بسم الله الرحمن الرحیم
درس گفتارهای قرآن و ادبیات مدرن، جلسه 5، دکتر توسرکانی، گروه فرهنگی دانشجویی کاروان – کانادا، ۱۳۹۷/۱۰/۱۵
۱- مرور جلسات گذشته
از همان جلسه اول با توجه به عنوانی که برای جلسات انتخاب شده است، حداقل دو ویژگی خیلی بارز ادبیات مدرن را گفتم – تأکید میکنم منظور مدرنیسم نیست بلکه ادبیاتی که بعد از دوران کلاسیک به وجود آمد، کلاسیک هم معنای دیگری دارد. واقعاً نمیدانم چه واژهای باید به کار ببرم که شامل دوران مدرن و دور شدن از دوره کلاسیک شود. وقتی میگویند آثار کلاسیک منظور یک چیز دیگر است و همین الان هم ممکن است درباره یک اثر هنری بعد از چند سال بگویند “کلاسیک شده است” که اصطلاح دیگری است. تا یک جایی، هنر یک کیفیتی داشت، مثلاً در اروپا از دوران قرون وسطی تا قرن هجدهم و نوزدهم، بعد کم کم همه هنرها تغییر کردند و ویژگیهایی به هنر اضافه شد – که مثل راهنمای ما برای بحثها شدند، نکته اول این بود که به جای اینکه هنرمندها از قواعد تبعیت کنند، قواعد را میشناسند و با اختیار، قواعد را نقض میکنند و با نقض قاعده زیبایی خلق میکنند و تازگی به وجود میآورند و مفاهیمی را منتقل میکنند.
نکته دوم که جلسه قبل شروع به صحبت کردن در مورد آن کردم این بود که سهم بیشتری در ساخته شدن معنای اثر هنری در هنر مدرن و پست مدرن به مخاطب داده میشود. این از شکستن قواعد شاید بتوان گفت مدرنتر است. درجلسات قبل سعی کردم نشان بدهم که قرآن از نظر نحوه به کار بردن الفاظ و ریتم کاملاً با دنیای کلاسیک فاصله دارد، از نظر انتخاب واژه و خلق واژه کیفیتی دارد که هنوز هم شاید چیزی معادل آن در ادبیات با این حجم نتوانید پیدا کنید. به نظر من بدون اینکه خیلی بیان کرده باشم، با یک شیوه مشخص و متدیک خلق واژه در قرآن اتفاق افتاده است، به اضافه اینکه سعی کردم نشان بدهم حتی قاعدهمندترین بخش ادبیات که رعایت سینتکس است در قرآن رعایت نمیشود. از هر جهت و هر قاعدهای که بود در حد الفاظ و به وجود آمدن کلمه و جمله در قرآن نقض شده است و همه اینها در جهت بیان مفهوم و وسیع شدن قدرت بیان زیباییشناسی دارد، به اضافه اینکه به متن یک نوع تازگی میدهد که قبلاً وجود نداشت.
اگر وقت داشتم میتوانستم آن بحثها را ادامه بدهم اما فرض من این است که ممکن است هفت جلسه داشته باشیم، بنابراین الان موضوع را عوض کردم و جلسات از حالت تکنیکی و فرم درآمدند و الان در مورد محتوا صحبت میکنیم. موضوع دوم که بخشی از محتوا توسط مخاطب ساخته میشود خیلی به الفاظ و… به طور مشخص مربوط نیست، انگار به سمت دیگر طیف بحثهای ادبی رفتم و هرچقدر که وقت بماند دوباره ممکن است برگردم و بعضی از بحثهایی که جا مانده است را تکمیل کنم.
۲- ادامه بحث محکمات و متشابهات در قرآن: خوانشهای نادرست و خطر گمراهی
نکتهای که جلسه قبل گفتم این بود که اگر شما از یک فرد مؤمن بپرسید که آیا در قرآن فضای بیان از این منظر که وقتی نویسنده اثری را که خلق میکند گاهی تعمداً در اثر او این قابلیت وجود دارد که بتوان معانی متفاوتی برداشت کرد – مثلاً در آثار پست مدرن طوری اثر را خلق میکند که بتوان برداشتهای متفاوتی از آن کرد – مانند ادبیات مدرن است، دیفالت آن فرد مؤمن این است که مطلقاً این در مورد یک متن دینی نمیتواند اتفاق بیفتد زیرا خداوند میداند که میخواهد چه بگوید و همان را به مردم میگوید بنابراین باید جوری گفته شود که حالت چند معنایی پیدا نکند بلکه صراحت داشته باشد.
جلسه قبل با تأکید زیاد گفتم که مطلقاً در مورد قرآن به شهادت خود قرآن اینگونه نیست، یعنی قرآن صراحتاً میگوید طوری بیان میکند که بعضی از افراد هدایت شوند و بعضی از افراد گمراه شوند، بنابراین انگار هر کسی یک چیزی میفهمد. کسی که جزو متقین است هدایت میشود و کسی که جزو فاسقین است گمراه میشود، پس حداقل باید دو معنا در ذهن مردم شکل بگیرد. این موضوع در خود قرآن بیان شده است و دلیل آن هم از همین آیههایی که این ادعا را میکنند واضح است، اگر فاتحة الکتاب را کنار بگذاریم و الم را جمله حساب نکنیم، اولین جمله قرآن این است که این کتاب «هُدًى لِلْمُتَّقِينَ» (بقره:۲) است، بنابراین تکلیف روشن است و اینگونه نیست که هر کسی بخواند هدایت شود، بلکه بعداً به اینجا میرسد که برای افراد غیر متقی و کسانی که فاسق هستند گمراه کننده است، یعنی فقط اینگونه نیست که آنها را هدایت نمیکند بلکه ممکن است بلایی سر افراد غیر متقی و فاسق بیاورد.
میخواهم این بحث را ادامه بدهم و آیههایی که به این موضوع اشاره میکنند را بخوانم. این هم میتواند در قرآن برای خودش مبحثی باشد که چه تکنیکهایی در قرآن استفاده میشود برای اینکه به چنین هدفی برسد. در ادبیات پست مدرن به راحتی میتوانید یک اثر چند معنایی خلق کنید، کافی است که مبهم بنویسید یا ضد و نقیض بگویید که مردم برداشتهای مختلفی بکنند یا یک نقاشی را میتوانید آنقدر مبهم ترسیم کنید که هر کسی یک چیزی در آن ببیند.
قبل از اینکه این بحث را شروع کنم، برای مفهوم چند معنایی و اهمیتی که از نظر روانشناسی دارد، آزمون خیلی معروفی هست که با لکه جوهر انجام میدهند. آشنا هستید؟ یک لکه جوهر را میریزند و کاغذ را میبندند و شکل سیاه بینظمی به وجود میآید و از یک نفر که تحت آزمون است میپرسند چه میبیند. چند بار که این آزمایش تکرار شود یک چیزی مربوط به روانشناسی آن آدم که چه ظاهر میشود. انجام این آزمون یک آدم خیلی خبره میخواهد، اگر واقعاً بازی نکند و بخواهد به نتیجه خوبی برسد. مثلاً آدمهایی که دچار اضطراب هستند اصولاً چیزهای وحشتناک و ناراحت کننده میبینند و آدمی که حالت خوشبینی دارد چیز دیگری میبیند. همان شکلها را به آدمهای مختلف نشان بدهید روان خودشان را پروجکت میکنند و چیزی برای دیدن وجود ندارد، یک چیز کاملاً مبهمِ بیمعنا است.
در دوران پست مدرن هم میتوانید یک نقاشی بکشید که چیزی نیست ولی آدمها ممکن است در آن چیزهایی پیدا کنند بسته به اینکه چه میخواهند. همین ممکن است جالب باشد که شما چیزی را به مردم نشان بدهید که فکر کنند تصاویری میبینند. قبل از اینکه دوران پست مدرن شروع شود، نهضت دادائیسم در هنر به وجود آمد. اینها شعر میگفتند و دوست داشتند که شعر آنها معنا نداشته باشد، ضد معنا بودند. یکی از تکنیکهای آنها این بود که روزنامه را بر میداشتند و کلمهها را قیچی میبریدند – آن موقع هنوز لپ تاپ نداشتند – و آن را در کیسهای میریختند و یکی یکی تکههای آن را در میآوردند و میچسباندند و شعر میشد و آن را به عنوان شعر منتشر میکردند. معلوم است که هر کسی یک چیزی میفهمد! چیزی آنجا وجود ندارد، مانند آزمایش لکه جوهر. ولی اگر بخواهید یک تصویری به وجود بیاورید که یک عده یک چیز درست ببینند و یک عده یک چیز اشتباه ببینند خیلی ساده نیست. میشود مثل یک مبحث تفسیری آدمها در این مورد بحث کنند که در قرآن چگونه این ابهامها ایجاد میشود که آن جامعه هدف که باید یک چیز مثبت را بفهمند و هدایت شوند بستگی به ویژگیهای روانی مثبتی که دارند آن را بفهمند و یک عده چیز دیگری بفهمند. فرق میکند با اینکه فقط بخواهم چند معنا فهمیده شود، میخواهم برای این گروه این معنا فهمیده شود و برای گروه دیگر معنای دیگری فهمیده شود. این مانند به وجود آوردن تصاویری است که معروفترین آن نمونهای است که از یک طرف خرگوش دیده میشود و از طرف دیگر اردک دیده میشود، فرض کنید اگر کسی اردک را ببیند هدایت میشود و اگر خرگوش را ببیند گمراه میشود و این را طوری بگیرید و در زاویهای نگه دارید که گروه سمت راست اردک ببینند و گروه سمت چپ خرگوش ببینند. این خیلی سخت است و با ادبیات پست مدرن فرق میکند که مهم نیست چه فهمیده میشود و چه کسانی چه میفهمند و همینطوری میخواهم چیزی تولید کنم که دوست دارم یک معنا نداشته باشد بلکه چند معنا داشته باشد. اگر هدف دار باشد باید با تکنیکی اینکار را انجام بدهید، بنابراین اینجا به نظر من منبعی از تکنیکهای ناشناخته وجود دارد که میخواهم چند مثال بزنم و بیشتر در مورد این موضوع صحبت کنم.
قبل از اینکه بحث را ادامه بدهم میخواهم به نکتهای اشاره کنم که یکی از ویژگیهای قرآن این است که درباره خودش حرف میزند، کتابی است که بارها در مورد خودش که من چه هستم و چگونه باید من را بخوانید و من چه کاری میکنم حرف میزند، یکی از موضوعات قرآن، قرآن است. به اندازه کافی خود اینکه کتابی در خودش این مسئله را اعلام میکند که از من چند معنا خواهند فهمید و یک عده گمراه میشوند و یک عده هدایت میشوند است.
داستایوسکی به یک تعبیری، مثال خیلی معروفی است برای ادبیات چند صدایی – Polyphonic – و آدم معروفی در نقد ادبی هست به اسم باختین که مفصل درباره آثار داستایوسکی به عنوان مثال خیلی روشن از چیزی که خودش تحت عنوان Polyphonic مطرح کرده است کتاب نوشته است و این را به عنوان یک مثال مهم مطرح کرده است. نمیخواهم بگویم Polyphonic به معنایی که باختین میگوید چیست، بالاخره چند صدایی یعنی شخصیتهای مختلف داستان صداهای خودشان را دارند و نویسنده در مورد اینکه کدام راست یا کدام دروغ است قضاوت نمیکند. ممکن است برادران کارامازوف داستایوسکی را بخوانید و با یکی از برادران کارامازوف احساس همزاد پنداری کنید و حرفهای او را درست بدانید در حالیکه کس دیگری حرف او را درست نداند و حرف کس دیگری را درست بداند. معمولاً در ادبیات کلاسیک اینگونه است که معلوم است که نوسینده حرفهای خود را از زبان کدام شخصیت میزند، ولی داستایوسکی یکی از قدیمیترین نویسندههایی است که این را شکسته است و به نظر میآید هر کسی حرف خودش را میزند و قضاوت آن با من است که ببینم کدام را میپذیرم، نه اینکه نویسنده به من تحمیل کند که این حق یا باطل است، این درست میگوید و او اشتباه میکند. یکی از ویژگیهای ادبیات چندصدایی این است که مثلاً داستایوسکی در مقدمه یا وسط کتاب خود چیزی در این مورد نمیگوید.
[۰۰:۱۵]
میتوانید حدس بزنید که احتمالاً شخصیت داستایوسکی طوری بود که واقعاً قضاوت نمیکرد و شاید عمداً این کار را نکرده باشد. الان پست مدرنها عمداً ابهام ایجاد میکنند، ولی در آغاز این چند صدایی که در هنر به وجود آمد گاهی به این دلیل بود که نویسنده نمیخواست قضاوت کند و خودش نمیدانست چه چیزی راست است. مطمئناً در قرآن این شکلی نیست، ما که اعتقاد نداریم معلوم نیست چه چیزی راست یا دروغ است ولی این شیوه دیگری است و به منظور دیگری این کار انجام شده است. نکته این است که در قرآن این اعلام میشود ولی در ادبیات اصولاً شما چنین اعلامی ندارید. مهمتر این است که درباره اینکه چگونه این کار انجام میشود هم در قرآن حرف زده میشود! اولاً اعلام کردن آن مانند اعلام خطر است که ممکن است بخوانید و چیزی بفهمید که غلط باشد، بی هوا نخوانید و دقت کنید، آدم را حداقل محتاط میکند که همینجوری و به میل خود تعبیر و تفسیر نکند.
به نظر من جالبتر این است که ثانیاً در مورد تکنیکها هم حرف زده میشود که چگونه این ابهام ایجاد میشود و خداوند چه کار میکند که بعضیها گمراه میشوند. میخواهم به چند آیه در تکمیل بحث جلسه قبل اشاره کنم. معروفترین آیه، آیهای است که همه شما با آن آشنا هستید برای اینکه اصطلاح محکم و متشابه را همه شنیدید. مدتی است که علاقه دارم روی ترتیب سورهها تأکید کنم که تا یک جایی به نظر میرسد خیلی ترتیب خوبی است، اختلافی وجود دارد که ترتیب را پیغمبر چیده است یا بعداً مسلمانها برای خودشان گذاشتند. حداقل اصرار دارم که جای سوره بقره و آل عمران همینجا است و امکان ندارد که چیزی را جای بقره بگذارید. میخواهم به عنوان یک نکته فرعی به این اشاره کنم که دقت کنید که سوره بقره با آن آیه «هُدًى لِلْمُتَّقِينَ» (بقره:۲) شروع میشود و یک مقدار که جلوتر میرود همین مسئله را مطرح میکند که قرآن بعضیها را گمراه میکند. سوره دوم هم همینطور است و اینگونه نیست که تا آخر قرآن این را ببینید، مثل اینکه در سورههای مقدماتی این نکته ابلاغ میشود که چنین واقعیتی وجود دارد و هر دفعه نکاتی در مورد آن گفته میشود.
«هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ» (آل عمران:۷) اوست که کتاب را نازل کرده است و بعضی از آیات آن محکمات هستند که اینها ام الکتاب و ریشه کتاب هستند و بقیه متشابه هستند. «فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ» (آل عمران:۷) کسانی که در قلب خود کجی – در سوره بقره میگوید بیماری – دارند «فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ» (آل عمران:۷) از چیزی که متشابه است پیروی میکنند. اگر یک مقدار بخواهیم سادهتر بگوییم، یک سری آیات هستند که نمیشود بیشتر از یک معنی داشته باشند، یک سری آیات هستند که چند معنی دارند. کسانی که «فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ» هستند به سراغ آیههایی که چند معنی دارند میروند و معنی انحرافی را میگیرند. در واقع آنجا یک معنی درست وجود دارد و بعضی از برداشتها هم غلط هستند و آنها به سراغ برداشتهای غلط میروند برای اینکه دنبال یک چیز باطل هستند و از متشابهات آن را در میآورند، «الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاءَ تَأْوِيلِهِ» (آل عمران:۷) دنبال فته و تأویل آن هستند. «وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ» (آل عمران:۷) و تأویل آن را غیر از خدا نمیدانند، «وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنَا» (آل عمران:۷) افراد راسخ در علم میگویند که ما ایمان آوردیم و همه از طرف خدا است «وَمَا يَذَّكَّرُ إِلَّا أُولُو الْأَلْبَابِ» (آل عمران:۷) و تذکر پیدا نمیکنند الا کسانی که صاحب خرد هستند.
این آیه خیلی معروفی است که یک مقدار تکلیف ما را روشن میکند که چند برداشت از قرآن چگونه به وجود میآید. یک سری آیات متشابه هستند و شما میتوانید از آنجا معنیهای دیگری بیرون بکشید و با اهدافی که دارید از قرآن استفاده کنید و به اصطلاحی که در تفسیر معروف شد، تفسیر به رأی کنید و این منجر به گمراه شدن خودتان و دیگرانی که به آنها معنیها را ابلاغ میکنید میشود. مثل یک تکنیک است، یک جاهایی واضح صحبت میکنم و یک جاهایی مبهم صحبت میکنم که ممکن است کنار معنی درست آن معنی غلط هم بیاید. جلسه قبل به این مثال اشاره کردم که در تمام قرآن میگوید هر کسی که به آخرت ایمان بیاورد و عمل صالح انجام بدهد سعادتمند میشود، یک جا هم میگوید «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلَامُ» (آل عمران:۱۹) و اگر کسی غیر از اسلام دینی داشته باشد از او پذیرفته نمیشود. اسلام را میتوانید به عنوان اسم دین جدید هم در نظر بگیرید و انگار این آیه میگوید فقط همین دین قابل قبول است و بقیه دینها قبول نیستند، بنابراین عبادات مسیحیها و یهودیها و سایر آدمهایی که توحید و معاد را قبول دارند قبول نیست و الی آخر. برای پیرو پیدا کردن یک دین خیلی خوب است که گفته شود فقط از این مغازه خرید کنید، اینجا جنس خوب داریم و بقیه جنسها بونجول است. اگر من دینی داشته باشم که مثل این باشد که یک فروشگاهی دارم و تبلیغات میکنم و در تلویزیون پخش میکنم که از این مصرف کنید ولی از بقیه هم مصرف کنید و خوب است و اشکال ندارد، مردم هم احساس میکنند این چه کالایی است! خودش میگوید از کالای دیگر هم میتوانید استفاده کنید، لابد به درد نمیخورد و بقیه بهتر هستند که اینگونه میگوید. قرآن اینگونه تبلیغ میکند: خدا و روز قیامت را هر کسی قبول داشته باشد قبول است، عمل صالح هم انجام بدهد و عبادت کند و به مردم هم خدمت کند و به بهشت میرود.
مخصوصاً دقت کنید که طرف مقابل شما مغازهای است که میگوید فقط از مغازه من بخرید. اسلام مغازهای بود که قرار بود بگوید کالاهای ما خوب است و کالاهای آنها هم خوب است، اشکالی ندارد اگر از آنها هم بخرید، ولی مغازههای دیگر میگفتند فقط باید کالای ما را بخرید. بالاخره یک روزی میرسید که مسلمانها بگویند هیچ کدام از آنها قبول نیستند و فقط باید از مغازه من خرید کنید. آن آیه دستاویزی که این حرف را بزنید در اختیار شما قرار داده است، با یک مقدار تأویل که اسلام یعنی اسم این دین، که در قرآن اینگونه نیست. این را به عنوان یکی از محکمات میتوانید نشان بدهید که در قرآن اسلام به این معنا نیست و اسم دین نیست، ولی بعداً اسم این دین اسلام شد. کم کم چون طرف شوق این را دارد که چنین معنایی بیرون بکشد از آن آیه یک چیزی بیرون میکشد.
به خود این آیه نگاه کنید، علت اینکه این آیه را اول خواندم نکته جالبی است که در مورد این آیه وجود دارد. خود این آیه محکم یا متشابه است؟ تا یک جایی جزو محکمات است تا آنجایی که میگوید «مِنْهُ آيَاتٌ مُحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ» (آل عمران:۷) کسانی که مرض دارند به سراغ متشابهات میروند اما در ادامه میگوید «وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ» (آل عمران:۷). یک بازی بود که میگفتند یک کاما بگذارید و یک جمله را بخوانید، مثلاً بخشش لازم نیست، اعدامش کنید، یا اگر کاما را بعد از بخشش بگذارید میشود بخشش، لازم نیست اعدامش کنید. کدام یک از اینها درست است؟ من جوری خواندم که نمیدانم جزو «فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ» بودم یا نه، میگوید «وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ» (آل عمران:۷) تأویل متشابهات را هیچ کسی جزء خدا نمیداند «وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ» (آل عمران:۷) کسانی که راسخ در علم هستند میگویند «يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنَا» (آل عمران:۷) و کاری به متشابهات ندارند. الان قرآنی که در دست من است اینگونه کاما گذاشته است. یک سری علائم هست که الان میگوید بعد از «إِلَّا اللَّهُ» مکث کنید و بعد بقیه را بخوانید. جور دیگری هم میتوان خواند: «وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ» (آل عمران:۷) یعنی به غیر از خدا و کسانی که در علم راسخ هستند کسی معنی آن را نمیداند و بعد آنها ادامه میدهند که «يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنَا» (آل عمران:۷) و به همه آن ایمان آوردند، «وَمَا يَذَّكَّرُ إِلَّا أُولُو الْأَلْبَابِ» (آل عمران:۷) معنی این آیه را هم به غیر از اولو الالباب گویا نمیفهمند!
میگویند که یک نفر در اعتراض نوشته بود که چرا نمره املای من کم شده است و املا را عملا نوشت، مثل اینکه جواب خود را با آن جمله میدهد. اگر یک نفر این آیه را بخواند و سوال کند که چرا و چگونه متشابهات و محکمات وجود دارند، جوابی در خود آیه هست. زبان ابهاماتی دارد، شما اگر نقطه هم بگذارید و هر کاری بکنید این ابهامات هستند. مثلاً علائم نگارشی در قرآن نیست و معلوم نیست کجا باید مکث کنیم و این خودش منبع ابهام است. به هیچ وجه تحت هیچ شرایطی در هیچ زبانی معنی واژهها قطعی نیست، نمیتوانید بگویید من یک واژه به شما میدهم که همه چیز آن معلوم باشد. میدانید که چقدر سر همین آیه بحث است؟ در تفاسیر نگاه کنید که درباره اینکه کجا باید مکث کنیم یک دنیا بحث است و مثل اینکه مفسرین به دو نوع تقسیم میشوند: کسانی که بعد از «إِلَّا اللَّهُ» مکث میکنند و کسانی که بعد از «وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ» مکث میکنند، بسته به اینکه قلب شما مریض باشد یا خیر، ببینیم کجا مکث میکنید! من که هر دو نوع را خواندم و معلوم نیست جزو کدام هستم. ولی واقعاً من از شما میپرسم که متشابهات را فقط خدا میفهمد؟ کس دیگری نمیفهمد؟
حضار: ه در «تَأْوِيلَهُ» به متشابهات بر میگردد؟
استاد: بله به نظر میرسد به متشابهات بر میگردد.
حضار: اگر به متشابهات برمیگردد باید “تَأْوِيلَها” باشد.
استاد: چیز مهمی نیست، شما میخواهید بگویید به…
حضار: اگر جواب سوال شما را بخواهم بدهم، خیر، پیغمبر هم حتماً میفهمید.
استاد: آفرین. حداقل پیغمبر میفهمد. عجیب نیست اگر اعتقاد داشته باشید که خدا یک چیزی را وحی کرده است و کسی نمیفهمد و حتی پیغمبر هم نمیفهمد که بین معانی متشابهات، کدام راست و کدام دروغ است؟ پس چرا این آیهها آمدند؟ اگر سر «إِلَّا اللَّهُ» مکث کنید معنی آیه این میشود که قرآن یک سری محکمات و یک سری متشابهات دارد و متشابهات را نخوانیم چون معنی آن را نمیفهمیم و هر وقت به آن رسیدیم صلوات بفرستیم و در اختیار خداوند قرار بدهیم که خداوند اینها را برای ما معنی کند. یک مقدار عجیب است و میبینید که در قرآنهای موجود – مثلاً در عثمان طه – آنجا علامت مکث گذاشته است. یک بار در مسجد الحرام شاهد بحث دو عرب بودم که یکی مصری بود و دیگری نمیدانم کجایی بود. گفت به نظر تو این آیه را چگونه باید خواند؟
[۰۰:۳۰]
گفت اشتباه کردی، علامت وقف را اینجا گذاشتند! چنان از علائم وقف که در قرآن هست حرف میزد که انگار پیغمبر اینها را گذاشته است. این علائم را که بعداً گذاشتند، اینکه کجا مکث کنید جزو قرآن نیست. میگفت که اگر دقت میکردی این علامت وقف اینجا بود، بنابراین باید اینگونه بخوانیم و خوانش دیگر غلط است! اگر اینطور باشد، علامت مکث را بعد از «إِلَّا اللَّهُ» گذاشته بودند و باید آنجا مکث میکردم که دفعه اول هم همین کار را کردم.
حضار: وقتی به پیغمبر وحی شده است برای مردم خواندند پس یک جوری خواندند، شما میگویید منتقل نشده و اطلاعاتی حذف شده است؟
استاد: صد در صد، فکر میکنم تنها اطلاعاتی که ثبت شده این است که آیه کجا تمام میشود، ولی بین آیه و مکث را بعداً اضافه کردند. ممکن است اطلاعاتی این وسط از بین رفته باشد.
حضار: بعد از حدیث وارد شده است.
استاد: بله شنیدم. دستورهای عجیبی هست که فقط نمیگویند مکث کنید بلکه میگویند اینجا را این شکلی بخوانید و علائمی هم برای نوع قرائتهای خاص در جاهای کمی از قرآن است که قاریها رعایت میکنند.
حضار: … خیلی از آنها قرائت از قرآن است، یک سری از آنها وقف… [۰۰:۳۱:۳۵]
استاد: منظور من این نبود، یک جایی است که نمیتوانم بگویم چون سخت است. یک جاهایی هست که میگویند وقتی میخوانید لبهای شما این حالت را داشته باشد
حضار: مثل «لَا تَأْمَنَّا» (یوسف:۱۱).
استاد: یعنی دستورالعملهای خارج از تلفظ است و عجیب است و خیلی متداول است که همه قبول دارند چنین دستورالعملی آنجا وجود دارد، درباره صحت و سقم آن از این نظر که احادیث مربوط به آن چقدر قوی است اطلاعی ندارم، احادیث در این مورد هم خیلی کم است. این مقدار از علائم مختلف که گذاشتند کاملاً متأخر است و یک عده این کار با این نیت که بهتر خوانده شود را انجام دادند.
حضار: قرآنهای قدیم فرق دارد.
استاد: بله در رسم الخطهای مختلف جایگاه این علائم فرق میکند، مثل اختلاف تفسیری است و نمونه آن همینجا است که خیلی مهم است کجا مکث کنید چون معنی جمله عوض میشود.
حضار: من فکر میکنم ظاهراً ه در «تَأْوِيلَهُ» به کتاب بر میگردد.
استاد: بله، یا به مجموع آیات متشابه بر میگردد.
حضار: آیا منظور این نیست که تأویل این کتاب، درواقع اینکه چه آیاتی محکم هستند و چه آیاتی متشابه هستند را الله میداند و شاید ما مطمئن نباشیم که کدام آیات محکم و کدام متشابه هستند ولی انگار آیاتی آن وسط هستند که محکم هستند.
استاد: نهایتاً سوال این است که آیا معنی کل آیات قرآن را یک نفر میتواند بفهمد؟
حضار: شاید بحث تأویل باشد.
استاد: شما میخواهید بگویید شاید همه را پیغمبر بفهمد ولی پیغمبر نتواند بگوید که کدام محکم و کدام متشابه بودند؟ نکته مهم این است که آیا متشابهات را ما میفهمیم و باید در مورد آن فکر کنیم و بفهمیم یا باید حالت حذر کردن از ابهامات داشته باشیم؟
حضار: مسئله این است آیا مطمئن هستیم که آیاتی متشابه یا محکم هستند یا سر همین هم اطمینان نداریم؟
استاد: فکر میکنم طبق تعریف اگر نفهمم یک آیه محکم است در نتیجه محکم نیست.
حضار: اگر یک تأویل محکم کنم…
استاد: اگر من نفهمم که یک آیه محکم است بنابراین محکم نیست چون احتمال معنای دیگر میدهم. محکم یعنی معنی آن روشن است.
حضار: ما درباره خیلی چیزها فکر میکنیم معنی روشنی دارند ولی اینگونه نیست.
استاد: اشتباه فکر میکنیم و بنابراین خوب نمیفهمیم. ولی سوال این است که یک سری از آیات محکم هستند و یک سری متشابه هستند و باید دنبال معنی و تأویل متشابهات باشیم یا نباشیم و دست نگه داریم؟ اختلافی که این مکث ایجاد میکند این است. احساس من این است که تاریخ تفسیر در این جمله به این سمت رفته که اختلافی در فهمیدن خود این آیه هست. مثل اینکه بلافاصله که موضوع را مطرح میکند جملهای ساخته شده است که به شما اولین سینگال را بدهد که ببینیم متشابهات اینگونه به وجود میآید، کافی است ندانید که کجا باید مکث کنید، این جمله ادامه آن است یا اول جمله بعد است؟ و این مربوط به زبان و رسم الخط میشود و واژهها ابهام دارند، زبان چیز مبهمی است، بنابراین میشود از آن استفاده کرد. نکته این است که شما هرچقدر هم سعی کنید و هرطور که کتاب را بنویسید متشابهات پیدا میکند، خود زبان سوء تفاهم ایجاد میکند. این چیزی است که هنرمندهای مدرن فهمیدند که هرچقدر هم سعی کنید برداشتهای مختلف میشود پس چرا از این امکان مثل یک امکان تکنیکی استفاده نکنیم؟ کاری که قرآن میکند این است که در جهت هدف اعلام شده از این استفاده میکند، یعنی از مبهم بودن به عنوان ویژگی زبان استفاده میکند برای اینکه به آن هدفی که میخواهد برسد که از طرف قرآن افرادی راه پیدا کنند به جایی که نباید برسند و یک عده دیگر برسند.
جای دیگری که حرف از محکم و متشابه در قرآن است اول سوره بقره است بعد از اینکه آن تقسیمبندی سهگانه میآید، قبل از شروع داستان خلقت آیهای هست که احتمالاً همه شنیدید: «إِنَّ اللَّهَ لَا يَسْتَحْيِي أَنْ يَضْرِبَ مَثَلًا مَا بَعُوضَةً فَمَا فَوْقَهَا» (بقره:۲۶) خداوند حیا نمیکند از اینکه مثلی بزند به یک پشه یا یک چیزی فوق پشه. «فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا فَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ» (بقره:۲۶) کسانی که ایمان آوردند میدانند حقی از طرف پروردگار آنها است «وَأَمَّا الَّذِينَ كَفَرُوا فَيَقُولُونَ مَاذَا أَرَادَ اللَّهُ بِهَذَا مَثَلًا» (بقره:۲۶) و کسانی که کافر هستند میگویند خدا از این مثل چه منظوری داشت؟ «يُضِلُّ بِهِ كَثِيرًا وَيَهْدِي بِهِ كَثِيرًا» (بقره:۲۶) خیلیها گمراه میشوند و خیلیها هدایت میشوند «وَمَا يُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفَاسِقِينَ» (بقره:۲۶) و فقط هم فاسقین هستند که گمراه میشوند.
چگونه گمراه میشوند؟ چند نفر را میشناسید که یکی از مشکلات آنها با قرآن این است که چرا دعوای پیغمبر با همسرانش در قرآن باید بیاید؟ از پشه هم بدتر است و یک چیز خصوصی در حجرههای پیغمبر پیش آمده است و «يُضِلُّ بِهِ كَثِيرًا» (بقره:۲۶). دوست ندارم از این حرفها بزنم و در مورد افراد دیگر و حرفهایی که در مورد قرآن زدند معمولاً اشاره نمیکنم ولی چند وقت پیش یکی از همین دوستان که در این کلاس شرکت میکرد ویدئوی خیلی جالبی فرستاد که گفت یک نفر برای من فرستاد و من هم برای شما فرستادم. ویدئوی جالبی است که آقای دکتر سروش ظرف چند دقیقه تئوری رویای رسولانه خود را میخواهد مطرح کند. میگوید ببینید در قرآن راجع به ماجرای زنهای پیغمبر آیاتی هست و آدم واقعاً نمیتواند قبول کند که خداوند، پروردگار آسمانها، چنین چیزی گفته باشد و بعد نتیجه میگیریم که اینها حرفهای خود پیغمبر است و شبیه به رویا است. این را فرستاده بود و بعد آیه «إِنَّ اللَّهَ لَا يَسْتَحْيِي أَنْ يَضْرِبَ» (بقره:۲۶) را فرستاده بود و خیلی خوب ربط داده بود که همین است و یک عده اینگونه گمراه میشوند که آیا در شأن خدا هست که در مورد بعضی از چیزهایی که در قرآن هست حرف بزند؟ من در جلسات دیگر خیلی در مورد این به تفصیل صحبت کردم که یکی از اهداف قرآن این است که به شما یاد بدهد در هر موقعیتی هستید، خدا چگونه آنجا را میبیند. اگر در جنگ هستید، صحنههایی از جنگ در قرآن هست که وقتی این آیات را میخوانید یاد میگیرید موقع جنگ خدا کجا است و چه میبیند و چه میخواهد. اگر من در موقعیت جنگ قرار بگیریم آن آیهها به من کمک میکند که توحید خود را حفظ کنم.
در مسائل خانوادگی واقعاً در خانهها موقعیتهای سخیفی پیش میآید، خداوند حیا نمیکند که در مورد این چیزها حرف بزند، اتفاقاً کلمه حیاء اینجا خیلی جالب است. حرف زدن در مورد پشه که خیلی حیاء ندارد، نمیدانم منظور من را میفهمید یا خیر، خود کلمه پشه مهم نیست، خدا میخواهد بگوید ممکن است در این کتاب در مورد چیزهای شرمآور هم بخوانید ولی خدا شرم نمیکند که در مورد این چیزها حرف بزند، واژهای که به کار برده است پشه است و همین چیزها همین الان انگار یک عده را گمراه میکند، یعنی چه ما انتظار نداریم خدا در مورد فلان موضوع حرف بزند؟ مثل اینکه از یک سطحی پایینتر مال خدا نیست! مثل اینکه اختلافات خانوادگی در حوزه شیطان هستند و بقیه چیزها در حوزه خدا است! همه چیز در حوزه خدا است بنابراین خیلی لازم است که در چنین موقعیتهایی یک بار خدا در قرآن حرفی زده باشد برای اینکه همه ما در این موقعیتهای چرند و پرند در زندگی خود قرار میگیریم، از خانه تا محل کار، موقعیتهای سخیفی پیش میآید. یاد بگیریم که آنجا خدا چگونه قضاوت میکند و از خدا دور نشویم. من مفصل در این مورد صحبت کردم.
این آیه هم سیگنالی میدهد در مورد اینکه گمراهیها چگونه ممکن است رخ دهند، گمراهیهایی که مربوط به زبان نیستند و ابهام زبان نیست، گمراهیهایی که مربوط به این است که شما شأن این کتاب و خدا را چه میدانید، ممکن است یک آدم دچار یک سوء تفاهم باشد در مورد اینکه در این کتاب از لحاظ محتوا قرار است چه ببیند. دو اشاره جالب در قرآن در مورد این مسئله هست و من فقط میخواهم یک نکته اضافه کنم و آن هم این است که فهم ما از واژهها و زبان یک مقدار زیادی به تجربه شخصی و درون خود ما بر میگردد. اینکه یک نفر معنی ایمان را به عنوان واژه در قرآن چقدر خوب بفهمد بستگی به این دارد که چقدر ایمان دارد. تصوری که از ایمان یا اخلاص هر کدام از ما داریم بر میگردد به اینکه خودمان چقدر به این مفاهیم نزدیک هستیم. مثلاً لا اله الا الله یعنی چه؟ چند درجه میتوان بیان کرد که آدمها چگونه میفهمند که خدایی غیر از خدا نیست. در قرآن میخوانید که «هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ» (حدید:۳) همه توحید را اینگونه میفهمند که انگار هیچ چیزی غیر از خدا نیست و اول و آخر و ظاهر و باطن خدا است یا توحید به این معنا که خالق یکی است و او آنجا هست و ما هم مخلوقات هستیم و برای خودمان استقلالی داریم؟ این هم مرحله اول توحید است که حداقل چند خالق را قبول نداشته باشم.
ما معنی خیلی از واژههای انتزاعی و اخلاقی را از درون خودمان میآوریم و به تجربیات خودمان بستگی دارد. اسماء و صفات الهی را کامل نمیفهمیم بنابراین چون رفرنسهای واژهها در اختیار ما نیست نه فقط در کتاب قرآن بلکه در هر متنی دچار ابهامهایی میشویم. میخواهم اشاره کنم به اشارهای که در خود قرآن آمده است و نکتهای متناظر «الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ» (آل عمران:۷) آمده است. انگار ما باید قبل از فهمیدن هر چیزی چیزهایی بدانیم. مثلاً اگر به آدمی که درخت و حیوانات را ندیده است یک دفعه یک تابلوی نقاشی نشان بدهید ممکن است درباره اینکه اینجا چه چیزی کشیده شده است دچار توهم شود، ممکن است حتی نتواند یک الگوی دو بعدی را تبدیل به یک الگوی سه بعدی کند وقتی نمیداند حد و حدود اشیاء کجا است.
[۰۰:۴۵]
با توجه به اینکه مغز ما نسبت به فهمیدن زبان یا فهمیدن تصویر Train شده است یک چیزی را به متن اضافه میکند وقتی میفهمد. توصیفی از «الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ» در این آیه قرآن میتوانید پیدا کنید که میگوید «وَمَا كُنْتَ تَتْلُو مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتَابٍ وَلَا تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ» (عنکبوت:۴۸) تو قبل از این کتابی نخوانده بودی و چیزی ننوشته بودی با دست خود «إِذًا لَارْتَابَ الْمُبْطِلُونَ» (عنکبوت:۴۸) با این حال یک عده از باطلجویان شک میکنند در پیامبر بودن تو و اینکه این کتاب از طرف خدا است. در مورد آیات قرآن میگوید «بَلْ هُوَ آيَاتٌ بَيِّنَاتٌ فِي صُدُورِ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ» (عنکبوت:۴۹) آیات قرآن در صدور کسانی که به آنها علم داده شده، هست. آدمهایی هستند که خیلی از حقایقی که در قرآن به کار رفته است را از قبل میدانند، فرض کنید به توحید رسیدند و توحید را میفهمند و به اینکه در آخرت حدوداً چه اتفاقهایی میافتد رسیدند، به خیلی از حقایق عالم رسیدند، برای همین است که وقتی یک آیه را میبینند، چون در درون آنها این حقیقت هست، به راحتی میفهمند که این آیه به آن حقیقت اشاره میکند، و اگر چیزی نباشد یا کج و معوج باشد یعنی برداشتهای اشتباه درباره جهان داشته باشند، ممکن است آنها را پروجکت کنند روی این آیات و چیز دیگری بفهمند. این قابل اجتناب نیست مگر اینکه همین احتیاطهایی را که قرآن میگوید رعایت کنیم.
چگونه بعضی آدمها گمراه میشوند؟ یک نکته اشتباهی در ذهن آنها هست و به نظر آنها خیلی مهم است و دنبال آن در قرآن میگردند. دنبال این میگردند که کجا این حرف که از نظر آنها حق است زده شده است و بالاخره در این کتاب با شش هزار و دویست و سی و شش آیه میشود یک چیزی پیدا کرد بنابراین انگار از قبل گمراهی وجود دارد و دستاویز آن را قرآن در اختیار آنها قرار میدهد، کافی است یک متنی را بخوانند، متن غیر قرآن هم به آنها بدهید میتوانند یک چیزی در بیاورند. بخشی از دانش ما از هر متنی از پروجکت کردن چیزهایی که میفهمیم به دست میآید و اگر غلط فهمیده باشیم و حقایقی که پیش ما هست کج و معوج باشد و باطل را به عنوان حق گرفته باشیم، همان باطلها را ممکن است در قرآن پیدا کنیم.
چند آیه در قرآن هست که از پیغمبر معجزه میخواهند و از معجزه آوردن طفره میرود و میگوید معجزه دست خدا است. یک جا خیلی با صراحت اشاره میشود به اینکه همین کتاب که از طرف خدا آمده است معجزه است یا به معجزه بودن به معنای تحدی اشاره میشود که این کتاب شهادت میدهد که پیامبر رسول خدا است. در عین حال یک عده معجزه میخواستند در همان رقابت که فروشگاههای مقابل معجزه میفروختند، معجزههای عجیب و غریب که مردم خوششان میآمد. یک فروشگاه بود که مرده را زنده میکرد و آب را به شراب تبدیل میکرد یا کسانی که بیماری پوستی داشتند توسط پیغمبر خود شفا پیدا کردند. فروشگاه دیگری این معجزه را داشت که دریا شکافت و کوه فلان طور شد و معجزات خیلی جالبی میفروختند. پیامبر ما یک کتاب داشت و مردم هم بیسواد بودند و این معجزه پیامبر ما بود، قفسه این فروشگاه خالی بود و باید یک جوری برای آن معجزه میساختند. نمیشود در قرآن اشاره نکرد و باید درآورد هرچند که حدیث زیاد است. «اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانْشَقَّ الْقَمَرُ» (قمر:۱) روز قیامت نزدیک شده است و قمر شکافت، این آیه را مربوط به معجزه شق القمر میدانند. میگویند یک روز پیغمبر با انگشت خود به ماه اشاره کرد و ماه نصف شد، بعد اشاره کرد و به هم چسبید. فقط هم در عربستان این پدیده دیده شد و دیگرانی که در دنیا بودند ثبت نکرداند و لحظهای بود که همه خواب بودند و فقط چند نفر میدیدند.
این آیه هیچ ربطی به معجزه ندارد، بین آیاتی است که در مورد قیامت و توصیف قیامت صحبت میکند و میگوید «اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانْشَقَّ الْقَمَرُ» (قمر:۱) ساعة یعنی روز قیامت، همانطور که میگوید «إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ» (تکویر:۱) یکی از علائم قیامت این است که ماه شکافته میشود، این را چگونه تبدیل به معجزه کردند؟ از بس که میخواستند، بالاخره باید یک چیزی در قفسه معجزات اسلام هم باشد. اینکه پیغمبر سایه ندارد را هم از قرآن نتوانستند در بیاورند ولی خوب ساختند. چند صد معجزه در قفسه معجزه اسلام برای فروش گذاشتند تا بیشتر از مغازههای دیگر باشد و خوب هم فروخت! اگر به هر کدام از مسلمانها بگویید همه میگویند شق القمر در قرآن هم آمده است.
حضار: قرآن که در طی بیست و سه سال آمده است و اول شاید در حد یک سوره یا یک آیه بود افراد اولی که ایمان میآوردند اینگونه قرآن نبود که بخواهند ایمان بیاورند به خاطر اعتماد به پیامبر ایمان میآوردند؟
استاد: فکر میکنم قرآن بود.
حضار: چون در بیست و سه سال نازل شده است.
استاد: اگر شما این حرف را قبول داشته باشید که هر سوره مستقلاً معجزه است کافی است که یک روز یک سوره کوچک آمده باشد. اما مثلاً حضرت علی چگونه به پیامبر ایمان آورد؟ چون آدمی است که لازم نیست نشانه یا حتی قرآن را هم ببیند، یک آدم اهل حق، یک آدم در حد پیامبر را از کلام و چیزهایی که تعریف میکند که فرشته آمد و… میشناسد. اولیها معمولاً آدمهای سطح بالایی هستند در عین حال که قرآن بود. یعنی اگر حضرت علی را کنار بگذارید، نفر سوم و چهارم که ایمان آوردند بخشی از قرآن را شنیدند. نمیخواهم به احادیثی که در این مورد هست رجوع کنم چون آن احادیث ممکن است ساخته شده باشد. وقتی درباره معجزه شق القمر به این وضوح یک چیزی ساخته شده است که به نظر درست نمیرسد، آن احادیث هم اینگونه هستند. نمیدانم این داستان را شنیدید که عمر بن خطاب آمده بود که مردم را از دور پیغمبر به عنوان یکی از مشرکین پراکنده کند و وقتی وارد شد و پیغمبر قرآن را میخواند بخشی از آن را شنید و همانجا ایمان آورد. در داستانها اینگونه است که صحابه اولیه هم تحت تأثیر اینکه قرآن را میشنیدند ایمان میآورند. ولی قطعاً تأثیر شخصیت خود پیغمبر روی افرادی که ابتدا ایمان آوردند خیلی خیلی زیاد بود.
حضار: بعد از این آیه که میگوید «وَ إِنْ يَرَوْا آيَةً يُعْرِضُوا وَ يَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ» (قمر:۲) به چه چیزی اشاره میکند؟
استاد: اشکالی ندارد جواب ندهم؟ چون ربطی به معجزه که ندارد، سوال شما خارج از کانتکست است، اینکه این آیه اشارهای به معجزه نمیکند و اشاره به احوال قیامت است قطعی است. مثل اینکه یک سوال در ذهنشان از قبل بود و الان دیدند موقعیت خوبی است و الان پرسیدند. واقعاً به موضوعی که من میگویم ربطی ندارد.
حضار: شاید از اینجا به این فکر افتادند و به اینجا رسیدند که گفته است اگر آیه را ببینند پشت میکنند و با خود گفتند آیه چه بود؟ شق القمر بود، بنابراین این معجزهای بود که رخ داده است. فکر میکنم از اینجا به این نتیجه رسیدند.
استاد: هم مشابه آیه «اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانْشَقَّ الْقَمَرُ» (قمر:۱) در قرآن وجود دارد و هم مشابه آیه بعدی آن، یعنی حرفی است که در مورد مشرکین زده میشود.
حضار: این حرف شما را قبول دارم ولی فکر کنم از اینجا بشود این برداشت را کرد.
استاد: من واقعاً دوست ندارم این اصطلاح را به کار ببرم ولی در مورد «إِنَّ الدّينَ عِندَ اللَّهِ الإِسلامُ» (آل عمران:۱۹) احساس میکنم یک تلهگذاری انجام شده است. در قرآن اینگونه نیست که صرفاً چون زبان مبهم است پیچیدگی پیش بیاید، در بعضی موارد انگار تعمداً آیهای هست که یک عده را گمراه کند. نهایت شما این احتمال را بالا میبرید که اینجا تلهگذاری شده بود و فقط شوق معجزهسازی نبود. ده بار در قرآن صراحتاً گفته شده معجزه میخواهند و گفته بگو معجزه دست خدا است و طفره رفته است و حالا اینجا آیهای آمده که ابهام را بیشتر کرده است. آیه اول که ابهام ندارد ولی میخواهید بگویید راهی باز شده است که بعضیها بتوانند یک چیزی بگویند، این بحث نهایتاً این نتیجه را دارد.
آیهای در قرآن هست که قبل از تغییر قبله میگوید که خداوند هر آیهای را نسخ بکند، بهتر از آن را میآورد. از این آیه که کاملاً هم در آن کانتکست معلوم است که چه میگوید و هیچ ربطی به نسخ احکام ندارد مطمئناً نمیشود برداشت کرد که خداوند حکمی را صادر کند و بعد نسخ کند، میخواهد بگوید قبلاً شریعت یهود بود و قبله شما این بود و قبله عوض میشود و شریعت عوض میشود و اگر چیزی نسخ شود بهتر از آن میآید. از این آیه مبحث عظیمی در فقه به وجود آمد به اسم ناسخ و منسوخ، درباره هر آیهای که دوست ندارند میگویند منسوخ است و آیهای که دوست داریم این را نسخ کرده است! دقیقاً در ماجرای محکم و متشابه، گاهی از آیه به وضوح محکمی طفره میروند به بهانه اینکه یک آیه متشابهی آن را نسخ کرده است! هیچ آیهای در قرآن هیچ آیهای را نسخ نکرده است و قرار نبود بکند و کل ماجرای ناسخ و منسوخ از اساس باطل است، فقط من نمیگویم و خیلیها این حرف را میزنند. ما یک مورد آیه در قرآن نداریم که آیه دیگر را نسخ کرده باشد مگر با قرائنی بگویید آیهای در ادامه و تکمیل آیه دیگر است. مثلاً مثالی میزنند که اول در مورد شراب گفته شده که اگر مست هستید نماز نخوانید، بعد گفته شده شراب خوبیها و بدهیهایی دارد، بعد گفته شده که نخورید. ناسخ و منسوخی در کار نیست، یک موقعی حکم نیامده است و بعد حکم آمده است.
مخصوصاً کسانی که کنجکاو هستند کتاب بسیار خوبی آقای خویی تحت عنوان البیان فی تفسیر القرآن دارد. این کتاب فصلی دارد درباره مسئله نسخ و سعی میکند نشان بدهد همه مثالهایی که درباره نسخ زده میشود اشتباه است و عقلاً هم محال است که آیهای نازل شود و آیه دیگری آن را نسخ کند، ولی خود آیه ناسخ و منسوخ «يُضِلُّ بِهِ كَثِيرًا» (بقره:۲۶) و جوازی صادر شد که از زیر بعضی از آیات در بروند. آیه را رک و راست میخوانند و میگویند معنی آن این است ولی این نسخ شده است و آن آیه را بخوان. هیچ آیهای در قرآن نباید نسخ میشد و نشده است.
حضار: در مورد آیاتی که در مورد شراب گفتید، آنهایی که در صدر اسلام بودند احتمالاً ترتیب نزول آیات را میدانستند. کتابی که روبروی ما است ترتیب نزول آیات در آن نیست. ممکن است…
استاد: نگفته است که بخورید یا نخورید، همه احکام مربوط به خمر در جهت نهی است، اگر این آیه را به این معنا بفهمید که معنی سکارا مست بودن است – که به نظر میرسد اینگونه نیست، یعنی یک مقدار کلیتر است. بیشتر به نظر میآید سکارا به معنای حواسپرت بودن است – اینکه در حالت مستی نماز نخوانید جواز برای شراب خوردن نیست، نهی از این است که یک نفر در حالیکه مست است به نماز بایستد.
[۰۱:۰۰]
همین الان اگر مسلمان هستید آن آیه برای شما کاربرد دارد، اگر نمیتوانید جلوی خود را بگیرید و شراب خوردید با اینکه حرام است در حالت مستی نماز نخوانید، نسخ نشده است.
حضار: نه من کاری با نسخ ندارم، کار به نحوه فهم متن دارم، در صورتی که ترتیب را ممکن است یک نفر تحقیق کند و ترتیب را بداند…
استاد: نه من میگویم ترتیب را نمیدانیم، چه مشکلی پیش میآید؟ شما میخواهید بگویید در فهم این آیات مربوط به شراب مشکلی پیش میآید؟
حضار: چیزهای شبیه این است که ما اگر ترتیب آنها را ندانیم به صورت عامیانه اینگونه است که اول خیلی سختگیرانه نبود و پله پله احکام سختگیرانه شده است. چرا ما هیچ وقت برعکس این را نمیبینیم که اول سختگیرانه بود بعد پله پله آسانتر شده است؟
استاد: درباره مسئله حکم زنی که مرتکب زنا شده است، میگوید در خانه حبسشان کنید تا خداوند حکم آن را نازل کند. بعداً حکم آن در سوره نور آمده است. لازم نیست که شما بفهمید کدام زودتر آمده است. از این آیات میفهمید که آن بعد از این آمده است.
حضار: بعضی اینگونه است ولی خیلیها هستند که اینگونه نیستند.
استاد: ولی هیچ موردی در قرآن نیست که شما این ترتیب را لازم داشته باشید. من مشکلی نمیبینم که این حکم که نماز نخوانید در حالیکه سکارا هستید بعد از حرمت شرب خمر آمده باشد، چه مشکلی دارد؟
حضار: مشکل این است که آن حکم قطعیت آن یکی را ندارد.
استاد: چرا؟ من همین الان به شما میگویم شراب نخورید حرام است، بعد میگویم اگر خوردید حداقل وقتی مست هستید نماز نخوانید و بعد از هوشیاری بخوانید، الان چه مشکلی پیش آمد؟ آن آیه کار خودش را میکند. آن آیه میگوید نماز نخوانید وقتی «أَنْتُمْ سُكارى حَتَّى تَعْلَمُوا ما تَقُولُونَ» (النساء:۴۳) تا جایی که چیزی که میگویید را بفهمید. به نظر شما فقط وقتی آدم مست است چیزی را که میگوید نمیفهمد؟ سکاری آن حالتی است که بعد از مستی هم پیش میآید ولی شما ممکن است در اثر خوابآلودگی هم سکاری باشید. لزوماً به معنای مستی نیست و معنی کلیتر از مستی میدهد. بنابراین آن آیه میتواند ربطی به شراب نداشته باشد. اگر داشته باشد هم از بس آن ترتیب را شنیدید در ذهن شما رفته است که اول این بود یا دوم آن بود.
حضار: در ذهن من اینگونه است که لزومی نداشته که ترتیبی باشد… فکر میکنم چنین حالتی است.
استاد: میگویند که اول این آمده بعد آن آمده است ولی آن آیه سر جای خودش است و شراب نخوردن هم سر جای خودش است. در قرآن جایی نیست که چیزی موکول به این باشد که بفهمید این الان زودتر نازل شده یا آن، در مورد حکم زنا هم خودش میگوید این کار را موقتاً بکنید و این نسخ حساب نمیشود. فکر کنم آقای خویی در مورد این بحث کرده است. این مثال نسخ نیست که من بگویم موقتاً این کار را بکنید تا من حکم را به شما بگویم و بعد حکم را میگویم، چیزی نسخ نشده است. نسخ این است که من اول بگویم این کار را بکنید و بعد ده روز دیگر بگویم این کار را نکنید و آن کار را بکنید. مثلاً اول شماره اتومبیل موقت میدهند و اینگونه نیست که بتوانید بگویید اینها اشتباه کردند و به من یک شماره دادند و الان میگویند بیا شماره خود را عوض کن. از اول به شما گفتند برو و چهار روز برگرد و بعد بیا تا پلاک اصلی را به تو بدهیم. درباره حکم مربوط به مجازات زنی که زنا کرده است گفته شده که این یک حکم موقت است و قرار است بعداً حکم را به شما بگوییم، بنابراین این حکم حساب نمیشود.
حضار: بیشتر اینکه این آیات چه ترتیبی داشتند و نهایتاً کدام حکم وارد شده در این مجموعه بحثها شاید قرار بگیرد که آیا آخرین حکمی که حکم شرعی که در قرآن برای امری ذکر شده آیا آن حکم نهایی است؟ آیا در تاریخ بعد از آن و ما که الان آمدیم همچنان آن حکم به همان صورت برقرار است یا خیر؟ ربطی به بحث ما ندارد ولی فکر میکنم ترتیب آیات یک وابستگی به این بحث دارد.
استاد: وابستگی ندارد ولی در مورد آن بحث نمیکنم.
۳- چندمعنایی بودن و سهم بیشتر دادن به مخاطب، بررسی داستان یوسف
تا الان حرف از این زدم که به وضوح قرآن میگوید طوری تنظیم شده که چند معنایی باشد، در مجموع چند معنایی است، ولی ادعا میشود یک سری آیات محکمات هستند و بقیه متشابهات. انگیزه ادبیات مدرن یا انگیزه قرآن فقط همین است؟ ادبیات پست مدرن فقط میخواهد چند معنایی باشد؟ چند معنایی بودن تحت یک چیز کلی است: سهم بیشتر دادن به مخاطب. ویژگی ادبیات مدرن این است که به طور خطی در طول تاریخ هنرمند به مخاطب هنر سهم بیشتری را در ایجاد معنا واگذار کرده است. معنا در ذهن مخاطب وقتی اثر هنری را نگاه میکند ساخته میشود و اوج آن در پست مدرنیسم است که اصلاً نویسنده میخواهد طوری کار کند که معنایی پیش خودش نیست و فقط معانی متکثر در ذهن خوانندهها به وجود میآید. هدف در ادبیات مدرن فقط این است که متن تکمعنایی نداشته باشیم، چندمعنایی مد است و بهتر است. چگونه این ماجرا شروع شد؟
میخواهم در مورد این صحبت کنم که واگذار کردن معنا – یا بخشی از آن – به مخاطب چه فایدهای داشته است و چرا ما در ادبیات به این سمت رفتیم؟ میخواهم سعی کنم بگویم به هیچ وجه این مسئله در قرآن منحصر به این نیست که یک عده قرار است گمراه شوند و یک عده نشوند، فواید دیگری دارد. گفتم که وقتی شما یک متن تهیه میکنید هیچ کاری نمیتوانید بکنید که جلوی این را بگیرد که ابهامی به وجود نیاید و همه مخاطبین یک چیز بفهمند. دوست دارم این بحث را خیلی دقیق بگویم ولی فکر میکنم لزومی ندارد. آدمهای مختلف ممکن است از این متن چیزهای مختلفی بفهمند یا از یک آیه دو یا سه معنا در ذهن آنها تولید شود. متن این ویژگی را دارد و نکته این است که من از این ویژگی میخواهم استفاده کنم. یکی از استفادههایی که قرآن صراحتاً اعلام میکند این است که متن ابهاماتی دارد که باعث میشود کسانی را که خداوند میخواهد هدایت کند، هدایت میشوند و کسانی که اعوجاج دارند گمراه میشوند. قصد ادبیات مدرن این نبود، قبل از دوران پست مدرن ما رفتیم به سمت اضافه کردن سهم مخاطب. در واقع از این سوال شروع کنیم: من یک سری رسانه برای انتقال معنا دارم و همه آنها این ویژگی را دارند که تا حدودی ابهام دارند و معنای نهایی در ذهن مخاظب شکل میگیرد. من از این ویژگی زبان یا هر رسانه هنری دیگری چه استفادههایی میتوانم بکنم و چه فایدههایی میتوانم از این ببرم که قصد کنم به جای اینکه به خود بیشتر فشار بیاورم که اثر هنری یک معنا بدهد، استقبال کنم که این ابهامها بیشتر شود؟ قرآن میگوید میخواهم یک عده را هدایت و یک عده را گمراه کنم. در ادبیات مدرن سهم بیشتر دادن به مخاطب انگیزههای دیگری داشت و سعی کنم به شما نشان بدهم که در قرآن درباره این موضوع نکات جالب دیگری وجود دارد و فقط ابهامات در جهت هدایت کردن و گمراه کردن افراد مورد نظر خداوند نیست.
یکی از ویژگیهای شرکت دادن مخاطب این است که میتوانید از این طریق مخاطب را به فعالیتی وادار کنید. هرچه واضحتر بیان کنید، مخاطب منفعلتر میشود و مثل این است که من اینجا نشستم و میخواهم این را بگویم و شما هم باید این را بفهمید. ریاضیات این حالت را دارد، ریاضیات نهایت یکمعنایی بودن است وقتی به صورت فرمال بیان میشود که معنی این قضیه این است و این هم اثبات آن است و هیچ کس چیز دیگری نمیفهمد. وقتی به صورت فرمال بیان میشود انگار به یک چیز تکمعنا رسیدیم. دیالوگهای روزانه تا شعرِ پر از ابهام هنری به این حد از وضوح نمیرسند. مخاطب باید فعالیتی انجام بدهد تا انگار معنایی را بیرون بکشد و فکر میکنم اتفاقی که در ادبیات مدرن افتاد این است که این نکته، نکته مثبتی دانسته میشود که به مخاطب نه به عنوان یک موجود منفعل بلکه موجودی که قرار است فعالیت کند نگاه میشود.
آدمها به اندازه فهم خودشان، به اندازه چیزی که در ذهن آنها میگنجد، چیزهایی را از متن بیرون میکشند و وقتی متن را میخوانند در حال فعالیت هستند و در حال انفعال نیستند. قرآن به شدت این کار را با ما میکند، به دلیل وجود متشابهات ما قرآن را منفعلانه نمیتوانیم بفهمیم. گفتن اینکه ما اینها را نمیفهمیم و اینها را کنار بگذاریم و فقط محکمات را بخوانیم از روی تنبلی است، چون آنجا زحمت دارد و باید معنا را کشف کنید. این موقعیت کشف دادن به مخاطب در هنر مدرن موقعیتی است که ارزشمند قلمداد میشود و این چیزی است که سعی میکنم بگویم که در قرآن خیلی زیاد میبینید که مخاطب قرآن دعوت میشود که همینگونه که قرآن را میخواند فعالیتی انجام بدهد، این معنا را رد یا قبول کند. این باعث رشد میشود. این مثال برای من جالب است، یک تحقیقی خواندم که نمیدانم چقدر راست یا دروغ است ولی نوشته بود با روشهایی که از فعالیتهای مغزی تصویربرداری میکنند، محققین به این نتیجه رسیدند که میزان فعالیت مغز در حالیکه شما تلویزیون نگاه میکنید از میزان فعالیت شما در خواب کمتر است، یعنی یک نفر وقتی تلویزیون نگاه میکند فعالیت او در حد گیاه است، یک صفحهای هست و یک چیزهایی میآید و میرود و مغز شما پروسس میکند ولی در حالت انفعال است. اگر میخواهد یک آدمی رشد کند و اگر ادعا این است که وقتی قرآن میخوانید به شما رشد میدهد، فقط این نیست که یک سری گزارههای درست در ذهن شما ایجاد شود، بلکه شما نیز مشارکت میکنید. اگر فرض کنید مقدار زیادی آیات متشابه وجود دارد، مثل این است که در آزمونی شرکت کردید که مدام باید پاسخ سوالهای دو گزینهای و سه گزینهای را انتخاب کنید و از بین راههای انحرافی که باز است یک کدام را انتخاب کنید و جلو بروید. این باعث میشود شما به عنوان مخاطب فعالیت انجام بدهید و ما هیچ راهی برای رشد کردن به غیر از فعالیت نداریم. خود فعالیت خواندن قرآن و فهمیدن آن به نوعی است که باید در قرآن تدبر کنیم. کاری میکنید که به شما رشد میدهد. در هنر مدرن اینگونه است که برای درک کردن از مخاطب انتظار فعالیت دارند و بخشی از دشواری ارتباط با هنر مدرن این است که توقع آنها از مخاطب خود خیلی بیشتر از هنر کلاسیک است.
[۰۱:۱۵]
باید هنرشناس باشید تا حدودی و اگر شعر یک شاعری را برای اولین بار میخوانید باید صبر کنید و بارها و بارها بخوانید تا کم کم با زبان او آشنا شوید. اگر شما شعر یک شاعر عراقی را خوانده باشید میتوانید هزاران دفتر شعر عراقی را بخوانید و استعارهها همان هستند، الفاظ مشابه هستند، ریتمها مشابه هستند. ولی الان اگر صد شاعر مدرن را میشناسید و با دقت خواندید و فهمیدید و میخواهید شعر یک شاعر مدرن دیگر را بخوانید، روز از نو روزی از نو. ممکن است الفاظ را در معنای دیگر به کار ببرد و شما مجبور هستید با استایل و شیوه بیان این آدم مجدداً از صفر خودتان را آشنا کنید و طول میکشد و اینها باعث رشد میشود.
شما در داستان مدرن مخصوصاً در سالهای اخیر و داستان کوتاه این تکنیک را میبینید که یک چیزی که ممکن است حتی اصلیترین ماجرا باشد در داستان بولد نمیشود. یک مثال از سینما میزنم، صحنه معروفی از کشتار آلمانها در روستایی در جنگ جهانی دوم در فیلم فهرست شیندلر که اسپیلبرگ ساخته است وجود دارد. برعکس تمام صحنههای مشابهای که شاید دیده باشید، وقتی که این فجایع اتفاق میافتد انتظار دارید صحنه اعدام وسط کادر باشد و به شما نشان بدهد. همینطور که دوربین حرکت میکند آن گوشه یک نفر را میکشند. شما انگار آن لحظه آنجا را نگاه نمیکنید و یک دفعه جا میخورید و چشم شما آن طرف پرده میرود و تا آن را نگاه میکنید آن بالا اتفاقی میافتد. قرار دادن حوادث در حاشیهها تأثیر عجیبی میگذارد. اگر یک فردی را بکشند و به شما به عنوان یک فاجعه نمایش داده شود کمتر روی شما تأثیر میگذارد نسبت به اینکه جوری نمایش داده شود که انگار اصلاً مهم نیست. مثل اینکه دوربین آدمی را نشان میدهد و همینطور که او راه میرود و شما تعقیب میکنید که انگار موضوع اصلی است، در پس زمینه اتفاقهای وحشتناکی میافتد که انتظار ندارید اینها را در پس زمینه ببینید. قرار دادن اتفاقهای مهمتر از چیزی که جلوی پرده است – منظور من در فوکوس است – در پشت صحنه، تأثیر بیشتری میگذارد. الان از این خیلی استفاده میکنند، نمیدانم چقدر این را توانستم خوب بیان کنم. خودم یک بار این کار را با یک عکسی انجام دادم، یک عکس از شیری که بچه آهویی را گرفته بود و هنوز هم کاری با او نکرده بود گرفتم ولی دور بچه آهو را طوری بریدم که شیر را واضح نبینید. اتفاقی که میافتد اگر کارم را خوب انجام داده باشم وقتی به تصویر نگاه میکنید بچه آهو را میبینید که قیافه بچه آهو حالت مستأصلی دارد و شاید احساس کنید که چرا قیافه او اینگونه است؟ بعد بیشتر که دقت کنید میپرسید آن دندان چیست؟ یک مقدار دقت کنید میبینید پشت آهو یک شیر است. این موضوع را هول انگیزتر میکند تا اینکه من برهنه یک دفعه عکس را به شما نشان بدهم، خصوصاً اگر کاری کنم که مطمئن نشوید که آنجا شیر هست یا خیر، این حالتهای دو دلی تأثیر عمیقی روی آدمها میگذارد نسبت به اینکه رک و صریح چیزی را جلوی یک نفر بگذارید و به او بگویید. مخصوصاً وقتی میخواهید درباره چیزی صحبت کنید که خیلی هول انگیز است و بیان صریح آن ممکن است از لحاظ زیباییشناسی درست نباشد.
فیلمی معروف خیلی کلاسیک و خیلی قدیمی به نام M ساخته فریتز لانگ هست که در آن یک قاتل زنجیرهای دختربچهها را میکشد و به طرز فجیعی میکشد. از اول که فیلم شروع میشود، همین را میشنویم که در شهر ولولهای هست که چنین آدمی پیدا شده است. بعد از مدتی این آدم را میبینیم که دختر بچهای را گول میزند و با خود میبرد، یک بادکنک به او میدهد و میگوید بیا برویم. بعد میبینیم که پلیس جایی را بازرسی میکند و جسد دختر بچه را پیدا کردند، هیچ وقت جسد دختر بچه را نمیبینیم، فقط میبینیم آدمها وقتی پشت بوتهها میروند و بر میگردند و با اینکه پلیس هستند حالشان بد شده است چون صحنه بدی را دیدند. در مصاحبه از او پرسیدند که چرا بچه را نشان ندادی و اینگونه نمایش دادی؟ گفت فکر کردم که هر چیزی نشان بدهم یا از حد تحمل یک عده آدم برای دیدن یک صحنه فجیع بالاتر است و حالشان بد میشود و از فیلم برای دیدن چنین صحنهای بدشان میآید یا یک عده آدم هستند که هرچه به آنها نشان بدهند میگویند خیلی فجیع نبود و من تصور کردم خیلی فجیعتر از این باشد، بنابراین به عهده مخاطب گذاشتم که صحنه را بسازد. شما میگویید خیلی فجیع است و آدمها را نشان میدهید که هر کسی میبیند حالش بهم میخورد، هر کس به مقتضای تصوری که از صحنه فجیع دارد یک چیزی برای خودش میسازد که فجیع باشد. این حسن ادبیات نسبت به سینما است که کلاً اینگونه است. من میتوانم بگویم یک چیزی خیلی بد است و وارد جزئیات نشوم یا یک چیزی خیلی زیبا است و شما آن را در ذهن خود میسازید.
در داستانهای قرآن این تکنیک را میبینید – نه برای اینکه کسی گمراه شود – که یک چیزی در پس زمینه گذاشته میشود در حالیکه مهم است، شاید مهمتر از چیزی است که شما جلوی صحنه میبینید. دفعه قبل که این موضوع را گفتم این شکلی بود که در یک جلسه سوالهایی را درباره داستان یوسف مطرح کردم که انگار یک چیزی در پس زمینه داستان یوسف وجود دارد و میخواهم سعی کنم در مورد آن صحبت کنم. بعداً بچهها در مورد آن فکر کردند و جلسه بعد در مورد آن صحبت کردم.
در مورد داستان یوسف در قرآن یک سری سوال میتوان مطرح کرد. فرض من این است همه داستان یوسف را بلد هستید. مخصوصاً قسمت یوسف و زلیخا را! کلاً این داستان را در ادبیات فارسی به داستان یوسف و زلیخا میشناسند، در حالیکه در قرآن داستان یوسف و برادران است «لَقَدْ كَانَ فِي يُوسُفَ وَإِخْوَتِهِ آيَاتٌ لِلسَّائِلِينَ» (یوسف:۷). وسط داستان ماجرایی اتفاق افتاد که در حد دو آیه هم بیشتر نیست ولی آن قسمت انگار به نظر مردم خیلی جالبتر است. داستان یوسف اینگونه است که برادرها او را به چاه انداختند و خیلی بچه است. بعد به کنعان میرود و آنجا زندگی میکند، اسم کنعان در قرآن نیامده است، کاروانی او را به مصر میبرد و اتفاقهایی میافتد از جمله ماجرای زلیخا و زندانی شدن و تعبیر خواب پادشاه و رسیدن به سلطنت، سلطنت به این معنا که یک مقام بالای حکومتی پیدا میکند.
اولین سوال این است که بعد از اینکه به سلطنت میرسد، چرا نمیرود تا پدر خود را پیدا کند؟ به کاروانیانی که یوسف را از چاه درآورند یوسف گفت که من پسر یعقوب هستم و برادرهایم من را به چاه انداختند و من را نزد پدرم ببرید؟ گفت و آنها گوش نکردند یا اصلاً نگفت؟
حضار: نگفت.
حضار: شاید گفته و آنها پدرش را نشناختند.
استاد: پدرش خیلی آدم معروفی است، فقط ما که قرآن خواندیم او را نمیشناسیم، در زمان خودش هم معروف بود.
حضار: گفته یا نگفته یک حرف است و اینکه در قرآن آمده یا خیر یک حرف دیگر است.
استاد: در قرآن که نگفته که گفته یا نگفته ولی من حدس شما را میخواهم. یوسف تلاش کرده که به آنها بگوید تا برگردد یا خیر؟
حضار: خیر.
حضار: احتمالاً گریه کرده و گفته من را برگردانید.
استاد: آنها نپرسیدند که چرا در چاه هستی؟ پدر تو کیست؟ شاید میتوانستند یک مژدگانی بیشتر از اینکه او را به بازار برده ببرند و بفروشند بگیرند. بعدش چی میشود؟
حضار: شاید اصلاً زبان او را نمیفهمیدند.
استاد: کاروان در شهر است و درحال رد شدن است. فکر میکنید از کنعان ظرف چند روز رد میشدند؟ از آنجا چیزهایی میخریدند. همه آنها مصری نبودند. کاروانیها معمولاً چند زبان بلد بودند. نگران زبان نباشید.
حضار: ما نمیدانیم.
استاد: داستان یوسف را یک بار بخوانید و ببینید چقدر محتوای ناگفته دارد و در مقابل این مقداری که میگوید، چند هزار چیز را نمیگوید. میگوید «لَقَدْ كَانَ فِي يُوسُفَ وَإِخْوَتِهِ آيَاتٌ لِلسَّائِلِينَ» (یوسف:۷) کسانی که سوال میپرسند. به نظر من از این سوره هزار سوال میتوان پرسید. بچه را بردند و اینقدر عزیر مصر و زنش از او خوششان آمده که او را به عنوان فرزند قبول کردند، فرزند یکی از بزرگترین مقامات مصر است و خیلی هم او را دوست دارند. به آنها گفت که ماجرای من چیست و برادرهای من مرا در چاه انداختند و پدری دارم که الان منتظر من است و یا آنها را بیاورید یا من را ببرید؟ آنها هم گفتند حرف نزن تو پسر ما هستی یا به آنها نگفت؟
حضار: نگفت.
استاد: به آنها هم نگفت. سوال من این است که تقریباً بعد از اینکه خودش پادشاه شد و تمام حکومت مصر در دست او بود و بابای او از غصه میمرد، نباید بر میگشت و یک سری به بابای خود میزد؟ حافظ همین را میگوید:
الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور پدر را باز پرس آخر کجا شد مهر فرزندی
دلش نمیسوخت که ببخشید، جان پدرش در میآمد از فراغ یوسف؟ دلش تنگ نشده بود؟ رفت یا نرفت؟ آدس خانه را بلد نبود؟ کنعان جای معروفی است و پدر او هم آدم معروفی است و قطعاً میدانست کجا باید برود و هیچ مشکلی در رفتن یوسف نبود.
حضار: اگر قرار بود یک کاروانی میآمد و یک آدمی را پیدا میکرد و برای خودش بر میداشت و به نظر میآمد که نمیصرفید که دنبال خانواده بگردند و از آنها باجگیری کنند.
استاد: اتفاقاً، من الان یک جایی یک پلاک پیدا میکنم که روی آن یک اسمی نوشته است یا یک عکس یادگاری پیدا میکنم، امید من بیشتر به این است که این را به بازار ببرم و بفروشم یا صاحب آن را پیدا کنم و به او پس بدهم تا یک چیزی به من بدهد؟ بچه گم شده را تگر به پدرش میدادند احتمال پاداش بهتر بود یا او را به بازار مصر ببرند و تا آنجا به او غذا بدهند و برایش خرج کنند؟ آخرش هم به ثمن بخس او را فروختند. چرا برده بگیرند و چرا او را تحویل ندادند؟
حضار: از کجا معلوم که پدرش به آنها پول بدهد.
استاد: اصلاً شرط بگذارند، یک نفر را نزد پدرش بفرستند و بگویند اگر پسرت را میخواهی اینقدر بده.
حضار: ممکن است او را دزدیده باشند و برده کرده باشند، میخواستند برده بگیرند تا از آن استفاده کنند. احتمالاً جزای اینکه از اینجا برود مرگ یا یک چیز سنگینی بوده باشد.
[۰۱:۳۰]
استاد: سوال من در مورد یوسف است. یوسف به آنها گفت پدر من این است و این اتفاق برای من افتاده است و لطفاً من را برگردانید؟
حضار: به نظر من گفته است.
استاد: سوال من این است که گفته یا خیر. تلاش کرده که نزد پدرش برگردد؟ اگر در این مقطع تلاش کرده و نشده، به عزیز مصر و زلیخا هم گفته من بابا دارم و من را برگردانید و آنها هم گفتند نه، حالا که پادشاه شده و حکومت مصر در دست او است، نمیتواند یک مرخصی دو ساعته از خودش بگیرد و به کنعان برود و یک سری به پدرش بزند؟ آخرش چه کار میکند؟ یکی را میفرستد تا آنها را بیاورند. چرا نمیفرستد تا پدر او را بیاورند؟ تا آخر صبر میکند که پدر او کور شود و بعد پیراهن خود را بفرستد تا شفا بگیرد. چرا زودتر دنبال پدرش نمیفرستد؟ مملکت مصر در دست او است.
حضار: میخواهد باعث رشد پدر خودش شود.
استاد: از این جوابهای آخوندی بود! پدر خود را تربیت میکند. جالب است.
سوال من در این مورد است که یوسف گفته است یا نگفته است؟ سعی کرده است؟ یا اگر نگفته است، چیزی که ما میدانیم این است که میتواند برگردد و آنها را بیاورد و این کار را نکرده است و آخر داستان این کار را میکند. به نظر من اگر یک نفر این داستان را همینگونه بخواند مهمترین سوالی که به آن بر میخورد این است که این چه وضعی است. کما اینکه میبینید شعرا هم همین مشکل را با یوسف پیدا کردند و حافظ این تهمت را به حضرت یوسف میزند که سلطنت او را مغرور کرده است و مهر فرزندی را فراموش کرده است. این ابهام و این تصور غلط از کجا میآید؟ برای اینکه شما در تمام قرآن میبینید که یعقوب از فراغ یوسف چه زجری میکشد و به نظر میآید حق این است که یوسف پدر را از این حالت رها کند. مگر اینکه نمیداند، احتمالاً حافظ و سایر شعرا که این تهمت را زدند فکر میکنند یوسف حال یعقوب را نمیداند.
این آیه را فراموش نکنید که بعد از اینکه یوسف به سلطنت میرسد، خداوند میگوید «كَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ يَتَبَوَّأُ مِنْها حَيْثُ يَشاءُ» (یوسف:۵۶). مثل اینکه میگوید اگر تا اینجا مقاومت کردید و فکر کردید یوسف میخواست برگردد و برنگشته، اصلاً اینگونه بود که به او مکنت دادیم که هرجا دلش میخواهد برود و حرفی نماند که میتواند برود ولی نمیرود. آیه عجیبی است که میگوید «يَتَبَوَّأُ مِنْها حَيْثُ يَشاءُ». به او این جایگاه را دادیم که هر جایی دلش میخواهد برود. بنابراین از این به بعد میتواند برود ولی نمیرود، میتواند دنبال آنها بفرستد ولی نمیفرستد. حال یوسف چه کار میکند؟ چرا برادر کوچکتر را نگه میدارد؟ عملیاتی که انجام میدهد چه است؟ وقتی برادرهای او آمدند میتوانست بگوید سلام من یوسف هستم، من نجات پیدا کردم، ولی به آنها خودش را معرفی نمیکند. بعد با یک روش پیچیده به اینها میگوید که شما برادری که نیاوردید را – درواقع برادر تنی خودش را طوری که نفهمند یوسف است – بیاورید وگرنه من به شما آذوقه نمیدهم. اینقدر در سریال و فیلمهایی که از آن میسازند برای خودشان داستان را کم و زیاد میکنند که باید یک دور اینجا داستان را تعریف کنم! اتفاقی که در قرآن میافتد این است برادرها میآیند و یوسف اینها را میشناسد و آنها این را نمیشناسند و وقتی که خداحافظی میکنند میگوید برادری که گفتید را با خودتان بیاورید وگرنه دیگر به شما آذوقه نمیدهم. آنها میگویند باشد ما از پدر میخواهیم تا برادر را همراه ما بفرستد.
چه سوالهایی اینجا پیش میآید؟ چرا میگوید برادر را با خود بیاورید؟
حضار: شاید میخواست حال پدرش را از او بپرسد.
استاد: حال پدر را از اینها نمیتوانست بپرسد؟ اولاً شما از این آیه این را میفهمید که تمام اطلاعات مربوط به خانواده را از این برادرها گرفته است، چون تظاهر میکند که عزیز مصر است و یوسف نیست. از کجا میداند اینها برادر دیگری هم دارند؟ معلوم است که با آنها کلی صحبت کرده است و اینها گفتند که یک برادر دیگری داریم یک پدری داریم.
حضار: چون به تعداد آدمها آذوقه میدادند.
استاد: بله علت آن هم خیلی واضح است، اینها گفتند برای خانواده دیگری که نماینده نفرستاده است آذوقه میخواهیم. چه کسی است؟ برادر ما است. چرا نیامده است؟ معلوم است اینجا ماجراهایی است و با توجه به جوابی که میدهند معلوم است که همه چیز قبلاً گفته شده است، میگویند از پدر خود میخواهیم که او را به ما بدهد تا برای تو بیاوریم.
حضار: احتمالاً هدف یوسف این بود که اینها دوباره از پدر بخواهند که فرزندش را به اینها بسپارد.
استاد: قبل از آن، الان به نظر شما یوسف چند ساله است؟ فرض کنید یوسف هفت ساله بود که او را به چاه انداختند و حدود بیست – سی سال گذشته است چون مدتها در زندان بود، فرض کنید سی ساله است. برادر کوچک چند ساله است؟ مثلاً بیست و هفت ساله است. یعنی چه که به پدر میگوییم برادر کوچک را به ما بدهد؟ برادر کوچک چرا نیامده است؟ در بیست و هفت سالگی اجازه پدرش را میخواهد؟ جواب عجیبی نیست که میگویند ما به پدر خود میگوییم این را با ما بفرستد؟ اگر ندانید فکر میکنید بچه پنج ساله است و باید از پدر خود اجازه بگیرد. هیچ وقت هم به خودش نمیگویند، به پدر میگویند که این را با ما بفرست و میگوید نمیدهم و شما فلان کردید، انگار بچه خرد است. چرا نیامده است و چرا یعقوب او را نمیفرستد؟ ابهامی وجود دارد. چیزی که میخواهم بگویم همین است، اینجا ابهامهایی وجود دارد. پشت این پرده چیزی گذشته است که نمیخواهد صراحتاً در داستان بیان شود، چیزی که شما باید بفهمید. چیز خیلی عجیب در مورد همین برادر است. همه چیزهایی که در مورد او است عجیب و غریب است، چرا میگوید او را بیاورید؟ چرا آنها میگویند از پدر میخواهیم بفرستد و دوباره میروند؟ کلاً برنامه یوسف که این برادر را بگیرد چیست؟ این متناظر با همان آیه است که «لَقَدْ كَانَ فِي يُوسُفَ وَإِخْوَتِهِ آيَاتٌ لِلسَّائِلِينَ» (یوسف:۷) کسانی که او را به چاه انداختند و برادری که پاسکاری میشود. برادر یوسف را میآورند و بعد یوسف او را میگیرد.
حضار: در متن قرآن هست که وقتی یوسف بود، این برادر به دنیا آمده بود؟
استاد: در متن قرآن نیست ولی ما میدانیم.
حضار: یعنی پدر یوسف با کس دیگری ازدواج کرده بود؟
حضار: این برادر تنی او است.
حضار: اینها که در قرآن نیست ما از خودمان میگوییم.
حضار: رویایی که یوسف میبیند.
استاد: بله در رویا یازده ستاره هستند.
حضار: آن هم قرار است بعداً تعبیر شود.
استاد: منظور این است که تعداد برادرها یازدهتا است، اینکه برادرهای ناتنی ده نفر هستند در قرآن نیست. اینها را از جواب همین سوالها هم میتوانیم بدانیم. اگر شما بگویید این برادر دیگری است که کوچک است، بعداً جواب سوالها را نمیتوانید بدهید.
حضار: میتوانیم یک تئوری را اینگونه شروع کنیم.
استاد: جواب اینکه برادر تنی وقتی یوسف بچه بود به دنیا آمده بود را میتوان از قرآن درآورد؟
حضار: نمیشود
استاد: میشود و من الان برای شما در میآورم.
حضار: ممکن است برادر ناتنی باشد که خیلی با او دوست بود.
استاد: ایشان میگوید در زمان حضور یوسف در کنعان شاید این برادر وجود نداشت. شاید واقعاً پنج ساله است، برادری از یک مادر دیگر است. این را از قرآن میتوانید بفهمید که این برادری است که یوسف را میشناسد، چون وقتی برادر خود را میگیرد میگوید «إِنِّي أَنَا أَخُوكَ فَلَا تَبْتَئِسْ بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ» معلوم است که میگوید من برادر تو هستم و ناراحت نباش از کارهایی که اینها میکردند. اگر اینطور باشد او میگوید یوسف کیست من پنج ساله هستم! برادر دوران کودکی او است که این را میگوید.
«فَلَا تَبْتَئِسْ بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ» (یوسف:۶۹) یعنی چه؟ گفت بروید او را بیاورید و الان با او تنها شد و میگوید من برادر تو یوسف هستم، ناراحت نباش برای کارهایی که کردند و من را به چاه انداختند. معنی آن این نیست که این آدم به طور دائم ناراحت است؟ شما این را نمیفهمید که این چیزی که میگوید یعنی یک آدم آنرمالی شده است و افسرده است؟
حضار: مانند حضرت یعقوب؟
استاد: بدتر از حضرت یعقوب، دلایلی وجود دارد که بدتر از حضرت یعقوب است، از خود متن اینگونه میفهمیم. برادرش را آورده است و این جمله را به او میگوید، مثل اینکه میگوید اینقدر ناراحت نباش و غصه نخور. سی سال است غصه میخورد که از برادر خود جدا شده است و اتفاقی برای او افتاده است که این را میخواهد. اتفاقی که برای این برادر افتاده است این است که مانند یک بچه صغیر مانده است یعنی دچار مشکلات رشد روانی شده که پدر او به او باید بگوید برود، مانند بچه کوچک است که به پدر خود میگویند او را با ما بفرست و پدر میگوید او را ببرید، او را به آنجا میبرند و یوسف او را گرفته است و این حرف را میزند.
یک چیزی پشت پرده کل ماجرای بردن و آوردن برادر کوچکتر هست که چنان از واقعهای در بچگی دچار شوک شده است که تا همین الان هم معلوم است حالت افسردگی دارد و آدم مستقلی نیست که بتوان او را به جایی فرستاد. حضرت یعقوب به پسرهای خود قسم خدا میدهد که او را برگردانید، مثل اینکه بچه کوچکی که میترسد گم شود را دست یک عده میدهد. حضرت یوسف چه کار میکند؟ یک قسمت از کاری که حضرت یوسف میکند به نظر میآید این است که برادر دچار مشکلی است و حضرت یوسف نمیخواهد همینگونه خودش را معرفی کند، انگار یک سال لازم دارد که با این برادر تنها باشد و او را معالجه کند. اگر افسردگی او به خاطر دوری از یوسف است، کاری که میکند این است که برادر را یک سال پیش خودش نگه میدارد تا چیزی که باعث ناراحتی او بود برطرف شود. ولی کار اصلی یوسف با برادرهای دیگر است، همانطور که ایشان گفت، میخواهد یک بار دیگر اینها را در موقعیتی قرار بدهد که همان کاری که در جوانی جاهل بودند و کردند را – یوسف را گرفتند و پس نیاوردند و آن موقع نفهمیدند که چه کار کثیفی کردند – حالا که بزرگ شدند و جاهل نیستند امتحان کنند. از متن قرآن میفهمید که اینها خیلی چیزها یاد گرفتند و گاهی حرفهای حکیمانه میزنند. یوسف میخواهد یک بار دیگر در پنجاه سالگی بروند و این دفعه مقصر نباشند، برادری را بگیرند و بیاورند و دست خالی آنها را نزد پدر بفرستد.
اگر به من بگویید کجای این سوره است که خواندن آن سخت است میگویم همینجا. برادر کوچکتر را یوسف گرفته است و اینها باید دوباره برگردند و به پدر بگویند این را هم بردیم و نیاوریدم، این را دیگر برنمیتابند. یکی از آنها میگوید من نمیآیم و همینجا میمانم، شما بروید به پدر بگویید اینگونه شد و او را گرفتند «فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ حَتَّىٰ يَأْذَنَ لِي أَبِي» (یوسف:۸۰) از اینجا تکان نمیخورم تا اینکه پدر من به من بگوید بیا. به آنها میگوید بروید و بگویید اینگونه شد و دزدی کرد و او را گرفتند.
[۰۱:۴۵]
از این مهمتر، بردهداری در مصر باستان به نظر شما چگونه بود؟ برده شدن کار تفریحی و راحتی بود؟ باید احتمالاً اهرام مصر را بسازند. در حدی است که اگر کسی را برده میگیرند به احتمال زیاد بعد از مدتی باید بمیرد. این برادر را به عنوان برده گرفتند و از اول با آنها شرط میکند که اگر این جام را پیدا کنم که ادعا میکنند دزدیده شده است حکم چیست؟ آنها میگویند دزد برای کسی است که مال او را دزدیده است یعنی برده او میشود و بعد جام را از آنجا در میآورد و او را به عنوان برده میگیرد. همه اینها دسته جمعی میآیند و از او تمنا میکنند که یکی از ما را به عنوان برده بگیر و بگذار ما او را ببریم. کلاً یوسف چه کار میکند؟ یوسف کاری میکند که اینها بفهمند، چون یک کار بینهایت زشتی کردند و از آن توبه نکردند، قرائنی در قرآن هست که توبه نکردند. ممکن است الان آدمهایی نباشند که دوباره آن کار را انجام دهند ولی بزرگی گناهی که مرتکب شدند را هنوز درک نکردند. شما باید اول بفهمید که گناهی که کردید چقدر بزرگ است که از آن توبه کنید. مثل این است که من یک دکمه را بزنم و جایی منفجر شود و هزار نفر بمیرند و بعد احساس کنم گناه من این بود که این دکمه را زدم: خب اشتباه کردم، این دکمه را نباید میزدم. گناه این است که هزار آدم را کشتم و مثلاً باید صحنهها را ببینم که چه کردهام تا بتوانم توبه کنم. اگر ندیده باشم ممکن است فکر کنم شاید اتفاق بدی افتاده باشد. مثل اینکه من این را زدم و صدای انفجار هم آمد و بعد به من بگویند کار بدی کردی و بگویم باشد دیگر این کار را نمیکنم. توبه واقعی این است که من گناه خود را درک کنم. اینها نفهمیدند که چه کردند و یوسف به آنها میفهماند که بعد از سی سال دقیقاً مانند استخوانی که شکسته است و درست جوش نخورده است، یک بار دیگر از همانجا میشکند تا این دفعه درست جوش بخورد. اینها بعد از حدود سی سالی که گذشته است، الان میتوانند بفهمند که آن شب که از پدر فرزندش را گرفتند و بردند و برنگرداندند چقدر باید خجالت میکشیدند. آن شب وقتی یوسف را بردند و به دروغ گفتند که گرگ او را خورده است از اینکه کلک آنها گرفته بود خوشحال بودند.
نقشه یوسف دو قسمت دارد: معالجه برادر کوچکتر و اصل ماجرا که برادرها را که قرار است یک روز توبه کنند به جایی برساند که توبه کنند. قرآن با صراحت این موضوع را میگوید، اگر دقت کنید وقتی او را به چاه میاندازند خدا میگوید «فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَأَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيَابَتِ الْجُبِّ» (یوسف:۱۵) وقتی اینها عزم خود را جزم کردند که او را به چاه بیندازند «وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هَذَا» (یوسف:۱۵) یک روزی به اینها میفهمانی که چه کاری میکنند «وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ» (یوسف:۱۵) و الان نمیفهمند. این وحی برای این است که از برادرها به خاطر کاری که میکنند کینه به دل نگیرد، اینها نمیفهمند که چه میکنند و یک روزی به اینها میفهمانی و به آنها آگاهی میدهی. یوسف همین کار را میکند و به کاروانیها نگفت، همانطور که ایشان حدس میزنند، کلاً از اینجا یوسف میداند که اگر بر میگشت و برادرها رسوا میشدند، نابود میشدند. اگر بلافاصله او را میآوردند و معلوم میشد برادرها او را به چاه انداختند برای آنها رسوایی بزرگی بود و یک چیزی بین یوسف و برادرها هست که باید حل شود و قرار نیست به پدر خود بگوید و قرار نیست به پادشاه مصر بگوید که من را برگردان نزد خانواده، گفتند او را گرگ خورده است و اگر برگردد باعث رسوایی خانواده میشود. برادرها نابود میشوند و احتمالاً از قبیله اخراج میشوند، چون کسی از افراد قبیله را سعی کردند بکشند. جرم خیلی بزرگی مرتکب شدند که انگار باید پوشیده بماند تا حل شود.
یوسف کاری که میکند این است که انگار آیهای که به او وحی شده را متحقق میکند، سعی کند اینها آگاه شوند و کاملاً هم کار خود را درست انجام میدهد، یعنی اینها از تشویشی که پیدا میکنند تلنگر میخورند و شما میبینید که حاضر هستند بیمرند یا برده شوند و یکی میگوید من بر نمیگردم. بر میگردند و به پدر خود میگویند این را هم بردیم و نیاوردیم، آن هم به یک اتهام خیلی عجیب: دزدی کرده است! پدر مطمئن است که او دزدی نکرده است و همانجا به آنها میگوید. جالبی آن این است که عین جملهای که وقتی آمدند و گفتند یوسف را گرگ خورده است به آنها گفت را این دفعه هم که میگویند پسر تو دزدی کرد میگوید: «بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ» (یوسف:۱۸ و ۸۳) نفس شما یک چیزی را در نظر شما جلوه داده است. معنی آن میتواند این باشد که اشتباه میکنید یا دروغ میگویید، یک چیز کلی است. نفس شما یک تسویلی انجام داده است، یک چیزی را در نظر شما به اشتباه آورده است. نکته اینجا این است که اگر نفسانیت نداشته باشید، معلوم است که آن پسر دزدی نمیکند، بنیامین آدمی نیست که دزدی کند. چون اینها بدشان نمیآید این اتفاق بیفتد اینگونه باور کردند. وقتی یوسف میگوید دزدی کرد میگویند شاید هم دزدی کرده است چون برادر او هم قبلاً دزدی کرده بود، یعنی یوسف. تمایل آنها به اینکه این دو برادر محبوب پدر کار بد کرده باشند باعث میشود که باورشان شود وگرنه واضح است که این برادر این کار را نمیکند و پدر میداند که امکان ندارد دزدی کرده باشد و این داستان را باور نمیکند.
عین همان ماجرا دوباره اتفاق افتاده است و این دفعه اینها بی گناه هستند. دیدید وقتی کودکی که اشتباهی نکرده است را بیجهت تبیه میکنند چه حالتی به او دست میدهد؟ دلش میشکند. اینها در موقعیت اتهام به جرمی که انجام ندادند هستند. فکر میکنم یعقوب میداند و چون پیامبر است به کسی اطلاع نمیدهد اما کل خانواده را در نظر بگیرید، کسی باور نمیکند که بنیامین دزدی کرده باشد. اینها متهم به این جرم شدند که این را هم سر به نیست کردند در حالیکه این دفعه کاری نکردند! این چیزی است که انگار زمینه توبه را فراهم میکند، مانند این است که برای چیزی کتک میخورند که نکردند و این از نظر روانی آنها را آماده میکند برای اینکه پشیمان شوند. مثل اینکه آن زخم دوباره باز میشود و الان میفهمند که چه کار افتضاحی کردند، خودشان بچه دارند و میفهمند اگر بچه خودشان را بگیرند چه حالی دارد. آن موقع جوان بودند و نمیفهمیدند ولی الان میفهمند، بنابراین وحیی که به یوسف انجام شد کاملاً در این ماجرا محقق شده است، یعنی اینها فهمیدند که کار زشتی کردند، اینکه توبه کردند یا خیر بحث جدایی است و به خودشان مربوط است.
متأسفانه حافظ و شعرای دیگر از این داستان به یوسف اتهام نفهمیدن و نداشتن مهر فرزندی میزنند، برخلاف برداشت آنها، وقتی داستان یوسف را با توصیف قرآن میخوانید به غیر از اینکه میبینید یوسف یک شخصیت بزرگ و حکیم و دانشمند است، کوچکترین خطایی از یوسف در این سوره نمیبینید. پیامبری است که شاید از یعقوب مراتبش بالاتر است، دانش فوقالعادهای دارد. برای برادرهایی که او را در چاه انداختند سالها زجر کشیده است و دوری پدر را تحمل کرده است که اینها رسوا نشوند. خدا گفته به اینها بگو که چه کار بدی کردند و از سن نوجوانی علم تعبیر رویا دارد، مرد بزرگی است و اشتباهی نمیکند.
از این چه میفهمید که وقتی برادرهای یوسف میآیند و میخواهد خودش را معرفی کند این جمله را به آنها میگوید «قالَ هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ وَ أَخِيهِ إِذْ أَنْتُمْ جاهِلُونَ» (یوسف:۸۹) فهمدید که با یوسف و برادرش چه کاری کردید وقتی که جاهل بودید؟ و هیچ حرفی از پدر نمیزند. شما زجر یعقوب را دیدید و در حدی عذاب کشیده است که کور شده است، شک نکنید که یوسف میداند آنجا چه خبر است و در دل یعقوب چه گذشته است، چون راه مداوای آن را بلد است، میداند که کور شده است و میداند که چگونه میتوان او را بینا کرد. مسئله چیز معجزهآسایی نیست و میداند که از زجر دوری یوسف است که او نابینا شده است همانطور که قرآن وصف میکند. تکنیک به کار رفته در سوره این است: فاجعهای را نشان بدهید که تا حدودی قابل بیان است، من و شما درد یعقوب را میفهمیم، اما ما نمیتوانیم درد یوسف و برادر او را بفهمیم که چه ارتباطی باهم داشتند و از این ماجرایی که اتفاق افتاده است چه عذابی کشیدند که یوسف از پدر خود دور شده است و او از برادر خود دور شده است. فاجعهای که اینجا برای این دو بچه اتفاق افتاده است را نمیتوانیم درک کنیم، نمیتوانیم بفهمیم که چرا برادر کوچکتر اینگونه شده است و اصلاً چه شده است. این مانند ماجرای فجیع پشت بوته در فیلم M است که هر چیزی در مورد این برادر کوچک گفته شود، ما درک نمیکنیم که واقعاً چه زجری کشیده که اینگونه شده است که مثل یک بچه صغیر مانده است.
از این جمله یوسف شما باید این را بفهمید که قسمت اصلی زجری که اینجا کشیده شده است مربوط به این دو است نه مربوط به پدر. مثل این است که من پدر را نشان بدهم و بعد به شما بگویم فقط این را میتوانم به شما بگویم که زجری که یوسف و برادرش کشیدند قابل مقایسه با این که دیدید نیست. هرچند همین را هم ما نمیفهمیم که چگونه یک نفر از حزن ممکن است کور شود. چشمش که ایرادی ندارد، میگوید از حزن نابینا شد: «وَ ابْيَضَّتْ عَيْناهُ مِنَ الْحُزْنِ» (یوسف:۸۴) این پدیده غریبی است. یک نفر چقدر باید محزون باشد که بینایی خود را از دست بدهد؟ چند نفر تا به حال در دنیا بینایی خود را در اثر حزن از دست دادند؟ از نظر روانی یعنی نمیخواهد دنیا را ببیند و از حزن، بینایی او از بین رفته است. یوسف میفهمد که یعقوب چه کشیده است و میداند اگر بشارت و هیجان دیدن یوسف ایجاد شود دوباره بینا میشود، مانند یک حالت روانی است که میل خود را به دیدن از دست داده است. میگوید پیراهن را روی صورت او بیندازید و بینا میشود. مثل اینکه فکر میکند یوسف است، چون بوی یوسف میآید و یوسف را نزدیک میبینید، چشم او بینا میشود. انگار فقط در اثر بی میلی دیدن است که دچار این حالت شده است.
از این جمله یوسف باید این را بفهمید که قسمت اصلی زجری که در این ماجرا بود را قرآن به ما نگفته است. تلاش نکرده است که تصویر کند، فقط بخشی از حزن ماجرا را به شما نشان داده است و اصل ماجرا که همراه با آسیبهای روانی عجیب و غریب بود را ناگفته گذاشته است و خود یوسف اغراق نمیکند وقتی میگوید «قَالَ هَل عَلِمتُم مَّا فَعَلتُم بِيُوسُفَ وَأَخِيهِ» (یوسف:۸۴)، خودش را هم میگوید.
[۰۲:۰۰]
با من و برادر من چه کردید وقتی جاهل بودید؟ به نظر میرسد آنها تا حدودی الان میفهمند که چه کردند.
حضار: خود برار کوچکتر که در پس زمینه نبود، فقط زجری که کشید در پس زمینه بود. درست است؟
استاد: برادر کوچکتر در پس زمینه است، یعنی شما وقتی این داستان را میخوانید ممکن است نظر شما به داستان یوسف و زلیخا و به شدت به حزن یعقوب جلب شود و به مسائل بین برادرها و خود یوسف هم جلب میشود ولی این به نظر میرسد در حد یک توپ است که از آنجا میآید.
حضار: وقتی خودش را معرفی میکند میگوید «أَنَا يُوسُفُ وَ هذا أَخِي» (یوسف:۹۰).
استاد: آخرین چیزی که میخواهم بگویم همین است که «أَنَا يُوسُفُ وَ هذا أَخِي» (یوسف:۹۰) یعنی چه؟ میشود یک لحظه صحنه را برای من تجسم کنید که چگونه است؟ برادرها در بارگاه یوسف هستند، برادر کوچک آنجا حضور دارد؟ یوسف روی تخت نشسته است و برادرها هم آمدند تا آذوقه بگیرند، برادر کوچک کجا است؟ کنار او ایستاده است و برادرها او را نمیشناسند! ظرف یک سال طوری شده است که او را نمیشناسند. وگرنه از اینکه این برده چرا اینجا است برای آنها مسئله پیش میآید و چه دلیلی دارد یوسف به آنها بگوید «أَنَا يُوسُفُ وَ هذا أَخِي» (یوسف:۹۰) برادرها که میدانند برادرشان است. به نظر میآید در یک سالی که گذشته است، برادر کوچک در حدی عوض شده که او را نمیشناسند. بزرگان مصر آرایش میکردند و او آرایش هم کرده است، هیبت خاصی داشتند، بنابراین نشناختن او فقط برای این نیست که قیافه و رفتار او تغییر کرده است. به نظر میرسد که در این صحنه حضور دارد و احتیاج به معرفی دارد. «أَنَا يُوسُفُ وَ هذا أَخِي قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَيْنا» (یوسف:۹۰).
حضار: شاید میخواست بگوید یوسف، هر یوسفی نیست، من یوسفی هستم که برادر این است و شاید احساس برادری با آنها نمیکند.
استاد: «قالَ أَنَا يُوسُفُ» مشخص است که من یوسف هستم.
حضار: برادرها اول پرسیدند که او یوسف است.
استاد: آنها گفتند «قالُوا أَ إِنَّكَ لَأَنْتَ يُوسُفُ» (یوسف:۹۰) و یوسف گفت «أَنَا يُوسُفُ وَ هذا أَخِي» (یوسف:۹۰) انگار خبر غیر منتظره این است که «هذا أَخِي» (یوسف:۹۰)، کسی که آنگونه بود الان اینگونه است و اینجا ایستاده و خیلی هوشیار است و خیلی حالش خوب است. پشت پرده و کمرنگ بودن همین است، چرا در مورد برادر کوچکتر همه چیز باید توسط خواننده کشف شود و هیچ کجا کوچکترین اشاره مستقیمی به این برادر کوچکتر نمیشود؟ شاید از همه بیشتر عذاب کشیده و آسیب دیده است. یعقوب از نظر معنوی آسیب نمیبیند، رشد او از نظر روانی دچار اختلال نمیشود. هر بلایی سر یک آدمی در حد پیامبر بیاورید تحمل میکند، اگر او را شکنجه بکنند تحمل میکند و از نظر روانی هم رشد میکند. بچه است که هرچقدر مقدس باشد میتوانید به او آسیب برسانید. اگر یک بچه را شکنجه بدهید در رشد او اختلالی به وجود میآید چون هنوز به جایی نرسیده که بتواند مسائل را تحلیل کند و بگوید این آزمایش الهی است. بچه کوچک واقعاً از نظر روانی قابل آسیب زدن است و به نظر میآید ماجرای اصلی در مورد برادر کوچکتر این است که تبدیل به آسیب شده است. برادرها به خودشان آسیب زدند در حدی که خودشان را به جهنم بیندازند و بنابراین نکته اصلی برادرها هستند، تمام ماجرا در جهت این است که برادرها بتوانند توبه کنند. اینگونه اگر از دنیا بروند گناه بزرگی کردند و از آن توبه نکردند و خیلی وضع آنها خراب است.
نکته اصلی برادرها هستند و نکته دوم این است که معالجاتی در مورد برادر کوچک انجام شود که عقب افتادگی او از نظر رشد جبران شود. تمام جاهایی که در مورد برادر کوچک صحبت میشود ابهام و سوالاتی به وجود میآید. از آخر تا اول که یوسف میگوید برادرتان را بیاورید و اینها به یعقوب میگویند بگذار او را ببریم و او میگوید حتماً او را برگردانید، مثل اینکه در مورد یک بچه صحبت میکنند، تا این جمله مبهم که «فَلَا تَبْتَئِسْ بِمَا كَانُوا يَفْعَلُونَ» (یوسف:۶۹) برادرش را بعد از بیست سال دیده است و میگوید ناراحت نباش، معلوم است که همیشه اینگونه است و در این حال است که این حرف را به او میزند وگرنه به او میگفت من برادر تو هستم و دارم برادرانت را به سمت توبه سوق میدهم.
در قسمتهایی در خود این داستان میگوید که خداوند به یوسف کمک میکند برای اینکه این نقشه عملی شود. در انتها یوسف از خدا شکرگزاری میکند و میگوید «وَجَاءَ بِكُمْ مِنَ الْبَدْوِ مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّيْطَانُ بَيْنِي وَبَيْنَ إِخْوَتِي» (یوسف:۱۰۰) ممکن بود جای دیگری برای آذوقه بروند. دخالت خداوند بود که برادرها سراغ یوسف آمدند. نکته دیگری که به نظر میآید به یوسف کمک اضافه میکند این است که سال آخر وضع برادرها خراب است و چیزی ندارند و دست خالی آمدند و زندگی کل این قوم در کنعان بستگی به این دارد که یوسف به این برادرها کمک کند. ببینید که آنها چه میبینند، آنها که نمیدانند یوسفی در کار است: آدمی هست که برادرها در مورد او تعریف کردند که آدم عجیب و غریبی است و میگوید برادر دیگرتان را بیاورید و بعد میگوید این را نگه میدارم، میگوییم حاضریم جای او برده شویم میگوید نه همین را نگه میداریم.
چیزهایی تعریف کردند که مبهم است، چه کاری است که عزیز مصر شخصاً خورجین برادرها را وارسی میکند یا در آن صحنه دخالت میکند؟ برادرها دست خالی آمدند و میگویند «تَصَدَّقْ عَلَيْنا» (یوسف:۸۸)، ببخشید، آمدند گدایی. میگویند «مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ» (یوسف:۸۸) این دست یوسف نبود که سال آخر اینگونه شود، محصول اینها از بین رفته است و چیزی ندارند. همینجوری آمدند و خانواده آنها آنجا گرسنه و با هیجان منتظر هستند که اینها از عزیز مصر آذوقه بگیرند. فقط به این فکر کنید که الان وقتی برادرها پیش خانواده بر میگردند و میگویند عزیز مصر یوسف است و گفته همه به مصر بیایید به قصر پادشاهی، خبر خوشی است. درست است که خبر میدهند ما دروغ گفتیم که یوسف را گرگ خورده است ولی در حدی خبر خوش است که چه کسی حوصله دارد فکر کند که آن موقع چه شد؟ خوب کاری کردید در چاه انداختید و الان در مصر پادشاه شده است! بنابراین چه اتفاقی خوبی است! الان دارند از گرسنگی میمیرند. این مانند امداد الهی است که آبروی اینها نمیرود و احتمالاً همه برخورد خوبی با برادرها دارند که ما را نجات دادی و همین الان به مصر برویم. داستان یک جوری از طرف یوسف پیش میرود که لحظهای که برملا شود که اینها این کار را کردند بی آبرو و رسوا و نابود نشوند. اینها منجیهای قوم خود هستند و یوسف را پیدا کردند که پادشاه بود و گفته بیایید و هنوز معلوم نیست که در چاه انداخته باشند یا چه شده باشد. اول ممکن است بگویند ما فکر کردیم گرگ خورده است، الان لازم نیست به همه توضیح بدهند که ما عمداً او را به چاه انداختیم. بعد احتمالاً به پدر خود بگویند، شاید پدر هم هیچ وقت نپرسد و اینها هم چیزی نگویند.
فقط اعتراف میکنند که گناهی کردند و از پدر خود میخواهند برای ما استغفار کن و پدر میگوید به زودی برای شما استغفار میکنم. همزمان با گرسنگی خانوادهها و وابسته شدن آنها به چیزی که از مصر میآورند معلوم میشود عزیز مصر یوسف است و قرار است وسط آذوقهها بروند، مسئله آذوقه دادن نیست، میخواهند به آنجا بروند و در کاخ پادشاهی مستقر شوند. در انتها خداوند کمک کرده است که خیلی به نفع برادرها است و این نمونه یک شیوه داستان گویی است که اصولاً مرسوم نبود و الان مرسوم شده است. قول دادم تکنیکهایی در این جلسات بگویم که هنوز هم نیست. بعضیها واقعاً جا نیفتاده است ولی این شیوه داستان گفتن از نظر قرار دادن چیزهای مهمتر در پس زمینه و شاید اشاره مستقیم نکردن الان جا افتاده است. متأسفانه حداقل سی – چهل سال است که در داستان کوتاه خیلی این کار را میکنند. ما هم اینها را میفهمیم چون آنها را فهمیدیم.
حضار: حضرت یعقوب که رویا را شنیده بودند و میدانستند که حتماً یوسف بر میگردد و رویا تعبیر میشود، چرا حزن او در این حد بود که پیامبر خدا بینایی خود را از دست بدهد.
استاد: دفعه قبل هم که درباره این داستان در صنعتی شریف صحبت کردم یکی از دانشجوها این سوال را پرسید و من هم جواب دادم که تصور شما از پیامبرها یک مقدار اشتباه است. مسئله دوری و عشق شدید به یوسف است، شما وقتی یک بچه معمولی دارید عاشق او میشوید، یوسف یک بچه فوق العاده بود.
حضار: اگر حضرت ابراهیم حضرت اسماعیل را قربانی میکرد واقعاً چنین اتفاقی برای ایشان میافتاد؟
استاد: فکر میکنم نه ولی مقایسه خوبی نیست. مقایسه خوب این است که اگر به یعقوب میگفتند یوسف را قربانی کن میکرد یا نمیکرد، من میگویم میکرد و بعد این اتفاق برای او میافتاد، شما درباره احساسات یک پیغمبر از من سوال میکنید که حدس بزنم در دل یعقوب چه میگذرد و حزن از چیست.
حضار: سوال من این است شما به عنوان یک آدم مومن از دیدگاه خدا به پیامبر خودش که حضرت یعقوب است چگونه نگاه میکنید؟ واقعاً حس خودتان را میخواهم بدانم.
استاد: یک چیزی باید بگویم که به آن مطمئن نیستم و درباره یک پیغمبر حرف زدن راحت نیست. چیزی که میفهمم این است که رویای یوسف که در آن سجده کردن هست برای یعقوب این معنی را میدهد که باید زندگی خود را وقف یوسف کند. مثل یک امر الهی است، من در مقابل خدا به معنای فنا شدن سجده میکنم. یعقوب باید در خدمت یوسف باشد و این را از دست داده است و هیچ کار دیگری انگار در این دنیا ندارد. مثل اینکه یک چیزی از او خواسته شده و دنیای او همین بود که این را تربیت کند که قرار است آدم بزرگی شود و به او یاد بدهد که در همان ابتدای کار از او گرفته شده است. شاید احساس تقصیر هم همراه او هست، نمیدانم چقدر این حرف درست است. وقتی یوسف خواب را تعریف میکند یعقوب میگوید این را به برادرها نگو چون کید میکنند. برادرها چگونه کید کردند؟ یوسف به آنها گفت یا رفتار یعقوب باعث شد که حسادت آنها تحریک شود؟ بنابراین اگر اتفاقی افتاده انگار یعقوب بیتقصیر نبود که نتوانست خوب ماجرا را کنترل کند.
[۰۲:۱۵]
مثل این است که به ابراهیم بگویند باید اسماعیل را قربانی کنی و بعد یک دزد قبل از اینکه قربانی کند اسماعیل را ببرد و هیچ حکم دیگری هم برای حضرت ابراهیم نیاید و چاقو به دست بماند. اسماعیل را از دست داده است و تا آخر عمر باید بگوید اسماعیل کجا است. حکمی به یعقوب داده شده است و موضوع آن از دستش رفت و شاید بیتقصیر نبود. مانند این است که حضرت ابراهیم، اسماعیل را یک جایی بگذارد و بیاحتیاطی کند و یکی او را ببرد.
حضار: یأس در حضرت یعقوب وجود داشت؟
استاد: نه یأس وجود ندارد، میداند که خدا همه کارها را انجام میدهد. از تمام حرفهای یعقوب واضح است که میداند یوسف نمرده و به پیامبری میرسد، یوسف آدم بزرگی از نظر جایگاه دنیوی میشود و این صحنه خواهد آمد که ما در مقابل او تعظیم کنیم.
حضار: پس حزن برای زمان است.
استاد: بدترین حالت این است که بگویید کار خودش را انجام نداده و درست نتوانسته انجام بدهد و الان هم کار دیگری ندارد. به برادرها هم چیزهایی یاد داده ولی یوسف شاگرد اول کلاس بود. شبی که مطهری را کشته بودند با علامه طباطبایی مصاحبه کردند، گفت سر کلاس که مینشست مطمئن بودم که حرف من هدر نمیرود، یعنی یک نفر میفهمد و از بقیه زیاد مطمئن نبود. یوسف آن کسی بود که یعقوب باید تا پایان عمر سعی میکرد او را به بالاترین علم برساند، یعقوب باید به یوسف تأویل احادیث یاد میداد، همه اینها از بین رفت و زندگی او یک زندگی خالی شد با کارِ نکردهای که احتمالاً همراه با بیاحتیاطی از طرف خودش بود. میتوانید فرض کنید مجازاتی برای چیزهایی بود.
حضار: در این زمان رسالت خود را انجام میداده است.
استاد: بله صد درصد، رسالت در مورد سایر موارد انجام شده است. این مانند ماجرای اسماعیل است که در بیابان اهل خودش را به صلاة و… دعوت میکرده است ولی در ]رسالت[ اسماعیل نیست که فقط برای دو یا سه نفر تبلیغ کند. یعقوب این کار را میکرد، حرف زدن در مورد اینکه در دل یعقوب چه میگذرد سخت است. قطعاً دلتنگی است که فهمیدن آن سخت است، اوج داستان از نظر عاطفی جایی است که میگوید «وَلَمَّا فَصَلَتِ الْعِيرُ» (یوسف:۹۴) کاروان از آنجا که جدا شد یعقوب گفت من بوی یوسف را میشنوم. حالت انتظار و علاقهای که دارد و حالت گمشده داشتنِ او برای ما هم باید حالت حزن ایجاد کند که انگار سی سال اینجا نشسته است تا یوسف برگردد. بعد از سی سال میخواهد چه کند برای یوسف؟ تمام شده است.
حضار: کسی که در محضر خدا است و قرآن اینقدر خوب در مورد او حرف میزند باید سعی کنیم بفهمیم که چگونه این را جمع ببندیم با حالت او.
حضار: این سوال شما من را یاد ابیات سعدی انداخت
یکی پرسید از آن گمکردهفرزند که ای روشنگُهر پیر خردمند
ز مصرش بوی پیراهن شنیدی ولی در چاه کنعانش ندیدی؟!
بگفت: احوال ما برق جهان است دمی پیدا و دیگر دم نهان است
گهی بر طارم اعلی نشینیم گهی بر پشت پای خود نبینیم
اگر درویش در حالی بماندی سر دست از دو عالم برفشاندی
انگار این حالت دائمی نیست.
حضار: ولی یعقوب که همیشه در محضر خدا است نباید این چیزها یادش برود.
حضار: در محضر خدا بودن یعنی چه؟
حضار: کسی که به مقام رسالت رسیده است…
حضار: عالم محضر خدا است…
حضار: توحید…
حضار: آیا دانستن اتفاقات نتیجه در محضر خدا بودن است؟
حضار: اینکه رسول خدا است و به مقام رسالت رسیده و باتوجه به صفاتی که قرآن درباره او به کار میبرد پیامبر بزرگی هم بود. درست است؟ ولی یک نفر که دائم به خدا وصل است… باید جواب بدهید که چرا یک نفر دائم به خدا وصل است حزن دارد.
حضار: یک چیز دیگر هم است «أَلَا إِنَّ أَوْلِيَاءَ اللَّهِ لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ» (یونس:۶۲)
استاد: سوال ایشان همین است که با مقام شامخ پیامبری حزن سازگار هست یا خیر.
حضار: در مورد خود پیامبر هم داریم که «وَلَا يَحْزُنْكَ قَوْلُهُمْ» (یونس:۶۵).
استاد: اگر آن رویا همان معنا که گفتم را داشته باشد که به نظر من برای یعقوب این معنا را میداد مثل این است که از او یک چیزی خواسته شده و بیاحتیاطی کرده است و انگار کار دیگری ندارد. دنیای یعقوب یوسف بود و باید میبود و از بین رفته است، بنابراین در حال عبادت است و هر وقت هم به دنیا فکر میکند میبیند که نیست، یوسفی که باید آنجا باشد نیست. یکی از محزونترین بخشهای داستان جایی است که خبر پسر دوم را برای او میآورند و میگوید «بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْرًا» (یوسف:۸۳) و بعد بر میگردد میگوید «يا أَسَفى عَلى يُوسُفَ» (یوسف:۸۴) انگار نه انگار اتفاق جدیدی افتاده است، چنان در حزن یوسف است که این خبر هیچ تأثیری مضاعف بر غم یوسف برای او ندارد. این خبر خیلی خبر مهمی است ولی نمیگوید يا أَسَفى عَلى بنیامین. «يا أَسَفى عَلى يُوسُفَ وَ ابْيَضَّتْ عَيْناهُ مِنَ الْحُزْنِ» (یوسف:۸۴) بینایی خود را از دست داد. حزن دیگری نمیتواند بیاید که یک لحظه آن حزن را کنار بزند و یک حزن جدیدی جانشین آن شود و فقط در حزن یوسف زندگی میکند. فهمیدن این موضوع سخت است، من یک چیزی گفتم ولی از من قبول نکنید. بعداً انشاالله در آن دنیا از خود حضرت یعقوب بپرسید، شاید توضیح بهتری به شما داد.
