بسم الله الرحمن الرحیم
درسگفتارهای سوره نور، جلسهی ۷، دکتر روزبه توسرکانی، دانشگاه شریف، سال ۱۳۸۵
۱- مرور جلسات قبل
از جلسۀ اول تا جلسۀ چهارم بر روی این متمرکز بودیم که متن را از اول تا آخر بخوانیم و به قطعههایی تقسیم کنیم و سعی کنیم بفهمیم در آن چه میگذرد. به جایی رسیدیم که از متن استنتاج کردیم که روابط عاشقانۀ بین زن و مرد درون خانواده میتواند به معرفت و عرفان منجر شود. بعد درصدد برآمدیم که بفهمیم چگونه چنین چیزی ممکن است. بنابراین، از جلسۀ پنجم تا اندازهای از متن جدا شدهایم. این کار لزوماً در جهت فهمیدن متن سوره نیست؛ با این حال این کنجکاوی از نظر من مشروع و مجاز است. به چه معنی مجاز است؟ اینگونه که ببینیم دربارۀ جنسیت و نقش عشق در رسیدن به معرفت و عرفان چه نظراتی در فرهنگ بشری هست یا چه به ذهن خودمان میرسد. بعد خیلی صادقانه ببینیم کدامشان با متن مطابقت میکند و در متن جایگاهی واقعی دارد. توجه کنیم که حق نداریم بنا بر میل خودمان نظریه یا نظریاتی را انتخاب و به متن تحمیل کنیم؛ بلکه باید آن نظریه یا نظریاتی را برگزینیم که بهخوبی در قالب متن جا میشود.
در این جلسات، مطالب بسیاری را مطرح کردم. دربارۀ چند تئوری گفتم که بعضی از آنها، مثل تئوری مسیحیت دربارۀ جنسیت، به هیچوجه با تمثیل نور سازگار نیست. طبق اینگونه تئوریها، هر نوع رابطهای منفی است یا حداقل به معرفت منجر نمیشود. از تئوریهای دیگری هم گفتم که بعضی از آنها بهنظرم درست و جالب است؛ مثلاً به نکتههای بسیار سادهای اشاره کردم مبنی بر اینکه عشق انسان را از خودخواهی دور میکند یا شورآفرین است و این حالات میتواند انسان را به معرفت برساند؛ ولی چون احساس میکردم این نکتهها چندان به متن مربوط نیست، بهسرعت از آنها میگذشتم.
بالاخره جلسۀ قبل موضوعی را مطرح کردم که فکر میکنم نهتنها با این متن بلکه با کل دیدگاه قرآن دربارۀ رشد بشر هماهنگی دارد. این موضوع را قبلاً در مطالب مربوط به داستان آفرینش گفته بودم. داستان آفرینش داستان هبوط انسان از عالم معنا به عالم جسمانی است. به همین دلیل، ما خودمان را در عالم جسمانی احساس میکنیم و دیگر عالم معنا را درک نمیکنیم؛ در حالی که در واقع متعلق به آنجا هستیم. از لحاظ نظری میتوانیم درک کنیم که تعلق به جای دیگر به چه معناست؛ ولی از نظر عملی به رشد روانی نیاز داریم تا خودمان را جای دیگری ببینیم. سیر ما از بهشت آغاز شده است و مقصد نهاییمان در این دنیا نیز همان بهشت است. ما در بهشت بودیم؛ ولی سقوط کردیم. حال باید برگردیم به همان جا. این برگشتن همان حقیقت توبه است: ﴿فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِمَاتٍ فَتَابَ عَلَيْهِ﴾ (سپس آدم از پروردگارش كلماتى را دريافت نمود و [خدا] بر او ببخشود) (بقره/۳۷). در اینجا به نظر میرسد بهگونهای به جایگاه اولیۀ خودمان برمیگردیم. نکتۀ مهم و آشکار این است که روابط عاشقانۀ بین زن و مرد میتواند به معرفت منجر شود؛ به این ترتیب که ما ارتباطی جسمانی را کاملاً معنیدار کنیم؛ یعنی عواطف و معانی و احساسات متعالی را به آن بیامیزیم و آن را از رابطۀ سادۀ جسمانی بیمعنی درآوریم. بنابراین، همهچیز در رابطۀ عاشقانهای که در خانواده شکل گرفته است، معنیدار میشود و به این ترتیب، ما در واقع از عالم جسمانی صعود میکنیم و به عالم معنا میرسیم.
این ایده با تمثیل و احکام سورۀ نور کاملاً هماهنگی دارد. هم تمثیل و هم احکام در جهت دورکردن جنسیت و رابطۀ جنسی از خارج خانواده و سطح اجتماع و منحصرکردن آن به داخل خانواده است. این رابطه در خانواده نیز حریم (اتاقی مخصوص) دارد. بهعبارت دیگر، تا وقتی که تعهدات خانوادگی شکل نگرفته و دستکم رابطهای عاشقانه به وجود نیامده است، هیچگونه استفادۀ جسمانی از جنسیت مجاز نیست. تمثیل و احکام سورۀ نور همه در راستای این است که رابطهای طولانیمدت و بسیار عمیق و فراتر از رابطۀ جسمانی شکل بگیرد. گویی هدف این است که زن و مردِ عاشق راهی را با هم طی میکنند تا به مقصدی برسند.
تأکید میکنم که ما جنسیت و رابطۀ جنسی و تمایلات جنسی بهطور مطلق جسمانی نداریم و میل جنسی هیچکس با ایجاد اینگونه رابطهها ارضا نمیشود. ما تمایلاتی داریم که بسیار گسترده است و ابعاد بسیار مختلفی دارد؛ مثلاً اگر بخواهیم از دیدگاه مردانه نگاه کنیم، زیباییشناسی و تمایل به تشکیل خانواده و پدرشدن و حمایت از خانواده را در بر میگیرد. تمام ماجرا این است که نباید میل جنسی را ایزوله کنیم و بهعنوان غریزه و میلی مستقل به آن نگاه کنیم و بعد بهدنبال ارضاکردن این بخش جسمانی باشیم. در این صورت، به هیچ جایی نمیرسیم. باید کل این درخت، با همۀ این شاخوبرگها، را با یکدیگر در نظر بگیریم. بنابراین، حتماً باید خانوادهای تشکیل دهیم و میل جنسیمان هم که شاخهای از تمایلات کلی ماست، در خانواده و در رابطهای عاشقانه قرار بگیرد. به این ترتیب، ما انسانها این میل عام و کلی را که ممکن است به جنس مخالف داشته باشیم، مطلقاً از دست میدهیم؛ یعنی در رابطهای طولانیمدت و همراه با عواطف بسیار شدید به جایی میرسیم که تمایلمان به همسرمان منحصر میشود و رابطۀ جنسی خارج از خانواده برایمان بیمعنی است. در واقع، از نظر روانی باید به مرحلهای برسیم که وقتی عشق وجود ندارد، تمایل جنسی هم وجود نداشته باشد.
[۱۰:۰۰]
مشکلاتی در مسیر یادشده وجود دارد. در دوران نوجوانی و اوایل بلوغ تمایل جنسی بهسرعت رشد میکند. علاوه بر این، ما در دنیایی زندگی میکنیم که انسانها میل جنسی جسمانی را مستقلاً تجربه میکنند. فرهنگ هم مدام این ندا را به ما میدهد و این راه را باز میگذارد که این تجربهای خوب و درست است و «غریزۀ جنسی» مشروع است. بنابراین، ما هم اشکالی نمیبینیم که چنین تمایلی را مستقلاً احساس کنیم؛ ولی چنانکه پیشتر هم توضیح دادم، اصولاً اصطلاح غریزۀ جنسی نادرست است. اینگونه نیست که هر مردی، بنا بر غریزه، به همۀ زنها احساس و کشش جنسی داشته باشد؛ مثلاً ما بهدلایل روانی همچون شرم یا تلقینها و ممنوعیتهای فرهنگی، هیچوقت چنین احساساتی به محارم خود نداریم و این نوع ارتباط برایمان بسیار هم طبیعی و راحت است؛ در حالی که در جاهای دیگری که ممنوعیتی وجود ندارد، ممکن است این احساس را داشته باشیم. ممکن است مردمی، تحتتأثیر ممنوعیتهای عجیب فرهنگ خود، این احساس را به بعضیها نداشته باشند؛ مثلاً در فرهنگ آنها ازدواج با فردی از قبیلۀ دیگر اکیداً ممنوع باشد. در این صورت، این فرهنگ واقعاً ممکن است باعث شود مردی که در آن قبیله است، به زنان خارج از قبیلۀ خود کشش جنسی نداشته باشد، مگر اینکه در وضعیت بسیار ویژهای قرار بگیرد. در وضعیتی خاص ممکن است در هر مردی احساساتی نسبت به هر زنی بیدار شود یا حتی بین محارم این اتفاق بیفتد. میخواهم بگویم که عاملی فرهنگی بهدرستی یا بهغلط میتواند این احساس را کاملاً تغییر دهد. در زمینۀ رابطۀ عاشقانۀ درون خانواده که اصلاً حرفی از عامل فرهنگی تلقینی نیست؛ بلکه احساسات دو نفر به هم میتواند به حدی برسد و متعالی شود که جنبههای جسمانی در حالت فرع قرار بگیرد و بنابراین، انسانها میتوانند بهطور مستقل این احساسات را از دست بدهند.
بحث به جایی رسیده است که نمیتوانم بگویم موضوعِ این سوره است. بهدنبال درک جنسیت و یافتن تئوریای هستیم تا بتوانیم به این پرسشها پاسخ دهیم: جنسیت چیست؟ چرا انسانها در دو جنس آفریده شدهاند؟ چرا بین آنها کششی هست؟ چرا به نظر میرسد در این سوره این ادعا وجود دارد که جنسیت میتواند مفید باشد و به معرفت منجر شود؟ نمیتوانم ادعا کنم که این سوره آمده است تا این موضوعها را برای ما توضیح دهد؛ بلکه بیشتر به نظر میرسد این سوره آمده است که مجموعهای از احکام وضع شود تا شرایط ایدئالی فراهم گردد و ما بتوانیم عملاً به چنین چیزهایی برسیم. تمثیل و مطالب قبل و بعد از آن و بحثهایی که بعداً میکنم، نیز این نکته را تأیید میکند.
۲- متدولوژی
بنا بر آنچه در بالا گفتم، ممکن است به نظر برسد که از مطالعۀ مستقیم متن دور شدهایم؛ ولی این کار از نظر تئوری کاملاً درست است؛ یعنی قرار نیست وقتی که متنی را میخوانیم، همیشه دنبال این باشیم که متن چه میگوید و ما هم آن را در همان قالب بفهمیم و در واقع، دست و پای خود را ببندیم؛ مثلاً اگر متن احکامی را بیان میکند، آنها را صرفاً بهصورت احکام بفهمیم یا اگر توصیفی میکند، فقط همان توصیف را بفهمیم یا اگر مستقیماً بایدونبایدی مطرح نکرد، چنین چیزی از آن برداشت نکنیم. کار ما کاملاً مشابه کاری است که در هنگام مطالعۀ طبیعت انجام میدهیم. متدولوژی (Methodology) ما هم شبیه همان است.
در جلسات خیلی قدیمیتر دراینباره صحبت کردم که چرا متدولوژی خواندن متن، بهمعنای مثلاً متن کتاب، با متدولوژی مطالعۀ طبیعت چندان فرقی ندارد؛ چون در یک معنای بسیار کلی، همۀ آنچه مطالعه میکنیم، متن است. هرمنوتیک (علم تأویل) نیز همین را میگوید. هرمنوتیک رشتهای فلسفی است که امروزه متداول است و در ایران هم اخیراً کتابهای فراوانی دربارۀ آن تألیف یا ترجمه کردهاند. اساس هرمنوتیک این است که به همهچیز بهعنوان متن نگاه شود. ما به جهان بهعنوان متن نگاه میکنیم و سعی میکنیم قواعد خوانش متن بهطور کلی را پیدا کنیم. فرقی ندارد کتاب میخوانیم یا طبیعت را نگاه میکنیم یا دربارۀ فیزیک مطالعه میکنیم. به همین معنا، وقتی دربارۀ منظومۀ شمسی فکر میکنیم، نمیتوانید بگویید باید به این فکر کنیم که خداوند منظومۀ شمسی را خلق کرده است تا ما در آن زندگی کنیم. همچنین نمیتوانید بگویید صرفاً باید با دیدی عرفانی به این موضوع نگاه کنیم و بگوییم کرۀ زمین و سایر کرات، آسمان، درختها و… همه، مانند آثار هنری، معنادار و آیات الهی است و خداوند اینها را خلق کرده است تا چیزی به ما بگوید و بنابراین، خوب نیست طور دیگری به آن نگاه کنیم و مثلاً قواعد ریاضیاش را مطالعه کنیم یا درخت را ببُریم و داخل آن را نگاه کنیم و ببینیم بهعنوان موجودی زنده چگونه تغذیه میکند.
بهنظرم نباید هیچ محدودیتی برای مطالعۀ متن قائل شویم، نه برای خودمان و نه برای دیگران؛ چون اگر این کار را محدود کنیم، نمیتوانیم دربارۀ دنیا و موضوعهای مختلف آن به تئوریهایی برسیم. قبلاً چنین محدودیتهایی برای مردم، بهخصوص دانشمندان، وجود داشت؛ مثلاً وقتی گالیله کار نسبتاً جدیدی را شروع کرد و خواست معادله و فرمول بنویسد تا قواعدی برای حرکت اجرام پیدا کند، عدهای کار او را نپسندیدند. قبل از او، دنیا را اینگونه نگاه نمیکردند. گویی دنیا خلق نشده بود تا فرمول ریاضی برای آن بنویسند. مهمترین کار گالیله همین بود که الگویی شد برای ما تا مدلهای ریاضی بسازیم و بعد ببینیم میتوانیم دنیا را در این قالب بگنجانیم و به این نحو بیان کنیم و به این ترتیب پیشگویی کنیم. علم مدرن اینگونه شروع شد و حداقل به تکنولوژی انجامید. وقتی مجموعهقواعدی داریم و بهکمک آن میتوانیم حرکات و تغییرات طبیعت را مدل و پیشگویی کنیم، طبیعی است که میتوانیم بعداً از این پیشگوییها استفاده کنیم و وسایل و تجهیزاتی بسازیم که طبق میل ما عمل کنند. در واقع، علمِ پس از گالیله علمی معطوف به پیشگویی و آینده است؛ در حالی که علم پیش از او، مثلاً علوم یونان ]۱۸:۵۷[ یا طبیعیات اسلامی، معطوف به زمان حال بود و همهچیز را بهشکل استاتیک نگاه میکرد. گویی جهان را بهطور فریزشده در زمان حال مطالعه میکردند و اینکه جهان میخواهد چه تغییری کند و به کجا برود، موضوع طبیعیات نبود.
[۲۰:۰۰]
از بحث بالا نتیجه میگیرم همان طور که هیچ نوع نگاهی به طبیعت نامشروع نیست، هیچ نوع نگاهی به متن هم غیرمجاز نیست. بر همین اساس، کاری که الان دارم انجام میدهم، این است: دربارۀ اینکه چرا جنسیت وجود دارد و چرا جنسیت میتواند به معرفت منجر شود، فکر و مطالعه میکنم. سعی میکنم مسئله را تئوریزه کنم و بفهمم. بعد آنچه میفهمم و تئوریهای مختلفی را که ممکن است واگرا هم باشد، به متن عرضه میکنم و میبینم متن دربارۀ آنها چه میگوید و کدامیک با متن سازگارتر است. نمیتوانم بگویم که متن نمیخواهد این کار را انجام دهم. نمیتوانم بگویم که چون متن فقط برای بیان احکام آمده است، کار من نامشروع است. این حرف اصلاً درست نیست. در ظاهر اینگونه است که متن دارد احکامی را بیان میکند؛ ولی من میتوانم با متن اینگونه برخورد کنم. هر آیۀ قرآن مثل یک fact (فکت) است. فکتها لزوماً تجربههای آزمایشگاهی نیست؛ بلکه چیزهایی است که از طبیعت میفهمیم و دربارۀ آن توافق میکنیم. من میتوانم تئوریهایی دربارۀ طبیعت طرح کنم و آنها را از طریق آزمایشهایی بسنجم تا تئوری درست را بیابم. به همین صورت، میتوانم تئوریهایی بسازم و بعد به فکتها رجوع کنم تا ببینم با این تئوریها سازگار است یا نه. هر عبارتی هم که در متن هست و من آن را درک میکنم، یک فکت است. بهنظرم این متدولوژی همهجا تا حد زیادی کار میکند.
همیشه در جلسهها دربارۀ متدولوژی هم بحث میکنم؛ چون موضوع بسیار مهمی است، بهخصوص که متدولوژی تفسیر چندان مدونشده نیست و در سالهای اخیر نیز بحثهای عجیبی شده است؛ از جمله اینکه شریعت و کتاب صامت است و ما باید از علوم عصر استفاده کنیم و کتاب را هم باید بهگونهای با این علوم تطبیق دهیم. در طول تاریخ، اشتباهاتی شده است و افراد مختلف نگاههای خاص خود (مثلاً تفسیرها و اصطلاحات فلسفی و مفاهیم یونانی یا ادراکات عارفانه و فقیهانه) را به متن تحمیل کردهاند. این کار در دوران جدید هم در حال تئوریزهشدن و رسمیتیافتن است؛ در حالی که باید نادرستبودن آن را متذکر شویم و اینگونه تفسیرها را تخطئه کنیم و بگوییم چون متدولوژی استواری ندارد، همه را کنار میگذاریم و به تفسیرهایی رجوع کنیم که متدولوژی درستی دارد، مثل تفسیر المیزان از علامه طباطبایی. تفسیر المیزان یکی از معدود تفسیرهای روشمند است. نویسنده نحوۀ کار خود را از ابتدا بیان و در ادامه هم آن را یادآوری میکند؛ مثلاً توضیح میدهد که سعی دارد آیاتی را بهکمک آیات دیگر بفهمد و تفسیر کند. در این تفسیر، کموبیش برای فهم واژهها متدولوژی وجود دارد.
تهیۀ متدولوژی کاملاً مدون برای تفسیر قرآن یا هر کتاب دیگری کار مفصل و زمانبری است. در غیاب چنین متدولوژیای میتوانیم به مباحث مدونشدۀ موجود رجوع کنیم. من هم سعی میکنم مثالهایی بزنم و توضیح بدهم که چگونه میتوانیم با متن برخورد کنیم؛ مثلاً درست نیست که بگویم فقط باید از یک منظر به سورۀ نور نگاه کنم؛ همان منظری که میفهمم؛ برای نمونه، این تئوری کلی را مطرح کنم که سورۀ نور بهمنظور آموزش احکامی اجتماعی نازل شده است تا در نتیجه، خانوادههایی تشکیل شود و در این خانوادهها افراد به تعالی برسند؛ البته جامعه در مقابل این احکام مقاومت میکند و عکسالعمل نشان میدهد. اشتباه است که فکر کنم حق ندارم طور دیگری به این سوره نگاه کنم؛ مثلاً بگویم که این سوره نمیخواهد توضیح دهد جنسیت چیست؛ چون کلمۀ جنسیت در هیچیک از آیاتش به کار نرفته است. این نگاه به متن مثل این است که بگویم حق ندارم نحوۀ تغذیۀ درخت را مطالعه کنم؛ فقط حق دارم که درخت را بهعنوان آیهای نگاه کنم که من را متوجه چیزی ماورای خودش میکند. این دیدگاه قبلاً دربارۀ طبیعت هم وجود داشت؛ ولی منسوخ شده است و امروزه ممکن است تعجببرانگیز باشد. نکتۀ اساسی این است که هر چیزی را که بشود فهمید، میشود فهمید. اگر از طبیعت چیزهای دیگری هم فهمیده شود، آنها را هم میشود فهمید. بنابراین، خداوند اینها را گذاشته است که ما بفهمیم. فکر نمیکنم نهیای وجود داشته باشد که اگر بشود متنی از طبیعت یا از جایی دیگر را فهمید، نفهمید.
شخصی به من گفت که بشر از حد خودش فراتر رفته است؛ مثلاً در ژنتیک که مربوط به خداست، دخالت میکند. خداوند موجودات را خلق کرده است. بنابراین، اگر انسان ژنهای موجودی را دستکاری کند، گویی موجودی جدید را خلق و به این ترتیب، در کار خداوند دخالت کرده است. این کاری بسیار بد و شیطانی است. جواب سادۀ من این بود که تا جایی که خدا اجازه بدهد و بشود دست زد، میشود دست زد. به او گفتم که همین سیمخارداری که کنار جاده زدهاند، بهنحوی در خلقت خداوند تغییر ایجاد کردهاند. چوبهای درخت را بریدهاند و سیمخاردار هم درست کردهاند و آوردهاند و ممنوع کردهاند که من از اینجا نروم آنطرف. بنابراین، به نظر میرسد جرم است. اگر این جرم است، پس ژنتیک هم جرم است. خداوند در برخی جاها راه را بسته است و ما نمیتوانیم در آن مسیر برویم و تغییری ایجاد کنیم؛ مثلاً نمیتوانیم از اصل عدم قطعیت عدول کنیم. نمیتوانیم از یک حدی ظریفتر کار مهندسی انجام دهیم. اگر خداوند نمیخواهد کاری را انجام دهیم، اجازه نمیدهد انجام دهیم. اگر جایی راه باز است، راه باز است دیگر. همهجا میشود کار مشروع یا نامشروع کرد؛ مثلاً میتوانیم ایدۀ کاپیتالیستی داشته باشیم (همچنان که وجود دارد و سرمایۀ فراوانی هم دارد). رباتهای انساننما درست کنیم که فکر نکنند و احساسات هم نداشته باشند، کمتر غذا بخورند، کمخرج ولی بسیار پرزور باشند و کارهای جسمانی را خوب انجام دهند یا بسیار متمرکز باشند و استعدادهای ویژهای داشته باشند، کارهایی در کارخانهها و صنعت انجام بدهند و پول هم کمتر بگیرند، هیچوقت انقلاب نکنند و هیچوقت حزب تشکیل ندهند. موجوداتی باشند تا حد ممکن شبیه ماشین اما با مهارتهای انسانی. این ایدهای بسیار شیطانی است. اینکه چگونه و با چه ایدهای ژنها را تغییر میدهیم، نشان میدهد کارمان شیطانی است یا نه. وقتی میتوانیم این کار را انجام دهیم، یعنی خداوند این امکان را به ما داده است. دیگر مهم نیست که نیتمان چیست و چه میکنیم؛ ولی اگر تغییری که ایجاد میکنیم، با خواست خداوند در تضاد باشد، نفس کارمان حرام است. تأکید میکنم که حد دخالت انسان در امور مختلف اینجاست.
بهنظرم، کار من در ظاهر با اهداف سوره یکی نبوده است. به نظر میرسد که سوره موضوع خاصی را بیان میکند و آن اینکه چیزی به اسم جنسیت وجود دارد که کاربرد خاصی دارد. کاربردش با چیزی بسیار متعالی و با تمثیل بیان میشود. سوره میگوید که چه احکامی را رعایت کنید تا به این هدف برسید. در عین حال، موضوعی فرعی دارد و تذکر میدهد که رعایتکردن این احکام و انجامدادن این کارها آسان نیست. اکثر مردم درک و شعور آن را ندارند و با این احکام مقابله میکنند. گویی در مقابل محدودیتهایی که به وجود آمده است، حالت انتقامجویی وجود دارد. نمونهاش داستان اِفک در همین سوره است که بر اساس آن، این واکنشها در زمان حضور خود پیامبر(ص) شروع شد. من به متن اینگونه نگاه میکنم و دریافتم این است که خدا این سوره را فرستاده است تا همین را بگوید؛ ولی اینطور نیست که هرکسی چیز دیگری از این سوره بفهمد، کار نامشروعی انجام داده باشد. فکر میکنم توضیحاتم کافی است. احساسم این است که داریم دنبال چیزی میگردیم که ممکن است کسی نتواند بگوید هدف سوره توضیح جنسیت است یا بیان این است که چگونه جنسیت و روابط عاشقانه ممکن است به معرفت منجر شود. آیهای بهصراحت نمیگوید که مثلاً این کار را انجام دهید. اینگونه برخوردکردن با هر متنی غلط است. هر چیزی را که بشود با متدولوژی درست و خوبی از متن درآورد، میشود درآورد و بنابراین کار مشروعی است. مثالی میزنم:
[۳۰:۰۰]
در بحثهایی که قبلاً مطرح کردم، یک تئوری وجود دارد. بر این اساس، همۀ میل و لذت جنسی و عشق را خداوند خلق کرده و در وجود انسانها گذاشته است تا تشویق شوند که تولید نسل کنند و در واقع، برای بقای نسل، خانواده تشکیل دهند. اگر از زیستشناسانی هم بپرسید که به تئوری تکامل اعتقاد دارند، این را تأیید میکنند و میگویند اصولاً همهچیز در خدمت تولید نسل است. تغییر شکلهایی که موجودات میدهند، انواع جهشی که به وجود میآید، همگی در این راستاست که موجود زندهای به وجود بیاید و کارکردهایی داشته باشد که مهمترینش تولیدمثل و تکثیر است. هر نوعی که به وجود میآید و بهخوبی تکثیر میشود، سازگار با محیط باقی میماند. مهم این است که تولیدمثل خوبی انجام دهد. اینها انواعی است که باقی میمانند. انواعی هم که با انتخاب طبیعی نابود میشوند، آنهایی است که این کار را بهخوبی انجام نمیدهند. بنابراین، اگر از دیدگاه تکاملی کاملاً ماتریالیستی نگاه کنیم، عشق و زبان و هرچه هست، برای انطباق با طبیعت و تولیدمثل است. این موضوع در فیلم «انجمن شاعران مرده» بهطنز اینگونه آمده است: جایی معلم از بچهها میپرسد که زبان چرا به وجود آمده است؟ اصلاً چرا زبان را اختراع کردهاند؟ یکیدو نفر جواب میدهند برای اینکه ارتباط برقرار کنند؛ ولی معلم جواب سادهای میدهد و میگوید برای فریبدادن زنها. زنها راضی نمیشدند تولیدمثل کنند. بنابراین، زبان اختراع شد تا با حرفزدن و فریبدادن، زنان راضی شوند. این دیدگاه شوخی و خندهدار است؛ ولی بهنحوی به دیدگاه داروین نزدیک است؛ چون دیدگاهی تکاملی است. همهچیز، از جمله زبان، در جهت تولیدمثل است. ممکن است حتی زیستشناسان هم چنین دیدگاهی داشته باشند.
۳- تطبیق تئوری اول با بحث خانوادۀ سالم
در روانشناسی خانواده بحث خانوادۀ سالم مطرح است. یکی از مشخصات بسیار مهم خانوادۀ سالم این است که قویترین ارتباط میان پدر و مادر است و در درجۀ بعد، بین پدر و مادر با فرزندان و احیاناً افراد دیگری که در خانواده زندگی میکنند (بدیهی است که روابط زن و شوهر با خانواده یا با نسل قبل از خود نیز در درجۀ بعد قرار دارد). در واقع، فرزندان باید در حاشیۀ رابطۀ پدر و مادر باشند. با این حال، در ایران موضوع برعکس است و روابط بیشتر عمودی است تا افقی؛ مثلاً زن و شوهر هریک با پدر و مادر و اقوام خود رابطهای بسیار قوی دارد. هرکدام از این دو، حتی بعد از سالها زندگی مشترک، همچنان با خانوادۀ خود راحتتر است. دعوا هم که سر میگیرد، ممکن است قبیلهای باشد. بسیاری از خانوادههایی هم که بهخوبی و حتی با عشق تشکیل میشود، کمکم فرزندان همهچیز را در اختیار میگیرند و روابط بهشدت از طرف پدر و مادر بهسمت فرزندان است؛ بهگونهای که گویی خانوادهها این تئوری را تحقق میبخشند که خانواده برای بهوجودآمدن فرزندان تشکیل شده است. در این خانوادههای بسیار ناسالم که در ایران کم نیست، مادران و فرزندان یک طرفاند و پدران طرف دیگر؛ مثلاً مادران با همدستی فرزندان توطئه میکنند تا پدر را راضی کنند که آنها را به مسافرت ببرد یا فرزندان نیازهای خود را به مادر میگویند و مادر با آنها همدستی میکند تا امتیازی از پدر بگیرند. این از نظر خانوادهدرمانی خانوادهای کاملاً ناسالم است. خانوادۀ سالم خانوادهای است که پدر و مادر در مقابل فرزندان همدست شوند؛ چون پدر و مادر عاقلاند و میخواهند فرزندان را تربیت کنند.
در هر کشوری که تابوهای جنسی وجود داشته باشد، روابط عمودی بسیار قوی است و نه روابط افقی. در اینگونه کشورها فرهنگ مانع از ارتباط صمیمانۀ زن و مرد است؛ چون دید کلی این است که رابطۀ زن و مرد کثیف است، مگر اینکه بهعلت فرزندآوری بشود تحملش کرد. بدیهی است که این فرهنگ باعث میشود رابطۀ خوبی بین زن و مرد شکل نگیرد. همه منتظرند فرزندان بیایند تا خانواده مشروعیت پیدا کند. خانوادهای که به تولد فرزند منجر نشود، اساس درستی ندارد. در این زمینه، ایتالیا هم بسیار شبیه ایران است. خانوادهها بهشدت عمودی است. به همین دلیل هم مافیا در آنجا تشکیل میشود. ما هم بهدلیل ساخت خانوادهها کاملاً مستعد روابط مافیایی هستیم. تردید نداشته باشید که روزی نهچندان دور همین گونه میشود. همین الان هم وضعیت بهشکلی است که خانوادهها در اقتصاد چیزهایی تشکیل میدهند. در سالهای اخیر نیز به نظر میرسد که روابط مافیایی در جامعۀ ما هم به همان شکلی که در فیلمها میبینیم، در حال گسترش است.
مخلص کلام اینکه دو ایده داریم: یکی اینکه خانواده باید معطوف به فرزندان باشد و دیگر اینکه مهمترین رکن خانواده رابطۀ عاشقانۀ زن و مرد است و فرزندان با اینکه مهماند، رابطهشان با پدر و مادر در حاشیۀ رابطۀ نخست قرار میگیرد و نمیتواند آسیبی به آن رابطه بزند.
میخواهم این دو تئوری را با متن مقایسه کنم. در این متن آیهای داریم که ظاهراً بهصورت حکم است. این آیه میگوید اعضای بالغ خانه حق ندارند به اتاق پدر و مادر وارد نشوند و برای این کار اجازه هم قرار نیست بگیرند. فقط فرزندان کمسنوسال که هنوز چیزی نمیفهمند، میتوانند با اجازه وارد اتاق شوند، بهخصوص سه وقت در روز است که باید اجازه بگیرند. بر اساس این حکم درمییابیم که با وجود فرزندان، همچنان حریمی برای پدر و مادر و رابطۀ خصوصی آن دو وجود دارد که فرزندان نمیتوانند به آن وارد شوند. به این تصویر دقت کنید و این حالت را فقط حکمی ساده ندانید. در هر خانوادهای مکان و محدودهای وجود دارد که مخصوص رابطۀ پدر و مادر است و فرزندان اجازه ندارند به این حریم وارد شوند؛ حتی فرزند کوچکی که به مراقبت نیاز دارد. این حریم همیشه باید حفظ شود؛ حتی تا سالها بعد و زمانی که فرزندان بزرگ شدند. این حکم این احساس را در انسان به وجود میآورد که رابطۀ پدر و مادر رابطۀ بسیار مهمی است و رابطه با فرزندان نباید به این رابطه ضربه بزند. همان طور که پیشتر گفتم، این آیه این حس را نمیدهد که قرار است پدر و مادر در آن خلوت عبادت کنند یا ذکر خدا را بگویند؛ یعنی فضای این آیه فضای دیگری است.
]۴۰:۰۰[
میتوانید بگویید که آیه نمیخواهد این را بگوید و فقط دارد حکمی را بیان میکند و ما هم باید بهصورت حکمی ساده به آن نگاه کنیم و نباید حقیقتی را از آن نتیجه بگیریم؟ اصلاً اینگونه نمیشود فرض کرد و این دیدگاهی غلط است. من دو تا دیدگاه دارم. این آیه تقریباً یکی را رد میکند و بهنفع دیگری شهادت میدهد؛ مثل اینکه دو تا تئوری دارم و یک فکت آزمایشگاهی. هیچوقت با بررسی فکتها به اثبات قطعی یک تئوری نمیرسیم؛ ولی از سازگاری یا ناسازگاری فکتها با تئوری درمییابیم که بعضی از فکتها تئوری را رد و بعضی دیگر آن را تأیید میکند. متن هم کاملاً همین گونه است؛ یعنی من آزادم که به هر چیزی فکر کنم؛ بهشرطی که صادقانه به متن مراجعه کنم و از آن استفاده کنم و ببینم کدامیک از دیدگاههایم به حقیقت متن نزدیکتر است. آیه از اتاقی خلوت میگوید که گویی تا ابد ادامه پیدا میکند تا رابطۀ پدر و مادر هیچوقت بر اثر واردشدن بچهها به زندگی آسیب نبیند. این تصویر بیشک به پدر و مادرها توصیه میکند هرقدر هم که وظیفۀ پدری و مادری مقدس باشد، رابطۀ مقدس دونفرۀ خود را از یاد نبرند.
۴- نادیدهگرفتن برخی از احکام
سه آیه در انتهای سوره هست که سه حکم است: یکی حکمی که دربارۀ حریم پدر و مادر است؛ دوم حکمی که میگوید زنها وقتی به سنی میرسند که دیگر امیدی به ازدواج ندارند، میتوانند حجابشان را کم کنند و حکم آخر دربارۀ غذاخوردن در خانههای دیگر است. شباهتی بسیار ساده بین این سه حکم وجود دارد: این سه حکم گویی اصلاً وجود ندارد. درست است که ما به بسیاری از احکام قرآن چنانکه بایدوشاید عمل نمیکنیم؛ ولی هیچجا، نه در رسالهها و نه در کتابهای دیگر، دربارۀ این سه حکم که با بقیۀ احکام هم فرقی ندارد، چیزی نمیبینیم.
حضار: پیرزنها میتوانند حجابشان را کم کنند.
استاد: یادم نیست دیده باشم. به هر حال، چندان متداول نیست. البته خود آیه توصیه میکند که اگر عفت پیشه کنید، بهتر است. مهم بیان این احکام است. حکم مربوط به خوردن را که اصلاً هیچجا نمیبینیم و دربارهاش نمیشنویم. بنابراین، جالب است که برخی از احکام قرآن بیان نمیشود، نه اینکه عمل نشود. البته بدیهی است که به بسیاری از احکام عمل نمیشود؛ مثلاً در قرآن این حکم بسیار صریح وجود دارد که مادرها «باید» دو سال به فرزندانشان شیر بدهند. به نظر نمیرسد این حکم با بقیۀ احکام فرقی داشته باشد؛ ولی نمیدانم چرا وجوب حکم از این آیه استنباط نمیشود؛ در حالی که این باید با بایدهای دیگر فرقی ندارد. تأکید هم میکند: ﴿حَوْلَيْنِ كَامِلَيْنِ﴾ (دو سال تمام) (بقره/۲۳۳). بعد میگوید وقتی بخواهید نوزاد را از شیر بگیرید، باید مشورت کنید. نمیدانم این حکم بهعنوان واجب در رساله ذکر شده است یا خیر. وقتی آیهای با این صراحت حکم میدهد، فرارکردن از آن به دلایلی بسیار قوی نیاز دارد. کاملاً قبول دارم که ممکن است حکمی بسیار صریح در قرآن آمده باشد و بعد توسط بعضی سنتها تبصره خورده یا تغییر شکل یافته باشد؛ ولی بهشرطی که آن سنت کاملاً قطعی باشد؛ مثلاً حکم رجم از کجا آمده است؟ در حالی که به نظر میرسد از همان صفحۀ اول سورۀ نور بهطور قطع بتوانیم نتیجه بگیریم که حکم رجم در قرآن وجود ندارد. حکمی کلی وجود دارد که صد تازیانه است؛ ولی بعد وقتی دربارۀ زن و شوهرها بحث میکند، میگوید: ﴿وَيَدْرَأُ عَنْهَا الْعَذَابَ﴾ (و از [زن] كيفر ساقط مىشود) (نور/۸). منظور از الْعَذَابَ همان عذابی است که در بالا آمده است. جایی دیگر از قرآن هم حکمی دربارۀ رجم نیست. من مشخصاً مطالعه کردهام که چقدر سنت قدیمی وجود دارد که بخواهد چنین چیزی را نفی کند. چیز درخور توجهی ندیدهام.
حضار: این حکم در جمهوری اسلامی اجرا شده است.
استاد: اصلاً به اجراشدن یا اجرانشدنش کاری ندارم. مسئله این است که وقتی حکمی قاطعانه در قرآن ذکر میشود یا از آن استنتاج میشود، به ادلۀ بسیار قوی در حدیث و سنت نیاز داریم که این حکم را نفی کند.
۵- تحلیل نقش عشق در بازگشت انسان به عالم معنا
امروز میخواهم طور دیگری نگاه کنم؛ بهاضافۀ اینکه میخواهم تذکرهایی بدهم که بحث جلسۀ قبل را مقداری تقویت کنم. میخواهم یادآوری کنم که در داستان آفرینش حرف از هبوط است. این هبوط وقتی اتفاق میافتد که بنا به لفظی که در آنجا به کار میرود، آدم و حوا متوجه سَوْءَات خود میشوند. سَوْءَات لفظی مشترک در عربی است که هم برای جسم و جسد به کار میرود و هم برای اعضای تناسلی. در بسیاری از ترجمههای قرآن، سَوْءَات به عورات یا چیزی جنسی ترجمه شده است. فرض کنیم که این کلمه اشارهای به جنسیت باشد؛ ولی معنیاش این میشود که بشر هبوط کرد برای اینکه متوجه جنسیت خود شد. آدم و حوا در عالم وحدت و معنا زندگی میکردند و چنانکه سورۀ اعراف میگوید، به این دلیل هبوط کردند که شیطان وسوسهشان کرد از آن شجره بخورند تا سَوْءَاتشان برایشان پدیدار شود. اینکه تأکید روی جسمانیبودن انسانهاست یا روی جنسیتشان، بستگی دارد به اینکه سَوْءَات را چگونه معنی کنیم. فکر میکنم این دو قابل جمع است. معمولاً از نظر فرهنگی دلیلی وجود دارد که لفظی مشترک است. رابطهای بین جسمانیت و جنسیت وجود دارد؛ مثلاً آنچه آدم و حوا را متوجه جسمانیبودن خود کرد و به عالم کثرت وارد کرد، این بود که متوجه تفاوت خود با دیگری شدند؛ یعنی دقتکردن به تفاوت آنها را از حالت وحدت خارج کرد. این دو تا هم قابل جمع است که از طریق متوجهشدن به جنسیت (جسمانیترین بخش بدن) متوجه جسمانیت خود شدند.
[۵۰:۰۰]
حضار: سَوْءَات از سوء میآید؟
استاد: فکر نمیکنم. تقریباً اطمینان دارم که در قاموس قرآن اشارهای به چنین چیزی نیست؛ البته در سطح بالای زبانشناسی، گاهی واژههای بسیار دور از هم جایی به همدیگر میرسند. سَوْءَات بهمعنای عورت و شرمگاه است و به بخشی از اعضای جنسی اشاره دارد. در اکثر ترجمهها اینگونه مینویسند؛ ولی قبلاً تأکید کردم که واژۀ سَوْءَات جای دیگری در قرآن آمده است و آن هم دربارۀ جسد قابیل است. بنابراین، این احتمال تقویت میشود که در قرآن باید اینگونه به موضوع نگاه کنیم.
عامل هبوط چیزی جنسی بود. بر اثر هبوط، لباس را از دست دادند و متوجه جسم خود شدند. چه چیزی باعث میشود که این مشکل رفع و انسان لباسدار شود؟ قرآن بهصراحت میگوید که زن و شوهر برای همدیگر لباساند. لباس یعنی چه؟ یعنی وقتی رابطهای عاشقانه شکل میگیرد، آن بخش جسمانی و جنسیت در وجود دو طرف حل و پوشیده میشود. بهعبارت دیگر، از حالت جنسی خود (بهمعنای متعارفش) درمیآیند و نیاز جنسی به زن یا مرد بهمعنای کلی را از دست میدهند و در رابطهای متعالیتر و خاص و بهشدت عاطفی و انسانی با انسانی خاص قرار میگیرند. اگر داستان آدم و حوا را اینگونه بخوانیم و تأکید کنیم که اساساً هبوط و خارجشدن از عالم معنا و وحدت بر اثر جنسیت بود، ممکن است از نظر فلسفی به این اعتقاد برسیم که اصلاً واجب است انسان وارد رابطهای عاشقانه شود و جنسیت خودش را حل کند و غیر از این راهی برای برگشتن به عالم وحدت نیست.
نمیخواهم تأیید کنم که اینگونه است؛ ولی میخواهم بگویم اگر در متون عرفانی میبینیم که بعضیها حرفهایی شبیه به این میزنند، به این دلیل است که داستان هبوط را اینطور خواندهاند. شاید بهترین کتابی که دربارۀ عشق بهمعنای طبیعی در متون عرفانی هست، کتابی بسیار معروف با عنوان عَبهَر العاشقین است از عارفی نامدار به نام روزبهان بقلی شیرازی. این کتاب به زبان فارسی و نسبتاً مفصل است. فکر میکنم ۱۴۰ صفحه باشد. رسالههای کوچکی هم موجود است؛ مثلاً ابنسینا رسالهای فلسفی دارد به نام رسالة العشق که بسیار جالب و معروف است. او در این رساله به نتایج جالبی میرسد. تقریباً همان گفتههای من را به زبان فلسفی بیان میکند. بیشترین و مهمترین مطلبی که توضیح میدهد، این است که عشق چیست و چرا باعث تعالی میشود. اهمیت این مطلب در این است که ابنسینا آن را با اصطلاحات خود توضیح میدهد. در این رساله، او در سنتی ارسطویی بحث میکند و اصطلاحاتش بسیار کهنه به نظر میرسد. با این حال، این انسانِ فوقالعاده در اینجا نیز مانند همیشه نبوغ خود را نشان میدهد. احمد غزالی هم رسالۀ کوچک بسیار معروفی دارد به نام سوانح العشاق. روزبهان بقلی در فصلی از کتابش این پرسش را مطرح میکند: ممکن است که از راهی بهغیر از عشق به عرفان رسید یا نه؟ پاسخ میدهد بله، بهدلایلی ممکن است انسانهایی هم پیدا شوند که رابطۀ عاشقانه نداشته باشند و مراحل را اینگونه طی نکنند ولی به کمال برسند؛ اما وقتی کتاب را میخوانیم، فضا کاملاً اینگونه است که راه طبیعیاش این است که انسانها عاشق شوند و جنسیت خودشان را منحل کنند. اگر کسی بخواهد از راهی جز این راه برود، به نظر میرسد از راهی عجیب رفته است.
این را مطرح کردم تا بگویم این فضا چندان با قرآن بیگانه نیست؛ یعنی شخص میتواند اینگونه ترجمه کند و بخواند و تأکید کند که هبوط بر اثر ازبینرفتن لباس و پیداشدن شرمگاه است و بنابراین، بازگشت انسان به عالم معنا نیز فقط با ازبینرفتن نگاه جنسی ممکن است. من سَوْءَات را در این متن لزوماً بهمعنی جنسیت نمیدانم. بهنظرم سَوْءَات میتواند معنی جنسی داشته باشد و باعث توجه به عالم جسمانی و خارجشدن از عالم معنا شده باشد. فکر میکنم که با هم سازگار است و دقیقاً این تئوری را تأیید نمیکند. ممکن است شخصی بهطریق دیگری به عالم معنا وارد شود و این مراحل را هم طی نکرده باشد.
[۱:۰۰:۰۰]
۶- تئوری وحدت دو قطب (زن و مرد)
قدیمیترین نظری که در تاریخ بشر دربارۀ رابطۀ بین زن و مرد و عشق وجود داشته است، این است که نصف بشریت در مرد و نصف دیگرش در زن است وقتی این دو نیمه به هم میرسند، موجود کاملی را تشکیل میدهند و به کمال میرسند. بهکمالرسیدن این دو نیمه بهطور طبیعی به این هم منجر میشود که دنیا را بهتر ببینند و بشناسند. این کمال شامل کمال روانی هم میشود؛ چون هریک نیمی از هستی خود را در دیگری پیدا میکند.
فکر میکنم اولین اثر مکتوب دراینباره کتاب ضیافت افلاطون است که جزوۀ بسیار کوچکی است و بهشیوۀ معمول افلاطون بهصورت گفتوگوست. قهرمان این کتاب سقراط است که در حال بحث با عدهای است و به جایی میرسد که حقانیتش اثبات میشود. موضوع اصلی کتاب بحث سقراط است؛ اما افلاطون دیدگاههای فرعی و جالب فراوانی را نیز در این کتاب مطرح میکند. ابتکار جالبی است که افلاطون اینگونه بحث میکند. اولین کسی که در ضیافت حرف میزند، این تئوری را دربارۀ عشق مطرح میکند: در آغاز موجود بسیار خوشبختی وجود داشت که خدایان غضب کردند و او را نصف کردند. در نتیجه، این موجود به زن و مرد تبدیل شد؛ یعنی چهاردستوپا بود که وقتی نصف شد، نصفش زن شد و نصف دیگرش مرد. بنابراین، زن و مرد همیشه بهدنبال نیمۀ گمشدۀ خود هستند. وقتی به هم برسند و رابطهای عاشقانه به وجود بیاید، این موجود به کمال میرسد و همان موجودی میشود که از اول بود. این تئوریِ بسیار قدیمی در فرهنگ شرق نیز در قالب نمادهایی مثل یین و یانگ وجود داشته است. یین و یانگ را بهشکل خاصی ترسیم میکنند و میگویند کمال هستی در این است که یین و یانگ در کنار هم قرار گیرند و دایرهای تشکیل دهند.
یونگ میگوید هر مردی در ناخودآگاه خود یک آنیما (نیمۀ زنانه) و هر زنی در ناخودآگاه خود یک آنیموس (نیمۀ مردانه) دارد. وقتی مثلاً مردی عاشق میشود، گویی آنیمای خود را در بیرون پیدا و بر انسانی دیگر فرافکنی میکند. به این ترتیب، آنیمای او از آن حالت خفته بیدار و فعال میشود. آنیما در مرد منشأ شور زندگی و منشأ احساسات و عواطفی است که خیلی زود و بعد از دوران کودکی از دست میدهد و در کار و زندگی و بهخصوص در عالم ذهنی و حالتها و مفاهیم کاملاً انتزاعی و مجرد خود غرق میشود، بدون اینکه احساس چندانی به آنها داشته باشد. کمتر پیش میآید که زنها شور زندگی و احساسات خود را از دست بدهند. فکر میکنم زنها اصلاً نمیتوانند بفهمند که چگونه ممکن است یک نفر احساسات خود را از دست بدهد. سؤالی که بعد پیش میآید، این است که دیگر چه باقی میماند؟ ولی مردها این موضوع را خیلی خوب میفهمند. البته عواطف و احساسات بهکلی از بین نمیرود؛ ولی شور هستی و آن حالتهایی که گویی انسان را از جا میکَند، ممکن است در مردها کلاً خاموش شود. به هر روی، مرد با عاشقشدن یکباره تمام آن شور زندگی را بازمییابد و دوباره به مبدأ حیات وصل میشود.
برعکسِ مرد، زن گویی در دریایی از عواطف و احساساتی که چندان معنیشان را نمیفهمد، دستوپا میزند. وقتی عاشق میشود، از غرقشدن در این دریا نجات مییابد و یکباره زندگیاش جهت و آرمان مییابد و همۀ شور و احساساتش معنا و زبان پیدا میکند و دستکم مهارپذیر میشود و از آن حالت افسارگسیخته درمیآید و به نظمی میرسد. یکی از نمادهای آنیموس این است که گاه بهشکل جمعی از مردان در رؤیا بر زنان ظاهر میشود. در اینگونه رؤیاها ممکن است یکی از این مردان به نمایندگی از دیگران چیزی بگوید و شرح دهد (مرد متعلق به عالم تشریع است)؛ مثلاً احکامی را برای آن زن بیان کند و امر و نهیها و توصیههایی کند. برای زنان زیاد پیش میآید که جمعیتی از مردان را به این شکل در خواب ببینند؛ ولی برای مردان اینگونه نیست. به هر حال، آنیموس به زن فرم میدهد. در بحث فمنیسم دوگانگیهایی وجود دارد که یکی از آنها فرم و محتواست که در مقابل هم قرار دارد. وقتی عشق به زندگی زن وارد میشود، این احساس به او دست میدهد که گویی چیزهایی در زندگیاش شکل و فرم پیدا کرده است.
در واقع، تئوری یونگ همان تئوری بسیار قدیمیای است که میگوید زن و مرد در دو قطب قرار دارند. مرد چیزهایی دارد و چیزهایی کم دارد که زن آن را اضافه دارد. در عوض، زن هم چیزهای دیگری را کم دارد که مرد آن را اضافه دارد. بنابراین، وقتی زن و مرد به هم میرسند و خانواده تشکیل میدهند، هر دو تبدیل میشوند به موجود میانگینی از آنچه دارند؛ یعنی آنیمای مرد و آنیموس زن فعال میشود و سبب میگردد زن و مرد در ازدواج کاملاً به تعادل برسند. درون هر آدمی نمادهای یین و یانگ کنار هم قرار میگیرند و موجود کاملی را میسازند. اینگونه نیست که اگر زندگی بسیار عاشقانهای شکل بگیرد و زن و شوهر به کمال برسند، بعد مثلاً با مرگ مرد، زن دوباره انسانی شود که قبل از ازدواج بوده، به این دلیل که آنیموسش مرده است؛ بلکه موضوع این است که تحتتأثیر رابطۀ مثبت، تحولاتی در درون زن و مرد اتفاق میافتد که موجودات کاملتری میشوند و به تعادل میرسند؛ یعنی از میزان انحرافی که از تعادل جهان هستی دارند، به وضعیت متعادلتری میرسند.
۷- تئوری عرفانی اسماء الهی
در عرفان همهچیز برمیگردد به اسماء الهی. در آغاز، خداوند بود و اسماء الهی. اسماء الهی دو نوع است: اسماء جلال و اسماء جمال. مرد تجلی اسماء جلال خداوند است و زن تجلی اسماء جمال او. این موضوع ایدۀ هستیشناسانۀ فلسفیای دارد. بهدلیل اینکه اسماء دو نوع است، جهان بهنوعی به دو قطب تقسیم میشود. بنابراین، تمام دوقطبیهایی که در عالم میبینیم، بر اثر قطببندی بین اسماء به وجود میآید. مرد بخشی از این اسماء را در خودش متجلی میکند و زن بخشی دیگر را. یکی نماد توانایی است و دیگری نماد زیبایی. وقتی این دو رابطهای با همدیگر ایجاد میکنند، به کمال میرسند؛ چون قرار است که انسان جلوۀ همۀ اسماء شود.
نکتۀ مهم این است که برداشت انسانها از زیبایی اغلب محدود است به زیبایی ظاهری؛ در حالی که برداشت آنها از توانایی بسیار گسترده و عمیق است و بیش از توانایی جسمی و زور بازو را در بر میگیرد؛ بهنظرم به این دلیل که مردها خود بهاندازۀ کافی فرهنگ خود را ساختهاند و گفتهاند که توانایی بسیار عمیق است؛ ولی درک مردها از زیبایی، زیبایی جسمانی است؛ در حالی که همان قدر که توانایی عمیق است و به همهجا گسترش مییابد، زیبایی هم میرسد به عمیقترین چیز ممکن که بشود تصور کرد. در واقع، زیبایی حالت روحی بسیار عمیقی است؛ همان طور که توانایی میتواند حالت روحی بسیار عمیق باشد. ممکن است فردی از نظر جسمانی انسانی قوی نباشد؛ اما موجود توانایی باشد و بهدلایلی قدرت و صلابت در او دیده شود. در فرهنگ مردسالار، مردان زیبایی را تعریف میکنند و زنان را به همان جسم خود کاهش میدهند. جالب است که مردها اینگونه به زنها نگاه کردهاند و فرهنگ را نیز همین گونه ساختهاند. در عین حال، یکی از ایرادهای رایجی هم که به زنها میگیرند، این است که زنها چیزی بهغیر از جسم خود نیستند و ارزش دیگری ندارند؛ در حالی که مردان جدای از جسمشان ارزشهای فراوان دیگری هم دارند و اگر یک مرد را با جسمش یکی بگیریم، به او توهین کردهایم.
[۱:۱۰:۰۰]
این نوع بحث و نگاهکردن به اسماء الهی ویژۀ عرفان اسلامی است. در هیچ عرفان دیگری حرفی از اسماء و صفات الهی به این طریق نیست. به این علت این موضوع را یادآوری میکنم که بسیاری عرفان اسلامی را یکی از شاخههای عرفان هندی میشمرند. همان طور که فلسفۀ اسلامی را ناشی از تأثیر یونان بر فرهنگ اسلامی میدانند، تصوف و عرفان را هم ناشی از تأثیر فرهنگ هندی (سانسکریت) بر اسلام میپندارند. این نظریه بیپایه است. درست است که در بعضی از آداب دراویش و متصوفه، مانند ریاضتکشیدن، تأثیرات فرهنگ هندی را میبینیم؛ ولی تئوریهای عمیق عرفان اسلامی در جای دیگر مشابهی ندارد که بگوییم بر عرفان اسلامی تأثیر گذاشته است؛ مثلاً عرفان ابنعربی سراسر ابتکار است. عرفان ابنعربی تا اندازهای به عرفان مسیحی نزدیک است؛ ولی احتمالاً عرفان مسیحی تحتتأثیر عرفان ابنعربی بود و نه برعکس؛ چون بعضی از عارفان بسیار برجستۀ مسیحی بعد از ابنعربی میزیستند.
به هر حال، نکتۀ مهم این است که نگاهکردن به جهان با اسماء الهی کاملاً با دیدگاه قرآن منطبق است. فردی از علامه طباطبایی پرسید که برتری اسلام بر مسیحیت چیست؟ گفت: ما در اسلام اسماء الهی داریم و خداوند را میتوانیم با اسماء گوناگون بخوانیم؛ در حالی که مسیحیها این را ندارند. این سخنِ بسیار عمیق و جالب علامه دقیقاً به این آیۀ قرآن اشاره دارد که میگوید: هرگونه که خداوند را بخوانید، ﴿لَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى﴾ (نامهاى نيكو به او ]خدا[ اختصاص دارد) (طه/۸)؛ یعنی اسامی فراوانی هست که میتوانید خداوند را با آنها بخوانید. این ویژگی قرآن است که اسامی بسیاری برای خداوند دارد و انسان میتواند خداوند را با اسامی گوناگون بخواند.
۸- چگونه بهکمالرسیدن زن و مرد در رابطۀ عاشقانه به معرفت میانجامد؟
همۀ آنچه گفتهام، درست است. حالا میخواهم در این زمینه متمرکز شویم و بحث کنیم که چگونه این رابطۀ زن و مرد و این بهکمالرسیدن به معرفت میانجامد. ممکن است بگوییم که وقتی انسان موجود متعادلی میشود، کمالاتی روحی پیدا میکند و بخشهای خفتهاش بیدار میشود. اما چگونه به معرفت منجر میشود؟ میخواهم اشاره کنم به آن تئوری خاص که یونگ دربارۀ خودآگاهی دارد: تیپولوژی یونگ. بر این اساس، چهار ویژگی برای خودآگاهی انسان وجود دارد که دوبهدو مقابل یکدیگر قرار میگیرند: تفکر در مقابل عاطفه و حس در مقابل شهود. یونگ دیاگرامی میکشد که از آن استفادۀ خاصی نمیکند و فقط میخواهد در صفحهای مختلط، تقابل دو ویژگی را با همدیگر نشان دهد. من این دیاگرام را نمیکشم؛ چون بعضی از آدمها با گوشدادن یاد میگیرند. دیاگرام یونگ اینگونه است: عاطفه در ۱- قرار دارد و تفکر در ۱+. شهود در i قرار دارد و حس در -i. یونگ همیشه این دیاگرام را همین طور میکشید؛ ولی استفادۀ خاصی نمیکرد از اینکه دو تا چپ و راست است و دو تای دیگر بالا و پایین. کلاً میخواهد بگوید چهار تا چیز است که دوبهدو مقابل هم قرار دارد. از این دیاگرام برمیآید که تفکر و عاطفه همترازند، اما مقابل یکدیگرند؛ ولی حس چیزی سطح پایین است و شهود چیزی سطح بالا؛ در حالی که یونگ در این دیاگرام نمیخواهد این را بگوید؛ حتی بهنظرم جایی صراحت دارد که این اشتباه است و حس و شهود پایین و بالا نیست. در واقع، حس و شهود دو ویژگی مختلف در انسانهاست و اینگونه نیست که انسانهایی که ادراکات شهودی دارند، پیشرفتهترند از انسانهایی که ادراکات حسی در آنها غلبه دارد.
شخصاً میخواهم بگویم که برعکس است و همین دیاگرام درست است؛ یعنی اینگونه نیست که تفکر و عاطفه همارز یکدیگر باشند، بلکه با همدیگر اختلاف دارد. حس و شهود نیز پایین و بالای هماند. این با تئوری یونگ فرق دارد و من نمیخواهم دراینباره بحث کنم که چرا حس و شهود پایین و بالا دارد. انسانهایی که ادراکات شهودی دارند، از معرفت و خودآگاهی بیشتری برخوردارند؛ ولی انسانهایی که به حواس پنجگانۀ خود بسیار متکیاند، آگاهی کمتری از جهان دارند. تفکر و عاطفه نیز با هم تقابل دارد. یونگ بسیار تأکید دارد که اگر دربارۀ زن و مرد بهطور کلی تحقیق کنیم، مردها از نظر آگاهی به قطب تفکر گرایش دارند و زنها به قطب عاطفه. تقریباً همۀ ما هم احساس میکنیم که زنها عواطف و احساسات قویتری دارند؛ یعنی آن آنیمایی که مردان در درون خود دارند و درک میکنند، منبعی از عواطف و احساسات و شور و هیجانات مثبت و گاه مخرب است. در مقابل، به نظر میرسد مردها در تفکر درخششی دارند. هرچه تفکر انتزاعیتر باشد (مثلاً ریاضی)، بهنظرم آمار بهروشنی نشان میدهد که مردها درخشش بیشتری در آن دارند.
یکی از ویژگیهای مردسالاری این است که در این قطببندیها همیشه قطب مردانه در فرهنگ ستایش میشود؛ مثلاً در تقابل تفکر و عاطفه، تفکر مهم است و عاطفه اهمیتی ندارد. کتابهایی میخوانیم که دربارۀ متفکران بزرگ تاریخ است؛ ولی هیچوقت انسانها برای اینکه عواطف فراوانی دارند، ستایش نمیشوند. اگر هم ستایش شوند، به این دلیل است که توانستهاند آن عواطف را در قالب زبان برای دیگران بیان کنند (مثلاً شاعر بودهاند)؛ ولی هیچکس زنها را که بسیار باعاطفهاند، مدح نمیکند؛ چون عواطف آنان در قالب مشخصی بیان نشده است. در واقع، عواطف بیاننشده کشف و ستایش هم نمیشود. هر چیزی باید ظاهر و بینالاذهانی شود تا اذهان مختلف آن را ستایش کنند. بنابراین، به یک معنا طبیعی است که فرهنگ بهسمت ستایش تفکر و چیزهایی برود که بیان میشود؛ ولی طبیعیبودن بهمعنی درستبودن نیست. ما باید درک کنیم که عواطف بسیار مهم است. وقتی مردها عواطف خود را از دست میدهند (که بهراحتی هم از دست میدهند)، بدبخت میشوند.
حضار: تاریخ و فرهنگ و چیزهایی که دارید میگویید، بیان شده است. فکتهایی است که میتوانیم بینالاذهانی راجع به آنها حرف بزنیم. طبیعی است که اینطور شود.
استاد: ولی درست و غلط بودن غیرطبیعی است؛ مثلاً رسیدن به چیزی مثل کاپیتالیسم طبیعی بود. اتفاق عجیبی در تاریخ نیفتاد و مسیر عجیبی طی نشد تا انسان به کاپیتالیسم برسد. به نظر میرسد اقتصادی راه افتاده، پول به وجود آمده و مدام روابط انتزاعیتر شده تا به این شکل رسیده است. بهدلیل ازدیاد جمعیت و گسترش ارتباطات و دستیابی جامعه بهشیوههای بهتر تولید طبیعی بود که کاپیتالیسم ایجاد شود؛ ولی این بهمعنی خوب یا درست بودن نیست. ممکن است بگوییم که چون زبان و زبانآوری هم بیشتر با تفکر مناسبت دارد، فرهنگ که توسط زبان ترویج پیدا میکند، گرایش مییابد به بیان تفکرات مردم؛ ولی این لزوماً درست نیست. مردم میتوانند درک کنند که آن سمت عاطفۀ بیاننشدۀ بسیار ارزشمندی هست.
تئوری آنیما و آنیموس یونگ در ابتدا علمی به نظر نمیرسید و به خرافات شباهت داشت؛ ولی وقتی فیزیولوژی پیشرفت کرد و هورمونهای زنانه و مردانه را شناسایی کردند، معلوم شد در بدن مردها هورمون زنانه وجود دارد و در بدن زنها هورمون مردانه. اگر زنبودن یعنی هورمون زنانه داشتن، پس وقتی در مرد هورمونهای زنانۀ بهنظر سرکوبشده هست، گویی در درون مرد حالت زنانگی وجود دارد. به همین ترتیب، در زنان هم حالت مردانگی وجود دارد. به همین معنا شاید وقتی یونگ دو کارکرد متقابل تفکر و عاطفه را مطرح کرد، علمیبودن آن چندان بدیهی نبود، هرچند پیش از آن در اواخر قرن نوزدهم در بحث نورولوژی نکتههایی گفته بودند. با اینهمه، امروزه این موضوع در علم عصبشناسی بسیار بدیهی است.
[۱:۲۰:۰۰]
ما در مغز خود دو لایۀ متفاوت داریم. اگر از داخل بهسمت بیرون لایهلایه نگاه کنیم، بین دو نیمکرۀ چپ و راست و دور هستۀ مرکزی لایهای هست که به آن لایۀ لیمبیک میگویند. دور آن هم لایهای هست که کورتکس نامیده میشود و بخشی از آن را نیز نئوکورتکس میگویند. امروزه از نظر علمی کاملاً بدیهی است که قسمت لیمبیک بهوجودآورنده و کنترلکنندۀ عواطف است و قشر بیرونی مغز (نئوکورتکس) مسئول تفکر انتزاعی و زبان و اصولاً هر چیزی است که منوط به منطق و استدلال است؛ در حالی که قسمت میانی مغز قسمتی است که عواطف را کنترل میکند؛ مثلاً احساسات مادرانه کاملاً داخل قسمت لیمبیک قرار دارد.
اگر کورتکس حیوانی را کاملاً بردارند، بسیاری از تواناییهای خود را ممکن است از دست بدهد؛ ولی همچنان بهخوبی بچههایش را تربیت و از آنها مواظبت میکند. قسمت شورانگیز زندگی، قسمتی که مربوط به عواطف میشود، از قشر میانی مغز کنترل میشود که با تفکر انتزاعی و منطقی ارتباطی ندارد. زندگی انسان بهاندازهای با زبان عجین شده است که اگر کورتکس او را بردارند، آسیبهای فراوان و جبرانناپذیری میبیند و دیگر نمیتواند به زندگی نرمال بازگردد؛ ولی این بدین معنی نیست که عواطف خود را از دست دهد. بخش لیمبیک همچنان هوشیاری عاطفی دارد؛ مثلاً ارتباطات آوایی به قسمت لیمبیک مربوط است نه به قسمت کورتکس. حیوانات هم با یکدیگر ارتباط آوایی دارند. این ارتباطات لزوماً نمادین نیست. زبان سمبلیک است. معمولاً نماد را جای چیزی میگذارند و از آن استفاده میکنند؛ ولی در قسمت لیمبیک ارتباط آوایی وجود دارد.
بهطور کلی، آمیزش یا روابط اجتماعی مربوط به قسمت لیمبیک است و امور انتزاعی و زبان مربوط به کورتکس است. این متقابلبودن یعنی این فعالیتها در دو قشر متمایز است. به این ترتیب، تقابل مدنظر یونگ روشن میشود. گویی دو بخش فعالیت در آگاهی انجام میشود: یک بخش مربوط به عاطفه و بخش دیگر مربوط به تفکر انتزاعی است و اینها ممکن است مزاحم یکدیگر باشند؛ یعنی بهطور طبیعی فعالیت قسمت کورتکس باعث میشود کار قسمت لیمبیک کاهش پیدا کند یا برعکس. هر قسمت مغز که تقویت شود و زیاد به کار گرفته شود، قوی میشود و ممکن است قسمتهای دیگر ضعیف شود. بدیهی است که وقتی دستخوش هیجانات و عواطف شدید هستیم، نمیتوانیم خوب فکر کنیم و تصمیم بگیریم. همۀ ما با چنین موقعیتهایی آشناییم. برعکس وقتی در تفکر انتزاعی غرق شدهایم و مثلاً در حال حل مسائل ریاضی هستیم، عواطف خود را فراموش میکنیم؛ چون این عواطف مزاحم است. هرقدر آرامتر و راحتتر باشیم و از درون فشار عاطفی نداشته باشیم، بهتر و راحتتر میتوانیم فکر کنیم.
یکی از دوگانگیها دوگانگی تفکر و عاطفه است که بهشدت برمیگردد به ادراک ما از جهان. اینها به ما آگاهی میدهد که چگونه ممکن است رابطۀ عاشقانهای بین دو جنس مخالف به درک متعالیتری از جهان و به عرفان بینجامد؛ بهدلیل اینکه همان گونه که آن ایدۀ قدیمی میگوید، قطبهایی وجود دارد که زن و مرد در آن قرار گرفتهاند و وقتی به همدیگر میرسند، چیزی در درونشان به تعادل میرسد. این حرف جایگاهی علمی دارد؛ یعنی بر اثر رابطۀ عاشقانه، ارتباط این دو قشر مغز با همدیگر تقویت میشود. در واقع، باید یاد بگیریم در عین حال که تفکر انتزاعی داریم، این دو قسمت بتوانند با همدیگر هماهنگ کار کنند. بهطور طبیعی، مردها تمایل دارند تفکر انتزاعی داشته باشند و قسمت عاطفی خود را بهگونهای خنثی کنند. هرچه بیشتر این کار را انجام دهند، کمتر از قسمت لیمبیک خود کار نمیکشند و این قسمت کمکارتر میشود. برعکس، قسمت لیمبیک زنان بهقدری فعال است که ممکن است در فعالیتهای مربوط به نئوکورتکس دچار مشکل شوند.
انسان میتواند به جایی برسد که همۀ مغزش، یعنی دو بخش ظاهراً متضاد، با همدیگر کار کنند و در آگاهکردن او از جهان به یک اندازه نقش داشته باشند. بسیار بدیهی است که این اتفاق دستکم در برخی از مردها رخ میدهد؛ یعنی بخش تولید زبان (بخش سمبلیک، بخش انتزاعی) با بخش عاطفی یکی میشود. میدانیم که تقریباً همۀ شاعران بزرگ و هنرمندان عاشق و شاعر میشدند. بسیاری از آنها شاعر نبودند و بر اثر عواطف عاشقانه شروع میکردند به شعرگفتن. به همین دلیل است که ادبیات و هنر پر از ادبیات عاشقانه است. بر اثر عشق است که هنرمند زبان میگشاید. چه اتفاقی میافتد؟ شاعر یاد میگیرد که عواطف خود را با زبان بیان کند. در واقع، یاد میگیرد چیزی را که در قشر میانی هست، با قشر بالاییاش که قشری سمبلیک و انتزاعی است، در قالبی انتزاعی، در هنر، بیان کند.
بنا بر آنچه گفتم، نکتۀ بسیار واضح در این تجربۀ عمومی انسانها این است که عشق میتواند احساساتی قوی دستکم در مرد به وجود آورد و این احساسات زبان پیدا کند. وقتی مردی شعر میگوید، دقیقاً همزمان با دو قسمت مغز خود کار میکند؛ چون احساسات بسیار شدیدی دارد و این احساسات را در قالبی انتزاعی میریزد و از نئوکورتکس خود نیز استفاده میکند. بر این اساس، به نظر میرسد از نظر علمی هم بتوانیم توجیه کنیم که چگونه در رابطۀ عاشقانۀ ما با جنس مخالف آگاهیمان افزایش مییابد. در رابطۀ عاشقانه هریک از دو قسمت مختلف مغز آگاهیهایی به ما میدهد. از قسمت عاطفی وجود خود کلی آگاهی پیدا میکنیم که چه کارهایی را باید و چه کارهایی را نباید انجام دهیم، خوب و بدها را میشناسیم، احساسات به ما میگوید که این کار بد و این کار خوب است، این راه را نباید بروید. بسیاری از بایدونبایدهای ما بدون اینکه در قالب زبان بیان شود، از عواطف ما میآید. بعضی قضاوتها، مثلاً قضاوت دربارۀ زیباییها یا زشتیها، لزوماً بیانشدنی نیست. از طرف دیگر، شماری از ایدهها را میتوانیم از طریق زبان کاملاً بیان کنیم. اینها میتواند با همدیگر باشد. انسان کمالیافته انسانی است که بین خودآگاه و ناخودآگاه خود و بین زبان و آن جنبۀ تفکر انتزاعیاش با عمیقترین احساسات و عواطفش همنشینی اتفاق افتاده باشد. اینگونه نباشد که در لحظاتی از عمر خود دستخوش عواطف باشد و نتواند آنها را بیان کند یا بیانش خوب باشد، اما عاطفهای نداشته باشد یا وقتی به حیطۀ انتزاعی وارد میشود، احساساتی نباشد. فکر میکنم هنرمندان را بتوانیم موجوداتی کمالیافته بدانیم؛ البته اگر هنرمند بهمعنای واقعی کلمه باشند. امروزه هنر قرن بیستم در نئوکورتکس اتفاق میافتد و فرمال است. اینگونه نیست که احساسات عمیقی به هنرمند دست دهد تا آنها را بیان کند؛ بلکه چیزی را خیلی خوب و با ظرافت بیان میکند. این بیان و نوآوریهای فرمال است که اهمیت دارد. بنابراین، هنرمند بهمعنای واقعیاش است. کسی که سرشار از عواطف و احساسات و درکی متعالی میشود و بعد میتواند آن را بیان کند، به جایگاه والاتری از انسانهای غیر هنرمند رسیده است. پس این تئوریای بود دربارۀ اینکه عشق چگونه به وجود میآید که زن و مرد از قطبهای متفاوت میآیند و وقتی به هم میرسند، به حالت تعادل و تکامل میرسند. از نظر شناختی هم واقعاً میشود این تئوری را پذیرفت که وقتی زن و مرد به همدیگر میرسند، تفکر و عاطفهشان هماهنگ میشود؛ یعنی در عین حال که دستخوش عواطفاند، فکر هم میکنند و آن را بیان هم میکنند و اینگونه است که به تعالی میرسند.
[۱:۳۰:۰۰]
در ادامه، ببینیم در متن اشارهای به این تئوری هست یا نه. پیش از آن باید به نکتهای اشاره کنم. تأکید میکنم بهدلایلی که ذکر میکنم، ابهامی در این تمثیل وجود دارد که شبیه شعارهای سیاسی است و میگوید ﴿لَا شَرْقِيَّةٍ وَلَا غَرْبِيَّةٍ﴾؛ یعنی این مصباح و نوری که به وجود میآید، شرقی و غربی نیست. این شرقی و غربی نبودن به همین مطالبی نظر دارد که اشاره کردهام: گرایش به جنبۀ مردانه یا زنانه. بهعبارت دیگر، این قسمت از آیه میگوید برخی موضوعها مردانه یا زنانه نیست؛ مثلاً اینگونه نیست که تفکر مردانه و عاطفه زنانه باشد. همۀ ما هم تفکر داریم و هم عاطفه. در درون هر دو جنس همۀ اینها وجود دارد، گرچه مردها بیشتر متمایل میشوند به تفکر و کمتر به عاطفه و زنها برعکس. چگونه معنی ﴿لَا شَرْقِيَّةٍ وَلَا غَرْبِيَّةٍ﴾ را از متن متوجه میشویم؟
به نظر میرسد که این عبارت خیلی مبهم است و درک معنی آن به تلاش نیاز دارد؛ چون وسط تمثیلی آمده است که خود آن ممکن است مبهم به نظر برسد. البته بهنظر من تمثیل مبهم نیست و فضای سوره از همان اول بهقدری روشن است که خواننده وقتی به اینجا میرسد، بفهمد که تمثیل احتمالاً به چه چیزی اشاره میکند. موضوع خانواده، بیرونرفتن مرد از خانه بهقصد کارکردن و نیز فضای خانوادگی این سوره که مربوط به جنسیت است، همگی کمک میکند که فهم این تمثیل از اول ﴿كَمِشْكَاةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ﴾ (نور/۳۵) چندان دشوار نباشد؛ ولی ﴿لَا شَرْقِيَّةٍ وَلَا غَرْبِيَّةٍ﴾ در ﴿شَجَرَةٍ مُبَارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لَا شَرْقِيَّةٍ وَلَا غَرْبِيَّةٍ﴾ (نور/۳۵) به چه معناست؟
باید جای دیگر قرآن یا قبل و بعد این آیات بهدنبال توضیحی باشیم. همین توضیحات من ممکن است برای فردی کاملاً کافی باشد و متوجه شود شرقی و غربی یعنی همین و ممکن نیست چیز دیگری باشد. من بهدلیل اینکه چیزی خیلی واضح است، یک کلمه میگویم. انسانهایی که آن چیزِ واضح را میبینند و میفهمند، از همین کلمهای که میگویم، معنیاش را میفهمند؛ ولی ممکن است انسانهایی که در این وادی نیستند، هیچچیزی نفهمند. یک نفر ممکن است آن را کاملاً واضح و بدیهی بداند و بگوید این آیه نامتعادلبودن را به شرقیبودن و غربیبودن تمثیل میکند و میگوید این حالت در زندگی خانوادگی از بین میرود؛ یعنی شرقیبودن و غربیبودن همان قطبهای مردانه و زنانه است که طی زندگی عاشقانه خنثی میشود و زن و مرد را به تعادل میرساند.
متن آشکارا معنی شرقی و غربی را توضیح میدهد. بعد از آیۀ ﴿رِجَالٌ لَا تُلْهِيهِمْ تِجَارَةٌ وَلَا بَيْعٌ﴾ (نور/۳۷)، دو تمثیل دربارۀ اعمال کفار هست. چرا دو تمثیل دربارۀ اعمال کفار وجود دارد؛ در حالی که یک تمثیل دربارۀ مؤمنین هست؟ میگوید: ﴿وَالَّذِينَ كَفَرُوا أَعْمَالُهُمْ كَسَرَابٍ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مَاءً حَتَّى إِذَا جَاءَهُ لَمْ يَجِدْهُ شَيْئًا وَوَجَدَ اللَّهَ عِنْدَهُ فَوَفَّاهُ حِسَابَهُ وَاللَّهُ سَرِيعُ الْحِسَابِ أَوْ كَظُلُمَاتٍ فِي بَحْرٍ لُجِّيٍّ يَغْشَاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحَابٌ ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ إِذَا أَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَرَاهَا وَمَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُورًا فَمَا لَهُ مِنْ نُورٍ﴾ (نور/۳۹و۴۰). اعمال کفار دو نوع است و دو تمثیل دارد. این نشانهای است که به شرقیبودن یا غربیبودن مربوط میشود. این تمثیلها چیست؟
در تمثیل اول، فردی در بیابانی خشک و بیآبوعلف به سر میبرد و بسیار تشنه است. سرابی میبیند و دنبال آن میرود؛ چون فکر میکند آب است. میرود و میبیند که هیچچیزی نیست. میگوید: ﴿وَوَجَدَ اللَّهَ عِنْدَهُ فَوَفَّاهُ حِسَابَهُ﴾ (نور/۳۹) (خداوند را آنجا مییابد و خداوند حسابش را بهطور کامل به او میدهد). نمیگوید حسابش را میرسد؛یعنی ﴿وَاللَّهُ سَرِيعُ الْحِسَابِ﴾ (بقره/۲۰۲) (و خداوند سریعالحساب است). این تمثیل در بیابان است که فضایی بسیار روشن و پرنور دارد؛ ولی آب در آن نیست. این شخص فریب نور را میخورد و فکر میکند که آب است و بهدنبال آن میرود؛ در حالی که آب نیست. پس اولین فضا فضایی نورانی است که آب در آن وجود ندارد.
تمثیل دوم پر از آب است؛ ولی نوری ندارد. در تمثیل دوم، فرد در فضای کاملاً ظلمانی پر از آبی است. در این دریا بهقدری آب زیاد است که آن شخص در حال غرقشدن است. موج از روی موج میرود و بعد از موج هم ابر است که آن هم آب است. تمام فضای تمثیل دوم پر از آب است، نور پیدا نمیشود. فضای تمثیل اول نورانی و پر از گرماست؛ ولی آب در آن پیدا نمیشود. نفر اول بهدنبال آب میگردد؛ چون تشنه است. نفر دوم به نظر میرسد بهدنبال دیدن است؛ مثلاً دست خود را که بیرون میآورد، آن را نمیبیند. مشکل فضای دوم نبودن نور است.
اینها تمثیلهای خیلی خوبی است برای نشاندادن وضعیت مردان و زنان که مردان بیشتر دچار تفکر انتزاعیاند و زنان بیشتر دچار وضعیت عاطفی. هر دو جنس بین این دو حالت ذهنی در رفتوآمدند. به نظر میرسد مردها همیشه احساس میکنند همهچیز را روشن میبینند و در احمقانهترین وضعیتها هم همیشه همین احساس را دارند که خوب میفهمند و خوب استدلال میکنند و پیش میروند و همهچیز منطقی است. نور در اینجا به «دیدن» اشاره دارد. در همین متن که جلوتر میرویم، صحبت از آب است و آب به حیات مربوط میشود. در هر انسانی این قطب مردانه و زنانه هست؛ ولی مردها بیشتر به این گرایش دارند و زنها بیشتر به آن. در قطب مردانه، قطب تفکر، آنچه وجود ندارد، شور زندگی است؛ چیزی که باعث زندگی میشود. به نظر میرسد مرد همهچیز را میبیند؛ ولی در واقع در دنیایی ذهنی زندگی میکند. مدام این احساس به او دست میدهد که چیزی پیدا کرده است که اگر بهدنبالش برود، دوباره شور زندگی را مییابد؛ ولی همهچیز ذهنی است و او کاملاً در دنیایی ذهنی و در توهم غرق است. تمثیل دوم بهتر از هر تمثیل دیگر طوفان عواطف و احساسات زنان را نشان میدهد. آب در رؤیاها هم همیشه بهمعنی عاطفه است و ناخودآگاه؛ مثلاً دریا بهمعنی ناخودآگاه است. زن در دریایی پر از آب قرار دارد. درست است که آب منشأ حیات است؛ ولی موج پشت موج میآید و روی همدیگر قرار میگیرد و باعث میشود هیچچیزی دیده نشود. زن مشکل دیدن و آگاهشدن دارد. مرد هم با اینکه در محیطی نورانی است و ظاهراً چیزهایی را میبیند، اینگونه نیست که چیزهای حیاتی را واقعاً ببیند. همیشه هم به نظر میرسد که اشتباه میکند.
ما در یکی از این دو حالت قرار داریم و گویی ویژگی مغزمان این است: تفکر یا عاطفه. بهعبارت دیگر، یا عواطفمان را کنار میگذاریم و ظاهراً با تفکر منطقی و بسیار روشن فکر میکنیم و بحث میکنیم که در این حالت معمولاً راه به جایی نمیبریم (نمونهاش تفکر غربی است که بهنظرم با اینهمه تفکر انتزاعی و فلسفه واقعاً احساس نمیکنند به حقیقت رسیدهاند). مدام به نظر میرسد همهچیز مبهمتر و دورتر از حقیقت میشود. یا از این حالت درمیآییم و یکباره میافتیم در حالتی پرشور و پر از عاطفه که دیگر چیزی را نمیبینیم. همۀ ما این را در زندگی خود تجربه میکنیم. گاهی در حالت شور و احساسات، تفکرمان از بین میرود و گاهی در حالت تفکر، شور زندگی و احساساتمان. بین خودآگاه و ناخودآگاهمان و بین عاطفه و تفکرمان هماهنگی نیست. این تمثیل همین را بیان میکند و این تعبیر با شرقیبودن یا غربیبودن متناسب است.
[۱:۴۰:۰۰]
شرق جایی است که خورشید طلوع میکند. بنابراین، شرق جایی است که نور هست و نورانی است. ربطی به شوروی و آمریکا ندارد. شرق جایی است که نور از آنجا میآید و غرب جایی است که نور در آنجا از بین میرود. محیط اول محیط شرقی است: نور در آن وجود دارد؛ ولی آب در آن پیدا نمیشود. محیط دوم محیط غرب است که مشکل آن نبودن نور است. اگر این تعبیرها را بپذیریم، این تمثیلها دو حالت نامتعادلبودن انسان را بیان میکنند. به همین دلیل هم دو تمثیل وجود دارد که دو قطب و حالت کاملاً متضاد اعمال کفار را نشان میدهد. بعد از اینکه تضاد این دو تمثیل (تضاد شرقی و غربی) را دیدیم، منتظریم این عبارت معنی شود. میدانیم که هر دو حالت بد است و حال خوب این است که شرقی و غربی نباشیم. این از قبل در ذهنمان هست. حال دو تمثیل میبینیم از دو چیز بد: محیط اول (بیابان) و محیط دوم (دریا). واضح است که محیط اول محیط شرقی است و محیط دوم محیط غربی. با اسمهایشان و با تجربۀ ما و حتی با آنچه علم جدید میگوید، هم هماهنگی دارد.
میخواهم نتیجه بگیرم که اشارهای بسیار صریح به این موضوع وجود دارد که آن رابطه و آن مشکات ویژگی لاشرقیه و لاغربیه دارد؛ یعنی از نظر شناختی، انسانها به حالت برتری میرسند؛ حالتی که هم نور دارند و هم آب. اینگونه نیست که غرق در عواطف و احساسات باشند و هیچچیز را نبینند یا اینکه وقتی میبینند، هیچچیزی از عاطفه و احساس باقی نماند و از شور زندگی جدا شوند. در معنی ماء، یعنی دریا و موج، باید به تأکیدی که آب منشأ حیات است، توجه کنیم. ما خود میدانیم که آب منشأ حیات است و تشنگی به چه معناست؛ ولی در این آیات هم بعداً تأکید میشود که اینگونه باید به آب نگاه کنید. بنابراین، غرقبودن در آب نکتهای مثبت دارد: آنجا آب خیلی زیاد است. آب مایه حیات است و زنها همیشه پر از شور زندگیاند. موضوع این است که وقتی شور زندگی طغیان میکند و عواطف به وجود میآید، ما معمولاً صاحب تفکر و زبان نیستیم. وقتی هم که تفکر انتزاعی و زبان داریم، شور زندگی نداریم. میخواهم به این نکته هم اشاره و بر آن تأکید کنم که بهنظر من وقتی قرآن کلمۀ عقل را به کار میبرد، منظورش دقیقاً همین است؛ چیزی که از تلاقی و ترکیب تفکر و عاطفه به وجود میآید. مجموعۀ عواطف و احساسات و راهنماییهای درونی بدون کلامی ما راهنمای حقیقت است. تفکر هم باعث میشود که بتوانیم این چیزها را خوب پیش ببریم. عواطف نمیتواند تولیدکننده باشد. نمیتوانیم عواطفمان را راه بیندازیم و به نتایجی برسیم. عواطف میآید و میرود. عواطف تحت کنترل ما نیست. ما قسمت نئوکورتکس را در اختیار داریم و با آن فکر میکنیم. مهم این است که این دو را بتوانیم با هم هماهنگ کنیم. اینگونه است که صاحب عقل، بهمعنای واقعی کلمه، میشویم و میتوانیم حقیقت را ببینیم. بدون استفاده از ناخودآگاه و بدون استفاده از آن چیزهای واقعی که در انسان وجود دارد، در تفکر انتزاعی به پرتوپلایی بیش نمیتوانیم برسیم. آن حالت سراب یعنی اینکه واژههایی میتوانیم خلق کنیم که اصلاً چیزی در آن نیست و به هیچچیزی اشاره نمیکند. به گزارههایی میتوانیم برسیم که بهنظرمان درست میرسد؛ ولی هیچچیزی به ما نمیدهد. تفکرات و اوهامی میتوانیم داشته باشیم که هیچچیزی ندارد. بنابراین، اینکه به زنها میگویند ناقصالعقل، مردها هم همان قدر ناقصالعقلاند؛ یعنی مردها فقط تفکر انتزاعی دارند و تفکر با بستر واقعی حیات و ناخودآگاه ارتباط ندارد. اتفاقاً نوع نقصان عقلی که امروزه در فرهنگ بشر وجود دارد، نوع مردانهاش است؛ حتی زنها هم دچار این نقصان عقل شدهاند و بیش از حد انتزاعی فکر میکنند؛ بهدلیل اینکه آموزش اینطور است. از اول که میرویم مدرسه، یاد میگیریم که تفکر انتزاعی داشته باشیم و عواطفمان هیچ سروشکلی پیدا نکند.
چنانکه پیشتر گفتم، اولین تئوریام دربارۀ سورۀ نور این است که رابطۀ عاشقانۀ بین زن و مرد در خانواده باعث عروج آن دو میشود؛ به این معنا که چیزی میسوزد و شعله میکشد و نور میشود. گویی آن دو در مراتبی سیر میکنند که به روشنایی میرسند. حال میخواهم بگویم دومین تئوریام این است که این آیات به دوگانگیهای وجود انسان اشاره دارد که میتواند به چیزی واحد تبدیل شود؛ یعنی میتواند به حالت لاشرقیه و لاغربیه برسد. این اشاره بهقدری واضح است که جای تردیدی باقی نمیگذارد. همۀ ما هم این حالت دنبال سراب بودن را تجربه کردهایم و هم غرقشدن در دریا را.
یادآوری
همان طور که قبلاً هم بارها گفتهام، این کار غیرمجاز نیست که از متن دور شوم و مطالبی خارج از متن بگویم و بعد هم به متن رجوع کنم. با این حال، به نظر میرسد وسط آیات میانۀ سوره گیر افتادهام. از اول هم میدانستم اینطور میشود؛ چون هم این قطعه را خیلی دوست دارم و هم پیچیدگیای در این تمثیل هست که جای بحث دارد. سهچهار جلسه است که همین جا مدام عقب و جلو میرویم و گویی فراموش کردهایم که احکامی در اول این آیات هست و احکامی در آخر آن. به این دلیل اول جلسه حکم واردنشدن کودکان به اتاق را مثال زدم که میخواستم مطلبی خارج از متن را هم یادآوری کنم و فقط داخل این قسمت نباشم. به هر روی، این قسمت ارزش دارد که در آن مکث کنیم. در این تمثیلها جزئیات دیگری هم هست که شاید بعداً دربارۀ آن صحبت کنیم.
پرسش و پاسخ دربارۀچندهمسری
حضار: دربارۀ مسئلۀ چندهمسری مردها هم توضیح دهید.
استاد: مسئلۀ چندهمسری مردها در مقابل تکهمسری زنها؟ بحث را میتوانیم در مسیرهای مختلفی پیش ببریم؛ مثلاً میتوانیم مستقلاً دربارۀ احکام سوره بحث کنیم و ممکن است در این میان لازم شود دربارۀ برخی احکام خارج از سوره هم گفتوگو کنیم. فکر میکنم این همان سورهای است که به مسائل جنسیت اختصاص دارد. بنابراین، طبیعی است که اگر اینجا را عمیق بفهمیم، باید انتظار داشته باشیم که احکام مربوط به زن و مرد را هم بهتر بفهمیم. باید سقفی برای بحثکردن در نظر بگیریم که نامتناهی نشود. اگر بهطور طبیعی وارد احکام شویم، توضیح میدهم؛ مثلاً اینجا احکام بردهداری هم هست.
حضار: فقط دنبال احکامش نیستم.
[۱:۵۰:۰۰]
استاد: همین را قبلاً یک نفر دیگر سؤال کرد. من هم مجدد میگویم قرار نیست که انسانها چند همسر داشته باشند. قرآن اینگونه نمیگوید. بهعنوان حالتی استثنایی، مثلاً در صورت وجود ایتام، جوازی وجود دارد که مرد میتواند همسر یا همسران دیگری اختیار کند. جای دیگر هم میگوید که باید عدالت را رعایت کنید ولی نمیتوانید؛ یعنی بهتر است این کار را نکنید. جوازدادن یعنی کاری کلاً خوب نیست؛ ولی بهدلایلی مجوزش صادر شده است. این جوازدادن به چندهمسری بهمعنای این نیست که مرد میتواند عاشق چند همسرش شود. اصولاً چیزی تحتعنوان چندعشقیبودن نداریم. از نظر تئوری هم استنباط نمیکنم که مرد ظرفیت دارد همزمان عاشق چند زن شود و این سیر معنوی را چند بار و هر بار همراه با یکی از آنها برود و برگردد. اصل بر تکهمسری است و این سیری نیست که چندنفری بشود رفت. مثلث عشقی و آنچه غربیها بسیار به آن علاقهمندند، وجود ندارد؛ ولی جواز چندهمسری بهدلایل اقتصادی و اجتماعی، بهخصوص اقتصادی، صادر شده است. بنابراین، نباید در این تئوری دنبال این بگردید که این را توجیه کنید. موضوع شخص پیامبر(ص) خاص و کلاً بحث جداگانهای است؛ چون پیامبر(ص) قرار نیست با کسی سیری را طی کند؛ بلکه خود بهتنهایی این راه را تا آخر رفته است. بنابراین، پیامبر(ص) شاید جزو آن استثناهایی باشد که بقلی شیرازی میگوید. به نظر میرسد بعد از پایان سیر است که حکمی دربارۀ پیامبر(ص) نازل میشود و به او اجازه میدهد ازدواجهای متعدد کند. موضوع ازدواجهای پیامبر(ص) بسیار مهم است؛ ولی کلاً مسئله تعدد زوجات به بحث ما ربطی ندارد.
در قرآن با کراهت و بنا بر ضرورت جواز تعدد زوجات صادر شده است؛ اما بعداً در سنت اسلامی حرمسراهایی تشکیل شد و برای تعدد زوجات مجوزهایی صادر و حتی این کار مستحب و جزو عبادات دانسته شد. اخیراً متنی در اینترنت دیدم که تعدد زوجات را بهصراحت عبادت میدانست و میگفت انسان میتواند خود را از این طریق به خداوند نزدیکتر کند؛ در صورتی که از قرآن چنین چیزی برنمیآید. اگر کسی اینگونه میفهمد، باید توضیح دهد که چرا این آیات را اینطور تفسیر میکند. آن آیۀ اصلی در سورۀ نساء ازدواج با زنهای بیوه را بهدلیل وجود ایتام مجاز دانسته است، نه اینکه اجازه داده باشد مرد با هرکسی که دلش میخواهد، ازدواج کند. دربارۀ همین جواز هم حسی منفی وجود دارد. میگوید باید عدالت را رعایت کنید؛ ولی نمیتوانید چنین کنید. این به این معنی نیست که نمیتوانید چند نفر را به یک اندازه دوست داشته باشید یا خداوند در بدن شما دو قلب قرار نداده است که با یک قلب این همسر را دوست داشته باشید و با قلب دیگر آن یکی را. اصولاً این اکراه به بحثهای من ربطی ندارد. اینجا کلاً اساس بر تکهمسری است و توجهی ندارد که بعداً احکام چه شد و چگونه اجرا شد.
حضار: به احکامش توجهی ندارم. موضوع این است که این آیهها باید با این مدل جور دربیاید. چطور ممکن است که جور دربیاید؟
استاد: فضای کلی سورۀ نور این است که از طریق رابطۀ عاشقانه میتوانید به کمال برسید و به نور الهی دست پیدا کنید. به این منظور باید شرایطی در اجتماع مهیا شود و افراد مخل به مجازات برسند. این موضوع هیچ ربطی به این حکم ندارد که مردی متأهل در شرایطی خاص و بهدلایل اقتصادی مجاز است با زنی بیوه ازدواج کند و سرپرستی بچههای او را به عهده بگیرد و آنها را از گرسنگی نجات دهد. اگر منظورت این است که چندهمسری هم باید بهگونهای به نور و کمال منجر شود، باید بگویم که اصلاً اینطور نیست.
حضار: نمیگویم باید به کمال منجر شود؛ میگویم باید با این مدل جور دربیاید. فکر میکنم اگر کسی آیۀ قرآن را نخواند و حرف شما را بشنود، گمان میکند چندهمسری حرام است؛ در حالی که اینطور نیست.
استاد: حرام نیست؛ مکروه است؛ یعنی در شرایط خاصی میتوانید این کار را بکنید.
حضار: احساس میکنم اصلاً … را مختل میکند… [۳۸: ۵۴: ۰۱]
استاد: مختل میکند؟ خطرناک است. به همین دلیل میگوید نمیتوانید عدالت را رعایت کنید و بنابراین، ترجیحاً این کار را نکنید. لحن قرآن اینگونه است، نیست؟ دربارۀ تعدد زوجات این را از قرآن میفهمید یا نمیفهمید؟
حضار: ولی احساس میکنم کلاً لحن قرآن راحتتر است.
استاد: دربارۀ تعدد زوجات؟
حضار: کلاً یا ازدواج چندباره.
استاد: ازدواج چندباره که خیلی فرق میکند و کاملاً با تئوری ما جور درمیآید. مردی یک بار موفق نمیشود با همسرش به مسافرت معنوی برود. پیاده میشود و با همسری دیگر ادامه میدهد؛ یعنی میگوییم جدا شده است و دوباره احتیاج پیدا میکند؛ مثل اینکه دوباره دارد غرق میشود و به چیزی نیاز دارد که به حالت تعادل برگردد.
حضار: ولی فکر میکنم عمیقتر هم میتوانیم به این موضوع بپردازیم. فرض کنید به سفری میروید و بعد در پنجاهسالگی برای یکی از دو طرف اتفاقی میافتد. ببینید اصلاً راحت است؛ مثلاً آنجا که میگوید: ﴿لِكَيْ لَا يَكُونَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ حَرَجٌ فِي أَزْوَاجِ أَدْعِيَائِهِمْ﴾ (احزاب/۳۷)، لحن بسیار راحتتری دارد.
استاد: بله. لحن بسیار راحت است که با چه کسانی ازدواج کنید؛ یعنی محدودۀ انتخابتان را مدام تنگ نکنید. این آیهای که خواندید، همین است دیگر.
حضار: نظر من ازدواج دوم است؛ اینکه مرد نمیتواند با زن پسرش ازدواج کند.
استاد: اینجا مرد به این دلیل نمیتواند ازدواج دوم داشته باشد که آن زن همسر پسر خود اوست. کاملاً واضح است.
حضار: منظورم همین است؛ یعنی تعدد چه یکباره و چه چندباره…
استاد: بنا به لحن قرآن، تعدد مکروه است. توصیۀ قرآن این است که این کار را نکنید، مگر در وضعیتی خاص. در دنیای قدیم، انسانها از نظر جغرافیایی بهشدت محدود بودند و ارتباطاتی نداشتند. آنها در محیطی کاملاً بسته زندگی میکردند و در همان جایی که به دنیا میآمدند، از دنیا میرفتند. بنابراین، اگر به هر دلیلی زنی بدون شوهر باقی میماند، نمیتوانست با مردی از جایی دیگر زندگی کند. بهاضافۀ اینکه زنان در دنیای قدیم، برخلاف امروز، بهدلیل محدودیتهایی نمیتوانستند کار کنند و استقلال اقتصادی داشته باشند؛ مثلاً در دنیایی که انسانها شکارچی بودند و ماموت شکار میکردند، زنها نمیتوانستند در این کار شرکت کنند؛ چون بارداری و نگهداری از فرزندان آنها را محدود میکرد. در چنین دنیایی با چنین وضعیت ارتباطی، زنهایی بودند که شوهر نداشتند و بنابراین، به سرپرستی نیاز داشتند؛ حتی ممکن بود فرزندانی از شوهر قبلی داشته باشند که آنها هم به سرپرستی نیاز داشتند. در این حال، ممکن بود مردی بخواهد این کار را بهطور طبیعی انجام دهد. جواز چندهمسری برای چنین موقعیتهایی صادر شد تا کمک به زنان بیوه و فرزندانشان از حالت صدقه یا کمک به موجوداتی اضافی خارج شود و اینگونه زنان رسماً به خانواده وارد شوند و همهچیز روال طبیعی خود را در پیش گیرد. قطعاً این وضعیت برای اینگونه زنان مناسبتر است. شاید برای مردها فرق چندانی نکند. شاید هم اغلب آنها از این موضوع استقبال کنند. به هر حال، این موضوع کاملاً جدا از این حرف است که عشق و رابطۀ بین زن و مرد این دو را به کمال میرساند یا نمیرساند. فکر میکنم اینجا هم همین طور است. باید به خود قرآن توجه کنید و نه به احکامی که اجرا شده است.
حضار: نه، دقیقاً در خود قرآن هست؛ مثلاً ازدواج با کنیز را در نظر بگیرید. فکر میکنم به این ازدواج بهعنوان ازدواجی اضافه نگاه میشود، نه بهعنوان اینکه فرد حتماً با کنیز خود ازدواج کند. تاریخ را که نگاه کنیم…
استاد: تاریخ را کنار بگذارید. در قرآن…
حضار: این مربوط به همان زمان صدر اسلام است؛ همان موقع که قرآن نازل شد. میخواهم موضوع ازدواج با کنیز که ازدواج دوم مرد هم هست، با این مدل جور دربیاید.
[۲:۰۰:۰۰]
استاد: اصلاً جور درنمیآید و نباید هم جور دربیاید؛ به این دلیل که کراهت دارد. از لحن قرآن مشخص است که تکهمسری ترجیح و چندهمسری کراهت دارد؛ ولی بعداً این حکم طور دیگری اجرا شد. اخیراً فردی در مصر این موضوع را مطرح کرده و کلی باعث بحث شده است. گویی که حرف عجیبی زده است. من خیلی تعجب کردم؛ چون در مطبوعات نوشتند که فردی نظر جدیدی داده است؛ در صورتی که این موضوع در قرآن هست و کاملاً هم بدیهی است. هرکسی که دو آیۀ مربوط به تعدد زوجات را در قرآن بخواند، قطعاً این احساس کراهت به او دست میدهد و متوجه میشود که چندهمسری خوب نیست، مگر اینکه شرایط ویژهای باشد؛ مثلاً آقای مکارم شیرازی زمانی فتوا داد که تعدد زوجات مربوط به دوران جنگ و جاهایی است که تعادل جمعیت به هم خورده است و نه مواقع عادی. اقلیتی از دیگر علمای شیعه نیز بنا به لحن قرآن، محدودیتی در زمینۀ چندهمسری قائلاند.
حضار: … [۲۷: ۰۲: ۰۲]
استاد: بعد از بحث حجاب. یکی از بحثهای مهم این سوره بحث حجاب است.
پرسش و پاسخ دربارۀ ﴿لَا شَرْقِيَّةٍ وَلَا غَرْبِيَّةٍ﴾
حضار: فکر میکنم صرفنظر از ﴿لَا شَرْقِيَّةٍ وَلَا غَرْبِيَّةٍ﴾، خود آیه هم معنای مدنظر شما را میرساند.
استاد: یقیناً پیامبر(ص) این مسائل را آنلاین میفهمیدند. لازم نبود بعداً آن مثالها بیاید. معنی ﴿لَا شَرْقِيَّةٍ وَلَا غَرْبِيَّةٍ﴾ معلوم است. هرکس در هر جایی، بنا به تجربهها و رجوعهای درونیاش، معنی واژهها و آیهها را تا اندازهای و حتی گاهی بسیار روشن میفهمد. شما آیهای را خیلی خوب میفهمید؛ در حالی که ممکن است فردی دیگر اصلاً آن را نفهمد و شما حتی نتوانید برایش استدلال کنید که معنی مدنظرتان درست است. میخواهم بگویم در این آیه اگر آن تمثیلها هم نبود، معلوم بود ﴿لَا شَرْقِيَّةٍ وَلَا غَرْبِيَّةٍ﴾ بهنوعی تعادلنداشتن و به دو تا قطب اشاره میکند و رابطۀ عاشقانه باعث میشود از حالت دو قطب خارج شویم و به تعادل برسیم. بنابراین، به آن تئوری رسیدن به تعادل اشاره دارد. این تمثیلها توضیح میدهد که دو حالت تعادلنداشتن چگونه است تا آن را درک کنیم.
به نکتهای دیگر اشاره کنم: کار نئوکورتکس Computation (محاسبه) است؛ یعنی بخش Computational مغز است. به همین دلیل، با زبان کار میکند. قبل از اینکه این تمثیل شروع شود، خداوند میفرماید: ﴿وَاللَّهُ يَرْزُقُ مَنْ يَشَاءُ بِغَيْرِ حِسَابٍ﴾ (نور/۳۸) و ﴿وَالَّذِينَ كَفَرُوا أَعْمَالُهُمْ كَسَرَابٍ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ﴾ (نور/۳۹). بعد میگوید: ﴿لَمْ يَجِدْهُ شَيْئًا وَوَجَدَ اللَّهَ عِنْدَهُ فَوَفَّاهُ حِسَابَهُ وَاللَّهُ سَرِيعُ الْحِسَابِ﴾ (نور/۳۹). انسان پر از محاسبه است. دنیای محاسبهکردن است. چیزی را میبیند؛ ولی پیش خود حساب میکند چیز دیگری است. شن و ماسه را میبیند و تحلیل میکند و به این نتیجه میرسد که آب است. بعد بهدنبالش میرود و شکست میخورد. در واقع، تکرار واژۀ حساب با آن حالت تفکر انتزاعی مناسبت دارد.
حضار: شاید معنای خود ﴿شَجَرَةٍ مُبَارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لَا شَرْقِيَّةٍ وَلَا غَرْبِيَّةٍ﴾ (نور/۳۵) چندان مهم نباشد، برخلاف مشکات و زجاجه. معنای شجرۀ مبارکهای که نه شرقی است و نه غربی، چیست؟
استاد: نمیخواهم بیش از حد وارد جزییات شوم؛ چون فکر میکنم وقتی نمیتوانم درباره موضوعی چنانکه بایدوشاید محکم استدلال کنم، بهتر است حرفی نزنم. اگر شواهدی پیدا کنم و بتوانم قویاً استدلال کنم، شاید بعد دراینباره بحث کنم. ممکن است من مسئلهای را خیلی خوب بفهمم و برایم بدیهی هم باشد؛ ولی ندانم که چطور آن را برای شما توضیح دهم و شواهد کافی نداشته باشم. فکر میکنم باید صبر کنم و شواهد کافی پیدا کنم و بعد توضیح دهم. این همان کاری است که قدما نمیکردند؛ مثلاً در تفسیرهای عرفانی مطالب بسیار درستی هست؛ ولی به نظر میرسد این مطالب را جور دیگری هم میشود گفت. ممکن است عارفی دیگر همین مطلب را طور دیگری گفته باشد و آن هم به نظر جور دربیاید. انسان باید کمی بیشتر به متن اصرار کند تا از متن چیزی دربیاورد؛ مثلاً من سعی کردم معنی ﴿لَا شَرْقِيَّةٍ وَلَا غَرْبِيَّةٍ﴾ را با دلایلی توضیح دهم. اول، از بیرون متن فکتهایی را توضیح دادم که دنیا اینگونه است. مغز ما دو قسمت دارد که از نظر علمی جداست و نام و کارکردی مختلف دارد. حتی اگر فردی بگوید تفکر و عاطفه را نمیفهمد، این کارکردهای متفاوت مغز را نمیتواند انکار کند، بهخصوص که در MRI وقتی شخص تفکر انتزاعی میکند یا دستخوش عواطف است، معلوم میشود کجاها روشن و فعال است و هر قسمت مغز چه میکند. بعد از آن، مطالبی از متن را توضیح دادم. با توضیحاتی که دربارۀ شجره دادم، معنی آن تقریباً معلوم است. با این حال، اگر مطلب دیگری به نظرم برسد که بتوانم معنی آن را دقیقتر توضیح دهم، احتمالاً جلسۀ آینده این کار را انجام خواهم داد.
حضار: اینجا از اول که شروع کردیم، همهاش بحث نور بود. بعد یکدفعه وارد تمثیلهایی شدیم که یکی نور دارد و آب ندارد و یکی آب دارد و نور ندارد. نور هم که مهمتر است؛ چون بحث بحث نور بود. با این حساب، میتوانیم بگوییم که اولی مهمتر است؟
[۲:۱۰:۰۰]
استاد: نمیدانم بتوانیم اینطور برداشت کنیم یا نه. میخواهید بگویید اولی مهمتر است؛ چون نور دارد. مهم هم نیست که آب ندارد. بهعبارت دیگر، بودن در حالت نئوکورتکس بهتر از بودن در حالت لیمبیک است؛ چون در حالت لیمبیک اصلاً نوری وجود ندارد و ظلمات کامل است. حالا از آن طرف نگاه کنید. از آخر که بخوانید، حرف آب است. این قطعه از سوره با نور و ستایش آن شروع میشود و به آب ختم میشود که منشأ همۀ حیات است و بسیار مهم. این دو تمثیل نور و آب هم در میانۀ راه هست. این برداشت که نور مهم است و نه آب بهگونهای است که گویی ترتیب مهم است؛ یعنی این قطعه از سوره با نور شروع و به آب ختم شده است و بنابراین، اولی از آخری مهمتر است. درمجموع، نمیدانم آب مهمتر است یا نور. واقعاً یک جور برداشت است؛ مثلاً تمثیلی که برای این نور هست، با آن آیۀ کلی که میگوید ﴿اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾ (نور/۳۵)، یکی نیست. نور در ﴿اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾ (نور/۳۵) به یک معنا کلاً نور سماوات و ارض است. بعد میگوید: ﴿مَثَلُ نُورِهِ﴾ (نور/۳۵). این نور نور خداست و غیر از آن نوری نیست که اول بهطور کلی بیان میکند؛ نور خاصی است، نور خداوند است که این تمثیل دربارۀ آن است. بنابراین، به آن آیۀ اول استناد نکنید که بحث نور بهمعنای کلی است. بحث نور بهمعنای نور خداست که از نظر ادبی به این معناست که این نور نور خاصی است که داریم دربارۀ آن صحبت میکنیم. در المیزان بحث ادبی بسیار جالبی دربارۀ این آیه هست. توصیه میکنم بخوانید. من نهایت سعیام را میکنم که در کلاس وارد بحثهای ادبی نشوم. فکر میکنم لزومی ندارد، مگر اینکه خیلی حساس باشد.
حضار: فکر میکنم از نظر فلسفی صحیح است که خدا وجود محض باشد؛ ولی اینکه دربارۀ ما هم پذیرفتنی باشد و ما هم به این حالت انتزاعی خاص گرایش داشته باشیم…
استاد: مدام یادآوری میکنم که من چقدر تا حالا صرف نهی؟ استفاده کردهام؟ فعلاً هیچ. اگر یک مورد استفاده کنم، بعد یک نفر میگوید که یک مورد استفاده کرده است.
حضار: این حساب و کتاب با آن فرق میکند؟
استاد: منظورم تکرار واژۀ حساب است.
