذکر شدند و در نقشهها وجود دارند؛ ولی جای مکه خالی است.
یک ادعایی وجود دارد که مسلمانها میگویند مکه مرکز تجارت عربستان بود و شهر ثروتمندی بود و همه میآمدند و میرفتند. چگونه ممکن است چنین شهری با چنین مشخصاتی وجود داشته و بعد هیچ یونانی و هیچ لاتین زبانی در هیچ متنی اشاره نکرده است که فلان جنس را در مکه فروختم یا از آنجا چیزی آوردم؟ ادعای خانم کرون این است که کلاً چنین چیزی نمیتواند وجود داشته باشد، یک دلیل آن این است که میگوید شما فاصله مکه را از دریا نگاه کنید، مراکز تجاری اصولاً مراکزی هستند که کنار دریا باشند. چه دلیلی دارد که اعراب یک مرکز تجاری کیلومترها دورتر از دریا و وسط بیابان زده باشند و راههای تجاری آنها از آنجا بگذرد؟ به نظر خیلی معقول نمیرسد و در مورد آن گزارش هم وجود ندارد.
کتاب دومی که به آن اشاره کردم اسم آن «تجارت مکی» است که خانم کرون با یک نفر دیگر نوشته است. در مورد ابهام تاریخی شهر مکه در این کتاب بحث شده است. قرآن در مورد جغرافیای پیامبر حرفهایی میزند. ادعا این است که اینها خیلی با مکه سازگار نیستند، در قرآن چند آیه وجود دارد که یک جوری به مسلمانها میگوید «قومهای عاد و ثمود، همانهایی که دوروبر شما هستند…» یک جوری از عاد و ثمود بهعنوان دو قومی که نزدیک هستند یاد میشود. مثلاً میگوید که چرا نمیروید آثار اینها را ببینید، یک آیهای هست که میگوید در نزدیکی شما این اتفاقها افتاده است. اشارههایی به اینها میکند که با جغرافیای مکه سازگار نیست چون میدانیم عاد و ثمود در جای دیگر زندگی میکردند و در شمال شبهجزیره عربستان بودند. این استدلالی است که فکر میکنم در کتاب هیگریزم هم بود: در قرآن اشارههایی به کشاورزی هست. مثلاً از درخت زیتون صحبت میکند که در جغرافیای جنوب عربستان چنین درختی وجود ندارد، از چیزهایی مرتبط با کشاورزی صحبت میکند که باز با شمال عربستان سازگارتر است. حال و هوای جغرافیایی که پیغمبر بنا بر قرآن در آن زندگی میکند خیلی شبیه مکه نیست و بیشتر شبیه شمال عربستان است.
در مکه مطلقاً هیچگونه اثر باستانی کشف نشده است که نشان بدهد این شهر، شهر کهنهای است. مثلاً خود کعبه هم بازسازی شده است و مربوط به قرنهای بعد میشود و خود مسلمانها هم نمیگویند که این ساختمان کعبه هزاران سال است که آنجا هست، روایت سنتی هم چنین ادعایی نمیکند. بالاخره اگر این شهر قدیمی است باید یک سکهای در آن پیدا شود که برای دو هزار سال قبل باشد. میگویند محل آبادی بود و محل تجارت بود، انتظار داریم که آثار باستانی در آن باشد. یک چیزی که ممکن است در نظر بعضیها این شبهات را تقویت کند این است که اگر واقعاً این آدمهایی که قیام کردند اسماعیلیها بودند؛ یعنی از فرزندان و نوادگان ابراهیم بودند، با توجه به اینکه مسلمانها و یهودیهای میگویند ابراهیم اسماعیل را بعد از اتفاقی به جایی برده است – در روایت توراتی آن اختلافی به وجود آمده است؛ اما ابراهیم، اسماعیل و هاجر را به یک جایی دورتر برده است – چقدر دورتر برده است؟ تا پترا پنجاه کیلومتر راه است. تا مکه بیشتر از هزار کیلومتر راه است. واقعاً ابراهیم، هاجر و اسماعیل را به آنجا برده است؟ اگر نخواهیم فضای عجیبوغریبی به داستان بدهیم و اگر شک داشته باشیم که اسماعیل را به کجا بردند بیشتر میخورد به اینکه جایی پنجاه کیلومتر آن طرفتر برده باشند نه هزار و خوردهای کیلومتر آن طرفتر. دور بودن مکه از وقایع یهودیت و داستان ابراهیم اینگونه حل میشود که بگویید محل مکه اینجا نیست و مکه قدیمی همان پترا است.
بهعنوان آخرین نکته، اگر دوستان میتوانستند حرف بزنند یکی این حرف را میزد: آثار باستانی در مکه یافت نشده است؛ ولی مسلمانها به سمت مکه نماز میخواندند. میخواهیم بدانیم مکه کجاست. میخواهیم قبله را بدانیم. مساجدی که مسلمانها در دو قرن اول ساختند کدام طرف است؟ این یک آزمون است و شما میتوانید بگویید که من در مورد خود مکه ابهامهایی دارم ولی میدانم که این مکه هرجا بود قبله مسلمانها بود؛ بنابراین از روی مساجد میتوانم ببینیم که اینها کدام نقطه را نشانه رفتند و همان جا مکه بود. خانم کرون و آقای کوک در کتاب اول دو مسجد خیلی قدیمی را آزمایش کردند و جفت آنها به سمت پترا بود. یک موضوع مهم در کتابی که آقای گیبسون ونکووری در سالهای اخیر نوشته است هم همین است، بررسی همه مساجد قدیمی که مسلمانها ساختند و ایشان با شرح و تفصیلات و عکس از گوگلمپ بادقت درآورده است. تکتک مساجد صدسال اول دوره اسلامی به سمت پترا بود و به سمت مکه نبود. حتی یک دانه از آنها هم به سمت مکه نیست. در صدسال سوم است که همه به سمت مکه هستند، در صدسال دوم هم ابهاماتی وجود دارد. بعضی به سمت مکه است و بقیه پترا هستند و بعضی هم به سمت نامعلوم هستند. اگر از قبله بودن هم استفاده کنیم به نظر میآید به مکه نمیرسیم و به پترا میرسیم.
۵-۲ ادعای برخواسته از تحقیقات مکتب تجدیدنظرطلبی
این یک جور ادعای تاریخی جغرافیایی در مورد آن چیزهایی است که در صدر اسلام گذشته است. من با توجه به وقتی که دارم میخواهم در مورد این ادعا یک مقدار بحث کنم. مسئله این مجموعه تحقیقات این است که ما نمیتوانیم روایت سنتی درباره تاریخ اسلام را به راحتی بپذیریم. به نظر میرسد ابهامات جدی وجود دارد و ممکن است کلاً از اساس غلط باشد. ادعای اصلی در جریان تجدیدنظر طلب چیست؟
ادعای هیگریزم و خیلی از آدمها – همین افرادی که ماجرا را دنبال میکنند – این است که این یک جنبش اعراب بود و در شمال غربی عربستان به وجود آمده است. نمیدانیم با ادعای مسیحایی بوده یا خیر ولی موضوع این است که اینها به یک پیشرفت عظیمی از نظر نظامی رسیدند و دو امپراطوری بزرگ را از بین بردند، اورشلیم و قسطنطنیه را گرفتند و همه دنیای آباد آن زمان را گرفتند. در اواخر قرن هفتم یعنی دوران عبدالملک مروان از شمال آفریقا تا هندوستان دست مسلمانها است؛ بنابراین انگار صاحب همه دنیا شدند. شما شواهدی پیدا میکنید و یک چیزهایی را نقض میکنید و میگویید روایت سنتی درست نیست و میخواهید بگویید روایت درست چیست. یک روایت بازسازی شده این است که عبدالملک مروان یکی از بزرگترین امپراطوریهای تاریخ را به وجود آورده است – رومیها هیچوقت نتوانستند ساسانیها را منقرض کنند و زمینهای آنها را بگیرند و تا هند بروند، از اسکندر مقدونی به بعد چنین وسعتی از نظر فتوحات به وجود نیامده است – ولی اعراب چندان ایدئولوژی و هویتی ندارند، عبدالملک مروان میخواهد به امپراطوری خود هویت بدهد، به اعراب هویت بدهد. چیزی که از یهودیها و مسیحیها یاد میگیرد این است که با دین میشود این کار را کرد؛ بنابراین نه اینکه بگوییم یک دینی را از اساس میسازد – بعضیها میگویند میسازد – بعضیها میگویند واقعاً یک پیامبری وجود داشت و ادعای وحی وجود داشت و این آدمها مؤمن بودند؛ ولی اینگونه نبود که خودشان را بهعنوان یک دین جدید شناسایی کنند. مانند اینکه موحدینی بودند که میخواستند بر علیه شرک قیام کنند، از مسیحیها و یهودیها هم خودشان را متمایز نمیدیدند؛ ولی عبدالملک مروان نیاز دارد که اینها را متمایز کند؛ بنابراین اسم اسلام را ترویج میکند و تأکید میکند روی اینکه پیامبری بود و بخش شاز این تئوری این است که قرآن را تدوین میکند و الیآخر. جنبشی که از شمال غربی عربستان شروع شده بود و همه دنیا را گرفته بود هویت دینی پیدا میکند. این بازسازی تاریخ اسلام به طور خیلی خلاصه توسط افرادی که این حرفها را میزنند است و چنین شکلی دارد و در این تئوریها شخصیت عبدالملک مروان بهعنوان یک امپراطور بزرگ خیلی مؤثر است و بهعنوان شخصیت مؤثر مطرح میشود.
نه خیلی طولانی درباره این تئوری صحبتهایی میکنم. علت اینکه خیلی طولانی صحبت نمیکنم این است که فکر میکنم؛ مانند الفرقان الحق لازم نیست. تا دلتان بخواهد میتوانید مطلب پیدا کنید و در اینترنت مطالعه کنید. کافی است کتاب هیگریزم را سرچ کنید و ریویوهای آن را بخوانید و مقالههایی که دیگران نوشتند و خود ادعاهایی که بعداً این آدمها کردند را ببینید.
۳- بررسی دقیقتر ادعاهای مطرح شده توسط مکتب تجدیدنظرگرایی
۱-۳ شیوه بیان، جادوی بزرگنمایی شبهات
قبل از اینکه بحث را شروع کنم میخواهم به این نکته اشاره کنم که کلاً کاری که من الآن کردم و کاری که خیلیها میکنند وقتی میخواهند در مورد این مسائل تئوری بدهند یا شبههای ایجاد کنند طوری است که یک جادویی وجود دارد. جادویی که خود من به کار بردم برای اینکه حرف خود را متأثرتر کنم. کل ماجرا را میتوانید اینگونه بازسازی کنید که یک نفر متوجه شده است که دو مسجد هستند که به سمت مکه نیستند. من این را اول نگفتم. اول یک سری ابهامات ایجاد کردم.
[۰۱:۱۵]
درواقع رتوریک شبهه افکنی را به شما میگویم که چگونه میتوان ذهن آدمها را تحت تأثیر قرار داد، من سعی کردم که حداکثر تأثیر را ایجاد کنم. فکت اصلی این است که یک سری مساجد به سمت مکه نیستند و به سمت دیگری هستند و در آن سمت شهری به اسم پترا وجود دارد. تئوری میتواند از اینجا شروع شود، من میتوانم این را از اول بگویم. اگر این را از اول بگویم بقیه فکتهایی که میگویم خیلی فکتهای ضعیف و شل و ولی هستند. بنابراین سعی میکنم ابهامات را با فکتها ضعیفتر ایجاد کنم و چیزی که جدیتر است را بهعنوان آزمون قرار میدهم. من اینگونه شبهه را مطرح کردم و میگویم که چه کلکی زدم، آن چیزی که اصلیتر بود و حالت علمی و غیر قابل رد کردن داشت را برای آخر گذاشتم. شما اگر 10-15 دقیقه حرف ما را شنیده باشید که اسم مکه در قرآن نیست، در انتها موقع این آزمون یک دفعه احساس میکنید که “عجب! مسجدها هم همه به سمت پترا بودند. پس واقعاً یک چیزی هست!”. اگر اینها را با ترتیب برعکس بگویم تأثیری که شاید الآن روی بعضیها گذاشته باشد را نمیگذارد یعنی اگر از فکت اصلی شروع کنم.
۲-۳ مردود بودن ادعاهای این مکتب در محیط آکادمیک و سست بودن شواهدشان
وقتی میگویم نمیخواهم بحث کنم؛ یعنی اینها خیلی بحث شده است. یک مقالهای هست و دوست دارم کسانی که علاقهمند هستند این مقاله را بخوانند، اسم آن «From Petra back to Makka – From “Pibla” back to Qibla» است، یک آدمی به اسم آقای دیوید کینگ نوشته است. دیوید کینگ یک آدم آکادمیک خیلی مشهور است که روی Astronomy باستانی و… کار میکند. این مقاله را در نقد کتاب گیبسون نوشته است که دوباره این حرفها را زده و در مقاله میگوید که چرا مسئله را نمیفهمیدیم که اینها از روی طلوع و غروب خورشید قبله را پیدا میکردند. میخواهم ماجرای خندهدار بودن قبله را بگویم. وقتی کتاب گیبسون را نگاه میکنید یک سری عکسهای گوگل مپ دارد که نگاه کنید این جهت مکه است و این جهت پترا است. واقعاً بعد از یک مدتی اینها فکر میکنند که یک آدمی که در گوانگژو چین در قرن اول مسجد میساخت میدانست که مکه کجاست. الآن روی مپ نگاه میکنیم و میفهمیم برای مثال 16 درجه به سمت شمال شرق است و اگر یک قبله نما داشته باشیم حل است. اینها که نقشه نداشتند. اینکه توانستند به آن سمت بایستند و پترا هم با مکه خیلی فاصله ندارد خیلی چیز خوبی است. آقای کینگ میگوید من به خانم کرون حضوری هم گفتم و این را هم نوشتم و فلانی هم نوشته است که اینها اینگونه قبله را پیدا میکردند و همین میشد. اینها از روی طلوع و غروب خورشید پیدا میکردند و روشهای محسبات آنها را هم میدانیم و اینگونه در میآمد، به اضافه اینکه به سمت قبله بودن چهار دیواری مسجد که اینها آن را مبنا قرار میدهند هم یک آزمون قطعی نیست. جهت نماز باید به سمت قبله باشد. سعی میکردند مساجد را به سمت قبله بسازند ولی اینگونه نیست. میگویند یک تعدادی هم معلوم نیست به کجا نشانه میرود. یک محوطهای ساختهاند و محراب آن را باید نگاه کنید که به چه جهتی است.
اصولاً از نظر آکادمیک در مورد این فکت اصلی بارها بحث شده است و علت اینکه از دو قرن بعد درست شده است این است که روشهای آنها تغییر کرد؛ یعنی خود مسلمانها کلی برای پیدا کردن قبله علم به وجود آوردند و خیلی دقیق میتوانستند بفهمند که مکه کجا است و دقیقاً همهجا مسجدها را به سمت قبله ساختند. اعوجاجهای اولیه مربوط به شیوه محاسبه است، میگفت برای خانم کرون توضیح دادم که دو مسجدی که میگویید هم اگر آنگونه حساب کنید همان میشود. اگر شیوه محاسبه مسلمانها را بدانید این اعوجاج از آن است؛ بنابراین این فکت اصلاً فکت نیست و اینکه گیبسون آن را دوباره مطرح کرده است یک چیز شگفتانگیزی است، اگر مقاله را بخوانید آقای کینگ عصبانی است؛ چون فکر میکند این مسئله حل شده است. بارها با تحقیر میگوید آقای باستانشناس آماتور. گیبسون هم البته آماتور است؛ یعنی آدمی است که دانشگاهی نیست و برای خودش علاقهمند است و یک چیزهایی نوشته است.
در محیط آکادمیک – استدلالهای قبله به کنار که دلیلهای محاسباتی روشنی دارد که چرا اینگونه در میآمد و چرا بعداً اصلاح شد – چیزی که برای هیگریزم اتفاق افتاد این است که کلاً هیچوقت این حرفها را در محیط آکادمیک جدی نگرفتند؛ یعنی شروع آن با تحقیر بود. در همین مقاله آقای کینگ اشاره میکند که این ادعا از هیگریزم شروع شده است، میگوید؛ چون خودم تاریخنگار نیستم نمیخواهم درباره تحقیقات خانم کرون چیزی بگویم فقط یک چیزی نقل میکنم از یک آدمی که معتبر است و حق دارد که این حرفها را بزند و بعد یک عبارتی نقل میکند از آقایی به اسم سرجنت که محتوای چیزی که نقل میکند این است که تئوری هیگریزم در حدی است که آدم فکر میکند اینها شوخی میکنند یا جدی میگویند. یک لحظه فکر کنید که مثلاً عبدالملک مروان طبق ادعای آنها قبله اول که پترا بود را به مکه برد. طرف مقابلی که شبهه را وارد کرده یک چیزی آورده یعنی میخواهد یک تئوری جای تاریخ اسلام بگذارد و میخواهد یک کتاب جای قرآن بگذارد، اینها این را رعایت کردند و بنابراین میشود با آنها بحث کرد. بعد از اینکه این شبهات وارد شد شما به این تئوری رسیدید که چنین اتفاقی افتاده است که قبله اول پترا بود بعد به مکه رفت. شما بهعنوان یک تئوری این را در نظر بگیرید و بعد در مورد آن فکر کنید، چرا باید اینگونه میشد؟ عبدالملک مروان همان جا در شام حکومت میکند چرا قبله از پترا به مکه ببرد؟ بعد به همه مسلمانها بگوید که به یک سمت دیگر نماز بخوانید، این دین الهی است؟ این در هیچ جای تاریخ ثبت نشده است. ایشان یک جملهای نوشته که میگوید آدم فکر میکند که جوک میشنود. این چه تئوریای است! آیا در تاریخ میتوان چنین چیزی را پنهان کرد؟ من یک چیزی را به وجود بیاورم و مسلمانها اول این طرف نماز بخوانند بعد یک دفعه بگویم پیغمبری بود. بعضیها میگویند که قرآن را عبدالملک مروان به وجود آورده است – البته خانم کرون این را نمیگوید – بعد همه اینها را بگویم و همه هم جا بیفتد؟ هیچ کسی مخالف عبدالملک مروان نبود که یک جایی بنویسد که او دروغ میگوید و بین مسلمانها سر اینکه قبله کدام طرف است اختلاف بیفتد؟
دلایلشان در مورد مکه را هم کنار بگذارید. ماجرایی که توصیف میکنند که عبدالملک مروان آمد و اسلام را شکل داد و بعد قبله را عوض کرد را ببینید که چند هزار سؤال پیش میآید که در روایت سنتی نیست. برای چه قبله را عوض کرد و به مکه برد؟ مکه هم که میگویید وجود نداشت چرا این کار را کرد و به وسط بیابان برد؟ که حج مسلمانها مشکل شود؟ میخواستند دین را از سیاست جدا کنند؟ خلفا که میخواستند دین را به سیاست بچسبانند؛ چون نماینده خدا بودند! چرا خودش به مکه نرفت؟ گاهی اینگونه است که پایتخت را عوض میکنند برای اینکه خود پادشاه میخواهد به جای دیگری برود؛ مثلاً اینجا احساس خطر میکند. نه اینکه خودش آنجا است؛ ولی پایتخت دینی مسلمانها را به یک شهر دیگر برده است که وجود ندارد. همینطور فکر کنید و میبینید که کمکم حالت جک پیدا میکند که مثلاً دو مسجدی که اشتباهی نشانه رفتند به اضافه یک سری جزئیاتی که هیچکدام از آنها هیچ اعتباری ندارد یک دفعه شما را به تئوریهای عجیبوغریبی برساند.
من چند نکته اولیه میگویم، یکی اینکه شیوه ارائه این دلایل خیلی مهم است و عمداً دلیلی که خیلی قاطع به نظر میرسید را آخر مطرح کردم و معمولاً کسانی که میخواهند این ابهامات را ایجاد کنند و یک تئوری جدید بدهند تکنیکهایی برای تأثیرگذاری بیشتر دارند. خودم این شیوه را این شکلی به کار گرفتم. اشاره کردم که خوبی مطالعات تاریخی این است که تئوری میسازند و جلوی روایت سنتی میگذارند و این خیلی مثبت است و باید از آن استقبال کرد. همانطور که باید از تحدی استقبال کرد از هر نوع تاریخنگاری مدرنی که حالت تجدیدنظرطلبی داشته باشد به نظر من باید استقبال کرد. حرفهای آنها را میشنویم و ممکن است چیزهای جالبی باشد.
نمیخواهم خیلی مطالعات خانم کرون را کوچک کنم؛ ولی یک مقدار شبیه ادعاهای آمدن موجودات فضایی به زمین است که شواهدی دارد و بعضی از آنها هم جالب است؛ ولی کل ماجرا ماجرای عجیبوغریبی است. این هم برای بعضی از آکادمیسینهایی که تاریخ کار میکردند اینقدر دور از ذهن بود که حالت آمدن موجودات فضایی را داشت. فرض کنید که میگویند اساس بحث این است که سیره ابن هشام و سیرههای دیگر متون دویست سال بعد هستند و اعتبار ندارند. بعد خودشان به چه متونی ارجاع میدهند؟ مثلاً تاریخ سبئوس. ما میدانیم آدمی به اسم سبئوس بود و یک تاریخی نوشت؛ ولی این متنی که در دست ما است از نظر آکادمیک متن معتبری نیست. میدانیم که خیلی از قسمتهای آن بعداً اضافه شده است. به دلایلی قسمتهایی که به محمد اشاره میکند به احتمال خیلی زیاد مربوط به خود سبئوس نیست و بعداً اضافه شده است. بیشترین نقدی که با حالت تندی به این دو بچه – آن موقع خیلی جوان بودند – آکادمیسینها کردند این بود که این شیوه استفاده غلط است. یعنی یک حالت دلبخواهی که کدام متن معتبر است و کدام نیست و کجای آن را میخواهید استفاده کنید داشتند. در حالی که تمام این متون نقد شدهاند؛ یعنی مثلاً میگویند این قسمتش خیلی ضعیف است. تئوری را میخواستند براساس شواهدی بچینند و به نظر آنها میآمد که اینگونه میتوانند این تئوری را پیش ببرند. بهاصطلاح میگویند شیوه استفاده آنها از اسناد و مدارک خیلی غیرعلمی بود و قابلقبول نبود برای کسانی که در محیط آکادمیک زندگی میکردند و متون را میشناختند.
[۰۱:۳۰]
تام هالند یک تاریخنگار پاپیولار است. این جریان که قبله در اول اسلام مکه نبود و در پترا بود در سال ۱۹۷۷ مطرح شد، به شدت نقد تند بر علیه این جریان صورت گرفت و در محیطهای آکادمیک به آن توجه نمیشد ولی در محیط غیر آکادمیک همچنان زنده است. بی بی سی فیلم مستندی ساخته که این مسئله در آن مطرح است. خیلی بامزه است که در آخر خود تام هالند را نشان میدهد که در بیابان مکه ایستاده است و میپرسد چرا قبله را به این بیابان آورده است و چه انگیزهای داشت. سؤال ما همین است! در مورد این خیلی میتوان بحث کرد. در مورد جغرافیای قرآنی مکه، مگر ابراهیم دعا نمیکند «إِنِّي أَسْکَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتي بِوادٍ غَيْرِ ذي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِکَ» (ابراهیم:۳۷) غیر ذی زرع بودن آن در قرآن آمده است. در قرآن به وضوح به اینکه کعبه و مکه در یک جای خشک و بی آب و علفی است اشاره شده است و نمیتواند پترا باشد.
۴- جنبههای مثبت مکتب تجدیدنظرطلبی و شبههافکنیها
کار آدمهایی که شبهه ایجاد میکنند اگر خوب شبهه ایجاد کنند به نظر من خیلی خوب و مثبت است. درباره الفرقان الحق هم از اینکه یک نفر تحدی کرده باید خیلی استقبال کرد و جواب تحدی هم خیلی ساده است و حداقل این است که در مورد مفهوم تحدی میشود بحث کرد تا تحدیهای بعدی یک مقدار جدیتر شوند.
میخواهم به چیزهای مثبت تئوری هیگریسم اشاره کنم. در این نظریه مقدار زیادی پایه را روی این گذاشتند که جغرافیایی که قرآن توصیف میکند به آن جایی که مسلمانها میگویند نمیخورد. این چقدر به نفع آدمهایی است که به قرآن بهعنوان یک کتاب الهی نگاه میکردند. دلم میخواهد از سر جای خود بلند شوم و بگویم خیلی ممنون ما هم همین را میگفتیم. رسماً این چیزها را میگویند که آنجا اینگونه بود، زیتون وجود نداشت، چرا اینقدر حرف کشاورزی است و… بگذارید من یک چیزهایی اضافه کنم. به این دقت نکردند: چطور ممکن است یک دینی در مکه به وجود بیاید و اینقدر بی آب و علف باشد و تمام مناسک دینی آنها آب لازم داشته باشد؟ این نمیشود و این باید در پترا باشد! اینکه احکامی در قرآن نوشته شده است و به آن محیط نمیخورد یکی از شواهد خیلی خوبی است که ما میگوییم قرآن از طرف خدا است و تاریخ و جغرافیا ندارد. اینکه بی جغرافیا بودن قرآن و عدم تناسبش با جغرافیای خودش باعث شده که یک عده دچار این ابهامات بشوند که نمیتواند در آن جغرافیا به وجود آمده باشد و باید آن را به یک جغرافیای دیگر ببریم نکته خیلی مثبتی است برای مسلمانهایی که اعتقاد دارند این وحی است. ولی کسی این پاس گل را تبدیل به گل نمیکند. تا جایی که من میدانم معمولاً اینگونه است که مسلمانها عصبانی میشوند و جواب میدهند و به این نکات مثبت دقت نمیکنند که چقدر جالب است که طرف چنین حرفی میزند.
با جزئیات در مورد عدم تطبیق قرآن با مکه بحث میکنند، اینکه چقدر فضا فرق میکند و حرف از کشاورزی است و نمیشود مال مکه باشد. یک جمله بسیار جالبی خانم کرون دارد – از همان دلایلی است که گفتم نگفتم و میخواهم آخر بگویم. اگر میگفتم دلیل ضعیفی به نظر میآمد و سعی کردم دلایل قویتر را بگویم که تأثیرگذارتر باشد – میگوید دو حالت انتخاب بیشتر نداریم: یا باید با این مقدار دانشی که پیغمبر از دینهای قبل از خودش داشت قبول کنیم که در مکه و جایی که پیغمبر زندگی میکرد تعداد زیادی محفل یهودی – مسیحی باسواد وجود داشتند که پیغمبر با آنها در ارتباط بود یا باید بگوییم قرآن بیرون از این محیط یک جایی نزدیک یهودیها و مسیحیها به وجود آمده است. قطعاً اولی نیست و ما میدانیم که آنجا چنین امکانی برای پیغمبر فراهم نبود که با این سنتهای دینی مسیحی و یهودی آشنا شود. باید قبول کنیم که این دین در نزدیکی منطقه مقدس به وجود آمده است. چقدر استدلال خوبی است! برای اینکه هیچکدام از اینها درست نیست. خانم کرون که این جمله را نوشته است خودش هم قبول دارد که اشتباه کرده و پترا نبود، یک جملهای از کرون در مقاله آقای دیوید کینگ هست که در مورد کتاب ۱۹۷۷ خودش میگوید ما جوان بودیم و چیزی نمیدانستیم. یعنی در حدی آن کتاب از نظر آکادمیک نابود شده است که اینها دفاع نمیکنند که حرفهایی که زدند درست بود. از خیلی از ادعاهای خودشان برگشتند. اگر خانم کرون برگشته و پذیرفته است که قرآن برای مکه است و برای پترا نیست دو احتمالی که مطرح کرده بود هم رد میشوند. اولی که واضح است که یهودی و مسیحی نبود و نمیشود این دانش تاریخی را پیغمبر در آنجا کسب کرده باشد. با گفتن اینکه در یک سفری کشیش مسیحی را ملاقات کرد هم جور در نمیآید. دانش تاریخی پیغمبر در قرآن خیلی بیشتر از این حرفها است. دومی هم که رد شد. من میدانم که میتوانند جوابهایی بدهند که مثلاً قرآن revise شده است و مثلاً عبدالملک مروان که در آن محیط بود چیزی در آن وارد کرد، بالاخره جوابهای این شکلی میدهند. ولی میخواهم بگویم در اینجور بحثها که یک نفر میآید تئوری در مقابل ما میگذارد میتوانم هم به آن ایراد بگیرم هم میتوانم از بعضی از حرفها استفاده کنم.
حضار: کتابی هست که الآن برای شما فرستادم از آقای رابرت جی هویلند «دیدن اسلام به همان شکل که دیگران دریافت کرده بودند». واقعیت اسلام به همان شکل که قدیمیها دریافت کرده بودند. ارزیابی نوشتههای مسیحیها و یهودیها و زرتشتیها در رابطه با تاریخ متقدم اسلام است. خوبی این کتاب این است که به نوشتههای یهودیها و مسیحیها و زرتشتیها که در زمان پیامبر یا مدت کمی بعد از پیامبر بودند اشاره کرده است و ترجمهها را آورده است و نتیجهگیری کلی این کتاب این بوده که تقریباً میتوان گفت تاریخ اسلام که خود مسلمانها روایت کردند قابل تأیید است یعنی در زمان خود پیامبر یا مدت کمی بعد از آن در حد 5 – ۲۰ سال مسیحیها و یهودیها و زرتشتیها در ایران و شام و جاهای دیگر ۹۵ درصد همان تاریخ سنتی را روایت میکنند. اینها را از چیزهای قدیمی درآورده است و خیلی موثق است. نکته جالب این است که آقای هویلند شاگرد خانم کرون است ولی این کتاب رد بر ادعاهای کرون است و خیلی کتاب جالبی است و از کتابهای کمیاب آکادمیک است و مانند کتاب تام هالند نیست که بتوانید راحت سفارش بدهید. خلاصه میخواهم بگویم این کتاب خیلی مهمی است و این ادعاها در سال ۱۹۹۷ هم چاپ شده است یعنی حدوداً بیشتر از 20 سال گذشته است. جالب است در کنار تاریخنگاریهای قرآن که انجام شده است اینگونه متون هم هست و جالب است که افرادی مانند آقای هالند کتابهای جدیدتر را مینویسند.
استاد: مسائلی مانند اینکه کتابی بنویسید و پرفروش شود وجود دارد؛ یعنی آن ادعاها هیجانانگیز و جالب هستند و فضا در غرب اینگونه است که کتابهای ضددینی و ضد اسلامی خوب فروش میرود. همین الآن تام هالند این کتاب را نوشته است و برای بی بی سی مستند تولید کرده است و کتاب تام هالند بی نهایت پرفروش بود – کتاب «زیر سایه شمشیرها» – و در انگلستان best seller شده است. مدتی جزو سه کتاب پرفروش انگلستان بود. یک مقدار شک دارم که این مقایسه در مورد همه کتابها مانند رمان است یا فقط در زمینه تاریخ است. در محیط آکادمیک حرفهای خانم کرون خیلی خریدار ندارد. مقالهای که معرفی کردم سند آکادمیک است و به خیلی جاها ارجاع میدهد.
حضار: بعضیها میگویند کتابهای افرادی مانند هالند یا کرون ضداسلامی است بعضیها میگویند ما نگاه کردیم حرف ضد اسلام در آن نیست و فحش و بد و بیراه ندارد؛ ولی به یک معناهای دیگر ضد اسلام است به این معنا که اینها میخواهند ریشه قضیه را بزنند؛ یعنی با معنای تر و تمیزی بگویند که اصلاً چنین چیزی سوءتفاهم است و به این معنا ضد اسلام حساب میشوند. جالب است کسانی که دفاع میکنند میگویند حرف نفرتپراکنی نزدهاند…
[۰۱:۴۵]
۱-۴ دستآوردهای مطالعاتی معاصر
در عین حال که به کتاب هیگریزم خانم کرون انتقادهای شدیدی شده است و از نظر آکادمیک شرایط مطالعات تاریخی را رعایت نکرده و دلبخواهی اسناد را استفاده کرده است خیلیها معتقد هستند که چاپ این کتاب و تئوری یک مقدار عجیبوغریب فضایی که ارائه کردند که مکه پترا بود و اینگونه شد یا عبدالملک مروان قرآن را آورده است، یک پارادایم شیفت در مطالعات تاریخی در زمینه اسلام به وجود آورده است. گاهی اینگونه است که ممکن است یک حرفی بزنید و پذیرفته نشود ولی مطالعاتی بر اساس آن شروع شود. نقطه عطف مکتب تجدیدنظرطلبی مطالعات اسلامی در زمینه تاریخ اسلام به نظر میآید چاپ همین کتاب و تئوریهای رد شده اینها باشد ولی آثار خوبی هم در این زمینه به وجود آوردهاند.
من در عین حالی که آن بحثها را فعلاً تمام شده فرض میکنم میخواهم به آدمها و مطالعات مثبت و جالب و تأثیرهای خوبی که در 30-40 سال اخیر به وجود آمد هم اشارهای کنم. اینها برای من حالت پاس گل دادن دارند. از استدلالهای این آدمها در مورد ناخوانا بودن فضای قرآن با فضای جغرافیای مکه گرفته تا این چیزهایی که الآن میگویم به نظر من بینهایت مهم هستند. جدای همه بحثهای درباره شبهه این چند دقیقه آخر سخنرانی را جُدا گوش بدهید، چیزهایی که میخواهم بگویم فکر میکنم خیلی آینده خوبی دارند و مطالعاتی که شروع شده خیلی میتواند برای مسلمانها اگر جبهه نگیرند و هر مطالعه آکادمیک جدیدی را بهعنوان شبهه نبینند مؤثر و خوب باشد.
این مسئله که دویست سال سکوت وجود دارد و یک Oral traditionای وجود داشت و بعد ابن هشام و ابن اسحاق اولین بار چیزی نوشتند هنوز سر جای خودش هست. حرف خود را با این نکته شروع کردم که ما یک مشکلی داریم، این همه فاصله افتاده است بین نوشتن سیرهها و زندگی پیامبر. اگر بخواهیم با دقت بیشتری آثار باستانی را در مطالعات شرکت بدهیم و ببینیم کجا راست و دروغ است و کجا این شکلی بود اگر مسلمانها نخواهند در لاک خود بمانند خوب است که استقبال کنند، ما دنبال این هستیم که ببینیم حقایق تاریخ اسلام چه بود. من میخواهم به آدمهایی اشاره کنم و مطالعاتی که ممکن است از نظر یک عده ضد اسلامی باشد برای اینکه با تاریخ سنتی اسلام مخالفت میکنند ولی به نظر من آدمهای منصفی هستند، قرض و مرض خاصی ندارند و جوان هم نیستند که بخواهند شلوغ بازی در بیاورند.
چیزهایی که میگویم مطالبی است که تاریخشناس و اسلامشناس معتبری به اسم فرددانر در مقالات و کتابهای خود به آنها اشاره کرده است. من از یک سخنرانی که در یک کنفرانس داشت نقل میکنم. چیزی که از نظر تاریخی به نظر قطعی میرسد این است که مسلمانها قبل از عبدالملک مروان به خودشان مسلمان نمیگفتند، به خودشان میگفتند مومنین. اینها نتایج یک سری تحقیقات است و ممکن است درصدی احتمال خطا در نظر بگیرید ولی همه مدارک اینها را نشان میدهد و ما چیزی خلاف اینها نداریم. به هیچ وجه به رئیس حکومت اسلامی خلیفه گفته نمیشد. اولین بار توسط عبدالملک مروان این کلمه به کار رفته است، بنابراین واژه خلفای راشدین هم در مورد چهار خلیفه اول کاملاً واژه مستحدثی است. به مسلمانها مومنین میگفتند و به رئیسشان امیرالمومنین میگفتند. چه اهمیتی دارد که اینها به خود چه میگفتند؟ مهم این است که به نظر میرسد که اهل کتاب هم میتوانستند جزو مومنین باشند در حالیکه از زمان عبدالملک مروان به بعد اهل کتاب نمیتوانند جزو مسلمین باشند یعنی از آن به بعد اسلام دیگر دینی نیست که بتواند در درون خود یک مسیحی را بپذیرد. باید مسلمان شود. اسلام یک دینی در مقابل مسیحیت و یهودیت دیده میشد. ولی اگر اینها گروه مومنین بودند شاید یک مسیحی یا یهودی مؤمن میتوانست در آنها باشد. به این دلیل آقای دانر روی اصطلاح مومنین تأکید میکند که اسناد تاریخی وجود دارد همانطوری که در کارهای خانم کرون به آنها اشاره شده است. این اسناد تاریخی نشان میدهد روابط خوب و نزدیکی بین مسلمانها و یهودیها وجود داشت. حتی یهودیها با مسلمانها بر علیه رومیها میجنگیدند. کلیسایی وجود دارد در شام – شاید در دمشق، الآن حضور ذهن ندارم – که دو محراب دارد، یک محراب برای مسیحیها و یک محراب برای مسلمانها است. از نظر باستان شناسی کلیسا مربوط به قرن 7-8 میلادی میشود. مسلماً از نظر تاریخی اینگونه است که مسیحیها در کلیسا با مسلمانها عبادت میکردند و مزاحم هم نبودند.
سندی وجود دارد به نام معاهده یثرب. متنی است که به نظر میرسد مانند قوانین داخلی مدینه در زمان پیغمبر تهیه شده است. روز به روز اهمیت آن بیشتر میشود. با اینکه نسخههای قدیمی از آن وجود ندارد ولی نسخه قرن نهم که از آن وجود دارد به احتمال خیلی بالا استنساخ شده است و مربوط به قرن نهم نیست. دلایل خوب متنی وجود دارد که این متن، متن قدیمی مربوط به زمان پیغمبر است و آدمها روی این خیلی حساب میکنند. در این متن شما به طور عجیبی میبینید که یهودیها جزو امت هستند. یعنی اصلاً اینگونه نیست که یهودیها بهعنوان یک زائده در کنار امت اسلامی زندگی میکنند. حرف از این است که اگر در جنگها با مسلمانها شرکت کنند حقوق آنها چگونه پرداخت میشود، اگر شرکت نکنند باید چکار کنند و… اصولاً قوانینی که نوشته شده این شکلی است که انگار یهودیها و مسلمانها باهم در یک جمعی با یک تفاوتهایی زندگی میکنند.
کلاً مطالعات آدمهای تجدیدنظر طلب نشان میدهد که حداقل در قرن اول به هیچ وجه روابط بین مسلمانها با اهل کتاب خصمانه نبود، خیلی روابط صمیمانه و خوبی داشتند، در حدی که باهم در یک جبهه شرکت کنند و بجنگند. چیزی که آقای دانر میگوید این است که اسناد و مدارک نشان میدهند که لازم نبود در قرن اول مسیحیها و یهودیها مسلمان شوند تا اینکه در جامعه اسلامی پذیرفته شوند. نائب الحکومه یک جایی در قرن اول مسیحی بود. نه اینکه ابتدا مسیحی بوده و بعد مسلمان شده باشد. یک مسیحی نائب الحکومه یک شهر بزرگی در قرن اول بود. مقامات دولتی مسیحی وجود دارشتند در سالهای اول و بعداً این روابط خیلی تیره شده است. یکی از مهمترین مسائل تاریخنگاری و چیزهایی که تاریخ نگارها به آن اهمیت میدهند سکهها هستند. یک چیز خیلی جالب این است که روی هیچ سکهای قبل از عبدالملک مروان شهادتین نوشته نشده است. فقط أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلهَ إِلَّا ٱللَّهُ است. ولی سکههایی که روی آن أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّدًا رَسُولُ ٱللَّهِ اضافه شد مربوط به عبدالملک مروان است. آقای دانر میگوید تأکید روی نام پیامبر و اسلام و مسلمین از زمان عبدالملک مروان شروع شده است. میخواهم بگویم پشت مطالعاتی که خانم کرون کرده است هم یک چیزکی بود. ممکن است اینقدر اگزجره کردند که تبدیل به جوک شده است ولی بالاخره کردیت آغاز این مطالعات متعلق به خانم کرون است. البته استاد ایشان زودتر این کار را شروع کرده بود ولی آن کتاب، کتاب خیلی هیجان انگیز و تأثیرگذاری بود.
مطالعات به اینجا رسیده است که عبدالملک مروان یک فاز جدیدی را در اسلام شروع کرده است. دقت کنید که این سیرهها حتی بعد از دوران اموی نوشته شدهاند. بعضیها میگویند دو فاز عوض شده است یعنی بنی عباس که آمدند یک فاز جدید ایجاد کردند. چقدر میتوان برای این روایتهای سنتی که از تاریخ اسلام داریم اعتبار قائل شد و اعتماد کرد؟ شواهدی که از قرن اول میبینیم غیر از نوشتههای مسلمین که وجود ندارند چیزهایی است که خیلی با فضای اسلامی قرنهای بعد به نظر میرسد سازگار نیست. میگویند تاریخ هجری را عبدالملک مروان شروع کرده است، از اول اسلام اینگونه نبود که مبدأ تاریخ را هجرت بگذارند، مطمئناً تاریخ میلادی هم استفاده نمیکردند ولی اینگونه نیست که شما فکر کنید از اول همه این چیزها تثبیت شده بود.
یک آدم دیگری به اسم هانس یانسن مطالعاتی درباره متون سیرهها انجام داده است. جدای از همه این چیزی که من گفتم فقط متن شناسی است و در متن اکتشاف کرده است. احساس من این نیست که همه اینها قرض و مرضی دارند و میخواهند چیزی را نابود کنند. ایشان نشان داده است که چقدر اطلاعات متناقض در بعضی از این سیرهها ماننده سیره ابن هشام هست. چیزی که در این صفحه گفته بعداً با آن تاریخی که آنجا داده سازگار نیست، آن واقعه با واقعه دیگر سازگار نیست و… چرا اینگونه شده است را نمیدانیم. خود متن را زیر سؤال میبرد بهعنوان یک متنی که خودش با خودش سازگار نیست چه برسد به اینکه با تاریخ سازگار باشد. چیزهایی از متن پیدا کرده است و چند نکته گفته است که به نظر من برای ما که خیلی اهل سنت نیستیم نکات جالبی به نظر میرسد. نمیخواهم به بحث رنگ فرقهای بدهم ولی واقعاً اینها بحثهایی هستند که آقای هانس یانسن که نه شیعه است و نه سنی گفته است. یک آدمی است که متن را خوانده است و این چیزها به نظرش رسیده است. میگوید عایشه را پررنگتر از چیزی که در تاریخ اسلام بود نشان دادند و حدس او این است که به این دلیل بود که اختلاف فرقهای به وجود آمده بود و اهل سنت یک جوری در مقابل شیعیان میل داشتند که یک شخصیتی مانند عایشه داشته باشند.
[۰۲:۰۰]
من حرف ایشان را تکمیل میکنم، مثل اینکه حضرت فاطمه بهعنوان دختر پیغمبر آن طرف بود و این طرف باید یک شخصیت مهمی ایجاد میکردند که عایشه را ایجاد کردند. دلایلی میآورد که به نظر میرسد در اهمیت عایشه اغراق شده است و همینطور در مورد نزدیک بودن رابطه پیغمبر با عایشه. اینها خیلی سند تاریخی ندارد. میگوید حتی روایت شگفتانگیزی که عایشه در سن خیلی پایین با پیغمبر ازدواج کرده است زیر سؤال است، در سیرهها آمده است و شاید به این دلیل است که میخواستند بگویند عایشه را پیغمبر بزرگ کرده است و مانند دختر او بود. یک جوری معادل سازی با حضرت فاطمه بود. اینها ابهاماتی است که ایشان از درون خود سیرهها اشاره میکند. در مورد عایشه میگوید دلایل سیاسی داشت و منظورش اختلافات بین شیعه و سنی بود.
یک چیز عجیب که به شدت روی آن تأکید دارد این است که میگوید قطعاً میتوان گفت ماجرای بنی قریظه که در سیرهها آمده است که همه مردان آن کشته شدند دروغ و تاریخ سازی است. اولاً در یک سری متون اسلامی دیگر گفته شده است سران بنی قریظه مجازات شدند نه مردم بنی قریظه. دلیلی که ایشان روی آن تأکید میکند این است که یهودیها تاریخنگار بودند و چنین ماجرای بزرگی برای یهودیهای عربستان در یک جایی باید قید شده باشد. در هیچ جایی از آثار یهودیها کوچکترین اشارهای نشده است. دیگرانی هستند که وجود طایفهای به اسم بنی قریظه در مدینه را به دلایل تاریخی زیر سؤال میبرند. برای اینکه اسناد تاریخی وجود دارد که از قبایل و طایفههای یهودی درون مدینه اسم برده است ولی اسمی از بنی قریظه نیست. حدس ایشان این است که چون روابط با یهودیها خیلی بد شده بود و در زمان بنی امیه و بنی عباس مسلمانها یهودیها را کشته بودند و جنگهای مذهبی به وجود آمده بود، میخواستند این را به صدر اسلام نسبت بدهند در حالی که از شواهد تاریخی بیشتر به نظر میرسد که اینگونه نبود.
یک بحثی ایشان میکند که کلاً در روایات مذهبی سهگانه سازی خیلی مرسوم است. مثلاً سه طایفه یهودی در مدینه خیانت کردند که بنی قریظه سوم است. میگوید این خیلی شبیه این است که مثلاً در متون مسیحی پتروس سه بار آشنایی خودش را با مسیح انکار میکند. خیلی جاها این خیانتها سهگانه هستند و اینجا هم به نظر میرسد که داستانسازی است که سه قوم بودند و یکی یکی خیانت کردند و در نهایت بنی قریظه کشته شدند. همینطور میگوید ابن اسحاق به طور واضحی در نسبت دادن ویژگی جنگاوری به حضرت رسول اغراق میکند و میخواهد او را تبدیل به یک قهرمان جنگی کند. در نسبت دادن نیروی مردانگی به پیغمبر اغراق میکند چون اعراب به نظرشان میآمد که اینها ویژگیهای مهمی هستند که لابد پیغمبر داشته است چرا که مرد بزرگی بود، پس جنگاور بود و از نظر جسمانی قدرتمند بود.
من از کار آقای یانسن و آقای دانر این مثالها را زدم که احساس خودم را نسبت به کل ماجرای مکتب تجدیدنظرطلبی در تاریخ اسلام بیان کنم که اصلاً به طور کلی احساس منفی ندارم. یعنی فکر میکنم آدمهایی در این مکتب هستند که مطالعات تاریخی خودشان را میکنند و حقایق جالبی را پیدا میکنند و مخصوصاً فکر میکنم شاید برای اهل سنت دست برداشتن از این سیرهها که خیلی برای آنها مقدس است سخت باشد. شما فکر میکنید تاریخ اسلام را شیعیان از کجا آوردند؟ اصولاً از همین کتابهای سیره که قبول ندارند. بالاخره اگر همه مسلمانها جدا از اینکه در چه فرقهای هستند یک مقدار نسبت به اینجور مطالعات عکسالعمل مثبت نشان بدهند فکر میکنم خیلی خوب است. واقعاً ابهام وجود دارد که چه مقدار داستان ساختند و به پیغمبر نسبت دادند. کسی اگر واقعاً ایمان مذهبی داشته باشد از هر نوع مطالعهای که بتواند پردهای را کنار بزند تا حقایقی را درباره اسلام به آن معنایی که در زمان پیغمبر و دهههای اول بوده ببینیم فکر میکنم باید استقبال کند.
اینها به حالت شبهه مطرح میشوند مثل اینکه کلاً اسلام را میخواهند با گفتن اینکه مکه نبود و پترا بود نابود کنند. ولی اگر از جنبههای پاپیولار ماجرا بگذریم پشت آن به نظر من یک جریان آکادمیک خوبی هست که مسلمانها به جای جبهه گرفتن خوب است که همکاری و مشارکت کنند و کل ماجرا را به صورت شبهه نگاه نکنند. احساس من این است که انشاءالله این مطالعات آینده خوبی هم دارد، یک امیدی که میتوانیم داشته باشیم این است که بالاخره به طور منظم اسناد و مدارک تاریخی به دست میآید و میتواند چیزهایی را روشن کند. خود این مطالعات هم همین که چیزهایی را که مسلمانها در مورد تاریخ اسلام بهعنوان امر بدیهی پذیرفتند زیر سؤال میبرد نکته مثبتی است. مثلاً ماجرایی که از آقای یانسن نقل کردم، ایشان صرفاً با اتکای به متون حدس میزند که چنین چیزهایی مطابق با واقعیت نیستند. به نظر من همه موردهایی که میگوید درست است، چیزهایی که آقای دانر هم میگوید درست است یعنی در قرن اول روابط بین مسلمانها و اهل کتاب فرق میکرد. چرا اینگونه فکر میکنم؟ چون در قرآن اینگونه است. یعنی اگر من آدم مومنی باشم و فکر کنم که قرآن به همین شکل نازل شده است و مومنین هم به آن اعتقاد داشتند بنابراین نتبجه میگیرم که روابط آنها باید با اهل کتاب مثبت باشد و خیلی چیزها که درباره تاریخ اسلام نقل شده ممکن است دروغ باشد و بعداً ساخته شده باشد. سیرهها را اگر کنار بگذارید، شواهد باستانشناسی و شواهد تاریخی که موجود است همه همین را نشان میدهد که رفتار مسلمانها شبیه آن چیزی بود که در قرآن گفته شد.
پرسش و پاسخ
حضار: من سوالی ندارم فقط خواستم تشکر کنم که خیلی جالب بود.
حضار: خیلی عالی بود و تجربه جالبی بود. دست شما درد نکند.
خیلی کنجکاو بودم که آیا توانستم شما را تحت تأثیر قرار بدهم.
حضار: خیلی تحت تأثیر قرار گرفتم.
استاد: خداروشکر
حضار: قضیه دو مسجد آخرش کمر من را شکاند.
استاد: خیلی فکر کردم و به این تکنیک رسیدم. کسانی که شبهه افکنی میکنند این را زود میگویند و از بین میرود. پس مسجدها خیلی جالب بود.
حضار: تا قبل از آن خیلی مقاومت کرده بودم و چند جا میخواستم چیزهایی بگویم ولی الآن خوشحال هستم که چیزی نگفتم و الآن روایتی یک دست شد و ته آن گرفت.
استاد: اگر در کلاس بودم قیافهها را میدیدم و میفهمیدیم. پس تأثیر گذاشت.
حضار: چشم من هی گشاد و گشادتر میشد.
استاد: اگر کنجکاو شدید و کمر شما شکسته و میخواهید کاملاً صاف شود مقاله آقای کینگ را بخوانید. خیلی مقاله جالبی است، لحن آن هم جالب است که از دست اینها به ستوه آمده که نمیفهمند ماجرای پترا و قبله چیست. برای اینکه مسلمان نیست و آدمی است که کتاب نوشته برای مسئله تعیین قبله و برای خودشان سالهای سال کار میکنند اما هر چه میگویند آنها باز آن حرفها را تکرار میکنند و دیگر عصبانی شده است. در این حد که یک مقدار حرفهای توهین آمیز به آقای گیبسون بزند مجبور شده و گفته است.
حضار: در آخر مقدمه کتابش، آقای هویلند از خانم کرون تشکر میکند و کتابی است که برخلاف نظرات آن خانم است. میگوید ایشان بود که من را به مطالعات اسلامی رهنمون کرده است و خیلی جالب است.
استاد: واقعاً کتاب هیگریزم یک کتاب جوانانه است یعنی خیلی هیجان انگیز است و اینگونه است که آسمان را به زمین بدوزند و یک تئوری جدید بدهند که سری در سرها در بیاورند ولی پشت آن خیلی زحمت کشیدند. نمیدانم تعداد ارجاعهای آن چقدر است، هزار سند و متن را خواندند و ارجاع دادند و تکانی به فضای آکادمیک دادند ولو اینکه ادعاهای آنها زیادی بزرگ بود. بنابراین برای من عجیب نیست که یک عده آدم دنبال کتاب و خود خانم کرون افتاده باشند و به نتایج دیگری رسیده باشند. خودشان گفتند که ما جوان بودیم و عقاید خود را تصحیح کردند و از بعضی ادعاهای خود کلاً صرف نظر کردند. ولی یک توجهی جلب کردند و اگر نمیکردند هم این مسئله مطرح شده بود. آدمی که مبدأ این شکاکیت نسبت به تاریخ اسلام است گلدزیهر است که یک آدم کلاسیک است. او هم همیشه این احساس را داشت که خلأ تاریخی وجود دارد و چقدر میتوان اعتماد کرد که دویست سال بعد چیزی که آقای ابن هشام مینویسد راست یا دروغ است. نه اینکه دروغ میگوید، دروغ ساخته شده است و در محیط مسلمانها پخش شده و او هم گزارش میکند. از کجا بفهمد که چه چیزی راست و چه چیزی دروغ است؟
به نظر ابن هشام طبیعی میرسید که مثلاً پیغمبر جنگاور بود و خیلی در جنگها رشادت به خرج میداد. یا لابد ابن هشام مشابه کشتار بنی قریظه را دیده بود و برایش یک چیز طبیعی بود و شاید خیلی هم با افتخار نقل کرده باشد. موضوع این است که فضای دویست سال بعد تأثیر میگذارد که چه چیزی را راست و چه چیزی را دروغ بدانید بسته به اینکه اسلام بعد از دویست سال به کجا رفته است. به هر حال اینها نکات جالبی است و امیدورام که نهایتاً به اینجا رسیده باشید که این ماجرای تجدیدنظرطلبی شبهه نیست. مطالعات خوبی است و باید استقبال کرد ولو اینکه یک عده به دلیل تجاری از Islamophobia استفاده کنند. به نظر من تام هالند و گیبسون دارند تولید کالاهای تجاری میکنند و به هیچ وجه در محیطهای آکادمیک نیستند. کسی روی آنها حساب نمیکند و اصولاً آدمهایی نیستند که بخواهند تأثیری در محیطهای آکادمیک بگذارند. تام هالند کارش این است. در مورد روم باستان و ایران نوشته است و آدمی نیست که فقط تاریخ اسلام بنویسد. کتابهای پاپیولار تاریخی شیرین و خوبی مینویسد و فروش خوبی هم میکند. اینها تجارت میکنند ولی آکادمیسینها تحقیق میکنند و به نظر من خوب است که استقبال کنیم.
حضار: سلام خیلی خیلی ممنون خیلی استفاده کردم. سؤال من شاید خیلی عمیق و فکر شده نباشد اگر اشکالی ندارد بپرسم. آیه سوره حجرات «قَالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنَّا» (الحجرات:۱۴) و بحث مروان که فرمودید – بحث اسلام و مومنین و مسلمین – چگونه با هم جمع میشود؟
استاد: بله برای خود من هم این ابهام وجود دارد. در جلسهای در ادبیات مدرن که در ونکوور است به این اشاره کردم که در قرآن میگوید ابراهیم شما را مسلمان نامید «هُوَ سَمَّاكُمُ الْمُسْلِمِينَ» (الحج:۷۸) به نظر میرسد که اینگونه نیست که این اسم از هوا آمده باشد. چیزی که تاریخ نگارها میگویند مانند آقای دانر این است که تحقیقات نشان میدهد این اسم بین مسلمانها متداول نشده بود. در قرآن اگر هزار بار میگوید يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا و به مسلمانها میگوید مومنین، یک یا دو بار هم اشاره به اسم اسلام شده است. طبیعی است که مسلمانها همان اسم مومنین را برای خودشان انتخاب کرده باشند و به خلیفه خود امیرالمومنین گفته باشند نه خلیفة المسلمین. تواتر واژه ایمان و مومنین در قرآن خیلی بیشتر است ولی ریشه اینکه این اسم برای مسلمانها انتخاب شده است در قرآن هست. نکتهای که شما میگویید این است، این را عبدالملک مروان از آسمان نیاورده است و یک اشارهای در قرآن بود و میشد از آن استفاده کرد. موضوع این است که اگر راست بگویند که اول به خودشان میگفتند مومنین و بعداً گفتند مسلمین، نشانه یک تغییر بین روابط مسلمانها با أهل کتاب است. مسجد قبة الصخرة از نظر تاریخی خیلی جای مهمی است و خیلی قدیمی است. از نظر تاریخی اولین آیات قرآن که ما داریم نوشتههایی است که در قبة الصخرة هست و به قدمت خود مسجد است. اولین جایی که از نظر تاریخی آیه قرآن میبینیم آنجا است. بقیه متونی که داریم اکثراً حدس میزنند که برای بعد از اواخر قرن هفتم و اوایل قرن هشتم باشند مانند قرآن صنعا.
نکته اصلی این است که آیههایی که انتخاب کردند و آنجا نوشتند آیههایی است که ضد بقیه ادیان است. یعنی از تمام آیههای قرآن این آیه را در مورد مسیحیت که اینها میگویند ثَالِثُ ثَلَاثَةٍ و اینها کافر و مشرک هستند آوردند، در مورد یهودیها هم همینطور است. یعنی حس مقابله با ادیان دیگر آنجا وجود دارد، بنابراین نسبت دادن این فضا به ذهنیت عبدالملک مروان یا پدر او یا هر کسی عجیب نیست. در آن تاریخ در اورشلیم اگر راست باشد که اسم را عوض کردند برای این بود که به حالت مقابله با اهل کتاب رسیدند. از آن آیهها هم میتوان فهمید که در حال مقابله بودند و میخواستند خودشان را از یهودیها و مسیحیها تفکیک کنند.
خوب شد پرسیدید و من یادم آمد. محتوای ایات قبة الصخرة هم مهم است که چرا این است و چرا یک دفعه اسلام یک دین جدا شده است؟ عبارتی آنجا آمده است که اسلام دین حق است و در کتیبه هایی که آنجا هست کلمه اسلام اینگونه به کار رفته است. یعنی آنها ناحق هستند و ما حق هستیم و این تحولی است که اتفاق افتاده است.
